اجتماع

نوشته‌ها

عید فطر و نقش آن در تحولات فردی و اجتماعی

اشاره:

در فرهنگ اسلامی اولین روز ماه شوال به عنوان عید فطر و جشن بازگشت به فطرت معین شده است، زیرا مسلمانان روزه دار در طول ماه رمضان با ارتباطهای پی در پی با خداوند متعال واستغفار از گناهان به تصفیه روح و جان خویش همت گماشته و از تمام آلودگی های ظاهری و باطنی که بر خلاف فطرت آن هاست، خود را پاک نموده و به فطرت واقعی خود برمی گردند . امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز از همین زاویه به عید فطر می نگرد و با اشاره به روز عید می فرماید: «انما هو عید لمن قبل الله صیامه وشکر قیامه وکل یوم لا یعصی الله فهو عید (۱. ; این عید کسی است که خدا روزه اش را پذیرفته و نماز او را ستوده است و هر روز که خدا نافرمانی نشود، آن روز عید است .»

بلی روز ترک گناه و فاصله گرفتن از زشتی ها و پلیدی ها و روز غلبه بر شیاطین، روز عید است . عید فطر روز بازگشت به فطرت است، این معنا رامی توان از لغت «عید فطر» هم فهمید، چرا که «عید» به معنای بازگشت و «فطر» به معنای «فطرت و طبیعت » است .

مسلمانان در این روز در اثر یک ماه ضیافت و مهمانی خداوند به صفای باطن دست یافته و در حقیقت، شخصیت واقعی خویش را بازیافته اند، آری، فطرت پاک انسان در طول سال در اثر غبارهای جهل و نادانی و غفلت به انواع گناهان و معصیت ها مبتلا شده و از حقیقت خود دور می شود و در نتیجه دچار خودفراموشی و خدا فراموشی می گردد . اما با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، انسان مسلمان در پرتو فضای معنوی آن ماه و تلاش های خویش به یک زندگی نوین دست می یابد، که می توان آن را «بازگشت به خویشتن » نامید .

در روز عید فطر گوئی یک مسلمان از نو متولد می شود، چرا که طبق گفتار امیرمؤمنان علیه السلام، روزه داران در شب عید فطر از تمام آلودگی ها و پلیدی ها پاک شده اند و کمترین پاداش خود را که پاکی و پاکیزگی است دریافت نموده اند . آن حضرت چنین می فرماید: «واعلموا عباد الله! ان ادنی ما للصائمین والصائمات ان ینادیهم ملک فی آخر یوم من شهر رمضان: ابشروا عباد الله! فقد غفر لکم ما سلف من ذنوبکم فانظروا کیف تکونون فیما تستانفون (۲. ; ای بندگان خدا! بدانید که کوچکترین چیزی که برای مردان و زنان روزه دار است، این است که فرشته ای در روز آخر ما مبارک رمضان به آن ها ندا می دهد: ای بندگان خدا! بشارتتان باد که [خداوند متعال ] تمام گناهان گذشته شما را آمرزید، پس بنگرید که بعد از این چگونه عمل خواهید کرد .»

شیخ مفید می نویسد: اینکه روز اول ماه شوال عید اهل ایمان قرار داده شده است، به خاطر این است که آنان برای قبولی اعمالشان در ماه رمضان خوشحالند و از اینکه خداوند متعال گناهانشان را بخشیده و بر عیب های آنان پرده کشیده و مژده و بشارت از طرف خداوند رسیده است که ثواب های بسیاری برای روزه داران عطا خواهد کرد و از اینکه مؤمنین در اثر تلاش های شب و روز ماه مبارک رمضان چند مرحله به قرب الهی نزدیک شده اند، حالت سرور و نشاط دارند . در این روز غسل معین شده و این علامت پاکی از گناهان می باشد، عطر زدن و بوی خوش استعمال کردن و لباس زیبا و تمیز پوشیدن و به صحرا رفتن و زیر آسمان نماز خواندن همه اش علامت شادی و سرور و از روی حکمت می باشد (۳. .

مراتب روزه داران در عید فطر

بدون تردید تک تک مسلمانان با فرا رسیدن عید سعید فطر نوعی شادی و لذت درونی در خود احساس می کنند، اما استقبال مسلمانان از روز عید فطر یکنواخت و مساوی نیست . زیرا هر کسی نسبت به معرفت و ایمان خود به این عید بزرگ و با عظمت می نگرد و از آن بهره می گیرد . زمینه ها، ذهنیت ها، مراتب ایمان و عوامل دیگری در نگرش و انگیزه افراد دخالت دارد .

به همین جهت عارف واصل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی قدس سره (۴. روزه دارانی را که به عید سعید فطر وارد می شوند، به پنج گروه تقسیم می کند و نوع نگرش آنان رانسبت به این روز با عظمت توضیح می دهد . ایشان در مورد پایین ترین مراتب استقبال کنندگان از عید فطر می نویسد: «گروهی از روزه داران حقیقت روزه را نشناخته اند و با زحمت و تکلف از خوردن و آشامیدن و سایر مبطلات خود داری می کنند و این را نوعی طاعت می شمارند و خود را منت دار خداوند می دانند . آنان از اعضاء و جوارح خود مراقبت نکرده و با دروغ و غیبت و بهتان و افترا و دشنام، به آزار دیگران پرداخته و زحمات خود را هدر می کنند و در نزد خدای عالمیان منزلتی ندارند، مگر اینکه حضورشان در روز عید برای حسن ظن به عنایت خدای بزرگ باشد و در نمازگاه خود در روز عید فطر از گناهان استغفار نموده و طلب آمرزش کنند .»

وی عالی ترین مرتبه استقبال کنندگان از عید فطر را از آن روزه داران عارفی می داند که لذت ندای خدای «جل جلاله » ، رنج گرسنگی و تشنگی و شب زنده داری را از یاد آنان برده و با شوق و شکر بلکه با وجد و سکر (۵. آن را پیشواز نموده، در سرعت سیر و سلوک و پیشروی به سوی خیر، جدیت به خرج داده و از عمق جان به ندای رب الارباب لبیک گفته اند .

خداوند متعال اعمال را از این گروه به حسن قبول می پذیرد و آن ها را به مقام قرب نزدیک می نماید و در پیشگاه صدق در جوار خود با اولیاء و اصفیاء می نشاند و از «جام اوفی » به آن ها می چشاند و به مقام «او ادنی » می رساند (۶. . آری، در حقیقت در سحرگاه عید فطر اولیاء الهی با حضرت حق چنین نجوا دارند:

ای عید عاشقان به حقیقت جمال تو

هر لحظه عیدیی رسدم از وصال تو

عید کسان غره شوال و عید من

آن ساعتی بود که ببینم جمال تو

حل مشکلات اقتصادی و اجتماعی در مورد ابعاد اقتصادی و اجتماعی عید فطر می توان به پرداخت زکات فطره به عنوان عاملی ارزشمند برای فقرزدایی، توسعه اقتصادی و حل مشکلات اجتماعی در جامعه اسلامی اشاره نمود . افزون بر اینکه در کنار کمک به فقراء، موارد مصرف دیگری نیز برای زکات فطره در اسلام منظور شده است که از جمله آن ها احیای روحیه همیاری و تعاون، رسیدگی به وضع بهداشتی، درمانی و فرهنگی مسلمانان می باشد . از زکات فطره می توان قرض بدهکاران حقیقی و افرادی را که در راه معصیت و خلاف بدهکار نشده اند، پرداخت نمود . در ساختن مسجد، مدرسه، پل ها و راه ها و بیمارستان ها و برطرف کردن سایر نیازهای مسلمانان نیز می توان از این بودجه مردمی استفاده کرد .

همچنین با این بودجه می توان باورهای دینی و اعتقادات مسلمانان ضعیف الایمان را تقویت نمود و کسانی را که در معرض شبهات و وسوسه های دشمنان قرار دارند یاری کرد .

مسلمانان با عمل به این موارد که با پرداخت زکات فطره انجام می شود، در حقیقت به بخشی از دعاهای ماه رمضان – که در مدت یکماه بعد از نماز زمزمه می کردند – ، در روز عید فطر جامه عمل می پوشانند . گذشته از این ها، پرداخت زکات فطره که با نیت عبادت و تقرب به خداوند متعال انجام می شود، نوعی بهره گیری از مادیات برای رسیدن به معنویات است .

بدین جهت گفته اند که قبول روزه موکول به پرداخت زکات فطره می باشد، چرا که دادن زکات موجب جدایی از تعلقات مادی و هواهای دنیوی و نفسانی است و انسان مؤمن برای دوام فطرت الهی خویش و بازگشت به عهد فطری «الست » از هر آنچه رنگ تعلق دارد، باید رها و آزاد باشد و زنجیر مادیات را از پای خود برکند تا سبک بال به سوی خداوند گام نهد . همچنانکه امام علی علیه السلام فرمود:

«تخففوا تلحقوا (۷. ; سبکبال باشید تا [به مقصد] برسید .»

رسیدن به وصال حق باگران باری و تعلقات بسیار سازگار نیست . خداوند متعال می فرماید: «قد افلح من تزکی وذکر اسم ربه فصلی » (۸. ; «همانا رستگار شد کسی که [با پرداخت زکات، ] خود را تزکیه نمود و آنکه نام پروردگارش را یاد نموده و سپس نماز خواند .»

یکی از مصادیق این آیه، عید فطر و زکات فطره می باشد . در روایات آمده است که همواره رسول خدا صلی الله علیه و آله روزهای عید فطر قبل از رفتن به مصلی فطره را تقسیم می کرد و این آیه را می خواند (۹. .

تعظیم شعائر اسلامی

خداوند متعال می فرماید: «ومن یعظم شعائر الله فانها من تقوی القلوب » (۱۰. ; «هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد، این کار نشانه تقوای دل هاست .»

تعظیم شعائر الهی یکی دیگر از ویژگی های عید سعید فطر می باشد . شعار تکبیر و تهلیل و تحمید و تقدیس از جمله اعمالی است که به روز عید جلوه خاصی می بخشد .

یک مسلمان باید از راه های مختلف ندای حیاتبخش توحید را به گوش جهانیان برساند، که یکی از آن راه ها بیان شعارهای مذهبی است . رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: «زینوا اعیادکم بالتکبیر (۱۱. ; عیدهای خود را با [شعار] تکبیر زینت دهید .» و در حدیث دیگری می فرماید: «زینوا العیدین بالتهلیل والتکبیر والتحمید والتقدیس (۱۲. ; عیدهای فطر و قربان را با شعارهای لا اله الا الله و الله اکبر و الحمدلله و سبحان الله زینت دهید .»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خود نیز چنین می کرد . آن حضرت در روز عید فطر از منزل بیرون می آمد و تا رسیدن به مصلا با صدای بلند، شعار «لا اله الا الله » و «الله اکبر» سر می داد و حتی در میان خطبه ها و قبل و بعد از آن با صدای رسا این کلمات را تکرار می نمود . حضرت رضا علیه السلام در مورد علت تکبیرهای زیاد در روز عید فطر می فرماید: «تکبیر، تعظیم و زرگداشت خداوند متعال است و نوعی تشکر از هدایت ها و نعمت های پروردگار جهانیان می باشد . (۱۳. »

تقویت وحدت مسلمانان

اجتماع روز عید فطر می تواند در پیوند و همدلی مسلمانان نقش آفرین باشد . آنان در گردهمایی روز عید فطر و قرار گرفتن در کنار هم، از نظرات، مشکلات و گرفتاری های همدیگر آگاه می شوند . در این گردهمایی بغض ها و کینه ها تبدیل به دوستی و همدلی می شود و مؤمنان در یک صف واحد احساس اتحاد و نزدیکی بیشتری به همدیگر می کنند .

عید فطر از سویی حکایت از پیوند معنوی انسان با خدای خویش دارد و از سوی دیگر حکایت گر ارتباط وی با هم کیشان خود است .

حضرت سجاد علیه السلام روز عید فطر را روز جشن و شادی و اجتماع و همیاری مسلمانان نسبت به یکدیگر می داند و می فرماید: «اللهم انا نتوب الیک فی یوم فطرنا الذی جعلته للمؤمنین عیدا وسرورا ولاهل ملتک مجمعا ومحتشدا (۱۴. ; پروردگارا! ما به سوی تو برمی گردیم در روز عید فطرمان که آن را برای اهل ایمان روز عید و شادی و برای اهل ملت خودت روز اجتماع و همیاری قرار دادی .»

حضرت رضا علیه السلام در مورد نقش عید فطر در تحولات معنوی، اقتصادی و اجتماعی جامعه می فرماید: «انما جعل یوم الفطر العید، لیکون للمسلمین مجتمعا یجتمعون فیه ویبرزون لله عزوجل فیمجدونه علی ما من علیهم، فیکون یوم عید ویوم اجتماع ویوم زکات ویوم رغبه ویوم تضرع و . . . فاحب الله عزوجل ان یکون لهم فی ذلک مجمع یحمدونه فیه ویقدسونه (۱۵. ; روز فطر، عید مقرر شده تا مسلمانان در این روز گرد هم آیند و برای خداوند ظهور کنند و او را به خاطر نعمت هایش تعظیم کنند . پس این روز، روز عید، روز اجتماع، روز فطر، روز زکات، روز رغبت و روز تضرع و . . . است . پس خداوند بزرگ دوست دارد که مسلمانان در چنین روزی اجتماعی داشته و در آن، او را ستایش کرده و مقدس بدارند .»

عید فطر و حرکت های سیاسی

در طول تاریخ، اجتماع روز عید فطر آنچنان مهم و تحول آفرین بوده که رهبران سیاسی نیز از آن بهره گرفته اند . در این مورد می توان از حرکت سیاسی ابومسلم خراسانی و شورش وی بر علیه دستگاه خلافت بنی امیه نام برد . وی به سلیمان بن کثیر دستور داد به اقامه نماز عید فطر و ایراد خطبه بر علیه امویان بپردازد .

سلیمان نیز انقلاب و شورش بر علیه سلطنت اموی را در خطبه نماز عید فطر اعلام کرد . به این ترتیب آنان در سال ۱۲۹ ق در روز عید فطر در شهرهای ماوراء النهر به پا خاسته و قیام خود را اعلام کردند (۱۶. و در مدت کوتاهی سلسله بنی امیه را منقرض ساختند .

حرکت امام رضا علیه السلام برای نماز عید

در این میان حرکت معنوی، اجتماعی و سیاسی حضرت رضا علیه السلام برای نماز عید اهمیت خاصی در تاریخ اسلام دارد . این حماسه جاویدان نشان می دهد که اگر پیشوایان معصوم علیهم السلام و بزرگان دین و رهبران صالح در جوامع مسلمان فرصت می یافتند و می توانستند از نمازهای عید فطر و قربان بهره برداری کنند، چه نتایج پرباری برای مسلمانان داشت .

برای آشنایی خوانندگان گرامی با عظمت این حرکت و نقش آن در تحولات معنوی و سیاسی جهان اسلام و همچنین توجه به سیره اهل بیت علیهم السلام در اجرای مراسم عید فطر و قربان خلاصه ای از آن واقعه را می خوانیم:

بعد از جریان ولایتعهدی حضرت رضا علیه السلام، عید فرا رسید . مامون با اصرار زیاد از آن حضرت خواست تا برای اجرای مراسم عید حضور یابد و ضمن اقامه نماز عید خطبه بخواند . امام رضا علیه السلام به فرستاده مامون فرمود: شروطی را که میان من و تو در پذیرفتن امر ولایتعهدی بود، خودت می دانی [ . بنا، بر این بود که من از این گونه امور معاف باشم] . مامون پیغام داد که: من می خواهم با این عمل دل مردم آرامش یابد و فضیلت شما را بشناسند .

پیغام ها از سوی مامون و امتناع حضرت رضا علیه السلام پیوسته ادامه داشت تا آنکه حضرت رضا علیه السلام در اثر پافشاری خلیفه فرمود: دوست دارم مرا از این امر معاف داری و اگر معاف نمی داری، من همچنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام برای نماز عید بیرون می آمدند، خواهم آمد . مامون گفت: هر طور که دوست داری بیرون بیا و مراسم عید را به انجام برسان . آن گاه دستور داد سرداران و تمام مردم صبح زود در مقابل منزل مسکونی حضرت رضا علیه السلام اجتماع نمایند . با انتشار این خبر مردم مرو مشتاقانه برای شرکت در مراسم و بهره گیری از وجود حضرت رضا علیه السلام خود را آماده کردند . هنگامی که خورشید طلوع کرد، امام علیه السلام غسل نمود و عمامه سفیدی را که از پنبه تهیه شده بود بر سر گذاشت و یک سر آن را روی سینه و سر دیگر را میان دو شانه انداخت . دامن را به کمر زد و به همه پیروان و دوستدارانش دستور داد چنان کنند . آن گاه عصای پیکان داری به دست گرفت و از منزل بیرون آمد . آن حضرت در حالی که پا برهنه بود و پیراهن و سایر لباس هایش را به کمر زده بود، به همراه غلامان و یاران نزدیک خویش – که آنان نیز چنین کرده بودند – به همین شکل از منزل به سوی مصلا حرکت کردند .

موقع خروج از منزل، امام رضا علیه السلام سر به سوی آسمان بلند کرد و چهار تکبیر گفت، این تکبیرها آن چنان با صلابت و روحانیت خاصی ادا می شد که گویی آسمان و در و دیوار با نوای حضرتش هم آواز هستند . سرداران و نظامیان و سایر مردم که با آمادگی و آراستگی تمام در بیرون منزل صف کشیده بودند، هنگامی که امام رضا۷ و یارانش را به آن صورت مشاهده کردند به پیروی از امام رضا علیه السلام و هماهنگ با او فریاد تکبیر سردادند .

شهر مرو یکپارچه فریاد تکبیر سر داد و به دنبال آن از گریه و ناله هزاران زن و مرد مشتاق اهل بیت علیه السلام به لرزه در آمد، سرداران هنگامی که حضرت را با آن حال دیدند از مرکب های خود پیاده شدند و کفش های خود را در آورده و کنار گذاشتند و به دنبال امام علیه السلام به راه افتادند . حضرت رضا علیه السلام پیاده راه می رفت و هر ده قدم یک بار می ایستاد و سه تکبیر می گفت .

یاسر خادم می گوید: در این حال ما خیال می کردیم که آسمان و زمین و کوه با او هم آواز گشته است، شهر مرو یکپارچه گریه و شیون بود، فضل بن سهل ذوالریاستین با مشاهده این اوضاع به مامون گفت: اگر [امام ] رضا علیه السلام با این وضع به مصلا برسد، مردم مجذوب او خواهند شد [و ممکن است با یک اشاره طومار حکومت را در هم پیچند، ] به نظر من بهتر است که از او بخواهی تا برگردد .

مامون هم فورا کسی را فرستاد واز حضرت رضا علیه السلام در خواست نمود تا از میانه راه برگردد . امام رضا علیه السلام هم کفش های خود را طلبید و سوار مرکب شده، به منزل مراجعت کرد . (۱۷.

این روایت گذشته از اینکه تدبیر و دوراندیشی حضرت رضا۷ را برای شکست سیاست های شیطانی مامون نشان می دهد، چگونگی اجرای مراسم باشکوه عید در سیره اهل بیت ۷ و کیفیت یک نماز واقعی عید را بیان می کند .

پی نوشت:

۱. نهج البلاغه، حکمت ۴۲۸ .

۲. امالی شیخ صدوق، ص ۱۰۰ .

۳. مسار الشیعه، ص ۳۰ .

۴. ایشان که استاد اخلاق و عرفان برجسته ای در حوزه علمیه قم بود، در سال ۱۳۴۳ق به دیار حق شتافت . در مکتب تربیتی این عارف فرزانه بزرگان فراوانی تربیت شدند که از جمله آن ها می توان از حضرت امام خمینی قدس سره، آیت الله مرعشی نجفی قدس سره، شیخ اسماعیل تائب تبریزی، آخوند ملا علی معصومی و میرزا عبد الله شالچی تبریزی نام برد . در مورد مقام عرفانی و جذبه این استاد کامل عرفان همین قدر کافی است بدانیم که حضرت امام خمینی قدس سره آن گاه که پس از یکدوره طولانی تبعید، در اوج عزت و افتخار از پاریس به ایران مراجعت کرده و به شهر قم وارد شد، در اولین فرصت به مزار شیخان رفته و در کنار قبر استادش حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی حاضر شده و در کنار آن نشست، آن گاه به نشانه تواضع و حق شناسی، تحت الحنک عمامه خود را باز کرد – و با آنکه همیشه دستمال همراه داشت – با گوشه عمامه خود غبار سنگ استاد عارف را زدود و سپس به قرائت فاتحه و تلاوت قرآن پرداخت .

۵. سکر، یک اصطلاح عرفانی است و عبارت است از یک نوع کیفیت نفسانی که موجب انبساط روح است و آن بواسطه غلبه سروری است که هرگاه عشق و محبت سالک به آخرین درجه برسد، بر وی عارض می شود . او در آن حال بر قوای حیوانی و نفسانی خویش چیره می گردد و حالت بهت و سکر و حیرت پدید می آید و این حالت، عارف سالک را مبهوت و متحیر و سرگردان می کند . در شرح کلمات باباطاهر آمده است که سکر حقیقی آن است که سالک در فنا مقام گیرد .(فرهنگ علوم عقلی، ص ۳۰۰..

۶. برگرفته از المراقبات، ص ۳۳۴ .

۷. نهج البلاغه، خطبه ۲۱ .

۸. اعلی/۱۴ و ۱۵ .

۹. تفسیر المیزان، ذیل آیه ۱۴ سوره اعلی .

۱۰. حج/۳۱ .

۱۱. کنزالعمال، ح ۲۴۰۹۴ .

۱۲. همان، ح ۲۴۰۹۵ .

۱۳. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۱، ص ۱۲۲ .

۱۴. صحیفه سجادیه، دعای ۴۵ .

۱۵. وسائل الشیعه، ج ۷، ص ۴۸۱، ح ۴ .

۱۶. تاریخ طبری، ج ۶، ص ۲۶ .

۱۷. اصول کافی، مولد ابی الحسن الرضا علیه السلام، حدیث ۷ .

منبع :مبلغان – آذر ۱۳۸۱، شماره ۳۵ –

رفتارهای اجتماعی امام رضا(علیه السلام).

اشاره:

انسان­، موجودی اجتماعی بوده و در زندگی خویش ناگزیر از ارتباط و تعامل با دیگران است؛ چنانکه رشد و تأمین سعادت آدمی، در گرو توسعه همه­ جانبه جامعه بوده، تعالی جامعه نیز در گرو رفتارهای اجتماعی افرادی است که در آن زندگی می کنند. جوامع مختلف، متناسب با مبانی فرهنگی و ارزشی خویش، اهداف مختلفی را برای سعادت فردی و اجتماعی انسان در نظر می­ گیرند و همین امر، موجب شده است که این جوامع، گونه متفاوتی از رفتار اجتماعی را برای انسان­ها توصیه کرده و در نتیجه، سبک­ های گوناگونی از زندگی اجتماعی شکل بگیرد.

مطابق آموزه­ های غربی، سبک زندگی مادی غرب و رفتارهای اجتماعی شهروندان آن، در سایه اموری چون: تأمین رفاه و آسایش، کسب لذت، تکاثر اموال و سلطه بر دیگران معنا می­ یابد؛ اما دین اسلام، با عنایت به آموزه­ هایی که در کتاب و سیره اهل بیت(علیه السلام) ارائه شده است، گونه­ ای متمایز از رفتارهای افراد را در عرصه اجتماع سفارش نموده است.

گرچه فهم مبانی، مؤلفه­ ها و راهکارهای رفتاری در این سبک زندگی اجتماعی را می توان در آموزه­ های قرآنی و روایی جست­ و­جو کرد، اما از آنجا که این بخش از سبک زندگی عمدتاً در سایه رفتارهای انسانی جلوه­ گر می­ شود، فهم و دست یابی به این گونه از سبک زندگی، به دنبال بازخوانی جنبه­ های زندگی برخی الگوهای رفتاری، آسان­تر و عملی­ تر خواهد بود.

الگوهای متعددی به عنوان شاخص رفتارهای مطلوب اجتماعی در مکتب اسلام وجود دارند که از مهم­ترین آنها می­ توان به سیره انسان­ ساز پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) اشاره کرد که با توجه به معصوم بودن ایشان‏، رفتارهای بی­ نظیر اخلاقی و انسانی از آن بزرگواران به یادگار مانده و تأسی به آنها به سلامت ظاهری و معنوی جامعه می­ انجامد. البته هم­ جهت بودن رفتارهای اهل بیت(علیه السلام)، منافاتی با این نکته ندارد که بعضی از پیشوایان دین اسلام در شرایط خاص، رفتاری متفاوت با برخی دیگر از امامان انجام داده­ اند.

از جمله امامانی که رفتارهای ایشان، الگویی مناسب در سبک زندگی اجتماعی به شمار می­ رود، امام رضا(علیه السلام) است که از نظر حضور در عرصه­ های مختلف دینی، سیاسی و اجتماعی، جلوه­ های فراوانی از رفتارهای ایشان، ثبت شده است.

این نوشتار درصدد است تا ضمن بازخوانی برخی رفتارهای امام رضا(علیه السلام)، سبک و روشی خاص از زندگی اجتماعی را به منظور پیروی شیعیان در زندگی­شان ارائه نماید.

مبانی رفتارهای اجتماعی

دین اسلام، بیشتر از اینکه دارای آموزه­ های فردی و اخلاقی باشد، ارائه­ دهنده آموزه های اجتماعی و سیاسی است و معمولاً اهداف این آیین کامل الهی، از بستر اجتماع گذر می­ کند. بر این اساس، بسیاری از مبانی دین اسلام ضمن تأکید بر حضور مؤثر در جامعه، بر رویکرد و راهکارهای خاصی عنایت دارد که به رفتارهای مطلوب در جامعه می انجامد. در اینجا با توجه به سیره امام رضا(علیه السلام) به شماری از این مبانی می­ پردازیم.

۱. رعایت کرامت انسانی

ارج نهادن به حقوق انسانی، از دیرباز مورد توجه اندیشمندان و عالمان در فرهنگ‎ های مختلف بوده است. از این رو، امروزه همگی بر اصل عدم تبعیض و برابری انسان­ها توافق دارند. البته جهان غرب که مدعی شعار حقوق بشر است، در سال­های دور (قرون وسطی) مهد تبعیض میان افراد بشر بود و حال آنکه در همان زمان، آیات و روایات اسلامی، بر کرامت و حفظ جایگاه انسانی به دور از هر گونه تبعیض تأکید می نمود؛‎‎ٌُ‏ چنانکه در قرآن کریم آمده است: «یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ‏ مِنْ‏ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏؛[۲] ای مردم! ما همه شما را از مرد و زن آفریدیم و آنگاه گروه‎های مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید. گرامی‎ترین شما نزد خداوند، پرهیزکارترین شما است.»

بنابراین، در حالی­ که عالمان دینی غرب که با امام رضا(علیه السلام)، هم­ عصر بودند، به بهانه­ های واهی، تبعیض میان مردمان روا می­ داشتند، اما آن امام همام، بر این باور بود که انسان­ها بندگان خدایند و منشأ کمال الهی ایشان، ارتباط با خداوند و دست یابی به فضیلت­ های انسانی است و ملاک برتری افراد بر یکدیگر، نه رنگ، نژاد، سرمایه و جایگاه اجتماعی، بلکه ارتباط با خداوند است.

اباصلت می­گوید: به امام رضا(علیه السلام) عرض کردم: مردم می­ گویند: «شما مردمان را بندگان خود می­ شمارید!» امام(علیه السلام) ضمن اینکه این سخن را ادعا و اتهام برشمرد، فرمود: «اگر مردمان بردگان ما هستند، ما آنان را از چه کسی خریده­ ایم؟»[۳]

اقتضای کرامت انسانی این است که مردم به دلیل بالا یا پایین بودن جایگاه اجتماعی شان، نباید از امتیاز خاصی بهره­ مند بوده یا بی­ بهره باشند. از این رو، هیچ­گاه امام رضا(علیه السلام) به غلامان و بردگان خود بد نگفت؛ بلکه هنگامی که سفره انداخته می­ شد، همه غلامان و خادمان، حتی دربان و میرآخور را به سفره غذا می­ نشانید.[۴]

از عبدالله بن صلت نقل شده که: «من در سفر امام رضا(علیه السلام) به خراسان، در خدمت ایشان بودم. دستور فرمود که سفره غذا را پهن کنند. در کنار سفره ایشان، تمام غلامان آن حضرت از سیاهان و غیر آنها گرد آمدند. من به آن جناب عرض کردم: فدایت شوم. کاش برای اینها سفره جداگانه­ ای انداخته می­شد. امام(علیه السلام) فرمودند: پروردگار ما، یکی است و پدر و مادر ما هم یکی، و پاداش همه بر اساس کردار است.»[۵]

«هرگز اتفاق نیفتاد که امام رضا(علیه السلام) در سخن گفتن به کسی جفا کند. هر که با او گفت­ وگو می‎کرد، کلامش را قطع نمی‎ کرد و فرصت می‎ داد تا آخرین سخن خود را بگوید. اگر کسی حاجتی نزد او می­ آورد، در صورت امکان ابداً او را مأیوس نمی­ کرد. ندیدم در حضور کسی پایش را دراز کند و تکیه بزند. سراغ ندارم که به غلامانش ناسزا بگوید. ندیدم آب دهان را به زمین بیندازد و با صدا و قهقهه بخندد؛ بلکه تنها تبسم می‎ کرد.»[۶]

الگوهای متعددی به عنوان شاخص رفتارهای مطلوب اجتماعی در مکتب اسلام وجود دارند که از مهم­ترین آنها می­ توان به سیره انسان­ ساز پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) اشاره کرد که با توجه به معصوم بودن ایشان‏، رفتارهای بی­ نظیر اخلاقی و انسانی از آن بزرگواران به یادگار مانده و تأسی به آنها به سلامت ظاهری و معنوی جامعه می­ انجامد. البته هم­ جهت بودن رفتارهای اهل بیت(علیه السلام)، منافاتی با این نکته ندارد که بعضی از پیشوایان دین اسلام در شرایط خاص، رفتاری متفاوت با برخی دیگر از امامان انجام داده­ اند.

با عنایت به اینکه مطابق سیره امام رضا(علیه السلام) انسان­ها از نظر حقوق جامعه و رعایت شرف انسانی، نسبت به هم برتری ندارند، ایشان مراعات کرامت انسانی نسبت به پیروان ادیان و فِرَق مختلف را نیز مد نظر قرار داده و رفتار آن حضرت با آنان، عادلانه، عاقلانه و مبتنی بر انصاف، انسانیت و مهرورزی بود؛ برای مثال، یاسر، خدمت گزار امام(علیه السلام) می گوید: «از نیشابور نامه ای به این مضمون به مأمون رسید که مردی زرتشتی، هنگام مرگ وصیت کرده تا ثروت فراوانی را که از او باقی مانده، میان فقرا و بینوایان تقسیم کنند. قاضی نیشابور، آن اموال را میان مسلمانان تقسیم کرده است. امام رضا(علیه السلام) در پاسخ به سؤال مأمون در این خصوص فرمود: زرتشتیان برای بینوایان مسلمان وصیت نمی کنند. نامه ای به قاضی نیشابور بنویس تا همان مقدار از مالیات مسلمانان بردارد و به بینوایان زرتشتی بدهد.»[۷]

۲. اخلاق و مهر­ورزی

از امور اساسی که می ­تواند مبنای همه رفتارهای اجتماعی مطلوب محسوب شود، مهرورزی و مراعات اخلاق با مردمان است. از این رو، دین اسلام، این رفتار را سرلوحه دستورات خویش قرار داده و افراد را به آن دعوت کرده است؛ بلکه برترین رهبران دینی اسلام، بیشترین مهرورزی­ ها را در جامعه نسبت به مردم انجام داده­ اند؛ به گونه­ای که خداوند پیامبر خویش را بدین صورت خطاب می­ نماید که:

«لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ‏ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک؛‏[۸] اگر تو خشن و دل‏ سخت بودى، مردم از گرد تو پراکنده مى‏ شدند.»

امام رضا(علیه السلام) نیز در اخلاق همچون جدّ بزرگوارش، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود. مرحوم آیه الله اصفهانی در این باره سروده است:

«یُمَثِّلُ النَّبیُّ فی أخلاقِهِ، فَإنَّهُ النّابِتُ مِن أعراقِهِ؛[۹] در اخلاقِ او، پیامبر(صلی الله علیه و آله) جلوه گر می شود؛ چرا که او برخاسته از ریشه های نبوی است.»

از همین رو، ایشان با مردم ارتباطی نزدیک برقرار کرده و با آنها انس می­ گرفتند و منزل آن حضرت، معمولاً محل رفت­و­آمد مردم بود و اقشار مختلف با ایشان هم­سخن می شدند. بر اساس شهادت تاریخ، امام رضا(علیه السلام) هیچ­گاه کسی را به دیده تحقیر مورد خطاب قرار نداده و محبت خود را از اطرافیان دریغ نمی­ داشتند. چهره گشاده و متانت و مهربانی که از ایشان فراوان دیده می­ شد، سبب شده بود که مردم بدون مشکل و واسطه، آن امام(علیه السلام) را ملجأ خویش دانسته و مشکلات خود را با ایشان در میان می گذاشتند.[۱۰]

ایشان محبت و اظهار دوستی نسبت به مردم را نیمی از عقل معرفی کرده،[۱۱] در برخی ادعیه­ ای که از حضرتش رسیده، خواهان بخشش، رحمت و خیرخواهی برای مردم بوده است؛ از جمله، ایشان چنین دعا فرموده­ اند:

«ای خدای کریم، از تمام مردان و زنان مؤمن که از مشرق تا مغرب زمین به سر می برند، درگذر و آنان را بیامرز.»[۱۲]

اهمیت رأفت و مهربانی با مردم و عشق و محبت نسبت به ایشان، به گونه­ ای است که در زیارت­نامه آن حضرت نیز مورد اشاره قرار گرفته است؛ آنجا که می­ خوانیم:

«السَّلَامُ‏ عَلَى‏ الْإِمَامِ‏ الرَّئُوف‏؛[۱۳] سلام و درود بر پیشوای با رأفت و مهربان.»

امام رضا(علیه السلام) و رفتارهای اجتماعی

رفتارهای اجتماعی، در گستره اجتماع ظهور و بروز می­ یابند و از این جهت، در برابر رفتارهای فردی قرار می­ گیرند؛ اما با عنایت به اینکه انسان­ها دارای ویژگی­ های متفاوتی بوده و جایگاه هر فرد در جامعه، مقتضی گونه مختلفی از رفتار اجتماعی است، با در نظر داشتن رفتار امام رضا(علیه السلام) از این لحاظ، می­ توان درکی بهتر از رفتارهای آن حضرت به دست آورد و الگویی مناسب برای افراد در این جایگاه­ ها ارائه کرد.

الف­. رفتار در جایگاه عالم

اگرچه عالمان همواره شخصیت­های فرهیخته­ ای بوده و به جهت نوع دانش و جایگاه شان، مورد قبول جامعه هستند، اما رویکرد عالمان در مقام فراگیری یا انتقال دانش، باید واجد الگویی باشد که در نهایت موجب شود، فضای رفتارهای آنان، از هر گونه درگیری و خللی به­ دور بوده و به اخلاق و خِرد مزین باشد.

از این رو، رفتار امام رضا(علیه السلام) که به دلیل انبوه دانش و مناظراتش با اهالی ادیان و مذاهب دیگر، به «عالم آل محمد(صلی الله علیه و آله)» معروف شده است، بسیار در خور توجه است. امام رضا(علیه السلام) وقتی در جایگاه مناظره و مواجهه علمی با اندیشمندان و رهبران فکری گروه‎ ها، ادیان و مذاهب مختلف عصر خود قرار می‎ گیرد، با کمال احترام به یکایک پرسش‎ها، شبهات و مسائل آنان پاسخ داده و علاوه بر اینکه از حیث علمی بر دانشمندان غلبه یافته­ اند، رفتاری اخلاق­ مدار در مباحثه علمی را نیز برای همه عالمان به یادگار گذارده­ اند که در ذیل، به برخی از این رفتارهای اخلاقی و منطقی می­ پردازیم:

۱. استقبال از نظر مخالف

زمانی که غرب در قرون وسطی، سیر انحطاطی را در عرصه علم و فرهنگ می­ پیمود و فلسفه اسکولاستیک کلیسا، سیطره مستبدانه خویش را بر سایر نظرات علمی حاکم کرده و دیدگاه علمی دیگر را برنمی­ تابید، اندیشه اسلامی با راهبری امام رضا(علیه السلام) ضمن تبلیغ و ترویج دیدگاه اسلام اصیل، نه تنها در مواجهه با اندیشه های مخالف بر نمی آشفت، بلکه با رویی گشاده و آغوشی باز، هر اشکال و شبهه ای را پاسخ داده و سلطه فرهنگی خود را نه در حذف رقیب، بلکه در رویارویی عالمانه با اندیشه های مخالف و پاسخ مناسب به آنان جست­ وجو می کرد. این رویکرد اسلامی که از سوی امام رضا(علیه السلام) پی گیری می­ شد، نتایجی مطلوبی را دربرداشت که از آن میان می­ توان به موارد ذیل اشاره کرد:

ـ تأکید بر تبادل اندیشه و رواج منطق آزادی فکر و بیان؛

ـ رویکرد تقابل با مکاتب فکری مخالف و اثبات حقّانیت اسلام در سایه شیوه ای منطقی، عقلی و علمی؛

ـ ارائه الگوی رفتاری مطلوب در خصوص تعامل با پیروان سایر ادیان و مذاهب.

۲. التزام به اخلاق گفت­ وگو

نوع بیان و ادبیات ارائه­ شده از سوی امام رضا(علیه السلام) در مناظرات با سران ادیان مختلف، نمایانگر شیوه­ای از بحث است که مطابق آن، ایشان ضمن پرهیز از هر گونه خودرأیی و کوچک کردن طرف مقابل یا سخیف شمردن منطق وی، در فرایند اخلاق مداری و صبر و بردباری، به روشنگری در خصوص معارف الهی پرداخته و شخص مقابل را در پذیرش یا عدم پذیرش آن، آزاد می­ گذارد.[۱۴]

رویکرد اخلاقی و مدل رفتاری در سیره حضرت امام رضا(علیه السلام) در برابر اندیشمندان را می­ توان در شعر منسوب به امام رضا(علیه السلام) مشاهده کرد که در پاسخ به درخواست مأمون انشاد کرده­ اند:

«إِذَا کَانَ دُونِی مَنْ بُلِیتُ بِجَهْلِهِ

أَبَیْتُ لِنَفْسِی أَنْ تُقَابِلَ بِالْجَهْلِ‏

وَ إِنْ کَانَ مِثْلِی فِی مَحَلِّی مِنَ النُّهَى

أَخَذْتُ بِحِلْمِی کَیْ أَجِلَّ عَنِ الْمِثْلِ‏

وَ إِنْ کُنْتُ أَدْنَى مِنْهُ فِی الْفَضْلِ وَ الْحِجَى

عَرَفْتُ لَهُ حَقَّ التَّقَدُّمِ وَ الْفَضْلِ»‏[۱۵]

«اگر گرفتار جهالت کسی شوم که شخصیتش پایین تر از من است، نفس خویش را باز می دارم از اینکه با نادانی او به مقابله برخیزد و اگر در خردمندی، مانند من و شأنش مطابق من باشد، با حلم و بردباری رفتار می کنم تا از مثل خود برتری جویم و از وی بالاتر باشم و اگر در فضیلت و خِرد از او کمتر باشم، حقّ تقدم و فضل و برتری را به او می دهم و خودداری می نمایم.

۳. مناظره با منطق مورد قبول حریف

بهترین شیوه مباحثه علمی، به گونه­ ای است که بتوان با طرف مقابل به سخنی که خودش باور دارد، استدلال کرد. از همین رو، امام رضا(علیه السلام) با توجه به این که اگر برای غیر مسلمانان و پیروان دیگر ادیان، از قرآن استدلال شود، مورد پذیرش آنان قرار نخواهد گرفت، با آنان با منطق کتاب خودشان استدلال می­ کرد؛ زیرا طبیعتاً حجیت و حقانیت قرآن برای ایشان اثبات نشده است؛ چنانکه از کلام «جاثلیق» مسیحی نیز استفاده می شود که وقتی مأمون از او برای مناظره با امام(علیه السلام) دعوت کرد، در جواب گفت:

«کَیْفَ أُحَاجُّ رَجُلًا یَحْتَجُّ عَلَیَّ بِکِتَابٍ أَنَا مُنْکِرُهُ؛ چگونه با کسی مناظره کنم که با کتابی استدلال می­ کند که من آن را قبول ندارم.»

امام رضا(علیه السلام) در پاسخ فرمود: «یَا نَصْرَانِیُ‏ فَإِنِ احْتَجَجْتُ عَلَیْکَ بِإِنْجِیلِکَ‏ أَتُقِرُّ بِهِ؟»؛[۱۶] یعنی من با انجیلی که به آن اقرار داری، مناظره می کنم.

این پیشنهاد و اعلام آمادگی امام رضا(علیه السلام) به گفت وگو با عالم مسیحی بر مبنای اعتقادی شخص مخاطب، ضمن اینکه نشان گر توان مندی علمی امام(علیه السلام) و تسلّط ایشان بر آموزه های اعتقادی ادیان و مکاتب مختلف است، از شیوه­ای خاص در گفت وگو با عالمان ادیان دیگر حکایت می­ کند که بر اساس آن، باید ضمن احترام به عقاید، مقدّسات و کتب آسمانی ایشان، با زبان، منطق و مکتب خودشان با آنها مواجه شده و آنان را قانع کرد.

«از این رو است که حضرت فرموده: من با اهل تورات به تورات­شان، با اهل انجیل به انجیل­شان، با موبدان به شیوه پارسی شان، با رومیان به روش خودشان و با اهل بحث و گفت وگو به زبان های خودشان استدلال کرده، همه را به تصدیق خود وامی دارم.»[۱۷]

۴. مخاطب­ شناسی

مخاطب شناسی که از مهم ترین شاخص های الگوی رفتار ارتباطی به ­شمار می رود، موجب می­ شود انسان­ها در تعامل با دیگران، میزان خِرد آنها را سنجش کرده و به میزان عقول مخاطبان و درک صحیح از تفاوت استعداد و توان وجودی انسان ها، با آنان بحث نمایند؛ زیرا سزاوار است هنگام بحث با برخی افراد، استدلال دقیق به کار برد و در مقابل، در مباحثه با افرادی که از دانش کمتری برخودار هستند، باید ضمن پرهیز از ورود به مباحث پیچیده علمی و تخصصی، سطح بسیط و غیر عمیقی از مباحث را در پاسخ گویی به مشکلات فکری و عقیدتی آنان مورد توجه قرار داد.

بر همین اساس، می توان در شیوه استدلالی امام(علیه السلام)، توجه به ظرفیت مخاطبان و در نظر گرفتن فضای فکری و فرهنگی آنها را مورد لحاظ قرار داد؛ برای نمونه، شخصی از ثنویه (دوگانه ­پرستان) خدمت حضرت رسید و بر یکتایی وجود خداوند دلیل خواست. ایشان با توجه به میزان فهم و قدرت شناخت وی، به پاسخی اقناعی اکتفا نموده و فرمود: «اینکه تو می گویی خداوند دو تا است، خود دلیل بر یکتایی است؛ زیرا تو «دومی» را نمی خوانی، مگر آنکه اولی را اثبات کنی. پس اولی، مورد اتّفاق همگان بوده و دومی، محلّ اختلاف است.»[۱۸] همان طور که دیده می شود، آن حضرت در این استدلال به اثبات خدای واحد اکتفا نموده، خدای دوم را در مرحله شک وامی نهد و آن را نفی نمی­ کند. طبیعی است که این استدلال، صرفاً جنبه اقناعی داشته و این نیست، مگر همان «مخاطب شناسی» و رعایت ظرف فکری مخاطب.

ب­. رفتار به عنوان مربّی

تربیت که فرایندی جهت کمک شخص مورد پرورش در راستای ایجاد تغییر تدریجی در ساحت­ های روحی و رفتاری به واسطه انسانی دیگر و به منظور دستیابی به کمال انسانی و اصلاح رفتارهای آدمی است، اصولاً از سوی افرادی صورت می­ پذیرد که دارای برجستگی­ های روحی بوده و دغدغه کمال و سعادت مردم را داشته باشند.

مقتضای تربیت افراد، گاهی در قالب موعظه صورت می­ پذیرد؛ زیرا موعظه، بیانی است که نفس شنونده را نرم کرده و قلب او را به رقت می آورد. گاهی نیز موعظه در قالب رفتار صورت می­ پذیرد. البته سیره عملی و رفتار شخصی فردِ مربّی، اثربخش­ تر و مؤثرتر از گفتار و توصیه زبانی او می­ باشد. از این رو، امام صادق(علیه السلام)، مربّیان جامعه را به دعوت عملی فراخوانده است:

«کُونُوا دُعَاهً لِلنَّاسِ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُم؛[۱۹] مردم را با غیر زبان­تان دعوت و تبلیغ کنید.»

امام رضا(علیه السلام) مانند سایر اهل بیت(علیه السلام)، تربیت و ارشاد مردم را سرلوحه رفتارهای خویش قرار می­ داد و روایات بسیاری در خصوص بازداشتن مردم از بدی­ها و ضرورت رویکرد آنان به امور خیر از آن حضرت وجود دارد. از این رو، در زیارت آن حضرت چنین می­ خوانیم:

«أَشْهَدُ أَنَّکَ الْإِمَامُ‏ الْهَادِی‏ وَ الْوَلِیُّ‏ الْمُرْشِد؛[۲۰] گواهی می­دهم که تو پیشوای هدایت کننده و ولیّ ارشاد­کننده هستی.»

گفتنی است که عمده­ ترین رویکرد تربیتی آن حضرت را باید در رفتار عملی­شان مشاهده کرد. این رویکرد تربیتی، مشتمل بر رفتارهای متفاوتی است که به برخی از آنها اشاره می­­ شود:

۱. رویکرد تربیتی ـ الگویی

این رویکرد، به معنای تربیت­ پذیری افراد بر اساس منطق الگوگیری از رفتار مربّی است و میزان مقبولیّت وی، موجب تأثیرگذاری او در افرادی که به ایشان علاقه­ مند هستند، می­ شود. امام رضا(علیه السلام) که در میان مردم و با آنان می‏ زیست، اسوه رفتار مطلوب در جامعه بود و از این رو، با رفتار خویش به مردم گونه مطلوب زندگی را می‏ آموخت.

«محمد بن ابی­ عباد می‏گوید: فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاس بود. لباس او [در خانه] درشت و خشن بود؛ اما هنگامی که در مجالس عمومی شرکت می‏ کرد، لباس­های خوب و متعارف می‏ پوشید و خود را می‏ آراست.»[۲۱]

۲. رویکرد تربیتی مبتنی بر امر به معروف و نهی از منکر

امر به معروف و نهی از منکر، در قرآن و روایات، محور مباحث دینی قرار گرفته است. در برخی آیات، ایمان به خدا و انجام این دو فریضه، دلیل برتری امت اسلامی ذکر شده است:

«کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ؛[۲۲] شما، بهترین امت هستید که برای مردم به وجود آمدید؛ امر به معروف و نهی از منکر می کنید و به خدا ایمان دارید.»

نقل شده است که روزی امام رضا(علیه السلام) با بزرگان ادیان مختلف مناظره داشتند و سخنان بسیاری بین امام(علیه السلام) و حاضران ردّ و بدل  شد؛ تا اینکه اذان ظهر فرارسید و امام با اعلام اینکه وقت نماز است، مناظره را قطع و دیگران را به نماز اوّل وقت فراخواندند.

یکی از حاضران که عمران نام داشت، ضمن اظهار نارضایتی گفت: شاید اگر سخنان تان را ادامه دهید، مسلمان شوم. اما ایشان با تأکید بر انجام فریضه نماز اوّل وقت، انجام آن را در اولویّت قرار دادند.[۲۳]

طبیعی است که این رفتار، موجب فهم دیگران برای انجام فریضه نماز اوّل وقت شده و این رفتار امام(علیه السلام)، در ذهن مردم تأثیری دو چندان می­ گذاشت.

۳. برخورد مؤثر و سازنده

امام حسن عسکری(علیه السلام) فرمودند: هنگامی که ولایت­عهدی از سوی مأمون به امام رضا(علیه السلام) تفویض شد، یکی از دربانان مأمون وارد شد و گفت: گروهی که خود را شیعه امام علی(علیه السلام) می­ نامند، جلو خانه ایستاده و اجازه دیدار می­ خواهند. امام(علیه السلام) تا دو ماه متوالی به آنان اجازه دیدار نداد؛ تا اینکه آنان توسط دربان به حضرت پیغام دادند اگر شما را دیدار نکنیم، هنگام بازگشت به وطن نزد مردم سرافکنده خواهیم شد. امام(علیه السلام) گرچه به آنان اجازه دیدار داد، اما با آنها برخورد سردی نمود. وقتی آنان از دلیل این نوع برخورد حضرت سؤال کردند، امام(علیه السلام) رفتار آنها را سبب این قضیه اعلام کرده و فرمود: شما ادّعا دارید که از شیعیان امیر مؤمنان(علیه السلام) هستید؛ در حالی که شما در بیشتر کارهای خویش با علی(علیه السلام) مخالفت نموده و در باره بیشتر واجبات و حقوق برادران دینی خود کوتاهی می­ نمایید. بدانید اگر ادعای شما توسط رفتارتان تأیید نشود، هلاک خواهید شد؛ هرچند این علاقه و محبت نسبت به علی(علیه السلام)، برای شما ارزنده است.

آنان در همان لحظه استغفار کردند و این عمل امام(علیه السلام)، درسی تربیتی برای بازگرداندن آنها به اصول و ارزش­ های اسلامی بود. سپس حضرت با عنایت به اینکه آنان شصت بار به در خانه امام آمده بودند، به دربان خود فرمود: اینک شصت بار نزد آنان برو و سلام مرا به آنها ابلاغ نما؛ زیرا خداوند به سبب استغفار، از گناهان آنان درگذشت. پس نسبت به آنان و خانواده­ های­شان، کمک مالی کرده و هدایایی بخشید.[۲۴]

ج­. رفتار به عنوان مدیر

از جمله اموری که می ­تواند در جهت الگوی رفتار جمعی مورد توجه قرار بگیرد، چگونگی رفتار یک فرد در جایگاه مدیریت بخشی از جامعه است؛ زیرا مدیریت مطلوب، تنها در صورتی محقق می­ شود که مدیر بتواند با ارائه رفتارهای اجتماعی مطلوب، پذیرش فراگیر نزد افراد تحت مدیریت خویش بیابد.

بنابراین، بخش عمده­ای از این گونه رفتارهای اجتماعی را می­ توان در سیره امام رضا(علیه السلام) مشاهده کرد که الگوی خوبی برای مدیران و رفتارهای مدیریتی به شمار می رود.

۱. برنامه­ ریزی

از جمله اموری که می­ تواند در راستای مدیریت کلان یک مدیر مؤثر باشد، برنامه­ ریزی برای زندگی مردم است. از این رو، امام رضا(علیه السلام) در ارشادها و راهنمایی­ های خود به مردم می­ کوشید نظام­ مندی را در زندگی مردم حاکم سازد. پس برنامه ­ریزی و تدبیر معیشت و تعیین برنامه زندگی برای مردم را می­ توان از فعالیت­ های اجتماعی امام رضا(علیه السلام) ارزیابی کرد. موارد ذیل، از جمله دستورات آن حضرت برای برنامه سلوکی افراد مؤمن است که علاوه بر نظم در امور زندگی، دنیا و آخرت را توأمان مد نظر قرار داده است:

۱. بخشی از امور زندگی باید در ارتباط و راز و نیاز با خداوند صرف شود.

۲. بخشی دیگر برای امور معاش و گذران زندگی تنظیم گردد.

۳. بخشی از زندگی برای معاشرت با دوستان مورد اعتماد که یادآور عیوب دوست خود بوده و در باطن با آنان اخلاص می­ ورزند، قرار داده شود.

۴. و بخشی دیگر از زندگی باید برای بهره­ گیری از لذات مشروع قرار داده شود؛ زیرا با استفاده از این اوقات است که افراد، قادر به تلاش در زمان­ه ای دیگر هستند.[۲۵]

۲. مشورت

از شایسته ­ترین اموری که مدیر باید آنها را رعایت نماید، عدم استبداد به رأی و مشورت با دیگران برای دست یابی به راهکارها و تصمیم­ های مناسب جهت تدبیر امور است.

بر همین اساس، امام رضا(علیه السلام) با اهل منزل، برخی دوستان و حتی با بعضی غلامان و خدمت گزاران مشورت می­ کرد؛ به عنوان نمونه، از معمر بن خلاد نقل شده: «هنگامی که یکی از غلامان امام رضا(علیه السلام) درگذشت، امام(علیه السلام) به من فرمود: فردی با فضیلت و امانت­ دار را به من معرفی کن. با شگفتی اظهار داشتم: چگونه من کسی را به شما معرفی نمایم، در حالی که شما دانای به همه امورید. امام(علیه السلام)، مشورت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را مورد اشاره قرار داد و فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با یارانش مشورت می­ کرد. آنگاه در باره آنچه می­ خواست، تصمیم می­ گرفت.»[۲۶]

امام رضا(علیه السلام) در خصوص مطلوب بودن این سیره اجتماعی، از پدر بزرگوارشان یاد کرده و می­ فرمودند:

«با اینکه عقل او بر تمام مردم برتری داشت و هیچ عقلی با او برابری نمی­ کرد، با این حال، در بسیاری از وقت­ ها با یکی از غلامان سیاه­ پوست خود مشورت می­ کرد. به آن حضرت گفته شد: آیا با چنین کسی مشورت می­ کنی؟ در پاسخ فرمود: چه بسا خدای بلند­مرتبه مشکلی را با زبان چنین شخصی برطرف نماید. بسیاری از اوقات، در باره مزرعه یا باغ، آن حضرت را راهنمایی می­ کردند و ایشان بدان پیشنهادها عمل می کرد.»[۲۷]

۳. رفتار شایسته با زیردستان

بسیاری از مدیران با فرصت­ طلبی از جایگاه مدیریتی خویش، زیردستان را بردگان خود فرض کرده و آنها را استثمار می­ کنند؛ اما اهل بیت(علیه السلام) همواره والاترین رفتارهای انسانی را با زیردستان داشته­ و دیگران را نیز به این روش توصیه می­ کردند.

از همین رو، امام رضا(علیه السلام) گاهی یکی از غلامان را برای انجام کاری فرامی­ خواندند. هنگامی که گفته می­ شد: مشغول غذا خوردن است، می­ فرمود: بگذارید غذایش را بخورد، بعد برخیزد.[۲۸]

یاسر، خادم آن حضرت(علیه السلام) نقل می­ کند که به ما فرمود:

از جمله اموری که می­ تواند در راستای مدیریت کلان یک مدیر مؤثر باشد، برنامه­ ریزی برای زندگی مردم است. از این رو، امام رضا(علیه السلام) در ارشادها و راهنمایی­ های خود به مردم می­ کوشید نظام­ مندی را در زندگی مردم حاکم سازد. پس برنامه ­ریزی و تدبیر معیشت و تعیین برنامه زندگی برای مردم را می­ توان از فعالیت­ های اجتماعی امام رضا(علیه السلام) ارزیابی کرد.

«إِنْ‏ قُمْتُ‏ عَلَى‏ رُءُوسِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَأْکُلُونَ فَلَا تَقُومُوا حَتَّى تَفْرُغُوا؛[۲۹] اگر من بالای سر شما ایستادم و شما در حال غذا خوردن بودید، بلند نشوید.»

آن حضرت ضمن به رسمیّت شناختن ساعاتی خاص برای زیردستان، نظم در امور آنان را مد نظر قرار داده و می­ کوشیدند در هنگام استراحت، عبادت یا غذا خوردن غلامان و زیردستان، آنان را به کار نگیرند.[۳۰]

د­. رفتار در جایگاه خویشاوند

امام رضا(علیه السلام) اهتمام خاصّی نسبت به تربیت اعضای خانواده خویش داشته و در اوقاتی که فرصتی فراهم می­ آمد، آنها را گرد هم جمع کرده، صمیمانه با آنها سخن می گفت و اسباب هدایت­شان را فراهم می­ نمود:

«کَانَ الرِّضَا(علیه السلام) إِذَا کَانَ خَلَا جَمَعَ‏ حَشَمَهُ‏ کُلَّهُمْ عِنْدَهُ الصَّغِیرَ وَ الْکَبِیرَ فَیُحَدِّثُهُمْ وَ یَأْنَسُ بِهِمْ وَ یُؤْنِسُهُمْ؛[۳۱] هر گاه امام تنها می ‎شد و از مسائل روزمره فارغ می‎ گردید، اعضای خانواده و اطرافیان را گرد می ‎آورد، با آنان سخن می‎ گفت و انس و الفت می‎ گرفت.»

در عین حال، ایشان جدا از روابط خویشاوندی، ارتباط با بستگان را بر محور حق و حقیقت برقرار می­ نمود؛ به گونه­ ای که ضمن گرامی داشتن خویشاوندان شایسته خود، آنان را مورد شفقت و مهربانی قرار می ­داد و اگر در یکی از بستگان خویش، خلاف و انحرافی در مسائل اخلاقی یا اعتقادی می­ دید، به او تذکر داده یا انتقاد می­ کرد و رابطه خویشاوندی باعث نمی­ شد آن حضرت، از امر به معروف و نهی از منکر خودداری کند.

یاسر، خادم آن حضرت می­ گوید: زید، برادر امام رضا(علیه السلام) در مدینه خروج کرد و دست به کشتار و آتش­ سوزی خانه­ های بنی­ عباس زد. از این جهت، به «زید النار» معروف بود. وقتی او را دستگیر کردند و نزد امام رضا(علیه السلام) بردند، حضرت به او فرمود: انتسابت به مادرمان حضرت زهرا(علیه السلام) موجب نمی­ شود گناه کنی و انتظار داشته باشی که وارد بهشت شوی. زید گفت: من، برادر تو هستم. حضرت فرمود: تو تا وقتی برادر منی که خدای متعال را اطاعت کنی. درست مانند فرزند نوح(علیه السلام) که خداوند فرمود: «او از خاندان تو نیست؛ او عمل غیر صالح است»[۳۲] و خداوند او را به دلیل معصیتش از خاندان نوح اخراج کرد.[۳۳]

ه. رفتار با میهمانان

میهمان­ نوازی که در همه جوامع، سنّتی نیک به شمار می­ رود، موجب می­شود که مردمان با یکدیگر مهربان بوده، نسبت به هم سخاوت ورزیده و ایثار روا دارند. از همین رو، دین اسلام ضمن تأکید بر این روش ­پسندیده، حرمت نهادن به میهمان و تکریم جایگاه وی را مورد عنایت قرار داده است.

امام رضا(علیه السلام) ضمن اینکه غذا خوردن به­ تنهایی را خوش نمی­ داشت و سفره اطعام ایشان همواره گسترده بود، حضور همه افراد از رنگ و نژادهای مختلف را مورد توصیه قرار می­ داد. مردی از اهل بلخ روایت می­ کند که:

در سفر خراسان، امام رضا(علیه السلام) روزی سفره غذا طلبید و همه غلامان از سیاه و سفید را دعوت کرد و در پاسخ به درخواست یکی از همراهان خود مبنی بر گستردن سفره مجزّا برای غلامان، فرمود: ساکت باش! همانا خداوند و پدر و مادر همه ما، یکی است و شایستگی هر کس، به مقدار کرداش است.[۳۴]

اهتمام به میهمان، در منطق و رفتار امام رضا(علیه السلام) به گونه­ ای است که علاوه بر پذیرایی، امنیّت و آسایش روانی میهمانان را نیز مدّ نظر قرار داده و از این رو، حتّی در زمانی که آن حضرت، مسموم شده و در معرض شهادت قرار داشتند، پس از آنکه نماز ظهر را به جای آوردند، از وضعیّت میهمانان خویش که گویا جویای سلامتی ایشان بودند، پرسیده و ضمن اینکه خود بر سر سفره نشستند، مردم را نیز به سفره غذا دعوت کرده و یکایک را مورد محبت و مهر خویش قرار دادند. هنگامی که همگان غذای خود را خوردند، از فرط مسمومیّت بیهوش شدند.[۳۵]

تکریم شخصیت و جایگاه میهمان، مقتضی آن است که اسباب آسایش و راحتی او فراهم شده و دچار کمترین زحمتی نشود. در منطق رفتاری امام رضا(علیه السلام) مشاهده می شود که ایشان راضی به خجالت میهمان خود نشده و در حالی که هیبت امام(علیه السلام) مانع می­ شد که میهمان، طلب آب نماید، ایشان با علم به این قضیه، خود، طلب آب نموده و میهمان را نیز به نوشیدن آب دعوت می­ نمود.[۳۶] از این رو، امام رضا(علیه السلام) به کارگیری میهمان برای کار منزل را ناخوشایند دانسته و به مهمانی که شبی در محضر ایشان بود و پس از کم ­نور شدن چراغ، در صدد اصلاح آن برآمده بود، فرمود: ما مردمی هستیم که از مهمان خود کار نمی­ کشیم. بنابراین، ایشان را از این کار بازداشته و خود به اصلاح چراغ پرداختند.[۳۷]

امام رضا(علیه السلام) در خصوص فرد دیگری که میهمان آن حضرت بوده و جهت پرسش سؤال تا پاسی از شب در محضر آن حضرت مانده بود، امنیّت وی را مد نظر قرار داده و از وی دعوت کردند که به دلیل خطرات احتمالی در نیمه شب، برای خواب در آنجا بمانند. از همین رو، ایشان بستر خواب را برای میهمان گسترانیدند، شخصاً ملحفه و لحاف بر وی افکنده و برایش دعا کردند. جالب است وقتی میهمان از این که مورد محبّت ویژه امام رضا(علیه السلام) قرار گرفت، به غرور دچار شد، امام(علیه السلام) با درک این معنا، بازگشته و به وی در این خصوص هشدار داده و او را به تقوا و دقّت در اعمالش فراخواند.[۳۸]

پی نوشت:

[۲]. سوره حجرات، آیه ۱۳.

[۳]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، تهران: نشر جهان، ۱۳۷۸ش، ج ۲، ص ۱۸۴.

[۴]. همان، ص ۱۵۹.

[۵]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران: دار الکتب الاسلامیه، ۱۴۰۷ق، ج ۸، ص ۲۳۰.

[۶]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۱، ص ۱۸۴.

[۷]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، پیشین، ج ۷، ص ۱۶.

[۸]. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.

[۹]. اصفهانی، محمدحسین، دیوان الأنوار القدسیه، بیروت: مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۲ق، ج ۱، ص ۹۹.

[۱۰]. قائمی، علی، در مکتب عالم آل محمد؛ علی بن موسی الرضا(علیه السلام)، تهران: امیری، ۱۳۷۸ش، ص ۱۲۱.

[۱۱]. حرانی، ابن شعبه، تحف العقول، قم: جامعه مدرسین، ۱۴۰۴ق، ص ۴۴۳.

[۱۲] مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق، ج ۴۹، ص ۱۱۷: «یَا کَرِیمُ اغْفِرْ لِمَنْ فِی مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَات.»‏

[۱۳]. قمی، عباس، مفاتیح الجنان، پیشین، زیارت امام رضا(علیه السلام).

[۱۴]. ر.ک: صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۱، ص ۱۷۹-۱۹۰.

[۱۵]. همان، ج ۲، ص ۱۷۴.

[۱۶]. صدوق، محمد بن علی، التوحید، قم: جامعه مدرسین، ۱۳۹۸ق، باب ذکر مجلس الرضا(علیه السلام) مع اهل الادیان، ص ۴۲۰.

[۱۷]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۱، ص ۱۵۶.

[۱۸]. صدوق، محمد بن علی، التوحید، پیشین، ص ۲۷۰.

[۱۹]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، پیشین، ج ۲، ص ۷۷.

[۲۰]. قمی، عباس، مفاتیح الجنان، پیشین، زیارت امام رضا(علیه السلام).

[۲۱]. طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الورى بأعلام الهدى، تهران: نشر اسلامیه، ۱۳۹۰ق، ص ۳۲۸: «کَانَ جُلُوسُ الرِّضَا(علیه السلام) عَلَى حَصِیرٍ بِالصَّیْفِ‏ وَ عَلَى مِسْحٍ فِی الشِّتَاءِ وَ لُبْسُهُ الْغَلِیظَ مِنَ الثِّیَابِ حَتَّى إِذَا بَرَزَ لِلنَّاسِ تَزَیَّنَ لَهُمْ.»

[۲۲]. سوره آل عمران، آیه ۱۱۰.

[۲۳]. خسروی، موسی، زندگانی حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام)، ترجمه جلد ۴۹ بحار الأنوار، تهران: نشر اسلامیه، ۱۳۸۰ش، ص ۱۰۲.

[۲۴]. طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج علی اهل اللجاج، مشهد: نشر مرتضی، ۱۴۰۳ق، ج ۲، ص ۴۴۰.

[۲۵]. حرانی، ابن شعبه، تحف العقول، پیشین، ص ۴۰۹.

[۲۶]. برقی، احمد بن محمد، المحاسن، تهران: دار  الکتب الإسلامیه، ۱۳۷۱ق، ج ۲، ص ۶۰۱.

[۲۷]. حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، قم: مؤسسه آل البیت، ۱۴۰۹ق، ج ۱۲، ص ۴۵.

[۲۸]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، پیشین، ج ۶، ص ۲۹۸.

[۲۹]. همان.

[۳۰]. مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، پیشین، ج ۴۹، ص ۱۰۲.

[۳۱]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۲، ص ۱۵۹.

[۳۲]. سوره هود، آیه ۴۶: «یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ.»

[۳۳]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۲، ص ۲۳۳-۲۳۴.

[۳۴]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، پیشین، ج ۸، ص ۲۳۰.

[۳۵]. مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، پیشین، ج ۴۹، ص ۲۹۹.

[۳۶]. همان، ص ۳۱.

[۳۷]. همان، ص ۱۰۲.

[۳۸]. همان، ص۳۷  ـ ۳۶.

* عضو هیئت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.

نقش آیات اخلاقی قرآن کریم در تدوین نظام هدایت فردی و اجتماعی

جهت مطالعه مقاله، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

حیا در احیاء نهاد خانواده و جامعه از منظر قرآن و حدیث

(قرآن کریم و فرهنگ تکمیل مکرمت ها و فضائل در نهاد خانواده)

جهت مطالعه این مقاله، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

جستاری در سلامت روانی فرد و اجتماع در سایه‌سار قرآن

مقدمه

قرآن کریم، آخرین کتاب آسمانی نازل شده بر پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به عنوان معجزه جاوید ایشان برای جهانیان، میراث ماندگاری است که ما برای رهایی از ظلمات و تاریکی‌های فراروی زندگیمان، باید به آن مراجعه کنیم و آن را مورد تدبر و تفحص قرار دهیم، دستورات و راهنمایی‌های روحبخش آن را جامه عمل بپوشانیم. این کتاب الهی، دارای وجوه اعجاز فراوانی همچون فصاحت، بلاغت، محتوای عالی، اخبار غیبی و… می‌باشد. یکی از وجوه اعجاز این کتاب آسمانی، اعجاز علمی آن است که خود دارای ابعاد فراوانی است که این جزوه را مجال فهم و بررسی تمام ابعاد آن نمی‌باشد.
این جزوه در صدد فحص و بررسی اجمالی تأثیر قرآن در بهداشت روان و پیرایش زندگی و عقاید بشر از خرافات و اوهام حاکم بر زندگی فردی و اجتماعی او می‌باشد. ما در این مقاله، اشاره‌ای به معنای لغوی و اصطلاحی خرافات، روانشناسی و جامعه‌شناسی خرافات و ضرورت تحقیق در این زمینه، گستره آن و علل و عوامل پیدایش و ایجاد آن و اقسام و نمونه‌های آن و دیدگاه اسلام در مواجه با این خرافات می‌پردازیم.

ضرورت تحقیق

یکی از ضرورت‌هایی که هر پژوهشگر علوم انسانی و اجتماعی را بر آن می‌دارد که در این زمینه به تحقیق و پژوهش بپردازد، رابطه مستقیم و کاربردی است که خرافات با زندگی و پیشرفت یا عقب‌ماندگی جوامع دارد به طوری که جوامعی که به هر علتی گرفتار ذهن‌گرایی و اوهام شده‌اند و از عمل‌گرایی و منطق فاصله گرفته‌اند دچار رکود فکری و علمی و در نهایت، سبب عقب‌ماندگی و وابستگی‌های مختلف گردیده‌اند.
در ضرورت تحقیق در خرافات پژوهشگر بزرگ فرهنگ عامه آقای صادق هدایت با دیدی دوگانه می‌نگرد؛ از یک سو آن را دارای کارکرد معنابخشی به حرکات بزرگ بشر می‌پندارد تا جایی که تشکیل ادیان را از نتایج چنین اعتقاداتی ماورایی به حساب می‌آورد و دیگر سو، برخی آن را زاییده ذهن تخیلی وی می‌داند. از این رو معتقد است در زمینه خرافات، باید تحقیقاتی جدی به عمل آید تا این دو دیدگاه کاملاً از هم جدا متمایز شوند.

کلیات

رافات در مسیر تاریخ

انسان اولیه در دوران زندگی، نسبت به بیشتر حوادث اطراف خود جاهل بوده و علت وقوع آنها را درک نمی‌کرده است وی ازخسوف و کسوف، زلزله، رعد و برق، سیل و دیگر چیزها را هم داشته و برای تسکین خاطر خود خدایانی ساخته و برای جلب نظر و رضایت خاطر این خدایان، قربانی می‌کرده است.
این گونه افکار، در میان همه انسان‌های بدوی مشترک بوده است، اعتقاد آنها به شیء مقدس، نیروی مانا و سحر، را با مطالعه در آثار باقیمانده از این انسانها می‌توان نتیجه گرفت. انسان‌های بدوی با اعتقاد و به کارگیری روش‌هایی چون عقیده به فیتیش، تابو، آنیمیزم سعی می‌کردند که بر نیروی غیب غلبه یابند. پرستش مظاهر طبیعت همچون سنگ‌پرستی و گیاه‌پرستی، احترام و پرستش اجداد و نیاکان و قربانی کردن به پای خدایان نیز در میان انسان‌های اولیه عمومیت داشته است.
این روند عقاید خرافی اگرچه با مرور زمان و پیشرفت علم و رشد و آگاهی انسان‌ها رو به کاستی نهاده است اما همچنان اشکال و گونه‌های مختلف و جدیدی از آنها در جوامع مدرن و جدید امروزی به چشم می‌خورد. با توجه به توضیحات فوق شاید بتوان گفت عمر خرافه‌پرستی، به اندازه و در ازای عمر کلیه ادوار حیات نوع انسان است که شدت و ضعف، رواج و رکود یا فراز و نشیب آن، رابطه مستقیمی با انحطاط یا اعتلای فکری، عدم بلوغ خردمندی و واقع‌بینی جوامع دارد.

ریشه‌شناسی خرافات

عقاید و افکارعامه مردم، بر دو قسم است: یکی افکار و عقایدی که به تجربه برای مردم عاقل و خوش‌نیت حاصل شده است و آنان نیز برای نشر این افکار، افسانه‌ها و امثال ساخته‌اند و دستورهای اخلاقی و اجتماعی خود را برای هدایت و تربیت خلق در ضمن این افسانه‌های و امثال و آداب و رسوم گنجانیده‌اند. دیگر نوع اعتقادات نامعقول و خرافی است که بداندیشان و شکست‌خوردگان جوامع به عمد یا غیر عمد ساخته و در میان مردم رواج داده‌اند همچون امیال زشت، عقاید مربوط به جادو یا برخی ادعیه و اوراد عجیب و غریب.
«خرافات» واژه‌ای عربی و جمع کلمه «خُرافَه» است برخی آن را از ماده «خَرَفَ» «یخرُف» مانند «شَرَفَ» «یشرِفُ» گرفته‌اند که به معنای چیدن میوه در پاییز می‌باشد شاید پاییز در زبان عربی(خریف) از همین باب نامیده شده است.
گروهی نیز آن را از ماده «خَرِفَ» «یخرَف» مانند «عَلِمَ» «یعلَم» می‌دانند که به معنای فاسد شدن عقل بر اثر کهولت می‌باشد. شاید بتوان وجه ارتباطی بین معنای این دو ماده لغوی فرض کرد همچنان که در پاییز، برگ درختان می‌ریزد و میوه از درختان چیده می‌شود انسان پیر و سالمند نیز بر اثر گذر زمان و تحلیل رفتن قوای جسمی و فکری آن، کم کم عقلش را از دست می‌دهد و یا از قدرت آن کاسته می‌شود.
در فرهنگ‌های فارسی، خرافات را حدیث باطل، سخن بیهوده و یاوه ترجمه نموده‌اند که تقریبا معادل کلمه «superstition»(آدم ریاکار، آدم خرافاتی، متعصب موهوم‌پرستی، موهومات) در انگلیسی می‌باشد. البته بعضی نیز بر این باورند که این واژه فارسی است به معنای «افسانه و سخن بی‌پایه» که از کلمه «خِرِفت» فارسی گرفته شده است و در عربی مصدر و صفت و فعل از آن ساخته‌اند.
اما در مورد تعریف اصطلاحی خرافات، اختلاف فراوانی دیده می‌شود چون گستره ابتلاء به آن اقشار مختلف یک جامعه را با گرایش‌های دینی – مذهبی و سطح سواد و نوع فرهنگ‌های مختلف در بر می‌گیرد؛ بنابراین ارائه یک تعریف جامع که مورد وفاق همه مردم با ادیان و فرهنگ‌های متفاوت باشد، کار دشواری است و در واقع، یکی از مهمترین نقاط اختلاف مذاهب و ادیان در همین زمینه است.
به هر صورت در مورد خرافات، در کتاب‌های مختلف تعاریف متعددی ذکر شده است که دو تعریف از فرهنگ دهخدا و عمید ارائه شد. نفیسی نیز تقریبا تعریفی مشابه آن دو ذکر کرده است. برخی خرافات را، حکایت‌های دروغی که به کلام آراسته شده باشد معنی کرده‌اند. همچنین گفته‌اند: خرافات عبارتند از معتقدات، باورها یا انجام کارهایی که هیچ گونه ریشه عقلانی ندارند و یا گفته‌اند: خرافات به اسطوره‌ها و پیشگویی‌ها مربوط می‌شوند و برخی خرافات را چنین نقل کرده‌اند که خرافه یا خرافات عبارت است از اعتقادات بی‌اساسی که با عقل و منطق و واقعیت سازگاری نداشته باشد. گروهی از تعاریف مختلف، چنین نتیجه گرفته‌اند که خرافات مجموعه گفتار و اعتقادات نامعقولی است که چون با احساس افراد ارتباط پیدا می‌کند در ظاهر فریبنده و دلنشین هستند ولی بر هیچ اصول علمی و عقلی متکی نیستند؛ اما به نظر می‌رسد یکی از جامع‌ترین تعریف‌ها، تعریفی است که آقای سید حیدر علوی نژاد آن را ارائه کرده است:
«هر چیزی که علم، عقل و دین آن را تأیید نکند و مردم به آن معتقد بوده و طبق آن عمل کنند و از مخالفت با آن هراس داشته باشند، خرافه است».
اساس تعریف خرافه به نظر می‌رسد در همین نکته نهفته است: رابطه علّی و معلولی برقرار کردن میان چیزهایی که با هم رابطه ندارند، حکم به موجود بودن چیزی که وجود ندارد و یا نفی چیزی که وجود دارد، همراه با ترس از مخالفت با آن.

گستره و دامنه ی فراگیری خرافات

برخی مانند گوستاو جاهودا و ولتر، بر اساس تعریفی که از خرافات ارائه می‌دهند، معتقدند خرافات، مربوط به قشر یا طبقه خاصی نیست چنان که به نژاد خاصی محدود نمی‌شود. همه به گونه‌ای گرفتار خرافات هستند:
«مردمان جهان را نمی‌توان به دو گروه خرافاتی و روشنفکر تقسیم کرد بلکه می‌توان گفت که آنها به طور کلی بیشتر یا کمتر خرافاتی هستند نظری به تاریخ گذشته مؤید همین نکته است».
به عبارت دیگر، آنهایی که منشأ و مبادی ایجاد و رشد خرافات را قوه واهمه و متخیله می‌پندارند و آن را از خواص روح آدمی می‌شمرند، دامنه گستره آن را محدود به قشر و زمین یا نژاد خاصی نمی‌کنند و بر این باورند که حتی با پیشرفت علوم نیز خرافات از بین نمی‌روند بلکه جای خرافات کهنه را خرافات را باطل تازه‌تری می‌گیرد.
در مقابل با کمی دقت در تعریف و منشأ ایجاد آن(جهل)، در می‌یابیم که همه خرافاتی نیستند بلکه برخی یا منطق خرد و دین، زندگی خویش را به گونه‌ای سامان بخشیده‌اند که خرافه‌ای در آن راه نمی‌یابد. وجود اشتباه غیر از وجود خرافه در برنامه زندگی انسانهاست.

اساطیر و خرافات

شناخت و بررسی اساطیر موضوع بحث بسیاری از علوم همچون، فلسفه، تاریخ، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، مردم‌شناسی و ادبیات قرار گرفته است. مثلا ادبیات، با اسطوره‌ها پیوندی دیر و دور دارد و می‌توان رد پای آنها را در آثار حماسی و عرفانی جستجو کرد.
واژه اساطیر ۹ بار در آیات قرآن آمده است که در تمامی موارد، به واژه «اولین» اضافه گردیده است که در ۶ مورد اول، کافران، آیات قرآن را به اساطیر اولین(افسانه‌های پیشینیان) تشبیه کرده‌اند و در ۳ آیه آخر، شخص خاصی این تشبیه را نموده است که شامل داستان‌های مکتوب و غیر مکتوب پیشینیان می‌شده است. اختلاف بسیاری در اصل و ریشه اسطوره و اساطیر است به طور کلی بعضی گفته‌اند اساطیر جمعی است که واحد ندارد بعضی پنداشته‌اند که جمع‌الجمع است و عده‌ای آن را جمع دانسته‌اند و در مفرد آن اختلاف کرده‌اند.
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان درباره این واژه به دقت متوجه مطلب شده‌اند و چنین نگاشته‌اند:
«اساطیر جمع اسطوره و بنا بر آنچه از مبّرد نقل شده، به معنای دروغ و خدعه است و گویا ریشه این لغت، سطر بوده که به معنای صفی و ردیفی از نوشته یا درخت و یا انسان است آن گاه در مجموعه و منظومه‌ای از اخبار کاذبه غلبه استعمال پیدا کرده است».
دکتر ابراهیم دسوقی در فرهنگ خویش، آن را واژه یونانی لاتینی می‌پندارد؛ و جناب دکتر میرجلال الدین کزازی با تردید، آن را یونانی یا لاتینی می‌داند که از واژه یونانی و لاتینی(Historian) به معنی سخن و خبر راست یا جستجوی راستی گرفته شده است.
به هر روی، دو دیدگاه متفاوت و متقابل در باره ارتباط این واژه با خرافات مطرح است:
۱-برخی آن را هم‌معنی با خرافات می‌دانند.(ما الاسطوره الّا قصه خرافیه)
۲-گروهی از ادبای عرب، میان این دو واژه تفاوت قائل شده‌اند.
در نهایت با توجه به وسعت و عمومیت معنای «خرافات» می‌توان گفت خرافات، شامل اساطیر یا حکایات افسانه‌ای نیز [که ناشی از اوهام عامیانه و جاهلانه می‌باشند و بر مبنای منطق واقعیتی استوار نیستند] می‌گردد یعنی اساطیر را می‌توان خرافات تاریخی یا قصص خرافی نام نهاد مانند داستان‌های الهه قدیم و اساطیر آنها که در عقاید هند قدیم و یونان باستان و ژاپن و… فراوان بود.

ویژگی‌های کلی خرافات و تقسیمات آن

۱- خرافات، اصطلاحی نسبی و مقید به زمان و مکان هستند.
۲- زود شایع می‌شوند و به سختی از بین می‌روند.

انواع و اقسام خرافات

گوستاو جاهودا خرافات را چهار قسم یا نوع می‌پندارد:
۱-خرافات مربوط به جهان‌بینی یا مذهبی که پیوند نزدیکی با شکل‌های گوناگون ادیان بت‌پرستی دارد.
۲- خرافات مشترک اجتماعی که قسمت اعظم آنها مربوط به خوش‌شانسی و بدشانسی و فال زدن‌ها یا رسوم دیگری است که گویا فرد را از گزند مصون می‌دارند. مثل(آینه شکستن، نمک پراکندن، نعل اسب، چاه‌های مُراد، زدن به تخته، طلسم‌ها، تغویذها و…)
۳-خرافات مربوط به تجربه‌های غیبی مانند ادراک فراحسی و اعتقاد به نیرو و توانایی ذهن در حرکت دادن اشیاء.(البته برخی از این تجربه‌ها را اصیل و واقعی می‌دانند). خرافات شخصی که فردی برای خود ابداع کرده است بی‌ آن که معمولاً آنها را با کسی در میان بگذارد.
در یک تقسیم دیگر، خرافات را می‌توان به ۲ گروه ذیل تقسیم کرد:
الف- خرافاتی که هیچ اثری به دنبال ندارند، عقیده به شوم بودن جغد.
ب- خرافاتی که توانایی نفوذ در بعضی امور دنیا را دارند مانند: سحر یا جادو، طلسم و…
و از نظر موضوع و حکم هم می‌توان به ۲ تقسیم ذیل ارائه کرد:

الف- خرافات موضوعی: هیچ گونه واقعیتی در محور وجودی آنها ریشه‌دار نیست.

ب- خرافات حکمی: مواردی که شاید موضوعاً خرافات نباشند اما از نظر شرع اسلام، حکماًً خرافه دانسته شده‌اند.
شاید ساده‌ترین تقسیم در مورد خرافات، از آن صادق هدایت باشد که در مقدمه کتابش آورده است:
«و آنچه جزو خرافات باشد جادوگری، مرتاضی، کیمیاگری، درویشی، افسون، زهرها و نوشداروها، تسخیر جانوران، ارواح، پیش‌گویی، جن‌گیری، آینه‌بینی، تفأل، بد قدم، خمیازه، عطسه، خیر و شر، استخاره با فال حافظ، آمد و نیامد، چشم زخم، چشم شور و تخم مرغ شکستن است».

اقسام خرافات به لحاظ ماهیت و فلسفه پیدایش

۱- خرافه‌های تلقینی: خرافه‌های فردی هستند و افراد برای خود ساخته و به خود تلقین می‌کنند.

۲- خرافه‌های تدافعی: برای جلوگیری از آسیب رسیدن ساخته شده‌اند، مثل پاره کردن لباس برای جلوگیری از چشم زخم.

۳- خرافه‌های فرافکنانه: که مقصر ساختگی می‌سازد، مثل تخم مرغ شکستن یا چشم شور

۴- خرافه‌های ذوقی: مثل فال حافظ و فال قهوه.

۵. خرافه‌های تسکینی: مثل خرافه‌هایی که بیماران برای بازیافتن سلامتی‌شان به کار می‌برند یا بخت‌گشایی.

۶- خرافه‌های تسخیری: مثل اعتقاد به اشباح یا غول‌ها.

۷- خرافه‌های بدلی: که جایگزین اعتقادات دینی می‌شوند و در اذهان می‌نشیند. این نوع اخیر را می‌توان از خطرناک‌ترین و ماندگار‌ترین خرافات دانست. زیرا وقتی اندیشه‌ای موهوم و خرافه، رنگ دینی بگیرد، بر همه افکار و کردار انسان مذهبی سایه خواهد افکند و ویران‌کننده خواهد بود و صد البته مبارزه با این نوع خرافات نیز بسیار سخت است؛ زیرا فردی که قصد روشنگری در این زمینه را دارد، در نظر عوام، انسانی ضد مذهب جلوه خواهد کرد.

مبنای اصلی خرافه‌گرایی

مبنای اصلی خرافه‌گروی و خرافه‌پردازی عبارت است از قشرگری، راززدایی و روندگریزی که در بطن و ذات خود به نحوی خودآگاه و ناخودآگاه، صریح یا ضمین افکار و عقل و شرع و عرف را در بر دارد. منظور از قشرگری، جمود بر ظواهر یعنی ظاهر امور و صورت حقایق است که متضمن توقف بر پوسته حقیقت است و این خود به خود، موجب بدفهمی و زمینه‌ساز تک ساختی شدن افراد است. قشرگری به ویژه در دین، مانع فهم عمق معارف دینی و حقایق الهی می‌شود و بسترساز رشد کژفهمی و انحراف و بدعت و عصبیت است. نمونه بارز این امر در زمان حکومت امام علی(علیه السلام)، ظهور خوارج بود. باری قشرگری ریشه در خامی ذهن و ناپروردگی اندیشه چنین افرادی دارد.
مراد از راززدایی، نگاه طبیعی به امور عالم از جمله دین و معارف دینی می‌باشد که این نگرش عملاً ناقص اغراض دین به ویژه بر کشیدن آدمی از خاک به سوی خداست. آسیب زدایی راززدایی از معارف الهی، نه تنها در این است که حقیقتی از نظر پنهان می‌ماند بلکه همچنین در این است که آثار تربیتی و تحول‌بخش آن در زندگی فردی و اجتماعی نیز فرصت بروز و ظهور نمی‌یابد.
تردیدی نیست که میان دو قطب قشرگری و راززدایی، داد و ستدی نهانی و مستمر برقرار است. رو آوردن به قشر امور و حقایق منجر به راززدایی از آنها اشاره شده و بالعکس راززدایی و تبدیل حقایق باطنی به وقایع عادی به قشرگری دامن می‌زند.
مؤلفه سوم خرافه‌گرایی، روندگریزی است که گاه در قالب اندیشه به رد و طرد قانون عمومیت علیت یا نادیده گرفتن یا استثناءپذیری آن می‌پردازد و گاه برانگیخته از اَمَل‌گرایی افراطی و آرزوپروری تخیلی صورت می‌گیرد.
برای مورد اول می‌توان به مواجهه انتقادی غزالی در «مقاصد الفلاسفه» با قانون علیت و فروکاستن آن به جریان روان‌شناختی عادت اذهان به توالی و تربیت حوادث جهان بر یکدیگر و پس از آن نقدهای هیوم بر علیت، نمونه‌های برجسته روندستیزی به شمار آورد.
درباره مورد دوم نیز می‌تواند به ظهور معجزات به دست پیامبران الهی اشاره کرد که خواسته یا ناخواسته، راه را برای مواجهه مزبور گشوده است. فضایی که انسان گذشته در آن دم می‌زده، همواره مملو از موهومات و وارق عادات بوده است جز آنچه بر خلاف عقل و حس باشد، در احساس او اثر نمی‌گذاشته است. بشریت در طول تاریخ همواره در جست و جوی اعجاز بود و شیفته غیب، حتی پادشاهان زورمند و حکیمان در اختیار هم برای توجیه خویش به امور خارق العاده متوسل می‌شده‌اند و در این میان، پیامبران که مبنای رسالتشان بر غیب نهاده شده، بیش و پیش از دیگران می‌بایست به معجزه دست بزنند چرا که در ایمان مردم روزگارشان، اعجاز بیش از منطق و علم و حقیقت محسوس و مسلّم، کارگر می‌افتاده است.
در هر حال اگر در روندگرایی، پایه تفسیر حوادث عالم بر قوانین شناخته یا ناشناخته طبیعی استوار است در اعتجاز‌گرایی تعمیمی یافته که نام خرافه‌گرایی برازنده آن است غیر طبیعی کردن امور طبیعی و بر هم زدن سامانه دریافت منسجم و عادی حوادث، و جه همت قرار می‌گیرد.
در هر حال، مخالفت با قانون علیت(چه در شکل طرد و ردّ آن به صورت مستقیم و چه در شکل نادیده گرفتن آن در مواردی و استثناءپذیر دانستن آن) – که به معنای طرد و نفس غیر مستقیم آن است – زمینه را برای ورود و فربه شدن اندیشه‌های خرافه هموار می‌سازد.
روندگریزی همچنین به دلیل گرایش انسان به آمال و آرزوها و کوشش در جهت امکان‌پذیر معرفی کردن این آرزوها است که از ایده آل‌گرایی معتدل تا تخیل‌گرایی افراطی را شامل می‌شود. در ایده‌آل‌گرایی معتدل، خصلت بارز آدمی در دسترس‌پذیر ساختن خواسته‌های کوچک و بزرگ خویش، موجب آن می‌شود که آرمان‌های کوتاه و بلند خود را از طریق اعتقاد به جریان‌های مؤثر در زندگی خود، دسترس‌پذیر و سهل‌الوصول بداند. ستاره‌بینی یا طالع‌بینی در انواع هندی، چینی، سرخ‌پوستی و غیره در کنار دیگر شیوه‌های غیر علمی مانند فال‌بینی و فال‌گیری – در همه اشکار متنوع و مختلف خود، نظیر فال قهوه و نخود تا فال تاس و ورق، سر کتاب باز کردن و رمّالی و فال حافظ، کف‌بینی، چهره‌بینی، پیشانی‌بینی، خط‌بینی، آیینه‌بینی و امثال آن از جمله این جریان‌های به ظاهر مؤثر در زندگی بشر قلمداد یا تلقی شده است.
مدعیان این شیوه‌های عموماً بر مبنای نوعی پیشگویی و غیب خوانی، مخاطبان خود را به امکان‌پذیری آمال و آرزوهای کوچک و بزرگ آنان متقاعد می‌کنند. این قبیل پیشگویی‌ها عمدتاً بر سه محور شخصیت‌شناسی، واقعه‌شناسی و آینده‌نگری شکل می‌گیرد.
اما تخیل‌گرایی افراطی در کسانی کار تا بدانجا کشانده که از طرق نامرسوم احیاناً نا معقول و مطرود در تلاشند تا آمال و آرزوهای خفته و نهفته خویش را جامه تحقق بپوشانند نمونه شاخص چنین جریان‌هایی را می‌توان در جنبش‌های به اصطلاح نوپدید دینی و عرفانی(NRM یا New Religious Morements، NMM یا New Mystical Movements) مشاهده کرد.

خرافات و علوم جدید

۱-روان‌شناسی خرافات

درباره سرچشمه و خاستگاه خرافات، دیدگاه‌های بسیار متنوعی وجود دارد؛ دیدگاه‌هایی که هر یک می‌تواند موضوع کتابی جداگانه باشد. از جمله کسانی که بسیار درباره خرافات سخن گفته‌اند، روان‌شناسان هستند. برخی از آنها به خرافت، تفکرات جادویی می‌گویند. و منشأ آن را اشتباهات می‌دانند و برخی دیگر، ناهشیار یا ناخودآگاه را منشأ خرافات می‌پندارند. برخی دیگر، پاسخ‌های شرطی را خاستگاه آن می‌دانند و برخی معتقدند: خرافات در مواقع حساس و لحظه‌های عدم اطمینان و اعتماد بر آینده، به وجود می‌آیند مثلاً در ارتباط با مسائلی چون تولد و مرگ و مرض و… تا از این طریق از اضطراب و تشویش، رها شده، تسکین خاطر یابند. جادو و جنبل، دعا گرفتن برای علاج بیماران، وسیله‌ای است برای تسکین و احساس آرامش.
اگر بپذیریم که خرافات، عامل کاهش‌دهنده اضطراب است، بنابراین روشن می‌شود که چرا طبقاتی از مردم که در معرض خطر قرار دارند، از بقیه خرافی‌ترند و نیز طبق تحقیقات انجام شده، افراد فوق‌العاده متعصب، خرافی‌ترند. طبقات اجتماعی هر چه پایین‌تر باشند، شخص خرافی‌تر است.
طبق این نظریه اخیر، زنان بیشتر از مردان خرافی هستند چه آن که آنها، بیشتر احساس تنش و اضطراب می‌کنند و بیش از مردان به فکر چاره‌ای برای رفع آن می‌باشند. ضمناً زنان احساس می‌کنند نسبت به مردها، کنترل کمتری بر سرنوشت و آینده خود دارند. به طور کلی افرادی که بر افکار و احساسات خود، کنترل درونی دارند، کمتر دچار خرافات می‌شوند و واقع‌بینانه‌تر با مسائل برخورد می‌کنند.
به طور کلی خرافات و موهومات، در نتیجه بروز اختلالات وسواسی رخ می‌دهد؛ در علم روان‌شناسی، به آن اختلال وسواس اجبار یا (OCD) گویند. برای چنین افراد وسواسی، عادت به انچام برخی اعمال خاص، باعث ایجاد اختلال در زندگی روزمره می‌شود. چنین افرادی گمان می‌کنند اگر از یکی از این عادات اشتباه خود دست بردارند، اتفاقی برای آنان خواهد افتاد و هر اتفاق بد و ناگواری را به گونه‌ای به آن ربط می‌دهند.

۲-جامعه‌شناسی خرافات

انسان همواره با نگرش به اطراف خود، در پی طرح‌ریزی مجموعه‌ای از افکار بوده است تا آنچه را که خارج از توانایی‌های او است در چهارچوب آن مورد بررسی و تحلیل قرار دهد. انسان‌ها پیوسته کوشیده‌اند تا به جای کاربرد واژه ی(نمی دانم)، اوهام و خرافات را به هم آمیخته و مجموعه‌ای را ساخته و پرداخته کنند تا بتوانند آنچه را نمی‌دانند، توجیه کنند. برخی جامعه‌شناسان بر این باورند که خرافات، پدیده‌های اجتماعی هستند و نرسیدن به تصمیم قاطع از راه‌های معمولی، در زمان‌های حساس، یا در امور مهم یا نسبتاً مهم نیز زمینه می‌شود که برای رسیدن به «قطعیت» به خرافات پناهنده شوند. البته شکی نیست که شیوه تفکر نیز می‌تواند خاستگاه مهمی برای پدیدآیی خرافات باشد.
قوم شناس بزرگ، سر ادوارد تایلور… اصولاً خرافات را نوعی کاستی فکری می‌داند. در بحث از دلایل روان‌شناختی این پدیده نیز(کودنی، محافظه کاری غیر عملی) را از ویژگی‌های آدمی به طور اعم و (انسان وحشی) به طور اخص قلمداد می‌کند.
فیلسوف سرشناس، ارنست هگل، در خصوص پیدایش خرافات و افسانه‌ها نزد اقوام اولیه بشر، معتقد است که مبدأ و اصول آنها هم از یک نیاز طبیعی ناشی می‌شود که به صورت اصل علت و معلول در قوانین عقلانی بروز کرده و به خصوص این خرافات در اثر حوادث طبیعی مانند زمین‌لرزه، خسوف و کسوف و دیگر پدیده‌ها که تولید ترس یا تهدید خطری را می‌نماید، ایجاد می‌شود.
یکی از نمادهای ناآگاهی از علل پدیدآیی خرافات، نداشتن درک درستی از علیت است.
کلاین برگ به عنوان جامعه‌شناس، علل ذهنی پیدایش خرافه را پنج عامل ذکر می‌کند:

۱-حیرت انسان در مشاهده طبیعت؛ که این حیرت در برابر عظمت جهان خلقت و عدم درک صحیح انسان، گاهی وی را به سوی اوهام می‌کشد.

۲-جهل و نادانی، که در مسائل مختلف و به خاطر عدم آگاهی انسان در همه آن مسائل بروز می‌کند.

۳-ترس؛ که عاملی است تا انسان برای گرفتن قوّت قلب گاهی به خرافات روی می‌آورد.

۴-آرزوها و رؤیاها؛ که عوامل مؤثری در محدود شدن قوّه تعقل و روی آوردن به سوی ذهن‌گرایی هستند.

۵-تقلید؛ که آن هم زمانی صورت می‌گیرد که شخص از تقلید کردن، احساس رضایت خاصی نماید.
به هر روی، پرداختن به هر یک از نظریات و نقد و بررسی آنها، در مجال یک مقاله نیست؛ به ویژه که برخی از دیدگاه‌ها، از اساس قابل نقد هستند و برخی دیگر، بر پیش فرض‌های نادرست بنا شده‌اند و برخی از این نظریات، اگرچه در کلیات می‌توانند بخشی از حقیقت باشند، اما در مثال‌ها و بیان نمونه‌ها، به بیراهه رفته‌اند. امّا واقعیت این است که هر کدام از این تلاش‌ها، مسئله را از زاویه‌ای خاص نگریسته و درباره آن سخن گفته‌اند. به همین دلیل نمی‌توان گفت یکی از این نظریات، درست‌ترین و جامع‌ترین است و بقیه نادرست، اما شاید به جرأت عکس قضیه را بتوان گفت، یعنی این که هیچ کدام از این نظریات، کامل نیستند، مانند داستان فیل در تاریکی که مولانا جلال الدین بلخی آن را در مثنوی آورده است.

۶-فراروان‌شناسی و خرافات: قبل از این که به ارتباط این علم با خرافات بپردازیم، باید ابتدا یک شناخت اجمالی از فراروان‌شناسی و موضوعات مورد بحث این علم کسب کنیم.

فراروان‌شناسی چیست؟

فراروان‌شناسی در اصل یک نوع علم و مطالعه پژوهشگرانه در مورد وقایع غیر عادی خاصی است که انسان‌ها آن را تجربه می‌کنند به این تجارب، پدیده‌های روحی گفته می‌شود. با مطالعه فراروان‌شناسی متوجه می‌شویم همه چیز آن طور که ما فکر می‌کنیم نیست و روابطه علت و معلولی به آن شکلی که تاکنون در تصور می‌آمد نمی‌باشد. به همین دلیل به این پدیده‌ها، پدیده‌های غیر عادی(anomalous) هم گفته می‌شود. این پدیده‌ها به دو دسته کلی ESP و PK تقسیم می‌شوند البته گروهی دسته سومی را تحت عنوان زندگی پس از مرگ که شامل NDE، تجسم ارواح و تناسخ می‌شود را به این دو دسته اضافه کرده‌اند. این عمل، متجاوز از یکصد سال است که مورد بحث و بررسی است.

موضوعات مورد تحقیق فراروان‌شناسی

به عقیده بسیاری از فراروان شناسان، جذاب‌ترین بخش این علم، عبور از سد فضا و زمان است و رسیدن به مرزهای ناشناختگی. آنها در آزمایشان خود، متوجه رابطه ذهن و ماده می‌شوند. شاید بتوان کار اصلی فراروان‌شناسان را تحقیق روی مقوله‌های اصلی فراروان‌شناسی به شرح ذیل بیان کرد:
مقوله اصلی، مقوله قابلیت‌های فراروانی(psi) و سایکیک‌ها هستند که خود شامل دسته‌بندی‌هاست. ESP(به معنای ادراک فراحسی) یا Extra sensory perception این اصلاح شامل پدیده‌هایی چون تله‌پاتی، روشن‌بینی و پیش‌آگاهی‌ست. PK(به معنای روان‌جنبشی یا روان‌انگیزی) یا Psychokinesis این اصطلاح شامل تأثیرگذاری ذهنی بر اجسام فیزیکی و تأثیرگذاری ذهنی بر سیستم‌های زنده(Bio – Pk) می‌شود.
انواع دیگری هم از پدیده‌های فراروان‌شناسی وجود دارد که شامل تجارب نزدیک به مرگ(NDE) به معنای تجارب افرادی است که برای مدت زمان کوتاهی،(مرگ و آنچه که در آن مدت زمان برای او اتفاق می‌افتد) را تجربه می‌کنند. تجربه خروج از بدن(OBE)، زندگی دوباره، پولتر گایست(سطح بالاتر و وسیعتری از(PK) که مربوط به ارواح است) شامل می‌شود و همچنین Haunting که شامل صداها و حرکات اشیاء و تجارب تکرارشونده در مناطق خاص می‌گردد. بنابراین با موضوعاتی مثل ستاره‌شناسی، جادوگری، آینده‌بینی، مغزخوانی، اشیاء پرنده، پاگنده(Bigfoot)، پاگانیزم، خون‌آشامی، کیمیاگری و… ارتباطی ندارد.
اما گروهی از دانشمندان که فراروان‌شناسی را قبول دارند و آن را در حوزه علم قابل بررسی می‌دانند اصرار دارند که فراروان‌شناسی امروز دارای دو جنبه خرافاتی و علمی است این وظیفه دانش کنونی است که از یک طرف جنبه‌های خرافی فراروان‌شناسی را افشا سازد و آن را از رمز و راز بیرون آورد از طرف دیگر بایستی با تکیه بر دستاوردها و شیوه تحقیق «علومی مانند روان‌شناسی، فیزیولوژی، بیوفیزیولوژی و پزشکی» یک تحقیق جامع علمی در مورد پدیده فراروان‌شناسانه صورت پذیرد. از دیدگاه این دانشمندان، تنها با این روش است که می‌توان به ماهیت واقعی پدیده‌هایی که مورد بحث فراروان‌شناسی هستند و همچنین بسیاری از رازهای کشف نشده ذهن بشر پی برد.
البته دو دیدگاه متفاوت دیگر در مورد پدیده‌های فراروان‌شناسی و منشأ آنها وجود دارد: ۱) دیدگاه ماوراء طبیعی ۲) منکرین فراروان شناسی.
در دیدگاه اول معتقدند که علاوه علاوه بر دنیای مادی که در حوزه بررسی مثبته و انسانی است یک جهان معنوی مخصوص به خود وجود دارد که از ماده و جهان و در نتیجه علوم امروزی مجزا و مستقل است درک و اندیشه بشری تجلّی یک عقل کل غیر مادی و روح فنا‌ناپذیر جاودانه‌ای است که از جهان مادی به طور عام و از مغز بشر به طور استقال دارد. در این صورت فکر و درک انسانی می‌تواند بدون وجود یک جسم مادی(بدن مغز…) به زندگی خود ادامه دهد. تحت شرایطی مستقل از مغز به فعالیت بپردازد. پدیده‌های فراعادی و فراروان شناسانه مربوط به این حوزه از زندگی فرامادی انسان است که علم مادی نه قادر به شناخت و نه قادر به تبیین و تشریح آنهاست.
اما منکرین فراروان‌شناسی مانند فیلسوف برجسته معاصر ماریوبانج بنا به دلایل ذیل «فراروان شناسی» را مردود شمرده است:
۱-فراروان‌شناسی هیچ گونه مبنای عینی ندارد و صرفاً متکّی بر نظریه ذهنی شناخت است.
۲-فراروان‌شناسی به ندرت از دانش‌های دیگر به خصوص ریاضیات و منطق مدد می‌جوید.
۳-فراروان‌شناسی متکّی به فرضیات غلط و غیر قابل بازبینی است.
۴-فراروان‌شناسی از تأیید یا رد شیوه عمل‌اش توسط بدیل‌های دیگر طفره می‌رود.
۵-فراروان‌شناسی بر خلاف رشته‌های مختلف دانش، نه از رشته‌های ذیربط دانش چیزی به رعایت می‌گیرد و نه با آنها ارتباط متقابل برقرار می‌سازد.
۶-فراروان‌شناسی – حتی به شکل نیم بند بر نظرات اثبات شده تکیه ندارد.
۷-فراروان‌شناسی بر ایمان تکیه دارد که در چهارچوب آن نظرات علمی به صورت الفاظ پر زرق و برق و سخنان قشنگ و ادیبانه در می‌آیند.
۸-فراروان‌شناسی قلمرو غیر مادی(اندیشه) را وارد موضوع مورد بررسی خود می‌کند و بدینوسیله خود را کلاً از حوزه بررسی عینی و فیزیکی منفکر و مجزا می‌سازد.
طرفداران این علم مدعی‌اند بر اساس نتایج تحقیقات به عمل آمده(REG و کارت‌های قرمز) مکانیزم ناشناخته ذهن انسان توانمندی‌های بسیار بالایی دارد. به طور مثال می‌تواند اطلاعات را منتقل کند. جزییاتی در مورد مناظر بصری در هر جایی از کره زمین را در اختیار قرار دهد. می‌تواند وقایعی از آینده را پیشگویی نماید؟! و دیگر این که قادر است مستقیماً روی اشیای فیزیکی تأثیر بگذارد و آنها را به حرکت در آورد. هر چند این تأثیرگذاری خیلی کم باشد. و….
شاید حالات بعضی از اولیاء خدا یا مرتاضین هندی گزارش شده – با تفاوت ماهویی که بین این حالات وجود دارد- را بتوان به عنوان مؤید علم فراروان‌شناسی به طور موجبه جزییه مطرح کرد. و نظرات آن را فی‌الجمله قبول کرد.

تنویر چند اصطلاح

۱)تله‌پاتی: عبارت است از استعداد و قدرت ارسال پیام یا تصویر ذهنی به دیگران بدون استفاده از حواس معمولی.
۲)سایکومتری یا روان‌نگری: به معنی توانایی تشخیص و تعبیر روان اشیاء می‌باشد.
فراروان‌شناسان بر این باورند که اشیاء و موجودات زنده در طی سال‌های حیات خود، اطلاعاتی را در هاله نورانی خود ذخیره می‌کنند که از طریق سایکومتری می‌توان به این اطلاعات دست یافت.
۳)آینده‌نگری: شامل کسب اطلاعات و اخبار در مورد آینده می‌باشد که به احتمال قوی از لحاظ شرعی اشکال دارد(در برخی منابع مجاز و در برخی دیگر تحریم شده است.) آینده‌نگری به نسبت سایر مقولات مشابه، بیشتر با اوهام و خرافات آمیخته شده است. ولی از دید برخی دانشمندان، این علم و متافیزیسین‌ها یک واقعیت علمی می‌باشد مدارکی نیز جهت اثبات تجربی این مقوله موجود است. و شکی در این نیست که خداوند علم برخی از اطلاعات را که صلاح بداند از آینده و یا از عالم غیب به دل بندگان صالح خود الهام می‌کند.
۴)سایکوکنسیس: عبارت از حرکات اجسام در اثر نیروهای روان می‌باشد. تله کنسیس به معنی حرکت اشیاء از فاصله دور و بدون دخالت نیروهای فیزیکی است.
۵)روشن‌بینی: به معنی دریافت و رؤیت اطلاعات بدون استفاده از چشم معمولی است که این امر از طریق چشم سوم یا چشم دل صورت می‌گیرد.
چشم سوم با اسامی مختلف از جمله: چشم معرفت، چشم بصیرت، چشم دل، چشم درون، تیراتیل و آجِنا خوانده می‌شود و جایگاه آن در کالبد اثیری و منطبق بر پیشانی در جسم فیزیکی است. شاعر نیز به همین امر اشاره دارد آن جا که می‌گوید: «چشم دل باز کن که جان‌بینی آنچه نادیدنی ست آن بینی».
شاید این کلام گهر بار امام صادق(علیه السلام) نیز به این مطلب اشاره داشته باشد که می‌فرمایند: «همانا شما را نوری است که به وسیله آن در دنیا شناخته می‌شوید و هرگاه یکی از شما برادرش را دیدار کرد، محل نور را در پیشانی او ببوسد».
برخی دانشمندان اعتقاد دارند که چشم سوم، محلی برای دریافت ادراکات فراحسی الهام و اشراق و وسیله‌ای برای ارتباط موجودات با یکدیگر در جهان هستی می‌باشد. از طریق آن می‌توان با عوالم و موجودات ماورایی و همچنین باورای ابعاد مکانی و زمانی ارتباط برقرار ساخت.
امام باقر(علیه السلام) – شکافنده علوم- درباره آیه «و کذلک نری ابراهیم» می‌فرمایند: «به چشم او(حضرت ابراهیم علیه السلام) چنان نیرویی داده شد که در آسمانها نفوذ کرد و آنچه را در آنهاست، مشاهده کرد و عرش و آنچه را بالای عرش است و زمین و آنچه را زیر زمین است».
مولی الموحدین حضرت علی(علیه السلام) می‌فرمایند: «همانا تقوای خدا، داروی درد قلب‌هاست و بینا‌کننده کوری دلهایتان».
اندیشیدن، تفکر، سکوت، تنهایی، گریستن و تقوا از جمله عوامل مؤثر بر گشودن چشم دل است. مبیّن آن، این که حضرت امام صادق(علیه السلام) می‌فرمایند: «روشنایی دل را جُستم و آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم».
در حدیثی دیگر امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: «بسیار خموشی گزین تا اندیشه، بارور شود و دلت روشنایی گیرد».
البته تکنیک‌هایی نیز جهت گشودن چشم سوم در مکاتب اسرار آمده است که دور از واقعیت نیست ولی قرار گرفتن در مسیر معنوی الهی از این طریق جای تأمل دارد.
به طور کلی می‌توان علل پیدایش خرافات را در عنوان‌های ذیل خلاصه کرد:
۱)ضعف فکری و عقلی، که خود می‌تواند عنوان دیگری را در بر داشته باشد:
۱-۱)جهل و نادانی عمومی انسان که سبب خطای در ادراک، حافظه و قضاوت می‌شود.
۱-۲)جهل و نادانی نسبت به علت و عوامل حوادث و وقایع طبیعی.
۲)تقلید کورکورانه از دیگران، که عامل آن، ممکن است جهل و نادانی باشد و یا تعصب‌های شدید قومی و قبیله‌ای.
۳) خوف و اضطراب نسبت به آینده و احساس عدم امنیت نسبت به آینده.
۴) پیروی از هوی نفس که شامل موارد ذیل خواهد بود.
۱-۴) تکبر و سرکشی در مقابل حق و حقیقت.
۲-۴) حرام‌خواری و ثروت‌اندوزی نامشروع که باعث جعل خرافات برای کسب در آمد می‌شود.
۳-۴) حب نفس و خودخواهی و ندیدن واقعیت‌ها.
۵) تحریف حقایق که می‌تواند به دو گونه بروز کند.
۱-۵) ایجاد علت و علل دروغین برای اشیاء.
۲-۵) غلّو و بزرگ‌پنداری نامعقول و غیر واقعی در مورد اشیاء و عقاید.
۶) فشارهای اجتماعی و نرسیدن به خواسته‌ها و تمایلات.
۷) خودکم‌بینی و ضعف شخصیت.
۸) تلقین منفی.
۹)عوامل پزشکی.
۱-۹) روان‌پریشی
۲-۹) تخیل‌گرایی افراطی.

خرافات دوست یا دشمن

احساس امنیت و اعتماد به نفس، یکی از پیامدهای خوب اعتقاد به برخی عقاید این چنینی(البته در حد معقول) است؛ مثلاً برخی افراد معتقدند اگر فلان لباس را بپوشند، یا فلان شیء خاص را با خود همراه داشته باشند، برایشان خوش‌شانسی و موفقیت به ارمغان می‌آورد و همین حس به آنها اعتماد به نفس کاذب می‌دهد.
دکتر فاکسمن بر این باور است گاهی خرافات و اعتقادات خرافی، مایه دلخوشی انسان‌ها هستند به این معنا که شما فکر می‌کنید یک نیروی غیبی به شما کمک می‌کند، شاید واقعاً هم همین طور باشد. پشت اعتقادات انسان‌ها، نیروی شگرفی پنهان است اگر پیامد یک موضوع کاملاً شانسی باشد، اعتقادات خرافی نمی‌توانند تأثیرگذار باشند، اما وقتی عملکرد و نقش انسان‌ها یک فاکتور کلیدی و مهم در پیامد و نتایج کارها باشد، اعتقادات خرافی می‌توانند یک مزیت و نوعی محرک در انجام کارها محسوب شوند.
تأثیرات روان‌شناسی بر رفتارها و عقاید خرافی، بسیار واضح و مشخص است؛ مثلاً همان طور که پیش از این به آن اشاره شده آیا تا به حال برای شما پیش آمده که احساس کنید یک لباس یا شیء خاصی برای شما خوش‌شانسی می‌آورد. در این صورت شما با پوشیدن آن لباس یا همراه داشتند آن شیء خاص، افکار مثبت را در ذهن خود ارتقا می‌دهید و از تنش و نگرانی عقاید خرافی می‌توانند نقش منفی هم در زندگی ما داشته باشند، به خصوص اگر با عادت‌های نادرستی مانند شرط‌بندی توأم باشند. بسیاری از افرادی که به شرط‌بندی و خرافات مرتبط با آن عادت کرده‌اند در زندگی خود با مشکلات عدیده‌ای رو به رو هستند.
به طور کلی می‌توان آسیب‌های وارده از خرافات و خرافه‌گرایی را در زندگی در موارد ذیل خلاصه نمود:
۱-مختل شدن روند طبیعی زندگی.
۲-به حاشیه رفتن معارف اصیل.
۳-ارتکاب محرمات.
۴-هدر رفتن نیروهای مالی و علمی جوامع.
۵-رکورد فکری و علمی و اجتماعی و پدید آمدن تنبلی و کم‌کاری.
۶-وابستگی و عقب‌ماندگی جوامع.
۷-پدیدآمدن بیماری‌های روانی همچون روان پریشی – افسردگی و وسواس.

رواج و گسترش ذهن‌گرایی و گرایش به رؤیا

نمونه‌هایی از خرافات گذشته و حال:
۱-بت‌پرستی
۲-نحوست ایام
۳-جن‌زدگی
۴-آل
۵-بختک
۶-تطیر
۷-طالع‌بینی(رمل و اصطرلاب)
۸-فال‌بینی(فال قهوه، نخود، میوه، شمع، تاروت، فال اینترنتی)
۹-ایستادن تفاله چایی وسط استکان و آمدن میهمان
۱۰-ردیف شدن کفش‌ها
۱۱- بدیمنی دیدن گربه سیاه اول صبح
۱۲- شومی خواندن جغد
۱۳- خوش‌یمنی نعل اسب
۱۴-از سمت چپ بلند شدن از رختخواب و بدخُلقی کردن
۱۵-خندیدن زیاد باعث گریه و ناراحتی می‌شود
۱۶-نحوست دیدار سید
۱۷-ارتباط بین پدیده‌های جوّی تو مرگ‌ها
۱۸-ارتباط ارواح و کهکشان‌ها
۱۹-عطسه زدن و منصرف شدن از کاری
۲۰-برپا کردن آتش برای آمدن باران.
۲۱-زدن گاو نر برای آب نخوردن گاو ماده
۲۲-داغ کردن شتر سالم برای بهبودی شتر مریض
۲۳-پی کردن شتری کنار قبر مردگان
۲۴-ریختن نمک درون کفش میهمان برای زود رفتن او از خانه و…
و هزاران نوع خرافات اقوام و قبیله‌های مختلف که بر شمردن همه آنها مستلزم نوشتن کتاب‌هایی مستقل در این زمینه است.(برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به: فروغ ابدیت، جعفر سبحانی و دین در قرآن، مرزبان کریمی و خورشید اسلام چگونه درخشید، محمد باقر علم الهدی).
پرواضح است که بحث و بررسی دقیق و کامل این عوامل و ریشه‌ها و زمینه‌های آنها، از طاقت این مقاله خارج است و نیازمند صرف وقت و مطالعه بسیار است. ولی ما به طور خلاصه دیدگاه اسلام و دین را در مواجهه با برخی از خرافات دوره ی جاهلی قبل از اسلام را مطرح می‌کنیم.
مواجهه ی اسلام با آداب و رسوم ملل گذشته که مخالف اسلام بوده‌اند، به سه گونه بوده است:
۱-به کلی آن را محو کرده است.
۲-کلاً مورد تأیید اسلام واقع شده است.
۳-اصل آن را قبول کرده است همراه با اصلاحیات اسلامی و حذف مواردی که از نظر شرع اسلام، مردود بوده است.
دیدگاه اسلام در مورد افعال نو هم به ۲ گونه بوده است:
۱-۳)بدعت و تازگی بدون دلیل اسلامی حرام است.
۲-۳)اگر امری بدعت در دین نبود ولی توأم با معصیت بود، اگرچه یک امر مذهبی باشد، آن هم حرام است مثل خواندن قرآن با غنا.
اگر خرافات از نوع اشتباه در ادراک یا حافظه یا قضاوت باشد، مردم به ندرت حاضر می‌شوند که در برابر دلایل منطقی دست از آنها بردارند. اما اگر ناشی از فشارهای اجتماعی باشد، معمولاً با از بین رفتن آن فشارها خرافات هم از میان برداشته می‌شوند. ولی همیشه چنین نیست و دست از آنها برنمی‌دارند. بدترین ویژگی خرافات این است که آسان به وجود می‌آیند ولی به دشواری از بین می‌روند.

طریقه ی برخورد و تعامل اسلام با طبقات مختلف مردم

۱-با خواص و متوسطین جامعه، باید منطقی و عقلایی برخورد کرد.
۲-با عموم مردم مانند بچه‌ها به تدریج و پله پله باید برخورد کرد و نباید بدون مقدمه و نابهنگام به عقاید خرافی آنان تاخت چون نمی‌تواند به جای عقاید خرافی مطالب عقلی و درست بنشاند بلکه باید بهای عقاید خرافی آنها عقاید درستی را به تدریج ایجاد کرد و به او ارائه نمود.
به طور کلی مبارزه با خرافات شرایطی دارد که بدون رعایت آن شرائط نه تنها ممکن است نتیجه‌ای حاصل نشود بلکه نتیجه عکس دهد. لذا بدون تأمل و انتخاب شیوه مناسب نباید به جنگ اخبار و احادیث ساختگی یا قدم گاه‌ها و زیارتگاه‌های مجهول بی‌اصل یا دعانویسی‌های دروغی و ده‌ها خرافه دیگر قیام کرد. بلکه نخست باید اشخاص بصیر و خبره، خرافه را از غیر خرافه تشخیص دهند. چنان چه نمی‌توان تمامی عقاید عامیانه را رد کرد و خرافی نامید چون برخی از آنها بر واقعیت‌های محکمی استوارند مانند آن که قبل از کشف مایه‌کوبی توسط «ادوارد جِنر» باور عامیانه این بود کسانی که در نتیجه تماس با دام‌ها دچار آبله گاوی می‌شوند بعد‌ها در برابر آبله مصونیت می‌یابند. این مطالب بعداً مورد توجه محافل علمی قرار گرفت یا همان گونه که نمی‌توان چشم دل را به عنوان یک ابزار شناختی منکر شد و جنّ را به عنوان یک مخلوق الهی رد کرد و یا استخاره را به مفهوم طلب خیر از خدای سبحان نادیده گرفت.
دوم آن که باید نوع خرافه و درجه علاقه را بدان بشناسند و اگر خرافات مورد توجه و اعتقاد مردم است مانند خرافاتی که رنگ دینی دارند باید در اصلاح آن احتیاط پیش گیرند. و شیوه‌های حکیمانه‌تری مانند گام به گام و تدریجی، القای غیرمستقیم و مقایسه‌ای و… را انتخاب نمایند.
سوم آن که بیش‌تر از رد خرافات، باید عقاید صحیح را به مردم یاد داد زیرا اگر یک خرافه از ساخته فکر انسانی نا آگاه به در رود به خرافه دیگر خواهد گردید.
پس ردّ تنها راه چاره نخواهد بود بلکه باید افکار درست مستند به برهان و اصول عقلی و تجربی به مردم تلقین شود و راه درست فکر کردن و استفاده صحیح بردن از ابزارهای معرفتی چهارگانه یعنی حواس، عقل، دل و وحی را آموزش داد و فهماند که حقیقت دین، غیر از خرافات است، که همه این‌ها را باید با بیان صریح و دلیل عقل و ذکر حقایق و با رعایت شرایط ادب به مردم آموزش دهیم و در این مسیر روحیات طرف مقابل را در نظر گرفت. و سخن را استادانه گفت. باشد که در عمل به این پیام الهی کوشا باشیم:
«ای مؤمنین! شراب و قمار و بت‌ها و چوبه‌های قرعه و فال، پلید و عمل شیطانی‌اند پس از آن‌ها دوری کنید. باشد که رستگار شوید».
قرآن کریم در مسیر مبارزه با خرافات از دو روش مثبت و منفی استفاده کرده است. یعنی نشان دادن راه صحیح فکر کردن و آموختن عقاید درست به جای عقاید ناصحیح و تشویق امّت به علم آموزی و دانش و نفی عقاید نادرست و خرافی. قرآن کریم از جمله افتخارات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را مبارزه جدی با اوهام و خرافات می‌داند و او را وظیفه شست و شوی عقول از شوائب و گشودن غل و زنجیر از پای خرد آنها می‌ستاد.
پیامبر گرامی آسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بر خلاف بسیاری از سیاستمداران و سلطه‌گران جهان در دوره‌های گوناگون تاریخ که همین خرافه‌گرایی مردم را فرصتی طلایی برای حکومت بر ذهن و دل آنان می‌دانستند و با ترویج خرافه‌ها به راحتی بر گرده آنان سوار می‌شدند با تمامی خرافات و اوهامی که مانع رشد خرد و نضج اندیشه آدمی می‌شود، عَلَم مبارزه بر افراشت. تا آنجا که آیه کریمه «و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم» ندای روشن و آرامش‌بخش رهایی بشر از بارهای سنگین و زنجیرهای بسته به ذهن و زبان و دست و پای عرب جاهلی و همه جاهلان تاریخ را سر داد و انسان‌ها را در مسیر کمال و سعادت خواهی و آزاد و سبکبال و از مسیر گمراهی، رسته و رها معرفی کرد.
ویژگی بارز پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) این بود که نه فقط شخصاً به مبارزه با خرافه‌های زیانبار برای فرد و جامعه اقدام کرد بلکه با افکار و دیدگاه‌های انحرافی – هر چند احیاناً موافق با برخی آموزه‌های دین – نیز مبارزه و ستیز می‌کرد. او می‌کوشید مردم را طوری تربیت کند که پیرو منطق و دلیل باشند نه تابع قصص و خرافات. به عنوان نمونه، در کتاب محاسن برقی با سندی از حضرت امام موسی بن جعفر(علیه السلام) نقل شده که حضرت فرمود: هنگامی که ابراهیم، فرزند رسول خدا رحلت کرد، آفتاب گرفت و مردم نزد خود گفتند: این خورشید گرفتگی باید به سبب مرگ فرزند پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است؛ اما پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بر منبر رفت و پس از حمد ثنای الهی، ماه و خورشید را دو آیه از آیات الهی دانست که به امر خداوند در جریان هستند و کسوف و خسوف را پدیده‌هایی معرفی کرد که سبب مرگ یا تولد کسی پدیدار نمی‌شوند.
حلیمه سعدیه دایه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کند که آن حضرت سه ساله بود. روزی به من گفت:‌ای مادر! چرا امروز برادرانم را نمی‌بینم؟ گفتم: آنها گوسفندان را به چرا برده‌اند. به من گفت: چرا مرا با آنها نفرستادی؟ گفتم: آیا این کار را دوست داری؟ گفت: بلی. پس صبح روز بعد او را بیدار کردم و روغن بر موی او مالیدم و بر چشمانش سرمه کشیدم و گردنبندی را که دارای نگین حرز بود به گردنش آویختم. پس آن را در آورد و گفت: دست نگه‌دار مادرم! به همراه من کسی هست که در همه حال مرا حفظ می‌کند.
پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) کوشید تا حتی‌المقدور، این اساطیر و اوهام را از صفحه ذهن و خاطر عرب جاهلی بزداید؛ بنابراین معاذ بن جبل را به یمن فرستاد و به وی فرمود: «تمام سنّت‌های جاهلیت را نابود کن، مگر آنچه مورد تأیید اسلام باشد و تمام دستورهای کوچک و بزرگ اسلام را آشکار کن».
تعابیری قرآنی از قبیل «افلا یتدبرون»، «افلا یعقلون»، «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون» و «فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه»، بیان‌کننده همین نکته هستند که پیام الهی در زمان رسالت نبی خاتم، همانا آغاز دوران مراجعه به علم و آگاهی و تعقّل و پایان دوره ی سحر و جادو و ریسمان انداختن است.
قرآن کریم در ردّ ادعای برخی مبنی بر اطلاع بر غیب می‌فرمایند: «عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً»؛ «الّا من ارتضی من رسولٍ فانّه…». که علوم غیبی را فقط مخصوص خداوند و انبیاء می‌داند نه هر انسان عادی دیگر. گاه در میان انسان‌ها غلّو در عقاید دینی است که در تقسیم‌بندی خرافات جزء خرافات بدلی است خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:
«قُل یا اهل الکتاب لا یغلُو فی دینکم و غیر الحق و لا تتبعوا اهواءَ قومِ قَد ضَلّوُا مِن قبل و اَضَلّوُا کثیراً و ضلّوا عن سواء السبیل» «و یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم و لا تقولوا عَلَی اللهِ الّا الحق» و ردّ تقلید کورکورانه می‌فرماید: «فبشر الّذین یستمعون القول فیتبعون احسنه…». «و قالوا ربَّنا انّا اطعنا سادتنا و کبرائَنا فاضلّونا السبیلا»؛ «و اذا قیل لهم ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آبائَنا اَ وَ لَو کانَ آبائُهم لا یعقلون شیئاً و لا یهتدون» و در ردّ جهل و نادانی در آیات فراوانی انسان‌های نادان را کر و کور تشبیه کرده است و آنان را به تفکر و تعقل فرا می‌خواند: «ان شر الدَّوابّ عند الله الصُّمّ البکم الذین لا یعقلون»؛ «و یجهل الرجس عَلَی الذّین لا یعقلون» و آیات فراوان دیگری که با عبارات «افلا یعقلون» «افلا یتدبرون» آمده است. با تکیه بر آیات الهی می‌توان گفت که دلیل دیگر بروز خرافه، آرزوهای دور و دراز انسانهاست و خداوند می‌فرماید: «یعدهم و یمینهم و ما بعدهم الشیطان الاّ غروراً» و آیات فراوان دیگر نظیر این آیه خداوند انسان‌ها را از پیروی هوی و هوس و شیطان نهی می‌کند.
و برای عامل دیگر خرافات یعنی ترس و اضطراب می‌فرماید: «اَلا بذکر الله تطمئن القلوب» و در مورد جهل و نادانی انسانها نسبت به علل وقوع حوادث طبیعی و علاج حیرت و سرگشتگی انسان‌ها می‌فرماید: «آیا ندیدی که خدا ابر را از هر طرف براند تا به هم پیوندد و باز انبوه و متراکم سازد…. خدا شب و روز را بر یکدیگر می‌گرداند تا صاحبان بصیرت در این آیت الهی به عبرت بنگرند.»
و آیات دیگر از سوره(رعد /۳)،(مؤمنون /۸۰) و….

خرافه و عقل‌گرایی

همان گونه که پیش از این گفته شد، آفت اصلی خرافه‌پردازی در روندگریزی و خردستیزی در آن است. خرافه‌پردازی با نادیده گرفتن ضوابط عقل فردی و جمعی بشر یا حتی انکار آن، راه را به سوی دالان‌های مهلک خرافه‌پردازی می‌گشاید؛ البته در اینجا باید میان دو گونه عقل‌گرایی معتدل و افراطی تفاوتی قائل شد.
عقل‌گرایی معتدل، ضمن ارج نهادن به قدرت عقل در کشف روابط علّی حاکم بر شبکه حوادث، آن را یگانه مرجع و منبع کشف حقیقت نمی‌داند. عقل را صافی همه چیز دانستن به نحوی که صحت و اتقان و توجیه قطعی هر معرفت نظری و علمی را در دید عقل علمی یا فلسفی دانستن، از آفات عقل‌گرایی افراطی است. واقع آن است که چنین توانی را در عقل آدمی سراغ نتوان کرد؛ زیرا که برخی از معرفت‌ها و دانش‌ها نه به مدد قطعیت علمی و فلسفی حاصل از کوشش‌های عقلانی که به کمک گمانه‌زنی‌های عاقلانه در دسترس قرار می‌گیرد.
عقل‌گرایی افراطی، نوعی مطلق‌گرایی در عرصه عقل است که پذیرفتنی نیست. به ویژه در عرصه دین، نمی‌توان عقل بشری را چنان انگاشت که گویی آن را حد و حدودی نیست و توان آن را دارد که بر فراز هر حقیقتی بایستد و در بطن هر پدیده‌ای بنشیند و آن را در حیطه خود تحلیل کند و بشناسد. شکی نیست که دین، آدمی را به حقایق ژرفی فراخوانده است که با تعقل فراهم‌آمدنی است، ولی اعتراف به حدود و ثغور عقل و تعقل در آدمی، امری معقول و مقبول است.
از این رو، هم عقل ستیزی و روندگریزی به خرافه می‌انجامد و هم عقل‌گرایی افراطی که همه چیز را در گرو عقل خودبنیاد بشری می‌داند و با تکیه بر نوعی اومانیسم عقلی، تنها کاشف حقایق و یگانگی شکای سعادت بشری را عقل می‌خواند. همین اعتقاد موجب انسداد فهم معارف معنوی ادیان و آموزه‌های باطنی عرفان اصیل خواهد بود. واقعیت این است که عقل نازک بشری – گرچه نازک‌اندیش – محصور در حدود و مرزهایی است و اعطای حقی بیش از آنچه سزاوار آن است، خود به خود به نوعی خرافه می‌انجامد.
جالب آن که همین حدود و مرزها را خود عقل به خودش می‌نمایاند و مادام که آدمی به حکم عقل خویش، معترف به حدود و ثغور آن باشد، هم به لزوم عقل – و در نتیجه به ابطال خرافه – تن داده و هم اصل کفایت و مرزهای این کفایت در عقل را برتافته است.

منبع: راسخون؛ نویسنده: جواد رنجبر

سیاست و اجتماع در آئینه رفتار امام صادق (ع)

یک نگاه ولو گذرا و اجمالى به گذرگاه هاى حساس تاریخ پس از ارتحال رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) این مدعا را اثبات مى کند که دوران ۲۵۰ ساله امامت ائمه اطهار (علیهم السلام)- تا زمان غیبت کبراى امام زمان (علیه السلام)- در حقیقت تداوم دوران نبوت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) بوده و همان هدف را تعقیب نموده است. خود پیامبر (صلی الله علیه وآله) اگر ۲۵۰ سال از خدا عمر مى گرفت چه مى کرد؟

ابعاد سیاسى ـ اجتماعى سیره امام صادق (علیه السلام) در مبارزه با خطوط انحرافى و الحادى

مقدمه

با حمد و سپاس به درگاه ایزدمنان که ما را به دین مقدس اسلام مفتخر و از نعمت عظماى امامت و و ولایت بهره مند و برخوردار نموده است، نعمتى که نقش بى بدیل آن در حفظ بقاى دین مبین اسلام و مصون نگه داشتن و نجات آن از خطر اضمحلال و نابودى در تمام اعصار و قرون منحصر به فرد بوده و مى باشد.

مسلماً اگر بعد از اتمام دوران رسالت ختمى مرتبت، امامت ائمه معصومین وجود نداشت، امروز سخن گفتن از اسلام ناب محمدى (صلّی الله علیه وآله) ، نیز معنا و مفهومى نداشت. یک نگاه ولو گذرا و اجمالى به گذرگاه هاى حساس تاریخ پس از ارتحال رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله) این مدعا را اثبات مى کند که دوران ۲۵۰ ساله امامت ائمه اطهار (علیهم السلام) – تا زمان غیبت کبراى امام زمان (علیه السلام) – در حقیقت تداوم دوران نبوت رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله) بوده و همان هدف را تعقیب نموده است. مقام معظم رهبرى در این زمینه مى فرماید:

«امامت براى این است که آن هدفى را که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) به خاطر آن مبعوث شده تعقیب کند. خود پیامبر (صلّی الله علیه وآله) اگر ۲۵۰ سال از خدا عمر مى گرفت چه مى کرد؟ هرکارى که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) مى کرد در شرایط گوناگون، در اوضاع مختلف، آن کار را ائمه (علیه السلام) انجام دادند.

هدف از امامت به طور کلى ایجاد جامعه اسلامى است، ایجاد جامعه اى برمبناى اصول اسلامى، ایجاد جامعه اى که انسان در آن بتواند به تکامل و تعالى مقدرش، آن تکامل و تعالى که طبق فطرت و سرشت خدادادى براى او امکان پذیر است، برسد.»

ائمه اطهار (علیه السلام) هریک به نوبه خود جهت ایجاد چنین جامعه اى به شیوه متناسب با زمان خود بى وقفه تلاش کردند.

بیشتر ایشان گرچه در زمان خود موفق به تشکیل چنین جامعه اى نشدند، لیکن زمینه فرهنگى و فکرى را به طور کامل در شیعیان خود مهیا نموده و آنان را جهت مبارزه با افکار انحرافى و الحادى پرورش داده اند.

امروزه فرهنگ اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به عنوان فرهنگ اسلام ناب، غنى ترین، عمیق ترین، اصیل ترین و ناب ترین فرهنگ مذهبى و دینى در دنیاست و به جرأت مى توان گفت نقاط قوت و مثبتى که در فرهنگ سایر فرقه اسلامى، به چشم مى خورد به طور مستقیم یا غیرمستقیم از فیوضات آن معادن علم و حکمت است.

چنانکه امام باقر (علیه السلام) مى فرماید:«اما انه لیس عند احد من الناس حق و لا صواب الا شىء اخذوه منا اهل البیت (علیهم السلام) …»

«همانا و محققاً در نزد احدى از مردم، مطلب حق و حرف درستى نیست مگر آن که آن را از ما اهل بیت گرفته اند». امامان معصوم (علیه السلام) ، در شرایط مختلف به ترویج علوم ومعارف اسلامى وتربیت اندیشمندانى در زمینه هاى علوم مختلف مى پرداختند به طورى که امام صادق (علیه السلام) در حوزه درس خود حدود ۴۰۰۰ دانشمند تربیت نمود که بعض از آنها مانند جابر بن حیان علم شیمى را وضع کرد.

با اینکه أئمه شرایط دشوارى داشتند یکى از آنان بیشتر عمر خود را تحت نظر بود یا در زندان سپرى نمود و دیگرى ناگزیر تا مرحله ولایت عهدى به چنین دستگاهى نزدیک شد و… بدین سان در شرایط مختلف، مشعل هدایت را به طور عینى، پیش روى رهروان حق بر افروختند و آنان را به بهره گیرى از این مشعل پرفروغ دعوت نمودند.

ما در اینجا به پیشواى ششم امام صادق (علیه السلام) و چگونگى مبارزه آن حضرت با خطوط انحرافى و الحادى مى پردازیم.

مذهب جعفرى

قرن دوم هجرى براى اسلام و جامعه اسلامى قرنى پر تلاطم و پرتحول است، بنى امیه آن عاملان فتنه براى جهان اسلام، دوره افول و سقوط را مى گذراندند و بنى عباس حکومت ننگین و سیاه خود را با شیوه بدتر از بنى امیه آغاز مى کردند. در چنین شرایطى مردى از اهلبیت (علیهم السلام) برخاست و با دست قدرت امامت و علم خود; ابرهاى تیره را پس زد و به مردمان غافل فهماند، اسلام آن نیست که زمامداران خیره سر، و مبلغان دربارى و از خداى بى خبر معرفى مى کنند. او، دلهاى پراکنده ولى آماده شنیدن حق را متوجه خود کرد و به احیاى دین و تجدید تعالیم آن پرداخت و قرآن را آنچنان که نازل شده بود براى مردم تشریح و تفسیر کرد.

«خدمتى را که او براى اسلام انجام داده بود از دو طریق صورت گرفت: یکى از راه آموزش علوم اسلامى و دیگر از راه ساختن مدلها و الگوهاى اسلامى. اینکه مذهب شیعه را مذهب جعفرى مى نامند به خاطر همین دو مسأله به ویژه مسأله دوم است.

او حقایقى را در جهان آن روز علنى کرد که بالاتر از زمان آن روز بود. فرهنگ و تمدن اسلامى دیروز و امروز بدهکار وضع و شرایط و اقدام امام صادق (علیه السلام) و ترقى و پیشرفت و بیدارى مسلمانان، مخصوصاً در قرون ۳ و ۴ در گرو بیدارسازى آن امام است.

ما نمى گوییم کار ائمه قبلى کم بهاتر و کم ارج تر از کار امام صادق (علیه السلام) بود، بلکه مى گوییم شرایط و امکانى که براى نشر حقایق جهت امام صادق (علیه السلام) پدید آمد براى دیگر امامان ما وجود نداشت و همچنان که وظیفه و مسئولیت هر امام است او کوشید از این فرصت و امکان براى پیشبرد مقاصد اسلامى به وجهى نیکو استفاده کند.

کار برجسته امام صادق (علیه السلام) احیاى اندیشه ى شیعى، و منسجم کردن خطوط مکتب وتنظیم خط فکرى تشیع علوى بود و به همین جهت پیش از آنکه این مکتب عنوان مذهب علوى، حسینى، سجادى و… را بدنبال خود بکشد مذهب جعفرى نامیده شد.»

مبارزه با مکتب ها و مسلک هاى انحرافى

دوران امامت پیشواى ششم (علیه السلام) دوران تحول فکرها و پیدایش و گسترش فرقه هاى گوناگون اسلامى و غیراسلامى بود. برخى از این فرقه ها که سابقه بیشترى داشتند توانسته بودند تا حدى براى خود چارچوبى تنظیم و افرادى را به تشکیلات خود جذب کنند و نیز جهت گیرى عمومى و کلى تمامى فرقه ها ضدیت با فرقه ناجیه شیعه ومکتب امامت بود.

از این رو امام صادق (علیه السلام) به عنوان پیشواى امت و پاسدار مکتب اسلام نمى توانست در برابر این فرقه هاى نوپا و بى اساس بى تفاوت باشد، بلکه باید در برابر همه آنها به اقتضاى مصالح اسلام موضع بگیرد و نظر قاطع اسلام را ارایه دهد و به شبهات و اشکالات مطرح شده از سوى آنان پاسخ گوید. مکتب ها و مسلک هاى انحرافى موجود در دوران امام صادق (علیه السلام) به دو بخش عمده تقسیم مى شدند: اسلامى و غیراسلامى.

الف- فرق اسلامى

در دوران امامت امام صادق (علیه السلام) فرقه هاى زیادى به نام اسلام، لیکن منحرف از خط امامت و ولایت، پدید آمده و یا رشد کردند و هرکدام عدهاى را به سوى خود جذب کردند مهمترین و مشهورترین این فرقه ها عبارتند از:

1 – معتزله: فرقه معتزله در اوایل قرن دوم هجرى و در دوران امامت امام باقر (علیه السلام) پدید آمد. معبد جهنى، غیلان دمشقى و یونس اسوارى نخسنین کسانى بودند که نسبت افعال انسان را به خداوند انکار کردند و گفتند: انسان درانجام افعال خود توانا و مستقل است و خداوند در افعال بندگانش هیچ نقشى ندارد.

اصحاب و یاران پیامبر (صلّی الله علیه وآله) که هنوز زنده بودند از تفکر غلط آنان بیزارى جسته، به امت اسلامى توصیه مى کردند که با «قدریه» (که بعدها معتزله نامیده شدند) رابطه برقرار نکنند. به آنان سلام نگویند، به عبادت بیمارانشان نروند و بر جنازه مرده هایشان نماز نگزارند.

پس از کشته شدن معبد، واصل بن عطا که از موالى ایرانى و از شاگردان حسن بصرى بود از استاد کناره گرفت و به تبلیغ و نشر آزاد معبد پرداخت. از آن پس پیروان او به نام «معتزله» معروف شدند. امام صادق (علیه السلام) – برغم کشمکش ها و اختلاف فکرى موجود- موفق شد با تعلیمات و راهنمایی هاى لازم، پیروان خود را از فروافتادن در دام جریان هاى فکرى حفظ کند. آن حضرت درگیر و دار جدال فکرى بین جبرى ها و قدرى ها با بیان جمله: «لاجبر و لاتفویض و لکن امر بین امرین»؛ نه جبر درست است و نه تفویض، بلکه امرى است میان آن دو.

هر دو تفکر انحرافى «اشاعره» و «معتزله» را که یکى قایل به جبر و دیگرى قایل به تفویض بود، نفى کرد و با این رهنمود، پیروان خود را از آشفتگى و حیرت و فرو افتادن در دام هریک رهایى بخشید.

2 – مرجئه: فرقه مرجئه در ابتدا با انگیزه اى سیاسى به وجود آمد و امویان در پدید آوردن آن نقش مؤثرى داشتند.

آنان ایمان را تنها اعتقاد قلبى مى دانستند و معتقد بودند با وجود ایمان، هیچ گناهى به انسان زیان نمى رساند. کسى که در دل مؤمن به خدا باشد، هرچند با زبان اظهار کفر نماید یا در عمل بت بپرستند و یا طبق آیین یهود و نصارا رفتار کند، چون از دنیا رود اهل بهشت خواهـد بـود.»[۶] همچنان که آیت الله جعفر سبحانى در ملل و نحل آورده اند: «مرجئی یرى ان العمل لیس جزءاً من الایمان وانه لا تضر معه معصیه کما لا تنفع مع الکفر طاعه.»

مرجئه معتقد بود که عمل جزیى از ایمان نمى باشد و با وجود ایمان معصیت به آن ضررى نمى زند همچنان که با کفر، طاعت پروردگار نفعى نمى رساند.

مرجئه با این اعتقاد سخیف، افراد را در ارتکاب به گناهان جرى مى ساختند و پشتیبان و یاور ستمگران بودند.

امامان (علیهم السلام) در تعلیمات خود، همواره بر این نکته تأکید داشتند که ایمان و اعتقاد قلبى توأم با عمل است و مؤمن واقعى کسى است که گفتار و کردارش تأیید کننده ایمان او باشد. به عنوان نمونه، از امامصادق (علیه السلام) سؤال شد حقیقت ایمان چیست؟

فرمود:«ایمان عبارت است از اقرار به زبان، اعتقاد در قلب و عمل به اعضا و جوارح.»

در تأکید عمل و اینکه حُب به اهل بیت بدون عمل صالح موجب آمرزش نخواهد شد چنین روایت شده است: «در کتاب معانى الاخبار از حضرت صادق (علیه السلام) روایت مى کنند که یکى از اصحاب آن حضرت عرض کرد: ان من موالیکم من یعملون بالمعاصى و یقولون نرجو.

بعضى از دوستان شما اعمال ناشایستى مى کنند و مى گویند امیدواریم به آمرزش. یعنى آمرزش را مرهون دوستى اهل بیت مى دانند و مرتکب زشتکارى مى شوند.

آن حضرت فرمود: کذبوا و الله لیسوا من موالینا فان من رجا شیئا عمل له ومن خاف من شىء هرب منه.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: «به خدا قسم که دروغ مى گویند از دوستان ما نیستند. زیرا هر که چیزى را بخواهد براى به دست آوردن آن مجاهده نماید و از هر چیز بترسد از او بگریزد و پرهیز کند.» علاوه بر این رهنمودهاى کلى، در خصوص «مرجئه» نیز بیانات صریحى دارند. عمر بن محمد مى گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود:

«خداوند قدریه را لعنت کند، خداوند حروریه (خوارج) را از رحمت خود دور گرداند. خداوند مرجئه را لعنت کند، خدا مرجئه را لعنت کند.»

راوى پرسید: قدریه و خوارج را هرکدام یک بار لعنت کردید ولى مرجئه را دوبار.

فرمود:«به خاطر اینکه اینان مى پندارند کشندگان ما مؤمن هستند. بدین جهت لباس هاى آنان تا روز قیامت آغشته به خون ماست.»

3 – کیسانیه: مذهب شیعه تا پایان دوران امامت پیشواى سوم انشعابى پیدا نکرد. پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) هرچند اکثریت شیعیان به امامت فرزندش امام سجاد (علیه السلام) قایل شدند و لى اقلیتى معروف به «کیسانیه» قائل به امامت «محمدبن حنفیه» فرزند حضرت على (علیه السلام) شدند.

امام صادق (علیه السلام) در برابر این جریان منحرف موضع گرفت و با بیانات و سخنان روشن گرانه خود، ضمن ابطال پندار آنان، افراد گمراه شده را که زمینه اصلاح و بازگشت به حق در آنان وجود داشت، هدایت کرد و کوشید حمیرى از جمله ایشان بود. حیان سراح، یکى از سران کیسانیه به حضور امام صادق (علیه السلام) رسید. امام (علیه السلام) از او پرسید: اى حیان! نظر اصحاب و یارانت درباره محمد حنفیه چیست؟ گفت: مى گویند او زنده است و روزى مى خورد.

فرمود: پدرم براى من نقل کرد که وى جزء افرادى بوده است که به هنگام بیمارى محمد به عیادتش رفته و چشمهایش را بسته و او را در داخل قبر نهاده است…» .

امام (علیه السلام) در سخنى دیگر فرمود: «محمد بن حنفیه نمرده مگر آن که به امامت على بن حسین (علیه السلام) اعتراف کرد.»[۱۳]

4 – زیدیه: فرقه زیدیه، دومین گروه منشعب از شیعه است که در تاریخ اسلام و پس از شهادت امام سجاد (علیه السلام) به وجود آمده است. این گروه اندک به جاى گرایش به امام باقر (علیه السلام) قائل به امامت فرزند امام سجاد (علیه السلام) زید گردیدند و به «زیدیه» معروف شدند.

امام صادق (علیه السلام) در برابر این حرکت انحرافى نیز به شدت موضع گرفت. درگام نخست، سران آن مانند کثیر، سالم بن ابوحنیفه و ابوجارود را افرادى کذاب و دروغگو خواند و آنان را سزاوار لعنت الهى دانست. در گام دوم، اصل تشکیلات زیدیه را منحرف از خط امامت معرفى کرده یارانش را از هرگونه کمک و همکارى با این گروه منع مى کرد. عمربن یزید مى گوید:

از امام صادق (علیه السلام) از صدقه دادن و کمک نمودن به ناصبى ها و زیدیه پرسیدم. امام (علیه السلام) فرمود: «هیچ گونه کمکى به آنها نکن و چنانچه مى توانى حتى آب نیز به ایشان مده، زیدیه همان افراد ناصبى و دشمنان سرسخت ما هستند.»

5 – غلات: در آخر دوران امامت امیرمؤمنان (علیه السلام) و در درون جامعه اسلامى، فرقهاى به نام «غلات» شکل گرفت. این فرقه در اثر پیشگویى ها و معجزاتى که از آن حضرت مى دیدند در دوستى خود نسبت به آن بزرگوار غلو مى کرده، او را به مرتبه خدایى رسانده یا قایل به حلول روح خدایى دراو مى شدند.

در دوران امامت امام باقر و امام صادق علیهما السلام که شرایط براى آزادى نشر اندیشه هاى مختلف بیش از پیش فراهم شده بود. فعالیت هاى این گروه نیز افزایش پیداکرد. و کسانى همچون مغیره بن سعید و ابوالخطاب به نشر این تفکر کفر آمیز پرداختند.

تفکر غلات، از سوى امامان معصوم به شدت مورد نفى و انکار قرار گرفت و آن بزرگواران با صراحت، بی زارى خود را از این فرقه گمراه اعلام کرده، آنان را سزاوار غضب الهى دانستند.

امام صادق (علیه السلام) درباره آنان مى فرماید:

«سمعى و بصرى و بشرى و لحمى و دمى من هؤلاء براء، برئ الله منهم و رسوله، ماهؤلاء على دینى ودین آبائى.»

گوش، چشم، پوست، گوشت و خون (و خلاصه همه وجود) من از غلات بیزار است. خدا و پیامبرش نیز از ایشان بیزارند. آنان با آیین من و پدرانم رابطه اى ندارند.

پیشواى ششم در سخن دیگرى خطاب به شیعیان مى فرماید:«جوانان خود را از خطر غلات برحذر دارید تا مبادا ایشان را فاسد کنند. غلات بدترین خلق خدا هستند، بزرگى خدا را کوچک مى شمارند و نسبت به بندگان خدا ادعاى ربوبیت مى کنند، سوگند به خدا، غلات از یهود، نصارا، مجوس و مشرکان بدترند.»

«امام صادق (علیه السلام) گاهى افراد خاصى از این فرقه را نام مى برد و چهره شیطانى آنان را براى مردم برملا مى ساخت. به عنوان نمونه در تفسیر آیه شریفه: (هل اُنبئکم على من تنزل الشیاطین * تنزل على کل افاک اثیم)آیا به شما خبر دهم که شیاطین برچه کسى نازل مى شدند بر آنها بر هر دروغگوى گنه کار فرود مى آیند.

فرمود: آنان هفت نفرند: مغیره، بیان، صائد، حمزه بن عماره بربرى، حارث شامى، عبدالله بن حارث و ابوالخطاب.»

مبارزه امام (علیه السلام) با غلات به این مقدار که برشمردیم محدود نمى شود. بلکه آن حضرت در موارد زیادى در برخورد خصوصى با افراد، آنان را از خطر این اندیشه کفرآمیز برحذر و به صراط مستقیم رهنمود مى ساخت.

6 – صوفیه: در اوایل قرن دوم هجرى در درون جامعه اسلامى افرادى پیدا شدند که خود را زاهد و صوفى مى نامیدند. این گروه در راستاى اعتقادات باطل و ضد اسلامى خود، در بهره گیرى از نعمت هاى الهى و مواهب طبیعى روش خاصى اتخاذ کردند و چنین وانمود کردند که روش صحیح و راه دین همان است که ایشان مى روند.

آنان مدعى بودند که به طور مطلق و در هر شرایطى باید از نعمتهاى دنیوى دورى جست مؤمن واقعى کسى است که از پوشیدن لباس خوب، خوردن غذاى لذیذ و سکونت در خانه وسیع اجتناب ورزد. طبعاً کسانى که این مواهب را مورد استفاده قرار مى دادند از سوى این گروه به دنیا دوستى و خروج از مسیر ایمان متهم شده مورد تحقیر وملامت قرار مى گرفتند.

امام صادق در برابر این جریان انحرافى نیز موضع گرفت و ضمن تأکید و توصیه بر تهذیب نفس وتوجه به معنویات و دل بستن به دنیا و مظاهر آن، رهبران این گروه را افرادى «فاسد العقیده» و دشمن اهلبیت (علیهم السلام) قلمداد کرد. به نقل امام عسکرى (علیه السلام) از امام صادق (علیه السلام) درباره ابوهاشم کوفى (بنیانگذار فرقه صوفیه) سوال شد. آن حضرت فرمود:

«او فردى فاسد العقیده بود. او کسى بود که مذهبى به نام تصوف وضع کرد و آن را، راه فرارى براى عقیده ناپاک خود قرار داد.»

یکى از یاران امام صادق (علیه السلام) به آن حضرت عرض کرد: این ایام گروهى پیدا شدهاند به نام «صوفیه» درباره آنان چه مى فرمایید؟

امام (علیه السلام) فرمود: «ایشان دشمنان ما هستند، کسانى که به آنان تمایل پیدا کنند جزء ایشان خواهند بود و با آنان محشور مى شوند. به همین زودى ها گروهى که نسبت به ما اظهار محبت مى نمایند، به ایشان تمایل و شباهت پیدا مى کنند و خود را با القاب آنها ملقب مى سازند وسخنان آنها را تأویل مى نمایند. کسانى که متمایل به آنان شوند از ما نیستند و ما از ایشان بیزاریم، و آنان که سخنان ایشان را رد و انکار کنند مانند کسانى هستند که در رکاب پیامبر (صلّی الله علیه وآله) با کفار نبرد مى کردند.»

امام صادق (علیه السلام) در برخورد حضورى با سران صوفیه ایشان را به اشتباه و انحراف خود متوجه کرده و نصیحت و ارشادشان مى فرمود. نمونه بارز آن گفتگویى است که میان آن حضرت و سفیان ثورى در همین رابطـه رخ داد و موجب شکـست و سرافکندگـى وى شده است.»

در این باره در کتاب مغز متفکر جهان شیعه آمده است:«جعفرصادق همانطور که با شدت، نظریه مربوط به سرشت خدایى نسبت به پیغمبر اسلام و ائمه شیعه ( شبیه اعتقاد مسیحیان نسبت به حضرت مسیح) را رد کرد با رهبانیت شیعیان و سایر فرقه هاى اسلامى به طور جدى مخالفت نمود.

امام جعفر صادق (علیه السلام) مى دانست که فکر رهبانیت اگر در مذهب شیعه قوت بگیرد، آن را از بین مى برند. خاصه آن که حکومت هاى وقت که از بنى امیه بودند، با شیعیان خصومت داشتند و گاه خصومت خود را علنى مى نموده و زمانى پشت پرده با شیعیان دشمنى مى کردند.

نفع بنى امیه، در این بود که شیعیان، دست از دنیا بشویند و اعتکاف کنند و رابطه خود را با دنیاى خارج قطع نمایند و کسى از خارج با آنها مربوط نباشد، و نتوانند به وسیله تبلیغ، مذهب شی عه را توسعه بدهند. آنها مى دانستند بعد از این که شیعیان دست از دنیا شستند و تمام عمر خود را در یک دیر، به سر برند، بعد از چندى، بخودى خود از بین خواهند رفت.»

ب ـ مکاتب مادى

از جمله محورهاى اساسى فعالیت هاى فرهنگى امام صادق (علیه السلام) مبارزه با افکار الحادى و اندیشه هاى مادیگرى بود که در دوران امامت آن حضرت به سرعت در حال گسترش بود. فعالیت هاى امام (علیه السلام) در این زمینه شکل هاى مختلف داشت، از قبیل: بیانات و رهنمودهاى کلى در زمینه مسائل مربوط به توحید، مباحثات و مناظرات رسمى میان آن حضرت و سران مادیگرایان مثل ابن ابى العوجاء، ابن مقفع، زندیق مصرى بهنام عبدالملک و…

ونیز بین اصحاب آن حضرت با این افراد، و ارشادها و رهنمودهاى موردى آن حضرت در برخورد با افراد مختلف دیده مى شود. امام (علیه السلام) در تمام این برخوردها و مناظرات، با بیانى روشن و منطقى استوار، مبانى اعتقادى اسلام را تبیین و تشریح و ادعاى خصم را ابطال و او را در برابر حق وادار به اقرار و اعتراف مى کرد.

در این جا به نمونه اى از این مناظرات اشاره مى کنیم: «عصر امام صادق (علیه السلام) بود، شخصى به نام جعدبن درهم به بدعت گذارى و مخالفت با اسلام پرداخت و داراى جمعى طرفدار شد و سرانجام در روز عید قربان اعدام گردید. او روزى مقدارى خاک و آب در میان شیشه اى ریخت و پساز چند روز حشرات و کرم هایى در میان آن شیشه تولید شدند.

او در میان مردم آمد و چنین ادعا کرد: «این حشرات و کرم ها را من آفریدم، زیرا من سبب پیدایش آنها شدم، بنابراین آفریدگار و خداى آنها من هستم.» گروهى از مسلمانان این موضوع را به امام صادق (علیه السلام) خبر دادند، آن حضرت فرمود: «به او بگویید تعداد آن حشرات چقدر است؟ تعداد نر و ماده آنها چقدر است؟ وزن آنها چه مقدار است؟ و از او بخواهید که آنها را به شکل دیگرى تغییر دهد زیرا کسى که خالق آن ها است توانایى براى تغییر شکل آنها را نیز خواهد داشت.»

آن گروه با طرح همین پرسشها با آن شخص، مناظره کردند. او از پاسخ به آن پرسشها فرومـاند، و به ایـن ترتیب نقـشهاش نقش بـر آب گردید و ترفند و حیله اش فرو پاشیـد.

در کتاب زندگى و سیماى امام جعفر صادق (علیه السلام) از علامه سید محمدتقى مدرسى درباره این مکاتب و افکار آمده است: «در اینجا، مناسبت دارد که اجمالاً به موجى الحادى که در دوران زندگى امام صادق (علیه السلام) بر جامعه اسلامى یورش آورده بود، اشارهاى کنیم. این موج با حوزهى علمى امام صادق (علیه السلام) نیز برخورد کرد اما آن را سدى استوار و خلل ناپذیر یافت که از عهده پاسخگویى به آن موج برآمد و آن را از حرکت باز داشت، و به غبارى تبدیل کرد.

از آنجا که ما مى کوشیم زندگى امام بزرگ خود را خلاصه وار بررسى کنیم و خطوط ویژه حوزهى علمى آن حضرت را مشخص سازیم باید مرورى گذرا نیز به این موج فراگیر داشته باشیم. پیش از این گفتیم که فتوحات اسلامى موجب برخوردهاى نیرومندى میان مسلمانان و نومسلمانان شد.

از آنجا که بیشتر مسلمانان درک و بینشى شایسته و استوار از اسلام نداشتند، این برخوردها به نتیجه اى نامطلوب و منفى انجامید، چرا که مسلمانان را به دو گروه تقسیم کرد، گروه اول، محافظه کاران و قشرى گرایانى بودند که تنها جنبه ظاهرى دین را گرفته و از فهم جوهر و حقیقت و کنه آن بازمانده بودند. اینان عقل و خرد خود و همراهى با آن معیارها را گم کرده بودند. گروه خوارج از پیشتازان این گرایش بود، چنان که اشاعره نیز این گونه بودند. البته باملاحظاتى در طوایف آنها از نظر اختلاف در کمیت و کیفیت.

گروه دوم، تندروهایى بودند که شدیداً از وضع موجود در جامعه تأثیر پذیرفته بودند. اینان معیارها را به کنارى افکنده و تنها به آنچه عقل هاى کوته آنها بر حسب اختلاف گرایش ها و دگرگونى شرایط، به آنان الهام مى کرد، اکتفا کرده بودند و پیشا پیش این گروه، ملحدان و پس از آنها با فاصله بسیار معتزله و دیگر فرقه هایى که بدیشان نزدیک بودند، جاى داشتند. بنا به طبیعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار که مرتد بد حالتر از کافر اصیل قلمداد مى شد آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان در همان هنگام جزء اقلیت به شمار مى آمدند. اما اندیشه هایشان را از آبشخور فلسفه یونان سیراب مى کردند.

عرب ها تا آن روزگار، با اندیشه هاى یونانى هیچ آشنایى نداشتند. آشنایى آنان هنگامى آغاز شد که نهضت ترجمه در عصر امام صادق (علیه السلام) و پس از آن صورت پذیرفت. از این رو تنها شمار اندکى از مسلمانان که تمام ابعاد فلسفه نظرى اسلام را درک کرده و به وجوه متفاوت میان آنها و دیگر تئوری ها پى برده بودند مى توانستند با اقامه دلیل و برهان اصول فکرى اسلام را اثبات کنند و اصول و تئوری هاى دیگر مکاتب را در هم بکوبند.

این عدهى اندک، با کسانى برخورد مى کردند، که معلومات آنها بر مجموعه اى از احادیث ابوهریره و جز او محدود بود و اصلاً به تناقضات فراوانى که در آنها به چشم مى خورد توجه نشان نمى دادند. اینان مى پنداشتند که بر حق هستند از توانایى کافى براى اثبات ادعاى تو خالى و پوچ خود بر خوردارند. از این رو مى بینیم که هر کدام از آنها حزبى راه مى اندازند. مردم را نهانى فرا مى خواندند. بنابراین بر امام (علیه السلام) اثبات شد که در برابر این گروه ها به ستیزه برخیزد و اوهام باطل آنها را بشکافند. امام (علیه السلام) براى رسیدن به این هدف سه طرح خردمندانه ترسیم کرد:

۱ـ او قسمتى از حوزهى علمى خود را به کسانى اختصاص داد که از فلسفه یونان بالاخص و سایر فلسفه ها بالاعم آگاهى داشتند و به خوبى از نظر اسلام درباره آنها و دلایلى که آن فلسفه ها را نقض مى کرد آگاه بودند. کسانى همچون هشام بن حکم، متکلم پرآوازه، و حمران بن اعین وهشام بن سالم و دیگر مشاهیر علم و حکمت و کلام، که به معیارهاى نظرى اسلامى نیز آگاه بودند در میان این گروه جاى داشتند.

۲ـ آن حضرت دستور به نوشتن رساله هایى همچون «توحید مفضل» و «اهلیلجه» و… اقدام کردند.

۳ـ رویارویى مشخص باسران اندیشه هاى الحادى.

در کتاب «در مکتب احیاگر تشیع حضرت امام جعفرصادق (علیه السلام) » در این باره آمده است:

«دشوارى دیگر امام صادق (علیه السلام) درگیرى با مباحث کلامى بود که از سوى فرقه هائى چون مرجئه، اشعریه، جبریون، طبیعیون، یهود، نصارى و حتى زنادقه و ملحدین وادیان دیگر مطرح مى شد. افکار مختلف بود و شگفت این که هر یک به نحوى سعى داشتند سخن و دعوى خود را به کرسى بنشانند.

دربعد اسلامى قضیه، تحول و انقلاب عقیدهاى بزرگى در علم کلام راجع به جبر و تفویض پیدا شده بود که خود دامنه یافته و مباحث وسیع دیگرى را در بعد افکار و اعمال وارد مى کرد. اینان در زمینه مسایل اعتقادى و جنبه هاى اصولى بحث مى کردند، مثلا در مورد صفات خدا، یا قضاء وقدر، جبر و اختیار و…. مهم این بود که در دامن زدن به این بحث ها گاهى دست سیاست را هم در آن داخل مى بینیم و آنها نیز سعى داشتند فکر سخیفى را که به نفع آنها بود وارد دین کرده و به صورت یک باور در میان مردم جا بیندازند.

مثلاً در مسأله جبر و اختیار، بنى امیه اصرار به توسعه اندیشه جبرى داشتند و هدفشان در این زمینه آن بود که قدرت و حکومت خود را به اسم خواست خدا و جبر بر مردم تحمیل کرده و دهان آنها را در اعتراض و انتقاد به دستگاه زمامدار ببندند و مبتکر این اندیشه شخص معاویه بود.

در افکار و آراءو در طرز فکر و عقاید مردم شک و ریب، جدلها، بحثها، پدید آمد که خود دامن زننده به مناقشات بین مردم و درگیرى فکرى آنان و در نتیجه کینه توزى و جدایى از یکدیگر بود و معاویه دوست داشت از این طریق موقعیت خود را تثبیت و وحدت جامعه را متزلزل کند و این خط فکرى توسط همه زمامداران بنى امیه و بعدها بنى عباس اعمال شد. امروز نیز ما همان خط را نزد گروهى عظیم از مسلمانان اهل سنت مى بینیم.

بدین سان مردم در تاریکى زندگى مى کردند، روشنایى و نورى را مى طلبیدند تا راه را برایشان روشن کند و خط فکرى درستى را به آنان نشان دهد. وجود و حضور امام صادق (علیه السلام) و بحث هاى او در این زمینه، الحق نعمتى براى مردم به حساب مى آمد.

در اینجا به نمونه هایى از این مناظرات مختصراً اشاره مى کنیم:

«از امام صادق (علیه السلام) در باره قضا و قدر پرسش ها شده است از جمله آنکه: جمیل بن دراج گوید:از ابوعبدالله (علیه السلام) در بارهى قضا و قدر پرسیدم. فرمود: آفریده هاى خدایند و خدا در آفریده اش چیزى را که مى خواهد مى افزاید. و در پاسخ دیگرى که از قضا و قدر مى پرسد، مى گوید: چون روز رستاخیز آید و خدا آفریدگان را فراهم نماید از آنچه بر آنان عهد بسته است، بپرسد و از آنچه قضاى او بر آن رفته نپرسد.

کسى دیگرى مى پرسد: آیا خدا بندگانش را به حال خود واگذارده؟ مى فرماید: «خدا اجل و اعظم از این است»! آیا آنان را مجبور ساخته؟ «خدا عادل تر از آنان است که بندگان را مجبور سازد، سپس عذابشان کند».

آیا میان این دو منزل هاى است؟

«آرى به وسعت میان آسمان و زمین. آنکه مى پندارد خدا به بدى و فحشاء امر مى کند بر خدا دروغ بسته است، و آنکه مى گوید، خیر و شر به مشیت خدا نیست، خدا را قادر ندانسته و آن که مى پندارد نافرمانى با قدرتى جز قدت خدا سرزده بر خدا دروغ بسته است.»

امام صادق (علیه السلام)و مذاهب فقهى چهارگانه

«امامان مذاهب فقهى، خود از اهل بیت، علم مى آموختند و این امر براى آنان فخر و سبب پیروزى و موفقیت بود. امام ابوحنیفه از آراء امام على (علیه السلام) استفاده کرده، تا آنجا که یکى از امتیازات مذهبش عمل به سخن مشهور نبى اکرم است که فرمود: «انا مدینه العلم و علىٌ بابها» چنان که «مقدسى» در احسن التقاسیم گفته است.

ابو حنیفه در مقام افتخار به استفاده علمى از امام صادق گفت: «لولا السنتان لهلک النعمان» مالک بن انس یکى از شاگردان امام صادق بود، شافعى از او علم آموخت و احمدبن حنبل از شافعى. شافعى جز از على از کس دیگر روایت نکرد، از این رو به تشیع متهم گردید، ولى خود به این اتهام مباهات کرده و مى گوید:من به دین و آیین شیعى هستم. زادگاهم پاک ترین و مایه فخر بسیار است.در مکه زاده شدم ولى در عقیله زیستم، مذهبم نیکوترین و بهترین نامیده شده است.

یحیى بن معین، شافعى را به رافضى بودن متهم کرده و مى گوید: کتابش را در سیره مطالعه کردم و در آن جز یاد على چیزى نیافتم. خود شافعى در این ابیات شیعى بودنش را نشان داده است:

اى سوار در محصب منى توقف کن و به کسانى که در بالاى کوه هنگام سحر نشسته، یا ایستاده اند فریادزن

بر حاجی انى که هنگام حرکت به منى چون آب هاى فرات که موج برمى دارند، متلاطم اند

اگر دوستى آل محمد رفض است اى دو عالم شهادت دهید که من رافضیم

و نیز احمدبن حنبل على را بر دیگر صحابه ترجیح مى داد. یک بار از او سوال شد برترین صحابى پیامبر چه کسى بود؟ او گفت: ابوبکر، بعد عمر و سپس عثمان. کسى گفت: پس على؟ احمد گفت: شما از اصحاب پیامبر پرسیدید، و حال آنکه على خود محمد است. سخنانى از این گونه بسیار است، که نقل جملگى آنها به طول خواهد انجامید.»

مقام معظم رهبرى حضرت آیت ا… خامنه اى در کتاب پیشواى صادق درباره تبیین احکام به شیوه خاص شیعى مى فرمایند:

«… از قدیم ترین ادوار اسلامى، فقه و حدیث و تفسیر به دو جریان کلى تقسیم شد. یکى جریان وابسته به دستگاه هاى حکومت هاى غاصب، که در موارد بسیارى حقیقت ها را فداى مصلحت هاى آن دستگاه ها ساخته و در برابر بهاى ناچیز حکم خدا را تحریف مى کردند.

و دیگرى جریان اصیل و امین که هیچ مصلحتى را بر مصلحت تبیین احکام درست الهى، مقدم نمى ساخت و قهرا در هر قدم، رویاروى دستگاه حکومت و فقاهت مزدورش قرار مى گرفت. و از آن روز در غالب اوقات شکل غیر رسمى داشت.

با این آگاهى، بوضوح مى توان دانست که فقه جعفرى، در برابر فقه فقهاى رسمى روزگار امام صادق (علیه السلام) ، فقط یک اختلاف عقیده دینى ساده نبود. در عین حال، دو مضمون متعرضانه را نیز با خود حمل مى کرد.

نخستین و مهم ترین، اثبات بى نصیبى دستگاه حکومت از آگاهى دینى و ناتوانى آن از اداره امور فکرى مردم یعنى در واقع عدم صلاحیتش براى تصدى مقام «خلافت» و دیگر، مشخص ساختن موارد تحریف در فقه رسمى که ناشى از مصلحت اندیشى فقها در بیان احکام فقهى و ملاحظه کارى آنان در برابر تحکم و خواست قدرت هاى حاکم است. امام صادق (علیه السلام) با گستردن بساط علمى و بیان فقه و معارف اسلامى و تفسیر قرآن به شیوه اى غیر از شیوه عالمان وابسته به حکومت عملاً به معارضه با آن دستگاه برخاسته بود.

آن حضرت بدین وسیله تمام تشکیلات مذهبى و فقاهت رسمى را که یک ضلع مهم حکومت خلفا بشمار مى آمد.تخطئه مى کرد و دستگاه حکومت را از بعد مذهبى اش تهى دست مى ساخت. در این که دستگاه حکومت بنى امیه تا چه اندازه به مفهوم معارضه آمیز بساط علمى و فقهى امام صادق (علیه السلام) توجه داشت، سند روشن و قاطعى در دست نیست.

ولى گمان قوى بر آن است که در زمان بنى عباس و مخصوصاً منصور که از هوش و زیرکى وافرى برخوردار بود و به خاطر این که سراسر عمر پیش از خلافت خود را در محیط مبارزات ضد اموى گذرانیده بود از نکته هاى دقیق در زمینه مبارزات و مبارزان علوى آگاهى داشت، سران دستگاه خلافت به نقش مؤثر این مبارزه غیر مستقیم، توجه داشتند.

از جمله تهدیدها و فشارها و سخت گیرى هاى نامحدود منصور نسبت به فعالیت هاى آموزشى و فقهى امام، ناشى از همین توجه و احساس بوده است. و نیز تأکید و اصرار فراوان وى بر گردآوردن فقهاى معروف حجاز و عراق در مقر حکومت خود که باز مضمون چندین روایت تاریخى است از احساس همین نیاز نشأت مى گرفته است.

در مذاکرات و آموزش هاى امام به یاران و نزدیکانش، عامل «بى نصیبى خلفا از دانش» به عنوان دلیلى بر اینکه از نظر اسلام، آنان را حق حکومت کردن نیست، به وضوح مشاهده مى شود یعنى اینکه امام همان مضمون متعرضانه اى را که درس فقه و قرآن او دارا بوده، صریحاً نیز در میان مى گذارده است.

در حدیثى از آن حضرت چنین نقل شده است: «نحن قوم فرض الله طاعتنا، و انتم تأتمون بمن لا یعذر الناس بجهالته»

(ماییم کسانى که خدا فرمانبرى از آنان را فرض و لازم ساخته است. در حالى که شما از کسانى تبعیت مى کنید که مردم به خاطر جهالت آنان در نزد خدا معذور نیستند.)

یعنى مردم که بر اثر جهالت رهبران و زمامداران نا اهل، دچار انحراف گشته، به راهى جز راه خدا رفته اند، نمى توانند در پیشگاه خدا به این عذر متوسل شوند که: «ما به تشخیص خود راه خطا را نپیمودیم، این پیشوایان و رهبران ما بودند که از روى جهالت، ما را به این راه کشاندند.» زیرا اطاعت از چنان رهبرانى، خود کارى خلاف بوده است، پس نمى تواند کارهاى خلاف بعدى را توجیه کند.

این مفهوم که: رهبرى سیاسى در جامعه انقلابى اسلام، همان رهبرى انقلابى است، لزوماً با رهبرى فکرى و ایدئولوژیک همراه است، در آموزشهاى امامان قبل و بعد از امام صادق (علیه السلام) نیز آشکارا وجود داشته است. در روایتى امام على بن موسى (علیه السلام) از قول جد بزرگوارش امام محمد باقر (علیه السلام) «سلاح» را در سلسله امامت به تابوت درمیان اقوام گذشته بنى اسرائیل، همانند مى کند.

«سلاح» درمیان ما همچون تابوت است درمیان بنى اسرائیل، که نزد هرکس بود نبوت (و در روایتى: حکومت) از آن او بود. درمیان ما نیز سلاح نزد هرکس باشد رهبرى و زعامت متعلق به اوست. (توجه شود به شکل سمبلیک و مفهوم بسیار عمیق این تعبیر)، راوى آنگاه مى پرسد: «فیکون السلاح مزایلاً للعلم؟» یعنى آیا ممکن است سلاح نزد کسى باشد که دانش ایدئولوژیک دین در او نیست؟

امام در پاسخ مى گوید: نه. یعنى زمامدارى جامعه و رهبرى انقلابى امت مسلمان در اختیار کسى است که سلاح و دانش را با هم دارا باشد. پس امام از سویى شرط امامت را، دانش دین و فهم درست قرآن مى داند و از سوى دیگر، با گستردن بساط علمى و گرد آوردن خیل کثیرى از مشتاقان دانش دین در پیرامون خود و تعلیم این شیوه مخصوص که مخالف با روال معمولى فقه و حدیث و تفسیر و به طور کلى مغایر با دین شناسى رایج علما و محدثان و مفسران وابسته به دستگاه خلافت است. عملاً دین شناسى خود و دین نشناسى دستگاه خلافت را با تمامى علماى وابسته و نام ونشاندارش اثبات مى کند. و از این رهگذر با تعرض مستمر و عمیق و آرام به مبارزه. خود بعدى تازه مى بخشد.

نخستین حکمرانان بنى عباس که خود در روزگار پیش از قدرت، سالها در محیط مبارزاتى علوى و در کنار پیروان و یاران آل على گذرانیده و به بسیارى از اسرار و پیچ و خم هاى کنار آنان بصیرت داشتند، نقش متعرضانه این درس و بحث و حدیث و تفسیر را بیش از اسلاف اموى خود درک مى کردند گویا به همین خاطر بود که منصور عباسى در خلال درگیرى هاى رذالت آمیزش با امام صادق (علیه السلام) مدتها آن حضرت را از نشستن با مردم و آموزش دین به آنان و نیز مردم را از رفت و آمد و سئوال از آن حضرت منع کرد.

تا آنجا که به نقل «مفضل بن عمر» چهره درخشان و معروف شیعى، هرگاه مسئله اى در باب زناشویى و طلاق و امثـال آنـها نیـز بـراى کسى پیش مى آمد، به آسانى نمى توانست به پاسخ آن حضرت دست یابد.

ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم

فهرست منابع :

(۱)بحار الانوار، علامه مجلسى، ج ۲، ج ۶۶، ج ۳۷، ج ۲۵.

(۲) در مکتب احیاگر تشیع حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) ، دکتر على قائمى.

(۳) الملل و النحل، شهرستانى.

(۴) کافى، مرحوم کلینى.

(۵) زندگانى امام جعفر صادق (علیه السلام) ، على رفیعى.

(۶) بحوث فى الملل و النحل، جعفر سبحانى.

(۷) الفرق بین الفرق، عبدالقاهربن طاهر البغدادى.

(۸) مجموعه زندگانى چهارده معصوم (علیهم السلام) ، حسین عماد زاده.

(۹) تفسیر عیاشى، جلد ۱.

(۱۰) رجال کشى، جلد ۲.

(۱۱) مغز متفکر جهان شیعه امام صادق (علیه السلام) ، مرکز مطالعات اسلامى استراسبورگ، ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصورى.

(۱۲) زندگانى امام صادق (علیه السلام) ، على رفیعى (نمایدگى ولى فقیه در جهاد سازندگى استان خراسان).

(۱۳) نگاهى به زندگى امام صادق (علیه السلام) ، محمد محمدى اشتهاردى.

(۱۴) زندگى و سیماى امام جعفر صادق (علیه السلام) ، علامه سید محمدتقى مدرسى، مترجم محمد صادق شریعت.

(۱۵) زندگانى امام صادق جعفر بن محمد (علیه السلام) ، سید جعفر شهیدى.

(۱۶) امام صادق (علیه السلام) و مذاهب چهارگانه، استاد اسد حیدر، ترجمه حسن یوسفى اشکورى.

(۱۷) پیشواى صادق (علیه السلام) ، سید على خامنه اى.

(۱۸) حدیقه الشیعه.

عدم مشورت پیامبر در جنگها

شبهه: پیامبر اسلام (ص) درباره جنگها و سایر امور به هیچ وجه حاضر نمی شد با مردم مشورت نماید و اگر هم مشورت می کرد به نتیجه آن مشورت عمل نمی شد.

پاسخ :

راغب گفته است که «تشاور» و (مشاورت) و (مشورت) بمعنی استخراج صحیح است به اینکه آدمی در موقعی که خودش درباره کاری رأی صحیح ندارد بدیگری مراجعه کند و از او رأی صحیح بخواهد و این کلمه از ماده (ش) ، (واو)، (راء) گرفته شده عرب می گفت: (شرت العسل یعنی من عسل را از کندویش استخراج کردم).[۱]

در قرآن کریم نیز سخن از مشاوره رفته و در آیات متعدد به مشورت اشاره شده است و آن را برای مؤمنین راهی درست برای رسیدن به رأی صواب و روش درست دانسته است.

کلمه شورا به معنای آن پیشنهاد و امری است که درباره آن مشاوره شود مشورت در قرآن از اوصاف مؤمنین شمرده شده: «… و امرهم شوری بینهم…»[۲] پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ نیز درباره مشورت راهنمایی ها و سخنان فراوان و گهرباری فرموده است که برای نمونه به چند مورد اشاره می شود: «وقتی یکی از شما با برادر خود مشورت می کند وی باید رأی خود را صریح بگوید.»[۳] مرد تا هنگامی که مشورت کنندگان خود را راهنمایی کند خداوند در گفتن آرای درست او را یاری نماید اما اگر خیانت کند رأی درست از او صادر نشود.[۴] «هیچکس از مشورت بی نیاز نیست.»[۵] «هیچکس پس از مشورت هلاک نشود.»[۶] جایگاه مشورت در اسلام بسیار مهم و باارزش است. خداوند در قرآن خطاب به پیامبر می فرماید: «و شاورهم فی الامر…»[۷] ای پیامبر در امور اجتماعی با مردم مشورت کن. مشورت پیامبر از چند جهت می تواند قابل بحث باشد. از جهت همکاری دادن مردم در امور اجتماعی و ارزش دادن به آنها و تشویق به امر مشارکت در تمام امور سیاسی و از جهت حفظ وحدت مسلمانان و خوشحال نمودن آنها و در حقیقت یک جنبه روانی و روحی نیز داشت چون مایه تضارب آراء و رشد عقلی و فکری مسلمین می شد. هرگاه برنامه ای را برای عملی نمودن مطرح می کردند آن را پیش آنها تبیین نموده و از آنها می خواستند تا نظرشان را بگویند و گاهی چند راه پیش پای آنها می گذاشت و می فرمود کدامیک از راه حلّها برای حل فلان مشکل خوب است. مسلمانان با شرکت در نظریه پردازی اوّلاً افتخار می کردند که رسول خدا آنها را در امور مهم سهیم می داند لذا احساس عزت و غرور نموده و تشویق شده و بیشتر در کنار پیامبر حاضر می شدند و این نظر خواهی باعث رشد فکری آنها نیز می شد چون هر کس یک رأی خاص می گفت تا دیگران نیز هم فرصت اظهارنظر و فرصت استفاده از آراء و نظرات دیگران را می یافتند.

با توجه به اینکه قرآن پیامبر را درباره مشورت سفارش می کند و خود آن حضرت درباره مشورت مؤمنان را تشویق می نمودند و آن را مایه نجات مردم می دانستند. از این توجهات روشن می شود که پیامبر اکرم به این مسئله مهم عمل می نمودند و در برخی از امور مهم با مردم مشورت می کردند چه در امور نظامی و چه در امور غیر نظامی مثلاً در جنگ احزاب قبل از آغاز جنگ با مردم مشورت فرمود که سلمان پیشنهاد داد که اطراف شهر را خندقی بکنند و در خندق از شهر دفاع نمایند پیامبر اکرم این رأی را پسندید و دستور داد دور شهر خندقی کنده شد که در نهایت به پیروزی بسیار بزرگ در این جنگ با شجاعت و شهامت امیر مؤمنان نایل شدند.[۸] در راهی که به سوی جنگ بدر می رفتند قبل از درگیری با قریش با یاران خود مشورت کرد که به سوی دشمن و برای جنگ حرکت کند یا در منزل «ذَفِران» به انتظار آنان کمین کنند در این مشورت مقداد و سعد بن معاذ در وفاداری و پایبندی خود تأکید کردند و گفتند تو به راهی که خدا برایت مشخص نموده ادامه بده ما مثل بنی اسرائیل نیستیم که به موسی گفتند برو با خدایت نبرد کن» پیامبر پس از سخنان مقداد با انصار نیز مشورت کرد آنها نیز به وفاداری خود تأکید کردند و بدین ترتیب سپاه حرکت کرد و در نزدیکی چاههای بدر فرود آمدند، در این محل حُباب گفت ای رسول خدا آیا به دستور خدا در اینجا مستقر نمودید سپاه را رسول خدا فرمود نه چنین نیست. بلکه باید طبق تدبیر جنگ و سیاست نظامی عمل کرد. حباب بن منذر گفت اینجا جای مناسبی نیست، بفرمای تا: سپاه اسلام پیش روند و در کنار نزدیکترین چاه فرود آمده و چاههای دیگر را تخریب و یک چاه باقی گذاشته و حوضی پر از آب،‌رسول خدا به نظر او عمل نمود.[۹]

در جنگ احد نیز پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ پس از شنیدن خبر تهاجم سنگین قریش به سوی پیامبر با سپاه فراوان و تجهیزات کامل تصمیم داشت در شهر بماند و در داخل شهر با استفاده از استحکامات و خانه های شهر دشمن را در صورت حمله سرکوب نموده و در شهر به هلاکت برساند. بزرگان مهاجر و انصار نیز با پیامبر هم رأی شدند و در مشورت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ این استراتژی را تأیید کردند. اما اصرار جوانان، پیامبر را از این تصمیم منصرف کرد لذا پس از نماز جمعه لباس نظامی پوشیده و آماده حرکت به سوی سپاه دشمن شد جوانان اصرار کننده با سرزنش بزرگان از اصرار خود عذرخواهی کردند ولی رسول خدا فرمود تصمیم دیگر عوض نمی شود اگر صبر کنید در این جنگ نیز پیروز خواهید بود. پیامبر اکرم رأی جوانان را در این مشورت بر رأی خود و بزرگان مقدم داشت با اینکه رأی خودش بهتر از همه نظرات بود. [۱۰] بنابراین رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ هم به رأی مردم خصوصاً به جوانان توجه ویژه ای داشت و با آنها در اغلب امور مهم و حساس مانند جنگ که در سرنوشت دین اسلام تأثیر عظیم داشت مشورت می نمود و رأی آنها را مقدم می نمود.

پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ هر جا لازم بود و مسئله مهم پیشامدی نمود خطاب به مردم می فرمود: با شما مشورت می کنم ای مردم نظرتان را اعلام کنید.[۱۱] در پایان نتیجه می گیریم که پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ هر وقت لازم می دید با مردم در امور مختلف مشورت می کرد و برای رشد و تعالی شخصیت اصحاب خود به رأی و نظر آنها احترام قائل می شد.

پی نوشتها

[۱] . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، دارالکاتب العربی، (اسماعیلیان)، بی تا، ص ۲۷۷٫

[۲] . سوره شوری، آیه ۳۸٫

[۳] . پاینده، نهج الفصاحه، چاپ اول، تهران، جاویدان ۱۳۷۴، ص ۱۷۶، ۲۷۸،۴۹۶، ۶۴۰٫

[۴] . سوره آل عمران، آیه ۱۵۹٫

[۵] . همان.

[۶] . همان.

[۷] . همان.

[۸] . طبری، تاریخ، چاپ دوم، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸، ج ۲، ص ۹۱ و ابن هشام سیره النبویه، چاپ ششم، بیروت دارالکتب العربی، ۱۴۱۸ ، ج ۳، ص ۱۷۵٫

[۹] . ابن هشام «پیشین»، ج ۲، ص ۲۵۸، طبری، «پیشین»، حجرالاسود ۲، ص ۲۰٫

[۱۰] . طبری، «پیشین»، ص ۵۸، ۵۹ و ابن هشام «پیشین»، ج ۳، ص ۲۶٫

[۱۱] . ابن هشام «پیشین»، ج ۲، ص ۲۵۸٫