استعمارگران

نوشته‌ها

گفتمانى غربى پیرامون شرق شناسى-

اشاره:

از همان آغازى که غرب و اروپاى مسیحى کوشید هویتى مشخص براى خویش پردازش کند تعریف شرق به مثابه «دیگرى» ضرورت یافت و غرب تلاش کرد خود را در ساختار آن روزگار در تقابل با این «دیگرى» تعریف کند. به بیان دیگر، شرق آن «دیگرى» بود که غرب براى هویت یابى مى بایست از آن فاصله بگیرد و این فاصله گیرى مستلزم شناخت این «دیگرى» بود.غرب مدرن باید این دیگرى را تعریف مى کرد تا خودرا در برابر آن و در تفاوت با آن تعریف کند.در همین راستا شرق شناسى شکل گرفت تا آغازى به غیریت سازى شرق را شروع کند.این مطلب را مى خوانید.

شرق شناسى یکى از مهم ترین «منظومه هاى معرفتى» است که در دوران جدید شکل گرفت، و از همان آغاز هدفى جز شناخت و دانش محض را برآورده مى کرد. این هدف عبارت بود از «هویت سازى» براى اروپا در برابر «دیگرى»ها. شرق به  منزله تجربه اى متفاوت به تشخیص اروپا در هیئت هویتى مستقل کمک مى کرده و تکمیل کننده و مشخص کننده تمدن، فرهنگ و هویت اروپا بوده است و شرق شناسى نیز به بیان عقیدتى و فرهنگى و شناخت این موضوع مى پردازد و بدین ترتیب، گفتمانى غربى پیرامون شرق به شمار مى رود.

و به همین سبب دست اندرکاران این رشته پژوهشى، به وصف صفات اندک مقدار شرقیان پرداخته و آنها را همیشه موجوداتى کم هوش، کم استعداد و بدوى خوانده اند.

اگر شرق شناسى به مثابه یک گفتمان بررسى نشود هیچ گاه نخواهیم توانست آن شاخه هاى بسیار منظمى را درک کنیم که از طریق آنها غرب و فرهنگ غربى توانست در حوزه هاى سیاسى، جامعه شناختى، عقیدتى، علمى و… شرق را بازشناسى و حتى بازآفرینى و آن را از نو به عنوان یک موضوع بازاندیشى کند. شرق شناسى بدین ترتیب، شیوه و روش یا گفتمانى است غربى که بر پایه تمایزى هستى شناختى و معرفت شناختى میان شرق و غرب قرار دارد. بدین ترتیب اگرچه شرق شناسى مى تواند بدین گونه تعریف شود که: هرکس به تدریس، نوشتن و پژوهش درباره شرق بپردازد چه انسان شناس باشد، چه جامعه شناس، چه مورخ و چه زبان شناس، شرق شناس خواهد بود و کارى که انجام مى دهد شرق شناسى است. ولى با وجود این، این میراث دانشگاهى در پیوند با همان معناى عام تر از شرق شناسى قرار مى گیرد. که پیش از این به آن اشاره کردیم و بر پایه تمایز معرفت شناختى و هستى شناختى با غرب قرار گرفته است. با این توضیح شرق شناسى گفتمانى است غربى و غیریت ساز با هدف هویت بخشى به غرب از طریق تعریف آن در تقابل با شرق و براساس «تفاوت» ، «تمایز» و نیز «فاصله گرفتنى» از آن. البته اندیشمندان فعال غربى در این حوزه با انجام پژوهش هاى «عینیت گرا» درباره شرق، توانسته اند نکته ها و زوایاى پنهانى را به خود شرقى هابشناسانند. ولى پرسش اصلى که در اینجا مطرح است، پیرامون درستى این قضیه است. آیا گفتمان شرق شناسى آن گونه که بسیارى از شرق شناسان مدعى آن هستند، گفتمانى ، عینیت گراست یا آنچنان که منتقدان غربى و غیر غربى شرق شناسى مى گویند گفتمانى است که دست کم مبتنى بر قدرت و تحکیم قدرت و مشروعیت بخشى به مناسبات قدرت است و چه بسا، زمینه ساز براى استعمارگران غربى. به بیان دیگر آیا شرق شناسى گفتمان- علم- محور است یا- قدرت- محور؟ پاسخ به این پرسش رابطه مستقیمى با اعتبار علمى شرق شناسى دارد. شرق شناسى امروزه در جایگاهى قرار گرفته است که هیچ انسانى که از شرق درباره آن بنویسد و درباره آن بیندیشد، نمى تواند از مرزها و موانعى بگذرد که بر سر راه فهم و شناخت شرق قرار گرفته است. به بیان دیگر شرق به سبب وجود شرق شناسى، نمى تواند موضوعى آزاد، براى پژوهشى عینیت گرا باشد، این البته بدان معنا نیست که تنها شرق شناسان و شرق شناسى، به پژوهش درباره شرق و شناخت آن مشغولند، بلکه بدان معناست که شرق شناسى شبکه منافع عام و کلى را شکل مى دهد که در هر جایگاهى که این وجود خارق العاده یعنى شرق بررسى شود، حاضر و تأثیرگذار است. با توجه به چنین جایگاه و چنین تأثیرى، شرق شناسى باید بازخوانى شود تا چهره هاى زیرین آن آشکار و راه براى شناخت بهتر از شرق هموار شود.

پژوهشگران بسیارى به بررسى پدیده شرق شناسى رفته و پرداخته اند هر کدام شرق شناسى را از زاویه اى خاص بررسى کرده اند. از این رو، هیچ گونه اجماع نظرى بر تعیین نقطه آغازى براى مطالعات شرق شناسى، میان آنها نمى توان یافت. اگرچه برخى اندیشمندان تاریخچه مطالعات شرق شناسى را بسیار قدیمى دانسته و آغازگر آن را مطالعات هر دولت درباره ملت هاى شرق قلمداد کرده اند اما آغاز حقیقى آن را باید ایجاد کرسى هاى دانشگاهى در غرب دانست.

البته برخى اندیشمندان ظهور واژه «شرق شناسى» و مشتقات آن را در مجامع ملى،  آغاز این گونه پژوهش ها مى دانند.

واژه شرق شناسى در انگلیس در سال ۱۷۷۹ و در فرانسه در سال ۱۷۹۹ رواج یافت و مفهوم شرق شناسى در سال ۱۸۳۸ براى نخستین بار وارد فرهنگ دانشگاهى فرانسه شد.

اما شرق شناسى به عنوان یک جریان فکرى عام و فراگیر همزمان با جنگ هاى صلیبى شروع شد و شاید یکى از دلایل ایجاد ساختارى ستیزه جویانه در برخورد با اسلام در نزد شرق شناسان و دور افتادن آنها از عینیت گرایى و امانت دارى علمى همین باشد.

از طرفى همزمانى شرق شناسى با تغییرات و دگرگونیها و تحولات سیاسى، اجتماعى و اقتصادى غرب مطالعات شرق شناسى را مرتبط به شرایط سیاسى و اقتصادى نمود.

استعمارگران توانستند گروهى بزرگ از شرق شناسان را براى تحقق اهداف و تحکیم سیطره خویش بر شرق به خدمت بگیرند و بدین سان، میان شرق شناسى و استعمار پیوند محکم برقرار شد و برخى شرق شناسان به عنوان مشاور و کنسول کشورهاى متبوع خویش به خدمت وزارت امور خارجه درآمدند و سیاستمداران پیش از اتخاذ هر تصمیم مهمى در امور سیاسى مربوط به جهان عربی- اسلامى با آنان مشورت مى کردند

البته جنگ هاى صلیبى جهشى در پژوهش هاى اسلام شناختى بود. زیرا باعث ارتباط هرچه بیشتر غربیان با شرق و به ویژه شرق اسلامى شد و غربى ها براى اولین بار به طور گسترده اى با تمدن اسلامى ارتباط یافتند و به این نکته پى بردند که شکست اسلام با زور سلاح، کارى غیرممکن است و باید از طریق فرهنگ با آن وارد جنگ شوند. لذا اندیشه تبشیر و تبلیغ مسیحیت وارد شد. یکى از نقاط عطف مطالعات شرق شناسى حمله ناپلئون به مصر بود. پروژه هاى پژوهشى در زمینه شرق تا پیش از حمله ناپلئون فاقد یک چارچوب و برنامه دقیق بودند که موفقیت آنها را تضمین کند. اما استفاده ناپلئون در نقشه خود براى حمله به مصر از کتاب سفرى به مصر و سوریه نوشته کنت دو وولنى که در سال ۱۷۸۷ نوشته شده بود، تأثیر پذیرفت و از طرفى این حمله باعث جهت دهى جدیدی  به مطالعات شرق شناسى هم گشت و تا حدودى شرق شناختى را به سوى عینیت گرایى سوق داد. به دنبال افزایش پیوند شرق و اروپا در چارچوب استعمار نقش شرق شناسان در قرن نوزدهم و بیستم افزایش یافت.

در این دو قرن شرق شناسان جدى تر شده بودند زیرا مرزهاى جغرافیایى خیالى آنان کوچکتر شده بود و از سوى دیگر، روابط شرق- اروپا همزمان با توسعه طلبى اروپاییان جست وجوى بازارها و منابع طبیعى و مستعمرات مشخص شده بود و در پایان این که شرق شناسى از حالت یک گفتمان پژوهشى به نهادى از نهادهاى ضرورى استعمارگران بدل شده بود.

در طول این مدت شرق شناسى از ۴ مرحله شرق شناسى دانشگاهى و آکادمیک، شرق شناسى مسیحی- اروپایى (دین محور) شرق شناسى سکولار و بالاخره شرق شناسى سیاسى به ادبیات جهانگردان تغییر ماهیت داد و به نوعى شرق شناسى معطوف به سیاست تبدیل شد که در خدمت دولتها قرار داشت.

در یک جمع بندى کلى مى توان مطالعات شرق شناسى را در دو مرحله بررسى کرد که در هر کدام از آنها، شرق شناسى چهره اى خاص به خود مى گیرد.

مرحله اول خاستگاه و نقطه آغاز شرق شناسى در پیوند با کلیساى اروپایى است و هدف آن حفظ باورهاى مسیحى در برابر تهدیدهاى ناشى از اندیشه اسلامى و برترى آن بوده است. شرق شناسى در این دوره چهره اى تدافعى و معطوف به درون به خود گرفت که هدف از آن تحریف چهره اسلام و اندیشه هاى اسلامى و ارائه تصویرى نامناسب و غیرقابل پذیرش از آن بود تا انسان اروپایى را از باورهاى اسلامى دور کند و از باورها و آموزه هاى مسیحیت حاکم بر آن روزگار که کلیسا سرپرست آن بود دفاع کند.

مرحله بعد که مطالعات شرق شناسى چهره اى معطوف به درون داشت، دوره اى آغاز شد که مى توان آن را شرق شناسى پیوسته به استعمار نامید که طى آن همزمان با توسعه طلبى اروپاییان، شرق شناسى چهره اى معطوف به بیرون به خود گرفت و در کنار گرایش مسیحى گرانه خود، رنگ و رویى سلطه مدارانه نیز یافت. پیوند شرق شناسى و استعمار نیز تنها معطوف به هدف و ابزار دستیابى به آن نبود بلکه حتى خود شرق شناسان را نیز دربرمى گرفت.

به هر حال یکى از مهمترین هدفهاى شرق شناسى، دست کم پس از آغاز توسعه طلبى هاى استعمارگرانه اروپاییان، آسان سازى وظیفه سلطه و سیطره بر شرق و تضعیف مقاومت آن است که حتى دامنه هاى آن به جامعه شناسى غربى بویژه در حوزه مطالعات جوامع غیراروپایى نیز کشیده شده است.

شرق شناسى به عنوان یک پروژه یا یک رشته علمى از رشته هاى علوم اجتماعى، هدفهایى را برآورده مى کرد که اگرچه بسیارند ولى مهمترین آنها به شرح ذیل است:

۱- هدفهاى دینى _ مذهبى

شرق شناسى از همان آغاز سوداى توقف تأثیر اسلام بر جهان غرب را در سر داشت و سپس به راه خدمت به پروژه و تبلیغ مسیحیت در میان مسلمانان افتاد.

۲- هدفهاى سیاسی- استعمارى

استعمار از میراث شرق شناسى بهره هاى فراوان برده و در راه تقویت و تحکیم موفقیت آن نیز کوشیده و آنچنان که بسیارى از پژوهشگران یادآور مى شوند دوره پیشرفت یک باره نهادهاى شرق شناسى با اوج گیرى دوران توسعه طلبى اروپا همراه شد.

بدین ترتیب استعمارگران توانستند گروهى بزرگ از شرق شناسان را براى تحقق اهداف و تحکیم سیطره خویش بر شرق به خدمت بگیرند و بدین سان، میان شرق شناسى و استعمار پیوند محکم برقرار شد و برخى شرق شناسان به عنوان مشاور و کنسول کشورهاى متبوع خویش به خدمت وزارت امور خارجه در آمدند و سیاستمداران پیش از اتخاذ هر تصمیم مهمى در امور سیاسى مربوط به جهان عربی- اسلامى با آنان مشورت مى کردند.

۳- هدف هاى دیگر

شرق شناسى هدف هاى دیگرى نیز داشته و در پى برآوردن آنها بوده است. البته این هدفها در مقایسه با دو هدف قبلى که ذکر شد، کم اهمیت تر و حاشیه اى تر به شمار مى روند از جمله این هدفها مى توان هدفهاى اقتصادی- تجارى صرف را نام برد که هدف از آن شناخت نیازهاى اقتصادی- تجارتى شرق براى ایجاد بازارهایى در این کشورها بوده است. البته برخى از اندیشمندان و شرق شناسان هم با هدف علمى ناب به بررسى جهان اسلام و علوم و معارف و فرهنگ آن پرداخته اند. شرق شناسى را مى توان در چارچوب عام برخورد غرب و شرق بازکاوى کرد. در این برخورد پدیده شرق شناسى گفتمانى است که غربیها درباره شرقى ها از جمله مسلمانان مطرح کرده اند که در خیلى از موارد مورد انتقاد اندیشمندان شرقى قرار گرفته است.

البته انتقاد از شرق شناسى و اعتراف به کاستى ها و سوگیریهاى خاص آنان تنها خاص اندیشمندان شرقى نبوده و حتى برخى از اندیشمندان و شرق شناسان غربى مرهون ایوانز بریچاد، ماکسیم رودنسون انتقادهاى زیادى به گفتمان شرق شناسى داشته اند.

در درون جهان اسلام هم دو نقطه عطف اساسى در نقد شرق شناسى وجود دارد. یکى مربوط به مقاله مهم «شرق شناسى در بحران» نوشته انور عبدالملک نویسنده مصرى که در سال ۱۹۶۳ در مجله دیوژن فرانسه چاپ شد و دیگرى کتاب شرق شناسى ادوارد سعید است که در سال ۱۹۷۸ به چاپ رسید. در قرن بیستم هم شرق شناسى از طریق «دو ابزار و راهکار» در سلطه غرب بر جهان نقش داشت:

۱- استفاده از امکانات جدید معرفت، دانش و فناورى و ابزارهاى گسترش  آن مانند مدارس، دانشگاهها و مطبوعات براى بازسازى عقلانیت شرقى ها و درآمیختن آن با فرهنگ غرب به گونه اى که عقلانیت شرقى خود را همسان و شبیه عقلانیت غربى احساس کند و در را به روى ارزش ها و پایه هاى آن بگشاید.

۲- ورود برخى اندیشمندان و شرق شناسان به وظایف بیرون از وظایف اندیشگى و علمى محض که اهداف دولتهاى اروپایى را در سلطه و نفوذ در کشورهاى دیگر فراهم کند.بدین ترتیب شرق شناسى و میراث آن و شرق شناسان راهنماى استعمارگران در راههاى پرپیچ و خم شرق بودند تا سلطه خود را بر شرق گسترده کنند.

منابع:

۱- الاستشراق ادوارد سعید، ترجمه کمال ابوادیب
۲- فلسفه الاستشراق و اثرها فى الادب العربى المعاصر احمد سما یلو فتش
۳- التنمیه السیاسیه المعاصره نصر محمد عارف
۴- الفکر العربى خلیل احمد الخلیل
۵- الاستشراق رساله الاستعمار ابراهیم افیومى
۶- الاستشراق بین دعاته ومعارضیه محمد ارکون
۷- تاریخ حرکه الاستشراق یوهان فوک ترجمه عمر لطفى العالم
منبع: روزنامه همشهرى

على اکبر ولایتى

روند توسعه‌ بهائیت در ایران

اشاره:

دین و مذهب همواره عامل تعیین کننده‌ای در تحولات سیاسی و اجتماعی کشور ما بوده است. تاریخ ایران، از دوران باستان تا به امروز، مملو از جنبش‌هایی است که براساس ایدئولوژی شکل گرفته‌اند. امپراطوری هخامنشی با اتکا به ایدئولوژی مکتب زرتشت قوام گرفت و دولت ساسانیان همبستگی میان دین و دولت را به کمال رساند؛ خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس، قرن‌ها با داعیه‌ی اسلام بر این سرزمین حکومت کردند و سرانجام، از زمان صفویان به بعد، حکومت‌های ملی کشور ما با دین عجین گردیدند. این نوشته رون گسترش بهائیت را در این مورد بررسی قرار داده است.

سلسله‌ صفوی با تکیه بر مذهب شیعه، حدود دویست سال دوام یافت و شاهان قاجار، با استعانت از دین و استفاده‌ی از لقب «ظل‌الله» پذیرش حکومت خود را بر مردم هموار نمودند.

اغلب جنبش‌های اجتماعی معاصر ایران، به نوعی از دین بهره گرفته‌اند. اما این واقعیت که برای ایجاد تغییرات سیاسی در این سرزمین، می‌توان از علایق مذهبی مردم آن بهره برد، حکم شمشیر دو لبه را دارد زیرا هم می‌تواند از جانب اصلاح‌گران و در جهت بهبود اوضاع به کار گرفته شود و هم می‌تواند به عنوان برگ برنده در اختیار استعمارگران قرار گیرد تا با شناختی که از تاریخ و علایق مذهبی مردم کشور ما دارند، به اهداف خود نزدیک شوند. در مورد اخیر، از مذهب برای جذب مردم استفاده می‌شود و استعمارگران هدف خود را با نام دین پیش می‌برند.

در مواردی نیز استعمارگر با حمایت از بدعت‌های مذهبی، می‌کوشد تا اصول عقاید توده‌ها که آنان را به تحریک علیه منافعش وادار می‌کند، مورد حمله قرار داده و در آنها تردید و تزلزل به وجود آورد. از جمله مهم‌ترین این قبیل بدعت‌گذاری‌ها که به عنوان حرکتی بر ضد سنت‌های دینی و اجتماعی ملت ایران و با پشتیبانی استعمار خارجی و استبداد داخلی در تاریخ معاصر ایران قد علم کرد، فرقه‌ی بهائیت است که با هدف از میان بردن نفوذ تشیع و روحانیت شیعه، در ایران عصر پهلوی شکل گرفت.

بهاییت با هدف قراردادن اصول مذهب تشیع، سعی داشت مانع از گسترش آموزه‌های ظلم ستیزانه‌ی آن شده، تا امکان تکرار جنبش‌ های مذهبی از میان برود. به همین خاطر هم بود که رژیم پهلوی و اربابان انگلیسی‌اش به شدت از آن حمایت می‌کردند و سعی داشتند از تفکر بهایی به عنوان اهرمی علیه اندیشه‌های انقلابی مردم که امام خمینی (ره) سمبل آن شناخته می‌شد، استفاده کنند. به ویژه پس از حماسه‌ی خونین پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ که رژیم بیش از پیش به قدرت و نفوذ معنوی روحانیت و شخص امام در میان مردم پی برد، توجه و حمایت آن نسبت به عناصر بهایی فزونی گرفت و از حالت ناپیدا خارج شد.

مقاله‌ی حاضر بر آن است تا با نگاهی به پیشینه‌ی تاریخی و نحوه‌ی پیدایش فرقه‌ی بهایی، دلایل و چگونگی گسترش آن در عصر پهلوی و روند صعودی توسعه‌ بهاییت را در ایران، تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، به اجمال بررسی نماید.

تاریخچه

بهایی‌گری از بابیت نشأت گرفته و بابیت خود ریشه در شیخی‌گری۱ دارد. عقاید اولیه‌ی فرقه‌ی بهایی تلفیق و ترکیبی از عقاید تشیع، عرفان ایرانی، نظریه‌های حکمای اسلامی و یونانی است که پس از سپری شدن عمری هزارساله، به صورت شیخی‌گری، سپس بابیگری و سرانجام بهاییت درآمد. اما آن چه امروز در فرقه‌ی بهایی مطرح می‌شود، با شیوه و افکار بنیانگذاران آن تفاوت دارد.

ظهور شیخیه مصادف با دوران فتحعلی‌شاه قاجار (۱۲۵۰ ـ ۱۲۱۲ ه‍. ق) و بدعت بابیان مقارن با سلطنت محمد‌شاه (۱۲۶۴ ـ ۱۲۵۰ه‍. ق) است. بنیانگذار فرقه‌ی بابیه، شخصی به نام سید‌علی‌محمد شیرازی بود که مدتی در عتبات درس خوانده و چند سالی در حومه‌ی بغداد و سپس بوشهر، گوشه‌نشینی اختیار کرده و ریاضت کشیده بود، او پس از یک اعتکاف چهل‌روزه در مسجد کوفه و سفر به مکه،‌ به بوشهر بازگشت و خود را «باب الهی» نامید. سپس مبلغینی به شیراز فرستاد و عده‌ای ازجاهلان و ساده لوحان را به عنوان مرید به دور خود جمع کرد.

البته مخفی نماند که عمال انگلیسی کمپانی هند شرقی نیز از او و پیروانش حمایت مالی می‌کردند و به وسیله‌ی همین پول‌ها هم بودکه منوچهر خان معتمدالدوله حاکم اصفهان، باب را به اصفهان فراخواند و در آن جا آزادی کامل به او اعطا نمود. به این ترتیب، باب تا سال ۱۲۶۳ ه‍. ق که سال فوت معتمدالدوله بود، در سایه‌ی حمایت او به تبلیغات پرداخت و مریدانش در زنجان و یزد رو به فزونی گذاشتند.

عمده‌ی فعالیت‌های جنبش بابیه در این زمان پیرامون اندیشه‌ی مهدویت دور می‌زد.

اما با گذشت زمان، علی‌محمد باب که نخست خود را باب امام زمان (عج) می‌خواند، پس از چندی ادعای مهدویت کرده و نغمه‌ی ایجاد دین تازه‌ای را سرداد. سپس ادعای نبوت کرد و سرانجام نیز دعوی ربوبیت و الوهیت نمود. ۲ اما با درگذشت حاکم اصفهان، به دستور محمد‌شاه قاجار، باب را در قلعه‌ چهریق اردبیل زندانی کردند و او تا زمانی که به دستور امیرکبیر در تبریز اعدام شد،‌ در آن قلعه به سر می‌برد. ۳ (شعبان ۱۲۶۶ ه‍. ق) با این حال، پیامد حرکت باب همچنان ادامه یافت. چرا که سنگینی فشارهای روزافزون و طاقت‌فرسای اقتصادی بر پیکر جامعه‌ی عصر قاجار ـ به ویژه محمد‌شاه وناصرالدین شاه ـ طبقه‌ی زحمت‌کش ایرانی را سخت به ستوه آورده بود و نارضایتی‌های اجتماعی تنها نیاز به جرقه‌ای داشت تا آتش خشم مردم را نسبت به دولتمردان بی‌کفایت، روشن سازد. اکنون باب، در بافت و پوشش مذهب، بهترین فرصت را برای اظهار وجود به مخالفین می‌داد. البته گسترش دعوی باب دلایل سیاسی دیگری نیز داشت که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

باب یک سال پیش از اعدامش، میرزا یحیی نوری ملقب به «ازل» را به جانشینی برگزید. اما ازل که از ترس دولت زندگی مخفی اختیار کرده بود، همه‌ی کارها را به برادر پدریش‌ میرزا حسینعلی بهاء سپرد و بهاء به عنوان پیشکار او، رشد و نفوذ بسیاری در میان طرفداران باب یافت. چندی نگذشت که به دلیل فشارهای حکومت ناصری، بابیان جایی برای ماندن در ایران نیافتند و از بغداد سردرآوردند که در این زمان تحت امر سلطان عثمانی بود.

در آن جا حسینعلی بهاء برای ارضای حس جاه‌طلبی خود، دست به اقدام عجیب و بی‌سابقه‌ای زد. ماجرا از این قرار بود که باب در زمان حیات خود کتابی به نام «بیان» نوشت که کتاب احکام او به شمار می‌آمد. او در این کتاب وعده داد که در آینده‌ای بس دور، از میان بابیان، کسی به نام «من یظهره‌الله» ظهور خواهد کرد و همه باید اطاعت او را گردن نهند. ولی بهاء به ابتکار خود این فاصله‌ی زمانی بسیار طولانی را کوتاه کرد و تنها چند سال پس از مرگ باب، ادعا کرد که او همان من یظهره‌الله است که وعده‌اش در کتاب «بیان» آمده بود.

ادعای گزاف و جاه‌طلبی بهاء موجب اختلاف شدید میان او و ازل گردید.

دولت عثمانی چون وضع را به این منوال دید، بهتر دانست که بابیان را از بغداد به استانبول و از آن جا به «آورند» در یونان، کوچ دهد، دو برادر در این مدت هم‌چنان به درگیری خود ادامه می‌دادند و علاوه بر دشمنی با شیعیان، بادامن زدن به اختلاف داخلی، موجب ناراحتی مردم را نیز به وجود می‌آوردند. لذا، دولت عثمانی چاره را در آن دید که به طور رسمی و با رأی دادگاه، هر یک از دو برادر را به همراه پیروانش به نقطه‌ای دور از یکدیگر بفرستد. سپس، میرزا یحیی ازل به جزیره‌ی قبرس و حسینعلی بهاء به عکا، گسیل داده شدند. از آن پس در میان بابیان دو فرقه‌ای ازلی و بهایی پدید آمد.

بهاء پس از جدایی از برادر و به هنگام اقامت در عکا از دعوی من یظهره الله هم گذشته و نه تنها خود را یک برانگیخته‌ی الهی می‌نامید، بلکه ادعای خدایی نیز می‌‌کرد. ۴

زمینه‌های پیدایش

اغلب تحلیل‌گرانی که درباره‌ی بهاییت مطالعه می‌کنند، علت بروز این جنبش را در زمینه‌های اقتصادی جستجو کرده و فقر و فلاکت مردم را عامل اصلی آن می‌دانند. ۵ البته تردیدی نیست که اوضاع اسف‌بار اجتماعی و اقتصادی ایران در دوره‌ی قاجار، می‌توانست زمینه‌ی برخی مخالفت‌ها را علیه حکومت مرکزی ایجاد نماید ۶ و برخاستن هر ندای اعتراض‌آمیز، شور و هیجان مردم را به دنبال داشته باشد. در غیر این صورت،‌ چه لزومی داشت تا زمانی که دین کامل و آسمانی اسلام در جامعه‌ی ایرانی رسوخ کرده و با گوشت و خون آدمی پیوند خورده، تعلیمات ابتدایی و بی‌محتوای فرقه‌هایی از این دست در میان توده‌ی مردم جایی برای خود باز کند؟

بابیگری و بهاییت،‌ بدعتی بود که براساس بنیان‌های مذهب شیعه بنا شده بود و حرف تازه‌ای برای گفتن نداشت. اما فوجی که به دنبال خود کشید، می‌تواند به نوعی قیام مردم را علیه خوانین، فئودال‌ها و زمینداران بزرگ ـ که اغلب در بین اقشار دولتی و مذهبی حضور داشتند ـ به ذهن متبادر سازد.

با این حال، رشد و گسترش این فرقه، در مدت زمانی کوتاه و به رغم تمام مخالفت‌های موجود، می‌بایست دلایلی علاوه بر اوضاع اقتصادی مردم داشته باشد. خاصه آن که با عبور از عصر قاجار و تشکیل حکومت پهلوی، شاهد برخی اصلاحات در امور اقتصادی اجتماعی و نظامی هستیم: ۷ اما، این وضعیت نه تنها مانعی برای گسترش بهاییت نمی‌شود، بلکه نفوذ و توسعه‌ی بهاییگری در عصر پهلوی دوم به اوج خود می‌رسد. پس،‌ گذشته از زمینه‌های اقتصادی پیدایش بهایی‌گری، بد نیست نگاهی به نقش استعمارگران خارجی در ظهور گسترش این فرقه بیاندازیم. عاملی که با گذشت زمان، نه تنها کاهشی در آن پیدا نشد، بلکه فرمانبرداری مستقیم شاهان پهلوی از اربابان خارجی، آن را پررنگ‌تر و قوی‌تر از قبل نمود.

سؤال این جاست که استعمارگران از بدعت‌گذاری در دین ملت ایران و ایجاد انشعاب مذهبی میان آنها چه نفعی می‌بردند؟ به عبارت دیگر، وحدت دینی مردم چه مانعی درمقابل استعمارگران به وجود می‌آورد؟

پاسخ این سؤال ها را باید در مقطعی از تاریخ جست و جو کنیم که به «عصر امتیازات» معروف است. دوره‌ای که ظهور سرمایه‌داری در غرب موجب شد کشورهای صنعتی هر کدام به میزان توانایی‌اشان، برای به دست آوردن مواد اولیه و بازار مصرف، به آسیا و آفریقا چنگ‌اندازی کنندو این درست مقارن با دوره‌ی زمامداری بی‌کفایت‌ترین شاهان در طول تاریخ ایران بود. به زودی کشور ما صحنه‌ی رقابت‌های استعماری سه کشور فرانسه، انگلستان و روسیه گردید و هر یک از آنها طی معاهدات و قراردادهای سیاسی یا اقتصادی، گوشه‌ای از خاکش را تصاحب کردند، یا ثروتی را به غارت بردند.

پذیرش معاهدات ننگینی چون پاریس، گلستان و ترکمانچای و واگذاری امتیازات گزافی چون تأسیس بانک شاهی، کشتیرانی روی رود کارون، رویتر و اکتشاف معادن ایران به انگلستان؛ تأسیس بانک استقراضی ماهیگیری در دریای خزر، احداث خط تلفن، احداث خط راه شوسه و سرانجام اجازه‌ی تأسیس بریگاد مستقل قزاق که در حقیقت تسلط بر نیروی نظامی کشور بود، ۸ نشانه‌ی آن است که دولت ایران در مقابل استعمارگران به ذلت افتاده بود و توان مقاوت در مقابل زیاده‌خواهی آنان را نداشت. اما به رغم دریوزگی دولت‌، شواهد محکمی مبنی بر استقامت ملت و مقابله‌ی آن با این دزدی‌های آشکار وجود دارد. نمونه‌های بارز این تقابل، فتوای جهاد توسط علما و بسیج مردم در جنگ‌های ایران و روس و پیروزی‌های شگفت حاصل از آن، مقاومت نهضت تنگستان علیه نیروهای نظامی انگلیس و سرانجام نهضت تنباکو به رهبری علما و با حمایت مردم در مقابل واگذاری امتیاز رویتر است.

بنابراین، با آن که استعمارگران با اعطای وام‌های کلان، دولت ایران را برای خود خریده یا از بی‌کفایتی رجال آن بهره می‌گرفتند، در مقابل ملت پابرهنه، اما متحد ایرانی، هیچ توفیقی به دست نیاورده بودند. ملتی که به زور اسلحه تسلیم نمی‌شد، ‌با اتکاء به دین و آیین، با دست خالی، در مقابل بیگانگان می‌جنگید. نقش عظیم روحانیت، بالاخص علمای شیعه، در ایجاد وحدت و پیشبرد اهداف مردم، چیزی نبود که از نگاه تیزبین استعمارگران به دور مانده باشد.

آنان به عینه می‌دیدند که صدور فتوا از جانب یک روحانی سالخورده، می‌تواند چه موج عظیمی میان مردم ایجاد کند و قوی‌ترین سدها را بشکند. وحدت دینی و همبستگی مردم با اتکاء به علمای مذهبی، تنها مانع برای نفوذ هر چه بیشتر استعمارگران در ایران بود، مانعی که می‌بایست پیش از سرایت به سایر مستعمرات، چاره‌ای برای آن می‌ اندیشیدند.

سیاست «تفرقه بیانداز و حکومت کن» در طول تاریخ بارها امتحان خود را پس داده و کارآمدی‌اش را به نمایش گذاشته بود. ایجاد اختلاف مذهبی نیز پیشتر در عثمانی آزمایش شده انگلستان را برای سلطه بر آن کشور، به توفیق رسانده بود. اینک، روسیه با درس گرفتن از این تجارب از سید‌علی‌محمد باب حمایت می‌کرد تا با ایجاد تفرقه‌ی مذهبی،‌ اقتدار دین و روحانیت و به تبع آن،‌ مقاومت ملت ایران را در هم شکند. ۹ کمی بعد، یعنی در دوره‌ی ناصری، انگلیسی‌ها هم به صف حامیان جدی این فرقه‌ی بدعت‌گزار پیوستند. ۱۰

از آن پس، هر قدر استعمار‌گران نفوذ و قدرت بیشتری در ایران پیدا می‌کردند، حمایت آنها از فرقه‌ی بهایی نیز علنی‌تر و قوی‌تر می‌شد. تا زمانی که سرسپردگی کامل خاندان پهلوی به اربابان خارجی، اوج گسترش و توسعه‌ی این فرقه و نفوذ آن را در ارکان حکومتی به دنبال داشت.

بهاییت در عصر پهلوی

رضاشاه نظامی جسوری بود که با کمک انگلیسی‌ها دست به کودتا زد و با حیله و نیرنگ به پادشاهی رسید. او که از اصالت خانوادگی بهره‌ای نداشت، نام «پهلوی»۱۱ را برای خاندان خود برگزید و چنین وانمود کرد که در پی تجدید عظمت گذشته‌ی ایران باستان است. اما در واقع، بزرگ‌نمایی تاریخ ایران باستان برای رضاشاه به نوعی مبارزه طلبیدن اسلام بود. او می‌دانست که نمی‌تواند قدرت اسلام را در حکومت خویش هضم کند، پس سعی داشت تا با خلق ایدئولوژی برای حکومت خود، اسلام را تضعیف نماید.

آغاز حکومت رضاشاه مصادف با رهبری شوقی‌افندی، رهبر بهاییان بود و به نظر می‌رسد شاه نظر بسیار مساعدی نسبت به این فرقه داشت، به طوری که یکی از افسران بهایی را به عنوان آجودان مخصوص ولیعهد خود انتخاب کرد. ۱۲

در دوران پهلوی، جنبش بهاییت به یکی از شاخه‌های بسیار با نفوذ در تشکیلات سیاسی دولت و به تبع آن ساختارهای فرهنگی و اقتصادی کشور تبدیل شد. ۱۳ رضاشاه از این جریان در جهت سیاست دین‌زدایی و روحانیت‌ستیزی خود نهایت استفاده را برد و این مقابله تا حد کشف حجاب که از احکام ضروری دین اسلام است پیش رفت. ۱۴ به این ترتیب، دشمنی میان بهاییان و حکومت مرکزی در دوره‌ی پهلوی از میان رفت و برعکس به همکاری میان آنها علیه دین اسلام انجامید.

نفوذ عناصر بهایی در دستگاه حکومت در عصر پهلوی دوم بسیار زیاد شد. محمد‌رضا شاه که علاوه بر فقدان اصالت خانوادگی از جسارت پدر هم بهره‌‌ای نداشت، در میان اطرافیان خود، بهاییان را بیش از همه شایسته‌ی اعتماد می‌دانست. از آن پس نقش عناصر بهایی در حکومت از حالت غیر‌علنی عصر رضاشاه خارج گردیده و بسیاری از مناصب و شغل‌های مهم وحساس در اختیار آنها قرار گرفت.به خصوص که با شدت عمل رضاشاه در سیاست اسلام‌زدایی، روحانیت تا اندازه‌‌ی زیادی قدرت خود را از دست داده بودند و بسیاری از اختیارات علما در حیطه‌ی دستگاه قضایی و تعلیم و تربیت، اینک به دولت منتقل شده بود.

با این حال، هنوز نفوذ و محبوبیت دین اسلام در میان مردم پا برجا بود و درست در زمانی که شاه و اربابان انگلیسی و امریکایی‌ اش فکر می‌کردند دیگر دین و روحانیت در ایران کمرنگ شده است، ظهور زعیم عالی‌قدر شیعه، حضرت امام خمینی (ره) و حماسه‌ی عظیمی همچون ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ تمام معادلات را درصحنه‌ی سیاست ایران بر هم زد.

زمینه‌های قیام ۱۵ خرداد از زمانی فراهم شد که پس از فوت آیت‌الله بروجردی، دستگاه دولتی حرکت ضد‌دینی خود را شدت بخشید و لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی را تقدیم مجلس کرد. طرح انقلاب شاه و ملت نیز در همین سال‌ها ریخته شد. اما دستگاه دینی و به خصوص روحانیت معتقد به مداخله در امور سیاسی در مقابل این اصلاحات قد علم کرد. سردمدار این مخالفت، یعنی شخص امام معتقد بود انجمن‌های ایالتی و ولایتی در واقع همان بیت‌العدل‌های بهاییان۱۵ است و این اصلاحات توطئه‌ای بیش نیست تا اسلام را در میان جامعه کم رنگ‌تر کند.

پافشاری امام وحمایت علما و مردم از ایشان سرانجام به لغو لایحه‌ی انجمن‌ها انجامید. اما درجریان انقلاب سفید و رفراندوم فرمایشی، شاه دیگر حاضر نبود به هیچ قیمتی، حتی سرکوب خونبار قیام ۱۵ خرداد، در مقابل خواسته‌های روحانیون و مردم تسلیم شود. پس از آن، شاه تصمیم گرفت برای کنترل نیروهای مخالف، به عناصر بهایی قدرت بیشتری بدهد و آنها را به طور علنی، بی هیچ ابایی، در دستگاه دولتی به کارگیرد.

از جمله‌ مهره‌های بهایی که پس از سرکوب قیام ۱۵ خرداد در بخش‌های مختلف سیاسی، اقتصادی و هنری کشور حضور پیدا کردند، می‌توان به افرادی همچون هژبر یزدانی سرمایه‌دار، ثابت پاسال رییس رادیو تلویزیون، فرخ‌رو پارسا وزیر آموزش و پرورش، دکتر شاهقلی وزیر بهداری، تیمسار ایادی و پرویز ثابتی معاون ساواک، اشاره کرد.

اما برجسته‌‌ترین مهره‌های بهایی که توانست در مصدر نخست‌وزیر قرار گرفته و در دوران صدارتش تعلق او به بهاییت شهرت وسیع یافت، امیرعباس هویدا بود. ۱۶ این انتصاب عمق بی‌اعتنایی شاه را نسبت به افکار عمومی و توسل و اعتماد او را نسبت به بهاییان نشان می‌داد. در دوران نخست‌وزیری هویدا، بهاییان بیش از پیش به مراکز حساس کشور دست انداختند. طرفداران این فرقه در عصر پهلوی دوم منابع اطلاعاتی و جاسوسی انگلستان در ایران به شمار می‌آمدند و اسناد بسیاری درباره‌ی رابطه‌ی عناصر بهایی با سرویس‌های اطلاعاتی سفارت انگلیس و مقامات انگلیسی در دست است. ۱۷ آنان در تضعیف اقتصادی کشور نیز نقش داشتند و اجناسی را که درایران ارزان‌تر تولید می‌شد، از خارج وارد می‌کردند. ۱۸ اعتماد محمد‌رضا شاه به بهاییان باعث شد آنها از موقعیت بدست آمده برای کسب ثروت و قدرت بهره‌ بگیرند. مرکز بهایی‌گری در اسراییل قرار داشت و آنها با تشکیلاتی بسیار منظم و گسترده، با این مرکز در ارتباط بودند. ۱۹ به همین مناسبت،‌غیر از نفوذ دولتی، آنان با داشتن ارتباط با کشورهای خارجی به خصوص اسرائیل و انگلستان در جهت تضعیف اقتدار دولت و اقتصاد کشور در راستای منافع بیگانگان عمل می‌کردند، اقدامات خائنانه‌ی این گروه بر علیه مصالح ملت و مملکت از جمله‌ی عواملی بود که به برانگیخته شدن خشم مردم و انفجاری به نام انقلاب اسلامی انجامید.

پی‌نوشت‌:

  1. شیخی‌گری انشعابی از شیعه اثنی عشری است که در قرن دوازدهم هجری قمری پدیدآمد و بنیانگذار آن شیخ احمد کسایی بود.
  2. دکتر سید سعید زاهد زاهدانی، بهاییت در ایران، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۱، ص ۱۰۵ ـ ۱۰۴.
  3. علی اصغر شمیم، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران: مدبر، ۱۳۷۴، ص ۱۵۲- ۱۵۱.
  4. بهرام افراسیابی، تاریخ جامع بهاییت، تهران: سخن، ۱۳۶۸، ص ۲۱.
  5. برای مثال: یوسف فضایی، شیخی‌گری، بابیگری، بهایی‌گری، کسروی‌گرایی، تهران: عطایی، ۱۳۵۳؛ محمد رضا فشاهی، واپسین جنبش قرون وسطایی در دوران فئودال، تهران: جاویدان، ۱۳۵۶ )
  6. کاتوزیان اقتصاد قرن نوزدهم ایران را به سه دوره تقسیم می‌کند؛ دوره ی اول مصادف است با سلطنت فتحعلی شاه و محمد شاه؛ دوره‌ی دوم به تخت نشستن ناصرالدین شاه (۱۲۲۷ – هـ. ش.– ۱۸۴۸ م) و دوره‌ی سوم باقی مانده‌ی سلطنت ناصری تا به هلاکت رسیدن شاه در ۱۲۷۵ هـ. ش.– ۱۸۹۶ را در بر می گیرد. دوره‌های اول به رغم جنگ‌های ایران و روس، دوره‌ی ثبات و تحکیم است. دوره ی دوم قحطی، رکود بازار ابریشم و امتیاز نافرجام رویتر را در خود دارد که وضع اسفبار اقتصادی را در دوره‌ی سوم به دنبال می آورد (محمد علی کاتوزیان اقتصاد سیاسی ایران، تهران: نشر مرکز، ۱۳۷۷، ص ۷۱ ) شیوع بیماری های واگیر دار و قحطی نیز از دیگر مصیبت‌هایی بود که هر چند سال یک بار ایرانیان را فرا می گرفت و آفات آن هم از شمار سکنه می‌کاست و هم بنیه و روحیه‌ی بازماندگان را تضعیف کرده و در نتیجه به اقتصاد کشور لطمه می زد. (سید تقی نصر، ایران در برخود با استعمارگران، تهران: شرکت مولفان و مترجمان ایران، ۱۳۶۳، ص ۳۹۰-۳۸۹)
  7. ظهور رضاشاه در صحنه‌ی سیاسی ایران، در واقع نتیجه‌ی قدرت‌یابی بورژوازی وابسته به غرب بود. حاکمیت این قشر بر جامعه‌ی ایرانی، یک سری از اقدامات مورد نظر غرب را به اسم اصلاحات ونوگرایی‌های مناسب با اوضاع را می‌طلبید که رضاشاه به عنوان نماینده‌ی این قشر، این اقدامات را انجام داد. تقویت حکومت مرکزی، سرکوبی هر گونه مخالفت، آوردن صنایع جدید و کارخانه های نوین، رواج بی‌حجابی، تربیت متخصص و تأسیس نظام بانکداری مدرن، تشویق سرمایه گذاری خارجی و … در چارچوب این هدف بود.
  8. شمیم، ص ۲۴۴.
  9. نگاه کنید به اسناد ارائه شده در افراسیابی، ص ۳۴۱ به بعد.
  10. برای اطلاع بیشتر درباره‌ی حمایت انگلستان از بهاییت، نگاه کنید به: افراسیابی ص ۴۰۵ به بعد.
  11. پهلوی، منسوب به پهلو یا پارت، شعبه ای از قوم آریایی بود که در شمال شرق ایران می زیستند و در سال ۲۵۰ پ. م امپراطوری اشکانی را تاسیس کردند
  12. سرگرد صنیعی در آن زمان از بهایی های طراز اول بود. او بعدها سپهبد و مدتی هم وزیر جنگ شد. انتصاب او به سمت آجودان مخصوص ولیعهد، حاکی از احترام و اعتمادرضاخان به بهایی ها و میزان نفوذ آنان در دستگاه دولتی است ( خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست ،موسسه ی مطالعات و پژوهش های سیاسی، ۱۳۸۵، ج ۱، ص ۵۷- ۵۹ )
  13. زاهدانی، ص ۲۳۸.
  14. یکی از طرفداران سرسخت باب، دختری به نام قره‌العین بود که از پیشگامان امر بی حجابی در ایران به شمار می‌رود. هم چنین آزادی معاشرت میان زنان و مردان یکی از اعتقادات بهاییان است ( باب ۱۵ از واحد چهارم کتاب بیان )
  15. در احکام بهاییان درباره ی تشکیل بیت العدل آمده است: « خداوند بر هر شهری نوشته است که باید در آن شهر بیت العدلی تشکیل دهند و نفوس بر عدد بهاء » در آن اجتماع کنند و اگر تعداد آنها از این اندازه بیشتر باشد، باکی نخواهد بود. آنها باید خود را چنین ببینند که گویا در محضر خدای علی اعلی وارد شده‌اند و کسی را که دیده نمی‌شود، ببینند. برای آنها سزاوار است که امناء … برای هر کسی که روی زمین است، باشند و چنان چه در امور خودشان مشورت میکنند، در امور بندگان نیز برای خدا مشورت کنند (افراسیابی، ص ۴۷۱ )
  16. در مورد بهایی بودن هویدا، بهترین و گویاترین سند، نامه‌ای است با امضای اسکندر که در مهر ماه ۱۳۴۳ به وسیله‌ی پست برای اکثر مقامات دولتی آن زمان ارسال شد که به افشای سوابق او می‌پردازد (خاطرات فردوست ج ۲، ص ۲۷۷-۳۷۵ ) دو سند دیگر که بهایی بودن هویدا را تایید می‌کند، نامه‌ی یکی از سران جامعه‌ی بهاییت به نام قاسم اشرافی به هویدا و دیگری گزارش ساواک از جلسه‌ی بهاییان ناحیه ی ۲ شیراز به تاریخ ۱۹/۵/۱۳۵۰ است. (همان جا، ص ۳۸۵-۳۸۴ )
  17. عبدالله شهبازی، جستارهایی از تاریخ معاصر ایران، موسسه‌ی مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۸۵، ص۴۵۵ .
  18. خاطرات فردوست، ج ۱، ص ۳۷۵-۳۷۴.
  19. زاهدانی، ص ۲۴۹.

منبع: خبرگزارى  فارس

لاله  فرزین‌فر

تفاوت دیوبندیه با وهابیت

فرقه وهابیت با مکتب دیوبند از جهات مختلف با هم تفاوت­های دارند که به طور مختصر بیان می­شود:

  1. مؤسس وهابیت شخصی به نام محمد بن عبدالوهاب نجدی که در سال ۱۱۱۵قمری در شهر عیینه به دنیا آمد، پدرش شیخ عبدالوهاب از فقهای حنبلی و قاضی شهربود.[۱] مکتب دیوبندیه منتسب به مدرسه «دارالعلوم دیوبند هند و از مهم‌ترین جریان‌های فکری است که با تاثیر از افکار احمد سرهندی و شاه ولی‌الله در جریان مبارزه‌های ضد استعماری مردم شبه قاره با سلطه انگلیس به وجود آمد.
  2. از نظر تاریخی، شکل‌گیری وهابیت و دیوبندیه فاصله زمانی زیادی با هم نداشته‌، اما هر دو جریان در اندیشه تغییر وضعیت مسلمانان را در سر داشتند، با این تفاوت که نگرانی دیوبندیان بیشتر از تهاجم فرهنگی غرب بود و در صدد بودند با گسترش فرهنگ اسلامی، مسلمانان را از این خطر نجات دهند.[۲] همچنین اقتدار گذشته مسلمانان را که با تسلط انگلیس به خطر افتاده بود، دوباره احیا کنند،[۳] اما ابن‌عبدالوهاب مدعی بود که بسیاری از مسلمانان از حقیقت اسلام فاصله گرفته و گرفتار انواع خرافات و رفتارهای مشرکانه گردیده‌اند. از این‌رو، ضروری‌ترین وظیفه خود را به اصطلاح مبارزه با شرک و کفر می‌دانست.
  3. هر دو جریان در گذر زمان موفقیت­های زیادی در اهداف تعریف شده‌ی خودشان داشته‌اند، منتها دیوبندیان بیشتر از راه گسترش مدارس مذهبی و تبلیغات دینی، و وهابیت از راه کشتار مسلمانان و قدرت نظامی و اقتصادی کار خود را پیش‌ می‌بردند.
  4. از نظر اعتقادی آنان سخنان زیادی بر ضد یکدیگر بیان داشته‌اند، با وجود برخی شباهت‌های فکری میان وهابیت و دیوبندیه، تفاوت اعتقادی میان دیوبندیه و وهابیت نیز زیاد است، تا جایی که آنان به صورت گسترده به نقد و توهین و چه بسا تکفیر یکدیگر پرداخته‌اند؛[۴] هر چند صدور حکم تکفیر بیشتر از جانب وهابیت انجام گرفته است و در بیشتر آثار آنان، از دیوبندیان با عنوان قبوری و بدعت‌گذار یاد گردیده: «وکثیر من الدیوبندیه، وکثیر من التبلیغیه، وغیرهم من فرق القبوریه» و بر همین اساس دیوبندیان از سوی وهابی‌ها، مشرک و بدعت‌گذار و احیاناً کافر قلمداد شده‌‌اند.[۵]

دیوبندیه نیز، به ‌خصوص دیوبندیان نخستین، از وهابیت و شخص محمد بن‌عبدالوهاب نفرت زیادی داشته‌اند و از مبارزان اصلی در برابر انتشار وهابیت در شبه قاره به شمار می‌روند.[۶] حتی کتاب‌های بزرگان وهابیت را می‌سوزاندند و با مبلغان وهابی با شدت برخورد می‌کردند.[۷]

از آنها سبّ و دشنام‌های زیادی علیه بزرگان وهابیت نقل شده است؛[۸] از جمله در مورد ابن‌عبدالوهاب عناوین و تعابیر زیر را به کار برده‌اند: «شخصی دارای عقاید فاسد و نظریات باطل»، «قاتل بسیاری از مسلمانان و علمای سلف آن‌هم به قصد اجر و ثواب»، «ظالم»، «فاسق»، «بدتر از یهود و نصارا»، «سب‌کننده­ علمای سلف»،[۹]«کم عقل»، «جاهل»، «عجول در صدور حکم تکفیر»، «خوارج»، «جنایتکار در برابر جان و مال و ناموس مسلمانان و اهل‌سنّت»،[۱۰] «زعیم المشبهه»، «افراط در ریختن خون مسلمانان، غارت اموال آنان و مشرک و کافر دانستن امت محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم)».[۱۱] همچنین از ابن‌تیمیه  به «عجولی که یا دچار افراط است یا تفریط»، «تند مزاج»یاد کرده‌اند. همچنین از وهابیت به «الوهابیه الخبیثه الخبثاء»،[۱۲] «فرقه گمراه»، «اهل تشکیکات و تلبیسات و جهالت و گمراهی» تعبیر کرده‌اند که «نماز خواندن پشت سر آنان تنها در حال اضطرار و آن‌ هم از باب اکل میته جائز است».[۱۳]

حتی اگر کسی به هر نحوی، دیوبندیان را وهابی می‌نامید، بزرگان دیوبندیه با بیزاری جستن از انتساب به وهابیت، مدرسه دیوبند را تنها متأثر از افکار شاه ولی‌ّ‌‌ الله دهلوی و پای‌بند به اصول صحیح اسلامی می‌دانستند. آنها می‌گفتند اگر حسودان تحمل پذیرفتن این حقیقت را ندارند، مجازند که در خانه‌هایشان هرگونه نسبت وهابی، یا نجدی، یا ملحد، یا کافر، یا مرتد را به آنها بدهند، ولی این نسبت‌ها هیچ تغییری در واقعیت‌ها به وجود نمی‌آورد.[۱۴]

  1. وهابیت با استعمارگران، اسرائیل، امریکا و … تعامل مثبت دارند و تنها با مسلمانان مشکل دارند ولی مکتب دیوبند نه تعامل­شان با استکبار جهانی مسالمت آمیز است و نه با دیگر مسلمانان که رفتار و عقاید آنان را نمی‌پذیرند به شدت و حدت وهابیت برخورد نمی­کنند.
  2. وهابیت از اساس با مذاهب فقهی و کلامی در تضاد است و این­ها را بدعت می­دانند در حالیکه مکتب دیوبند علایق شان به مذهب تا کنون وجود دارد و از نگاه فقهی حنفی و از نگاه کلامی ماتریدی است.[۱۵]
  3. طریقت یکی از اصل­های مهم دیوبندی است. شاه ولی الله و پیروان او طریقتی هستند و طریقت را مکمل شریعت می‌دانند. در حالیکه وهابیت تصوف و طریقت را از اساس باطل می‌دانند.[۱۶]

بنابر این فرقه وهابیت و مکتب دیوبندیه هم از نگاه اهداف و هم در روش و هم در عقاید تفاوت­های باهم دارند که اشاره شد. در عین حال مشترکاتی نیز بین این دو جریان وجود دارد که اشاره می­شود.

هر دو جریان از سنی­های متعصب و تند علیه شیعه می­ باشند و تلاش دارند که به شکل ممکن هم عقاید و باورهای شیعه را با نوشتن کتاب و رساله و درج مقالات در روزنامه­ها و به طرق مختلف نقد کنند. با این تفاوت که دیوبندیه تکیه شان بیشتر در دفاع از صحابه متمرکز است ولی وهابیت از توحید و شرک دم می­زنند و شیعیان را به جهت اعتقاد به توسل و زیارت قبور و تبرک به آثار اولیا و انبیا. مشرک می­دانند.[۱۷]

پی نوشتها

[۱] . حسین غنام، روضه الافکار و الافهام لمرتاد حال الامام و تعداد غزوات ذوی الاسللام ، ج ۲ ص ۲۵٫

[۲] . دین و سیاست: علیرضا عطار ، ص ۳۴۸٫

[۳] . کشف هند، جواهر لعل نهرو، ترجمه: محمود تفضلی، ص ۵۷۰-۵۷۱٫

[۴] . ر.ک: الشیخ أحمد رضا خان البریلوی و شیئ من حیاته، و أفکاره و خدماته: محمد مسعود احمد، ص ۱۶٫

[۵] . جهود علماء الحنفیه فی إبطال عقائد القبوریه، أبو عبد الله شمس الدین بن محمد بن أشرف بن قیصر الأفغانی (المتوفى: ۱۴۲۰هـ)، ج۱، ۲۹٫

[۶] . دعوه الإمام محمّد بن عبدالوهاب بین مؤیدیها و معارضیها فی شبه القاره الهندیه: أبوالمکرم بن عبدالجلیل، ص ۱۳٫

[۷] . القول البلیغ فی التحذیر من جماعه التبلیغ: حمود تویجری، ص ۲۷ و ۴۷.

[۸] . الدیوبندّیه تعریفها، عقائدها: أبی‌أسامه طالب ‌الرحمن،ص ۱۷-۱۸.

[۹] . الدیوبندیه، ص ۱۵.

[۱۰] . الماتریدیه، ج ۱، ص ۳۹۷.

[۱۱] . همان.

[۱۲] . الدیوبندیه، ص ۱۶.

[۱۳] . ر.ک: القول البلیغ، ص ۱۹۲٫

[۱۴] . الدیوبندیه، ص ۲- ۲۳٫

[۱۵] . سلفی گری و وهابیت، علیزاده موسوی، ص ۱۰۲٫

[۱۶] . همان.

[۱۷] . ر.ک: تحفه اثنی عشریه، نوشته عبدالعزیز دهلوی، چاپ سنگی پاکستان لاهور. و کتا ب «اصول مذهب شیعه» نوشته نویسنده وهابی  به نام  دکتر محمد القفاری چاپ سعودی.

نقد و بررسى آیین بهائیت

اشاره:

در شماره های پیشین به معرّفی فرقه بهائیت و گوشه هایی از انحرافات آن پرداختیم.

در این نوشتار در مقوله های ایدئولوژی بابی گری و بهائی گری، جهت گیری کلی ایدئولوژی بهائیه، تحلیل جامعه شناختی از شکل گیری بهائیت و بالأخره مسأله ادّعای الوهیّت پرداخته شد و نقد و بررسی آن ارایه می شود.

مقدمه:

در شماره های پیشین مجله، در موضوع «بابیت» و تاریخچه این مسلک استعماری و پایه گذاری تشکیل مسلک انحرافی دیگر ـ بهائیت ـ مطلبی ارایه شد.

بهائیت، آیینی بی بها، ادّعایی دروغین، آموزه هایی استعماری و ابزار گمراهی مردم در دست قدرت های استکباری است.

در بخش پیشین این سلسله نوشتار به نمونه هایی از نقش استعمار در شکل گیری بهائیت و وابستگی این مسلک به استعمارگران عصر اشاره شد.

در این بخش به نقل، نقد و بررسی برخی از ادّعای ناروای این فرقه پرداخته می شود تا آن دسته از خوانندگانی که می خواهند اطلاعات بیش تری به دست آورند، به عمق پوچی و انحراف آن پی ببرند و دریابند که چرا و چگونه مستکبران و سیاستمداران غربی از این گروه حمایت می کنند، در مجامع بین المللی با نام دفاع از حقوق بشر یا آزادی ادیان، از حقوق از دست رفته و مظلومت بهائیان دروغ پرداز و فاسد داد سخن می دهند و در حقیقت تلاش می کنند تا میان مسلمانان تفرقه اندازی کنند.

ناگفته نماند که هشیاری و دقّت نظر اندیشمندان و حاکمان مسلمان می تواند همراه با آگاهی بخشیدن به نسل جوان، از انحراف و گرفتار شدن آنان در دام مسلک های ساختگی ـ از جمله بهائیت ـ جلوگیری به عمل آورند.

۱٫ ایدئولوژی بابی گری و بهایی گری

با اعدام باب در ۲۷ شعبان ۱۲۶۶ هـ. ق، مسلک بابیّت به تزلزل و تشتّت دچار شد و گر چه عدهّ ای از با بیان نخستین پس از پی بردن به ادّعاهای بی اساسی چون نسخ شریعت اسلام و ظهور آیین جدید، دست از این آیین کشیدند، ولی برخی از طرفداران آن با انگیزه های گوناگون، از جمله حمایت های گوناگون بعضی از کشورها و مخالفان اسلام و تشیّع، بابیّت را در شکل حمایت از جانشین باب ـ میرزا یحیی (صبح ازل) ـ پی گیری کردند.

پس از تبعید این گروه به بیرون از کشور ایران، آیین خود را در بغداد، ترکیه، فلسطین اشغالی و قبرس تبلیغ می کردند تا آن که ادّعاهای جدید حسین علی نوری با استقرار در «حیفای» سرزمین اشغالی رسما مورد توجّه رژیم غاصب صهیونیستی و استعمارگران قرار گرفت.

آموزه های غلط و توهّم آمیز علی محمد شیرازی (باب) به دست یحیی (صبح ازل) مورد توضیح و ـ تفسیر قرار گرفت.

ازلیان با مرام جدید بابی خوگرفته، درصدد بودند تا ایدئولوژی بابیه را حفظ کنند، ولی حسین علی نوری پس از فراهم کردن زمینه های لازم برای اعلان موجودیت، دعاوی چندی را نیز اعلام نموده و ایدئولوژی بهائیه را با مبنای نسخ شریعت پیشین مطرح کرد.

او هر جا به تناسب موقعیت، مقام و مخاطبان، دستورهایی را صادر می کرد که به ایدئولوژی آنان معروف گردید.

بی ارزشی و پوچی مفاهیم این ایدئولوژی در بررسی و تحلیل بعضی از آموزه های آن نشان داده خواهد شد.

۲٫ جهت گیری کلّی ایدئولوژی بهائیه

فرقه های انحرافی با اهدافی متفاوت پدید می آیند و در زمینه های گوناگونی فعّالیت می کنند.

در قرن سیزدهم هجری خاورمیانه شاهد رویداد و خیزش مرام ها و مسلک های جدید بوده است.

ظهور فرقه های وهّابیت در حجاز، ترویج افکار لیبرالیستیِ جدایی دین از سیاست، ملّی گرایی در کشورهای آسیایی به ویژه در ترکیه، ادّعاهای دروغین ملّاغلام احمد قادیانی در هندوستان و بالأخره ظهور بابیه و بهائیه در ایران، هدف های مشترکی را تعقیب می کردند.

همه فرقه های گمراه و گمراه کننده با سر سپردگی به قدرت های استکباری و شیطانی با هدف مشترک ایجاد تفرقه میان صفوف مسلمانان و تزلزل در باورها و افکار آنان و در نتیجه، از بین بردن اسلام یا تبدیل اسلام ناب محمدی به یک مکتب بشری یا فکری کهنه و مندرس و… بوده است.

از سوی دیگر، هر یک از فرقه ها در خاستگاه جغرافیایی خود، هدف ویژه ای را دنبال می کردند.

در شرایط اجتماعی ـ فرهنگی ایران که بیش تر مردم آن را شیعه امامیه تشکیل می دادند و با توجّه به این که در مکتب تشیّع مباحث اجتهاد و تقلید رواج داشته، مردم جایگاه مرجعیّت عالمان دین شناس را ارج می گذاشتند. هم چنین بسیاری از سنن اجتماعی ـ فرهنگی با مفاهیم دینی آمیخته شده بود.

در چنین وضعیتی، جهت گیری کلّی ایدئولوژی فرقه های بابیه و بهائیه، جداسازی ملت ایران از مراجع تقلید و مشغول کردن آنان به مکتبی بشری بود؛ مکتبی که جنبه های غیر عقلانی آن به عقلانیتش می چربد و به تدریج از صحنه های عملی زندگی اجتماعی و سیاسی خارج می شود. در نهایت، گرایش به این ایدئولوژی موجب دور شدن مردم از دین و دینداری شده، پیوستن به مکاتب غیر دینی را آسان می کند.

پیدایش ایدئولوژی جدید، با ارایه تغییراتی تازه در تفسیر اصول و فروع دین، جدایی آن از دین اسلام و شیعه را به دنبال داشت.

گر چه انحراف و بدعت جدید با عنوان «رکن رابع» و «ادّعای نیابت خاصّه» در عصر غبیت کبری، زمینه مناسبی برای انحراف بزرگ تری به نام «بابیّت» آماده کرده بود، ولی پدید آمدن آیین و مناسک تازه در فروع دین، پیروان علی محمد باب را از دیگر مسلمانان و شیعیان در زندگی عملی و اجتماعی نیز جدا نمود.

از سوی دیگر، حکم تکفیر و ارتداد علی محمد شیرازی و پیروان وی از سوی علمای شیعه در ایران و عراق، و سپس با فتوای عالمان مسلمان در کشورهای دیگر، موجب شد تا دنیای اسلام با بدعت تازه ای که استعمارگران آن را پایه گذاشته بودند و از آن حمایت می کردند، آشنا شود.

ناگفته نماند که در این عرصه، با ادّعای دروغین حسین علی نوری (بهاء الله) و افاضات او، بابیّه از حالت سنّتی خارج و به آداب و رسوم متناسب با زمانه نزدیک تر شد. این نزدیکی، با آسان تر کردن احکام مربوط به روابط جنسی و وجهه های ظاهرا انسان دوستانه در مجازات دزدان و حکم به عدم سوزاندن کتب،(۲) گسترش روابط با اجانب، لغو حکم جهاد و مبارزه، جلوگیری از شرکت پیروان در سیاست و… قابل مشاهده است.

۳٫ تحلیل جامعه شناختی از شکل گیری بهائیت

برای تحلیل دقیق تر نقش دشمنان اسلام و تشیّع در سرمایه گذاری برای تفرقه و پراکندگی میان مسلمانان و بهره گیری سیاسی ـ اجتماعی از اوضاع نابه سامانی که ایجاد کرده اند، بررسی آیین بهائیت از نگاه جامعه شناختی لازم می نماید.

چنان که پیش از این نیز به کوتاهی گذشت، قرن سیزدهم هجری، قرن ظهور مسلک های انحرافی برای از بین بردن اسلام به شمار می رود.

ایجاد تنش در عرصه سیاسی ـ اجتماعی مسلمانان و به ویژه شیعیان، قدرت های جهانی را بر آن داشت که به پشتیبانی از مسلک های نو پدید بپردازند.

یکی از نویسندگان معاصر که تحقیق جامعی در موضوع «بهائیت در ایران» انجام داده، با توّجه به مسایل سیاسی ـ اجتماعی نیمه دوم قرن سیزدهم، این پدیده را چنین تحلیل کرده است:(۳)

شیعه که در دوره ی قاجار در ایران و در میان عموم مردم حاکم بود، به خوبی دیده می شود.

مقام نیابت عامّه امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ که شیعیان برای مراجع و فقهای خود قایل اند ـ نقطه ای کلیدی در اندیشه سیاسی شیعه است.

پیروی از نایب عامِّ امام زمان علیه السلام به شیعیان این امکان را می دهد که در هر عصری به حکومت مورد نظر و اعتقاد خویش را پایه گذاری کنند.

معصوم نداشتن این نواّب امام عصر علیه السلام و پیروی از اعلم و اعدل فقها ضمن انتخاب بودن مرجع و امکان تغییر آن در هر زمان ضمانت اجرای خوبی برای دور ماندن اسلام و مدیریت جامعه اسلامی از برداشت ها و مدیریت های نادرست است.

انتخابی بودن مرجع و ولّی فقیه، برآورنده مردمی بودن آن و امکان تغییر مرجع یا پی فقیه با سلب عدالت، یا اعلمیّت از او ضمانت کننده حفظ دین و مدیریت آن از کج اندیشی ها و ناتوانی ها است، اگر این نیابت عام به نیابت خاص مبدّل شود، دیگر امکان انتخاب، تغییر و سرپیچی از آرای خود سرانه فردی که نایب خاص تلقّی شده و فرمان های خود را به امام معصوم علیه السلام نسبت می دهد، از بین می رود.

به این ترتیب هر گونه تعبیر و تفسیر از دین از سوی نایب خاص امکان پذیر می شود و در نتیجه هم محتوای دین و هم حاکمیت آن با بحران روبه رو می گردد.

این وضع در بلند مدّت نتیجه ای جز سرخوردگی از دین و جدایی آن از سیاست نخواهد داشت.

به این ترتیب، در گرایش شیخی گری نیز از لحاظ سیاسی، تشکیل حکومت دینی با مشکل بزرگی روبه رو خواهد شد.

این فرقه بر حسّاس ترین نقطه باور سیاسی مکتب شیعه در زمان غیبت کبری انگشت می گذارد که سر منشأ اقتدار روحانیت شیعه می باشد.

بعد از بی اعتبار شدن اصل نیابت عامّه امام عصر عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف با ملغی کردن دین اسلام از جانب میرزا علی محمد شیرازی (باب) و حسین علی نوری (بهاء الله)، این حرکت به سوی نابودی کامل دین اسلام پیش می رود.

مخالفت با وجود قشری به نام فقها که در مکتب اسلام (چه در شیعه و چه سنّی) برای تفسیر متشابهات(۴) و در صورت تشکیل حکومت اسلامی، برای مدیریت جامعه در نظر گرفته شده است، (۵) در اندیشه های باب و بهاء به حدّی است که وجود چنین قشری را در آیین بهائیت ممنوع اعلام می کنند.(۶)

شیعه در ایران در واقع به معنای شکسته شدن اقتدار ملّی در این کشور است.

به نظر می رسد حمایت روسیه و سپس انگلستان و بعد از آن اسرائیل و ایالات متحّده آمریکا از این قرقه، انگیزه ای مهم تر از شکستن اقتدار ملت ایران نداشته باشد.

البتّه باید یاد آور شد که شواهد نشان می دهد هیچ مکتبی نمی تواند جایگزین مکتب ریشه دار و عمیق شیعه در کشوری که به کشور امام زمان علیه السلام مشهور است، شود.

افزون بر این، در مکتب بهائیت پراگندگی و سر در گمی به گونه ای است که همواره مانند یک بمب خوشه ای فرهنگی، در آن رهبر تازه ای ظهور می کند، مکتب جدیدی احداث می شود و فکر نوی مطرح می گردد.

وعده این نو به نو شدن ها در گفتار علی محمد باب نیز داده شده است؛ در آن جا که او از آمدن پیامبران آینده(!) و «من یظهره اللّه»(!) سخن می گوید.

و در دوران جدید، این معنا را اسماعیل رائین در کتاب «انشعاب در بهائیت پس از مرگ شوقی ربّانی» پی گیری کرده است که خوانندگان را به آن کتاب ارجاع می دهیم.

ناگفته نماند که در دوره های بعد دست اندرکاران مسلک بهائیت برای جلوگیری از فروپاشی و حفظ طرفداران به چاره جویی افتادند؛ لذا در دوره شوقی افندی تشکیلات این مسلک به صورت نوعی حزب در می آید و همین حرکت حزب گونه بهائیت در سطح بین المللی است که تا حدّی آن را از متلاشی شدن در دام تفرقه ها دور می دارد.

۴٫ ادّعای الوهیّت!

شاید به سادگی باور کردنی نباشد که در نوشته های «باب» و «بهاء» از الوهیّت و ربوبیت آن ها سخن رفته است و درباره جلال و جبروت خود، رجزها خوانده اند.

به گونه ای که خود را «اصل قدیم» و «ربّ جلیل» دانسته و زمین و آسمان را ساخته دست توانای خود، بلکه آفریده صدای نوک قلم خود خوانده اند.

همه انسان ها، حتی فرشتگان و مردگان هزار سال پیش را بنده خاکسار و آفریده ناچیز خود دانسته، جهانیان را به پرستش خود دعوت نموده اند.

به راستی چگونه می توان این یاوه ها را باور کرد؟ اگر چنین باشد، خود، قلم بطلان بر عقاید و مسلک خود کشیده اند.

اینک به بخشی از نوشته ها و گفته های آنان، که مستقیما از کتاب هایشان نقل می شود، توجّه فرمایید.

۱٫ سیّد علی محمد در نامه خود به یحیی (صبح ازل) چنین نوشت:

«هذا کتاب من اللّه الحیّ القیّوم قل کلّ من اللّه یبدون قل کلّ الی اللّه یعودون»(۷) این نامه ای است از خدای زنده و بر پادارنده ی جهان (باب) به سوی خدای زنده و بر پا دارنده ی جهان (صبح ازل) بگو همه از خدا آغاز می شوند و همه به سوی او باز می گردند!

۲٫ سیّد محمد علی باب در کتاب «بیان فارسی»(۸) (واحد اول، باب اول) نوشت:

(۹)(۱۰)

لااله الاّ أنا ربّ کلّ شی ء و انّ ما دونی خلقی، أن یا خلقی ایّای فاعبدون».

۳٫ شبیه همین تعابیر را حسین علی نوری (بهاء) در کتاب اقدس، فقره ۲۸۲ آورده است:

یا ملأ الانشاء اسمعوا نداء مالک الأسماء انّه ینادیکم من شطر سجنه الأعظم انّه لا اله الاّ أنا المقتدر المتکّبر المتسخّر المتعال العلیم الحکیم انّه لا اله الاّ هو المقتدر علی العالمین.

۴٫ میرزا حسین علی نیز در نوشته ای به هادی دولت آبادی خطاب می کند:

ظلم تو و امثال تو به مقامی رسید که در قلم اعلی(۱۱) به این اذکار مشغول. خف عن الله، انّ المبشّر قال: انه ینطق فی کلّ شأن انّنی انا الله لااله الا الله أنا المهیمن القیّوم.(۱۲)

من خدایم، جز من مهیمن قیوّم خدایی نیست.

۵٫ و نیز وی، در «لوح هیکل» بر تخت الوهیت می نشیند و هیکل جمال، کینونت و ذات خویش را همانند جمال و ذات خداوند می داند:

لایری فی هیکلی الّا هیکل الله و لا فی جمالی الّا جماله و لا فی کینونتی الّا کینونته و لا فی ذاتی الّا ذاته ذاته…

و لایری فی ذاتی الّا الله.(۱۳)

۶٫ میرزا حسین علی، خود را همان معبود بر شمرده و دیگران را به عبودیت خویش فرا می خواند:

من توجّه إلیّ قد توجّه إلی المعبود کذلک فصّل فی الکتاب و قضی الأمر من لدی اللّه ربّ العالمین.(۱۴)

را تبیین می کند و در پاسخ پرسش گری که پرسید:

قبله کجاست؟

می گوید:

مکان روی آوردن (و قبله)، مقبره مقدّس (!) او ـ یعنی حسین علی نوری ـ به نصّ قطعی الهی است که خدای، آن را مطاف ملأ اعلی قرار داده است و روی آوری غیر از این مکان مقدّس جایز نیست…(۱۵)

است(۱۶) در هر جا که باشد.

و… آورده است.

تحلیل و بررسی

آن چه که آورده شد، نمونه هایی از خرافات «باب» و «بهاء» درباره الوهیّت و ربوبیت آن ها بود.

بدیهی است که اعتقاد به خدای عالم و حکیم و آفریدگار جهان هستی علاوه بر ادلّه عقلی و نقلی، در سرشت و درون هر انسانی هست که اگر درست هدایت گردد،

جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی ماند.

با این وصف، در طول تاریخ برخی به بیراهه رفتند و به جای پرستش خدای یگانه، به پرستش بت ها و خدایان ساختگی پرداختند و عدهّ ای هم دو گانه پرستی (ثنویت) را در پیش گرفتند و برخی دیگر سر از تثلیث و سه گانه پرستی در آوردند.

پیامبران الهی، مهم ترین نکته دعوت خود را، توحید و پرستش خداوند متعال قرار دادند.

قرآن کریم، با یادآوری مأموریت و رسالت عدهّ ای از پیامبران الهی مانند:

نوح، صالح، هود و شعیب علیهم السلام، سخن آنان را درباره بندگی خداوند می آورد که به مردم چنین می گفتند:

«… یا قوم اعبدوالله مالکم من اله غیره». (۱۷)

(۱۸)

بتان، نقل می کند.(۱۹)

(۲۰)(۲۱)

برخی از پیروان حضرت عیسی علیه السلام را یاد آور می شود و می فرماید:

و آن گاه که خداوند به عیسی بن مریم می گوید: «آیا توبه مردم گفتی که من و مادرم را به عنوان دو معبود غیر از خدا انتخاب کنید؟!

او می گوید:

منّزهی تو! من حق ندارم آن چه را که شایسته من نیست، بگویم! اگر چنین سخنی را گفته باشم، تو می دانی.

تو از آن چه در روح و جان من است، آگاهی و من از آن چه در ذات (پاک) توست، آگاه نیستم! به یقین تو از تمام اسرار و پنهانی ها با خبری.

من، جز آن چه مرا به آن فرمان دادی، چیزی به آن ها نگفتم.

به آنها گفتم:

خداوندی را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شماست… (۲۲)

(۲۳)(۲۴)

شریکی قایل نشویم و همدیگر را به جای خدا، به نام ربّ نخوانیم. (۲۵)

(۲۶)(۲۷)

این تعلّق گرفته که غیر او پرستش نشود.(۲۸)

فکری دچار نشوند، و آن ها را خدا، فرزندان خدا، همه کاره خدا، ربّ و…

و خود را بندگان آنان نپندارند.

آن ها را به جای خدا نپرستند و در نتیجه گمراهی ها، بدآموزی های تخیّلات و بت پرستی ها را به دین مقدّس اسلام راه ندهند، پیشگیری های به جای کرده است. مانند این که به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه وآله وسلّم دستور می دهد، بگو همانا من بشری مثل شما هستم؛ تنها امتیازی که دارم این است که از جانب خداوند به سوی من وحی فرستاده می شود.(۲۹)

و نیز می فرماید:

تو و آن ها همگی خواهید مرد و روز واپسین پیش پروردگارتان محاکمه خواهید شد؛

انّک میّت و انّهم میّتون.

ثّم انّکم یوم القیمه عند ربّکم تختصمون.(۳۰)

و در جای دیگر می فرماید:

و ما محمّد الاّ رسول قدخلت من قبله الرسل أفان مات أو قتل انقلبتم علی اعقبکم… .(۳۱)

رفته اند. اگر او نیز مثل گذشته اش مرد یا کشته شد، آیا به گمراهی گذشته تان برمی گردید؟!.

با توجّه به نکاتی که گفته شد، متأسّفانه هراپرستی و گمراهی در سران بابیّت و بهائیت غالب گردید و آنان را به انحراف بزرگی دچار کرد، به طوری که از موقعیت به دست آمده سوء استفاده کرده، خود را در برابر پیروان غافل، «ربّ» جلوه دادند و ادّعای خدایی کردند.

تعابیر نادرستی که در کتاب های بهائیان آمده است، موجب بیزاری هر عاقلی می گردد.

چگونه عدهّ ای می پندارند که جمال اقدس ابهی ـ حسین علی نوری – بر تخت ربوبیّت کبری و جمال اقدس ابهی تکیه زد و با اسما و صفاتش بر اهل زمین تجلّی می کند.(۳۲)

می پذیرند، در آیات قرآنی تأمّل و دقّت کنند که می فرماید:

و قال ربّکم ادعونی أستجب لکم انّ الّذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنّم داخرین.(۳۳)

عبادت من تکبّر می روزند، به زودی با ذلّت وارد دوزخ می شوند.

گزارش یکی از مبلّغان بهائیت درباره ادّعای الوهیّت بهاء

براساس اطلاعات رسیده، برخی از خوانندگان این مجلّه سلسله نوشتار حاضر را به دست عدهّ ای از فریب خوردگان مسلک بهائیت می دهند تا از حقایق آگاه شوند و اندکی به خود آیند و با تأمّل در نوشته ها و سخنرانی های رهبران بهائیت به ادّعای دروغین آنان پی ببرند.

از این رو در این بخش به نقل توضیح و اعتراف یکی از مبلّغان بهائیت ـ که پس از بیست سال تبلیغ این مسلک، به دین اسلام هدایت شده ـ می پردازیم تا درس عبرتی برای دیگران باشد.

عبدالحسین آیتی در کتاب کشف الحیل پاسخ پرسشی را از آواره چنین آورده است:

آیتی: راستی ذکر الوهیّت بهاء چه صورتی دارد آیا فی الحقیقه او دعوی خدایی کرده است؟

آواره: کلمات او را به دست آورید تا این حقیقت بر شما معلوم شود؛ هر چند چنان که گفتیم به ظاهر می گویند ادّعای بهاء رجعت مسیح و رجعت حسینی است، ولی در حقیقت ادّعای او ادّعای الوهیّت است.(۳۴)

الطور». در این جا باید فهمید که فاعل «اظهر» کیست و مفعول آن کدام؟!

اگر فاعل «اظهر» خداست، مکلّم طور که مفعول می شود چه کاره است؟ و گویا به دو خدا در این جا قایل شده، می گوید: خدا مکلّم طور را ظاهر کرد.

آیا مکلّم طور غیر از خداست؟ کسی که با موسی در طور تکلّم کرد همان خدا بود، پس خدایی که بهاء را ظاهر کرده کیست؟ و بهاء اگر خدا نیست چرا مکلّم طور است؟ معلوم می شود او خدایی دو آتشه است که از یک طرف خدا او را ظاهر کرده و از طرفی مکلّم طورش ساخته!

اما عجب است که ما از این عبارت تعجّب می کنیم، که مفهوم آن اثبات دو خدا است در صورتی که در قصیده «عزور قائیه» که یک دسته مهملاتی است که به گوش هیچ عربی نخورده به هزاران خدا قایل شده، می گوید:

کلّ الألوه من رشح أمری تألّهت و کّل الربوب من طفح حکمی تربّت
أرض الروح بالأمربی قدمشی و عرش الطور قد کان موضوع وطئتی(۳۵)

یعنی: همه ی خدایان از رشحه امر من خدا شدند همه پروردگاران از طریق حکم من پروردگارند

زمین روح به واسطه امر به سبب من در آن راه رفته شد و قلّه طور محلّ گام نهادن من است

نویسنده کشف الحیل، سپس با طرح ادّعاهایی مشابه از سوی غلام احمد قادیانی، از بهائیان می پرسد: کدام یک از این ادّعاها حجّت است؟ و در ادامه آورده است:

اگر ادّعای الوهیّت را باید حجّت دانست که بهاء، «اننّی اناالله» گفته است، اوّلا باید فهمید که (آیا) این ادّعا مشروع است؟ معقول است یا نه؟ هر کسی می داند که یک بشری که نتوانسته است از هیچ شأنی از شوؤن بشریت و از هیچ قانونی از قوانین طبیعت تجاوز کند، این بشر خالق سماوات و ارضین نیست.

خالق کل هر چه باشد و به هر وصفی در آید خواه اله باشد و یا طبیعت یا ماده واحده یا جوهر الجواهر یا بسیط الحقیقه یا مجهول النعت یا به هر اسم دیگر خوانده شود مقدّس از شوؤن بشری است.

اما این که (بهائیان) آیات لقاء(۳۶) را دلیل بر خدایی بهاء گرفته اند، اوّلاً این آیات لقاء یک آیات متشابهه ای است که کسی هنوز مقصد اصلی آن را در نیافته.

به طرق مختلف علمای تفسیر در معنی آن سخن گفته اند و لذا نمی توان به چنین آیات قابل تأویل استدلال کرد.

ثانیا این طایفه اول کسی نیستند که خدایی بهاء را به آیات لقاء استدلال کرده باشد. قبل از ایشان هم، هرکس دم از «انّنی انا اللّه» می زده، به همین آیات استدلال کرده، پس استدلال به آن آیات یک مقام ابداع و اختراعی را برای این طایفه باقی نمی گذارد و استدلال به این آیات مثل استدلال آن شخص است.

که داعیه نبوت کرده، او را نزد خلیفه (هارون الرشید) بردند، خلیفه به او گفت: مگر حدیث «لانبیّ بعدی» را نشنیده ای؟ گفت:

چرا، شنیده ام و همین حدیث دلیل بر نبوت من است؛ زیرا منم آن «لا» که فرموده است بعد از من نبی است؛ (لانبیّ بعدی) یعنی «لا» بعد از من نبی خواهد بود.

ثالثا با فرض این که بگوییم آیات لقاء دلیل است بر این که یک روزی خدا دیده شود و مردم او را ملاقات کنند، باز دلیل خدایی بهاء نمی شود؛ زیرا نه در آیات لقاء تعیین روز شده نه تعیین اسم.

در صورتی استدلال این ها صحیح بود که خدا فرموده باشد که من در فلان سال و فلان روز در لباس میرزا حسین علی بهاء جلوه می کنم و لقای او لقای من است!!!.

آواره، در پایان این بخش می افزاید:

باز هم می گویم: خدا سلامت بدارد یک مبلّغی را که مثل خودم به قدر ذرهّ ای به مذهب بهایی عقیده ندارد و به اصطلاح امروزه فقط برای خرسواری به نشر این امر مشغول است، می گفت: ببین چه طور مردم را احمق کرده اند که یک خدای به آن عظمت را که ما معتقد بودیم که حّی است و قدیر است و سمیع و بصیر است و دارای اسمای حسنی، او را در لباس بشر محدودی در آوردند که دقیقه ای قادر نبود که خود را از یک عارضه طبیعت حفظ کند؛ یعنی «میرزا حسین علی بهاء» و اکنون هم به آن یکی قناعت نکرده، هر روزی می خواهند یک بچه خدا و نیم خدا برای مردم بسازند.

حتّی زنان این عائله هر یک در پی یک چهار یک خدایی می کردند و در لفافه عبارات و اشارات به اطراف چیزها نگاشته، خود را صاحب الواح و مقامات می شمرند:

امور تضحک السفهاء منها ویبکی من عواقبها اللبیب (۳۷)

نَجْزِیهِ جهنّم و کذلک نجزی الظّالِمین.(۳۸)

خواهیم داد.

ادامه دارد

پی نوشت ها
۱٫ از جمله بهائیت ـ جلوگیری به عمل آورند.
۲٫ حسین علی نوری (بهاء) در کتاب اقدس، ص ۲۳ می نویسد: «قد عفا اللّه عنکم ما نزل فی البیان من محو الکتب»، خداوند از حکمی که در کتاب بیان آمده که همه کتاب ها را نابود سازید، صرف نظر کرده.
۳٫ آنچه در این جا آورده می شود با تصرّفی اندک از بخش نتیجه گیری فصل دوم کتاب «بهائیت در ایران»، صص ۱۱۶-۱۱۵ نوشته دکتر سید سعید زاهد زاهدانی می باشد.
۴٫ ر.ک: آل عمران، آیه ۷٫
۵٫ اندیشه حاکمیت فقها و مجتهدان در حکومت اسلامی هم در آثار شیعه و هم اهل سنّت آمده است و در این موضوع کتاب های مستقلّی هم تدوین شده است.
۶٫ یکی از ابداعات بهاءاللّه، نفی روحانیت و ملغا نمودن این نهاد است. وی ضمن این که به لزوم وجود مبلّغان دینی اذعان دارد ولی برای آنان هیچ وضع جداگانه ای از افراد عادی نمی پذیرد. به عقیده او زندگی مبلّغان دینی می باید درست مثل دیگر افراد جامعه باشد و قشر متمایزی را تشکیل ندهند. در این باره، دستوری در کتاب بیان صادر کرده است.
۷٫ ر. ک: نقطه الکاف، تألیف میرزا جانی کاشانی، ضمیمه کتاب، به همّت ادوارد براون.
۸٫ بیان فارس» کتابی است که علی محمد شیرازی در زمان تبعید در قلعه ماکو به تألیف آن را آغاز کرد و تقریبا در مدت دو سال و نیم مشغول نوشتن آن بود و می خواست آن را نوزده «واحد» و هر «واحد» را نوزده «باب» قرار دهد، ولی نتوانست بیش از باب دهم از واحد نهم بنویسد. تا این که به اعدام محکوم گردید و وصیّت کرد که یحیی (صبح ازل) آن را از روی «بیان عربی» کامل کند.
۹٫ علی محمد باب و نیز حسین علی بهاء معتقدند که قیامت هر دینی عبارت است از نسخ آن که به تشریع دین بوده است؛ مثلا دوران حیات حضرت عیسی (ع)، قیامت دین موسی (ع) بوده و دوران حیات پیامبر اسلام (ص) قیامت عیسی (ع) و مدت زندگی علی محمد، قیامت دین اسلام (نعوذ بالله) و زمان حیات حسین علی، قیامت آیین باب بوده است.
۱۰٫ باب، آن شخصی که پس از او خواهد آمد را، «من یظهره اللّه» می نامید، و بهائیان معتقدند که مقصود از آن، حسین علی بهاء است.
۱۱٫ مقصود از «قلم اعلی» خود میرزا حسین علی است.
۱۲٫ ر. ک: اشراقات، ص ۱۵۸٫ کتاب اشراقات، مجموعه الواح بهاء است که در ۲۹۵ صفحه به چاپ سنگی نشر یافته است. نمونه های دیگر، شبیه این سخن در کتاب اشراقات، صص ۹۰، ۱۹۴، ۲۴۰ و ۲۶۵ آمده است.
۱۳٫ و نیز ر. ک: بهاء الله و العصر الجدید، از: خانم اسلمنت (مبلّغه بهایی) ص ۵۰٫
۱۴٫ اقدس، فقره ۲۹۸٫
۱۵٫ فتوی عبدالبهاء، به نقل «گنجینه حدود و احکام» اشراق خاوری، ص ۲۰ و ۲۱٫
۱۶٫ اقدس، فقره ۲۹۲ و ۲۹۳٫
۱۷٫ اعراف / ۵۹، ۶۵، ۷۳و ۸۵٫
۱۸٫ ر. ک: انبیاء / ۶۰؛ انعام ۷۶/ ـ۷۷٫
۱۹٫ ر. ک: صافّات / ۸۵ ـ۹۶٫
۲۰٫ توبه / ۳۱٫
۲۱٫ اسراء / ۴۰٫
۲۲٫ مائده / ۱۱۶ ـ۱۱۷٫
۲۳٫ مائده / ۷۸٫
۲۴٫ مائده/ ۷۹٫
۲۵٫ آل عمران / ۵۹٫
۲۶٫ انبیاء / ۲۵، نحل /۳۶٫
۲۷٫ نحل / ۵۱٫
۲۸٫ بنی اسرائیل / ۲۳٫
۲۹٫ ر. ک: کهف / ۱۰۷؛ فصّلت / ۶٫
۳۰٫ زمر / ۳۱٫
۳۱٫ آل عمران / ۱۴۴٫
۳۲٫ دورس فی الدیانه البهائیه، ص ۸۱: انّه الیوم استوی علی عرش الربوبّیه الکبری جمال الأقدس الأبهی و یتجلّی علی اهل الأرض بکلّ اسمائه الحسنی و صفاته العلیا.
۳۳٫ غافر / ۶۰٫
۳۴٫ اسم اصلی «آواره» حاج شیخ تفتی بوده است که مدّت بیست سال با کمال صمیمیت در میان بهائیان بوده و به ایشان خدمت می نموده و به سبب ادّعای دروغین و حرف های باطل آنان، از اشتباه های خویش توبه کرد.
۳۵٫ کشف الحیل: ۱ / ۵۵ ـ ۵۶، چاپ ششم.
۳۶٫ مقصود آیاتی است که با اخذ به ظاهر آن، می توان گفت خداوند قابل دیدن است. مثل «یا ایّها الانسان انّک کادح الی ربّک کدحا فملاقیه یا: «الی ربّک ناظره و…
۳۷٫ کشف الحیل: ۱/۵۷ ـ۵۸٫
۳۸٫ سوره انبیاء، آیه ۲۹٫

 

چرا بهائی ها اسرائیل را مرکز آئین خود انتخاب کرده اند؟

استعمارگران با تجربه‌ای که از جنبش‏‌‌های مسلمان بخصوص مردم ایران به عنوان سمبل شیعه، بدست آورده‏‌اند بر آن شدند تا پایه‏‌‌های اعتقادی مردم را مورد تردید قرار دهند.

از این رو در ایران مرامی را بوجود آوردند که بعدها به بهاییت مشهور گشت.

این فرقه درکنار حکومت‏‌‌های استکباری و در مقابل فرهنگ اصیل اسلامی قرار گرفت، از طرفی صهیونیزم نیز یک اندیشه کاملا استعماری است، برای همین دولتهای غیراسلامی در فکر یافتن دست‌‌هایی در میان مسلمانان بودند که بتوانند سرزمین‏‌‌های وسیع اسلامی را مورد حمله و غارت قرار داده و در نهایت تحت سلطه خود درآورند

بهائیت – صهیونیسم – جولد تسیهر

چرا بهائی ها اسرائیل را مرکز آئین خود انتخاب کرده اند؟

استعمارگران با تجربه ای که از جنبش های مسلمان بخصوص مردم ایران به عنوان سمبل شیعه، بدست آورده اند بر آن شدند تا پایه های اعتقادی مردم را مورد تردید قرار دهند.

از این رو در ایران مرامی را بوجود آوردند که بعدها به بهائیت مشهور گشت.

این فرقه درکنار حکومت های استکباری و در مقابل فرهنگ اصیل اسلامی قرار گرفت، از طرفی صهیونیزم نیز یک اندیشه کاملاً استعماری است، برای همین دولتهای غیراسلامی در فکر یافتن دست هایی در میان مسلمانان بودند که بتوانند سرزمین های وسیع اسلامی را مورد حمله و غارت قرار داده و در نهایت تحت سلطه خود درآورند، از این رو به یهودیان وعده تشکیل حکومت مقتدر در فلسطین داده می شد و باید دید وجه مشترک این دو فرقه (بهائیت و صهیونیسم) در چیست تا پاسخ سؤال روشن گردد که چرا مرکز بهائیت در اسرائیل قرار گرفته است؟

۱/ ارتباط بهائیت و صهیونیسم: از اول پیدایش، فرقه بهائیت با یهود ارتباط تنگاتنگی داشت به طوری که روش بهائیت این بود که یهودیان را به جمع شدن در فلسطین و بر پایی دولت اسرائیل تشویق و بشارت دهند، چنانچه در کتاب اقدس بهاء الله آمده:

آن روز (با تشکیل حکومت اسرائیل) روزی است که کلیم (حضرت موسی) رستگار شد و عبدالبها هم می گوید:

در کتاب های عهد عتیق آمده است که یهود در سرزمین مقدس جمع می شود و این بشارت الهی در زمان بهاء الله تحقق یافت و خطاب به یهودیان می گفت:

ای دوستان خدا و فرزندان ملائکه های خدا، همانا آسمان جدید و زمین مقدس مهیا شده برای حکومت مقتدر صهیونیزم! و بهاء الله در این سرزمین بشارت های الهی را دید و خداوند به وعده اش عمل کرده است! در همین ارتباط شوقی افندی می گوید:

عبدالبهاء نوشته است که فلسطین باید وطن قوم یهود باشد و همسرش«روحیه»، می گوید: رشد بهائیت امکان پذیر نیست مگر اینکه با اسرائیل ارتباط داشته باشد!![۱]

جولد تسیهر مستشرق یهودی هم می نویسد: به یهودیان چنین وانمود می شود که هر آیه و نشانه ای که در عهد قدیم وجود دارد خداوند آن را به بهاء الله ظاهر کرده است.

و عباس افندی هم بعد از مرگ پدرش، از تورات و انجیل برای آمدن خودشان بهره ها جست و آنچه را در سفر اشعیا وعده داده می شود (که مراد آمدن حضرت عیسی است (به بهاء الله تفسیر کرد و نویسنده دیگری به نام محمد افندی می نویسد:

حضرت عبدالبها برای وحدت دین آسیا بین مسلمانان، مسیحیان و یهود آمده است تا همه را بر اصول حضرت موسی جمع کند.

[۲] وقتی هم تمام دولت های اسلامی با رژیم اسرائیل مخالفت کردند، شوقی افندی علاوه بر نوشته هایش که حاکی از موافقت او با تاسیس دولت اسرائیل بود، با رئیس جمهور اسرائیل ملاقات کرد و مراتب وفاداری خویش را اعلام کرد و در پیامی به بهائیان به مناسبت عید نوروز اعلام نمود؛ مصداق وعده الهی به فرزندان ابراهیم خلیل و موسی کلیم، دولت اسرائیل در ارض اقدس مستقر شده است!!

براساس همین ارتباطات است که بهاءالله به فلسطین می رود، چنانچه در تاریخ آمده است، پس از مرگ علی محمد رهبر بابیه و سوء قصد بابیان به ناصر الدین شاه، یحیی صبح ازل جانشین باب و حسین علی بهاء الله برادرش به بغداد رفتند، البته با حمایت و اسکورت دولت روسیه تزار.

ولی بهاءالله جانشینی برادرش را از طرف باب، وسیله ای برای حفظ خود از گزند دشمنانش دانست و گفت: آنچه باب وعده داده بود به آمدنش من هستم و این کار باعث اختلاف بین دو برادر گردید و دولت عثمانی آنها را به مرکز حکومت یعنی استانبول آورد، ولی در آنجا اختلافات شدیدتر و دولت عثمانی با ترفندی خاص و به بهانه خاتمه دادن به اختلافات و با توصیه دولت انگلیس، یحیی صبح ازل را به قبرس و حسینعلی بهاء الله را به سرزمین فلسطین اشغالی انتقال داد![۳]

۲/ حمایت های مشترک استعمارگران از بهائیت و صهیونیزم: محور دوم بحث، حمایت هایی دولت های استعمار گر از این دو فرقه است که فقط به چند نمونه اشاره می کنیم:

الف) انگلیس: در اواخر جنگ جهانی اول، وزیر امور خارجه انگلیس در نوامبر ۱۹۱۷، اعلامیه خود را بر مبنی بر تشکیل وطن ملی یهود در فلسطین صادر کرد و در همین ایام، جمال پاشا فرمانده کل دولت عثمانی تصمیم بر قتل عبدالبها و انهدام مرکز بهائیت در عکا و حیفا را به خاطر حمایت عبدالبها با دادن آذوقه به ارتش انگلیس، می گیرد.

وزیر خارجه انگلیس با واکنش تند و جدی به سالار سپاه انگلیس دستور می دهد تا با جمیع قوا در حفظ و صیانت حضرت عبدالبها بکوشد و در اثر همین حمایت عبدالبها از انگلیس، فلسطین به دست سپاه انگلستان افتاد و زمینه بوجود آمدن رژیم صهیونیزم به وجود آمد و عبدالبها برای این خوش خدمتی به انگلیس، لقب سِر(Sir) و نشان نایت هود گرفت.[۴]

ب) ترکیه عثمانی: ترکیه در رشد بهائیت نقش موثری داشت و از طرفی یهودیان هم در دولت عثمانی ناظران و مشاورانی در سه وزارت (نافعه، تجارت و زراعت، پست و تلگراف) داشتند که«بسا یارافندی» صهیونیست یهودی تبار، ناظر وزارت نافعه، دست یهود را در تملک غاصبانه بسیاری از اراضی قدس شریف بازگذاشت و پرنس سعید حلیم پاشا نخست وزیر ترکیه عثمانی در ۱۹۱۳م هماهنگی و همبستگی کامل با صهیونیست ها داشت.[۵]

ج) فرانسه: کشور فرانسه هم از یک سو کنسولگری خود در بغداد را مامور می کند تا حمایت دولت و دادن تابعیت فرانسوی به بهاء الله را اعلام کند و از طرفی در نیمه قرن ۲۰ م بیشتر شخصیت های سیاسی فرانسه را از جمله«لیون بلوم» نخست وزیر و تا اوریول و مندلیس فراکس به عنوان دو رئیس جمهور یهودی بودند که بعدها زمینه حمایت های فرانسه از اسرائیل، در مجامع بین المللی شدند، علاوه بر این امروزه احزابی در فرانسه از اسرائیل حمایت می کنند.[۶]

د) آمریکا: آمریکا از اول پیدایش باب و بهائیت به طور آشکار و پنهان از آنها حمایت کرده است و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران نیز با بهانه های حقوق بشر، آزادی، و… از ایران می خواهد که این فرقه بهائی را به عنوان دین الهی بپذیرد از سوی دیگر حمایتش از اسرائیل به حدی رسیده است که یکی از وزرای سابق اسرائیل در کتاب قصه شعبی می نویسد:

هیچگاه در تاریخ یهود مشاهده نشده است که یهودیان در یک سرزمین (آمریکا) صاحب چنین نفوذ و سلطه شده باشند!! به همین جهت، امروزه این اسرائیل است که آمریکا را در زیر سلطه خود قرار داده است![۷]

با توجه به مطالبی یاد شده روشن می گردد که استعمار و دشمنان اسلام برای شکستن اقتدار روحانیت شیعه و به تبع آن تسلط بر منابع مهم کشورهای اسلامی با به وجود آوردن دو حزب به نام های حزب بهائی و حزب صهیونیسم برنامه های تسلط بر ممالک اسلامی را ریختند و برای همین است که دولت عثمانی به بهانه ترک درگیری، بهاء الله را به فلسطین انتقال می دهد تا بتواند در آینده کشوری را که هدفش شکست شیعه است به وجود آورد و رهبران این دو حزب به طور کلی در خدمت دولت های استعمارگر مبدل شدند.

بر اساس همین سیاست است که یهودیان در ایران به ظاهر، مکتب بهائیت را قبول می کردند تا بیشتر بر ضد اسلام کار کنند.

بنابراین مرکزیت بهائیت در اسرائیل کاری حساب شده و دقیق است تا ضربه ای بیشتر به اسلام بزنند و اگر مرکز بهائیت در کشور دیگر بود، باید سؤال می شد که چرا به اسرائیل منتقل نمی کنند!؟

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر: ۱/ ح ـ م ـ ت: محاکمه و بررسی در تاریخ و عقاید و احکام باب و بهاء، ۳ جلد.
۲/ نیکو، حسن؛ فلسفه نیکو، مجلد ۲ و ۱/

پی‌نوشت‌ها:
[۱] . سراج الدین، احمد ولید، البهائیه و النظام العالمی الجدید، بی جا، مکتبه دار الفتح، بی تا، ج ۲، ص ۳۸۳/
[۲] . همان، بی تا، ج۲، ص ۳۸۳ به بعد.
[۳] . حداد عادل، غلامعلی؛ دانشنامه جهان اسلام، تهران، بنیاد دائره المعارف اسلامی ، ۱۳۷۵ش،ج۴، ص ۷۳۳ به بعد.
[۴] . همان،کلمه بهائیت، تهران، بنیاد دائره المعارف اسلامی ، ۱۳۷۵ش، ر.ک: نصری، علی؛ نقد اصول دوازده گانه بهائیت، اصفهان، گویا، چاپ اول، ۱۳۸۲ش، ص ۱۳/
[۵] . دعوتی، میر ابو الفتح؛ نفوذ صهیونیزم در مطبوعات، بی جا، نشر ایام، اول، ۱۳۷۶ ش. ص ۳۸، ر.ک: دانشنامه جهان اسلام، ج ۴، ص ۷۳۳، کلمه بهائیت.
[۶] . زاهدانی، زاهد، بهائیت در ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ دوم، ۱۳۸۱ ش، ص ۱۵۰/
[۷] . همان، ص ۲۸۵/
منبع: مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه