ابوجعفر

نوشته‌ها

فروغى از سیماى امام جواد (علیه السلام)

اشاره:

محمد بن علی بن موسی مشهور به امام جواد و امام محمدِ تقی (۱۹۵.۲۲۰ق) امام نهم شیعیان اثناعشری است. کنیه او ابوجعفر ثانی است. او ۱۷ سال امامت کرد و در ۲۵ سالگی به شهادت رسید. در میان امامان شیعه، وی جوان‌ترین امام در هنگام شهادت بوده است. سنّ کمِ او در هنگام شهادت پدر، سبب شد تا شماری از اصحاب امام رضا(ع)، در امامت او تردید کنند؛ برخی، عبدالله بن موسی را امام خواندند و برخی دیگر به واقفیه پیوستند، اما بیشتر آنان امامت محمد بن علی(ع) را پذیرفتند.

حکیمه خاتون دختر امام کاظم علیه السلام مى ‏فرمود:

«روزى برادرم امام رضا علیه السلام مرا خواست و فرمود: اى حکیمه! امشب، فرزند مبارک خیزران، متولد مى‏شود. حتما در وقت تولد او حاضر باش.

من خدمت امام ماندم. شب هنگام آن حضرت، من و بانوان مسؤول وضع حمل را به اتاقى آورد و خود بعد از آن که چراغى برایمان روشن کرد، بیرون رفت و در را هم بست تا حضرت خیزران درد زایمان گرفت. ما خواستیم کارى بکنیم چراغ خاموش شد. ما به یک باره در اندوه و ترس فرو رفتیم. در همان لحظات وحشت و دلهره بود که خورشید امامت طلوع کرد. پرده ‏اى نازک مانند لباس بر تن داشت که نورى از آن بر مى ‏خواست و تمام اتاق را روشن مى‏ کرد. من کودک را برداشتم و در دامن خود گذاشتم و آن پرده را از صورتش دور کردم. در این لحظه، امام رضا علیه السلام نیز وارد شد. بعد از آن که به او لباس پوشاندیم، او را از ما گرفت؛ در گهواره قرار داد و به من سپرد و فرمود: از این گهواره جدا مشو.

وقتى روز سوم شد، کودک چشمان خود را به سوى آسمان گشود؛ به طرف راست و چپ نگاه کرد و با زبان فصیح فرمود:

«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله‏».من با دیدن چنین حالتى، زود خدمت امام رضا علیه السلام رفتم و آنچه را دیده بودم، بازگو کردم.

فرمود: آنچه بعد از این از عجایب احوال او خواهى دید، زیادتر از چیزهایى است که تا حال دیده ‏اى‏» . (۱.

و به این ترتیب امام محمدتقى، جوادالائمه، در روز دهم ماه رجب سال ۱۹۵ ه . ق. و یا به قول برخى روز جمعه پانزدهم یا نوزدهم ماه مبارک رمضان (۲. از بانویى گرانقدر به نام سبیکه . که بعضى به او خیزران، ریحانه و سکینه (۳. نیز گفته‏ اند . در مدینه طیبه (۴. به دنیا آمد. او صورتى گندمگون داشت و کنیه‏ اش ابوجعفر و ابوعلى و القابش نیز تقى، جواد، مختار، منتجب، مرتضى، قانع، عالم و … بود. (۵.

هرچند میلاد این نور پاک، مایه شادمانى براى اهل بیت علیه السلام بود، اما حضرت رضا علیه السلام از همان روزهاى نخست‏ با ذکر مصیبت‏هاى فرزندش، جواد الائمه، همگان را از شهادت جانگدازش آگاه مى ‏نمود. از جمله مى‏ توان خبر کلثم بن عمران را نقل کرد که مى‏گفت:

«وقتى امام محمدتقى به دنیا آمد، امام رضا علیه السلام فرمود: حق تعالى فرزندى به من بخشیده که شبیه موسى بن عمران است که دریاها را مى‏شکافت و مانند عیسى بن مریم است که خداوند مادر او را مقدس گردانید و طاهر و مطهر آفریده شد. این فرزند من به جور و ستم کشته خواهد شد و اهل آسمان‏ها بر او خواهند گریست و خداوند بر دشمن او و کشنده او و ستم کننده به او غضب خواهد کرد و بعد از قتل او از زندگانى بهره‏اى نخواهد دید. و به زودى به عذاب الهى خواهد رسید» . (۶.

در سایه پدر

هرچند دوره‏اى که جواد الائمه علیه السلام در آن حضور پدر را درک کرد، چندان طول نکشید ولى از همین دوره اندک نیز اطلاعاتى چند بر جاى مانده است. این دوره خود به دو دوره تقسیم مى‏شود:

۱. قبل از مسافرت امام رضا علیه السلام به طوس

۲. بعد از آن.

در دوره اول عموما امام رضا علیه السلام درصدد معرفى حضرت و بیان لیاقت‏هاى فرزندش براى امامت و ابراز شایستگى‏هاى وى بود. البته این امر با توجه به فتنه‏هاى واقفیه لازم بود. مسعودى از قول زکریا بن آدم در این باره مى‏گوید:

«در محضر امام رضا علیه السلام بودم، ابوجعفر علیه السلام را که کمتر از چهار سال داشت، آوردند. ابو جعفر در حضور پدر نشست و دست‏خود را بر زمین زد و سرش را به طرف آسمان بلند نمود و مدتى طولاتى به فکر فرو رفت. امام رو به فرزندش کرد و فرمود:

«بنفسى انت لم طال فکرک؟ ؛ قربانت گردم! چرا این گونه در فکر فرو رفته‏اى؟»

حضرت جواد فرمود: به خاطر مصیبت‏هایى که بر مادرم زهرا علیها السلام وارد شد. سوگند به خدا، آن دو نفر را از قبر بیرون مى‏آورم، سپس با آتش آن‏ها را مى‏سوزانم و بعد خاکستر آن‏ها را به طرف دریاها پراکنده مى‏کنم. امام رضا علیه السلام در این لحظه فرزندش را در آغوش کشید؛ دلدارى داد؛ بین دو چشم او را بوسید و فرمود: پدر و مادرم به فدایت! تو مقام امامت دارى.»

به هر صورت این مقطع زمانى ۵ سال طول کشید؛ یعنى، از سال ۱۹۵ ه . ق. (تولد امام جواد. تا سال ۲۰۰ ه . ق. (زمان هجرت امام رضا علیه السلام به خراسان.

نگران پدر

در سال ۲۰۰ هجرى که مامون الرشید امام رضا علیه السلام را به اجبار به خراسان فرا خواند، امام رضا همراه فرزندش جواد الائمه به مکه مشرف شد. امیه بن على مى‏گوید:

«من نیز در این سفر همراه امام بودم. وقتى امام طواف وداع را انجام داد و براى خواندن نماز طواف نزد مقام ابراهیم علیه السلام رفت، دیدم که یکى از خدمتگزاران امام رضا علیه السلام ابوجعفر (امام جواد. علیه السلام را روى شانه‏اش نشانده، طواف مى‏دهد. بعد از طواف ابوجعفر علیه السلام از شانه او پایین آمد و در حجر اسماعیل علیه السلام نشست. مدتى منتظر شدیم. ولى آمدن او طول کشید. موفق، خدمتگزار امام سراغ او رفت و گفت: فدایت‏ شوم! حرکت کنید برویم. اما ابوجعفر علیه السلام از جاى خود حرکت نکرد. غم و اندوه در چهره‏اش نمایان بود. فرمود: از جاى خود برنمى‏خیزم، مگر آن که خدا بخواهد. موفق نزد امام رضا علیه السلام برگشت و موضوع را با حضرت در میان گذاشت. امام خود نزد فرزندش آمد و از او خواست‏برخیزد ولى او حرکت نکرد و فرمود: از جاى خود بلند نمى‏شوم. چگونه برخیزم! من با چشم خود دیدم چگونه شما با خانه خدا وداع کردى! من فهمیدم که دیگر امیدى به بازگشت ندارید و سرانجام با اصرار پدر از جاى برخاست و راهى شد» . (۷.

آرى، امام رضا علیه السلام نیز خود به شهادتش در این سفر آگاه بود. لذا در ابتداى سفر قبل از خروج از مدینه، اعضاى خانواده را فراخواند و دستور داد برایش بگریند. آن گاه دست ابوجعفر علیه السلام را گرفت و او را کنار قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله آورد. دست ابوجعفر را روى دیواره قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله گذاشت، دست او را به قبر چسباند و از رسول خدا صلى الله علیه و آله خواست فرزندش را حفظ کند … آن گاه تمام وکلاى خود را دعوت کرد و دستور داد از ابوجعفر علیه السلام اطاعت کنند و مخالفتى به خرج ندهند. (۸.

به این ترتیب امام رضا علیه السلام راهى خراسان شد. در این دوره (۲۰۰ ه . ق.. تا زمان شهادت (۲۰۳ ه . ق.. ارتباط بین امام رضا علیه السلام و فرزندش، جواد علیه السلام، به وسیله نامه صورت مى‏ گرفت. در یکى از نامه‏ ها مى ‏خوانیم:

بسم الله الرحمن الرحیم.

فرزندم! خداوند به تو عمر طولانى عنایت فرماید و تو را از آزار دشمنانت مصون بدارد. فرزند عزیزم! پدرت به قربانت! همه مال و اموال من در اختیار تو است. من اکنون زنده و سر پا هستم اما از فراق تو دلخسته و غمناک مى‏باشم. امیدوارم با رفتار نیک با خویشاوندان و کمک مالى به آنان خداوند راه رشد و صلاح را براى تو فراهم گرداند … . (۹.

آرى، این نگرانى و دلتنگى‏هاى امام رضا علیه السلام ادامه داشت تا آن که زمان شهادت آن حضرت فرا رسید.

شیخ طبرسى به نقل از امیه بن على مى‏نویسد:

«روزى ابوجعفر علیه السلام خدمتکار خود را خواست و فرمود: اهل خانه را گردآور و بگو براى ماتم آماده شوند. من پرسیدم: براى ماتم چه‏کسى؟ فرمود: براى ماتم بهترین اهل زمین. و بعد از چند روز خبر رسید که امام رضا علیه السلام در همان روز که امام محمدتقى امر به ماتم کرد، به شهادت رسیده است‏» . (۱۰.

رویداد. زمان

۱٫ تولد امام جواد علیه السلام / ۱۹۵ ه . ق.

۲٫ هجرت امام رضا علیه السلام به خراسان / ۲۰۰ ه . ق.

۳٫ سن امام جواد هنگام هجرت پدر / در حدود ۶ سال

۴٫ شهادت پدر / ۲۰۳ ه . ق.

۵٫ سن امام هنگام شهادت پدر / حدود هشت تا نه سال (×.

۶٫ هجرت امام جواد به بغداد / ۲۰۴ ه . ق (۱۰ سالگى.

۷٫ شهادت امام جواد / ۲۲۰ ه . ق آخر ذى قعده (۲۵ سالگى. ۲۵ سال و دو ماه و ۱۸ روز (××.

۸٫ مدت امامت‏ حضرت جواد / ۱۷ سال

بعد از این مرحله نوبت آن بود که امام نوجوان، ابو جعفر، محمدتقى علیه السلام بر سر جنازه پدر حاضر شود؛ او را غسل دهد؛ دفن کند و نماز بخواند زیرا تنها معصوم را معصوم به خاک مى‏سپارد و نماز مى‏خواند. اما این واقعه چگونه روى داد و امام محمدتقى هشت، نه ساله چگونه از مدینه به خراسان آمد! حمیرى و قطب راوندى به سند صحیح از معمر بن خلاد نقل کرده‏اند که: «امام محمدتقى روزى به من فرمود: اى معمر! سوار شو.

گفتم: به کجا؟ فرمود: سوار شو و کارى نداشته باش. چون با حضرت به صحرا رسیدم، فرمود: این‏جا بایست. آن جناب ناپدید شد و بعد از ساعتى برگشت. پرسیدم: فداى تو شوم! کجا بودى؟ فرمود: به خراسان رفتم و پدر مظلوم و غریبم را دفن کردم‏» . (۱۱.

از آخر صفر (۲۰۳ ه . ق.. زمانى که امام رضا علیه السلام در ۵۵ سالگى به شهادت رسید، (۱۲. حضرت ابوجعفر علیه السلام به عنوان نهمین امام معصوم در هشت‏سالگى عهده دار هدایت‏شیعیان شد. هرچند در این دوره خطیر، توصیه ‏ها و وصایاى امام رضا علیه السلام مى‏توانست موجبات پذیرش امامت امام جواد از سوى شیعیان را فراهم سازد؛ مطالعه دقیق کتب تاریخى نشان مى‏دهد که این توصیه‏ها تنها در خواص یاران مؤثر بود و عموم مردم ظاهربین منتظر دلایل عقل‏پسندى بودند. به این خاطر نوعى بحران دردآورى پیرامون پذیرش امامت جواد الائمه در حال شکل گرفتن بود که حتى به تدریج‏برخى یاران خاص را نیز شامل مى‏شد. از این روى امام باید صاحب ویژگى‏هایى باشد تا بتواند گروه‏هاى مختلف را مجاب کند و آنان را به سوى پذیرش خورشید حقیقت راهنمایى کند.

علم بى ‏پایان امامت‏ شاخصه‏اى بود که به تدریج این گروه‏ها و دل‏هاى پراکنده را گرد آورد.

علامه محمدباقر مجلسى مى‏ نویسد:

«وقتى امام رضا علیه السلام شهید شد، ابوجعفر علیه السلام حدود هفت‏ سال و چند ماه داشت. مردم بغداد و حوالى، درباره امامت آن حضرت اختلاف پیدا کردند. لذا بزرگانى مانند: ریان بن صلت، صفوان بن یحیى، محمد بن حکیم، عبدالرحمان بن حجاج، یونس بن عبدالرحمان و … در خانه عبدالرحمان بن حجاج گرد آمدند و به یکدیگر تسلیت گفتند. در بین مجلس یونس بن عبدالرحمان برخاست وگفت: گریه بس است! تکلیف امامت چه مى‏شود؟ مسائل دین را از چه کسى باید پرسید و تا کى باید صبر کرد که ابوجعفر بزرگ شود و بتواند پاسخگوى مسائل و اداى حق امامت‏باشد؟ ریان بن صلت که از شنیدن چنین سخنى اراحت‏شده بود، از جا برخاست و گلوى یونس را گرفت و داد زد: معلوم شد ایمان تو ظاهرى بوده، در باطن درباره امامت گرفتار شک هستى. اگر امام جواد با عنایت‏خدا به این مقام رسیده است، اگر کودک یک روزه هم باشد، مانند پیرمرد کهنسالى داراى علم و فضیلت‏خواهد بود. اگر از جانب خدا نباشد، اگر هزار سال هم عمر کند، مانند یکى از مردم خواهد بود. … سرانجام موعد حج رسید و فقیهان، دانشمندان بغداد و … در قالب گروه هشتاد نفرى عازم حج‏شدند. آنان به مدینه وارد شدند و راهى خانه امام صادق علیه السلام . که غیر مسکونى بود . شدند و مجلس بزرگى تشکیل دادند. ابتدا عبدالله فرزند موسى بن جعفر علیه السلام و عموى امام جواد وارد شد و خود را در معرض دیگران قرار داد اما به زودى معلوم شد چیزى از علم ندارد. طولى نکشید که موفق بن هارون خدمتگزار امام خبر ورود حضرت را داد. امام علیه السلام حاضر شد و تمام مسائل را جواب داد و به عمویش هم گفت:

«لم تفتى عبادى بما لم تعلم و من الامه فى هو اعلم منک؟ ؛ چرا براى بندگان من به چیزى که آگاهى نداشتى، فتوا دادى؟ در حالى که میان امت اعلم از تو وجود داشت‏» . (۱۳.

آرى حتى مرحوم کلینى و ابن شهرآشوب نقل کرده‏اند که در یک مجلس یا چند روز متوالى، سى ‏هزار مساله از سخت‏ ترین مسائل پرسیدند و امام علیه السلام همه را جواب داد. (۱۴.

هجرت اجبارى به بغداد

به این ترتیب به مرور بسترى آرام براى پذیرش امامت وى ایجاد شد. این امر براى خلیفه عباسى ناخوشایند بود. چون بار دیگر مشروعیت وى . همان گونه که در عصر امام رضا زیر سؤال رفت . زیر سؤال مى‏رفت. از این روى وى کوشید قبل از آن که این نهال علوى به خوبى ریشه در دل شیعیان بدواند، وى را به خراسان فرا خواند و مانع از ایجاد ثبات و آرامش در زندگى و فعالیت‏هاى او شود. از این روى یک سال (۱۵. بعد از شهادت امام رضا علیه السلام مامون براى آن که در ظاهر خود را از جرم و خطاى کشتن امام رضا تبرئه کند و نادم نشان دهد، وقتى از سفر خراسان به بغداد آمد، نامه‏اى خدمت امام محمدتقى علیه السلام نوشت و با اعزاز و اکرام ظاهرى وى را طلبید. (۱۶.

خلفاى عصر امام / زمان / دوره

۱٫ محمد امین بن هارون / تا ۱۹۸ / قبل از امامت

۲٫ مامون بن هارون / از ۱۹۸ تا ۲۱۸ / تا سال ۲۰۳ (قبل از امامت. از ۲۰۳ تا ۲۱۸ بعد از امامت

۳٫ معتصم عباسى / از ۱۷ رجب یا شعبان ۲۱۸ به بعد / بعد از امامت

خلفاى عصر امام و تقابل حضرت با آنان

به طور کلى حضرت جواد الائمه علیه السلام در طول امامت‏خود با دو خلیفه عباسى روبه رو بود که مفصل‏ترین آن، دوره مامون یعنى، ۱۵ سال و بقیه عمر یعنى، تنها ۲ سال در دوره معتصم عباسى بود. مامون به دلیل این که با قتل امام رضا علیه السلام دچار بدنامى و تزلزل شده بود، صلاح نمى‏دید که بیش از آن به آزار امام بپردازد. لذا به دلیل قدرت شیعیان در آن روزگار، تمام سعى خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف مى‏داشت.

یکى از شواهد موجود پیرامون قدرت شیعیان در آن دوره را مى‏توان در زمانى مطالعه کرد که امام جواد علیه السلام به شهادت رسید و شیعیان پیکر مطهرش را از خانه بیرون آوردند در حالى که شمشیر بر شانه داشتند و با هم پیمان مرگ بستند و تصمیم خلیفه مبنى بر ممانعت از تشییع جنازه را در نطفه خفه کردند. علامه محمدحسین مظفر مى‏نویسد: «از امثال چنین حادثه‏اى مى‏توان فهمید که شیعه بغداد در آن روزگاران شمار زیادى را تشکیل مى‏داد و از اقتدار و شوکتى برخوردار بودند» . (۱۷.

اساسا ضعف حکومت مرکزى و شورش‏هاى موجود باعث‏شد تا مامون مرکز خلافت را به بغداد منتقل کند، (۱۸. این گویاى ضعیت‏شکننده خلیفه بود که او را وادار به تحمل امام مى‏کرد. بنابراین ملاطفت‏خلیفه نه از روى دلسوزى و حفظ آبروى ظاهرى که از ترس ایجاد تزلزل در ارکان حکومت‏خود در آن عصر خطرناک و شورش‏خیز بود. و بر همین اساس پذیرش این امور از سوى امام نیز به معناى بازى خوردن و آلت دست‏بودن حضرت جواد از سوى خلیفه نخواهد بود.

آرى امام جواد چنان جایگاه و پایگاهى در بین شیعیان خود در سراسر جهان اسلام دارد که خلیفه از ترس آن ناچار مى‏شود حضرت جواد علیه السلام را مانند پدرش امام رضا علیه السلام در قدرت سهیم کند. لذا امام این موضوع را مى‏پذیرد و ولایتعهدى را قبول مى‏کند با این شرط که هرگز در کارى دخالت نکند، قضاوت نکند، عزل و نصبى نکند و … و این امر مشروع بودن کومت‏خلیفه را با سؤال روبه رو مى‏کند. بنابراین هرچند این بازى از سوى خلیفه آغاز مى‏شود، نشان از عجز و ناچارى وى در برابر نفوذ امام در دل‏ها دارد. حضرت با گذاشتن شروطى مبنى بر دخالت نکردن در امور، عملا ناچار شدن خود را به پذیرش به نمایش مى‏گذارد و نقشه خلیفه را که با این هدف در صدد کسب مشروعیت است، ناکام مى‏گذارد. (۱۹. با این تحلیل به راحتى مى‏توان ماهیت اساسى ازدواج اجبارى امام را نیز با دختر خلیفه درک کرد. ازدواجى که در ظاهر به خاطر اعجاب خلیفه از علم و دانش امام صورت مى‏گیرد. برخى نیز معتقدند این نرمشى بود که امام به خاطر امنیت و محفوظ ماندن شیعیان از آن بهره برد. حداقل صلاح چهل وچهار هزار نفر از سادات علوى و بنى‏هاشم را . که در آن عصر در حجاز، عراق، شامات و ایران پراکنده بودند و مامون هم آنان را به مرو فراخوانده و به نوعى کارگزار خود کرده بود . در نظر گرفت. (۲۰.

خباثت تام

۱. ترور شخصیت

هرچند خلیفه مجبور بود در ظاهر با امام با ملاطفت‏برخورد کند، سراسر اعمال وى بوى خباثت مى‏داد و او هر لحظه در صدد ضربه زدن به امام بود و براى این هدف پلید از هیچ کوششى دریغ نمى‏ورزید.

ابن ابى‏داود در این باره به نزدیکانش گفت: «خلیفه به این فکر افتاده است که ابوجعفر را نزد شیعیانش زشت و مست و آلوده به عطریات زنان نشان دهد. نظر شما چیست؟ اطرافیان جواب دادند: این کار دلیل شیعیان را و حجت آنان را از بین خواهد برد! در این بین یکى برخاست و گفت: جاسوس‏هایى از میان شیعیان، براى من خبر آورده‏اند که شیعیان مى‏گویند: در هر زمان باید حجتى الهى باشد و هرگاه حکومت متعرض فردى که چنین مقامى نزد آنان دارد بشود، خود بهترین دلیل است‏بر این که او جت‏خداست.

ابن ابى‏داود نتیجه مذاکرات خود را به خلیفه گزارش کرد و او گفت: امروز درباره این‏ها هیچ چاره و حیله‏اى وجود ندارد، ابوجعفر را اذیت نکنید!» (۲۱. و جالب این است که این همه نقشه ریختن‏ها بعد از آن است که حضرت به اصطلاح داماد خلیفه شده است.

۲. ایجاد نقصان در چهره علمى

ابزار دیگرى که خلیفه براى مخدوش کردن چهره حضرت به کار مى‏بندد، ترتیب دادن مناظره‏هاى مختلف براى یافتن حتى یک نقطه ضعف است. وى این هدف پلید خود را در مناظراتى که براى امام رضا علیه السلام نیز ترتیب مى‏داد، پى‏گیرى مى‏کرد. لذا به حمید بن مهران که مى‏خواست‏با امام رضا علیه السلام مناظره کند، گفت: «نزد من هیچ چیز از کاهش منزلت وى (امام رضا علیه السلام. دوست داشتنى‏تر نیست‏» ، (۲۲. و به سلیمان مروزى مى‏گوید: «به خاطر شناخت‏خود از قدرت علمى‏ات تو را براى مباحثه با او (امام رضا علیه السلام. مى‏فرستم و هدفى ندارم جز این که او را فقط در یک مورد محکوم کنى‏» . (۲۳.

و البته در تمام مناظرات هر دو امام علیه السلام (حضرت رضا و جواد الائمه علیهما السلام. پیروز میدان بودند و چیزى جز خشم و حسادت براى مامون و علماى دربارى نمى‏ماند. یکى از این مناظرات مشهور مربوط به سؤالات یحیى بن اکثم است که در مجلس خواستگارى صورت گرفت و به رسوایى عالمان دربارى انجامید.

یحیى پرسید: «تکلیف کسى که در حال احرام شکار کند و آن شکار کشته شود، چیست؟»

امام جواد فرمود:

«۱. این خطا در محدوده حرم صورت گرفته است‏یا خارج از آن؟

۲. این شخص به حکم مساله عالم بود یا جاهل؟

۳. این عمل را از روى عمد انجام داد یا اشتباه؟

۴. این شخص برده بود یا آزاد؟

۵. این شخص صغیر بود یا کبیر؟

۶. براى اولین بار مرتکب شد یا سابقه هم داشت؟

۷. شکار، پرنده بود یا غیرپرنده؟

۸. شکار کوچک بود یا درشت؟

۹. او به کار خود اصرار داشت‏یا پشیمان بود؟

۱۰. روز شکار کرد یا شب؟

۱۱. در حال احرام عمره بود یا احرام حج؟»

یحیى بن اکثم متحیر و سرگردان ماند و نتوانست پاسخ دهد و خلیفه بعد از خلوت شدن، جواب مسائل را از امام پرسید.

امام فرمود:

«۱. اگر شخص محرم، در بیرون حرم شکار کند، شکار کشته شود و آن شکار پرنده بزرگ باشد، باید یک گوسفند کفاره بدهد.

۲. اگر همین شکار با خصوصیت مذکور در محدوده حرم صورت گیرد، دو گوسفند کفاره بدهد.

۳. اگر شکار جوجه پرنده باشد و در بیرون حرم واقع شود، یک گوسفند تازه از شیر گرفته شده، کفاره بدهد.

۴. اگر همان جوجه در حرم شکار شود، کفاره‏اش یک گوسفند تازه از شیر گرفته به اضافه پرداخت قیمت آن جوجه است.

۵. اگر شکار از حیوانات و حتى مانند گوره‏خر بود، کفاره‏اش یک گاو است.

۶. اگر شکار شترمرغ باشد، کفاره‏اش یک شتر است.

۷. اگر شکار آهو بود، کفاره‏اش یک گوسفند است.

۸. اگر شکار حیوان‏هاى سه‏گانه مذکور باشد و در محدوده حرم صورت گیرد، کفاره هر یک دو برابر مى‏شود.

۹. اگر شخص مرتکب خطایى شود که موجب کفاره مى‏گردد، چنانچه خطا در احرام حج‏باشد، قربانى آن در «منا» و اگر در احرام عمره خطا صورت گیرد، قربانى آن در مکه باید انجام شود.

۱۰. شکارکننده دانا به مساله و جاهل یکسان است ولى اگر عمدا شکار کند، هم کفاره دارد هم گناه کرده، در صورت غیرعمد گناهى ندارد.

۱۱. اگر به شخص آزاد کفاره تعلق گیرد، خودش باید آن را بدهد و اگر برده بود، صاحبش بدهد.

۱۲. اگر صغیر خطا کرد، کفاره ندارد، بر عهده خطاکار کبیر کفاره واجب است.

۱۳. اگر خطاکار توبه کند، مجازات آخرت ندارد. اگر اصرار بر خطا کند، مجازات آخرت هم دارد.»

بعد از آن، امام از وى سؤالى مى‏کند که یحیى بن اکثم نمى‏تواند پاسخ دهد. زمانى که امام علیه السلام خود جواب مى‏دهد، خلیفه بر مى‏خیزد و این گونه سخن مى‏گوید: واى بر حال شما! افراد این خانواده در فضیلت‏بر همه خلق برترى دارند و کمى سن و سال از فضایل آنان کم نمى‏کند. آیا نمى‏دانید رسول خدا صلى الله علیه و آله دعوت خویش را به اسلام با دعوت امیرمؤمنان على بن ابى‏طالب علیهما السلام آغاز کرد. با این که او ده ساله بود، اسلام او را پذیرفت … رسول خدا بیعت‏حسن و حسین را پذیرفت‏با این که کمتر از شش سال داشتند در حالى که بیعت کودکان را نمى‏پذیرفت … . (۲۴.

در هر صورت بعد از آن که دختر خلیفه به عقد امام جواد علیه السلام درآمد و مدتى نیز آنان نزد خلیفه ماندند، امام از مامون رخصت‏خواست و به سوى حج‏ بیت‏ الله الحرام رفت و از آن جا نیز راهى مدینه الرسول صلى الله علیه و آله شد و تا سال ۲۱۸ ه .ق. که مامون مرد، در همان جا ماندگار شد (۲۵. و به تربیت‏خاندان و شاگردان خود همت گماشت.

دوران معتصم

پنجشنبه هفدهم رجب یا شعبان ۲۱۸ ه . ق. با مرگ مامون، برادرش معتصم، تاج خلافت را بر سر گذاشت. (۲۶. و پس از ثبات نسبى حکومتش سراغ امام جواد را گرفت. وى به محمد بن عبدالملک زیات  که وزیر معتصم در مدینه بود. نوشت: ابوجعفر را همراه ام فضل از جانب من دعوت کن و با احترام به بغداد بفرست. او نیز نامه را به على بن یقطین داد و او را مامور تجهیز امام علیه السلام ساخت (۲۷. و به این ترتیب امام علیه السلام آخرین سفر خویش را پیش روى دید.

اسماعیل بن مهران مى‏گوید: «در اولین سفرى که امام جواد از مدینه خارج مى‏شد، گفتم: اى مولاى من، قربانت گردم، من براى شما نگرانم! تکلیف ما چیست و امام بعد از تو کیست؟ امام لبخندى زد و فرمود:

«لیس حیث ظننت فى هذه السنه؛ آنچه گمان دارى در این سال نیست.»

اما در سفر دوم که راهى بغداد بود، همین مطلب را گفتم.

امام در پاسخ آن‏قدر گریه کرد که اشک چشمانش، محاسنش را خیس کرد و فرمود: این سفر خطرناکى است و امامت ‏بعد از من بر عهده فرزندم على است‏» . (۲۸.

آرى این بار نیز در ظاهر امام را با اکرام و تجلیل وارد شهر کردند و در نزدیکى کاخ، در مکانى تحت نظر گرفتند. در این دوره نیز علم امام علیه السلام همه، حتى خلیفه را تحت تاثیر قرار داده بود. از این جهت‏خواسته یا ناخواسته تبلیغات عملى مناسبى به نفع امام علیه السلام صورت گرفته بود. چنان که نگرانى از این جایگاه رفیع اجتماعى امام را بعدها در سخنان ابى‏داود مى‏خوانیم. به هر صورت خلیفه جدید نیز مانند مامون در جلسات علمى خود از نظرات امام سود مى‏برد و این امر چون همیشه با غلبه نظرات امام همراه بود، موجب کینه‏هایى نیز علیه حضرت مى‏شد.

عیاشى در تفسیر خود از زرقان روایت مى‏کند: «ابن ابى داود از مجلس معتصم غمگین به خانه‏اش آمد. از او دلیل غصه‏اش را پرسیدم. گفت: امروز از فرزند رضا علیه السلام در مجلس خلیفه چیزى صادر شد که موجب رسوایى ما شد. زیرا که دزدى را نزد خلیفه آوردند. خلیفه دستور داد دست او را قطع کنند. از من پرسید که از کجا قطع شود؟ گفتم: از بند کف. جمعى هم با من هم نظر شدند و بعضى گفتند از مرفق. هر کدام هم دلیلى آوردیم. خلیفه رو به ابن رضا علیه السلام کرد و گفت: تو چه مى‏گویى؟ گفت: حاضران گفتند. خلیفه پاسخ داد: مرا با گفته ایشان کارى نیست. تو چه مى‏گویى؟ بالاخره بعد از سوگند خلیفه، او پاسخ داد: باید چهار انگشت او را قطع کنند و کف او را براى عبادت باقى بگذارند. دلایلى هم آورد که ما نتوانستیم جواب دهیم. بر من حالتى عارض شد که گویا قیامت‏برپا شده است و آرزو کردم کاش بیست‏سال قبل مرده بودم و چنین روزى را نمى‏دیدم.

ابن ابى‏داود سه روز بعد نزد خلیفه رفت و گفت: خیرخواهى خلیفه بر من لازم است و امرى که چند روز قبل روى داد، مناسب دولت‏خلیفه نبود. زیرا که خلیفه در مساله‏اى که بر او مشکل بود، علماى عصر را خواست و در حضور وزرا، نویسندگان، امرا و اکابر، نظرشان را پرسید. در چنین مجلسى از مردى که نصف اهل عالم او را امام، و خلیفه را غاصب حق او مى‏دانند و او را اهل خلافت مى‏دانند، سؤال کرد و نظرش را بر فتواى همه علما ترجیح داد. این در مبان مردم منتشر شد و حجتى براى شیعیان شد.

در این هنگام بود که وسوسه‏هاى ابن ابى‏داود با کینه‏هاى عمیق بنى‏عباس که در دل تک‏تک خلفاى جور علیه امامان مظلوم بود، پیوند خورد و خلیفه عباسى را در تصمیم خود مبنى بر کشتن امام، مصمم‏ترساخت. لذا با شنیدن این سخنان، رنگ صورتش سرخ شد و گفت: خدا تو را جزاى خیر دهد که مرا آگاه گردانیدى بر امرى که غافل بودم. در پى این واقعه بود که یکى از نویسندگان خود را خواست و دستور داد: امام را به خانه‏اش دعوت کند و در غذایش زهر بریزد. او نیز چنین کرد.

امام چون هرگز در مجالس چنین مردانى حاضر نمى‏شد، با اصرار زیاد حاضر شد و لقمه‏اى از غذاى زهرآلود خورد. وقتى اثر زهر را در گلوى خود یافت، برخاست. آن ملعون اصرار کرد ولى امام فرمود: با کارى که تو کردى، به نفع تو نیست که در خانه‏ات بمانم و به این ترتیب حضرت به منزلش برگشت و در تمام آن روز و شب رنجور بود تا آن که به شهادت رسید» . (۲۹.

قطب راوندى مى‏نویسد:

«حضرت امام محمدتقى در عصر آن شب که به شهادت رسید،

فرمود: من امشب از دنیا خواهم رفت و فرمود: ما اهل بیت هرگاه خدا دنیا را برایمان نخواهد، ما را به جوار رحمت‏خود مى‏برد» . (۳۰.

پیرامون نحوه شهادت امام نظرات دیگرى نیز در کتب مختلف وجود دارد مانند:

۱. اخبارى که دلالت دارند، ام‏فضل حضرت را به شهادت رساند. معتصم چون مى‏دانست ام فضل از امام جواد صاحب فرزندى نشده و دل‏خوشى از وى ندارد، او را تحریک کرد و او با انگور حضرت را مسموم و شهید کرد. (۳۱.

۲. اخبارى نیز گویاى این مطلب هستند که معتصم شربت زهرآلودى را به وسیله اشناس فرمانده ارتش خود به امام علیه السلام خوراند و هرچند امام علیه السلام نخورد، او اصرار و اجبار کرد و سرانجام حضرت را مسموم کرد. (۳۲.

۳. ابن بابویه و … نیز معتقدند که واثق بالله (بعد از معتصم. او را شهید کرد. (۳۳.

على النقى بر بالین پدر

در کتاب بصائر الدرجات به نقل از شخصى که همواره همراه امام على ‏النقى علیه السلام بود مى‏ نویسد: «وقتى که امام جواد در بغداد بود، روزى نزد امام على‏النقى علیه السلام در مدینه نشسته بودیم. حضرت کودک بود و لوحى در پیش داشت و آن را مى‏خواند. ناگاه تغییرى در حال او ظاهر شد. برخاست و داخل خانه شد و ما ناگهان صداى شیون شنیدیم که از خانه بر مى‏خیزد.

بعد از ساعتى امام نقى علیه السلام بیرون آمد. از سبب اوضاع به وجود آمده پرسیدیم، فرمود: در این ساعت پدر بزرگوارم از دار فانى رحلت کرد. گفتم: یابن رسول‏الله! از کجا دانستید؟

فرمود: از اجلال و تعظیم حق تعالى مرا حالتى عارض شد که پیش از این ندیده بودم، فهمیدم پدرم شهید شده و امامت‏به من منتقل شده است. پس از مدتى خبر رسید که امام جواد شهید شده است‏» . (۳۴.

در اخبار دیگر است که امام على‏ النقى علیه السلام با طى الارض به بغداد آمد و پدر را غسل داد. کفن کرد و به مدینه برگشت. (۳۵.

پی نوشت:

× . جلاء العیون، ص ۹۶۲، بعضى نیز ۷ سال گفته‏اند. کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۵۵ و ۷ سال و ۴ ماه و ۲ روز مى‏داند. دلایل الامامه، ص ۳۹۴٫

×× . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱٫ اما طبرى ۲۵ سال و سه ماه و ۲۰ روز مى‏نویسد، دلایل الامامه، ص ۳۹۵٫

۱. مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۵ و جلاءالعیون، ص ۹۶۰٫

۲. کشف الغمه، ج ۳، صص ۱۳۴ و ۱۳۷ و ۱۵۵٫ دعایى که از صاحب الزمان نقل شده، دهم رجب مى‏داند. مصباح المتهجد، ص ۷۴۱ (اللهم انى اسالک بالمولودین فى رجب محمد بن على الثانى و ابنه على بن محمد المنتجب … ..

۳. اصول کافى، ج ۱، ص ۴۹۲؛ ارشاد، ج ۲، ص ۲۵۹٫ وى اهل نوبه بود. به وى مرضیه هم مى‏گفتند و از اهل بیت ماریه مادر ابراهیم، فرزند رسول خدا بود. مناقب ابن‏شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۱۱٫ کنیه او «ام حسن‏» بود. بحارالانوار، ج ۵۰، ص‏۷٫

۴. جلاء العیون، ص ۹۵۹٫

۵. اعلام الورى، ص ۳۴۵؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۱۰ و بحارالانوار، ج ۱، ص ۳۲۱٫

۶. عیون المعجزات، ص ۱۰۸٫

۷. سیره الائمه الاثنى عشر، ج ۲، ص ۴۴۴ و کشف الغمه، ج ۳، صص ۲۱۵ و ۲۱۶٫

۸. دلائل الامامه، ص ۳۴۹؛ الامام الجواد من المهد الى اللحد، ص ۴۴٫

۹. الامام الجواد من المهد الى اللحد، ص ۳۳۰ و بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۳ و تفسیر عیاشى، ج ۱، ص ۱۳۲٫

 ۱۰. اعلام الورى، ص ۳۵۰٫

۱۱. کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۵۶ و خرایج، ج ۲، ص ۶۶۶٫

۱۲. اصول کافى، ج ۱، ص ۴۸۶ و ارشاد مفید (یک جلدى.، ص ۳۰۴٫

۱۳. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۰ و دلایل الامامه، ص ۳۸۹٫

۱۴. مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۱۵٫

۱۵. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۹۲ و مناقب ابن شهرآشوب، ج ۲، ص ۴۳۳٫

۱۶. جلاء العیون، ص ۹۶۲٫

۱۷. تاریخ شیعه، علامه محمدحسین مظفر، ترجمه دکتر سید محمد باقر حجتى، ص ۱۲۰٫

۱۸. الامام على بن موسى الرضا، دخیل، ص ۹۷٫

۱۹. توجه به این تحلیل ضرورى است و متاسفانه عموم نویسندگان تحلیلى در خور ارائه نداده‏اند و گویى امام آلت دست‏خلفا بوده که هر طور بخواهند با او رفتار کنند. زمانى براى تطهیر حکومت‏خود سود برند و زمانى آن‏ها را از میان بردارند و امامان نیز فقط وسیله‏اى براى آنان باشند.

۲۰. زندگانى امام محمدتقى، صادقى اردستانى، ص ۸۷٫

۲۱. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۹۴و رجال کشى، ص ۵۶۰٫

۲۲. الحیاه السیاسیه للامام الرضا، ص ۳۷۸٫

۲۳. عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۷۹٫

۲۴. اختصاص، صص ۹۶ و ۹۸ و بحارالانوار، ج ۵۰، صص ۷۵. ۷۷٫

۲۵. در این باره که امام در چه سالى به مدینه بازگشت مطلبى یافت نشد.

۲۶. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۶ و تاریخ الامم و الملوک، ج ۵، جزء ۱۰، ص ۳۰۴٫

۲۷. مناقب آل ابى‏طالب، ج ۴، ص ۳۸۴ و بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۸٫

۲۸. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۱۸٫

۲۹. تفسیر عیاشى، ج ۱، ص ۳۱۹٫

۳۰. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲٫

۳۱. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۷ و دلائل الامامه، ص ۳۹۵ و عیون المعجزات، ص ۱۱۷٫

۳۲. همان، ص ۸٫

۳۳. مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۱۱٫

۳۴. بصائر الدرجات، ص ۴۶۷٫

۳۵. جلاء العیون، ص ۹۷۰٫

مسافری از آسمان هفتم

نزدیکی های ظهر بود . مردهای قبیله دوان دوان از راه می رسیدند . بعضی ها با اسب، بعضی ها با شتر، خیلی ها هم با پای پیاده . سرانجام بیش تر آن ها پشت کوه سنگی، پای چشمه ی کوچکی جمع شدند . آن ها برای گوش کردن به صحبت ریش سفید قبیله شان – ابوجعفر – به آن جا آمده بودند . ابوجعفر به آن ها گفته بود که برای گفتن حرف های مهمش، بهترین راه این است که پشت کوه سنگی که در نزدیکی های بادیه شان بود، جمع بشوند . هم جای امنی بود، هم پای ماموران (1) خلیفه به آن جا نمی رسید .

وقتی همه آمدند، نوبت به صحبت های ابوجعفر رسید . او به تازگی از سفرسامراء بازگشته بود . دوستان هم قبیله ای اش چشم به دهان او دوخته بودند . آن ها مشتاق بودند که بدانند امام عسکری ( علیه السلام) چه کسی را به عنوان جانشین خود معرفی کرده است . ابوجعفر به همه خوش آمد گفت . بعد، دیدارش از سامراء را تعریف کرد .

– جماعت ما چهل نفر بودند . ما چهل نفر از شیعیان خاص امام عسکری ( علیه السلام) بودیم که مخفیانه وارد سامرا شدیم و به صورت جداگانه به خانه ی ایشان رفتیم . امام عسکری ( علیه السلام) به گرمی از ما پذیرایی کرد . ما هنوز با حیرت منتظر صحبت هایش بودیم . هرکس چیزی می گفت: سؤالی مهم، دایم در ذهن من بود . مثل همه فکر می کردم که راستی امام عسکری که فرزندی ندارد، پس اگر خدای ناکرده برایش اتفاقی بیفتد و یا ماموران حاکم او را به شهادت برسانند، چه کسی امام خواهد بود!

بالاخره عثمان بن سعید از میان ما برخاست و پرسید: ای فرزند رسول خدا! می خواستم از سوی جمع، سؤالی از شما بپرسم . سؤالی که برای ما خیلی مهم است!

امام عسکری ( علیه السلام) لبخندزنان از جای خود برخاست و نگذاشت، او به حرف خود ادامه بدهد . ما تعجب کردیم، چون حضرت فوری گفت: هیچ کس از این جا بیرون نرود!

همه در گوش هم پچ پچ کردیم .

– آخر چرا!؟

– چه شده است، امام چه می خواهد بگوید؟

– لابد می خواهد راز مهمی را برای ما آشکار کند!

آری همین طور بود . امام عسکری ( علیه السلام) گفت: آیا می خواهید به شما بگویم که برای چه به این جا آمده اید؟

همگی مان گفتیم: آری ای پسر رسول خدا .

گفت: شما چهل نفر آمده اید که درباره ی جانشین بعد از من سؤال کنید!

همه ی ما با حیرت گفتیم: همین طور است، ما برای گرفتن پاسخ این سؤال مهم به نزد شما آمده ایم .

امام پرده ی پشت سرخود را کنار زد . همه ی ما گردن کشیدیم . دوباره پچ پچ ما بالارفت . ناگهان پسرکی از آن جا به نزد امام آمد . کوچک بود و زیبا . چشم های جذاب و گونه های سفید و لطیف داشت . با آن که سن کمی داشت، اما آرام بود و با وقار .

یکی از میان ما گفت: یعنی او …

و بقیه گفتند: بگذار خود امام بگوید!

امام عسکری ( علیه السلام) گفت: این کودک بعد از من امام و خلیفه ی شماست . از او اطاعت کنید و بعد از من متفرق نشوید که اگر این گونه شد به هلاکت افتید . شما از این پس این کودک را دیگر نخواهید دید، (2) پس در کارهای خود به عثمان بن سعید مراجعه خواهید کرد . از آن چه او می گوید، اطاعت کنید و سخنش را بشنوید …

در آن لحظه گویی دهان همه ی ما برای حرف زدن باز نمی شود . همگی مان غرق در سیمای نورانی پسر شده بودیم .

ناگهان پیرمردی پرسید: ای مولای ما، اسم فرزند عزیزتان چیست؟

امام با خوش رویی پاسخ داد: اسم او مهدی است . او امام زمان شماست!

همه با خوشحالی برخاستیم و به امام عسکری ( علیه السلام) و مهدی (عج) تبریک گفتیم . مهدی (عج) خیلی زود از اتاق بیرون رفت و ما دیگر او را ندیدیم و سرانجام به همراه عثمان بن سعید (3) که فقیه بزرگی بود، با امام عسکری ( علیه السلام) خداحافظی کردیم …

صحبت های ابوجعفر به این جا که رسید . برخاست و بلند گفت: «اکنون پس از امام عسکری ( علیه السلام)، جانشین او امام مهدی (عج) ست . یادتان باشد، او خلیفه ی حقیقی خداوند است . او مسافری است که از آسمان به میان ما آمده!»

مردان قبیله هم صدا و خوشحال، اسم مهدی را تکرار کردند . سپس با هم گفتند: «مهدی، امام عزیز ماست!»

ابوجعفر که خوشحال شده بود، به چند غلام جوان اشاره کرد که میوه و شربت بیاورند . آن ها زود دست به کارشدند . ناگهان آواز چند بلبل کوهی که بر شاخه ی درخت های کنار چشمه نشسته بودند، همه را غرق در شوق کرد .

پی نوشت ها:

1 . ماموران خلیفه ی ستمگر عباسی .

2 . چون احتمال زیاد داشت که امام مهدی (عج) به دست ماموران خلیفه به شهادت برسد، به همین خاطر همیشه ایشان را از مردم مخفی نگه می داشت .

3 . عثمان بن سعید، انسان دانشمند و پاکی بود . او اولین جانشین امام زمان (عج) در دوران غیبت صغرای ایشان است .

منبع :دیدار آشنا – مهر 1382، شماره 40 –

اقرار دشمن به فضل امام جواد (علیه السلام)

ریان بن شبیب روایت کند: همین که مامون اراده کرد دخترش ام الفضل را به همسرى امام جواد علیه السلام در آورد، خبر به عباسیان رسید و بر آنها گران آمد و آن را عملى پر خطر شمردند و ترسیدند که ماجراى امام رضا علیه السلام دوباره تکرار شود. پس نزدیکان و خویشان مامون جمع شدند، و او را گفتند: تو را به خدا قسم ، اى امیرالمؤمنین ! از این امر که قصد نموده اى ، صرف نظر کن ! و دخترت را به عقد کسى از خاندان خود که شایستگى دارد، در آور!

مامون به ایشان گفت: درباره آنچه که بین شما و آل ابى طالب وجود دارد، باید گفت که شما، خود سبب آن بوده اید و اگر انصاف مى داشتید، در مى یافتید که آنان از شما سزاوارترند. و چنین عملى قطع رحم است و پناه بر خدا ! به خدا سوگند! از این که رضا را ولیعهد خویش ساختم پشیمان نیستم !  امام جواد ، من او را برگزیدم ، چرا که با سن کم ، در علم و فضل ، بر همه اهل فضل و دانش برترى دارد و این امرى شگفت و عجیب است . امیدوارم آن چه که من از او مى دانم ، براى مردم نیز روشن شود، که در این صورت خواهید فهمید که نظر درست همان است که من در او دیده ام .

آنان در جواب گفتند: این جوان اگر چه تو را به حیرت آورده ، اما کودکى است که نه چیزى میداند و نه به دین آشناست؛ پس او را واگذار تا ادب بیاموزد و در دین به فقاهت رسد، سپس همانطور که خواهى عمل کن!

مامون گفت: واى بر شما! من بر این جوان آگاه ترم. او از اهل بیتى است که علمشان از خدا و امداد و الهام اوست. پدرانش همیشه در علم دین و ادب، از مردم ناقص، بى نیاز بوده اند. حال اگر خواهید، ابا جعفر را بیازمایید تا آنچه درباره او گفتم بر شما آشکار شود.مردم گفتند: اى امیرالمؤمنین! ما حاضریم که او را امتحان کنیم . پس کسى را انتخاب خواهیم کرد تا در برابر تو چیزى از فقه دین از او پرسد، اگر جواب داد، ما دیگر اعتراضى نخواهیم داشت و صلابت راى امیرالمؤمنین بر خاص و عام روشن شود و اگر از پاسخ عاجز ماند، درستى سخن ما آشکار شود.

مامون گفت: کارى را که می خواهید انجام دهید.

آنها از پیش مامون بیرون رفتند و بر آن اتفاق نمودند که یحیى بن اکثم – که در آن روزگار قاضى بود مساله اى را مطرح سازد که او جوابش را نداند. و به او وعده اموال با ارزشى را دادند، نزد مامون بازگشتند و از او خواستند روزى را براى اجتماع معین کنید. او نیز خواستشان را بر آورد. مردم در روز معین جمع شدند و یحیى بن اکثم نیز حاضر شد. مامون امر کرد که محل جلوسى براى امام آماده کنند امام که در آن هنگام کودکى نه سال و چند ماه بود، وارد شد و جلوس فرمود. و یحیى بن اکثم در برابرش نشست و بقیه مردم در جاى خود ایستادند. مامون نیز در مکانى نزدیک ابو جعفر علیه السلام نشسته بود.

یحیى بن اکثم به مامون گفت: اى امیرالمؤمنین ! آیا اجازه فرمایى تا از ابا جعفر پرسشى کنم؟

مامون گفت: از او اذن بخواه!

یحیى بن اکثم رو به امام کرد و گفت: فدایت شوم ! آیا مرا اجازه دهى؟

ابو جعفر علیه السلام فرمود: اگر خواهى بپرس!

یحیى گفت : فدایت شوم!  نظرت درباره محرمى که حیوانى را کشته، چیست؟

ابو جعفر علیه السلام پاسخ فرمود: آیا آنرا در حرم کشته، یا در خارج از حرم؟ عالم بوده یا جاهل؟ به عمد کشته یا به سهو؟ محرم ، آزاده بوده یا بنده؟ کوچک بوده یا بزرگ؟ بار اول بوده که حیوانى را کشته یا براى چندمین بار بوده ؟ صید از پرندگان بوده یا از غیر آنها؟ بزرگ بوده یا کوچک؟ محرم ، بر عملش اصرار داشته یا از آن پشیمان بوده؟ حیوان را در شب کشته یا در روز؟ وقتى آنرا کشته ، احرام عمره داشته یا احرام حج؟

یحیى بن اکثم از این پاسخ متحیر شد و آثار ناتوانى و شکست در چهره اش پدیدار گشت و چنان به لکنت افتاد که مردم از حالش آگاه شدند.

مامون گفت: خدا را بر نعمت و توفیق رایى که اتخاذ کرده ام سپاس!

سپس روى به نزدیکانش کرد و گفت : آیا به خطایتان در آنچه انکار مى کردید آگاهى یافتید؟

و رو به ابو جعفر علیه السلام کرد و گفت : اى ابا جعفر! آیا خطبه و سخنى دارى؟

امام علیه السلام فرمود: آرى!

پس مامون گفت: جانم به فدایت! خطبه ات را ایراد فرما که تو را براى خود برگزیدم و ام الفضل، دخترم را به عقد تو در آوردم ؛ اگر چه عده اى با این امر مخالفند.

ابو جعفر فرمود: الحمد لله اقرارا بنعمه و لا اله الا الله اخلاصا لوحدانیه و صلى الله على محمد سید بریته و الاصفیاء من عترته اما بعد ، یکى از بخششهاى خداوند بر مردمان آنست که ایشان را بواسطه حلال، از حرام بى نیاز ساخته است، و خداى سبحان فرماید: و البته باید مردان و زنان بى همسر و کنیزان و بندگان خود را به نکاح یکدیگر در آورید، اگر مرد و زنى فقیرند، خدا به لطف خود آنان را بى نیاز سازد که خدا به احوال بندگان ، آگاه و لطفش نامتناهى است. 1

سپس محمد بن على بن موسى خطبه عقد ام الفضل ، دختر مامون را خواند و مهریه اش را، مهریه جده اش فاطمه زهرا علیه السلام که پانصد درهم است قرار دهد، حال ، اى امیرالمؤمنین ! آیا به این صدق راضى هستى ؟

مامون گفت : آرى ! دخترم ام الفضل را به صداق مذکور به عقد تو اى ابا جعفر در آوردم ؛ حال ، آیا نکاح را قبول دارى ؟

ابو جعفر علیه السلام فرمود: آرى ! نکاح را قبول می کنم و به آن رضا می دهم .

وقتى مردم متفرق شدند و تنها گروهى از خواص باقى ماندند، مامون خطاب به ابو جعفر علیه السلام عرض کرد: فدایت شوم ! اگر صلاح دانى احکام وجوه شکار محرم را بیان فرما تا استفاده کنیم .

و امام احکام آن را به طور کامل بیان نمود.

مامون خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: احسنت یا ابا جعفر! احسن الله الیک ! اگر خواهى از یحیى مساله اى بپرس ! همانطور که او از تو مساله اى پرسید.

پس امام علیه السلام فرمود: به من جواب بده از مردى که در اول روز به زنى نگاه کند و نگاهش بر او حرام باشد و وقتى که خورشید بالا آید، بر او حلال شود، و چون ظهر شود بر او حرام شود و وقت عشا بر او حلال شود، و وقتى نیمه شب آید بر او حرام شود و در هنگام طلوع فجر بر مرد حلال شود. این زن کیست و چرا با آن مرد، چنین حلال و حرام مى شود؟

یحیى ، خطاب به حضرت عرض کرد: به خدا قسم ! که جواب این سوال نزد شماست و من جواب آن سوال آنرا ندانم . اگر خواهى بیان فرما! تا استفاده کنیم .

مام علیه السلام فرمود: این زن ، کنیز مردى است که در اول روز مردى اجنبى به او مى نگرد و این نگاه حرام است و وقتى خورشید بالا مى آید، آن را از صاحبش مى خرد، پس برایش حلال مى شود، و هنگام ظهر آن را آزاد مى کند، پس بر او حرام مى شود و هنگام عصر با او ازدواج مى کند، پس بر او حلال مى شود، و وقت مغرب او را ظهار مى کند، پس بر او حرام مى گردد و هنگام عشاء کفاره ظهار را مى دهد، پس بر او حلال مى شود، و نصف شب او را یک بار طلاق مى دهد، پس بر او حرام مى شود و هنگام فجر رجوع مى کند، پس بر او حلال مى شود.

راوى در ادامه مى گوید: مامون به حاضرین رو کرد و گفت : آیا کسى از شما مى توانست این چنین به مساله پاسخ دهد؟

آنها گفتند: نه به خدا قسم ! که امیرالمؤمنین از ما آگاه تر است .

پس مامون به ایشان گفت : واى بر شما! این خاندان از میان خلق، به فضل و دانشى که مشاهده کردید مختص گشته اند. کمى سن مانع کمال آنها نشود، آیا ندانید که رسول خدا صلى الله علیه وآله دعوتش را با دعوت علی علیه السلام شروع کرد، در حالى که او تنها ده سال داشت و اسلام او را پذیرفت و بر او حکم به اسلام نمود و کسى دیگر را با چنین سنى به اسلام دعوت نکرد و با حسن و حسین علیها السلام بیعت کرد، در حالى که کمتر از شش سال داشتند و با هیچ کودکى جز آنان بیعت نکرد!

آیا حال ندانید که خداوند این قوم را به چه چیز اختصاص داده است و اینان ذریه اى هستند که براى آخرین شان همان جارى است که براى اولى شان ؟

گفتند: اى امیرالمؤمنین راست گفتى !

و سپس قوم برخاستند و فرداى آن روز ابو جعفر علیه السلام در آن جا حاضر شد و مردم نیز آمدند و بزرگان و حاجبان و خاص و عام براى تهنیت به مامون و ابوجعفر علیه السلام به حضور رسیدند. 2

1. نور، آیه 32.

2. رساله امامت ،214-220.

منبع :زندگانى امام جواد علیه السلام؛حسین ایمانى یامچى