استبداد

نوشته‌ها

امام حسین(ع) و افشاى استبداد و خودکامگى اُموى

محمد جواد صاحبى

 امام حسین(علیه السلام) و رویارویی با خشونت

واژه خشونت در ادبیات سیاسى سالهاى اخیر نگاههاى مختلفى را به سوى خود معطوف داشته است. این مفهوم در سه عرصه قابل پی‏گیرى و تعریف است:

۱٫ خشونت در عرصه اخلاق فردى؛ در این عرصه افرادى که داراى رأفت، عطوفت، عفو و گذشت نیستند و مستبد و خودرأى مى ‏باشند، خشن نامیده مى ‏شوند و اما کسانى که براى اعتقادات خود ارزش قائلند و در اجراى احکام خدا قاطعیت دارند و در برابر متجاوزان به حدود الهى و براندازان نظام الهى قد علم مى ‏کنند و با قدرت آنان را سرکوب مى ‏سازند و از گناه‏کاران مُصرّ متنفرند و براى اظهار نفرت از آنان در صورت لزوم چهره درهم مى ‏کنند و… نامیدن اینان به افراد خشن صحیح نیست.

۲٫ خشونت در عرصه سیاست و حکمرانى؛ در این عرصه به افرادى که فقط با توسل به زور، سرکوب و تحمیل و بدون منطق، دعوت و جذب، براى تصاحب حاکمیت اقدام مى ‏کنند و در تداوم حاکمیت نیز، به همین شیوه ‏ها متوسل مى ‏شوند، خشن گفته مى ‏شود و این شیوه خشونت ‏آمیز است. اما چنانچه با منطق و دعوت و جذب اقدام شد و موانعى سر راه تبلیغ قرار گرفت، توسل به قهر براى رفع آن، خشونت نیست، همچنان که اگر حاکمیت محقّق، مورد تهدید افراد خشن قرار گرفت، سرکوب آن قهر و خشونت نیست یا اگر خشونت هم نام بگیرد، جایز و بلکه لازم است.

۳٫ خشونت در عرصه قانون‏گذارى ؛ یعنى قانون‏گذار در جعل قانون رعایت تناسب جرم و مجازات را نکرده باشد و بدون وجود جهات تنبیهى و عبرت‏ آموزى براى جرم کوچکى مجازات بسیار سختى قرار داده باشد. چنین خشونتى نیز در هیچ‏کدام از احکام و حدود اسلام نیست زیرا در این احکام و حدود تناسب جرم و کیفر و جنبه‏ هاى بازدارندگى و عبرت‏ آموزى کاملاً لحاظ شده و آن‏گاه جعل مجازات شده است.

نهضت الهى سیدالشهدا(علیه السلام) که با قاطعیت تمام در مقابله با ظلم و خودکامگى دستگاه بنى ‏امیه و ایستادگى آن حضرت بر مواضع بحق خویش تا سرحدّ شهادت و اسارت، جاودانه تاریخ شده است، به خاطر برخورد سراسر خشن و ظالمانه بنى ‏امیه و جبهه باطل، و جان‏فشانى و مقاومت جبهه حق نوعاً در این فضا و از این منظر نگریسته شده است که کاملاً نیز درست است. اما در کنار این نگاه و همراه با آن، مى‏ توان یک بعد دیگر نهضت حسینى را نیز مورد توجه و اهتمام قرار داد؛ مقال‏اتى که پیش روى دارید با همین نگاه از یک سو به خشونت در عرصه اخلاق فردى و عرصه سیاست و حکمرانى توجه داشته و اخلاق و سیاست خشن و خودکامه امویان را تبیین کرده است و از سوى دیگر اقدام امام حسین(علیه السلام) را اقدامى در جهت احیاى اخلاق و سیاست رحیمانه و لیّنانه پیامبر(ص) و در تقابل با اخلاق و سیاست خشن و خودکامه امویان مورد ارزیابى قرار داده است.

پس از این بحث که خشونت ‏ستیزى یکى از صفات انسان‏هاى کامل و آزاده و از بارزترین بخش‏هاى رسالتِ پیامبر خاتم(ص) مى ‏باشد و نبى اسلام با این ویژگى به اصلاح جامعه قبیله ‏اى جاهلى عصر خویش پرداخت، احتمالاً مى توان اوج رجعتِ به جاهلیت، در نیمه نخست قرن اول اسلامى را در بیعت‏ خواهى یزید بن ‏معاویه با توسل به خشونت و زور و تزویر شمرد و تأکید کرد که همین امر حسین ‏بن‏ على(علیه السلام) را به عنوان وارث و احیاگر ِ سنّت پیامبر، به مبارزه با زورمدارى و دیکتاتورى و ارتجاع حزب امرى وا داشت.

سپس از مبارزه با استبداد و خودکامگى، رواج فرهنگ گفتمان، احیاى فرهنگ محبّت و مهربانى؛ به عنوان روش‏هاى مبارزه سیدالشهدا(علیه السلام) با انحراف باند اموى نام برده و به بحث درباره آنها مى پردازیم.

الف. افشاى استبداد و خودکامگى اُموى

حکومت بنى ‏امیه، حکومت قانون و دین و بر مبناى کرامت و اختیاراتشان نبود بلکه حکومتى بود تحمیلى، متکى به سرنیزه و بر مدار خواست و اراده حاکمان بدون مراعات قانون خدا و رضایت مردم. امام در برابر دیکتاتورى بنى ‏امیه، به افشاگرى و روشنگرى پرداخت و از همان آغاز امامت خویش، یعنى پس از شهادت امام حسن (علیه السلام) در پاسخى که به معاویه نوشت؛ پس از آنکه اطرافیان او را سخن ‏چین، تفرقه ‏انداز، دروغگو و وى را پیمان‏ شکن، ظالم و یار شیطان توصیف کرد، خاطر نشان ساخت که اگر چه به سبب پیمانى که امام حسن(علیه السلام) بسته است قصد جنگ ندارد، ولى فساد حاکم، ترک جنگ را دشوار ساخته، ازاین رو مى ‏نویسد:

« اى معاویه! مگر تو آن نیستى که حجربن عدى کندى را به ناروا کشتى و یاران او را شهید کردى؟ همان بندگان خدا پرستى که از راه بندگى منحرف نمى ‏شدند و بدعت ها را ناروا مى ‏شمردند و امر به معروف و نهى از منکر مى‏ کردند، آنها را به ستم کشتى، آن هم پس از پیمان‏ هاى غلیظى که به آنها دادى و آن وعده ‏هاى اکیدى که با ایشان بستى، تو با این کارت بر خدا گستاخ شدى و عهد و پیمان الهى را سبک شمردى.

اى معاویه! مگر تو نبودى که عمرو بن حمق خزاعى همان مردى که پیکر و صورت او بر اثر کثرت عبادت رنجور گردیده بود را شهید کردى؟ آن هم پس از آن امانها و پیمانها که به او دادى؟ که اگر به آهوان بیابان داده بودى از سر کوه با اطمینان کامل فرود مى ‏آمدند! مگر تو همان کس نیستى که مدّعى برادرى «زیاد» شدى و گمان کردى که پسر ابوسفیان است، در حالى که رسول خدا(ص) گفتند: فرزند به بسترى نسبت داده مى ‏شود که با نکاح گسترده باشد، و براى زناکار تنها همان سنگى است که خداوند تعیین نموده، پس از آن، «زیاد» را بر مسلمانان مسلّط کردى تا آنها را بکشد و دستها و پاهایشان ببرد، و آنان را بر درختان خرما به دار زند!

سبحان‏اللَّه اى معاویه! گویا تو از این امت مسلمان نیستى و مسلمانان با تو هیچ نسبتى ‏ندارند.

اى معاویه! از خدا بترس و از روز حساب بر حذر باش، چه آنکه خدا را نوشته‏ اى است که همه کارهاى نیک و بد و بزرگ و کوچک در آن به شمار آمده.

اى معاویه! بدان خداوند این کارهاى تو را فراموش نمى‏ کند، که به هر گمان و تهمتى بندگان خدا را مى ‏کشى و کودکى را بر مسلمانان امیر مى‏ کنى که شراب مى ‏نوشد و با سگها بازى مى ‏کند.

معاویه! مى ‏بینم که خود را هلاک و دین خویش را تباه مى ‏کنى و امت اسلامى را بیچاره و ناتوان کرده ‏اى».[۱]

یزید که دید حسین بن ‏على(علیه السلام) از شرابخوارى و سگ‏بازى او یاد کرده است، به پدرش گفت: نامه ‏اى براى حسین بنویس و در آن او را تحقیر کن! معاویه به یزید پاسخ داد من چگونه ‏از حسین بن‏ على(علیه السلام) عیبجویى و بدگویى کنم؟ به خدا سوگند من هیچ‏گونه عیبى در وى نمى ‏بینم:

«فو اللَّه ما ارى فیه موضعاً للعیب.»[۲]

همچنین امام (علیه السلام) در سالهاى پایانى عمر معاویه، در حضور جمع کثیرى از صحابه و تابعین در منا، براى آگاه کردن و بر انگیختن فرهیختگان و نخبگان و علما علیه ناهنجاری ها، زورگویى ‏ها و افزون‏ طلبى ‏هاى باند اموى، سخنان پرشورى ایراد مى ‏کند که بسیار مهم و پرمعنا است، به ویژه بخشى از آن خطابه بزرگ که علماى زمانه را به جهت تحمل ستمگرى‏ ها و ناروایى‏ ها مورد سرزنش قرار مى ‏دهد و مى ‏فرماید:

«اگر شما بر آنها شکیبا باشید در راه خدا پایدارى کنید، زمام امور خدا به شما باز گردد و از سوى شما اجرا شود و در کارها به شما رجوع گردد، ولى شما ستمگران را در مقام خویش جاى دادید و امور حکومت خدا را به آنان واگذاردید، و حال آنکه آنها به شبهه کار مى ‏کنند و به سوى شهوت ها به پیش مى ‏روند، آنان را این چنین مسلط کرده، براى اینکه از مرگ فرار کنید و در دنیا خوش‏گذرانى نمائید. دنیایى که از شما جدا خواهد شد. ناتوانان را در چنگ آنها انداختید تا برخى را برده و مقهور خویش سازند و گروهى را براى لقمه نانى مغلوب نمایند. مملکت و نظام را بر طبق اندیشه و نظر خود، زیر و رو کنند و رسوایى هوسرانى را بر خویش هموار سازند،

پیروى از اشرار و بى ‏پروایى بر خداى جبّار را پیشه خود کنند و در هر شهر سخنورى چیره‏ دست بر منبر فرستند، پس همه سرزمین ها زیر پاى آنان و دستشان در سراسر آن باز است. و مردم همه در اختیار ایشانند و دستى که بر سر آنان فرو کوبند، دفاع نتوانند. برخى زورگو و کینه توزند و بر ناتوانان به سختى یورش برند. و برخى فرمانروایى هستند که بر مبدأ و معاد اعتقاد ندارند.

شگفتا! و چرا در شگفت نباشم که زمین در تصرف مردى دغل و ستمکار و مالیات‏ بگیرى نابکار است، و حاکمى است بر مؤمنان که نسبت به آنها مهربانى ندارد و خدا در آنچه ما در آن درگیرى داریم حاکم باد و او به حکم خود در این درگیرى قضاوت کناد.

بار خدایا! تو خود مى ‏دانى که آنچه از سوى ما اظهار شده براى رقابت در سلطنت نیست و به ‏خاطر دنیاطلبى نیز نمى ‏باشد. ولى براى آن است که دین تو را برپا ببینیم و سرزمینهاى تو را اصلاح نمائیم، و بندگان ستمدیده تو را آسوده گردانیم و به واجبات و روش احکام تو عمل‏ شود ».[۳]

حسین(علیه السلام) به ویژه پس از مرگ معاویه، در برابر استبداد و خودکامگى عریان یزید، راسخ و استوار ایستاد و تن به بیعت و تسلیم نداد و با بیانى قاطع خشونت عمال یزید (مروان و ولید) را پاسخ داد. [۴]

جملات آن حضرت در نفى استبداد در طول حیات پر برکت خویش و به ویژه پس از شروع نهضت تاریخى عاشورا، حاکى از نفرت شدید آن حضرت از این نابهنجارى اخلاقى و اجتماعى است. امام حسین(علیه السلام) در خطابه شورانگیز روز عاشورا در برابر انبوه دشمن، به دو جنبه فسادانگیز استبدادگرى و استبدادپذیرى اشاره مى ‏کند و استبداد پذیرى را پدیده ‏اى ‏زشت توصیف مى ‏نماید، و سپس در برابر استبدادگرى حزب اموى با صلابت و قاطعیت مى ‏فرماید:

«الا و اِنّ الدعى ابنَ الدعى قدر کز بین اثنتین، بین السلهِ و الذله و هیهات مِن الذله؛

به هوش باشید که این پدر ناشناخته فرزند پدر ناشناخته! مرا بر سر دو راهى قرار داده است؛ میان نابودى و خوارى! هرگز مباد که ذلت را اختیار کنیم. خداوند و پیامبرش و مؤمنان و پاکدامنان و پاکیزگان که ما را پروریده ‏اند و انبوه پرهیزکاران و مردمانى که به جان آمده ‏اند، ما رابر آن مى‏دارند که کشته شدن شرافتمندانه را بر پیروى لئیمان برگزینیم. آگاه باشید و بدانید که من با این خاندانم با آنکه شمار آنان اندک است و چندان یاورى ندارم، با شما خواهم ‏جنگید. [۵]

آن حضرت در سخنرانى دیگرى، پس از آنکه افراد سپاه دشمن را از خشونت ‏گرى بر حذر مى ‏دارد موضع خویش را این گونه اعلام مى‏ کند:

« لا و اللَّه لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل ولا افرّ فِرار العبید؛ نه به خدا! نه دست خوارى به شما خواهم داد و نه در برابر شما چون بندگان فرار خواهم ‏کرد.»[۶]

این پایمردى و آزادگى و ایستادگى در برابر خودکامگى، برخاسته از آزادى معنوى و عظمت روح ابر مردى است که فتوت و بلند همتى را از تبار نیک و پاک خویش به میراث برده است، هر چند که دنیاطلبان دون، چونان ابن‏ خلدون، این علو طبع را درک نکنند و سکوت خواص زبون آن روزگار را از روى اجتهاد تلقى نمایند.[*] اما خردورزان و آزادگان و استبداد ستیزانى چون کواکبى نیز در پهنه گیتى یافت شوند که مگسان را از جولان دادن در عرصه سیمرغ برحذر دارند و بنویسند:

«ائمه اهل بیت علیهم‏السلام معذور بودند که جان خویش به مهلکه مى ‏افکندند، چه ایشان همگى آزادگان و نیکوکاران بودند و طبعاً مرگ باعزت را بر زندگى ریاکارانه و با ذلت ترجیح مى ‏دادند، همان زندگى زبونى که ابن‏ خلدون گرفتار آن بود – و بزرگی هاى آدمیان را در اقدام بر خطر نسبت به خطا مى ‏داد – و این بیان خویش را فراموش کرده که گفته‏ اند: مرغان شکارى و وحشیان غیور از بچه آوردن در قفس اسارت ابا دارند، بلکه طبیعتى در ایشان وجود یافته که انتحار را اختیار نمایند تا از قید ذلت رهایى یابند.»[۷]

پی نوشتها :

[۱]. ابن قتیبه دینورى، الامامه والسیاسه، ص‏۱۵۶٫ انساب الاشراف، ج‏۲، ص‏۷۴۴٫

[۲]. رجال کشى، چاپ نجف، ص‏۴۹٫

[۳]. تحف العقول، ص‏۱۳۷- ۱۳۹٫

[۴]. مقتل خوارزمى، ج‏۱،ص‏۱۸۵٫

[۵]. لهوف، ص‏۴۲، تاریخ ابن عساکر، ج‏۴ ،ص‏۳۳۳٫

[۶]. ۲۳- طبرى، ج‏۵، ص‏۴۲۴-۴۲۷٫

[۷]. طبایع الاستبداد، ص‏۱۲۶

[*]. مقدمه ابن خلدون، ص‏۴۱۷-۴۱۶٫

خانواده مستبد(۲)

سازکار مواجهه‌ی فرزندان با والدین در خانواده‌ی مستبد:

در خانواده‌هایی که زیاد از قدرت استفاده می‌کنند، بر تنبیه زیاد تکیه می‌کنند، اجبار و الزام بسیار دارند، خودرأی و مستبدند و شتاب زنده عمل می‌کنند، فرزندان برای کنار آمدن با قدرت والدین، به این مکانیسم‌ها رو می‌آورند:

۱- مقاومت و طغیان

وقتی فرزندان از محتوای تربیت ناخشنود باشند، در برابر آن مقاومت و ایستادگی می‌کنند.‌ یکی از عکس العمل‌های طبیعی آنها در برابر فشار و تحمیل بیرونی، مقاومت و انعطاف ناپذیری است. فرزندی که با اجبار، تحمیل و تنبیه، از به کار بردن کلمات زشت منع می‌شود، روحیه‌ی مقاوم پیدا کرده، بر عمل زشت خود پافشاری می‌کند. دانش آموزی که با اکراه معلم و مربی ملزم می‌شود قواعد اخلاقی را در کلاس رعایت کند، از خود مقاومت نشان می‌دهد و کمتر به نظر مربی اهمیت می‌دهد.
پژوهشگرانی همچون مادسن، بکر، توماس، کاسر و پلاگر در تحقیقات خود درباره‌ی دانش آموزانی که بدون کسب اجازه از معلم، از روی صندلی خود بلند می‌شوند و به اطراف کلاس می‌روند، به این نتیجه رسیدند که هر چه معلم بیشتر به دانش آموزان دستور می‌داد سر جای خود برگردند، دانش آموزان به سخن او اهمیت کمتری می‌دادند و بیشتر جای خود را ترک می‌کردند.(۱)
انسان به گونه‌ای است که حتی در برابر فشار خود نیز مقاومت می‌کند، چه رسد به فشاری که از بیرون و از سوی مربی تحمیل شود.
امام علی(علیه السلام) فرمودند: «برای دل‌های آدمیان علاقه و اقبال، و گاه تنفر و ادبار است. هنگامی‌که می‌خواهید کاری را انجام دهید از طریق علاقه‌ی اشخاص وارد شوید؛ زیرا هنگامی‌که دل را به کاری مجبور کنید، نابینا می‌شود».(۲)
یکی از شکایت‌های والدین، مکانیسم مقاومت فرزندان است که در مراجعه به کلینک مشاوره، بر آن تکیه کرده اند. پدری که از رفتار نامناسب فرزند رنجیده شده بود و هر چه برای او استدلال می‌کرد که رفتارش اشتباه است و به اصطلاح می‌خواست او را تربیت کند، او گستاخ تر می‌شد و صدایش را بلند می‌کرد، به او گفت: این حرف‌های چرند رو بس می‌کنی‌یا… و پسر در پاسخ گفت:‌ یا چی؟
پدر: می‌زنم تو دهنت تا دیگه این قدر بلبل زبونی نکنی.
پسر: زود باش منو بزن، راست می‌گی بزن.
پدر که به شدت عصبانی بود،سیلی محکمی‌به پسر زد و گفت: حالا دیگه برای من شاخ و شونه می‌کشی پسرک احمق؟
پسر: باز هم می‌خواهی بزن، ولی من حرف خودم رو می‌زنم.
باید بدانیم این مواجهه‌ی بی‌ثمر و پر خطر، همیشه به اینجا ختم نمی‌شود و ممکن است به حوادث محاسبه نشده‌ای منجر شود. فرار از منزل، آشنایی با دوستان ناباب و… از آثار این نوع برخورد است. برخی فرزندان در این موقعیت‌ها مصمم می‌شوند به طور دقیق خلاف خواسته‌ی والدین خود عمل کنند؛‌یعنی اگر از قبل چندان بر مخالفت با والدین مصمم نبودند و بیشتر فکر می‌کردند که چه کنند تا از مخمصه‌ی مخالفت با آنها خلاص شوند، اکنون مصمم هستند که راه مخالفت را پیش گیرند و حاضرند هر بهایی را برای آن بپردازند.
نوجوانی که تا حدودی هوش و استعداد خوبی داشت، می‌گفت: پدر و مادر من بسیار به تحصیل من حساس هستند و مدام سفارش می‌کنند که باید نمره‌ی عالی بگیری. من حس می‌کنم آنها بیشتر به آرزوهای خودشان فکر می‌کنند و با نمره‌ی عالی من احساس خوش حالی می‌کنند، در حالی که من از خوش حالی آنها ناراحت می‌شوم. از آنجا که آنها با این نمره احساس خوش حالی و برد می‌کنند، انگیزه‌ی چندانی برای درس خواندن ندارم و تلاش نمی‌کنم که نمره‌ی عالی بگیریم با این که می‌دانم نمره‌ی عالی برای خودم نیز خوب است، ولی این که آنها به خواسته‌ی خودشان می‌رسند، مرا آزار می‌دهد.
جوانی که ادعا می‌کرد من می‌خواهم خودم باشم و آنچه را خودم دوست دارم انجام دهم، در برابر رفتارهای تند والدین خود درباره‌ی مدل موهایش، می‌گفت: من بیش از این که درباره‌ی زیبایی و زشتی موی خودم فکر کنم، این مسئله مرا به خود جلب کرده است که این همه اصرار والدین من برای چیست. گاه فکر می‌کنم اگر این قدر به من فشار نمی‌آوردند، بیش از این که به رفتار پدر و مادر فکر کنم، به موهایم فکر می‌کردم.
ممکن است گفته شود منطقی نیست که جوان به جای این که به آثار و پیامدهای رفتارش در زندگی خود بیندیشد، به انگیزه و اصرار والدین فکر کند. این حرف درستی است و از حقیقتی پرده بر می‌دارد، اما واقعیت این نیست. ما برای حذف رفتار منفی نمی‌توانیم واقعیت‌ها را نادیده بگیریم؛ درست است که باید به سوی حقایق برویم؛ اما تا زمانی که فرزند ما تلافی‌جویانه کاری را انجام می‌دهد و درگیر احساس خویش است، انتظار تغییر رفتار او واهی است. واقعیت این است که حتی بسیاری از پدر و مادرها احساسی عمل می‌کنند،‌گر چه درست نیست؛ پس چگونه ممکن است از جوانی که در اوج احساسات است، بدون این که زمینه‌های رفتار منطقی را برای او فراهم آوریم، توقع داشته باشیم بیندیشد و منطقی عمل کند.
مادری که دخترش در آستانه‌ی طلاق بود و داماد می‌خواست بدون این که مهریه‌ی او را پرداخت کند، دختر را استیفا کند و در حالی که دختر را به صورت منطقی می‌خواست خود را نجات دهد، فرصت‌های خود را از دست ندهد و داشتن زندگی خوب برایش به حسرت تبدیل نشود، مادر می‌گفت: «به هر قیمتی شده است باید داماد را مجبور به پرداخت مهریه کنم، حتی اگر دخترم تا آخر عمر وبال گردنم باشد. تا آخر عمر کنیزی او را می‌کنم، ولی به این شرط که بتوانم داماد را محکوم کنم». وقتی مادری را آن همه تجربه و گذر عمر تا این حد احساسی عمل می‌کند، پس چگونه از فرزندان انتظار داشته باشیم در تصمیمات خود بدون زمینه سازی، بر احساساتشان غلبه کنند.
مادری که درمانده شده بود و به هیچ‌یک از هدف‌های خود در تربیت دخترش نرسیده بود، می‌گفت: «من درباره‌ی تمیز و مرتب بودن، تحصیلات عالی و مناعت طبع دخترم بسیار مُصِرّ بودم، حساسیت خود را ابراز می‌کردم، از قدرت خود برای تأمین این اهدف استفاده می‌کردم و سخت گیر بودم. اکنون که دخترم ازدواج کرده و به خانه‌ی بخت رفته است، درسش را ادامه نداده است، زندگی مرتبی ندارد و خیلی هم ول خرجی می‌کند؛‌ یعنی به طور دقیق در کارهایی که تأکید بیشتری داشتم، ناموفق ماندم».
نسل نو در برابر اقتدار والدین می‌ایستند و با استیلای آنها مقابله می‌کنند. آنها بیش از نسل گذشته احساس می‌کنند که آزادی هایشان تهدید می‌شود و پدر و مادر موقعیت آنها را درک نمی‌کنند. البته در بسیاری از موارد اینها واقعیت ندارد، ولی این احساس واقعیت دارد و فرزندان با آن زندگی می‌کنند. ما برای این کار راهکار مناسبی برای مقابله با ناهنجاری‌ها پیدا کنیم، باید خودمان را جای آنها فرض کنیم، آن گاه راهی را مطابق با مقتضای حال آنها و فضایی که در آن قرار دارند، پیدا کنیم، وگرنه فرزندان هنگامی‌که آزادی خود را در خطر می‌بینند، عکس العمل‌های تندی نشان می‌دهند.

۲- تنفر، خشم و بدبینی

اگر تربیت متربی با عشق، رغبت و آمادگی روانی و عاطفی همراه نباشد، بهترین پیام‌ها، رساترین حقایق و زیباترین مطالب، با مقاومت، اکراه و بیزاری همراه می‌شود.(۳)
عبدالعزیز قراطیبی می‌گوید: «نزد امام صادق(علیه السلام) رفتم و از گفتار و رفتار [ناپسند] برخی شیعیان سخن گفتم». آن حضرت فرمودند: «”ای عبدالعزیز! ایمان به مثابه‌ی نردبانی است دارای ده پله، که از آن پله پله می‌روند. مبادا کسی که دو پله را پیموده به کسی که ‌یک پله را بالا رفته، بگوید تو چیزی نیستی و مبادا کسی که سه پله را پیموده به کسی که‌ یک پله را بالا رفته، بگوید تو چیزی نیستی و مبادا کسی که سه پله را پیموده به کسی که از دو پله بالا رفته بگوید تو چیزی نیستی و …” سپس فرمود: “سلمان در دهمین پله، ابوذر در نهمین و مقداد در هشتیمن پله قرار داشت …‌ای عبدالعزیز! آن گاه که کسی را پایین تر از خود در درجات ایمانی دیدی، با مدارا او را بالا بکش و هرگز او را به چیزی که طاقت ندارد، اجبار نکن که او را شکسته و ناتوان ساخته‌ای … چون هنگامی‌ که تو با شتر تازه از شیر گرفته شده همچون شتر هشت ساله رفتار می‌کنی، او را از بین می‌بری”».(۴)
در حدیث دیگری امام صادق(علیه السلام) نقل می‌فرمایند: مردی بود مسلمان و عابد، و همسایه‌ای داشت مسیحی که با او رفت و آمد می‌کرد تا این که او کم کم به اسلام تمایل پیدا کرد و به دست عابد، مسلمان شد. مرد عابد به خیال خودش می‌خواست او را خیلی مسلمان کند و خیلی به ثواب برساند. مسیحی تازه مسلمان شده، در اوان مسلمانی، درون خانه‌ی خود در خواب ناز بود که قبل از طلوع صبح کسی در خانه اش را زد. آن مسیحی سؤال کرد: کیستی؟ عابد گفت: همسایه‌ی مسلمان توام. مسیحی پرسید: این وقت شب چه کاری پیش آمده است؟ عابد گفت: آمده ام که با همدیگر برای عبادت به مسجد برویم. بیچاره مرد مسیحی از بستر استراحت بلند شد، وضو گرفت و به مسجد رفت. [پس از خواندن نمازهای نافله] از عابد سؤال کرد که آیا عبادت تمام شد؟ عابد گفت: نه، نماز صبحی هم هست که باید بخوانیم. آنها نماز صبح را هم خواندند. وقتی نماز تمام شد، عباد به مسیحی تازه مسلمان شده گفت: خوب است نافله بخوانیم تا بین الطلوعین را بیدار بمانیم و از برکات آن بهره ببریم. پس از طلوع آفتاب از‌یکدیگر جدا شدند. ظهر که شد دوباره او را برای نماز ظهر خبر کرد و تا عصر نیز او را نگه داشت. این داستان شب هم تکرار شد. فردا صبح که عابد به در خانه‌ی تازه مسلمان شده رفت و در زد، او گفت: کیستی؟ عابد گفت: من برادر مسلمان تو هستم. سؤال کرد: برای چه آمده ای؟ عابد گفت: آمده ام تا با هم برای عبادت برویم. مسیحی تازه مسلمان شده گفت: این دین برای آدم‌های بیکار خوب است، پشیمان شدم و سراغ دین خودم رفتم. پس از نقل این داستان، امام صادق(علیه السلام) فرمود: این جور نباشید. این شخص آدمی‌ را مسلمان کرد و بعد به دست خودش او را مرتد و کافر کرد. خیلی از کارهای ما در امر تربیت می‌تواند نفرت زا باشد و فرزندان ما را از اسلام متنفر کند.(۵)

سخت‌گیری، به طور طبیعی چنین پیامدهایی دارد، به ویژه در رابطه‌ی والدین و فرزندان از آنجا که انتظار فرزندان از پدر و مادر، فراتر از انتظار از همسایه، هم کلاس و حتی معلم و استاد است، به طور حتم والدین باید از سخت‌گیری دوری کنند. قضاوت فرزندان در خانواده‌های مستبد این است که والدین در حق آنها بی‌عدالتی می‌کنند و انصاف را رعایت نمی‌کنند. فرزندان ما وقتی می‌شنوند علی(علیه السلام) می‌فرمایند: سید الاعمال انصاف الناس؛(۶) «سرور و سید همه‌ی کارها، انصاف برابر دیگران است»، از پدر و مادر خود انتظار بیشتری دارند.
آنها نباید احساس کنند چون والدین بزرگتر هستند، به خودشان حق می‌دهند که بی‌عدالتی و بی‌انصافی کنند. همان طور که در مرحله‌ی پایین تر، فرزندان به برادر بزرگ تر خود حق ارتکاب چنین اشتباهی نمی‌دهند.
ممکن است کسی بگوید: «وقتی فرزند می‌بیند که پدر و مادرش این همه به او خدمت می‌کنند و برای برطرف شدن نیازهایش تلاش، و او را حمایت می‌کنند، به طور طبیعی باید به آنها احساس مثبتی داشته باشد، پس چگونه است که آنها را به بی‌عدالتی و بی‌انصافی متهم می‌کند؟»
واقعیت این است که اولاً بعضی از فرزندان، این تلاش‌های پدر و مادر را وظیفه‌ی آنها می‌دانند و احساس می‌کنند آنها خودشان خواسته‌اند که فرزند داشته باشند تا خود را راضی کنند و به‌ یکی از نیازهایشان پاسخ دهند. پس طبیعی است که باید مسئولیت آن را نیز بپذیرند. این چیزی است که خودشان خواسته اند. گاه فرزند می‌گوید: «من که قبل از تولد جایگاهی نداشتم تا با من مشورت کنند و من در قبال خواست خود مسئولیتی پیدا کنم. پدر و مادر من می‌توانستند تصمیم بگیرند بچه دار نشوند. حالا که تصمیم گرفته‌اند بچه دار شوند باید بهای آن را بپردازند. آنها چرا ما را به علت حضور ناخواسته این همه تکلیف می‌کنند».

درست است که اینها سخنانی واهی است که برای فراز از مسئولیت ابراز می‌شود، اما چرا ما چنین بهانه‌هایی به دست آنها دهیم. وقتی تلاش‌های خود را به رخ آنها می‌کشیم، به آنها می‌آموزیم چنین پاسخ‌هایی را بیان کنند. حقیقت این است که اگر بالاترین سطح انگیزه‌ی والدین برای فرزنددار شدنشان آسمانی نباشد و خدا را در این کار در نظر نداشته باشند، خسارتشان حتمی‌است.
ثانیاً بعضی از فرزندان، قانع نیستند که به خواسته‌ها و نیازهایشان پاسخ داده شود، بلکه می‌گویند: چرا باید به دیگران وابسته باشیم و چرا دیگران باید تصمیم بگیرند که نیازهای ما را چه موقع برآورده سازند؟ چرا قدرت پاداش دادن و تأخیر در پاداش در اختیار دیگران باشد؟ ما نمی‌توانیم سلطه‌ی پدر و مادر را بر خود ببینیم. ما نمی‌خواهیم آنها کار ما را تدبیر کنند و تحمل آن برای ما دشوار است. آنها فکر می‌کنند زمینه‌های ارضای نیازشان به دست دیگران است و آرزو می‌کنند که‌ای کاش تأمین نیازشان به دست خودشان بود. این حالت میان مراجعه کنندگان جوان ما، بیشتر دیده می‌شود. استقلال طلبی افراطی و حتی غیر منطقی باعث به وجود آمدن توقع و انتظار می‌شود، به حدی که اجازه نمی‌دهد تلاش‌های پدر و مادر برای فرزند، نتیجه‌ی مثبت داشته باشد.
گاه فرزندان احساس می‌کنند که حمایت‌های والدین چندان هم خالص نیست. آنها اهداف خودشان و ارزش‌هایی را در نظر می‌گیرند که پاداش‌ها را با در نظر گرفتن آنها ارائه می‌کنند. اگر این مسئله را از محدوده‌ی خانوادگی بیرون آوریم، در سطحی عمومی‌تر و در فضای سیاست بین المللی در نظر بگیریم، می‌بینیم وقتی کشوری عقب مانده از کشوری پیشرفته هدایایی دریافت می‌کند، با این که هدیه دریافت می‌کند، از این که آن کشور پیشرفته است و دارایی‌هایی دارد که باعث شده است بعضی از کشورهای دیگر به او وابسته باشند، خرسند نیست.
پس ما باید به طرز تلقی و نوع نگاه فرزندان خود توجه کنیم. صرف این که ما در حال برآورده ساختن مطالبات فرزندانمان هستیم، ما را از چگونگی برداشت آنها غافل نسازد و به هر چه طرز فکر منفی آنها را پر رنگ تر می‌کند، بیندیشیم و در حد امکان از آن جلوگیری کنیم.

۳- تلافی و مقابله به مثل

وقتی پدر و مادر با انگیزه‌ی دل‌سوزی، فرزند را از رسیدن به خواسته اش باز می‌دارند و او را مأیوس می‌کنند، فرزند درصدد برمی‌آید با انگیزه‌ای غیر از دل سوزی،‌یعنی تلافی جویی و مأیوس سازی، با والدین مقابله کند. گاه فرزندان می‌کوشند تا حد امکان، اقتدار والدین را بی‌سر و صدا بشکنند، به ویژه وقتی با خود فکر می‌کنند که بیش از پدر و مادرشان می‌فهمند، تحصیلات بیشتری دارند، با دنیای مدرن در ارتباط‌اند و والدین با افکار و اعتقاداتی بزرگ شده‌اند که قدیمی‌ و کهنه است آنها می‌خواهند فرسودگی را به نوعی به رخ پدر و مادر خویش بکشند گاه بهانه جویی‌یا بد اخلاقی می‌کنند، وضعیت وجود را بی‌کلاسی و عقب ماندگی می‌دانند، برخی اوقات سکوتشان به قول معروف علامت رضا نیست، و چون فضا را برای سخن گفتن آماده نمی‌بینند، چیزی نمی‌گویند. آنان وقتی فضای مناسب و هم نشین‌های همفکر می‌یابند، آنچه می‌خواهند می‌گویند.
این گونه فرزندان می‌کوشند به نحوی با سخن و اعتقاد والدین مبارزه کنند. گاه به طنز مطالبی می‌گویند که با اعتقادات پدر و مادر مغایرت دارد و گاه پیروان اعتقاداتی مشابه اعتقاد والدین را انسان‌هایی ساده لوح می‌دانند و برای آنها جوک می‌سازند. فلسفه‌ی چنین رفتارهایی همان آزارندگی است و فرزندان با زبان رفتار به والدین خود می‌گوید: «شما مرا آزردید و اکنون من شما را می‌آزارم». این فلسفه و رفتار برخاسته از آن، که تلافی‌جویانه است، ممکن است چنان فجیع باشد که به قتل والدین بینجامد.

۴- مخفی‌کاری و دروغ‌گویی

دروغ گفتن فرزندان، فطری نیست. آنها در سنین کمتر، از آنجا که فطرت بکر و دست نخورده‌ای دارند، به طور کاملاً طبیعی به راست گویی رو می‌کنند، اما به مرور وقتی با دروغ گویی پاداشی به دست می‌آورند‌یا از تنبیهی می‌گریزند، آن را می‌آموزند. رفتار اولیه و طبیعی، راست گویی است و دروغ گویی بر اثر عاملی قصری پدید می‌آید. والدینی که بر فرایند پاداش و تنبیه، بسیار تکیه می‌کنند، نوعاً گلایه می‌کنند که فرزندانشان فراوان دروغ می‌گویند. دروغ گویی رفتاری انتخابی و اکتسابی است که فرزندان ما به آن رو می‌آورند اگر فرزندان ما متوجه شوند در صورتی که به راست گویی اولیه ادامه دهند، بسیار دشوار می‌توانند با والدین کنار آیند، دارای طبیعت دومی‌می‌شوند که اقتضا می‌کند با دروغ گویی، خود را با والدین سازگار کنند. اگر به شخصیت فرزندان توجه شود، به آنها احترام گذاشته شود و زمینه‌های بروز شخصیت آنها از مسیر راست گویی و‌ یکرویی فراهم شود، کمتر به مخفی کاری و دروغ گویی رو می‌آورند.
فرزندان به ویژه در سنین جوانی باید با مسئولیت پذیری بیشتری آشنا باشند. این پدیده در صورتی رخ می‌دهد که پدر و مادر بتوانند خواسته‌های متفاوت و مخالف آنها را بشنوند و بدون این که حساسیت نشان دهند، با حفظ حقوق آنها در انتخاب مسیرشان، آنان را به پیامدهای منفی احتمالی‌یا قطعی رفتارشان آگاه کنند و به این ترتیب مسئولیت پذیری را در آنها تقویت کنند. ما نباید به این دلیل که معتقدیم کار‌یا رفتاری که فرزند ما انتخاب می‌کند، به ضرر اوست، از گزینش او جلوگیری کنیم. به ویژه در انتخاب‌هایی که چندان حیاتی نیست، بیشتر باید متوجه استقلال فرزند در تصمیم‌گیری باشیم. به‌یقین اگر او مزه‌ی تلخ ضرر را بفهمد، برایش آموزنده است، اما اگر ما او را از کاری باز داریم، شاید او تا آخر عمرش تصور کند اگر بنابر خواست خود رفتار می‌کرد، موفق تر بود.
برخی والدین می‌گویند: «معلوم نیست فرزندان ما بفهمند کارشان اشتباه بوده است. ما تا به حال از آنها اعترافی نشنیده ایم». چنین والدینی از این نکته غفلت می‌کنند که اصولاً اعتراف آدمی‌به ویژه جوانان به خطا، حتی با علم به خطا طبیعی نیست. ما نباید جوان را در صورتی پشیمان بدانیم که به خطای خود اعتراف کند. او در بسیاری از موارد، حتی وقتی که همچنان از کارش دفاع می‌کند، می‌خواهد شکست خورده جلوه نکند و دلیلی ندارد که ما اصرار کنیم او را شکست خورده معرفی کنیم. ما باید اجازه دهیم جوانان اعتماد به نفس خود را از دست ندهند و خود پنداره‌ی مثبت داشته باشند. ما باید اشتباه آنها را به آرامی، با منطق و بجا تذکر دهیم. در این صورت است که آنها کمتر به سوی دروغ گویی سوق می‌یابند.

۵- برچسب زدن و مقصر دانستن دیگران

هنگامی‌که والدین چندین فرزند در سنین نزدیک به هم دارند، گاه شدت وابستگی خانواده به نظام پاداش و تنبیه، فرزندان را به بر چسب زدن به دیگران و مقصر دانستن آنها تشویق می‌کند. در این خانواده، هر‌یک از فرزندان برای این که خودش را خوب جلوه دهد، دیگری را بد نشان می‌دهد تقصیر را به گردن او می‌اندازد و به او سخن ناروا نسبت می‌دهد. این نظام حاکم بر خانواده نه تنها آرامش فرزندان را در پی ندارد، بلکه توطئه، ستیز و حسادت را در میان آنان تشدید می‌کند. انتظارات و مطالبات والدین، همراه پاداش‌ها بهره گیرند و کمتر از آنان تنبیه شوند. رقابت ناسالم در میان چنین فرزندانی بسیار دیده می‌شود و اعتراض فرزندان نیز به تبعیضی که در رفتار والدین احساس می‌کنند، همیشگی است. چنین فرزندانی بسیار بهانه جو، بد اخلاق و غرزن می‌شوند و دایره‌ی اعتراض آنها به عملکرد ناعادلانه‌ی والدین(ناعادلانه بر اساس تصور خود) گسترش می‌یابد.

۶- قلدری و زورگویی

یکی از پیامدهای نظام پاداش و تنبیه در خانواده این است که وقتی پدر و مادر از قدرت خویش برای مدیریت زندگی استفاده می‌کنند و خود را مدیری مقتدر در خانواده تصور می‌کنند، فرزندان رفتار آنها را نوعی زورگویی به شمار می‌آورند. آنها حاضر نیستند این مدیریت را مقتدرانه بدانند و زمانی که خود در جایگاه مدیر قرار می‌گیرند، معمولاً بر افراد زیردستشان حکومت می‌کنند. الگوی آنها تصویری است که از والدین خود دارند. به عبارت دیگر هر گاه خواستید بدانید رفتار والدین با فرزندانشان چگونه است، می‌توانید به فرزندان آنها قدرت دهید تا بر نیروهای زیردست خود مدیریت کنند. الگوی مدیریت آنها به صورت غالب نشان می‌دهد که نوع رفتار والدین با آنها چگونه بوده است. نقشی که دختر در مدیریت گروه همسال ایفا می‌کند، بیانگر نوع رفتار مادر با اوست.
والدین باید به این نکته توجه داشته باشند که استفاده‌ی آنها از قدرت، آن قدر حساب شده و ظریف باشد که فرزندان، آن را زورگویی تعبیر نکنند؛‌ یعنی آن قدر منطق و عاطفه در کنار‌یکدیگر باشد که تصویر قدرت والدین، کمتر با بی‌منطقی و بی‌عاطفگی در ذهن فرزندان نقش بندد. اگر پدر و مادر در تربیت فرزندان خود از زور و قدرت به صورت چشمگیر استفاده کنند، فرزندان آنها نیز عموماً چنین رفتاری با دیگران خواهند داشت.

۷- تنزل موقعیت فرزندان

ایجاد فشار بیرونی و الزام در تربیت، افزون بر تأثیرات منفی که بدان اشاره شد، منزلت و موقعیت فرزند را در دیدگاه خودش و در نظر خداوند متعال، خدشه دار می‌کند.
مسلّماً فرزند هر گاه با تربیت تحمیلی مواجه می‌شود، پیش از هر چیز، والدین را مقصر می‌داند، که خود باعث بی‌مهری و انزجار از آنها می‌شود. در روایتی که در بخش «پیامدها» از امام صادق(علیه السلام) نقل شد، آمده است که آن حضرت به عبدالعزیز فرمودند:
یا عبدالعزیز، لا تسقط من هو دونک فیسقطک من هو فوقک؛(۷) «ای عبدالعزیز! زمینه‌ی سقوط فرد پایین تر از خود را فراهم مکن، چرا که در این صورت، فرد بالاتر از تو نیز زمینه‌ی سقوط تو را فراهم خواهد کرد».
در روایتی دیگر، امیر مومنان(علیه السلام) تغافل را از عوامل بزرگ منزلتی در چشم متربی معرفی می‌کند و می‌فرماید: … عظّموا اقدارکم بالتغافل من الدنی من الامور … ؛(۸) «قدر خود را با تغافل از کارهای زشت دیگران افزایش دهید». این سخن نشان می‌دهد که بهره مندی والدین از تدبیر و سیاست، بسیار ضروری و لازم است. تدبیر پدر و مادر، آنها را به تغافل دعوت می‌کند؛ و گرنه والدینی که سادگی می‌کنند و می‌خواهند به جزئی ترین مسائل بپردازند و از آن نگذرند، رابطه‌ی میان خود و فرزندان را بسیار خدشه دار می‌کنند و منزلت خود را در چشم آنان فرو می‌آورند.

۸- وابستگی به ارزش‌های دیگران

خانواده‌ای که از پاداش و تنبیه، فراوان استفاده می‌کند، در ضمیر فرزند خود این نکته را حک می‌کند که او به خوب جلوه کردن مقابل دیگران، ممتاز شناخته شدن و رد نشدن نیازمند است. همه‌ی ما از پذیرفته شدن، تأیید شدن، مطلوب واقع شدن و نگاه مثبت دیگران به خود خرسند می‌شویم، اما این حالات نباید باعث شود شاخص حقانیت افکار، اعتقادات، باورها و رفتارها نزد ما، قضاوت دیگران باشد. خانواده‌هایی که محاسبه شده و با عنوان پاداش و کیفر، رفتارهای فرزندان را محک می‌زنند و آن را ارزش گذاری می‌کنند، بچه‌های خود را شدیداً به قضاوت دیگران درباره‌ی آنها وابسته می‌سازند و ارزش‌های شخصی آنها را سلب می‌کنند و گاه فرزند فکر می‌کند اگر در امتحان ریاضی نمره‌ی بیست نیاورد، در المپیاد ادبیات مدرسه بیش از سه غلط داشته باشد، معلم او را تشویق و نفر برتر کلاس معرفی نکند، و بهترین دانش آموز شناخته نشود، ارزش خود را از دست داده است. این تصور، بسیار خطرناک است و به کرامت فرزند آسیب می‌زند؛ باعث می‌شود از خود، تصویر منفی پیدا کند و خود پنداره‌ی بدی در خود بیابد؛ با این که می‌داند از ارزش‌هایی برخوردار است که به چشم دیگران نیامده است. علی بن ابی طالب(علیه السلام) می‌فرماید: فلا ترج خیره؛‌ یعنی به کسی که خود را پست بشمارد و حرمت خود را در میان دیگران از دست رفته ببیند، دیگر امیدی نداشته باشید.(۹) چنین فرزندی عزت نفس خود را از دست می‌دهد.

برخی والدین ممکن است در زمینه‌ی تنبیه فرزندان کمی‌احتیاط ورزند و چندان به آن گرایش پیدا نکنند، اما در باب خوبی پاداش دادن به فرزندان و تشویق آنها، کسی تردید ندارد؛ در حالی که به نظر می‌رسد وابسته شدن فرزند به تشویق پدر و مادر نیز پیامدهایی دارد که نمی‌توان به سادگی از آن گذشت. این نکته اهمیت دارد که وابستگی فرزندان به تشویق والدین، آنها را تحت تسلط والدین بار می‌آورد و مانع بروز شخصیت آنان می‌شود؛ در حالی که شکفتن، سهم هر انسان با استعدادی است. طبیعی است که چنین افرادی همواره در اجتماع، ارزش و اهمیت خود را بر اساس نگاه دیگران به خود ارزیابی می‌کند. این حالت، آنها را شخصیتی وابسته بار می‌آورد که به تناسب ارزش‌های اجتماعی در هر دوره، چهره عوض می‌کنند و ارزش‌های ثابت شخصی ندارند. آنها می‌خواهند در نگاه دیگران، همواره در قله‌ی افتخار باشند و برنده و خوب ارزیابی شوند. فرزندان ما باید بدانند که حقانیت صاحبان حق، به تأیید و رد دیگران وابسته نیست. تشویق زیاد باعث می‌شود که تنها ملاک حق، تشویق و تنها ملاک باطل، تنبیه دیگران به حساب آید. در روایتی از امیر مومنان، علی(علیه السلام) آمده است: مردم را معیار حق قرار نده. حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی. اگر برای شناخت حق در پی آن باشیم که دیگران چه می‌گویند، از حق فاصله گرفته ایم.(۱۰) روزی حارث بن حوط لیثی نزد امیرالمؤمنین،(علیه السلام) آمد و از اوضاع سیاسی آن زمان که عده‌ای مقابل علی(علیه السلام) ایستاده بودند، پریشان بود. حضرت به او فرمودند: «ای حارث! به پایین نگاه کنی، افراد را ملاک قرار می‌دهی و به بالا و سرچشمه نگاه نکنی، از حق دور می‌شوی. تو حق را با پیروزی پیروان حق بشناس و باطل را با اجتناب آنان که از باطل دوری می‌کنند دریاب».(۱۱)
پاداش‌ها و تشویق‌ها چنان که در فضایی مقابل فرزندان دیگر رخ دهد، نه تنها برای فرزند تشویق شده پیامدهای منفی دارد، بلکه برای فرزندان دیگر نیز آسیب‌زا است؛ زیرا فرزندان تفاوت‌های خود با‌یکدیگر را درک می‌کنند و تا حدی آن را می‌پذیرند. آنها قبول دارند که‌یکی با هوش تر و دیگری متفاوت با او،‌یکی برون گراتر و دیگری متفاوت با اوست و هر‌یک از این ویژگی‌ها، نتایج ویژه‌ای در تحصیل و … دارد،‌ یکی از فرزندان را در برابر دیگران تشویق می‌کند، فرزندان دیگر که قدرت بدنی‌یا فکری کمتری دارند، احساس شکست می‌کنند. اینها فرزندانی بدون اعتماد به نفس، ناامید، شکست‌خورده و مبتلا به حسادت خواهند بود. اگر فرض کنیم در این موارد، تشویق سودی داشته باشد، پیامدهای منفی آن به مراتب بیشتر است.

۹- جبهه‌گیری دسته جمعی

وقتی فرزندان، از والدین خود اعمال قدرت و سلطه می‌بینند و این پدیده را مانع آزادی عمل خود تحلیل می‌کنند، می‌کوشند‌ یک پارچه شوند و جبهه‌ی مشترکی تشکیل دهند. آنها گاه هم نظرند که باید کاری کنند تا از آزادی عمل بیشتری برخوردار باشند. در این صورت، همه‌ یک صدا می‌گویند: محدودیت‌هایی که در خانواده‌ی ماست، در خانواده‌های دیگر نیست و نباید این طور باشد. همه‌ی آنها‌یکدیگر را تأیید می‌کنند تا از مزایای این‌یک پارچگی برخوردار شوند. وقتی وحدت نظر باشد، فرزندان پرشورتر تلاش می‌کنند تا‌یار جمع کنند و بقیه را با خود شریک سازند. وقتی سایر فرزندان در کاری سهیم می‌شوند، اولاً احساس گناه آنها کمتر می‌شود و ثانیاً، فقط فرزندان پرشور مقصر به حساب نمی‌آیند و به تنهایی تنبیه نمی‌شوند. این‌یک پارچگی در خارج از کانون خانواده، به شکل‌های رسمی‌و به منزله‌ی اعتراض، اعتصاب و تظاهرات در بسیاری از محدودیت‌های دانش آموزی و دانشجویی، برای به دست آوردن آزادی بیان، آزادی روابط و … دیده می‌شود، اما در محیط خانه، شاید چنین رسمیتی نداشته باشد.
بنابر اعتقاد فرزندان به دل سوزی پدر و مادر درباره‌ی آنان و تجربه‌ی فراوان تر بزرگ تر ها، صورت طبیعی روابط فرزندان با والدین این است که آنها با‌یکدیگر سازگار باشند و هویت خود را از نظام حاکم بر خانواده به دست آورند، اما گاه بی‌مهارتی پدران و مادران در نحوه‌ی مواجهه‌ی به فرزندان، باعث می‌شود آنان با سایر فرزندان و گروه همسال خود، با تمام هویت والدین خود مبارزه قرار کنند و با گروه همسال خود هویتی جدید پدید آورند.

۱۰- رشدنایافتگی

برخی افراد در طول زندگی خود، کودک می‌مانند و همواره رفتارهای کودکانه دارند. وقتی فرزندان، سازگاری با والدین را با دشواری تحمل کنند و پدران و مادران، آنها را تنبیه کنند و دوری از تنبیه برای فرزندان دشوار باشد، فرزندان به ویژه در سنین کمتر، برای فرار از تنبیه تسلیم می‌شوند، زیرا مقابله با والدین را بسیار پر خطر می‌بینند. شماری از بچه‌ها به محض این که به نوجوانی و سن بلوغ نزدیک می‌شوند، در برابر پدر و مادر، مقاوم و عصیانگر می‌شوند و جرئت پیدا می‌کنند. طبیعتاً این پدیده‌ی تازه، زندگی خانواده را به هم می‌ریزد و نُرم جدیدی در خانواده پدید می‌آید. اما گروه دیگری از فرزندان به همان حالت بچگی و رشد نایافتگی می‌مانند. اینها فرزندانی هستند که در درون خود، ترسی نهادینه شده از والدین را حس می‌کنند، در طول عمر خود کودکانه می‌ترسند و نیازهایشان را نادیده می‌گیرند. چنین فرزندانی در بزرگ سالی تسلیم دیگران می‌شوند و از موقعیت آنان هراس دارند و اساساً می‌ترسند که خودشان باشند. آنها‌گر چه سخنی نمی‌گویند، روانی پریشان دارند و از حالتی که دارند، ناراحت اند. این نوع سازش، خلاقیت و نوآوری را از فرزندان می‌گیرد و آنها را به مهری بی‌ابتکار تبدیل می‌کند. به کارهای نو رو آوردن و گرایش به اکتشاف و اختراع، به آزادی عمل و تجربه‌ی جدید نیاز دارد و با اعمال قدرت گسترده‌ی والدین در برابر فرزندان، سازگار نیست.
در نظامی‌که پاداش و تنبیه به صورت جدی حاکم است، فرزندان احساس نمی‌کنند که والدین، آنها را پذیرفته‌اند و در هر لحظه، نگران‌اند که نکند کارشان به تنبیه منتهی شود. نگرانی فراوان آنها، از آمادگی شان برای اندیشیدن، ابداع و تمرکز کم می‌کند و هر چه بیشتر می‌خواهند بهتر باشند، اضطراب بیشتری دارند و از رسیدن به مطلوب، دور می‌شوند.

۱۱- دورویی و چرب‌زبانی

گاه فرزندی که تحمیلی تربیت شده و از محتوا و پیام منزجر شده است، انزجار خود را نه در قالب مقاومت، بلکه در شکل ریا و تظاهر نشان می‌دهد او که قلباً از اجرای رفتار پسندیده از دیدگاه مربی ناخشنود است، می‌کوشد در ظاهر، نظر او را جلب و طبق خواسته‌ی او رفتار کند، ولی در باطن هیچ اعتقاد و علاقه‌ای به آن رفتار ندارد. این پدیده تنها به رابطه‌ی والدین و فرزندان اختصاص ندارد و در همه‌ی روابط تربیتی، همچون رابطه‌ی مدیر و دانش آموز، و معلم و شاگرد مشاهده می‌شود. دانش آموزی که ملزم شده بود در نماز جماعت مدرسه شرکت کند، می‌گفت: چهار رکعت نماز ظهر برای رضایت آقای مدیر می‌خوانم، قربه الی الله! این نیت را هم به گونه‌ای ابراز می‌کرد که دیگران بفهمند. بنابراین در این تربیت، درون سازی، هضم و جذب وجود ندارد، بلکه حفظ نقش، ادا و تظاهر نهفته است.(۱۲)
تربیت تحمیلی، متربی را از روی ریا و تظاهر به انجام خواسته‌های مربی وادار می‌کند، ولی این تأثیر تا هنگامی‌است که سایه‌ی الزام و اکراه بیرونی بر آن باشد و به محض این که الزام خارجی رفع شود، متربی شیوه‌ی پیشین خود را از سر خواهد گرفت. بنابراین، اگر تربیت با ایمان، عشق و رغبت درونی همراه نباشد، تربیتی مکانیکی، موقت، دیکته‌ای، بیرونی، بی‌ریشه، وابسته به منابع تشویق و توبیخ و … خواهد بود.(۱۳)
امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای فرد متظاهر و ریاکار چهار علامت برمی‌شمرند:
هنگام تنهایی کسل، و در جمع، با نشاط است؛ هنگامی‌که او را مدح کنند، بر عملش می‌افزاید و در غیر این هنگام، از عملش می‌کاهد.(۱۴) طبق این روایت، خلل در کیفیت و کمیت، نتیجه‌ی بارز ریاست است و خودِ ریا نیز، چه بسا معلول تربیت تحمیلی باشد.
یکی از مکانیسم‌های سازش در خانواده‌هایی که بر اعمال قدرت زیاد تکیه می‌کنند، این است که فرزندن با چرب زبانی و چاپلوسی، پدر و مادر را بیشتر به خود علاقه مند می‌کنند، خود را عزیز خانواده قرار می‌دهند و از این طریق به خواسته‌ی خویش می‌رسند. این حالت باعث می‌شود تا والدین به فرزند پاداش دهند و از تنبیه او صرف نظر کنند، در حالی که فرزند کاری را انجام می‌دهد که خودش می‌خواهد و با زبان بازی و دورویی، به ظاهر، خود را مطیع والدین نشان می‌دهد.
این حالت برای فرزندان از چند جهت نامناسب است: اولاً، فرزند خود پنداره‌ی مثبتی ندارد و دائم از ناامنی روانی اش سخن می‌گوید و معترض است که چرا برای رسیدن به سازگاری، این قدر باید نقش بازی کرد و به چه قیمتی من باید از تنبیه شدن فاصله بگیریم؛ ثانیاً به مرور این حالت در او ملکه می‌شود، دارای طبع ثانویه‌ی منفی می‌شود و در برابر دیگران نیز چنین حالتی دارد؛ ثالثاً، در میان گروه همسال خود، به منزله‌ی آدمی‌دورو مورد تنفر قرار می‌گیرد، با سوء ظن اطرافیان رو به رو می‌شود و همواره همسالان، او را فردی مکار و حیله گیر می‌دانند.

۱۲- انزوا و خیال‌بافی

هرگاه فرزندان نتوانند از طریق ارتباط و گفت و گو، سازگاری خود با والدین را ابراز کنند و خانواده تنبیه‌گر باشند و کسب پاداش در این فضا مشکل باشد، آنها به انزوا کشیده می‌شوند و در خود فرو می‌روند. این حالت باعث می‌شود فرزند به خیال پردازی رو آورد، از رویارویی با واقعیت‌ها و هماهنگی با آنها فاصله گیرد و همه لذت خود را در آرزوهای دور و دراز و پندارهای واهی جست‌وجو کند؛ زیرا آن قدر واقعیت برای او ناملموس و نامأنوس است که حضور آن را بسیار دردناک تحلیل می‌کند و قادر به پذیرش آن نیست. او نمی‌تواند با واقعیات روبه رو شود، آنها را بررسی کند، آثار و پیامدهای آن را بشناسد و با جا به جا کردن عوامل و اوضاع، خود را با واقعیات همراه کند تا از پیچیدگی و شدت حوادث بکاهد آرامشی نسبی کسب کند. بالاترین هنر او، فرار از واقعیت‌ها و پاک کردن صورت مسئله است. البته بی‌شک در موارد ویژه ای‌یکی از بهترین مهارت ها، فرار از عامل آسیب‌زا است که انسان را از آفات دور نگه می‌دارد، اما چنانچه فرد در همه‌ی مراحل زندگی این گونه رفتار کند، دیگر مهارت او به حساب نمی‌آید و او را از امتیازات جوامع، دور نگه می‌دارد. چنین افرادی در رفتارهایی همانند فرو رفتن در خیال، فکر کردن‌های بلند مدت، کناره‌گیری از فعالیت‌های اجتماعی، افسردگی، انتخاب رفتارهایی خنثا‌یا دارای ارزش‌های اجتماعی منفی، بازگشت به حالت‌های دوران بچگی، گوش کردن نوار و سی دی به شکل افراطی، تماشای بیش از اندازه‌ی تلویزیون، رو آوردن زیاده از حد به بازی‌های رایانه‌ای و بازی‌های تک نفره، خواندن کتاب‌های عجیب و غربی و نگاه‌های خیره به اطرافیان، خود را نشان می‌دهد.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱- Anita woolfolk, Educational psychology, p. 12.
۲- قال علی(علیه السلام): ان للقلوب شهوه و اقبالاً و ادباراً فأتوها من قِبَل شهوتها و اقبالها فان القلب اذا اُکره عَمی‌(نهج البلاغه، حکمت ۱۹۳).
۳- عبدالعظیم کریمی، تربیت آسیب زا، ص ۶۰
۴- محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج ۶۶، ص ۱۶۸
۵- مرتضی مطهری، سیری در سیره‌ی نبوی، ص ۲۱۳
۶- محمد بن‌یعقوب کلینی، الکافی، ج ۲، ص ۱۴۵
۷- محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج ۶۶، ص ۱۶۹
۸- میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج ۹، ص۱۵۹
۹- قال علی(علیه السلام): من هانت علیه نفسه فلا ترج خیره( عبدالواحد آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ص ۲۶۳).
۱۰- قال علی(علیه السلام)، لا تعرف الحق بالرجال. اعرف الحق تعرف اهله(سید بن طاووس، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف، ص ۱۳۶).
۱۱- قال علی(علیه السلام)؛‌یا حارث، ان نظرت تحتک ولم تنظر فوقک جزت عن الحق. ان الحق و الباطل لا‌یعرفان بالناس، و لکن اعرف الحق باتباع من اتبعه و الباطل باجتناب من اجتنبه(سیده هاشم بحرانی، حلیه الابرار، ج ۲، ص ۲۵۴).
۱۲- عبدالعظیم کریم، تربیت آسیب زا، ص ۶۲
۱۳- همان.

منبع: حسین زاده، علی؛ خانواده موفق: ارتباط والدین و فرزندان(۱۳۹۰)، قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله) و دانشگاه کاشان، چاپ اول.

نسبت شناسی بهائیت و استبداد

بهاییت زاییده استعمار است؛ استعمار کهن این فرقه ضاله رابرای فردای خود به وجود آورد تا بتواند از اموزه های ساختگی آن در جهت سیاست های ناعادلانه خود در کشور های مستضعف جهان در دوران «استعمار نو » و « استعمار فرانو» سود جوید.

ویژگی بارز بهاییت تعمیق باور تمکین بی چون و چرای مردمان از حاکمان وابسته است این ویژگی امکان هر گونه انقلاب ، اعتراض و نهضتی را سلب می کند .

در این مقاله اجمالا نگاهی به روابط بهاییان با قدرت های استبدادی هم چون انگلیس، فرانسه ، رژیم صهیونیستی ،شیلی، آرژانتین ، اتیوپی ، اوگاندا ، فیلیپین و امریکا خواهیم داشت.

مقدمه

بهائیت از جمله فرقه‌هایی است که در قرن ۱۹ میلادی سربرآورد و با طرح ادعاهای عجیب از نیابت امام زمان(عج) تا مهدویت و نبوت حتی الوهیت، طرفدارانی را برای خود دست و پا کرد.

نکته جالب در مورد این فرقه پیشتیبانی بی‌حد و حصر کانون‌های استکباری و استبدادی شرق و غرب از آنهاست که اهمیت و چرایی نسبت‌شناسی بهائیان را با آنها ضروری می‌سازد.

مروری عبرت آموز در پیشینه بهاییت موید آن است که در واقع بهایی گری قسمی رها سازی حاکمان با رنگ و لعابی مذهبی است که از سوی کانون های استبدادی از گذشته تا کنون در سراسر جهان تبلیغ می شود ؛ جهان استکبار به آموزه های فردی و غیر اجتماعی مسیحیت اکتفا نکرده و علاوه بر اعزام مبلغان تبشیری به چهار گوشه جهان، روی به فرق بدعت آور ، اجتماع گریز و سیاست زده ای چون بهاییت می آورد؛ برای آن که بتوانیم نسبت میان بهاییت و استبداد را بررسی کنیم لاجرم می بایست به سراغ دول استبدادی و استکباری رویم .

۱-انگلیس

ارتباط بهائیت با استعمار انگلیس مورد اجماع و توافق غالب مورخان و سیاست دانان معاصر است.

بهائیان همواره از خط‌‌مشی سیاسی انگلیس پیروی کرده‌اند. [۱] از بهائیت به عنوان بنگاه جاسوسی این کشور یاد می‌کنند.

[۲]روابط سران فرقه بهائیت با انگلیس در طول تاریخ به ویژه اعطای لقب «سر» و نشان شوالیه از سوی ملکه انگلستان به عباس افندی آشکار می‌گردد.[۳].

با سقوط حکومت تزاری روس‌ها، حمایت‌ آنان از بهائیت خاتمه یافت و در این اوضاع انگلستان جای روسیه را گرفت.

حمایت‌های وافر انگلیسی‌ها از شخص بهاء، تمایلات غرب‌گرایانه وی را تقویت کرد و بدین ترتیب پیوند محکمی میان وی و دولت استعمار انگلیس برقرار شد.

[۴] آغاز ارتباط انگلستان با بهائیت به دورانی باز‌می‌گردد که بهاء از سوی ناصر‌الدین شاه در عراق تبعید بود، کنسول انگلیس در عراق باب مراوده را با وی گشود و به وی پیشنهاد تابعیت انگلیس را داد.

انگلیس در ایران مراکزی هم چون کمپانی نفت جنوب، پلیس جنوب، بانک شاهنشاهی و … را در سیطره استعماری خود درآورده بودند، انگلیسی‌ها در این مراکز تعامل هماهنگ شده‌ای را با بهائیان داشتند و در واقع این بهائیان بودند که مسیر سلطه انگلیسی را هموار می‌کردند.

[۵] از سوی دیگر بهائیان در بسیاری از موارد برای حفظ جان خود از گزند مخالفان در کنسول گری‌ها و تلگراف خانه‌های انگلیس پناه می‌گرفتند[۶]

از جمله مکان‌هایی که انگلیس اجازه نفوذ به بهائیان اعطا کرده است رسانه‌ها و بنگاه‌های خبری انگلیسی هم چون بی‌بی‌سی می‌باشد به عنوان نمونه حسن موقر بالیوزی در خلال سال‌های ۱۹۰۸ تا ۱۹۸۰ میلادی به عنوان اولین مدیر بخش فارسی رادیو لندن مشغول به کار شد.

درجریان استثمار نفتی ایران و به ‌وجود آمدن شرکت نفت انگلیس و ایران(B.P) چهره‌های بهایی هم چون فواد روحانی، مسعود‌روحانی و هوشنگ فرخان حضور داشتند.

هم‌چنین بعد از سلطه مجدد شرکت نفت انگلیس و ایران و سایر شرکت‌های نفتی غربی در قالب عنوان «کنسرسیوم» پس از کودتای ۲۸ مرداد، فعالیت بهائیان دیگری چون امیرعباس هویدا صورت می‌پذیرد. [۷]

در ماجرای فعالیت پلیس جنوب (S.P.R) که انگلیسی‌ها به فرماندهی«سرپرسی سایکس» به مرکزیت شیراز در جنوب ایران پدید آورده بودند نیز برخی چهره‌های بهایی تأثیرگذار ‌هم‌چون احمدعرفان و غلام‌عباس آرام حضور داشتند.

غلام‌عباس آرام در جریان نهضت ملی کردن صنعت نفت ایران نیز به انگلیسی‌ها خوش خدمتی کرده و به سمتی کلیدی در وزارت امور خارجه دست پیدا می‌کند و حتی پس از کودتای ۲۸ مرداد به سمت وزیر امور خارجه ارتقا می‌یابد.

وی هم‌چنین در قضیه قیام ۱۵ خرداد سال ۴۲ در کسوت وزارت امور خارجه نقشی پر رنگ را در کنار اسد‌الله علم در سرکوب نهضت ضد استعماری مردم ایفا نمود.

[۸] از موارد مهم همکاری بهائیان با انگلیسی‌ها، مشارکت آنان در کودتای تمام انگلیسی سوم اسفند سال ۱۲۹۹ می‌باشد که منجر به ظهور رژیم غرب‌گرای پهلوی می‌شود.

در دوران محمدرضا پهلوی نیز بهائیان ارتباط خود را با انگلیس‌ها استمرار بخشیدند از جمله چهره‌های شاخص بهائیان در این عصر سپهبد اسدالله صنیعی است وی در دوران ولیعهدی محمدرضا شاه آجودان مخصوص دربار بود وپس از به سلطنت رسیدن شاه پست‌های خطیری چون وزارت جنگ و وزارت تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی را از آن خود نمود.

صنیعی شدیداً به انگلیس گرایش داشت و زد و بندهای اقتصادی و سیاسی فراوانی را با آنها صورت می‌داد وی پس از پیروزی انقلاب به انگلستان فرار کرد. [۹]

یکی از اصلی‌ترین سیاست‌های استعماری انگلیس در کشور‌هایی مانند ایران، تلاش در جهت کسب اطلاعات فرهنگی به منظور غارت ذخائر فرهنگی و مواریث باستانی است.

هم‌دستی برخی از عناصر شاخص بهائیت با سفارت‌خانه انگلیس هم چون عباس‌افندی غیر قابل انکار است. در ادامه شخصیت‌های بهایی دیگری مانند عزیز‌الله‌خان خیاط و هژبر یزدانی در این زمینه به دلالی‌های بزرگی دست زدند و به مملکت خود خیانت کردند. [۱۰]

به شهادت تاریخ انگلیسی ها که طعم قدرت نافذ روحانیت شیعه و اصول عزت مندانه و صاحب نظر در علم الاجتماع اسلام را در ایران چشیده بودند به زعم خود با رقیب تراشی و به وجود آوردن فرقه بهاییت و گماردن مهره های کلیدی در درون حاکمیت و دربار شاهان ایرانی کوشیدند مکتب اسلام را به انزوا برند غافل از اینکه اموزه های زنده و پویای اسلام که در جان و باور مردم ایران روییده بود به این سادگی از میدان خارج نخواهد شد .

۲ـ فرانسه

استعمار فرانسه، اسلام را تهدیدی فرهنگی و سیاسی و یک خطر دائمی نظامی برای طرح‌های خود در گسترش مستعمرات می‌دانست.

[۱۱]به همین منظور با هرگونه اقدام اسلام‌ستیزانه همراهی می‌کردند به همین دلیل با عباس افندی ارتباط برقرار کردند و از او خواستند برای مستعمرات فرانسه در شمال افریقا مبلغ بهایی ارسال کند، این پیشنهاد فرانسوی‌ها مورد استقبال افندی قرار گرفت.

این پیشنهاد فرانسوی‌ها در راستای گسترش فعالیت‌های مسون‌های تبشیری دین مسیحیت به منظور زدودن چهره اسلام در مستعمرات افریقایی‌شان مخصوصاً در کشور الجزایر صورت گرفت.

برتری که بهائیت بر مسیحیت داشت این بود که به عقاید اسلامی مردم نزدیک‌تر بود و می‌توانست در میان لایه‌های مختلف جامعه مسلمان رسوخ کرده و عقاید آنها را متزلزل کند و حکم جهاد را زیر سؤال برده و لزوم اطاعت آنان از حکومت جائر را مورد تأکید قرار دهد و بر تحریم دخالت ملت در امر سیاست پافشارد.

[۱۲]همه این موارد در تعالیم بهائیت وجود داشت و از این حیث بهترین گزینه در برابر استعمار‌گران فرانسوی بود.

بهائیت در ایجاد تفرقه، حفظ سیادت فرانسوی‌ها، از هم پاشیدن کانون‌های مبارزاتی ضد استعماری و … بی‌تأثیر نبود.

۳ـ رژیم صهیونیستی

سرزمین‌های اشغالی فلسطین در طول تاریخ قبله بهائیان محسوب شده و پایتخت معنوی آنان یعنی بیت‌العدل اعظم در شهر حیفا این سرزمین‌ها قرار داده شده است.

این موضوع سبب شده تعامل بهائیان با اسرائیل جنس ویژه‌ای داشته باشد.

ارتباط بهائیان با صهیونیست‌ها به قبل از تأسیس رژیم اسرائیل باز می‌گردد به گونه‌ای که حسینعلی بهاء مژده تجمع و عزت‌یابی یهودیان را در ارض موعود مطرح می‌کند، عباس افندی نیز پس از نشست و برخاست‌های فراوان با صهیونیست‌ها، دم از بازگشت یهودی‌ها به قدس می‌زند.

بهائیان از سال ۱۸۶۸ میلادی به شهر عکا رفتند.

پیوند بهائیان با کانون‌های مقتدر یهودی غرب تداوم یافت و مرکز بهائیگری در سرزمین فلسطین به ابزاری مهم برای عملیات بغرنج ایشان و شرکایشان در دستگاه استعماری بریتانیا بدل شد.

این پیوند در دوران ریاست عبد البها (یعنی عباس افندی) بر فرقه‌ بهایی تداوم یافت.

در این زمان بهائیان در تحقق راهبرد تأسیس دولت یهود در فلسطین که از دهه‌های ۱۸۷۰ و ۱۸۸۰ میلادی آغاز شده بود با جدیت شرکت کردند.

[۱۳]هم‌زمان با سال ۱۹۴۸ میلادی و روی کارآمدن رژیم صهیونیستی، علائق مشترک صهیونیسم و بهائیان در قالب برخی اظهار نظرها عیان می‌شود.

در این زمینه روحیه ماکسول (بیوه شوقی) عنوان می‌کند که «من ترجیح می‌دهم که جوان‌ترین ادیان (بهائیت از تازه‌ترین کشور‌های جهان (اسرائیل) نشو و نما نماید و در حقیقت باید گفت که آینده ما (بهائیت و ا سرائیل) چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است» [۱۴]در سال ۱۹۵۴ اسرائیل تسهیلات جدیدی را در اختیار بهائیان قرار می‌دهد.

از جمله این که شعبه‌های محافل ملی بهائیان بعضی کشورها مثل انگلیس و کانادا در فلسطین اشغالی را به رسمیت شناخت تا امکان فعالیت مستقل داشته باشند و به بهائیان اجازه داده شد که در هر نقطه از کشور اسرائیل، اموال غیرمنقول را بلامانع و به نمایندگی از طرف محافل متبوعه خویش ثبت نمایند.[۱۵]

در کنار سیاستمداران رژیم صهیونیستی، بنگاه‌های خبری و رسانه‌ای صهیونیسم نیز به طور مستمر و نه مقطعی از بهائیان جانب‌داری کرده‌‌‌‌اند.

در این رسانه‌ها از بهائیت به عنوان «دیانت چهارم» یاد می‌شود.

تبلیغ بهائیت از محورهای اصلی این رسانه‌هاست در این خصوص ترتیب دادن مصاحبه با سران بهایی در دستور کار رسانه‌ها قرار می‌گیرد.

در جریان جنگ ۶ روزه اعراب با اسرائیل در سال ۱۹۶۷ میلادی که منجر به اشغال بخش وسیعی از سرزمین‌های اسلامی به دست رژیم صهیونیستی شد، بهائیان بر خلاف شعارهای صلح طلبانه‌شان از اسرائیل حمایت کردند و این رژیم را مورد تفقد مالی قرار دادند.

بهائیان یک‌بار دیگر و در نبرد اسرائیل و اعراب در سال ۱۹۷۳ میلادی از این رژیم پشتیبانی کردند.

این جنگ که بر خلاف نبرد قبلی از سوی مسلمانان آغاز شده بودند مواضع صهیونیست‌ها را به شدت تضعیف کرد و بهائیان را به تکاپو واداشت تا با اقدامات فرهنگی و درج مقالات در نشریات، نزاع موجود را بخوابانند.

تعامل نزدیک بهائیان با رژیم صهیونیستی و آشکار شدن قرابت فکری این فرقه ضاله با اسرائیل، وجهه آنان را در دنیای اسلام مشخص کرد و مسلمانان را به موضع‌گیری واداشت.

اتحادیه عرب در این خصوص در سال ۱۹۷۵ میلادی عکس‌العمل نشان داد.

هم‌چنین مجمع الفقه الاسلامی وابسته به سازمان کنفرانس اسلامی در سال ۱۹۸۸ میلادی قطعنامه‌ای را منتشر کرد که در آن بهائیان را کافر و خارج از دین اسلام می‌شمرد و صراحتاً بر ضرورت برخورد با آنان تأکید داشت. [۱۶]

بهائیان در اسرائیل می‌کوشند تا با جذاب جلوه دادن اماکن به اصطلاح مقدس خود در سرزمین‌های اشغالی‌، گردشگران خارجی را به این مکان‌‌ها بکشانند.

اسرائیل سالانه از طریق «توریسم بهائی» مبالغ هنگفتی را کسب می‌نماید.

شهره‌های عکا و حیفا مهم‌ترین شهرهای مذهبی بهائیان در اسرائیل هستند در عصر پهلوی، بهائیت تلاش‌های جدی به منظور توسعه نفوذ اسرائیل در ایران نمود.

این تلاش‌ها با تکاپوی بهائیان به منظور تسخیر پست‌های کلیدی اجرایی در کشور همراه بود.

پس از قیام ۱۵ خرداد سال ۴۲ عوامل بهایی هم چون امیر‌عباس هویدا و منصور روحانی کوشیدند شاه را به مقابله جدی با روحانیت دینی تحریک کنند.

از چهره‌های شاخص بهایی دیگری که به صهیونیسم خدمت کردند عبدالکریم ایادی ـ پزشک ویژه شاه ـ بود.

وی علاوه بر پشتیبانی‌‌های سیاسی، از طریق انعقاد قرارد‌های نظامی سنگین با اسرائیل، به صهیونیسم خدمت کرد. [۱۷]

پس از انقلاب روابط بهائیان با اسرائیل ادامه یافت، مسئولان عالی رتبه رژیم صهیونیستی از اماکن مقدس بهائیان بازدید‌های متناوبی را انجام دادند و اعلام نمودند که اسرائیل پذیرای کلیه بهائیان از سراسر جهان خصوصاً کشورهای اسلامی است.

متقابلاً بهائیان با جمع‌آوری کمک‌های مالی و ارسال آن به تل‌آویو و هم‌چنین وارد کردن محصولات اسرائیلی سعی به کمک به اقتصاد رژیم صهیونیستی داشته‌اند.

بهایی گری را می توان بخشی از پروژه اسلام ستیزی قلمداد کرد که سالهاست توسط سران صهیونیست دنبال میشود .

این آیین ساختگی که در پی به چالش کشیدن احکام و تعالیم اسلامی است با طرح آزادی در روابط اشخاص و به تعبیر دقیق تر بی بند و باری جنسی مشتریان هوس باز خود را پیدا می کند این شاخصه در اسرائیل مکانی که امروزه در ردیف پیشتازان صنعت سکس قرار دارد چندان بی ارتباط نمی نماید .

۴ـ شیلی

هم‌زمان با روی کار آمدن آلنده به عنوان ریئس جمهور مردمی در سال ۱۹۷۰ میلادی در کشور شیلی و تشکیل ائتلاف ضدامریکایی در این کشور، امپرالیسم جهانی، دیکتاتوری به نام ژنرال پینوشه را بر سر کار آورد و تا سال ۱۹۹۰ وی را بر مردم تحمیل کرد.

پینوشه خفقان را در جامعه به‌وجود آورد و مخالفان خود را از میان می‌برد. در این شرایط و به دلیل آموزه‌های چون«عدم دخالت در سیاست» و «اطاعت از حکومت» در فرقه بهائیت، این جریان مورد توجه پینوشه قرار گرفت و نمایندگان جامعه‌بهایی با وی دیدار کردند.

نتیجه‌ این دیدار این بود که بهائیان با‌وجود فضای خفقان‌زای آن روزگار در شیلی، اجازه فعالیت و تبلیغ یافتند [۱۸] .

۵ـ آرژانتین

این کشور مورد توجه جدی صهیونیست‌ها و بهائیان در دوران معاصر بوده و جمعیت صهیونیست‌ها‌ی آن به‌خصوص در پایتخت در سال‌های اخیر فزونی یافته است. آرژانتین همانند برخی دیگر از کشور‌های امریکای لاتین شاهد کودتا‌های بسیاری در طول تاریخ معاصر خود بوده است.

بهائیان در دوران یکی از این کودتاگران به نام «لانوسه» هیأتی را به این کشور اعزام می‌کنند و با آب و تاب فراوان از اصول بهایی خود هم چون «وفاداری نسبت به حکومت»دم زده‌ و حکومت استبدادی این کشور را نسبت به اندیشه‌های مذهبی خود مشتاق می‌کنند .[۱۹]

۶ـ اتیوپی

پس از سقوط رژیم «هایله سلاسی» با تمایلات امریکایی در سال ۱۹۷۴ میلادی و روی‌کار آمدن رژیم «هایله ماریام» با تمایلات کمونیستی، هم‌چنان روابط اتیوپی و اسرائیل حفظ شد.

و این استحکام در روابط به بهائیان که پیوند جدی با اندیشه‌های صهیونیستی داشتند، مجال داد تا حتی در دوران جنگ داخلی در این کشور آزادانه تبلیغ کنند و از سوی حکومت ضمانت‌های امنیتی دریافت کنند. [۲۰]

۷ـ اوگاندا

اوگاندا از جمله مستعمرات انگلستان بود که در سال ۱۹۶۲ میلادی استقلال یافته است.

اسلام‌گرایی در این کشور، موجب تقویت مسیون‌های مسیحی از سوی انگلیس در این کشور شده است «اسلام منهای حکومت» اندیشه استعماری بوده که بر مردم مسلمان این کشور تلقین شده است.

اسرائیل نیز با حمایت‌های بی‌حد و حصر انگلستان در اوگاندا فعالیت فراوانی انجام داده و حتی در مقطعی رژیم صهیونیستی برای این کشور دیکتاتور پرورش داده است.

بهائیان نیز به واسطه حضور پر‌رنگ صهیونیست‌ها در این کشور به تبلیغ اندیشه‌های منحرفانه خود از دیر باز مشغول بوده‌اند.

تأسیس ساختمان ویژه بهائیان در کامپالا نقطه عطفی در فعالیت‌های تبلیغی بهائیان است.

از این حیث می‌توان اوگاندا را مرکز بهائیان در افریقا قلمداد کرد. بهائیان در اوگاندا از حمایت‌های سیاسی، مالی، رسانه‌ای و … حکومت او‌گاندا برخوردارند. [۲۱]

۸ـ فیلیپین

این کشور در سال ۱۹۴۶ میلادی از زیر یوق استعمار امریکا خارج و به استقلال دست یافت.

قبل از استقلال این کشور و پس از استقلال ـ به دلیل وجود عوامل غرب‌گرا ـ برخی اقدامات اسلام ستیزانه در کشور از جمله تفوق تعداد کلیساها بر مساجد به وقوع پیوست.

هم‌زمان با شکل‌گیری موج پایداری و بیداری اسلامی در این کشور، بهائیان نیز وارد این کشور شدند و با حمایت‌های حکومتی سعی در آرام نگه‌داشتن امواج خروشان ضداستبکاری ضد استبدادی مردم مسلمان کردند. حتی به هیأت‌های تبلیغی بهائیان اجازه ورود به زندان‌های این کشور و ارشاد معترضان داده شد.[۲۲]

۹ـ امریکا

مقرر سازماندهی تشکیلاتی بهائیان در امریکا قرار دارد و دومین مکان مقدس آنان پس از اسرائیل در شهر شیکاگو است.

در میان شهر‌های مختلف امریکا، شیکاگو به عنوان مرکز بزرگ فراماسونری امریکا شهرت دارد[۲۳].

سران بهائیت با محافل شبه ماسونی تعاملات ویژه‌ای را برقرار نمود‌ه‌اند. یکی از اقدامات زیر بنایی امریکا در ایران و در زمان عصر پهلوی، راه‌اندازی باشگاه یا کلوپ روتاری بود.

این کار توسط سازمان جاسوسی امریکا(سیا) و با مشارکت جدی بهائیان پس از انجام کودتای امریکایی ـ انگلیسی ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ رخ داد.

اولین روتاری در تهران بنا شد و پس از آن و تا سال ۱۳۳۸ در سایر شهرهای ایران هم چون تبریز، آبادان، کرج، شیراز و اصفهان گسترش یافت.

روتاری‌ها، شعارهای فریبنده‌ای چون تلاش در راه ایجاد دوستی، تعمیم موازین اخلاق، توسعه مؤدت و صلح در عرصه‌ جهانی و … داشتند و با وجود آن که ادعا می‌کردند سیاسی نیستند اما رویکردهای سیاسی را اتخاذ و با دین اسلام مقابله می‌کردند، طرح ایجاد مدارس مختلط پسرانه و دخترانه، اشاعه فساد و فحشاء، راه‌اندازی کلوپ جوانان، تأسیس انجمن دوشیزگان و بانوان و … نتیجه فعالیت روتاری‌ها در ایران بود. [۲۴]

از جمله نکات قابل ذکر در ارتباط امریکا با بهائیان تأسیس شرکت بهایی امنا در سال ۱۳۲۹ میلادی در این کشور است.

وظیفه اصلی این شرکت انجام امور موقوفات و هدایا، ضبط ما ترک بهائیان بدون اولاد و … می‌باشد.

بهائیان در امریکا در کاخ سفید هم نفوذ کرده و حتی به مقام مشاور ریئس جمهوری در دوره بیل‌کلینتون نیز رسیده‌اند.

همچنین رؤسای جمهور این کشور (لیندون، جانسون و رونالد ریگان) از بهائیت به صراحت حمایت کرده‌اند.

در شرایطی که کاپیتالیسم امریکا دست به غضب اراضی و نابود ساختن فرهنگ و تمدن ساکنان بومی کشور‌های سرخ پوستان، انتقال اجباری سیاهپوستان و استثمار تبعیض آلود آنها در آمریکا و … می‌زد از رهبران و هیأت‌‌های بهایی مدام جهت سفر به امریکا دعوت به عمل آورده می‌شد. تا دم از صلح جهانی، مؤدت و سازش زنند.

یکی از قدیمی‌ترین مجاری پیوند بهائیان با امریکا، روابط رهبران این فرقه با مسیون‌های تبشیری(مبلغان مسیحی) امریکایی و مؤسسات وابسته به آنها در ایران و جهان بوده است.

بهائیت و مسیحیت هر دو با اسلام در تضاد هستند.

بهائیت اسلام را دیانتی، منسوخ و جزء ادیان عتیقه می‌شمارد و مسیحیت (تبشیری) نیز جنبه وحیانی و آسمانی اسلام را منکر می‌شود.

با وقوع انقلاب اسلامی در ایران، و از دست رفتن پایگاه ایران برای بهائیان، آنها دست به دامان امریکا بردند در این مقطع امریکائیان ترجیح دادند پایگاه اصلی بهائیان ایالات متحده نباشد و فعالیت‌ها در یک کشور بی‌طرف صورت گیرد، علت این امر آن بود که امریکا‌یی‌ها نمی‌خواستند فعالیت‌های بهائیان منتسب به سیا شود.

اما به مرور این رویکرد تغییر کرد و جانب‌داری رسمی امریکا از بهائیان علنی شد. [۲۵]

نمونه این جانبداری را می‌توان در سال ۱۳۶۲ شمسی و بازداشت چندین بهایی در ایران به جرم جاسوسی برای بیگانگان و موضع‌گیری رئیس جمهوری امریکا ـ ریگان ـ عنوان نمود.

امام خمینی(ره) این جانب‌‌داری را دلیلی بر وابستگی سیاسی بهائیان به امپریالیسم امریکا عنوان کردند.

[۲۶]پس از این واقعه، خاک امریکا پناهگاه و مأمن آشکار بهائیان شد.

در سال ۱۳۸۵ شمسی برخی نمایندگان کنگره امریکا قطعنامه‌ای را درباره وضعیت بهائیت در ایران به کنگره ارائه کردند و سرکوب بهائیان در ایران را محکوم کردند.

نتیجه گیری

تاریخ گواه ان است که بهاییان کمتر به مکان واحدی احساس تعلق نموده اند؛ پیروان این فرقه هر کجا که آنها را مورد حمایت قرار دهد اتراق و بدانجا دل خوش کرده اند، لذا مفهومی مثل وطن دوستی به ویژه در مورد کشور ایران برای آنها خالی از هر گونه اعتباری است به همین دلیل به سادگی به آرمان های ملی خود پشت می کنند ، میراث های فرهنگی مولد خود را تقدیم بیگانگان می کنند ، ثروت های روزمینی و زیر زمینی آب وخاک اصلی خود را مورد معامله با اغیار قرار می دهند و …

بهائیت برای ملل جهان هیچ‌گونه حقی قائل نیست و تنها حاکمان را منشأ قدرت و گاهی سزاوار ستایش می‌داند.

بهائیان از اصول اولیه دموکراسی و حقوق بشر دور و بی‌زاراند و اساساً اصل عدم مداخله در امور سیاسی از جمله اصول مسلم‌ این فرقه ضاله تلقی می‌شود.

سوای از جنبه عقب مانده و غیر دموکراتیک و اجتماعی آموزه‌های بهائیت این سؤال پیش می‌آید که آیا این اصل، دخالت در سیاست آن هم به نفع یک سیاست خاص نیست؟ یکی از اصول عقاید بهائیان که دارای ظاهری مترقی است مسئله «صلح عمومی» است در این جا تذکر این نکته لازم است که در مورد اقتباس عقایدی که دارای جنبه‌های مترقی است بهائیان فقط به ظواهر امر توجه نموده‌اند و از لحاظ عمقی و منطقی هیچ‌گونه ارزشی برای اعتقادات آنها نمی‌توان قائل شد.

 
پی نوشت ها
[۱] (خاطرات سیاسی سرآرتورهاردینگ، ترجمه جواد شیخ‌الاسلامی، نشر تکامل ، تهران ، ۱۳۷۴ ،ص ۱۰۲
[۲] (ر.ک وزیر خاکستری، بازشناسی نقش داریوش همایون در حاکمیت پهلوی دوم، صفاءالدین تبرائیان، موسسه مطالعه تاریخ معاصر ایران، تهران، ۱۳۸۳، ص ۱۱۲
[۳] (ر.ک شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، ج۲،بی نا ،‌تهران ، ۱۳۶۲، ص ۲۰۱
[۴] (ر.ک امیر‌کبیر و ایران، محمود محمودی، نشر بنگاه آذر، تهران، ۱۳۲۳، ص ۲۵۶
[۵] (ایرانیان در میان انگلیسی‌ها، کریم امامی، بی نا ،‌تهران ، ۱۳۶۱، ص ۲۸۵
[۶] (منبع پیشین، ص ۲۸۶
[۷] (دیپلمات‌ها و کنسول‌های ایران و انگلیس، لویی رابینو، ترجمه غلامحسین میرزا صالح، نشر تاریخ ایران، تهران ، ۱۳۷۴، ص ۱۵۹
[۸] .(ر.ک خاطرات جهانگیر تفضلی، به کوشش یعقوب توکلی، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران، ۱۳۷۶، صص۲۶ ـ ۳۳
[۹] (ر.ک ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج۲ نشر اطلاعات، تهران ،۱۳۷۹، ص ۴۶۹
[۱۰] (ر.ک شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، باقر عاقلی، ج۱،کتابخانه مجلس، تهران ،‌۱۳۷۴ ص ۳۴۱
[۱۱] (ر.ک گسترش اسلام در غرب افریقا، مروین هیسکت، ترجمه احمد نمایی، بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، ۱۳۶۹، ص ۴۰۱
[۱۲] (ر.ک تاریخ معاصر الجزایر، روبر آزرون، ترجمه منوچهر بیات مختاری، نثر دانشگاه فردوسی، مشهد، ۱۳۶۵، صص ۸۵ و ۸۴
[۱۳] (ر.ک جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران»، تاریخ معاصر ایران، س۷، ش۲۷، پائیز ۱۳۸۲
[۱۴] (ر.ک «بهائیت و اسرائیل؛ پیوند دیرین و فراینده» نشریه تاریخ معاصر ایران، س۱۳، ش۴۹، بهار ۸۸
[۱۵] (ر.ک بهائیان، سیدمحمدباقر نجفی، تهران، نثر مشعر، تهران ، ۱۳۶۹، ص۷۱۱
[۱۶] (ر.ک مجمع فقه اسلامی، مصوبه‌ها و توصیه‌ها: از دومین تا پایان نهمین نشست، ترجمه محمدمقدس، قم، ۱۴۱۸، صص ۵ و ۸۴
[۱۷] (ر. ک ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ۱، نشر اطلاعات،۱۳۷۹ ،ص ۲۰۲
[۱۸] (ر.ک شیلی، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه، تهران، ۱۳۷۷، ص ۵۷
[۱۹] (ر.ک آرژانتین، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی امور خارجه، تهران، ۱۳۷۴، ص ۵۲
[۲۰] (ر.ک اتیوپی، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌‌المللی وزارت امور خارجه، ۱۳۸۱، صص ۱۱ و ۱۰
[۲۱] (ر.ک اوگاندا، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه، ۱۳۷۴، صص ۹ و ۱۰
[۲۲] (ر.ک فیلیپین، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه، ، ۱۳۸۲، ص ۱۹
[۲۳] (ر.ک فراموش خانه و فراماسونری در ایران، اسماعیل رائین، ج۳، ص ۴۶۸
[۲۴] (منبع پیشین، ص ۵۱۰
[۲۵] (ر.ک اسناد لانه جاسوسی امریکا، ش ۳۷، مسلک‌های سیاسی استعمار،‌ نشر دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، ص ۱۲)
[۲۶] (صحیفه نور،امام خمینی (ره)، موسسه اسماعیلیان ، قم ،‌۱۳۷۵، ج ۱۷، ص ۲۶۶