اسلام شناسان

نوشته‌ها

مستشرقان و اسلام‌ (۱)

نام گفت و گو شونده: مرتضى کریمى نیا

از آنجا که دین اسلام، آخرین دین آسمانى است که در شرق ظهور کرده و از آنجا به مناطق مختلف جهان راه یافته است، گروهى از خاورشناسان به مطالعه درباره عقیده، زبان، ادبیات، تاریخ و دیگر جنبه‌هاى تمدن اسلامى و مسلمانان پرداخته و علوم مختلف اسلامى همچون:

علوم قرآنى، علوم حدیث، سیره نبوى، زبان و علوم عربى، تاریخ ملل اسلامى و انتشار اسلام و تمدن اسلامى و سرچشمه‌هاى آن و تاثیر هریک از اینها براندیشه بشرى را مورد بررسى قرار داده‌اند و در واقع موضوعى از موضوعات اسلامى نیست که مستشرقان به پژوهش و مطالعه در آن نپرداخته و آثارى درباره آن پدید نیاورده باشند. استاد مرتضى کریمى‌نیا از شمار محققان و پژوهشگرانى هستند که بیشتر تحقیقاتشان را در زمینه مستشرقان انجام داده‌اند. آنچه درپى مى‌آید گفتگویى است با ایشان که در موضوع مستشرقان و اسلام انجام داده‌ایم.

* درآغاز بفرمایید که استشراق به چه معناست و مستشرقان چه کسانى هستند؟

این واژه عربى است وعربها آن رادرمقابل واژهorientalism ‌یا شناخت شرق وضع کردند ودرفارسى هم خاورشناسى ازآن ساخته شده است. این واژه نسبتا قدیمى است و به تلاش‌هاى نسبتا قدیمى غربیان درشناخت شرق اطلاق مى‌شود.

همچنین این واژه خیلى کلى است؛ یعنى به همه آن تلاش‌هایى که غربیان ازسده‌هاى بسیار بسیار پیشین براى شناخت هرچه بیشترشرق، به معناى کلى و عامش انجام داده‌اند، خاورشناسى یا شرق شناسى گفته مى‌شود؛ ازشناخت خاورمیانه، پیشینه‌هاى خاورمیانه، تاریخ، ادبیات، خط وتمدن گرفته تا آسیاى جنوب شرقی.‌

واژه ‌‌orinetalism درغرب این گونه پدید آمد: وقتى حدود سیصد چهارصد سال پیش، دانشگاه‌هاى غربى شکل خیلى امروزى به خود گرفتند، معاهد و مجامع آکادمیک درغرب به صورت مدرن (دانشگاهی) درآمدند، رشته‌ها ازهم تفکیک شدند وتفکیکها خیلى ریزترشد، غربیان کم کم موضوعى را مورد توجه قراردادند که فقط درغرب معنا مى‌داد وآن شرق بود؛

یعنى غربیان گویى ایستادند و دیدند که یک منطقه دیگرى درعالم به نام شرق وجود دارد. شناخت هرچیزى ازاین منطقه (محیط وفرهنگ)، از پیشینه تا امروزش، همه آنها درموضوع شرق شناسى قرارگرفت و این رشته از همان سالها استادان و شاگردانى پیدا کرد و کتابها، مقاله‌ها، پایان‌نامه‌ها و مجلاتى انتشاریافت وشاید بسیارى ازمجلاتى که امروزه درغرب درباره موضوع شرق شناسى چاپ مى‌شود (مجلات دانشگاهى که مخاطبانشان عالمان هستند) سابقه‌هاى دویست، دویست وپنجاه ساله دارد. ‌

* آیا شرق شناسى به دوره‌هاى زمانى خاصى تعلق دارد؟

شرق‌شناسى دوره‌هاى متعددى را دربرمى‌گیرد، حتى مى‌توان سابقه این شرق شناسى را به هزارسال پیش برد. از نخستین سالهایى که اسلام شکل گرفت، فتوحاتى انجام داد و وارد اروپا شد، اسلام به گوش غرب مسیحى یا اروپاى مسیحى خورده بود و مسیحیان نزدیک‌تر (شامات وسوریه) اسلام را به خوبى مى‌شناختند ،وچه براى شناخت اسلام وچه براى مقابله با اسلام کارهایى (رساله‌ها و ردیه‌های) انجام داده بودند. حتى مى‌توان تلاشهاى شرق شناسى به معناى اسلام شناسى و دین شناسى را خیلى خیلى قدیمى تردانست، نشانه‌هایى ازاین نوع شرق شناسى یا مقابله با اسلام را مى‌توان، خیلى راحت در قرنهاى یازدهم و دوازدهم پیدا کرد.

اکثر کتابهایى که درآن دوره‌ها نوشته مى‌شده، قالب جدلى، ردیه‌نویسى واثبات برترى مسیحیت براسلام دارد؛ اما نباید تصور کرد که همه آنچه درقالب شرق‌شناسى مى‌شناسیم، به رد اسلام برمى گردد؛ چون برخى از مسائل شرق شناسى به شناخت تمدن چین برمى‌گرددکه اصلا ربطى به اسلام ندارد؛ مثلا تمام آیینهاى کهن در چین، فرهنگ ،زبان وادبیات سنسکریت وحتى تا آن دوردستها، درمنطقه شرق‌اند وهمه‌شان درفعالیتهاى شرق شناسى شکل گرفته وپرورده شده‌اند. ‌

‌ البته درقرون گذشته حوادث یاجهت گیریهایى بوده که به شرق شناسى کمک مى‌کرده، یا حتى جهت خاصى مى‌داده است، مثل استعمار، پدیده استعمار یعنى کشورهاى غربى ازیک دوره‌اى براى تامین مواد اولیه‌شان نمى‌توانستند به کشور خودشان بسنده کنند ومجبوربودند به کشورهاى دیگرمثل آفریقا، مالزى، ‌اندونزى و… بروند، به اشکال مختلف،آن کشورها و فرهنگشان را بشناسند و تحت استعمار خود درآورند؛ یعنى به تصورخودشان عمران و آبادانى را به آنجا ببرند و البته ازآنجا ذخایرى را به کشورشان ببرند.

این پدیده که خیلى ابتدایى و پیش پا افتاده تعریفش کردم، به موضوع شرق شناسى کمک شایانى کرد و درمقابل شرق شناسى هم به استعمارکمک بسیارى کرد. دراینجا براى شما مثالى مى‌آورم: وقتى هلندیها مى‌خواستند به مالزى یا‌اندونزى بروند و یا وقتى فرانسویهامى خواستند به سنگال و زئیر بروند و ذخایر آنجا را براى خودشان ببرند، لازم بود که آنها از فرهنگ آفریقایى، مردم بدوى، ادیان، آیینها، سنتها و… آنجا آگاهى یابند. کسانى که به متولیان سیاسى کمک مى‌کردند تا آنجا را بشناسند، عموماً سفرا یا ادبا یا عالمانى بودند که ما امروزه نامشان را شرق شناس مى‌گذاریم.

درواقع بسیارى از سفیران فرهنگى و سیاسى آنجا، نخستین شرق شناسان بودند. آنها ثبت و ضبط‌هایى کرده‌اند، یادداشت‌هایى نوشته‌اند، کشفیاتى کرده‌اند که درادبیات شرق شناسى غربى باقى مانده و حداقل دانشجویان و محققان آن دوره ازآنها استفاده کرده‌اند و سپس تبدیل به آثار موزه‌اى وباستانى شده است.‌

به این صورت شرق شناسى به استعمار کمک کرده و به عکس استعمار هم به شرق شناسى کمک کرده است. وقتى استعمار جایى را فتح مى‌کرد و در آنجا نفوذ مى‌کرد، منابع، سنگ نوشته‌ها و مخطوطات آنجا را به کشورخودش مى‌برد و موزه و کتابخانه‌هایش را پرمى کرد، این سبب مى‌شد محققان غربى، به راحتى در دانشگاههاى خودشان به منابع شرقى دسترسى داشته و تحقیق کنند. بنابراین استعمار هم درآن دوره‌ها مى‌توانست به شرق شناسى کمک کند. امروزه نیز همچنان این تاثیر باقى است، یعنى دربعضى زمینه‌ها همچنان کتابخانه‌ها و موزه‌هاى غربى است که ما را بیشتربه خودمان مى‌شناساند، مثلا اگر امروزه ما بخواهیم درزمینه شناخت گذشته مالزى و فرهنگ‌اندونزى تحقیق کنیم، نباید به جاکارتا و کوالالامپور برویم، بلکه باید به کتابخانه لایدن هلند برویم، چون آنجا تحت استعمارهلند بود. ‌

به غارت بردن منابع اسلامى که مهمترین آنها مخطوطات هستند، سابقه بسیار کهن ترى هم دارد. معروف است که ازدوره جنگهاى صلیبى بسیارى ازمنابع اسلامى درمنطقه بین النهرین و عراق و شامات و فلسطین و… به اروپا رفت، مثل کتابخانه‌هاى رم، کتابخانه واتیکان و… صد افسوس که گاهى یک نسخه خطى از یک کتاب کهن، فقط و فقط دراروپا و دریک کتابخانه پیدا مى‌شود. ‌

به هرحال استعمار و تلاشهاى استعمارى دردوره‌هایى به پژوهش در راه شناخت شرق کمک کرده است. همچنین حوادث دیگرى هم بوده که پدیده شرق شناسى راجهت داده، پیش برده، سرعت داده و حتى باعث شده شرق شناسان و رشته‌هاى شرق شناسى تجزیه و تفکیک شوند.

پیشرفت علم، دانشگاهها و حوزه‌هاى تخصصى شرق شناسى باعث شده دیگرکسى درقرن نوزدهم پیدانشود که بگوید من هم هند شناسم، هم بودایى شناس وهم اسلام شناس. مثلا کسى که پژوهشگر فقه مالکى است، نمى‌تواند درفضاهاى علمى دانشگاههاى غربى درباره حوزه‌هایى مثل قرآن پژوهى، به راحتى اظهارنظر کند، مگراینکه نشان دهد اتفاقا براثرتحقیقات خاصى که درسالیان خاصى انجام داده، حوزه تحقیقات فقهی‌اش را به تحقیقات خاص قرآنى پیوند زده است. امروزه امکان ندارد یک کسى متخصص همه چیز در قرآن وتفسیر و حدیث و پیامبر و سیره و تاریخ وشعر و ادبیات و تراجم و رجال و… باشد.‌

بنابراین شرق شناسى بسیارتنوع داشته وما با یک پدیده واحد درده قرن مواجه نیستیم، حتى پدیده شرق شناسى دراول قرن بیستم با آنچه الان دراول قرن بیست ویکم داریم، بسیارمتفاوت است. حتى نمى‌توان گفت محققان مسلمان درکشورهاى اسلامى همه یک جور بوده ویک مشرب داشته‌اند، مثلا بگوییم درقرن سوم، عالمان شیعه‌ منطقه خراسان یا قم همان گونه فکرمى کردند یاهمان گونه کتاب مى‌نوشتند که محققان یاعالمان شیعه در بغداد انجام م??‌دادند. من به همین دلیل خاص مى‌خواهم دردوره‌هاى جدید از واژه شرق شناسى استفاده نکنم ( چون شرق شناسى یک موضوع عام را دربرمى گرفته) و به جاى آن از واژه اسلام شناسى استفاده کنم یا به جاى شرق شناس بگویم محقق مطالعات اسلامی.

مطالعات اسلامى شامل تمام بررسیهایى مى‌شود که به تاریخ، تمدن، فرهنگ،زبان، ادبیات، معمارى، هنر و علوم اسلامى مربوط مى‌شود. اما امروزه درغرب، شرق شناس به آن معنا نداریم، بلکه محققانى داریم که تلاش مى‌کنند در زمینه شناخت فرهنگ وتمدن اسلامى، پژوهشهایشان را با همکاران ومحققانشان در سایر کشورهاى اسلامى به اشتراک بگذارند.‌

یک پدیده دیگرهم در دوره جدید وجود دارد که اسلام شناسى امروزى را از شرق شناسى قدیمى خیلى متفاوت مى‌کند. یکى مسئله تفاوت گذاشتن بین عرصه تحقیق (پژوهش دانشگاهی) وحوزه‌هاى عمومى شناخت اسلام است،یعنى در دوره‌هاى جدید آنچه در دانشگاهها وفضاهاى آکادمیک، گفته ونوشته ونقد و بررسى مى‌شود، فقط متعلق به همان عرصه پژوهش دانشگاهى است وموضوع، آنقدر تخصصى است که مردم عادى نمى‌توانند ازآنها استفاده کنند،

به همین خاطر هیچ مجله دانشگاهى درکیوسک روزنامه فروشی‌ها فروخته نمى‌شود وهیچ کتاب دانشگاهى درزمینه مطالعات اسلامى درکتابفروشی‌ها پیدا نمى‌شود. در کتابفروشیها فقط کتبى فروخته مى‌شود که یک روزنامه نگار یا محقق علاقه مند به اسلام، راجع به اسلام، پیامبر، حزب‌الله، حماس، افغانستان امروز و… نوشته است، این گونه نوشته‌ها را مردم عادى زیاد مى‌خوانند وخواندنش هم بسیار راحت است وبه دانشهاى خاصى هم احتیاج ندارد.

* خاورشناسان ازتحقیقات و پژوهشهایى که انجام مى‌دهند، چه اهداف وانگیزه‌هایى دارند؟ ‌

ما با یک خاورشناس مواجه نیستیم، بنابراین نمى‌توان اهداف همه خاورشناسان را یکى دانست؛ چون پدیده‌هاى انسانى به این راحتى قابل تحویل نیستند، به خصوص وقتى به‌عرصه علم کشیده شود واقوام مختلف درآن مشارکت کنند.امروزه حتى فاصله‌ها ومرزها برداشته شده وبرخى از شرق شناسان، خود مسلمان‌هاشده‌اند.امروزه حجم زیادى ازمحققان اسلام شناسى دانشگاههاى غربى را خود مسلمانها تشکیل مى‌دهند، یعنى همکار شد ه اند.

درگذشته غربیها باید به کشورهاى اسلامى مى‌آمدند، تحقیق مى‌کردند، درس مى‌خواندند، به یمن مى‌رفتند و باستان شناسى مى‌کردند، زبان ادبیات عرب یاد مى‌گرفتند، به چین مى‌رفتند وزبان چینى یاد مى‌گرفتند؛ اما امروزه چینی‌ها به آنجا مى‌روند وهمان چیزهایى که آنها یاد گرفتند، یاد مى‌گیرند وکلى چیز هم ازکشور خودشان به آنجا مى‌برند وبه آنها یاد مى‌دهند واستاد ودانشجوى آنجا مى‌شوند.‌

من فکرمى کنم دردانشگاههاى غربى که رشته‌هایى مثل شناخت خاورمیانه، ادبیات عرب واسلام شناسى دارند، حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد وگاهى نزدیک به ۵۰ درصد ازکسانى که درآن دانشگاهها همکارى مى‌کنند یا درکنفرانسهاى آنها شرکت مى‌کنند و یا درمجله‌هاى آنها مقاله مى‌نویسند، کسانى هستند که ریشه وصبغه اسلامى دارند (یعنى ازکشورهاى اسلامى به آنجا رفتند) یا مسلمانانى هستند که امروزه متولد آن کشورهاهستند. این تفاوت خیلى بزرگى است که امروزه ما با آن مواجه هستیم.‌

به همین شکل دربسیارى از کشورهاى اسلامى، مثل مصر، لبنان، سوریه، ترکیه، مالزى و… انبوهى از دانشجویان غربى حضوردارند که حداقل دوره‌هایى ازشناخت اسلام وشرق و خاورمیانه را مى‌گذرانند. این هم یکى ازتفاوتهاى امروز و دیروزاست وشایدهمین مسئله سبب شده امروز درنوشته‌ها و محصولاتى که درغرب راجع به اسلام نگاشته مى‌شود، همدلی‌ها خیلى بیشترشود. من نمى‌گویم امروزه آثارى با بغض وکینه وپیشداورى و یا عداوت نوشته نمى‌شود (اگرچه این گونه آثارامروزه خریدارى هم ندارد)، اما درکنارش، به صورت خیلى ملموس ومتفاوت، همدلى دیده مى‌شود.

امروزه، خیلى راحت برخى غربیان ومسیحیان به حقانیت یا صداقت پیامبراعتراف مى‌کنند، صداقت به این معنا که پیامبر در دریافتهایى که مى‌کرد، صادق بود؛ یعنى واقعا چنین دریافتهایى مى‌کرده وخواب وخیال وجعل ودروغ نبوده است. اما مسیحیان قدیمى کتاب که مى‌نوشتند، اولین اصلشان این بود که اسلام وقرآن یک کپى ناقص از روى یهودیت ومسیحیت است که این هم ازجمله تفاوتهاست.‌

بنابراین من اصلا نمى‌توانم به این سوال کلى (خاورشناسان از تحقیقاتشان چه اهداف و انگیزه‌هایى داشتند) پاسخ دهم. البته مى‌توان گفت دریک دوره‌هایى، مثل قرون اولیه‌ودرفضاى قرون وسطاى مسیحى که کلیسا سیطره تام وتمامى برکل اروپا داشته، هیچ کس نمى‌توانسته درباره قرآن مطلبى بنویسد وآن را رد نکند. درآن زمان باید قرآن رد مى‌شد واشکالات ونقایص آن ونقطه ضعفهاى پیامبر(!) مشخص مى‌شد تا نشان داده شود قرآن کتاب بدى است وپیامبرشخصیتى منفى دارد!

مسلم است که درآن دوره، انگیزه‌هابسیار واضح بود، امادر دوره‌هاى جدید که دانشگاه به معناى مدرنش شکل گرفته وعلم وپژوهش دانشگاهى با عرصه‌هاى جدلى رسانه‌ها ومطبوعات بسیارمتفاوت شده، نمى‌توان گفت مثلا محققى که درباره یک واژه قرآنى یا یک حدیث تاریخى درتاریخ طبرى تحقیق مى‌کند، دقیقا آن انگیزه‌اى را دارد که یک کشیش مسیحى درقرن دوازدهم داشته است. یکسان کردن آنها خیلى ساده نیست.‌

* رویکرد و نگرش مستشرقان به اسلام چگونه است ؟

وقتى مى‌گوییم رویکرد مستشرقان به اسلام چگونه است، باید تفاوت گذاشت بین تلاشى که عالمان اسلامى درمجامع وحوزه‌هاى اسلامى انجام مى‌دهند با آنچه غربیان انجام مى‌دهند. پرسشها و رویکردها متفاوت است واین خیلى مهم است. ما نباید انتظارى که ازیک عالم وفقیه اسلامى داریم، عینا ازیک مستشرق هم داشته باشیم، وبگوییم چون مستشرق مثل عالم جواب نمى‌دهد، راهش اشتباه است.

مثلا یک عالم اسلامى درحوزه فقه سعى مى‌کند با قبول حجیت تعدادى از منابع اسلامى (مثل قرآن، حدیث، عقل، اجماع و…) براساس یک سلسله اصول، به استنباط احکام بپردازد؛ اما چنین دیدگاهى درمیان مستشرقان وجود ندارد، هیچ مستشرقى، از هزار سال پیش تاکنون، درپى استخراج حکم الهى ازقرآن یا سنت نبوده، اصلا سوالش،وظیفه وکارکردش این نبوده است.

رویکرد اسلام شناسان غربى تاریخى است، آنها اولا به دنبال پدیده‌هایى هستند که سبب تاریخى پیدایش یک مسئله علمى درمیان مسلمانان شده است،ثانیا اینکه تاریخ تحولات نظریاتى که حول آن مسئله شکل گرفته، چگونه بوده است؛

یعنى مثلا چه شده که فقهاى ماوراءالنهر به یک مسئله یک جور نگاه مى‌کنند وفقیهان یمن یا شیعى در قم و… یک جوردیگر. به همین دلیل نوع پرسشهاى مطرح شده درمیان اسلام شناسان غربى با پرسشهاى مطرح شده درحوزه عالمان اسلامى، متفاوت است. بنابراین نباید کارکرد یک محقق اسلام شناس غربى را با وظیفه وکارکردى که یک عالم اسلامى درمحیط اسلامى، على العموم، داشته ودارد، یکى بگیریم. اینکه مى‌گویم على العموم، به این دلیل است که این مسئله عموما این گونه است؛

ولى گاهى هم عالمان اسلام درمحیط‌هاى اسلامى، همان کارى را مى‌کنند که محققان مطالعات اسلامى درغرب انجام مى‌دهند؛ البته این کمتر اتفاق مى‌افتد. گاهى اوقات هم ممکن است یک محقق غربى راهى را برود که نتیجه‌اش سبب استنباط یک حکم فقهى شود و این دقیقاً دخالت کردن در همان استنباط فقهى است.‌

* جا دارد در اینجا ازمطالعات وپژوهشهایى که غربیان درباره اسلام انجام داده‌اند، برایمان بگویید.‌

غربیان مطالعات و پژوهشهاى بسیارى درباره اسلام انجام داده‌اندو نمى‌توان آنها را دریک صفحه، بیست صفحه و یا بیشتر گنجاند. فقط مى‌توان گفت که دانش ما در این زمینه بسیارکم است و شایسته است حوزه‌ها و دانشگاه‌هاى ما، دراین جهت بیشتر تلاش کنند.نگاه مستشرقان به اسلام، خیلى عام ، و فعالیتها وپژوهشهایشان هم بسیار متنوع وفراوان است. هر مستشرقى به یک موضوعى علاقه پیدا مى‌کند؛ یکى به نسخ خطى، دیگرى به تاریخ قرآن وقراءات و… وبسیارى ازمواقع این علاقه‌مندی‌ها حوزه‌هاى جدیدى خلق مى‌کند.‌

* اگر امکان دارد به برخى ازپژوهشهاى ممتاز آنها اشاره کنید.‌

تلاشهایى که غربیان در زمینه اسلام شناسى انجام داده‌اند، مال امروز و دیروز نیست. بخشى ازتلاشهاى آنها به تصحیح متون مربوط مى‌شود. این امرممکن است امروزه خیلى پیش پاافتاده وعادى تلقى شود؛ اما در روزگار خودش تلاش بسیارمهمى بوده است واین تلاشها اگرچه حاصلش یک تحقیق آکادمیک، یعنى یک کتاب نظریه پردازانه نبوده؛ ولى خودتصحیح وتحقیق متون باروشهاى علمى،ودراختیارقرار دادن کتابهایى که درگذشته همه نمى‌توانستند به آنها دسترسى یابند، براى ما یک تلاش بسیارمهم وسودآور بوده است.

بخشى از تلاشهاى غربیان،ازقدیم، این بوده که مهمترین متون کهن اسلامى را از کتابخانه‌ها ونسخه‌هاى خطى بیرون آورند ودر قالب کتاب، درنسخه‌هاى فراوان چاپ کنند، نه چاپهاى سنگین بلکه چاپهاى حروف چینى شده وتحقیق شده همراه با بررسى نسخ متعدد وذکراختلاف نسخ. حجم زیادى از منابع اسلامى دراواخرقرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، به دست غربیان و درکشورهاى غربى انتشاریافت.

من در اینجا فقط به یک ناشر به نام بریل درشهر لایدن هلند اشاره مى‌کنم. الان حدود ۳۱۵ سال ازتاسیس این انتشارات مى‌گذرد. اهتمام این ناشر بیشتر به نشر متون وتحقیقات دینى مربوط مى‌شود، همچنین برخى از خودمتون اسلامى را منتشر کرده که به صدسال پیش مربوط مى‌شود.‌

هرچه گذشته وبه اواخر قرن بیستم نزدیک شدیم، به دلیل گسترش این علوم وپیدا شدن مصححان وتصحیح‌هاى انتقادى، خودمسلمانها به این کاردست زدندوبسیارى از متون کهنشان را درکتابخانه‌هاى خودشان پیدا کردند وحتى گاهى هم به برخى از نسخه‌هاى آنها درغرب دست یافتند، لذا مجموعه آنها را درقالب یک کتاب تصحیح کرده وبه دست ما رسانده‌اند.

اما ما بسیارى ازاین تلاشها راوامدارنخستین کارى مى‌دانیم که غربیان انجام داده‌اند، حتى درمورد خود قرآن. ما درقرن نوزدهم،قرآن چاپی‌اى که براى تمام جهان اسلام یک دست وباشماره گذارى آیات واحد وعلمى انجام شده باشد، نداشتیم. اولین بار حدود دویست سال پیش، کسى به نام گوستاو فلوگل درآلمان این کار را انجام داد. او قرآنى را تصحیح کرد وبه صورت حروف چینى شده وچاپ شده، دراختیارمحققان آلمانى قرارداد تا همه بتوانند به آن قرآن آدرس دهند؛ هم درشکل خواندنش وهم در شماره گذارى آیاتش.

البته فلوگل یک معجم المفهرس هم برقرآنش نوشت واین کارى بود که هنوزمسلمانها انجام نداده بودند. همین چاپ فلوگل ازقرآن سبب شد که چند دهه بعد، مسلمانها دردوره ملک فواد درمصر، مصحف قاهره رابنویسند. مصحف قاهره قرآنى بود که ازآن زمان به بعد، تمام جهان اسلام شماره گذارى آیات ورسم الخط شان را براساس آن قراردادند. پس نتیجه مى‌گیریم اسلام شناسان غربى درچاپ وانتشار خودمتون اسلامى (قرآن، حدیث، کتب تاریخى، معجم المفهرس‌ها، فرهنگهاى لغت و…) کمک زیادى به مسلمانها ک??ده‌اند. حتى جالب است بدانیم که کتاب معجم المفهرس حدیث نبوى را اولین بار یک آلمانى به نام ونسینک درهشت جلد نوشت وهنوز هم این کتاب چاپ مى‌شود. همچنین باید گفت این دسته از آثار، آثار خنثایى هستند و نمى‌توان گفت درآنها غرض ورزى بوده یا نه. ‌

امادسته دیگرى ازتحقیقات غربیان، که درمورد مضامین و موضوعات انجام شده، صرف وخنثى نیستند. البته همان طورکه گفتم هیچ محقق غربى دانش فقه وکلام تولید نکرده است، پژوهشهاى آنها یا مربوط مى‌شود به تاریخ این علوم یا به تحقیقات زبانى وزبان شناختى ویا به شناخت تاریخ صدراسلام. دراین زمینه‌ها دیگرنمى‌توان گفت همه آنچه آنها منتشرکرده‌اند، لاجرم و صد در صد خنثى است وما به راحتى مى‌توانیم ازآنها استفاده کنیم.

دراینجا دیگرخوب وبد وجود دارد.من دراینجا مثالهایى مى‌زنم که‌ درمیان محققان اسلامى و به خصوص درایران ترجمه شده‌است. معروفترین آنها تحقیقات ایزوتسو است. تحقیقات اوهم درمیان غربیان با استقبال روبرو شد وهم درمیان محققان اسلامى کشورهاى اسلامی؛ یعنى آثارش به فارسى، عربى ودیگرزبانها ترجمه شدوهیچ نوع انکارشدیدى ایجاد نکرد. دربین دیگرمحققان غربى، اگرچه بااین حد استقبال ازسوى مسلمانان روبرونیستیم؛

اما آثارشان مورد استفاده بوده است، مثل کتاب واژگان دخیل درقرآن مجید که آن را آرتورجفرى (محقق استرالیایى الاصل) به انگلیسى نوشته است. این کتاب تحقیقى است درمورد واژگان قرآنیى که درطول تاریخ تمدن اسلامى درباره آنها حرف وحدیث زیادبوده و ادعا مى‌شده آنها از زبان غیرعربى به زبان عربى راه پیدا کردند و واژه اصیل عربى نیستند. این کتاب در زمینه واژگان قرآن وتحقیقات زبان شناختى کمک زیادى به ما مى‌کند.

دسته سوم ازتحقیقات غربیان به شناخت اسلام اولیه مربوط مى‌شود. ما مسلمانان در این گونه تحقیقات با مشکلات زیادى مواجه هستیم، یعنى آثارخوبى که به سرعت وسهولت بتوانیم ازآنها استفاده کنیم، خیلى کم پیدامى شود. مشکل اینجاست که محققان غربى درشناخت اسلام اولیه دو روش کاملا متفاوت دارند؛ یک روش به مانزدیک است ویک روش فوق العاده دور. این دو روش درمطالعات وتحقیقات غربیان کاملا روبروى هم هستند و همدیگر را نفى مى‌کنند؛

ولى محصولاتى که باهرکدام ازاین روش شناسی‌ها منتشرمى شود، درمیان مجامع علمى و آکادمیک حضورداشته ومورد بررسى قرارمى گیرند. اما به طورکلى تفاوتهاى این دو روش بدین قراراست: روش نخست که روشى کلاسیک تصورمى شود، روش سنتى است وبه روش مسلمانان خیلى نزدیک است، و مبنایش براین اصل استواراست که منابعى که امروزه دراختیار داریم، عمدتا صحیح هستند ومى توانند ما را دردریافت وشناخت تاریخ صدراسلام کمک کنند.

براى این روش نمونه???هاى زیادى مى‌توان ذکرکرد، معروفترین آن در دوره‌هاى جدید، آقاى مونتگمرى وات است که برخى ازکتابهایش به فارسى ترجمه شده است. او دوکتاب به نامهاى پیامبر درمکه و پیامبر در مدینه دارد. این دوکتاب مجموعه‌اى است ازتاریخ زندگى پیامبر(ص). او دراین دوکتاب به منابع اسلامى اتکا دارد.‌

اما دسته دوم کسانى هستند که مبنایشان درشناخت اسلام اولیه، مانند محققان کلاسیک درغرب نیست. این‌دسته که به آنها تجدیدنظرطلب مى‌گوییم، مى‌خواهنددر روش کلاسیک وکهن زلزله ایجادکرده ومبنایش را ازبین ببرند.آنها مى‌گویند روش شما ابتروساده لوحانه است، شما اگر مى‌خواهید اسلام را جدى بگیرید، باید به تمام فرآیندى که منجر به تثبیت وتبدیل یک دین مى‌شود، توجه کنید. اسلام اولین دین نبوده، بنابراین باید ببینید ادیان دیگرچطوربه وجود آمده‌اند.

این دسته ازمحققان معتقدند منابع اسلامى، تاریخ نجات هستند نه تاریخ واقعی. تاریخهایى هستند که درصدد ثبت آنچه که واقعا رخ داده، نیستند. بنابراین ازنظراین دسته کسى نمى‌تواند به اسلام اولیه آنچنان که واقعا بوده، دسترسى پیداکند. منابع و روش کار این دسته از تحقیقات براى بررسى اسلام اولیه، صرفاً ادبى است، بنابراین به هیچوجه نمى‌توانند براى ما مسلمانان مفید باشند. ‌

اما یک نکته دوسویه هم دراینجا وجود دارد: اولا اگرچه ما مسلمانان نمى‌توانیم مستقیما ازاین روشها استفاده کنیم، اما باید به درستى ازآنها خبرداشته باشیم. ثانیا باید پرسشهایى را که به پیدایش این روشهاى جدید در غرب منتهى شده، بشناسیم و جدى بگیریم وسعى کنیم پرسشها را با روش خودمان جواب دهیم. پس به این معنا مى‌توان گفت تحقیقات غربیان درباره اسلام اولیه، براى ما مفید است؛ ما مى‌توانیم پرسشهایشان را درفضاهاى علمى و تحقیقى مان از نو مطرح کرده و رونق دهیم و حتى پاسخى متفاوت از پاسخ آنها بدهیم.‌

منبع: روزنامه  اطلاعات

حمایت انگلیس در طول قرن ۲۰ از بهائیان

عباس افندی، به وسیله ی همکاری با ارتش بریتانیا در فتح قدس و گرفتن نشان از پادشاه انگلیس و دعا برای جرج پنجم، راهی را در تاریخ این فرقه گشود که در سراسر قرن بیستم و پس از آن تا امروز، با قوت ادامه دارد.

به نمونه هایی از پیوند و مغازله ی سران بهائیت با دولت انگلیس و دیکتاتورهای وابسته به آن اشاره می کنیم: در اعلامیه ای که ارگان محفل بهائیان (اخبار امری) در شماره ی ۴ خود (مرداد ۱۳۲۹) منتشر کرد، خاطر نشان گشت که محفل بهائیان انگلیس در امر پیشبرد تبلیغات بهائیت در قاره ی سیاه، با مراکزی چون انجمن پادشاهی آفریقایی ( انگلیس)، مدرسه ی السنه ی شرقی لندن و شعبه ای از دانشگاه آکسفورد و دوائر دیگر در اداره ی آفریقای شرقی و غیر آن رایزنی داشته و از آنها کمک فکری و اطلاعاتی گرفته است. (۱)

نشانه ها و نتایج این امر را، از جمله، در موارد زیر می بینیم: ۲۴ دی ۱۳۳۹ ش، ام المعابد ( مشرق الاذکار مرکزی) بهائیان در کامپالا ( پایتخت اوگاندا) توسط روحیه ماکسول، همسر شوقی افندی، افتتاح شد و در مراسمی که به همین عنوان برگزار گردید نماینده ی حکومت انگلستان و برادر پادشاه اوگاندا با خانواده ی خود و جمعی از مأموران عالیرتبه ی کشوری و لشکری دولت دیکتاتوری اوگاندا شرکت کردند. (۲)

به گزارش نشریه ی بهائی: قبل از جشن افتتاح، محفل بهائیان آفریقای مرکزی و شرقی در کامپالا به احترام دولت اوگاندا که در کشیدن «راهی مخصوص از شاهراه تا پای مشرق الاذکار به عمل آوردند» و در پاسخ به این امر، «نخست وزیر و سه نفر از وزرا… به محل مشرق الاذکار آمده مدتی را به تماشا و تعریف و تمجید» از آن ساختمان پرداختند و مورد پذیرایی بهائیان قرار گرفتند. (۳)

۲۱ می ۱۹۷۱ (خرداد ۱۳۵۰) کنفرانس جهانی بهائیان در شهر کینگزتون، سالن شریتن هتل ( بزرگترین هتل جزیره ی جامائیکا در اقیانوس اطلس) با حضور ذکر الله خادم ( از ایادی امرالله و نماینده ی بیت العدل بهائیت در اسرائیل) و سه تن از اعضای هیئت مشاوران قاره ای در امریکای مرکزی، و با قرائت پیام بیت العدل افتتاح گردید.

گفتنی است که در نخستین لحظات تشکیل این کنفرانس، حاکم کل که نماینده ی رسمی ملکه ی انگلیس و شخص اول جزیره ی جامائیکا بود حضور یافت و در حدود نیم ساعت به ایراد نطق در تأیید بهائیت پرداخت. (۴)

از اول تا هشتم اکتبر ۱۹۷۲ ( برابر مهر ۱۳۵۱) یک فستیوال ملی در سی شیلز برگزار گردید و شاهزاده مارگرت و لرد استودن به عنوان نمایندگان خاندان سلطنتی انگلیس در آن شرکت جستند و از غرفه ی بهائیان در آن که آثار و کتب بهائیت را معرفی کرده و به نمایش می گذاشت دیدار کردند.

(۵) در اواخر ۱۳۵۲، در شهر سیدنی استرالیا سالن اپرایی افتتاح و جریان مراسم آن از تلویزیون پخش شد.

در این مراسم، جامعه ی بهائی نیز از سوی دفتر ملکه ی انگلیس برای شرکت در جشن افتتاحیه دعوت شده بود. (۶)

آوریل ۱۹۶۷ ( اردیبهشت ۱۳۴۶ ش) محفل ملی بهائیت در انگلیس به مناسبت روز تولد ملکه ی انگلستان، تلگراف تبریک زیر را برای ملکه ارسال کرد:

« محفل روحانی ملی بهائیان جزایر بریطانیا، به نمایندگی بهائیان جزایر بریطانیا، تبریکات صادقانه و مسرت آمیز خود را به مناسبت روز تولد آن علیا حضرت تقدیم علیا حضرت ملکه می نماید».

منشی مخصوص ملکه نیز، در جواب، تلگراف ذیل را خطاب به محفل ملی انگلستان مخابره کرد: « علیا حضرت ملکه صمیمانه از بهائیان جزایر بریطانیا به مناسبت این پیام محبت آمیز در مورد تبریکات آنان به مناسبت روز تولد علیا حضرت ملکه تشکر می نماید».

مجله ی بهائی اخبار امری ضمن انعکاس تلگرافهای فوق، تأکید ورزید: «انتظار داریم… جوامع بهائی در ممالک مشترک المنافع پیامهای تبریک آمیز خود را در آن روز به قصر بوکینهام مخابره» کنند. (۷)

مجله ی یاد شده درهمان شماره نوشت: بنا به دعوت کمیسیون مقابر جنگ ممالک مشترک المنافع، خانم (بتی رید) منشی محفل ملی انگلستان در مراسم ادای نماز شام در کلیسای (وست مینترابی) در روز یکشنبه ۲۱ می هنگامی که کمیسیون مراسم یاد بود پنجاهمین سال تأسیس این کمیسیون را برگزار می نمود شرکت نمود.

این اولین باری بود که نماینده ی رسمی جامعه ی بهائی در مراسم که در کلیسای (وست مینترابی) برگزار می شد حضور به هم رسانید.

والا حضرت شاهدخت (مارینا و شس کنت) تشریف داشتند.

و همچنین نمایندگان جمعیتهای دینی و گروهی از مردم که با امور کمیسیون تماس دارند حضور داشتند بر طبق تقاضای کمیسیون مزبور ادعیه در مجامع بهائی در سرتاسر جزائر بریطانیا و در ممالک مشترک المنافع تلاوت شد و یک مراسم مخصوصی در روز ۲۱ می مشرق الاذکار در یوگاندا ۱۱ اجرا گردید. (۸)

بنگاه سخن پراکنی بی.بی سی نیز ( که ماهیت آن بر مطلعین، خاصه آشنایان با تز استعماری «تفرقه بینداز و حکومت کن»، پوشیده نیست) از این قافله عقب نماند. نشریه ی بهائیان تحت عنوان «اشاعه ی تعالیم بهائی از فرستنده ی رادیوئی بریتانیا ( بی. بی. سی)» می نویسد:

«بنگاه سخن پراکنی بریتانیا ( بی. بی. سی) یک سلسله مصاحبه ی رادیو تلویزیونی تحت عنوان “دیانت امروزی شما” ترتیب داده است.

آخرین مصاحبه از این سری سخن پراکنیها با شرکت خانم مهرانگیز منصف و آقای تدکار دل انجام یافت و به وسیله ی فرستنده ی بی بی سی این مصاحبه در تمام دنیا پخش گردید که در آن مبادی و تعالیم امر بهائی مورد بحث قرار گرفت.

خانم (پگی ترو) از جزایر کاناری می نویسد که عده ی زیاد از احباب و مبتدیان آنها این مصاحبه رادیوئی را گوش دادند.

پس از پایان برنامه ی رادیوئی بحث و مباحثه تا ساعت ۲ بعد از نیمه شب ادامه یافت.

در نامه ی دیگری ایادی امرالله جناب “فدرستون” در استرالیا موفقیت خانم منصف را تبریک گفته اند. » (۹)
ملت ایران بیدار شوید!

پیرو تحرکات و تبلیغات (ضد اسلامی) بهائیان در شاهرود بین مسلمانان و عوامل فرقه در آن شهر نزاع عمیقی رخ داد که در ۱۷ مرداد ۱۳۲۳ به قتل سه تن از آنها انجامید بهائیان علیه مسلمانان در دادگستری اقامه ی دعوا کردند و پس از گذشت نزدیک به دو سال از ماجرا، با اعمال نفوذهایی که به طور نهان و آشکار صورت گرفت، پرونده ی امر به دیوان جنایی تهران ارجاع شد.

همزمان با این امر، مخالفان فرقه در پایتخت دست به افشاگری زدند و با در جریان گذاشتن مردم، مانع پیشرفت امر مطابق خواست فرقه گردیدند.

یکی از تربیونهای مخالفان فرقه در پایتخت، روزنامه ی وجدان(به صاحب امتیازی و مدیریت:

دکتر محمود مصاحب) بود که اولین شماره ی آن در ۲۹ خرداد ۱۳۲۵ انتشار یافت و خود را به عنوان روزنامه ای مستقل از روس و انگلیس و راست و چپ، حامی منافع ایران و طرفدار عدالت اجتماعی، معرفی می کرد.

روزنامه ی مزبور در همان نخستین شماره، انتقاد از دولت وقت ( به سرپرستی قوام السلطنه) و نیز انتقاد از دکتر میلسپو (مستشار امریکایی حاکم بر مالیه ی آن روز کشورمان)، کسرویگری و بهائیگری را آماج اعتراض قرار داد و طی مقاله ای در ص ۶ روزنامه، با تذکار سخنان آیت الله حاج شیخ حسین لنکرانی ( مشهور به مرد دین و سیاست) در مجلس شورای چهاردهم بر ضد میلسپو و در ضمن آن بر ضد بهائیت، به واکنش خشم آلود محفل بهائیان ایران نسبت به سخنان مزبور اشاره کرد.

(۱۰) نکته ی قابل توجه در مقاله ی مزبور، اشاره به برخی اوراق پرونده ی بهائیان شاهرود در دادگستری بود که از روابط سران فرقه با امریکا و انگلیس، و حمایت آنان از مقاصد این گروه، حکایت داشت.

روزنامه ی وجدان، تحت عنوان «در هر لباس و به هر شکل، پریروز بابی و بهائی- دیروز کسروی – باز امروز بهائی»، چنین نوشت:

ما قسمتهای ذیل را از نشریات بهائیها و الواح آنان که در پرونده محاکمه ی قضایای شاهرود موجود است نقل می نماییم.

باید زمام امور به دست سلطه ی عادلانه ی انگلیس افتاده شود…

لیس الفخر بحب الوطن (حب وطن مذموم است).

در ایران باید دو انفصال واقع شود: یکی انفصال سیاست از شرع و یکی انفصال دیانت بهائی از شرع اسلام باید اسلام و مذهب جعفری اثنی عشری از بین برود…

خود را مستعد و مهیای حمله و تظاهر و فداکاری به جان و مال نمایید…

امریکا و انگلستان کاملاً مساعد و همراه با پیشرفت مقاصد حقه ی ما است…

رسمیت یافته محافل روحانی مرکزی آمریکا و انگلستان نزد حکومت عادله ی آن سامان و نیز اعلان استقلال و انفصال آیین بهائی در مصر و سایر نقاط، بشارت داده می شود…

احبّاء آمریکا و انگلیس با تمام قوا در تشیید مؤسسات امریّه و اتّساع دایره تبلیغ مهیا و ساعی و جاهدند…

در عالم شهود رویّه ی نامحدود ملت روسیه جلوه نموده و مقرر می دارد که با تمام قوی در ازاله و ازاحه ی این شبهات بکوشید و مملکت منحوس بالشویک را از بین ببرید…

احدی خود را مسلمان، مسیحی، کلیمی، زردشتی معرفی ننماید.

مسامحه و مساهله مورد تبرّی امرالله(۱۱)است.

روزنامه پس از افشاء مطلب فوق می افزاید:

ما نمی توانستیم بفهمیم که چرا یک مرتبه محاکمه در محکمه مسخ شد و قضیه طوری به راه افتاد.

که به نفع بهائیان تمام شد.

حال که این الواح و منشورات را خواندیم، دانستیم و فهمیدیم…

ما را از خدا می خواهیم که در اولین فرصت رونوشت رسمی مصدق الواح و نشریات بهائیه را، که قسمتی از آن را به طور التقاط در بالا درج نموده ایم مشروحاً از پرونده محکمه استخراج و در اختیار ملت ایران قرار دهیم.

این اوراق مخفی در ضمن تحقیقات به دست آمده و در پرونده قرار گرفته است.

این چه زندگانی مرموزی است؟ بیچاره آنهایی که می دانند و می فهمند…

 ماییم، حاضریم، می گوییم، ثابت می کنیم؛ بیائید، بپرسید، ببینید آیا ایرانی هوشیار باید این اندازه به خواب بی هوشی رود؟ تمام چرخه را یک انگشت و یک شستی به حرکت می آورد، کاش آن انگشت بشکند و آن شستی خورده شود.
بروید دوباره بخوانید.

آیا خودمان را گول می زنیم؟ آیا جای شبهه باقی مانده است؟ ما نظر آقای نخست وزیر را به این جریان جلب و انتظار داریم شخصاً در این کار نظارت کنند و به این دسائس ننگین که خیلی زیر جلی به نام آزادی و حمایت از آزادی برای کشتن آزادی و محو آزادی و مسلط کردن استعمارچیان بر ایران به کار می رود خاتمه دهند.

آیا چه شد که یک مرتبه نظر محکمه و هیئت حاکمه عوض شد و جریان به نفع یک دسته جاسوسی که به نام بابی و بهائی در مملکت ما ایجاد شده و به ضرر ملت ایران و امت اسلام جریان پیدا کرد؟

ما اخطار می کنیم که این گونه نشریات بهائیه در حکم قیام بر علیه حکومت ملی و مبارزه با اصول اساسی ملت ما است.

ما اعلام جرم می کنیم و تقاضا می کنیم که نشر دهندگان آن را به عنوان قیام کنندگان بر علیه حکومت ملی تسلیم محکمه نمایند و اگر در خارج ایران هم هستند آنها را جلب کنند…

این است آنچه که از پرونده عجالتاً به دست ما آمده.

اگر غیر از این است دولت تکذیب کند.

در خلال اسناد ساواک نیز به جلوه هایی از ارتباط بهائیان و دولت انگلیس بر می خوریم.

در گزارش محرمانه ی شهربانی استان آذربایجان شرقی به تیمسار ریاست اداره اطلاعات، مورخ خرداد ۱۳۵۶، چنین آمده است:

« طبق اطلاع، اخیراً شخصی به نام شهرام عیسی خانی، دانشجوی سال اول ریاضی دانشکده ی علوم دانشگاه آذرآبادگان، در کلاس درس سایر دانشجویان را به قبول مسلک بهائیت تشویق و چنین اظهار می داد که دولت شوروی و انگلیس مخفیانه به بهائیان پول می دهند تا کمیته ی بهائیان را تقویت کنند.

ما نیز افراد بهائی، به ویژه اشخاصی را که به این مسلک بپیوندند از نظر تأمین مسکن و کمک هزینه ی زندگی، حمایت و کمک می کنیم».

در ارزیابی گزارش فوق قید شده که «قابل بررسی است».

اما در خلاصه شده ی گزارش فوق که از سوی شهربانی یاد شده برای ریاست ساواک استان ارسال شده، در ارزیابی گزارش چنین قید شده است که: « تبلیغ صحت دارد. »(۱۲)

در گزارش دیگر ساواک، مورخ ۱۶/ ۱۰/ ۱۳۴۸، راجع به «فعالیت بهائیان» چنین می خوانیم:

« کمیسیون جوانان محفل روحانی در منزل خانم پروین پوستچی واقع در کوچه پروانه پلاک ۷ تشکیل گردید.

ناظم این جلسه نصرالله چهره نگار بود…

در کمیسیون مزبور آقای متحد صحبت نمود و اظهار داشت: « رفتار و کردار و گفتار و پیروزیهای جامعه بهائیت مثل روش انگلیسیها می باشد.

دولت انگلستان از طرز رفتار و روش بهائیان بسیار خشنود هستند حتی در مورد نامه ای توسط ملکه انگلستان به بیت العدل اعظم نوشته شده است که در آنجا بایگانی است.

مثلاً در انگلستان، مسلمانان مسجد بزرگی برای خود درست کرده اند ولی در نزدیکی آن مسجد، بهائیان حظیره القدس ساخته و مرتباً محفل گرفته می شود و در نتیجه اکثر مردم به جای مسجد به حظیره القدس می روند. »

بهائیت در چشم ملت ایران: فرقه ای وابسته به بیگانگان وجود سوابق و روابط عمیق، گسترده، دیرین و دیر پا میان سران بهائیت با انگلیس (و امریکا)، از دیرباز، بهائیان را در چشم شخصیتها و رجال مبارز و هوشمند ایران اسلامی، به عنوان فرقه ای وابسته به بیگانگان، جلوه گر ساخته است.

نمونه ای از این دیدگاه را می توان در اظهارات آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی ( پیشوای مذهبی نهضت ضد استعماری ملی کردن صنایع نفت) در جریان آن نهضت ضد انگلیسی( به ویژه زمستان ۱۳۲۹ به بعد) مشاهده کرد.

مرحوم کاشانی در دی ماه ۱۳۲۹، ضمن تنقید شدید از انگلیسیها، مفاسد اجتماعی موجود در کشور (نظیر رشوه خواری در ادارات، بی حجابی خانمها و همچنین: نفوذ و فعالیت بهائیها در کشور ) را ناشی از سیاست بریتانیا در ایران دانسته و اظهار می دارد: انگلیسیها نفت ما را به غارت برده «و در مقابل، این همه فساد که یکی از آنها بی حجابی است در کشور ما رواج داده اند و بهائیها را تقویت می کنند.

من قسم می خورم که دین بهائی را انگلیسی ها درست کرده اند. ای مردم، شما غافل هستید.

بیایید تلگرافاتی را که از شهرستانها به من می رسد، بخوانید و ببینید بهائیها در شهرستانها چه بلاهایی بر سر مسلمین می آورند.

اینها اگر کمی تقویت شوند، تمام مسلمانها را از بین خواهند برد.

زیرا نقشه ی انگلیسیها مخالفت با دین اسلام است و به این وسیله می خواهند اسلام را از بین ببرند… » طبعاً اگر نفت ایران از دستشان «گرفته شود شرّ آن ها از سر اسلام و ایرانی کوتاه خواهد شد… »(۱۳)

آیت الله کاشانی همچنین در ۷ اسفند ۲۹، به مناسبت شایعه ی آزادی جلال بینش (یکی از افراد بهائی متهم به قتل فجیع مسلمانان در ابرقو) از زندان، و اقدامات خویش در این زمینه، گفت:

«امروز بهائیها در همه جا اسباب اذیت مسلمانها را فراهم نموده اند و اغلب پستهای حساس این مملکت را در دست دارند و الآن معاون نخست وزیر، بهائی است…

در قریه ی عبدل آباد کهریزک زن یک نفر حاج حسین نام را بهائیها تبلیغ و وارد دین بهائیت نموده اند و آورده اند در حظیره القدس بهائیها طلاق او را داده اند و آن زن فعلاً با یک نفر بهائی ازدواج نموده و آن حاجی آمده به کلانتری ۱۰ شکایت نموده و یک نفر از مجاهدین ما به نام سید علی است گویا در کلانتری رفته که به آن حاجی مساعدت نماید.

سرهنگ ابدی که رئیس کلانتری ۱۰ می باشد، گویا مقداری پول از بهائیها گرفته و پرونده بر علیه سید علی تشکیل داده اند.

این خبر به من رسید خیلی عصبانی شدم و به آن سرهنگ تلفن کرده، مقداری فحش دادم و بعد هم چون من خودم با دولت طرفم و شخصاً به اینها مراجعه نمی کنم، به کسی سفارش نموده ام که این سرهنگ را در همین چند روزه عوض می کنند… »(۱۴)

حتی درگفت وگوی مردم در منزل آقای کاشانی ( ۷ شهریور ۱۳۳۰) از قول ایشان نقل شد که گفته است:

«بعد از تمام شدن کار نفت، اول اقدام ما خراب کردن حظیره ی القدس بهائی ها خواهد بود. »

(۱۵) او ضمن طرح این نکته که: «تصمیم قطعی» دارد «با پیروان بهاء مبارزه کنم و لو اینکه به قیمت جان خود و فرزندانم تمام شود»، افزود:

معتقد به ویران ساختن حظیره ی القدس بهائیان در تهران نیست، بلکه به رغم فشار مردم، تاکنون از تخریب این بنا که «صدها هزار تومان خرج آن شده» جلوگیری کرده و «منتظر تصمیم دولت در این موضوع» است، زیرا «معتقد می باشد «که این محل بایستی به دارالتبلیغ بزرگ اسلامی اختصاص داده شده و از آنجا مبلغین اسلام به تمام کشورهای دنیا اعزام گردند. »(۱۶)

پی‌نوشت‌ها:
۱٫ برای متن تلگراف شوقی در همین زمینه به محفل بهائیان انگلیس ر. ک: بهائیان، نجفی، ص ۶۸۰ به بعد.
۲٫ اخبار امری، سال ۳۹، بهمن و اسفند ۱۳۳۹، ش ۱۱- ۱۲، ص ۷۲۴ و ۷۳۴٫
۳٫ همان، سال ۳۹، بهمن و اسفند ۱۳۳۹، ش ۱۱- ۱۲، ص ۷۴۱٫
۴٫ ر. ک: آهنگ بدیع، سال ۲۹ (۱۳۵۳ ش)، ش۲و ۳، صص ۷۱، ۷۳٫
۵٫ اخبار امری، سال ۱۳۵۲، ش ۱، ص ۱۸٫
۶٫ همان، سال ۱۳۵۲، ش ۱۹، صص ۵۳۲ – ۵۳۳٫
۷٫ همان، تیر و مرداد ۱۳۴۶، ش ۴و ۵، صص ۱۵۰- ۱۵۱٫
۸٫ همان، ص ۱۵۴٫
۹٫ همان، سال ۱۳۴۲، ش ۲، صص ۶۱- ۶۲٫
۱۰٫ همان، ص ۶٫
۱۱٫ در اصل: اله.
۱۲٫ ر. ک: «فعالیت بهائیان در آذربایجان به روایت اسناد» رحیم نیکبخت، مندرج در: مطالعات تاریخی، سال ۴، ش ۱۷، تابستان ۱۳۸۶، ص ۲۲۲و ۲۳۸ – ۲۳۹٫
۱۳٫ روحانی مبارز آیت الله سید ابواقاسم کاشانی به روایت اسناد، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، تهران ۱۳۷۹، ۱/ ۳۱۲- ۳۱۳ و ۳۱۶) ۱/ ۳۱۶٫
۱۴٫ همان، صص ۳۳۲- ۳۳۴ و نیز ۳۴۱- ۳۴۳٫
۱۵٫ همان، ص ۴۷۹٫ همچنین ر. ک: همان، ۱/ ۳۳۵، ۳۵۴- ۳۵۵، ۳۵۸- ۳۵۹، ۳۸۶- ۳۸۷، ۳۸۹، ۴۷۹، و…
۱۶٫ زندگی سیاسی عبدالحسین هژیر، جعفر مهدی نیا، ص ۵۲٫
منبع مقاله: نشریه تاریخ معاصر ایران، شماره ۴۹٫

نویسنده: رضا غلامی

شرق‌شناسى و شرق‌شناسان-1

اشاره:

حجت‌ الاسلام و المسلمين دکتر محسن الويرى داراى مدرک دکترى در رشتة تاريخ تمدن ايران و اسلام، عضو هيأت علمى دانشگاه، از پايه‌گذاران و اساتيد رشته تاريخ تشيع در کشور و از صاحب نظران و پژوهشگران حوزة تاريخ و تمدن اسلامى است.

از ايشان تا کنون آثار پژوهشى متعددى در زمينه‌هاى يادشده تدوين و منتشر شده است که آخرين آن‌ها کتابى است با عنوان مطالعات اسلامى در غرب.

انتشار اين زمينه‌ساز گفت‌وگوى ما با ايشان شد و از اين رو در ادامه سلسله مباحث خود در زمينه شرق‌شناسى و شرق‌شناسان اين بار به سراغ اين محقق و استاد ارجمند رفتيم و تلاش کرديم با طرح پرسش‌هايى ابعاد ديگرى از اين موضوع را روش کنيم.

با اميد، اينکه اين گفت‌وگو مورد توجه شما خوانندگان عزيز موعود واقع شود

چه تعريفى از شرق و غرب مى‌توان ارائه کرد و مبناى تعريف چيست؟

در ابتدا براى اين که اين فرصت را به بنده داديد تا بتوانم با خوانندگان مجلة موعود گفت‌وگويى داشته باشم، هم‌چنين به عنوان يک شهروند ايرانى معتقد به مکتب مهدويت از اين‌که شما يک نشريه به طور اختصاصى براى حضرت مهدي(ع) منتشر مى‌کنيد، تشکر و قدردانى مى‌کنم.

در يک نگاه غير تاريخى که همان نگاه معاصر ماست، مى‌توان گفت، مبناى تقسيم‌بندى شرق و غرب، يک مبناى سياسى يا حداکثر جغرافيايى ـ سياسى است.

اين يک تقسيم‌بندى پذيرفته شده است و خيلى محل بحث و ترديد نيست.

ولى در يک نگاه تاريخى مى‌بينيم که اين واژه يک تحول معنايى داشته و تلقى ما از شرق و غرب در گذشته غير از اين بوده است.

قديمى‌ترين تفکيک براى تقسيم غرب و شرق به دوران بسيار کهن برمى‌گردد و در دوره‌هاى بعد هم نمونه‌هايى را مى‌توانيم ببينيم.

در آن گذشته‌هاى دور به شکلى مبهم هر آنچه که در جانب طلوع خورشيد بود شرق ناميده مى‌شد و هر آنچه در جانب غروب آن، غرب.

البته در گذشته‌هاى تاريخى افزون بر نگاه جغرافيايى يک نگاه فرهنگى هم قابل جستجوست که در فرصت ديگرى درباره‌اش صحبت خواهيم کرد.

اما در مصاديق اين نگاه جغرافيايى که به راستى مرز کجاست، همان‌طور که ذکر کردم معيار مشخصى وجود نداشته است.

با اين وجود برخى از مورخان کوشيده‌اند يک معيار مشخص عرضه کنند؛ مثلاً در برخى نوشته‌ها رودى به نام رود «دِن» به عنوان حدّ فاصل بين شرق و غرب ناميده شده است.

در نظر ديگر سمت راست درياى مديترانه، شرق و سمت چپ آن غرب خوانده مى‌شد.

ولى اين قاعده عام و کلى نيست.

همواره دربارة مسئلة شرق و غرب اختلاف بر سر همان مناطق مرزى بوده که قرار بوده شرق را از غرب جدا کند. در عين حال کسى ترديد نداشته که سرزمين‌هايى مثل هند و چين و ژاپن در شرق قرار دارند و سرزمين‌هاى اروپايى در غرب.

اختلاف بر سر مرز شرق و غرب است.

الآن در حوالى درياى مديترانه را که نگاه کنيد کشورهايى را مثل مراکش مى‌بينيد که در جنوب درياى مديترانه و تقريباً در منتهى اليه غربى درياى مديترانه قرار گرفته و کشور شرقى به حساب مى‌آيند و در مقابل برخى کشورهاى حوزة «بالکان» را مى‌بينيد که در شمال درياى مديترانه قرار گرفته و نسبت به کشور «مراکش» خيلى شرقي‌تراند ولى، جزء کشورهاى غربى خوانده مى‌شوند.

لذا آن مرزبندى مشخصى که با دقت رياضى انجام بشود هنوز وجود ندارد.

به طور خلاصه در قديم ملاک تقسيم‌بندى، اقليمى و جغرافيايى بوده و الآن عمدتاً سياسى است.

علت اين‌که مبناى امروز يک مبناى جغرافيايى ـ سياسى است اين است که بشر امروز نيازمند اتخاذ يک مبناى روشن براى خروج از مشکلاتى است که بعداً خواهد داشت.

اين ابهام که بالاخره شرق کجاست و غرب کجا، ابهامى است که مى‌تواند مشکل‌آفرين باشد.

تقسيم‌بندى دولت‌ها و در روابط تجارى و سياسى و مانند آن نيازمند يک تقسيم‌بندى مشخص است.

با اين همه در همين تقسيم‌بندى جغرافياى کنونى که با رويکرد خروج از مشکلات و اتخاذ يک مبناى روشن براى تنظيم روابط اتخاذ شده، نگاه تاريخى کاملاً کنار نرفته و ما ردّ پاى ديدگاه سنتى تعريف شرق و غرب را حتى در تقسيم‌بندي‌هاى خودمان هم مى‌توانيم ببينيم.

تفاوت‌هاى فرهنگى شرق و غرب در چيست؟ تفاوت شرق و غرب هم از جمله مباحثى است که همواره مورد عنايت و توجه بوده است.

سياحت‌نامه‌اى را به «فيثاغورث» نسبت داده‌اند که او سفرى به شرق داشته و سياحت‌نامة او هم سياحت‌‌نامة شرقى است که به فارسى هم ترجمه شده است. در آن‌جا که من گفت‌وگويى با زرتشت داشتم که بعد از گفت‌وگو به يک نقطة روشن و به وفاق با هم نرسيديم.

چون آن‌ها به نقطة وفاق نمى‌رسند، بر اساس آن گفت‌وگوهايى که با هم داشته‌اند زرتشت خطاب به فيثاغورث جمله‌اى را بر زبان مى‌آورد که مى‌تواند نشان دهندة دوگانگى شرق و غرب از دوران قديم به حساب بيايد و نشانه‌اى براى اين بحث باشد.

مى‌گويد: «تو به آموزش باختر مشغول باش، من تعليم خاور را قبول دارم، ما را آيندگان محاکمه خواهند کرد».

و اين نماد يک دوگانگى بين دو فرهنگ، دو تمدن، در حوزة جغرافيايى و حتى مى‌ توانيم بگوييم دو حوزة معرفتى است.

همين بحث تمايز و تفاوت را حتى در آثار ارسطو هم مى‌بينيم.

ارسطو علت اين تمايز و تفاوت را به مسائل محيطى و اقليمى و جغرافيايى پيوند مى‌زند و مى‌ گويد چون در مناطق شرقى عمدتاً هوا گرم و آفتاب درخشان است، موجب رشد وسايل زندگى و خود زندگى شده است.

و در عين حال صفات جنگى در شرقي‌ها رشد نکرده است ولى در غرب، چون هوا عمدتاً ابرى است و آفتاب درخشان نيست، زندگى رشد زيادى نکرده اما خصلت‌هاى جنگ‌آورى در غربي‌ها و عمدتاً يوناني‌ها رشد داشته است.

او عامل تمايز را به تفاوت‌ هاى اقليمى برمى‌گرداند و مصاديق اين تمايزها و تفاوت‌ها را در رسيدن به روحية جنگاورى محدود کرده است.

هر يک از اين داوري‌ ها حتماً نيازمند به تأمل و درنگ است.

من اين‌جا در مقام داورى نيستم و فقط مى‌خواهم اشاره کنم که تفاوت اين دو حوزه را در کجاها مى‌شود جستجو کرد.

حتى جلوتر که بياييم در دوران معاصر هم، دو ديدگاه نسبت به اين موضوع وجود دارد: برخى اين طور دليل آورده‌اند که علت تمايز و ناسازگارى بين شرق و غرب و اختلاف‌هاى آشتي‌ناپذير آن‌ها همان رفتار آدمى و مأموريتى است که آدمى در اين جهان دارد و کمال مطلوبى که در زندگى مى‌جويد؛ يعنى اصولاً نگاه انسان به خودش، نگاه او به رابطة خود و خداى خودش و محيط پيرامون خودش موجب مى‌ شود که چيزى به عنوان شرق شکل بگيرد و چيزى به عنوان غرب. در واقع اختلاف در «جهان‌بيني»، عاملى اصلى بروز اختلاف بين شرق و غرب است.

برخى ديگر اين تمايز و قضاوت را در «شيوة انديشه» مى‌دانند که شيوة تفکر در غرب، عقلى و فلسفى است و نظام انديشه در شرق به طور عمده عرفاني.

يعنى اين تمايل شرقي‌ها به اشراق و تمايل غربي‌ ها به عقل‌گرايى محض منهاى دل صيقل يافته که بتواند کانون معرفت هم باشد، وجه تمايز بين غرب و شرق است. اين دو ديدگاه واقعاً وجود دارد.

هر چند در تمايز بين شرق و غرب به هيچ روى نمى‌ توانيم عامل جغرافيايى را ناديده بگيريم اما عوامل ديگر را هم بايد مورد نظر قرار داد.

يکى ديگر از وجوه تمايز شرق و غرب مسئلة بعثت انبياست.

تقريباً بعثت تمام انبياى بزرگ در منطقة شرق بوده و غرب خاستگاه بعثت انبيا نبوده است.

موضوع ديگر هم بحث کانون‌ هاى تمدنى است.

مى‌ توان گفت اين کانون‌ها يکسره شرقى هستند و اقوام تمدن ساز هم يکسره شرقى بوده‌اند. جز دوران معاصر و دوران رنسانس که يک تمدن خاص شکل گرفت که اسمش تمدن معاصر غربى است.

از ديگر تفاوت‌هاى شرق و غرب، نوعى قدسي‌گرايى شرق است که در شکل‌هاى مختلف بروز کرده است که در غرب مانند آن وجود ندارد.

البته تا پيش از رنسانس هم در غرب اين قدسي‌گرى به شکل‌هاى مختلفى حضور داشت ولى باز هم نه به آن انسجام و يکپارچگى و معنا دارى و گستردگى که در منطقه شرق ديده مى‌ شود.

اين‌ها تفاوت‌ هايى است که مى‌توان براى شرق و غرب ذکر کرد ولى در مقدمة عرايضم اشاره کردم که ديگران هم از ديرباز تاکنون به اين تفاوت‌ها توجه داشته اند.

غرب از شناسايى شرق در پى چيست و چه اغراضى را دنبال مى‌کند؟

در اين‌جا باز هم به ناچار بايد از يک ديدگاه تاريخى به موضوع نگاه کنيم.

به اين معنا که اگر ما درهر دوره يک غرضى را به عنوان غرض حاکم و پارادايم و گفتمان مسلط، در نظر بگيريم يک نوع توالى تاريخى و ترتّب با همديگر دارند.

البته بخشى از پاسخ پرسش شما به تبيين مفهوم شرق‌شناسى و نه «استشراق» برمى‌گردد که من از آن صرف‌نظر مى‌کنم و فقط از باب تذکر عرض مى‌کنم که «الاستشراق»، «شرق‌شناسي» و «Orientalism» نزد خود مستشرقان دو معناى متفاوت دارد، يک مفهوم، مفهوم استشراق به معناى عام آن است يعنى هر آن چه را به شرق برگردد شامل مى‌شود؛ بنابراين چين‌شناسى، ژاپن‌شناسى، ايران‌شناسى، و تمام اين‌ها در قلمروى شرق‌شناسى قرار مى‌گيرد.

شرق‌شناسى يک مفهوم اخص هم دارد که تقريباً مترادف با «اسلام شناسي» است.

مثلاً در ويرايش دوم دائرة المعارف اسلام معروف به ليدن، در آن‌جا مدخل «مستشرقون» يعنى شرق‌شناسان را مى‌بينيم.

اين مدخل ظاهراً ربط چندانى با دائرة المعارف اسلام ندارد ولى آن‌ها در اولين جمله اين تذکر را مى‌دهند که مستشرقون به معنى اسلام‌شناسان در غرب است.

اگر ما از استشراق به معنى عام آن بخواهيم صحبت کنيم، بايد يک تاريخچه‌اى را ورق بزنيم و بيان کنيم و اگر استشراق به معناى خاص مورد نظر باشد، پروندة ديگرى را بايد باز کنيم.

استشراق به مفهوم عامش يک دورة قديم دارد که شما حتى در آثار «هرودوت» هم، آن وقتى که در بارة شرق صحبت مى‌کند بحث‌هايى را دربارة شرق قديم مى‌بينيد.

در آثار «توسيريت» و «گِزنِفون» هم مى‌توان آن را مشاهده کرد.

حتى آثار «هومر» هم که دربارة شرق صحبت مى‌شود مى‌تواند يک نوع شرق‌شناسى به حساب بيايد.

شرق‌شناسى با ظهور اسلام تحت‌الشعاع قرار گرفت و تقريباً به کنارى رفت تا دوران معاصر که پس از جنگ جهانى دوم بار ديگر مفهوم شرق‌شناسى به ميان آمد و جاى خاص خودش را پيدا کرد اين بار شرق‌شناسى اعم از اسلام شناسى شد و اسلام‌شناسى يکى از شاخه‌‌هاى آن.

شرق‌شناسى به طور عمده پس از جنگ جهانى دوم شاخه‌هاى مختلفى را در بر مى‌گرفت که عبارتند از ايران‌ شناسى، ژاپن‌ شناسى، عرب‌ شناسى و …

اين مفهوم عام شرق‌شناسى يک دورة اوليه دارد و يک دورة به محاق رفتن و تحت‌الشعاع مطالعات اسلامى قرار گرفتن و يک دورة جنگ.

اما شرق‌ شناسى به مفهوم عام چون معطوف به اهداف افراد بود، در دوره‌هاى اوليه شايد خيلى نتوانيم اغراض سياسى براى آن قائل شويم.

شرق‌شناسى بيشتر تابع کنجکاوى افراد بود.

البته در آن دوران به واسطة جنگ‌هاى شرق و غرب يک شيوه نگاه خاص داشت اما اين گونه نبوده که واقعاً به مفهوم امروزى اراده‌اى براى شناخت شرق و سيطرة بر آن وجود داشته باشد، البته اين شناخت يک نوع شناخت ناخواسته و هدايت نشده و بدون طراحى و برنامه‌ريزى بود.

اما شرق‌شناسى به مفهوم دومش که پس از جنگ جهانى دوم دو مرتبه رونق گرفته است يک نوع شرق‌شناسى برنامه‌ريزى شده و سنجيده است.

شناختى که از شرق حاصل مى‌شود اغراض مختلفى دارد، گاهى بر پاية کنجکاوى دانشمندان غربى رونق مى‌گيرد، گاهى اغراض سياسى دارد که به قصد شناخت کشورى براى رخنه در ارکان آن کشور و سيطره بر آن مطالعات ساماندهى مى‌شوند، گاهى اين مطالعات اغراض تجارى دارد، نرخ بازار آن کشور و توليد محصول متناسب بازار آن کشور… خلاصه اغراض مختلفى در شرق‌ شناسى وجود دارد.

اما اسلام‌ شناسى که يک تقرير و قرائت ديگر از شرق‌ شناسى به حساب مى‌آيد و شرق‌ شناسى به معنى الاخص است، واقعاً يک تاريخ پر فراز و نشيب را طى کرده است.

اجمالاً به شما مى‌گويم که شرق‌ شناسى در نخستين مراحل خود تابع اغراض دينى بود و متأثر از انديشة‌ مسيحيت افراطى کاتوليکى که نگاه ناهمدلانه‌اى نسبت به مسلمانان داشت.

يعنى نگاه سخت آميخته با جهل و خرافه.

اين انگيزة شرق‌ شناسى، انگيزه‌اى دينى بود، به قصد ضربه‌ زدن به اسلام و به سخره گرفتن پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)، کاهش مدح و منزلت اسلام و مسلمانان.

اما جلوتر که مى‌آييم انگيزه‌هاى ديگر رفته رفته در کنار اين انگيزه رخ مى‌نماياند.

باز هم در اين‌جا من انگيزه علمى به منظور کشف حقيقت را انکار نمى‌کنم.

گاهى استشراق به مفهوم اسلام‌ شناسى تابع اين انگيزه صورت گرفته است.

استشراق به مفهوم اسلام‌ شناسى گاهى تحت تأثير انگيزه سياسى بوده است.

يعنى با مديريت و هدايت وزارت خارجة کشورهاى غربى يا نهادهاى دولتى آن‌ها انجام مى‌شد به قصد اين که داده‌هاى سياسى در اختيار آن طراحان و شخصيت‌هاى سياسى باشد که در اين‌جا اغراض استعمارى را هم بايد بر اغراض سياسى اضافه کنم؛ يعنى فراتر از منافع ملى کشورهاى خود، آن‌ها به فکر سيطره بر کشورهاى ديگر افتادند.

به بيان ديگر يک گستره‌اى را برخى از کشورها براى منافع ملي‌ شان قائل بودند که از طريق سيطره بر کشورهاى ديگر تحقق پيدا مى‌کرد که ما آن را «استعمار» مى‌خوانيم.

بنابراين انگيزه‌هاى خصمانة دينى در مرحلة اول و در مرحلة بعد انگيزه‌هاى سياسى و استعمارى و در نهايت انگيزه‌هاى علمى از جمله انگيزه‌هايى هستند که در شرق‌شناسى، به معنى الاخص قابل جستجو هستند.

اين کلياتى که عرض کردم در لايه‌ هاى ريز و جزئي‌اش مجموعه‌‌اى بحث‌هاى تفصيلى وجود دارد که ان‌شاء الله در فرصت ديگر بايد گفته شود.

عمده‌ترين اشکال مطالعة شرق و اسلام توسط غربيان و شرق‌شناسان متوجه چيست؟ محتوا، مستندات، متدولوژى يا ….

البته شخصاً با اين نگاه که از ابتدا به دنبال اشکال بگرديم موافق نيستم و شايد اين جور نبايد ارزيابى شود بلکه بايد گفت فعاليت‌ هاى شرق‌ شناسان را چه جور مى‌شود ارزيابى کرد و چه نقدى نسبت به آن‌ها وجود دارد؟ تا جنبه‌ هاى مثبت و منفى هر دو را با هم ببينيم.

ما از طريق آموزه‌هاى ديني‌مان مجاز نيستيم که به فرآورده‌ هاى ديگر تمدن‌ها نگاهى يکسره و از قبل تعيين شده و سلبى داشته باشيم.

دربارة شرق‌شناسى که از اين به بعد منظورم معنى اخص آن و اسلام‌شناسى است، از جنبة مثبت برخوردها و قواعدى داشته که موضوع سؤال شما نيست و بعداً‌ اگر لازم بود اشاره مى‌کنم.

اما در قسمت دوم که مورد پرسش شما بوده يعنى جنبه‌هاى سلبى آن، هم براى شما و هم براى خوانندگان عزيز مجله تأکيد مى‌کنم که در مقام استقصاى کامل بحث نيستم و آن را بايد در فضاى درسى و کلاسى مطرح کرد.

ولى اجمالاً عرض مى‌کنم يکى از کاستي‌هاى اين نوع نگاه‌ها اين است که چون اين‌ها يک درک درست و درونى از مفهوم اسلام، انديشه‌هاى اسلامى، باورهاى اصلى مسلمان‌ها، گرايش‌هاى فکرى متفاوت مسلمان‌ها با همديگر و مرز دقيق آن‌ها با هم ندارند گاهى دچار اشتباهات فاحشى مى‌شوند؛ مثلاً بي‌ توجهى به اين‌که ما پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) را معصوم مى‌دانيم و قائل به عصمت ايشان هستيم.

لذا در تحقيق و تبيين اسلام حرف‌هايى مى‌زنند که با معتقدات اسلامى سازگار نيست و بر مبناى خودشان بر مطالبى تأکيد مى‌ کنند.

يا مثلاً برخى تصميم‌هاى پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) را به خلاف معتقدات ما تحليل مى‌کنند و مى‌گويند اگر ايشان اين تصميم را نمى‌گرفتند و مصمم به مورد ديگر مى‌شدند بهتر بود و اين اصلاً با مبناى اسلامى سازگارى ندارد.

يا مثلاً وقتى پيامبر بودن پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) را قبول نداشته باشند در تبيين زندگى پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) به دنبال سرچشمه‌هاى زمينى براى آموزه‌هاى نبوى مى‌گردند و آن را در قالب محيط اطراف پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) و آن‌جا‌هايى که ايشان(صلي الله عليه وآله وسلم) مراوده داشته‌اند جستجو مى‌کنند.

بعد يک مرتبه مى‌بينيم ملاقاتى که حضرت در خردسالى با «بُحيراى نصراني» داشتند يک جايگاه بلندى را براى اين ملاقات و آن‌چه که از ايشان به يک عالم مسيحى منتقل شد قائل مى‌شوند و به همين ترتيب ملاقات‌هايى که پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) با يهود مدينه و اطراف آن داشتند به عنوان سرچشمه‌هاى وحى پيامبر تلقى مى‌شود.

ببينيد چقدر اين نگاه با نگاهى که يک مسلمان به آن باور دارد متفاوت است البته نمى‌خواهم بگويم کسى که مسلمان نيست، حق زمينى تحقيق کردن پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) را ندارد ولى از آن‌جايى که در مقام داورى اين سخن هستيم احساس مى‌کنيم آن‌ها در اين راه به خطا رفته‌اند منبع و منشأ اين حرف، نبود درک درونى آن‌ها نسبت به اسلام است.

کاستى دومى که در مطالعات غربى مى‌توان جستجو کرد، موضوع خالى نماندن برخى از اين مطالعات از آن انگيزه‌هايى است که در سؤال قبلى به آن اشاره شد. مواردى که در يک نگاه تنگ و کوتاه (به اصطلاح دقيق‌تر) با انديشه‌هاى اسلامى و وجوه مختلف جامعة اسلامى و تمدن اسلامى وجود دارد.

کاستى سومى که در مطالعات شرق شناسى قابل جستجوست نوعى نگاه محدود به پديده‌ها يا به اصطلاح نگاه پديدارشناسانه آن‌هاست که از سطح عبور نمى‌کند و به لايه‌هاى زيرين راه نمى‌يابد.

اين آفت بزرگى است.

به عنوان نمونه در تحليل تمدن اسلامى مظاهر تمدن به دليل نگاه پديدارشناسانه، دستاوردهاى مادى تمدن اسلامى، يعنى ساختمان‌ها و بناها را تحليل مى‌کنند.

ما هم الان اگر از يکديگر در مورد مظاهر اسلامى سؤال کنيم، ذهنمان سراغ همين جور چيز‌ها مى‌رود.

اين‌ها از دستاوردهاى تمدن اسلامى است ولى اسلام را نمى‌شود محدود به اين جور چيزها کرد.

اين نگاهى سطحى است که ما را روى لاية سطحى و بيرونى نگه مى‌دارد.

کاستى ديگر نوع تلاش هر چند ناخواسته براى القاى نوعى غرب محورى در همة‌ جنبه‌هاست که هر چند برخى از مستشرقان را نمى‌توان به اين متهم کرد که با يک برنامه‌ريزى قبلى اين رويکرد را مبناى کار خودشان قرار داده‌اند ولى چون اين مطالعات در دوران استعمارى غرب رونق بيشترى گرفت و شاخ و برگ پيدا کرد و نگاه در آن دوره، يک نگاه استعمارگر به کشور تحت استعمار بود، يک نوع خود بزرگ‌بينى و غرب محورى در اين مطالعات ديده مى‌شود که لازمه‌اش تحقير و کوچک شمردن ديگران است.

نکتة ديگر اين که تلاش برخى از مستشرقان در بعضى جاها مديريت شده است ولى در برخى موارد خود مستشرقان نمى‌دانند در چه فضايى حرف مى‌زنند.

در آن‌جا اين تلاش براى يافتن و بررسى مسائل و جريانات درونى جامعة اسلامى،‌ برجسته ساختن و بزرگ‌ نمايى آن و حتى گاهى اين تلاش براى بررسى عوامل درونى جامعة اسلامى، يک نوع آسيب‌پذيرى ديگرى به حساب مى‌آيد.

چطور مى‌توان يک ارزيابى کلى از آثار و همچنين کشف جنبه‌هاى مثبت فعاليت‌هاى مستشرقان داشت؟

اولاً من فکر مى‌کنم همين مقدار که کسى که در مدار حرکت‌ ما حرکت نمى‌ کند و مشى او خلاف مشي‌ماست، به اسلام و جنبه‌ هاى مختلف اسلامى نگاه مى‌کند، خود اين نگاه ذاتاً ‌ارزشمند است.

صرف نظر از همة جنبه‌هاى سلبى، خود اين‌که ما ببينيم ديگران دربارة‌ ما چه مى‌انديشيند موضوعى است که اهميت دارد و شايستة عنايت و توجه است.

چندين جنبة‌ مثبت ديگر هم وجود دارد.

گاهى نگاه درونى آفت زاست و موجب نوعى کژتابى در فهم مى‌شود.

نگاه بيرونى داشتن به يک پديده ابعادى را براى انسان روشن مى‌سازد و کسى که تنها و تنها خود را در نگاه بيرونى محصور کرده، آن‌ها را نمى‌تواند پيدا کند.

باز هم تأکيد مى‌کنم در آن جنبه‌هاى درونى و در واقع جنبه‌هاى سلبى که اول گفتم به جهت نداشتن نگاه درونى و سخن گفتن، نگاهشان کامل نخواهد بود.

خوب مسلمان‌ها فقط و فقط يک نگاه درونى به اسلام دارند در اين‌جا هم اين نوع نگاه مى‌تواند آفت‌هايى داشته باشد چون مانع از يک درک همه جانبه و کل‌گرا بشود.

يکى از جنبه‌هاى مثبت نگاه مستشرقان ترويج نگاه بيرونى به اسلام و دستاوردهاى مختلف اسلامى است که اگر من از بيرون بايستم و نگاه کنم چه تحليلى دارم؟ اگر ساختمانى را در نظر بگيريم، ما در درون آن ساختمان زندگى مى‌کنيم، اطلاعات درست و دقيقى در مورد اجزاى درونى ساختمان داريم،‌ اتاق‌ها چگونه است؟ راهروها چگونه است؟ انتقال از يک اتاق به اتاق ديگر چگونه صورت مى‌گيرد؟ و قسمت‌هاى مختلف ساختمان هر کدام کجا قرار گرفته‌اند؟ اما کسى که از بيرون نگاه مى‌کند، نماى کلى ساختمان و جايگاه کلى ساختمان در بافت محلى را مى‌تواند پيدا کند.

اين قسم دوم از مواريث مستشرقان است که به ما آموزش مى‌دهد يک نگاه بيرونى هم داشته باشيم.

اين امر امروزه موجى از اطلاعات را براى ما ايجاد کرده است و يکى ديگر از جنبه‌هاى مثبت روش کار آن‌ها است.

کسى انکار نمى‌کند که اصولاً برخى از شاخه‌هاى علمى از اساس و همچنين برخى از فنون و روش‌ها به واسطة آن‌ها ابداع شد، اکنون هم در بين مسلمانان در يک گسترة وسيعى رواج يافته است؛ مثلاً تصحيح نسخ خطى را که ما امروزه به اين صورت درگير آن هستيم و به عنوان يک رشتة علمى شناخته شده و پر رونق و بسيار ارزشمند هم مطرح است و قبلاً در حوزة‌علمى خودمان آن را نداشتيم.

البته من نمى‌گويم اصلاً چنين کارى تا پيش از آن صورت نگرفته بود و شايد همان استنساخى که از نسخه‌ها مختلف مى‌کردند که گاهى خود مستنسخان عالمان بزرگ بودند و دقت مى‌کردند که آن‌ اصول را درست به کار ببرند، که اين‌ها شايد نوعى تصحيح متن به حساب بيايد اما به صورت گستردة امروزى قطعاً از مواريث مستشرقان است که شاخه‌هاى علمى جديدى را درست کردند.

از نظر فنون و روش‌ها هم مثلاً استفاده از نمايه براى تأليف کتاب‌ها يا شيوة ارجاعات و مانند آن چيزهايى هستند که از ابتکارات مستشرقان است.

مثلاً‌ نخستين فهرست قرآن را «فلوگل آلماني» عرضه کرد و بعداً افرادى در بين مسلمان‌ها اين فهرست را تهيه کردند.

در واقع اين کارهايى که تقويت کنندة فضاى پژوهشى است و شايد خودش کار پژوهشى به حساب نيايد و در عين حال کار پژوهشى را آسان مى‌کند همه از تبعات مثبت کار مستشرقان است.

ادامه دارد

منبع :موعود، فروردين 1386، شماره 74

اروپا و اسلام ۵

برنارد لوئیس

اشاره

در شماره های ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۴ ماهنامه “اسلام و غرب”، به بحث در مورد مفاهیم اروپا و اسلام، تفاوت اسلام و مسیحیت، دیدگاههای این دو نسبت به یکدیگر، جنگها و درگیریهای آنها، تاثیر متقابل جنگهای صلیبی بر اروپا و جهان اسلام، پیروزیهای متناوب دو طرف عثمانی و اروپا در جنگها، تقابل تمدنی اروپا با اسلام، وضعیت جهانی اسلام در قرن هجدهم، گسترش استعمار اروپایی، روابط متقابل اقتصادی اروپا و جهان اسلام، ضعف اقتصادی جهان اسلام و تغییر دیدگاه اروپاییان نسبت به جهان اسلام و بالعکس پرداخته شد.

در این تقابل میان اسلام و اروپا و دیگر نقاط، مسلمانان، فلسفه و علوم یونانی را که اروپاییان برای چندین قرن در پی کشف آن برنیامده بودند، ذکاوت و سیاستمداری ایران و حتی میراث مسیحیت اروپایی و بیزانس را به ارث بردند.

فراز و نشیب حمله و حمله متقابل میان این دو، با پیروزی ناتمامی از جانب مسیحیان شروع شد و با شکست قطعی آنها به پایان رسید.

با ورود اسلام به اروپا، در اسپانیا و سیسیل اعتقاد به اسلام و فرهنگ عربی، جذابیت با شکوهی را به ظهور می رسانید و حتی کسانی که به دین مسیحیت وفادار ماندند، اغلب زبان عربی را برای خود اقتباس کردند.

در قرن شانزدهم ترس غالبی در میان سردمداران اروپایی از اسلام و عثمانی مستولی شده بود.

آنها امپراتوری عثمانی را مقتدر و دارای ارتشی با تجربه و انسجام دیرینه و دارای نظم و انتظام همیشگی و در مقابل اروپا را دارای نیروهای آسیب پذیر، همیشه خوشگذران، روحیه شکسته و سربازان غیر انتظام یافته می دانستند.

کم کم با سفرهای دریایی ماجراجویان و جویندگان طلا و کشفیات تازه آنها، به علاوه پیشرفت تسلیحاتی اروپا، این موازنه را به نفع اروپا تغییر داد.

در قرن هجدهم، شاهد انقلاب صنعتی در اروپا و عقب افتادن مسلمانان در این زمینه می باشیم. اروپاییان کم کم با کمک روسیه شروع به باز پس گیری سرزمینهای خود کردند و مسلمانان در فکر حفظ و نگهداری از مواضع به دست آمده خود بودند.

در این میان روسها بر اساس پیمان کوکوک کی نارکا امتیازات زیادی از مسلمانان گرفتند.

موج جدیدی از پیشرفت اروپا در اواسط قرن نوزدهم با وجود وضعیت صلح در روسیه و در نهایت امر، تصرف خانهای آسیای مرکزی شروع گردید و به نوبت، از طریق اشغال تونس توسط فرانسه در سال ۱۸۸۱ و اشغال مصر توسط انگلستان در سال بعد ادامه یافت.

با سفرهای دریایی اکتشافی اروپاییان و در سطح بسیار وسیعتری، امپراتوریهای بازرگانی و استعماری که اروپاییان ایجاد کردند، تغییرات وسیعی در شرایط و زمینه تجارت میان اروپا و جهان اسلام بوجود آمد. در مقایسه، خاورمیانه شرقی و غربی تا قرن نوزدهم بسیار ضعیفتر از آن روزهای بزرگ قرن شانزدهم شده بود.

چیزی که می توان به خصوص در روابط اروپاییان با سرزمینهای اسلامی، مخصوصا خاورمیانه مشاهده کرد، این است که در هر دو طرف، نمایندگان و افراد ذی نفع در تغییر اقتصادی، اجنبی بوده اند.

اجنبیها همان اروپاییان بودند و حتی در خاورمیانه نیز بازیگران اصلی یا خارجی بودند و یا از اعضای اقلیتهای مذهبی که از طرف جامعه اکثریت در حاشیه قرار گرفته بودند.

کم کم با تماسهای بیشتر مسلمانان و اروپاییان تفاهمات دو طرفه بیشتری بوجود آمد و دیدگاههای آنها نسبت به یکدیگر تغییر پیدا کرد.

در این قسمت توجه خوانندگان را به ادامه بحث جلب می نماییم.

وضعیت اسلام در قرن بیستم

تا سال ۱۹۲۰ چنین به نظر می رسید که غلبه بر اسلام کامل و نهایی شده است.

سرزمینهای وسیع و مردمان مسلمان بی شماری از آسیا و آفریقا به طور کامل، تحت کنترل امپراطوریهای اروپایی درآمده بودند.

بعضی از آنها تحت کنترل شاهزاده های بومی و اکثر آنها تحت استعمار مستقیم قرار داشتند.

تنها تعداد اندکی از کوهستانهای خشک و مناطق بیابانی که بسیار فقیر بود و به سختی قابل استفاده بودند، تا حدودی استقلال خود را حفظ کرده بودند.

در امپراطوری سابق روسیه، انقلاب و جنگ داخلی، موجب رهایی موقت از دست قدرت مرکزی گردید و اجازه ظهور به رژیمهای مستقل در بعضی از تصرفات سزاری سابق داده شد.

پیروزیهای بلشویکها باعث اعاده مجدد کنترل مرکزی از جانب آنها گردید.

روسیه برای چشم پوشی از بالتیک، لهستان و سرزمینهای بالکان که تحت انقیاد سزار بودند، تا مدتها تحت فشار اروپا قرار گرفته بودند; در سرزمینهای اسلامی، فتح و همگرایی مجدد کامل شده بود.

در ماه آوریل ۱۹۲۰، ارتش سرخ که در حال پیشروی بود، جمهوری مستقل آذربایجان را از بین برد، با این حرکت روند جمهوری که در اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفته بود، متوقف شد.

این قضیه توسط دیگر جمهوریهای تاتار، باشقیر و مسلمانان آسیای مرکزی، جایی که کمیسرهای کمونیست می توانستند به بهترین وجه نقش شاهزادگان بومی را بازی کنند، پیگیری شد.

مسلمانان اتحاد جماهیر شوروی، همانند مسلمانان انگلستان، فرانسه، و امپراطوری آلمان، یک بار دیگر به صورت قسمتی از سیستم سیاسی با مرکزیت یک پایتخت اروپایی درآمدند; علاوه بر این آنها تحت انقیاد نوعی تبلیغات ضد اسلامی بودند که به شدت از طرف دولت حمایت می شد و به طور مستقیم یا غیر مستقیم، از طرف هیاتهایی از قبیل مجمع مبارزین بی دین و مؤسسه الحاد علمی League of the Militant Godlessرهبری می شدند.

به یقین این امر تبلیغات مسیحیت نبود و با فعالیتهای آزمایشی محتاطانه مبلغین مسیحی در امپراتوریهای غربی تفاوت داشت.

با این حال، از سکولاریزم رادیکالی که اصول فکری آن کاملا اروپایی بود، الهام می گرفت، گر چه عواقب بعدی آن چنین نبود.

تجزیه امپراتوری عثمانی و عواقب آن

در قلب اسلام، فقط دو دولت اسلامی ترکیه و ایران، استقلال خود را حفظ کرده بودند.

اما ایران، طی جنگ جهانی اول، به عنوان منطقه جنگی ای شناخته شده بود که در آن، روسیه، انگلستان و نیروهای عثمانی آزادانه فعالیت می کردند.

این کشور به حدی به حالت هرج و مرج کشیده شده بود که با وجود پایان خصومتها، به آرامش فوری دست نیافت.

امپراتوری عثمانی در ابتدا، به مدت چندین قرن، به نوک نیزه اسلام تبدیل شده بود و بعدها به سپر اسلام تبدیل گشت و بعد از آن شکست خورد، پایتختش به اشغال درآمد و استانهایش بین قدرتهای غربی و متحدین یونانی اش تقسیم شد.

تجزیه امپراتوری عثمانی، در عهدنامه سورس Sevres که توسط نمایندگان سلاطین در ۱۰ آگوست ۱۹۲۰ به امضا رسید، تایید و جزء به جزء به رشته تحریر درآمد.

شهر سورس به خاطر جنگهای حساس خود معروف است.

معاهده ای که در آنجا توسط دیپلماتها به امضا رسید، خرد، شکننده و ناکامل بود و خیلی زود درهم ریخته شد.

چکشی که باعث شکستن آن شد، در دست یک ژنرال ترک به نام مصطفی کمال بود که بعدا به آتاتورک معروف شد.

با توجه به ضرب المثل معروف آمریکایی، “اگر شما نمی توانید آنها را شکست بدهید، به آنها ملحق شوید،” کمال آتاتورک هر دو این کار را به انجام رساند و فعالیتهای مداوم وی در رد تسلط اروپائیان و در آغوش گرفتن تمدن اروپائی حاکی از نقطه عطفی است که از جهات گوناگون با قبل از آن قابل مقایسه است، یعنی هم با پیروزی در قسطنطنیه و هم با شکست در وین.

این اولین شکستی نبود که متوجه یک کشور آسیایی در جهت تبدیل خود به یک کشور اروپایی می گشت.

در سال ۱۹۰۵، پیروزی ژاپن بر امپراتوری روسیه و توقف توسعه روسها در شرق دور، باعث شادمانی و بارقه امیدی در سرتاسر آسیا گردید که شامل عثمانی نیز می شد.

اما روسیه، همچنان که اروپا را به عنوان غرب نمی شناخت، با ژاپن نیز کمتر به عنوان یک کشور آسیایی برخورد کرده بود، مخصوصا در سرزمینهای اسلامی که آسیایی بودن هنوز به عنوان یک مفهوم، ریشه ندوانیده بود.

وقتی که آتاتورک یونانیها را به عقب راند، امپراتوری انگلستان را مستاصل نمود، اولین پیروزی مهم مسلمانان را علیه یک قدرت مسیحی رقم رد و موجی از انبساط و خوشحالی در سرتاسر دنیای اسلام، از آفریقای غربی تحت استعمار فرانسه و انگلستان تا هندوستان شرقی تحت استعمار هند به ارمغان آورد.

جنبش کمالیستی در مراحل اولیه، در آناتولی فقط در مناسبات مذهبی دخالت می نمود.

هدف آن، آزاد سازی “سرزمینهای اسلامی” و “مردمان مسلمان” و اخراج مهاجمین کافر بود.

رجال برجسته مسلمان در میان حامیان اولیه کمالیستها، برجسته و ممتاز بودند، ۷۳ نفر از ۳۶۱ عضو اولین مجمع بزرگ ملی که در سال ۱۹۲۰ در آنکارا دور هم گرد آمده بودند، از روحانیون دینی بودند.

در فوریه ۱۹۲۱، کنگره پان اسلامی در سیواس Sivas جهت بسیج حمایتها تشکیل گردید.

چندین نماینده از کشورهای عربی در آن شرکت کردند.

کسانی که در جنگ کشته می شدند، شهید و از رهبر پیروزمند نیز با نام غازی یاد می شد.

هر دوی این لغات، در زمره واژه های جهاد، جنگ مقدس اسلام، به شمار می روند.

یک نویسنده الجزایری به نام مالک بنابی در خاطرات خود به صراحت اشاره می کند که چگونه گزارشهایی که از تازه قهرمان مسلمان در ترکیه و پیروزی های وی بر قدرتهای استعماری می رسید، باعث تهییج مسلمان الجزایر می شد.

در سرتاسر آسیا و آفریقا، مصطفی کمال نمونه بارزی بود که پیروزهایش کم و بیش با تلاشهای دیگری که علیه امپریالیست اجنبی و کافر انجام می شد، قابل مقایسه بود.

در سالهای اخیر، افسانه دیگری از آتاتورک در حال ظهور بود.

در بعضی از منازل مسلمانان، جایگزین قهرمانان برجسته شده بود، البته نه به عنوان مدافع دلاوری که برای دفاع از مردم خود با اروپاییها به مقابله برخاسته و آنها را شکست داده بود، بلکه بیشتر به عنوان آدم بی وجدانی که در لحظه پیروزیش به آنها (اروپاییان) پیوست و به خاطر تسلیم و واگذاری پیروزیها به آنها، گناهکار شناخته شد.

در دنیای تفکر بنیادگرایان، اسلام هم از خارج و هم از داخل مورد حمله قرار می گیرد.

تعداد و قدرت دشمنان خارجی زیاد و چهره هایی از قبیل امپریالیسم، که بعضا هم به عنوان سربازان جنگ صلیبی معرفی می شوند، متحد تبلیغاتی آنان، صهیونیسم که دست نشانده آنان است و همچنین کمونیست که به عنوان رقیب امپریالیسم قلمداد می گردد، را شامل می شوند.

این نقشها ممکن است در حوزه هایی که مشغول برخی تحرکات بنیادگرایی شوند و قبلا از ایدئولوژیهای اروپایی فوق تاثیر پذیرفته اند، جابجا گردند، اما معمولا دشمن داخلی خطرناک تر است چرا که هم شرارتش بیشتر است و هم تهدیدش. دلیل شرارت بیشتر آن به خاطر مخفیانه و خائنانه بودن خصومت آن است و علت تهدید بیشتر آن بدین خاطر است که این دشمن از داخل حمله می کند و با توطئه خود جامعه مسلمانان را از تمامیت دینی و هدایت الهی محروم می سازد اینکار جز اینکه حملات، نه چندان مهم دشمنان خارجی را به حداقل می رساند، چیز دیگری انجام نمی دهد.

این دشمنان داخلی، از لحاظ سیاسی متفاوت می باشند; آنها شامل چهره های مختلفی از قبیل فاروق شاه و جمال عبدالناصر رئیس جمهور مصر، شاه و مخالفان لیبرال و سوسیالیستش در ایران، حافظ اسد، رئیس جمهور سوریه و صدام حسین در عراق می باشند.

چیزی که در همه آنها مشترک می باشد، این است که همگی متجدد هستند، بدین معنا که از نظر اسلام، آنها کافران جدیدی هستند که هدفشان تضعیف و از بین بردن هنجارها، حقوق و ارزشهای اسلامی و جایگزینی آنها با هنجارها و حقوق ارزشهای کفرآمیز وارده از غرب می باشد، تا اینکه حکومت الهی را به صورت اسلام و تقدس جدیدی درآوردند و یا به عبارت دیگر، آن را غربی می کنند.

در این راههای شیطانی وجه مشترک همه آنها همان فاتحی است که در ابتدا، در پی اضمحلال خلیفه گری بود، حقوق مقدس اسلام را کنار گذاشت و کسانی را که برای قرنها این حقوق و عرف، فرهنگ و آموزش و پرورش را به اجرا درآورده بودند، از اریکه قدرت معزول ساخت، او کسی جز مصطفی کمال پاشا نیست.

مصطفی کمال پاشا، درواقع اولین حکمران مسلمانی بود که اسلام را متزلزل ساخت، شریعت را ملغی و عرف اروپاییان را بر تمامی زندگی عمومی و اجتماعی مسلمانان جاری ساخت.

با فرمانهای او، ترکهای مسلمان مجبور بودند تا زبان خود را با دست خط لاتین بنویسند، فقط با یک زن ازدواج کنند و عمامه ها و فینه های خود را برداشته و به جای آنها کلاه بر سر بگذارند.

این تغییرات تنها جاه طلبیهای یک حاکم مطلق بوالهوس نبود.

آنها اظهارات و توافقات آشکار و نمایانی از یک تغییر اجتماعی اساسی و درواقع مدنی بودند.

بسیاری از اصلاحات غربگرای او، از سوی دیگر دولتهای اسلامی، از قبیل دولتهایی که مبارزان اسلامی تندرو و سنتی در راس آنها بودند، پیگیری شد، اما هیچ کدام از آنها از لحاظ ذوق و شوق و ثبات و موفقیت قابل مقایسه با آن نبودند.

این روزها عکس العمل شدیدی علیه آنها در جهان اسلام به وقوع پیوسته است که حتی شامل جمهوری ترکیه نیز می شود.

روابط متقابل فرهنگی، سیاسی و اقتصادی

انقلاب کمالیستی و فلسفه ای که آن را به پیش می برد، دارای زمینه تاریخی دراز مدتی بود که تا حدی به حمله اولیه ترکها به اروپا باز می گشت.

ترکها در ابتدای کار به اهمیت پیروی از اروپاییان در زمینه تسلیحات و هنرهای نظامی پی برده، به ناچار در تقابل با مردانی بودند که این سلاحها را برای آنها ساخته، فروخته و حتی تا حدی به کار می انداختند.

آنها از لحاظ اقتصادی و در زمینه تجارت و واردات و صادرات فزاینده مواد خام و تولیدات، با چندین دولت اروپایی در ارتباط بودند، اما در این موارد و در بیشتر روابط دیگری که با غرب کافر داشتند، عثمانیها و دیگر مسلمانان، از برخورد اجتناب می کردند.

همان گونه که پیش بینی می شد، این روابط باعث بوجود آمدن طبقه بزرگی از واسطه هایی از اتباع غیر مسلمان در دولتهای مسلمان گردیده و موجب افزایش شمار زیادی از بردگان آزاد و در مناطق دیگر، پناهندگان و مسیحیان مسلمان شده ای که در پی یافتن بهشت و اقبال خود در سرزمینهای اسلامی بودند، گردید.

این واسطه ها به عنوان یک عایق و پوشش و یا به اصطلاح دقیقتر، سپر دفع بلا برای جامعه مسلمانان میزبان بودند که از شوک فرهنگی که از ارتباط با آنها حاصل می گشت، جلوگیری می کردند.

پناهندگان یهودی اروپایی در اواخر قرن پانزدهم، اجازه چاپ مطبوعات را بدست آوردند و این الگو توسط یونانیها، ارمنی ها و مسیحیان عرب زبان نیز پی گیری می شد، اما آنها اجازه داشتند تا فقط با حروف چاپی خود یا حروف چاپی اروپایی و نه زبان عربی یا ترکی، مطالب خود را به چاپ برسانند.

این قضیه تا سال ۱۷۲۷ طول کشید; در آن سال، فرمان امپراتوری در زمینه تاسیس اولین جریده برای چاپ در استانبول صادر گردید.

این قضیه، توسط یک مجارستانی که به اسلام گرویده بود و یکی از مقامات ترک که از دیدار دیپلماتیک خود از پاریس باز می گشت، شروع گردید.

بعضی ها این ممنوعیت درازمدت چاپ عربی را به تقدس حروف چاپی که در قرآن به رشته تحریر درآمده بود، نسبت می دهند; دیگران آن را به منافع صنفی نویسنده و خوش نویس نسبت می دهند.

غیر از سفرهای تحمیلی و دسترسی محدود اسرا از طریق خشکی و دریا به این سرزمینها، هیاتهای دیپلماتیک تنها شانس دیدار و اقامت مسلمانان تحصیلکرده برای توقف کوتاه در اروپای مسیحی و دیدار و گفت و گو با مسیحیان اروپایی تحصیلکرده را فراهم می نمود.

بعضی از پادشاهان اروپا، همانند فرانسیس اول در فرانسه و الیزابت اول در انگلستان، ادعا کرده اند که احترام و حسن یت سلطان عثمانی را به دست آورده و به نوعی از اتحاد با او دست یافته اند، ولی هیچ مدرکی دال بر وجود چنین احساسی در میان عثمانیها وجود ندارد.

از زمانی که رهبران رقیب جنگهای صلیبی، که درصدد آزاد سازی سرزمین مقدس بودند، چهار اصل جلال برانگیز را در کرانه شرق مدیترانه مطرح کردند که بلافاصله باعث جلب توجه اتحادهای مسلمانان علیه یکدیگر گردید، شاهزادگان مسلمان فهمیدند که مسیحیت، حتی بیشتر از اسلام، تقسیم شده بود، با حاکمیتها می جنگید و برخوردهای جانسوز آن در هت برخی منافع به کار گرفته می شد.

بازرگانان مسیحی که در مصاف با سربازان جنگهای صلیبی و دنباله رو آنها بودند، در بازارهای مسلمانان مشغول خرید و فروش انواع و اقسام کالاها، حتی تسلیحات و دیگر وسایل جنگی، با قیمتهای مناسب بودند.

هیاتهای دیپلماتیک، از قبیل کنسولگریها و سفارتخانه های مقیم در کشورهای اسلامی و جوامع بین المللی فعال در شهرهای ساحلی مثل اسکندری، بیروت، و گالاتا نیز دارای روابطی با مسلمانان بودند.

اما در کل، به نظر می رسید که حاکمان مسلمان اهمیت اندکی به این ارتباطات می دادند و حتی خردمندان جامعه اسلامی از حاکمان مسلمان نیز بی خیالتر بودند.

مقامات رسمی عثمانی مطمئنا از وضعیت اقوام و ملتهای آشوبگر ماورای مرزهای شمال غربی آگاه بودند، ولی مدیریت را به دست افراد متخصصی می دادند که وظیفه شان حفظ نظم در مرزها و مراقبت از مردم سرکش ساکن ماورای مرزهای آنها بود.

عقب نشینی از وین، بیانگر شروع دوره جدیدی از روابط دیپلماتیک بود.

برای اولین بار در تاریخ، عثمانیها موضع ضعف و به عنوان طرف شکست خورده جنگی بلند مدت و خسته کننده، نیاز به مذاکره و برقراری پیمان صلح داشتند.

سودمندی دیپلماسی غربی در زمان مذاکرات به اثبات رسیده بود.

انگلستان، فرانسه و هلند که می خواستند اتریشی ها و متحدانشان را از ثمرات کامل پیروزیشان محروم نمایند، درصدد نجات ترکها از عواقب کامل شکستشان بودند.

در نتیجه مداخله ماهرانه و مشاوره آگاهانه فرستادگان انگلستان و هلند به استانبول، ترکها توانسته شرایط نسبتا بهتری را برای خود به وجود بیاورند.

در قرن هیجدهم که هیاتهای دیپلماتیک بیشماری از عثمانی به اروپا می رفتند، لحن تازه ای در گزارشهای فرستادگان آنان دیده می شد.

لحنی که حاکی از اظهار علاقه و حتی بعضی وقتها تحسین بود.

گاهی این فرستادگان تا جایی پیش می رفتند که دولت عثمانی را به تقلید از اعمال اروپاییان توصیه می کردند.

تا اواخر این قرن، سلطان سلیم سوم در چندین پایتخت اروپایی سفارتخانه های دائمی تاسیس نمودند.

و به دنبال آن، درصدد برقراری روابط دیپلماتیک با آنها برآمد.

تاسیس این سفارتخانه ها تغییر بنیادینی در روش قدیمی بود که کسی را برای هدف خاصی فرستادند و بعد از پایان آن کار، به کشور باز می گشت.

این سفارتخانه ها راهی در جهت همگرایی یک دولت اسلامی (عثمانی) با سیستم سیاسی اروپا بود; همچنین زمینه ای بوجود آمد تا نسلهای جدیدی از ترکها، چند سالی از عمر خود را در شهرهای اروپایی بگذرانند و از این طریق، یک زبان اروپایی را فرا گرفته، به صورت مستقیم از تمدن اروپایی، دانش و معلومات فرا گیرند.

ورود ترکیه به جامعه اروپا

در سال ۱۹۶۳، در زمانی که ترکها هنوز هم در حال عقب نشینی بودند، آقای ویلیام پن William Penn ، کتاب کوچکی به چاپ رساند که پیشنهاد شده بود دولتهای اروپایی دست به تشکیل سازمانی بزنند که این مشاجرات را داوری کرده، از جنگها جلوگیری نماید.

او پیشنهاد کرد که در صورتی که ترکیه از اسلام دست کشیده و مسیحیت را در آغوش بگیرد، برای پیوستن به جامعه اروپا از آن دعوت به عمل آید، اما چنین شرطی محال و بیهوده بود.

بنابر این، طبق ماده ۷ عهدنامه ۱۸۵۶ پاریس، چنین شرطی بر آنها تحمیل نشد و قدرتهای اروپایی به طور رسمی ورود عثمانی را در قالب اتحادی که به کنسرت اروپا معروف بود، پذیرفتند.

گر چه در زمینه درخواست ترکیه برای عضویت در جامعه اقتصادی اروپا به طور رسمی موضوعات دینی قضیه اشاره ای نشد، ولی نشانه هایی وجود دارد مبنی بر اینکه این ملاحظات به طور کامل در این بحثها حذف نشده است.

در اروپای سکولار و مدرن، در داخل یا خارج جامعه، ایده تحمیل یک شرط دینی، اهانت آمیز و بی مورد به نظر می رسد، اما اکثر اروپاییان هنوز هم شرایطی برای دیگران در نظر می گیرند که موضوعات دینی در این مقوله نمی گنجد، ولی به تمدن اهمیت زیاد می دهند.

فرهنگ، آداب اجتماعی و بالاتر از همه، هنجارهای سیاسی، در جایگاه ویژه ای قرار دارند.

اینکه ترکیه یا دیگر دولتهای اسلامی خواستار یا قادر به برآورده کردن این شرایط هستند یا اینکه دولتهای اروپایی، بعد از همه رخدادهایی که به وقوع پیوسته است، هنوز هم می توانند شرایط خود را بر آنها تحمیل کنند، دو مسئله قطعی و درهم تنیده است.

ترکها و دیگر مردمان مسلمان، برای اینکه بتوانند در کنسرت اروپا بازی کنند، بایستی وسایل و ابزار جدیدی بدست آورده، در آنها مهارت کسب می کردند و با ادبیات جدیدی که بوجود آمده بود آشنا می شدند.

ادبیات اروپایی با فرهنگ مسلمانان متفاوت بود، بویژه آنکه، آنها بایستی زبانهای اروپایی و دست نوشته های نامقدس آنها را می آموختند.

پیش از آن، به این قضیه بصورت یک نیاز نگریسته نشده بود.

در زمینه حداقل ارتباطات مورد نیاز، مسلمانان به اتباع غیر مسلمان یا اروپاییانی که به صورت پناهنده، ماجراجو، بازرگان یا فرستاده به آن کشورها آمده بودند، اتکا می کردند.

در اوایل قرون وسطی ، گر چه در زمینه تاریخ و ادبیات هیچ اقدامی صورت نگرفت اما مقدار قابل توجهی از کارهای علمی و فلسفی یونانیان، به زبان عربی ترجمه شده، به قسمت عمده ای از میراث فرهنگی مسلمانان تبدیل شد.

در زمینه ترجمه متون اروپای مسیحی که در نظر مسلمانان به عنوان دشمن و دین ملغی تلقی می گردید، کار عمده ای صورت نگرفت.

به غیر از چند مورد، هیچ کتاب اروپایی به زبان ترکی یا عربی یا فارسی ترجمه نشد.

به استثنای چند ملاح و تاجر یا افرادی که اهمیت چندانی نداشتند و به صورت دست و پا شکسته زبان ایتالیایی را بلد بودند، مسلمانان اندکی قادر به صحبت کردن یا فهم زبان اروپایی بودند.

تعداد کسانی که قادر به خواندن و کتاب اروپایی بودند، از این هم کمتر بود.

مبادلات فرهنگی و نظامی

وضعیت فوق در قرن هیجدهم، عصر اول ارزیابی مجدد اسلامی، تغییر نمود.

اولین مسلمان برجسته ای که به یک زبان اروپایی تسلط داشت، سعید افندی بود که در سال ۱۷۲۰ همراه پدرش با یک هیات دیپلماتیک به فرانسه رفته بود.

بنا به اظهار یک شاهد فرانسوی هم عصرش، وی همانند افراد بومی به زبان فرانسه مسلط بود، وی مؤسس اولین چاپخانه ترک است.

یکی از اولین کتابهایی که در این چاپخانه به چاپ رسید، رساله ای است که در آن، به توصیف انواع حکومتهای موجود در اروپا، مشتمل بر جغرافیای فیزیکی و نظامی این قاره، نیروهای نظامی دولتهای اروپایی، آموزش، ساختار فرماندهی، و روشهای جنگی آنها، می پرداخت.

بیشتر از نیاز به اطلاعات سیاسی، نیاز نظامی بود که مسلمانان را به سمت یادگیری زبانهای خارجی و یا بدتر از آن، رفتن به سرزمینهای کفار سوق می داد.

برای نگهداشتن اروپاییهای در حال پیشروی در خلیج کوچک، لازم بود تا به روشهای نظامی اروپایی تسلط یابند.

از این رو، به معلمان اروپایی نیاز داشتند.

در قرن هیجدهم، تعداد زیادی از معلمان اروپایی برای آموزش نیروهای عثمانی به استخدام درآمدند. اکثر آنها مسیحیان مسلمان شده و ماجراجویانی بودند که زبان ترکی را یاد گرفته یا اینکه همراه مترجمان حضوری تدریس می کردند.

در پایان قرن، سلطان سلیم سوم از دولت تازه تاسیس جمهوری فرانسه درخواست کرد که یک هیات نظامی به آنجا بفرستد.

به پیروی از سلطان ترکیه در اوایل قرن نوزدهم، سه حکمران سرزمینهای اسلامی، یعنی پادشاهی مصر و شاه ایران گروههایی از مردان جوان خود را جهت آموزشهای بعضا هنرهای دیگری که در اروپا وجود داشت، بدانجا فرستادند.

یادگیری زبانهای خارجی به کندی پیش می رفت.

تا سال ۱۸۴۴ چارلز وایت Charles White ، انگلیسی مقیم استانبول، تنها از حدود ۱۲ ترک تحصیلکرده نام برده که به یک زبان اروپایی تسلط داشته، قادر به خواندن کتابهای اروپایی بودند.

اما بعد از آن، در این زمینه شاهد سرعت بیشتری هستیم.

جنگ استقلال یونان و در نتیجه اعدام تعداد کثیری از راهنمایان یونانی در دولت عثمانی، به ترکها فهماند که آنها دیگر نمی توانند به تجارتی که از طریق اتباع یونانی اشان به انجام می رسید، متکی باشند، بلکه باید خودشان دانش و مهارت لازم را کسب کنند.

اداره زبانهای خارجی در دولت عثمانی تشکیل شد و بعد از آن، در وزارتخانه های گوناگون عثمانی نیز اقدامی مشابه صورت پذیرفت.

استعمال و بکارگیری زبانهای ملحدین دیگر خوار شمرده نمی شد، بلکه برعکس، نیاز و فایده ای که در آموختن این زبانها بود، روز به روز بیشتر احساس می شد.
گسترش نهضت ترجمه و روند اروپایی نمودن ادبیات

از زمانی که مطالعه این زبانها به تعداد اندکی از مسلمانان امکان دسترسی به دانش و نظرات اروپاییان را می داد، گسترش نهضت ترجمه، همراه با افزایش موارد چاپی در این زمینه مشهود بود و این دانش و نظرات اروپاییان در سطح وسیعی در معرض دید دیگران قرار می گرفت.

تا اواخر قرن هیجدهم، تعداد بسیار اندکی از کتابهای اروپایی به زبانهای اسلامی ترجمه شده بودند و اکثر آنها مشخصا در زمینه جغرافیا و علوم پزشکی بود، و در میان این کتب مواردی مربوط به تشخیص پزشکی و درمان سیفیلیس بود; بیماری که اطلاعات آن بعد از شناسایی در اروپا، سریعا در اختیار خاورمیانه نیز قرار گرفت و هنوز هم در میان ترکها، فارسها و اعراب، به عنوان یک بیماری فرنگی یا اروپایی معروف است.

نویسندگان مسلمان به عنوان استعاره گاهی از این قضیه برای معرفی و گسترش نظرات و تجارب اروپاییان استفاده می کردند.

اولین ترجمه هایی که در اوایل قرن نوزدهم در چاپخانه های استانبول و قاهره به چاپ می رسید، عمدتا به علوم “کاربردی” اختصاص داشت، اما در میان آنها، چندین مورد در رابطه با تاریخ نیز وجود داشت که می توان از سه کتاب در مورد ناپلئون، یک کتاب در مورد کاترین بزرگ و کتابی که بعد از آن نوشته شد، یعنی تاریخ ولتر، در مورد چارلز دوازدهم سوئد نام برد.

در این زمینه می توان به کتاب “شهریار” ماکیاولی نیز اشاره کرد که در سال ۱۸۲۵ برای محمد علی پاشا تهیه گردید.

این کتاب به چاپ نرسید، بلکه به صورت دست نویس بود.

ترجمه کارهای ادبی، شعر، قصه و داستان نمایشی، به اواسط قرن نوزدهم برمی گردد.

تا اوایل قرن بیستم، تعداد زیادی از کارهای ادبی به زبانهای عربی، فارسی و تر کی ترجمه شده بودند و ادبیات جدیدی در این سه زبان در حال گسترش بود که اساسا متاثر از مدلهای اروپایی بود.

تا اواخر قرن بیستم، قالبهای ادبی سنتی در زبان ترکی از بین رفته و در زبان عربی اهمیت خود را از دست داده بود و در زبان فارسی نیز تقریبا چنین بود.

ادامه دارد…

ترجمه : حسن شاه بیگ (۱)
منبع:Bernard Lewis, Islam and the West, New York:Oxford University Press, 1993.

مطالعات اسلام در ایالات متحده آمریکا از جمهوری تا امپراتوری(۱)

گروه تاریخ اسلام بنیاد پژوهشهای اسلامی

ظهور و گسترش سریع اسلام در جهان و رسالت جهانی آن، ادیان و مکاتب فکری را که از قبل وجود داشتند، در مقابل اسلام قرار داد.

دانشمندان و علمای این ادیان و مکاتب فکری به جای اینکه دین اسلام را بهتر بشناسند، تبلیغات مسموم و گمراه کننده ای را با هدف جلوگیری ازگسترش اسلام در پیش گرفتند.

در این راستا مبلغان و دانشمندان مسیحی در اروپا برای ایجاد تنفر در بین مردم اروپا تبلیغات ضد اسلام را رهبری کردند که به وقوع هشت جنگ طولانی به نام جنگهای صلیبی در سالهای (۶۹۰-۴۸۹ ق / ۱۲۹۱-۱۰۹۶ م) بین لشکرهای مهاجم مسیحی از اروپا و مسلمانان برای اشغال سرزمین فلسطین انجامید.

با آغاز رقابت و توسعه بازرگانی و تجارت در بین کشورهای استعمارگر اروپایی مانند بریتانیا، فرانسه، پرتغال و هلند در اوائل قرن هفدهم میلادی، این کشورهای استعمارگر اروپایی با سه حکومت قدرتمند مسلمانان مانند سلاطین عثمانی در ترکیه و شرق اروپا، حکومت صفوی درایران و سلاطین مغول در شبه قاره هند روبه رو شدند و این سرآغاز رویکرد به مطالعات آکادمیک در باره اسلام و مسلمانان در اروپا با پشتیبانی و حمایت حکومتهای استعمارگر اروپایی در کشورهای خود گردید.

این مطالعات که محور اصلی آن اسلام و مسلمانان بودند، به جای نامگذاری تحت عنوان اسلام شناسی، به عنوان شرق شناسی (Orientalism) معرفی گردید.

کرسی مطالعات اسلام در سال ۱۶۳۲ م در دانشگاه کمبریج و در سال ۱۶۳۶ م در دانشگاه آکسفورد در انگلستان تأسیس گردید.

از آغاز، مبنای مطالعات در باره اسلام و مسلمانان از سوی اروپائیان ایجاد اقتدار فکری و سلطه سیاسی و اقتصادی غرب بر شرق بوده و از این رو دارای اهمیت فراوان و موقعیت استراتژیک برای دولتمردان اروپا بوده است.

پروفسور ادوارد سعید در مقدمه کتاب معروف خود شرق شناسی به بحث در بارهاین واقعیت پرداخته است(۲).

نقش میسیونرهای مسیحی

میسیونرهای مسیحی از آغاز نقشی اساسی در مطالعات اسلام داشتند و از جمله اسلام شناسان غربی که بیشترین کوششهای خود را برای تحریف اسلام به کار گرفته اند از میسیونرهای متعصب مسیحی مانند لویی ماسینیون، دانکن بلاک مک دونالد، اسقف مونتگمری وات، اسنوکهارگرونج، ساموئل زوئه مر، هانری لامنس، م. ا. پالاسیوس، سی. دی.

فوکو، اسقف کنیت کراگ و سر ویلیام مویر می توان نام برد.

دانکن بلاک مک دونالد (م ۱۹۴۳)، میسیونر مسیحی متولد اسکاتلند که زندگی خود را در آمریکا گذراند در کتاب خود سیمای اسلام، که درسال ۱۹۱۱ م در نیویورک چاپ گردید، اظهار می دارد:

«اسلام با هجمه و نفوذ تمدن غرب به زودی متلاشی خواهد شد و میسیونرهای مسیحی وظیفه دارند که مسلمانان جهان را مسیحی نمایند»(۳).

در همین کتاب وی به میسیونرهای مسیحی توصیه می نماید که «به اسلام و محمّد صلی الله علیه و آله مستقیما حمله نکنید، فقط بگذارید که ایده های جدید اساس اسلام را نابود کنند»(۴).

یکی دیگر از میسیونرهای معروف اسکاتلندی اسقف مونتگمری وات که استاد برجسته اسلام شناسی در دانشگاه ادینبورگ بوده در کتاب خود محمّد صلی الله علیه و آله در مدینه می نویسد:

«ظاهر می شود که محمّد صلی الله علیه و آله کوشش نموده اسلام را در قالب دین یهود تشکیل دهد»(۵).

وات اصرار می کند که «اگر یهودیان با محمّد صلی الله علیه و آله کنار می آمدند اسلام فقط به عنوان یکی از فرقه های یهود ظاهر می گردید»(۶).

در حقیقت اسلام شناسان میسیونر مسیحی فقط یک هدف را تعقیب می کنند و آن اینکه نبوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و قرآن کریم را به عنوان وحی الهی تکذیب نمایند(۷).

آنها مطالعات اسلام را به خاطر شناخت این دین انجام نمی دهند و مقصد آنها فقط بی اعتبار کردن دین اسلام است.

اسلام شناسی در چهار قرن گذشته در کشورهای اروپایی با هدف سلطه نظامی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی بر جهان اسلام انجام شده استو اسلام شناسان یهودی و مسیحی اروپایی با پژوهشهای خود کوشیده اند تا سلطه استعمارگران اروپایی بر جهان اسلام را مشروعیت بخشند(۸).

ازاین رو اسلام شناسی در اروپا و آمریکا را می توان «فرزند قدرتهای امپریالیستی اروپا» دانست که برای تأمین منافع امپریالیسم، دوست یکدل وهم زبان قدرتمندان و استعمارگران اروپایی بودند.

با گسترش مطالعات اسلام استعمارگران بهتر می توانستند نقاط قوت و ضعف مسلمانان راشناسایی کنند تا بتوانند سلطه خود را بر آنها استحکام بخشند.

در واقع هدف اسلام شناسی در جهان غرب هموار کردن هر چه بیشتر زمینه استعمار کشورهای اسلامی و مسلمانان بوده است.

از آغاز مطالعات آکادمیک در باره اسلام در اروپا بر این قاعده کلی که «دشمن خود را بشناس» استوار بوده است و در این مأموریت،خاورشناسان سکولار و میسیونرهای مسیحی به سان دو لبه یک شمشیر، با هم کاملاً ارتباط داشته اند.

از همان زمان از سوی دولت استعماری بریتانیا چندین مؤسسه تبشیری برای ترویج مسیحیت در مناطق اشغال شده مخصوصا جوامع اسلامی تأسیس گردید.

«مثلاً در باره اسلام و سرزمینهای اسلامی، انگلستان احساس می کرد که به عنوان یک قدرت مسیحی، منافع مشروعی دارد که باید از آنها نگهداری کند.

از این رو دستگاه پیچیده ای به منظور مراقبت و محافظت از این منافع به وجود آمد؛ سازمانهای پیشگام و اولیه ای نظیر «انجمن ارتقای دانش مسیحی»(۹)

(در سال ۱۶۹۸ م)، و «انجمن نشر کتاب مقدس در سرزمینهای خارجی» (۱۷۰۱ م) به وجود آمدند که بعدها انجمنهای دیگری به شرح زیر جای آنها را گرفتند: «انجمن میسیونری پاپتیست» (۱۷۹۹ م)، «انجمن میسیونری کلیسا» (۱۷۹۹ م)، «انجمن بریتانیا و کتاب مقدس برای سرزمینهای خارجی» (۱۸۰۴ م).

بدین سان میسیونرهای مذهبی آشکارا به حرکتهای توسعه طلبانه اروپا ملحق گردیدند(۱۰).

مطالعه شرح حال خاورشناسان این مطلب را آشکار می کند که میسیونرهای مسیحی همواره مشارکت اختیاری در تحقق اهداف امپریالیسم اروپا داشتند.

سر ویلیام مویر، میسیونر معروف که چندین کتاب علیه اسلام تألیف کرده است نمونه ای زنده از این قشر می باشد.

تمامی تألیف اتمویر در باره اسلام، تحریف آشکار و آکنده از تهمتهای ناروا علیه اسلام، قرآن مجید و رسول اکرم صلی الله علیه و آله می باشد، لیکن هنوز هم توسط اسلام شناسان آمریکا و اروپا به عنوان کتب مرجع در باره اسلام مورد استفاده قرار می گیرد.

نورمن دانیل در کتاب اسلام و غرب اظهار می دارد: «استفاده از شواهد دروغین از جانب غرب برای حمله به اسلام یک روش همیشگی بوده است»(۱۱).

اسلام شناس معروف و معاصر برنارد لوئیس (Bernard Lewis) که نقش بسزایی در تحریف تاریخ خاورمیانه داشته است در کتاب اسلام وغرب چنین اقرار می کند:

«جهان مسیحیت از قرون وسطی تا به حال مطالعات اسلام را با دو هدف دفاع از مسیحیت در مقابل مباحث مسلمان علیه مسیحیت ومسیحی نمودن مسلمانان جهان انجام داده است.

دانشمندان مسیحی که اکثریت آنها را میسیونرها تشکیل می دهند یک مجموعه کتب در بارهاعتقادات مسلمانان و پیامبر آنان تألیف کرده اند که فقط هدف مناظره دارد و لحن آن ناسزاگویی است»(۱۲).

ادوارد سعید نیز در این باره می نویسد: «در فاصله میان قرون وسطی تا قرن هجدهم نویسندگان و مؤلفان عمده ای نظیر آریوستو، میلتون، مارلو، تاسو، شکسپیر، سروانت، ونویسندگان آثاری همانند «سرود رونالد»، و «شعر سید»(۱۳)

از مطالب سرشار شرق برای خلق آثار خویش بهره جسته اند»(۱۴).

لیکن در طول دو قرن گذشته بعد از استیلای نظامی بر جهان اسلام، تمدن غرب هجوم همه جانبه برای نابودی اعتقادات مسلمانان را آغاز کردو قرآن مجید، احادیث و سیره نبوی مستقیما مورد حمله قرار گرفتند.

آنها با تجربه هزار ساله مطالعه در باره اسلام و مسلمانان به این نتیجه رسیدند که به رغم همه ترفندها، حیله ها و امکانات گسترده مالی و تبلیغی نتوانستند حتی یک نفر مسلمان را رسما مسیحی نمایند؛ از این رومی کوشند تا با تحریفات گسترده در ارکان اسلام، برای مسلمانان مخصوصا جوانان ایجاد شبهه نمایند تا آنان در اعتقادات دینی خود دچار تحیّر شوند و از ایفای رسالت جهانی خود باز مانند و نتوانند چالشی در برابر سلطه جهانی غرب ایجاد نمایند.

به همین خاطر اسلام شناسان آمریکایی و اروپایی در دو دهه گذشته تعداد زیادی کتاب و مقاله در زمینه مطالعات قرآنی و خاتمیت رسول اکرم صلی الله علیه و آله منتشر کرده اند که هدف اصلی آن،ایجاد شک و شبهه در اعتبار قرآن مجید و خاتمیت رسول اکرم صلی الله علیه و آله می باشد.

محور مطالعات اسلام در غرب

وجود روابط استعماری در بین ملل و اقوام باعث به وجود آمدن علم انسان شناسی (Anthropology) و علم جامعه شناسی در اروپا گردید.

در این دوران سیاستهای استعماری غرب علیه اسلام و مسلمانان سیمای اسلام را در اذهان غربیان ترسیم کرده و محور تجزیه و تحلیل در باره جوامع اسلامی شده است.

بر این اساس، در محاسبات و مطالعات دانشمندان غربی، اسلام به عنوان یک تهدید سیاسی و فرهنگی برای جهانغرب تلقی شده است(۱۵).

از صدر اسلام تا کنون اسلام همیشه به عنوان یک قدرت بزرگ فرهنگی در اروپا مطرح بوده و در تشکیل جوامع کشورهای حوزه مدیترانه،فرهنگ اسلامی به سان یک فرهنگ برتر نقش داشته است.

حضور و گسترش سریع اسلام در اندلس، سیسیل و شرق اروپا در قرن اول هجری،دین اسلام را به شرق و غرب پیوند داد.

در سال ۹۲ ق / ۷۱۱ م با عبور سردار ارتش اسلام طارق بن زیاد از تنگه جبل الطارق در رأس لشکریانش، اسلام در اندلس ظهور نمود وجامعه مسلمان اندلسی پس از ۹ قرن حیات در سال ۱۰۱۸ ق / ۱۶۰۹ م هنگامی که آخرین مسلمان اروپایی اندلسی خاک این کشور را، به علت صدور فرمان اخراج از طرف پادشاه اسپانیا ترک گفت، به کلی از میان رفت.

مسلمانان در دوران حکومت ۹۰۳ ساله خود در اندلس، تمدناسلامی را شکوفا کردند.

از راه اندلس، فرهنگ و تمدن اسلامی به سراسر اروپا راه یافت و توجه اروپائیان به علوم و دانش اسلامی، رنسانس رادر این قاره ایجاد کرد.

مسلمانان در سیسیل ۴۱۹ سال حکومت کردند.

سیسیل در سال ۲۱۳ ق / ۸۲۷ م در دوران حکومت سلسله بنی اغلب(۱۶)در تونس فتح گردید و در سال ۶۴۴ ق / ۱۲۶۶ م مسلمانان سیسیل به دست اروپائیان قتل عام شدند.

دانشمندان غربی اسلام را به عنوان یک دین شرقی و مسیحیت را به عنوان دین اروپایی و غربی معرفی می نمایند، در صورتی که تا چهار قرناول ظهور مسیحیت، پیروان این دین فقط در مناطق خاورمیانه پراکنده بودند و در قرن پنجم میلادی وارد اروپا گردیدند.

اروپائیان که خود را نماینده «دار المسیحیت»(۱۷) می دانند در طول تاریخ، این استراتژی را با شدت و تعصب خاصی دنبال کرده اند که در قارهاروپا حتی یک کشور، به طور کامل در اختیار مسلمانان نباشد.

از این رو، دارالمسیحیت اروپایی در قرن بیستم، پس از جدا کردن کشورهای اروپایی دارای اکثریت مطلق جمعیت مسلمان؛ مانند بوسنی، آلبانی و کوزوو از خلافت عثمانی ترکیه، بر این کشورها خشن ترین نظامهای کمونیستی را مسلط کردند و کمونیستها کوشیدند مسلمانان و اسلام را در این کشورهای اسلامی نابود کنند، لیکن مسلمانان این کشورهای اسلامی در حکومت هفتاد ساله کمونیستها با ایثار و فداکاری از اسلام دفاع کردند و در اواخر قرن بیستم این کشورها از تسلط نظام کمونیستی آزاد شدند.

اما مدعیان دروغین آزادی و حقوق بشر در اروپا مسلمانان مظلوم بوسنی، آلبانی و کوزوو را به بدترین شکل قتل عام کردند که این جنایتهای اخیر اروپائیان علیه مسلمانان اروپایی در تاریخ بشر سابقه ندارد.

با این حال، مسلمانان مقیم کشورهای آمریکا و اروپا با الهام از «جنبش جهانی تجدید حیات اسلام» که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سراسر جهان به وجود آمده است، موفق شده اند اسلام را در کشورهای غربی حفظ کنند و گسترش دهند.

اسلام با سرعت فوق العاده درقاره های اروپا و آمریکا در حال توسعه و گسترش است.

جمعیت مسلمان در این دو قاره تا پایان سال ۱۹۹۹ م از مرز ۶۱ میلیون نفر فراتر رفته است.

سرعت فراوان گسترش اسلام در جهان غرب این حقیقت را اثبات می کند که «خورشید اسلام در حال طلوع از غرب است» و قرن بیست ویکم «قرن اسلام» خواهد بود و حتی دشمنان اسلام هم «جهان غرب در قلمرو اسلام» را در آینده نزدیک پیش بینی می کنند.

غربیان که ادعا داشتند قاره های آمریکا و اروپا را «دار المسیحیت» قلمداد نمایند، لیکن گسترش سریع اسلام در این دو قاره آن را در حالحاضر به «قاره های اسلامی مسیحی»(۱۸) تبدیل نموده است.

اسلام و مسلمانان در آمریکا و اروپا با ایدئولوژیهای سکولار موجود در ستیزمی باشند و از آن سو نیز، ایدئولوژیهای سکولار در غرب هر روز با شگردهای خود با گسترش اسلام در آمریکا و اروپا مبارزه می کنند.

بعضی ازسیاستمداران، صاحبنظران و گروههای اجتماعی و فرهنگی در غرب با مسلمانان شدیدا در تعارض می باشند.

این عده، جریانات متعدد حقوقیو اجتماعی را علیه مسلمانان با همان روحیه دیرینه جنگهای صلیبی شکل داده اند.

در این راستا اسلام شناسان متعصب صهیونیستی و مسیحی تبلیغاتی گسترده را علیه مبانی اسلام در مطالعات خود انجام داده اند. اسلام شناسان معروف آمریکایی مانند همیلتون ا. ر.

گیب و گوستاف فون گرونبام در تألیفات خود اسلام را فقط یک جنبش فرهنگی می دانند که آثار آن به عنوان محصول فرهنگی باید در موزه ها نگهداری شود و خواستار به وجود آوردن اصلاحات در مبانی و اصول دین شدند که این هدف غرب در اسلامِ منهای روحانیت محقق خواهد شد(۱۹).

فون گرونبام اعلام می دارد که با وجود آوردن اسلامِ منهای روحانیت، مسلمانان اصول وارزشهای فرهنگی حاکم بر جهان غرب را خواهند پذیرفت(۲۰).

همیلتون ا. ر. گیب و آلفرد گویلوم در کتابهای خود دین محمّدی و اسلام با بحثهایی در باره خاتمیت رسول اکرم صلی الله علیه و آلهبه شبهه افکنی پرداخته، اظهار می دارند که اسلام فقط یک دین عربی می باشد که برای وجود آوردن آن کاملاً به ادیان یهود و مسیحیت وابسته بوده است(۲۱).

در قرن نوزدهم و بیستم میلادی کشورهای استعمارگر اروپایی با برتری قدرت نظامی موفق شدند بیشتر جهان اسلام را مستعمره خود سازندو در دوران «استعمار نوین» کشورهای استعمارگر غربی با تهاجم همه جانبه فرهنگی می خواهند با تضعیف ایمان مسلمانان، سلطه سیاسی،اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی خود را بر جهان اسلام ادامه دهند.

مطالعات اسلامی در ایالات متحده آمریکا

جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵-۱۹۳۹ م) معادلات سیاسی، نظامی و جغرافیایی جهان را دگرگون نمود و باعث تحولات جدید در جهان گردید.

پایان جنگ جهانی دوم، پایان دوران استعمار قدیم کشورهای اروپایی مانند بریتانیا، فرانسه و هلند در جهان اسلام بود و ایالات متحده آمریکا به عنوان «قدرت استعمارگر نوین» در جهان اسلام مخصوصا در خاورمیانه جای قدرتهای استعمارگر قدیم را گرفت.

برای سلطه بر جهان اسلام،تعدادی مرکز مطالعات اسلامی در آمریکا به وجود آمد.

بنیادهای معروف آمریکایی مانند بنیاد کارنگی، بنیاد فورد، بنیاد راکفلر، شرکت راند،شورای آمریکایی برای مطالعات علمی، مؤسسه هودسون و بنیاد برادلی، کمکهای مالی فراوانی برای مطالعات اسلامی پرداخت می نمایند.

وزارت امور خارجه آمریکا و وزرات دفاع «پنتاگون» برای تنظیم سیاستهای خود در باره جهان اسلام بیشترین کمکهای مالی را به مطالعاتاسلامی در آمریکا و مؤسسات علمی و فرهنگی وابسته خود در کشورهای اسلامی اختصاص می دهند.

سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی دولتآمریکا مانند اف بی.

آی و سازمان سیا تمامی مراکز اسلام شناسی در آمریکا و اسلام شناسان وابسته به این مراکز را کاملاً تحت کنترل خود دارندو بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ این کنترل کاملاً علنی و آشکار شده است.

در سال ۱۹۴۷ م انستیتوی خاورمیانه در شهر واشنگتن توسط دولت تأسیس گردید و فصلنامه خاورمیانه توسط این مرکز مرتب به چاپ می رسد.

این مرکز در حقیقت اصلی ترین مرکز مطالعات اسلامی در آمریکا می باشد.

در سال ۱۹۵۱ م، شورای تحقیقات علوم اجتماعی آمریکا یک کمیته مشترک برای تشویق مطالعات اسلامی در این کشور به وجود آورد.

این مؤسسه اسلام شناسان معروف اروپایی مخصوصا از انگلستان مانند برنارد لوئیس، همیلتون ا. ر.

گیب و گوستاف فون گرونبام را در مراکز مطالعات اسلامی در آمریکا استخدام کردند که وظیفه اصلی آنها تربیت اسلام شناسان و ارائه تجزیه و تحلیل در باره مسلمانان و کشورهای اسلامی براید و لتمردان آمریکایی به منظور سلطه سیاسی و اقتصادی آمریکا بر جهان اسلام است(۲۲).

با افزایش منافع و حضور آمریکا در جهان اسلام مخصوصا در خاورمیانه مؤسسه فعالی به نام «انجمن مطالعات خاورمیانه» تأسیس گردیدکه یک شبکه گسترده مراکز اسلام شناسی را در این کشور به وجود آورده است.

این مرکز عهده دار توسعه مطالعات اسلامی در آمریکا و هماهنگی بین اسلام شناسان و برگزاری سمینارها و انتشار فصلنامه های علمی در باره اسلام و مسلمانان می باشد.

دولت آمریکا برای استفاده از خدمات اسلام شناسان وابسته به خود در کشورهای اسلامی چندین مرکز مطالعات اسلامی و دانشگاه در چند کشور اسلامی تأسیس کرده است؛ مانند دانشگاه آمریکایی در بیروت، دانشگاه و مرکز تحقیقات آمریکایی در قاهره و انستیتو تحقیقاتی آمریکایی در ترکیه، که از مراکز مهم علمی وفرهنگی دولت آمریکا در خاورمیانه اند.

مسئولیت مراکز یاد شده، تربیت روشنفکران محلی است که بتوانند منافع دولت آمریکا را در خاورمیانه تأمین نمایند.

بعد از جنگ جهانی دوم مطالعات اسلامی تحت عنوان «مطالعات منطقه ای» انجام می شود.

از جانب دولت آمریکا ۳۶ انجمن علمی «مطالعات منطقه ای» در آمریکا و کشورهای خاورمیانه تأسیس گردیده است که زیر نظر «انجمن مطالعات خاورمیانه» در آمریکا وخاورمیانه مطالعات اسلام شناسی را انجام می دهند.

در مطالعات منطقه ای علاوه بر رشته علوم اسلامی به سایر رشته های علمی مخصوصا علوم سیاسی، اقتصاد، جامعه شناسی،و انسان شناسی در جوامع اسلامی به طور گسترده پرداخته می شود، تا بتوانند با جوامع و سنتهای غیر غربی ارتباط نزدیک برقرار نمایند و به همین دلیل برای انجام مطالعات اسلامی در آمریکا از دانشمندان برجسته سایر علوم اجتماعی به طور گسترده استفاده می شود.

در بین دولتمردان و دانشمندان آمریکا به خاطر اهمیت ویژه اقتصاد، این ضرب المثل معروف شده است که «اقتصاد را نمی توان به اقتصاددانان سپرد» و از آنجا که اقتصاد آمریکا با تهیه نفت ارزان از کشورهای اسلامی درهم آمیخته است از این رو این ضرب المثل هم در بین سیاستمداران آمریکایی معروف شده است که «مطالعات اسلامی را نمی توان به اسلام شناسان سپرد»(۲۳).

در گزارش مریپ از شبکه مطالعات خاورمیانه آمده است: «اسلام شناسان جدید در آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم لحن توهین آمیز علیه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و قرآن مجید را تعدیل نموده اند تا حساسیت مسلمانان علیه دولت آمریکا را کاهش دهند، لیکن آنها برای ایجاد اصلاحات درجوامع اسلامی که بتواند منافع دولت آمریکا را تأمین نماید اسلام را به عنوان دینی عقب افتاده معرفی می کنند که کاملاً با دموکراسی، مدرنیسم،پیشرفت علوم و حقوق زن مخالف است»(۲۴).

مراکز غیر دانشگاهی در آمریکا که مطالعات اسلامی انجام می دهند به قرار زیر می باشند:

۱) شورای سیاستگذاری خاورمیانه(۲۵)

۲) انستیتو اقدام آمریکایی واشنگتن(۲۶)

۳) مرکز سیاستگذاری امنیتی واشنگتن(۲۷)

۴) پروژه برای قرن جدید آمریکایی واشنگتن(۲۸)

۵) انستیتو واشنگتن برای سیاستگذاری در خاور نزدیک واشنگتن(۲۹)

۶) مرکز مطالعات خاورمیانه فیلادلفیا پنسیلوانیا(۳۰)

۷) مرکز هاگوب کورکیان نیویورک(۳۱)

۸) آکادمی آمریکایی برای دین آتلانتا(۳۲)

۹) شرکت آمریکایی خدمات تربیتی و آموزشی خاورمیانه واشنگتن(۳۳)

۱۰) انستیتو خاورمیانه واشنگتن(۳۴)

۱۱) مرکز مطالعات اسلامی راکفلر در کتابخانه کنگره آمریکا واشنگتن(۳۵)

۱۲) انستیتو شرقی شیکاگو(۳۶)

۱۳) حوزه دینی هارتفورد کانک تیکت(۳۷)

۱۴) انستیتو امور خاورمیانه و شمال افریقا هایتزویل(۳۸)

۱۵) انستیتو مطالعات عرب بل مونت(۳۹)

بخشهای علمی دانشگاهها در آمریکا با عناوین بخش مطالعات خاورمیانه(۴۰)، بخش مطالعات خاور نزدیک(۴۱)، بخش مطالعات ادیان(۴۲)وبخش مطالعات اسلامی(۴۳)به مطالعات اسلامی می پردازند.

دانشگاههای آمریکا که تحت عنوان «بخش مطالعات خاورمیانه» مطالعات اسلامی انجام می دهند به قرار زیر می باشند:

۱) دانشگاه نیویورک؛ ۲) دانشگاه یوتا؛ ۳) دانشگاه درو، نیوجرسی؛ ۴) دانشگاه پنسیلوانیا؛ ۵) دانشگاه آریزونا؛ ۶) دانشگاه کالیفرنیا، برکلی؛ ۷) دانشگاه میشیگان؛ ۸) دانشگاه تگزاس؛ ۹) دانشگاه ایموری، آتلانتا؛ ۱۰) دانشگاه اوهایو؛ ۱۱) دانشگاه شیکاگو.

دانشگاههای آمریکا که تحت عنوان «بخش مطالعات خاور نزدیک» مطالعات اسلامی انجام می دهند از این قرار می باشند:

۱) دانشگاه واین، دیترویت؛ ۲) دانشگاه کالیفرنیا، لُس آنجلس؛ ۳) دانشگاه هاروارد، کمبریج؛ ۴) دانشگاه بینگانتون، نیویورک؛ ۵) دانشگاهبرگ هام یانگ، یوتا؛ ۶) دانشگاه ایندیانا، بلومینگ تُن؛ ۷) دانشگاه پرینستون نیوجرسی؛ ۸) دانشگاه جان هاپکینز، بالتی مور؛ ۹) دانشگاه مینهسوتا، می نیاپولیس؛ ۱۰) دانشگاه کورنِل، ایتاکا؛ ۱۱) دانشگاه ایلی نویز، اوربانا شامپاین.

دانشگاههای آمریکا که تحت عنوان بخشهای «مطالعات اسلامی» و «مطالعات ادیان»، به مطالعات اسلامی می پردازند به قرار زیر می باشند:

۱) دانشگاه یال، نیوهیون؛ ۲) دانشگاه واشنگتن، ساتل؛ ۳) دانشگاه واشنگتن، سنت لوئیس؛ ۴) دانشگاه دیوک، دورهام؛ ۵) دانشگاه اوریگن؛ ۶) دانشگاه ویرجینیا، چارلوتزویل؛ ۷) دانشگاه کالیفرنیا، سانتاباربارا؛ ۸) دانشگاه کلمبیا، نیویورک؛ ۹) دانشگاه ماسوچوست، امهرست؛ ۱۰) دانشگاه جورج تاون، واشنگتن؛ ۱۱) دانشگاه تمپل، پنسیلوانیا؛ ۱۲) دانشگاه ایلی نویز جنوبی، ادوارد ویل؛ ۱۳) دانشگاه جورج واشنگتن،واشنگتن اشکال کار کجا بود؟

پرفسور برنارد لوئیس، اسلام شناس برجسته آمریکایی که در میان اسلام شناسان آمریکا به عنوان «سرور و سالار اسلام شناسان در امریکا» معروف است در سال ۲۰۰۲ کتابی را با عنوان اشکال کار کجا بود؟ تألیف نمود که در آن خواستار تجدید نظر در روشهای مطالعات اسلامی درآمریکا گردید.

نویسنده اذعان می دارد اصلاحاتی که از جانب حکام وابسته به آمریکا در کشورهای اسلامی بعد از جنگ جهانی دوم عملی گردید ساختارهای نظامی، سیاسی و اقتصادی را دربر می گرفته است و مکاتب فکری غرب مانند سوسیالیسم، ملی گرایی، لیبرالیسم و پلورالیسم هم ازلحاظ نفوذ در جوامع اسلامی با شکست کامل روبه رو شده اند.

وی اعلان می کند مسلمانان فقط با اصلاحات تفکر دینی و اعتقادی می توانند پیشرفت نمایند و در این زمینه دولت آمریکا باید به مسئولیت خود در برابر مسلمانان عمل نماید(۴۴).

این نظرات سردرگمی و به بن بست رسیدن مطالعات اسلامی را در آمریکا آشکار می سازد.

اخیرا در مراکز علمی آمریکا و اروپا این مباحثبه شدت دنبال می شود که مطالعات اسلامی توسط دانشگاههای آمریکا و اروپا نتوانسته تحولات جهان اسلام را پیش بینی نماید و جهان غرب در برخورد با مسلمانان همیشه غافلگیر شده است.

پروفسور آرماندو سالواتور بنیانگذار و مدیر «انجمن پژوهشهای اجتماعی در ایتالیا» که درباره اسلام در اروپا تحقیقات گسترده انجام می دهددر کتاب خود با عنوان اسلام و مباحث سیاسی در باره مدرنیسم(۴۵)که در سال ۱۹۹۷ م چاپ گردید، اظهار می دارد:

از آنجا که حس آگاهی اجتماعی جهان غرب درون گرا است آنها اسلام را با همین تفکر تفسیر و تأویل کرده اند و روشنفکران کشورهای اسلامی نیز که خواهان تجدید نظر در مبانیو اصول اسلامی بوده اند با همین حس اجتماعی درون گرایی که یکی از ویژگیهای غربیان است تلاش کردند مبانی و اصول اسلامی را مطابق خواسته های غربیان تغییر دهند که در نتیجه با ناکامی روبه رو گشته اند.

این روش برای اولین بار توسط علی عبدالرازق در بین روشنفکران درجهان اسلام آغاز گشت و آخرین آنها پروفسور محمّد ارغون می باشد(۴۶).

پیروزی انقلاب اسلامی در ایران ضربه سختی بر شبکه گسترده مطالعات اسلامی در آمریکا وارد کرد، چرا که با تأسیس جمهوری اسلامی ایران، دولت آمریکا بزرگ ترین پایگاه خود در جهان اسلام را از دست داد و متحمل خسارتهای عظیم سیاسی و اقتصادی گردید.

پیروزی انقلاب اسلامی ایران سرآغاز بیداری جهان اسلام و بی اعتبار شدن تجزیه و تحلیلهای مراکز مطالعات اسلامی در بین دولتمردان آمریکایی شد؛ چرا که تمامی محاسبات و سیاستهای دولت آمریکا در باره جهان اسلام بر تجزیه و تحلیل مراکز مطالعات اسلامی این کشور استوار می باشد.

انقلاب اسلامی ایران این حقیقت را ثابت کرد که اسلام قدرتمند، پویا و زنده است و می تواند در برابر اقدامات سودجویانه و سلطه طلبانه امپریالیسم غرب در جهان اسلام بایستد(۴۷).

استراتژی جدید در مطالعات اسلامی

چنان که یاد شد، در آمریکا مراکز مطالعات اسلامی برای تأمین منافع دولت آمریکا به وجود آمده اند و رهبری آن را اسلام شناسانی مانند برنارد لوئیس و همیلتون گیب که دشمنی علنی با اسلام را در نوشته های خود بیان کرده اند بر عهده دارند و آنها اسلام شناسانی را در آمریکا تربیت نموده اند که تبلیغات گسترده علیه اسلام و مسلمانان جهان را انجام می دهند.

از شاگردان معروف آنها افرادی مانند لئونارد بیندر(۴۸)، اِلی کیدوری(۴۹)،دانیل پایپس(۵۰)، مارتین کرامر(۵۱)، توماس فریدمن(۵۲)، دیوید پرایس جونز(۵۳)، مارتین پریتز(۵۴)، نورمان پاد هورتز(۵۵)، چالز کراتامر(۵۶)، ویلیام کریستول(۵۷)،جودیت میلر(۵۸)، جاناتان هریس(۵۹)، رونی استیل مان(۶۰)، و جاناتان شوانزر(۶۱)را می توان نام برد.

بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ م کنگره آمریکا بودجه بخش مطالعات اسلامی دانشگاههای این کشور را ۲۶ درصد افزایش داد و این بودجه سالیانه از ۷۸ میلیون دلار به ۵/۹۸ میلیون دلار بالغ گردید.

بر این اساس، تعداد دانشجویان در بخشهای مطالعات اسلامی دانشگاههای آمریکا از ۶۵ نفر به ۱۳۰ نفر افزایش یافت که مخارج کامل آن رادولت آمریکا پرداخت می نماید.

همچنین دستور تشکیل سه مرکز جدید آموزش زبانهای عربی، ترکی و فارسی در دانشگاههای آمریکا صادرشده است(۶۲).

در سال ۱۹۵۸ م کنگره آمریکا «لایحه آموزش دفاع ملی»(۶۳) را تصویب کرد که مطابق ماده ششم این لایحه ۸ میلیون دلار برای توسعه وراه اندازی مراکز مطالعات اسلامی در دانشگاههای آمریکا تصویب گردید.

همه ساله کنگره آمریکا بودجه ماده ششم این لایحه را افزایش می دهدو بیشترین افزایش بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در بودجه سال ۲۰۰۲ م حاصل گردید.

بودجه دولتی برای مطالعات اسلامی در آمریکا که درسال ۱۹۵۸ م فقط ۸ میلیون دلار بود، در سال ۲۰۰۲ به ۵/۹۸ میلیون دلار افزایش پیدا کرد.

بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ دولت و کنگره آمریکا اظهار نمودند شمار کارشناسان دولتی که به زبانهای خاورمیانه و آسیای مرکزی مسلط باشند بسیار اندک است و تعداد کارشناسان دولتی با مهارت کامل در این زبانها باید افزایش پیدا کند، چرا که تربیت اسلام شناسان در آمریکا جزء آموزش دفاع ملی کشوری محسوب می شود؛ زیرا منافع استراتژیک آمریکا در کشورهای اسلامی نهفته است.

علاوه بر بودجه دولتی صد میلیونی دولت آمریکا برای مطالعات اسلامی در این کشور، مؤسسات و شرکتهای چند ملیتی آمریکایی مانندفورد، راکفلر، راند، کارنگی، هودسون و برادلی هم کمکهای زیادی برای مطالعات اسلامی در این کشور ارائه می دهند.

حوزه های دینی (Seminaries) پروتستانهای آمریکا هم بخشهای مطالعات اسلامی را به وجود آورده اند که هدف از آنها «مباحث بین ادیان»(۶۴) می باشد.

اینحوزه های دینی هم کتابهای فراوانی را علیه اسلام تألیف نموده اند که در آنها آشکارا به قرآن مجید و رسول اکرم صلی الله علیه و آله توهین می شود.

حوزه دینی معروف پروتستانهای آمریکا به نام حوزه دینی هارتفورد(۶۵)واقع در کانک تیکت آمریکا قدیم ترین بخش مطالعات اسلامی در این کشور را به وجود آورده است و مجله ای با عنوان «جهان اسلام»(۶۶) را از سال ۱۹۳۸ تاکنون منتشر می نماید.

کشیشان معروف پروتستان آمریکا که روابطی نزدیک با کاخ سفید و حزب حاکم جمهوری خواه دارند؛ مانند جری فالول (Jerry Falwell) پات رابرتسون (Pat Robertson)و هال لیندسی (Hal Lindsey) در ماههای اخیر در آمریکا سخنرانیهای توهین آمیزی علیه اسلام نموده اند که بازتاب جهانی داشته است.

اسقف فرانک لین گراهام که کشیش رسمی کاخ سفید می باشد و مراسم دینی و عبادی کاخ سفید رارهبری می کند نیز اخیرا در چند سخنرانی خود مستقیما به رسول اکرم صلی الله علیه و آله توهین کرده است.

بنیادگرایان مسیحی در آمریکا که خود را مبلغان انجیل (Evangelist) می نامند فعال ترین تشکیلات دینی در آمریکا محسوب می شوند ودر مراکز سیاسی این کشور مخصوصا در حزب حاکم جمهوری خواه نفوذ زیادی دارند.

یکی از اهداف عمده آنها مسیحی نمودن سایر اقوام غیرمسیحی با تبلیغات گسترده و کمک مستقیم مالی و نظامی دولت ایالات متحده آمریکا می باشد.

اصول و مبانی جریان مبلغان انجیل در ایالات متحده آمریکا و انگلستان تحت حمایت همه جانبه عقیدتی و سیاسی صهیونیسم می باشد وآنها اعتقاد دارند که پیروان کلیسای پروتستان که «مسیحیان دوباره تولد یافته»(۶۷) می باشند باید برای «ظهور دوباره مسیح»(۶۸) شماری از «خواسته های مسیح»(۶۹) را که در تفاسیر انجیل در قرن بیستم به عنوان «عملی نمودن پیشگوییهای انجیل»(۷۰) بیان شده، جامه عمل بپوشند.

این جریان نوظهور در پروتستانتیسم با عنوان «صهیونیسم مسیحی»(۷۱) شهرت دارد(۷۲).

جرج بوش رئیس جمهور آمریکا به طور علنی خود را «مسیحی دوباره تولد یافته» معرفی می کند و در سخنرانیهای خود اعلام کرده است به اعتقادات این جریان نوظهور ایمان راسخ دارد(۷۳).

نقش مراکز هسته مشاوران

مراکز مطالعات استراتژیک و کارشناسان امور خاور میانه که از اعضای برجسته مراکز «هسته مشاوران» (Think Tanks) می باشند بعد ازحادثه ۱۱ سپتامبر فعالیتهای علمی و پژوهشی بخشهای مطالعات اسلامی در دانشگاههای آمریکا را مورد اعتراض قرار داده و اظهار نموده اند که نادرستی تجزیه و تحلیلهای اسلام شناسان این مراکز دانشگاهی در آمریکا همواره اثبات شده است و از این رو خواستار بازنگری در روشهای مطالعات اسلامی در این کشور شده اند.

دکتر داگلاس لیتل استاد تاریخ دانشگاه کلراک در ورستر، ماسوچوست آمریکا در کتاب خود با عنوان خاورشناسی آمریکا؛ ایالات متحده آمریکاو خاورمیانه از سال ۱۹۴۵ که در اواخر سال ۲۰۰۲ م توسط انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی چاپ گردید به دولت آمریکا پیشنهاد می کند که برای سلطه بر جهان اسلام باید در خاورمیانه و خلیج فارس یک جنگ محدود را آغاز نماید، چرا که مداخله پنهان دولت آمریکا در خاورمیانه به خاطر تجزیه و تحلیلهای نادرست اسلام شناسان آمریکایی تاکنون دستاورد چندانی نداشته است و برای تسلط بر منابع غنی نفتی خاورمیانه،تأمین و تضمین کامل امنیت اسرائیل و سرکوبی نهضتهای اسلامی لازم است دولت آمریکا جنگ محدودی را در این مناطق آغاز نماید.

این نویسنده آمریکایی اظهار می دارد که اسرائیل با تولید «تسلیحات کشتار جمعی» مانند سلاحهای اتمی، شیمیایی و بیولوژیکی و دریافت پیشرفته ترین تسلیحات از آمریکا و اروپا، به سرمایه ای بزرگ در خاورمیانه برای دولت آمریکا تبدیل شده است.

بعد از قدرت یافتن آریل شاروندر فوریه ۲۰۰۱ م وقت آن رسیده است که طرح «صلح در برابر زمین»(۷۴) کنار گذاشته شود و طرح ایجاد «صلح با قدرت»(۷۵) اجرا گردد(۷۶).

دکتر استنلی کورتز از اسلام شناسان معروف آمریکا و عضو مراکز «هسته مشاوران» در مقاله ای که در شماره ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۱ هفته نامه استاندارد واشنگتن(۷۷)چاپ گردید، تمامی مطالعات انجام شده درباره اسلام در آمریکا را ورشکستگی فکری قلمداد می کند.

هفته نامه استاندارد وابسته به حزب حاکم دولت آمریکا «جمهوری خواه» می باشد و نظرات دولتمردان این کشور را منعکس می کند.

در همین زمینه کتابی توسط پروفسور مارتین کرامر از نظریه پردازان برجسته و اسلام شناس معروف آمریکا با عنوان «دارالفکرها روی شن؛ناکامی مطالعات خاورمیانه در آمریکا»(۷۸) در اکتبر ۲۰۰۱ م توسط «انستیتو واشنگتن برای سیاستگذاری خاور نزدیک»(۷۹) چاپ گردید.

نویسنده دراین کتاب، مطالعات اسلامی در آمریکا را به خاطر عدم توفیق در تأمین منافع آمریکا شکست خورده اعلام داشته، اظهار می دارد که مطالعات اسلامی در آمریکا فقط با هدف سکولار نمودن جوامع اسلامی انجام شده است و اسلام شناسان آمریکایی یقین داشتند با اجرای طرح اسکان جمعیت در شهرها (Urbanization) و سکولار نمودن مردم، مسلمانان کشورهای اسلامی از اسلام رویگردان شده، در مقابل آمریکا تسلیم خواهند شد، لیکن آغاز نهضتهای اسلامی و بیداری مسلمین پیشگوییهای آنها را درباره «مدل سکولار»(۸۰) شدن جوامع اسلامی نقش بر آب کرد.

همچنین مراکز مطالعات اسلامی در آمریکا تعدادی از دانشمندان بنام مسلمان را از کشورهای اسلامی در مراکز مطالعاتی خود استخدام نمودندکه «مدل دوره بعد از دوران استعمار»(۸۱) را پذیرفته بودند و آنها برای سکولار نمودن جوامع اسلامی تعداد زیادی کتاب را تألیف کردند و محورمطالب کتب و مقالات آنها احقاق حقوق زن، لیبرالیسم و اجرای مدل دموکراسی غرب در جوامع اسلامی بود.

آنها معتقد بودند با ترویج این مطالب نیروهای روشنفکر ملی مذهبی در کشورهای اسلامی به قدرت خواهند رسید و آنها منافع آمریکا را تأمین خواهند نمود و برای همین خاطر دولت آمریکا روشنفکران ملی مذهبی در جوامع اسلامی را دائما مورد حمایت مالی و تبلیغاتی خود قرار دادند تا جلو نهضتهای اسلامی را بگیرند(۸۲).

پروفسور کرامر مواضع اسلام شناسان آمریکا به رهبری پروفسور جان ال.

اسپوزیتو را مورد نقد قرار می دهد که این ایده را در تألیفات خودترویج می کردند که با اجرای مدل دموکراسی غربی در جوامع اسلامی می توان با نهضتهای اسلامی مقابله نمود.

پروفسور جان اسپوزیتو استاد اسلام شناسی در دانشکده صلیب مقدس ورسستر، ماسوچوست(۸۳)که در حال حاضر ریاست «مرکز تفاهم بین مسلمانان و مسیحیان» دانشگاه جورج تاون واشنگتن(۸۴)را به عهده دارد این نظریه را در کتابهای خود با عناوین خطر اسلام؛ افسانه یا واقعیت(۸۵)، چاپ ۱۹۹۲ م و اسلام و دموکراسی(۸۶)،چاپ ۱۹۹۶ م بیان کرده است، لیکن این نکته شایان ذکر است که در انتخاباتی که از سال ۲۰۰۰ م تاکنون در برخی از کشورهای اسلامی مانندترکیه، اردن، اندونزی، بحرین، مراکش و پاکستان برگزار شده، احزاب اسلامی که شدیدا مخالف آمریکا می باشند پیروزیهای چشمگیری را به دست آورده اند که این رخدادها نادرستی محاسبات اسلام شناسان آمریکایی را بیش از پیش آشکار ساخته است.

گفتنی است پیروزی قاطع حزباسلامی در انتخابات دموکراتیک در الجزایر در اوائل دهه ۱۹۹۰ م را آمریکا و فرانسه با قدرت نظامی سرکوب کردند که بزرگ ترین رسوایی رابرای تمدن غرب در قرن بیستم به بار آورد.

پروفسور کرامر در سخنرانی خود در روز ۱۴ مارس ۲۰۰۲ م در «مرکز مطالعات خاورمیانه» اعلام می کند مراکز مطالعات اسلامی در آمریکا تاکنون فقط اطلاعاتی نادرست و گمراه کننده به دولتمردان آمریکا ارائه نموده و نتوانسته اند تحولات خاورمیانه را پیشگویی نمایند.

وی در این سخنرانی ضمن تکرار مطالب بیان شده در کتاب دارالفکرهای روی شن اظهار می دارد که از ۱۱ فوریه ۱۹۷۹ م / ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ ش تاکنون را باید «عصر خطای مراکز مطالعات اسلامی در آمریکا» نامید؛ زیرا مطالعات آنها درباره اسلام کاملاً نامفهوم و ناقص بوده است.

دولت آمریکا نیز به دلیل شکستهای پی در پی در جهان اسلام، اعتماد خود را به مراکز مطالعات اسلامی در دانشگاههای آمریکا از دست داده و به تجزیه و تحلیلهای مراکز هسته مشاوران رو آورده است.

درحال حاضر، دولت آمریکا گزارش یک خبرنگار وابسته به خود در باره جوامع اسلامی را بر تجزیه و تحلیل یک مرکز مطالعات اسلامی ترجیح می دهد.

مقابله با امپراتوری شیطانی آمریکا

بعد از پایان جنگ سرد در اوائل دهه ۱۹۹۰ م نظریه پردازان مراکز هسته مشاوران در تصمیم گیری و اجرای طرحها در باره جهان اسلام جایگاهی ویژه یافته اند، چرا که از سال ۱۹۴۵ تا ۲۰۰۰ م تمامی تجزیه و تحلیلهای مراکز اسلام شناسی دانشگاههای آمریکا نتایج معکوس داده است.

بعد از پایان جنگ اول خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ م و بعد از چاپ مقاله ای با عنوان «نبرد تمدنها»(۸۷) توسط تئوریسین برجسته آمریکا ییساموئل هانتینگتون دولت آمریکا با کمک شبکه گسترده رسانه ای خود جنگ روانی را علیه اسلام و مسلمانان جهان آغاز کرد و کوشید با پیاده کردن دموکراسی غربی اصلاحات مورد نظر دولت آمریکا را در جوامع اسلامی انجام دهد تا از این راه جلو نفوذ نهضتهای اسلامی گرفته شود،ولی این سیاست نیز راه به جایی نبرد.

در آخرین انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، لابی صهیونیسم بین الملل جورج بوش کاندیدای حزب جمهوری خواه را که یک بنیادگرایافراطی مسیحی و طرفدار متعصب صهیونیسم می باشد با رأی دیوان عالی آمریکا به قدرت رساندند.

اصول سیاست خارجی آمریکا اکنون بر «حمله پیشگیرانه» (Pre-Emptive Strikes) علیه کشورهایی که مخالف سیاستهای آمریکا می باشند استوار است.

بعد از به وجود آمدن حادثه ۲۰ شهریور ۱۳۸۰ / ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ م، دولت آمریکا جنگ علیه اسلام و مسلمانان جهان را به بهانه جنگ علیه تروریسم آغاز کرده است.

اکثر دولتمردان آمریکایی که از بنیادگرایان متعصب پروتستان می باشند آشکارا با هدف عملی نمودن خواسته های مسیح (Dispensationalism) و پیشگوییهای انحیل (Apocalypticism) در آغاز هزاره سوم میلادی و به بهانه جنگ علیه تروریسم، جنگ صلیبیرا علیه اسلام آغاز کرده و اعلام نموده اند که این جنگ تا سلطه مطلق بر جهان اسلام ادامه خواهد یافت.

در این رابطه، جورج بوش عراق، ایران وکره شمالی را «محور شیطانی» (Axis of Evil) نامیده است.

در این مرحله آمریکا می کوشد حکومتهای وابسته بهخود را که احساس می کند با نهضتهای اسلامی سرنگون شوند، برکنار نماید و با حضور نظامی در این کشورها از به وجود آمدن حکومت اسلامی جلوگیری کند.

اشغال نظامی افغانستان و عراق از سوی ارتش آمریکا با همین انگیزه صورت گرفته است.

دولتمردان آمریکایی قرن بیست و یکم را «قرن آمریکا» قلمداد می کنند.

در این رابطه چند مرکز هسته مشاوران در آمریکا مطالعات وپژوهشهای هماهنگی را انجام می دهند که معروف ترین آنها به قرار زیر می باشند:

۱) بنیاد میراث؛ ۲) انستیتو هادسون؛ ۳) بنیاد فورد؛ ۴) بنیاد راکفلر؛ ۵) شرکت راند؛ ۶) بنیاد برادلی؛ ۷) امور خاورمیانه شورای امنیت ملی؛ ۸) مرکز سیاستگذاری امنیتی؛ ۹) انستیتو اقدام آمریکایی؛ ۱۰) انستیتو یهود برای امور امنیت ملی؛ ۱۱) انستیتو واشنگتن برای سیاستگذاری مسائل خاورمیانه؛ ۱۲) پروژه برای قرن جدید آمریکایی.

در بین این مؤسسات «انستیتو واشنگتن برای سیاستگذاری مسائل خاورمیانه» و «مرکز پروژه برای قرن جدید آمریکایی» نقش حیاتی ایفامی کنند.

مشاوران ارشد در امور اسلامی وابسته به این دو مرکز درباره تحولاتی که در کشورهای اسلامی رخ می دهد، تجزیه و تحلیلهای خود رادر شبکه های تلویزیونی و روزنامه های پرتیراژ آمریکا مطرح می کنند.

بعد از پایان جنگ سرد در سال ۱۹۹۱، دیک چنی وزیر دفاع آن زمان و نائب رئیس جمهوری کنونی آمریکا یک گروه مطالعاتی متشکل از ۷۰۰ نفر از کارشناسان نظامی را به سرپرستی پروفسور پُل ولف ویتز (Paul Wolfowitz)تشکیل داد که استراتژی سیاسی و نظامی آمریکا رابعد از جنگ سرد تعیین نمایند و مطابق این مطالعات، جورج بوش پدر، رئیس جمهوری وقت آمریکا طرح «نظام نوین جهان» (NewWorld Order) را مطرح نمود.

پروفسور پل ولف ویتز از سال ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۱ م ریاست دانشکده مطالعات روابط بین الملل دانشگاه جان هاپکینز را به عهده داشت و در حال حاضر به عنوان معاون اول وزارت دفاع آمریکا انجام وظیفه می کند.

در ماه ژوئن ۱۹۹۷ پل ولف ویتز، دیک چنی، دونالد رامسفلد و ریجارد پرل که از دولتمردان عالی رتبه آمریکا می باشند مؤسسه هسته مشاوران را با عنوان «پروژه برای قرن جدید آمریکایی» در واشنگتن تأسیس کردند و شعار این مؤسسه «از جمهوری تا امپراتوری»(۸۸) می باشد.

دراعلامیه تشکیل این مؤسسه که در روز ۳ ژوئن ۱۹۹۷ م انتشار یافت بعد از به قدرت رسیدن دولت جورج بوش، این طرح به عنوان استراتژی دولت آمریکا در آغاز قرن بیست و یکم به اجرا گذاشته شده است.

برای تحقق امپراتوری جهانی آمریکا، افزایش بودجه نظامی، افزایش پایگاههای نظامی در سراسر جهان، مداخله نظامی در خاورمیانه وآسیای مرکزی، سلطه کامل بر منابع غنی نفتی خاورمیانه و دریای خزر، حملات نظامی علیه کشورهایی که مخالف سیاستهای آمریکا می باشند،تأمین امنیت کامل برای اسرائیل، برقراری وضعیت اضطراری دائم در داخل آمریکا و خروج از پیمان نامه های بین المللی که مخالف منافع آمریکا باشند، پیش بینی شده است.

هم اکنون پروفسور پُل ولف ویتز معاون اول وزارت دفاع آمریکا، دوگ فیث لوئیس، رئیس دفتر دیک چنی وریچارد پرل مشاور وزارت دفاع این کشور در حال اجرای طرح یاد شده می باشند.

در این راستا، دولتمردان آمریکا به دلیل خوی سلطه جویی و یک جانبه گرایی به بیماری جنون و سوء ظنّ شدید همراه با هذیان گویی و اختلال در رفتار (Paranoid Schizophrenia) دچار شده اند.

برای مقابله با تهدیدهای فزاینده نظامی آمریکا در خاورمیانه، جمهوری اسلامی ایران می تواند با هدایت موج بیداری اسلامی ایجاد شده دربین امت قدرتمند یک و نیم میلیارد نفری مسلمانان جهان و ایجاد وحدت عملی در بین کشورهای اسلامی طرحهای شیطانی آمریکا را خنثی نماید.

در این زمینه دانشمندان مسلمان به جای خود باختگی در مقابل آمریکا می باید با صراحت و شجاعت از اصول، مبانی و ارزشهای اسلامی دفاع نمایند.

امروز آمریکا به خاطر سیاستهای سلطه جویانه خود به یکی از منفورترین کشورها در جهان تبدیل شده است و با رکود بی سابقه اقتصادی و فساد و ناهنجاریهای گسترده اخلاقی و اجتماعی در جامعه امروز ایالات متحده آمریکا، این کشور در عمل در حال سقوط وفروپاشی حتمی در آینده نزدیک است؛ ان شاءاللّه .

پی نوشت :
۱ – Islamic Studies in U.S.A from Republic to Evil Empire.
2 ادوارد سعید، شرق شناسی، ترجمه عبدالرحیم گواهی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۱، ص ۴۹-۴۳٫
۳ – Duncan B. Macdonald, Aspect of Islam (New York: 1911), p. 12.
4 – Ibid., p. 13.
5 – Montgomery Watt, Muhammad at Medina (Oxford: Clarendon Press, 1956), p. 199.
6 – Ibid., p. 219.
7 – Muhammad Benaboud, “Orientalism and the Arab Elite, The Islamic Quarterly, 26/1 (1982), p. 7.
8 – Benaboud, “Orientalism and the Arab Elite,” p. 6.
9 – The Society for Promoting Christian Knowledge.
10 شرق شناسی، ص ۱۸۴٫
۱۱ – Norman Daniel: Islam and the West: The Making of an Image, Oneworld Publications Ltd, July. 2000, p. 267.
12 – Bernard Lewis: Islam and the West, Oxford University Press, October 1994, pp 85-86.
13 – Poema del Cid.
14 شرق شناسی، ص ۱۱۹٫
۱۵ – Norman Daniel, Islam and the West, the Making of an Image (Edinburgh: Edinburgh University Press, 1960) and R.W. Southern, Western Views of Islam in the Middle Ages (Cambridge: Harvard University Press, 1962).
16 بنی اغلب یا اغالبه (۲۹۶-۱۸۴ ق / ۹۰۹-۸۰۰ م) در تونس، الجزایر و سیسیل حکومت کردند.
۱۷ – Christiandom.
18 – “America and Europe: The Islamic – Christian Continents”.
19 – H.A.R. Gibb, Modern Trends in Islam, Chicago, 1947, pp. 46-48, 109-110; Gustave E.von Grunebaum, Medieval Islam, Chicago, 1953, pp. 240-241.
20 – Gustave E.von Grunebaum, Islam: Essays in the Nature and Growth of a Cultural Tradition, New York, 1961, p. 244.
21 – H.A.R. Gibb, Mohammedanism, New York. 1953, 2nd ed, pp. 43-44; Alfred Guillaume, Islam, London, 1956, 2nd ed, pp. 59-60.
22 – Asaf Hussain, Orientalism, Islam and Islamists, Vermont, 1984, p. 17.
23 – Lynne Barbee, Middle East Studies Network, MERIP Reports, 38, 1975, pp. 6-7.
24 – MERIP Reports, p 19.
25 – The Middle East Policy Council.
26 – American Enterprise Institute, Washington.
27 – Center for Security Policy, Washington.
28 – The Project for the New American Century, Washington.
29 – Washington Institute for Near East Policy, Washington.
30 – The Middle East Forum, Philadelphia, Pennsylvania.
31 – Hagop Kevorkian Center, New York.
32 – The American Academy of Religion, Atlanta.
33 – American Mideast Education and Training Service Inc, Washington.
34 – The Middle East Institute, Washington.
35 – Library of Congress, Rockfeller Fellowship in Islamic Studies.
36 – Oriental Institute, Chicago.
37 – Hartford Seminary, Connecticut.
38 – Institute of Middle East and North African Affairs, Hyattsville, M.D.
39 – Institute of Arab Studies, Belmont.
40 – Department of Middle Eastern Studies.
41 – Department of Near Eastern Studies.
42 – Department of Religious Studies.
43 – Department of Islamic Studies.
44 – Bernard Lewis, What Went Wrong?, New York, Oxford University Press, 2002, p. 6.
45 – Armando Salvatore, Islam and the Political Discourse of Modernity, Ithaca Press, 1997.
46 اسلام و مباحث سیاسی در باره مدرنیسم، ص ۷۳، ۹۷ و ۲۸۳٫
۴۷ – Orientalism, Islam and Islamists, p. 19.
48 – Leonard Binder.
49 – Elie Kedourie.
50 – Daniel Pipes.
51 – Martin Kramer.
52 – Thomas Friedman.
53 – David Pryce-Jones.
54 – Martin Peretz.
55 – Norman Podhoretz.
56 – Charles Krauthammer.
57 – William Kristol.
58 – Judith Miller.
59 – Jonathan Harris.
60 – Ronni Stillman.
61 – Jonathan Schanzer.
62 – Policy Watch, Middle East Forum, Philadelphia, “Middle Eastern Studies: What Went Wrong?, December 16, 2002.
63 – National Defense Education Act, 1958.
64 – Inter-Faith Debate.
65 – Hartford Seminary.
66 – The Moslem World.
67 – Born Again Christian.
68 – The Second Coming of Jesus.
69 – Dispensationalism.
70 – Apocalypticism.
71 – Christian Zionism.
72 رجوع کنید به مقاله «نگاهی به جریان نوظهور صهیونیسم مسیحی در پروتستانتیسم»، مشکوه، شماره ۷۴ و ۷۵، ۱۳۸۱، ص ۱۰۸-۹۶٫
۷۳ – BBC, March 14, 2003.
74 – Peace For Land.
75 – Peace Through Strength.
76 – Douglas Little, American Orientalism: The United States and the Middle East Since 1945, Chapel Hill, pp, 4-9, 404.
77 – Stanley Kurtz, The Failure of Middle Eastern Studies, The Standard Weekly, Washington, September 19, 2001 issue.
78 – Martin Kramer, Ivory Towers on Sand: The Failure of Middle Eastern Studies in America.
79 – Washington Institute for Near East Policy, Washington D.C.
80 – Secularization Paradigm.
81 – Post-Colonial Paradigm.
82 – Ivory Towers on Sand, p 7-8.
83 – College of the Holy Cross, Worcester, Massachusetts.
84 – Center for Muslim – Christian Understanding, Georgetown University, Washington.
85 – John L.Esposito, The Islamic Threat: Myth or Reality, Georgetown University, Washington, 1992.
86 – John L. Esposito, Islam and Democracy, Georgetown University, Washington, 1996.
87 – Samuel Huntington, Clash of Civilizations, Foreign Affairs, Summer 1993 issue.
88 – “From Republic to Empire”.