ابوحنیفه

نوشته‌ها

 تفاوت تقلید و مرجعیت نزد شیعه و اهل سنت

اشاره:

هر مسلمان مکلّفی اگر مجتهد نباشد ـ یعنی نتواند خودش احکام شرعی را از کتاب و سنّت به دست آورد ـ باید از یکی از مراجع جامع الشرائط در زمینه علم، عدالت، پرهیزگاری، زهد و تقوا پیروی کند. چنان که خدای متعال می فرماید: «…فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّکرِ إِن کنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ[۱]» «اگر نمی دانید از آنان که به یاد دارند، بپرسید». وقتی این مسأله را بررسی کنیم می بینیم که شیعه امامیه، همراه با حوادث، پیش رفته اند. و سلسله مرجعیت، در میان آنها هرگز قطع نشده است. و این وضع از زمان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تا به امروز ادامه داشته است.

شیعه، در زمان حضور امامان اهل بیت (علیهم السلام) از آنان پیروی کرده و بعد از غیبت امام معصوم تقلید از فقیه جامع الشرائط، را واجب می داند. و به همین دلیل یک رشته فقیهان مجتهد از آن زمان تا به امروز، پدید آمده اند و این رشته، قطع نشده، و در هر روزگاری در میان امّت، یک یا چند مرجع شیعه بوده است که مردم از آنها تقلید می کرده اند. و رسائل عملیه ای داشته اند که در آنها احکام به دست آمده از کتاب و سنت را آورده اند. به دلیل این‌که باب اجتهاد در شیعه مسدود نشده است اجتهاد در مسائل نو ظهور که در قرن اخیر، به سبب پیشرفت علم و تکنولوژی پیش آمده، مانند پیوند قلب، و اعضای دیگر بدن یک انسان به انسان دیگر. یا باروری مصنوعی، یا معاملات بانکی و مانند آنها وجود دارد.

شیعه در هر روزگاری از فقیه زنده ای تقلید می کند که خود با مشکلات مردم آشناست و مسائل آنها را از نزدیک می بیند و آنها از او می پرسند و او جواب می دهد.

به این ترتیب، شیعه در هر زمانی بر دو منبع اصلی شریعت اسلامی یعنی کتاب و سنت و نصوص بر جای مانده از امامان عترت، پافشاری کرده، و علمای آنها از قیاس و نظریات شخصی، بی نیاز شده اند، زیرا شیعه، سنّت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را گردآوری و حفظ کرده از زمان علی بن ابی طالب که صحیفه جامعه را داشت. و در آن همه مسائل مورد نیاز مردم تا روز قیامت را نوشته بود، و امامان از فرزندان او یکی پس از دیگری آن را به ارث می برده اند.

با این بحث کوتاه در مسأله تقلید شرعی و مرجعیت دینی، برای ما روشن شد که شیعه امامیه اهل قرآن و سنت نبوی هستند که مستقیما از علی (دروازه شهر علم پیامبر) و آن عالم ربّانی و رهبر دوم امّت پس از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده است، همو که در قرآن، جان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نامیده شده است.[۲]

هر کس به این شهر درآید و از راه دروازه آن وارد شود، بر چشمه زلالی می رسد و پیمانه اش لبریز می گردد و دردهایش درمان می شود، و دستگیره استواری را به دست می آورد که جدا شدنی نیست؛ زیرا خدای متعال می فرماید: «…وَأْتُواْ الْبُیوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا… [۳]»؛« به خانه ها از درهای آن وارد شوید».

و هر کس بخواهد از راهی غیر در وارد شود، دزد نامیده می شود، و نمی تواند به خانه در آید. و سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را نمی داند و خدا او را بخاطر نافرمانیش کیفر می دهد.

تقلید و مرجعیت نزد اهل سنت و جماعت

هر گاه مسأله تقلید و مرجعیت را نزد «اهل سنت و جماعت» بررسی می‌کنیم، سرگردان می شویم که چگونه می توان، اینان را به پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) پیوند داد. همه ما می دانیم که «اهل سنت و جماعت» در تقلید به امامان چهار مذهب، یعنی ابو حنیفه، مالک، شافعی و احمد حنبل مراجعه می کنند، که هیچ یک پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را ندیده و با او هم نشین نبوده اند.

 اهل سنت و جماعت در اجتهاد را بر روی علمای خویش بسته اند و تنها تقلید از این امامان مرده را اجازه می دهند. بنابراین آنان تقلید از انسان مرده ای جایز می دانند.

از اشکالاتی که بر مرجعیت و تقلید اهل سنت وارد است این است که چگونه یک مسلمان خردمند، در این زمان از کسی پیروی می کند که از مسائل جدید این روزگار، چیزی نمی داند، و اگر از او چیزی بپرسد نمی تواند پاسخ دهد؟ به یقین امام مالک و ابو حنیفه و دیگران در روز قیامت از «اهل سنت و جماعت» بیزاری می جویند و می گویند: پروردگارا ما را به کار اینان که ما آنها را ندیده ایم، و آنها هم ما را ندیده اند، مؤاخذه مفرما. و ما هرگز به آنها نگفته ایم که تقلید از ما واجب است.

اشکال دیگر این است که در قرآن یا سنت پیامبر دستوری و پیمانی یا دلیلی برای پیروی از چهار مذهب وجود ندارد؛ بلکه هم در قرآن و هم در سنت، دستور صریح به پیروی از عترت پاک و دور نشدن از آنها آمده است.

نتیجه این می شود که اهل سنت از مراجعی تقلید می کنند که در قرن دوم هجری می زیسته اند و تقلید از مرجع زنده را جایز نمی دانند اما انتخاب مرجع در مذهب تشیع تا زمانی که امامان معصوم زنده بودند و حضور داشتند از آنان پیروی می کردند و پس از آنان از فقهای واجد الشرایط و اعلم در طول تاریخ پیروی کرده اند و تقلید از مرجع مرده را به صورت ابتدائی جایز نمی داند.

پی نوشت:

[۱]. نحل / ۴۳٫

[۲]. اشاره است به این آیه «…فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکمْ…» «آل عمران / ۶۱» که حضرت پس از فرود آمدن این آیه، علی را فراخواند. مسلم آن را در صحیح خود در باب فضائل علی ـ علیه السلام ـ آورده است.

[۳]. بقره / ۱۸۹٫

منبع: نرم افزار پاسخ مرکزمطالعات حوزه.

امام  صادق علیه السلام از منظر دانشوران اهل سنت

 اشاره:

درباره‏ عظمت امام صادق(ع) نه تنها توسط شیعیان به فراوانى سخن‏گفته شده است، بلکه دراین باره جمع کثیرى از دانشوران و بزرگان‏اهل سنت و جماعت لب به سخن گشوده‏اند. پیشوایان مذاهب اهل سنت،عالمان نامدار اسلامى و صاحب نظران زبردست در باره‏ى برجستگی‏های‏علمى، عملى، اخلاقى، کرامت و عظمت آن امام هدایت، امام جعفرصادق(ع) بسیار سخن گفته‏اند. اینک در این نوشتار به طور گذرا به‏بیان برخى از این اظهار نظرها و اعترافات می‏پردازیم.

ابوحنیفه و امام صادق(ع)

«نعمان بن ثابت‏بن زوطى‏» معروف به «ابوحنیفه‏» (۸۰ ۱۵۰ه. ق.) پیشواى فرقه‏ى حنفى که از نظر زمانى معاصر با امام‏صادق(ع) بود، درباره‏ى عظمت امام صادق(ع) اظهارات و اعترافات‏خوبى دارد. از جمله درباره‏ى آن حضرت گفت:

«مارایت افقه من جعفربن محمد و انه اعلم الامه‏»

من فقیه‏تر و داناتر از جعفربن محمد ندیده‏ام. او داناترین فرداین امت است. (۱)

در زمان امام صادق(ع) منصور دوانقى، خلیفه‏ى مقتدر عباسى، قدرت‏سیاسى را در اختیار داشت، او همواره از مجد وعظمت‏بنی‏على وبنی‏فاطمه به ویژه امام صادق(ع) رنج می‏برد و براى رهایى از این‏رنج گاهى ابوحنیفه راتحریک می‏کرد که در برابر امام صادق(ع)بایستد; منصور عباسى او را به عنوان مهم‏ترین دانشوران عصرتکریم می‏کرد تا شاید بتواند برمجد و عظمت علمى امام جعفربن‏محمد(ع) فائق آید.

در این رابطه خود ابوحنیفه نقل می‏کند و می‏گوید:

«روزى منصور دوانقى کسى را نزد من فرستاد و گفت: اى ابوحنیفه!مردم شیفته‏ى جعفربن محمد شده‏اند، او در بین مردم از پایگاه‏اجتماعى وسیعى بهره‏مند است، تو براى این که پایگاه جعفربن محمدرا خنثى کنى و در دید مردم از عظمت او به خصوص از عظمت علمی‏او بکاهى، چند مساله‏ى پیچیده و غامض را آماده کن و در وقت‏مناسب از او بپرس تا بلکه باناتوان شدن جعفربن محمد از پاسخ‏گویى، او را تحقیر نمایى و دیگر، مردم شیفته‏ى او نباشند و ازاو فاصله بگیرند.

در همین رابطه من چهل مساله‏ى مشکل را آماده کردم و در یکى ازروزها که منصور در «حیره‏» بود و مرا طلبید، به حضورش رسیدم.همین که وارد شدم، دیدم جعفربن محمد در سمت راستش نشسته است،وقتى که چشمم به آن حضرت افتاد، آن چنان تحت تاثیر ابهت وعظمت او قرار گرفتم که از توصیف آن عاجزم. با دیدن منصورخلیفه‏ى عباسى آن ابهت‏به من دست نداد، در حالى که منصور خلیفه‏است و خلیفه به جهت این که قدرت سیاسى در اختیارش ست‏بایدابهت‏داشته باشد. سلام گفتم و اجازه خواستم تا درکنارشان بنشینم;خلیفه با اشاره اجازه داد و در کنارشان نشستم. آن گاه منصورعباسى به جعفربن محمد نگاه کرد و گفت:

ابو عبدالله! ایشان ابوحنیفه هستند.

او پاسخ داد: بلى، او را می‏شناسم. سپس منصور به من نگاهى کرد وگفت: ابوحنیفه! اگر سوالى دارى از ابوعبدالله، جعفربن محمدبپرس و با او در میان بگذار. من گفتم: بسیار خوب. فرصت راغنیمت‏شمردم و چهل مساله‏اى را که از پیش آماده کرده بودم، یکی‏پس از دیگرى با آن حضرت درمیان گذاشتم. بعد از بیان‏هرمساله‏اى، امام صادق(ع) در پاسخ آن بیان می‏فرمود:

عقیده‏ى شما در این باره چنین و چنان است، عقیده‏ى علماى مدینه‏در این مساله این چنین ا ست و عقیده‏ى ماهم این است.

در برخى از مسائل آن حضرت با نظر ما موافق بود و در برخى هم بانظر علماى مدینه موافق بود و گاهى هم با هردو نظر مخالفت می‏کردو خودش نظر سومى را انتخاب می‏کرد و بیان می‏داشت.

من تمامى چهل سؤال مشکلى را که برگزیده بودم یکى پس از دیگری‏با او در میان گذاشتم و جعفربن محمد هم بدین گونه‏اى که بیان شدبه جملگى آن‏ها، با متانت تمام و با تسلط خاصى که داشت پاسخ‏گفت.»

سپس ابوحنیفه بیان داشت:

«ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس‏»

«همانا دانشمندترین مردم کسى است که به آراء و نظریه‏هاى مختلف‏دانشوران در مسائل علمى احاطه و تسلط داشته باشد.» و چون‏جعفربن محمد این احاطه را دارد، بنابراین او داناترین فرداست.» (۲)

همو درباره‏ى عظمت علمى امام صادق(ع) بیان داشت:

«لولا جعفربن محمد ما علم الناس مناسک حجهم.» (۳)

اگر جعفربن محمد نبود، مردم احکام و مناسک حجشان رانمی‏دانستند.

مالک بن انس و امام صادق(ع)

مالک بن انس (۱۷۹۹۷ ه .ق) یکى از پیشوایان چهارگانه‏ى اهل‏سنت و جماعت و رئیس فرقه‏ى مالکى است که مدتى افتخار شاگردی‏امام صادق(ع) نصیب وى شد. (۴) او در باره‏ى عظمت و شخصیت علمی‏و اخلاقى امام صادق(ع) چنین می‏گوید:

«ولقد کنت آتى جعفربن محمد و کان کثیرالمزاح و التبسم، فاذاذکر عنده النبی(ص) اخضر و اصفر، و لقد اختلفت الیه زمانا وماکنت اراه الا على ثلاث خصال: اما مصلیا و اما صائما وامایقراء القرآن. و ما راءیته قط یحدث عن رسول الله(ص) الا علی‏الطهاره و لا یتکلم فى مالا یعنیه و کان من العلماءالزهاد الذین‏یخشون الله و ماراءیته قط الا یخرج الوساده من تحته و یجعلهاتحتى.» (۵)

«مدتى به حضور جعفربن محمد می‏رسیدم. آن حضرت اهل مزاح بود.

همواره تبسم ملایمى برلب‏هایش نمایان بود. هنگامى که در محضر آن‏حضرت نام مبارک رسول گرامى اسلام(ص) به میان می‏آمد، رنگ‏رخساره‏هاى جعفربن محمد به سبزى و سپس به زردى می‏گرایید. در طول‏مدتى که به خانه‏ى آن حضرت آمد و شد داشتم، او را ندیدم جز این‏که در یکى از این سه خصلت و سه حالت‏به سر می‏برد، یا او را درحال نماز خواندن می‏دیدم و یا در حالت روزه‏دارى و یا در حالت‏قرائت قرآن.

من ندیدم که جعفربن محمد بدون وضو و طهارت از رسول خدا(ص)حدیثى نقل کند. من ندیدم که آن حضرت سخنى بی‏فایده و گزاف‏بگوید. او از عالمان زاهدى بود که از خدا خوف داشت. ترس از خداسراسر وجودش را فراگرفته بود.

هرگز نشد که به محضرش شرفیاب شوم، جز این که زیراندازى که‏زیرپاى آن حضرت گسترده شده بود، آن را از زیرپایش برمى داشت وزیر پاى من می‏گستراند.»

مالک بن انس درباره‏ى زهد و عبادت و عرفان امام صادق(ع) بیان‏داشت:

به همراه امام صادق(ع) به قصد مکه و براى انجام مناسک حج ازمدینه خارج شدیم. به مسجد شجره که میقات مردم مدینه است،رسیدیم. لباس احرام پوشیدیم، در هنگام پوشیدن لباس احرام تلبیه‏گویى یعنى گفتن: «لبیک اللهم لبیک‏» لازم است. دیگران طبق‏معمول این ذکر را بر زبان جارى می‏کردند.»

مالک می‏گوید: من متوجه امام صادق(ع) شدم، دیدم حال حضرت منقلب‏است. امام صادق(ع) می‏خواهد لبیک بگوید ولى رنگ رخساره‏اش متغیرمی‏شود. هیجانى به امام دست می‏دهد و صدا در گلویش می‏شکند، وچنان کنترل اعصاب خویش را از دست می‏دهد که می‏خواهد بی‏اختیار ازمرکب به زمین بیفتد. مالک می‏گوید: من جلو آمدم و گفتم: ای‏فرزند پیامبر! چاره‏اى نیست این ذکر را باید گفت. هر طورى که‏شده باید این ذکر را بر زبان جارى ساخت. حضرت فرمود:

«یابن ابی‏عامر! کیف اجسر ان اقول لبیک اللهم لبیک و اخشى ان‏یقول عزوجل لا لبیک و لا سعدیک.»

اى پسر ابی‏عامر! چگونه جسارت بورزم و به خود جرات و اجازه‏بدهم که لبیک بگویم؟ «لبیک‏» گفتن به معناى این است که‏خداوندا، تو مرا به آن چه می‏خوانى با سرعت تمام اجابت می‏کنم وهمواره آماده‏ى انجام آن هستم. با چه اطمینانى با خداى خود این‏طور گستاخى کنم و خود را بنده‏ى آماده به خدمت معرفى کنم؟! اگردر جوابم گفته شود: «لالبیک و لاسعدیک‏» آن وقت چه کنم؟ (۶)

همو در سخنى دیگر درباره فضیلت و عظمت امام صادق(ع) می‏گوید:

«ما راءت عین و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من‏جعفربن محمد» (۷)

هیچ چشمى ندیده است و هیچ گوشى نشنیده است و به قلب هیچ بشری‏خطور نکرده است، مردى که با فضیلت‏تر از جعفربن محمد باشد.

درباره‏ى مالک بن انس نوشته‏اند:

«و کان مالک بن انس یستمع من جعفربن محمد و کثیرا مایذکر من‏سماعه عنه و ربما قال حدثنى الثقه یعنیه.»

مالک بن انس از جعفربن محمد سماع حدیث می‏نمود و بسیار آن چه راکه از او سماع می‏کرد، بیان می‏نمود و چه بسا می‏گفت: این حدیث رامرد ثقه به من حدیث کرده است که مرادش جعفربن محمد بود. (۸)

حسین بن یزید نوفلى می‏گوید:

«سمعت مالک بن انس الفقیه یقول والله ما راءت عینى افضل من‏جعفربن محمد(ع) زهدا و فضلا و عباده و ورعا. و کنت اقصده‏فیکرمنى و یقبل على فقلت له یوما یاابن رسول الله ما ثواب من‏صام یوما من رجب ایمانا و احتسابا فقال (و کان والله اذا قال‏صدق) حدثنى ابیه عن جده قال قال رسول الله(ص) من صام یوما من‏رجب ایمانا و احتسابا غفرله فقلت له یا ابن رسول الله فى ثواب‏من صام یوما من شعبان فقال حدثنى ابی‏عن ابیه عن جده قال قال‏رسول الله(ص) من صام یوما من شعبان ایمانا و احتساباغفرله.» (۹)

از مالک بن‏انس فقیه شنیدم که گفت: به خدا سوگند! چشمان من ندیدفردى را که از جهت زهد، علم، فضیلت، عبادت و ورع برتر ازجعفربن محمد باشد. من به نزد او می‏رفتم. او با روى باز مرامی‏پذیرفت و گرامى می‏داشت. روزى از او پرسیدم: اى پسر پیامبر!ثواب روزه‏ى ماه رجب چه میزان است؟ او در پاسخ روایتى از پیامبرنقل کرد. به خدا سوگند هرگاه چیزى از کسى نقل کند درست و راست‏نقل می‏کند. او در پاسخ گفت: پدرم از پدرش و ازجدش و از پیامبرنقل کرده است که ثواب روزه‏ى ماه رجب این است که گناهانش بخشیده‏می‏شود. سپس این پرسش را در باره‏ى روزه‏ى ماه شعبان هم بیان کردم‏و حضرت همان پاسخ را داد.

ابن شبرمه و امام صادق(ع)

عبدالله بن شبرمه بن طفیل ضببى معروف به «ابن شبرمه‏» (۷۲.۱۴۴ ه .ق) قاضى و فقیه نامدار کوفه، درباره‏ى امام صادق(ع)می‏گوید:

«ماذکرت حدیثا سمعته من جعفربن محمد(ع) الا کادان یتصرع له‏قلبى سمعته یقول حدثنى ابی‏عن جدى عن رسول الله.» (۱۰) به یاد ندارم حدیثى را از جعفربن محمد شنیده باشم جز این که درعمق جانم تاثیر گذاشته باشد. از او شنیدم که در نقل حدیث‏می‏گفت که از پدرم و از جدم و از رسول خدا(ص) این روایت را نقل‏می‏کنم.

همو گفت:

«واقسم بالله ما کذب على ابیه و لا کذب ابوه على جده و لا کذب‏جده على رسول الله.» (۱۱)

به خدا سوگند! نه جعفربن محمد در نقل روایات از پدرش دروغ‏می‏گفت و نه پدرش برجدش دروغ می‏گفت و نه او بر پیامبر(ص). یعنی‏آنچه که در سلسله‏ى سند روایات جعفربن محمد وجود دارد جملگی‏درست است.

ابن‏ابى لیلى و امام صادق(ع)

شیخ صدوق روایتى نقل می‏کند که محمدبن عبدالرحمان معروف به‏«ابن ابی‏لیلى‏» (۷۴.۱۴۸ ه .ق) فقیه، محدث، مفتى و قاضی‏بنام کوفه نزد امام صادق(ع) رفت و از آن حضرت پرسش هایى نمود و پاسخ‏هاى خوبى شنید. سپس به امام خطاب کرد و عرض نمود:

«اشهد انکم حجج الله على خلقه.» (۱۲)

شهادت می‏دهم که شما حجت‏هاى خداوندى بر بندگانش هستید.

عمروبن عبید معتزلى و امام صادق(ع)

«عمروبن عبید معتزلى‏» به نزد امام جعفربن محمد(ع) مشرف شد،وقتى رسید این آیه را تلاوت نمود:

«الذین یجتنبون کبائرالاثم و الفواحش‏» (۱۳)

سپس ساکت‏شد. امام صادق(ع) فرمود: چرا ساکت‏شدى؟ گفت: خواستم‏که شما از قرآن گناهان کبیره را یکى پس از دیگرى براى من بیان‏نمایى. حضرت شروع کرد وبه ترتیب از گناه بزرگ‏تر یکى پس ازدیگرى را بیان نمود. از بس که امام خوب و عالى پاسخ عمرو بن‏ عبید راداد که در پایان عمروبن عبید بی‏اختیار گریست و فریادزد:

«هلک من قال براءیه و نازعکم فى الفضل و العلوم‏» (۱۴)

هرکه به راى خویش سخن بگوید و در فضل و علم با شما منازعه‏کند، هلاک می‏شود.

جاحظ و امام صادق(ع)

«ابوبحرجاحظ بصرى‏» (۲۵۵۱۶۰ ه .ق) که از دانشوران مشهور قرن‏سوم بود، درباره‏ى امام صادق(ع) بیان داشت:

«جعفربن محمدالذى ملاالدنیا علمه و فقهه و یقال ان اباحنیفه من‏تلامذته و کذلک سفیان الثورى و حسبک بهما فى هذاالباب.» (۱۵)

جعفربن محمد کسى بود که علم و فقه آن حضرت جهان را پرکرده است‏و گفته می‏شود که ابوحنیفه و سفیان ثورى از شاگردان او بودند. همین در عظمت علمى آن حضرت کافى است.

عمربن مقدام و امام صادق(ع)

«عمربن مقدام‏» از علماى معاصر امام صادق(ع) درباره‏ى آن حضرت‏می‏گوید:

«کنت اذا نظرت الى جعفربن محمد علمت انه من سلاله النبیین و قدراءیته واقفا عندالجمره یقول سلونى، سلونى.» (۱۶)

هنگامى که جعفربن محمد را می‏دیدم، می‏فهمیدم که او از نسل‏پیامبران است. خودم دیدم که در جمره‏ى منى ایستاده بود و ازمردم می‏خواست که از او بپرسند و از علم سرشار او بهره‏مندشوند…

شهرستانى و امام صادق(ع)

ابوالفتح محمدبن ابی‏القاسم اشعرى معروف به «شهرستانى‏»(۴۷۹.۵۴۷ ه .ق) درکتاب گرانسنگ «الملل و النحل‏» درباره‏ی‏عظمت امام صادق(ع) می‏نویسد:

«و هو ذوعلم عزیز فى الدین و ادب کامل فى الحکمه و زهر بالغ‏فى الدنیا و ورع تام عن الشهوات.» (۱۷)

امام صادق(ع) در امور و مسایل دینى، از دانشى بی‏پایان و درحکمت، از ادبى کامل و نسبت‏به امور دنیا و زرق و برق‏هاى آن، اززهدى نیرومند برخوردار بود و از شهوت‏هاى نفسانى دورى می‏گزید.

ابن خلکان و امام صادق(ع)

ابن خلکان درباره‏ى امام صادق(ع) می‏نویسد:

«احدالائمه الاثنى عشر على مذهب الامامیه و کان من سادات‏اهل‏البیت و لقب بالصادق لصدق مقالته و فضله اشهر من ان یذکر.»

او یکى از امامان دوازده گانه‏ى امامیه و از بزرگان اهل‏بیت رسول‏خدا(ص) بود. به جهت صدق در گفتارش به لقب صادق شهرت یافت و فضل‏او مشهورتر از آن است که نیازمند به توضیح داشته باشد.

ابن خلکان همچنین می‏نویسد: امام صادق(ع) در صنعت کیمیا (شیمی)از مهارت خاصى بهره‏مند بود، ابوموسى جابربن حیان طرطوسى، شاگرداو بود. جابر کتابى شامل هزار ورق تالیف کرد که تعلیمات‏جعفربن صادق را در برداشت و حاوى پانصد رساله بود. (۱۸)

ابن حجر عسقلانى و امام صادق(ع)

شهاب الدین ابوالفضل احمدبن على مصرى شافعى، مشهور به «ابن‏حجر عسقلانى‏» (۷۷۳.۸۵۲ ه .ق) درباره‏ى امام صادق(ع) می‏گوید:

«جعفربن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب فقیهى است‏بسیار راست گفتار.» (۱۹)

ابن حجر در کتاب تهذیب التهذیب از ابی‏حاتم و او از پدرش نقل‏می‏کند که درباره‏ى امام صادق(ع) بیان داشت:

«لایساءل عن مثله.»

و نیز می‏نویسد: ابن عدى گفته است:

«و لجعفراحادیث و نسخ و هو من ثقات الناس… و ذکره ابن حبان‏فی‏الثقات و قال کان من سادات اهل‏البیت فقها و علما و فضلا… وقال النسایى فی‏الجرح و التعدیل ثقه.» (۲۰)

براى جعفربن محمد احادیث و نسخه‏هاى بسیار است. او از افرادموثق است. ابن حبان او را در زمره‏ى ثقات قرار داده است و گفته‏است: جعفربن محمد از بزرگان اهل‏بیت رسول خدا(ص) است و ازجهت‏فقه، علم و فضل مقام بالایى دارد. «نسایى‏» در جرح و تعدیل،امام صادق(ع) را از افراد «ثقه‏» معرفى کرده است.

صاحب «سیراعلام النبلاء» و امام صادق(ع)

صاحب «سیراعلام النبلاء» درباره‏ى امام صادق(ع) می‏نویسد:

جعفربن محمد بن على بن حسین که از فرزندان حسین بن على ریحانه‏ی‏رسول خدا(ص) است، یکى از بزرگان است که مادرش «ام فروه‏» دخترقاسم بن محمد بن ابی‏بکر است و مادر ام فروه «اسماء» دخترعبدالرحمان بن ابی‏بکر است. به همین جهت است که آن حضرت می‏گفت: من از دو جهت‏به ابوبکر منتسبم. او بزرگ بنی‏هاشم است. از محضرعلمى او افراد بسیارى کسب فیض کردند، از جمله، فرزندش «موسای‏کاظم‏»، «یحیى بن سعید انصارى‏»، «یزید بن عبدالله‏»، «ابوحنیفه‏»، «ابان بن تغلب‏»، «ابن جریح‏»، «معاویه‏بن‏عمار»، «ابن اسحاق‏»، «سفیان‏»، «شبعه‏»، «مالک‏»،«اسماعیل بن جعفر»، «وهب بن خالد»، «حاتم بن اسماعیل‏»،«سلیمان بن بلال‏»، «سفیان بن عینیه‏»، «حسن بن صالح‏»،«حسن بن عیاش‏»، «زهیربن محمد»، «حفص بن غیاث‏»، «زید بن‏حسن‏»، «انماطى‏»، «سعیدبن سفیان اسلمى‏»، «عبدالله بن‏میمون‏» «عبدالعزیزبن عمران زهرى‏»، عبدالعزیزدراورى‏»،«عبدالوهاب ثقفى‏»، «عثمان بن فرقد»، «محمدبن ثابت‏بنانى‏»، «محمدبن میمون زعفرانى‏»، «مسلم زنجى‏»، «یحیی‏قطان‏»، «ابوعاصم نبیل‏» و… (۲۱)

همو در کتاب «میزان الاعتدال‏» می‏نویسد:

جعفربن محمد یکى از امامان بزرگ است که مقامى بس بزرگ دارد ونیکوکار و صادق است. (۲۲)

ابن حجر هیتمى و امام صادق(ع)

شهاب الدین ابوالعباس، احمدبن بدرالدین شافعى، معروف به «ابن‏حجر هیتمى‏» (۹۷۴۹۰۹ ه .ق) در «صواعق المحرقه‏» درباره‏ی‏امام صادق(ع) می‏نویسد:

مردم از آن حضرت دانش‏هاى بسیارى فرا گرفته‏اند. این علوم ودانش‏ها توسط مسافران به همه‏جا راه یافت و سرانجام آوازه‏ی‏جعفربن محمد در همه جا پیچیده شد. عالمان بزرگى مانند «یحیی‏بن سعید»، «ابن جریج‏»، «مالک‏»، «سفیان ثورى‏»، «سفیان‏بن عینیه‏»، «ابوحنیفه‏»، «شعبه‏» و «ایوب سجستانى‏» از اوحدیث نقل کرده‏اند. (۲۳)

میرعلى هندى و امام صادق(ع)

«میرعلی‏هندى‏» که از علماى نامدار اهل‏سنت است و در همین دوره‏ی‏معاصر می‏زیست درباره‏ى عظمت علمى و اخلاقى امام صادق(ع) می‏گوید:

آراء و فتاواى دینى تنها نزد سادات و شخصیت‏هاى فاطمى رنگ فلسفی‏به خود گرفته بود. گسترش علم در آن زمان، روح بحث و جستجو رابرانگیخته بود و بحث‏ها و گفتگوهاى فلسفى در همه‏ى اجتماعات رواج‏یافته بود. شایسته‏ى ذکر است که رهبرى این حرکت فکرى را حوزه‏ی‏علمی‏اى که در مدینه شکوفا شده بود، بر عهده داشت. ابن حوزه رانبیره‏ى على بن‏ابی‏طالب(ع) به نام امام جعفر که «صادق‏» لقب‏داشت، تاسیس کرده بود. او پژوهشگرى فعال ومتفکرى بزرگ بود وبا علوم آن عصر به خوبى آشنایى داشت و نخستین کسى بود که مدارس‏فلسفى اصلى را در اسلام تاسیس کرد.

در مجالس درس او تنها کسانى که بعدها مذاهب فقهى را تاسیس‏کردند، شرکت نمی‏کردند بلکه فلاسفه و طلاب فلسفه از مناطق دور دست‏در آن حاضر می‏شدند.

«حسن بصرى‏» موسس مکتب فلسفى «بصره‏» و «واصل بن عطا» موسس‏مذهب «معتزله‏»، از شاگردان او بودند که از زلال چشمه‏ى دانش اوسیراب می‏شدند. (۲۴)

پى ‏نوشت:

۱. شمس الدین ذهبى، سیراعلام النبلاء، ج‏۶، ص‏۲۵۷; تاریخ‏الکبیر، ج ۲، ص‏۱۹۹ و ۱۹۸، ح‏۲۱۸۳٫

۲. سیراعلام النبلاء، ج‏۶، ص ۲۵۸; بحارالانوار، ج‏۴۷، ص‏۲۱۷٫

۳. شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص‏۵۱۹، طبع قم، نشراسلامى.

۴. سیراعلام النبلاء، ج‏۶، ص‏۲۵۶٫

۵. ابن تیمیه، التوسل و الوسیله، ص ۵۲; جعفریان، حیات فکرى وسیاسى امامان شیعه، ص‏۳۲۷٫

۶. شیخ صدوق، امالى، ص‏۱۴۳، ح‏۳٫

۷. شهید مطهرى، سیرى در سیره‏ى ائمه اطهار(ع)، ص‏۱۴۹٫

۸. شرح الاخبار فى فضایل الائمه الاطهار، ج‏۳، ص‏۲۹۹، ح‏۱۲۰۳٫

۹. امالى صدوق، ص ۴۳۵ و۴۳۶، ح ۲٫

۱۰ و ۱۱. همان، ص‏۳۴۳، ح‏۱۶٫

۱۲. من لایحضره‏الفقیه، ج ۱، ص ۱۸۸، ح‏۵۶۹٫

۱۳. سوره نجم، آیه ۳۲٫

۱۴. کلینى، کافى، ج ۲، ص ۲۸۷۲۸۵٫

۱۵. رسائل جاحظ، ص‏۱۰۶; حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، ص‏۳۲۸٫

۱۶. سیراعلام النبلاء، ج‏۶، ص‏۲۵۷٫

۱۷. الملل و النحل، ج ۱، ص‏۱۴۷; حیات فکرى و سیاسى امامان‏شیعه، ص ۳۳۰٫

۱۸. وفیات الاعیان، ج ۱، ص‏۳۲۷; سیره‏ى پیشوا، ص‏۳۵۳; حیات فکری‏و سیاسى امامان شیعه، ص ۳۳۰٫

۱۹. تقریب التهذیب، ص ۶۸٫

۲۰. تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۱۰۴٫

۲۱. سیراعلام النبلاء، ج‏۶، ص ۲۵۵ و۲۵۶٫

۲۲. لغت نامه دهخدا، ج‏۹، ص‏۱۳۰۳۲۳٫

۲۳. الصواعق المحرقه، ص ۲۰۱٫

۲۴. مختصر تاریخ العرب، ص‏۱۹۳; سیره‏ى پیشوایان، ص ۳۵۲٫

منبع: ماهنامه کوثر، تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰

اهل سنت و امام صادق علیه السلام

اشاره:

درباره عظمت امام صادق(ع) نه تنها توسط شیعیان به فراوانى سخن گفته شده است، بلکه دراین باره جمع کثیرى از دانشوران و بزرگان اهل سنت و جماعت لب به سخن گشوده اند. پیشوایان مذاهب اهل سنت، عالمان نامدار اسلامى و صاحب نظران زبردست در باره ى برجستگى هاى علمى، عملى، اخلاقى، کرامت و عظمت آن امام هدایت، امام جعفر صادق(ع) بسیار سخن گفته اند. اینک در این نوشتار به طور گذرا به بیان برخى از این اظهار نظرها و اعترافات مى پردازیم.

ابوحنیفه و امام صادق(ع)

(نعمان بن ثابت بن زوطى) معروف به (ابوحنیفه) (۸۰ ـ ۱۵۰ ه’. ق.) پیشواى فرقه ى حنفى که از نظر زمانى معاصر با امام صادق(ع) بود، درباره ى عظمت امام صادق(ع) اظهارات و اعترافات خوبى دارد. از جمله درباره ى آن حضرت گفت: (مارایت افقه من جعفربن محمد و انه اعلم الامه)

من فقیه تر و داناتر از جعفربن محمد ندیده ام. او داناترین فرد این امت است. (۱)

در زمان امام صادق(ع) منصور دوانقى، خلیفه ى مقتدر عباسى، قدرت سیاسى را در اختیار داشت، او همواره از مجد وعظمت بنى على و بنى فاطمه به ویژه امام صادق(ع) رنج مى برد و براى رهایى از این رنج گاهى ابوحنیفه راتحریک مى کرد که در برابر امام صادق(ع) بایستد; منصور عباسى او را به عنوان مهم ترین دانشوران عصر تکریم مى کرد تا شاید بتواند برمجد و عظمت علمى امام جعفربن محمد(ع) فأق آید. در این رابطه خود ابوحنیفه نقل مى کند و مى گوید: (روزى منصور دوانقى کسى را نزد من فرستاد و گفت: اى ابوحنیفه! مردم شیفته ى جعفربن محمد شده اند، او در بین مردم از پایگاه اجتماعى وسیعى بهره مند است، تو براى این که پایگاه جعفربن محمد را خنثى کنى و در دید مردم از عظمت او ـ به خصوص از عظمت علمى او ـ بکاهى، چند مسإله ى پیچیده و غامض را آماده کن و در وقت مناسب از او بپرس تا بلکه باناتوان شدن جعفربن محمد از پاسخ گویى، او را تحقیر نمایى و دیگر، مردم شیفته ى او نباشند و از او فاصله بگیرند. در همین رابطه من چهل مسإله ى مشکل را آماده کردم و در یکى از روزها که منصور در (حیره) بود و مرا طلبید، به حضورش رسیدم. همین که وارد شدم، دیدم جعفربن محمد در سمت راستش نشسته است، وقتى که چشمم به آن حضرت افتاد، آن چنان تحت تإثیر ابهت و عظمت او قرار گرفتم که از توصیف آن عاجزم. با دیدن منصور خلیفه ى عباسى آن ابهت به من دست نداد، در حالى که منصور خلیفه است و خلیفه به جهت این که قدرت سیاسى در اختیارش هست بایدابهت داشته باشد. سلام گفتم و اجازه خواستم تا درکنارشان بنشینم; خلیفه با اشاره اجازه داد و در کنارشان نشستم. آن گاه منصور عباسى به جعفربن محمد نگاه کرد و گفت:ابو عبدالله! ایشان ابوحنیفه هستند. او پاسخ داد: بلى، او را مى شناسم.

سپس منصور به من نگاهى کرد و گفت: ابوحنیفه! اگر سوالى دارى از ابوعبدالله، جعفربن محمد بپرس و با او در میان بگذار. من گفتم: بسیار خوب. فرصت را غنیمت شمردم و چهل مسإله اى را که از پیش آماده کرده بودم، یکى پس از دیگرى با آن حضرت درمیان گذاشتم. بعد از بیان هرمسإله اى، امام صادق(ع) در پاسخ آن بیان مى فرمود: عقیده ى شما در این باره چنین و چنان است، عقیده ى علماى مدینه در این مسإله این چنین ا ست و عقیده ى ماهم این است.

در برخى از مسأل آن حضرت با نظر ما موافق بود و در برخى هم با نظر علماى مدینه موافق بود و گاهى هم با هردو نظر مخالفت مى کرد و خودش نظر سومى را انتخاب مى کرد و بیان مى داشت.

من تمامى چهل سوال مشکلى را که برگزیده بودم یکى پس از دیگرى با او در میان گذاشتم و جعفربن محمد هم بدین گونه اى که بیان شد به جملگى آن ها، با متانت تمام و با تسلط خاصى که داشت پاسخ گفت.) سپس ابوحنیفه بیان داشت: (ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس)

(همانا دانشمندترین مردم کسى است که به آرإ و نظریه هاى مختلف دانشوران در مسأل علمى احاطه و تسلط داشته باشد.) و چون جعفربن محمد این احاطه را دارد، بنابراین او داناترین فرد است.)(۲) همو درباره ى عظمت علمى امام صادق(ع) بیان داشت: (لولا جعفربن محمد ما علم الناس مناسک حجهم.)(۳)

اگر جعفربن محمد نبود، مردم احکام و مناسک حجشان را نمى دانستند. مالک بن انس و امام صادق(ع)

مالک بن انس (۹۷ ـ ۱۷۹ ه’ .ق) یکى از پیشوایان چهارگانه ى اهل سنت و جماعت و رئیس فرقه ى مالکى است که مدتى افتخار شاگردى امام صادق(ع) نصیب وى شد.(۴) او در باره ى عظمت و شخصیت علمى و اخلاقى امام صادق(ع) چنین مى گوید: (ولقد کنت آتى جعفربن محمد و کان کثیرالمزاح و التبسم، فاذا ذکر عنده النبى(ص) اخضر و اصفر، و لقد اختلفت الیه زمانا و ماکنت إراه الا على ثلاث خصال: اما مصلیا و اما صأما واما یقرإ القرآن. و ما رإیته قط یحدث عن رسول الله(ص) الا على الطهاره و لا یتکلم فى مالا یعنیه و کان من العلمإالزهاد الذین یخشون الله و مارإیته قط الا یخرج الوساده من تحته و یجعلها تحتى.)(۵)

(مدتى به حضور جعفربن محمد مى رسیدم. آن حضرت اهل مزاح بود. همواره تبسم ملایمى برلب هایش نمایان بود. هنگامى که در محضر آن حضرت نام مبارک رسول گرامى اسلام(ص) به میان مىآمد، رنگ رخساره هاى جعفربن محمد به سبزى و سپس به زردى مى گرایید. در طول مدتى که به خانه ى آن حضرت آمد و شد داشتم، او را ندیدم جز این که در یکى از این سه خصلت و سه حالت به سر مى برد، یا او را در حال نماز خواندن مى دیدم و یا در حالت روزه دارى و یا در حالت قرأت قرآن.

من ندیدم که جعفربن محمد بدون وضو و طهارت از رسول خدا(ص) حدیثى نقل کند. من ندیدم که آن حضرت سخنى بى فایده و گزاف بگوید. او از عالمان زاهدى بود که از خدا خوف داشت. ترس از خدا سراسر وجودش را فراگرفته بود. هرگز نشد که به محضرش شرفیاب شوم، جز این که زیراندازى که زیرپاى آن حضرت گسترده شده بود، آن را از زیرپایش برمى داشت و زیر پاى من مى گستراند.)

مالک بن انس درباره ى زهد و عبادت و عرفان امام صادق(ع) بیان داشت: به همراه امام صادق(ع) به قصد مکه و براى انجام مناسک حج از مدینه خارج شدیم. به مسجد شجره که میقات مردم مدینه است، رسیدیم. لباس احرام پوشیدیم، در هنگام پوشیدن لباس احرام تلبیه گویى یعنى گفتن:(لبیک اللهم لبیک) لازم است. دیگران طبق معمول این ذکر را بر زبان جارى مى کردند.)

مالک مى گوید: من متوجه امام صادق(ع) شدم، دیدم حال حضرت منقلب است. امام صادق(ع) مى خواهد لبیک بگوید ولى رنگ رخساره اش متغیر مى شود. هیجانى به امام دست مى دهد و صدا در گلویش مى شکند، و چنان کنترل اعصاب خویش را از دست مى دهد که مى خواهد بى اختیار از مرکب به زمین بیفتد. مالک مى گوید: من جلو آمدم و گفتم: اى فرزند پیامبر! چاره اى نیست این ذکر را باید گفت. هر طورى که شده باید این ذکر را بر زبان جارى ساخت. حضرت فرمود: (یابن ابى عامر! کیف اجسر ان اقول لبیک اللهم لبیک و اخشى ان یقول عزوجل لا لبیک و لا سعدیک.)

اى پسر ابى عامر! چگونه جسارت بورزم و به خود جرإت و اجازه بدهم که لبیک بگویم؟ (لبیک) گفتن به معناى این است که خداوندا، تو مرا به آن چه مى خوانى با سرعت تمام اجابت مى کنم و همواره آماده ى انجام آن هستم. با چه اطمینانى با خداى خود این طور گستاخى کنم و خود را بنده ى آماده به خدمت معرفى کنم؟! اگر در جوابم گفته شود: (لالبیک و لاسعدیک) آن وقت چه کنم؟(۶)

همو در سخنى دیگر درباره فضیلت و عظمت امام صادق(ع) مى گوید: (ما رإت عین و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من جعفربن محمد)(۷)

هیچ چشمى ندیده است و هیچ گوشى نشنیده است و به قلب هیچ بشرى خطور نکرده است، مردى که با فضیلت تر از جعفربن محمد باشد. درباره ى مالک بن انس نوشته اند: (و کان مالک بن انس یستمع من جعفربن محمد و کثیرا مایذکر من سماعه عنه و ربما قال حدثنى الثقه یعنیه.)

مالک بن انس از جعفربن محمد سماع حدیث مى نمود و بسیار آن چه را که از او سماع مى کرد، بیان مى نمود و چه بسا مى گفت: این حدیث را مرد ثقه به من حدیث کرده است که مرادش جعفربن محمد بود.(۸)

حسین بن یزید نوفلى مى گوید: (سمعت مالک بن انس الفقیه یقول والله ما رإت عینى افضل من جعفربن محمد(ع) زهدا و فضلا و عباده و ورعا. و کنت اقصده فیکرمنى و یقبل على فقلت له یوما یاابن رسول الله ما ثواب من صام یوما من رجب ایمانا و احتسابا فقال (و کان والله اذا قال صدق) حدثنى ابیه عن جده قال قال رسول الله(ص) من صام یوما من رجب ایمانا و احتسابا غفرله فقلت له یا ابن رسول الله فى ثواب من صام یوما من شعبان فقال حدثنى ابى عن ابیه عن جده قال قال رسول الله(ص) من صام یوما من شعبان ایمانا و احتسابا غفرله.)(۹) از مالک بن انس فقیه شنیدم که گفت: به خدا سوگند! چشمان من ندید فردى را که از جهت زهد، علم، فضیلت، عبادت و ورع برتر از جعفربن محمد باشد. من به نزد او مى رفتم. او با روى باز مرا مى پذیرفت و گرامى مى داشت.

روزى از او پرسیدم: اى پسر پیامبر! ثواب روزه ى ماه رجب چه میزان است؟ او در پاسخ روایتى از پیامبر نقل کرد. به خدا سوگند هرگاه چیزى از کسى نقل کند درست و راست نقل مى کند. او در پاسخ گفت: پدرم از پدرش و ازجدش و از پیامبر نقل کرده است که ثواب روزه ى ماه رجب این است که گناهانش بخشیده مى شود. سپس این پرسش را در باره ى روزه ى ماه شعبان هم بیان کردم و حضرت همان پاسخ را داد.

ابن شبرمه و امام صادق(ع)

عبدالله بن شبرمه بن طفیل ضببى معروف به (ابن شبرمه) (۷۲ ـ ۱۴۴ ه’ .ق) قاضى و فقیه نامدار کوفه، درباره ى امام صادق(ع) مى گوید: (ماذکرت حدیثا سمعته من جعفربن محمد(ع) الا کادان یتصرع له قلبى سمعته یقول حدثنى ابى عن جدى عن رسول الله.)(۱۰)

به یاد ندارم حدیثى را از جعفربن محمد شنیده باشم جز این که در عمق جانم تإثیر گذاشته باشد. از او شنیدم که در نقل حدیث مى گفت که از پدرم و از جدم و از رسول خدا(ص) این روایت را نقل مى کنم.

همو گفت: (واقسم بالله ما کذب على ابیه و لا کذب ابوه على جده و لا کذب جده على رسول الله.)(۱۱)

به خدا سوگند! نه جعفربن محمد در نقل روایات از پدرش دروغ مى گفت و نه پدرش برجدش دروغ مى گفت و نه او بر پیامبر(ص). یعنى آنچه که در سلسله ى سند روایات جعفربن محمد وجود دارد جملگى درست است.

ابن ابى لیلى و امام صادق(ع) شیخ صدوق روایتى نقل مى کند که محمدبن عبدالرحمان معروف به (ابن ابى لیلى) (۷۴ ـ ۱۴۸ ه’ .ق) فقیه، محدث، مفتى و قاضى بنام کوفه نزد امام صادق(ع) رفت و از آن حضرت پرسش هایى نمود و پاسخ هاى خوبى شنید. سپس به امام خطاب کرد و عرض نمود:

(اشهد انکم حجج الله على خلقه.)(۱۲) شهادت مى دهم که شما حجت هاى خداوندى بر بندگانش هستید. عمروبن عبید معتزلى و امام صادق(ع) (عمروبن عبید معتزلى) به نزد امام جعفربن محمد(ع) مشرف شد، وقتى رسید این آیه را تلاوت نمود: (الذین یجتنبون کبأرالاثم و الفواحش)(۱۳)

سپس ساکت شد. امام صادق(ع) فرمود: چرا ساکت شدى؟ گفت: خواستم که شما از قرآن گناهان کبیره را یکى پس از دیگرى براى من بیان نمایى. حضرت شروع کرد وبه ترتیب از گناه بزرگ تر یکى پس از دیگرى را بیان نمود. از بس که امام خوب و عالى پاسخ عمروبن عبید راداد که در پایان عمروبن عبید بى اختیار گریست و فریاد زد: (هلک من قال برإیه و نازعکم فى الفضل و العلوم)(۱۴)

هرکه به رإى خویش سخن بگوید و در فضل و علم با شما منازعه کند، هلاک مى شود.

جاحظ و امام صادق(ع) (ابوبحرجاحظ بصرى) (۱۶۰ـ۲۵۵ ه’ .ق) که از دانشوران مشهور قرن سوم بود، درباره ى امام صادق(ع) بیان داشت: (جعفربن محمدالذى ملاالدنیا علمه و فقهه و یقال ان اباحنیفه من تلامذته و کذلک سفیان الثورى و حسبک بهما فى هذاالباب.)(۱۵)

جعفربن محمد کسى بود که علم و فقه آن حضرت جهان را پرکرده است و گفته مى شود که ابوحنیفه و سفیان ثورى از شاگردان او بودند. همین در عظمت علمى آن حضرت کافى است.

عمر بن مقدام و امام صادق(ع)

(عمربن مقدام) از علماى معاصر امام صادق(ع) درباره ى آن حضرت مى گوید: (کنت اذا نظرت الى جعفربن محمد علمت انه من سلاله النبیین و قد رإیته واقفا عندالجمره یقول سلونى، سلونى.)(۱۶)

هنگامى که جعفربن محمد را مى دیدم، مى فهمیدم که او از نسل پیامبران است. خودم دیدم که در جمره ى منى ایستاده بود و از مردم مى خواست که از او بپرسند و از علم سرشار او بهره مند شوند…

شهرستانى و امام صادق(ع)

ابوالفتح محمدبن ابى القاسم اشعرى معروف به (شهرستانى) (۴۷۹ـ۵۴۷ ه’ .ق) درکتاب گرانسنگ (الملل و النحل) درباره ى عظمت امام صادق(ع) مى نویسد: (و هو ذوعلم عزیز فى الدین و ادب کامل فى الحکمه و زهر بالغ فى الدنیا و ورع تام عن الشهوات.)(۱۷)

امام صادق(ع) در امور و مسایل دینى، از دانشى بى پایان و در حکمت، از ادبى کامل و نسبت به امور دنیا و زرق و برق هاى آن، از زهدى نیرومند برخوردار بود و از شهوت هاى نفسانى دورى مى گزید.

ابن خلکان و امام صادق(ع)

ابن خلکان درباره ى امام صادق(ع) مى نویسد: (احدالأمه الاثنى عشر على مذهب الامامیه و کان من سادات اهل البیت و لقب بالصادق لصدق مقالته و فضله اشهر من ان یذکر.)

او یکى از امامان دوازده گانه ى امامیه و از بزرگان اهل بیت رسول خدا(ص) بود. به جهت صدق در گفتارش به لقب صادق شهرت یافت و فضل او مشهورتر از آن است که نیازمند به توضیح داشته باشد.

ابن خلکان همچنین مى نویسد: امام صادق(ع) در صنعت کیمیا (شیمى) از مهارت خاصى بهره مند بود، ابوموسى جابربن حیان طرطوسى، شاگرد او بود. جابر کتابى شامل هزار ورق تإلیف کرد که تعلیمات جعفربن صادق را در برداشت و حاوى پانصد رساله بود. (۱۸)

ابن حجر عسقلانى و امام صادق(ع)

شهاب الدین ابوالفضل احمدبن على مصرى شافعى، مشهور به (ابن حجر عسقلانى) (۷۷۳ـ۸۵۲ ه’ .ق) درباره ى امام صادق(ع) مى گوید: (جعفربن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب فقیهى است بسیار راست گفتار. )(۱۹)

ابن حجر در کتاب تهذیب التهذیب از ابى حاتم و او از پدرش نقل مى کند که درباره ى امام صادق(ع) بیان داشت: (لایسإل عن مثله.) و نیز مى نویسد: ابن عدى گفته است: (و لجعفراحادیث و نسخ و هو من ثقات الناس… و ذکره ابن حبان فى الثقات و قال کان من سادات اهل البیت فقها و علما و فضلا… و قال النسایى فى الجرح و التعدیل ثقه.)(۲۰) براى جعفربن محمد احادیث و نسخه هاى بسیار است. او از افراد موثق است. ابن حبان او را در زمره ثقات قرار داده است و گفته است: جعفربن محمد از بزرگان اهل بیت رسول خدا(ص) است و ازجهت فقه، علم و فضل مقام بالایى دارد. (نسایى) در جرح و تعدیل، امام صادق(ع) را از افراد (ثقه) معرفى کرده است. صاحب (سیراعلام النبلإ) و امام صادق(ع)

صاحب (سیراعلام النبلإ) درباره امام صادق(ع) مى نویسد:

جعفربن محمد بن على بن حسین که از فرزندان حسین بن على ریحانه ى رسول خدا(ص) است، یکى از بزرگان است که مادرش (ام فروه) دختر قاسم بن محمد بن ابى بکر است و مادر ام فروه (اسمإ) دختر عبدالرحمان بن ابى بکر است. به همین جهت است که آن حضرت مى گفت: من از دو جهت به ابوبکر منتسبم. او بزرگ بنى هاشم است. از محضر علمى او افراد بسیارى کسب فیض کردند، از جمله، فرزندش (موساى کاظم)، (یحیى بن سعید انصارى)، (یزید بن عبدالله)، (ابوحنیفه)، (ابان بن تغلب)، (ابن جریح)، (معاویه بن عمار)، (ابن اسحاق)، (سفیان)، (شبعه)، (مالک)، (اسماعیل بن جعفر)، (وهب بن خالد)، (حاتم بن اسماعیل)، (سلیمان بن بلال)، (سفیان بن عینیه)، (حسن بن صالح)، (حسن بن عیاش)، (زهیربن محمد)، (حفص بن غیاث)، (زید بن حسن)، (انماطى)، (سعیدبن سفیان اسلمى)، (عبدالله بن میمون) (عبدالعزیزبن عمران زهرى)، عبدالعزیزدراورى)، (عبدالوهاب ثقفى)، (عثمان بن فرقد)، (محمدبن ثابت بنانى)، (محمدبن میمون زعفرانى)، (مسلم زنجى)، (یحیى قطان)، (ابوعاصم نبیل) و…(۲۱)

همو در کتاب (میزان الاعتدال) مى نویسد: جعفربن محمد یکى از امامان بزرگ است که مقامى بس بزرگ دارد و نیکوکار و صادق است.(۲۲)

ابن حجر هیتمى و امام صادق(ع)

شهاب الدین ابوالعباس، احمدبن بدرالدین شافعى، معروف به (ابن حجر هیتمى) (۹۰۹ـ۹۷۴ ه’ .ق) در (صواعق المحرقه) درباره ى امام صادق(ع) مى نویسد: مردم از آن حضرت دانش هاى بسیارى فرا گرفته اند. این علوم و دانش ها توسط مسافران به همه جا راه یافت و سرانجام آوازه ى جعفربن محمد در همه جا پیچیده شد. عالمان بزرگى مانند (یحیى بن سعید)، (ابن جریج)، (مالک)، (سفیان ثورى)، (سفیان بن عینیه)، (ابوحنیفه)، (شعبه) و (ایوب سجستانى) از او حدیث نقل کرده اند.(۲۳)

میرعلى هندى و امام صادق(ع)

(میرعلى هندى) که از علماى نامدار اهل سنت است و در همین دوره ى معاصر مى زیست درباره ى عظمت علمى و اخلاقى امام صادق(ع) مى گوید: آرإ و فتاواى دینى تنها نزد سادات و شخصیت هاى فاطمى رنگ فلسفى به خود گرفته بود. گسترش علم در آن زمان، روح بحث و جستجو را برانگیخته بود و بحث ها و گفتگوهاى فلسفى در همه ى اجتماعات رواج یافته بود. شایسته ى ذکر است که رهبرى این حرکت فکرى را حوزه ى علمى اى که در مدینه شکوفا شده بود، بر عهده داشت. ابن حوزه را نبیره ى على بن ابى طالب(ع) به نام امام جعفر که (صادق) لقب داشت، تإسیس کرده بود. او پژوهشگرى فعال ومتفکرى بزرگ بود و با علوم آن عصر به خوبى آشنایى داشت و نخستین کسى بود که مدارس فلسفى اصلى را در اسلام تإسیس کرد. در مجالس درس او تنها کسانى که بعدها مذاهب فقهى را تإسیس کردند، شرکت نمى کردند بلکه فلاسفه و طلاب فلسفه از مناطق دور دست در آن حاضر مى شدند. (حسن بصرى) موسس مکتب فلسفى (بصره) و (واصل بن عطا) موسس مذهب (معتزله)، از شاگردان او بودند که از زلال چشمه ى دانش او سیراب مى شدند.(۲۴)

پى نوشت:

۱ ـ شمس الدین ذهبى، سیراعلام النبلإ، ج ۶، ص ;۲۵۷ تاریخ الکبیر، ج ۲، ص ۱۹۹ و ۱۹۸، ح ۲۱۸۳٫

۲ ـ سیراعلام النبلإ، ج ۶، ص ;۲۵۸ بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۱۷٫

۳ ـ شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص ۵۱۹، طبع قم، نشر اسلامى.

۴ ـ سیراعلام النبلإ، ج ۶، ص ۲۵۶٫

۵ ـ ابن تیمیه، التوسل و الوسیله، ص ;۵۲ جعفریان، حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، ص ۳۲۷٫
۶ ـ شیخ صدوق، امالى، ص ۱۴۳، ح ۳٫
۷ ـ شهید مطهرى، سیرى در سیره ى أمه اطهار(ع)، ص ۱۴۹٫
۸ ـ شرح الاخبار فى فضایل الأمه الاطهار، ج ۳، ص ۲۹۹، ح ۱۲۰۳٫
۹ ـ امالى صدوق، ص ۴۳۵ و ۴۳۶، ح ۲٫

۱۰ و ۱۱ ـ همان، ص ۳۴۳، ح ۱۶٫

۱۲ ـ من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۱۸۸، ح ۵۶۹٫

۱۳ ـ سوره نجم، آیه ۳۲٫

۱۴ ـ کلینى، کافى، ج ۲، ص ۲۸۵ ـ ۲۸۷٫

۱۵ ـ رسأل جاحظ، ص ;۱۰۶ حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، ص ۳۲۸٫

۱۶ ـ سیراعلام النبلإ، ج ۶، ص ۲۵۷٫

۱۷ ـ الملل و النحل، ج ۱، ص ;۱۴۷ حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، ص ۳۳۰٫

۱۸ ـ وفیات الاعیان، ج ۱، ص ;۳۲۷ سیره ى پیشوا، ص ;۳۵۳ حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، ص ۳۳۰٫

۱۹ ـ تقریب التهذیب، ص ۶۸٫

۲۰ ـ تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۱۰۴٫
۲۱ ـ سیراعلام النبلإ، ج ۶، ص ۲۵۵ و ۲۵۶٫
۲۲ ـ لغت نامه دهخدا، ج ۹، ص ۳ـ۱۳۰۳۲٫
۲۳ ـ الصواعق المحرقه، ص ۲۰۱٫
۲۴ ـ مختصر تاریخ العرب، ص ;۱۹۳ سیره ى پیشوایان، ص پ ۳۵۲
حسن عاشورى لنگرودى

امام صادق (علیه السلام) از دیدگاه ائمه و اعلام اهل سنت

اشاره:

سپاس و ستایش خداوند یکتا را سزد که وعده هایش همواره صادق بوده و هست و خواهد بود و سعادت و خوشبختى ابدى را در صداقت صادقان وعده فرموده و درود بر روان پاک و مطهر سرور کائنات حضرت ختمى مرتبت محمد بن عبدالله(صلى الله علیه وآله) که اصدق الصادقین است و با به ارمغان آوردن صداقت، کذب را از اعماق سینهها بیرون کشید و روح انسانى را در قالب صدق، با صفا و محبت آشنا ساخت. و درود بر اهلبیت(علیهم السلام)گرانقدرش که چون ذبیح الله صادقانه راه سعادت و نجات را در مدرسه عشق و وفا و دوستى و محبت و زهد و پارسایى به بشر آموختند.

درطول تاریخ بشر همواره کسانى بودهاند که پس از وفاتشان خلاء نبود آنها کاملاً حس شده است، اما اندیشمندان پس از آنها آن خلاء را بنوعى پرکردهاند، ولى کم هستند کسانى که پس از حیاتشان اندیشه خود آنها به کمک جامعه آمده و بر جامعه حاکم شود بگونهاى که اندیشمندان بعد از او پیرامون محور فکرى او بیندیشند. و امام جعفر صادق(علیه السلام) یکى از معدود کسانى است که خلاء وجودى حضرتش را جز اندیشههاى والا و بلند او نتوانسته است پر کند. لذا او نه چون شمع است که از سوز و گدازش صحبت شود تا پروانه ها گرد آیند و نه چون خورشید است که از تابش نورش حرفى زده شود تا عوام راه جویند که او اظهر من الشمس است که پیران طریقت براى شناخت خود نیازمند مصاحبت وجود شریف اویند.

لذا لزوماً براى شناخت بهتر او بدنبال راهروان راه کمال که از راه پیمودن طریقهى مقدسهى سلوک حضرتش به اوج قله سعادت دست یازیدهاند و بهره وافر بردهاند و در نهایت از بلنداى آن قله عظیم، معرفت و عشق را درک کرده و اعتراف به بزرگى و عظمت شخصیت شریفش نمودهاند طى طریق خواهیم نمود و در این رهگذر از زبان معترف سالکان طریقتش سخن خواهیم گفت. و با استفاده از عنوان «ما قاله الاعلام فى فضائل الامام الصادق(علیه السلام)» ثمره نخل بارورش را بر تنگدستان خواهیم بخشید و با بر تن کردن جامه تقوى چون پاک باختگان، راه عزت و شرافت را خواهیم پیمود و تمام سعى و تلاش خود را در راه خدمت بخلق خدا بخاطر رضاى حق تعالى بکار خواهیم گرفت و در این آشفته بازار محبت و صداقت را پسندیده و با قلبى مطمئن به مسیر آخرت قدم خواهیم گذاشت.

و اما از بزرگان علم و معرفت و محبان اهل بیت(علیهم السلام) زیادند کسانى که از محضر شریف حضرتش مستقیماً و یا غیر مستقیم بهره بردهاند و درباره ایشان سخنها گفتهاند و مقالات با ارزش به رشته تحریر کشیدهاند ولى ما در اینجا باختصار از کتب اهل سنت بطور مستند و مستدل نظر تنى چند از اعلام ایشان را دربارهى آن حضرت(علیه السلام) ذکر مى کنیم. یادشان زنده و روحشان شاد باد.

۱ ـ امام مالک بن انس

محمد بن زیاد ازدى گفت: شنیدم که مالک بن انس مىگوید بر جعفر بن محمد الصادق(علیه السلام)وارد شدم بگونهاى که زیاد از من قدرشناسى مىکرد و مىفرمود «اى مالک تو را دوست دارم» و من از این بابت مسرور مىگشتم و خدا را سپاس مىگفتم و هیچگاه نشد که ایشان را ببینم مگر اینکه یا روزه داشتند و یا نماز مىخواندند و یا مشغول به ابوحنیفه

ذکر خداوند تبارک و تعالى بودند»

و نیز گفتهاند: «هیچگاه ندیدم ایشان را مگر بر سه خصلت نیک یا نماز مىخواند و یا روزهدار بود و یا به تلاوت قرآن مشغول بود و هیچگاه ایشان را بىوضو ندیدم»(۱)

۲ ـ امام ابوحنیفه

و ابوحنیفه فرموده است «فقیهتر از جعفر بن محمد بچشم ندیدهام»(۲)

۳ ـ امام شافعى

ابن حجر عسقلانى گفته است: اسحاق بن را هویه گفت به شافعى گفتم: جعفر بن محمد نزد تو چگونه است؟ شافعى گفت: «ثقه»(۳)

یعنى «مورد اعتماد و اطمینان کامل من است»

۴ ـ عمرو بن المقدام

ابونعیم اصفهانى در کتابش بنام حلیه الاولیاء از عمرو بن المقدام نقل مىکند که گفت «کنت اذا نظرت الى جعفر بن محمد علمت انه من سلاله النبیین»

یعنى «چون نگاه به جعفر بن محمد مىکردم مىدانستم که او از سلاله پیامبران است»(۴)

۵ ـ ابن حبان

و باز ابن حجر عسقلانى از قول ابن حبان درباره امام صادق(علیه السلام)مىگوید:

ابن حبان گفته: «وى از سادات اهل بیت است که فقیه و علیم و فاضل بود و به سخنش نیازمند بودیم»(۵)

و در روایت دیگرى آمده است که وى تنها کسى بود که همه فقها و علما و فضلا محتاج و نیازمند سخنش بودند.

۶ ـ ابوحاتم

و ذهبى در کتاب خود موسوم به تذکره الحفاظ مىنویسد قال ابوحاتم «ثقه لایسأل عن مثله»(۶)

یعنى «امام صادق آنگونه مورد اطمینان است که از کسى همانند او سئوال نمىشود».

۷ ـ ابن ابى حاتم

و در جاى دیگر ابن حجر عسقلانى در کتاب تهذیب التهذیب از ابن ابى حاتم نقل مىکند که گفت از قول پدرش: ]جعفر الصادق( ثقه لایسأل عنه.(۷)

یعنى: «امام جعفر صادق(علیه السلام) شخصیت مورد اطمینانى است که نیاز نیست درباره او از کسى پرسش شود»

۸ ـ شهرستانى

وى در کتاب خود موسوم به الملل و النحل درباره عظمت و بزرگى حضرت صادق(علیه السلام)مى نویسد: «وى به جهت شده محبتى که به اُنس با خدا داشت، وحشت داشت که با مردم تماس داشته باشد و همواره از مردم دورى مىگزید و معتقد بود هر کس با غیر از خدا مأنوس شد متوجه وسواس مىشود.»(۸)

۹ ـ ابن حجر هیثمى

وى که یکى دیگر از مؤلفین بنام اهل سنت بشمار مىآید در کتاب خود موسوم به الصواعق المحرقه موضوعى را در رابطه به اینکه شش فرزند از سلاله پاک محمد بن على(علیهما السلام) بدنیا آمدند که افضل و کاملتر از همه آنها امام جعفر صادق(علیه السلام) بودند که پس از وى خلیفه و وصى ایشان شدند و مردم از علوم منتشره ایشان به تمامى شهرها سخن گفتهاند و پیشوایان بزرگى از او حدیث روایت کردهاند.(۹)

۱۰ ـ عبدالرحمن بن الجوزى

ابن جوزى که خود از عرفاء بنام اهل سنت مىباشد و از مؤلفین مشهور جهان اسلام است در کتابش موسوم به صفه الصفوه مىنویسد «کان ]جعفر بن محمد( مشغولا بالعباده عن حب الریاسه»(۱۰)

یعنى: جعفر بن محمد شخصیتى بود که مشغولیت فراوانش به عبادت او را از عشق ریاست بازداشته و سیراب کرده بود.

۱۱ ـ شبلنجى

این عارف بزرگ ربانى نیز که یکى دیگر از مؤلفین مشهور اهل سنت است در کتاب معروفش به اسم نورالابصار نوشته است: «کان جعفر الصادق(رضى الله عنه) مستجابالدعوه و اذا سأل الله شیئاً لم یتم قوله الا و هو بین یدیه»(۱۱)

یعنى: جعفر صادق(رضى الله عنه) مستجاب الدعوه بود و دعایش همیشه مورد قبول حق تعالى واقع مىشد و چون از خداوند چیزى مىخواست هنوز قولش پایان نیافته بود چیز مورد نظر برایش مهیا بود.

۱۲ ـ ابن خلکان

این مؤلف مشهور و بنام اهل سنت نیز در کتاب خود موسوم به وفیات الاعیان اظهار داشته است: «و کان من سادات اهل البیت و لقب بالصادق لصدقه فى مقالته… و کان تلمیذه ابوموسى جابر بن حیان الصوفى الطرسوسى قدألف کتاباً یشتمل على ألف ورقه تتضمن رسائل جعفر الصادق وهى خمس مأه رساله»(۱۲)

یعنى: حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) از سادات اهل بیت(علیهم السلام)بشمار مىرود و بدلیل راستگویى در گفتارش ملقب به صادق شده است … و ابوموسى جابر بن حیان یکى از شاگردان اوست که کتابى مشتمل بر هزار برگ تألیف نموده که متضمن رساله هاى امام جعفر صادق(علیه السلام)است که مقدار آنها به پانصد رساله مىرسد.

۱۳ ـ خیر الدین الزرکلى:

وى یکى دیگر از مؤلفین بنام اهل سنت مىباشد که تألیفات ارزشمندى را از خود به یادگار گذاشته است او در کتاب الاعلام درباره امام جعفر صادق(علیه السلام) نوشته: «کان من أجلّاء التابعین و له منزله رفیعه فى العلم. أخذ عنه جماعه، منهم الإمامان ابوحنیفه و مالک و لقب بالصادق لأنه لم یعرف عنه الکذب قط له اخبار مع الخلفاء من بنى العباس و کان جریئاً علیهم صداعاً بالحق»(۱۳)

یعنى: امام جعفر صادق(علیه السلام) از بزرگان تابعین بشمار مىرود و در علم و دانش داراى منزلتى رفیع است و جماعت زیادى از او کسب علم کردهاند که از جمله آنها دو نفر از پیشوایان اهل سنت امام ابوحنیفه و امام مالک هستند و لقبشان صادق است بخاطر اینکه هرگز کسى از او کذب نشنیده است و در خبرهاى مربوط به او آمده است که وى براى اعتلاء حق پیوسته علیه خلفاى بنى عباس در ستیز بوده و به مبارزه پرداخته است.

۱۴ ـ محمد فرید وجدى

این نویسنده بنام نیز که یکى از اندیشمندان بزرگ اسلام و صاحب تألیفات متعددى مىباشد در دائره المعارف مشهور خود از امام جعفر صادق((علیه السلام)) صحبت به میان آورده و بعنوان یک سنى مذهب مىنویسد: «ابوعبدالله جعفر الصادق بن محمدالباقر بن على زین العابدین ابن الحسین بن على ابن ابیطالب هو احد الأئمه الأثنى عشر على مذهب الامامیه کان من سادات اهل البیت النبوی، لقب الصادق لصدقه فى کلامه کان من افاضل الناس»(۱۴)

یعنى: ابوعبدالله جعفر الصادق فرزند محمد باقر فرزند على زین العابدین فرزند حسین فرزند على فرزند ابیطالب یکى از ائمه دوازده گانه مذهب امامیه است وى از سادات نبوى(صلى الله علیه وآله) مىباشد و به دلیل صداقت در گفتارش به صادق ملقب شده است و یکى از بزرگان زمان خود در میان مردم است.

۱۵ ـ ابو زهره

محمد ابوزهره از دیگر نویسندگان جهان اسلام و از اندیشمندان بنام در کتابى که به نام الامام الصادق به رشته تحریر کشیده است درباره حضرت مىنویسد:«امام صادق(علیه السلام) در طول مدت زندگى پربرکتش همیشه در طلب حق بود و هرگز پردهاى از ریب و شک و تردید بر قلب او مشاهده نشد و کارهایش به مقتضیات کجاندیشى سیاستمداران زمانش رنگ نباخت و لذا هنگامى که رحلت فرمود عالم اسلامى فقدان او را کاملا حس کرد زیرا که یاد او هر زبانى را عطرآگین مىساخت و همه علماء و اندیشمندان بر فضل او اجماعاً معترفند»

و اضافه مىکند «علماء اسلام در هیچ مسألهاى آنگونه که بر فضل امام صادق و دانش او اجماع نمودهاند علیرغم اختلاف طوائفشان در امرى به این شکل اجماع ننمودهاند و تعداد زیادى از ائمه اهل سنت هستند که معاصر با ایشان بودند و هم عصر با ایشان زیسته و از محضر مبارکشان فیض بردهاند و بدین سان وى به پیشوایى علمى زمانش کاملا شایسته بوده همچنانکه این شایستگى را قبل از او پدر و جدش و نیز عمویش زید رضى الله عنهم اجمعین داشتهاند.

و همه پیشوایان راه هدایت به آنها اقتداء نموده و از حرفهاى آنها اقتباس نمودهاند»(۱۵)

۱۶ ـ ابن الصباغ مالکى

این نویسنده نامدار اهل سنت نیز که در کتاب خود بنام الفصول المهمه در ارتباط با مناقب امام جعفر صادق(علیه السلام) مطالب قابل توجهى را ذکر نموده است در این باره مىنویسد:«مناقب جعفر الصادق(علیه السلام)فاضله أو صفاته فى الشرف کامله، و شرفه على جبهات الأیام سائله، و أندیه المجد و الغر بمفاخره و مآثره آهله»(۱۶)

۱۷ ـ عبدالله بن شبرمه

ابونعیم اصفهانى در کتاب معروفش بنام حلیه الأولیاء بنقل از ابن شبرمه در باب احتجاج امام صادق(علیه السلام)مىنویسد: «امام جعفر به هنگامى که من و ابوحنیفه به محضر ایشان وارد شدیم به ابن ابى لیلى فرمودند چه کسى با شماست؟ پس از معرفى ابوحنیفه(رضی الله عنه) بین امام جعفر الصادق(علیه السلام)و ابوحنیفه سؤالاتى رد و بدل شد و در قسمتى از آن سؤالات امام جعفر صادق(علیه السلام) به ابوحنیفه گفت: «کدامیک از جهت کیفر و عقاب عظیمتر است؟ آدم کشى یا زنا؟» ابوحنیفه جواب داد: آدم کشى. امام فرمود: «پس به درستى که خداوند عزّ و جلّ شهادت دو نفر در آدمکشى پذیرفته و در زنا نپذیرفته مگر اینکه چهار نفر باشند، سپس گفت: «کدامیک از این دو عبادت عظیمترند. نماز یا روزه؟» ابوحنیفه جواب داد: نماز. فرمود:«پس چگونه است که حائض قضاى روزه دارد اما نمازهایش قضا نمىشود!» لذا بصراحت ابوحنیفه را از قیاس دین با رأى خودش بازداشت و فرمود: «از خدا بترس و دین را به رأیت قیاس مکن»(۱۷)

و باز ابونعیم اصفهانى در همین کتاب به نقل از ابن بسطام مىنویسد: «کان جعفر بن محمد یطعم حتى لایبقى لعیاله شیءٌ»(۱۸)

یعنى: جعفر بن محمد به هنگام اطعام، فقیران را به گونهاى طعام مىداد که چیزى براى خانوادهاش باقى نمىگذاشت.

و در جلد سوم این کتاب در صفحه ۱۹۸ نوشته است: تعداد زیادى از تابعین از امام صادق(علیه السلام)حدیث روایت نمودهاند که از میان آنها مىتوان یحیى بن سعید الأنصارى، و ایوب سختیانى و أبان بن تغلب و ابوعمرو بن المعلاء و یزید بن عبدالله بن بن الهاد را نام برد. مضافاً اینکه ائمه و أعلام اهل سنت مانند مالک بن انس و شعبه بن الحجاج و سفیان ثورى و ابن جریح و عبدالله بن عمر و روح بن القاسم و سفیان بن عیینه و سلیمان بن بلال و اسماعیل بن جعفر و حاتم بن اسماعیل و عبدالعزیز بن مختار و وهب بن خالد و مسلم بن حجاج نیز از ایشان حدیث روایت نمودهاند.

وى به گونهاى که ذهبى در کتاب تذکره الحفاظ یاد کرده است فرزند محمد بن على بن حسین بن على بن ابىطالب(علیهم السلام) است. و از قبیله بنىهاشم است. روز یکشنبه و بنا به روایت دیگرى روز دوشنبه در حالى که سیزده شب از ماه ربیعالاول باقى بود در سال ۸۳ هجرى در مدینه منوره دیده به جهان گشود وهمزمان با روز ولادت رسول اعظم حضتر محمد بن عبدالله(صلى الله علیه وآله) مىباشد و در سال ۱۴۸ هجرى در سن ۶۸ سالگى بدست منصور دوانیقى به شهادت رسیده و به دیار باقى شتافتند و در جنه البقیع در کنار قبرى که پدر بزرگوارشان امام باقر(علیه السلام) و جدشان امام على زین العابدین(علیه السلام) قرار داشتند مدفون گردیدند.

پى نوشت:

۱ ـ تهذیب التهذیب ج۲ ص ۱۰۴ ابن حجر عسقلانى.

۲ ـ تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۱۶۶

۳ـ تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۱۰۳

۴ ـ حلیه الاولیاء، ج ۳، ص ۱۹۳

۵ ـ تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۱۰۴

۶ ـ تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۱۶۶

۷ ـ تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۱۰۳

۸ ـ الملل و النحل، ج ۱، ص ۱۶۶٫

۹ ـ ابن حجر هیثمى: الصواعق المحرقه، ص ۱۲۰

۱۰ـ صفه الصفوه، ج ۲، ص ۱۶۸، رقم ۱۸۶

۱۱ ـ نورالابصار، ص ۱۷۰

۱۲ ـ وفیات الأعیان، ج ۱، ص ۲۹۱

۱۳ ـ الاعلام، ج ۲، ص ۱۲۱

۱۴ ـ دائره المعارف، ج ۳، ص ۱۰۹

۱۵ ـ الإمام الصادق، ص ۶۵ و ۶۸

۱۶ ـ الفصول المهمه، ص ۲۳۰

۱۷ ـ حلیه الأولیاء، ج ۳، ص ۱۹۶

۱۸ ـ حلیه الأولیاء، ج ۳، ص ۱۹۴

منبع : واحد پاسخ به سوالات دینى

انقلاب علمى امام صادق (علیه السلام)

اشاره:

دوران زندگى وامامت امام جعفر صادق (علیه السلام) داراى ویژگیهای خاص ومنحصر به فردى هست .شرایط اجتماعى وفرهنگى عصر آن حضرت در زمان هیچ یک از امامان وجود نداشته است . زیرا آن دوره از نظر سیاسى ، دوره ضعف وتزلزل حکومت بنى امیه ووفزونى قدرت بنى عباس بود واین دو گروه مدتى در حال کشمکش ومبارزه با یکدیگر بودند . از زمان هشام بن عبدالملک تبلیغات ومبارزات سیاسى عباسیان آغاز گردید ودر سال ۱۲۹وارد مرحله مبارزه مسلحانه وعملیات نظامی گردید وسرانجام در سال۱۳۲ به پیروزى رسید .(۱)

عباسیان قبل از رسیدن به قدرت با سیاست طرفدارى از خاندان پیامبر وگرفتن انتقام خون آنان وارد عرصه شدند ، لذا از طرف این گروه هیچ فشارى بر امام وارد نبود .لذا این دوران ، دوران آرامش وآزادی نسبى امام صادق وشیعیان وفرصت بسیار خوبی براى فعالیت علمى وفرهنگى آنان بشمار میرفت .  فضاى جامعه بسترى مناسب براى توسعه علومى همچون تفسیر ، حدیث ، فقه ، کلام ، طب، فلسفه ، نجوم ، ریاضیات فراهم آورده بود .در میان مردم شوروشوق بى سابقه اى برای فهم ویادگیرى علوم پیدا شده بود .

چرا که آزادى وحریت فکر وعقیده در اسلام وتشویق های پیامبر اسلام براى کسب علم ودعوت قرآن به علم آموزى وتفکر وتعقل عامل اساسى پیدایش این نهضت وجنبش علمى به حساب مى آید .

امام صادق (علیه السلام) ازاین فرصت مناسب سیاسى که حکومت بنى امیه وبنى عباس با هم در گیر بودند وامام تاحدى زیر فشار نبود وهمچنین اوضاع فرهنگى جامعه ، استفاده کرد وحوزه وسیع علمى ودانشگاه بزرگى را بوجود آورد وتوانست شاگردان برجسته وبزرگى از جمله جابر بن حیان وابان بن تغلب وزراره را پرورش دهد .

عصر امام صادق (علیه السلام) عصر برخورد اندیشه ها وپیدایش فرق ومذاهب مختلف نیز بود .در اثر برخورد مسلمین با عقاید وآراى اهل کتاب ونیز دانشمندان یونان ، شبهات گوناگونى پدید آمده بود . در آن زمان فرقه هاى مختلفى از جمله جبریه ،مرجئه ، غلات ،زنادقه پدید آمده بودند که هر کدام عقاید خود را ترویج میدادند. لذا امام با تمام جریانها فکرى وعقیدتى آن روز مبارزه کرد وموضع اسلام وتشیع را در برابر آنها روشن ساخته وبرتری بینش ومنطق اسلامى را ثابت کرد .

شاگردان دانشگاه امام صادق (علیه السلام) منحصر در شیعیان نبودبلکه پیروان سنت وجماعت نیز از مکتب آن حضرت برخوردار مى شدند . پیشوایان مشهور اهل سنت ، بلا واسطه ویا با واسطه شاگرد امام بودند .از جمله آنان (ابو حنیفه ) پیشواى مذهب حنفى از مذاهب اهل سنت را میتوان نام برد که خود اقرار مى کند که آن دو سالى را که در خدمت امام صادق بوده است پایه علوم و دانش اوست ومى گوید :(لولا السنتان لهلک نعمان ) اگر آن دو سال نبود نعمان هلاک میشد .(۲) (اسم ابو حنیفه ، نعمان بن ثابت بوده است)

امام صادق شاگردان زیادى را تربیت کرد که تعداد آنها بالغ بر ۴۰۰۰ نفر مى رسد .(حسن بن على بن زیاد ) که از شاگردان امام رضا (علیه السلام) واز محدثان نامى شیعه است مى گوید : در مسجد کوفه نهصد نفر استاد حدیث مشاهده کردم که همگى از جعفر بن محمد (علیه السلام) حدیث نقل میکردند که این خود نشان از وسعت جنبش علمى حضرت صادق دارد . (۳)

بنا برآنچه از تاریخ بر مى آید حضرت هر یک از شاگردان خود را در رشته اى که با ذوق وقریحه او سازگار بود تشویق وتعلیم مى نمود تا در آن رشته تخصص پیدا کند مانند جابربن حیان که در رشته هاى عقلى وطبیعى وشیمى که آن روز کیمیانامیده مى شد پرورش داد . وى بیش از دویست جلد (۴) در این زمینه کتاب به رشته تحریر در آورد وبه عنوان پدر علم شیمى مشهور شد .کتابهاى جابر بن حیان به زبانهاى گوناگون اروپائى در قرون وسطى ترجمه شد ونویسندگان تاریخ علوم همگى از او به عظمت یاد می کنند .

در فقه زراره  ، در کلام مومن طارق ، در لغت وادبیات عرب ابان بن تغلب را پرورش داد ودرمناظره هاى علمى از وجود این طلاب نمونه استفاده مى کرد وقدرت علمى شیعى را به رخ معاندین  می کشاند .

امام جعفر صادق (علیه السلام) در مسیر تکاملى حرکت شیعه طرح جایگزین کردن عقاید ودکترین اسلام ناب محمدی (ص)وشیعى را بر اسلام اموى وعباسى پایه ریزى کرد یعنى پس از آنکه مردم بر اثر مجاهدتهای امامان پیشین به نا صحیح بودن مذهب رسمى ودیگر اندیشه هاى منبعث از آن ونیز حرکتهاى سیاسى مبتنی برآن در سالهاى گذشته پى بردند آماده بودند تا طرح جایگزین مکتب اهلبیت را دریافت کنند وامام صادق (علیه السلام) همان بزرگواریست که با توجه به  یک موقعیت استثنائی تاریخى طرح جایگزین شیعه را به موقع ارائه کرد . وامامان دیگر به شرح وبسط بعضى از ابعاد آن پرداختند وبدین جهت است که مذهب شیعه را مذهب جعفرى مى نامند . تلاشها ومجاهدتهای امام صادق(علیه السلام) در زمینه هاى علمى ، فقهى ،عقلی واخلاقى باعث شد شیعه داراى شناسنامه رسمى گردد ومذهب ما بنام ایشان مزین شود .

حوره هاى علمیه امروز پرچم دار همان نهضت وجنبش علمى است . هر روز شبهات جدیدى با اغراض شیطانى در مورد دین ومذهب از طرف افکار مسموم وارد مى شود .دشمنان دین وانسانیت از هر طرق ممکن اعم از شبکه هاى ماهواره اى واینترنت استفاده می کنند تا اهداف پلید وشوم خود را در جهان ومخصوصا درخاورمیانه وکشورهاى اسلامى پیاده کنند .

در بیش از یک دهه اخیر تبلیغات دشمنان اسلام ، مبنى بر خشونت طلب بودن مسلمانان واین دین آسمانى ، بیش از پیش سرعت گرفته است .هر چند این تبلیغات دروغ بنا بر اهداف سلطه جویانه دشمنان اسلام صورت گرفته است اما آگاهان در در سراسر دنیا میدانند که اسلام دین صلح وعدالت گسترى است .چرا که قرآن کریم خود دستور مى دهد (ولا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتی هى احسن ) (۵) در گفتگو با اهل کتاب بهترین روش بحث وسخن را انتخاب کنید وگفتگویتان بصورت گفتگوى باز باشد تا شبهات واجمالاتى که در تفکر آنهاست بر طرف شود .

امروزه بسیارى از شبکه هاى تلویزیونى وماهواره اى غرب وهمچنین سایتهاى صهیونیستى به دنبال این هستند که فرهنگ مهدویت را زیر سوال برده و مسلمانان را نسبت به این موضوع دچار تردید کنند .وصدها وشاید هزاران شبهه دیگر که با وارد کردن آنها بر اذهان افراد جوامع به دنبال منافع خود هستند . اما چاره کار را پیشوایان دین اسلام ، همانهائى که وسیله الله هستند به ما نشان داده اند تا در چنین زمان سخت که آخرالزمانش نامند ، گمراه وسرگردان نشویم که حضرت مهدى (عج) می فرماید :

(واماالحوادث الواقعه فارجعوا فیها الى رواه احادیثنا فانهم حجتی علیکم وانا حجه الله علیهم )  یعنى :واما در حوادث ووقایع ومسائل خود در زمان غیبت  ، به راویان حدیث وعلما ومراجع دین رجوع کنید ، آنها حجت من بر شما هستند ومن حجت خدا بر آنها هستم .(۶)

همانطور که حضرت مى فرماید : براى در امان ماندن از حیله هاى شیاطین چاره اى جز پناه بردن به دامان علما ودانشمندان دین که پرورش یافتگان دانشگاه جعفرى هستند ، نداریم چرا که پیامبر بزرگوار اسلام فرمودند : (العلماء ورثه الانبیاء) عالمان دین وارثان علم انبیاء هستند .

 پى نوشت :

۱.سیره پیشوایان / مهدی پیشوایی

۲.حیدر ،اسد،الام الصادق والمذهب الاربعه ج۱ ص ۷۰

۳. نجاشى ، فهرست مصنفى شیعه ، تحقیق سید موسى شبیرى زنجانى ،ص ۳۹ و۴۰

۴.الفهرست /ابن ندیم ،ص۵۱۲.۵۱۷

۵.عنکبوت /۴۶

۶.وسایل الشیعه / ج ۱۸ / ص ۱۱ 

 مصطفی قوی تن

 

داستانهایی از کودکی امام موسی کاظم (علیه‌السلام)

اشاره:

داستانهای از زندگی ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) داستانهای عادی نیست بلکه این داستانها جنبه آموزندگی در راستای هدایت و تربیت انسان بسیار مؤثر هستند. در زندگی امام کاظم(علیه‌السلام) وقایعی زیادی اتفاق افتاده است که هرکدام  بعدی از ابعاد زندگی آن حضرت را حکایت می کند. برخی از وقایع و حوادث در هنگام کودکی آن حضرت اتفاق افتاده است که در این نوشته به برخی از آنها اشاره شده است.

 انتظار

ابوبصیر می گوید در سالی که حضرت امام موسی کاظم (علیه‌السلام) متولد شد، من در خدمت حضرت صادق (علیه‌السلام) به سفر حج رفتم. در بازگشت، چون به منزل ابواء رسیدیم، حضرت برای ما چاشت طلبید در حال غذا خوردن بودیم که کسی از جانب حمیده، همسر حضرت خدمت ایشان آمد و عرض کرد که حمیده گفته نزدیک است بچه به دنیا بیاید، و چون گفته بودید شما را خبر کنیم، به نزد شما آمدم. حضرت شاد و خوشحال برخاست و به طرف خیمه ی حمیده رفت. بعد از اندک زمانی، حمیده فرزندی به دنیا آورد. اولین کسی که به دیدن نوزاد رفت، پدرش امام صادق (علیه‌السلام) بود و حضرت فرزندش را در آغوش گرفت و آداب شرعی ولادت را به جا آورد و به گوش راستش اذان و به گوش چپش اقامه گفت. سپس نزد اصحاب برگشت، در حالی که تبسمی شیرین بر لب داشت. اصحاب رو به آن حضرت کرده، گفتند : «خدا همیشه دهان تو را خندان و دل تو را شاد کند، فدایت شوم، آقا جان حمیده چه شده ؟» آنگاه امام صادق (علیه‌السلام) بشارت ولادت با سعادت فرزندش را داد و آنان را با مقام ارجمند وی آشنا ساخت و فرمود : «خداوند پسری به من مرحمت کرده، که بهترین مخلوق خداست. به هوش باشید، به خدا سوگند که او سرپرست شماست». بعد از آن، توقف امام (علیه‌السلام) در ابواء طولی نکشید، از آنجا به طرف مدینه حرکت کرد و بلافاصله پس از ورود به شهر، به منظور گرامی داشت نوزاد خجسته اش، سه روز به مردم طعام داد و پیروان آن حضرت، گروه گروه برای عرض تبریک مولود مسعود و شرکت در جشن و سرور به محضر آن بزرگوار شرفیاب می شدند.(۱)

ابوحنیفه و سؤال از امام

ابوحنیفه به مدینه سفر کرد. همین که به مدینه رسید، آهنگ خانه ی امام صادق کرد و در بیرون خانه منتظر اجازه ی ورود شد. ناگاه پسر بچه ای از خانه بیرون آمد. ابوحنیفه رو به وی کرد و پرسید : «یک شخص غریب، کجا باید قضای حاجت کند؟». آن پسر بچه نگاهی به وی کرد و گفت : «جایی که مناسب شأن باشد». آنگاه با ادب نشست و به دیوار تکیه داد و شروع به توضیح دادن کرد و افزود : «از قضای حاجت در کنار رودخانه ها، جای ریختن میوه های درختان، حیاط مسجدها و پیاده روها خودداری کن»، در پشت دیوار خودت را پنهان کن، رو به قبله و پشت به قبله منشین، آنگاه هر جا خواستی، قضای حاجت کن».

ابوحنیفه مات و مبهوت شده، هوش از سرش رفت، زیرا گمان نمی کرد که او کودکی باشد، با این همه قدرت علمی» پرسید : «اسمت چیست؟» فرمود : «موسی بن جعفر من محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب (علیه‌السلام)». ابوحنیفه چون دانست که آن کودک از شجره نبوت و امامت است، دلش آرام گرفت و سؤالی را که برای پرسش از امام صادق آماده ساخته بود، از او پرسید و گفت : «معصیت مربوط به چه کسی است ؟ آیا از جانب خداست و یا از بنده ؟» امام کاظم (علیه‌السلام) در پاسخ وی فرمود : «از سه حال خارج نیست : یا از جانب خداست و هیچ به بنده مربوط نیست، که در این صورت خداوند حق ندارد بنده را به دلیل کاری که نکرده مؤاخذه کند، و یا هم به بنده و هم به خدا مربوط است، که خداوند تواناترین آن دوست که در عمل شریک بوده اند؛ در این صورت هم، برای شریک نیرومند، روا نیست که شریک ناتوان خود را به دلیل گناهی که هر دو در ارتکاب آن برابر بوده اند، مؤاخذه کند؛ و یا اینکه گناه تنها مربوط به بنده است و به خدا مربوط نیست؛ که در این صورت، خداوند اگر بخواهد می بخشد، و اگر بخواهد، کیفر می کند، و بنده، نیازمند کمک است.

ابوحنیفه مات و سرگردان ماند و در در حالی که توأم با احترام سراسر وجودش را فراگرفته بود، گفت : «با سخنانی که شنیدم، از ملاقات با امام صادق (علیه‌السلام) بی نیاز شدم. سپس در حالی که آثار ناتوانی در چهره ی او پیدا بود، به راه افتاد.(۲)

هوش سرشار

روزی امام موسی کاظم (علیه‌السلام) خدمت پدرش امام صادق (علیه‌السلام) رسید. پدر او را در دامن خود نشانید. در نزد پدر لوحی بود. فرمود : «پسرم روی این لوح بنویس : «تنح عن القبیح و لا ترده»؛ از کار زشت خودداری کن و مرتکب آن مشو». وقتی که حضرت نوشت، امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «پسرم ! این عبارت را توضیح بده ؟». امام کاظم (علیه‌السلام) گفت : «و من اولیته حسنا فزده»؛ و نسبت به هر کس که احسان کردی، پس بیشتر کن».

آنگاه امام صادق (علیه‌السلام) عبارت دیگری فرمود که : «ستلقی من عدوک کل کید»؛ بزودی از دشمنت هر نوع مکری را خواهی دید»، و امام کاظم (علیه‌السلام) ادامه داد : «اذا کاد العدو فلا تکده»؛ هر گاه دشمن حیله کرد، تو به او مکرم کن».

امام صادق (علیه‌السلام) از هوش و برازندگی فرزندش خوشحال شد و او را در آغوش کشید، در حالی که خوشحالی خود را نسبت به وی با این سخن ابراز می کرد : «خداوند از فرزندان پیامبر (ص) بعضی را بر بعضی دیگر، برتری داد». (۳)

مرد سختی

رفاعه بن موسی می گوید : روزی نزد امام صادق (علیه‌السلام) نشسته بودم. امام موسی کاظم (علیه‌السلام) که در آن زمان کودک بود، به سوی من آمد. او را گرفتم و در بغل خود نشاندم و سرش را بوسیدم و او را به خود چسباندم. امام صادق (علیه‌السلام) به من فرمود : «ای رفاعه، او بزودی در دست آل عباس اسیر می شود و بعد خلاصی پیدا می کند. بعد از آن دوباره او را می گیرند و در دست آنها سختی می کشد». (۴)

جواب صفوان

صفوان جمال می گوید به حضور امام صادق (علیه‌السلام) رفتم و در مورد امام بعد از ایشان سؤال کردم. امام صادق (علیه‌السلام) در پاسخ من فرمود : «صاحب مقام امامت، بازی و بیهودگی نمی کند». در همین هنگام، موسی بن جعفر (علیه‌السلام) که در آن وقت کودک بود، آمد و همراهش یک بزغاله ی مکی بود. آن بزغاله را گرفته بود و به او می گفت : «خدایت را سجده کن». امام صادق او را در آغوش گرفت و فرمود : «پدر و مادرم به فدای کسی که بازی و بیهودگی نکند». (۵)

ایمان امانتی

وقتی که خبر دینی ابوالخطاب از شاگردان امام صادق (علیه‌السلام) به ایشان رسید، از او بیزاری جست و در حضور مردم، او را نفرین کرد. چون آن شخص از اصحاب و پیروان امام (علیه‌السلام) بود، شخصی به نام عیسی شلقانی، با شتاب خودش را به امام صادق (علیه‌السلام) رساند و نظر حضرت را درباره ی آن شخص بی دین پرسید. امام (علیه‌السلام) فرمود : «ای عیسی، چه مانعی دارد که با پسرم موسی (علیه‌السلام) ملاقاتی بکنی و آنچه می خواهی از او بپرسی ؟».

عیسی نزد امام موسی (علیه‌السلام) رفت، که در آن هنگام مانند کودکان تازه به مکتب رفته بود. وقتی که امام کاظم (علیه‌السلام) او را دید، پییش از آنکه او چیزی بپرسد، شروع به سخن گفتن کرده و فرمود : «ای عیسی، خداوند از پیامبران پیمان نبوت گرفت و آنها هرگز از آن پیمان تجاوز نکردند؛ و از اوصیای پیامبران، پیمان وصایت گرفت، و آنها نیز هرگز تجاوز نکردند؛ و بر گروهی مدتی ایمان را به امانت داد، سپس آن ایمان امانتی را از ایشان سلب کرد. ابوالخطاب، از جمله کسانی بود که ایمان عاریتی به او داده شده بود و بعد از او گرفته شد».

عیسی از پاسخ امام موسی بن جعفر تعجب کرد.از جا بلند شد و آن حضرت را در آغوش گرفت و بین چشمهایش را بوسید، در حالی که می گفت : «پدر و مادرم فدایت، شما یکی از دیگری فرزندان پیامبر هستید، و خداوند شنوا و داناست». آنگاه دوباره نزد امام صادق (علیه‌السلام) برگشت و سخنان ارزشمند امام موسی (علیه‌السلام) و تعجب خود را به عرض ایشان رساند.

امام (علیه‌السلام) فرمود : «ای عیسی، این فرزندم چنان است که اگر از آنچه در قرآن مجید است از او می پرسیدی، تو را از روی علم و آگاهی پاسخ می داد.» از آنجا بود که عیسی شلقانی فهمید که امام بعد از امام صادق (علیه‌السلام) امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) است.(۶)

ناخدای کشتی

فیض بن مختار می گوید : در محضر امام صادق (علیه‌السلام) بودم. حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) که در آن هنگام کودک بود، پیش آمد. من او را در بر گرفتم و بوسیدم. امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «شما کشتی هستید و این ناخدای کشتی است». سال بعد در مراسم حج شرکت کردم. دو هزار دینار همراهم بود. هزار دینار آن را برای امام صادق (علیه‌السلام) و هزار دینار دیگر را برای امام کاظم (علیه‌السلام) فرستادم. بعدا وقتی خدمت امام صادق رفتم، به من گفت : «موسی (علیه‌السلام) را با من برابر کردی ؟». گفتم : «بر اساس فرموده ی شما چنین کردم». امام (علیه‌السلام) فرمود : به خدا سوگند، که این معرفی او به عنوان امام بعد از خودم، توسط خداست، خدا او را ناخدای کشتی کرده است.(۷)

کودک پر برکت

مفضل بن عمر می گوید : امام صادق (علیه‌السلام) از ابوالحسن (علیه‌السلام) یاد کرد، که در آن زمان کودکی بیش نبود. و فرمود : «این همان مولودی است که در خاندان ما، مولودی پربرکت از او برای شیعیان به دنیا نیامده است». (۸)

لطف خدا

معاذ بن کثیر به قصد سؤال از امامی که پس از امام صادق عهده دار امامت می گردد، به محضر آن حضرت شرفیاب شد و عرض کرد : «از خداوند که به پدرت نسبت به تو این مقام (امامت) را داد، می خواهم تا به شما نیز نسبت به فرزندتان، همان مقام را مرحمت کند». امام (علیه‌السلام) فرمود : «خداوند چنان لطفی را کرده است». عرض کردم : فدایت شوم ! آن را که خداوند تعیین کرده کیست ؟». امام صادق (علیه‌السلام) به طرف فرزند خردسالش موسی (علیه‌السلام) که در خواب بود اشاره کرد و فرمود : «این که خوابیده است». (۹)

سرپرست

منصور بن حازم، حضور امام صادق (علیه‌السلام) رسید و از آن حضرت، درخواست تعیین امام پس از خود را کرد و عرض کرد : «پدر و مادرم فدایت! سرانجام هر کسی می میرد. پس اگر چنین اتفاقی افتاد، امام پس از شما کیست ؟.». امام صادق فرمود : «این همان سرپرست شماست»، و به طرف ابوالحسن موسی (علیه‌السلام) اشاره کرد. آنگاه دست روی شانه پسرش گذاشت، تا درست او را نشان دهد. آن بزرگوار در آن زمان پنج سال داشت. (۱۰)

جامه ی زرد پوش

اسحاق، یکی از فرزندان امام صادق (علیه‌السلام) نقل می کند نزد پدرم بودم که عمران بن علی درباره ی امام پس از وی پرسید و عرض کرد : «فدایت شوم. ما پس از شما به چه کسی پناه ببریم ؟». امام (علیه‌السلام) فرمود : «به کسی که دو جامه زرد بر تن دارد و از این در بر شما وارد خواهد شد». پس من به دقت می نگریستم و مواظب بودم که چه کسی از در وارد می شود، چیزی نگذشت که موسی به جعفر (علیه‌السلام) وارد شد، در حالی که کودکی نوخاسته بود و دو جامه زرد بر تن داشت و در دستش دو ترکه ی درخت بود. (۱۱)

جانشین

ابراهیم کوفی می گوید نزد امام صادق (علیه‌السلام) نشسته بودم، که امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) که در آن زمان کودک بود، وارد شد. بلند شدم به سوی او رفتم و او را بوسیدم و بعد نشستم.امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «ای ابراهیم، او بعد از من امام شماست». (۱۲)

امام بعد از من

ابن حازم می گوید به امام صادق (علیه‌السلام) عرض کردم : «مادر و پدرم فدایت ! هر کسی روزی می میرد، و اگر این امر واقع شود، ما به چه کسی رجوع کنیم ؟». امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «وقتی مرگ من فرا رسید، این امام شماست»؛ و بعد با دستش بر شانه راست موسی بن جعفر (علیه‌السلام) زد. در آن زمان حضرت پنج ساله بود. (۱۳)

سلام امام

صفوان بن مهران می گوید که امام صادق (علیه‌السلام) روزی به من امر کرد که ناقه ای در جلو در خانه آماده کنم. من رفتم و دستور امام (علیه‌السلام) را انجام دادم. بعد امام موسی کاظم (علیه‌السلام) به سرعت از خانه خارج شد، در حالی که شش ساله بود، بر پشت ناقه نشست و آن را حرکت داد و از دیدگان من ناپدید شد. من گفتم به امام صادق (علیه‌السلام) چه بگویم اگر از خانه خارج شود و از من آن ناقه را بخواهد. وقتی ساعتی از روز گذشت، ناقه مانند شهاب برگشت، در حالی که از او عرق می ریخت. امام موسی کاظم (علیه‌السلام) از آن پایین آمد و داخل خانه شد. خدمتکاری از خانه خارج شد و به من گفت : «ناقه را در مکانش بگذار و جواب مولای خودت را بده». گفتم : «من امر مولای خودم انجام دادم». پس خدمت امام صادق رسیدم. حضرت فرمود : «صفوان من تو را به آماده کردن ناقه امر کردم تا مولای تو موسی کاظم (علیه‌السلام) بر آن سوار شود و به جایی برود، آیا می دانی او در آن ساعت کجا رفت ؟ او به جایی رفت که ذوالقرنین رفته بود و بلکه بیشتر از جاهایی که ذو القرنین رفت و سلام مرا به هر زن و مرد مؤمن رسانید». (۱۴)

کودک پشت پرده

شخصی به نام فیض به امام صادق (علیه‌السلام) گفت : «اماما، جانم به فدای تو ! اگر کسی زمینی را از پادشاهی بگیرد و بعد آن را به دیگری اجاره بدهد، به شرط اینکه نصف آنچه به دست بیاید یا یک سوم یا کمتر و یا بیشتر از آن برای او باشد، در این باره چه می گویید؟ امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «اشکالی ندارد». اسماعیل پسر امام صادق (علیه‌السلام) گفت : «ای پدر حفظ نکردی (درست نگفتی )». امام (علیه‌السلام) فرمود : پسرم آیا با اجازه ی خود این چنین ؟ معامله نمی کنم ؟ من خیلی به تو گفتم که همراه من باش و تو این کار را نکردی». اسماعیل بلند شد و خارج شد.

فیض گفت :«فدایت شوم، بر اسماعیل نیست که شما را همراهی نکند، چون شما بعد از خود امور مسلمین را به او واگذار می کنید، همان طور که پدر شما این کار را کرد». امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «ای فیض، اسماعیل مثل من با پدرم نیست». فیض گفت : «فدای تو، ما شک نداشتیم که وسائل سفر (امامت) بعد از شما به او واگذار می شود، حال درباره ی اسماعیل چیزی می گویی که نگفته بودی، پس باید، به چه کسی باید رجوع کنیم؟». امام (علیه‌السلام) از حرف زدن با او خودداری کرد. فیض پاهای حضرت را بوسید و گفت : «رحم کن آقای من، به درستی که این حرف نزدن شما برای من مانند آتش است. به خدا قسم، اگر من قبل از شما بمیرم مسئله ای نیست؛ ولی از زنده متندن بعد از شما می ترسم». امام صادق (علیه‌السلام) گفت : «در اینجا باش». سپس بلند شد و داخل اتاقی که پرده داشت شد. کمی صبر کرد، بعد صدا زد : «ای فیض، داخل شو».

فیض داخل شد. امام (علیه‌السلام) در محرابی که در آن نماز می خواند، نشسته بود، از قبله منحرف شد و فیض مقابل امام نشست. پس ابوالحسن امام موسی کاظم (علیه‌السلام) به سوی او آمد، و او در آن زمان پنج ساله بود و در دستش شلاقی بود. امام صادق (علیه‌السلام) او را روی زانوی خود نشاند و به او فرمود : «پدر و مادرم فدای تو ! این شلاق در دست تو چه می کند؟». امام موسی کاظم (علیه‌السلام) فرمود : «از پیش برادرم علی عبور می کردم، این شلاق در دست او بود و چهارپایان را می زد و آن را از دست او گرفتم». (۱۵)

علم امام

امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) می فرماید : نزد پدرم امام صادق (علیه‌السلام) بودم که عده ای از یهودیان نزد او آمدند. من در آن زمان پنج ساله بودم. آنها به پدرم گفتند : «تو پسر محمد (ص)، پیامبر این امت و حجت بر اهل زمین هستی ؟». پدر فرمود : «آنها گفتند : «ما در تورات یافته ایم که خداوند، به ابراهیم (علیه‌السلام) و پسرش، کتاب و حکمت و پیامبری داده و برای آنها علم و امامت قرار داده است؛ همچنین خوانده ایم که به فرزندان انبیاء نبوت و خلافت و وصایت نمی رسد، چه می کنید که اینها به شما نمی رسد و به غیر شما می رسد، در حالی که ما را شما مستضعف می بینم و نبوت به گردن شما نیست».

چشمان امام صادق (علیه‌السلام) گریان شد و فرمود : «بله، همیشه پیامبران خدا مورد ستم بوده و به غیر حق کشته می شده اند و ظلم غالب بوده و کم اند بندگان شاکر خداوند». آنها گفتند : «انبیا و فززندانشان، علم دارند، بدون اینکه جایی آن را یاد بگیرند. به همین دلیل سزاوار است جانشینان آنها هم این چنین باشند، آیا به شما چنین چیزی عطا شده ؟». امام صادق (علیه‌السلام) به من فرمود : «جلو بیا ای موسی». من جلو رفتم. پدرم دست بر سینه ام کشید و سپس فرمود : «خداوندا ! او را یاری کن، به حق محمد و آل محمد (ص)». سپس فرمود : «سئوال کنید از او، از آنچه که برای شما آشکار شده و ایجاد سؤال شده است». آنها گفتند : «ما چگونه از یک کودک سؤال کنیم، در حالی که او چیزی نمی فهمد». (۱۶)

پی نوشت:

۱. منتهی الآمال، ج ۲، ص۳۳۷، تحلیلی از زندگانی امام کاظم، باقر شریف قرشی، ترجمه رضا عطایی، ج ۱، ص۵۸.۶۰، بحار الانوار، ج ۴۸، ص۳ و ۴.

۲. تحلیل از زندگانی امام کاظم (علیه‌السلام)، ج ۱، ص۸۰ و ۸۱؛ دلائل الامه، رستم طبری، ص۱۶۲؛ بحارالانوار، ج ۴۸، ص۱۷۵.

۳. مناقب، ج ۴، ص۳۴۴ و ۳۴۵.

۴. بحارالانوار، ج ۴۷، ص۱۴۵؛ (به نقل از کشف الغمه ج ۲، ص۴۲۳.

۵. اصول کافی، ج۱، ص۳۱۱؛ بحارالانوار، ج ۴۸،ص۱۹.

۶. اصول کافی، ج۲، ص ۴۱۸؛ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۴؛ تحلیلی از زندگانی امام کاظم، ج۱، ص۸۳.

۷. همان، ج۱، ص۳۱۱.

۸. همان، ج۲، ص۸۴.

۹. تحلیلی از زندگانی امام کاظم، ج۱، ص۱۵۵ (به نقل از : کشف الغمه، ص۲۴۴؛ اصول کافی، ج ۱، ص۳۰۸.

۱۰. همان جا.(به نقل از : اصول کافی، ج۱، ص۳۰۹.

۱۱. همان، ص ۱۵۶ (به نقل از : کشف الغمه، ص۲۴۴ و ارشاد ص۲۵۶ )؛ بحارالانوار، (ص) ۴۸، ص۲۰.

۱۲. بحارالانوار، ج۴۸،ص۱۵.

۱۳. بحارالانوار، ج ۴۸، ص۱۸.

۱۴. همان، ص۹۹ (به نقل از : مشارق الانوار، ص۱۱۵).

۱۵. همان، ص ۲۶، (به نقل از : رجال کشی.)

۱۶. قرب الاسناد، ابی مالک بن جامع، ص۳۱۷ و ۳۱۸.

منبع: حکایات کودکی معصومین علیهم السلام .

امام صادق علیه السلام از دیدگاه علمای اهل تسنن.

اشاره:

سپاس و ستایش خداوند یکتا را سزد که وعده هایش همواره صادق بوده و هست و خواهد بود و سعادت و خوشبختی ابدی را در صداقت صادقان وعده فرموده و درود بر روان پاک و مطهر سرور کائنات حضرت ختمی مرتبت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله که اصدق الصادقین است و با به ارمغان آوردن صداقت، کذب را از اعماق سینه ها بیرون کشید و روح انسانی را در قالب صدق، با صفا و محبت آشنا ساخت. و درود بر اهل بیت علیهم السلام گرانقدرش که چون ذبیح الله صادقانه راه سعادت و نجات را در مدرسه عشق و وفا و دوستی و محبت و زهد و پارسایی به بشر آموختند.

در طول تاریخ بشر همواره کسانی بوده اند که پس از وفاتشان خلاء نبودِ آنها کاملاً حس شده است، اما اندیشمندان پس از آنها آن خلاء را به نوعی پر کرده اند، ولی کم هستند کسانی که پس از حیاتشان اندیشه خود آنها به کمک جامعه آمده و بر جامعه حاکم شود به گونه ای که اندیشمندان بعد از او پیرامون محور فکری او بیندیشند. و امام جعفر صادق علیه السلام یکی از معدود کسانی است که خلاء وجودی حضرتش را جز اندیشه های والا و بلند او نتوانسته است پر کند. لذا او نه چون شمع است که از سوز و گدازش صحبت شود تا پروانه ها گرد آیند و نه چون خورشید است که از تابش نورش حرفی زده شود تا عوام راه جویند که او اظهر من الشمس است که پیران طریقت برای شناخت خود نیازمند مصاحبت وجود شریف اویند.

لذا لزوماً برای شناخت بهتر او به دنبال راهروان راه کمال که از راه پیمودن طریقه ی مقدسه ی سلوک حضرتش به اوج قله سعادت دست یازیده اند و بهره وافر برده اند و در نهایت از بلندای آن قله عظیم، معرفت و عشق را درک کرده و اعتراف به بزرگی و عظمت شخصیت شریفش نموده اند طی طریق خواهیم نمود و در این رهگذر از زبان معترف سالکان طریقتش سخن خواهیم گفت. و با استفاده از عنوان «ما قاله الاعلام فی فضائل الامام الصادق(علیه السلام)» ثمره نخل بارورش را بر تنگدستان خواهیم بخشید و با بر تن کردن جامه تقوی چون پاک باختگان، راه عزت و شرافت را خواهیم پیمود و تمام سعی و تلاش خود را در راه خدمت به خلق خدا به خاطر رضای حق تعالی به کار خواهیم گرفت و در این آشفته بازار محبت و صداقت را پسندیده و با قلبی مطمئن به مسیر آخرت قدم خواهیم گذاشت.

و اما از بزرگان علم و معرفت و محبان اهل بیت(علیهم السلام) زیادند کسانی که از محضر شریف حضرتش مستقیماً و یا غیر مستقیم بهره برده اند و درباره ایشان سخن ها گفته اند و مقالات با ارزش به رشته تحریر کشیده اند ولی ما در اینجا به اختصار از کتب اهل سنت به طور مستند و مستدل نظر تنی چند از اعلام ایشان را درباره ی آن حضرت ذکر می کنیم.

امام مالک بن انس

محمد بن زیاد ازدی گفت: شنیدم که مالک بن انس می گوید بر جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام) وارد شدم به گونه ای که زیاد از من قدرشناسی می کرد و می فرمود: «ای مالک تو را دوست دارم» و من از این بابت مسرور می گشتم و خدا را سپاس می گفتم و هیچگاه نشد که ایشان را ببینم مگر این که یا روزه داشتند و یا نماز می خواندند و یا مشغول به ذکر خداوند تبارک و تعالی بودند.»

و نیز گفته اند: «هیچگاه ندیدم ایشان را مگر بر سه خصلت نیک یا نماز می خواند و یا روزه دار بود و یا به تلاوت قرآن مشغول بود و هیچگاه ایشان را بی وضو ندیدم.»

امام ابوحنیفه

و ابوحنیفه فرموده است: «فقیه تر از جعفر بن محمد به چشم ندیده ام.»

امام شافعی

ابن حجر عسقلانی گفته است: اسحاق بن راهویه گفت به شافعی گفتم: جعفر بن محمد نزد تو چگونه است؟ شافعی گفت: «ثقه».

یعنی «مورد اعتماد و اطمینان کامل من است.»

عمرو بن المقدام

ابونعیم اصفهانی در کتابش به نام حلیه الاولیاء از عمرو بن المقدام نقل می کند که گفت: «کنت اذا نظرت الی جعفر بن محمد علمت انه من سلاله النبیین»؛ «چون نگاه به جعفر بن محمد می کردم می دانستم که او از سلاله پیامبران است.»

ابن حبان

و باز ابن حجر عسقلانی از قول ابن حبان درباره امام صادق علیه السلام می گوید:

ابن حبان گفته: «وی از سادات اهل بیت است که فقیه و علیم و فاضل بود و به سخنش نیازمند بودیم.»

و در روایت دیگری آمده است که وی تنها کسی بود که همه فقها و علما و فضلا محتاج و نیازمند سخنش بودند.

ابوحاتم

و ذهبی در کتاب خود موسوم به تذکره الحفاظ می نویسد قال ابوحاتم «ثقه لایسأل عن مثله»؛ «امام صادق آنگونه مورد اطمینان است که از کسی همانند او سئوال نمی شود.»

ابن ابی حاتم

و در جای دیگر ابن حجر عسقلانی در کتاب تهذیب التهذیب از ابن ابی حاتم نقل می کند که گفت از قول پدرش: (جعفر الصادق) ثقه لایسأل عنه.

یعنی: «امام جعفر صادق(علیه السلام) شخصیت مورد اطمینانی است که نیاز نیست درباره او از کسی پرسش شود.»

شهرستانی

وی در کتاب خود موسوم به الملل و النحل درباره عظمت و بزرگی حضرت صادق (علیه السلام) می نویسد: «وی به جهت شدت محبتی که به اُنس با خدا داشت، وحشت داشت که با مردم تماس داشته باشد و همواره از مردم دوری می گزید و معتقد بود هر کس با غیر از خدا مأنوس شد متوجه وسواس می شود.»

ابن حجر هیثمی

وی که یکی دیگر از مؤلفین به نام اهل تسنن بشمار می آید در کتاب خود موسوم به الصواعق المحرقه موضوعی را در رابطه به این که شش فرزند از سلاله پاک محمد بن علی (علیهم السلام) به دنیا آمدند که افضل و کامل تر از همه آنها امام جعفر صادق (علیه السلام) بودند که پس از وی خلیفه و وصی ایشان شدند و مردم از علوم منتشره ایشان به تمامی شهرها سخن گفته اند و پیشوایان بزرگی از او حدیث روایت کرده اند.

عبدالرحمن بن الجوزی

ابن جوزی که خود از عرفاء به نام اهل تسنن می باشد و از مؤلفین مشهور جهان اسلام است در کتابش موسوم به صفه الصفوه می نویسد: «کان (جعفر بن محمد) مشغولا بالعباده عن حب الریاسه»؛

یعنی: جعفر بن محمد شخصیتی بود که مشغولیت فراوانش به عبادت او را از عشق ریاست بازداشته و سیراب کرده بود.

شبلنجی

این عارف بزرگ ربانی نیز که یکی دیگر از مؤلفین مشهور اهل تسنن است در کتاب معروفش به اسم نورالابصار نوشته است: «کان جعفر الصادق(رضی الله عنه) مستجابا لدعوه و اذا سأل الله شیئاً لم یتم قوله الا و هو بین یدیه.»

یعنی: جعفر صادق (رضی الله عنه) مستجاب الدعوه بود و دعایش همیشه مورد قبول حق تعالی واقع می شد و چون از خداوند چیزی می خواست هنوز قولش پایان نیافته بود چیز مورد نظر برایش مهیا بود.

ابن خلکان

این مؤلف مشهور و به نام اهل تسنن نیز در کتاب خود موسوم به وفیات الاعیان اظهار داشته است: «و کان من سادات اهل البیت و لقب بالصادق لصدقه فی مقالته… و کان تلمیذه ابوموسی جابر بن حیان الصوفی الطرسوسی قد ألف کتاباً یشتمل علی ألف ورقه تتضمن رسائل جعفر الصادق و هی خمس مأه رساله.»

یعنی: حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) از سادات اهل بیت(علیهم السلام) بشمار می رود و به دلیل راستگویی در گفتارش ملقب به صادق شده است … و ابوموسی جابر بن حیان یکی از شاگردان اوست که کتابی مشتمل بر هزار برگ تألیف نموده که متضمن رساله های امام جعفر صادق (علیه السلام) است که مقدار آنها به پانصد رساله می رسد.

خیر الدین الزرکلی

وی یکی دیگر از مؤلفین به نام اهل تسنن می باشد که تألیفات ارزشمندی را از خود به یادگار گذاشته است او در کتاب الاعلام درباره امام جعفر صادق (علیه السلام) نوشته: «کان من أجلّاء التابعین و له منزله رفیعه فی العلم. أخذ عنه جماعه، منهم الإمامان ابوحنیفه و مالک و لقب بالصادق لأنه لم یعرف عنه الکذب قط له اخبار مع الخلفاء من بنی العباس و کان جریئاً علیهم صداعاً بالحق.»

یعنی: امام جعفر صادق (علیه السلام) از بزرگان تابعین بشمار می رود و در علم و دانش دارای منزلتی رفیع است و جماعت زیادی از او کسب علم کرده اند که از جمله آنها دو نفر از پیشوایان اهل تسنن امام ابوحنیفه و امام مالک هستند و لقبشان صادق است به خاطر این که هرگز کسی از او کذب نشنیده است و در خبرهای مربوط به او آمده است که وی برای اعتلاء حق پیوسته علیه خلفای بنی عباس در ستیز بوده و به مبارزه پرداخته است.

محمد فرید وجدی

این نویسنده به نام نیز که یکی از اندیشمندان بزرگ اسلام و صاحب تألیفات متعددی می باشد در دائره المعارف مشهور خود از امام جعفر صادق علیه السلام صحبت به میان آورده و به عنوان یک سنی مذهب می نویسد: «ابوعبدالله جعفر الصادق بن محمدالباقر بن علی زین العابدین ابن الحسین بن علی ابن ابیطالب هو احد الأئمه الأثنی عشر علی مذهب الامامیه کان من سادات اهل البیت النبوی، لقب الصادق لصدقه فی کلامه کان من افاضل الناس.»

یعنی: ابوعبدالله جعفر الصادق فرزند محمد باقر فرزند علی زین العابدین فرزند حسین فرزند علی فرزند ابیطالب یکی از ائمه دوازده گانه مذهب امامیه است وی از سادات نبوی (صلی الله علیه و آله) می باشد و به دلیل صداقت در گفتارش به صادق ملقب شده است و یکی از بزرگان زمان خود در میان مردم است.

ابو زهره

محمد ابوزهره از دیگر نویسندگان جهان اسلام و از اندیشمندان به نام در کتابی که به نام الامام الصادق به رشته تحریر کشیده است درباره حضرت می نویسد: «امام صادق(علیه السلام) در طول مدت زندگی پر برکتش همیشه در طلب حق بود و هرگز پرده ای از ریب و شک و تردید بر قلب او مشاهده نشد و کارهایش به مقتضیات کج اندیشی سیاستمداران زمانش رنگ نباخت و لذا هنگامی که رحلت فرمود عالم اسلامی فقدان او را کاملا حس کرد زیرا که یاد او هر زبانی را عطرآگین می ساخت و همه علماء و اندیشمندان بر فضل او اجماعاً معترفند.»

و اضافه می کند «علماء اسلام در هیچ مسأله ای آنگونه که بر فضل امام صادق و دانش او اجماع نموده اند علیرغم اختلاف طوائفشان در امری به این شکل اجماع ننموده اند و تعداد زیادی از ائمه اهل تسنن هستند که معاصر با ایشان بودند و هم عصر با ایشان زیسته و از محضر مبارکشان فیض برده اند و بدین سان وی به پیشوایی علمی زمانش کاملا شایسته بوده همچنان که این شایستگی را قبل از او پدر و جدش و نیز عمویش زید رضی الله عنهم اجمعین داشته اند.

و همه پیشوایان راه هدایت به آنها اقتداء نموده و از حرف های آنها اقتباس نموده اند.»

ابن الصباغ مالکی

این نویسنده نامدار اهل تسنن نیز که در کتاب خود به نام الفصول المهمه در ارتباط با مناقب امام جعفر صادق (علیه السلام) مطالب قابل توجهی را ذکر نموده است در این باره می نویسد: «مناقب جعفر الصادق (علیه السلام) فاضله أو صفاته فی الشرف کامله، و شرفه علی جبهات الأیام سائله، و أندیه المجد و الغر بمفاخره و مآثره آهله.»

عبدالله بن شبرمه

ابونعیم اصفهانی در کتاب معروفش به نام حلیه الأولیاء به نقل از ابن شبرمه در باب احتجاج امام صادق (علیه السلام) می نویسد: «امام جعفر به هنگامی که من و ابوحنیفه به محضر ایشان وارد شدیم به ابن ابی لیلی فرمودند چه کسی با شماست؟ پس از معرفی ابوحنیفه (رضی الله عنه) بین امام جعفر الصادق (علیه السلام) و ابوحنیفه سؤالاتی رد و بدل شد و در قسمتی از آن سؤالات امام جعفر صادق (علیه السلام) به ابوحنیفه گفت: «کدام یک از جهت کیفر و عقاب عظیم تر است؟ آدم کشی یا زنا؟» ابوحنیفه جواب داد: آدم کشی. امام فرمود: «پس به درستی که خداوند عزّ و جلّ شهادت دو نفر در آدم کشی پذیرفته و در زنا نپذیرفته مگر این که چهار نفر باشند.

سپس گفت: «کدام یک از این دو عبادت عظیم ترند. نماز یا روزه؟» ابوحنیفه جواب داد: نماز. فرمود: «پس چگونه است که حائض قضای روزه دارد اما نمازهایش قضا نمی شود!» لذا به صراحت ابوحنیفه را از قیاس دین با رأی خودش بازداشت و فرمود: «از خدا بترس و دین را به رأیت قیاس مکن.»

و باز ابونعیم اصفهانی در همین کتاب به نقل از ابن بسطام می نویسد: «کان جعفر بن محمد یطعم حتی لایبقی لعیاله شیءٌ.»

یعنی: جعفر بن محمد به هنگام اطعام، فقیران را به گونه ای طعام می داد که چیزی برای خانواده اش باقی نمی گذاشت.

و در جلد سوم این کتاب در صفحه ۱۹۸ نوشته است: تعداد زیادی از تابعین از امام صادق (علیه السلام) حدیث روایت نموده اند که از میان آنها می توان یحیی بن سعید الأنصاری، و ایوب سختیانی و أبان بن تغلب و ابوعمرو بن المعلاء و یزید بن عبدالله بن بن الهاد را نام برد. مضافاً این که ائمه و أعلام اهل تسنن مانند مالک بن انس و شعبه بن الحجاج و سفیان ثوری و ابن جریح و عبدالله بن عمر و روح بن القاسم و سفیان بن عیینه و سلیمان بن بلال و اسماعیل بن جعفر و حاتم بن اسماعیل و عبدالعزیز بن مختار و وهب بن خالد و مسلم بن حجاج نیز از ایشان حدیث روایت نموده اند.

وی به گونه ای که ذهبی در کتاب تذکره الحفاظ یاد کرده است فرزند محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب (علیهم السلام) است. و از قبیله بنی هاشم است. روز یکشنبه و بنا به روایت دیگری روز دوشنبه در حالی که سیزده شب از ماه ربیع الاول باقی بود در سال ۸۳ هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشود و همزمان با روز ولادت رسول اعظم حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) می باشد و در سال ۱۴۸ هجری در سن ۶۸ سالگی به دست منصور دوانیقی به شهادت رسیده و به دیار باقی شتافتند و در جنه البقیع در کنار قبری که پدر بزرگوارشان امام باقر (علیه السلام) و جدشان امام علی زین العابدین (علیه السلام) قرار داشتند مدفون گردیدند.

منبع:

مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت علیهم السلام، شبکه امام صادق علیه السلام،

فضائل امام علی علیه‌السلام در روایات اهل‌سنت.

اشاره:

فضائل امام علی علیه السلام در منابع روائی، تاریخی و کلامی اهل سنت به طور گسترده نقل شده است و نگاه به این گونه روایات این حقیقت را روشن می سازد که هیچ کس از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله مانند امام علی علیه السلام  از کثرت فضیلت برخوردار نمی باشد عده‌ای از روایاتی که عامه در فضل حضرت امیر علیه‌السلام نقل کرده‌اند در درجه‌ اول و اعلی قرار دارد، نظیر: «أَنْتَ مِنی بِمَنْزِلَهِ هارُونَ مِنْ مُوسی إِلا أَنهُ لا نَبِی بَعْدی؛ تو نسبت به من به‌منزله هارون به موسی هستی، تنها با این تفاوت که بعد از من پیامبری نخواهد بود».[۱]

 

روایت طیر مَشوِی: «أَللهُم! آتِنی بِأَحَب خَلْقِک إِلَیک یأْکلُ مَعِی مِنْ هذَا الطیرِ فَجاءَ عَلِی؛ خداوند، محبوب‌ترین اشخاص در نزد خود را حاضر کن تا این پرنده را همراه با من بخورد… ناگاه علی علیه‌السلام فرارسید».[۲]

و نیز روایت: «أَنَا مَدینَهُ الْعِلْمِ وَ عَلِی بابُها؛ من شهر علم هستم و علی علیه‌السلام درب آن است».[۳]

همچنین این روایت که صاحب صواعق محرقه آن را از کتب خودشان نقل می‌کند و سند آن را هم به ابی‌بکر می‌رساند که حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: «مَنْزِلَهُ عَلِی مِنی مِثْلُ مَنْزِلَتی مِنْ رِبی؛ مقام و منزلت علی علیه‌السلام نسبت به من، همانند منزلت من نسبت به پروردگارم است».[۴]

و نیز این حدیث از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در روز غدیر خم: «أَلَسْتُ أَوْلی بِکمْ مِنْ أَنْفُسِکمْ؟ قالُوا: بَلی. قالَ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم: مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ، فَهذا عَلِی مَوْلاهُ. أَللهُم والِ مَنْ والاهُ، وَ عادِ مَنْ عاداهُ؛ آیا من نسبت به جان شما سزاوارتر نیستم؟ عرض کردند: بله. فرمود: هرکس من به او ولایت دارم و مولای اویم، این علی علیه‌السلام مولای اوست. خداوندا، هرکس که او را مولای خود بداند و دوست‌دارش باشد دوستش بدار، و هر کس با او دشمنی ورزد دشمنش باش».[۵]

عامه از عایشه نقل می‌کنند که از پیغمبر صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که فرمود: «أَحَبُّ الرِجّالِ إِلَیّ عَلِی وَ مِنَ النِّسَاءِ فاطِمَهُ؛ محبوب‌ترین مردان در نزد من علی و از زنان فاطمه است».[۷]

و نیز از او نقل می‌کنند که درباره حضرت فاطمه علیهاالسلام گفته: «کأَنَّ مِشْیتَها مِشْیهُ أَبیها؛ راه رفتن او درست مانند راه رفتن پدرش بود».[۸]

و عامه از عایشه روایت کرده‌اند که: «أَبُوبَکرٍ أَطالَ النظَرَ إِلی وَجهِ عَلِی علیه‌السلام. قَیلَ لَهُ: لِمَ تُطِیلُ النظَرَ إِلی وَجْهِهِ. قالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ـ یقُولُ: أَلنظَرُ إِلی وَجْهِ عَلِی عِبادَهٌ؛ روزی ابوبکر به روی علی علیه‌السلام خیره شده بود، گفته شد: چرا به چهره او خیره شده‌ای؟ پاسخ داد: از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که می‌فرمود: نگاه کردن به روی علی عبادت است».

از جاحظ که یکی از علمای عامه است، نقل شده که: فلان خطبه امیرالمؤمنین علیه‌السلام را چهل مرتبه مطالعه کردم و در هر بار استفاده جدید کردم. قرآن هم این‌گونه است، که با مطالعه و تأمل و تدبّر در آیات آن انسان برداشت‌ها و استفاده‌هایی می‌کند که قبلاً نکرده بود.

احمدبن‌حنبل می‌نویسد: آیاتی که در شأن علی علیه‌السلام در قرآن نازل شده، درباره‌هیچ‌کدام از صحابه نازل نشده است.

خلیل‌بن‌احمد بالاتر از این را هم گفته است. از او پرسیدند: «مَا الدلیلُ عَلَی أَفْضَلیهِ عَلِی؟؛ دلیل افضل بودن علی علیه‌السلام چیست؟». پاسخ داد: «إِحْتیاج الْکل إِلَیهِ فِی الْکل، وَ اسْتِغْناؤُهُ مِنَ الْکل فِی الْکل، دَلیلٌ عَلی أَنهُ أَفْضَلُ مِنَ الْکل؛ احتیاج همه‌ [صحابه] به او در تمام امور، و بی‌نیاز بودن او از همه در تمام امور، دلیل بر آن است که او از همه افضل و برتر است».[۹]

همچنین فرمود: «دوستان علی علیه‌السلام فضائلش را از ترس، و دشمنان او از روی حسد، پنهان نموده‌اند، بااین‌حال فضائل آن حضرت شرق و غرب عالم را فرا گرفته؛ «مَلاَءَ الْخافِقَینِ فَضْلُهُ».

عامه از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نقل کرده‌اند: «أَنَا سَیدُ الْبَشَرِ وَ عَلِی سِیدُ الْعَرَبِ؛ عَلِی کرمَ اللهُ وَجْهَهُ، لأنهُ لَمْ یعْبُدْ صَنَماً؛ من سید بشر، و علی سید عرب است؛ خداوند روی علی را سپید گردانده است؛ زیرا هرگز بتی را نپرستیده است»،[۱۰]

از کرامات حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام این است که هیچ‌گاه بت نپرستیده است؛ لذا اهل تسنن هم به ایشان «کرّمَ‌ اللهُ‌ وَجْهَهُ» می‌گویند. از این گذشته، امتیاز بت‌شکستن هم به‌دست ایشان واقع شده است. خدا می‌داند اگر به کسانی که سال‌ها بت‌پرستی کرده و توسلات بسیار به بت‌های خود داشته‌اند، دستور داده می‌شد که بت‌ها را بشکنند، چگونه بر آنها سخت بود و چگونه امتناع می‌کردند!

ابوحنیفه[۱۲] به‌منظور عیادت نزد اعمش[۱۳] رفت. اعمش از لحاظ نقل حدیث بسیار اسبق و برتر از ابوحنیفه بود، همچنین ابوحنیفه اهل لسان نبود، هرچند در تمسک به قیاس مهارت بیشتر داشت، ولی به هر حال در حدیث به اعمش نمی‌رسید. به او گفت: «هذا آخَرُ یوْمٍ مِنْ أَیامِ دُنْیاک وَ أَوَّلُ یوْمٍ مِنْ آخِرَتِک؛ فَتُبْ إِلی رَبِّک لِبَعْضِ ما رَوَیتَهُ؟؛ امروز، آخرین روز از روزگار عمر تو، و اولین روز از ایام آخرت توست، پس از بعضی از روایاتی که نقل نموده‌ای به درگاه خدا توبه کن». گفت: «لِماذا یا نُعْمانُ؟!؛ از چه توبه کنم، ای نعمان؟!». اعمش در اینجا، ابوحنیفه را با نام خطاب کرد، نه با کنیه که هنگام تعظیم و تکریم اشخاص را با آن خطاب می‌کنند. ابوحنیفه گفت: «رِوایتُک فِی عَلِی أَنَّهُ قَسیمُ الْجَنَّهِ وَ النّارِ؛ از آن روایت که درباره علی علیه‌السلام نقل نمودی که او تقسیم‌ کننده بهشت و جهنم است». اعمش گفت: «سَنِّدُونی، فَقَدْ حَدَّثَنی فُلانٌ وَ لم أَری سَیداً أَفْضَلَ مِنْهُ فی زَمانِهِ، قالَ حَدَّثَنی فُلانٌ وَ هُوَ سَیدُ أَهْلِ عَصْرِهِ، إِلی أَنْ قالَ: قالَ رَسُولُ اللّه صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم عَلِی قَسیمُ الْجَنَّهِ وَ النّارِ عَلی رَغْمِ أَنْفِک؛ مرا از رخت‌‌خواب بلند کنید تا تکیه دهم، فلانی که استادی افضل از او در زمانش ندیده بودم به من بازگو نمود که فلانی که سید اهل عصرش بود، گفت: تا اینکه گفت: رسول خدا صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: علی علیه‌السلام تقسیم‌ کننده بهشت و جهنم است». ابوحنیفه ـ به این مضمون ـ گفت: «نَنْصَرِفُ مِنْهُ قَبْلَ أَنْ یأْتِی بِأَقْوی مِنْهُ؛ پیش از آنکه قوی‌تر از این را ذکر کند، از نزد او بلند شویم و برویم».[۱۴]

پی نوشت:

[۱]. صحیح مسلم، ج٧، ص١٢٠ و ١٢١؛ سنن ترمذی، ج۵، ص٣٠٢ ـ ٣٠۴؛ مستدرک حاکم، ج٢، ص٣٣٧؛ ج٣، ص١٠٩.

[۲]. مستدرک حاکم، ج٣، ص١٣٠ و ١٣٢؛ مجمع‌الزوائد هیثمی، ج٩، ص١٢۵ و ١٢۶؛ کنزالعمال، ج١٣، ص١۶۶ و ۵١٩.

[۳]. مستدرک حاکم، ج٣، ص١٢۶ و ١٢٧؛ الفایق زمخشری، ج٢، ص١۶؛ المعجم‌الکبیر، ج١١، ص۵۵؛ الجامع‌الصغیر، ج١، ص۴١۵.

[۴]. ر.ک: المسترشد، ص٢٩٣؛ مناقب آل‌ابی‌طالب، ج٢، ص۶٠؛ بحارالانوار، ج٣٨، ص٢٩٨؛ میزان‌الاعتدال ذهبی، ج٣، ص۵۴٠؛ الکشف‌الحثیث، ص٢٢٩؛ لسان المیزان ابن‌حجر، ج۵، ص١۶١.

[۵]. ر.ک: خصائص نسائی، ص١٠١؛ المعجم الکبیر طبرانی، ج۵، ص١٩۵و ٢١٢.

[۶]. اتفاقاً همین معنا را نیز که علی علیه‏‌السلام جانشین بعد از من است، در کتا‌ب‏‌های اهل تسنن از رسول اکرم صلی‏‌الله‏‌علیه‏‌وآله‏‌وسلم نقل شده است: «لاینْبَغی أَنْ أَذْهَبَ إِلا وَ أَنْتَ خَلِیفَتی… أَنْتَ وَلِیی فِی کل مُؤْمِنٍ بَعْدی؛ روا نیست که من از دنیا بروم و تو جانشین من نباشی…تو سرپرست برگزیده‏ من بر هر مؤمن بعد از من هستی»؛ ر.ک: مسند احمد، ج١، ص٣٣١؛ مستدرک حاکم، ج٣، ص١٣۴؛ مجمع‌الزوائد، ج٩، ص١٢٠؛ السنن الکبری، ج۵، ص١١٣.

[۷]. الغدیر، ج٩، ص‌؛ امالی طوسی، ص‌؛ مناقب ابن‌شهرآشوب، ج٣، ص‌؛ بحارالانوار، ج٣٢، ص‌، به نقل از عامه.

[۸]. صحیح مسلم، ج٧، ص‌؛ سنن ابن‌ماجه، ج١، ص‌؛ المعجم‌الکبیر طبرانی، ج٢٢‌.

[۹]. ر.ک: ترتیب کتاب‌ العین، ص٢٨.

[۱۰]. ینابیع‌الموده، ج٢، ص٣٨۶.

[۱۱]. همان.

[۱۲]. پیشوای مذهب حنبلی، یکی از مذاهب چهارگانه اهل تسنن.

[۱۳]. یکی از محدثین اهل تسنن.

[۱۴].متن حدیث در بحارالانوار، ج٣٩، ص‌؛ ج۴٧، ص‌؛ امالی طوسی، ص‌ ذکر شده است و تفاوت‌های قابل ملاحظه با متن دارد، ملاحظه شود.

حضرت علی‌(ع) در نظر بزرگان اهل‌ سنت؛ از خلفای راشدین تا ائمه اربعه اهل‌سنت.

اشاره:

حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) است؛ شخصیتی که همه جهان اسلام از او به بزرگی یاد می‌کنند؛ آنچه در زیر می‌آید نگاه بزرگان اهل‌ سنت به این چهره جهانی است که در میان آنها اسامی خلفا و ائمه اهل ‌سنت نیز دیده می‌شود. ابوبکر: هرکس دوست دارد به مردی بنگرد که نزد رسول خدا «ص» عظیم‌ترین منزلت را داشت و قرابتش نیز به آن جناب نزدیک‌تر و دخالتش در رفع حوایج آن جناب و بی‌نیازی خودش از دیگران بیشتر بود به این مرد یعنی علی نگاه کند. (۱)

عمر بن خطاب:

«او (علی «ع») مولای من است. زیرا پیامبر شرف را در ولایت علی می‌دید. لذا می‌گفت: نسبت به افراد شریف و با شخصیت محبت و دوستی از خود نشان دهید و در رابطه با حفظ آبروی خود از افراد پست و بی‌شخصیت بپرهیزید و برحذر باشید و دانسته باشید که هیچگونه شرفی به درجه تمامیت نرسید مگر به ولایت علی.» (۲)

«مانند علی کسی حق دارد که تکبر ورزد و به خود ببالد. به خدا سوگند اگر شمشیر او نبود، اساس اسلام استوار نمی‌شد. و علاوه بر آن او دانا‌ترین فرد این امت در امر قضاست و با سابقه‌ترین و شریف‌ترین آنان است. (۳)

عایشه:

به خدا قسم بین من و علی در قدیم مطلبی جز آنچه که بین زن و خویشان شوهرش می‌باشد وجود نداشته است… و در نظر من او از نیکان است… (۴)

جناب سعد بن ابی وقاص:

عامر پسر سعد بن ابی وقاص نقل می‌کند: معاویه پس از طواف کعبه در دارالندوه پدرم را پهلوی خود بر تخت نشاند و به پدرم گفت چه چیز تو را باز می‌دارد که به پسر ابوطالب ناسزا نمی‌گویی؟ پدرم از معاویه ناراحت شد و گفت: به خدا قسم مادام که من سه جمله از رسول خدا درباره او به یاد دارم او را ناسزا نمی‌گویم. برای اینکه اگر یکی از آن سه را درباره من فرموده بود از تمامی نعمتهای ارزنده بیشترش ارج می‌نهادم. اول اینکه شنیدم درباره علی که در بعضی از جنگ‌ها که او را جانشین خود کرد و به جنگ نبرد، علی غمناک شد و گفت: آیا مرا از فیض جهاد محروم می‌فرمایی؟ پیامبر فرمود: آیا راضی نیستی که نسبت به من به منزله هارون باشی نسبت به موسی، با این تفاوت که دیگر بعد از من نبوتی نیست؟

دوم اینکه شنیدم در روز فتح خیبر درباره او فرمود: فردا بیرق جنگ را به دست کسی می‌دهم که رسول خدا را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند. و چون فردا شد همه گردن کشیدیم شاید ما را صدا بزند و نزد خود بخواند ولی ناگهان فرمود: علی را نزد من بخوانید و چون او را خواندند درد چشم داشت. پس آب دهان در دیدگان او انداخت و رایت جنگ به به دست او داده و در نتیجه خدا قلعه را به دستش گشود.

سوم اینکه وقتی آیه «انما یرید الله…» نازل شد علی و فاطمه و حسنین را نزد خود خواند و گفت: بارال‌ها اینان اهل بیت منند. (۵)

جناب طلحه:

علامه خوارزمی از ابی عامر انصاری روایت می‌کند که در لحظات آخر جان کندن طلحه در جنگ جمل نزد او رسیدم. او گفت: تو که هستی؟ گفتم از یاران امیرالمومنین علی. گفت دستت را بده تا با تو با امیرالمومنین بیعت کنم. من دست دراز کرده و او بیعت کرد. (۶)

عبدالله بن عمر:

از دنیا هیچ اندوه و تاسفی ندارم جز اینکه چرا به همراه علی با فئه باغیه (گروه سرکش) نجنگیدم. (۷)

ابن عمر در جواب مردی که به او گفت: من علی را دشمن می‌دارم، فرمود: پس خدا هم به خاطر علی تو را دشمن می‌دارد. (۸)

جناب ابوسعید خدری:

ما منافقین انصار را با دشمنی آنان با علی می‌شناختیم. (۹)

جابر بن عبدالله انصاری:

او بهترین انسان است. (۱۰) ما منافقین را به نشانی دشمنی با علی می‌شناختیم. (۱۱) زاهد‌تر از علی بن ابیطالب در دنیا ندیده‌ام (۱۲)

عبدالله بن مسعود:

افضل اهالی مدینه علی بن ابی طالب است. (۱۳)

امام حسن بصری:

خدا علی را رحمت کند. به خدا سوگند که او برای دشمنانش همچون تیری صائب و به هدف خورده از جمله تیرهای الهی بود و از همه دانا‌تر و از همه به پیامبر نزدیک‌تر و درویش این امت بود. چنانکه به مال دنیا رغبتی نداشت و در فرمان پذیری امر الهی نیز سستی به خرج نداد و از ملامت نکوهش گران باک نداشت و قرآن محور هدف و دانش و عمل او بود و از این راه بر بهشتی زیبا دست یافت. (۱۴)

امام ابوحنیفه:

در جنگ میان علی و مخالفان او حق به جانب علی بود. (۱۵)

امام شافعی:

ایشان در جواب فردی که به او گفت: در این مساله با علی بن ابی طالب مخالفت نموده‌اید، گفت: این مسئله را از علی با سند و دلیل ارائه کن تا پیشانی بر خاک بگذارم و اظهار خطا کنم و از رایم برگردم و به رای علی تمسک جویم. (۱۶)

امام احمد بن حنبل:

عبدالله فرزند احمد بن حنبل از ایشان نقل می‌کند: «علی بن ابی طالب از اهل بیت است و کسی با آن‌ها قابل مقایسه نیست.» عبدالله همچنین نقل می‌کند: در حق علی باید بگویم که خلافت علی را مقام و منزلت نداد، بلکه علی به خلافت منزلت بخشید.» (۱۷)

امام بخاری:

ایشان در کتاب صحیح بخاری به نقل مناقب حضرت علی «ع» پرداخته که از آن جمله روایات مربوط به کنیه ابوتراب، دادن پرچم پیروزی در روز خیبر به علی و حدیث منزلت است. او از خلیفه دوم نقل می‌کند: پیامبر رحلت فرمود در حالی که از علی راضی بود. (۱۸)

امام مسلم بن حجاج:

ایشان در کتاب مناقب صحیح مسلم به نقل روایاتی در منقبت علی «ع» از پیامبر «ص» می‌پردازد. او روایاتی همچون دادن پرچم پیروزی را در روز خیبر به علی با اسناد مختلف، ابوتراب خواندن علی «ع» از جانب پیامبر «ص»، و سفارش پیامبر در رعایت حرمت اهل بیت و همچنین سخنان سعد بن ابی وقاص را در مقابل معاویه نقل می‌کند. (۱۹)

امام نسائی:

ایشان با نوشتن کتاب خصائص امیرالمومنین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه، حدود ۱۷۸ روایت در مناقب آن حضرت ذکر می‌کند. خوارزمی نقل می‌کند که امام نسائی گفته است در فضیلت هیچ یک از یاران پیامبر «ص» به اندازه فضیلت علی «ع» روایت وجود ندارد. (۲۰)

جناب ابن عبدالبر:

فضائل علی در میان برگ‌ها نمی‌گنجد… بنی امیه علی را به باد ناسزا می‌گرفتند و از او بدگویی می‌کردند اما این حرکات جز بلندی مرتبه وشان و محبت در نزد علما چیز دیگری بر علی نمی‌افزود (۲۱)

امام فخر رازی:

هرکه علی «رض» را پیشوای دینی خود قرار دهد حقا به دستاویز محکمی در دین و دنیای خود چنگ زده است. (۲۲) هرکه در دین خود به علی بن ابی طالب اقتدا کند حقا هدایت یافته است به دلیل آنکه پیامبر «ص» فرمود: خداوندا حق را بر‌‌ همان محوری بگردان که علی می‌گردد. (۲۳)

ابن حجر عسقلانی:

نزد اکثر اهل علم علی «رض» اولین کسی است که اسلام آورد و در دامان پیامبر اکرم «ص» پرورش یافت و هیچگاه از او جدا نشد. در تمام جنگ‌ها یار و همراه پیامبر «ص» بود مگر در تبوک. در این جنگ پیامبر «ص» به خاطر تاخیر علی «رض» به او فرمود: آیا نمی‌خواهی نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی باشی. (۲۴)

جلال الدین عبدالرحمن سیوطی:

ایشان در کتاب حدیثی معروف خود «جامع الاحادیث» حدود ۳۱۵۸ روایت در مسند علی «ع» نقل می‌کنند. (۲۵)

شیخ عبدالحق دهلوی حنفی:

مناقب علی «رض» بسیارند و خارج از حد و حصر و احصا مذکور است. (۲۶)

شیخ محمد عبده:

در میان دانشمندان و سخن‌شناسان زبان و ادبیات عرب کسی نیست که به عظمت علی «رض» اعتراف نکند. کلام امام علی بن ابی طالب پس از کلام خدا و پیغمبرش، شریف‌ترین و بر‌ترین سخن و محتوا را دارد. هنگامی که پاره‌ای از عبارات نهج البلاغه را با دقت می‌خواندم صحنههایی در نظرم مجسم می‌گشت که شاهد زنده‌ای برای پیروزی نیروی سخن و بلاغت بود. آنجا که دل‌ها با برهان حقایق آمیخته می‌گشت، و سپاه سخنان محکم و نیرومند، چنان به درهم شکستن باطل و یاری حق به پا می‌خواست که هر شک و باطلی را نابود می‌کرد. قهرمان میدان که پرچم پیروزی را به اهتزاز در آورده بود، امیرالمومنین علی بن ابی طالب بود. (۲۷)

ابراهیم نظام معتزلی:

علی «رض» در جنگ‌های خود بر حق بود و کسانی که با او جنگیدند بر خطا رفتند. (۲۸)

ابوجعفر محمد بن عبدالله اسکافی معتزلی:

نادانی و کوردلی بزرگ‌تر این است که معاویه را قابل سنجش با علی بدانند و این‌‌ همان چیزی است که پاره‌ای از عوام سرگردان و فرومایگان از حشویه که با حقیقت فاصله دارند به آن معتقد شده‌اند. (۲۹)

عزالدین ابوحامد ابن ابی الحدید معتزلی:

اگر علی را در مورد خصائص اخلاقی و فضائل نفسانی و دینی بنگری، او را سخت درخشان و بر اوج شرف خواهی دید. اما در مورد شجاعت چنان است که نام همه شجاعان پیش از خود را از یاد مردم برده است و نام همه کسانی را که پس از او آمده‌اند را محو کرده است… اما از نظر جود و سخاوت، حال علی «رض» در آن آشکار است. روزه می‌گرفت و با آنکه از گرسنگی سست می‌شد، باز خوراک و توشه خود را ایثار می‌فرمود و آیات نهم و دهم سوره انسان درباره او نازل شده است که می‌فرماید: «و خوراک را با آنکه دوست دارندش به درویش و یتیم و اسیر می‌خورانند، جز این نیست که می‌خورانیم شما را برای رضای خدا و از شما پاداش و سپاسگذاری نمی‌خواهیم» (۳۰)

ابن میثم بحرانی:

پیشوای بزرگ ما امیرالمومنین صاحب نشانه‌های آشکار و نورهای درخشان علی بن ابی طالب «رض» در تمام آنچه از سخنانش به ما رسیده است و آنچه از کار‌ها و دستورالعمل‌ها که از آن بزرگوار صادر شده، مقصود و منظورش این است که آنچه شریعت ارزشمند از اغراض و اهداف دربردارد و آنچه قرآن از قوانین و قواعد داراست همه را توضیح و تشریح کند. به گونه‌ای که حتی یک جمله در غیر این منظور از آن حضرت یافت نشده است. چون سخنان آن حضرت این ویژگی را دارد، ناگزیر سخن او سخنی است که رنگ و نمودی از کلام خدا دارد. در عین حال دارای بوی خوش کلام پیغمبر «ص» است. (۳۱)

صبحی صالح:

هیچ مسلمانی نیست که خویشاوندی نزدیک و منزلت ویژه پسرعموی پیامبر اکرم «ص» حضرت علی کرم الله وجهه را نزد آن حضرت نداند… علی کرم الله وجهه در حمایت از پیامبر «ص» قدمهایی برداشت که پهلوانان از آن عاجزند و قدم‌ها می‌لغزند… باارزش‌ترین مقام‌ها در تاریخ به نام او ثبت شد. جنگاوری روز بدر، کشتن عمرو بن عبدود در غزوه خندق، پایداری و وفا در غزوه احد و حنین و پرچمداری روز خیبر امتحان خوبی بود. (۳۲)

منابع:

  1. کنزالاعمال، ج ۱۳، ص ۱۱۵
  2. المناقب الخوارزمی، ص ۹۷
  3. طبقات ابن سعد، ج ۲، ص ۳۳۷
  4. کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۱۹۷
  5. صحیح مسلم، جلد ۷، ص ۱۲۰
  6. المناقب للخوارزمی، ۱۱۲
  7. المستدرک، جلد ۳، ص۱۱۵
  8. المسندالجامع، جلد ۱۰، ص ۷۷۱
  9. فضائل الصحابه، ج۲، ص ۵۷۹
  10. فضائل الصحابه، ج ۲، ص ۵۶۴
  11. فضائل الصحابه، ج ۲، ص ۶۳۹
  12. مناقب للخوارزمی، ص ۷۱
  13. فضائل الصحابه، ج ۲، ص ۶۴۶
  14. البدایه و النهایه، جلد ۸، ص ۶
  15. الاصابه ابن حجر، ج ۲، ص ۵۰
  16. الائمه الاربعه، ج ۴، ص ۱۱۴
  17. الائمه الاربعه، ج ۴، ص ۱۱۷
  18. صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۲ – ۲۴
  19. صحیح مسلم، ج۷، ص۱۲۰ – ۱۲۴
  20. المناقب للخوارزمی، ص ۶
  21. استیعاب در حاشیه اصابه، ج ۳، ص ۲۶
  22. تفسیر کبیر، ج۱، ص ۲۰۵
  23. تفسیر کبیر، ج۱، ص ۲۰۷
  24. الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۷
  25. جامع الاحادیث، ج ۱۵ و ۱۶
  26. مناقب علی بن ابی طالب «رض»، ص ۳۵۴
  27. شرح نهج البلاغه عبده، ص ۳
  28. تاریخ اندیشه‌های کلامی، ج۱، ص ۲۲۹ به نقل از مقالات الاسلامیین، ج۲، ص ۱۳۰
  29. المعیار و الموازنه، ص۳۷
  30. مقدمه شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۳، ص ۵
  31. شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج۱، ص ۳۳
  32. مقدمه شرح نهج البلاغه صبحی صالح، ص ۱

وجوب پیروی از حاکم ظالم

اهل سنت معتقدند اگر حاکمی با زور و کشتار بر مردم مسلط شود، اطاعت از او واجب است . آنان بر این باور هستند که  اگر کسی با زور شمشیر بر مردم غلبه کند و قدرت را به دست بگیرد، بر مردم است که از او متابعت کند و حق جنگ و خروج بر علیه او را ندارند به دلیل اینکه خروج بر علیه حاکمی که بازور شمشیر، قدرت را به دست گرفته است اختلاف در بین مسلمین ایجاد می شود و باعث خونریزی می گردد.[۱]

اهل سنت خروج بر علیه حاکم ظالم و فاسق را تا زمانی که کافر نشده است نیزجایز نمی داند و به اجماع مسلمین قیام وخروج بر علیه آن را حرام می­دانند و می گویند که اهل سنت اجماع بر این دارند که سلطان و پادشاه با فسق عزل نمی شود و دلیل آن را این می دانند که از عزل حاکم ظالم و فاسق فتنه و خونریزی به وجود می آید. و می گویند اهل سنت اجماع دارند که فقط  در صورتی که پادشاه مسلمانان کافر شود از امامت عزل می گردد.[۲]

از دیدگاه اهل سنت طاعت امامان و پادشاهان و امراء و والیان واجب و فرضی از فرض های شرعی می باشد و خروج بر آنان جائز نیست هر چند مرتکب گناه و ظلم بشوند و امام با ارتکاب ظلم و گناه کبیره از امامت عزل نمی شود[۳]. و به صراحت می گویند که اطاعت از اولوالامر ظالم، واجب است و قتال با او روا نیست؛ و اگر کسی از فرمان او بیرون رود خارجی است زیرا از نا‌فرمانی حاکم غالب، فتنه می‌خیزد و فتنه از قتل، سخت‌تر است. آنان بر مبنای حدیثی در صحیح مسلم و بخاری معتقد است که کسی که از حکم حاکم ظالم بیرون رود و بر آن صبر نکند، از جماعت مفارقت کرده و اگر بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است.[۴]

سؤالی که مطرح می شود این است که ایا آنانی که با خونریزی حکومت و خلافت را می گیرند و سپس بر مردم ظلم می کنند چرا باید پیروی از آنان واجب باشد؟

آیا حکومت های جابر و ظالم مصداق طاغوت نیست که در قرآن از پیروی آنها نهی شده است؟

اگر چنین چیزی مشروعیت می داشت پس چرا ابوحنیفه رئیس مذهب حنفی با این نظر مخالف است. او از قیام زید بن علی(ع) بر علیه هشام بن عبدالملک و نیز از قیام یحی بن زید در برابر حکام اموی حمایت کرده و گفته است که خروج زید مانند خروج رسول الله در روز بدر است.[۵] و نیز هنگامی که محمد نفس زکیه فرزند عبدالله بن حسن(ع) بر علیه عباسی ها قیام کرد و به دست ابوجعفر منصور به شهادت رسید، ابو حنیفه به طور علنی در مجالس درس خود می گفت که عباسی ها حق حکومت ندارند و ولایت آنان بر مردم ساقط می باشد. و همین طور از قیام ابراهیم بن عبدالله حسنی در برابر عباسیان حمایت کرده و حکومت آنان را غیر مشروع دانسته است. [۶]

پی نوشتها

[۱] . اضواء البیان، ج۱ص۳۰.

[۲] . أبو زکریا یحیى بن شرف بن مری النووی ، شرح النووی، ج۱۲ص۲۲۹.

[۳]. ر.ک: اصول دین، ج۱، ص۲۷۲ ـ ۲۷۶.

[۴]. علاءالدوله سمنانی، احمدبن محمد، العروه لاهل الخلوه و الجلوه، ص۲۹۳.

[۵] .المذاهب الاسلامیه الخمسه، ص۲۰۰

[۶] . همان، ص۲۰۳و ۲۰۴.

عملکرد انس بن مالک یکی از دلایل وهابی ها بر حرمت سفر به سوی زیارت

وهابی ها عمل­کرد انس بن مالک در کنار قبر پیامبر خدا را دلیل دیگر بر منع شدالرحال به سوی قبر پیامبر خدا گرفته‌اند. آنان می گویند که او بعد از سلام دادن به نبی(صلی الله علیه و آله) پشت به دیوار قبر تکیه زد و سپس دعا خواند اگر سفر به سوی قبر رسول خدا جایز بود نباید هنگام دعا کردن پشت به قبر می‌ایستاد.[۱]

اما سؤال:

  1. وهابی ها از این دلیل با چه معیاری حرمت سفر به سوی زیارت را به دست آورده اند در حالی که این دلیل وهابیها کاملا با ادعای آنان نامربوط است؛ زیرا نحوه­ ایستادن مالک در کنار قبر نبی(صلی الله علیه و آله) اولا هیچ دلالتی بر منع سفر ندارد بلکه این عمل مالک به نوعی خود دلیل بر مشروعیت زیارت و صحت آن از نظر صحابه تلقی می‌شود.
  2. ایا این سخن وهابی ها با آنچه که در فیض القدیر آمده تکذیب نمی شود ؟ زیرا ایستادن مالک پشت به دیوار قبر در فیض القدیر مردود شمرده شده بلکه ابو حنیفه رئیس مذهب حنفیه در مسند خود از ابن عمر نقل کرده که سنت این است که از سوی قبله رو به قبر نبی(صلی الله علیه و آله) رفته شود در حالی که پشت زائر به سمت قبله قرار گرفته و رو به قبر بایستد و سپس بگوید: «السلام علیک أیها النبی ورحمه الله وبرکاته»؛ زیرا رسول الله(صلی الله علیه و آله) با پهلوی راست رو به قبله در قبر شریف قرار دارد بلکه به طور مطلق زیارت قبور از پیش روی متوفی بهتر است.[۲]

پی نوشتها

[۱]. سلیمان بن عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، تیسیر العزیز الحمید، ص ۲۹۳، بیروت، ۱۹۹۹م .

[۲]. سیواسی، کمال الدین محمد بن عبد الواحد ، شرح فتح القدیر، ج۳ص۱۸۰؛ علی بن سلطان محمد قاری، شرح مسند ابی حنیفه، ص۲۱۰-۲۰۲.

آراء مختلف در مورد شهادت امام رضا علیه السلام

 سید جعفر شهیدى

برخى از فرقه‏ هاى اسلامى معتقدند که اطاعت از حکام واجب است و به هیچوجه نمى ‏توان با آنان از در مخالفت درآمد و یا بر ضدشان قیام کرد. دیگر فرق نمى‏کند که ماهیت ‏حاکم چه باشد، حتى اگر مرتکب بزرگترین گناهان شود و یا هتک مقدسات کند. معناى این عقیده آن است که حاکم هر چند بى گناهان را که از اولاد رسول خدا هم باشند بکشد، باز اطاعتش واجب و تمرّد از وى حرام است. این مساله جزء معتقدات برخى از فرقه ‏هاى اسلامى است مانند: اهل حدیث، عامه اهل سنت، چه پیش و چه بعد از امام اشعرى که خود او نیز به همین مطلب عقیده‏مند بود.

براى تایید این عقیده احادیثى هم به پیغمبر(ص) نسبت داده‏اند، ولى متوجه نبودند که این بر خلاف نص صریح قرآن و حکم عقلى و وجدان مى‏باشد.

این اعتقاد ‏بازتاب گسترده‏اى بر اندیشه‏هاى نویسندگان، مورخان و حتى علما و فقهایشان بر جاى نهاده که به موجب آن خود را مجبور مى‏دیدند که لغزش ها و جنایات حکام را بپوشانند و یا توجیه و تاویل نمایند.

یکى از خواست هاى این حکام آن بود که حقایق مربوط به ائمه علیهم السلام را از نظر مردم پنهان نگه داشته و یا آنها را به گونه بدى بازگو کنند. در این باره علما، نویسندگان و مورخان از هیچ کوششى فروگذار نمى‏کردند و براى اجراى اراده حاکم که – بر حسب عقیده جبرى که خود آنها جعل کرده بودند – اراده خداست، نهایت امکانات خود را به کار مى‏گرفتند. از این رو مى‏بینیم که در بسیارى از کتاب هاى تاریخى نه تنها زندگى امامان ما نوشته نشده بلکه حتى نامشان هم برده نشده است.

دلیل این رویداد نه آن بود که امامان(ع) افرادى گمنام و ناشناخته بودند یا آن که کسى به آنها توجهى نمى‏نمود. زیرا هر چه بود مردم یا از روى دوستى و تشیع و یا از روى دشمنى و مبارزه با آنان سر و کار داشتند. با این وصف، حتى نام آنان را در بسیارى از کتب تاریخى نمى‏یابیم. در حالى که آنها حتى از ذکر داستان هایى مربوط به آوازخوان ها، رقاصه‏ها و حتى قطاع طریق خوددارى نمى‏کردند.

اینها خیانت نسبت ‏به حقیقت‏ به شمار مى‏رود، یعنى این نویسندگان در برابر نسل هاى آینده خود مرتکب خیانت ‏شدند و امانتى را که لازم بود به عنوان نویسنده رعایت کنند، هرگز نپاییدند.

در چنین شرایطى شیعیان اهل بیت از امکانات کمى براى ذکر حقایق مربوط به امامان خویش برخوردار بودند. آنان همواره تحت تعقیب حکام قرار گرفته و جانشان همیشه در مخاطره بود.

اکنون مى‏پرسید پس چرا خلفا آن همه علما را ارج مى‏نهادند. چرا آنها را از دورترین نقاط نزد خود فرا مى‏خواندند. آیا این شیوه با موضع خصمانه‏اى که آنان در برابر اهل بیت اتخاذ کرده بودند منافات نداشت؟

پاسخ این سؤال روشن است. نخست:علت‏ سوء رفتارشان با ائمه این بود که اولا چون مى‏دانستند که حق حکمرانى از آن آنهاست پس مى‏کوشیدند تا با از بین بردنشان این حق نیز پایمال شود.

ثانیا: ائمه هرگز حکام مزبور را تایید نمى‏کردند و هیچگاه از کردارشان ابراز خشنودى نمى‏داشتند.

ثالثا: ائمه با رفتار نمونه و شخصیت نافذ خود بزرگترین عامل خطر براى جان خلفا و دستگاه قدرتشان به شمار مى‏رفتند.

اما این که چگونه علما را آن همه تشویق مى‏کردند، براى تحقق بخشیدن به هدف هاى سیاسى معینى بود. البته این حمایت تا حدودى رعایت مى‏شد که زیانى براى حکومتشان در برنداشته و علم و عالم یکى از ابزار خدمت ‏به آنان مى‏بود. آنها مى‏خواستند از این مجرا هدف هاى زیر را تامین کنند:

۱- دانشمندان که طبقه آگاه جامعه را تشکیل مى‏دادند تحت مراقبت و سلطه آنها قرار گیرند.

۲ – به دست این دانشمندان بسیارى از نقشه‏هاى خود را به شهادت تاریخ عملى سازند.

۳ – خود را در نظر مردم دوستدار علم و عالم جلوه مى‏دادند تا بدین وسیله جلب اطمینان بیشترى کنند و طرد اهل بیت ‏با استقبال از علما به نحوى جبران مى‏شد.

۴ – تشویق علما وسیله‏اى براى پوشاندن چهره ائمه و به فراموشى سپردن یاد آنها بود.

پس مقام علم و عالم در حدود همین هدف ها براى خلفا محترم بود. وگرنه هر بار که از سوى شخصیتى احساس خطر مى‏کردند در رهایى از چنگش به هر وسیله ممکن دست مى‏یازیدند.

احمد امین درباره منصور مى‏نویسد:« معتزلیان را هر بار که لازم مى‏دید فرا مى‏خواند و محدثان و علما را نزد خویش دعوت مى‏کرد، البته این تا وقتى بود که آنان برخوردى با سلطه‏اش پیدا نمى‏کردند، وگرنه دستگاه کیفرى علیه‏شان به کار مى‏افتاد.» (۱)

آرى، همین منصور بود که «ابوحنیفه‏» را مسموم کرد و بر امام صادق که از بیعت ‏با محمد بن عبدالله علوى سرباز زده بود، همراه با خانواده و شاگردانش، بسیار تنگ مى‏گرفت.

بهرحال، اکنون برگردیم و کلام خود را از آنجا دنبال کنیم که گفتیم حکام بسیار مى‏کوشیدند تا حقایق مربوط به ائمه(ع) باز گفته نشود و یا آن که بگونه نادرستى آنها را به مردم عرضه مى‏کردند و در این باره از کسانى که عنوان «دانشمند» داشتند نیز کمک مى‏گرفتند.

بنابراین، این راست است اگر بگوییم ابن اثیر، طبرى، ابوالفداء، ابن العبرى، یافعى و ابن خلکان از آن دسته از دانشمندانى بودند که به حقیقت و تاریخ خیانت کردند و در نگارش وقایع انصاف و بى طرفى لازم را نداشتند.

مثلا یکى از موارد لغزش اینان که به وضوح حاکى از تعصب آنان و اطاعت کورکورانه‏شان از حکام است مطلبى است که درباره نحوه درگذشت امام رضا(ع) نوشته‏اند. طبق نوشته ایشان امام انگور خورد و آنقدر زیاد خورد که به مرگش منتهى گردید.(۲)

ظاهرا ابن خلدون هم که شخصى اموى مشرب بود مى‏خواسته از اینان پیروى کند که در تاریخ خود چنین آورده: «چون مامون به طوس وارد شد، امام رضا بر اثر انگورى که خورده بود به طور ناگهانى در گذشت… » (۳)

به راستى که این حرف ها عجیب است. آخر چگونه انسان مى‏تواند چنان پرخورى را درباره یک آدم معمولى بپذیرد تا چه رسد به امامى که همه به دانش، حکمت، زهد و پارسائیش اعتراف داشتند.

آیا انسان عاقل هیچ به خود اجازه چنین پندارى مى‏دهد که شخصى عاقل و حکیم همچون امام با پرخورى دست‏ به خودکشى زده باشد؟

آیا کسى در طول زندگى امام به یاد دارد که وى شخصى پرخور و شکم ‏پرست ‏بوده باشد؟ یا بر عکس، علم و زهد و تقوا، با صرفنظر از عقل و حکمت، هرگز به انسان اجازه نمى‏دهد تا بدان حد شکم خود را انباشته از خوردنى کند.

اینها همه ناشى از تعصب مذهبى و پیروى از تمایلات کورکورانه است که به امام چنین نسبتى را مى‏دهند وگرنه کجا عقل و وجدان آدمى چنین رویدادى را مى‏تواند تصدیق کند!

نظرات مختلف در مورد شهادت امام

– نظر برخى دیگر از مورخان ‏با نگرشى سریع بر اقوال مورخان درباره درگذشت امام(ع) به بررسى ناهماهنگى گفته‏ها و نقطه نظرهایشان خواهیم رسید.

– عده‏اى در این باره فقط خود حادثه را گزارش کرده‏اند ولى هیچگونه ذکرى از علت آن ننموده‏اند و فقط بر سبیل تردید چنین آورده‏اند: «گفته مى‏شود که او مسموم شد و درگذشت‏» (مانند یعقوبى در جلد دوم ص ۸۰ از تاریخش).

– نظر دسته سوم ‏عده‏اى دیگر مسموم شدن امام را پذیرفته‏اند ولى معتقدند که این جنایت ‏به دست عباسیان صورت گرفت. سید امیر على داراى همین عقیده بود که احمد امین نیز بدان اشاره کرده است.(۴)

براى این نظر سند تاریخى جز آنچه که «اربلى‏» نقل کرده، وجود ندارد. وى عبارتى مبهم در این باره نوشته: «چون دیدند که خلافت‏ به اولاد على انتقال یافته على بن موسى را سم دادند و او در رمضان در طوس درگذشت‏.» (۵)

– نظر چهارم‏ برخى نیز گفته‏اند امام به دست مامون مسموم گردید ولى این به رهنمود و تشویق فضل بود.

به نظر ما مامون هرگز نیازى به تشویق یا راهنمایى براى انجام این کار نداشت، چه خود موقعیت امام را به خوبى احساس مى‏کرد. روشن است که این نظریه براى تبرئه مامون ابراز شده، چرا که فضل مدتها پیش از امام به دست مامون کشته شده بود. از این گذشته، چگونه مى‏توان باور کرد که مامون این جنایت را تنها به خاطر خوشایند فضل انجام داده و خودش هیچگونه تمایلى بدان نداشته است!

– نظر پنجم ‏برخى دیگر گفته‏اند که امام به مرگ طبیعى درگذشت و هرگز مسمومیتى در کار نبود. براى اثبات این موضوع دلایلى ذکر کرده‏اند.

یکى از این افراد «ابن جوزى‏» است که پس از نقل قول از دیگران که نوشته‏اند پس از یک استحمام در برابر امام(ع) بشقابى از انگور که به وسیله سوزن زهرآلود مسموم شده بود، نهادند و او با تناول انگورها مسموم شده بدرود حیات گفت، ابن جوزى مى‏نویسد که این درست نیست که بگوییم مامون عامل مسموم کردن وى بوده باشد. چه اگر اینطور بود پس چرا آن همه در مرگ امام ابراز حزن و اندوه مى‏کرد. این حادثه چنان بر مامون گران آمد که از شدت اندوه چند روز از خوردن و آشامیدن و هر گونه لذتى چشم پوشیده بود.(۶)

البته عبارت ابن جوزى حاکى از آن است که مسموم شدن امام را پذیرفته ولى منکر آنست که مامون عامل این جنایت ‏بوده باشد.

«اربلى‏» نیز به پیروى از ابن جوزى همین عقیده را ابراز کرده و همانگونه بر گفته خویش دلیل آورده است.

احمد امین نیز از کسانى است که معتقدند کسى غیر از مامون بود که سم را به امام خورانیده، چه او حتى پس از مرگ امام و ورودش به بغداد هنوز جامه سبز مى‏پوشید و به علاوه، مامون با علما درباره برترى حضرت على(ع) مباحثه مى‏کرد. (۷)

دکتر احمد محمود صبحى نیز چنین پنداشته که داستان مسمومیت امام رضا(ع) از مطالب ساختگى شیعه است که هرگز بین موقعیت امام در نزد مامون که از آن همه ارجمندى برخوردار بود با خورانیدن سم به او، تناقضى احساس نمى‏کنند.(۸)

دلایل کسانى که در تبرئه مامون از جنایت ‏سم خورانى سعى کرده‏اند، به شرح زیر خلاصه مى‏گردد:

۱ – پیمان ولیعهدى که به موجب آن امام پس از مامون به خلافت مى‏رسید.

۲ – بزرگداشت‏ شأن امام و تایید شرف و علم و فضیلت وى و ارجمندى خانواده‏اش.

۳ – به همسرى وى در آوردن دخترش که خود عامل تحکیم دوستى میان آن دو بود.

۴ – استدلال مامون بر برترى على(ع) در برابر علما.

۵ – ابراز اندوه فراوان پس از درگذشت امام به طورى که از خوردن و آشامیدن و دیگر لذت ها روى گردانده بود.

۶ – دفن کردن امام در کنار قبر پدرش رشید، و این که او خود بر جسد وى نماز گزارد.

۷ – پس از درگذشت امام، او همچنان لباس سبز مى‏پوشید حتى پس از ورودش به بغداد.

۸ – پیوسته با علویان به رغم اقدام هاى مکرر بر ضدش، مهربانى مى‏نمود.

۹ – خلق و خوى مامون به او اجازه چنین جنایتى نمى‏داد.

۱۰ – مسمومیت امام از جعلیات شیعه است.

این خلاصه همه دلایلى بود که تبرئه کنندگان مامون آورده‏اند. ولى به نظر ما اینان یا به تمام حقایق، علم کافى نداشتند و در نتیجه نتوانستند نظر درستى درباره این مساله تاریخى ابراز کنند، و یا آن که حقیقت را مى‏دانستند ولى به پیروى از پیشینیان خود بر ضد ائمه تعصب ورزیده به پیروى از هواى خویش و خلفایشان، حقایق مضر به احوالشان را لوث کرده‏اند.

واقع امر اینست که تمام چیزهایى که اینان ذکر کرده‏اند هیچ کدام مانع از آن نبود که مامون براى دفع خطر وجود امام(ع) دست‏ به توطئه بزند، همانگونه که قبلا هم همین بلا را بر سر وزیرش فضل بن‏ سهل آورده بود. فضل نیز مقامى شامخ نزد مامون داشت و حتى اصرار داشت که دخترش را هم به وى تزویج کند.

او همچنین فرمانده خود «هرثمه بن اعین‏» را نیز به مجرد ورود به مرو سر به نیست کرد، بى‏ آن که کوچکترین مجالى براى دفاع به وى بدهد و یا شکایتش را استماع کند. توطئه‏هاى مامون گریبان گیر طاهر و فرزندانش و دیگران نیز شد. اینان وزرا و فرماندهانش بودند که براى مامون و تحکیم پایه‏هاى قدرتش آن همه خدمت کرده و دیگران را با زور و شمشیر به اطاعتش در آورده بودند.

با این وصف مى‏بینیم که چگونه همه را یکى پس از دیگرى به دیار عدم فرستاد در حالى که نسبت ‏به همه نیز ابراز محبت و سپاسگزارى مى‏نمود. مامون کسى بود که به خاطر سلطنت و حکومت، برادر خود را بکشت، حال چگونه به همین انگیزه از کشتن امام رضا دست ‏باز دارد. آیا این معقول است که بگوییم به نظر وى امام رضا از تمام این خدمتگزاران صدیقش و حتى از برادرش محبوب تر مى‏نمود؟

اما این که بر مرگ امام ابراز حزن و سوگوارى نمود قضیه روشن است. مگر در آن شرایط از چنان افعى مکار و سیاست ‏بازى مى‏شد انتظار شادمانى و سرور برد؟

مگر هم او نبود که فضل را کشت و سپس بر مرگش اندوه فراوان ابراز داشت (۹)و قاتلانش را هم که به دستور خود او بودند، از دم تیغ گذرانید. بعد هم سر آنان را نزد حسن – برادر فضل – فرستاد و دخترش هم را به عقد وى درآورد. اما پس از پیروزى بر ابن شکله، حسن را نیز از مقامش سرنگون ساخت.(۱۰)

طاهر را نیز خود او کشت ولى بى درنگ یحیى بن اکثم را از سوى خود نزد فرزندانش گسیل داشت تا مراتب تسلیت ‏خلیفه را به ایشان ابراز کند. سپس فرزندان طاهر را بر جاى پدر بنشاند ولى به تدریج همه را یکى پس از دیگرى سرنگون نمود.

از این قبیل جنایات، مامون بسیار کرده که اکنون مجال ذکر همه آنها نیست. به همین قیاس، عکس‏العمل ها و گفته‏هایش در مرگ امام رضا(ع) نیز کوچکترین ارزشى نداشت. چه اگر راست مى‏گفت پس چگونه دست ‏به خون هفت تن از برادران امام بیالود و علویان را تحت ‏شکنجه و آزار درآورد و به کارگزار خود در مصر نوشت که منبرها را شستشو دهد، چه بر فرازشان نام امام رضا(ع) در خطبه‏ها رانده شده بود.

مامون از چه شرافتى برخوردار بود که بگوییم کشتن امام با خُلق و خوى وى ناسازگار بود. آیا کشتن آن همه افراد مگر منافاتى با مهر و محبتش داشت که پیوسته نسبت ‏به آنان ابراز مى‏داشت. بنابراین، مهر ورزیش نسبت‏ به امام نیز هیچگونه منافاتى با قتلش نمى‏توانست داشته باشد.

اما این که علویان را بزرگ مى‏داشت علت را خودش در نامه‏اى که به عباسیان نوشته، چنین بیان مى‏دارد که این بزرگداشت جزئى از سیاست وى به شمار مى‏رود. لذا پس از درگذشت امام رضا(ع) دیگر لباس سبز را – که ویژه علویان بود – نپوشید، هفت تن از برادران امام را به قتل رسانید و به فرمانروایان خود در هر نقطه‏اى دستور داد که به دستگیرى علویان بپردازند.

اما سخن احمد امین که نوشته علویان بر ضد مامون بسیار قیام کرده بودند، ادعایى است که هرگز صحت ندارد. زیرا در تاریخ حتى نام یک قیام پس از درگذشت امام رضا(ع) ثبت نشده، به جز قیام «عبدالرحمن بن احمد» در یمن که انگیزه‏اش را همه مورخان ظلم کارگزاران خلیفه نوشته‏اند، و همچنین شورش برادران امام(ع) که به خونخواهى وى برخاسته بودند.

اما اینکه گفته‏اند داستان مسمومیت امام از ساختگی هاى شیعه است، باید گفت که پیش از شیعه خود تاریخ نویسان سنى این جنایت را به مامون نسبت داده بودند و شیعیان نیز شرح این داستان را در کتاب هاى اهل سنت مى‏خواندند. با این همه اگر کسى باز در تبرئه مامون و حسن نیتش اصرار دارد به این سؤال پاسخ دهد که چرا پس از درگذشت امام، مقام ولیعهدى را به فرزندش حضرت جواد(ع) عرضه نکرد، در حالى که او نیز دامادش بود و به فضل و علم و کمالاتش نیز اعتراف مى‏کرد. حضرت جواد به رغم خردسالیش تحسین عباسیان را نسبت‏ به فضل و کمال خویش برانگیخته بود. مناظره وى با «یحیى بن اکثم‏» معروف است که با چه مهارتى به سؤال هاى وى پاسخ مى‏داد (۱۱)به علاوه، صغر سن نمى‏توانست ‏بهانه عدم واگذارى مقام ولیعهدى به امام جواد(ع) باشد، چه ولیعهدى معنایش تصدى عملى امور مملکتى نیست و تازه خلفا و حتى رشید، پدر مامون، براى کسانى بیعت ولیعهدى گرفته بودند که به مراتب خردسال تر از امام جواد بودند.

– نظر ششم که نظرى درست است! طبق این نظر امام(ع) بدون شک مسموم گردید. کسانى که بر این عقیده‏اند گروه بزرگى را تشکیل مى‏دهند که ابن جوزى نیز بدانها اشاره کرده است.

شیعیان به طور کلى این نظر را تایید کرده‏اند مگر مرحوم اربلى در کشف الغمه که خود را هم عقیده با ابن طاوس و شیخ مفید دانسته است. ولى ظاهر امر چنین است که شیخ مفید نیز قایل به مسمومیت امام بوده، چه نوشته است: آن دو – یعنى مامون و رضا – با همدیگر انگورى را تناول کردند سپس امام(ع) بیمار شد و مامون نیز خود را به بیمارى زد!!.

یکى از امورى که بهترین دلیل بر شهادت امام(ع) به شمار مى‏رود اتفاق شیعه بر این مطلب است. چه آنان بهتر و عمیق‏تر به احوال امامان خود مى‏پرداختند و دلیلى هم براى تحریف یا کتمان حقایق در این زمینه نداشتند.

از اهل سنت و دیگران نیز گروه بسیارى از دانشمندان و مورخان هستند که منکر مرگ طبیعى امام(ع) بوده و یا لااقل مسمومیت وى را قولى مرحج دانسته‏اند. مانند این افراد:

– ابن حجر در صواعق ص ۱۲۲ / ابن صباغ مالکى در فصول المهمه ص ۲۵۰٫

– مسعودى در اثبات الوصیه ص ۲۰۸/ التنبیه و الاشراف ص ۲۰۳/ مروج الذهب / ۳ / ص ۴۱۷٫

– قلقشندى در مآثر الانافه فى معالم الخلافه / ۱ / ص ۲۱۱٫

– قندوزى حنفى در ینابیع الموده، صص ۲۶۳ و ۳۸۵٫

– جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلامى / ۲ / بخش ۴ / ص ۴۴۰، و در صفحه آخر از کتاب امین و مامون.

– ابوبکر خوارزمى در رساله خود – احمد شلبى در تاریخ اسلامى و تمدن اسلامى / ۳ / ص ۱۰۷٫

– ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبین – ابو زکریا موصلى در تاریخ موصل ۱۷۱ / ۳۵۲ – ابن طباطبا در الآداب السلطانیه ص ۲۱۸ – شبلنجى، در نور الابصار ص ۱۷۶ و ۱۷۷ چاپ سال ۱۹۴۸٫

– سمعانى در انسابش / ۶ / ص ۱۳۹٫

– در سنن ابن ماجه به نقل تهذیب تهذیب الکمال فى اسماء الرجال ص ۲۷۸ – عارف تامر در الامامه فى الاسلام ص ۱۲۵٫

– دکتر کامل مصطفى شیبى در الصله بین التصوف و التشیع ص ۲۲۶٫

و بسیارى دیگر. . .

بازتاب قتل امام(ع) در زمان مامون

چون به کتاب هاى تاریخى مراجعه مى‏کنیم درمى‏یابیم که شهادت امام رضا(ع) به دست مامون به وسیله سم، حتى در زمان مامون نیز امرى معروف و بر سر زبان هاى مردم بود. به طورى که مامون خود از این اتهام شِکوه مى‏کرد که چرا مردم او را عامل مسموم کردن امام مى‏پنداشتند!

در روایت آمده که هنگام مرگ امام(ع) مردم اجتماع کرده و پیوسته مى‏گفتند که این مرد – یعنى مامون – وى را ترور کرده است. در این باره آنقدر صدا به اعتراض برخاست که مامون مجبور شد محمد بن جعفر، عموى امام، را به سویشان بفرستد و براى متفرق کردنشان بگوید که امام(ع) امروز براى احتراز از آشوب از منزل خارج نمى‏شود.(۱۲)

ابن خلدون علت قیام ابراهیم فرزند امام موسى(ع) را آن دانسته که وى مامون را متهم به قتل برادرش مى‏نمود.(۱۳)ابراهیم نیز به اتفاق مورخان به دست مامون مسموم گردید. برادرش نیز زید بن موسى که در مصر شورش کرده بود به دست همین خلیفه مسموم شد. این که یعقوبى نوشته که مامون ابراهیم و زید را مورد عفو قرار داد (۱۴)منافاتى با آن ندارد که مدتى بعد با نیرنگ به ایشان سم خورانیده باشد. چه آنان به خونخواهى برادر خود برخاسته بودند و عفو مامون یک ژست ظاهرى مى‏بود.

طبق نقل برخى از منابع تاریخى یکى دیگر از برادران امام رضا(ع) به نام احمد بن موسى چون از حیله مامون آگاه شد. همراه سه هزار تن – و به روایتى دوازده هزار – از بغداد قیام کرد. کارگزار مامون در شیراز به نام «قتلغ خان‏» به امر خلیفه با او به مقابله برخاست و پس از کشمکشهایى هم او هم برادرش «محمد عابد» و یارانشان را به شهادت رسانید.(۱۵)

در آن ایام برادر دیگر امام رضا(ع) به نام هارون بن موسى همراه با بیست و دو تن از علویان به سوى خراسان مى‏آمد. بزرگ این قافله خواهر امام رضا یعنى حضرت فاطمه(ع) بود (۱۶). مامون ماموران انتظامى خود را دستور داد تا بر قافله بتازند. آنها نیز همه را مجروح و پراکنده کردند. هارون نیز در این نبرد مجروح شد ولى سپس او را در حالى که بر سر سفره غذا نشسته بود غافلگیر کرده به قتل رساندند.(۱۷)

مى‏گویند حتى به حضرت فاطمه(ع) نیز در ساوه زهر خورانیدند که پس از چند روزى او هم به شهادت رسید.(۱۸)

دیگر از قربانیان مامون، برادر دیگر امام(ع) به نام حمزه بن موسى بود.

با توجه به این وقایع درمى‏یابیم که مساله شهادت امام به دست مامون در همان ایام نیز امرى شایع میان مردم گردیده بود.

پیشگویى امام(ع) و اجدادش

افزون بر تمام آنچه که گذشت ‏یاد این نکته نیز لازم است که امام رضا(ع) شهادتش را به وسیله زهر، خود بارها پیشگویى کرده بود. به علاوه، اجداد پاکش نیز سال ها پیش از وى، رویداد شهادت امام رضا(ع) را خبر داده بودند.

مى‏توان روایات وارد شده در این زمینه را به سه طبقه تقسیم کرد:

۱ – آن دسته از روایات که از لسان مبارک پیغمبر(ص) یا ائمه(ع) نقل شده و حاکى از به شهادت رسانیدن امام رضا در طوس است. در این باره پنج ‏حدیث وارد شده است.

۲ – آن دسته از روایات که از خود امام رضا(ع) نقل شده که شهادتش به دست مامون و دفنش را در طوس کنار قبر هارون، پیشگویى نموده است.

این بود بررسى اجمالى نحوه شهادت امام رضا علیه السلام، که امید است به دست یافتن حقیقت کمک بنماید.

——————————————————————————–

پى‏نوشت‏ها:

۱– ضحى الاسلام، ۳ ، ص ۲۰۲ و نیز جلد ۲ / ص ۴۶ و ۴۷٫

۲- الکامل / ۵ / ص ۱۵۰ – طبرى / ۱۱ / ص ۱۰۳۰ – تاریخ ابوالفداء / ۲ / ص ۲۳ – مختصر تاریخ الدول / ص ۱۳۴ – مرآه الجنان / ۲ / ص ۱۲ – وفیات الاعیان / ۱ / ص ۳۲۱ (چاپ ۱۳۱۰ هجرى) – برخى از اینان داستان مسموم شدن را با تعبیر «گفته مى‏شود. . . » بیان کرده‏اند.

۳- تاریخ ابن خلدون / ۳ / ص ۲۵۰٫

۴- روح الاسلام، سید امیر على / ص ۳۱۱ و ۳۱۲ – احمد امین چنین نگاشته: «اگر به راستى او را مسموم کرده باشند، حتما این سم را کسى غیر از مامون به او خورانیده، یعنى یکى از مدعیان حکومت ‏براى خاندان عباسى‏.»

۵- الامام الرضا ولى عهد المامون / ص ۱۰۲ به نقل از خلاصه الذهب المسبوک / ص ۱۴۲٫

۶- تذکره الخواص / ص ۳۵۵٫

۷- ضحى الاسلام / ۳ / ص ۲۹۵ و ۲۹۶٫

۸- نظریه الامامه / ص ۳۸۷٫

۹- التاریخ الاسلامى و الحضاره الاسلامیه / ۳ / ص ۳۲۲ – ماثر الانافه / ۱ / ص ۲۱۱٫ درباره چگونگى قتل فضل سخن گفتیم و دیگر آن را تکرار نمى‏کنیم.

۱۰- لطف التدبیر / ص ۱۶۶٫

۱۱- الصواعق المحرقه، فصول المهمه، ینابیع الموده، اثبات الوصیه، بحار، اعیان الشیعه، احقاق الحق جلد ۲ به نقل از: اخبار الدول قرمانى، نور الابصار، ائمه الهدى هاشمى، الاتحاف بحب الاشراف، مفتاح النجا فى مناقب اهل العبا. . .

۱۲- مسند الامام الرضا / ۱ / ص ۱۳۰ – بحار / ۴۹ / ص ۲۹۹ – عیون اخبار الرضا / ۲ / ص ۲۴۲٫

۱۳- تاریخ ابن خلدون / ۳ / ص ۱۱۵٫

۱۴- مشاکله الناس لزمانهم / ص ۲۹٫

۱۵- قیام سادات علوى / ص ۱۶۹ – اعیان الشیعه / ۱۰ از مجلد ۱۱ / ص ۲۸۶ و ۲۸۷ به نقل از کتاب الانساب از محمد بن هارون موسوى نیشابورى – مدینه الحسین (سرى دوم) ص ۹۱ – بحار / ۸ / ص ۳۰۸ – حیاه الامام موسى بن جعفر / ۲ / ص ۴۱۳ – فرق الشیعه / حاشیه ص ۹۷ به نقل از بحر الانساب (چاپ بمبئى) و سایر منابع.

۱۶- قیام سادات علوى / ص ۱۶۸٫

۱۷- جامع الانساب / ص ۵۶ – قیام سادات علوى / ص ۱۶۱ – حیاه الامام موسى بن جعفر / ۲٫

۱۸- قیام سادات علوى / ص ۱۶۸.

امام کاظم (ع) پیشوای خردورزی

 جستاری کوتاه در حیات علمی امام موسی کاظم (علیه السلام)

امام معصوم سرچشمه علم الهی و معدن اسرار است و ملکه علم و عصمت از کودکی در او بارور می گردد و در سراسر عمر با او همراه است. امام معصوم، میراث دار علم و حکمت انبیاست آن گونه که مسیح (علیه السلام) در گهواره فرمود:«قَالَ اِنّی عَبدُاللّه اَتانِیَ الکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبیّا»۱ از این رو، بررسی زندگانی امامان معصوم (علیه السلام) از کودکی تا شهادت آنان در بردارنده نکاتی عالی و درس آموز از علم و حکمت و الگوی کاملی برای انسان هاست. شهادت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) بهانه ای به دست داد تا در نگاهی گذرا، به حیات علمی آن امام همام و موقعیت برجسته علمی ایشان بپردازیم، و به گونه اجمالی، چهره علمی ایشان از کودکی تا شهادت را مورد بررسی قرار دهیم؛ «و سلام عَلَیهِ یَومَ وُلِدَ وَ یَومَ یَموتُ وَ یَومَ یُبعَثُ حَیّا».۲

دانش امام در کودکی

  1. نشان خردورزی

«صفوان جمّال» از جمله اصحاب و یاران امام کاظم(علیه السلام) که به شغل شتربانی مشغول بود، هر از چند گاهی، برای کسب فیض و بهره مندی از بیکران دانش ائمه (علیهم السلام) نزد ایشان شرفیاب می شد. خود می گوید: روزی نزد امام صادق (علیه السلام) رفته تا در مورد پاره ای از مسائل و موضوعات از جمله موضوع امامت پس از ایشان پرسشی نمایم تا بدانم پس از امام صادق (علیه السلام) پیشوا و مقتدای شیعیان چه کسی خواهد بود؟ از امام پرسیدم: «[پس از شما] عهده دار امر امامت چه کسی خواهد بود؟» امام در پاسخ من فرمود:«از جمله نشانه های فردی که پیشوا و امام مسلمانان می شود، این است که به سرگرمی نمی پردازد و دل مشغول بازیچه نمی شود و از کارهای بیهوده پرهیز می نماید». در همین حین فرزند او، موسی بن جعفر (علیه السلام) وارد خانه شد، در حالی که همراه خود بزغاله ای داشت. من به او نگریستم و تعجب کردم که چگونه این رفتار او با سخن امام صادق (علیه السلام) سازگاری می یابد. کمی دقت کردم دیدم او به بزغاله می فرماید: «در برابر پروردگار خود فروتن باش!» از دانایی و بینش او شگفت زده شدم. امام صادق(علیه السلام) او را در آغوش کشید و فرمود:« پدر و مادرم به فدایت که به سرگرمی و بیهودگی نمی پردازی».۳

۲٫کودکی دانشمند

«ابو حنیفه» پیشوای مذهب «حنفی» اهل سنت، آهنگ سفر حج نمود و پس از پایان حج برای دیدار با امام صادق (علیه السلام) و به جهت برخی مذاکرات علمی عازم مدینه شد. چون به مدینه رسید، به منزل امام رفت و در سراچه خانه اندکی درنگ نمود تا امام او را به حضور بپذیرد. روی سکوی دهلیز نشست. در همین حین کودکی را دید. ابوحنیفه از او پرسید: «در شهر شما اگر کسی غریب باشد و نیاز به قضای حاجت داشته باشد، کجا می رود؟» کودک، عالمانه پاسخ داد: «از دید مردم دور می شود و از تخلّی در آب های روان، نهرها، زیر درختان میوه، در حریم منازل شخصی، حریم راه ها و مساجد دوری می کند. در هنگام تخلّی نباید رو یا پشت به قبله باشد و مراقب باشد که لباس او نجس نگردد و…» ابوحنیفه از پاسخ جامع و کامل کودکی یکه خورد و با شگفتی از او پرسید:« نامت چیست؟» کودک پاسخ داد: «من موسی بن جعفر(علیه السلام) هستم». ابوحنیفه که خود را در محضر کودکی دانشمند می دید، از فرصت استفاده کرد و از او پرسید:« فدایت شوم! گناه از سوی کیست؟ خدا یا بنده خدا؟» امام فرمود:« پس بنشین تا پاسخت گویم؛ اگر بگوییم منشأ گناه خداوند است، به خطا رفته ایم که او سزاوار آن نیست که بنده خویش را به گناه مرتکب نشده، عقاب نماید. اگر بگوییم گناه هم از سوی خدا و هم از سوی بنده است، باز هم سزاوار نیست که شریک قدرتمند بر شریک ناتوان خویش ستم روا دارد، یا این که بگوییم گناه از سوی بنده است. دراین صورت، اگر پروردگار از گناه او درگذرد که بنابر عفو و گذشت بیکران خود عمل کرده و اگر او را مجازات نماید، ظلمی بر او روا نداشته است». سخن امام که به اینجا رسید، ابوحنیفه همچنان مات و مبهوت از پاسخ دانشورانه و حکیمانه امام کاظم (علیه السلام) خود را از شرفیاب شدن به محضر امام صادق (علیه السلام) که قصد اولیه او بود، بی نیاز دید و از همان جا، با دستی پر به سوی شهر خود بازگشت.۴

  1. کودکی از تبار آفتاب

امام صادق (علیه السلام)، امام کاظم را در اوان کودکی، برای تحصیل، به مکتب خانه ای فرستاد. آنچه مسلم است این است که انگیزه امام از این کار، تحصیل فردی امام کاظم (علیه السلام) نبوده؛ چرا که در آن دوره هیچ کس جز امام صادق (علیه السلام) نمی توانست چیزی بر اندوخته علمی آن کودک فرزانه بیفزاید. شاید این کار امام صادق (علیه السلام) به انگیزه تشویق دیگر کودکان به تحصیل، یا شناخت و معرفی امام بعد از خود به مردم و یا نشان دادن ارزش تحصیل علم به دیگران و انگیزه هایی چنین بوده است. امام کاظم (علیه السلام) می فرماید: روزی از مکتب خانه به سوی منزل بازمی گشتم، به خانه رسیدم و لوحی که با خود داشتم، نشان پدرم دادم. پدرم مرا روبه روی خود نشانید و پس از دیدن لوح به من فرمود: «فرزندم بنویس: تَنَحِّ عَنِ القَبیحِ وَ لاتُرِدهُ؛ از زشت گویی و زشت کاری بپرهیز و حتی اراده آن را هم مکن.»

آن گاه به من فرمود:«حال این بیت شعر را که گفتم، تو کامل کن». من بیت شعر را این گونه کامل کردم: «وَ مَنْ اَوْلَیْتَهُ حُسْنا فَزِدْهُ؛ و هر کس را سزاوار احسان یافتی، [بر نیکی ات به او] بیفزا».

در این لحظه پدرم مصرعی دیگر انشا کرد و فرمود: «سَتُلْقی مِنْ عَدُوِّکَ کُلَّ کَیْدٍ؛ به زودی مکر و حیله از دشمن خود خواهی دید.» من نیز بیت او را کامل کردم: «اِذَا کادَ العَدُوُّ فَلا تَکِدْهُ؛ وقتی دشمن، دشمنی پیشه کرد تو مانند او مباش.»

امام وقتی ذهن پویا و فعال فرزند خویش را در پاسخ رسا و شیوا، این چنین آماده می بیند، در شأن او می فرماید: «ذُرّیَهٌ بَعضها مِن بَعضٍ؛ فرزندانی که بعضی از نسل بعض دیگرند»۵

دانش امام در نوجوانی

  1. از زلال نبوت

امام کاظم نوجوانی نورس و با نشاط شده بود. روزی از کوچه های شهر پیامبر (صلی الله علیه وآله) می گذشت. شخصی از شیعیان درشت گو و ظاهربین، به نام «عیسی شلقان»، او را دید و با عتاب گفت: «ای پسر! می بینی پدرت با ما چه می کند؟ روزی ما را به چیزی فرمان می دهد و روز دیگر ما را از آن باز می دارد! او به ما گفته بود: با ابوالخطاب دوستی کنیم، امروز می گوید: از او بیزاری جویید و او را لعن می کند». ابوالخطاب از نزدیکان و بزرگان اصحاب امام صادق (علیه السلام) بود، اما پس از مدتی منحرف شد و به غلات گرایش یافت. او امام صادق (علیه السلام) را خدا خواند و خویش را پیامبر او معرفی نمود. امام کاظم(علیه السلام) با منطقی استوار در پاسخش فرمود:«آفریدگان خدا سه دسته اند؛ دسته اول مؤمنان راستین اند که ایمانی استوار دارند. دسته دوم کافرانی گمراه هستند که در کفر خود پافشاری می کنند. و دسته سوم گروهی هستند که هر چند خود را در زمره مؤمنان قرار می دهند، اما نور ایمان در دلشان نتابیده و ایمانشان عاریه ای است که آن ها را «معارین» گویند».

امام به نحوی سربسته عیسی شلقان را جزو همین گروه سوم برشمرد. عیسی می گوید: «پس از این گفتگوی کوتاه که بین من و موسی بن جعفر (علیه السلام) صورت پذیرفت، نزد پدرش امام صادق (علیه السلام) رفتم و آنچه را او به من گفته بود، به امام گفتم. امام فرمود: فرزندم موسی(علیه السلام) از سرچشمه نبوت جوشیده است.»۶

۲٫کشتیبان امت

یکی از نزدیکان امام صادق (علیه السلام) به نام «فیض بن مختار» خدمت امام رسید و به منزل امام رفت. پس از اندکی موسی بن جعفر(علیه السلام) که نوجوانی بود، وارد شد و سلام کرد. به احترامش برخاستم و پیشواز او رفتم و وی را در آغوش گرفتم و بوسیدم. امام صادق (علیه السلام) با دیدن ابراز محبت و احترام من نسبت به فرزندش خرسند شد، با تبسمی ملیح فرمود: «شما شیعیان ما به سان کشتی ای هستید و این نوجوان که تو به او محبت نشان دادی، کشتیبان شما می باشد». مدتی از دیدار من با امام گذشت و سال بعد برای انجام مناسک حج به مکه مشرف شدم. پس از انجام اعمال حج دو هزار سکه ای را که همراه داشتم، توسط شخصی برای امام فرستادم و به او گفتم که هزار سکه آن را از سوی من به امام صادق (علیه السلام) و هزار درهم دیگر را به فرزندش امام کاظم (علیه السلام) بدهد. پس از مدتی امام را زیارت کردم. امام صادق(علیه السلام) به من فرمود:«آیا مرا با فرزندم موسی برابر می دانی؟ [که در هدیه دادن تساوی برقرار نمودی]» عرض کردم: «مولای من! من این کار را به دلیل فرمایش خودتان انجام دادم [که فرمودید: شما کشتی نشین و او کشتیبان شیعیان است]». امام به نشانه تأیید سری تکان داد و فرمود: «آری، اما به خدا سوگند من این کار را نکردم، بلکه این پروردگار بزرگ است که چنین مقام شامخی به او داده است.»۷

جایگاه و موقعیت علمی امام در دوران امامت

  1. دانای اسرار

از جمله راه های شناخت امام معصوم (علیه السلام) از بقیه، اخبار او از آینده و آگاهی دادن از اسرار پوشیده بر آفریدگان است. نگاشته اند: «ابابصیر» شاگرد برجسته مکتب امامت که محضر سه امام معصوم (علیه السلام) را درک نموده بود( از امام باقر (علیه السلام) تا امام کاظم (علیه السلام))، روزی نزد مولای خویش امام کاظم (علیه السلام) می رود و پرسش مهمی را مطرح می نماید. و از امام می پرسد که نشانه های شناخت امام چیست؟ امام پاسخ می دهد: «امام را از چند راه می توان شناخت؛ نخست این که امامت او منصوص باشد یعنی توسط امام پیشین بدان تصریح شده باشد. دوم این که هر پرسشی از او شد، بتواند پاسخ گوید و از جواب درنماند و اگر هم از او پرسشی [در زمینه ای که پاسخ آن لازم است] نشد، خودش سخن بیاغازد و آن مسأله را حل نماید. سوم از آینده خبر بدهد. چهارم زبان های مختلف اقوام بشر را بداند و بتواند با هر زبانی که با او سخن می گویند، به همان زبان پاسخ دهد». سپس رو به ابابصیر کرد و با لبخندی معنی دار فرمود:«پیش از آن که از این مجلس خارج شوی، این نشانه ها را خواهی دید!» در همین اثنا، مردی از اهالی خراسان (مناطقی شامل خراسان کنونی و افغانستان تا هندوستان) وارد شد و با تکلّف فراوان به زبان عربی با امام سلام و احوالپرسی کرد، اما امام پاسخ او را به زبان فارسی داد و حتی جواب پرسش او را که به عربی مطرح کرده بود، پاسخ فرمود. مرد خراسانی شگفت زده عرض کرد: «یابن رسول الله! به خدا سوگند من فقط به این دلیل فارسی سخن نگفتم، چون می پنداشتم شما فارسی را نکو نمی دانید!» امام با متانت فرمود: «سبحان الله! اگر من نتوانم به خوبی و وضوح پاسخ تو را بدهم، پس برتری من نسبت به تو در جایگاه امامت چیست».۸ آن گاه رو به ابابصیر کرد و فرمود:«ای ابابصیر! امام کسی است که زبان هریک از گروه های مردم را بداند و نه تنها زبان آن ها را بلکه زبان هر موجودی از پرنده و جاندار را به نیکی می داند.»

  1. آیینه ایزد نُمای

امام کاظم (علیه السلام) در مجلسی با فردی سخن می گفت. در بین سخنان خود به او فرمود که در فلان تاریخ خواهد مُرد. «اسحاق بن عمار» از شاگردان امام در مجلس بود. با شنیدن این سخن به فکر فرورفت:« آیا واقعا امام هنگام مرگ افراد را می داند.» در همین افکار غوطه می خورد که متوجه شد امام با تندی به او می نگرد. به خود آمد. امام به او فرمود: «ای اسحاق! وقتی رُشَید هجری (از یاران با وفای امام علی (علیه السلام) که در زمان امام مجتبی (علیه السلام) به فرمان معاویه به شهادت رسید) به خاطر داشتن علم مُنایا و بلایا، هنگام مرگ افراد و رخدادهای آینده را که کسی از آن آگاهی نداشت، می دانست؛ من که امام هستم، بی اطلاع باشم؟! در حالی که امام به دانستن آن از هر کسی شایسته تر است؟!»

سپس در مورد آینده خود او هم فرمود:«ای اسحاق! هر آنچه در توان داری، عمل صالح انجام بده که چراغ عمر تو نیز رو به خاموشی می رود و دو سال دیگر از دنیا خواهی رفت. پس از تو نیز با گذشت مدت اندکی بین بازماندگان تو اختلاف می افتد، به گونه ای که به ستیزه جویی با هم می پردازند و حتی خیانت می کنند تا بدان جا که دشمنان آنان را مورد سرزنش خویش قرار می دهند. آیا باز هم تعجب می کنی از این که امام زمان مرگ کسی را بداند [در حالیکه من از رخدادهای پس از مرگ تو نیز آگاهم؟!]»

اسحاق سر به زیر انداخت و از گفته های خود پشیمان شد و استغفار نمود. پس از مدتی او از دنیا رفت و همان گونه که امام فرموده بود، بین بازماندگانش سرکشی و طغیان درگرفت. آنان اموال مردم را به زور می گرفتند و در راه های غیر مشروع هزینه می نمودند، اما انجام کارشان به دریوزگی و بدبختی افتاد.۹

  1. پاسخ فراخور پرسشگر

از جمله ویژگی های فرد دانشمند شناخت توان علمی طرف مباحثه خود و پاسخگویی در محدوده آگاهی های اوست. نوشته اند: فردی به نام «ابو احمد خراسانی» برای پرسش مسأله ای علمی محضر امام کاظم (علیه السلام) رسید. اما امام به خوبی از پایین بودن سطح آگاهی های علمی او آگاهی داشت. وقتی خدمت امام رسید، پرسید: «کفر مقدم است یا شرک؟» از آن جا که درک این پرسش و توان دریافت پاسخ و فهم آن برای وی مشکل بود، امام در جواب او فرمود: «تو را با این بحث چه کار؟! من در قبال تو فکر نمی کنم که صلاحیت واردشدن به این بحث ها را داشته باشی». ابواحمد در جواب امام عرض کرد: «هشام بن حکم از من خواسته بود تا این سؤال را از شما بپرسم». امام وقتی دانست او از جانب خود این سؤال را نپرسیده، بلکه فقط می خواسته جواب را دریافت کند و به فرد مذکور برساند، پاسخی شفاف بیان نمود. امام فرمود: «کفر مقدم بر شرک است ؛ زیرا نخستین کسی که کفر ورزید، شیطان بود که بزرگی نمود و از فرمان خداوند روی برتافت. او از کافرین بود. از آن گذشته، کفر یک چیز است و آن انکار پروردگار و باور به الهیت غیر او، امّا شرک انکار پروردگار نیست، بلکه اثبات الهیت او و شریک قرار دادن دیگری با اوست.»۱۰

  1. پاسخ کوبنده

مُجاب کردن غرض ورزان و پاسخ کوبنده در برابر کج اندیشی مخالفان ولایت، از جمله شیوه های علمی امامان معصوم در برخورد با این گونه افراد است که عمدتا دست نشاندگان حکمرانان فاسد بوده و در شمار مزدوران دربار هستند. یکی از این افراد دست نشانده و دانشوران مزدور، «نفیع انصاری» بود. نوشته اند: روزی هارون الرشید عباسی، امام کاظم (علیه السلام) را به حضور طلبید. امام به دربار خلیفه رفت. نفیع پشت در کاخ هارون الرشید منتظر نشسته بود تا او را به درون راه دهند. امام از پیش روی او گذشت و با شکوه و جلالی ویژه به درون رفت. نفیع از عبدالعزیر بن عمر که در کنارش بود، پرسید: «این مرد باوقار که بود؟» عبدالعزیز گفت: «او فرزند بزرگوار علی بن ابی طالب از آل محمد (صلی الله علیه وآله) است. او موسی بن جعفر(علیه السلام)است.» نفیع که از دشمنی بنی عباس با خاندان پیامبر(صلی الله علیه وآله) آگاه بود و خود نیز کینه آنان را به دل داشت، گفت: «گروهی بدبخت تر از اینان (عباسیان) ندیده ام؛ چرا آنان به کسی که اگر قدرت یابد، آنان را سرنگون خواهد کرد این قدر احترام می گذارند؟ هم اینک این جا منتظر می شوم تا او برگردد تا با برخوردی کوبنده، شخصیتش را درهم بکوبم». عبدالعزیز با دیدن سخنان کینه توزانه نفیع نسبت به امام، گفت: «بدان که اینان خاندانی هستند که هر کس بخواهد با مرکب سخن به سوی آن ها بتازد، خود پشیمان می شود و داغ خجالت و شرمساری بر جبین خویش تا پایان عمر می زند». اندکی گذشت و امام از کاخ بیرون آمد و سوار بر مرکب خویش شد. نفیع با چهره ای مصمّم جلو آمد، افسار اسب امام را گرفت و مغرورانه پرسید: «آی! تو که هستی؟» امام از بالای اسب نگاهی «عاقل اندر سفیه» کرد و با اطمینان فرمود: «اگر نسبم را می خواهی، من فرزند محمد (صلی الله علیه وآله) دوست خدا، فرزند اسماعیل ذبیح الله و پور ابراهیم خلیل الله هستم. اگر می خواهی بدانی اهل کجا هستم، اهل همان مکانی که خدا حج و زیارت آن را بر تو و همه مسلمانان واجب کرده است. اگر می خواهی شهرتم را بدانی، از خاندانی هستم که خدا درود فرستادن بر آنان را در هر نماز بر شماها واجب گردانیده و اما اگر از روی فخر فروشی سؤال کردی، به خدا سوگند! مشرکان قبیله من راضی نشدند، مسلمانان قبیله تو را در ردیف خود به شمار آورند و به پیامبر گفتند: ای محمد! آنان که از قبیله خویش هم شأن و هم مرتبه ما هستند، نزد ما بفرست. اکنون نیز از جلوی اسب من کنار برو و افسارش را ردکن!» نفیع که همه شخصیت و غرور خود را در طوفان سهمگین کلام امام بر باد رفته می دید، در حالی که دستش می لرزید و چهره اش از شرمندگی سرخ شده بود، افسار اسب امام را رها کرد و به کناری رفت.

عبدالعزیز با پوزخندی زهرناک به شانه نفیع زد و گفت: «نگفتم به تو که با او توان رویارویی نداری!»۱۱

  1. به سنگینی شرم

اشراف کامل به مسائل علمی و پاسخ فراگیر، رمز دیگری از هزاران نکته پنهان و آشکار موقعیت علمی امام (علیه السلام) بود. در دوران ائمه معصومین (علیهم السلام) بسیار اتفاق می افتاد که حکمرانان برای زیر سؤال بردن شخصیت علمی ائمه (علیهم السلام) از برپایی مجالس علمی و مناظرات گوناگون بهره می جستند. نوشته اند: روزی فردی به نام «ابویوسف» که سمت قضاوت و امامت جمعه و جماعت را در بغداد عهده دار بود، از خلیفه عباسی (مهدی یا هارون الرشید) خواست تا جلسه مناظره ای برای درهم شکستن شخصیت امام کاظم(علیه السلام)ترتیب دهد و با طرح مسائلی به زعم خود، «پیچیده!» امام را در تنگنا قرار دهد. ابویوسف به خلیفه گفت: «به من رخصتی ده تا از موسی بن جعفر (علیه السلام) سؤالاتی بپرسم که توان پاسخ دادن به هیچ یک از آن ها را نداشته باشد». خلیفه با کمال میل پذیرفت. امام را به دربار احضار نمودند. ابویوسف از امام خواست تا مسائل خود را مطرح نماید. امام پذیرفت. ابویوسف پرسید: «نظرت در مورد تظلیل (زیر سایه رفتن) شخص مُحرم که لباس احرام پوشیده است، چیست؟» امام فرمود: «شخصی که مُحرم شده، نبایستی زیر سایه برود». او بلافاصله پرسید: «اگر خیمه بزند چه؟ آیا می تواند داخل خیمه برود؟» امام فرمود: «آری، زیر خیمه می تواند برود». ابویوسف که به خیال خود، پاسخ دلخواه را ستانده بود، به زعم این که تناقض در پاسخ امام وجود دارد، گفت: «پس فرق این دو (سایه بان و خیمه) با هم چیست [که محرم زیر سایه بان نمی تواند برود، اما در سایه خیمه اشکالی ندارد که قرار گیرد]»؟ امام فرمود: «حال من از تو می پرسم: چه تفاوتی بین نماز و روزه زنی که در عادت ماهانه است، وجود دارد؟ آیا باید نمازهای این ایام را قضا نماید؟» قاضی پاسخ داد: «خیر قضای این نمازها بر او واجب نیست». امام پرسید:«روزه چطور؟» او پاسخ گفت:« بله روزهایی را که در ایام عادت نگرفته، بایستی قضا نماید». امام دوباره پرسید: «چگونه است که نمازها را نباید قضا کند، اما قضای روزه ها را باید به جای آورد؟». قاضی پاسخ داد: «چون این حکم اسلام است». امام فرمود: «آن (تظلیل در سایه بان یا خیمه) هم حکم اسلام است». خلیفه در این مدت سکوت کرده و منتظر نتیجه مناظره بود، وقتی از پیروزی ابویوسف ناامید شد، زیر لب به او غرّید: «گمان نمی کنم دیگر [در مقابله با او] از تو کاری ساخته باشد». ابویوسف که از شکست آسان خود در برابر امام خشمگین و خجلت زده بود، رو کرد به خلیفه و گفت:«سنگ بزرگی پیش پایم افکند.»۱۲

پی نوشت ها:

۱ـ مریم، ۳۰٫

۲ـ مریم، ۱۵٫

۳ـ بحارالانوار، ج۴۸، ص ۱۰۷؛ ابن شهر آشوب مازندرانی، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۴۳۲٫

۴ـ همان، ص ۱۱۴؛ ابن شعبه حرّانی، تحف العقول، ص ۴۱۱٫

۵ـ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۰۹، مناقب آل ابی طالب، ج ۳،ص ۴۳۴٫

۶ـ محمدبن یعقوب کلینی،الاصول من الکافی، ج ۲، ص ۴۱۸٫

۷ـ همان، ج ۱، ص ۳۱۱٫

۸ـ محمدبن محمدبن النعمان (شیخ مفید)،الارشاد، ص ۲۱۷٫

۹ـ الاصول من الکافی، ج ۱، ص ۴۸۴٫

 ۱۰ـ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۲۴؛ تحف العقول، ص ۳۰۴٫

۱۱ـ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۴۳؛ مناقب آل ابی طالب (علیه السلام)، ج ۳، ص ۴۳۱٫

۱۲ـ الارشاد، ص ۲۲۹٫

منبع : پایگاه اطلاع رسانی حوزه. ( نجمه کرمانی)

دانش امام کاظم علیه السلام در کودکی

نشان خردورزی

«صفوان جمّال» از جمله اصحاب و یاران امام کاظم علیه السلام که به شغل شتربانی مشغول بود، هر از چند گاهی، برای کسب فیض و بهره مندی از بیکران دانش ائمه علیهم السلام نزد ایشان شرفیاب می شد. خود می گوید: روزی نزد امام صادق علیه السلام رفته تا در مورد پاره ای از مسائل و موضوعات از جمله موضوع امامت از ایشان پرسشی نمایم تا بدانم پس از امام صادق علیه السلام پیشوا و مقتدای شیعیان چه کسی خواهد بود؟ از امام پرسیدم: «[پس از شما] عهده دار امر امامت چه کسی خواهد بود؟» امام در پاسخ فرمود: «از جمله نشانه های فردی که پیشوا و امام مسلمانان می شود، این است که به سرگرمی نمی پردازد و دل مشغول بازیچه نمی شود و از کارهای بیهوده پرهیز می نماید.» در همین حین فرزند او، موسی بن جعفر علیهماالسلام وارد خانه شد، در حالی که همراه خود بزغاله ای داشت. من به او نگریستم و تعجب کردم که چگونه این رفتار او با سخن امام صادق علیه السلام سازگاری می یابد. کمی دقت کردم دیدم او به بزغاله می فرماید: «در برابر پروردگار خود فروتن باش!» از دانایی و بینش او شگفت زده شدم. امام صادق علیه السلام او را در آغوش کشید و فرمود:« پدر و مادرم به فدایت که به سرگرمی و بیهودگی نمی پردازی.»[۱]

کودکی دانشمند

«ابو حنیفه» پیشوای مذهب «حنفی» اهل سنت، آهنگ سفر حج نمود و پس از پایان حج برای دیدار با امام صادق علیه السلام و به جهت برخی مذاکرات علمی عازم مدینه شد. چون به مدینه رسید، به منزل امام رفت و در سراچه خانه اندکی درنگ نمود تا امام او را به حضور بپذیرد. روی سکوی دهلیز نشست. در همین حین کودکی را دید. ابوحنیفه از او پرسید: «در شهر شما اگر کسی غریب باشد و نیاز به قضای حاجت داشته باشد، کجا می رود؟» کودک، عالمانه پاسخ داد: «از دید مردم دور می شود و از تخلّی در آبهای روان، نهرها، زیر درختان میوه، در حریم منازل شخصی، حریم راه ها و مساجد دوری می کند. در هنگام تخلّی نباید رو یا پشت به قبله باشد و مراقب باشد که لباس او نجس نگردد و…» ابوحنیفه از پاسخ جامع و کامل کودک یکه خورد و با شگفتی از او پرسید: «نامت چیست؟» کودک پاسخ داد: «من موسی بن جعفر علیهماالسلام هستم.» ابوحنیفه که خود را در محضر کودکی دانشمند می دید، از فرصت استفاده کرد و از او پرسید: «فدایت شوم! گناه از سوی کیست؟ خدا یا بنده خدا؟» امام فرمود: «پس بنشین تا پاسخت گویم؛ اگر بگوییم منشأ گناه خداوند است، به خطا رفته ایم که او سزاوار آن نیست که بنده خویش را که به گناه مرتکب نشده، عقاب نماید. اگر بگوییم گناه هم از سوی خدا و هم از سوی بنده است، باز هم سزاوار نیست که شریک قدرتمند بر شریک ناتوان خویش ستم روا دارد، یا اینکه بگوییم گناه از سوی بنده است. دراین صورت، اگر پروردگار از گناه او درگذرد که بنابر عفو و گذشت بیکران خود عمل کرده و اگر او را مجازات نماید، ظلمی بر او روا نداشته است.»

سخن امام که به اینجا رسید، ابوحنیفه همچنان مات و مبهوت از پاسخ دانشورانه و حکیمانه امام کاظم علیه السلام خود را از شرفیاب شدن به محضر امام صادق علیه السلام که قصد اولیه او بود، بی نیاز دید و از همان جا، با دستی پر به سوی شهر خود بازگشت.[۲]

کودکی از تبار آفتاب

امام صادق علیه السلام ، امام کاظم را در اوان کودکی، برای تحصیل، به مکتب خانه ای فرستاد. آنچه مسلم است این است که انگیزه امام از این کار، تحصیل فردی امام کاظم علیه السلام نبوده؛ چرا که در آن دوره هیچ کس جز امام صادق علیه السلام نمی توانست چیزی بر اندوخته علمی آن کودک فرزانه بیفزاید. شاید این کار امام صادق علیه السلام به انگیزه تشویق دیگر کودکان به تحصیل، یا شناخت و معرفی امام بعد از خود به مردم و یا نشان دادن ارزش تحصیل علم به دیگران و انگیزه هایی چنین بوده است. امام کاظم علیه السلام می فرماید: روزی از مکتب خانه به سوی منزل بازمی گشتم، به خانه رسیدم و لوحی که با خود داشتم، نشان پدرم دادم. پدرم مرا روبه روی خود نشانید و پس از دیدن لوح به من فرمود: «فرزندم بنویس: «تَنَحِّ عَنِ القَبیحِ وَ لاتُرِدهُ؛ از زشت گویی و زشت کاری بپرهیز و حتی اراده آن را هم مکن.»

آن گاه به من فرمود:«حال این بیت شعر را که گفتم، تو کامل کن.» من بیت شعر را این گونه کامل کردم: «وَ مَنْ اَوْلَیْتَهُ حُسْنا فَزِدْهُ؛ و هر کس را سزاوار احسان یافتی، [بر نیکی ات به او] بیفزا.»

در این لحظه پدرم مصرعی دیگر انشا کرد و فرمود: «سَتُلْقی مِنْ عَدُوِّکَ کُلَّ کَیْدٍ؛ به زودی مکر و حیله از دشمن خود خواهی دید.»

من نیز بیت او را کامل کردم: «اِذَا کادَ العَدُوُّ فَلا تَکِدْهُ؛ وقتی دشمن، دشمنی پیشه کرد تو مانند او مباش.»

 امام وقتی ذهن پویا و فعال فرزند خویش را در پاسخ رسا و شیوا، این چنین آماده می بیند، در شأن او می فرماید: «ذُرّیَهٌ بَعضها مِن بَعضٍ؛ فرزندانی که بعضی از نسل بعض دیگرند.»[۳]

پی نوشت ها:

[۱]. بحار الانوار، محمد باقر المجلسی، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ ق، ج ۴۸، ص ۱۰۷؛ ابن شهر آشوب مازندرانی، مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب السروی المازندرانی، بیروت، دار الاضواء، بی تا، ج ۳، ص ۴۳۲٫

[۲] .  تحف العقول، ابن شعبه الحرّانی، قم، مکتبه بصیرتی، بی تا، ص ۴۱۱٫

[۳] . بحار الانوار، ج ۴۸، ص ۱۰۹، مناقب آل ابی طالب، ج ۳،ص ۴۳۴٫

منبع : پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

مناظرات علمی امام صادق علیه السلام با ابوحنیفه

اشاره

 از امام صادق (علیه السلام) مناظرات متعددی نقل شده. یکی از مناظرات آن حضرت با ابوحنیفه رئیس مذهیب حنفی اهل سنت است که در قالب پرسش و پاسخ‌هایی  میان آن حضرت و ابوحنیفه نقل شده است . در این نوشته به دو مناظره آن حضرت با ابوحنیفه اشاره شده است.

مسئله قیاس

عبدالله بن شبرمه همراه ابوحنیفه، امام صادق (علیه السلام) را ملاقات کرد. امام صادق (علیه السلام) از عبدالله پرسید: این کیست که همراه تو است؟ پاسخ داد: مردی بصیر و مخلص در امر دین است. فرمود: نکند همان کسی است که امر دین را به “رای خویش” قیاس می‌کند؟ پاسخ داد: آری. امام صادق (علیه السلام) رو به ابوحنیفه کرد و پرسید: نامت چیست؟ گفت: نعمان. فرمود: نعمان! آیا سرت را با بدنت قیاس می‌کنی؟ گفت: خیر، چگونه سرم را قیاس کنم؟! فرمود: سخن نیکویی گفتی. آیا می‌دانی راز شوری آب چشم، تلخی ماده درون گوش، گرمی آب بینی و گوارایی آب دهان چیست؟ گفت: خیر. فرمود: سخن نیکویی گفتی! آیا می‌دانی کدام کلمه اولش، کفر و آخرش، ایمان است؟

ابن شبرمه گفت:

یا بن رسول الله! پاسخ پرسش‌هایی را که مطرح کردی، برایمان بگو. فرمود: پدرم از جدم برایم نقل کرده است که رسول خدا(ص) فرمود:

خداوند متعال بر حسب فضل و بخشایشش بر فرزند آدم، شوری را در دو چشم انسان قرار داد؛ زیرا آن دو چرب‌اند. اگر شوری را در چشمان آدمی قرار نداده بود، چشمان آدمی ذوب می‌شد.
خداوند متعال برحسب فضل و بخشایشش بر فرزند آدم، تلخی را در دو گوش او قرار داد تا پرده و مانعی برای ورود حشرات به درون گوش باشد. حشره وقتی با این مادی تلخ روبه‌رو می‌شود، از گوش خارج می‌شود.
خداوند متعال برحسب فضل و بخشایشش بر فرزند آدم، گرمی را در بینی انسان قرار داد؛ زیرا انسان با بینی خویش بو را استشمام می‌کند. اگر بینی انسان گرم نبود، سر و مغز انسان بدبو می‌شد.
خداوند متعال بر حسب فضل و بخشایشش بر فرزند آدم، گوارایی را در لبان انسان قرار داد؛ زیرا به وسیلی آنها غذا می‌خورد و شیرینی غذا را حس می‌کند.
ابن شبرمه گفت: از آن کلمه‌ای که اولش، کفر و آخرش، ایمان است، بگو. فرمود: هنگامی که عبد می‌گوید: “لا إله”، همانا کافر است و هنگامی که “الاّ الله” می‌گوید، او مؤمن است.سپس رو به ابوحنیفه نمود و فرمود:

ای نعمان! پدرم از جدم رسول خدا(ص) برایم نقل کرد که فرمود: اول کسی که امر دین را به رأی خویش قیاس کرد، ابلیس بود. خداوند به او فرمود: به آدم سجده کن! گفت: من بهتر از اویم؛ مرا از آتش و او را از خاک آفریدی. پس هرکس دین را به ریی خویش قیاس کند، روز قیامت با ابلیس همنشین می شود، چون در قیاس از او تبعیت کرده است.
آنگاه فرمود: کدام یک عظیم‌تر است؛ قتل نفس یا زنا؟ ابوحنیفه پاسخ داد: قتل نفس. فرمود: خداوند در قتل نفس، دو شاهد را پذیرفته و در زنا، جز چهار شاهد را نمی‌پذیرد.
سپس فرمود: کدام یک عظیم‌تر است؛ نماز یا روزه؟ پاسخ داد: نماز. فرمود: پس چگونه است که زن حائض باید روزه‌اش را قضا کند، اما نمازش قضا ندارد؟ وای برتو! از خدا بترس و دین را با رأی خود قیاس نکن.(۱)

علم به اختلافات

ابوحنیفه نقل می‌کند:

وقتی منصور عباسی به حیره آمد، مرا به حضور خویش طلبید و گفت: ای ابوحنیفه! مردم به جعفر بن محمد روی آورده و فتنه کرده‌اند. برایم تعدادی از آن پرسش‌ها و مسائل دشوارت را آماده کن. من هم برایش چهل پرسش و مسئله دشوار تهیه کردم. روز دیگری که جعفر بن محمد در حضورش بود، بنا بر خواست منصور به دیدنش رفتم. جعفر بن محمد در کنارش نشسته بود.
هنگامی که نگاهم به آنها افتاد، از هیبت جعفر بن محمد حالت خوفی بر من مستولی شد که از دیدن منصور چنان نشده بودم. سلام کردم و در کنارشان نشستم. منصور رو به جعفر بن محمد کرد و از او پرسید: ای اباعبدالله! آیا این مرد را می‌شناسی؟ وی پاسخ داد: بله، او ابوحنیفه است. او نزد ما می‌آید. سپس منصور به من گفت: ای ابوحنیفه! از مسائل و پرسش‌هایت بیاور و از اباعبدالله بپرس.
من پرسیدن را آغاز نمودم و او در پاسخ به هر پرسش و مسئلی من، می‌گفت: شما در این مسئله چنین می‌گویید، اهل مدینه چنان می‌گویند و ما اهل بیت این گونه می‌گوییم. آرای او گاهی موافق با آرای ما و گاهی موافق با اهل مدینه بود و گاهی نیز با هر دوی ما مخالف بود. من چهل مسئلی خویش را پرسیدم و او به تمامی آنها پاسخ داد.

ابوحنیفه پس از نقل این رویداد، می‌گوید:

آیا این چنین نیست که ما روایت می‌کنیم که عالم‌ترین مردم، کسی است که داناترین آنها به اختلاف مردم باشد؟!(۲)

ابو‌حنیفه می‌گوید: در دوران امام صادق ـ علیه‌السلام ـ به حج رفتم و چون به مدینه رسیدم، به خانه آن حضرت درآمدم و به انتظار اجازه ورود در دهلیز نشستم، ناگاه کودک نوپایی بیرون آمد؛ به او گفتم: ای پسر بچه، شخص غریب که در شهر شما آید، کجا قضای حاجتکند؟ گفت: «آرام باش»، سپس نشست و به دیوار تکیه کرد و گفت: «از کنار نهرها و زیر درختان میوه و سایه‌انداز مساجد و وسط جاده دوری کن، و پشت دیواری مخفی شو و جامه را بالا زن و رو به قبله و پشت به قبله مباش، و هرچه خواهی قضای حاجت کن.» آنچه از این کودک شنیدیم، مرا به شگفت آورد. به او گفتم: نامت چیست؟ گفت: «موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب». به او گفتم: ای پسر بچه، گناه از کیست؟ در پاسخ گفت: «از سه حالت بیرون نیست: یا از خداست، که از او نیست؛ زیرا سزا نیست پروردگار بنده را به آنچه نکرده عذاب کند، و یا از خدا و بنده با هم است، و همچنین هم نیست؛ زیرا برای شریک نیرومند، سزاوار نیست که شریک ناتوان را ستم کند و یا از خود بنده است، که از اوست؛ پس اگر خدا بگذرد، از کرم اوست و اگر کیفر دهد، به‌خاطر گنه و جرم بنده است.» ابوحنیفه گوید: امام صادق ـ علیه‌السلام ـ را ملاقات نکرده و برگشتم و بدانچه شنیدم بی‌نیاز شدم.(۳)

پی نوشت:

۱ . حلیه الاولیاء، ابونعیم اصفهانی، بیروت، دارالکتاب العربی، ج۳، ص۱۹۶ و ۱۹۷، چ۴، ۱۴۰۵ق.
۲ . طبقات الحنفیه ی، عبدالقادر بن ابی الوفاء، ج۱، ص۴۸۶؛ تاریخ‏ الاسلام، ذهبی، ج‏۹، ص۸۸-۹۰؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج۶، ص۲۵۸.

۳٫ بحرانی، تحف العقول، اسلامیه، ص۳۴۳، کتابفروشی اسلامیه،۱۳۵۴ش .

منبع: فرهنگ کوثر ۸۶  (بخشی از مقاله محمد حسین پور امینی)

مدرسه امام صادق (ع) دانشگاه بزرگ

 سید محمد تقى مدرسى

در سال‏۱۱۷ هجرى، هنگامى که امام باقر به عنوان قربانى گرانبهاى‏ سیاست ستمگرانه بنى امیّه، به جوار پروردگارش شتافت فرزندش امام‏ جعفر صادق را، که آن هنگام در سن ۳۴ سالگى بود، به مرکز علمی – آموزشی ‏که صدها تن از صاحب نظران و اندیشمندان در آن گرد آمده بودند سفارش فرمود. این دانشگاه در واقع هسته بزرگ  علمی بود که امام ‏صادق پس از پدر خود آن را بنیان گذاشت، همچنین آن‏ حضرت، امامت ‏مردم را بر عهده امام صادق نهاد.بدین ترتیب رهبرى دینى امّت و مسئولیّتهاى بزرگ امور سیاسى آنان به امام صادق انتقال یافت.

شاید نتوان در تاریخ همانند دانشگاه امام صادق، مدرسه ‏اى فکرى‏ یافت که توانسته باشد نسلهاى متوالى را تحت تأثیر خود قرار دهد واصول‏ و افکار خود را بر آنها حاکم سازد و مردمى متمدّن و فرهیخته با کیان‏ و موجودیّتى یگانه بنیان نهاده باشد.

اشتباه است اگر بخواهیم دستاوردهاى این مدرسه را فقط محدود به‏ کسانى کنیم که در آن به تحصیل علم پرداخته و معاصرانش از آن چیزهاآموخته باشند، بلکه دستاوردهاى این مدرسه در اندیشه ‏هایى است که درجامعه ایجاد کرده ودر مردان پرورش یافته‏اى است که سیماى تاریخ‏وسیماى مسلمانان را دگرگون ساختند و تمدّنى را پدید آوردند که تاقرنهایى دراز پایدار و پا برجا بود.

در تاریخ ثبت است که شمار کسانى که مستقیما از افکار و اندیشه ‏هاى‏این دانشگاه سیراب شده‏اند، به چهار هزار تن مى‏ رسیده است.(۱)

و زمانى‏ اهمیت این مسئله براى ما روشن مى ‏شود که بدانیم این مدرسه در آگاهى ‏بخشى به مردم مسلمان دوران خود و نیز مسلمانانى که تا امروز از پى آنهاآمده‏اند و نقش اول داشته و اینکه فرهنگ اصیل اسلامى تنها از این‏ چشمه فیّاض، جریان گرفته است، چرا که پژوهشهاى انجام شده ثابت‏کرده است که فرهنگهاى رواج یافته در میان مسلمانان از اندیشه‏ هاى‏ مسیحى و یهودى، افراد نفوذى آنان سرچشمه گرفته و یا از اندیشه‏هاى‏فلاسفه یونانى و هندى که کتابهایشان به عربى ترجمه شد و مسلمانان‏اصول و اندیشه‏هاى خود را بر اساس آنها بنیان نهادند، تأثیر پذیرفته‏است.

بنابر این جز مکتب امام صادق هیچ مدرسه و مکتب فکرى اسلامى،باقى نماند که از کیان و وحدت و اصالت خود در تمام ابعاد زندگى‏محافظت کند. علّت این امر آن بود که پیروان این مکتب، به این مدرسه‏و افکار آن کاملاً اعتماد داشتند و همین اعتماد بود که آنان را به نگاهبانى‏از این مکتب و چهره ویژه آن در طول قرنها وامى‏داشت تا آنجا که آنان‏روایاتى را که در این مدرسه مى‏شنیدند دهان به دهان بازگو مى‏کردند واگرچیزى مى‏نوشتند تا هنگامى که از کسانى که این روایات را از امام نقل‏مى‏کردند، اجازه مخصوص نمى‏گرفتند، به نشر آنها همّت نمى‏گماردند.

اگر ما بدانیم که فرهنگ اسلامى، اعم از شیعى و سنى، بر پیشوایان‏معاصر با امام صادق‏علیه السلام، همچون پیشوایان مذاهب چهار گانه اهل سنّت‏که مسلمانان تنها بر مذاهب آنان تمسّک کرده‏اند، تکیّه داشته است‏ودریابیم که اکثر این پیشوایان اندیشه‏هاى دینى خود را از این مکتب‏بهره‏گرفته‏اند تا آنجا که ابن ابى‏الحدید ثابت کرده است که علم مذاهب‏ چهار گانه اهل سنّت در فقه، به امام صادق بازگشت مى ‏کند و مورّخ ‏مشهور، ابو نعیم اصفهانى در این باره گفته است: شمارى از تابعان از امام‏صادق روایت نقل کرده‏اند از جمله: یحیى بن سعید انصارى، ایوب‏ سختیانى، ابان بن تغلب، ابو عمرو بن علاء و یزید بن عبداللَّه بن هادو همچنین پیشوایان برجسته از او نقل حدیث کرده‏ اند. کسانى همچون: مالک بن انس، شعبه حجاج، سفیان ثورى، ابن جریح، عبداللَّه بن عمر،روح بن قاسم، سفیان بن عیینه، سلیمان بن بلال، اسماعیل بن جعفر،حاتم بن اسماعیل، عبد العزیز بن مختار، وهب بن خالد، ابراهیم بن‏ طهمان و مسلم بن حجاج نیز در صحیح خود به احادیث نقل شده ازآن‏حضرت‏ علیه السلام احتجاج کرده است، (۲)

اگر ما از تمام این امور آگاهى یابیم‏آنگاه به درستى خواهیم دانست که فرهنگ اصیل اسلامى تنها و تنها به‏امام صادق و مدرسه‏اى که او بنیان گذارد، باز مى‏گردد.

از سوى دیگر اگر بدانیم که تنها یکى از دانش آموختگان این مدرسه،یعنى جابر بن حیّان، دانشمند و ریاضیدان پر آوازه که جهان همواره او راصاحب دانشى عظیم در زمینه ریاضیات مى‏داند، ۵۰۰ رساله درریاضیات داشته که تمام آنها را امام صادق‏علیه السلام بروى املاء کرده بود،آنگاه به افاضات بى شمار این مدرسه بر دانش اندوزانش به خوبى پى‏خواهیم برد.

محمّد بن مسلم از آن‏حضرت ۱۶۰۰۰ حدیث در علوم گوناگون روایت‏کرده است. این نکته در باره بسیارى دیگر از دانشمندان گرانقدر نیز صدق‏مى‏کند به طورى که یکى از آنان مى‏گوید: در این مسجد (مسجد کوفه)۹۰۰ استاد را دیدم که هر کدام مى ‏گفتند: قال جعفر بن محمّد! حتّى ‏ابوحنیفه مى‏گوید: “اگر آن دو سال نبود هر آینه نعمان – نام کوچک ابو حنیفه – نابودمى‏شد”.

بالاخره آنکه باید بدانیم که از هیچ یک از دوازده امام و بلکه چهارده‏معصوم که رسول خداصلى الله علیه وآله هم در میان آنان محسوب است، به اندازه‏اى‏که از امام صادق روایت نقل کرده‏اند، روایت نقل نشده است. دانشمندان ‏متأخر شیعه، به گرد آورى روایاتى که از معصومین ‏علیهم السلام نقل شده‏ پرداخته ‏اند. بحار الانوار مجلسى شامل ۱۱۰ جلد است. جامع الاخبارنراقى کتابى است در ردیف بحار الانوار و مستدرک بحار الانوار هم‏چیزى همانند بحار است، امّا بیشترین صفحات این کتابها و نظایر آنهاشامل احادیث امام صادق‏علیه السلام، که بیشتر این احادیث در فقه و حکمت‏وتفسیر و مانند آنها مى‏باشد.

امّا از روایاتى که در دیگر علوم از آن‏حضرت نقل شده، جز اندکى به‏دست ما نرسیده است، زیرا بیشتر این روایات قربانى اختلافات سیاسى‏شده که متعاقب دوران امام صادق به وقوع پیوست. چه بسیار کتابهاى‏خطى شیعه که به آتش منحرفان سوخته شد و از بین رفت!!

تنها بهره کتابخانه‏هاى فاطمیون و مصر از این میان به بیش از سه‏میلیون نسخه خطى مى‏رسد. چه بسیار کتابهایى که امواج خروشان دجله‏و فرات آنها را به کام خود کشید و یا به آتش طمع عبّاسیان در بغداد وکوفه‏سوخت!! چه بسیار محدثان دانشمند و فرهیخته‏اى که دانشهاى گوناگون‏در دلهایشان موج مى‏زد و مى‏تپید، امّا از ترس کشتارها وجنایات‏عبّاسیان، جرأت اظهار ونشر آنها را نداشتند!!

این ابن ابى عمیر است که روزگارى دراز در زندانهاى بنى عبّاس به سربرد ومتأسفانه، تألیفاتش در این مدّت پنهان ماند و حتّى زیر خاک دفن‏شد و خاک آنهارا خورد و بدین‏سان احادیث بسیارى واز جمله صحیحهالاعمال از بین رفت.

این محمّد بن مسلم است که سى هزار حدیث از امام صادق‏علیه السلام حفظاست، امّا حتّى یکى از آنها را هم نقل نمى‏کند! هنگامى که ما از این مسائل آگاه مى‏شویم، مى‏توانیم به عمق فرهنگ‏این مدرسه جهان اسلامى و نیز وسعت افق پهناور آن پى ببریم.

مشهور است که روش امام جعفر صادق مطابق با جدیدترین روشهاى‏آموزش و پرورش در جهان بوده است. حوزه درسى آن‏حضرت، به‏تربیت متخصصان اهتمام نشان مى‏داد. مثلاً هشام بن حکم متخصص درمباحث تئوریک بود و یا زرّاره و محمّد بن مسلم وعدّه‏اى دیگر در مسائل‏دینى تخصّص داشتند و جابر بن حیان متخصّص ریاضیات بود و.. و.. به‏طورى که وقتى کسى نزد آن‏حضرت براى علم اندوزى مى‏آمد، اومى‏پرسید که خواهان آموختن کدام علم است؟ اگر مرد پاسخ مى‏داد: فقه.امام او را به متخصّصان فقه راهنمایى مى‏کرد و اگر مى‏گفت: تفسیر. او رابه متخصّصان تفسیر دلالت مى‏کرد و به همین ترتیب اگر مى‏گفت: حدیث‏یا سیره یا ریاضیات یا پزشکى یا شیمى، آن‏حضرت وى را به برجستگان‏وخبرگان در این علوم راهنمایى مى‏کرد و آن دانشجو به ملازمت هر کس‏که خود مى‏خواست، در مى‏آمد تا پس از مدّتى به دانشمندى تواناوبرجسته در دانش دلخواه خود تبدیل شود.

کسانى که به مدرسه امام صادق‏علیه السلام مى‏آمدند، اهل منطقه و ناحیه‏اى‏خاص نبودند. سرشت جهان اسلام در عصر امام صادق چنان بود که‏گسترش علم وفرهنگ و معرفت را در هر خانه‏اى اقتضا مى‏کرد. زیرافتوحات پى در پى مسلمانان، دروازه‏هاى تازه‏اى از راههاى گوناگون‏زندگى و آداب و رسوم واندیشه‏هاى مردم را به روى آنان مى‏گشودوموجب پدید آمدن بر خوردى تازه میان اندیشه‏هاى اسلامى و تئوریهاى‏دیگر مى‏شد. این برخورد تازه در طریقه زندگى در نزد مسلمانان و امتزاج‏آن با آداب و رسوم ایرانیان و رومیان و دیگر همسایگان حکومت اسلامى‏موجب مى‏شد تا جامعه نوینى پدید آید که عمیقاً و کاملاً تحت تأثیر وضع‏ جدید قرار گیرد و از راه اسلام منحرف گردد و همین امر باعث ایجادتناقضاتى در حیات جامعه مسلمانان شد و باز نمودهاى منفى بسیارى ازاین امتزاج طبیعى و ناگهانى از خود بر جاى گذارد.

از این رو، مردم در آن روزگار به فرا گیرى علم و دانش شتاب‏ ورزیدند و براى دستیابى به دانش بیشتر، خود را به محضر امام صادق‏علیه السلام‏رساندند. طوایف گوناگونى از گوشه و کنار جهان اسلام به نزد آن‏حضرت‏رفتند، مرکز حساسى که آن‏حضرت انتخاب کرده بود، دستیابى آنان را به‏وى آسان مى‏ساخت چرا که آن‏حضرت در بیشتر عمر خود، مدینه را که به‏مثابه عصب حساس جهان اسلام به شمار مى‏آمد به عنوان مقرّ و پایگاه‏خود اختیار کرد. هر ساله گروههاى بسیارى از مسلمانان براى اداى‏مناسک حج و رفع مشکلات و مسائل عملى ونظرى خود به حرمین )مکّه‏و مدینه( رهسپار مى‏شدند و در آنجا بود که آنان با امام صادق‏ومدرسه بزرگ آن‏حضرت برخورد مى‏کردند و هر آنچه را که‏مى‏خواستند در نزد حضرتش مى‏یافتند.

در اینجا، مناسبت دارد که اجمالاً به موج الحادى که در دوران زندگى‏امام صادق‏علیه السلام بر جامعه اسلامى یورش آورده بود، اشاره‏اى کنیم. این‏موج با مدرسه امام صادق نیز برخورد کرد، امّا آن را سدى استوار و خلل‏ناپذیر یافت که از عهده پاسخ گویى به آن موج بر آمد و آن را از حرکت‏باز انداخت و به غبار تبدیل کرد. از آنجا که ما مى‏کوشیم زندگى آن امام‏بزرگ را خلاصه وار بررسى کنیم وخطوط ویژه مدرسه بزرگ آن‏حضرت‏را مشخص سازیم، باید مرورى گذرا نیز به این موج فراگیر داشته باشیم.

پیش از این گفتیم که فتوحات اسلامى، موجب شد تا بر خوردهاى‏نیرومندى میان مسلمانان و تازه مسلمانان پدید آید. از آنجا که بیشترمسلمانان درک و بینشى شایسته و استوار از اسلام نداشتند، این‏برخوردها به نتیجه‏اى نا مطلوب و منفى انجامید، و مسلمانان را به دوگروه تقسیم کرد.

گروه اوّل محافظه کاران و قشرى گرایانى بودند که تنها جنبه ظاهرى‏دین را گرفته و از فهم جوهر و حقیقت و کُنه آن باز مانده بودند. اینان‏عقل و خرد خود را همراه با آن معیارها گم کرده بودند. گروه خوارج ازپیشتازان این گرایش بودند چنان که اشاعره نیز این گونه بودند، البته باملاحظاتى در طوایف آنها از نظر اختلاف در کمیّت و کیفیّت.

گروه دوّم تندروهایى بودند که شدیداً از وضع موجود در جامعه تأثیرپذیرفته بودند. اینان معیارها را به کنارى افکنده و تنها بدانچه عقلهاى‏ کوته آنها بر حسب اختلاف گرایشها و دگرگونى شرایط، به آنان دیکته‏ مى‏ کرد، اکتفا کرده بودند. در پیشاپیش این گروه، ملحدان و پس از آنها بافاصله بسیار. معتزله و دیگر فرقه‏ هایى که بدیشان نزدیک بودند، جاى‏ داشتند.

بنا به طبیعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار که مرتد بد حال تراز کافر اصیل قلمداد مى‏شد، آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان‏در همان هنگام جزو اقلیّت به شمار مى‏آمدند، امّا اندیشه‏هایشان را ازآبشخور فلسفه یونان، سیراب مى‏کردند. اعراب تا آن روزگار با اندیشه ‏هاى یونانى هیچ آشنایى نداشتند،آشنایى آنان هنگامى آغاز شد که نهضت ترجمه در عصر امام صادق ‏علیه السلام‏ وپس از آن صورت پذیرفت.

از این رو تنها شمار اندکى از مسلمانان که تمام ابعاد فلسفه نظرى‏اسلام را درک کرده و به وجوه تفاوت میان آنها و دیگر تئوریها پى برده ‏بودند، مى‏ توانستند با اقامه دلیل و برهان اصول فکرى اسلام را اثبات کنندو اصول وتئوریهاى دیگر مکاتب را در هم بکوبند. این عده اندک با کسانى بر خورد مى‏کردند که معلومات آنها برمجموعه‏اى از احادیثى که از ابو هریره و امثال او روایت شده بود محدودبود و اصلاً به تناقضات فراوانى که در آنها به چشم مى‏خورد، توجه نشان‏نمى دادند. اینان خود را بر حقّ گمان مى‏کردند و مى‏پنداشتند که از توانایى‏ کافى براى اثبات ادعاهاى تو خالى و بى‏اساس خود بهره مندند. از این رومى‏بینیم که هر کدام از آنها حزبى راه مى‏اندازد و مردم را پنهانى به خودفرا مى‏خواند.

بنابر این، امام بر خود لازم دید که در برابر این گروهها به ستیزه‏برخیزد واوهام باطل آنها را از هم بشکافد. آن‏حضرت براى رسیدن به‏این هدف سه طرح خردمندانه ترسیم کرد:

۱ – او قسمتى از مدرسه‏ اش را به کسانى اختصاص داد که از فلسفه ‏یونان بالأخص و سایر فلسفه ‏ها بالأعم آگاهى داشتند و بخوبى از نظراسلام در باره آنها و دلایلى که آن فلسفه‏ها را نقض مى‏کرد، آگاه بودند.کسانى همچون هشام بن حکم متکلم پر آوزه و عمران به ایمن و محمّد بن‏نعمان احول و هشام بن سالم ودیگر مشاهیر علم و حکمت و کلام که به‏معیارهاى نظرى‏اسلام نیز آگاه بودند.

۲ – آن‏حضرت به نوشتن رساله ‏هاى همچون “توحید مفضل” و”اهلیجه” و… اقدام کرد.

۳ – رویارویى شخصى با سران اندیشه‏ هاى الحادى.

از آنجا که طرح سوّم در رویارویى با این موج الحاد از دو طرح دیگرمؤثرتر وکار آمدتر بوده، سزاوار است که اندکى بر روى آن توقف کنیم‏وبرخى از ماجراها و رویدادهاى مهمى را که در این خصوص رخ داده‏است با هم بخوانیم:

۱ – ابن ابى العوجاء و ابن طالوت و ابن اعمى و ابن مقفع به همراه‏گروهى از کافران در موسم حج در مسجد الحرام گرد آمده بودند. امام‏صادق‏علیه السلام نیز در آن هنگام در مسجد الحرام حضور داشت و براى مردم‏فتوا مى‏داد و قرآن را تفسیر مى‏کرد و سؤالاتشان را با آوردن دلیل و برهان‏پاسخ مى‏گفت. کافرانى که آنجا حضور داشتند از ابن ابى العوجاء درخواست کردند که در محضر امام گستاخى کرده سؤالى بپرسد که وى را درمیان اطرافیانش رسوا سازد.

ابن ابى العوجاء در خواست آنان را پذیرفت. پس از آنکه مردم از گردامام صادق‏علیه السلام پراکنده شدند، ابن ابى العوجاء نزد آن‏حضرت رفت‏وگفت: اى ابو عبد اللَّه! مجلسها اماناتند (۳) و هر که را سُرفه گریبا نگیرشود نا گزیر از سرفه کردن است. آیا به من اجازه پرسش مى‏دهى؟ امام‏فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.

ابن ابى العوجاء پرسید: چقدر مى‏خواهى این خرمن را لگدمال کنیدوبه این سنگ پناه آرید و این خانه، بر افراشته بر سنگ وکلوخ رابپرستید و گرداگردش چونان شتر هروله کنید؟! اینجا کسانى هستند که‏در این باره مى‏اندیشند واین کارها را کردار فردى بى خرد و بى بصیرت‏مى‏دانند. پاسخم گوى که تو رأس این امر )دین( وبزرگ آن هستى.

امام صادق در پاسخ او فرمود:

“راستى هر که را خداوند گمراه و دلش را کور کند، حقّ را نا دیده‏انگارد و به جستجوى آن بر نخیزد و شیطان دوست و صاحب او مى‏شودواو را به وادى هلاکت مى‏افکند و بیرونش نمى‏برد. این خانه‏اى است که‏خداوند بدان آفریدگانش را به بندگى گرفت تا با آمدن به سوى آن‏طاعتشان را بیازماید. پس آنان را بر تعظیم و زیارت آن برانگخیت و آن‏را قبله نماز گزارانش گرداند. این خانه شعبه‏اى از رضوان خداست و راهى‏است که به آمرزش او مى‏انجامد. این خانه بر قرار گاه کمال، استوار شده‏و مجمع عظمت و شکوه است. خداوند آن را دو هزار سال پیش ازگستردن زمین آفرید پس سزاوارترین کس براى اطاعت از آنچه فرموده وخود دارى از آنچه باز داشته، همانا خداوند آفریننده ارواح‏وصورتهاست.

ابن ابى العوجاء گفت: براى کسى که غایب است و در میان نیست؟!

امام صادق‏ علیه السلام فرمود:

“اى واى بر تو! چگونه غایب است کسى که باخلقش شاهد است و ازرگ گردن بدیشان نزدیک‏تر است سخنشان رامى‏شنود و نهفته‏هایشان را مى‏داند. مکانى از وجود او خالى نیست،ومکانى او را در بر نگرفته است، و به مکانى نزدیک تر از مکانى دیگرنیست نشانه‏هایش برایش، به این گواهى مى‏دهد وافعالش بر آن دلالت‏مى‏کند. به خدایى که پیامبرش را به آیات محکم و دلایل آشکار مبعوث‏کرد، محمّد رسول خداصلى الله علیه وآله کسى است که این گونه عبادت را براى ماآورد. پس اگر در باره کار او اشکال دارى، بپرس.

ابن ابى العوجاء از شنیدن این سخنان، سر آسیمه شد و ندانست چه‏بگوید. از مقابل امام‏علیه السلام برگشت به همراهانش گفت: از شما خواستم که‏بسترى براى خوابم بگسترید، امّا شما جاى مرا بر سنگریزه‏ها (آتش)افکندید! همراهانش به او گفتند: خاموش باش! به خدا سوگند که تو با سردرگمى ولب فرو بستن خویش، ما را رسوا ساختى و ما امروز هیچ کس رادر محضر جعفر صادق از تو حقیر تر ندیدیم. ابن ابى العوجاء گفت: آیا به من چنین مى‏گوید؟ او امام صادق‏ علیه السلام‏ فرزند کسى است که سرهاى همه اینان را که مى‏بینید (با دست به کسانى‏که در مسجد الحرام بودند اشاره کرد) تراشید. یعنى آنان به فرمان جدّش‏حج مى‏گذارند.

یک بار دیگر ابن ابى العوجاء نزد امام آمد و از وى در باره حدوث‏جهان پرسید. امام به او فرمود:

“هیچ کوچک وبزرگى نیافتم مگر آنکه چون بدان پیوست، بزرگ شدو این خود انتقال از حالت نخست است و اگر جهان قدیم مى‏بود نه از بین‏مى‏رفت ونه دگرگون مى‏شد، زیرا چیزى که از بین مى‏رود و یا دگرگون‏مى‏شود رواست که وجود و یا بطلان هم بپذیرد. بنابر این با وجودش پس‏از عدم، داخل در حدث مى‏شود و با بودنش در ازل در قدم نیز داخل‏مى‏شود در حالى که صفت حدوث و قدم در یک شى‏ء جمع نمى‏شود”.

ابن ابى العوجاء گفت: دانش خود را در این دو حالت و دو زمان بنابردلایلى که براى اثبات حدوث جهان ذکر کردید، به کار گیرید و بگوییداگر اشیاء بر همان کوچکى خود باقى مى‏ماندند، چطور مى‏توانستید برحدوث جهان استدلال کنید؟

امام صادق‏علیه السلام فرمود:

“ما از همین جهان کنونى سخن مى‏گوییم، پس اگر آن را بالا بردیم یاپایین آوردیم جهان دیگرى خواهد شد که هیچ چیز همچون همین بالابردن و یا پایین آوردن آن توسط ما، بر حدوث آن دلالت نمى‏کند، امّا من‏تو را پاسخ مى‏گویم، زیرا توانسته‏اى ما را ملزم کنى. پس مى‏گوییم: اشیاءاگر بر همان حالت صغر وکوچکى خود باقى بمانند چون توهّم مى‏شود که‏اگر چیزى بدانها بپیوندد بزرگتر مى‏شوند و همین جواز تغیّر، خود دلیل‏قدیم نبودن جهان است و تغیّر آن مستلزم دخول جهان در حدوث است‏ودر پس این براى تو سودى نیست اى عبد الکریم”.(۴)

بار دیگر ابن ابى العوجاء که تمام نیرنگ و دلایل خویش را گرد آورده‏و خود را مجهز ساخته بود براى بحث با امام جعفر صادق‏علیه السلام به محضروى رفت، امّا هنوز مباحثه خود را آغاز نکرده بود که یک باره چهره‏اش‏به‏سختى سیاه شد پس برخاست‏امّا نتوانست باز گردد تا آنکه‏از دنیا رفت.(۵)

با مرگ ابن ابى العوجاء آن هم به این شیوه، دفتر الحاد که یاران‏ویاورانى هم داشت، درهم پیچیده شد و راهبر الحاد که داراى قدرت‏وشوکت و حزبى بزرگ بود از بین رفت.

۲ – از هشام بن حکم روایت شده است که گفت: زندیقى در مصرزندگى مى‏کرد که در باره ابو عبداللَّه‏علیه السلام چیزهایى شنیده بود. از این رو به‏مدینه آمد تا با آن‏حضرت مناظره کند، امّا او را نیافت. به وى گفته شد:امام به مکّه رفته است. زندیق نیز به سوى مکّه بیرون آمد. ما در آن‏هنگام با ابو عبداللَّه الصادق همراه بودیم. حضرت در حال طواف بود که‏زندیق نزد ایشان آمد و به او نزدیک شد و سلام کرد.

ابو عبداللَّه از او پرسید: نامت چیست؟

گفت: عبد الملک.

پرسید: کنیه‏ات چیست؟

گفت: ابو عبداللَّه.

پرسید: آن مَلِکى که تو بنده اویى، کیست؟ آیا از ملوک زمین است یااز ملوک آسمان؟ و در باره پسرت بگو آیا بنده خدایان آسمان است یابنده خدایان زمین؟ آن مرد خاموش ماند..

امام به او فرمود: بگو، امّا مرد خاموش بود.

پس امام به او فرمود: چون از طواف فارغ شدیم نزد ما بیا.

چون ابو عبداللَّه‏علیه السلام از کار طواف فارغ شد، زندیق به نزد او آمد رو به‏روى حضرت نشست. همه ما نیز آنجا حضور داشتیم. ابو عبداللَّه پرسید:آیا مى‏دانى که زمین زیر و زبرى دارد؟

مرد گفت: آرى!

پرسید: زیر آن رفته‏اى؟

مرد گفت: نه!

پرسید: آیا مى‏دانى که زیر آن چیست؟

مرد گفت: نمى‏دانم، امّا گمان کنم زیر آن چیزى باشد.

امام صادق فرمود: گمان، تا زمانى که یقین به دست نیاورى (نشانه) عجز است.

سپس پرسید: آیا به آسمان رفته‏اى؟

گفت: نه!

پرسید: آیا مى‏دانى در آن بالا چیست؟

گفت: نه!

پرسید: آیا به مشرق و مغرب رفته‏اى و به آنچه پشت آنهاست‏نگریسته‏اى؟

گفت: نه!

فرمود: شگفت از تو! نه به مشرق و مغرب رسیده‏اى و نه به زیر زمین‏و نه به آسمان رفته‏اى و نه آنچه را که آنجاست یافته‏اى تا از آنچه پشت‏آنهاست آگاهى یابى، در حالى که تو آنچه را که در آنهاست انکارمى‏کنى! آیا خردمند چیزى را که نمى‏شناسد منکر مى‏شود؟

زندیق پاسخ داد: هیچ کس جز تو این سخن با من نگفته بود!

امام فرمود: پس تو در این باره تردید دارى؟ شاید باشد و شاید نباشد.

زندیق گفت: و شاید این باشد (آنچه که من گویم).

ابو عبداللَّه‏علیه السلام فرمود:

“اى مرد براى کسى که نمى‏داند حجّتى بر آنکه مى‏داند نیست و جاهل‏را بر دانا حجت نیست. اى برادر اهل مصر از من دریاب، آیا مگرنمى‏بینى که خورشید و ماه و شب و روز داخل مى‏شوند و از یکدیگرسبقت نمى‏گیرند، مى‏روند و باز مى‏گردند و مجبور و خاضعند. براى آنان‏جز جایى که دارند جاى دیگرى نیست. پس آنان اگر نیرو و قدرت دارندمى‏توانند بروند و باز نگردند اگر مجبور و مضطر نیستند. چرا شب به‏هنگام روز و روز به هنگام شب جلوه گر نمى‏شود؟ بلکه آنان براى خدابه اضطرار افتاده‏اند اى برادر مصرى. اعتقادى که شما به سوى آن مى‏گرایید و مى‏پندارید از دهر است. )ماده و طبیعت( اگر دهر آنان رامى‏برد چرا بازشان مى‏گرداند و اگر بازشان مى‏گرداند چرا مى‏بردشان؟ آیامگر آسمان را بر افراشته و زمین را فرو گذاشته نمى‏بینى؟ نه آسمان برزمین فرومى‏افتد و نه زمین بر فراز آنچه در زیر آن است، به نشیب‏مى‏آید. به خدا سوگند که خالق ومدبرش آنرا نگهداشته است”.

هشام گوید: زندیق با شنیدن این سخنان بر دست ابو عبداللَّه‏علیه السلام ایمان‏آورد و آن‏حضرت به هشام گفت: او را امشب دریاب و آموزشش ده.

۳ – زندیق دیگرى نزد امام صادق آمد و از او در باره برخى مسائل‏نظرى پرسش کرد میان امام صادق و زندیق این بحث در گرفت: زندیق:چگونه مردم خداى را عبادت مى‏کنند در حالى که او را ندیده‏اند؟

امام صادق فرمود: دلها، خدا را با نور ایمان مى بینند و خردها بابیداریشان آن را مانند امور آشکار، ثابت مى‏کنند و دیدگان با دیدن‏زیبایى ترکیب واستوارى تألیف )پیوستگى( او را مى‏بینند.

از طرفى پیامبران و آیاتش و کتابها و محکماتش وجود او را اثبات‏مى‏کنند ودانشمندان از نشانه‏هایش بر عظمت او بى آنکه دیده شود،بسنده کرده‏اند.

زندیق: آیا خداوند نمى‏تواند خود را بر مردم بنماید تا او را ببینند تابعد از آن با یقین کامل عبادت شود؟

امام صادق: براى امور محال پاسخى نیست.(۶)

زندیق: از کجا پیامبران و فرستادگان را اثبات مى‏کنى؟

امام صادق: وقتى که، ثابت کردیم که خالقى صانع و متعالى‏ وجوددارد واین صانع، حکیم است روا نیست که آفریدگانش او را نظاره کنندوبر او دست سایند و یا او با خلایقش مباشرت کند و آنان نیز با اومباشرت کنند، او به آنان نیازمند باشد و آنان نیز بدو نیازمند باشند.ثابت شد که خداوند بندگانى را سفیران خود گرفت که مردم را به مصالح ومنافع خویش و چیزهایى که پایدارى ایشان در آنها است و فنایشان درترک آنها، دلالت مى‏کنند. پس وجود آمران وناهیان از جانب خداوندحکیم و دانا در میان مخلوقاتش ثابت شد. در اینجا ثابت مى‏شود که براى‏مخلوقات معبرانى هستند. آنان پیامبران و برگزیدگان خلق اویند.حکیمانى که به حکمت تأدیب شده و از جانب او مبعوث گشته‏اند. دراحوال مردم با آنان شریکند بنابر آنکه مردم با او در خلق و تدبیرشریکند. از جانب حکیم دانا به حکمت و دلایل و براهین و شواهد، مثل‏زنده کردن مردگان و شفا دادن کوران و پیس‏ها، مؤید و پشتگرمند.

زندیق: خدا، موجودات را از چه خلق کرد؟

امام صادق‏علیه السلام: از هیچ چیز.

زندیق: چگونه شى‏ء از لا شى‏ء پدید مى‏آید؟

امام فرمود:

اشیاء از چند وجه برون نیستند. یا از چیزى خلق شده‏اندو یا از غیر چیز. پس اگر از چیزى خلق شده‏اند، آن چیز قدیم است‏وقدیم، حادث نیست و تغییر نمى‏کند و یا اینکه این شى‏ء جوهرى واحدو رنگى واحد باشد. در این صورت این رنگهاى مختلف و این جوهرهاى‏فراوان و موجود در این جهان از انواع و اقسام گوناگون، چگونه پدیدآمده‏اند؟ اگر چیزى که از آن اشیاء پدید مى‏آید، زنده باشد مرگ از کجاآمده است؟ و اگر چیزى که از آن اشیاء پدید مى‏آید، مرده باشد، پس‏حیات از کجا آمده است؟ ونیز جایز نیست از زنده و مرده پدید آمده ‏باشند، زیرا زنده تا هنگامى که زنده است از او ، مرده پدید نیاید و نیزمیّت نمى‏تواند قدیم باشد چرا که همواره مرگ ملازم با اوست ومرده نه ‏قدرتى دارد و نه بقایى.

زندیق: این سخن از کجا آمده است که اشیاء ازلى هستند؟

امام صادق‏علیه السلام: این سخن کسى است که گرداننده اشیاء را انکار کرده ‏و پیامبران و سخنان آنان و انبیاء و اخبارى را که از آن خبر داده‏اند دروغ‏ پنداشته و کتابهایشان را خرافه خوانده و براى خود دینى مطابق با آرا و خواسته ‏هاى خویش وضع کرده است. اشیاء از گردش فلک بدانچه درآن است، بر حدوث خود دلالت مى ‏کنند”.

هنگامى که ما گفتار خود را از این مباحثات سرشار از نظریات فلسفى‏از یک سو و نظریات دینى از سوى دیگر به پایان مى‏بریم و آنها را با هم‏وفق مى‏دهیم وافکار و اندیشه‏هاى باطل را رد مى‏کنیم، باید دریابیم که‏فلسفه اسلامى پس از گذشت یک قرن کامل از انقضاى مدرسه امام‏صادق‏علیه السلام بود که توانست صاحب رکن و ستونى براى خود شود. اینجا بودکه مسلمانان توانستند مکتبى اصیل و با ویژگیهایى خاصّ خود در میان‏مکاتب فلسفى جهان به وجود آورند.

با وجود این مى ‏بینیم این نظریاتى که در احادیث منقول از امام صادق‏ علیه السلام به وفور یافت مى ‏شود از اصالت و ویژگى کاملى بر خورداراست در حالى که نظریات دیگر همچون خس و خاشاک دریا مى‏ ماند که‏از هر سویى گرد مى‏آمد بدون اینکه پاسخگوى مسائل مردم بوده و یا باآنها تناسب داشته باشد. این نکته در مورد صورت این نظریات بود، امّادر مورد واقعیّت آنها باید دانست که این نظریّات در ایجاد سازگارى میان‏اصول دینى وپژوهشهاى فلسفى به سختى محکوم به شکست شدند بطورى‏که به تأویل در متون و نصوص صریح اسلامى پناه بردند و یا آنها را تا آنجامستقل مطرح کردند که هرگز جزو فلسفه اسلام محسوب نشدند.

امّا مى‏بینیم که نظریات امام صادق‏علیه السلام همواره از ژرفاى اندیشه‏اسلامى وآیات قرآن و احادیث پیامبرصلى الله علیه وآله و نیز از قوانین و تعالیم‏اسلامى نشأت مى‏گیرد تا آنجا که این نظریات به مثابه جزیى جدا نشدنى‏از کیان واحد و اصیل اسلام به شمار مى‏آیند. در همین حال مى‏ توان شاهد همساز کردن فطرت انسان و خود آگاهى او چه در معنى و چه در دلیل نیزبود..

پاورقیها:

۱) ابن عقده زیدى نام راویانى را که از حضرت صادق روایت نقل کرده‏اند، جمع آورى‏کرده که شمار آنان چهار هزار تن است. امّا ابن قضائرى با استدلال بر نظر ابن عقده‏بر این شمار افزوده است.

۲) حلیه الاولیاء، ج‏۳، ص‏۱۹۹٫

۳) ان المجالس أمانات”، اعراب این عبارت را وقتى که مى‏خواهند چیزى بگویند که‏از مردم پنهان بماند، به کار مى‏برند. )مؤلف(

۴) الاحتجاج، ص‏۷۶٫

۵) علّامه مظفّر در کتاب الامام الصادق مى‏نویسد که: “سلیمان، عامل منصور برکوفه، ابن ابى العوجاء را به خاطر الحاد و زندقه‏اش کشت.”

۶) اشاره به این نکته است که رؤیت خداوند محال است، زیرا خدا جسم نیست که‏چشم آن را بینند و محاط نیست که فکر بدان احاطه یابد در تعریف نمى‏گنجد بلکه‏برتر از تمام اینهاست و قدرت خدا هر چند که شامل و فراگیر است امّا اگر چیزى‏قبول مکان نکند چگونه مى‏تواند یافت شود؟!