ادب

نوشته‌ها

محمد فیض کاشانى (ره)

اشاره:

محمد مشهور به ملا محسن و ملقب به فیض در چهاردهم ماه صفر سال ۱۰۰۷ ق. در یکى از معروف ترین خاندان علم، عرفان و ادب، که سابقه درخشان آنان به حدود چهار قرن مى‏ رسد در کاشان به دنیا آمد. پدرش رضى‏الدین شاه مرتضى (۹۵۰ – ۱۰۰۹ ق) فقیه، متکلم، مفسر و ادیب در کاشان حوزه تدریس داشته و از شاگردان ملا فتح اللَّه کاشانى (متوفى ۹۸۸ ق.) و ضیاءالدین محمدرازى (متوفى ۱۰۹۱ ق.) بوده است.

مادر او زهرا خاتون (متوفى ۱۰۷۱ ق.) بانویى عالم و شاعر، دختر ضیاءالعرفا رازى (از عالمان بزرگ شهر رى) بوده است. جد فیض تاج الدین‏ شاه محمود فرزند ملا على کاشانى، عالم و عارفى شاعر از ناموران زمان خویش در کاشان بوده و در آنجا مدفون است.

تحصیلات‏

ملا محسن چهارمین فرزند شاه مرتضى در دو سالگى پدر خود را از دست داد.از آن پس دایى وعمویش تعلیم و تربیت او و دیگر برادرانش را به عهده گرفتند و چون فیض از برادران خود باهوش‏تر بود مقدمات علوم دینى و بخش هایى از آن را تا سن بلوغ در کاشان نزد عمو و دایى ‏اش نورالدین محمد مشهور به حکیم و آخوند نورا (متوفى ۱۰۴۷ه ق.) فرا گرفت.

بیست ساله بود که با برادر بزرگش عبدالغفور براى ادامه تحصیل به اصفهان که در آن روزگار پایتخت کشور و مرکز تجمع علماى بزرگ و اساتید ماهر در رشته ‏هاى مختلف علوم اسلامى بود، رهسپار گردید و از این موقعیت مناسب که در هیچ یک از شهرهاى ایران و دیگر ممالک اسلامى یافت نمى‏شد بیشترین بهره ‏ها و استفاده هاى علمى را برد.

اساتید

شیخ محمّد بن إبراهیم شیرازی ، معروف به صدر المتألّهین .

شیخ محمّد بن حسین حارثی، معروف به شیخ بهائی .

سیّد محمّد باقر حسینی ، معروف به میر داماد .

شیخ محمّد صالح مازندرانی .

شیخ مرتضى کاشانی(پدرش) .

شاگردان

محمد مشهور به عَلَم‏الهدى (فرزند فیض)

احمد مشهور به معین‏الدین (فرزند فیض)

محمد مؤمن فرزند عبدالغفور (برادر فیض)

شاه مرتضى دوم (پسر برادر فیض)

ضیاءالدین محمد(دایى فیض)

ملا شاه فضل اللَّه و ملا علامى

ملا محمد باقر مجلسى

سید نعمت اللَّه جزایرى

قاضى سعید قمى

ملا محمد صادق خضرى

شمس‏الدین محمد قمى

شیخ محمد محسن عرفان شیرازى

تألیفات

۱٫ تفسیر صافى

۲٫ تفسیر اصفى

۳٫ تفسیر مصفى

۴٫الوافى

۵٫الشافى

۶٫النوادر

۷٫المحجهالبیضاء

۸٫ مفاتیح‏الشرایع

۹-اصول‏المعارف

۱۰-ضیاءالقلب

۱۱-الفت نامه

۱۲-زادالسالک

۱۳-شرح‏الصدر

۱۴-راه صواب

۱۵-گلزار قدس

۱۶-آب زلال

۱۷-دهر آشوب

۱۸-شوق‏الجمال

۱۹-شوق‏المهدى

۲۰-شوق‏العشق

۲۱-دیوان قصائد، غزلیات و مثنویات

وفات‏

ملا محسن فیض در ۸۴ سالگى در کاشان بدرود حیات گفت و در قبرستانى که در زمان حیاتش زمین آن را خریدارى و وقف نموده بود، به خاک سپرده شد.

سید على خان کبیر (ره)

اشاره:

متوفاى ۱۱۲۰ ق. بر ساحل صحیفه عباس عبیرى سید على خان کبیر در غروب جمعه، پانزدهم جمادى الاول ۱۰۵۲ ق. در مدینه پاى به عرصه گیتى نهاد.[۱] پدرش سید نظام الدین احمد از دانشوران شیرازى تبار حجاز بود و در شمار نوادگان على بن الحسین(علیه السلام) جاى داشت.[۲]مادر گرانقدرش دخت شیخ محمد بن احمد منوفى، مرجع وارسته شافعیان شمرده مى شد.[۳] هنوز على خردسال بود که پدرش دعوت قطب شاه هفتم، فرمانرواى حیدر آباد را اجابت کرد و براى راهنمایى مؤمنان شبه قاره رهسپارهند شد.[۴] رازهاى حجاز کودک شیرازى تبار حجاز زیر نظر مادر ارجمندش بالید.

در این سالها دایى دانشورش، شاعر گرانمایه حضرت قاضى عبدالجواد منوفى، پیشواى مذهبى و امام جماعت شافعیان در مسجدالحرام از وى حمایت مى کرد[۵] و نهال نورسته مدینه را از عنایات خویش برخوردار مى ساخت. سید على در روزگار کودکى بزرگان بسیار دید و یاد و نام و سیماى علمى . اجتماعى آنها را به خاطر سپرد. شیخ عبدالله بن سعید باقشیر، سید نورالدین على بن حسن حسینى شامى، سبط الشیخ زین بن شیخ محمد شامى عاملى، قاضى تاج الدین احمد بن ابراهیم مالکى مکى و مولا محمد باقر خراسانى جمعى از دانشورانى بودند که براى تدریس یا نماز به مسجدالحرام مى آمدند[۶] و خاطره سبزشان در اندیشه کوچک نوباوه هوشمند حجاز ثبت شد. سید على در چنین فضایى رشد یافت و به حدود چهارده سالگى رسید.

در این سن نامه پدر که وى را به هجرت فرا مى خواند، به دستش رسید. پس بار سفر بست و در ششم شعبان ۱۰۶۶ ق. رهسپار شبه قاره شد.[۷] دنیاى جدید سفر نوجوان حجاز بیست ماه به درازا کشید. سرانجام در روزهاى پایانى ربیع الاول ۱۰۶۸ق. به حیدرآباد رسید[۸] و براى نخستین بار یعقوبِ هند را در آغوش گرفت. او شرح تلاش هاى مادر فداکارش را براى پدر باز گفت و از حوادث حجاز پرده برداشت. نظام الدین احمد مقدم فرزند را گرامى داشت و در فرصتهاى گوناگون داستان شیخ الاسلامى و پذیرش دامادى سلطان را براى پور سپید بخت مدینه النبى بیان کرد[۹] و برنامه درسى و تربیتى ویژه اى برایش در نظر گرفت. ناگفته پیداست که نظام الدین براى تربیت علمى فرزند فرصت کافى نداشت. بنابراین جوان برومند حجاز را فرمان داد که تنها به محفل علمى پدر بسنده نکند و براى دستیابى به آرمان بلند خویش از محضر دانشمندان بزرگى که به شوق بهره گیرى از فضاى مناسب حیدرآباد به سمت شبه قاره مى شتافتند، سود برد. سید على پند پدر شنید و از پژوهشگران بزرگى چون محمد بن على شامى عاملى[۱۰] و شیخ جعفر بن کمال الدین بحرانى کامیاب شد.[۱۱] ناگفته پیداست که آموخته هاى اختر فروزان حیدرآباد به آموزشهاى مدوّن بزرگان یادشده محدود نبود.

او در نشست هاى رسمى و غیر رسمى پدر شرکت مى جست و از گنجینه اندوخته هاى دانش گرانى که به دیدار سید نظام الدین مى شتافتند، برخوردار مى شد. منابع موجود نشان مى دهد که محفل پدر جایگاه ادیبان، پزشکان و فقیهان بود. سرور جوانان حجاز در این نشستها با بزرگانى چون ادیب گرانمایه سی  شدقم حسینى و ادیب و پزشک نامور شیخ حسین بن شهاب الدین کرکى شامى[۱۲] آشنا شد و از تجربه هاى گرانبهایشان بهره برد و اندک اندک در شمار درختان پرثمر باغستان دانش حیدرآباد جاى گرفت. فصل دشنه در این روزگار قطب شاه هفتم (سلطان عبدالله) در گذشت و یکى از دامادهایش که در سلک صوفیان جاى داشت بر تخت نشست و خود را سلطان ابوالحسن قطب شاه هشتم نامید

.[۱۳] نخستین هدف او چون همه فرمانروایان، از میان بردن رقیبان بود. رقیبانى که سید نظام الدین و فرزند دانشورش سید على خطرناک ترین آنها شمرده مى شدند. در دیدگاه او رهبر بزرگ مذهبى حیدرآباد، که عنوان دامادى قطب شاه هفتم را نیز با خود داشت و از حمایت بى شایبه فقیهان و دانشمندان بهره مى برد آتشفشان خاموشى بود که هر لحظه مى توانست فعال شود و دربار را زیر خاک و گدازه هاى خشم الهى خویش مدفون سازد. بنابراین بر نظام الدین و فرزندش سید على سخت گرفت، دست آن پاکان آسمان تبار را از مراکز قدرت مادى کوتاه کرد و در تنگ تر ساختن حلقه محاصره پنهان آنان بسیار کوشید. این مرحله از زندگى سید دانشوران حجاز ده سال به درازا کشید.

هر چند صدرالدین در این دوره با دانشمندان محفل پدر پیوند داشت و از دوستى بزرگانى چون حکیم ابوالحسن بن ابراهیم طبیب شیرازى و ادیب گران پایه شیخ جمال الدین محمد بن عبدالله نجفى مالکى بهره مى برد ولى دیگر از آزادیها و کامیابیهاى ایّام سلطان عبدالله خبرى نبود.

رگبار حوادث بر او و پدر ارجمندش فرو مى بارید و زندگى را بر آنها دشوار مى ساخت. سید وارستگان حجاز در دیباچه زرین «سلافه العصر» از آن سالها چنین یاد کرده است: «پس پیوسته ناکامی ها بر من فرو مى بارید و مرا از نگارش باز مى داشت. حوادث ناگوارى که طومار شکیبایى را در هم مى پیچید گردش روزگارى که پیامدهاى تلخش خردسالان را کهن سال و سپید موى مى ساخت.

رنج دورى از وطن، بستگان و آشنایان، انواع دشواری ا و نامرادی ها در کنار دشمنى پیوسته دربار چنان آتشى در زندگى ام افکند که اگر بر زبان قلم جارى شود بى تردید آن را مى سوزاند.[۱۴]» هر چند آن سالها روزگار ناکامی ها و نامرادی اى سید على شمرده شده است، هرگز تلخ ترین روزهاى زندگى اش نبود. در سالهاى پایانى این دهه غمبار مرد پولادین عرصه دانش و ادب روى در نقاب خاک کشید[۱۵] و صدرالدین را در برابر یورشهاى مکرر سلطان ابوالحسن تنها نهاد. اینک قطب شاه هشتم براى همیشه از دغدغه نفوذ سید نظام الدین رهایى یافته بود. پس بى هیچ نگرانى سید على را در خانه اى کوچک زندانى کرد و هر گونه دیدار با او را ممنوع ساخت. بدین ترتیب ناگوارترین روزهاى زندگى سرور دانشوران حجاز با مرگ سید نظام الدین آغاز شد و تا سالها ادامه یافت. روزهایى که خود درباره آن چنین نگاشته است: «… در این روزگار از همه آشنایان دورم و جز اندوه هم نشینى ندارم…. ناگزیر باید در خانه اى تنگ تر از روزن سوزن زندگى کنم خانه اى که هنگام ورود بدان شاهرگ قلب انسان پاره مى شود. در این سراى، هم نشینى جز کتاب و دفتر ندارم…. خداوند از حوادثى که در آینده پدید مى آید آگاه تر است.

تا کنون بر این بحران گشایشى آشکار نشده است …. این گزیده اى از حقایقى است که در این سرزمین بر من مى گذرد شرح روزهاى زندگى ام که پیاپى مى گذرند و من با حسرتى پایان ناپذیر به تماشایشان نشسته ام.[۱۶]» البته او از روزهاى دشوار زندان بهره گرفت و آتش نمرودیان را گلستان ساخت. پژوهش هاى ناتمام خویش را به پایان رساند و کتاب نفیس «الحدائق الندیه فى شرح الصمدیه» را در جمادى الثانى ۱۰۷۹ ق. به جهان دانش و ادب عرضه کرد.[۱۷] آن بزرگمرد در سطور پایانى این اثر از دشواری هاى زندگى اش پرده بر داشته، مى نویسد: «… این شرح مبارک در روزهاى سرشار از اندوه، اضطراب و نگرانى پایان پذیرفت. من در روزگار و سرزمینى جاى گرفته ام که بازار دانش و دانشجویى در آن بى رونق شده، نادانان و طرفدارانشان قدرت یافته اند….[۱۸]» در روزهاى پایانى جمادى الثانى ۱۰۷۹ ق. . چند روز پس از پایان نگارش این اثر نفیس . حادثه اى دردناک روان آسمانى سید على را در اندوه فرو برد. شیخ احمد بن محمد على جوهرى مکى گیتى را وداع گفت.[۱۹] جوهرى در روزگار مرگ فضیلت ها گوهرى گرانبها بود.

مرد دانشور و جهاندیده اى که گه گاه با نامه اى، پیامى یا کتابى تنهایى جانکاه دانشور در بند حیدرآباد را از خاطرش مى زدود و اندوه بى پایانش را به شادى و لبخند تبدیل مى کرد. نیلوفر آبى ۱۰۸۲ ق. را باید سال رویش نیلوفرهاى آبى در مرداب عفن حیدرآباد دانست. در ربیع الثانى این سال کوشش هاى شبانه روزى ستاره دربند هند به بار نشست و کتاب گران سنگ “سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر” پاى به عرصه ادب و هنر نهاد.[۲۰] دانشور گران پایه حجازى تبار در زندان هراسناک حیدرآباد به مرور خاطرات سى ساله زندگى اش پرداخته، آنچه از اندیشمندان و ادیبان عرب در سینه داشت به برگ هاى زرین این کتاب پر ارج سپرد و شاهکارى ماندگار در هنر و ادبیات عرب پدید آورد. با سواران اورنگ سرنوشت هم چنان با دانشمند وارسته حیدرآباد نامهربان بود. توفان دیر پاى شریعت ستیزى که با مرگ قطب شاه هفتم آغاز شده، با عروج سید نظام الدین احمد اوج گرفته بود هم چنان ادامه داشت و هستى گرانبهاترین گوهر دریاى دانش و هنر را تهدید مى کرد. نگاهبانانى که پیرامون خانه کوچک او مى گشتند، جاسوسانى که به عنوان دانشجو و ادیب به دیدارش مى شتافتند هر یک خبر از آینده اى دشوارتر و تاریک تر مى داد.

در چنین موقعیت ادیب برجسته حجازى تبار نقشه اى هوشمندانه طرح کرد نقشه اى که در بهترین فرصت به اجرا درآمد. سید على از زندان گریخت و مقام هاى امنیتى قطب شاه هشتم را در شگفتى فرو برد. سلطان سواران بى شمار در پى اش روان ساخت. سوارانى که بسیار تلاش کردند ولى جز نومیدى و شکست بهره اى نبردند.[۲۱] دانشور گریخته از زندان قطب شاهیان، خود را به برهانپور رساند و در نخستین فرصت به دیدار محمد اورنگ زیب، پادشاه آن سامان شتافت.[۲۲] اورنگ زیب دشمن دیرپاى حیدرآباد نشینان شمرده مى شد و پیوسته در اندیشه جذب دانشمندان و سیاستمداران آن دیار بود. بنابراین مقدم سرور ادیبان جزیره العرب را گرامى داشته، لقب خان به وى بخشید و هزار و سیصد سوار زیر فرمانش قرار داد.[۲۳] بدین ترتیب فرزند دانشمند سید نظام الدین به صدرالدین سید على خان شهرت یافت. پیشنهادهاى سازنده او در شیوه کشور دارى و لشکر آرایى سلطان اورنگ را بسیار تحت تأثیر قرار داد، به گونه اى که وقتى رهسپار اورنگ آباد شد وى را نیز همراه خویش برد و چون از آنجا به سمت احمدنکر حرکت کرد او را فرمانده نگاهبانان اورنگ آباد ساخت.[۲۴] تلاش هاى آن دانشمند بزرگ در تأمین امنیت شهر و آسایش مردم، محمد اورنگ زیب را بر آن داشت که وى را به حکومت لاهور و مناطق مجاور منصوب کند.

[۲۵] با این تدبیر سلطان نماینده اى شایسته یافت. لاهور فرماندارى دلسوز به دست آورد و ادیب بزرگ سده یازدهم پاى در روزگارى سراسر تلاش نهاد. هر چند مسئولیت تازه سید دشوار و کمرشکن بود، هرگز او را از پژوهش و نگارش باز نداشت. آن بزرگمرد از فرصتهاى اندک پدید آمده در نبردها و آماده باشها بهره برد و به تحقیق و نگارش پرداخت. پژوهشهاى سودمندى که سرانجام بخشى از آن در سال ۱۰۹۳ ق. با نام کتاب نفیس “انوارالربیع فى انواع البدیع” در اختیار ادب دوستان قرار گـرفت.[۲۶] آن ادیب فـرزانه در پایان کتاب اوضـاع دشوار روزهاى نگارش را چنین به خـاطر آورده است: «پروردگار در روزگارى مرا به آغاز و پایان این کتاب موفق داشت که براى هیچ انگشتى هم نشینى با قلم قابل تصور نیست و حتى در خیال انسان نیز نمى گنجد که بتواند مسأله اى را در دل تصور کند. روزگارى که چشم بر چیزى جز برق شمشیر و نیزه نمى افتد و دستها جز با دسته شمشیر و لگام اسبان با چیزى هم نشین نمى شوند و این در زمان مرزدارى در نقاط خطر خیز سرزمین هند است که هر بامداد و شامگاه در برابر دشمنان فرود مى آییم و با آنان درگیر مى شویم.

روزگارى که گوش جز با فریاد «اى سواران خداوند، پاى در رکاب نهید» آشنا نیست و انسان جز آواى بزرگانِ گرفتارى که مى گویند «اى غلام، اسبم را نزدیک آور!» نمى شنود.[۲۷]» اندیشه پرواز هر چند فرماندارى لاهور مقامى پرکشش بود و بسیارى از سیاست پیشگان براى دستیابى بدان خود را در آب و آتش مى افکندند، براى دانشورى که روانش در تابش آفتاب دانش و ایمان بالیده، کارى توان فرسا و بى ارج مى نمود. در دیدگاه او مقامها و موقعیتهاى ممتاز اجتماعى و سیاسى تنها هنگامى ارزنده بود که بتوان در سایه آن اشک یتیمى را سترد، درد کهن سالى را زدود یا ستمدیده اى را از زنجیر نامردمان رهایى بخشید. بنابراین پس از چند سال، چون مقام فرماندارى لاهور را از ارزش هاى راستین تهى یافت، بى درنگ از آن کناره گرفت و دیگر بار هم نشین کتاب و دفتر شد.[۲۸] بى تردید دانشمندى چون صدرالدین سید على هم نشینى با کتاب را از هر کارى زیباتر و دوست داشتنى تر مى دانست ولى سیاست مدارى چون اورنگ زیب هرگز نمى توانست شخصیت ارجمند دانشور وارسته روزگار خویش را نادیده گرفته، از او در اداره امور جامعه بهره نبرد. بنابراین ضمن فرمانى وى را به ریاست دیوان “برهانپور” منصوب کرد.[۲۹] دانشور برجسته جهان اسلام که این مقام را براى خدمت و انجام دادن وظیفه الهى اش مناسب مى دید، راه برهانپور پیش گرفت و در آن دیار به نجات ستمدیدگان و کوتاه کردن دست تبهکاران و متجاوزان پرداخت. آن بزرگمرد در این شهر نیز از پژوهش و نگارش باز نایستاد و در سال ۱۱۰۴ ق. اثر پر ارج «نعمه الاغان فى عشره الاخوان» را در ۶۹۳ بیت به رشته نظم کشید.[۳۰] البته این تنها ثمره تلاش علمى آن ادیب وارسته نبود. صدرالدین سید على در کنار همه مسؤولیتهاى اجتماعى به پژوهش و نگارش ادامه داد و سرانجام پس از تلاشى دوازده ساله در ۱۱۰۶ ق. مجموعه نفیس “ریاض السالکین فى شرح صحیفه سیدالساجدین(علیه السلام)” را به پایان برد.[۳۱] آن دانشمند گرانمایه پس از چند سال داورى، از کار در دیوان برهانپور کناره گرفت و دیگر بار به ارتش پیوست و سالیانى چند در سپاه محمد اورنگ زیب، که تشنه حضور فقیه ى پارسا بود، به خدمت پرداخت.[۳۲] ناگفته پیداست که آن دانشور نستوه در این برهه نیز از پژوهش دست نکشید و در روزگارى که به سن شصت نزدیک مى شد به نگارش رساله اى در شرح روایت هاى پنجگانه اى که پدرانش سینه به سینه برایش بازگو کرده بودند، پرداخت و در ربیع الاول ۱۱۰۹ ق. آن را به پایان برد.[۳۳] سالها شتابان مى گذشتند و ادیب فرزانه هند را به سمت کهن سالى پیش مى بردند. سرور اندیشمندان سده یازدهم اینک آثار گذر عمر را بر پیکرش مشاهده مى کرد. بنابراین در ۱۱۱۴ ق. نزد محیى الدین محمد اورنگ زیب شتافت و کناره گیرى اش از پستهاى دولتى را به آگاهى وى رسانده، اجازه خواست که راه حجاز پیش گیرد و در پایان عمر به زیارت بیت الله الحرام، آرامگاه مقدس پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و بستگانش در آن سامان توفیق یابد. اندکى بعد بار سفر بست و بى توجه به اندرز آشنایان، که او را به ماندن و بهره گیرى از عنایت هاى ملوکانه تشویق مى کردند، در مسیر سپیدترین جاده جهان به حرکت در آمد و پس از ۴۶ سال زندگى پرفراز و فرود در شبه قاره، سوى وطن روان شد. دیار نیاکان سرور دانشوران سده یازدهم پس از به جاى آوردن مناسک حج، زیارت حرم معصومان حجاز و دیدار بستگان، راه عراق پیش گرفت و آرامگاه شهیدان معصوم آن دیار را از نزدیک زیارت کرد.[۳۴] سپس به جانب خراسان روان شد و بر مزار پاک هشتمین امام معصوم(علیه السلام) بوسه زد و آنگاه به اصفهان شتافت[۳۵] تا با دانشوران آن سامان آشنا شود.

آن بزرگمرد وارسته در سال ۱۱۱۷ ق. به پایتخت پرشکوه صفویان رسید.[۳۶] چون سلطان حسین از ورود خورشید رخشان آسمان ادب آگاه شد مقدمش را گرامى داشت و در بزرگداشت وى کوشید.[۳۷] گوهر گرانبهاى جزیره العرب به پاس این میهمان نوازى شایسته کتاب شریف “ریاض السالکین فى شرح صحیفه سیدالساجدین” را که ثمره دوازده سال تحقیق و نگارش بود، به دربار صفوى هدیه کرد.[۳۸] اندیشمند وارسته آیین وحى در واپسین بخش از سفر دراز خویش با کوله بارى از خاطره، تجربه و شهرت به شیراز، شهر پدران بلند آوازه اش، گام نهاد و با خاطرى آسوده به پژوهش، نگارش و تدریس پرداخت.

با حضور آن ادیب برجسته مدرسه اى که پدربزرگ ارجمندش امیر غیاث الدین منصور بنیاد نهاده بود رونق روزگاران گذشته را بازیافت و نام صدرالدین سید على خان مدنى به عنوان مرجعى گرانبار و دانشورى آسمان تبار زبانزد همگان شد.[۳۹] گنجینه خورشید مسافر کهن سال و خسته هندوستان هدایاى بسیار با خود آورده بود. هدایایى که بخشى از آنها را در قالب شعر و سخنان حکمت آمیز در میان شاگردانش پراکند و بخشى دیگر را در قالب کتاب به دانش پژوهان و ادب دوستان عرضه کرد.

تاریخ نگاران نام کتابهاى آن دانشمند نیک نهاد را چنین ثبت کرده اند:

۱ . سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر

۲ .الدرجات الرفیعه فى طبقات الامامیه

۳ . سلوه الغریب واسوه الادیب

۴ . انوارالربیع فى انواع البدیع

۵ .الحدائق الندیه فى شرح الصمدیه

۶ .الفرائدالبهیه فى شرح الفوائدالصمدیه

۷ . موضح الرشاد فى شرح الارشاد

۸ . رساله فى اغلاط الفیروزآبادى فى القاموس

۹ .التذکره فى الفوائدالنادره

۱۰ .المخلاه

۱۱ .الزهره فى النحو

۱۲ . ملحقاه السلافه

۱۳ . نفثه المصدور

۱۴ . محک القریض

۱۵ . رساله فى المسلسله بالآباء

۱۶ . نعمه الاغان فى عشره الاخوان

۱۷ . ریاض السالکین فى شرح صحیفه سید الساجدین(علیه السلام)

۱۸ .الکلم الطیب والغیث الصیب

۱۹ . دیوان شعر اختر خاموش ادیب بزرگ سده یازدهم علاوه بر شیخ جعفر بن کمال الدین بحرانى، شیخ على بن فخرالدین محمد بن شیخ حسن بن شهید ثانى، پدر گرانقدرش سید نظام الدین احمد و دیگر استادان روزگار از پژوهشگر بزرگ دریاى دانشهاى اهل بیت(علیه السلام) علامه محمد باقر مجلسى نیز اجازه روایت داشت.

او در سالهاى تدریس شاگردان بسیار پرورید ولى دریغ که نام و یاد آن سپید بختان در گذر زمان به تاراج رخدادها رفته، در آور فراموشى مدفون شده است. آنچه مى توان در این فرصت باز گفت نام سه تن از کامروایانى است که اجازه بازگویى شنیده ها و نگاشته هاى سید ادیبان حجاز را دریافت داشته اند :

۱. علامه گرانمایه حضرت شیخ محمد باقر مجلسى گردآورنده مجموعه نفیس بحار الانوار

۲. دانشور ارجمند حضرت شیخ باقر بن موسى محمد حسین مکى

۳. دانشمند وارسته حضرت سید محمد حسین خاتون آبادى اصفهانی دریغ ناگفته پیداست دانشورى که در روزهاى سخت حیدرآباد و لاهور از پژوهش باز نایستاد در روزهاى آسودگى شیراز نمى توانست از این کردار پسندیده دست بردارد.

او هم چنان تحقیق مى کرد و مى نوشت تا گرانبهاترین مجموعه لغت عرب را پدید آورد والبته در این کار نیز چون همه اقداماتش به موفقیتى سترگ دست یافت. کتاب پرارج «الطراز الاول فیما علیه من لغه العرب المعمول»[۴۰] نشانه روش پیروزى بزرگ آفتاب بى غروب شیراز در روزگار کهن سالى و ناتوانى است. ادیب گرانمایه مدرسه منصوریه در این اثر گران پایه استادى و چیرگى خیره کننده اش را هویدا ساخته، در ذیل هر لفظ همه مسائل مربوط به آن، حتى ترانه ها و داستانها را نیز به زیور نگارش آراسته است.

[۴۱]بى تردید پایان این اثر شگرف مى توانست پایان گسترده ترین پژوهشهاى انسان در موضوع لغت عرب به شمار آید ولى دریغ چرخ چنین نمى پسندید. بیمارى بر پیکرش پنجه افکند و سرانجام دیدگان پرفروغش در یکى از غمبارترین روزهاى سال ۱۱۲۰ ق. براى همیشه بسته شد. استادان، دانشجویان و مؤمنان شهر پیکر گرانبهاترین گوهر دریاى ادب و هنر را تا حرم حضرت احمد بن موسى(علیه السلام)شاهچراغ همراهى کردند و در آن حریم پاک کنار آرامگاه سید ماجد بحرانى به خاک سپردند.[۴۲

پی نوشت:

[۱]. فوائدالرضویه، شیخ عباس قمى، ص ۲۷۰.

[۲]. ریحانه الادب، محمد على مدرس، چاپ سوم، ج ۲، ص ۹۱.

[۳]. سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر، سید على خان مدنى،المکتبه المرتضویه لاحیاء الآثارالجعفریه، ص۱۲۴.

[۴]. سبحه المرجان فى آثار هندوستان، چاپ سنگى، ص ۸۶.

[۵]. سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر، سید على خان مدنى،المکتبه المرتضویه لاحیاء الآثارالجعفریه، ص۱۲۵.

[۶]. همان کتاب، ص ۱۳۳ و ۱۳۴، ۲۱۷، ۳۰۲ و ۳۰۳، ۳۰۸، ۴۹۱ و ۴۹۲.

[۷]. سبحه المرجان فى آثار هندوستان، غلامعلى آزاد، چاپ سنگى، ص ۴۶.

[۸]. همان.

[۹]. همان، ص ۸۵.

[۱۰]. سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر، سید على خان مدنى،المکتبه المرتضویه لاحیاء الآثارالجعفریه، ص ۳۲۳ و ۳۲

۱۱].اعیان الشیعه، محسن امین، دارالتعاریف، بیروت، ۱۹۸۳م.، ج۴، ص۱۳۶.

[۱۲]. سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر، سید على خان مدنى،المکتبه المرتضویه لاحیاء الآثارالجعفریه، ص ۲۵۳ و ۲۵۴ و ۳۵۹.

[۱۳]. اعیان الشیعه، محسن امین، دارالتعاریف، بیروت، ج ۸، ص ۷۱.

[۱۴]. همان کتاب، ص۷.

[۱۵]. همان، ص ۵۵۴ . ۵۵۶.

[۱۶]. همان، ص۷.

[۱۷].الحدائق الندیه فى شرح الصمدیه، سید على خان مدنى، چاپ سنگى، ص۵۸۳.

[۱۸]. همان.

[۱۹]. سلافه العصر . . .، ص۱۹۳ و ۱۹۴.

[۲۰]. همان، ص ۵۵۹.

[۲۱]. سبحه المرجان . . .، ص ۸۶.

[۲۲]. همان.

[۲۳]. مستدرک الوسائل، میرزا حسین نورى، چاپ سنگى، مکتبه الاسلامیه، ج۳، ص۳۸۶.

[۲۴].الدرجات الرفیعه فى طبقات الشیعه، سید على خان مدنى، مکتبه الحیدریه، نجف ۱۳۸۱ق.، مقدمه صادق بحرالعلوم، ص۴

[۲۵].همان.

۲۶]. سبحه المرجان . . .، ص ۸۷.

[۲۷]. انوارالربیع فى انواع البدیع، سید على خان مدنى، ص ۸۵.

[۲۸]. فوائدالرضویه، ص ۲۷۱.

[۲۹].الدرجات الرفیعه . . .، مقدمه بحرالعلوم، ص۴.

[۳۰]. ریاض السالکین فى . . .، چاپ اول، نشر جامعه مدرسین قم، ۱۴۰۹ ق.، مقدمه ناشر، ص۱۸.

[۳۱]. همان، ج۷، ص۴۴۷.

[۳۲].الدرجات الرفیعه …، مقدمه بحرالعلوم، ص۴.

[۳۳]. ریاض السالکین . . .، ج ۱، ص ۴۰.

[۳۴]. فوائدالرضویه، ص ۲۷۰.

[۳۵]. سبحه المرجان . . .، ص ۸۶.

[۳۶]. همان، ص ۸۶.

[۳۷]. اعیان الشیعه، ص ۳۸۶.

[۳۸]. ریاض السالکین، مقدمه مؤلف، ص ۴۶ . ۴۹.

[۳۹]. فوائدالرضویه، ص ۲۷۰.

[۴۰].الدرجات الرفیعه…، مقدمه بحرالعلوم، ص۶.

[۴۱]. اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۱۵۲.

[۴۲]. شیخ عباس قمى، سفینه البحار و مدینه الحکم و الآثار، ج۲، ص۲۴۶، نشر سنایى، تهران ۱۳۶۳.

سیرى در سیره امام صادق علیه السلام.

اشاره:

جلوه هاى صدق اهل بیت علیهم السلام در صادق این خاندان به صورت ویژه بروز یافته است. این جلوه ها را در رفتار آن حضرت بهترمى توان درک کرد. آنچه بیشتر رواج یافته، ذکر« قال الصادق »هاست که به حق زیرساخت فکرى، فقهى و کلامى شیعه را تشکیل داده است اما در کنار توجه به گفته هاى آن حضرت، فصلى براى تامل و توجه در رفتارهاى آن امام علیه السلام و بهره گیرى عملى از این رفتارها فصل دیگرى را هم باید گشود . آنچه در این نوشتار مى آید، بخشى از کردارهاى امام صادق علیه السلام را منعکس مى سازد.

۱. رسیدگی به محرومان

هشام بن سالم مى گوید: امام صادق علیه السلام هنگامى که تاریکى شب فرا مى رسید، کیسه ای از نان و گوشت و پول را بر مى داشت و بردوش مى نهاد و به سوى نیازمندان شهر مدینه مى شتافت و آنها را میانشان تقسیم مى کرد. آنها او را نمى شناختند. زمانى که امام صادق علیه السلام رحلت کرد و آن انفاق هاى شبانه ادامه پیدا نکرد، نیازمندان فهمیدند که چه کسى هر شب به آنها غذا و پول مى داد. (۱)

معلى بن خنیس مى گوید: امام صادق علیه السلام با انبانى (کیسه) از نان بیرون آمد و من همراه او بودم. به اقامتگاه بنى ساعده رسیدیم. در آن جا گروهى خوابیده بودند. آن حضرت یک یا دو نان بر بالین هر کدام نهاد. به آخرین فرد که رسید، برگشتیم. پرسیدم: من به فدایت! آیا اینها حق را مى شناسند ( یعنى شیعه هستند)؟ از پاسخ امام برمی آید که آنان شیعه نبودند ولی نسبت به آنها نیز رافت داشتند. (۲)

در روایتى آمده است:

«کان الصادق علیه السلام یطعم حتى لایبقى لعیاله شى ء»(۳) ؛ امام صادق علیه السلام به فقیران اطعام مى کرد تا آن جا که براى خانواده اش چیزى باقى نمى ماند.

۲ . میانه روى

امام صادق علیه السلام . در ایام قحطى . دستورمى داد براى تهیه آرد، گندم را با جو مخلوط کنند و مى فرمود: من مى توانم براى خانواده ام آرد گندم خالص تهیه کنم ولى دوست دارم در زندگى اندازه و حساب و کتاب را خوب رعایت کنم. (۴)

۳ . دورى از بخل

فضل بن ابى قره مى گوید:

” رایت اباعبدالله علیه السلام یطوف من اول اللیل الى الصباح و هو یقول: اللهم قنى شح نفسى فقلت: جعلت فداک ما سمعتک تدعو بغیر هذا الدعاء؟ قال: واى شى ء اشد من شح النفس، ان الله یقول: «و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون .» (۵)

امام صادق علیه السلام را دیدم که از اول شب تا صبح، خانه خدا را طواف کرد و این دعا را خواند: خدایا! مرا از شر بخل نفسم برهان! گفتم: به فدایت شوم! از شما غیر از این دعا را نشنیدم؟ فرمود: چه چیزى بدتر از بخل نفس! بعد آیه « و من یوق شح نفسه…» را خواند.

۴ . ادب بیمارى

امام صادق علیه السلام هنگام بیمار شدن عرض مى کرد: «الله اجعله عله ادب لاعله غضب.» (۶)

بارخدایا! آن را بیمارى ادب (و تنبه) قرار بده، نه بیمارى غضب ( و خشمت).

۵ . دعا هنگام پیش آمد ناگوار

«کان الصادق علیه السلام: اذا حز به امر جمع النساء والصبیان ثم دعا و امنوا.» (۷)

امام صادق علیه السلام هر گاه به پیش آمد ناگوارى برمى خورد، زنان و اطفال را جمع مى کرد و دعا مى کرد و آنها آمین مى گفتند.

۶ . سجده بر تربت حسینى

«کان الصادق علیه السلام لایسجد الا على تربه الحسین علیه السلام تذللا لله و استکانه الیه.» (۸)

امام صادق علیه السلام جز بر تربت حسینى سجده نمى کرد، تا در درگاه خداوند.

۷ . دعا

«کان الصادق علیه السلام یدعو بهذاالدعاء: الهى کیف ادعوک و قد عصیتک و کیف لاادعوک و قد عرفت حبک فى قلبى…» (۹)

امام صادق علیه السلام این دعا را مى خواند: خدایا! چگونه تو را بخوانم، در حالى که تو را معصیت کرده ام و چگونه تو را نخوانم، در حالى که محبت تو را در قلبم احساس مى کنم …

۸ . روزه

« کان الصادق علیه السلام اذا صام لایشم الریحان فسئل عن ذلک فقال: انى اکره ان اخلط صومى بلذه.» (۱۰)

امام صادق علیه السلام هنگامى که روزه مى گرفت، ریحان را بو نمى کرد. از او علت این امر را پرسیدند. فرمود: من دوست ندارم که روزه ام را با لذت درهم آمیزم.

۹ . زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام

از صفوان جمال روایت شده است: با امام صادق علیه السلام وارد کوفه شدیم. امام فرمود: اى صفوان! شتر را بخوابان، که این جا نزدیک قبر جدم، امیرالمؤمنین علیه السلام است. امام فرود آمد، غسل کرد، جامه را تغییر داد، پا را برهنه نمود و فرمود: تو نیز چنین کن. به جانب نجف رفتیم. فرمود: گام ها را کوتاه بردار و سر را به زیر انداز. خداوند متعال براى هر گام که بردارى، صد هزار حسنه مى نویسد، صدهزار گناه را محو مى کند، صدهزار درجه مى بخشد، صد هزار حاجت را بر مى آورد و ثواب هرصدیق و شهید را براى تو مى نویسد. آن حضرت با دل آرام، تن آرام، تسبیح، تهلیل وتنزیه به جلو مى رفت، تا رسیدیم به تل ها… بر سر قبر رسید و اشک بر گونه هایش جارى شد و گفت: « انالله و انا الیه راجعون »؛ آن گاه بر امیرالمؤمنین علیه السلام سلام کرد و… (۱۱)

۱۰ . زیارت حسینى

امام صادق علیه السلام در مسجد حنانه . که از مساجد شریفه، نجف اشرف است. . امام حسین علیه السلام را به گونه اى خاص . که در مفاتیح الجنان ذکر شده است.. زیارت کرد و سپس چهار رکعت نماز خواند.

۱۱ . دعا هنگام سفر

امام صادق علیه السلام هنگام سفر این دعا رامى خواند:

«اللهم خل سبیلنا و احسن تسییرنا واعظم عافیتنا» (۱۲)؛ خدایا! راه را بر ما بگشاى و نامه ما را نیکو گردان و عافیت ما را کامل ساز.

امام صادق علیه السلام هر گاه پاى در رکاب مى نهاد، مى گفت: «سبحان الذى سخرلنا هذا و ما کنا له مقرنین ». نیز هنگام سفر هفت بار تسبیح مى کرد، هفت بار حمد خدا مى نمود و هفت بار لااله الا الله مى گفت. (۱۳)

۱۲ . شروع صبح

در روایت آمده که امام صادق علیه السلام صبح که مى شد، مى گفت:

«بسم الله و بالله و من الله و الى الله و فى سبیل الله و على مله رسول الله صلى الله علیه و آله اللهم الیک اسلمت نفسى و الیک فوضت امرى و الیک توجهت وجهى و علیک توکلت یارب العالمین…» (۱۴)

۱۳. کیفیت صدقه

در روایت آمده است:

«انه کان یتصدق بالسکر فقیل له: اتتصدق بالسکر؟ قال نعم انه لیس شى ء احب الى منه و انا احب ان یتصدق با حب الاشیاء الى.» (۱۵)

امام صادق علیه السلام شکر را صدقه مى داد. از آن حضرت سؤال شد: آیا شما شکر را صدقه مى دهید؟ فرمود: بلى. هیچ چیز نزد من دوست داشتنى تر از شکر نیست. من دوست دارم که محبوب ترین چیز را صدقه دهم.

۱۴ . عزادارى براى امام حسین علیه السلام

طفلى شیرخوار را در مجلس عزادارى امام حسین علیه السلام نزد امام صادق علیه السلام آوردند. امام صادق علیه السلام طفل را بغل کرد و گریه اش شدت یافت. (۱۶)

امام صادق علیه السلام به ابوهارون شاعر فرمود: شعرى درباره حسین علیه السلام بخوان. او شعرى درباره آن حضرت خواند. امام فرمود: آن گونه که در جمع خود مى خوانى، بخوان. ابوهارون قصیده اى را با سوز خاصى خواند. امام با صداى بلند گریست. صداى زنان نیز از پس پرده برخاست. (۱۷)

۱۵ . حضور قلب در نماز

ابوایوب مى گوید: «کان ابوجعفرعلیه السلام و ابوعبدالله علیه السلام اذا قاما الى الصلاه تغیرت الوانهما حمره و مره صفره کانما یناجیان شیئا یریانه.» (۱۸)

امام باقر و امام صادق علیهماالسلام آن گاه که به نمازمى ایستادند، رنگ چهره آنان تغییر مى کرد؛ گاه سرخ مى شد و گاه زرد. گویا با کسى که او را مى بینند، سخن مى گویند.

امام صادق علیه السلام در نماز، قرآن تلاوت کرد و بیهوش شد. بعد از به هوش آمدن، از امام سؤال شد: چرا بى هوش شدى؟ امام فرمود: معناى آیات مرا بى هوش کرد. من آیات را تکرار کردم و در حالتى قرار گرفتم که گویا آیات را از کسى که آن را نازل کرده است، مى شنیدم. (۱۹)

امام صادق علیه السلام هنگامى که براى نماز خارج مى شد، مى فرمود:

«اللهم انى اسالک بحق السائلین لک و بحق مخرجى هذا فانى لم اخرج اشرا ولابطرا ولا رئاء ولا سمعه ولکن خرجت ابتغاء رضوانک و اجتناب سخطک فعافنى بعافیتک من النار.» (۲۰)

پى نوشت:

۱. میزان الحکمه، ج ۵، ص ۳۳۲٫

۲. وسایل الشیعه، ج ۹، ص ۴۰۸٫

۳. کشف الغمه، ج ۲، ص ۴۳۰٫

۴. فهرست روایات فقهیه، ج ۱، ص ۸۴۱ .

۵. میزان الحکمه، ج ۵، ص ۳۳٫

۶. مستدرک، ج ۲، ص ۱۶۲٫

۷. بحارالانوار، ج ۹۰، ص ۳۹۴٫

۸ . وسایل الشیعه، ج ۵، ص ۳۶۶٫

۹. امالى، شیخ صدوق، ص ۴۳۸٫

۱۰. وسایل الشیعه، ج ۷، ص ۶۷٫

۱۱. مفاتیح الجنان .

۱۲ و۱۳. من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص ۲۷۱٫

۱۴. مکارم الاخلاق، ص ۲۷۹٫

۱۵. وسایل الشیعه، ج ۹، ص ۴۷۱٫

۱۶. مجله کوثر، شماره ۲۶، ص ۲۶٫

۱۷. همان، به نقل از وسایل الشیعه، ج ۱۴، ص ۵۹۳٫

۱۸ و۱۹. میزان الحکمه، ج ۵، ص ۳۸۵٫

۲۰. بحارالانوار، ج ۸۱، ص ۱۹٫

فرهنگ گفتار در قرآن

اشاره

قرآن، کلام الهى و بزرگترین معجزه‌ى خاتم پیامبران(صلی الله علیه و آله و سلم) و شایسته‌ترین راهنماى انسان‌ها تا پایان تاریخ مى‌باشد. کتابى که هدف نزول خود را هدایت بشر و راهنمایى او براى خروج از تاریکى‌ها به سوى نور بیان کرده است. و از آن جایى که خود را بهترین سخنان دانسته، برماست براى دانستن فرهنگ گفتار، دست به دامن قرآن زده و در فهم آن سخن اهل ذکر یعنى ائمه‌ى معصومین(علیهم السلام) را معیار حقّانیت و صحّت آن بدانیم؛ زیرا که خود قرآن مى‌فرماید: اگر نمى‌دانید از اهل ذکر بپرسید.

مفهوم‌شناسى

فرهنگ: براى  فرهنگ  تعریف‌هاى چندى بیان شده است: تنها یکى از جامع‌ترین آن‌ها را در این جا ذکر مى‌کنیم:  فرهنگ عبارت است از: مجموعه‌ى دریافت‌ها، دانسته‌ها و یافته‌هاى رشد یافته‌ى عقلى و احساسى و اخلاقى که به زندگى انسان کمال و ارزش مى‌بخشد و مایه‌ى بازشناسى زندگى انسانى از زندگى حیوانى است.(۲)

گفتار: گفتار، به گفتن، گفت، سخن، گفته مى‌گویند،(۳) و بعضى دیگر، حدیث، مقاله، مقال، کلام را بر آن افزوده‌اند.(۴)

اهمیت سخن

 زبان، از نعمت‌هاى بزرگ آفریدگار هستى به انسان است. خداوند متعال در سوره‌ى بلد پس از ذکر سوگندهایى پر معنا، و اشاره به زندگى پررنج انسان، شمارى از مهمترین نعمت‌هایى را که به بشر ارزانى داشته است یادآور مى‌شود، که یکى از آن‌ها نعمت زبان است:  آیا براى او دو چشم قرار ندادیم و یک زبان و دو لب؟(۵)

زبان از اعضاى شگفت‌انگیز بدن انسان است و وظایف بزرگى را عهده‌دار مى‌باشد که از مهمترین آن‌ها سخن گفتن است. ایزد متعال در قرآن کریم پس از ذکر خلقت انسان، از نعمت بیان، سخن گفته و فرموده است:  خداى رحمان، قرآن را یاد داد، انسان را آفرید، و به او  بیان را آموخت.(۶)

نگاهى به آفت‌هاى کلام: باید به یاد داشت که توان تکلّم، با آن که از نعمت‌هاى گرانسنگ پروردگار و از خصایص بشر است و با آن که فوایدى بسیار را در راه رشد و تکامل انسان در بر دارد مى‌تواند منشأ بسیارى از ضررهاى مادى و معنوى شود و گاه انسان را به پرتگاه سقوط بکشاند.

از این رو، بر هر فردى است که مراقب زبان خویش باشد، زیرا بیشترین گناه از زبان سر مى‌زند. قرآن کریم در آیات زیادى به زشتى‌هاى گفتار اشاره مى‌کند و روایات بسیارى نیز از معصومان(علیهم السلام) رسیده است. امیرمؤمنان(علیه السلام) مى‌فرماید: بلا و مصیبت انسان در زبان اوست.( ۷) و نیز بیان مى‌دارد: بسا آدمى، که زبانى او را هلاک کرده باشد.(۸) و یا مى‌فرماید: مرد باید زبانش را حفظ کند، زیر همانا این زبان سرکش، صاحب خود را به هلاکت مى‌اندازد. به خدا سوگند، پرهیزگارى را ندیده ام که تقوا براى او سودمند باشد مگر آن که زبان خویش را حفظ کرده بود.(۹)

معیارهاى ارزشى گفتار

آیا هر سخنى، داراى ارزش و اعتبار است؟ و بر هر سخنى مى‌توان نام گفتار ارزشمند و پسندیده نهاد؟ مسلّم جواب منفى است. چه بسیار سخنانى که نه تنها ارزش ندارند که در بى‌ارزشى آنها همان بس که بلا(۱۰)، فتنه(۱۱)، خون‌ریزى(۱۲) و… را به دنبال دارند.

قرآن کریم معیارهایى را براى گفتار، بیان داشته که پاره‌اى از آنان را یادآور مى‌شویم:

۱- عقلانیت و اندیشیدن

 اندیشه و خردورزى، مهمترین تکیه گاه اسلام در عقاید، اخلاق، کردار و گفتار است. از نظر این آیین توحیدى، انسان حق ندارد آنچه را که عقل نادرست مى‌داند، باور کند؛ صفاتى را که خرد ناپسند مى‌داند، بدان متّصف شود؛ و رفتارى که عقل ناشایست مى‌داند انجام دهد؛ و گفتارى را که خرد بى‌ارزش و ناهنجار مى‌داند به زبان جارى کند.

روایتى که از امامان معصوم(علیه السلام) بدست ما رسیده است نیز سخنى را با ارزش مى‌داند که همراه با اندیشیدن باشد: امام على(علیه السلام) مى‌فرماید: اندیشه کردن در گفتار، ایمن مى‌سازد از لغزش.(۱۳) و نیز مى‌فرماید: کسى که در کلام خود تجسّس و تفحّص و تأمّل کند، غلط او کم شود.(۱۴ )

از مجموع آیات و روایات، این مطلب به دست مى‌آید که کلامى داراى ارزش و اعتبار است که خردمندانه و همراه با خردورزى و اندیشیدن باشد؛ یعنى افزون بر عاقلانه بودن گفتار، گوینده قبل از سخن گفتن در گفتار خویش اندیشه نموده و آنگاه لب به سخن باز کند، زیرا هر سخن جایى و هر نکته مکانى دارد.

۲- علم و آگاهى

قرآن مجید یکى از معیارهاى ارزشى را در تمامى برنامه‌هاى بشر و از جمله در گفتار علم و عمل مى‌داند. از این رو، انسان را از بر پایى نماز در حال مستى باز مى‌دارد و علت آن را آگاهانه سخن گفتن انسان ذکر مى‌کند و مى‌فرماید: ‌اى کسانى که ایمان آورده‌اید! در حال مستى به نماز نزدیک نشوید، تا بدانید چه مى‌گویید…(۱۵)

یکى از علت‌هاى حقانیّت و برترى سخنان نوح(علیه السلام) را، علم و آگاهى آن حضرت به پروردگارش دانسته و مى‌گوید:  رسالت‌هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‌کنم؛ و خیرخواه شما هستم؛ و از خداوند چیزهایى مى‌دانم که شما نمى‌دانید(۱۶)

از مجموع آیات، این مطلب به دست مى‌آید که یکى از معیارهاى ارزشى گفتار آگاهانه بودن آن است و سخنى که ناآگاهانه به زبان آید بسیار سست، پَست، بى‌ارزش و ناپسند است.

۳- عمل

 از معیارهاى ارزشى دیگر سخن، عمل گوینده به کلام خویش است. خداوند متعال در آیاتى از گفتار بدون عمل نهى کرده و آن را نکوهش نموده و مورد خشم و غضب خود دانسته است: ‌اى کسانى که ایمان آورده‌اید! چرا سخنى مى‌گویید که عمل نمى‌کنید؟ نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنى بگویید که عمل نمى‌کنید(۱۷)

۴- حق و استوار

 پروردگار متعال در قرآن مجید مؤمنان را به گفتار حق و همراه بودن سخن با برهان و استحکام دعوت و فرموده است: ‌اى کسانى که ایمان آورده‌اید! تقواى الهى پیشه کنید، و سخن حق [و استوار ]گویید.(۱۸)

علامه طباطبایى(ره) پس از معناى کلمه‌ى  سدید مى‌فرماید:  قول سدید، عبارت است از کلامى که هم مطابق با واقع باشد و هم لغو نباشد، و یا اگر فایده دارد فایده اش چون سخن چینى و امثال آن، غیر مشروع نباشد، پس بر مؤمن لازم است که به راستى آنچه مى‌گوید مطمئن باشد و نیز گفتار خود را بیازماید که لغو و یا مایه‌ى افساد نباشد.(۱۹)

۵- رعایت ادب

 از دیدگاه قرآن کریم، گفتارى با ارزش است که همراه با فرهنگ و ادب باشد، سخنى گرچه فى نفسه باارزش باشد(مانند آیات شریفه قرآن) ولى اگر گوینده با عدم رعایت ادب، آن را به زبان آورد، سخنى بى‌ارزش و بى‌اثر خواهد بود. از این رو، پروردگار عالم آن گ اه که موسى و هارون را مأمور به رفتن به پیش فرعون و دعوت او مى‌نماید، مى‌فرماید: با او سخنى نرم گویید، شاید که پند پذیرد یا بترسد.(۲۰)

ادب گفتار در فرهنگ وحى

علامه طباطبایى(ره) در تعریف ادب مى‌فرماید:  ادب، بنا بر آنچه از معناى آن استفاده مى‌شود، هیأت زیبا و پسندیده‌اى است که طبع و سلیقه چنین سزاوار مى‌داند که هر عمل مشروعى چه دینى باشد و چه عقلى مانند آداب دعا و آداب دیدار دوستان بر طبق آن هیأت واقع شود. به عبارت دیگر: ادب عبارتست از ظرافت عمل.(۲۱)

سخن گفتن، هم چون دیگر کارهاى شرعى، ادب خاص خود را مى‌طلبد که در این مختصر به آن مى‌پردازیم و یادآور مى‌شویم آنچه در این بحث مطرح مى‌شود عملى کردن آن مختصّ به گروهى خاص نمى‌باشد بلکه عمومیت دارد و لازم است در رابطه با تمامى انسان‌ها اعم از مرد و زن، مؤمن و کافر، بزرگسال و خردسال دانا و نادان به اجرا در آید.

۱- نیکو سخن گفتن و رعایت عفت کلام

 در آیات مختلف قرآن کریم، خداوند متعال با پیامبران، ملائکه، مؤمنان، عموم مردم و حتى با کفار و مشرکان، ادب در کلام را کاملاً رعایت مى‌کند. به مؤمنان نیز دستور مى‌دهد با دیگران زیبا سخن گفته و از به زبان آوردن گفتار زشت و بى‌ادبانه(حتّى در مقابل کافران و ابلهان) دورى گزینند:  با مردم(به زبان) خوش سخن بگویید(۲۲) و نیز مى‌فرماید:  و به بندگانم بگو: آنچه را که بهتر است بگویند، که شیطان میانشان را به هم مى‌زند، زیرا شیطان همواره براى انسان دشمنى آشکار است.(۲۳)

۲- آهستگى در کلام

 آهسته سخن گفتن از بهترین و زیباترین آداب گفتار و نشانه ادب است. قرآن مجید، مسلمانان را به رعایت این خصلت بزرگ و با ارزش دعوت کرده و صداى افرادى که با فریاد سخن مى‌گویند را به صداى درازگوش تشبیه نموده است:  [لقمان به فرزند خود گفت: ‌اى پسرک من!] در راه رفتن خود میانه‌رو باش، و صدایت را آهسته ساز، که بدترین آوازها، بانگ خران است(۲۴)

۳- پرهیز از بیهوده‌گویى

ادب اقتضاى آن را دارد که گوینده در گفتار خود از سخنان لغو و بیهوده دورى نموده و کلمات شیوا و مفید را به زبان آورد. بیهوده‌گویى یکى از اخلاق ناپسند است که ایزد منّان دورى از آن را یکى از ویژگى‌هاى مؤمنان بر شمرده است: [مؤمنان رستگار شدند] و آنان که از بیهوده‌روى گردانند.(۲۵)

علامه طباطبایى(ره) درباره‌ى معناى کلمه  لغو مى‌گوید: لغو  کارى است که داراى فایده نباشد؛ و از دیدگاه دین  لغو = بیهوده، اعمال مباح و حلالى است که صاحبش در آخرت از آن سودى نبرد؛ و یا در دنیا از آن سودى که منتهى به سود آخرت گردد عاید او نشود، مانند خو ردن و آشامیدن به داعى شهوت در غذا که لغو است؛ چون غرض از اکل و شرب گرفتن نیرو براى اطاعت و عبادت خداست.(۲۶)

شیوه‌هاى سخن

در قرآن کریم براى هر گفت و شنودى، نوع و شیوه‌اى خاص از گفتار توصیه شده مانند: قول حسن، قول معروف، قول کریم؛ و استفاده از بعضى شیوه‌ها مورد نهى قرار گرفته است، مانند: مکالمه با صداى بلند، یا با ناز و کرشمه.

۱- گفتار مؤمنان با یکدیگر

الف. استوارى کلام: با پایه و اساس سخن گفتن را خداوند متعال به مؤمنان دستور مى‌دهد و به آنان تأکید مى‌کند، این گونه با یک دیگر سخن بگوید: ‌اى کسانى که ایمان آورده‌اید! از خدا پروا دارید و سخنى استوار گویید(۲۷).

ب. سوژه به دشمن ندادن: بر مؤمنان لازم است علاوه بر استوار سخن گفتن؛ به گونه‌اى تکلّم کنند که کفّار، مشرکان و منافقان آنان را به استهزا نگیرند، و به عبارت دیگر: مؤمنان باید با یکدیگر به گونه‌اى سخن بگویند که سوژه به دشمن ندهند. آیه ۱۰۴ بقره بیان‌کننده هم ین مطلب است: ‌اى کسانى که ایمان آورده‌اید! نگویید: راعنا  و بگویید: انظرنا  و [این توصیه را] بشنوید، و کافران را عذابى دردناک است.

۲- سخن گفتن با پدر و مادر

قرآن کریم براى پدر و مادر، مقام و جایگاه بلندى را قائل است و در آیات ۲۳ و ۲۴ سوره مبارکه اسراء دستورهاى بسیار مهمّى را به فرزندان مى‌دهد که پاره‌اى از آنها را یاد آور مى‌شویم:

الف. از به کار بردن کلماتى که خلاف ادب و احترام است مانند گفتن کلمه اف که ناراحتى فرزند را مى‌رساند خوددارى نمایند:  فلا تقل لهما افّ؛ به آنها [حتّى ] افّ  مگو.

ب. از گفتن کلماتى که باعث رنجش آنان مى‌شود بپرهیزند مانند: داد زدن و یا درشت سخن گفتن با آنان  و لا تَنهَرهُما؛ به آنان پرخاش مکن.

ج. بر فرزندان لازم است با پدر و مادر، شایسته و با بزرگوارى و کریمانه سخن بگویند و از بکار بردن کلمات زشت و ناشایست بپرهیزند:  و قُل لَهُما قَولًا کَریما؛ و با آنان سخنى شایسته بگوى.

د. بر فرزندان واجب است با پدر و مادر متواضعانه سخن بگویند و از به کار بردن کلمات و سخنان متکبّرانه دورى نمایند.  و اخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِ مِنَ الرَّحمَهِ؛ و از سر مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر.

ه. بر فرزند است که از خداى تعالى براى والدین خود طلب خیر و براى آنان دعا کند و رحمت و آمرزش پروردگار را خواستار شود:  و قُل رَبِ ارحَمهُما کَما رَبَّیانى صَغیرا؛ و بگو پروردگارا، آن دو را رحمت کن چنانکه مراد در خُردى پروردند.

۳- سخن گفتن با فرزندان

بر والدین لازم است در گفت و شنود با فرزندان خود نکاتى را رعایت کنند؛ که در اینجا به پاره‌اى از آنها اشاره مى‌کنیم:

الف – ادب و مهربانى و دلسوزى: در آیات مختلف قرآن، پیامبران الهى مانند: نوح، ابراهیم، یعقوب و لقمان(علیه السلام) فرزندانشان را با کلمه‌ى  یا بنّى  مورد خطاب قرار داده‌اند؛(۲۸) و این کلمه، علاوه بر این که رعایت ادب را نسبت به فرزند همراه دارد، دلسوزى و شفقت را نیز مى‌رساند.(۲۹)

ب – اندرز و نصیحت: داستان‌هاى مختلفى را که قرآن مجید از پیامبر الهى(علیه السلام) نقل کرده است، بیان‌کننده‌ى این مطلب است که بزرگواران، فرزندانشان را با استفاده از بهترین روش، یعنى مؤدبانه و با مهربانى و دلسوزى، موعظه و نصیحت و پند و اندرز داده و خطرات دنیایى و آ خرتى کردار و پندار را به آنان گوشزد مى‌کردند:  و یاد کن هنگامى را که لقمان به پسر خویش – در حالى که وى را اندرز مى‌داد – گفت: ‌اى فرزندم! به خدا شرک میاور که به راستى شرک، ستمى بزرگ است.(۳۰)

۴-گفتار مسئولان

در جامعه‌ى اسلامى، انسان‌ها داراى حقوق خاص خود مى‌باشند و سخن مؤمنان باید به گونه‌اى باشد که حقّ انسان‌ها را به ایشان برساند، نه این که حق آنان را از بین ببرد، به خصوص افرادى که کلام آنان زمینه‌ى نفع و زیان را براى دیگران به بار مى‌آورد مانند سخن مسئولانى چون قاضى، شاهد، داور و کارشناسان، مفتیان و…

قرآن مجید به این گونه افراد دستور مى‌دهد عادلانه سخن بگویید:  و چون [به داورى یا شهادت] سخن گویید دادگرى کنید [و عادلانه سخن بگویید]، هر چند [درباره ]خویشاوند [شما] باشد(۳۱)

علامه طباطبایى(ره) در این باره مى‌گوید: باید مراقب گفتارهاى خود باشید، و زبان خود را از حرف‌هایى که براى دیگران نفع یا ضرر دارد حفظ کنید، و عاطفه‌ى قرابت و هر عاطفه دیگرى شما را به جانبدارى بیجا از احدى وادار نکند.(۳۲)

۵- سخن گفتن شاگرد و استاد با یکدیگر

قرآن کریم براى گفت و گوى شاگرد و استاد با یکدیگر، دستورهایى مى‌دهد که بیشتر در آیات ۶۵ – ۷۸ سوره‌ى مبارکه‌ى کهف دو گفت و گوى حضرت موسى(علیه السلام)(به عنوان شاگرد) با حضرت خضر(علیه السلام)(به عنوان استاد) نمود پیدا کرده است.

الف. شیوه‌هاى سخن گفتن شاگرد با استاد

رعایت ادب و فروتنى: موسى(علیه السلام) در گفت و گو با معلم خود، با کمال ادب و فروتنى سخن گفت: زیرا از معلم خویش اجازه گرفت و به صورت پرسشى با او سخن گفت: من از تو پیروى مى‌کنم تا از آن چه به تو تعلیم داده است و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزى؟.

پاسخ استاد را مؤدبانه گفتن: آن گاه که خضر(علیه السلام) به موسى(علیه السلام) گفت: تو هرگز نمى‌توانى همپاى من صبر کنى  شاگرد با کمال ادب و احترام پاسخ استاد خویش را داد و گفت: ان شاء اللَّه مرا شکیبا خواهى یافت. جمله  «خواهى یافت»  و موکول کردن آن را به مشیّت الهى، ادب موسى در مقابل معلم را بیان مى‌کند.

در هنگام لغزش و اشتباه از معلم عذر خواستن: وقتى موسى(علیه السلام) شرط استاد را به اشتباه زیر پا نهاد و بدین گونه لغزشى از او سر زد، با عباراتى مؤدبانه(آیات ۷۳ و ۷۴ سوره‌ى مبارکه‌ى کهف) از معلم خود عذرخواهى کرد.

ب. شیوه‌ى سخن گفتن استاد با شاگرد

بر معلم لازم است علاوه بر رعایت ادب در گفتار خویش به چند نکته دیگر نیز توجّه کند:

لغزش‌هاى شاگرد را به او گوشزد کردن: خضر(علیه السلام) در سه مورد که شاگردش اشتباه کرد، گاهى با جمله‌ى  آیا نگفتم که تو هرگز نمى‌توانى همپاى من صبر کنى  و در آخر با جمله‌ى  این بار دیگر وقت جدایى میان من و توست  لغزش‌هاى شاگرد را به او گوشزد کرد.

با آن که حضرت خضر(علیه السلام) در ابتدا با شاگرد خود شرط کرده بود که از او سؤالى نکند، ولى در پایان به او فرمود: به زودى تو را از تأویل آنچه نتوانستى بر آن صبر کنیم آگاه خواهم ساخت  و به تمام سؤالات موسى(علیه السلام) پاسخ داد.

۶- شیوه‌ى سخن گفتن زنان با نامحرمان

خداوند متعال، خطاب به زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چنین مى‌فرماید: ‌اى همسران پیامبر! شما مانند هیچ یک از زنان [دیگر ]نیستند، اگر تقوا پیشه کنید، پس به ناز سخن مگویید تا آن که در دلش بیمارى است، طمع ورزد و گفتارى شایسته گویید(۳۳)

از آیه‌ى شریفه استفاده مى‌شود که بر زنان لازم است در سخن گفتن با نامحرمان افزون بر رعایت آداب گفتار، دو نکته دیگر را نیز عملى سازند:

الف. از خضوع در گفتار به گونه‌اى که سخن ایشان اشاره به فروتنى، تسلیم و فرمانبردارى بدون قصد را داشته باشد مانند: نازک،  ظریف، با ناز و کرشمه و با نرمى سخن گفتن با نامحرمان بپرهیزید، تا مبادا دل آنان را دچار ریبه و پندارهاى شیطانى نموده و شهوتشان را برانگیزانید و در نتیجه مردانى که بیماردل هستند، به خاطر نداشتن و یا کمى ایمان به ایشان طمع ورزند.

ب. بر ایشان لازم است با  قول معروف و کلام شناخته شده با نامحرمان تکلّم نمایند، به گونه‌اى که سخن ایشان موجب آرامش و اطمینان شنونده شود، نه باعث اضطراب و تشویق خاطر او، سخنى زیبا و به دور از اشاره به فساد و ریبه، سخنى که شرع و عرف اسلامى آن را شایسته و پسندیده مى‌داند و آن کلام، موا فق با دین و اسلام است.

پى‌نوشت‌ها

۱) سوره نحل، آیه ۴۳؛

۲) مجله‌ى حوزه، دفتر تبلیغات اسلامى، شماره ۱۰۵ – ۱۰۶، ص ۹۴؛

۳) فرهنگ معین، دکتر محمد معین، ج ۳، ص ۳۳۳۲؛

۴) لغت نامه دهخدا، على اکبر دهخدا، ج ۱۱، ص ۱۶۲۹۷؛

۵) سوره بلد، آیه‌هاى ۸ و ۹؛

۶) سوره الرحمن، آیه‌هاى ۱ – ۴؛

۷) غرر الحکم، ج ۳، ص ۲۶۱؛

۸) همان، ج ۴، ص ۵۴۷؛

۹) نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه‌ى ۱۷۶، ص ۳۳۴؛

۱۰) غرر الحکم، ج ۳، ص ۲۶۱؛

۱۱) همان، ج ۴، ص ۶۰؛

۱۲) همان، ج ۴، ص ۵۴۷؛

۱۳) همان، ص ج ۱، ص ۱۳۴؛

۱۴) همان، ج ۵، ص ۱۹۹؛

۱۵) سوره نساء، آیه ۴۳؛

۱۶) سوره اعراف، آیه ۶۲؛

۱۷) سوره صف، آیه‌هاى ۲ و ۳؛

۱۸) سوره احزاب، آیه ۷۰؛

۱۹) المیزان، سید محمدحسین طباطبایى(ره)، ج ۱۶، ص ۳۴۷؛

۲۰) سوره طه، آیه ۴۴؛

۲۱) المیزان، سید محمدحسین طباطبایى(ره)، ج ۱۶، ص ۲۵۶؛

۲۲) سوره بقره، آیه ۸۳؛

۲۳) سوره اسراء، آیه ۵۳؛

۲۴) سوره لقمان، آیه ۱۹؛

۲۵) سوره مؤمنون، آیه ۳؛

۲۶) المیزان، سید محمد حسین طباطبایى(ره)، ج ۱۵، ص ۹؛

۲۷) سوره احزاب، آیه ۷۰؛

۲۸) سوره هود، آیه ۴۲؛ سوره صافات، آیه ۱۰۲؛ سوره یوسف، آیه ۵؛ سوره لقمان، آیات ۱۳ و ۱۶ و ۱۷؛

۲۹) صافى، فیض کاشانى، ج ۴، ص ۹۶؛ المیزان، محمدحسین طباطبایى(ره)، ج ۱۱، ص ۸۲؛

۳۰) سوره لقمان، آیه ۱۳؛

۳۱) سوره انعام، آیه ۱۵۲؛

۳۲) المیزان، ج ۷، ص ۳۳۹؛

۳۳) سوره احزاب، آیه ۳۲؛

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام؛ شماره ۲۶۶

وقت گذاشتن برای خانواده

مرحوم آیت الله بهجت(ره)، در ضمن وعده‌های غذا، با اهل خانه می‌نشست و صحبت می‌کرد و حرف‌هایشان را هم گوش می‌داد. حرف‌های بی‌ربط را هم گوش می‌داد؛ حتی حرف‌های تکراری را هم گوش می‌داد. خیلی کم پیش می‌آمد که سخنی مورد بی‌اعتنایی ایشان قرار گیرد؛ مثلاً اگر مطلب خیلی بی‌ربط بود، می‌گفت: «اوه! حالا ما این‌قدر وقت صرف کردیم، فکر کردیم چه مطلبی است! آخرش هیچ؟!».اگر کسی در منزل مریض می‌شد، آن‌قدر احوالش را می‌پرسید که ما عاصی می‌شدیم.

(منبع: ویژه‌نامه خبرگزاری تسنیم بمناسبت پنجمین سالگرد ارتحال مرحوم آیت الله بهجت(ره) ۹۳/۲/۲۶)

ادب باطنی شرط اجابت دعا

 آنچه اساس اجابت دعاست عبارت از توبه، ردّ مظالم و رو آوردن به خدا با اراده قوى است زیرا این مهم‏ترین سبب اجابت است، روایت شده که گفته است: در زمان موسى علیه السلام  قحطى سختى مردم را فرا گرفت. موسى علیه السلام به همراه بنى اسرائیل بیرون آمد و براى آنها طلب باران کرد؛ لیکن باران نبارید و سه بار این کار را تکرار کرد همچنان باران نیامد. خداوند به موسى علیه السلام وحى فرمود که من دعاى شما و آنهایى را که با تو هستند اجابت نمى ‏کنم، زیرا در میان شما سخن چینى است، موسى علیه السلام عرض کرد: پروردگارا او کیست تا وى را از میان جمع خود بیرون کنیم، خداوند وحى فرمود: اى موسى! من شما را از سخن‏چینى منع مى‏ کنم و خودم سخن‏چین باشم؟ موسى علیه السلام به بنى اسرائیل گفت: شما همگى از سخن‏چینى توبه کنید و آنها نیز توبه کردند و پس از آن خداوند باران براى آنها نازل فرمود.

سفیان گفته است: چنین شنیده ‏ام که بنى اسرائیل هفت سال دچار قحطى شدند و کار آنها به جایى رسید که مردار را از میان مزبله ‏ها به دست آورده مى‏خوردند و با گوشت کودکان خود سدّ رمق مى ‏کردند. و بر کوهها بالا مى‏ رفتند و زارى مى ‏کردند. خداوند به پیامبران آنها وحى فرمود: که اگر چندان به سوى من بیایید که قدمهای تان تا زانو کوفته و فرسوده گردد و دستهای تان به اطراف آسمان برسد و زبان تان از کثرت دعا کند گردد من دعاى هیچ دعا کننده ‏اى از شما را اجابت نمى‏ کنم، و به هیچ گریه کننده ‏اى از شما رحم نمى‏ ورزم تا آنگاه که مظالم را به اهل آن بازگردانید. آنها فرمانبردارى کردند و حقّ تعالى نیز در همان روز برایشان باران فرستاد.

مالک بن دینار گفته است: بنى اسرائیل را قحطى فرا رسید، و آنها بارها بیرون رفتند و طلب باران کردند. خداوند به پیامبر آنها وحى فرمود به آنان خبر دهد که شما با بدنهاى نجس به سوى او بیرون مى‏ روید و دستهایى را به سوى او بالا مى ‏برید که به خون بى ‏گناهان آلوده است، و شکمهای تان را از حرام پر کرده ‏اید هم اکنون خشم من بر شما شدّت یافته است و جز دورى از من بهره‏ اى ندارید.

ابو الصّدیق ناجى گفته است: سلیمان علیه السلام  با جمعى براى طلب باران بیرون آمد. مورچه ‏اى را دید که بر پشت افتاده و دست و پاها را به سوى آسمان بلند کرده و مى‏ گوید: پروردگارا ما آفریده ‏هایى از آفریدگان توایم و از روزى تو بى ‏نیاز نیستیم به سبب گناهان دیگران ما را نابود مگردان. سلیمان به همراهانش گفت: بازگردید که با دعاى دیگران سیرآب مى‏ شوید.

اوزاعى گفته است: مردم براى طلب باران بیرون آمدند. بلال بن سعید از میان آنها برخاست و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و سپس گفت: اى گروه حاضران آیا شما به کردار بد خویش اعتراف ندارید: گفتند: بلى، گفت: بار خدایا شنیده ‏ایم که تو فرموده ‏اى: «ما عَلَى الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ‏» و ما به اعمال بد خویش اعتراف مى ‏کنیم. آیا جز این است که آمرزش تو براى امثال ماست؟ خداوندا بر ما ببخشاى و رحمت خود را شامل حال ما گردان و ما را سیرآب فرما و دستها را به آسمان بلند کرد و دیگران نیز چنین کردند. در این هنگام باران شروع به باریدن کرد.

به مالک بن دینار گفته شد: براى ما دعا کن، پاسخ داد: شما از دیر آمدن باران نگرانید و من در انتظار سنگ نگرانم.

روایت شده است که عیسى بن مریم علیه السلام به صحرا رفت تا طلب باران کند، به جمعى که همراهش بودند گفت: هر کس گناهى را مرتکب شده بازگردد. همگى بازگشتند و با او جز یک مرد باقى نماند. عیسى علیه السلام رو به او کرد و گفت: آیا تو را هیچ گناهى نیست؛ پاسخ داد: به خدا سوگند هیچ چیزى نمى‏ دانم، جز این که یک روز نماز مى ‏گزاردم، زنى از برابر من گذشت با همین چشم خود به او نگریستم، چون او از آنجا ردّ شد انگشتم را در چشمم فروبردم و آن را بیرون کشیده به پشت سر آن زن انداختم. عیسى علیه السلام به او فرمود: دعا کن تا آمین بگوییم، او دعا کرد. ابرها در آسمان ظاهر شد و سپس باریدند و زمینها سیرآب شد.

یحیى بن غسّانى گفته است: در روزگار داود علیه السلام مردم دچار قحطى شدند. آنان سه تن از دانشمندان خود را برگزیدند و به بیابان رفتند تا به‏ وسیله آنها از خداوند طلب باران کنند. یکى از آنها گفت: بار خدایا! تو در تورات خود دستور داده‏ اى کسى را که‏ بر ما ستم کرده است ببخشیم. خداوندا ما بر نفس خود ستم کرده ‏ایم، پس ما را ببخش و دیگرى گفت: بار خدایا! تو در تورات خود فرموده‏ اى که ما بردگان مان را آزاد کنیم، خداوندا ما بردگان توایم ما را آزاد فرما. سوّمى گفت: بار الها تو در تورات خود تذکّر داده ‏اى که هرگاه گدایان بر در خانه ما ایستند آنها را نومید باز نگردانیم. خدایا ما گدایان و مسکینان توایم، بر در خانه‏ات ایستاده ‏ایم دعاى ما را ردّ مفرما، در همین هنگام باران بارید.

عطاء سلّمى گفته است: ما دچار خشکسالى شدیم، بیرون آمدیم تا از خداوند طلب باران کنیم. ناگهان در گورستان با سعدون دیوانه روبرو شدیم. او به من نگریست و گفت: اى عطاء امروز روز رستاخیز است یا آنچه در گورهاست برانگیخته شده ‏اند. پاسخ دادم: نه لیکن باران از ما بازداشته شده است و آمده ‏ایم تا از خداوند باران بخواهیم. گفت: اى عطاء با دلهاى زمینى بیرون آمده ‏اید یا با دلهاى آسمانى؟ گفتم: بلکه با دلهاى آسمانى گفت: اى عطاء هیهات! به تقلّب‏ گران بگو تقلّب نکنند چه ناقد و آن که سره را از ناسره جدا مى‏ کند بصیر و بیناست. سپس به سوى آسمان نگریست و گفت: اى خدا و اى مولاى من شهرهایت را به سبب گناهان بندگانت ویران مکن، به نامهاى مکنون و نعمتهاى تو همانهایى که موانع آنها را پوشیده داشته است سوگند که آبى گوارا بر ما ببار، آبى که بندگانت را به آن زنده کنى و شهرهایت را بدان سیرآب فرمایى، اى کسى که بر همه چیز توانایى. عطاء گفت: هنوز گفتارش به پایان نرسید که رعد و برق در آسمان ظاهر شد و باران مانند آبى که از دهانه مشک سرازیر شود باریدن گرفت. در این هنگام او برگشت و مى‏ گفت:

أفلح الزاهدون و العابدون‏ إذ لمولاهم اجاعوا البطونا[۱]
أسهروا الاعین العلیله حبّا فانقضى لیلهم و هم ساهرونا[۲]
شغلتهم عباده اللّه حتّى‏ قیل فی النّاس إنّ فیهم جنونا[۳]

ابن مبارک گفته است: در سالى که در مدینه قحطى سختى بود به آنجا وارد شدم. مردم براى طلب باران از شهر بیرون مى ‏رفتند و من هم با آنها همراه شدم. ناگهان غلام سیاهى را دیدم در حالى که دو پارچه کتان در بر کرده یکى را شلوار خود ساخته و دیگرى را بر دوش انداخته است آمد و در کنارم نشست و شنیدم مى‏ گفت: بار الها کثرت گناهان و کردار زشت بندگان چهره ‏ها را در پیشگاه تو کهنه و کریه ساخته است. خدایا باران آسمان را از ما بازداشته ‏اى تا بدین ‏وسیله ما را تنبیه و مجازات کنى، اى بردبار صاحب وقارى که بندگانت جز نیکى از تو انتظار ندارند، همین ساعت همین ساعت آنها را سیرآب گردان، پیوسته السّاعه السّاعه مى ‏گفت تا آسمان به ابر پوشیده شد و باران از هر سو باریدن گرفت. ابن مبارک گفته است: من نزد فضیل رفتم، او گفت تو را اندوهگین مى ‏بینم؟ پاسخ دادم: دیگرى بر ما سبقت گرفت و بى ‏ما دوستى او را یافت، و داستان را براى او گفتم. فضیل نعره ‏اى زد و بى‏ هوش بر زمین افتاد.

این مطالب در متون اهل سنت بیان شده که مایه عبرت همگان است. از طریق شیعه امامیه  از اهل بیت علیهم السلام روایت شده است: «از جمله مواعظى که خداوند به عیسى بن مریم علیه السلام فرمود این است: اى عیسى به ستمگران بنى اسرائیل بگو چهره‏ های تان را شسته و دلهای تان را چرکین و آلوده کرده ‏اید، آیا به من مغرور و یا بر من گستاخ شده ‏اید؟ براى مردم دنیا خود را خوشبو مى‏ کنید در حالى که درون شما در پیش من به منزله مردارى گندیده است. گویا شما گروهى مردگانید. اى عیسى به آنها بگو از کسبهاى حرام دست بازدارید، و در برابر دشنام ‏گویى ناشنوا باشید، و با دل به سوى من رو آورید، چه من خواهان صورت ظاهر شما نیستم، اى عیسى! به ستمگران بنى اسرائیل بگو در حالى که شما اموال حرام را در آغوش دارید و بتها را در خانه ‏های تان نگه مى‏ دارید مرا نخوانید زیرا من سوگند خورده ‏ام که هر کس از شما مرا بخواند اجابتش کنم و اجابت خود را نسبت به آنها لعنت براى آنان قرار دهم تا متفرّق و پراکنده شوند.»[۴]

از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده‏ اند که فرموده است: «به من وحى شد که اى برادر رسولان و اى برادر انذارکنندگان قوم خود را انذار و هشدار ده که داخل خانه ‏اى از خانه ‏هاى من، و وارد بر هیچ بنده ‏اى از بندگان من نشوند که بر ذمّه یکى از آنها مظلمه باشد، زیرا مادام که در پیشگاه من به نماز مى ‏ایستد او را لعن مى ‏کنم تا آنگاه که مظلمه را برگرداند در این هنگام (که مظلمه را رد کرده) من گوش اویم، همان گوشى که با آن مى ‏شنود، و چشم اویم، همان چشمى که با آن مى ‏بیند، و از جمله دوستان و برگزیدگان من مى ‏باشد و با پیامبران و صدّیقان و شهیدان در بهشت همسایه من خواهد بود.»[۵]

از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده که فرموده است: «خداوند به عیسى علیه السلام وحى فرمود که به بنى اسرائیل بگو: به خانه‏ اى از خانه ‏هاى من جز با چشمانى فروهشته و دلهایى پاک و دستهایى پاکیزه وارد نشوید؛ و آنان را آگاه کن که من دعاى هیچ یک از آنها و هیچ کس از آفریدگان را که نزد او مظلمه ‏اى باشد اجابت نمى‏کنم.»[۶]

در حدیث قدسى آمده است: «از تو دعا و از من اجابت است. و هیچ دعایى جز دعاى خورنده حرام از من محجوب نیست.» از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است: «کسى که مى ‏خواهد دعایش به اجابت برسد کسب و کار و طعام خود را پاکیزه بدارد»؛ و در پاسخ کسى که گفت: دوست دارم دعایم به اجابت برسد فرمود: «معاش خود را پاکیزه بدار و حرام به شکم خود وارد مکن.»[۷]

از امام صادق علیه السلام روایت است: «هر کس شاد مى ‏شود که دعایش به اجابت برسد باید طعام و کسب خود را حلال و پاکیزه کند.»[۸] و نیز فرموده است: «ترک یک لقمه حرام در نزد خداوند محبوب‏تر از دو هزار رکعت نماز مستحبّى است؛ و ترک یک ششم درهم حرام در پیشگاه خداوند برابر هفتاد حجّ مقبول است.»[۹]

از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرموده است: «اگر آن قدر نماز بگزارید که مانند میخ لاغر شوید، و روزه بگیرید تا مانند گوژپشتان شوید خداوند از شما نمى ‏پذیرد جز آن که داراى تقوایى بازدارنده باشید.»[۱۰] و نیز فرموده است: «عبادت با خوردن حرام مانند ساختمان کردن بر روى شنزار است؛» و گفته شده: «بر روى آب است.»[۱۱] و نیز: «با عمل نیک همان مقدار دعا کافى است که نمک براى طعام کافى است.»[۱۲] همه این احادیث را کتاب عدّه الدّاعى روایت کرده. [۱۳]

منبع: راه روشن؛ ترجمه المحجه البیضاء فى تهذیب الإحیاء، ج‏۲٫

[۱] . زاهدان و عابدان رستگار شدند زیرا به خاطر او شکمهایشان را خالى نگهداشتند.

[۲] . چشمان دردمند خود را به خاطر دوستى او بى‏خوابى دادند و شبهایشان را بیدار بسر بردند.

[۳] . عبادت الهى آنها را به خود مشغول کرد تا آنجا که در میان مردم گفته شد آنها را دیوانگى فرا گرفته است.

[۴] .عدّه الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۵] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۶] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۷] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۸] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۹] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۱۰] .عدّه الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۱۱] . عدّه الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۱۲] . عدّه الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۱۳]. فیض کاشانى، محمد بن شاه مرتضى، راه روشن: ترجمه کتاب المحجه البیضاء فی تهذیب الإحیاء، ج۲، ص ۴۱۲، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى – مشهد مقدس (ایران)، چاپ: ۱، ۱۳۷۲ ه.ش.

تربیت فرزند با ادب

یکی از مشکلات تربیتی جوامع حاضر، مشکل قصور یا عدم احترام کودکان نسبت به بزرگسالان است. متاسفانه این مشکل با پیشرفت جوامع و در فضای فرهنگی معاصر، شدیدتر نیز شده است.

با توجه به تاثیر این موضوع بر تعلیم و تربیت صحیح کودکان، ارائه راهکارهایی برای برون رفت از آن، ضروری است. برای رفع این مشکل باید در ابتدا به ریشه‌یابی این مشکل در خانواده پرداخت. چرا که خانواده اولین محیطی است که کودک بر پایه تقلید و اقتباس، به امر یادگیری و آموختن می پردازد. در مرحله بعدی مدرسه و مربیان مدارس، به عنوان تأثیرگذارترین دستگاه تربیتی، می توانند در برخوردهای خود احترام به دیگران را به کودکان آموزش دهد. در کنار خانواده و مربیان مدارس، رسانه های گروهی از جمله مطبوعات و بویژه رادیو و تلویزیون می توانند در ترویج فرهنگ احترام در بین قشرهای مختلف جامعه بویژه کودکان، تاثیر داشته باشند. تحقیق اخیر پس از مقدمه ای کوتاه تاثیر خانواده و والدین و مدرسه و مربیان مدرسه را در تقویت روحیه احترام کودکان نسبت به بزرگسالان، مورد بررسی قرار می دهد.

الف- تأثیر خانواده و والدین

کودک از هنگام تولد با اولین محیط اجتماعی یعنی خانواده رو به رو می شود. او در این زمان معیار مشخصی از ” بد ” و ” خوب ” ندارد او بتدریج با اعضای این جامعه کوچک و رفتارهایی که آنها دارند آشنا می شود. اگر کودک از همان ابتدا احساس کند که در این محیط اجتماعی کوچک احترام افراد محفوظ است، توهین و تحقیر در کار نیست بزرگ تر به کوچک تر و کوچک تر به بزرگ تر احترام می گذارد. کم کم علاوه بر این که اهمیت احترام گذاری را درک می کند، خود به خود انسانی محترم و با شخصیت نیز بار خواهد آمد. اگر والدین می خواهند که فرزندانشان به آنها توهین نکنند، خودشان نیز باید به فرزندانشان توهین نکنند.
والدین باید کودک را همان گونه که هست با معایب و محاسنش بپذیرند. در این مسیر والدین باید از بدو تولد با مهر و عاطفه با او رفتار کنند و رابطه ای مبتنی بر اعتماد و اطمینان و احترام با او برقرار سازند.

متاسفانه بسیاری از پدران و مادران توقع دارند فرزندشان کاملاً احترام آنان را نگه دارد، در حالی که خود هرگز به فکر احترام و شخصیت او نیستند، دائم او را سرزنش و تحقیر می کنند و در برابر دوست، همکار و همکلاسی اش، تحقیرش می کنند. غالب رفتارهای آدمی بر اساس یادگیری است و پایدارترین یادگیری ها، یادگیری مشاهده ای است. از این رو کودکان از زمانی که قادر می شوند با بیان ساده ترین عبارات با مادر و پدر و اطرافیان خود ارتباط برقرار کنند، به تدریج قابلیت فراگیری احترام را نیز می یابند. باید بدانیم آنچه به کودک می دهیم همان را پس می گیریم. بنابراین در دوره کودکی اساس یادگیری و آموختن کودکان بر پایه تقلید و اقتباس، استوار است. لذا کودکان در این دوران، همان حرکات پدران و مادران خود را تقلید و انجام می دهند و کم کم احترام گذاشتن به بزرگ ترها در آنان درونی می گردد و در دوران بلوغ این عادت پسندیده را رها نخواهند کرد. بنابراین والدین لازم است بیش از ان که ، اهمیت احترام به بزرگ ترها را متذکر شوند، در عمل بی احترامی کردن را به کودکان نیاموزند و آنها را به بی احترامی کردن وادار نسازند.

والدین باید کودک را همان گونه که هست، با معایب و محاسنش بپذیرند. در این مسیر والدین باید از بدو تولد با مهر و عاطفه با او رفتار کنند و رابطه ای مبتنی بر اعتماد و اطمینان و احترام با او برقرار سازند. هر کودکی باید احساس کند که به او ارزش و بها داده می شود و شخصیت او در خانه مورد احترام است تا بتواند به خودباوری رسیده و آن را حفظ نماید و استعدادها و توانمندی های خود را رشد دهد. در این فرآیند کودک با ساختن شخصیت خود، رابطه بهتری همراه با عزت و احترام، با والدین و دیگران خواهد داشت. احترام به دیدگاه ها و برداشت های کودک و احترام به سلیقه او و شرکت کودکان در امور خانواده و درک نمودن احساسات یکی از مبانی تقویت روحیه احترام به دیگران در کودکان است که در محیط خانواده، آن را می آموزند. در حضور دیگران هرگز کودک خود را مورد توبیخ قرار ندهید از به کار بردن الفاظ زشت جدا خودداری کنید . هم چنین باید توجه داشت که پدر و مادر همواره می بایست ضمن اغماض و مستور کردن خطاها و عیوب احتمالی همدیگر، با برقراری رابطه ای گرم و صمیمی و آرام بخش حق شناسی و تکریم و قدردانی، یکدیگر را به کودکان، بهتر و شایسته تر نشان دهند.

بدرفتاری و فریبکاری در بچه هایی که محصول امر و نهی و «بله» و «نه» های والدینشان هستند، تا حدی فزونی می گیرد که برای خود و دیگران، مشکلاتی ایجاد می کنند. اصولاً کودکان هر کس را که عمیقاً دوست داشته باشند، سعی می کنند با او بیشتر همانندسازی نمایند، و نهایت احترام، حرف شنوی و تمکین تمام عیاری از او داشته باشند. آن دسته از کودکان که غالب اوقات شاهد درگیری ها و تعارض های کلامی، فکری و رفتاری والدین خود هستند به لحاظ ضعف در اعتماد به نفس و از دست دادن احساس خود ارزشمندی، آمادگی روانی لازم را برای تکریم و سپاسگزاری از خود نشان نمی دهند. به طور کلی با تقویت روحیه تکریم والدین به یکدیگر است که فرزندان به زیبایی و از جان و دل می آموزند که چگونه از نیکی های دیگران، بخصوص پدر و مادر و معلم خویش، سپاسگزاری و تکریم و تمجید نمایند. البته گاهی اوقات لازم می آید که در خانه، یکی از والدین، مثلاً پدر به صورت کاملاً دوستانه و به زبان ساده و لحن خوشایند به کودک یادآوری کند که به خاطر لطف و محبتی که مادر به وی روا داشته و زحمتی که برایش کشیده، تشکر نماید و به وی احترام گذارد.
پسندیده است مربیان مدارس، بر اساس زمینه های فطری کودکان ارزش های ایمانی، اخلاقی و عملی کودکان را تقویت نموده و زمینه پرورش آنان را فراهم آورده و در عمل به آنان، احترام به دیگران را بیاموزند.

احترام را باید به دست آورد. کسب احترام، به چیزی فرای خوب و مهربان بودن صرف، نیاز دارد. یکی از عواملی که می تواند این اعتماد را پیوسته حفظ کند و مایه قوت شخصیت و ثبات کودک باشد، این است که در عهد و پیمان خود با کودکان وفادار باشند و هیچ گاه با فرزند خلف وعده نکنند و رفتارشان، خلاف گفتارشان نباشد. کودکان ما آن گونه می شوند که ما هستیم و برای درست تربیت کردن باید درست تربیت شده باشیم. کودکان زمانی یاد می گیرند به سایرین احترام بگذارند که افرادی که برایشان مهم هستند، الگویی از احترام گذاشتن باشند.

ب- تأثیر مدرسه و مربیان مدارس

مدرسه، مکانی است که در آموزش احترام به کودک، نقشی مهم ایفا نموده و در رشد و تکامل شخصیت کودک تأثیر انکارناپذیر دارد. تحقیقات نشان می دهد که شیوه برخورد و کلام مربی، در تقویت احترام کودکان نسبت به بزرگسالان تاثیر تعیین کننده ای دارد .لذا مدرسه نیز می تواند همانند خانواده در ایجاد صفت احترام به دیگران و با رفع صفت ناپسند عدم احترام به دیگران، کودکان را یاری داده و آنان را در جهت خلق و خوی پسندیده احترام به بزرگ ترها تربیت نماید باید بپذیریم که مسئولیت اولیای مدرسه به پرورش قوای عقلانی و آشنا ساختن دانش آموزان به ارزش های شناختی، اجتماعی و اخلاقی، خلاصه نمی شود بلکه اینان مسئول تغییر و اصلاح رفتارهای ناسازگار و سلامت روانی کودکان نیز هستند.

لذا عدم تحقیر کودکان و بر خورد همراه با احترام به شخصیت کودکان و رفتار نیکو و پسندیده، خود بخود کودکان را در مسیر رفع این عادت ناپسند قرار می دهد. مربیان باید توجه داشته باشند که یکی از موانع بزرگ ارتباط خوب سرزنش کردن دیگران است در این رابطه پسندیده است مربیان مدارس، بر اساس زمینه های فطری کودکان ارزش های ایمانی، اخلاقی و عملی کودکان را تقویت نموده و زمینه پرورش آنان را فراهم آورده و در عمل به آنان، احترام به دیگران را بیاموزند. و کودکان را همچون وزیر و مشاوری دانست که در کارها و امور، همراه اولیاء و مربیان خویش هستند.

دکتر مینو طباطبایی؛ ماهنامه کودک

تنظیم و تلخیص برای تبیان: کهتری

آداب و سبک زندگی اسلامی(۱)

معنای ادب

ادب را به ظرافت‌ها و زیبایی‌های یک عمل تعریف کرده‌اند؛ هیئت نیکویی که شایسته است فعل مطابق آن باشد.(۱) مانند آداب غذا خوردن و خوابیدن، آداب دعا و نماز خواندن، آداب معاشرت، آداب زیارت و آداب ازدواج. این خصلت‌های شایسته موجب حُسن یا کمال فعل می‌شوند.

البته این معنا از ادب تنها در افعال مشروع تحقق دارد؛ وقتی در باب آداب سخن می‌گوییم یعنی اصل عمل را توصیه می‌کنیم و یا دست‌کم روا می‌شماریم؛ بنابراین در اعمال شنیع یا ممنوع مانند میگساری، تجاوزگری، خیانت و دروغ، ادب معنا ندارد، همچنین روشن است که این معنا تنها در جایی است که یک عمل را بتوان به گونه‌های مختلفی ـ زشت و زیبا، کامل و ناقص ـ انجام داد.

زیبایی و شایستگی که در تعریف ادب قید شده، در جوامع مختلف، متفاوت است، به همین جهت آداب جوامع مختلف، متفاوت گشته به صورتی‌ که یک امر عادی در یک جامعه در میان جامعه دیگر شنیع و مذموم به شمار می‌رود؛ مثلاً در جامعه مسلمان هنگام دیدار، سلام به کار می‌رود؛‌ در حالی‌ که برخی از جوامع با برداشتن کلاه و برخی با قرار دادن دست در کنار سر دیدار را آغاز می‌کنند، یا آداب ملاقات با نامحرم در امت اسلامی با امم دیگر بسیار متفاوت است.

ممکن است کسانی از اخلاق (ملکات پایدار روحی) و آداب، برداشت واحدی داشته باشند؛ اما از آنچه گذشت روشن می‌شود که اخلاق، زیبایی جان و آداب، زیبایی فعل است یعنی اخلاق به صفات درونی و آداب به رفتارهای ظاهری اختصاص دارد. آداب معمولا قالب بروز اخلاق و ظرفی برای تحقق آن است.

به همین جهت تخلف از آداب نسبت به تخلف اخلاقی، در میان مردم زشتی کمتری دارد، به همین جهت اظهار جهل به حکم اخلاقی، پذیرفتنی نیست. اگر کسی دروغ بگوید و ادعا کند «من نمی‌دانستم که دروغ‌گویی بد است»، مردم سخن او را نمی‌پذیرند و عذر او را موجه نمی‌دانند؛ بر خلاف آداب که اظهار جهل در باره آن، از سوی مردم پذیرفتنی‌تر به شمار می‌رود.

همچنین مسائل اخلاقی در میان فرهنگ‌های گوناگون، ثابت و تغییرناپذیر است؛ اما بسیاری از آداب اجتماعی قابل تغییر و نسبی است.(۲)

به بیان دیگر، آداب تعین و تجسد خارجی اخلاق است و مصادیق متنوع جایگزین‌پذیر دارد، یعنی هرگز نباید از اخلاق صرف‌نظر کرد و همواره باید بدان ملتزم بود. اما از برخی آداب می‌توان به شرط جایگزینی دست برداشت.(۳) به این ترتیب گزاره‌های حاکی از رفتارهای ارزشیِ فرازمانی و فرامکانی، ناظر به اخلاق و گزاره‌های حاکی از رفتارهای ارزشی زمان‌مند و مکان‌مند، ناظر به آداب هستند.(۴)

آداب در جوامع و گروه‌های مختلف اشکال متفاوتی دارد. آداب می‌تواند مربوط به طبقه یا گروه خاصی باشد؛ مثل آداب ثروتمندان یا پزشکان در حالی‌که اخلاق فراگیر و عمومی است و به طبقه خاص یا صاحبان پیشه‌ای اختصاص ندارد.

مصادیق و انواع آداب

می‌توان آداب را به اعتبار خاستگاه‌های آن به آداب دینی و غیردینی تقسیم کرد، آداب دینی یا مستقیماً مستند به نصوص دینی هستند و یا اهل ایمان، آنها را بر اساس فهم خود از دین و با الهام از منابع دینی ابداع کرده و خود را مقید به مراعات آنها می‌دانند و آداب غیردینی، آدابی هستند که پیدایش و رواج آنها ریشه در ویژگی‌های منطقه‌ای، نژادی، تاریخی، صنفی، جنسی و امثال آن دارد. به عنوان مثال سعی در زودتر سلام کردن، جواب سلام را کامل‌تر ادا کردن، برگزاری جشن عبادت و نشستن در اولین جای خالی هنگام ورود مجلس از آداب دینی است.(۵)

همچنین آداب را می‌توان به فردی و اجتماعی تقسیم کرد. اگر در رعایت ادب، کسی جز فاعل آن حضور نداشته باشد ادب، کاملاً فردی است؛ مانند آداب نماز خواندن و خوابیدن، اما اگر رعایت ادب به شرط حضور دیگران باشد ادب اجتماعی است؛ مانند آداب معاشرت و ازدواج.

شیوه تغذیه، خودآرایی (نوع پوشاک و ظواهر)، بهداشت و سلامت، معاشرت (سلام، مصافحه، نشست و برخاست، گفتگو و…)، نمونه‌هایی از آداب هستند.

اهمیت آداب و آثار اجتماعی آن

آداب اسلامی، نماد ظاهری اسلام است. مسلمان بودن، با هر رفتاری قابل جمع نیست؛ یعنی وقتی به ارزش‌های اسلامی سر تسلیم فرود می‌آوریم، هر گونه رفتار یا ظاهری را نمی‌توانیم برای خود انتخاب کنیم، آداب اسلامی آن گونه ظاهری است که با اعتقادات و ارزش‌های اسلامی سازگار است و بروز خارجی توحید، تسلیم در برابر خدا و بندگی او است.

می‌توان به وجهه اجتماعی آن هم نظر دوخت، وقتی یک امت به آداب خاصی ملتزم باشد ساخت اجتماعی متناسب با اعتقادات و ارزش‌های خود را نیز پدید می‌آورد. مثلاً در جامعه‌ای که ارزش‌های اسلامی نهادینه شده و بندگی پروردگار فراگیر گشته تبلیغ کالاهایی که حرص و دنیاطلبی را بیفزاید، ناهنجار دیده می‌شود و مجالی نمی‌یابد.

چگونگی رفتار ظاهری ما، نمادی است از نوع تفکر و علاقه ما، این جلوه‌های ظاهری که از ما سر می‌زند، به نوعی ما را به دیگران ـ و حتی به خود ـ معرفی می‌کند. احوال درونی ما را آشکار می‌سازد و باور و پسند ما را می‌نمایاند؛ مثلا پیراهن مشکی شیعیان در ایام عزای اهل بیت(علیهم السلام)، عشق و علاقه عمومی آنها را به خاندان پیامبر و اعتقاد آنها را به این فرهنگ بیان می‏‌کند.

از این رو این احوال ظاهری اگر میان کسانی مشترک باشد نشان از همفکری و قرابت آنان دارد و اگر در ظواهر افراد و نوع زندگی آنان تفاوتی باشد، می‌توان حدس زد که در نگاه و ارزش‌های آنان نیز احتمالاً تفاوتی وجود دارد.

لباس هر انسان، پرچم کشور وجود اوست، پرچمی است که او بر سر در خانه وجود خود نصب کرده ‏است و با آن اعلام می‏‌کند که از کدام فرهنگ تبعیت می‏‌کند. همچنان که هر ملتی با وفاداری و احترام به پرچم خود، اعتقاد خود را به هویت ملی و سیاسی خود ابراز می‏‌کند، هر انسان نیز مادام که به یک سلسله ارزش‏ها و بینش‏‌ها معتقد و دلبسته باشد، لباس متناسب با آن ارزش‏ها و بینش‏‌ها را از تن به در نخواهد کرد.(۶)

بر این اساس، تغییری که در تیپ ظاهری انسان‏ها رخ می‏‌دهد، نشان از طوفانی درونی دارد که بر زوایای افکار و امیال آنان اثر گذاشته ‏است. لباس انسان در نگاه نخست، شأنی از ظواهر اوست و جلوه بیرونی شخصیت او به شمار می‌‏رود، اما در نگاه دقیق پیوندی ناگسستنی با باطن او دارد و پرده‌‏ای از واقعیات درون او را آشکار می‌سازد…

لباس نه تنها تحت تأثیر فرهنگ جامعه است که معرف شخصیت تک‏ تک افراد نیز هست و البته میان شخصیت افراد و فرهنگ عمومی جامعه نیز ارتباطی قوی وجود دارد. در جامعه‌‏ای که ارزش‏های والای معنوی و انسانی، بی‏‌اعتبار باشد و عالم درون انسان، حیثیت و معنایی مستقل از نمایش‏‌ها و جلوه‏‌های بیرونی نداشته باشد، قهراً شخصیت انسان به کلی بر پایه توجه دیگران و اظهارنظر آنان درباره وی، شکل می‏‌گیرد و پیداست که افراد در چنین جامعه‌‏ای سعی می‏‌کنند با هر وسیله و از جمله با لباسی که به تن می‏‌کنند، برای خود نوعی تشخص و تعین ایجاد کنند. مد و تغییرات بی‏‌شمار و بی‏‌دلیلی که مرتباً در لباس رخ می‏‌دهد، چنین زمینه‏‌ای در ضمیر و روان افراد دارد.(۷)

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱- [علامه] طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان، قم: دفتر انتشارات اسلامی، ۱۴۱۷ج ۶، ص ۲۵۶؛

۲- علی مصباح و دیگران، روانشناسی رشد با نگرش به منابع اسلامی، تهران: دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، سمت، ۱۳۷۴،‌ ص ۱۱۱۱؛

۳- این تفاوت نظیر تفاوت میان اصول و روش‌ها است. اصول و روش‌ها هردو از مقوله بایدها هستند. اما اصول را همواره باید پاس داشت در حالی‌که روش‌ها ضمن این که همه درست‌اند قابلیت جایگزینی دارند؛ یعنی می‌توان از یکی با دیگری دست برداشت.

۴-مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان، تهران: صدرا، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۲۸۱ ؛ فتحعلی‌خانی، محمد، آموزه‌های بنیادین علم اخلاق، قم: مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۷۹، ج ۱، ص ۴۰؛

۵- علی‌زاده، مهدی و دیگران، اخلاق اسلامی؛ مبانی و مفاهیم، قم: دفتر نشر معارف، ۱۳۸۹، ص ۲۱۴؛

۶- حداد عادل، غلامعلی؛ فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی، تهران: سروش، ۱۳۵۹، ص ۴۰؛

۷- همان، ص ۴۳ تا ۴۵؛

آداب و سبک زندگی اسلامی(۲)

چرایی رعایت آداب در شکل ظاهری پوشش

آداب اسلامی، نماد ظاهری اسلام است. هر نمادی علاوه بر این که معنای خود را می‌‏نمایاند، درجه حضور و حیات آن معنی را در جامعه بیان می‏‌کند، التزام مسلمانان به احکام و آداب شرعی، اعلام حضور و حیات اسلام در جامعه و نیز توسعه‌دهنده فکر و ایده و فرهنگ اسلامی خصوصاً برای نسل‌‏های آینده است، نماز یک مسلمان و همه آداب و جلوه‌های ظاهری رفتار او یادآور فرهنگ اسلامی و تبلیغ غیر مستقیم اندیشه توحیدی است.

روش غرب برای ترویج سبک زندگی خود در جهان

بنابراین نباید التزام به آداب را به ظاهرگرایی یا جزئی‌نگری متهم ساخت، بلکه نظر به آثار تربیتی و فرهنگی فراوان این جلوه‌های رفتاری باید پای‌بندی به آن را بیشتر ساخت، دنیای غرب نیز با توجه به اهمیت فراوان آداب و به منظور انتشار فرهنگ و اندیشه خود دو تلاش موازی انجام می‏‌دهد:

نخست این که آداب و سبک رفتاری جامعه خود را با عنوان جهانی‌سازی در سراسر جهان توزیع می‏‌کند، زبان، خط، لباس، آرایش ظاهری، معماری، رفتارهای اجتماعی، خوراکی‌‏ها، نوشیدنی‏‌ها و همه مظاهر فرهنگ خود را بین‏‌المللی ساخته و در صدد است تا فرهنگ و باور و سلیقه خود را برتر اعلام کند و حیات و حضور دائم خود را به رخ همگان بکشد.

پایه‌ای که سبک زندگی دنیای مدرن را تشکیل می‌دهد

سبک زندگی دنیای مدرن، بیشتر نتیجه فرهنگ اومانیستی و حاصل سیستم عامل لیبرالیسم است و در آن ارتباط انسان با خدا و عالم معنا قطع شده است، به واقع این سبک زندگی، یک دین زمینی است که بر پایه نفسانیات انسان بنا نهاده شده است. نظم نوین جهانی نیز واحد بودن این روش زندگی را برای تمامی افراد جامعه در تمامی‌ زمینه‌ها توصیه می‌کند.

دوم این که آداب و نمادهای فرهنگ اصیل ما را تضعیف یا تحریف می‏‌کند، مثلاً عکس سگ و خوک و خوانندگان و هنرپیشگان غربی روی پیراهن جوانان ما تبلیغ می‏‌شود، در مقابل، پوشیدن چادر مشکی یا به دست کردن انگشتر عقیق مورد تمسخر قرار می‌‏گیرد.

انباشته‌‏ای از مو که ما را مشابه گروه‏‌های بی‌هویت غربی می‏‌گرداند، توصیه می‌شود، ولی اندکی ریش که نشان تشبّه ما به شهدا و پاکان و ادب مورد توصیه دین برای مردان مسلمان است، بر اساس قواعد بهداشتی، زیان‏بخش تلقی می‏‌شود! کودکان ما نیز هر روز در معرض داستان‏ها و فیلم‏‌هایی که آداب زندگی غرب را می‏‌آموزانند و لطیفه‏‌ها و بازی‌‏هایی که نمادهای فرهنگ بومی را تحقیر می‌‏کند، قرار می‌‏گیرند.(۱)

اقدام مخرب فرهنگی انگلیس برای قداست‌زدایی از سادات

در میان برنامه‏‌های استعماری انگلیس برای گسترش نقاط ضعف و نابودی عوامل نیروبخش مسلمانان به این مطلب تصریح و تاکید شده ‏است، به این دستورالعمل توجه کنید:

در مورد علاقه و احترامی که شیعه برای خاندان رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) قائلند، باید با القاء تردیدهایی در انتساب آنان به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این دل‌بستگی از میان برود، در راه حصول این مقصود، باید عده‏‌ای را اجیر کنیم که با عمامه سیاه یا سبز در انظار ظاهر شوند و خود را به دروغ، اولاد رسول معرفی کنند، به این ترتیب مردمی که آنان را می‏‌شناسند، تدریجاً در هویت سادات حقیقی هم شک می‏‌کنند و به اولاد رسول، سوء ظن می‏‌یابند، موضوع دیگر، برداشتن عمامه از سر علمای دین و سادات حقیقی است تا هم وابستگی به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از میان برود و هم احترام علما در میان مردم.(۲)

نمونه‌هایی از مبارزه ادیان مختلف در مواجهه با تهاجم فرهنگی

با توجه به اهمیت آداب و نمادها و توانایی فراوان آن در انتقال فرهنگ، تلاش برای اظهار آداب و ابراز شعایر، بزرگ‌داشت آن‌ها، محافظت از آنها ضروری است.

از طرف دیگر، وظیفه موضع‏گیری در مقابل سنت‏‌های باطل و اندیشه‌‏های نادرست مقتضی از بین بردن، تحقیر یا تحریف نشانه‌‏های آن است، توصیه به از بین بردن هیاکل عبادت مثل بت و صلیب، اقدام حضرت موسی(علیه السلام) در به آتش کشیدن گوساله سامری و به دریا ریختن خاکستر آن(۳) و سوزاندن مسجد ضرار توسط پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، نمونه‏‌هایی از این موارد است.

استفاده از آداب و نمادهایی که متعلق به فرهنگ باطل است، تبلیغ و تقویت آن فرهنگ و اعلام حیات و حضور آن در جامعه است، ما با این استفاده از این آداب عضویت خود را در آن اندیشه و وفاداری خود را نسبت به آن اعلام می‌‏کنیم و سیاهی لشکر آن محسوب می‏‌شویم(۴)، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به امت خود سفارش می‏‌فرمودند: «و لا تشبّهوا بالیهود»؛ ظاهر خود را مانند قوم یهود مگردانید.

ماحصل تأدب به آداب

از ثمرات مهم تأدب به آداب، رشد ارزش‌های انسانی است، به طور کلی تأدب به آداب اجتماعی باعث ایجاد روابط پایدارتر، عمیق‌تر، صمیمی‌تر، شیرین‌تر و مؤثرتر میان افراد جامعه می‌شود، یکسان بودن رویه‌ها در جامعه، انس و تفاهم بیشتری میان افراد پدید می‌آورد، مثلاً سلام سرآغاز الفت و محبت است، اگر این ادب را از میان برداریم زمینه بسیاری از پیوندهای اجتماعی برداشته خواهد شد.

نیز کار بررسی هر عمل پیش از اقدام و انجام آن، مسیری دشوار و راهی طولانی است، آداب، استانداردهای تحفظ بر اخلاق را به صورت عمومی عرضه کرده و این بررسی را بسیار سهل می‌کند.

تأدب به هر یک از آداب، انسان را در نظر دیگران، زیبا و آراسته می‌کند؛ گویی انسان با تأدب به هر ادبی، لباسی جدید بر تن می‌کند؛ امیر مؤمنان علی(علیه السلام) می‌فرماید: «الآداب حلل مجدده»؛(۵) آداب، زیورهاى نوین- جان و تن- است.

به این ترتیب تأدب به آداب، دیگران را جذب می‌کند و بستر خوبی برای الگوسازی عملی، امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح جامعه فراهم می‌سازد.

انسان از راه تأدب به آداب پسندیده، قدر و قیمتی بالاتر پیدا می‌کند و مورد احترام قرار می‌گیرد؛ همین امر باعث می‌شود که در معرض مسئولیت‌های بزرگ‌تری قرار گیرد. در حالی‌ که به قول امام علی(علیه السلام): انسان خالی از ادب و بازیگوش، به ریاست نمی‌رسد؛ «لایرأس من خلا عن الادب و صبا الی اللعب»(۶)

پی‌نوشت‌ها

۱- مثلاً در بازی «سیمز» بازیکن شکل ظاهری، پوشش، جنسیت، آرایش ظاهری، زیورآلات، غذای مورد علاقه و مکان سکونت شخصیت مجازی خود را انتخاب می‌کند، در این بازی که از تولد تا مرگ را فرا می‌گیرد فرصت‌هایی برای کسب درآمد و راهکارهای متنوعی برای هزینه درآمدها، سلامت و تفریح، خانه و خانواده و … وجود دارد، سازندگان بازی برای فراگیرتر شدن آن، از به کار بردن محتواهای آسیب‌رسانی که رده سنی بازی را بالا می‌برد، پرهیز کرده‌اند تا همه سنین بتوانند آن را بازی کنند، مثلاً استفاده از مواد مخدر، به کار بردن الفاظ رکیک، مصرف مشروبات الکلی، خشونت، قمار بازی و نمایش صریح روابط جنسی وجود ندارد.

این بازی شبیه‌سازی زندگی خوب و شیرین است و همه چیز در آن بر وفق مراد می‌گذرد، هیچ‌گونه ازدحام، درگیری، آلودگی و سروصدایی ملاحظه نمی‌شود، حضور پلیس کمرنگ و غیر مؤثر است، از بیماری همچنین از مشاغل سخت یا از طبقه ضعیف و اقشار کارگر، خبری نیست و یک زندگی ایده‌آل و شاد طراحی شده است، در واقع ایده سازندگان این بازی این است که بازیکن شیفته زندگی در محیطی رؤیایی شود، این بازی نمایش زندگی مرفه در نظام سرمایه‌داری است.

تمامی خانه‌ها ویلایی است، تفریحات موجود متعلق به اقشار پر درآمد است، شخصیت مجازی بازی، با خریدن کالای گران خوشحال می‌شود و امتیاز مثبت بیشتری می‌گیرد، امکانات رفاهی شهر، نوع غذاهای موجود و لوازم منزل حاکی از زرق و برق فراوان در این بازی است و خلاصه آن که مصرف‌زدگی و تجمل‌گرایی موجود در آن مروج زندگی در جامعه مبتنی بر نظام سرمایه‌داری است.

موضوع دیگری که به طور نامحسوس و مغرضانه در بازی نهاده شده، مشروعیت همجنس‌گرایی است، دو همجنس علاوه بر این که می‌توانند با هم ارتباط داشته و هم‌خانه شوند، قادرند به طور رسمی با هم ازدواج کرده و حلقه به دست کنند.

اکثر نیازهایی که در این بازی برای یک انسان تصویر شده، مربوط به سطح نخست نیازهای انسانی است، سطحی که تقریباً میان انسان و حیوان مشترک است، از این موضوع می‌شود فهمید که بازی سیمز زندگی را در برآوردن چه نیازهایی تعریف می‌کند: «نیاز به رفع گرسنگی، نیاز به استراحت، نیاز به سرگرمی و لذت، نیاز به مسائل بهداشتی و اجابت مزاج و در آخر هم نیاز اجتماعی که بیشتر در بازی شکلی صوری به خود می‌گیرد».

در سیمز، «دین» به ظاهر لحاظ نشده و حضور ندارد و شاهد هیچ نوع عبادتگاه یا انجام عبادت و دعا نیستیم، بلکه موضوعاتی که دین به آن اهتمام دارد همچون مرگ، روح و زندگی پس از مرگ در بازی به شوخی گرفته شده‌اند، به عنوان مثال شخصیت مجازی می‌تواند به صورت روح، سهل‌تر از قبل به زندگی خود ادامه دهد و یا فرشته مرگ می‌تواند در شرایطی خاص با شخصیت مجازی ارتباط داشته و پدر شود.

برای درک سوگیری طراحی زندگی در سیمز می‌توان به عناصر دیگری نیز اشاره کرد: مثلاً در بازی محدودیتی برای پیتزا خوردن نیست؛ بلکه خوردن هر بار پیتزا، امتیاز مثبتی را به بازیکن می‌دهد که در صورت خوردن سایر غذاها این امکان برای بازیکن به وجود نمی‌آید! سیمز بر خلاف ادعای سازندگان، در لایههای پنهان خود به ترویج سبک زندگی «کاپیتالیستی» می‌پردازد. (سید محمد ‌علی سید‌حسینی، آسیب‌شناسی بازی‌های رایانه‌ای، با اندکی تلخیص http://borhan.ir/NSite/FullStory/News/?Id=3234)

۲- هامفری، خاطرات همفر (جاسوس انگلیس در ممالک اسلامی)، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۲، صفحه ۸۵؛

۳- لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا (طه: ۹۷)

۴- ر.ک: عالم‌زاده نوری، محمد؛ لباس روحانیت؛ چراها و بایدها، قم: انتشارات مؤسسه امام خمینی، ۱۳۸۷، صفحات ۹ تا ۲۰

۵- نهج البلاغه، حکمت ۵؛

۶- آمدی، عبدالواحد، تصنیف غرر الحکم، قم: دفتر تبلیغات، ۱۳۶۶ ، حکمت ۵۰۹۶؛

آداب و سبک زندگی اسلامی(۳)

آداب و فقه

مباحث فقهی ـ آدابی، عهده‌دار تنظیم ظاهر زندگی و لایه بیرونی زندگی فرد است، صورت‌بندی لایه ظاهر زندگی بر اساس مبانی و اصول معنوی اسلام سبک زندگی اسلامی را پدید می‌آورد، الگوی زندگی دینی چهره عینی، تفصیلی و جامع دستورات دینی است که این چهره معمولاً رغبت بیشتری بر می‌انگیزد و با پذیرش بیشتری در جامعه مواجه می‌شود، از این رو در تبلیغ دین نیز می‌توان از این رویکرد استفاده کرد.

آداب اسلامی در علم فقه و علم اخلاق منعکس شده است، علم فقه علاوه بر بیان واجبات و محرمات،‌ بیان مستحبات و مکروهات را نیز بر عهده دارد و به آداب هم پرداخته است، اخلاق نیز بسیاری از آداب را در خود دارد، البته انتظار می‌رود آداب به تناسب گسترش زندگی ما در این زمان، توسعه یابد و کلیات اخلاقی به صورت دستورالعمل‌های کاربردی درآید و به چگونگی تجسد خارجی آنان خصوصا در عصر جدید تصریح شود، مثلا چگونگی تحقق خارجی زهد، سخاوت، احسان، مردانگی و شفقت را در دنیای جدید باید معلوم کرد.

موانع تأدب و عوامل ادب‌گریزی؛ چرا در اسلام حجم وسیعی به آداب مربوط می‌شود

مراعات آداب، با وجود فواید فراوانش با موانعی هم روبرو است:

کسانی به جهت عدم توجه به آثار مهم پایبندی به آداب از التزام به آن طفره می‌روند، این ادب‌گریزی به جهت پرهیز از صورت‌های کلیشه‌ای و حاصل کهنه پنداشتن یا دست و پا گیر شمردن این قبیل تقیدات است، گمان می‌شود که این التزام با آزادی عمل و خلاقیت انسان منافات دارد و ثمره‌ای جز زندگی کردن در حصار سلیقه دیگران و دست برداشتن از پسند و ذائقه خویش ندارد.

اما باید دانست که تقید به آداب، نازله اخلاق و جلوه ظاهری یا صورت بیرونی آن است و به جهت تأثیر و تأثر متقابل میان ظاهر و باطن، امتداد طبیعی اخلاق به شمار می‌رود، شاید به همین خاطر است که در نظام ارزشی اسلام حجم وسیعی از آموزه‌ها به آداب مربوط است. از طریق تقید به آداب و قالب‌بندی رفتار مسیر تربیت بسیار کوتاه و هموار می‌شود، نقش ادب در تربیت چنان است که از تربیت به تأدیب نام برده شده است.

غیر منطقی بودن برخی از آداب در برخی جوامع و نیازمندی آن به اصلاح نیز، مانع دیگری در التزام به آداب است، این مانع به ویژگی حق‌جویی انسان باز‌ می‌گردد که تا صحت و استحکام مطلبی برایش اثبات نشود، به آن تن نمی‌دهد، این مخالفت نه تنها مذموم نیست که پسندیده هم هست.

یکی دیگر از این موانع، عدم آشنایی با آداب و کم و کیف آن‌ها است. شناخت آدابِ عمل، شرط لازم و مقدمه التزام به آن است. عدم درک درست از معنا و کارکردهای مثبت آداب نیز به این موضوع ملحق می‌شود.

همچنین یکی از موانع تأدب، بی‌حوصلگی و راحت‌طلبی است؛ انسان تمایل ندارد به محدودیت‌هایی که مراعات آداب برای او ایجاد می‌کند تن دهد، دل‌بستگی و اشتغال به مشتهیات بیهوده و بازدارنده نیز در همین راستا قرار می‌گیرد.

تعریف سبک زندگی؛ رابطه سبک زندگی با آداب

سبک زندگی(۱) نظام‌واره و سیستم خاص زندگی است که به یک فرد (یا خانواده یا جامعه)‌ با هویت خاص اختصاص دارد، این نظام‌واره هندسه کلی رفتار بیرونی و جوارحی است و افراد (یا خانواده‌ها و جوامع)‌ را از هم متمایز می‌سازد.

سبک زندگی را می‌توان مجموعه‌ای کم و بیش جامع و منسجم از عملکردهای روزمره یک فرد دانست که نه فقط نیازهای جاری او را برآورده می‌سازد، بلکه روایت خاصی را که وی برای هویت شخصی خویش بر می‌گزیند، در برابر دیگران مجسّم می‌سازد.

سبک زندگی کاملاً قابل مشاهده یا قابل استنتاج از مشاهده است، اگر بخواهیم رابطه سبک زندگی را با آداب بیان کنیم، باید بگوییم هیئت ترکیبی آداب، یعنی رفتارهای ساده و جلوه‌های ظاهری ما وقتی به صورت یکپارچه در نظر گرفته می‌شود، سبک زندگی ما را رقم می‌زند.

مصرف ما، معاشرت ما، لباس پوشیدن ما، حرف زدن ما، تفریح ما، دکوراسیون منزل ما و… در یک بسته کامل سبک زندگی ما است، این جلوه‌های رفتاری بروز خارجی شخصیت ما در محیط زندگی و نشانی از عقاید، باورها، ارزش‌ها و علاقه‌های ما است و ترکیب آن‌ها ترکیب شخصیت ما را نشان می‌دهد.

سبک زندگی شامل نظام ارتباطی، ‌نظام معیشتی، تفریح و شیوه‌های گذران اوقات فراغت، الگوی خرید و مصرف،‌ توجه به مد، جلوه‌های عینی شأن و منزلت، استفاده از محصولات تکنولوژیک، نحوه استفاده از صنایع فرهنگی، نقاط تمرکز علاقه‌مندی در فرهنگ مانند دین، خانواده، میهن، هنر و ورزش،… می‌شود.(۲)

معنای سبک زندگی مدرن

فهرست رفتارها، نوع چینش آن‌ها، نحوه تخصیص وقت، ضریب‌ها و تاکیدها و… از جمله متغیرهایی هستند که در شکل‌گیری سبک زندگی دخیل‌اند؛ مثلاً سبک زندگی ثروتمندان و اشراف؛ سبک زندگی نظامی‌ها و کشاورزها، سبک زندگی آمریکایی، چینی، ایرانی، سبک زندگی متدینان یا حزب اللهی‌ها از لحاظ این متغیرها متفاوت است. (۳)

سبک زندگی شکل مدرن گروه‌بندی‌های اجتماعی و منبع هویت انسان است و مانند طبقه یا قومیت به انسان معنی یا حس هویت می‌دهد. مثلا برای فرد مهم است که مانند فلان شخصیت زندگی کند، دیوار خانه‌اش را فلان رنگ کند، یا نوع خاصی تفریح داشته باشد.

ویژگی‌های سبک زندگی؛ سبک زندگی چگونه حاصل می‌شود! در چه زمانی انسان بدون سبک زندگی است

برای دریافت بهتر مفهوم سبک زندگی، ویژگی‌های آن را بر می‌شماریم:

نخست: سبک زندگی، ترکیبی از صورت (سبک) و معنا (زندگی) است، رفتاری برآمده از باورها و پسندها و مبتنی بر دیدگاهی مصرح و آگاهانه یا غیر مصرح و نیمه خودآگاه در فلسفه حیات است، اینکه شخص زندگی خاصی را آرزو می‌کند یا زندگی خاصی را به مسخره می‌گیرد و شدیداً نقد می‌کند، می‌گوید «زندگی یعنی این!»، «خوش به حال فلانی!» نشان دهنده نظام ارزشی او است و در انتخاب سبک زندگی بسیار تأثیرگذار است. سبک زندگی را نمی‌توان از باورها و ارزش‌ها بریده دانست، ظواهر زندگی حاصل آن باورها و پسندها است.

دوم: مجموعه عناصر زندگی وقتی به سبک زندگی تبدیل می‌شوند که به نصاب انسجام و همبستگی رسیده و هم‌خوانی و تناسب داشته باشند، ملغمه‌ای از چندین نوع منطق و مدل، سبک زندگی نیست. مثلا نظام ارتباطی باید با نظام معیشتی، نظام اعتقادی، نظام فرهنگی و نظام مصرف تناسب داشته باشد، این تناسب باید مقداری پایدار بماند، انسجام موقتی که تحت تأثیر جوّ اجتماعی به سرعت از بین رود، سبک زندگی را پدید نمی‌آورد، مثلاً نوجوانی که هنوز شاکله‌ هویت فکری، فرهنگی، اجتماعی‌اش شکل نگرفته و رفتارهای متنوعی دارد، دارای سبک زندگی نشده است.

سوم: در پدید آمدن سبک زندگی اکثر عناصر، اختیاری است. اگر فردی در یک اردوگاه کار اجباری یا در اسارت و تحت فشار بیرونی، به زیستی تن دهد، سبک زندگی ندارد. سبک زندگی باید انتخاب شود و شخص فعالانه در تعریف و چینش و معماری آن بر اساس نظام اعتقادی و ارزش‌هایش مشارکت داشته باشد. البته رسانه‌ها دائما تصویرهای جدید سبک زندگی را منتشر می‌کنند و ذهن‌ها و دل‌ها را برای انتخاب آن برمی‌انگیزند.

در بیشتر مواقع شماری از افراد در یک نوع سبک زندگی مشترک می‌شوند، گروه‌های اجتماعی معمولاً یک نوع سبک زندگی دارند.

چهارم: سبک زندگی قابل ایجاد و قابل تغییر است؛ زیرا نوعی انتخاب شخصی و آیین فردی است. نوعی طراحی است که می‌توان آن را نقد کرد و می‌توان آن را در انداخت، گرچه شرایط اجتماعی ممکن است تغییر و تحول در سبک زندگی را بسیار دشوار گرداند.

پنجم: جز در دوران کودکی که هنوز شخصیتی شکل نگرفته است، انسان بدون آداب یا سبک زندگی تصور ندارد، در حقیقت هیچ کس بی‌ادب نیست؛ همان گونه که بی‌تربیت، بی‌فرهنگ و بی‌شخصیت نیست؛ زیرا انسان اگر تحت تأدیب صحیح قرار نگیرد بی‌ادب نمی‌شود؛ بدادب، بد‌تربیت و بدشخصیت می‌شود.

ما اگر در زندگی تعینی را با اراده و اختیار خود انتخاب نکنیم، ناخودآگاه در قالب‌های تعین یافته محیط قرار می‌گیریم، بنابراین چه خوب است که آگاهانه و از سر اختیار صورت زندگی خود را تعیین کنیم و اجازه ندهیم شرایط محیطی رنگ شخصیت ما را عوض کند.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱- Life Style، این اصطلاح که برای توصیف شرایط زندگی انسان استفاده می‌شود، ابتدا در حوزه علوم اجتماعی توسط وبلن ۱۸۵۷ – ۱۹۲۹ زیمل ۱۸۵۸ – ۱۹۱۸ و وبر ۱۸۶۴-۱۹۲۰ خلق شده و بسط یافت، آلفرد آدلر ۱۸۷۵ – ۱۹۳۷ این مفهوم را در فضای روانشناسی خلق کرد.

۲-دین و سبک زندگی، محمد سعید مهدوی کنی، تهران: دانشگاه امام صادق، ۱۳۸۷٫ صفحات ۴۶ – ۷۸٫

۳-برخی گفته‌اند؛ الگوی مصرف قابل مشاهده‌ترین و بهترین شاخص سبک زندگی است و قادر است بیشترین ارتباط را میان افراد و موقعیت اجتماعی وی برقرار سازد و از این منظر اهمیت تحلیلی بیشتری دارد (ر.ک: بنت، اندی، فرهنگ و زندگی روزمره. ترجمه: لیلا جوافشانی – حسن چاوشیان، تهران، نشر اختران، چاپ اول، ۱۳۸۶، صفحه۹۷)، اما باید دانست تحلیل سبک زندگی به بررسی الگوهای مصرف مادی یا فرهنگی محدود نمی‌شود، زندگی عناصری بیش از مصرف را نیز در بردارد، گرچه مصرف، قابل مشاهده‌ترین و ملموس‌ترین رفتار انسان جدید است.

چهل حدیث گهربار از امام هادی علیه السلام

۱- اهمیت تقوا

قالَ الإمامُ أبوالحسن علىّ النقی الهادی (علیه السلام) :

مَنِ اتَّقىَ اللهَ یُتَّقى، وَمَنْ أطاعَ اللّهَ یُطاعُ، وَ مَنْ أطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقینَ، وَمَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقینَ.(۱)

حضرت امام هادی (علیه السلام) فرمود: کسى که تقوى الهى را رعایت نماید و مطیع احکام و مقرّرات الهى باشد، دیگران مطیع او مى شوند و هر شخصى که اطاعت از خالق نماید، باکى از دشمنى و عداوت انسان ها نخواهد داشت؛ و چنانچه خداى متعال را با معصیت و نافرمانى خود به غضب درآورد، پس سزاوار است که مورد خشم و دشمنى انسان ها قرار گیرد.

۲- انس با خدا

قالَ (علیه السلام): مَنْ أنِسَ بِاللّهِ اسْتَوحَشَ مِنَ النّاسِ، وَعَلامَهُ الاُْنْسِ بِاللّهِ الْوَحْشَهُ مِنَ النّاسِ.(۲)

فرمود: کسى که با خداوند متعال مونس باشد و او را أنیس خود بداند، از مردم احساس وحشت مى کند.

و علامت و نشانه أنس با خداوند وحشت از مردم است ـ یعنى از غیر خدا نهراسیدن و از مردم احتیاط و دورى کردن .

۳- فائده شب زنده دارى

قالَ(علیه السلام): السَّهَرَ أُلَذُّ الْمَنامِ، وَ الْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ.(۳)

فرمود: شب زنده دارى، خواب بعد از آن را لذیذ مى گرداند؛ و گرسنگى در خوشمزگى طعام مى افزاید ـ یعنى هر چه انسان کمتر بخوابد بیشتر از خواب لذت مى برد و هر چه کم خوراک باشد مزّه غذا گواراتر خواهد بود.

۴- به دنبال چیزهاى بى فائده

قالَ(علیه السلام): لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ، وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إلَیْهِ، فَإنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ.(۴)

فرمود: از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى، صمیّمیت و محبّت مجوى.

همچنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى، نصیحت و موعظه طلب نکن، چون که دیدگاه و افکار دیگران نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى باشد.

۵- حسد

قالَ(علیه السلام): الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ، وَالْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داع إلَى الْغَمْطِ وَالْجَهْلِ، وَالبُخْلُ أذَمُّ الاْخْلاقِ، وَالطَّمَعُ سَجیَّهٌ سَیِّئَهٌ.(۵)

فرمود: حسد موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مى گردد.

تکبّر و خودخواهى جذب کننده دشمنى و عداوت افراد مى باشد.

عُجب و خودبینى مانع تحصیل علم خواهد بود و در نتیجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.

بخیل بودن بدترین اخلاق است؛ و نیز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و زشت مى باشد.

۶- شوخى بی جا

قالَ(علیه السلام): الْهَزْلُ فکاهَهُ السُّفَهاءِ، وَ صَناعَهُ الْجُهّالِ.(۶)

فرمود: مسخره کردن و شوخى هاى – بى مورد – از بى خردى است و کار انسان هاى نادان مى باشد.

۷- اهمیت دنیا

قالَ(علیه السلام): الدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.(۷)

فرمود: دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن ـ براى آخرت ـ سود مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.

۸- اموال و اعمال

قالَ(علیه السلام): النّاسُ فِی الدُّنْیا بِالاْمْوالِ وَ فِى الاْخِرَهِ بِالاْعْمالِ.(۸)

فرمود: مردم در دنیا به وسیله ثروت و تجمّلات شهرت مى یابند ولى در آخرت به وسیله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد.

۹- معاشرت با افراد شرور

قالَ(علیه السلام): مُخالَطَهُ الاْشْرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَنْ یُخالِطُهُمْ.(۹)

فرمود: همنشین شدن و معاشرت با افراد شرور نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود.

۱۰- اهل قم

قالَ(علیه السلام): أهْلُ قُمْ وَ أهْلُ آبَهِ مَغْفُورٌ لَهُمْ ، لِزیارَتِهِمْ لِجَدّى عَلىّ ابْنِ مُوسَى الرِّضا (علیه السلام) بِطُوس، ألا وَ مَنْ زارَهُ فَأصابَهُ فى طَریقِهِ قَطْرَهٌ مِنَ السَّماءِ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ.(۱۰)

فرمود: أهالى قم و أهالى آبه ـ یکى از روستاهاى حوالى ساوه ـ آمرزیده هستند به جهت آن که جدّم امام رضا (علیه السلام) را در شهر طوس زیارت مى کنند.

و سپس حضرت افزود: هر که جدّم امام رضا (علیه السلام) را زیارت کند و در مسیر راه صدمه و سختى تحمّل کند خداوند آتش را بر بدن او حرام مى گرداند.

۱۱- ویژگى قرآن در طول زمان

عَنْ یَعْقُوبِ بْنِ السِّکیتْ، قالَ: سَألْتُ أبَاالْحَسَنِ الْهادی(علیه السلام): ما بالُ الْقُرْآنِ لا یَزْدادُ عَلَى النَّشْرِ وَالدَّرْسِ إلاّ غَضاضَه؟

قالَ (علیه السلام): إنَّ اللّهَ تَعالى لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمان دُونَ زَمان، وَلالِناس دُونَ ناس، فَهُوَ فى کُلِّ زَمان جَدیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْم غَضٌّ إلى یَوْمِ الْقِیامَهِ.(۱۱)

یکى از اصحاب حضرت به نام ابن سِکیّت گوید: از امام هادى(علیه السلام)سؤال کردم: چرا قرآن با مرور زمان و زیاد خواندن و تکرار، کهنه و مندرس نمى شود؛ بلکه همیشه حالتى تازه و جدید در آن وجود دارد؟

امام (علیه السلام) فرمود: چون که خداوند متعال قرآن را براى زمان خاصّى و یا طایفه اى مخصوص قرار نداده است؛ بلکه براى تمام دوران ها و تمامى اقشار مردم فرستاده است، به همین جهت همیشه حالت جدید و تازه اى دارد و براى جوامع بشرى تا روز قیامت قابل عمل و اجراء مى باشد.

۱۲- غضب

قالَ (علیه السلام): الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِکُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ.(۱۲)

فرمود: غضب و تندى در مقابل آن کسى که توان مقابله با او را ندارى، علامت عجز و ناتوانى است، ولى در مقابل کسى که توان مقابله و رو در روئى او را دارى علامت پستى و رذالت است.

۱۳- اهمیت علما

قالَ(علیه السلام): یَاْتى عَلماءُ شیعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّینا وَ أهْلِ وِلایَتِنا یَوْمَ الْقِیامَهِ، وَالاْنْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تیجانِهِمْ.(۱۳)

فرمود: علماء و دانشمندانى که به فریاد دوستان و پیروان ما برسند و از آن ها رفع مشکل نمایند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آن ها مى درخشد.

۱۴- پخت بادمجان

قالَ(علیه السلام): لِبَعْضِ قَهارِمَتِهِ: اسْتَکْثِرُوا لَنا مِنَ الْباذِنْجانِ، فَإنَّهُ حارٌّ فى وَقْتِ الْحَرارَهِ، بارِدٌ فى وَقْتِ الْبُرُودَهِ، مُعْتَدِلٌ فِى الاْوقاتِ کُلِّها، جَیِّدٌ عَلى کلِّ حال.(۱۴)

به بعضى از غلامان خود فرمود: بیشتر براى ما بادمجان پخت نمائید که در فصل گرما، گرم و در فصل سرما، سرد است؛ و در تمام دوران سال معتدل مى باشد و در هر حال مفید است.

۱۵- فائده شانه کردن موها

قالَ(علیه السلام): التَّسْریحُ بِمِشْطِ الْعاجِ یُنْبُتُ الشَّعْرَ فِى الرَّأسِ، وَ یَطْرُدُ الدُّودَ مِنَ الدِّماغِ، وَ یُطْفِىءُ الْمِرارَ، وَ یَتَّقِى اللِّثهَ وَ الْعَمُورَ.(۱۵)

فرمود: شانه کردن موها به وسیله شانه عاج، سبب روئیدن و افزایش مو مى باشد، همچنین سبب نابودى کرم هاى درون سر و مُخ خواهد شد و موجب سلامتى فکّ و لثه ها مى گردد.

۱۶- به یاد مرگ بودن

قالَ(علیه السلام): اُذکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَىْ أهْلِکَ لا طَبیبٌ یَمْنَعُکَ، وَ لا حَبیبٌ یَنْفَعُکَ.(۱۶)

فرمود: بیاد آور و فراموش نکن آن حالت و موقعى را که در میان جمع اعضاء خانواده و آشنایان قرار مى گیرى و لحظات آخر عمرت سپرى مى شود و هیچ پزشکى و دوستى ـ و ثروتى ـ نمى تواند تو را از آن حالت نجات دهد.

۱۷- ویژگى مال حرام

قالَ(علیه السلام): إنَّ الْحَرامَ لا یَنْمی، وَإنْ نَمى لا یُبارَکُ فیهِ، وَ ما أَنْفَقَهُ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهِ، وَ ما خَلَّفَهُ کانَ زادَهُ إلَى النّارِ.(۱۷)

فرمود: همانا ـ اموال ـ حرام، رشد و نموّ ندارد و اگر هم احیاناً رشد کند و زیاد شود برکتى نخواهد داشت و با خوشى مصرف نمى گردد.

و آنچه را از اموال حرام انفاق و کمک کرده باشد أجر و پاداشى برایش نیست و هر مقدارى که براى بعد از خود به هر عنوان باقى گذارد معاقب مى گردد.

۱۸- اثر حکمت در قلب هاى فاسد

قالَ(علیه السلام): اَلْحِکْمَهُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَهِ.(۱۸)

فرمود: حکمت اثرى در دل ها و قلب هاى فاسد نمى گذارد.

خود پسندى

۱۹- قالَ(علیه السلام): مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَیْهِ.(۱۹)

فرمود: هر که از خود راضى باشد بدگویان او زیاد خواهند شد.

۲۰- صبر بر مصیبت

قالَ(علیه السلام): اَلْمُصیبَهُ لِلصّابِرِ واحِدَهٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتان.(۲۰)

فرمود: مصیبتى که بر کسى وارد شود و صبر و تحمّل نماید، تنها یک ناراحتى است؛ ولى چنانچه فریاد بزند و جزع کند دو ناراحتى خواهد داشت.

مکان استجابت دعا

۲۱- قالَ(علیه السلام): اِنّ لِلّهِ بِقاعاً یُحِبُّ أنْ یُدْعى فیها فَیَسْتَجیبُ لِمَنْ دَعاهُ، وَالْحیرُ مِنْها.(۲۱)

فرمود: براى خداوند بقعه ها و مکان هائى است که دوست دارد در آن ها خدا خوانده شود تا آن که دعاها را مستجاب گرداند که یکى از بُقْعه ها حائر و حرم امام حسین (علیه السلام) خواهد بود.

۲۲- تنها جزا دهنده

قالَ(علیه السلام): اِنّ اللّهَ هُوَ الْمُثیبُ وَالْمُعاقِبُ وَالْمُجازى بِالاَْعْمالِ عاجِلاً وَآجِلاً.(۲۲)

فرمود: همانا تنها کسى که ثواب مى دهد و عِقاب مى کند و کارها را در همان لحظه یا در آینده پاداش مى دهد، خداوند خواهد بود.

۲۳- اهانت به خویشتن

 قالَ(علیه السلام): مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَأمَنْ شَرَّهُ.(۲۳)

فرمود: هرکس به خویشتن إهانت کند و کنترل نفس نداشته باشد خود را از شرّ او در أمان ندان.

۲۴- تواضع

قالَ(علیه السلام): اَلتَّواضُعُ أنْ تُعْطَیَ النّاسَ ما تُحِبُّ أنْ تُعْطاهُ.(۲۴)

فرمود: تواضع و فروتنى چنان است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو آن کنند.

۲۵- خدا خالق اجسام

قالَ(علیه السلام): اِنّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ وَاللّهُ مُحْدِثُهُ وَ مُجَسِّمُهُ.(۲۵)

فرمود: همانا اجسام، جدید و پدیده هستند و خداوند متعال به وجود آورنده و تجسّم بخش آن ها است.

۲۶- توحید

قالَ(علیه السلام): لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَیْئىٌ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْیاءَ بَدیعاً، وَاخْتارَ لِنَفْسِهِ أحْسَنَ الاْسْماء.(۲۶)

فرمود: خداوند از أزَل، تنها بود و چیزى با او نبود، تمام موجودات را با قدرت خود آفریده، و بهترین نام ها را براى خود برگزید.

۲۷- عصر ظهور

 قالَ(علیه السلام): اِذا قامَ الْقائِمُ یَقْضى بَیْنَ النّاسِ بِعِلْمِهِ کَقَضاءِ داوُد (علیه السلام)وَ لا یَسْئَلُ الْبَیِّنَهَ.(۲۷)

فرمود: زمانى که حضرت حجّت (عجّ) قیام نماید در بین مردم به علم خویش قضاوت مى نماید؛ همانند حضرت داود (علیه السلام) که از دلیل و شاهد سؤال نمى فرماید.

۲۸- اطاعت از خالق

قالَ(علیه السلام): مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ بِسَخَطِ الْمَخْلُوقینَ وَ مَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ الْمَخْلُوقینَ.(۲۸)

فرمود: هرکس مطیع و پیرو خدا باشد از قهر و کارشکنى دیگران باکى نخواهد داشت.

۲۹- اهمیت علم

قالَ(علیه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ کَریمَهٌ وَالاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَالْفِکْرَهُ مِرْآتٌ صافَیهٌ.(۲۹)

فرمود: علم و دانش بهترین یادبود براى انتقال به دیگران است، ادب زیباترین نیکى ها است و فکر و اندیشه آئینه صاف و تزیین کننده اعمال و برنامه ها است.

۳۰- مضرات خودبینى

قالَ (علیه السلام) : الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ، داع إلىَ الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ.(۳۰)

فرمود: خودبینى و غرور، انسان را از تحصیل علوم باز مى دارد و به سمت حقارت و نادانى مى کشاند.

۳۱- نا امید نکردن دیگران

قالَ(علیه السلام): لا تُخَیِّبْ راجیکَ فَیَمْقُتَکَ اللّهُ وَ یُعادیکَ.(۳۱)

فرمود: کسى که به تو امید بسته است ناامیدش مگردان، وگرنه مورد غضب خداوند قرار خواهى گرفت.

۳۲- پرخاش گرى

قالَ(علیه السلام): الْعِتابُ مِفْتاحُ التَّقالى، وَالعِتابُ خَیْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.(۳۲)

فرمود: (مواظب باش که) عتاب و پرخاش گرى، مقدّمه و کلید غضب است، ولى در هر حال پرخاش گرى نسبت به کینه و دشمنى درونى بهتر است (چون کینه، ضررهاى خظرناک ترى را در بردارد).

۳۳- عدم استراحت حریص

وَ قالَ(علیه السلام) : مَا اسْتَراحَ ذُو الْحِرْصِ.(۳۳)

فرمود: شخص طمّاع و حریص ـ نسبت به اموال و تجمّلات دنیا ـ هیچگاه آسایش و استراحت نخواهد داشت.

۳۴- نشانه توانگرى

قالَ(علیه السلام): الْغِنى قِلَّهُ تَمَنّیکَ، وَالرّضا بِما یَکْفیکَ، وَ الْفَقْرُ شَرَهُ النّفْسِ وَ شِدَّهُ القُنُوطِ، وَالدِّقَّهُ إتّباعُ الْیَسیرِ وَالنَّظَرُ فِى الْحَقیرِ.(۳۴)

فرمود: بى نیازى و توان گرى در آن است که کمتر آرزو و توقّع باشد و به آنچه موجود و حاضر است راضى و قانع گردى، ولیکن فقر و تهى دستى در آن موقعى است که آرزوهاى نفسانى اهمیّت داده شود، امّا دقّت و توجّه به مسائل، اهمیّت دادن به امکانات موجود و مصرف و استفاده صحیح از آن ها است، اگر چه ناچیز و کم باشد.

۳۵- حضرت ولى عصر (عج)

قالَ(علیه السلام): الاِْمامُ بَعْدى الْحَسَنِ، وَ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْقائِمُ الَّذى یَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.(۳۵)

فرمود: امام و خلیفه بعد از من (فرزندم) حسن؛ و بعد از او فرزندش مهدى ـ موعود(علیه السلام)ـ مى باشد که زمین را پر از عدل و داد مى نماید، همان طورى که پر از ظلم و ستم گشته باشد.

۳۶- عدم بدگمانى در زمان حاکمیت عدالت اجتماعى

قالَ(علیه السلام): إذا کانَ زَمانُ الْعَدْلِ فیهِ أغْلَبُ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرامٌ أنْ یُظُنَّ بِأحَد سُوءاً حَتّى یُعْلَمَ ذلِکَ مِنْهُ.(۳۶)

فرمود: در آن زمانى که عدالت اجتماعى، حاکم و غالب بر تباهى باشد، نباید به شخصى بدگمان بود مگر آن که یقین و معلوم باشد.

۳۷- ولایت اهل بیت (علیهم السلام)

قالَ(علیه السلام): إنَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَهٌ، لَوْ سَلَکُوا بِها فى لُجَّهِ الْبِحارِ الْغامِرَهِ.(۳۷)

فرمود: همانا ولایت ما اهل بیت براى شیعیان و دوستانمان پناهگاه أمنى مى باشد که چنانچه در همه امور به آن تمسّک جویند، بر تمام مشکلات (مادّى و معنوى) فایق آیند.

۳۸- ترک تقیّه

قالَ(علیه السلام) : یا داوُدُ لَوْ قُلْتَ: إنَّ تارِکَ التَّقیَّهَ کَتارِکِ الصَّلاهِ لَکُنتَ صادِقاً.(۳۸)

حضرت به یکى از اصحابش – به نام داود صرّمى – فرمود: اگر قائل شوى که ترک تقیّه همانند ترک نماز است، صادق خواهى بود.

۳۹- معناى حِلم و بردبارى

قالَ: سَألْتُهُ عَنِ الْحِلْمِ؟ فَقالَ (علیه السلام) : هُوَ أنْ تَمْلِکَ نَفْسَکَ وَ تَکْظِمَ غَیْظَکَ، وَ لا یَکُونَ ذلَکَ إلاّ مَعَ الْقُدْرَهِ.(۳۹)

یکى از اصحاب از آن حضرت پیرامون معناى حِلم و بردبارى سؤال نمود؟

حضرت در پاسخ فرمود: این که در هر حال مالک نَفْس خود باشى و خشم خود را فرو برى و آن را خاموش نمائى و این تحمّل و بردبارى در حالى باشد که توان مقابله با شخصى را داشته باشى.

۴۰- جایگاه  دنیا و آخرت

قالَ (علیه السلام): اِنّ اللّهَ جَعَلَ الدّنیا دارَ بَلْوى وَالاْخِرَهَ دارَ عُقْبى، وَ جَعَلَ بَلْوى الدّنیا لِثوابِ الاْخِرَهِ سَبَباً وَ ثَوابَ الاْخِرَهِ مِنْ بَلْوَى الدّنیا عِوَضاً.(۴۰)

فرمود: همانا خداوند، دنیا را جایگاه بلاها و امتحانات و مشکلات قرار داد؛ و آخرت را جایگاه نتیجه گیرى زحمات، پس بلاها و زحمات و سختى هاى دنیا را وسیله رسیدن به مقامات آخرت قرار داد و اجر و پاداش زحمات دنیا را در آخرت عطا مى فرماید.

پاورقى ها:

۱ – بحارالأنوار: ج ۶۸، ص ۱۸۲، ح ۴۱، أعیان الشّیعه: ج ۲، ص ۳۹٫

۲ – عُدّه الداعى مرحوم راوندى: ص ۲۰۸٫

۳ – بحارالانوار: ج ۸۴ ص ۱۷۲ به نقل از أعلام الدین دیلمى.

۴ – بحار الأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹، ح ۴، أعلام الدّین: ص ۳۱۲، س ۱۴٫

۵ – بحارالأنوار: ج ۶۹، ص ۱۹۹، ح ۲۷٫

۶ – الدرّه الباهره: ص ۴۲، س ۵، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹، ح ۲۰٫

۷ – أعیان الشّیعه: ج ۲، ص ۳۹، تحف العقول: ص ۴۳۸٫

۸ – أعیان الشّیعه: ج ۲، ص ۳۹، بحارالأنوار: ج ۱۷٫

۹ – مستدرک الوسائل: ج ۱۲، ص ۳۰۸، ح ۱۴۱۶۲٫

۱۰ – عیون أخبار الرّضا(علیه السلام): ج ۲، ص ۲۶۰، ح ۲۲٫

۱۱ – أمالى شیخ طوسى: ج ۲، ص ۵۸۰، ح ۸٫

۱۲- مستدرک الوسائل: ج ۱۲، ص ۱۱، ح ۱۳۳۷۶٫

۱۳- بحارالأنوار: ج ۲، ص ۶، ضمن ح ۱۳٫

۱۴ – کافى: ج ۶، ص ۳۷۳، ح ۲، وسائل الشّیعه: ج ۲۵، ص ۲۱۰، ح ۳۱۷۰۶٫

۱۵ – بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۱۱۵، ح ۱۶٫

۱۶ – أعلام الدّین: ص ۳۱۱، س ۱۶، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹، ح ۴٫

۱۷ – کافى: ج ۵، ص ۱۲۵، ح ۷٫

۱۸ – نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۱۴۱، ح ۲۳، أعلام الدّین: ص ۳۱۱، س ۲۰٫

۱۹ – بحارالأنوار: ج ۶۹، ص ۳۱۶، ح ۲۴٫

۲۰ – أعلام الدّین: ص ۳۱۱، س ۴، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹٫

۲۱ – تحف: ص ۳۵۷، بحارالأنوار: ج ۹۸، ص ۱۳۰، ح ۳۴٫

۲۲ – تحف: ص ۳۵۸، بحارالأنوار: ج ۵۹، ص ۲، ضمن ح ۶٫

۲۳ – تحف العقول: ص ۳۸۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۵٫

۲۴ – محجّه البیضاء: ج ۵، ص ۲۲۵٫

۲۵ – بحارالأنوار: ج ۵۷، ص ۸۱، ح ۵۱، به نقل از توحید شیخ صدوق.

۲۶ – بحارالانوار: ج ۵۷، ص ۸۳، ح ۶۴، به نقل از احتجاج طبرسى.

۲۷ – بحارالأنوار: ج ۵۰، ص ۲۶۴، ح ۲۴، به نقل از مناقب و خرائج.

۲۸ – بحارالأنوار: ج ۵۰، ص ۱۷۷، ح ۵۶، و ج ۷۱، ص ۱۸۲ ح ۴۱٫

۲۹ – بحارالأنوار: ج ۷۱، ص ۳۲۴، مستدرک الوسائل: ج ۱۱، ص ۱۸۴، ح ۴٫

۳۰ – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹، س ۴٫

۳۱ – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۷۳، ح ۲٫

۳۲- نزهه النّاظر: ص ۱۳۹، ح ۱۲، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۳۶۸، ضمن ح ۳٫

۳۳- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۱۴۱، ح ۲۱، مستدرک الوسائل: ج ۲، ص ۳۳۶، ح ۱۱٫

۳۴- الدّرّه الباهره: ص ۱۴، نزهه الناظر: ص ۱۳۸، ح ۷، بحار: ج ۷۵، ص ۱۰۹، ح ۱۲٫

۳۵- بحارالأنوار: ج ۵۰، ص ۲۳۹، ح ۴، به نقل از إکمال الدین صدوق.

۳۶- بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۱۹۷، ح ۱۷، به نقل از الدّرّه الباهره: ص ۴۲، س ۱۰٫

۳۷- بحارالأنوار: ج ۵۰، ص ۲۱۵، ح ۱، س ۱۸، به نقل از أمالى شیخ طوسى.

۳۸- وسائل الشّیعه: ج ۱۶، ص ۲۱۱، ح ۲۱۳۸۲، مستطرفات السّرائر: ص ۶۷، ح ۱۰٫

۳۹- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۱۳۸، ح ۵، مستدرک الوسائل: ج ۲، ص ۳۰۴، ح ۱۷٫

۴۰ – تحف العقول: ص ۳۵۸٫

اخلاق معاشرت(۱۳)

ادب

از قیمتى‌‏ترین سرمایه‌ها و میراث‌هاى حیات آدمى، «ادب» است، حتى بالاتر از ثروت و سرمایه است(ادب مرد، به ز دولت اوست).

در برخوردها چیزى به زیبایى و جذابیت ادب نمى‌‏رسد. باید آن را آموخت، به کار بست تا روابطى سالم و احترام‌آمیز و پایدار میان افراد، حاکم شود. اما همین واژه متداول و مشهور، گاهى تعریفى ناشناخته و حدّ و مرزى مبهم دارد. از این‏ رو، مناسب است که بر مفهوم و جایگاه و شرایط آن، تأملى مجدد داشته باشیم و بدانیم که براستى «ادب چیست؟»؛ این صفت که سرمایه ارزشمند رفتارى انسان و رسالت پدر و مادر و مربى است بر چه پایه‌هایى استوار است؟ آیا یک خصلت درونى است؟ آیا رفتارى اجتماعى است یا حالتى روحى؟ رمز این که انسان از افراد مؤدب، خوشش مى‌آید چیست؟

وقتى سخن از «ادب» به میان مى‌آید، نوعى رفتار خاصّ و سنجیده با افراد پیرامون(از کوچک و بزرگ و آشنا و بیگانه) در نظر مى‏‌آید. این رفتار که از تربیت شایسته نشأت مى‌‏گیرد، به نحوه سخن گفتن، راه رفتن، معاشرت، نگاه، درخواست، سؤال، جواب و … مربوط مى‌‏شود.

ادب، هنرى آموختنى است. مى‏‌توان گفت: «ادب، تربیت شایسته است»، خواه مربى، پدر و مادر باشد، یا استاد و مربى.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: پدرم مرا به سه نکته ادب کرد … فرمود: هر کس با رفیق بد همنشینى کند، سالم نمى‌‏ماند و هر کس که مراقب و مقید به گفتارش نباشد پشیمان مى‌گردد و هر کس به جاهاى بد، رفت و آمد کند، متهم مى‌‏شود: «ادّبنى ابى بثلاثٍ … قال لى: یا بُنىَّ! مَنْ یَصْحَبْ صاحبَ السوءِ لا یسلِمْ و مَن لا یقیّدْ الفاظَهُ یَنْدَم و مَن یَدْخُلْ مداخِلَ السّوءِ یُتَّهمْ».(۱)

آنچه در این حدیث مطرح است، ضابطه داشتنِ «دوستى» و «گفتار» و «معاشرت» است. دوست دارى با تو چگونه رفتار کنند؟ مگر نه این که مى‏‌خواهى تو را با احترام یاد کنند؟ خوبی‌هایت را بگویند؟ نام و لقب زشت بر تو نگذارند؟ مگر نه این که از توهین و تحقیر و استهزاى دیگران نسبت به خودت ناراحت و رنجیده مى‏‌شوى؟ مگر نه این که دوست دارى در جمع مردم، مورد تکریم و تشویق و توجه قرار گیرى؟

یکى از نکات مهم مربوط به معاشرت، آن است که آنچه را درباره خود نمى‌پسندى، درباره دیگران هم روا ندانى و آنچه نسبت به خویش دوست مى‌دارى، براى دیگران هم بخواهى و آنچه را در کار دیگران زشت مى‏‌شمارى، براى خود نیز زشت بدانى.

اگر از کارهاى ناپسند دیگران انتقاد مى‌کنى، همان کارها و صفات در تو نباشد. این نوعى «خود ادب کردن» است و کسى به این موهبت دست مى‌یابد که از فرزانگى و هوشیارى و عقلانیّتى تیز و بصیر برخوردار باشد. به فرموده حضرت امیر(علیه السلام):

«کفاک اَدبا لِنَفْسِکَ اِجتنابُ ما تَکْرَهُهُ مِنْ غیرِکَ»(۲)

در ادب کردن تو نسبت به خویشتن، همین تو را بس که آنچه را از دیگرى ناپسند مى‌بینى، از آن پرهیز کنى.

هر کس حدّ و مرز خود را بشناسد و از آن فراتر نرود، داراى ادب است. بى‏‌ادبى، نوعى ورود به منطقه ممنوعه و پایمال کردن حدّ و حریم در برخورده است. این سخن بلند علوىّ را هم در این زمینه بخوانیم که فرمود:

«اَفْضَلُ الأدبِ اَنْ یَقِفَ الإنسانُ على حَدِّهِ و لا یَتَعدّى قَدْرَهُ»(۳)

برترین ادب، آن است که انسان بر سر حدّ و مرز و اندازه خویش بایستد و از قدر خود فراتر نرود.

ادب، به خودى خود، یک ارزش اخلاقى و اجتماعى است و ارزش‏‌آفرین، هم براى فرزندان، هم براى اولیاء که تربیت‏‌کننده آنانند. ادب در هر که و هر کجا باشد، هاله‏‌اى از محبت و مجذوبیت را بر گرد خود پدید مى‌‏آورد و انسان با ادب را عزیز و دوست‏ داشتنى مى‌‏کند. ادب، خودش یک سرمایه است و هر سرمایه‌اى بدون آن بى‏‌بهاست. مدالى است بر سینه صاحبش که چشم‌ها و دل‌ها را خیره و فریفته مى‌سازد.

آراستگى هر چیزى، به چیزى است. آن گونه که علم، با حلم آراسته مى‌‏گردد، و شجاعت، با گذشت و عفو زینت مى‌یابد، و ثروت، با انفاق و بخشش، ارزش پیدا مى‌کند، حسب و نسب هم با ادب، ارج مى‌‏یابد. شرافت نسب و اعتبار خانوادگى و آبرو و وجهه اجتماع، بدون داشتن ادب، آرایشى سطحى بر چهره‌اى زشت است.

این سخن حضرت على(علیه السلام) است که: «لا شَرَفَ مَعَ سُوءِ الأدبِ»(۴)

با بى‌‏ادبى، هیچ شرافتى نیست.

کسى که بى‌‏اصل و تبار و نسب و حسب باشد، اگر ادب داشته باشد، شرافت مى‏‌یابد. ادب، حتى نسب و تبار نامناسب را هم مى‏‌پوشاند. کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) چنین است: «حُسْنُ الأدبِ یَسْتُرُ قبیحَ النَّسَبَ»(۵)

نشانه‌ها و جلوه‏‌ها

هر یک از ادب و بى‏‌ادبى، نشانه‌ایى دارد. شناخت ادب هم جز با توجه به نمودهاى بى‏‌ادبى میسر نمى‏‌گردد. این نمودها و نشانه‌ها و علایم، هم در گفتار نمایان است، هم در رفتار و برخورد. اگر عاقلانه زیستن و متانت در گفتار و وقار در رفتار، نشانه ادب است، بى‏‌خردى، گفتار زشت، بددهانى، تندخویى، زشت‏‌گویى، دشنام و توهین، سبک‌سرى و خیره‏‌سرى، لجاجت و عناد و … هم بى‌ادبى است. اگر کنترل دوستی‌ها و معاشرت‌ها ادب است، بى‏‌ادبى یعنى رفت و آمد با افراد ناباب و بى‏‌دقتى در گزینش دوستان و بى‏‌تعهدى در مجالست‌ها و رفاقت‌ها.

آن که زشت‌‏گفتار و بدزبان است، به تعبیر حضرت على(علیه السلام)، از ادب بى‌بهره است: «لا اَدَبَ لِسَّئىِ النُّطْقِ».(۶)

کسى که در برخورد با افراد، حاضر نیست از آنان با عظمت و تکریم یاد کند و مدام به استهزاء دیگران و غیبت آنان مشغول است، آن که یاوه دیگران را با یاوه و دشنامشان را با دشنامى زشت‏‌تر پاسخ مى‏‌دهد، آن که در مجالس و محافل و صف‌ها، رعایت حق دیگران و نظم و مقررات و سکوت و نوبت را نمى‌کند، آن که حاضر نیست به حرف دیگران گوش دهد، کسى که در گفتگو و بحث، داد مى‌‏زند، گلو پاره مى‌‏کند و جانب انصاف و حق را مراعات نمى‏‌کند، آن که … اینها همه نشانه‌هایى از فقدانِ ادب است. از آن سو، مراعات آداب در خوردن، آشامیدن، لباس پوشیدن یا لخت بودن، خلال کردن، دهن‌درّه، سرفه، عطسه و … نشان ادب است.

بى‌ادبى، بى‏‌اعتنایى به حقوق و شخصیت و حرمت انسانهاست. اگر کسى هنگام عطسه، آب دهان به سفره و صورت بیفکند، یا به طرز مشمئزکننده‌اى غذا بخورد، یا به جاى تقدیم دو دستىِ نامه و وسیله و ابزار، آن را پرت کند یا حتى یک دستى بدهد، یا هنگام مطالعه شما، سر و صدا کند، یا هنگام خلوت، سرزده وارد اتاقتان شود، و اجازه ورود نگیرد، اینها نمونه‌هایى از مراعات نکردن ادب اجتماعى است.

جالب این است که اسلام براى همه این موارد، دستورالعمل دارد. «تربیت اسلامى» و اخلاق مکتبى، همه دستورها و «باید» و «نباید»هایش، «ادب‏ آموزى» است. کسى که پاى‌بند تعالیم دین نباشد، از حوزه ادب به وادى بى‏‌ادبى پاى نهاده است.

ادب از که آموزیم؟ رفتار نیک دیگران، بر انسان تأثیر مثبت مى‌‏گذارد. این امرى روشن و طبیعى است. ناپسندی‌هاى اخلاقى مردم نیز تأثیر سوء مى‏‌گذارد. این هم عادى است. هنر انسان‌هاى فرزانه و هوشمند، آن است که از رفتارهاى ناپسند دیگران هم عبرت و درس مى‌آموزند. هم نیکان الگوى نیکى‌اند، هم بدان سرمشق بدى براى غافلان. اما عاقل‌تر کسى است که از بدی‌ها راه خوبی‌ها را مى‌‏آموزد. این همان حکمتِ لقمانى است که از فرزانگى او سرچشمه مى‌‏گیرد. به قول سعدى: «لقمان را گفتند: ادب از که مى‌‏آموختى؟ گفت: از بى‌ادبان، که هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهیز کردم.»(۷) و اگر جز این بود، لقمان به لقبِ «حکیم» مشهور نمى‌شد.

آرى… ادب آموختن از بى‌ادبان. همچنان که باید کم‌حرفى را از ورّاجان پرحرف و بیهوده‌گوى الهام گرفت. بزرگوارى و کرامت نفس را هم باید از زشتىِ کارِ تنگ‏‌نظران و خسیس‏‌طبعان فرا گرفت. هیچ کس از زشتى و بدى، خوشش نمى‏‌آید. پس چرا ما خود را از آن پاک نسازیم که محبوب شویم؟ اگر از زشتی‌هاى دیگران، آموختیم که به خوبی‌ها روى آوریم، «استاد اخلاقِ» ما در درون خودمان نهفته است. این روش، شیوه آموخته از امیر مؤمنان(علیه السلام) است که فرمود:

«اِذا رَأیتَ فى غَیْرِکَ خُلْقا ذَمیما فَتَجَنَّبْ مِنْ نَفْسِک اَمثالَهُ».(۸)

هر گاه در دیگرى اخلاق ناپسندى را دیدى، بپرهیز که آن گونه رفتار در خودت نباشد!

عیساى مسیح هم همین روش را داشت. از او پرسیدند: چه کسى تو را ادب آموخت؟ فرمود: کسى مرا ادب نکرد. من، زشتى جهل را دیدم و از آن پرهیز کردم.(۹)

نشست و برخاست و انس و معاشرت با افراد مؤدب، خلق و خوى و رفتارمان را به زینت «ادب»، مى‌آراید.

از ادب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) که اسوه ایمان و الگوى اخلاق و ادب و رفتار نیکو است، خود را ادب کرده پروردگار دانسته و مى‏‌فرماید:

«اَدَّبَنى رَبّى فَاَحْسَنَ تأدیبى»(۱۰)

پروردگارم مرا ادب کرد و نیکو ادب کرد!

«سیره پیامبر»، یک کتابِ ادب‏ آموزى است. رفتار پیامبر، نمونه عالى اخلاقى و معاشرت والاست. به چند نمونه از ادبِ برخورد پیامبر با دیگران اشاره مى‏ کنیم:

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با هر کس رو به‏ رو مى‏‌شد، سلام مى‌داد، هم به کوچک، هم بزرگ.(۱۱)

هیچ گاه پاى خود را پیش کسى دراز نمى‌‏کرد.

هنگام نگاه، به صورت کسى خیره نمى‌شد، با چشم و ابرو به کسى اشاره نمى‌کرد، هنگام نشستن، تکیه نمى‌داد.(۱۲)

وقتى با مردم دست مى‏‌داد و مصافحه مى‏‌کرد، هیچ گاه دست خود را عقب نمى‌‏کشید، تا طرف مقابل دست خود را بکشد.(۱۳)

هیچ خوراکى را مذمّت نمى‌‏کرد.(۱۴)

به هیچ کس دشنام و ناسزا نمى‌‏گفت و سخن ناراحت‏‌کننده‌اى بر زبان نمى‏‌آورد و بدى را با بدى پاسخ نمى‌‏گفت.

زیرانداز خود را به عنوان اکرام، زیر پاى کسى که خدمتش مى‏‌رسید پهن مى‌‏کرد.(۱۵)

از روز بعثت تا دم مرگ، هرگز در حال تکیه دادن غذا نخورد.(۱۶)

هدیه افراد را(هر چند اندک و ناچیز) قبول مى‌‏کرد.(۱۷)

بیشتر اوقات، رو به قبله مى‏‌نشست.(۱۸)

زانوهایش را پیش اشخاص، باز نمى‏‌کرد و بیرون نمى‏‌آورد.

بر تندخویى غریبه‏‌ها در سؤال و درخواست و سخن صبر مى‌‏کرد.

هیچ کس را ملامت و سرزنش نمى‏‌کرد و در پى کشف اسرار دیگران نبود.(۱۹)

خنده‏‌هایش تبسم بود و هرگز قهقهه سر نمى‏‌داد.(۲۰)

بسیار شرمگین و با حیا بود.

سخن کسى را قطع نمى‌‏کرد.

از جلوى خودش غذا مى‏‌خورد. کار افراد را به هر شکلى راه مى‌انداخت و … بسیارى از فضایل برجسته دیگر که همه حاکى از روحى بلند و اخلاقى والا و ادبى متعالى بود.

ادب در معاشرت، میزان رشد و شعور انسان است و هر کس به اندازه‌اى مى‌‏ارزد که ادب دارد. عیار سنجش قیمت انسانى افراد، «ادب» آنان است. وقتى مى‌‏توان با «ادب»، دلها را خرید و هنگامى که «ادب داشتن»، نشانه ایمان و وسیله تقرّب به خدا و محبوبیت نزد خالق و خلق است، چرا از سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و سیره اولیاء دین(علیهم السلام)، ادب نیاموزیم؟ … آرى، ادب در گفتار و کردار، در خانه و جامعه، با کوچک و بزرگ، با خودى و غریبه، در همه جا … و با همگان!

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ بحارالانوار، ج۷۵، ص۲۶۱؛
۲ـ میزان الحکمه، ج۱، ص۷۲؛
۳ و ۴ و ۵ و ۶ـ غررالحکم.
۷ـ گلستان سعدى، باب ۲، حکایت ۲۰؛
۸ـ میزان الحکمه، ج۱، ص۷۰، حدیث ۳۷۴؛
۹ـ ما ادّبنى احدٌ رأیتُ قبحَ الجهلِ فجانبتُه(بحارالانوار، ج۱۴، ص۳۲۶).
۱۰ـ میزان الحکمه، ج۱، ص۷۸؛
۱۱ـ سنن النبى، علامه طباطبایى، ص۴۱، ۴۳ و ۷۵؛
۱۲ـ همان، ص۴۵، ۴۶، ۴۷، ۷۳ و ۶۱؛
۱۳ و۱۴ـ همان، ص۴۱ و ۴۷؛
۱۵ـ همان، ص۷۵ و ۷۶؛
۱۶ـ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۳۷؛
۱۷ و ۱۸ـ همان، ص۲۲۷ و ۲۴۰؛
۱۹ـ مکارم الاخلاق، ص۱۷، ۱۵ و ۱۳؛
۲۰ـ سنن النبى، ص۷۵؛

جواد محدثى

منبع: پیام زن؛ شماره ۷۶