ابوبکر

نوشته‌ها

شیعه‌‌ امامیه

اشاره:

شعیه امامیه در برابر شیعه زیدیه و اسماعیلیه قرار دارد. مراد از شیعه امامیه این است که در این مذهب دوازده امامی که از سوی پیامبر گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و آله) معرفی گردیده، امامان برحق بوده و ایمان به امامت آنان و پیروی از آنان واجب است. این مقاله مختصر توضیحاتی درباره شیعه امامیه داده است.

 

شیعه در لغت و اصطلاح

شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق می‌شود، یکی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی کردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر.[۱] و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته می‌شود که به خلافت و امامت بلافصل علی (علیه‌السلام) معتقدند، و بر این عقیده‌اند که امام و جانشین پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) از طریق نصّ شرعی تعیین می‌شود، و امامت حضرت علی (علیه‌السلام) و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده است.[۲]

اطلاق شیعه بر دوستان و پیروان علی (علیه‌السلام)، نخست، از طرف پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) صورت گرفته است. این مطلب، در احادیث متعددی که از آن حضرت روایت شده، مطرح شده است. چنان که سیوطی از جابر بن عبدالله انصاری و ابن عباس و علی (علیه‌السلام) روایت کرده که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در تفسیر آیه‌ی «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّه» (بیّنه / ۷) اشاره به علی (علیه‌السلام) کرده و فرموده‌اند: «تو و شیعیانت» روز قیامت، رستگار خواهید بود.»[۳]

در تاریخ شیعه، فرقه‌هایی پدید آمده است، که بسیاری از آن‌ها منقرض شده‌اند، و بحث درباره‌ی آن‌ها فایده‌ی چندانی ندارد. فرقه‌های اصلی شیعه که هم اکنون نیز موجودند عبارتند از: شیعه‌ی اثنا عشریه، شیعه‌ی زندیّه، و شیعه‌ی اسماعیلیه، درباره‌ی ‌هر یک از آن‌ها در فصلی جداگانه، به اختصار بحث خواهیم کرد. موضوع بحث در این فصل، شیعه‌ی اثنا عشریه است.

وجه تسمیه

اکثریت شیعه، را شیعه‌ی‌ امامیه یا اثنا عشریه تشکیل می‌دهد،‌از آنجا که آنان جانشینان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را دوازده نفر می‌دانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شده‌اند. نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه در احادیثی که از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) روایت شده، بیان گردیده است آنان عبارتند از:

۱. علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) ۲. حسن بن علی (علیه‌السلام) ۳. حسین بن علی (علیه‌السلام) ۴. علی بن الحسین (علیه‌السلام) (امام سجّاد) ۵. محمد بن علی (امام باقر (علیه‌السلام) ) ۶. جعفر بن محمد (امام صادق (علیه‌السلام) ) ۷. موسی بن جعفر (امام کاظم (علیه‌السلام) ) ۸. علی بن موسی (امام رضا (علیه‌السلام) )۹. محمد بن علی (امام جواد (علیه‌السلام) ) ۱۰. علی بن محمد (امام هادی (علیه‌السلام) ) ۱۱. حسن بن علی (امام عسکری (علیه‌السلام) ) ۱۲. ‌حجه بن الحسن (مهدی موعود . عج .).

شیعه‌ی اثنا عشریه بر مسئله‌ امامت تأکید خاصّی داشته و عصمت امام و افضیلت او را بر دیگر افراد امت اسلامی بسیار مهم و اساسی می‌داند. و از طرفی، امامت را، پس از سه امام نخست، منحصر در فرزندان امام حسین می‌داند. با توجه به این عقاید ویژه درباره‌ی امامت، به «امامیه» شهرت یافته است.

شیخ مفید، پس از تعریف شیعه به کسانی که به امامت بلافصل علی (علیه‌السلام) عقیده دارند درباره‌ی شیعه‌ی گفته است: «این عنوان، مخصوص آن دسته از شیعه است که به وجود امام در هر زمان، و وجوب نصّ جلّی، و عصمت و کمال برای هر امامی معتقد است، و امامت را (غیر از سه امام نخست) منحصر در فرزندان امام حسین (علیه‌السلام) می‌داند…»[۴]

تاریخ پیدایش تشیّع

گرچه، در عصر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) درباره‌ی‌ پاره‌ای از مسایل، اختلاف نظرهایی میان مسلمانان پدید آمد،[۵] ولی فرقه‌ها و دسته‌بندی‌هایی که بعدها پیدا شد، در آن زمان وجود نداشت. ولی پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) اختلافاتی پدید آمد که سبب پیدایش فرقه‌های مختلف در میان مسلمانان گردید. مهمترین اختلافی که در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) پدید آمد، مربوط به مسئله‌ی خلافت و امامت بود که مسلمانان را به دو دسته تقسیم کرد.

یک دسته معتقد بودند که امامت، همانند نبوت، منصب و مقامی الهی است و از شرایط امام این است که معصوم از خطا و گناه باشد، و این صفت را جز خداوند کسی نمی‌داند، بنابراین راه تعیین امام نصّ الهی است که در قرآن یا احادیث نبوی بیان شده است، و طبق این نصوص، علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) جانشین پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و امام مسلمین است. حضرت علی (علیه‌السلام) و بنی هاشم و گروهی از بزرگان صحابه،‌ اعم از مهاجرین و انصار، طرفدار این نظریه بودند. و این همان عقیده‌ی شیعه . خصوصاً شیعه‌ی امامیه . در مسئله‌ی امامت است.

و دسته‌ی دیگر  که در رأس آن‌ها ابوبکر و عمر قرار داشتند، بر این عقیده بودند که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) برای خود جانشین تعیین نکرده است،‌ و این کار را به مسلمانان واگذار کرده است. بر این اساس، و با توجه به اهمیت مسئله‌ی خلافت و امامت و نقش حیاتی آن در سرنوشت امت اسلامی، در یک اقدام شتابزده – در شرایطی که حضرت علی (علیه‌السلام) و عده‌ای از بزرگان صحابه به تجهیز بدن پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) مشغول بودند . عده‌ای از مهاجران و انصار در سقیفه‌ی بنی ساعده گرد آمده، و پس از گفتگوهایی که در مورد خلیفه‌ی پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) میان آن‌ها مطرح شد، سر انجام با ابوبکر به عنوان خلیفه‌ی پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بیعت کردند، و چون شرایط سیاسی و اجتماعی دنیای اسلام و جهان به گونه‌ای بود که امام علی (علیه‌السلام) و هواداران او، برای اثبات عقیده خود و عملی ساختن آن، به اقدامات عملی و خصمانه دست می‌زدند، موجودیت اسلام از ناحیه دشمنان خارجی (امپراطوری ایران و روم) و دشمنان داخلی (منافقین) آسیب جدّی می دید، امام علی (علیه‌السلام) مصلحت اسلام و مسلمین را پیروی از روش صبر و مدارا دید، و گرچه در مواقع مناسب، دیدگاه خود را درباره نادرستی عمل آنان بیان می‌کرد، ولی از درگیریهای خصومت آمیز خودداری کرد، و در هدایت و پیشبرد جامعه اسلامی، از هیچ گونه کوشش و تلاشی خودداری نمی‌کرد.

و در حل مشکلات، دستگاه خلافت را یاری می‌نمود. تا آنجا که از خلیفه دوم نقل شده که هفتاد بار گفته است «اگر علی نبود عمر هلاک می‌شد» و نیز گفته است: «خدایا مرا برای برخورد با مسئله‌ی دشواری که علی بن ابی طالب حضور ندارند، باقی مگذار».[۶]

در هر حال، شیعه به عنوان پیروان علی بن ابی طالب و معتقدان به امامت بلافصل او در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پدید آمد. البته روایاتی نیز یافت می‌شود که لفظ شیعه در زمان حیات پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بر چهار تن از صحابه اطلاق می‌شد که عبارت بودند از: سلمان، مقداد، ابوذر و عمار یاسر.[۷] این افراد از جمله کسانی هستند که در مسئله‌ی خلافت و امامت، علی (علیه‌السلام) را خلیفه‌ی بلافصل پیامبر می‌دانستند با این وصف، و با توجه به این که نظریه‌ی ‌شیعه در مسئله‌ی امامت به نصوص کتاب و سنّت مستند گردیده است، می‌توان گفت: تشیع، در حقیقت، با اسلام همراه بوده است، هر چند به عنوان یک مذهب، پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) موجودیت یافت.

پی نوشت:

[۱] . الشیعه القوم الذین تجتمعوا علی امر، و کل قوم اجتمعوا علی أمر فهم شیعه، و کل قوم أمرهم واحد یتبع بعضهم رأی بعض هم شیع. لسان العرب، کلمه‌ی شیع، المیزان، ج۱۷، ص۱۴۷.

[۲] . اوائل المقالات، ص۳۵، الملل و النحل، ج۱، ص۱۴۶.

[۳] . الدر المنثور، ج۸، ص۵۸۹، ط دارالفکر. نیز به الغدیر، ج۲، ص۵۷.۵۸ رجوع شود.

[۴] . اوائل المقالات، ص۳۸.

[۵] . در این باره به کتاب النص و الاجتهاد، تألیف امام شرف الدین رجوع شود.

[۶] . جهت آگاهی از این روایات به الغدیر، ج۱ رجوع شود.

[۷] . فرق الشیعه، ص۱۷.۱۸، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۸-۱۹.

منبع: علی ربانی گلپایگانی- در آمدی بر علم کلام، ص ۱۷۹.

حادثه دلخراش رحلت پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله)

اشاره:

پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) پس از بیست و سه سال دعوت و مجاهدت و ابلاغ پیام الهی و پس از فراز و نشیب‌های فراوان در راه انجام رسالت بزرگ خویش، سرانجام در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر یازدهم هجرت  (در تاریخ وفات پیامبر اکرم احتمال زیادی بیان شده است و این بنابر قول مشهور علمای شیعه است)
پس از چهارده روز بیماری و کسالت، رحلت فرمودند و در هجرۀ مسکونی خویش در جوار مسجدی که تاسیس کرده بود، به خاک سپرده شد.

شیخ مفید در ارشاد می ‏نویسد: وقتى پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم) از نزدیکى مرگش، که قبلا آن را براى امت خود بیان کرده بود مطمئن شد، پیوسته در میان مسلمانان به سخنرانى می ‏ایستاد و آنها را از فتنه و اختلاف پس از رفتنش برحذر می‏داشت و همواره به آنها تأکید می‏کرد که به سنتهاى وى تمسک کنند و بر آنها با یکدیگر وحدت داشته باشند. مسلمانان را تشویق می‏کرد که به عترتش اقتدا کنند و آنها را اطاعت و یارى و پاسبانى نمایند و در امور دینى بدیشان چنگ آویزند و از اختلاف و ارتداد پرهیزشان می‏داد. از جمله مسایلى که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به مسلمانان تذکر داد روایتى است که همه بر صدور آن اتفاق دارند. در این روایت آمده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: اى مردم! من شما را ترک می‏کنم و شما در حوض بر من وارد می‏شوید بدانید که من درباره ثقلین از شما پرسش خواهم کرد. مواظب باشید که پس از من با آنها چگونه رفتار می‏کنید. زیرا خداوند لطیف و خبیر مرا آگهى داد که این دو از هم جدا نمی‏شوند تا مرا ملاقات کنند. من از پروردگارم چنین تقاضا کردم و او هم خواسته‏ام را روا کرد. بدانید که من این دو چیز را در شما وانهادم: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم را. از آنها پیشى نگیرید که دچار پراکندگى شوید و از آنها کوتاهى نکنید که به هلاکت می‏ افتید و به آنها نیاموزید که ایشان از شما داناترند. اى مردم! نبینم پس از من به کفر بازگردید و گردن یکدیگر را بزنید و مرا در سپاهى همچون سیل گران دیدار کنید. هان بدانید که على بن ابیطالب برادر و وصى من است. او بعد از من بر تأویل قرآن می‏جنگد چنان که من بر تنزیل آن پیکار کردم.

آن حضرت در هر مجلسى که می‏ نشست این سخن و یا نظایر آن را بر زبان می ‏آورد سپس براى اسامه بن زید بن حارثه لوای فرماندهى را بست و به وى دستور داد که با جمهور مردم به همان محل از بلاد روم رود که پدرش کشته شده بود. آن حضرت در صدد شد که عده‏اى از پیشگامان مهاجر و انصار را نیز به این سپاه الحاق فرماید تا در مدینه به هنگام وفاتش کسى نباشد که در امر ریاست اختلاف نورزد و در پیشى گرفتن براى امارت بر مردم طمع نکند و کار براى جانشین پس از او هموار گردد و دیگر کسى در گرفتن حق او به منازعه نپردازد. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) لواى امارت را بست و در حرکت دادن اصحاب و راه انداختن اسامه از مدینه به اردوگاهش در جرف، جدیت نشان داد و مردم را به حرکت و همراهى با او برانگیخت و از ملامتگرى و کندى کردن در همراهى اسامه بر حذر داشت. در لحظاتى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به این امور اشتغال داشت ناگهان مرضى که باعث وفات وى گردید، بر حضرتش عارض شد. چنان چه در علل و عوامل این حوادث خوب تأمل کنیم و تنها با انصاف و به دور از شایبه‏ های عقیدتى به آنها بنگریم، می‏ توان گفت که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) با وجود اطمینان از نزدیکى مرگش بواسطه وحى یا غیر آن و با وجود اشارتهاى علنى حضرتش به این امر در خطبه‏اى که در حجه الوداع ایراد کرد و ما نیز متذکر آن شدیم که در آن آمده بود: من نمی‏دانم شاید سال آینده شما را دیدار نکنم و نیز فرمایش آن حضرت در یکی دیگر از خطبه‏ هایش که بعدا خواهد آمد فرمود: وقت آن رسیده که از میان شما بروم و نیز تأکید وى بر وصیت به (نگاهداشت حق) ثقلین و این فرمایش او که گفت: جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می‏داشت و امسال دو بار آن را بر من عرضه کرد و من این کار را جز نشانه‏اى براى نزدیکى مرگم نمی‏دانم و نیز اعتکاف بیست روزه آن حضرت در این سال بر خلاف قبل که اعتکافش ده روزه بود، این قراین تصریحا یا تلویحا نشان می‏دهند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نزدیک بودن اجلش آگاه بوده و بیمارى وى و شدت یافتن آن نیز مزید بر علت شده است . با این همه، پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در تجهیز سپاه اسامه می‏کوشد و مردم را به پیوستن بدان برمی‏انگیزد و اسامه جوان را بر سران و سرشناسان مهاجر و انصار، امارت می‏دهد و شدت بیماری و اطمینان از نزدیک بودن مرگش وى را از تلاش در تجهیز سپاه اسامه باز نمی‏دارد.

ظاهر حال و تدبیر درست چنین اقتضا می‏کرد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در چنین شرایطى که نگران مرگ خود بود، سپاهى متشکل از بزرگان صحابه و جمهور مسلمین را روانه نسازد زیرا جبران حوادثى که به هنگام وفات آن حضرت احتمال وقوع داشت و نیز تحکیم مسأله خلافت در طول حیاتش، بسیار مهم‏تر از روانه داشتن سپاه براى جنگ با رومیان بود. حتى در چنین حالتى روا نبود که پیامبر (صلی الله علیه و آله) سپاهیان را از مدینه بیرون بفرستد بلکه باید آنها را در مدینه نگاه می‏داشت تا آن شهر در برابر فتنه‏ هایى که مقارن با وفات وى رخ می‏داد، آماده و مهیا باشد. این در حالى بود که خود پیامبر (صلی الله علیه و آله) به وقوع این فتنه ‏ها اشاره کرده و فرموده بود: «فتنه ‏ها چونان پاره‏ هاى شب تاریک روى آورده ‏اند» ، خصوصا آن که گروهى از اعراب در جاهاى مختلف همین که از بیمارى آن حضرت مطلع شدند، به ارتداد رفتند و یکى از آنها ادعاى نبوت کرد و بنابر تصریح طبرى خبر این حوادث به گوش پیغمبر (صلی الله علیه و آله) رسیده بود. گذشته از اینها پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مؤید به وحى بود و به خوش تدبیرى از دیگر مردمان، متمایز بود.

همین که می‏بینیم با وجود آن همه تشویقها، سپاه اسامه روانه نمی‏شود و هم‏چنان در اردوگاه جرف می‏ماند تا پیامبر (صلی الله علیه و آله) وفات می‏یابد، درمی ‏یابیم که در این مسأله علتى بوده و روانه کردن این سپاه یک مسأله معمولی براى جنگ با روم و فتح آن کشور نبوده است. حتى با قطع نظر از تمام این مسایل، می‏ بینیم که ظاهر امر اقتضا می‏ کند که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در چنین شرایطى به خود و به بیمارى شدیدش مشغول گردد نه به روانه کردن سپاهی براى جنگ که مثل حمله دشمنان یا بروز حادثه‏ اى که تأخیر در برابر آن پسندیده نیست، از چنان فوریت و عجله‏ای برخوردار نمی‏ باشد.

ابن سعد در طبقات به سند خود از ابومویهبه آزاد کرده رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از آن حضرت نقل کرده است که آن حضرت در دل شب فرمودند: به من دستور داده شده که برای اهل بقیع آمرزش بخواهم، با من روانه شو. با او به راه افتادم تا آن که به بقیع رسید مدت درازى به آمرزشخواهى براى آنان پرداخت سپس فرمود: خوشا به حالتان به خاطر حالتى که داشتید در قیاس با آن چه مردمان در آن‏اند، فتنه ‏ها مثل پاره‏ هاى شب تاریک هجوم آورده‏اند پشت هم می‏آیند، آخرین آنها از اولین آنها پیروى می‏کند و آخرین آنها از نخستین آنها بدتر است. سپس فرمود : گنجینه‏ هاى دنیا و جاودانگى و سپس بهشت را به من دادند مرا میان آنها و دیدار پروردگارم و بهشت مخیر کردند. گفتم: پدر و مادرم فدایت گنجینه هاى دنیا و جاودانگى و سپس بهشت را بگیر. فرمود: من دیدار پروردگارم و بهشت را برگزیدم.

شیخ مفید گوید: چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) احساس بیمارى کرد، دست على (ع) را گرفت و در حالى که جماعتى او را دنبال می‏ کردند به طرف بقیع رفت و فرمود: مرا گفته‏اند که براى اهل بقیع آمرزش بخواهم. همگان با پیامبر (صلی الله علیه و آله) روانه شدند تا این که آن حضرت در میان قبرها ایستاد و فرمود: سلام بر شما اى اهل قبور! خوشا به حال شما به خاطر زمانى که در آن بودید در قیاس با آن چه مردمان در آن‏اند. فتنه ‏ها چونان پاره‏ هاى شب تاریک روی آورده‏اند آخرین آنها تابع اولین آنهاست. سپس مدت درازی براى اهل بقیع طلب مغفرت کرد و رو به على (ع) کرد و فرمود:

جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می‏داشت ولى امسال دو بار عرضه کرد و من آن را فقط علامت حضور مرگم می‏دانم. سپس فرمود: علی! مرا میان گزینش گنجینه‏ هاى دنیا و جاودانگی در آن یا بهشت مخیر کردند و من دیدار پروردگارم و بهشت را برگزیدم. آن حضرت (صلی الله علیه و آله) دهه آخر رمضان را به اعتکاف می‏ نشست اما چون سالى که در آن جان داد فرا رسید بیست روز اعتکاف گرفت.

شیخ مفید گوید: سپس پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به خانه‏اش بازگشت و سه روز تب زده در خانه ماند. آنگاه در حالى که سرش را پیچیده بود و دست راستش را به امیرالمؤمنین (ع) و دست چپش را به فضل بن عباس تکیه داده بود، راهى مسجد شد و بر فراز منبر نشست و سپس فرمود: مردم! وقت آن رسیده که از میان شما رخت بربندم، هر که را نزد من وعده‏اى بود بیاید تا برایش برآورده سازم، و هر که را بر من وامى بود مرا بدان آگهى دهد. اى مردم! میان خود و هر کسى جز عمل و کردار چیز دیگرى وجود ندارد تا خداوند بدان خیرش دهد یا شرى را از او بازدارد . اى مردم! هیچ مدعى ادعا نکند و هیچ منت گذار منت ننهد به خدایى که مرا به حق به پیامبرى فرستاد، جز عمل با رحمت چیز دیگرى نجات بخش نیست، اگر (خدا را) عصیان کرده بودم هر آینه سقوط می‏کردم. خدایا! آیا پیامت را رساندم؟ آنگاه از منبر پایین آمد و با مردم نمازى سبک (کوتاه) گذارد و آنگاه به خانه‏اش رفت. در آن زمان آن حضرت در خانه ام سلمه بود . یک یا دو روز در خانه ام‏سلمه بود که عایشه پیش ام سلمه آمد و از او خواست که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به خانه وى انتقال دهد تا او از حضرتش پرستاری کند. عایشه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این باره اجازه گرفت و آنها به او اجازه دادند و در نتیجه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را به اتاقى که متعلق به عایشه بود، انتقال دادند.

طبری به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عتبه از عایشه نقل کرده است که گفت: بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شدت می‏گرفت و پیوسته از خانه این همسرش به خانه آن یکى می‏گردید. آن حضرت در خانه میمونه بود که زنانش را طلبید و از آنها اجازه خواست که در خانه من مورد پرستارى قرار گیرد. زنانش به او اجازت دادند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با دو مرد که یکى از آنها فضل بن عباس و دیگری مردى بود، از خانه بیرون آمد. پاهایش روى زمین کشیده می‏شد. سرش را پیچیده بود تا این که وارد خانه‏ام شد. عبید الله گوید: این حدیث را به نقل از عایشه براى عبدالله بن عباس نقل کردم، از من پرسید: آیا می‏دانى آن مرد دیگر که بود؟ گفتم: نه. گفت: على بن ابیطالب بود ولى عایشه نمی‏تواند او را به نیکی یاد کند.

حاکم در مستدرک به سند خود از گروهى از اصحاب از جمله عبید الله بن عبد الله بن عتبه، از عایشه نقل کرده است که بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که به واسطه آن از دنیا رفت در خانه میمونه آغاز شد. سپس آن حضرت در حالى که سرش را پیچیده بود بر من وارد گشت. او را دو مرد در میان گرفته بودند و پاهایش روى زمین کشیده می‏شد طرف راستش عباس بود و طرف چپش مردى دیگر. عبید الله گوید: ابن عباس به من گفت: مردى که طرف چپ پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بود على است. بیمارى چند روزى به طول انجامید و آن حضرت سنگین شد. بلال هنگام نماز صبح بیامد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) غرق در بیماری ‏اش بود. بلال صدا زد: خدا بیامرزدتان نماز! آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با شنیدن صداى بلال، شروع به گفتن اذان کرد.

نگارنده: در این‏جا روایات مختلفى نقل کرده‏اند که آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کسى را مأمور کرد تا با مردم نماز گزارد یا نه؟ ابن هشام در سیره می ‏نویسد: وقتى بلال، آن حضرت را به نماز فرا خواند، فرمود: کسى را بگویید که با مردم نماز بگزارد. عبد الله بن زمعه بیرون آمد و ناگهان چشمش به عمر افتاد و به او گفت: برخیز و با مردم نماز بگزار. ابوبکر در آن هنگام غایب بود. چون عمر، تکبیر گفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صداى او را شنید و به دنبال ابوبکر فرستاد. ابوبکر، پس از آن که عمر نماز را به اتمام رسانده بود، آمد و با مردم نماز گزارد .

طبری از عایشه نقل کرده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: به ابوبکر بگویید که با مردم نماز بگزارد. عایشه گفت: او مردی رقیق القلب است. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مجددا سخن خود را تکرار کرد و عایشه هم همان جواب را داد. لذا پیامبر (صلی الله علیه و آله) خشمگین شد و فرمود: شما همان زنان همدم یوسف هستید. آنگاه آن حضرت در حالى که میان دو مرد ایستاده بود و پاهایش روى زمین کشیده می‏شد از خانه بیرون آمد. چون به ابوبکر نزدیک شد، ابوبکر عقب نشست اما پیامبر (صلی الله علیه و آله) به او اشاره کرد که در جاى خود بایست و خود در کنار ابوبکر نشست. عایشه نقل کرد که ابوبکر به نماز پیامبر (صلی الله علیه و آله) اقتدا کرده بود و مردم به نماز ابوبکر. ابن سعد و دیگر مورخان نیز همین روایت را نقل کرده‏اند.

شیخ مفید گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: یکى از مسلمانان با مردم نماز بگزارد من مشغولم. عایشه گفت: به ابوبکر بگویید برود و حفصه هم گفت: به عمر بگویید برود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آنها فرمود: کافى است. شما همان ندیمکهاى یوسف هستید و خود برخاست در حالى که از شدت ضعف نمی‏توانست درست بایستد آنگاه دست على بن ابیطالب و فضل بن عباس را گرفت و بر آنها تکیه کرد. پاهایش از ضعف روى زمین کشیده می‏شد. همین که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به مسجد رسید، ابوبکر را دید که به سوى محراب پیشى گرفته است لذا با دستش به او اشاره کرد که عقب‏تر از وی بایستد و خود آن حضرت در جایگاه ابوبکر ایستاد و تکبیر گفت و نمازى را که ابوبکر شروع کرده بود، از نو خواند و به نمازى که ابوبکر خوانده بود، اعتنایى نکرد.

نگارنده: ما را با نظر این مورخان، که در عقیده و نقل (روایت) با یکدیگر اختلاف دارند، چکار؟ برخى از آنها روایت می‏کنند که آن حضرت شخص خاصى را مأمور این کار نکرده است و بعضى دیگر می‏گویند: پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آغاز کسی را معین نفرمود اما بعدا وقتى شنید عمر تکبیر نماز را سر داده، ابوبکر را فرستاد و مردم دو بار نماز صبح خواندند. پاره‏ اى دیگر از مورخان می‏ نویسند پیامبر (صلی الله علیه و آله) از همان آغاز ابوبکر را مأمور این کار کرد.

ما را با این اخبار متناقض چکار؟ اما این نکته را شایان ذکر می‏دانیم که تمام این اخبار در این مسأله متفقند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالت سخت بیمارى و ضعف به سمت مسجد حرکت کرد . در حالى که نمی‏ توانست روى پاى خود بایستد یا قدم از قدم بردارد و پاهایش روى زمین کشیده می‏شد و نشسته نماز گزارد. اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) با این اعمال می‏ خواست ابوبکر را تأیید کند، او را براى نماز تعیین کرده و مردم هم پشت او به نماز ایستاده بودند و اگر بیرون نمی‏آمد او را بیشتر تأیید کرده بود چون با آمدن آن حضرت به مسجد، این شبهه ایجاد می‏شد که شاید پیامبر (صلی الله علیه و آله) از پیش نمازی ابوبکر راضى نیست.

اقتدای مردم به ابوبکر و اقتداى او به پیامبر (صلی الله علیه و آله)، موجب آن است که شخصی در آن واحد هم امام باشد و هم مأموم و این امر در شرع جایز نیست. وانگهى چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله) نگذاشت که امامت نماز تا به آخر با ابوبکر باشد؟ !

شیخ مفید گوید: چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) سلام نماز را داد به سوی خانه ‏اش رفت و ابوبکر و عمرو و گروهى از مسلمانان حاضر در مسجد را فرا خواند و سپس فرمود: مگر به شما نگفته بودم که سپاه اسامه را روانه کنید؟ گفتند: چرا، رسول خدا فرمود: پس چطور اجراى فرمان مرا به تأخیر انداختید؟ ابوبکر گفت: من رفته بودم اما بازگشتم تا با شما تجدید دیدار کنم . عمر هم گفت: رسول خدا! من نرفته بودم چون دوست نداشتم از شما تقاضاى مرکوب بکنم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: سپاه اسامه را روانه کنید. او این عبارت را سه بار بر زبان آورد و آنگاه از شدت دردی که بر حضرتش عارض شده بود و همچنین از شدت اندوه، بیهوش شد. مدتى در این حالت گذشت. مسلمانان گریه سردادند و فغان از همسران و فرزندان و زنان مسلمین و تمام کسانى که حضور داشتند، برخاست. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به هوش آمد و به آنها نگریست و سپس فرمود : دوات و کتف (استخوان شانه شتر) تا مکتوبى براى شما بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. سپس بیهوش شد. یکى از حاضران دوات و کتف طلبید اما عمر گفت: برگرد، او هذیان می‏گوید! مرد بازگشت و حاضران از این جهت که در حاضر کردن دوات و کتف سهل انگارى کرده بودند، احساس پشیمانى کردند و به ملامت یکدیگر پرداختند و گفتند: انا لله و انا الیه راجعون. از مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیمناک و نگران شدیم. چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به هوش آمد یکى از حاضران از آن حضرت پرسید: آیا برایتان دوات و کتف نیاوریم؟ فرمود: آیا بعد از آن حرفى که زدید؟ هرگز! اما شما را سفارش می‏کنم که با اهل بیتم به نیکى رفتار کنید . آنگاه صورتش را از آنها برگرداند و حاضران برخاستند.

بخاری در جزء چهارم از صحیح در باب سخن بیمار که می‏گوید «از کنار من برخیزید» از کتاب بیماران و طب به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عباس نقل کرده است که گفت: چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حال احتضار افتاد، در خانه عده‏اى از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند . پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید برایتان مکتوبی بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمر گفت : بیمارى بر پیامبر چیره گشته حال آن که شما قرآن دارید. کتاب خدا ما را بس است. حاضران به اختلاف افتادند. برخى مشاجره می‏ کردند که بگذارید پیامبر برایتان مکتوبى بنویسد تا پس از آن گمراه نشوید و برخى همان سخنى را می‏گفتند که عمر گفته بود. چون بیهوده گویى و اختلاف در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بسیار شد، آن حضرت فرمود: برخیزید. عبیدالله گوید: ابن عباس همواره می ‏گفت: فاجعه بزرگ آن بود که با اختلاف و بیهوده ‏گویی خود بین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و نوشتن آن نامه، مانع شدند!

ابن سعد در طبقات به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عتبه بن عباس همین روایت را نقل کرده جز این که در الفاظ حدیث برخى اختلافات وجود دارد. وى روایت می‏کند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حال احتضار بود و در خانه عده‏اى از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید مکتوبى برایتان بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه کرده حال آن که قرآن پیش شماست و کتاب خدا ما را بس است. حاضران با یکدیگر به اختلاف پرداختند. برخى می‏گفتند اجازه دهید رسول خدا برایتان مکتوبى بنویسد و برخی نیز همان گفته عمر را بر زبان می‏آوردند. چون بیهوده گویى و مشاجره زیاد شد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را غمگین کردند، فرمود: از کنار من برخیزید آنگاه عبید الله بن عبد الله گفت: ابن عباس همواره می‏گفت: تمام فاجعه آن بود که با بیهوده گویى و مشاجره خود مانع نوشتن آن نامه توسط رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شدند.

بخاری در جزء سوم صحیح در باب مرض النبى (صلی الله علیه و آله) به سند خود از سعید بن جبیر نقل کرده است که گفت: ابن عباس می‏گفت: روز پنجشنبه؛ و چه پنجشنبه ‏ای؟ ! بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر آن حضرت چیرگى آورد آنگاه فرمود: بیایید مکتوبی برایتان بنویسم تا بعد از آن هرگز گمراه نشوید. آنها با هم در این باره به تنازع پرداختند حال آن که پیش هیچ پیامبرى تنازع زیبنده نیست. آنها گفتند: چه می ‏گوید آیا هذیان می‏گوید؟ از او دوباره پرسیدند خواستند به آن حضرت جواب دهند که فرمود: مرا واگذارید! حالتى که در آنم براى من بسیار بهتر از آن چیزى است که شما مرا بدان می‏خوانید و آنها را به سه چیز وصیت کرد، فرمود: مشرکان را از جزیره العرب بیرون برانید و از وفد همچنان که من پذیرایى می‏کردم، پذیرایی کنید و در مورد وصیت سوم سکوت کرد یا گفت: آن را فراموش کردم.

طبری در تاریخ همین روایت را به سند خود از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده جز آن که آورده است: پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: پس از من گمراه نشوید. و گفته است: رفتند تا براى وى (دوات و کتف) بیاورند و گفت: عمدا از ذکر وصیت سوم خوددارى ورزید یا گفت: فراموش کرده‏ام .

ابن سعد در طبقات به سند خود از سعید بن جبیر از ابن عباس همانند این روایت را نقل کرده جز این که گفته است و دوات و صحیفه ‏ای بیاورید و گفت: می‏ خواستند آن چه را خواسته بود برایش بیاورند و گفت: در مورد وصیت سوم سکوت کرد نفهمیدم گفت: آن را فراموش کردم یا عمدا درباره آن چیزى نگفت.

کسی که در این روایات تأمل می‏کند در این شکى ندارد که محدثان عمدا در مورد وصیت سوم سکوت اختیار کرده‏اند نه از روی فراموشى و علت این سکوت هم سیاست بوده است که موجب شد عمدا آن را نگویند یا خود را به فراموشى بزنند. و اصلا پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به خاطر همین وصیت بوده که خواستار دوات و کتف شده است.

بخاری در صحیح در این قسمت به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عتبه از ابن عباس نقل کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حال احتضار بود و عده‏اى در خانه حضور داشتند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید برایتان مکتوبى بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. یکى از حاضران گفت : بیمارى بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) چیره شده، قرآن پیش شماست و ما را کتاب خدا کافى است. حاضران با یکدیگر به اختلاف افتادند و به مشاجره پرداختند برخی می‏گفتند: برایش دوات و کتف ببرید تا مکتوبی برایتان بنویسد که بعد از آن گمراه نشوید و عده‏ای دیگر، سخنى جز این می‏گفتند. چون بسیار اختلاف ورزیدند و سخنان بیهوده گفتند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: برخیزید . عبید الله گفت: ابن عباس می‏گفت: فاجعه بزرگ آن بود که به خاطر اختلاف و بیهوده‏ گویى بسیار خود نگذاشتند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن مکتوب را بنویسد.

قسطلانی در کتاب ارشاد السارى نوشته است مقصود از «یکى از حاضران» در این روایت همان عمر بن خطاب است.

ابن سعد در طبقات به سند خود از سعید بن جبیر، از ابن عباس نقل کرده است که گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) روز پنج شنبه بیماری‏اش شدت یافت. آنگاه ابن عباس شروع به گریستن کرد و گفت: روز پنج شنبه و چه روز پنج شنبه ‏ای! ! بیمارى پیامبر (صلی الله علیه و آله) شدت گرفت. آنگاه فرمود: دوات و صحیفه ‏اى برایم بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. یکی از حاضران گفت: پیامبر خدا هذیان می‏گوید. به آن حضرت عرض شد: آیا آن چه را خواستى برایت نیاوریم؟ فرمود: آیا بعد از این حرفى که گفتید؟ لذا دیگر خواستار دوات و صحیفه نشد.

ابن سعد همچنین در طبقات به سند خود از جابر بن عبد الله انصارى نقل کرده است که گفت : رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن بیماری‏اش که منجر به وفاتش شد دوات و صحیفه خواست تا براى امتش چیزى بنویسد که نه خود گمراه شوند و نه به گمراهى اندازند در خانه بحث و مشاجره درگرفت و عمر بن خطاب سخنانى گفت و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) خواسته‏اش را رد کرد.

ابن سعد در همان کتاب به سند خود از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده است که می‏گفت : روز پنج شنبه، عجب پنج شنبه‏ای! ابن عباس این سخن را می ‏گفت و من به اشکهایش که مثل دانه‏ هاى مروارید بر گونه‏اش جارى بود، می‏ نگریستم. او گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: کتف و دوات بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نمی ‏شوید. (حاضران) گفتند: رسول خدا هذیان می‏گوید!

طبری همین روایت را در تاریخ خود به نقل از سعید بن جبیر از ابن عباس، با اندک تفاوتی، نقل کرده است. در این روایت آمده است که ابن عباس گفت: پنچ شنبه، عجب پنج شنبه‏ای! سپس به اشکهایش نگاه کردم که مثل دانه‏ هاى مروارید بر گونه ‏هایش می‏ریخت آنگاه گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: برایم لوح و دوات یا کتف و دوات بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که پس از آن گمراه نمی ‏شوید. (حاضران) گفتند: رسول خدا هذیان می‏گوید.

ابن سعد در طبقات به سند خود از عمر بن خطاب نقل کرده است که گفت: در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودیم و میان ما و زنان پرده‏اى بود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مرا با آب، هفت مشک بشویید و صحیفه و دواتی برایم بیاورید تا مکتوبى برایتان بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید . زنان گفتند: حاجت رسول خدا را برآورده سازید. عمر گفت: به زنها گفتم خاموش! شما زنان اویید هرگاه که بیمار گردد براى او گریه می‏کنید. و چون بهبود یابد، گردنش را می‏گیرید . رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: این زنها از شما بهترند.

همچنین ابن سعد به سند خود از جابر نقل کرده است که گفت: پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به هنگام مرگ خواستار صحیفه‏اى شد تا براى امت خود چیزی بنویسد که نه گمراه کنند و نه گمراه شوند. در محضر آن حضرت به مشاجره پرداختند تا این که وى خواسته‏اش را پس گرفت.

وی همچنین به سند خود از عکرمه بن ابن عباس نقل کرده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بیماری‏اش که منجر به مرگ او شد. فرمود: دوات و صحیفه ‏اى برایم بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که پس از آن تا ابد گمراه نشوید. عمر بن خطاب گفت: فلانى و فلانى را با شهرهاى روم چه کار؟ رسول خدا مرده نیست تا آنها را فتح کنیم و چنانچه مرده باشد، مثل بنی اسرائیل که منتظر موسى شدند، در انتظار او می‏ مانیم. زینب همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفت: آیا نمی ‏شنوید پیامبر از شما چه خواست؟ حاضران به مشاجره پرداختند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: برخیزید…

طبری در قسمتى از حدیثى که از ابن عباس روایت کرده، آورده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: على را پیش من فرستید، او را بخوانید. عایشه گفت: کاش پى ابوبکر می  ‏فرستادی. حفصه نیز گفت: کاش پى عمر می ‏فرستادی. همه پیش آن حضرت جمع شدند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: بازگردید اگر مرا به شما نیازى بود به دنبالتان می ‏فرستم. آنها هم برگشتند. در آخر این حدیث نکته‏اى آمده که با آغاز آن تناسب ندارد.

روایتی که نقل کرده‏اند مبنى بر این که پیامبر بمرد در حالى که سرش در دامن عایشه بود امکان ندارد که درست باشد. چون معمولا در چنین شرایطى زنان به خاطر ضعف و بی‏ تابی‏یى که در خود دارند نمی‏ توانند عهده‏ دار چنین امورى شوند و ممکن نیست که على (ع) در چنین حالتى از پیامبر دور شده باشد و (رسیدگى به) آن حضرت را به عهده زنان گذاشته باشد. علت طرح این نکته، معروف و معلوم است.

ابن سعد تعدادى روایت نقل کرده مبنى بر این که آن حضرت در دامان على بن ابیطالب (ع) جان داد. آخرین آنها روایتى است که به سند خود از ابوغطفان، از ابن عباس نقل کرده است که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که به سینه على تکیه داده بود، از دنیا رفت. گفتم: عروه از قول عایشه به من گفت که عایشه گفته است رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که میان سینه و گردن من بود جان داد. ابن عباس گفت: آیا معقول است؟ ! به خدا سوگند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که به سینه على تکیه داده بود جان داد و على و برادرم فضل او را غسل دادند و پدرم هم از حضور در مراسم غسل وی، خودداری ورزید.

حاکم در مستدرک روایتى آورده و آن را صحیح دانسته است. وی این روایت را به سند خود از احمد بن حنبل، به سندش از ام سلمه نقل کرده که گفت: به خدایى که بدو سوگند می‏ خورم على از نظر دیدار نزدیک‏ترین مردم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود.

صبحگاهان پیش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بازگشتیم، آن حضرت پیوسته می‏ فرمود: على آمد؟ على آمد؟ فاطمه گفت: گویا شما او را به دنبال کارى فرستادید. لحظاتى بعد على آمد. ام سلمه گفت: خیال کردم پیامبر با على کارى دارد. از اتاق بیرون آمدم و کنار در نشستم و نزدیک‏ترین کسان به در بودم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خود را روى على انداخت و با وى شروع به نجوا کرد. سپس در همان روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قبض روح شد. بنابراین على از نظر دیدار، نزدیک‏ترین کس به پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود.

وفات آن حضرت چنان که در میان علماى امامیه مشهور است، به هنگام زوال آفتاب روز دوشنبه بیست و هشتم صفر اتفاق افتاد. کلینى از علماى شیعه می‏گوید: وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) در دوازدهم ربیع الاول سال یازده هجرى به وقوع پیوست. شیخ مفید در ارشاد و طبرسى در اعلام الورى سال وفات آن حضرت را سال دهم هجرى ذکر کرده‏اند.

طبری در تاریخ می ‏نویسد: میان علما خلافى نیست که آن حضرت روز دوشنبه در ماه ربیع الاول از دنیا رفت. اما این که در چه ساعتى از آن روز بدرود حیات گفته اختلاف شده است. از فقهاى اهل حجاز نقل است که آن حضرت در نیم روز دوشنبه دوم ماه ربیع جان داده است و واقدى گوید: روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع الاول از دنیا رفته است.

ابن سعد در طبقات گوید: آن حضرت در روز چهارشنبه دهم صفر سال یازدهم هجرى بیمار شد و سیزده شب در بستر بیمارى بود و روز دوشنبه دوم ماه ربیع الاول سال یازدهم هجرى بدرود حیات گفت. سپس وى روایت کرده است که آن حضرت روز چهارشنبه بیست و نهم صفر سال یازدهم هجرى به بستر بیمارى افتاد و روز دوشنبه، دوازدهم ربیع الاول از دنیا رفت.

عمر آن حضرت شصت و سه سال بود. در چهل سالگى به پیغمبرى مبعوث شد و پس از بعثت سیزده سال در مکه زیست و بعد از هجرت ده سال در مدینه زندگى کرد.

وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بدرود حیات گفت، ابوبکر در خانه‏اش در سنج، محلی بیرون از مدینه، بود. طبرى و ابن سعد و مورخان دیگر نوشته‏ اند: عمر گفت که رسول خدا نمرده بلکه به سوى پروردگارش رفته چنان که موسى بن عمران رفت و چهل شب از میان آنها غایب گردید و بعد از آن که گفتند که مرده است، بازگشت. به خدا قسم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باز می‏گردد و دست و پاى کسانى را که ادعا می ‏کنند مرده است، قطع می‏کند.

در روایت ابن سعد آمده است که خود عمر و مغیره بن شعبه، بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد گشتند و جامه از روى آن حضرت برگرفتند. عمر گفت: غش و بیهوشى رسول خدا چه سخت است. مغیره گفت : به خدا رسول خدا مرده است. عمر گفت: دروغ می‏گویى او نمرده…

ابوبکر وقتى خبر رحلت آن حضرت را شنید به مدینه آمد و داخل خانه پیامبر شد و پیکر آن حضرت را دید و سپس از خانه بیرون آمد و گفت: مردم! هر که محمد را می‏ پرستید، محمد مرده است و آن که خدا را می ‏پرستید، خداوند زنده است و نمرده. سپس این آیه را برخواند: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل…» (۱)

عمر گفت: وقتى ابوبکر این آیه را خواند، بر زمین افتادم و دانستم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از دنیا رفته است. نظیر همین گفتار به هنگام بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، زمانى که آن حضرت خواستار دوات و صحیفه شد، در حدیثى که قبلا از ابن سعد نقل کردیم بر زبان عمر جارى شده بود.

مظنون این است که مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر عمر پوشیده نبود اما انگیزه‏اى که موجب شد عمر در هر دو مورد چنین جمله ‏اى به زبان آورد، مقصودى سیاسى بود. وى در نخستین جا (بیمارى پیامبر (صلی الله علیه و آله) می‏خواست توجه مردم را از صحیفه و نوشتن مکتوب منصرف سازد و در دومین جا (پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله)) می‏خواست مردم را از گفت‏وگو درباره مسأله خلافت باز دارد و آنها را به چیزى سرگرم سازد تا ابوبکر برسد. (و الله اعلم) .

ابن سعد در طبقات روایت کرده است که على بن ابی‏طالب و فضل بن عباس و اسامه بن زید، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را غسل دادند. در روایت دیگرى آمده است: علی، آن حضرت را غسل می‏داد و فضل و اسامه پیکر مبارکش را می‏ پوشاندند.

در روایت دیگرى گفته شده است: على او را می‏ شست و فضل در آغوشش گرفته بود و اسامه آن حضرت را بر می‏گرداند. در روایت دیگرى آمده است: على گفت: پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مرا وصیت فرمود که جز من کسى دیگرى او را غسل ندهد. بنابراین فضل و اسامه از پشت پرده و در حالى که چشمانشان را با پارچه ‏اى بسته بودند، آب به دست من می‏دادند.

در روایتى است که على آن حضرت را غسل داد. او دستش را زیر پیراهن پیامبر (صلی الله علیه و آله) می‏ برد و فضل جامه را بر پیکر آن حضرت نگاه می ‏داشت و بر دست على خرقه‏اى بود. ابن سعد روایات دیگرى جز اینها در این مورد نقل کرده است.

شیخ مفید گوید: چون امیرالمؤمنین (ع) خواست پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را غسل دهد، فضل بن عباس را طلبید و بدو فرمود که نخست چشمانش را ببندد و سپس به وى آب رساند تا آن حضرت را غسل دهد. آنگاه پیراهن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از یقه تا ناف پاره کرد و خود عهده‏ دار غسل و حنوط و تکفین وى شد. فضل به او آب می‏داد و وى را در غسل دادن پیامبر (صلی الله علیه و آله) یارى می‏کرد. همین که آن حضرت از کار غسل و تجهیز جنازه پیامبر (صلی الله علیه و آله) فارغ شد، جلو ایستاد و به تنهایى و بى آن که کسى با وى باشد، بر پیکر آن حضرت نماز گزارد. در این هنگام مسلمانان در مسجد بودند و با هم بحث می‏کردند که چه کسى براى نماز خواندن بر او جلو بایستد و کجا وى را به خاک بسپارند؟ امیرالمؤمنین (ع) نزد آنها رفت و گفت: رسول خدا، مرده و زنده، امام و پیشواى ماست. آنگاه مردم دسته دسته بر وى وارد می‏شدند و بدون امام (پیش نماز) بر پیکرش نماز می‏ گزاردند و برمی ‏گشتند. و خداوند جان پیامبرى را در جایى نستاند جز آن که همان جا را براى دفنش پسندید و من او را در همان حجره‏ اى که بدرود حیات گفت به خاک می‏ سپارم. مسلمانان این سخن را پذیرفتند و بدان رضایت دادند.

ابن هشام می‏نویسد: نخست مردان، سپس زنان و آنگاه کودکان بر جنازه‏اش نماز گزاردند. ابن عبد البر در استیعاب می‏نویسد: على و عباس و بنى هاشم (در آغاز) بر وى نماز گزاردند . سپس آنها بیرون آمده، مهاجران و آنگاه انصار و سپس مردم پاره پاره و بى آن که کسى به عنوان پیش نماز داشته باشند، بر آن حضرت نماز گزاردند و پس از مردم، زنان و کودکان بر آن حضرت نماز خواندند. چون مسلمانان همه بر جنازه حضرتش نماز گزاردند، عباس بن عبدالمطلب کسى را به سوى ابو عبیده بن جراح، که برای مکیان قبر می‏کند و بنابر عادت مکیان (۲) ضریح می‏ساخت، فرستاد و یک نفر را هم به سوى زید بن سهیل که براى اهل مدینه قبر می‏کند و لحد (۳) می‏ساخت، فرستاد و آن دو را به نزد خود طلبید و گفت: خدایا! خودت برای پیغامبرت انتخاب کن. پس ابوطلحه زید بن سهل را دید. به او گفته شد: براى رسول خدا قبرى مهیا کن. زید، لحدی براى او حفر کرد. امیرالمؤمنین و عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و اسامه بن زید داخل شدند تا کار دفن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به انجام رسانند. انصار از پشت خانه فریاد زدند: تو را به خدا و حق امروزمان در مورد رسول خدا سوگند می‏دهیم که یکى از ما را وارد قبر رسول خدا کنى و ما را از حظ به خاک سپارى حضرتش بهره‏مند سازد. على گفت: اوس بن خولی، وارد شود. این اوس از جنگجویان بدر، و مردی فاضل از بنى عوف از خزرج بود. چون داخل شد، على به او فرمود در قبر فرو شو. اوس وارد قبر شد و امیرمؤمنان (ع)، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بر دستان او گذارد و وارد قبرش کرد. چون اوس، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بر زمین نهاد، بدو فرمود: بیرون شو. اوس بیرون آمد و على (ع) در قبر شد و روى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را کنار زد و گونه‏ اش را بر زمین به طرف قبله در سمت راستش، نهاد. سپس بر وى آجر گذاشت و روى او خاک ریخت و قبرش را مربع ساخت و بر آن خشتى نهاد و به اندازه یک وجب از زمین بلندترش ساخت. »

روایت کرده‏اند که قبر آن حضرت یک وجب و چهار انگشت از زمین بالاتر بود. ظاهر عبارت شیخ مفید این است که دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله) در همان روزى بود که وفات یافته بود. ابن هشام روایت کرده است که آن حضرت (صلی الله علیه و آله) روز دوشنبه درگذشت و روز سه شنبه غسل داده شد و روز چهارشنبه، شبانه، به خاک سپرده شد. ابن سعد نیز مثل همین روایت را نقل کرده جز قسمت غسل در روز سه شنبه. همچنین روایت کرده‏اند که آن حضرت در روز دوشنبه هنگام غروب جان داد و در تاریکى به خاک سپرده شد و جز نزدیکانش عهده‏ دار کار او نشدند و در روایتى است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در سحرگاه شب چهار شنبه به خاک سپرده شد و در روایت دیگرى است که آن حضرت روز دوشنبه هنگام غروب خورشید از دنیا رفت و روز سه شنبه هنگام غروب به خاک سپرده شد. شاید این روایت با آن چه نقل کرده‏ اند مبنى بر این که آن حضرت را یک شبانه روز پس از وفاتش رها کردند موافق باشد. روایت ابن هشام هم که گفته است آن حضرت روز دوشنبه مرد و روز سه شنبه به خاک سپرده شد، محمول بر آن است. نیز روایت شده است که آن حضرت روز دوشنبه هنگام غروب بدرود حیات گفت و روز چهارشنبه به خاک سپرده شد. این سخن با دفن آن حضرت در شب چهارشنبه منافات ندارد زیرا کلمه «یوم» بر «لیله» و یا «لیله» بر «یوم» اطلاق می‏شود.

شیخ مفید گوید: اکثر مردم به خاطر مشاجراتى که در مورد خلافت میان مهاجران و انصار صورت گرفت در مراسم به خاک سپارى آن حضرت شرکت نداشتند و به همین خاطر اغلب آنها نتوانستند بر جنازه آن حضرت نماز بگزارند.

ابن سعد در طبقات گوید: على (ع) بر قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) آب پاشید. ابن عبد البر در استیعاب نویسد: على (ع)، قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را صاف کرد و بر آن آب پاشید.

تنی چند روایت کرده‏اند که چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به خاک سپرده شد، فاطمه (س) گفت: آیا دلهاتان اجازه داد که بر پیکر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خاک بریزید. آنگاه از خاک قبر مبارک آن حضرت، مشتى برداشت و بر دیدگانش نهاد و این دو بیت را خواند:

ماذا على من شم تربه احمد

 ان لا یشم مدى الزمان غوالیا

 صبت علی مصائب لوانها

 صبت علی الایام عدن لیالیا

مرا چه شود از بوییدن تربت احمد (صلی الله علیه و آله) که در طول روزگاران غالیه‏ها بوییده نشوند؟

بر من مصایبى فرو ریخت که اگر بر سر روزهاى (تابناک) می‏بارید، شب می‏شدند.

ابن سعد گوید: هند دختر اثاثه بن عباد بن عبد المطلب بن عبد مناف، خواهر مسطح بن اثاثه در سوگ آن حضرت اشعارى سرود. (۴)

پی‏ نوشت:

  1.  آل عمران/۱۴۴؛ و محمد نیست مگر پیامبرى که پیش از وى رسولان در گذشته‏اند…
  2.  ضریح آن است که در زمین کنده می‏شود و میت را در میان آن به خاک می‏سپارند.
  3. لحد، در زمینى که قبر در آن است حفره‏اى می‏کنند تا جایى که به آخر قبر می‏رسد، سپس در سمت قبله به اندازه‏ای که میت در آن جاى بگیرد، قسمتى را گود می‏کنند و میت را در آن می‏نهند و با آجر و یا غیر آن روى او را می‏پوشانند و سپس بر آن خاک می‏ریزند. لحد بهتر از شکافتن است.
  4.  در این جا مؤلف محترم اشعارى از صفیه دختر عبد المطلب و حسان بن ثابت و ابوسفیان بن حارث بن عبد المطلب را در رثاى پیامبر (صلی الله علیه و آله) ذکر کرده که جهت اختصار از آوردن آنها خوددارى شد. (مترجم)
  5. منبع: برگرفته از کتاب سیره معصومان ؛ ج ۱

عوامل نادیده گرفتن غدیر و اجتماع در سقیفه

چکیده(۱)

واقعه مهم غدیرخم، از طریق روایات شیعه و سنی، به طور متواتر نقل شده است و در اصل وقوع آن هیچ تردیدی نیست . پس باید به این پرسش پاسخ داد که چه عواملی سبب شد تا پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، مردم، بخصوص انصار، بدون توجه به واقعه غدیر خم، در سقیفه اجتماع کردند و اقدام به تعیین جانشین برای پیامبر صلی الله علیه و آله نمودند؟

این مقاله، با استناد به متون معتبرتاریخی و با ریشه یابی وقایع، از هنگام بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله تا واقعه غدیرخم، و پس از غدیرخم تا رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و تشکیل سقیفه، سعی نموده است تا تصویر روشنی از علل نادیده گرفتن واقعه غدیرخم و تجمع انصار در سقیفه ارائه نماید

.مقدمه

حدیث غدیر، از جمله روایات متواتر است (۲) که شیعه و سنی در اصل آن اتفاق نظر دارند . بر وفق این حدیث، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در سال دهم هجری، پس از انجام مراسم حجه الوداع، در روز هجدهم ذی حجه، در مکانی به نام غدیرخم، دستور توقف دادند و پس از قرائت خطبه ای طولانی، فرمودند: «من کنت مولاه فعلی مولاه » ; هر کس من مولای او هستم، پس علی نیز مولای اوست .

در تحقق این واقعه مهم هیچ تردیدی وجود ندارد و با توجه به صراحت سخنان رسول گرامی اسلام و قراین بی شمار حالیه و مقالیه، بسیار واضح است که مراد از مولا، همان ولی و جانشین است و گمان نمی رود که با وجود آن همه ادله و شواهد روشن، هیچ محقق بی غرض و منصفی، کم ترین تشکیکی در این باره بنماید .

پس در این جا این سؤال اساسی مطرح می شود که چرا پس از رحلت رسول گرامی اسلام، در حالی که تنها دو ماه و چند روز از واقعه مهم غدیر خم گذشته بود، مردم همه چیز را از یاد بردند؟ و مهم تر از همه، اینکه چرا انصار، که سابقه ای بسیار درخشان در اسلام داشتند و در راه تعالی و پیشرفت اسلام، از بذل جان و مال خویش دریغ نکرده بودند، پیش از همه در سقیفه اجتماع کردند و به دنبال تعیین جانشینی برای پیامبر صلی الله علیه و آله بودند؟!

از این مهم تر آنکه در بسیاری از روایاتی که از طریق شیعه و سنی نقل شده است: «عباس بن عبدالمطلب (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله)، در آخرین لحظات حیات پیامبراکرم صلی الله علیه و آله، از آن حضرت می پرسد که پس از آن حضرت، آیا ولایت امر، در خاندان ما می باشد؟ اگر در خاندان ماست این را بدانیم و اگر نیست، درباره ما به دیگران سفارش شود .» (۳)

اگر پیامبر صلی الله علیه و آله به دستور وحی، علی علیه السلام را به جانشینی خود منصوب کرده اند، دیگر این سؤال، آن هم از طرف نزدیک ترین افراد به پیامبر صلی الله علیه و آله، چه معنایی می تواند داشته باشد؟

این یک سؤال بسیار مهم و اساسی است که جوابی مستند و قانع کننده می طلبد، و نمی شود فقط با جملاتی شعارگونه و ادبی به آن پاسخ گفت .

برای اینکه پاسخی کاملا مستند به این پرسش داده شود، لازم است با نگاهی گذرا به بعضی از حوادث پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله تا ماجرای سقیفه، به ریشه یابی آن بپردازیم .

وقایع پس از بعثت تا غدیرخم
۱ . دلایل مهاجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در آغاز نبوت خویش، با دشمنان سرسختی از قریش روبه رو گشت، و با آن همه تلاش طاقت فرسایی که انجام داد، فقط موفق شده بود عده اندکی از آنان را به اسلام هدایت کند، که بیشتر این افراد نیز از طبقه ضعیف جامعه بودند و عموم ثروتمندان و زورمداران، با سرسختی و جدیت در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاده بودند . آنان که در راه سرکوب و ریشه کن کردن این آیین مقدس، از هیچ کوششی دریغ نمی کردند، آن چنان عرصه را بر پیامبر صلی الله علیه و آله تنگ کرده بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله برای مسلمانان چاره ای جز مهاجرت به سرزمین های دیگر نیافت .

پیامبر اکرم در راه تبلیغ دین خدا هرگز کوتاه نیامده بود و از کم ترین فرصت ها بیش ترین بهره را می برد . در همین راستا در ملاقاتی که با بعضی از بزرگان یثرب (مدینه) داشت، آنان را به اسلام دعوت کرد و آنان نیز اسلام را پذیرفتند و با پیامبر عهد و پیمانی بستند که به بیعه النسا (بیعت زنان) معروف گشت . شاید دلیل این نامگذاری بدین سبب بود که این بیعت شامل جنگ و قتال نمی شد . (۴)

مشرکان قریش سرانجام برای ریشه کن کردن اسلام تصمیم به قتل پیامبر صلی الله علیه و آله گرفتند، اما پیامبر با وحی الهی از نقشه آنان آگاه شد و تصمیم گرفت تا به طور مخفیانه و شبانه از مکه خارج شود و به سوی مدینه مهاجرت نماید، و برای آن که مشرکان قریش از خروج پیامبر صلی الله علیه و آله آگاه نگردند از علی علیه السلام خواست تا در بستر آن حضرت بخوابد و علی علیه السلام نیز برای حفظ جان پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شد تا جان خویش را فدای جان پیامبر کند; بنابراین، با آرامش قلبی تمام، در بستر پیامبر خوابید و با ایمان راسخی که داشت، لحظه ای دچار تردید و ترس و وحشت نگردید و خود را در آغوش خطری انداخت که می دانست تا چند لحظه دیگر مورد هجوم نیزه های دشمنان قرار خواهد گرفت . (۵) پیامبر صلی الله علیه و آله نیز موفق شد در این فرصت، از مکه خارج شود و به سوی مدینه مهاجرت نماید .

۲ . حوادث پس از مهاجرت و نقش انصار در حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله

در هر صورت، پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه مهاجرت نمود . پس از مهاجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه، انصار استقبال شایانی از پیامبر صلی الله علیه و آله و دیگر مهاجران نمودند و حاضر شدند در راه حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و دین خدا، در مقابل سرسخت ترین و کینه توزترین دشمنان، یعنی مشرکان قریش، بایستند و انصافا در این راه از هیچ کوشش و ایثاری دریغ نورزیدند . قرآن کریم نیز در سوره حشر، (۶) به ایثار و فداکاری آنان اشاره می کند و آن را می ستاید .

پس انصار در راه حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شدند تا برای پیشرفت اسلام، پنجه در پنجه مشرکان قریش بیندازند و خود را درگیر جنگ هایی سخت و خونین با آنان نمایند . این گروه در نخستین درگیری با مشرکان قریش، در جنگ بدر – که جنگی نابرابر بود – موفق شدند حدود ۷۰ تن از مشرکان قریش را به هلاکت برسانند که عموما از سران قریش بودند . (۷) همچنین ۱۴ تن از مسلمانان در این جنگ به شهادت رسیدند که ۸ تن آنان از انصار بودند . (۸)

پس از جنگ بدر، طولی نکشید که جنگ احد پیش آمد . در این جنگ نیز مسلمانان موفق شدند ۲۳ تن از مشرکان را به لاکت برسانند، ولی سهل انگاری عده ای از مسلمانان که بر روی تپه «عینین » مستقر بودند، سبب شد تا حدود ۷۰ تن از مسلمانان به شهادت برسند . (۹)

به طور معمول در فاصله بین جنگ های بزرگ، سرایا و غزوات دیگری نیز پشت سر هم اتفاق می افتاد .سپس در سال پنجم هجری، (۱۰) تمام دشمنان اسلام، دست به دست هم دادند و با ده هزار نیرو و به منظور ریشه کن کردن اسلام، مدینه (موطن انصار) را مورد محاصره قرار دادند، به گونه ای که ترس و وحشت مدینه را فرا گرفته بود . این جنگ که جنگ خندق یا احزاب نامیده شد، با رشادت و شجاعت مولا علی علیه السلام که با ضربتی تاریخی، عمروبن عبدود، قهرمان عرب را به هلاکت رساند، به نفع مسلمانان تغییر کرد و سرانجام به خاطر طوفان و بارش شدید باران، ترس و وحشت فراوانی در دل مشرکان افتاد و آنان از محاصره مدینه دست کشیدند . (۱۱)

در مجموع، پیامبر صلی الله علیه و آله پس از مهاجرت به مدینه، در طول این ۱۰ سال، درگیر ۷۴ جنگ، اعم از غزوه و سریه شدند، (۱۲) که در این نبردها انصار نقش بسیار مهمی داشتند و می توان گفت: موفقیت و گسترش اسلام در سایه کمک های انصار بود و در اصل، به خاطر همین کمک ها و نصرتی که آنان در راه پیشرفت اسلام نمودند، پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را انصار نامید .

تعداد مسلمانان روزبه روز افزایش می یافت . در این میان، بعضی واقعا به حقانیت اسلام پی می بردند و مسلمان می شدند، ولی عده ای نیز بودند که به دلیل قدرت یافتن اسلام و یا به دلیل منافعی که مسلمان شدن برایشان داشت، مسلمان می شدند .

سرانجام در سال هشتم هجری مکه به دست مسلمانان فتح شد و اسلام در جزیره العرب گسترش یافت . اهل مکه که در برابر عظمت سپاهیان اسلام شگفت زده شده بودند، چاره ای جز مسلمان شدن نداشتند . (۱۳) در این زمان تعداد مسلمانان از لحاظ کمی به اوج خود رسیده بود، ولی از لحاظ کیفی وضع خوبی نداشت و به غیر از عده ای که از عمق وجودشان به اسلام ایمان آورده بودند و در برابر فرمان خدا و رسولش مطیع محض بودند، تعداد زیادی از آنان را می توان مسلمان مصلحتی دانست .

با افزایش تعداد مسلمانان، انصار دیگر تنها گروه مسلمان جزیره العرب نبودند، بلکه فقط تعدادی اندک بودند که در میان جمعیت عظیمی از مسلمانان قرار داشتند، اما پیامبر صلی الله علیه و آله همواره از انصار قدردانی می کردند و آنان را مورد حمایت بی دریغ خویش قرار می دادند، زیرا آنان در حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله در آن لحظات سخت، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نکرده بودند و نیز این افراد عموما اسلام و ایمانشان ریشه دار بود، چون سال ها در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله از تعالیم آن حضرت بهره مند شده بودند .

پیامبر صلی الله علیه و آله در اواخر عمر شریفشان سفارش های اکیدی درباره انصار می نمودند، چنان که در این باره فرمودند: «انهم کانوا عیبتی التی اویت الیها فاحسنوا الی محسنهم و تجاوزوا عن مسیئهم » ; (۱۴) «انصار موضع اطمینان و سر من بودند که من بدان پناهنده شدم، پس به نیکوکار ایشان نیکی کنید و از بدکارانشان درگذرید .» انصار نیز به این عنایت ها و حمایت هایی که پیامبر صلی الله علیه و آله از آنان می کرد بسیار دلگرم بودند .

چگونگی ابلاغ وحی درباره جانشینی حضرت علی علیه السلام

پس از نازل شدن سوره «اذا جاء نصر الله …» ، (۱۵) سخنانی از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله شنیده شد که خبر از نزدیک بودن وفاتش می داد; (۱۶) همچنین در حجه الوداع، در بعضی از سخنانش به صراحت و در بعضی دیگر با تلویح، نزدیک بودن وفات خود را اعلان می نمود . (۱۷) این مطلب به طور طبیعی می توانست این سؤال را در اذهان ایجاد کند که پس از پیامبر چه کسی زمام امور مسلمانان را به دست می گیرد و چه خواهد شد؟ ظاهرا هر حزب و گروهی مایل بود که خلیفه رسول خدا از میان آنان باشد و شاید خود را سزاوارتر نسبت به این امر می پنداشتند و به آن می اندیشیدند .

اگرچه پیامبر صلی الله علیه و آله درباره لیاقت و جانشینی علی علیه السلام در مجالس و محافل مختلف سخن به میان آورد، (۱۸) ولی این سخنان عموما در اجتماعات بسیار محدودی مطرح شده بود، اما در غدیر خم، این وحی الهی بود که به همه توهمات پایان داد و پیامبر صلی الله علیه و آله را مکلف ساخت تا علی علیه السلام را به جانشینی منصوب و معرفی کند . پس از نزول وحی، پیامبر اکرم به دنبال یافتن فرصت مناسبی بود تا آن را به مردم ابلاغ کند، اما با توجه به شناخت و بصیرتی که پیامبر صلی الله علیه و آله از جامعه مسلمانان آن زمان داشت، اوضاع را برای ابلاغ این وحی مناسب تشخیص نمی داد و سعی می کرد تا زمینه را آماده سازد و یا فرصت مناسب تری برای این امر پیش آید تا بتواند وحی الهی را به مردم ابلاغ کند . البته باید به این نکته توجه داشت که وحی الهی، به طور کلی مسئله جانشینی علی علیه السلام را مطرح کرده بود و چگونگی ابلاغ آن در اختیار خود پیامبر صلی الله پس مطلبی که در بعضی از روایات (۲۰) ذکر شده مبنی بر تاخیر پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ وحی، هرگز به معنی کوتاهی پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ وحی نیست; چنانکه شیخ مفید نیز در این باره می گوید: «قبلا وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده بود، ولی وقت ابلاغ آن معین نگردیده بود و پیامبر صلی الله علیه و آله به دنبال یافتن وقت مناسبی برای آن بود، و هنگامی که به غدیر خم رسیدند آیه تبلغ نازل شد .» (۲۱)

این مطلب که قبلا بر پیامبر صلی الله علیه و آله وحی نازل شده بود و پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ آن را به وقت مناسب تری موکول می کرد، به وضوح از خود آیه تبلیغ، (۲۲) قابل فهم است; زیرا این آیه می فرماید: «ای رسول! آنچه که بر تو نازل شده بود را ابلاغ کن » و سپس تهدید می کند که «اگر این کار را انجام ندهی رسالتش را انجام نداده ای .» پس می بایست قبلا بر آن حضرت مطلبی نازل می شد، تا در این آیه بفرماید: «آنچه بر تو نازل شده بود را ابلاغ کن » و از تهدیدی که در آیه وجود دارد نیز می توان فهمید که پیامبر صلی الله علیه و آله بنا به عللی، ابلاغ آن را به بعد موکول می نمود . این آیه سپس می فرماید: «والله یعصمک من الناس » ; و خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم نگاه می دارد .

با دقت در این آیه، و روش پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ وحی، این پرسش مطرح می گردد که در جامعه اسلامی آن زمان چه می گذشت و چه جوی در میان مسلمانان حاکم بود که سبب شد تا پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ وحی را به زمانی دیگر موکول کند؟ اگر به این پرسش به خوبی پاسخ داده شود، می تواند بسیاری از ابهامات موجود در این زمینه را برطرف سازد و ما را به موقعیت اجتماعی و سیاسی مسلمانان در آن زمان واقف گرداند .

اکنون در پاسخ به این پرسش، نکات قابل توجهی از مسائل سیاسی – اجتماعی آن زمان را مورد بررسی قرار می دهیم:

۱ . وجود تعداد بسیاری تازه مسلمان:

اگرچه تعداد مسلمانان در اواخر دوران رسالت به اوج خود رسیده بود، ولی بیش تر این تعداد را تازه مسلمانان تشکیل می دادند که البته باید گفت: کم نبودند کسانی که از ایمانی مستحکم و استوار برخوردار بودند، ولی این تعداد در برابر جمعیت عظیم مسلمانان چندان زیاد نبودند، و بیشتر این تازه مسلمانان، از ایمان عمیق و ریشه داری بهره مند نبودند . (۲۳) چون عده ای به خاطر منافعی که مسلمان شدن برایشان داشت، اسلام را پذیرفتند و عده ای دیگر، چون در اقلیت قرار گرفته بودند، به ناچار اسلام اختیار کردند و بعضی دیگر نیز که تا آخرین حد ممکن، در برابر اسلام ایستادگی کرده بودند و دیگر توان مقابله با اسلام را نداشتند، شیوه دیگری را برگزیدند که از آن جمله، می توان از ابوسفیان و اطرافیانشان که جزو طلقا در فتح مکه بودند، نام برد . بدیهی است ابلاغ چنان امر عظیمی در میان این جمعیت، مشکلاتی را به همراه خواهد داشت .

۲ . وجود منافقان در میان مسلمانان

یکی از بزرگ ترین مشکلات پیامبر صلی الله علیه و آله در طی سال های رسالتش، وجود منافقان در میان مسلمانان بود . این گروه که در ظاهر مسلمان بوده، ولی در باطن هیچ اعتقادی به اسلام نداشتند، در فرصت های مناسب، ضربه خویش را به اسلام وارد می ساختند و سبب گمراهی دیگران نیز می شدند .

قرآن کریم، در سوره های متعددی، همچون بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، عنکبوت، توبه، احزاب، فتح، حدید، حشر و منافقون به این مسئله پرداخته است و با شدیدترین عبارات از آنان سخن گفته است . در مجموع ۳۷ مرتبه فقط از ریشه کلمه نفاق در قرآن استفاده شده است .

این افراد که در جنگ احد، یک سوم مسلمانان را به خود اختصاص داده بودند، به سرکردگی عبدالله بن ابی از جنگ کناره گرفتند و سبب تفرقه در سپاه اسلام شدند که سوره منافقون در شان این افراد نازل شده است . (۲۴) اکنون جا دارد که این مسئله را مطرح کنیم که در زمانی که اسلام طرفداران چندانی نداشت و از اقتدار چندانی نیز بهره مند نبود و انگیزه چندانی نیز برای پنهان کردن اعتقادات نبود، این گروه ، یک سوم مسلمانان راتشکیل می دادند، حال معلوم است که در زمان اقتدار کامل اسلام و فراگیر شدنش، این تعداد به چه میزان زیادی می توانست افزایش یابد .

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله همواره با این گروه مشکل داشت، اینان به یقین در حجه الوداع نیز همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و از لحاظ فکری نیز معلوم بود که این افراد هرگز راضی به جانشینی علی نخواهند شد و به توطئه می پردازند و جامعه اسلامی را به هرج و مرج می کشانند و به این سبب، اصل اسلام و قرآن به خطر می افتد، پس جا دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله از این امر نگران و خائف باشد .

اصل وجود منافقان، تا آخرین لحظات حیات پیامبر صلی الله علیه و آله، امری غیرقابل انکار است، حتی عمر پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، وفات یافتن پیامبر صلی الله علیه و آله را انکار می کرد، می گفت: «گروهی از منافقان گمان می کنند که پیامبر صلی الله علیه و آله مرده است .» (۲۵) همچنین بعضی از نقل های تاریخی، کسانی را که نسبت به امیر بودن اسامه به خاطر جوان بودنش اعتراض می کردند، «گروهی منافق » ذکر کرده اند . (۲۶)

این جماعت، در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله از خطرناک ترین دشمنان آن حضرت به شمار می آمدند، اما معلوم نشد که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینی خلفای سه گانه، چگونه این گروه به یکباره محو شدند و دیگر مشکلی برای حاکمان به شمار نمی آمدند! آیا این جماعت پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله همگی برگشته و یکباره مسلمان شده بودند؟! یا این که با آنان مصالحه شده بود؟! و یا این که کسانی بر سر کار آمده بودند که دیگر مشکلی با آنان نداشتند؟!

۳ . کینه توزی بعضی نسبت به علی علیه السلام

یکی از خصلت های بارز عرب کینه توزی است . (۲۷) با توجه به سابقه علی علیه السلام در جنگ های متعدد، و افرادی که در آن جنگ ها به دست علی علیه السلام کشته شده بودند، و در این زمان، اقوام همان افراد، جزو جمعیت عظیم مسلمانان بودند، بدیهی است که این افراد کینه ای دیرینه از علی علیه السلام در دل خود داشته باشند و هرگز راضی به جانشینی او نباشند .

تصور این که این افراد دیگر مسلمانان شده بودند و گذشته ها را فراموش کرده بودند، ناشی از عدم شناخت خوی عربی، بخصوص عرب آن زمان است . به عنوان نمونه: وقتی سوره منافقون نازل شده بود و عبدالله بن ابی (رئیس منافقان) رسوا گشت، پسر عبدالله بن ابی از پیامبر خواست تا خودش، پدرش را به هلاکت برساند . وی گفت: نمی خواهم دیگری او را به قتل برساند، تا من کینه او را در دل بگیرم . (۲۸)

در صدر اسلام، نمونه های بسیاری در این باره می توان یافت، ولی کافی است در همین یک نمونه، تامل شود تا معلوم گردد چگونه یک فرد حاضر است تا با دست خویش پدرش را به قتل برساند، ولی حاضر نیست دیگران این کار را انجام دهند، تا مبادا کینه دیگران را در دل بگیرد . پس با این مطلب می توان فهمید که چرا عده ای، کینه علی علیه السلام را در دل داشتند .

۴ . وجود تفکرات جاهلی مبنی بر جوان بودن علی علیه السلام

عده ای به خاطر طرز تفکر جاهلی، هرگز حاضر به اطاعت از یک جوان کم سن و سال نبودند و حتی صرف امارت یک جوان را برای خود ننگ می دانستند . به عنوان نمونه، ابن عباس می گوید: در زمان خلافت عمر، روزی با عمر می رفتم، او به من رو کرد و گفت: «او (علی) از همه مردم نسبت به این امر سزاوارتر بود، اما ما از دو چیز می ترسیدیم: یکی این که او «کم سن بود» و دیگر این که به فرزندان عبدالمطلب علاقه مند بود .» (۲۹)

نمونه دیگر: پس از کشاندن علی علیه السلام به مسجد برای بیعت با ابوبکر، ابوعبیده وقتی دید علی علیه السلام هرگز حاضر نیست تا با ابوبکر بیعت کند، رو به علی علیه السلام کرد و گفت: «تو “کم سن” هستی و اینان مشایخ قوم تو هستند و تو، همانند آنان شناخت و تجربه نداری، پس با ابوبکر بیعت کن و اگر عمرت باقی باشد، به خاطر فضل و دین و علم و فهم و سابقه قرابتت، سزاوار این امر هستی .» (۳۰) پس اگرچه علی را شایسته این امر، و یا حتی سزاوارتر از همه می دانستند، ولی نمی توانستند قبول کنند که یک جوان بر آن ها امیر باشد .

این موضوع را در لشکر اسامه بن زید، هم می توان دید: وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله اسامه جوان را به سرپرستی سپاهی برگزید که مشایخ قوم نیز در آن بودند، عده ای نسبت به این انتخاب پیامبر صلی الله علیه و آله اعتراض کردند . وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از این اعتراض باخبر شد، غضبناک شد و بر منبر رفت و فرمود: شما قبلا درباره پدرش نیز اعتراض کرده بودید، در حالی که هم او و هم پدرش لیاقت امارت داشته و دارند . (۳۱)

البته از جهتی می توان ریشه این امر را در حسادت دانست، چون این عده، وقتی می دیدند یک جوان، مانند علی علیه السلام این همه لیاقت و شایستگی دارد و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله از محبوبیت بسیاری برخوردار است، و همین فرد، پس از رسول خدا امیر آنان خواهد بود، به شدت نسبت به آن حضرت حسادت می ورزیدند .

۵ . نداشتن انقیاد کامل گروهی از مسلمانان در برابر دستورات پیامبر صلی الله علیه و آله

در میان مسلمانان افرادی بودند که اطاعت آنان از پیامبر صلی الله علیه و آله مشروط بود; یعنی تا زمانی که اطاعت از پیامبر صلی الله علیه و آله ضرری برایشان نداشت، حرفی نداشتند، ولی اگر پیامبر صلی الله علیه و آله دستوری می داد که باب میل آنان نمی بود و یا آنان با عقل قاصر خود، قادر به درک آن نمی بودند، اقدام به مخالفت آشکار یا پنهان می نمودند . نمونه آن، مخالفت عده ای از مسلمانان در انجام بعضی از مراسم حجه الوداع است: پیامبر صلی الله علیه و آله در حین مراسم حج فرمودند: هرکس با خودش قربانی ندارد حجش را به عمره تبدیل کند و آنان که قربانی همراه دارند بر احرام خویش باقی باشند . عده ای اطاعت نمودند و عده ای دیگر مخالفت کردند، (۳۲) که یکی از آن مخالفان، شخص عمر بود . (۳۳)

از دیگر شواهد این مطلب می توان به اعتراض عمر در صلح حدیبیه اشاره کرد . (۳۴) نمونه دیگر، اعتراض عده ای از مسلمانان به انتخاب اسامه، به فرماندهی سپاه بود، (۳۵) که نه تنها به آن اعتراض کردند، بلکه از همراهی با سپاه نیز امتناع می کردند; یعنی با این که پیامبر صلی الله علیه و آله دستور اکید می دادند که مهاجران و انصار باید به همراه لشکر اسامه از مدینه خارج شوند، با این وجود، افرادی از همین به اصطلاح سران مهاجر از این امر سرپیچی می کردند و به بهانه هایی، لشکر اسامه را همراهی نمی کردند، (۳۶) تا آنجا که دیگر پیامبر لعنت کردند کسانی را که از این امر تخلف نمایند و لشکر اسامه را همراهی نکنند . (۳۷)

نمونه دیگر آن، در آخرین لحظات حیات رسول گرامی اسلام اتفاق افتاد و آن ماجرای کتابت بود: (۳۸) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: وسایل کتابت بیاورید تا مطلبی را مکتوب کنم که هرگز پس از آن، گمراه نگردید، ولی عمر گفت: «پیامبر هذیان می گوید! » برخی از همین روایات می گوید: بعضی از حاضران در آن مجلس می گفتند: کلام همان است که رسول خدا فرمود، و بعضی دیگر می گفتند: حرف، حرف عمر است . (۳۹) که این امر نشانگر آن است که عمر و عده ای، از فرمان رسول خدا تمرد نمودند و حتی بر پیامبری که قرآن به صراحت می گوید: «و ما ینطق عن الهوی » (۴۰) تهمت هذیان زدند!

با توجه به مطالب گذشته، در مجموع می توان فهمید که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ وحی را به فرصتی دیگر موکول می نمود! زیرا با توجه به شناخت دقیقی که پیامبر صلی الله علیه و آله از اوضاع و احوال مسلمانان داشتند، احتمال «تمرد آشکار» می دادند; یعنی می دانستند که اگر علی علیه السلام را به جانشینی خود معرفی کنند، عده ای «به طور علنی » در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله می ایستند و هرگز به این امر راضی نمی شوند; ولی وحی الهی در قسمت آخر آیه تبلیغ به پیامبر صلی الله علیه و آله اطمینان داد که: «خداوند تو را از مردم مصون نگاه می دارد» ; یعنی تو را از شر مردم، و مخالفت علنی مردم محافظت می نماید .

مؤید این مطالب روایتی است که در تفسیر عیاشی از جابربن عبدالله و ابن عباس نقل شده است: «… فتخوف رسول الله صلی الله علیه و آله ان یقولوا: حامی ابن عمه و ان تطغوا فی ذلک علیه » (۴۱) یعنی: «پیامبر خوف این داشتند که مردم بگویند: از پسر عمویش پشتیبانی کرد و بدین خاطر بر پیامبر صلی الله علیه و آله طغیان کنند .» البته در بعضی از نسخ (۴۲) به جای حامی «جاءنا» یا «خابی » و به جای «تطغوا» ، «یطعنوا» دارد، که در این صورت، خوف پیامبر صلی الله علیه و آله را به خاطر طعنه های مردم ذکر می کند، که اگر این هم باشد، دلالت بر مطالب گذشته ما دارد، ولی بعید به نظر می رسد که پیامبر صلی الله علیه و آله فقط به خاطر طعن مردم، ابلاغ وحی الهی را به وقتی دیگر موکول کند و ظاهرا، عبارت «تطغوا» صحیح تر است; یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله خوف طغیان و سرپیچی علنی داشتند .

با این تقریری که نمودیم، این اشکال نیز جواب داده می شود که اگر منظور آیه درباره ولایت علی علیه السلام است و خداوند به پیامبرش وعده امان از شر مردم را داده است، پس چرا علی علیه السلام پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله به خلافت نرسید؟ مگر می شود وعده الهی عملی نگردد؟! (۴۳)

پاسخ آن، همان است که وحی الهی وعده کرده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله را از طغیان و مخالفت علنی مردم در امان نگه دارد و همین امر نیز واقع شد، همان گونه که روایات غدیرخم بر آن شهادت می دهند .

علاوه، این آیه می فرماید: «والله یعصمک من الناس » ; خداوند تو (پیامبر) را از مردم مصون نگه می دارد، که منظور همان است که پیش از این گفته شد; یعنی خداوند پیامبرش را از مخالفت علنی مردم در امان نگه می دارد و نفرموده است «والله یعصمه من الناس » ; یعنی نفرموده که (علی) را از مردم مصون نگاه می دارد، تا این کلام را وعده ای الهی برای به خلافت رسیدن ظاهری علی علیه السلام بدانیم .

تلاش های پنهان و آشکار پس از غدیرخم به منظور کنار گذاشتن اهل بیت علیهم السلام

واقعه غدیر خم، تکلیف مسلمانان و جامعه اسلامی را به روشنی مشخص کرده بود; آنان که مطیع اوامر خدا و رسولش بودند، از جان و دل آن را پذیرفتند و آنان که در باطن با این امر مخالف بودند، در آن فرصت، توان مخالفت و طغیان نداشتند و در ظاهر، همگی این امر را پذیرفتند و جانشینی علی علیه السلام را به او تبریک گفتند . در این باره جمله معروف ابوبکر و عمر «بخ بخ لک یابن ابی طالب » (۴۴) نمونه ای از این پذیرش عمومی است .

اما آنان که با جانشینی علی علیه السلام مخالف و در آرزوی به دست گیری حکومت بودند، اگرچه در ظاهر آن را پذیرفتند، ولی در باطن سخت ناراحت بودند و اقدام به کارهای مخفیانه و زیرزمینی می نمودند، تا علی علیه السلام را کنار زده و خود زمام امور را به دست گیرند . شواهد بسیاری بر این مطلب دلالت دارد که در اینجا به نمونه هایی از آن اشاه می کنیم:

اول: شواهد عمومی

پیامبر صلی الله علیه و آله پس از واقعه غدیرخم، مکرر جانشینی علی علیه السلام و فضایل او را گوشزد می نمود و همواره درباره اهل بیت سفارش می کرد و در سخنانش مردم را از خطرات احتمالی پس از خود آگاه می کرد و با آنان اتمام حجت می نمود . یکی از نمونه های بارز این مورد، حدیثی است که بیشتر کتب تاریخی و روایی شیعه و سنی آن را نقل کرده اند، که پیامبر صلی الله علیه و آله در اواخر حیات خود فرمودند: «اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم » ; (۴۵) «فتنه ها، همچون پاره های شب ظلمانی پی در پی در می رسند .» بسیاری از این روایات می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله این جمله را در آن شب های آخر، که برای استغفار اهل بقیع رفته بودند، فرموده اند .

به راستی چه اتفاقی در درون جامعه اسلامی افتاده بود و چه امری در حال شکل گیری بود که چنین سخنان جگرسوزی از پیامبر شنیده می شد؟ آن هم در آخرین لحظات عمر شریفشان و پس از آن همه رنج ها و کوشش های طاقت فرسا که برای هدایت مردم و تشکیل جامعه ای بر اساس قوانین پاک الهی انجام داده بودند . با شنیدن این جملات از پیامبر صلی الله علیه و آله در آن لحظات آخر، حزن و اندوه، وجود یک مسلمان را فرا می گیرد و آهی سرد از نهادش برمی خیزد که چرا نگذاشتند پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله پس از آن همه رنج ها، لااقل با اطمینان خاطر از امت خویش به سوی پروردگارش رهسپار شود؟

این سخنان از پیامبر اکرم، به صراحت بیان کننده فعالیت های زیرزمینی عده ای برای انحراف جامعه اسلامی از مسیر اصلی اش می باشد و خبر از فتنه هایی پی در پی می دهد که در میان مسلمانان، در حال واقع شدن بود . پس جا دارد این پرسش مطرح گردد که فتنه گران چه کسانی بودند و چه هدف هایی در سر داشتند؟ در اینجا، بنا داریم تا با استناد به متون تاریخی و روایی، این فتنه گرها را معرفی نماییم .

دوم . تلاش های بنی امیه و همفکران آن ها

فرزندان امیه، همواره خود را در ریاست بر عرب، سزاوارتر از همه، می دانستند و در این باره، پیوسته با فرزندان هاشم در نزاع بوده اند و به همین خاطر پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله به شدت با او مقابله می کردند و تا جایی که می توانستند علیه پیامبر اکرم توطئه نموده و جنگ به راه می انداختند . اما سرانجام با ذلت و خواری تن به شکست داده و مجبور به پذیرش اسلام شدند، ولی هرگز از خیال ریاست بر عرب بیرون نیامده بودند .

این گروه به خوبی می دانستند تا زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله زنده است جایی برای تحقق آمال و آرزوهایشان وجود نخواهد داشت، پس معلوم بود که آنان در فکر پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله بودند . اما از آنجا که از جهت اسلامی، هیچ اعتباری در میان مسلمان نداشتند، می دانستند که به دست گیری حکومت، بلافاصله پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله کاری نشدنی است . در نتیجه، آنان می بایست برنامه ای درازمدت، برای به دست گیری حکومت تنظیم می کردند و تاریخ گواه آن است که چنین نیز کردند . این مطلب یک ادعای صرف نیست و شواهد بسیاری بر آن دلالت دارد که بدین شرح است:

۱ . دینوری (۴۶) و جوهری (۴۷) نقل کرده اند: در حالی که عده ای در سقیفه با ابوبکر بیعت کرده بودند، «بنی امیه گرد عثمان بن عفان جمع شده بودند و بر خلافت او اتفاق داشتند .» (۴۸) این خود شاهد بزرگی است بر این که بنی امیه در فکر به دست آوردن حکومت بودند و عثمان را که تقریبا از چهره های مثبت بنی امیه بود و بر خلاف دیگر افراد بنی امیه، از سابقه سویی برخوردار نبود، علم کردند، زیرا او را درآن شرایط، بهترین فرد برای این امر می دانستند . اگرچه به نظر ما، این امر در آن زمان، چندان جدی نبود و بیشتر می توان آن را یک مانور سیاسی دانست که زمینه را برای آنان آماده می کرد . شاهد این مطلب آن است که عمر پس از دیدن این صحنه، یعنی اجتماع بنی امیه در گرد عثمان، به آنان رو کرد و گفت: چرا چنین کردید، بیایید و با ابوبکر بیعت کنید! در این جمع، نخست عثمان برخاست و با ابوبکر بیعت کرد و سپس بنی امیه همگی با ابوبکر بیعت کردند . (۴۹)

۲ . جوهری روایت کرده است: «هنگامی که با عثمان بیعت شد، ابوسفیان گفت: این امر (حکومت) در قبیله تیم قرار گرفته بود، اما تیم را چه به این امر، سپس به قبیله عدی منتقل شد پس چه دورتر و دورتر گشت، سپس به جایگاهش بازگشت و در مکانش مستقر شد، پس آن را محکم بگیرید!» (۵۰) این روایت آن چنان گویاست که دیگر احتیاج به توضیح ندارد .

در اینجا این پرسش مطرح می گردد که اگر چنین است، پس چرا ابوسفیان در ابتدا با ابوبکر بیعت نکرد و به سوی علی علیه السلام رفت و اعلان آمادگی نمود که اگر علی علیه السلام بخواهد، علیه ابوبکر مدینه را پر از لشکر نماید؟ (۵۱)

در پاسخ می گوییم: بعضی این مطلب را به تعصبات قبیله ای منسوب کرده و گفته اند ابوسفیان به خاطر تعصبات قبیله ای، اقدام به چنین کاری نموده بود (۵۲) که در بدو امر این مطلب موجه می نماید، ولی به نظر می رسد علت این امر چیز دیگری بوده است و آن این که ابوسفیان یکی از چهره های تیزهوش و زیرک بنی امیه بود، و به یقین از این کار اهداف بلندتری را دنبال می کرد .

به احتمال قوی منظور وی از این کار، دستیابی به چند چیز بود، یکی این که با مخالفت خویش در امر بیعت با ابوبکر، خواستار امتیازاتی از آنان بود و دیگر این که اگر موفق می شد علی علیه السلام را به جنگ مسلحانه با ابوبکر بکشاند، برنده این درگیری بنی امیه و شخص ابوسفیان بود، زیرا وی می خواست آن دو گروه را به جان هم بیندازد و هر دو را تضعیف کند و جایگاه بنی امیه را مستحکم نماید و یا لااقل به خاطر مخالفتش با ابوبکر می توانست او را مجبور به دادن امتیازاتی کند، و به واقع، در این امر نیز موفق شده بود، چون هم از جهت مالی سود برد، زیرا بنا به روایتی، پس از بازگشت ابوسفیان از سفر جمع آوری زکوات، ابوبکر به پیشنهاد عمر و به منظور پیش گیری از شرارت او، همه آن اموال را به او داد و او نیز از این کار راضی شد . (۵۳) علاوه بر این موفق شده بود وعده امارت را برای پسرش معاویه، به دست آورد . (۵۴)

با این توضیح، خوب می توان فهمید که چرا علی علیه السلام با پیشنهاد ابوسفیان مخالفت کرد و در واقع او را از خود طرد نمود و فرمود: «به خدا قسم تو از این کار منظوری جز فتنه نداری و همواره بدخواه اسلام بوده ای، ما احتیاج به خیرخواهی تو نداریم .» (۵۵) از مضمون سخنان علی علیه السلام می توان فهمید که منظور ابوسفیان، به راه انداختن توطئه ای دیگر بوده و مسئله تعصب قبیله ای نبوده است .

از بیش تر روایاتی که در این باره ذکر شده، فهمیده می شود که در میان بنی امیه، فقط شخص ابوسفیان، مخالف بیعت با ابوبکر بوده و حتی به جمع بنی امیه در مسجد رفته بود و آن ها را به قیام علیه ابوبکر دعوت کرده بود، ولی هیچ یک از آنان به او جواب مثبت ندادند . (۵۶)

از این ماجرا می توان فهمید که این مخالفت و دعوت به قیام، یک ظاهرسازی بیش نبوده است، زیرا اطاعت بنی امیه از ابوسفیان و موقعیت بارز او در میان آنان، غیرقابل انکار است و ممکن نبود بنی امیه، روی ابوسفیان را بر زمین بگذارند و به او جواب منفی بدهند . این امر را می توان از کلمات ابوسفیان خطاب به علی علیه السلام فهمید; زیرا وی در آن سخنان، با پشت گرمی بسیاری سخن از پر کردن مدینه از لشکر می کرد، (۵۷) و از نوع پاسخ علی علیه السلام، به وی، می توان جدی بودن ابوسفیان در این ادعا را استنباط کرد .

پس می توان نتیجه گرفت، بنی امیه می دانستند بلافاصله پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، زمینه آن قدر آماده نیست که آنان بتوانند بر سر کار آیند، پس هدفشان از آن سرو صداها، آماده کردن زمینه و برداشتن گام اول برای رسیدن به حکومت بوده است، و در واقع، با خلافت ابوبکر – به عنوان پلی برای انتقال قدرت از بنی هاشم به بنی امیه – کاملا موافق بودند و حتی با آنان همکاری می کردند . اگرچه اثبات این همکاری، با توجه به تحریف های تاریخی بسیار مشکل است، ولی بعضی از قرائن بر این مطلب دلالت دارد; مانند این که در روز وفات پیامبر صلی الله علیه و آله، عمر با قاطعیت فوت پیامبر صلی الله علیه و آله را انکار می کرد تا وقتی که ابوبکر رسید و عمر با شنیدن آیه ای از قرآن از زبان ابوبکر، خبر وفات پیامبر صلی الله علیه و آله را پذیرفت . (۵۸) مشخص بود که هدف عمر، کنترل اوضاع تا رسیدن ابوبکر بود . اما جالب آن است که عمر، تنها فرد منکر رحلت پیامبر نبود، بلکه عثمان نیز مدعی شده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله نمرده است و مانند عیسی بن مریم به آسمان رفته است . (۵۹) این هماهنگی ها نشانگر احتمال توافق های پنهانی میان آنان است .

خلاصه آن که، تلاش بنی امیه برای به دست گیری حکومت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، امری مسلم است و این امر، برای افراد آگاه آن زمان، همانند انصار به خوبی آشکار بود، چنان که حباب بن منذر در سقیفه خطاب به ابوبکر گفته بود: ما درباره شما چندان حرف نداریم، ولی از این می ترسیم که پس از آن، کسانی بر سر کار آیند که ما پدران و برادرانشان را به هلاکت رساندیم . (۶۰) باید گفت: حقا، که او چه خوب فهمیده بود و چه درست پیش بینی نموده بود .

البته غیر از بنی امیه، بنی زهره نیز برای به دست گیری حکومت تلاش می کردند و آن ها نیز بر سعد و عبدالرحمان بن عوف اتفاق داشتند . (۶۱) همچنین در یک روایتی، از مغیره بن شعبه به عنوان کسی که محرک ابوبکر و عمر برای رفتن به سقیفه بوده، یاد شده است . (۶۲)

سوم . تلاش عده ای از مهاجران

عده ای بیش از همه و آشکارتر از همه، برای دست یابی به حکومت تلاش می کردند، اینان، ابوبکر، عمر و ابوعبیده بودند که تلاش های وسیعی را برای کنار زدن علی علیه السلام و در دست گرفتن اوضاع انجام می دادند; بر این مطلب شواهد بسیاری دلالت دارد که ما به نمونه هایی از آن اشاره می نماییم:

۱ . عمر در خطبه اش درباره سقیفه می گوید: «واجتمع المهاجرون الی ابی بکر» ; مهاجران درباره ابوبکر متفق بودند . وی سپس می گوید: «به ابوبکر گفتم بیا به سوی انصار که در سقیفه جمع شده اند برویم .» با دقت در این عبارات، می توان از میزان تلاش این عده مطلع شد، زیرا توافق مهاجران بر ابوبکر، اگر یک ادعای صرف نباشد، نیازمند مذاکرات بسیار و رایزنی های فراوان است و نمی شود یکباره، پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، همه مهاجران بر ابوبکر اتفاق کنند، زیرا قبل از سقیفه هیچ جلسه ای تشکیل نشده بود، تا آنان نظر همه مهاجران را جویا شوند و بفهمند که آنان چه نظری دارند، پس می بایست این افراد، قبل از فوت رسول خدا، به تلاش وسیعی دست می زدند و با یکایک مهاجران به توافق قبلی می رسیدند .

۲ . در بسیاری از کتب تاریخی و روایی ذکر شده است که این عده از مهاجران، مامور بودند تا تحت فرماندهی اسامه بن زید، از مدینه خارج شوند . در تعدادی از این روایت تصریح به اسم ابوبکر و عمر و ابوعبیده و … شده است، مانند روایتی که در الطبقات الکبری ذکر شده است که می گوید: «فلم یبق احد من وجوه المهاجرین الاولین و الانصار الا انتدب فی تلک الغزوه و فیهم ابوبکر الصدیق و عمربن الخطاب و ابوعبیده بن الجراح و سعد بن ابی وقاص و …» ; (۶۳) هیچ یک از بزرگان مهاجر و انصار باقی نمانده بودند مگر این که به این جنگ فراخوانده شدند که در میان آنان، ابوبکر صدیق و عمربن خطاب و ابوعبیده جراح و سعدبن ابی وقاص و … بودند .

ولی آنان به بهانه هایی از همراهی این لشکر امتناع می ورزیدند و با تعلل خود، در حرکت این لشکر، کارشکنی می کردند . (۶۴) با توجه به تاکیدهای بسیار زیاد پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر حرکت لشکراسامه و از طرفی دیگر تعلل این گروه از همراهی لشکر اسامه، به خوبی می توان از منویات و نقشه های این گروه با خبر شد .

۳ . پیامبر صلی الله علیه و آله در آخرین روزهای زندگی اش بر اثر شدت بیماری، مرتب بی هوش می شدند . وقت نماز شد و بلال اذان گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله چون توان رفتن به مسجد را نداشتند فرمودند: «به مردم بگویید نماز بخوانند» (۶۵) و شخص خاصی را برای امامت آن مشخص نکردند، زیرا شاید اکنون نوبت مردم بود که با این همه سفارش ها و تاکیدها، می فهمیدند که پشت سر چه کسی نماز بگزارند . همان طور که روایتی به نقل از بلال چنین بیان شده است: پیامبر صلی الله علیه و آله در آن هنگام بیمار بود، وقتی که برای نماز فراخوانده شد، فرمود: «یا بلال لقد ابلغت فمن شاء فلیصل بالناس و من شاء فلیدع » ; (۶۶) ای بلال من ابلاغ خود را نمودم حال هر که خواهد با مردم نماز گزارد و هر که خواهد ترک کند .

بسیار واضح بود که چه کسی باید امامت این نماز را بر عهده داشته باشد، چون گذشته از این که علی علیه السلام جانشین و وصی پیامبر صلی الله علیه و آله بود، اشخاص موجه دیگری – بنا به امر پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر حضور بزرگان مهاجر و انصار در لشکر اسامه – در مدینه باقی نمی ماندند; ولی جای تعجب است که روایات زیادی در کتب اهل سنت وجود دارد که می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر امر کرده بود که تا جای او نماز بگزارد! (۶۷)

این روایات در میان خودشان متناقض اند، زیرا هم در تعداد نمازهایی که ابوبکر به جای پیامبر صلی الله علیه و آله خوانده و هم در چگونگی آخرین نماز پیامبر صلی الله علیه و آله که ابوبکر به جای پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاده بود، اختلاف دارند، چنان که بعضی گفته اند: پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر اقتدا کرده است (۶۸) و بعضی می گویند: ابوبکر به نماز پیامبر صلی الله علیه و آله و روایات مختلف دیگری که در کتاب الطبقات الکبری ذکر شده است . (۷۰) این تناقض های داخلی، ما را به بطلان این ادعا که پیامبر صلی الله علیه و آله چنین امری کرده باشند، راهنمایی می کند .

البته این احتمال هم وجود دارد که بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله خودشان چنان مطلبی را عنوان کرده باشند و آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده باشند، مؤید این احتمال، احادیثی است که می گوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله در یکی از روزهای بیماری، فرمودند: علی علیه السلام را خبر کنید تا بیاید، ولی عایشه، به دنبال ابوبکر فرستاد و حفصه، به دنبال عمر فرستاد و آنان نزد پیامبر علیه السلام آمدند، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله از آن ها روی گرداند .» (۷۱) این روایت اگرچه مربوط به نماز نیست، ولی اصل تمرد بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را ثابت می کند . پس آنان که چنین جراتی داشتند تا خلاف سخنان صریح پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کنند، در اینجا نیز می توانستند از جانب خود مطلبی را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت دهند .به علاوه، ادله روشنی وجود دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر یا عمر، چنین دستوری نداده اند; زیرا:

اول این که آن ها مامور بودند با لشکر اسامه به خارج از مدینه بروند و اگر آنان امتثال امر پیامبر صلی الله علیه و آله را می کردند، در آن زمان می بایست از مدینه خارج شده باشند، و هیچ روایتی یافت نشده است که پیامبر صلی الله علیه و آله، ابوبکر را از همراهی لشکر اسامه استثنا کرده باشد، بلکه روایت صریحی وجود دارد که شخص ابوبکر و عمر و … وظیفه داشتند لشکر اسامه را همراهی کنند، (۷۲) پس چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله با تاکیدهای بسیار، آن ها را امر به خروج می کند، ولی بعدها خودش می فرماید: ابوبکر با مردم نماز بگزارد؟!

دوم این که بعضی از روایات اهل سنت می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله اصرار می کردند که ابوبکر نماز بخواند، ولی عایشه می گفت: ابوبکر مردی نازک دل است، و پیامبر صلی الله علیه و آله به اصرار خود ادامه می داد، تا این که بالاخره ابوبکر رفت و به نماز ایستاد . و پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که از شدت بیماری توان آمدن به مسجد را نداشت، با تکیه بر دو نفر (که در بعضی از این روایات، آن دو نفر، علی علیه السلام و فضل بن عباس بودند) به مسجد آمدند . ابوبکر با دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله، کنار رفت و پیامبر صلی الله علیه و آله کنار ابوبکر نشست و ابوبکر با نماز پیامبر صلی الله علیه و آله نماز می گزارد و مردم با نماز ابوبکر . (۷۳)

اکنون می پرسیم اگر پیامبر صلی الله علیه و آله خودشان به ابوبکر امر کرده بودند که با مردم نماز بگزارد و ابوبکر نیز بر حسب امر پیامبر به جای ایشان به نماز ایستاد، چه دلیلی داشت که پیامبر با آن شدت بیماری که به اعتراف عایشه، دو پای مبارک رسول خدا بر زمین کشیده می شد و توان ایستادن نداشت، به مسجد بیاید و نماز را خود با حالت نشسته اقامه کند؟ آیا چنین نبود که پیامبر صلی الله علیه و آله از پیش نمازی ابوبکر ناراضی بود و تصمیم گرفته بود که به هر صورت شده، جلوی آن را بگیرد و حتی نگذاشته بود ابوبکر نمازش را تمام کند؟

پس اگر ابوبکر طبق امر رسول خدا و به اصرار او به نماز ایستاده بود، معنا نداشت که پیامبر صلی الله علیه و آله با آن بیماری شدید، به مسجد بیایند و بخواهند خودشان نماز را با حالت نشسته اقامه کنند .

خلاصه آن که مسئله پیش دستی در نمازگزاردن به جای پیامبر صلی الله علیه و آله یکی از تلاش هایی بود که آنان می خواستند جانشینی خود را تثبیت کنند و مردم نیز گمان کنند که چون پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان چنین امری کرده، پس آنان جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله خواهند بود . البته اگر پیامبر صلی الله علیه و آله چنین امری هم کرده بود، باز دلیلی بر جانشینی آنان نمی شد، زیرا افراد دیگری در حالت صحت پیامبر صلی الله علیه و آله به جای آن حضرت نماز گزاردند . (۷۴) پس اگر چنین امری دلالت بر جانشینی می کرد، آنان که در حال صحت پیامبر صلی الله علیه و آله به جای او نماز گزاردند، به این امر سزاوارتر بودند .

۴ . نوعی دیگر از تلاش این گروه، برای دست یابی به حکومت، عبارت بود از کسب اخبار از درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله، و فعالیت هایی در درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله جهت به دست گیری اوضاع، که این کار توسط بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله، همچون عایشه دختر ابوبکر و حفصه دختر عمر انجام می گرفت .

از طریق اهل سنت احادیث بسیاری نقل شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن لحظات آخر حیاتشان خطاب به بعضی از همسرانش فرمودند: «شما صواحب یوسف اید» (۷۵) و آنان را به زنانی که بر سر یوسف آن بلا را آوردند تشبیه کرده است . همچنین طبری در جایی دیگر این مطلب را نقل کرده است که: «پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شخصی را به دنبال علی علیه السلام بفرستید و او را فرا خوانید، عایشه گفت: به سوی ابوبکر بفرستید و حفصه گفت: به سوی عمر بفرستید . این افراد (ابوبکر و عمر) نزد پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شدند . پیامبر صلی الله علیه و آله به آن ها فرمود: برگردید و بروید که اگر به شما حاجتی بود، به سوی شما می فرستادم (می فرستم)، پس آن ها رفتند .» (۷۶)

این احادیث، شواهد بسیار خوبی بر مدعای ما هستند، زیرا بیانگر آنند که آن ها برای مطرح کردن خود و این که از نزدیک ترین افراد نزد پیامبرند، پیش دستی کرده و نزد پیامبر رفتند، تا شاید اگر مطلبی را که می خواهد به علی علیه السلام بفرماید، به آنان بفرماید! در بعضی از این احادیث اگرچه به اسم علی علیه السلام، تصریح نشده است و عباراتی مانند: حبیبم را، یا خلیلم را فراخوانید، دارند، (۷۷) ولی در این که پیامبر صلی الله علیه و آله آن افراد را رد کردند و یا چهره از آن ها برگرداندند مشترکند . پس اگرچه پیامبر صلی الله علیه و آله نمی فرمودند: علی علیه السلام را خبر کنید تا بیاید و عبارت دیگری می فرمود، اما این مطلب یقینی است که منظور پیامبر صلی الله علیه و آله آنان نبوده اند . در هر صورت پیش دستی این افراد مهم است که دلالت بر تلاش وسیع آنان، حتی در درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله، به منظور کنارزدن علی علیه السلام و به دست گیری حکومت توسط آنان می کند

.۵ . جلوگیری عمر و طرفدارانش از «کتابت » پیامبر صلی الله علیه و آله، یکی دیگر از تلاش های این گروه، برای کنار گذاشتن علی و به دست گرفتن حکومت بود . تردیدی نیست که عمر، دریافته بود که منظور پیامبر صلی الله علیه و آله از کتابت، ثبت خلافت علی علیه السلام است و به همین خاطر تلاش کرد که تا این کار عملی نگردد و حتی حاضر شد که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت هذیان دهد!

درباره کتابت پیامبر صلی الله علیه و آله احادیث زیادی در کتب تاریخی و روایی نقل شده است که همگی مسئله نسبت هذیان به پیامبر صلی الله علیه و آله را ذکر کرده اند که بعضی از آن ها، به صراحت، گوینده این کلام را عمر دانسته اند، (۷۸) و بعضی دیگر اسم شخص خاصی را نبرده اند و فقط گفته اند: بعضی چنین حرفی زدند . (۷۹)

در مجموع این روایات، به غیر از شخص عمر، از هیچ شخص دیگری نام برده نشده است که چنین حرفی زده باشد . پس تردیدی نیست که آن شخص، عمر بوده است، ولی بعضی از راویان اهل سنت، نخواسته اند به اسم عمرتصریح کنند .

بعضی از علمای اهل سنت برای کم کردن قبح این کلام عمر که گفته بود: «ان رسول الله یهجر» ، آن را توجیه کرده اند و گفته اند: منظور عمر از این کلام آن بود که بیماری، بر پیامبر صلی الله علیه و آله غلبه کرده است . (۸۰) اما این توجیه از جهت لغوی چندان مستند نیست، زیرا همان گونه که لسان العرب از قول ابن اثیر ذکر کرده است: این جمله عمر باید به صورت استفهام باشد (اهجر) تا بتوان آن را به معنی «تغیر کلامه واختلط لاجل ما به المرض » دانست، ولی اگر جمله، اخباری باشد، (که در بسیاری از روایات چنین است) یا به معنی فحش است و یا به معنی هذیان . وی سپس می گوید: چون گوینده این کلام عمر است، چنین گمانی به او نمی رود .

بر فرض که چنین توجیهی را بپذیریم، معنایش آن است که پیامبر به خاطر شدت بیماری اش نمی داند چه می گوید! بنابراین، کلام پیامبر صلی الله علیه و آله در این حالت دیگر اعتبار ندارد . آیا چنین نسبتی به پیامبر صلی الله علیه و آله که به تصریح قرآن «و ما ینطق عن الهوی » (نجم: ۳) ; «و هرگز از روی هوا سخن نمی گوید» ، قبحش کمتراز مطلب قبلی است؟!

وانگهی، معنای سخن عمر هرچه بوده باشد، مهم آن است که پیامبر صلی الله علیه و آله از این کلام عمر، سخت ناراحت شدند، چنان که بعضی از روایات اهل سنت می گوید: غم وجود پیامبر را فرا گرفت، (۸۱) و بعضی دیگر می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله از این سخن عمر، برآشفت و عمر را از خود راند . (۸۲) سپس بعضی از اطرافیان، به پیامبر گفتند، آیا وسایل کتابت را بیاوریم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: آیا بعد از آنچه گفتید؟ نه، ولی شما را درباره اهل بیتم سفارش به خیر می کنم . (۸۳)

معلوم است که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله پس از آن کلام عمر، دیگر نخواستند بنویسند، چون بر فرض پیامبر صلی الله علیه و آله اقدام به نوشتن هم می کردند، همان افرادی که در حضور پیامبر جرات چنان سخنی را داشتند، به یقین پس از پیامبر صلی الله علیه و آله بر آن می افزودند و نسبت های دیگری به پیامبر می دادند و عملا این نوشته از اعتبار ساقط بود .

۶ . یکی دیگر از مسائلی که نشانگر نقشه های این گروه است، جریان انکار وفات پیامبر صلی الله علیه و آله توسط عمر است . این ماجرا در بسیاری از کتب تاریخی و روایی ذکر شده است . (۸۴) علت این کار عمر، آرام نگه داشتن اوضاع تا رسیدن ابوبکر بود و به محض این که ابوبکر رسید و اعلام کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله وفات یافته است، عمر تازه وفات پیامبر صلی الله علیه و آله را قبول کرد . این جریان به خوبی بیانگر نقشه های مشترک و هماهنگی های قبلی در میان آنان است .

۷ . خبر اجتماع انصار در سقیفه به طور سری فقط به عمر و ابوبکر داده شد (۸۵) و هنگامی که آن ها شتابان روانه سقیفه شده بودند، افراد حاضر در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله از آن ماجرا، بی خبر بودند و عمر و ابوبکر نیز آن را با عموم مسلمانان، یا لااقل با دیگر بزرگان قوم، در میان نگذاشتند تا اگر شری هست، با همفکری دیگران برای آن چاره اندیشی کنند . آیا این ها نشان از نقشه و هماهنگی قبلی در به دست گرفتن حکومت ندارد؟

تلاش های پیامبر صلی الله علیه و آله برای خنثی کردن توطئه ها

پس از آن که پیامبر صلی الله علیه و آله به فرمان الهی، علی علیه السلام را در غدیر خم به جانشینی خود منصوب کرد، در فرصت های گوناگون آن را یادآوری می نمود . اما فعالیت بسیار زیاد گروه های متعددی که سعی در به دست گیری حکومت داشتند، پیامبر صلی الله علیه و آله را مجبور ساخت تا برای تثبیت جانشینی علی علیه السلام، اقداماتی انجام دهد . یکی از این اقدامات، آماده کردن لشکری برای مبارزه با روم بود . این لشکر در آخرین روزهای حیات پیامبر صلی الله علیه و آله شکل گرفت و پیامبر صلی الله علیه و آله اسامه بن زید را به فرماندهی آن برگزید و به عموم بزرگان مهاجر و انصار که در میان آنان ابوبکر و عمر و ابوعبیده و … بودند امر کرد تا تحت فرمان اسامه درآیند، و با تاکید فراوان از آنان خواست تا از مدینه خارج شده و به سرزمینی که پدر اسامه در آنجا به شهادت رسیده، رهسپار شوند .

پیامبر صلی الله علیه و آله با این کار اهدافی را دنبال می کرد، یکی از آن اهداف همان طور که شیخ مفید فرموده است، این بوده که در مدینه کسی نباشد تا در ریاست علی علیه السلام نزاع کند . (۸۶) از این مهم تر، انتخاب اسامه جوان، که ۱۷ سال بیشتر نداشت (۸۷) به فرماندهی این لشکر بود در حالی که بسیاری از بزرگان و مشایخ باسابقه و جنگجو، که تجربه جنگ های عظیمی همچون بدر و احد و خندق را داشتند، در این لشکر حضور داشتند، اما پیامبر صلی الله علیه و آله اسامه را به فرماندهی همه این افراد برمی گزیند و همه آنان را ملزم به اطاعت از اسامه می نماید . این انتخاب پیامبر صلی الله علیه و آله پیامی بسیار عظیم و گویا برای همه مسلمانان داشت که مبادا در امر خلافت خدشه کنند و جوان بودن علی علیه السلام را بهانه ای برای اطاعت نکردن از او قرار دهند .

البته عده ای به همین انتخاب اسامه نیز اعتراض کردند، ولی پیامبر خشمگین شد و بر منبر رفت و لیاقت و شایستگی او را متذکر شد . (۸۸) اما پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله عمر از ابوبکر خواست تا اسامه را از فرماندهی لشکر بردارد، ولی ابوبکر ریش عمر را گرفت و گفت مادرت به عزایت بنشیند! پیامبر او را به این امر منصوب کرد، حال تو می گویی من او را بردارم؟ (۸۹)

آنان که نمی توانستند از امر خلافت و ریاست بگذرند، در رفتن لشکر اسامه کارشکنی می کردند و به بهانه هایی آن را به تاخیر می انداختند . اسامه وقتی تعلل این افراد را می دید خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و از او خواست تا بهبودی او، لشکر حرکت نکند و ان شاءالله پس از بهبودی پیامبر رهسپار شود، اما پیامبر به او فرمود: حرکت کن و از مدینه خارج شو، اسامه پی در پی بیماری پیامبر را مطرح می کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله هر بار، دستور رفتن می داد، تا این که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آنچه به تو امر کردم انجام ده و حرکت کن! پس از آن پیامبر بی هوش شد . پس از به هوش آمدن، فورا درباره لشکر اسامه پرسش کرد و تاکید فرمود، لشکر اسامه را حرکت دهید! خدا لعنت کند هر کس را که از آن تخلف کند! و این جمله را چند بار تکرار کردند . (۹۰)

لشکر اسامه بالاخره حرکت کرد و در جرف متوقف شد . (۹۱) این عده، مدام به مدینه می آمدند و می رفتند تا جایی که وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر بیماری شدید نتوانست به مسجد برود، بلافاصله ابوبکر به جای پیامبر رفت و نماز را شروع کرد .

پیامبر برای خنثی کردن این توطئه با همان حالت و با تکیه بر علی علیه السلام و فضل بن عباس به مسجد آمد و اشاره کرد که ابوبکر کنار رود و پیامبر به نماز ابوبکر اعتنایی نکرد و از اول شروع به نماز کرد . (۹۲) پیامبر پس از نماز به خانه برگشت و ابوبکر و عمر و جماعتی از مسلمانان را که در مسجد حاضر بودند طلبید و به آنان فرمود: مگر من به شما امر نکردم که با لشکر اسامه حرکت کنید؟ گفتند: آری یا رسول الله، پیامبر فرمود: پس چرا به آن عمل نکردید؟ هریک بهانه ای آوردند . سپس پیامبر سه مرتبه تکرار کردند: لشکر اسامه را حرکت دهید . (۹۳)

از دیگر تلاش های پیامبر صلی الله علیه و آله در این رابطه، فرستادن ابوسفیان به خارج از مدینه برای جمع آوری زکات بود که روایاتی بر این مطلب دلالت دارد . (۹۴) و شاید واگذاری این مسئولیت به ابوسفیان فقط به همین خاطر بوده است .

یکی دیگر از تلاش های پیامبر صلی الله علیه و آله برای خنثی کردن توطئه ها، مسئله کتابت بود . اما همان طور که قبلا متذکر شدیم عده ای نگذاشتند چنین امری عملی شود . البته ممکن است سؤال شود که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از آن و در حالت سلامت اقدام به نوشتن آن نکرد تا دیگر شبهه ای در آن نباشد؟

در پاسخ می گوییم: اول این که همان ماجرا، چهره بسیاری از مدعیان دروغین را آشکار کرد و نشان داد که اعتقاد و انقیاد افراد نسبت به پیامبر تا چه اندازه است .

دوم این که پیامبر صلی الله علیه و آله با ترتیب دادن لشکر اسامه، مسئله را حل شده می دیدند، ولی با تخلف عده ای از این فرمان، مسئله عوض شده بود، زیرا تا آن زمان چنان مخالفت علنی و گسترده ای از دستورات پیامبر صلی الله علیه و آله نشده بود و همان طور که شیخ مفید ذکر کرده است: پیامبر صلی الله علیه و آله پس از آن که تخلف ابوبکر و عمر و تعدادی از مسلمانان را از همراهی لشکر اسامه دید، تصمیم به کتابت گرفت . (۹۵)

پس پیامبر صلی الله علیه و آله تمام تلاش های ممکن را برای تثبیت ولایت علی علیه السلام انجام داده اند، اما این مسئله را نمی توان نادیده گرفت که پیامبر هرگز قصد نداشتند تا علی علیه السلام را بر مردم تحمیل کنند و یا کاری کنند که چنین تصوری شود، بلکه فقط می خواستند وظیفه الهی خویش را مبنی بر ابلاغ رسالت، به نحو احسن انجام دهند و به مردم بفهمانند که در این کار، جز خیر و صلاح و هدایت آنان نمی خواهند، و به یقین نیز چنین کرده اند، حال هر که خواهد هدایت شود و هرکه خواهد گمراه گردد .

حضرت علی علیه السلام نیز قصد نداشت تا به هر قیمتی که شده و با، زد و بندهای سیاسی، جایگاه خویش را تثبیت کند، زیرا علی علیه السلام حکومت را فقط برای هدایت انسان ها می خواست و هدایت انسان ها با اجبار و تحمیل و جوسازی های سیاسی سازگار نیست و همین زد و بندهای سیاسی، خود نقض غرض است .

پس علی علیه السلام بزرگ تر از آن است که به دنبال چنین حکومتی بدود و بخواهد خود را بر مردم تحمیل کند، چون اگر مردم طالب او بودند به توصیه های پیامبرشان عمل می کردند و گرنه، دوندگی او، اثرش بیش تر از سفارش های اکید پیامبر صلی الله علیه و آله نبود . شاهد این مطلب آن است که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، عباس (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله) به علی علیه السلام گفت: دستت را پیش آر تا با تو بیعت کنم و بنی هاشم با تو بیعت کند . حضرت فرمود: آیا کسی هست که حق ما را انکار کند؟ عباس گفت به زودی خواهی دید که چنین کنند . (۹۶)

به نظر ما هر آنچه را که عباس می دید، علی علیه السلام نیز بهتر از او و آشکارتر از او می دید، ولی بحث این است که اگر مردم بخواهند به توصیه های پیامبر عمل کنند، دیگر احتیاج به بیعت های پنهانی و در اصطلاح امروزی احتیاج به کودتا نبود و اگر مردم قدر علی علیه السلام را نشناسند و او را نخواهند، این تلاش ها ارزش معنوی ندارد، بلکه فایده ای هم ندارد، چون پیامبر صلی الله علیه و آله هر چه را که گفتنی بود به مردم فرمودند واکنون این عموم مسلمانان بودند که می بایست میزان انقیاد و اطاعت خویش را نسبت به خدا و رسولش نشان دهند .

این مطلب با دقت در سخنان علی علیه السلام پس از قتل عثمان و روی آوردن عموم مسلمانان به آن حضرت، به خوبی قابل فهم است . البته این هرگز بدان معنا نیست که علی علیه السلام تسلیم آنان شده باشد و با دیگران هم سخن شده و آنان را بر حق بداند، بلکه مخالفت خویش را آشکار کرد و هرگز در این امر کوتاهی نکرد و به یقین اگر موافقان او زیاد می بودند، هرگز کار علی علیه السلام به انزوا نمی کشید و با آن تعداد اندک که موافق او بودند، هرگز به مصلحت نبود تا پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله اقدام به قیام مسلحانه نماید . این روش که همواره سیره امامان معصوم علیهم السلام بوده است، جای بحث گسترده تری دارد که در این مبحث نمی گنجد .

چاره اندیشی انصار

با توجه به مطالبی که در مباحث گذشته به اثبات رسید، پاسخ این پرسش که چرا انصار در سقیفه اجتماع کردند، به خوبی معلوم می گردد، زیرا این جریانات امور پنهانی نبوده اند که بر دیگران پوشیده باشد، پس مهاجران و انصار همه می دانستند که مدینه آبستن تحولاتی است و به زودی حوادث مهمی رخ خواهد داد، ولی کسی به طور دقیق نمی دانست چه خواهد شد، زیرا گروه های متعددی برای به دست گیری حکومت تلاش می کردند .

پس این مسئله به راحتی قابل فهم بود که اوضاع پس از پیامبر صلی الله علیه و آله به گونه ای نخواهد بود که جانشینی علی علیه السلام تحقق یابد، تا جایی که حتی عباس بن عبدالمطلب (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله) نیز شک می کند که آیا پس از پیامبر، مردم به جانشینی علی علیه السلام راضی می گردند یا خیر؟ باید توجه داشت که پرسش عباس هرگز از این نیست که چه کسی سزاوار این امر است، چون عباس هیچ کس را سزاوارتر از علی نمی دانست و همواره به حضرت علی علیه السلام پیشنهاد بیعت می داد . (۹۷) و در هیچ یک از منابعی که به این مطلب اشاره کرده اند، یافت نشده است که عباس بپرسد چه کسی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله سزاوار جانشینی است، بلکه پرسش عباس این است که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله چه می شود؟ آیا امر ولایت در خاندان بنی هاشم مستقر می شود یا خیر؟

شیخ مفید در این باره تعبیر لطیفی دارد، وی می گوید عباس از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: «ان یکن هذا الامر فینا مستقرا بعدک فبشرنا …» (۹۸) «اگر این امر پس از شما در میان ما مستقر می شود پس به ما بشارت ده » و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز درجواب فرمودند: «شما بعد از من از مستضعفانید .» پس سخن از این نیست که چه کسی سزاوار این امر است، بلکه سخن آن است که آیا این امر که حق علی علیه السلام است، استقرار پیدا خواهد کرد؟ پس هرگز عباس از واقعه غدیر خم بی خبر نبود، ولی جریاناتی که پس از آن پدید آمد، سبب شد که عباس چنین پرسشی را مطرح کند .

انصار نیز که سابقه مبارزاتی درخشانی علیه قریش داشتند خوف همین را داشتند که اگر علی علیه السلام جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله نشود، که شواهد و قرائن بسیاری نیز بر آن دلالت داشت، چه می شود؟ بیش ترین خوف انصار از این بود که مبادا عده ای از قریش، بخصوص بنی امیه که تلاش فراوانی برای به دست گیری حکومت داشتند، موفق به چنان امری گردند، که در آن صورت انصار وضع خوبی نخواهند داشت، زیرا از انتقام آن ها در امان نخواهند ماند .

در نتیجه، انصار باید برای خود چاره ای می اندیشیدند و از آنجا که شهر مدینه موطن اصلی آنان بود و مهاجران در واقع به آن ها پناهنده شده بودند، به طور طبیعی آنان برای خود نوعی اولویت در تعیین سرنوشت حکومت بر مدینه می دیدند، به همین خاطر پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله بلافاصله در سقیفه جمع شدند، تا برای آینده خود و مدینه چاره ای بیندیشند و هدف اصلی آنان از این اجتماع، چاره اندیشی برای خودشان بود که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله چه کنیم و اگر حوادثی اتفاق افتاد چگونه عمل کنیم .

اما از آنجا که شواهد و قراین نشان می داد که جانشینی علی علیه السلام تقریبا منتفی است، در نتیجه، آن ها پس از تشکیل جلسه، بهتر دیدند خودشان کسی را برای این کار برگزینند، پس به دنبال سعد بن عباده فرستادند تا در آن جمع حاضر شود و با او بیعت کنند، زیرا حال که قرار است علی علیه السلام نباشد، چه کسی از آن ها سزاوارتر برای این کار است .

در تایید گفته هایمان شواهد چندی وجود دارد که بدین شرح است:

۱ . انصار درباره خلافت علی علیه السلام هیچ حرفی نداشتند و کاملا بدان راضی بودند، چنان که طبری (۹۹) و ابن اثیر (۱۰۰) نقل کرده اند: «تمام انصار یا بعضی از آن ها گفتند: ما به غیر از علی با هیچ کس بیعت نمی کنیم » این سخنان را انصار در سقیفه و در حضور ابوبکر و عمر گفته بودند . همچنین یعقوبی در این باره گفته است: «و کان المهاجرون والانصار لا یشکون فی علی علیه السلام » (۱۰۱) و در جایی دیگر نقل کرده است که «وقتی عبدالرحمان بن عوف خطاب به انصار گفت: در میان شما افرادی مثل ابوبکر و عمر و علی علیه السلام نیست، یکی از انصار گفت: ما فضل این افراد را انکار نمی کنیم زیرا در میان آنان شخصی است که اگر این امر را طلب کند، احدی در او نزاع نمی کند، یعنی علی بن ابیطالب .» (۱۰۲)

پس انصار از واقعه غدیر خم بی خبر نبودند و هیچ حرفی درباره علی علیه السلام نداشتند و هرگز تشکیل شورای سقیفه برای کنار گذاشتن علی علیه السلام نبود، ولی آنان به وضوح می دیدند که افرادی برای به دست آوردن خلافت سخت در تلاشند و به آب و آتش می زنند . از طرفی دیگر چنین تلاش ها و زد و بندها و معاملات سیاسی را از علی علیه السلام مشاهده نمی کردند . در نتیجه برایشان واضح بود که علی علیه السلام با این اوضاع و احوال به خلافت نخواهد رسید و یا بهتر بگوییم عده ای نخواهند گذاشت که علی علیه السلام به خلافت برسد . پس انصار می بایست برای خود چاره ای می اندیشیدند و به اصطلاح، گلیم خود را از آب بیرون می کشیدند .

۲ . پیشنهاد این مطلب از جانب انصار که «از ما امیری و از شما امیری » خطاب به مهاجران حاضر در سقیفه، نمونه بسیار بارزی است که انصار می خواستند به نوعی در حکومت شریک باشند و با این کار، از خطر انتقام قریش در امان باشند .

۳ . سخنان انصار در سقیفه بیان کننده منظور آن هاست . روایتی از قاسم بن محمد بن ابی بکر نقل شده است که به خوبی منظور انصار از این اجتماع را نشان می دهد، و آن چنین است: «. . و لکنا نخاف ان یلیه اقوام قتلنا ابائهم و اخوتهم » (۱۰۳); لکن خوف ما از آن است که پس از آن، کسانی بر سر کار آیند که ما پدران و برادرانشان را به قتل رساندیم .» همچنین دینوری و جوهری نقل کرده اند که انصار گفتند: «لکن ما ترس فردا را داریم و می ترسیم کسانی که نه از ما هستند و نه از شما، بر این امر غلبه پیدا کنند .» (۱۰۴)

از این سخنان به خوبی می توان فهمید که انصار به وضوح دریافته بودند که عده ای برای به دست آوردن حکومت در تلاشند که سالیان متمادی در حال جنگ و ستیز با اسلام بودند و آن ها همان کسانی بودند که انصار، در جنگ ها، پدران و برادرانشان را به هلاکت رساندند، و اگر آنان زمام امور را در دست گیرند، انصار از انتقام آن ها در امان نخواهند بود . آن گروه جز بنی امیه و طرفدارانشان نبودند . پس اگرچه انصار از شخص ابوبکر چندان ترسی نداشتند، (۱۰۵) ولی بزرگان و آگاهان انصار، همچون حباب بن منذر، به خوبی می دیدند که اگر امروز افرادی مثل ابوبکر بر سر کار آیند، پس از آن ها کسانی بر سر کار می آیند که به یقین با انصار سر سازش ندارند و راه دشمنی و انتقام را در پیش می گیرند . این آینده نگری حباب بن منذر جدا ستودنی است، زیرا همان گونه که پیش بینی نموده بود واقع شد و طولی نکشید که فرزندان طلقا بر سر کار آمدند و بر سر اسلام و مسلمین و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله همان آوردند که فقط یکی از نمونه هایش قتل عام فجیع کربلاست .

۴ . اصل اجتماع انصار در سقیفه مخفیانه بود; یعنی بدون اطلاع دیگران اقدام به این کار کردند . حال اگر آنان قصد تعیین خلیفه ای برای همه مسلمانان داشتند، جلسه ای چنین خصوصی، شایسته آن نبود . اگر چه پس از تشکیل جلسه، به این نتیجه رسیدند که خلیفه ای تعیین کنند، ولی خودشان می دانستند که چنین امری مقبول همه مسلمانان نخواهد بود، ولذا در روایت ابومخنف ذکر شده است (۱۰۶) که انصار گفتند: اگر مهاجران قریش نپذیرند چه بگوییم؟ این ها همه نشانگر آن است که قصد اولیه آنان برای اجتماع در سقیفه، چاره جویی برای خود بود و در آنجا تصمیم به تعیین خلیفه ای برای خود گرفتند .

۵ . انصار پس از سخنان ابوبکر و وعده ابوبکر مبنی بر وزارت انصار، و این که ابوبکر قول داد که کاری را بدون مشورت انصار انجام ندهد، (۱۰۷) دچار اختلاف شدند، بعضی مثل حباب بن منذر و سعد بن عباده به کلام ابوبکر اعتماد نداشتند و گفته بودند که به سخنان او گوش ندهید، ولی بعضی دیگر مثل بشیر بن سعد که پسر عموی سعد بن عباده بود و نسبت به سعد حسادت می کرد، متمایل به ابوبکر شد و اولین کسی بود که با ابوبکر بیعت کرد . (۱۰۸) پس از آن، اختلاف دیگری که ریشه در رقابت اوس و خزرج داشت پیش آمد و سبب شد که اوسیان اقدام به بیعت با ابوبکر کنند (۱۰۹) و اتفاق افتاد آنچه که اتفاق افتاد .

در این باره، کلامی از شیخ مفید نقل می کنیم که بسیار متین است، وی گفته است: «آنچه که برای ابوبکر اتفاق افتاد به این دلیل بود که انصار در بین خود اختلاف داشتند و طلقا و مؤلفه قلوبهم نمی خواستند این امر به تاخیر بیفتد تا مبادا بنی هاشم راغت یابند و این امر در جایش قرار گیرد، پس چون ابوبکر در آن مکان حاضر بود با او بیعت کردند .» (۱۱۰)

از مجموع مسائلی که مطرح شد، چنین استنباط می شود که پیش بینی انصار درباره آینده و دغدغه آنان برای آینده کاملا بجا و حساب شده بود، اما اصل اجتماعشان قبل از فراغت از تجهیز و دفن پیامبر صلی الله علیه و آله کاری نادرست بوده و نشانگر شتاب زدگی و بی برنامگی آنان بوده است و حتی زمینه را برای دیگران فراهم کرد تا نظرات خود را بر آنان تحمیل کنند . البته این احتمال نیز می رود که از قبل، بر روی انصار تبلیغ شده بود و آنان را بیش از حد از بنی امیه ترسانده بودند . در حالی که اگر آنان صبر می کردند و یا در همان سقیفه بر حمایت از علی علیه السلام پافشاری می کردند، به یقین گروه های دیگر، موفق نمی شدند به راحتی حکومت را از دست علی علیه السلام بگیرند، زیرا جایگاه انصار در این امر بسیار ممتاز بود . شاهد این ادعا، اصل حضور ابوبکر و عمر در جمع انصار است; حال اگر انصار نقش تعیین کننده ای نداشتند، پس ابوبکر و عمر شتابان خود را به جمع آنان نمی رساندند و امر خویش را از آن جا بنا نمی نهادند .

مسئله سقیفه از اهمیت ویژه ای برخوردار است و از زوایای دیگری قابل بررسی است که این مقاله را گنجایش آن نیست و امیدواریم دیگر اندیشمندان به بررسی زوایای دیگر این واقعه مهم بپردازند و جامعه علمی و دینی را از آن بهره مند سازند .

پی نوشت ها

× این مقاله با عنوان «عوامل انحراف امت اسلامی از پیام غدیر» به کنگره علمی حضرت فاطمه علیها السلام و غدیر در مازندران ارائه شده است که با اندکی تغییرات ارائه می گردد .

۱ – تمام طرق این روایت در کتاب الغدیر، علامه امینی ج ۱ ذکر شده است .

۲ – از طریق شیعه در الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ و از طرق اهل سنت در کتب الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۵/الامامه و السیاسه، ص ۲۱/السقیفه و فدک، ص ۴۵/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۲ و ۱۹۳ .

۳ – عبدالملک بن هشام، السیره النبویه، تحقیق مصطفی السفا، افست مصر، انتشارات ایران، مهر قم، ۱۳۶۳ ه . ش، ج ۲، ص ۷۳ .

۴ – ابوجعفر محمدبن جریر طبری، تاریخ الطبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، ۱۳۸۷ ه . ق، ج ۲، ص ۳۷۲/فخر رازی، التفسیر الکبیر، تحقیق مکتب تحقیق دار احیاء التراث العربی، بیروت، ۱۹۹۵ م، ج ۶، ص ۵۰ .

۵ – حشر: ۹ .

۶ – ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، منشورات الشریف الرضی، امیر قم ، ۱۴۱۴ ه.ق، ج ۲، ص ۴۵ – ۴۶ .

۷ – ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، تحقیق مکتب التراث مؤسسه التاریخ العربی، بیروت، ۱۴۱۴ ه . ق، ج ۱، ص ۵۳۹ .

۸ – ابن واضح، پیشین، ج ۲، ص ۴۸ .

۹ – ابن اثیر، پیشین، ج ۱ ، ص ۵۶۸ .

۱۰ – ابن واضح، پیشین، ج ۲، ص ۵۰ .

۱۱ – ابن سعد، الطبقات الکبری، دار بیروت، ۱۴۰۵ ه . ق، ج ۲، ص ۵ و ۶ (تعداد غزوات ۲۷ و تعداد سرایا ۴۷).

۱۲ – ابن واضح، پیشین، ج ۲، ص ۶۰ (واسلمت قریش طوعا و کرها)

۱۳ – ابن هشام، پیشین، ج ۴، ص ۳۰۰/ابن سعد، پیشین، ج ۱ ، ص ۲۵۰ و ۲۵۱/بلاذری، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۱۷ ه . ق، ج ۲، ص ۷۲۱/نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدی، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴ ه . ش، خطبه ۶۸، ص ۵۲ .

۱۴ – نصر: ۱ .

۱۵ – ابن سعد، پیشین، ج ۱، ص ۱۹۲ و ۱۹۳ .

۱۶ – همان، ص ۱۸۱ .

۱۷ – مانند حدیث طائر، منزله و …

۱۸ – سید محمدحسین طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۵ ه . ش، ج ۶، ص ۴۴ .

۱۹ – محمدبن مسعود بن عیاشی، تفسیر العیاشی، تحقیق سید محمدهاشم رسولی محلاتی، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ج ۱، ص ۳۶۰/محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، داراحیاء التراث العربی، مؤسسه الوفا، ۱۴۰۳ ه . ق، ج ۳۷، ص ۱۶۵/محمدبن محمد الشعیری، منشورات المکتبه الحیدریه و مطبعتها فی النجف، ۱۳۸۵ ه . ق، جامع الاخبار، ص ۱۰ .

۲۰ – شیخ مفید، الارشاد فی معرفه حج الله علی العباد، تحقیق مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، چاپ مهر قم، ناشر مؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ ه . ق، ج ۱، ص ۱۷۵ .

۲۱ – مائده: ۶۷ .

۲۲ – به دلیل روایاتی که می گویند: مردم پس از فوت پیامبر صلی الله علیه و آله مرتد شدند; همانند روایتی که ابن اسحاق نقل می کند که «ارتد العرب » (ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۳۱۶)

۲۳ – تفاسیر شیعه و سنی این مطلب را بیان کرده اند .

۲۴ – بلاذری، پیشین، ج ۲، ص ۷۴۲ .

۲۵ – محمدبن جریر طبری، پیشین، ج ۳، ص ۱۸۴/ابن اثیر، پیشین، ج ۲، ص ۵ .

۲۶ – رژی بلاشر، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آ . آذرنوش، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، ۱۴۴۳ ه . ش، ص ۳۵ (مبحث روان شناسی فردی)

۲۷ – محمدبن جریر الطبری، تفسیر الطبری، دارالفکر، بیروت، ۱۴۱۵ ه . ق، ج ۱۴، جزء ۲۸، ص ۱۴۸ (حدیث ۲۶۴۸۲)

۲۸ – ابی بکر عبدالعزیز الجوهری، السقیفه و فدک، تقدیم، جمع و تحقیق محمدهادی الامینی، مکتبه النینوی الحدیث، تهران، ص ۵۲ و ۷۰ .

۲۹ – ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری، انتشارات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۳ ه . ق، ص ۲۹ .

۳۰ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۲۹۹ و ۳۰۰/الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ و ۲۴۹/تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۱۳/الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵ .

۳۱ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۸۷/الارشاد، ج ۱، ص ۱۷۴ .

۳۲ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۷۴ .

۳۳ – تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۶۳۴ .

۳۴ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۲۹۹ و ۳۰۰/الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ .

۳۵ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۳ و ۱۸۴ .

۳۶ – السقیفه و فدک، ص ۷۴ و ۷۵ .

۳۷ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۴/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۳۸/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۲ .

۳۸ – السقیفه و فدک، ص ۷۳ .

۳۹ – نجم: ۳ «و هرگز از روی هوا سخن نمی گوید» .

۴۰ – تفسیر العیاشی، ج ۱، ص ۳۶۰ .

۴۱ – همان، در پاورقی و المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۶، ص ۵۴ .

۴۲ – فخر رازی در تفسیرالکبیر، شبیه این اشکال را در ذیل آیه اکمال مطرح کرده است .

۴۳ – علامه امینی، الغدیر، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۶ ه . ش، ج ۱، ص ۱۱/التفسیر الکبیر، ج ۴، ص ۴۰۱ (هنیئا لک یاابن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه) .

۴۴ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۰۴/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۱۶/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۸/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۱/الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۶ .

۳۷

۴۵ – الامامه و السیاسه، ص ۲۸ .

۴۶ – السقیفه و فدک، ص ۶۰ .

۴۷ – «اجتمعت بنوامیه الی عثمان بن عفان .»

۴۸ – الامامه و السیاسه، ص ۲۸/السقیفه و فدک، ص ۶۰ .

۴۹ – السقیفه و فدک، ص ۳۷ .

۵۰ – السقیفه و فدک، ص ۳۷/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۹ .

۵۱ – علامه سید مرتضی عسکری، عبدالله بن سبا، ترجمه احمد فهری زنجانی، انتشارات مجمع علمی اسلامی، چاپ سپهر، ۱۳۶۰، ج ۱، ص ۱۵۱ .

۵۲ – السقیفه و فدک، ص ۳۷ .

۵۳ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۹ .

۵۴ – همان، ج ۳، ص ۲۰۹/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۹ .

۵۵ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۹۰ (فحرضهم علی الامر فلم ینهضوا له)

۵۶ – السقیفه و فدک، ص ۳۷/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۹ .

۵۷ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۳۰۵ و ۳۱۱/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۱۰/ابن کثیر، البدایه و النهایه، تحقیق مکتب تحقیق التراث، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، داراحیاء التراث العربی، ۱۴۱۲ ه . ق، ج ۵، ص ۲۶۲ و ۲۶۳/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۴۲ .

۵۸ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۴۴ .

۵۹ – همان، ج ۲، ص ۷۶۲/الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۸۲ .

۶۰ – السقیفه و فدک، ص ۶۰/الامامه و السیاسه، ص ۲۸ .

۶۱ – السقیفه و فدک، ص ۶۸ .

۶۲ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ .

۶۳ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۶۴ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۲۹/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۲ (یصلی بالناس بعضهم)

۶۵ – السقیفه و فدک، ص ۶۸ .

۶۶ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۲۷ و ۷۲۹ و ۷۳۱ – ۷۳۲ و ۷۳۵/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۷ .

۶۷ – الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۲۲۲ و ۲۲۳/ابی بکر احمدبن الحسینی البیهقی، دلائل النبوه، تحقیق عبدالمعطی قلعجی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ ه . ق، ج ۷، ص ۱۹۱ و ۱۹۲ .

۶۸ – همان و الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۲۱۸/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۷ .

۶۹ – الطبقات الکبری، ج ۲، از ص ۲۱۵ تا ۲۲۴ و ج ۳، از ص ۱۷۸ تا ۱۸۱ .

۷۰ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۶ .

۷۱ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ و ۲۴۹/السقیفه و فدک، ص ۷۴و۷۵/تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۱۳/الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵ .

۷۲ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۷ (از عایشه)

۷۳ – الطبقات الکبری، ج ۴، ص ۲۰۵ درباره عبدالله بن ام مکتوم چنین می گوید: «و کان رسول الله صلی الله علیه و آله یستخلفه علی المدینه یصلی بالناس فی عامه غزوات رسول الله صلی الله علیه و آله .»

۷۴ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۷/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۳۱ و ۷۳۲ و ۷۳۵/الامامه و السیاسه، ص ۲۰/دلائل النبوه، ج ۷، ص ۱۸۶ و ۱۸۷ و ۱۸۸/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۳ (شیخ مفید در این باره می گوید: «وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله حرص آنان را دید که هریک می خواهند پدرانشان را برای نماز فراخوانند، چنین سخنی را فرمود» ، ولی عموم روایات اهل سنت این سخن را درباره امر پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر درباره نماز ذکر کرده اند که در آن عایشه مایل نبود که ابوبکر نماز بگزارد، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله بر این امر اصرار ورزیدند! البته مخفی نماند که بیشتر این روایات از عایشه نقل شده است .

۷۵ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۶/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۵ .

۷۶ – الامامه و السیاسه، ص ۲۰ .

۷۷ – السقیفه و فدک، ص ۷۳/الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۳ و ۲۴۴/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۷۸ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۲ و ۲۴۳/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۳۸/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۲ .

۷۹ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۳ (در پاورقی) /السقیفه و فدک، ص ۷۳ (در ضمن یک روایت) .

۸۰ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۳۸ .

۸۱ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۳ و ۲۴۴/السقیفه و فدک، ص ۷۳ «فرفضه النبی صلی الله علیه و آله » (پس به این معنا، پیامبر اولین رافضی است).

۸۲ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۸۳ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۳۰۵ و ۳۱۱/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۴۲/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۱۰/البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۲۶۲ و ۲۶۳ .

۸۴ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۶۴/السقیفه و فدک، ص ۵۵/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۳ .

۸۵ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۰ و ۱۸۱ .

۸۶ – تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۱۳ .

۸۷ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۲۹۹ و ۳۰۰/الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ و ۲۴۹ .

۸۸ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۲۶ .

۸۹ – السقیفه و فدک، ص ۷۴ و ۷۵ .

۹۰ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۳۰۰ (فخرج اسامه و خرج جیشه معه حتی نزلوا الجرف من المدینه علی فرسخ) .

۹۱و۹۲ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۳/ج ۱، ص ۱۸۴ .

۹۳ – السقیفه و فدک، ص ۳۷ (البته انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۷۳ به نقل از واقدی گفته است: «اجماعی است که ابوسفیان به هنگام وفات پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بوده است » ، که در این صورت این استدلال موجه نیست).

۹۴ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۹۵ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۶۷ .

۹۶ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۶۷/الامامه و السیاسه، ص ۲۱ .

۹۷ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۹۸ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۲ .

۹۹ – الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۰ .

۱۰۰ – تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۲۴ .

۱۰۱ – تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۲۴ .

۱۰۲ – الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۸۲/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۶۲/السقیفه و فدک، ص ۴۹ .

۱۰۳ – الامامه و السیاسه، ص ۲۳/السقیفه و فدک، ص ۵۷ .

۱۰۴ – الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۸۲ .

۱۰۵ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۱۸ و ۲۱۹ .

۱۰۶و۱۰۷ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۲۰/الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۸۲ .

۱۰۸ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۲۱ .

۱۰۹ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۹ . «واتفق لابی بکر ما اتفق، لاختلاف الانصار فیما بینهم و کراهه الطلقا و المؤلفه قلوبهم من تاخر الامر حتی یفرغ بنوهاشم، فیستقر الامر مقره، فبایعوا ابابکر لحضوره المکان .»

منبع : فصلنامه معرفت، شماره ۷۷ , تاری، جلیل

حضرت زهرا(س ) و اذان بلال

اشاره:

یکى از اقدامات فاطمه زهرا علیهاالسلام بعد از رحلت پدر بزرگوارش صلى الله علیه و آله زنده نگهداشتن خاطرات دوران پدر بود. او مى خواست با احیا و یادآورى آن دوران دل هاى مرده را بیدار کند و از تاریکى به سوى روشنایى هدایت کند، و توطئه هاى دشمن و افکار پلید آن ها را به وسیله اذان خنثى کند، چون روح اذان گواهى به توحید و رسالت رسول خدا صلى الله علیه و آله و ولایت على علیه السلام مى دهد. به راستى که زهرا علیه السلام آموزگار بیدارى و ظرافت است .
وقتى رسول خدا صلى الله علیه و آله از دنیا رفت و وصى او را کنار نهادند، بلال به عنوان اعتراض دیگر اذان نگفت و هر چه به سراغش مى آمدند، امتناع مى کرد و عذر مى آورد. زهرا علیهاالسلام از او خواست که اذان بگوید، گفت : بسیار مشتاقم که صداى موذن پدرم را بشنوم .
بلال بر بالاى بام مسجد رفت . آواى گرم بلال در مدینه پیچید: الله اکبر، همه دست از کار کشیدند. هر کس دست دیگرى را مى کشید و به شتاب به طرف مسجد مى آورد، همه حتى زنان و کودکان در بیرون مسجد جمع شدند، مدینه به یکباره تعطیل شد.
همه به طنین روح افزاى بلال گوش مى دادند و بر دهان او خیره شده بودند. ناگاه ، به یاد ایام رسول خدا صلى الله علیه و آله افتادند، فریاد هاى هاى گریه ها در مدینه پیچید، مدینه کمتر این گونه روزهایى به یاد داشت . همه از یکدیگر سوال مى کردند، چرا بلال اذان نمى گفت ؟ چه شده که به درخواست زهرا علیهاالسلام اذان مى گوید؟ چرا زهرا علیهاالسلام گریه مى کند؟ به یکدیگر نگاه مى کردند، سپس سرها را به زیر مى انداختند و از خود و بیعت شان با ابوبکر شرمشان مى آمد. زهرا علیهاالسلام هم همراه جماعت به اذان گوش داده بود و به یاد دوران پدر و غدیر و…افتاد. و همچون ابر باران اشک مى ریخت .
در فضاى مدینه پیچید: اشهد ان محمدا رسول الله زهرا علیهاالسلام دیگر طاقت نیاورد، فریاد و ناله و آهى زد و از حال رفت . آن چنان که همه گمان کردند از دنیا رفته .
مردم فریاد برآوردند: بلال بس کن ، دختر رسول الله صلى الله علیه و آله را کشتى !
بلال ، اذان را نیمه رها کرد و ندانست که چگونه خود را بر بالین زهرا علیهاالسلام رساند.
زهرا علیهاالسلام را به هوش آوردند. درخواست اتمام اذان کرد.
بلال گفت : از این درگذرید که بر جان شما نگرانم .
با اصرار بلال ، التماس و گریه هاى مردم ، زهرا علیهاالسلام از خواسته خود درگذشت .۱

پی نوشت:

۱٫ علامه مجلسی، اعیان الشیعه، ج۱، ص۳۱۹،

مناظره امام علی با ابوبکر.

اشاره:

امام علی (علیه‌السّلام) در مناظرات و موقعیت‌های گوناگون به غصب خلافت اعتراض می‌کردند؛ از جمله در ابتدای غصب خلافت و هنگام بیعت مردم با او.

در ابتدای غصب خلافت

هنگامی که ابوبکر زمام خلافت را بعد از پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) به دست گرفت مورد اعتراض امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) وعده‌ای از یاران رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) قرار گرفت.

ابوبکر برای خلافت خود به بیعت مردم در سقیفه و بر صحابه و یار نزدیک پیامبر بودن استدلال می‌کرد. حضرت علی (علیه‌السّلام) در رد سخن او فرمود: «واعج‌َبَا اَتکُونُ الخلافهُ بالصّحابَهِ ولا تَکُونُ بالصِّحابَهِ والقرابهِ؛ شگفتا! آیا خلافت به دلیل صحابی بودن ثابت شود ولی به دلیل صحابی بودن ونزدیک بودن وخویشاوندی ثابت نشود؟»

ونیز این دو بیت را سرود:

«فَاِنْ کُنْتَ بالشوری مَلَکْتَ اُمُورَهُمْ فَکَیْفَ بهذا والمُشِیرونَ غُیَّبٌ وَاِنْ کُنْتَ بالْقُربی حَجَجْتَ خَصِیمَهُم فَغَیْرُکَ اَوْلی بِالنَّبِیِّ وَاَقْرَبُ؛ اگر تو از طریق شورا زمام امور مردم را به دست گرفتی این چه شورایی است که در آن طرف‌های مشورت (امثال من و بنی‌هاشم) غایب بودند؟ واگر از طریق نزدیکی وخویشاوندی با پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) استدلال کردی دیگران از تو به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) نزدیک‌ترند.»

نیز در آن هنگام که حضرت علی (علیه‌السّلام) را برای بیعت با ابوبکر به مسجد احضار کردند به او گفتند با ابوبکر بیعت کن فرمود: «اَنَا اَحَقُّ بهذا الاَمْرِ مِنْهُ وَاَنْتُما اَوْلی بالبیعهِ لی…؛ من سزاوارتر وشایسته‌تر به این مقام (رهبری) هستم وبر شما سزاوار است که با من بیعت کنید… من نزدیک‌ترین شخص به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) در زندگی ورحلتش هستم من جانشین و یار و یاور و گنجینۀ اسرار و علم او هستم راستگوئی بزرگ وبزرگ‌ترین جدا کنندۀ حقّ و باطل من هستم و من نخستین کسی هستم که به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) ایمان آورده و او را تصدیق کردم و در جهاد همراه او بهتر از همه شما صبر و مقاومت نمودم و از همه شما به قرآن و سنّت آگاه‌ترم…» [۱]

← در زمان بیعت مردم با امام علی

آن حضرت درد دل‌های خود از ماجرای سقیفه و غصب خلافت را در فرازی از خطبه معروف به شقشقیّه این گونه بیان می‌فرماید:

به خدا سوگند ابوبکر جامعه خلافت را بر تن کرد در حالی که می‌دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی چون محور آسیاب است به آسیاب که دور آن حرکت می‌کند سپس من رِدای خلافت را رها کرده ودامن جمع نموده از آن کناره‌گیری کردم. پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلوی من مانده بود و با دیدگان خود می‌نگریستم که میراث مرا به غارت می‌برند. تا این‌که خلیفه اول به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد شگفتا! ابابکر که در حیات خود از مردم می‌خواست عذرش را بپذیرند چگونه در هنگام مرگ خلافت را به عقد دیگری درآورد؟ هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره‌مند گردیدند.

سوگند به خدا! مردم در حکومت دومی‌ در ناراحتی و رنج مهمی گرفتار آمده بودند و دچار دورویی‌ و اعتراض‌ها شدند و من در این مدّت طولانی محنت‌زا و عذاب‌آور چاره‌ای جز شکیبایی نداشتم تا آن‌که روزگار عُمر هم سپری شد.

سپس او خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من هم‌سنگ آنان می‌باشم!! پناه بر خدا از این شورا! ناچار باز هم کوتاه آمدم و با آنان هماهنگ گردیدم… تا آن که سومی به خلافت رسید وخویشاوندان پدری او از بنی‌امیّه به پا‌خواستند و همراه او بیت‌المال را خوردند وبر باد دادند چون شتر گرسنه‌ای که به جان گیاه‌ بهاری بیفتد عثمان آن قدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت و شکم بارگی او نابودش ساخت.

آن حضرت در ادامه خطبه روز بیعت خود را چنین تعریف وتوصیف می‌فرماید:

از هر طرف مرا احاطه کردند تا آن که نزدیک بود حسن و حسین (علیهم‌السّلام) لگد‌مال گردند. امّا آن‌گاه که به پا خواستم و حکومت را به دست گرفتم جمعی پیمان شکستند و گروهی از اطاعت من سرباز زده از دین خارج شدند

سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان آفرید اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران حجّت را بر من تمام نمی‌کردند و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم‌بارگی ستمگران وگرسنگی مظلومان سکوت نکنند مهار شتر خلافت را بر کوهان آن‌انداخته رهایش می‌ساختم و آخر خلافت را به کاسه اوّل آن سیراب می‌کردم آن‌گاه می‌دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله‌ای بی‌ارزش‌تر است. [۲]

پی نوشت:

۱.         طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج۱، ص۹۵.

۲.         امام علی (علیه‌السّلام) نهج‌البلاغه، خطبه ۳.

۳.         امام علی (علیه‌السّلام) نهج‌البلاغه، خطبه ۵.

۴.         امام علی (علیه‌السّلام) نهج‌البلاغه، حکمت ۱۹۰

منبع: برگرفته از مقاله «مناظرۀ علی (ع)»، تاریخ بازیابی۹۷/۳/۳

بلال حبشی

چکیده:

بِلال بن رَباح، معروف به بلال حبشی (درگذشت ۱۷ تا ۲۱ق) صحابی و مؤذّن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) . از نخستین کسانی بود که اسلام آورد، خزانه‌دار بیت المال در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود و در تمامی جنگ‌ها شرکت کرد. بِلال چند سال پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز زنده بود؛ اما در این مدت، جز در چند مورد اذان نگفت. بر اساس قول مشهور، قبر او در قبرستان باب الصغیر دمشق است.

خانواده و مشخصات ظاهری

خاندان بلال اصالتاً از نوبه، منطقه‌ای در شمال سودان و جنوب مصر هستند.[۱] پدر بِلال از اسیران حبشه بود[۲] و خود او نیز در طایفه بنی جُمَح یا سَراه (که ساکن مکه بودند) در خانواده‌ای از بردگان زاده شد.[۳] برخی سال ولادت او را سه سال پس از عام الفیل دانسته‌اند.[۴]

بِلال را با قامتی بلند و لاغر، رنگ پوستی سیاه بسیار سیاه‌پوست، پشتی خمیده، مویی بلند و خاکستری، و صورتی ظریف توصیف کرده‌اند.[۵]

ازداوج و فرزندان

در مورد ازدواج بلال گزارش های مختلفی است، بلاذری در گزارشی ازدواج بلال با دختری از بنی زهره و در گزارش دیگر ازدواج وی با دختری از بنی کنانه را ذکر کرده است.[۶] همچنین گفته‌اند بلال در سفری به یمن همراه با برادرش، برای ازدواج تصمیم گرفت. هنگام خواستگاری، خود را این گونه معرفی کرد: «من بلال و این مرد، برادرم، هر دو غلامانی از حبشه بودیم. گمراه بودیم که خداوند هدایتمان کرد. برده بودیم که خداوند کریم آزادمان کرد. اگر دخترانتان را به ما بدهید، الحمدلله و اگر ندهید، الله اکبر خانوادۀ دختر پیش از آنکه به بلال پاسخ قطعی بدهند، نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رفته، با گفتن ماجرا، از آن حضرت نظر خواستند. حضرت سه بار بلال را به آنان پیشنهاد کرد و فرمود: «چه کس را می‌خواهید بهتر از او، که اهل بهشت است.[۷]

با آنکه برخی نویسندگان بلال را فاقد فرزند دانسته‌اند؛[۸] اما سخاوی در کتابش از پسر او، عمر، به عنوان یکی از راویان او یاد کرده است.[۹] ابن اثیر نیز از شخصی به نام هلال بن عبدالرحمن یاد می‌کند که از نسل بلال بوده‌است.[۱۰]

آزادی از بردگی

بلال پس از ماه‌ها تحمل رنج و مشقت، خریداری و آزاد شد. گروهی بِلال را آزادشده ابوبکر می‌دانند، ولی این امر از جهت تاریخی غیرقابل قبول دانسته شده است. ابوجعفر اسکافی، استاد ابن ابی الحدید، از واقدی، ابن اسحاق و دیگران نقل کرده است که بلال را پیامبر(صلی الله علیه و آله) آزاد کرد.[۱۱] شیخ طوسی[۱۲] و ابن شهر آشوب[۱۳] نیز بلال را آزادشده پیامبر(صلی الله علیه و آله) معرفی کرده‌اند؛ و نقل این جمله از پیامبر(صلی الله علیه و آله) که «اگر ثروتی داشتم، بلال را می‌خریدم و آزادش می‌ساختم»[۱۴] با واقعیت تاریخی سازگار نیست؛ برای اینکه خدیجه تمامی ثروت خود را در اختیار پیامبر(صلی الله علیه و آله) نهاده بود تا در راه خدا به کار برد؛ و به علاوه توان اقتصادی ابوبکر چنان نبود که بتواند بردگان زیر شکنجه، از جمله بِلال، را خریداری و آزاد کند.[۱۵]

یار نزدیک پیامبر(صلی الله علیه و آله)

بِلال پس از آزادی به جمع مسلمانان پیوست و نخستین مؤذّن اسلام گشت و در سفر و حضر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را همراهی نمود.[۱۶] از او در زمره «نجبا» و رفقای پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) یاد شده است.[۱۷] بِلال خزانه‌دار بیت المال پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم بود[۱۸] و در تمامی جنگ‌ها رسول خدا را همراهی کرد.[۱۹] در جنگ بدر، به اشاره بلال، اُمَیه بن خلف و فرزندش به دست مسلمانان کشته شدند[۲۰] و به نقل برخی، اُمَیه را خود بلال به قتل رسانید.[۲۱]

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در مدینه، میان بلال و عبدالله بن عبدالرحمان خَثعَمی عقد اخوت بست.[۲۲] و به گفته ابن هشام (درگذشت ۲۱۸ق.) تا زمان وی دیوان حبشه و خَثعَم یکی بوده است.[۲۳] برخی نیز پیمان برادری او را با عُبَیده بن حارث[۲۴] و یا با ابوعُبَیدَه بن جَرّاح[۲۵] ذکر کرده‌اند که شاید مربوط به پیمان اخوت قبل از هجرت به مدینه باشد.

منزلت بلال

بلال از نخستین کسانی بود که اسلام را پذیرفت[۲۶] و در این راه شکنجه‌های فراوانی از کفار مکه، به ویژه اُمَیه بن خَلَف که مالک او بود دید، ولی از دین خود دست برنداشت.[۲۷]

حضرت علی(ع) نیز بلال را از سابقان در اسلام دانسته[۲۸] و اخلاص و تهذیب نفس او را ستوده است.[۲۹] امام سجاد(ع) نیز در مدح بلال و نقل احتجاج او با مخالفان درباره فضائل امیرالمؤمنین(ع) مطالبی بیان داشته است.[۳۰] امام صادق(ع) بلال را «عبد صالح»[۳۱] و دوستدار اهل بیت(ع) نامیده است.[۳۲]

او یکی از راویان احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود[۳۳] و جماعتی از صحابه و تابعان از او حدیث نقل کرده‌اند.[۳۴]. همچنین احادیث فراوانی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در جلالت قدر او وارد شده است؛ از جمله اینکه بِلال از سابقان و پیشی گیرندگان در اسلام بود؛[۳۵] او سید مؤذّنان است؛[۳۶] بهشت مشتاق سه تن است: علی، عمّار و بِلال؛[۳۷] سه تن از سیاهان سادات بهشت‌اند: لقمان حکیم، نجاشی و بلال؛[۳۸] و نیز دعای پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حق او به جهت یاری دادن به حضرت فاطمه(س) در کار منزل.[۳۹]

به نقل مفسران، در‌ شأن بلال و یاران او چندین آیه نازل شده است: نساء، آیه ۶۹؛[۴۰] انعام، آیه ۵۲؛[۴۱] نحل، آیه ۱۱۰؛[۴۲] کهف، آیه ۲۸؛[۴۳] و حجرات، آیه۱۱ و ۱۲.[۴۴]

اذان گویی

در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)

بلال نخستین مؤذن اسلام بود. نقل شده است که «شین» را «سین» می‌گفت، و در روایت آمده است که سین بلال نزد حقّ تعالی شین است.[۴۵] در روز فتح مکه نیز بلال به دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر فراز کعبه شد و اذان گفت که بسیار باشکوه بود، کفار مکه از این واقعه بسیار ناراحت شدند.[۴۶]

پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)

بلال پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جز در چند مورد، برای احدی اذان نگفت.[۴۷] یکی از این موارد، به درخواست حضرت فاطمه(س) بود، ولی چون آن حضرت به یاد رنج‌های پس از فوت پدر افتاد و از شدت ناراحتی تاب نیاورد، بلال به ناچار اذان را ناتمام رها کرد.[۴۸]

دیگر بار، زمانی بود که برای زیارت قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به مدینه آمد و حسنین(ع) از او درخواست کردند که اذان بگوید، و او نیز پذیرفت؛ این حادثه مدینه را تحت تأثیر قرار داد.[۴۹]

آخرین بار زمانی بود که خلیفه دوم از مدینه به شام رفت (بنا به گفته طبری در سال ۱۷ هجری) و در منطقه جابِیه به درخواست مسلمانان، از بلال خواست که اذان بگوید؛ او نیز پذیرفت و همگان به یاد دوران رسول خدا، گریستند.[۵۰]

مهاجرت به شام

این مهاجرت در زمان حکومت ابوبکر[۵۱] و طبق برخی نقل‌ها در زمان حکومت عمر بن خطاب بوده است.[۵۲] بیشتر منابع علت مهاجرت وی به شام را درک فضیلت جهاد و پیوستن به مجاهدان نقل کرده‌اند. در حالیکه از حضور بلال در جنگ‌ها و فتوحات، مطلبی ذکر نشده است.[۵۳]

عدم بیعت با خلیفه اول

برخی منابع نقل کرده‌اند که بلال پس از فوت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) حاضر نشد که با خلیفه اول بیعت کند و به همین دلیل به دستور عمر بن خطاب مدینه را ترک کرد و به شام رفت.[۵۴]

وفات

بیشتر منابع تاریخ درگذشت او را سال ۲۰ پس از هجرت در دمشق ذکر کرده‌اند[۵۵] ولی سال‌های ۱۷، ۱۸ و ۲۱ نیز ذکر شده است[۵۶] و در پاره‌ای منابع تصریح شده است که به بیماری طاعون از دنیا رفته است.[۵۷]

بنا بر مشهور در باب الصغیر دمشق مدفون است.[۵۸] برخی نیز مدفن او را در باب کیسان داریا و باب الاربعین حَلَب دانسته‌اند[۵۹] ولی مزّی احتمال می‌دهد کسی که در شهر حَلَب مدفون است خالد برادر بِلال باشد.[۶۰]

سن او را به هنگام وفات بیش از ۶۰ ذکر کرده‌اند که در پاره‌ای منابع ۶۳، ۶۴ و ۷۰ نیز ذکر شده است.[۶۱]

پی نوشتها

  1. الوافی، ج‌ ۲۱، ص ۱۱۴.
  2. ابن اثیر، الکامل، ج ۱، ص ۶۶.
  3. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۵۰۵؛ ابن سعد، ج۳، ص۲۳۲
  4. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۸؛ ابن عبدالبرّ، ج۱، ص۱۷۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۷۵.
  5. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۸-۲۳۹؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۰
  6. أنساب‌الأشراف،ج‌۱،ص:۱۸۹(چاپ‌زکار،ج‌۱،ص:۲۱۴)
  7. أسدالغابه،ج‌۱،ص:۵۷۱
  8. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۱۰، ص۴۳۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۴۴
  9. سخاوی، التحفه اللطیفه، ص۲۱
  10. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱۰، ص۶۳۰.
  11. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۷۳؛ تستری، قاموسی الرجال، ج۲، ص۳۹۳
  12. طوسی، رجال، ۱۳۸۰ق، ص۸.
  13. ابن شهرآشوب، مناقب، ج۱، ص۱۷۱
  14. ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۴۳؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۲
  15. عاملی، الصحیح، ج۲، ص۳۶-۳۸، ۲۷۷-۲۸۳؛ نیز درباره اختلافات روایی در این خصوص، نک: ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۲۱۱؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۱؛ ابن اثیر، الکامل، ج ۲، ص۶۶-۶۷؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۲
  16. ابن اسحاق، کتاب السیره، ص۲۹۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۲، ص۱۳۶-۱۳۷، ۱۷۷-۱۷۹، ج ۳، ص۲۳۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۶۶-۶۷
  17. ابن حنبل، مسند، ج۱، ص۱۴۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۵۲
  18. ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۳
  19. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۹؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۷۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۳۳
  20. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۵۳۱؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۴۵۲-۴۵۳
  21. ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۳
  22. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۳۵۵
  23. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۳۵۶؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸
  24. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۵۱؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ۱۷۸
  25. نووی، تهذیب الاسماء، قسم۱، جزء۱، ص۱۳۶؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج۱، ص۳۲۶
  26. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۱۵؛ ابن حنبل، مسند، ج۱، ص۴۰۴؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۱۵.
  27. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۲۱۰۲۱۱؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۴۵۲؛ ابونُعَیم، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۴۸
  28. ابن بابویه، الخصال، ج ۱، ص۳۱۲؛ فتّال نیشابوری، روضه الواعظین، ج۲، ص۳۰۷
  29. ابن فهد حلّی، عده الداعی، ص۲۷
  30. تفسیر امام حسن عسکری(ع)، ص۶۲۱-۶۲۳
  31. کشّی، اختیار معرفه الرجال، ص۳۹
  32. مفید، الاختصاص، ص۷۳
  33. ابن بابویه، من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص۱۸۹-۱۹۴؛ فتّال نیشابوری، روضه الواعظین، ج۲، ص۳۴۳-۳۴۵
  34. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۷، ص۵۰۹؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج ۱، ص۱۸۰؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۲۹، ۴۳۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۴؛ نووی، تهذیب الاسماء، قسم۱، جزء۱، ص۱۳۶-۱۳۷؛ مزّی، تهذیب الکمال، ج۴، ص۲۸۸-۲۸۹
  35. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۲؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۴۹
  36. ابونعیم، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۴۷؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۵
  37. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۵۱؛ صفدی، کتاب الوافی، ج ۱۰، ص۲۷۶
  38. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۶۲
  39. ورّام، ج۲، ص۲۳۰
  40. ابن شهرآشوب، مناقب، ج۳، ص۸۷
  41. طوسی، التبیان، ج۴، ص۱۴۴؛ زمخشری، الکشّاف، ج۲، ص۲۷؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۳، ص۳۸۷-۳۸۸؛ ابوالفتوح رازی، تفسیر روح الجِنان، ج۷، ص۱۴۹
  42. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۴۸؛ طوسی، التبیان، ج۶، ص۴۳۱
  43. صفدی، کتاب الوافی، ج۱۰، ص۲۷۶
  44. زمخشری، الکشّاف، ج۴، ص۳۷۰؛ ابوالفتوح رازی، تفسیر روح الجِنان، ج۱۰، ص۲۵۳؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۵، ص۱۳۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۶۶
  45. قمی، منتهی الآمال، ص۲۹۲
  46. طبرسی، مجمع البیان، ج۵، ص۱۳۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ۴۶۶؛ قطب راوندی، الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۹۷-۹۸، ۱۶۳-۱۶۴
  47. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۶-۲۳۷؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ ابن بابویه، من لایحضره الفقیه، ج۱، ۱۸۴؛ مفید، الاختصاص، ص۷۳
  48. ابن بابویه، من لایحضره الفقیه، ج۱، ص۱۹۴
  49. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۴۴-۲۴۵؛ نووی، تهذیب الاسماء، قسم۱، جزء۱، ص۱۳۶؛ مزّی، تهذیب الکمال، ج۴، ص۲۸۹
  50. ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ طبری، تاریخ، ج۴، ص۶۵-۶۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۷۰-۴۷۱
  51. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۶-۲۳۷؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۵۰-۱۵۱؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۱
  52. ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۰-۱۸۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۶۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۴۴
  53. امین، اعیان الشیعه، ج۳، ص۶۰۵
  54. قمی، سفینه البحار، ۱۴۱۶ق، ج۱، ص۳۸۹.
  55. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۸؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ طبری، تاریخ، ج۴، ص۱۱۲؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۸۴
  56. طوسی، رجال، ۱۳۸۰ق، ص۸؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج ۱، ص۱۷۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۳۳، ۴۷۶-۴۷۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۴
  57. طوسی، رجال، ۱۳۸۰ق، ص۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۷۶؛ مزّی، تهذیب الکمال، ج۴، ص۲۹۰؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج۱، ص۳۲۷
  58. طوسی، رجال، ۱۳۸۰ق، ص۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۸؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج ۱، ص۱۷۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۳۳، ۴۷۶-۴۷۹
  59. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۱۰، ص۴۸۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۴؛ نووی، تهذیب الاسماء، قسم ۱، جزء۱، ص۱۳۷؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۹-۳۶۰
  60. مزّی، تهذیب الکمال، ج۴، ص۲۹۱
  61. ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج ۱، ص۱۷۹؛ نووی، تهذیب الاسماء، قسم ۱، جزء۱، ص۱۳۷؛ مزّی، تهذیب الکمال، ج ۴، ص۲۹۰

منبع: ویکی شیعه

شورای سقیفه ریشه و اساس مذهب اهل‌سنت

اختلاف و چندگانگی مذاهب اسلامی از اختلاف در مسئله امامت ناشی شده است. از طرف دیگر اساس  مذهب حق باید بر قرآن و احادیث نبوی مبتنی باشد. اگر مذهبی از مذاهب اسلامی هیچ استنادی به قرآن و احادیث نبوی نداشته باشد، نمی توان اتصال آن را با خدا و پیامبر گرامی اسلام ثابت کرد. بنابراین هر مذهبی که چنین وضعیتی داشته باشد ریشه آن در خارج از آموزه های قرآن و احادیث نبوی است و پیروی از آن هیچ الزام عقلی و شرعی ندارد بلکه شباهت به گروه های سیاسی ملت های مختلف خواهد داشت.

در این راستا مذهب اهل‌سنت در مسئلۀ امامت و اصل وجود خود کمترین استنادی به آیات قرآن کریم و احادیث و سفارشات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نداشته؛ بلکه  نسبت به این مبانی و منابع اصیل دینی غفلت ورزیده و در مقابل عمل انجام شده‌ای که توسط خلفای صدر اسلام به وقوع پیوسته، قرار گرفته و اصولی را در مسئلۀ امامت و خلافت مطابق با این حوادث و وقایع تدوین نموده و به آن معتقد شده‌اند.

اساس عقیده اهل‌سنت درباره امامت و خلافت را شورای سقیفه رقم زده است که هیچ ارتباطی به قرآن و احادیث نبوی ندارد و در یا شورا اولین امام مسلمین بعد از پیامبر اسلام انتخاب و تعیین گردید. بنابراین امامت در اهل سنت پس از انتخاب ابوبکر به عنوان امام و خلیفه مسلمین پید آمده است. عایشه همسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله و سلم) داستان خلیفه شدن ابوبکر را که در صحیح بخاری نقل گردیده چنین بیان می‌کند: «زمانی که رسول خدا رحلت کردند، ابوبکر در مدینه حضور نداشت و عمر برخاست و به مردم گفت: به خدا قسم رسول خدا نمرده است؛ تا اینکه ابوبکر آمد و فوت پیامبر را تایید کرد و به مردم توصیه‌هایی انجام داد. در این هنگام خبر رسید که عده‌ای در سقیفۀ بنی‌ساعده اطراف سعد بن عباده جمع شده و می‌گویند از ما (انصار) یک امیر و از شما (قریش) یک امیر باشد. سپس ابوبکر و عمر و ابو عبیده جراح به سوی آنان رفتند. در ابتداء عمر برای آنان ایراد سخن نمود و سپس ابوبکر او را ساکت کرده و خود به سخن گفتن آغاز کرد و در ضمن سخنان خود خطاب به انصار گفت ما امیران هستیم و شما وزیران، ولی حباب بن منذر گفت نه، به خدا قسم یک امیر از ما و یک امیر از شما باشد. ولی ابوبکر گفت نه خیر امیران ما هستیم و شما وزیران هستید و آنان (قریش) وسط عرب و از نظر نژاد عرب‌تراند. سپس خود با عمر بیعت کرد؛ ولی عمر گفت ما با تو بیعت می‌کنیم و تو آقای ما و بهترین ما و دوست داشتنی ترین ما نزد رسول خدا هستی و عمر دست ابوبکر را گرفت و با او بیعت کرد و سپس دیگران با او بیعت کردند. یکی از میان جمع گفت که با این کار سعد را کشتید، عمر گفت خدا او را بکشد».[۱]

این تمام چیزی است که اساس و بنیاد امامت را در مذهب اهل‌سنت تشکیل می‌دهد. ملاحظه می‌شود که در این جلسه و شورای تعیین امامت و خلافت نه به هیچ حدیثی از رسول خدا‌ (صلی الله علیه وآله و سلم) استناد شده‌است و نه به آیه‌ای از قرآن کریم؛ بلکه به صراحت تمام، مسئله عربیت و حسب و نسب معیار و ملاک خلافت قرار داده شده‌است.

پس از این مطالب سوالات زیر متوجه اهل سنت می شود:

۱٫ اهل سنت با چه وسیله ای می تواند اساس مذهب خود را به خدا و پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله و سلم) وصل کنند؟

۲٫ آیا سقیفه بنی ساعده پدید آور مذهب اهل سنت نیست؟ که اگر این درست باشد که درست هم هست، پس این مذهب در آموزه های قرآن و احادیث نبوی هیچ ریشه ای ندارد. بنابراین آیا این مذهب از خارج آموزه های اسلامی که همان سقیفه باشد بر اسلام تحمیل نشده است؟

پی نوشت ها:

۱٫ محمد بن اسماعیل بخاری،صحیح بخاری، ج۳، ص۱۳۴۱،دار ابن کثیر الیمامه، چ۳، ۱۴۰۷ق

نویسنده: حمید رفیعی.

راه های مختلف انتخاب امام بعد از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)

اختلاف اصلی و اساسی بین شیعه امامیه و اهل سنت از مسئله امامت ناشی می شود. شیعیان درباره امامت و جانشینان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از قرآن و احادیث و سفارشات پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که در اینجا مجالی برای ذکر آنها نیست، پیروی کرده و معتقداند که امام بعد از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) باید معصوم باشند و آنان منحصر در دوازده نفر اند که توسط شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) معرفی شده اند.

اما اهل سنت به آیات قرآن و احادیث و سفارشات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) توجه نکرده و در مقابل عمل انجام شده ای که توسط خلفاء صدر اسلام و نیز خلافت بنی امیه و بنی عباس به وقوع پیوست ، قرار گرفته و اصولی را در مسئله امامت مطابق با این حوادث و وقایع تدوین نموده و به آن معتقد شده اند. و روی این جهت آنان هر چند احادیثی را مبنی بر ۱۲ امام و خلیفه نقل نموده اند ولی هیچگاه نتوانسته برای این امامان دوازده گانه مصداقی بیابند.

   آنان بر اساس پذیرش تمام حکامی که در دوره خلافت و بعد از آن در دوره بنی امیه و بنی عباس و مشروع دانستن آنان اصول زیر را در باره حاکم اسلامی به وجود آورده اند:

  1. امام می تواند به وسیله اهل حل و عقد انتخاب شود چنانچه ابوبکر این گونه انتخاب شد و امامت او تأیید گردید.
  2. از دیدگاه اهل سنت امامت امام به وسیله یک فرد از اهل عدالت نیز قابل انعقاد است و پس از انعقاد امامت، بر دیگران واجب می گردد که با او بیعت کنند و لذا ابوبکر به تنهایی خلافت را برای عمر منعقد گردانید و بعد از آن دیگران با عمر بیعت کردند. این روش را استخلاف هم می نامند.[۱]
  3. امام توسط شورای کسانی که برای امامت کاندید و نامزد شده اند نیز قابل انتخاب است. چنانچه عثمان با این روش انتخاب گردید. زیرا عمر شش نفر «عثمان، علی، طلحه، زبیر، سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف» را برای مقام امامت نامزد نمود که با هم مشورت کنند و یکی را به عنوان امام انتخاب کنند. در این شورای شش نفره طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقاص کنار می روند و حق خودشان را به عثمان و علی و عبدالرحمن بن عوف واگذار می کنند و سپس عبدالرحمن بن عوف هم از حق امامت خود با این شرط می گذرد که وی بین عثمان و علی حکم قرار بگیرد. با پذیرفته شدن این شرط، او عثمان را خلیفه قرار می دهد.[۲]
  4. روش دیگر از نظر اهل سنت برای انتخاب امام بیعت مردم است و امام علی ـ علیه السلام ـ با بیعت مردم به عنوان امام و خلیفه چهارم انتخاب گردید.[۳]

اهل سنت از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) حدیثی نقل می کنند که خلافت نبوت و امامت سی سال می باشد و بعد از آن به پادشاهی تبدیل می شود و خدا این پادشاهی را به هر که بخواهد می دهد. آنان برای این که سی سال را تا زمان حکومت معاویه تکمیل کنند برای امام حسن ـ علیه السلام ـ نیز شش ماه خلافت را قائل هستند هر چند آن حضرت را از زمره خلفاء راشدین به حساب نمی آورند. و بعد از سی سال می گویند اولین پادشاه مسلمین معاویه بن ابی سفیان است و او را بهترین پادشاهان مسلمین می دانند.[۴]

بعد از این مطالب چند تا سؤال مطرح می شود:

  1. با توجه به اینکه در احادیث پیامبر اسلام(ص) از دوازده خلیفه و دوازده امام در متون اهل سنت احادیثی نقل شده است، چرا اهل سنت با بیان این روایات، خلفا را در چهار نفر محدود کرده اند؟
  2. بر طبق چه مصالحی بعد از خلیفه چهارم خلافت به پادشاهی تبدیل می شود و از سوی پیامبر اسلام مورد تأیید قرار می گیرد؟
  3. با توجه به اینکه در هیچ حدیثی از پیامبر گرامی اسلام (ص) کیفیت های چهارگانه انتخاب خلیفه نقل نشده است، اهل سنت این معیارها را از کجا به دست آورده اند؟
  4. آیا این معیارها از اعمال انجام شده خلفا استنباط نشده اند؟ چه دلیلی بر حجت این اعمال داریم؟

پی نوشتها

[۱]. ر.ک: جمال الدین احمد بن محمد غزنوی، اصول الدین، ص۲۷۶ ـ ۲۷۹؛ ابوسعید عبدالرحمن نیشابوری، الغیبه فی اصول الدین، ج۱، ص۱۸۵.

[۲]. الغیبه فی اصول الدین، ج۱، ص۱۸۵.

[۳]. شرح العقیده الطحاویه، ج۱، ص۵۴۵.

[۴]. ر.ک: همان. و محمد الأمین بن محمد بن المختار الجکنی الشنقیطی، اضواء البیان، ج۱ص۳۰.

پیامبر (ص) و «هرقل» قیصر روم.

چکیده:

هرقل که او را هراقلیوس و هراکلیوس نیز گویند، در عصر پیامبر اسلام بر ملت روم و شامات سلطنت داشت، کشور مصر هم تحت الحمایه وی بود، عظمت و قدرت او همه جا را فراگرفته بود، مخصوصا پس از شکست دادن خسروپرویز پادشاه ایران و ضعف سلطنت ساسانیان، قدرت بیشتری به دست آورده بود و اگر به حمله مسلمانان و اعراب دچار نمی شد، دیگر حریفی در مقابل نداشت و سیادت بر همه جهانیان را در مغز می پروراند. پیامبر اسلام در ابتدای سال هفتم نامه ای به وی نوشت و او را به دین اسلام دعوت کرد، این نامه در تواریخ مضبوط است و در سال هشتم هجری نامه دیگری نوشت، ولی سفیر پیامبر را یکی از درباریان روم دستگیر کرد و کشت،

متن نامه پیامبر اسلام به زمامدار روم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ مِنْ مُحَمَّدٍ عَبْدِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى هِرَقْلَ عَظِیمِ الرُّومِ‏.‏

سَلَامٌ عَلَى مَنْ اتَّبَعَ الْهُدَى‏.‏ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی أَدْعُوکَ بِدِعَایَهِ الْإِسْلَامِ، أَسْلِمْ تَسْلَمْ یُؤْتِکَ اللَّهُ أَجْرَکَ مَرَّتَیْنِ‏.‏ فَإِنْ تَوَلَّیْتَ فَإِنَّ عَلَیْکَ إِثْمَ الأکَارِینَ[۹] ‏(‏وَ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى کَلِمَهٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ أَنْ لَا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئًا وَلَا یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ‏)‏» محمد رسول الله۲ «نامه ای است از محمد رسول خداوند، به سوی هرقل بزرگ روم، درود بر کسی باد که از هدایت و راهنمایی رهبران دین پیروی کند، همانا من تو را به کلمه اسلام دعوت می کنم، دین اسلام را قبول کن تا در دنیا و آخرت سالم گردی و خداوند هم تو را دو مرتبه پاداش دهد (یک مرتبه به سبب ایمان به عیسی بن مریم، مرتبه دیگر برای ایمان به پیامبر اسلام). پس اگر از این دعوت برگردی، همانا بر تو خواهد بود گناه همۀ رعایا و زارعین (که تابع هستند). ای اهل کتاب بشتابید به سوی کلمه و هدفی که میان ما و شما درست و ثابت است، عبادت و پرستش نکنیم مگر خدا را، و چیزی را شریک او قرار ندهیم، و نگیرد بعضی از ما بعضی دیگری را رب (و آمرزندۀ خطا و گناه) غیر از ذات پروردگار، (و اگر از این کلمه و هدف روگردانید) پس گواهی دهید که ما مسلمانان تسلیم این عقیده ایم». پیامبر اسلام نامه را مُهر کرد و فرمود: کیست که نامه و پیام مرا به قیصر روم رساند و سزاوار بهشت آید؟ دَحیه بن خلیفه کلبی که در زیبایی و حسن صورت نظیر نداشت، این مأموریت را پذیرفت. پیامبر به او فرمود که ابتدا نزد زمامدار بصری[۳] برود آن گاه با راهنمایی و کمک وی نامه را به هرقل قیصر روم برساند. دحیه از مدینه حرکت نمود و به شهر بصری درآمد و موضوع را برای زمامدار بصری بیان کرد و او نیز مساعدت نمود و عدی بن حاتِم طایی را با دحیه بن خلیفه سفیر پیامبر به جانب هرقل روانه ساخت. هرقل در آن موقع در حمص یکی از شهرهای شام اقامت داشت و برای ادای نذر خود عازم بیت المقدس بود زیرا در جنگ با ایرانیان نذر کرده بود که در صورت شکست دادن خسروپرویز، امپراتور ایران، پیاده تا بیت المقدس برود.

در برخی از منابع آمده است:[۴] پس از آن، قیصر گفت: کسی را از قوم او بیابید تا از وی دربارهٔ محمد پرسش کنیم. در آن هنگام ابوسفیان با عده ای از مردان قریش، در زمان صلح حدیبیه برای تجارت در غزه بودند.

ابوسفیان گوید: فرستاده قیصر نزد ما آمد و ما را پیش او در بیت المقدس برد. وی تاج برسر نهاده بود و بزرگان روم گرداگرد او بودند.

قیصر به مترجم خویش گفت: بپرس کدام یک از اینان به این مردی که ادعا می کند پیغمبر است نزدیک تر است؟

ابوسفیان گفت من نزدیکترم.

قیصر پرسید: نسب تو با او چیست؟

ابوسفیان پاسخ داد: محمد پسر عموی من است.

قیصر گفت: پیش آی. آنگاه به اصحاب ابوسفیان دستور داد پشت او قرار گیرند و به آنان گفت شما را پشت سر او قرار دادم تا اگر دروغی گفت: شما راست آن را بگوئید.

ابوسفیان گوید: به خدا اگر حیا مانعم نبود، هر آینه دروغ می گفتم. اما برخلاف میل خویش و با وجود دشمنی ام با محمد، به پرسشهای او پاسخ راست دادم.

سپس هرقل به مترجم خود گفت: از او بپرس که نسب این مرد در میان شما چگونه است؟

پاسخ دادم: او از ما و با نسب است.

پرسید: آیا کسی از شما پیش از وی چنین ادعایی کرده است؟

گفتم: نه.

پرسید: آیا شما او را به متهم به دروغگویی می کنید؟

گفتم: نه.

پرسید: آیا کسی از پدرانش پادشاه بودند؟

گفتم: نه.

پرسید: مراتب عقل و رأی او چگونه است؟

گفتم: هرگز بر عقل و رأی او عیب نگرفته ایم.

پرسید: آیا چون پیمانی بندد، خیانت می کند؟

گفتم: نه و اکنون در میان ما و او کار به مصالحت برقرار است.

پرسید: آیا با او نبرد آزموده اید؟

گفتم: بلی.

پرسید: جنگ شما و جنگ او چگونه است؟

گفتم: کار ما با او به نوبت رفت؛ گاه او پیروز بود و زمانی ما.

پرسید: شما را به چه امر می کند؟

گفتم: ما را امر می کند که خدای یکتا را بپرستیم و بدو شرک نورزیم و ما را به نماز و زکات و وفای به عهد و ادای امانت امر می کند.

هرقل به مترجم خویش گفت: به او (ابوسفیان) بگو:

من تو را از نسَب او پرسیدم و تو گفتی: او مردی نسب دار است. انبیا چنین باشند و در نسب قوم خویش برانگیخته شوند

و از تو پرسیدم: آیا کسی پیش از او (محمد) چنین ادعایی کرده است؟ و تو گفتی: هیچ کس چنین ادعایی نداشته است و چنانچه کسی پیش از او این سخن را گفته بود، می گفتیم که او این سخن را از دیگران گرفته است

و پرسیدیم: آیا او را به دروغگویی متهم می کنید؟ پیش از آن که در این باره پاسخی دهد، ما گمان کردیم چنین نباشد و ما با پاسخ تو دانستیم که او نمی تواند کسی باشد که به مردم دروغ نگوید، اما به خدا دروغ بندد

و از تو پرسیدم: آیا کسی از پدرانش پادشاهی کرده است؟ و تو گفتی: نه. که اگر پاسخ تو مثبت بود، آنگاه می گفتیم: او مردی است که به طلب پادشاهی پدرش این ادعا را مطرح کرده است

و از تو پرسیدم: آیا بزرگان مردم او را پیروی کردند یا ضعفایشان؟ و تو گفتی: ضُعَفا. حال آنکه اینان پیروان پیغمبران اند زیرا معمولاً پیروان پیغمبران از این طبقه بوده اند

و از تو پرسیدم: آیا شمار پیروانش رو به فزونی است یا کاستی؟ و تو پاسخ دادی: رو به فزونی است. ایمان، چنین است تا آنگاه که تمام و کامل شود

و تو را پرسیدم: آیا کسی از روی نارضایی از دین او ارتداد جسته است؟ و تو گفتی: نه. ایمان، نیز چنین است؛ هنگامی که ایمان حاصل شود، سینه ها گشاده گردند.

تو را پرسیدم: آیا خیانت می کند؟ و تو گفتی: نه. پیامبران، چنین اند و هیچ گاه خیانت روا نمی دارند

و تو را پرسیدم: آیا با او نبرد آزموده اید؟ گفتی: آری و کار ما با او به نوبت بوده؛ گاه او پیروز می شده و گاه ما. پیامبران، چنین آزموده می شدند و در پایان، نصرت از آنِ آنان می شده است.

و از تو پرسیدم: شما را به چه فرمان می دهد؟ پاسخ دادی: او ما را به نماز و زکات و عفاف و وفای به عهد و ادای امانت فرمان می دهد و من از این پاسخها دانستم که او پیغمبر است.

دومین نامۀ پیامبر اسلام به پادشاه روم (هرقل)

در سال هشتم هجری ماه جُمادَی الأُولَی پیامبر اسلام نامه ای به هرقل سلطان روم نوشت و آن را به وسیلۀ حارث بن عمیر ازدی به سوی او فرستاد[۵] مضمون این نامه در تواریخ ضبط نشده که چه بوده، فقط به طور اجمال ذکر شده است. درهرحال، حارث بن عُمَیر که حامل نامه و مامور ابلاغ بود نامه را برداشت تا به «ارض مُوته» از اراضی شام رسید، شُرَحبیل بن عمرو غسانی که یکی از درباریان سلطان روم بود، قاصد و سفیر پیامبر را بدید، و به او گفت: گمانم تو از رسولان و سفرای محمدی. حارث گفت: آری من فرستادۀ پیامبر اسلامم. شرحبیل کمال بی انصافی و قساوت به خرج داد، حارث را دست ببست و او را در همان جا گردن زد. جز این یک نفر، کسی از سفرا و رسولان پیامبر کشته نشد[۶] جزئیاتی که در تواریخ دیده می شود، شخص را به این نکته متوجه می کند که از سال هفتم هجری، از همان وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بنای نامه نگاری را به زمامداران و رؤسا نهاد، هرقل سلطان روم مراقبت شدید داشته است که از نفوذ پیامبر اسلام جلوگیری کند و جاسوسانی در اطراف و اکناف گماشته بود تا از روابط پیامبر اسلام با اشخاص مخصوصا با حکام و رؤسا او را مطلع کنند. به همین دلیل، هنگامی که شرحبیل بن عمرو فهمید که حارث بن عمیر از رسولان و قاصدان پیامبر اسلام است، او را گردن زد. البته جریان عادی و سیاسی هم مؤید این گفتار است.

سومین نامۀ پیامبر به قیصر روم (هرقل)

«مِن مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّهِ إلَی صَاحِبِ الرُّومِ: إنِّی أَدعُوکَ إلَی الإسلَامِ، فَإن أَسْلَمْتَ فَلَکَ ما لِلْمُسِلمینَ وَ عَلَیکَ ما عَلَیهِم، وَ إِن لَم تَدخُل فی الإسلَامِ فَأَعْطِ الْجِزْیَهَ فإن اللَّه تعالی یقول: { قَاتِلُوا الَّذِیْنِ لَا یُؤْمنُونَ بِاللّهِ وَ لَا بِالیَومِ الآخِرِ وَ لَا یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ لاَ یَدینُونَ دِینَ الْحَقِّ منَ الَّذین أُوتُوا الْکتَابَ حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صَاغِرُونَ» وَ إلاَّ، فَلاَ تَحُلْ بَینَ الفَلَّاحِینَ وَ بَینَ الإسلَامِ أَنْ یَدْخُلُوا فیهِ أو یُعْطُوا الْجِزْیهَ.؛[۷]نامه ای است از محمد فرستاده خداوند به سوی صاحب روم، همانا من تو را به سوی دین اسلام می خوانم پس اگر مسلمان شدی، برای توست هر چیزی که برای عموم مسلمانان است و بر تو است هر آن چیزی که بر آنان است (از نظر حقوق اجتماعی و تکلیف الهی تو بر سایرین مزیتی نداری) و اگر در دین اسلام داخل نمی شوی، پس جزیه و خراج بده، زیرا که پروردگار فرماید: ((مقاتله کنید با جماعت و ملتی که به خدا و روز واپسین ایمان نمی آورند و متدیّن به دین حق و ثابت نمی شوند؛ از مردمانی که دارای کتاب هستند (مثل یهود و نصاری) و بجنگید تا با ذلت و کوچکی، جزیه بپردازند)) و اگر حاضر به دادن جزیه نیستی، پس بین رعایا و بین داخل شدن ایشان در دین اسلام و یا دادن جزیه حایل و مانع مباش».

دحیه بن خلیفه کلبی که در سال هفتم هجری نخستین نامۀ پیامبر را به سوی هرقل برد، باز سفارت یافت که سومین نامه را نیز به سلطان روم برساند. دحیه این مأموریت را پذیرفت و نامه پیامبر اسلام را به زمامدار کشور روم رساند. هرقل نامه را گرفت و بر روی تخت نهاد.

پی نوشت:

[۱] هرقل به کسرهاء و فتح راء و سکون قاف معرف هراقلیوس و هراکلیوس.

[۲] فی بعض النُسَخ: إِثمَ الْأَرِیسِیِّینَ و فی آخر الفلاحین.

«اریوسیان»، (فرقه ای از مسیحیت که بوسیله اسقف اریوس در سال ۳۱۰ میلادی پایه گذاری شد و معتقد به مخلوق بودن حضرت عیسی و نفی اُلوهیّت او بودند)

قال ابن سیده‏:‏ الأریس الأکار، أی‏:‏ الفلاح عند ثعلب، وعند کراع‏:‏ الأریس هو الأمیر‏.

قال أبو عبیده‏:‏ المراد بالفلاحین أهل مملکته، لأن کل من کان یزرع فهو عند العرب فلاح، سواء کان یلی ذلک بنفسه أو بغیره‏.

قیل: و فی الکلام حذفٌ دلّ المعنى علیه وهو‏:‏ فإن علیک مع إثمک إثم الأریسیین.

[۳] سیره حلبی، ج ۳، ص ۲۷۵، ج ۲، ص ۲۹۱ / یعقوبی، ج ۲، ص ۶۲ / السیره النبویه / حاشیه سیره حلبی ج ۳، ص ۶۱ / کامل التواریخ، ج ۲، ص ۸۱ / صبح الاعشی، ج ۶، ص ۳۷۶ / اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۱۴۲ / بحارالانوار، ج ۶ / البدایه، ج ۴، ص ۲۶۵

[۴ بصری یکی از شهرهای معمور حوران از توابع شام بوده و اکنون قصبه ای است که به آن اسکی شام گویند و پیغمبر اسلام در مسافرت به شام وارد آن جا شد و بحیرای راهب در آن جا پیغمبر را پیش از بعثت شناخت. (اخبار الدول، ص ۴۳۱ / دائره المعارف بستانی).

[۵] منبع: [سیدمحسن امین، سیره معصومان (فی رحاب ائمه اهل البیت-سیره النبی)، ۱۰۳–۱۰۵. ]

[۶] سیره حلبی، ج ۲، ص ۱۹۰، چاپ مصطفی.

[۷] بعضی این نامه را به حاکم بصری دانسته اند، ولی ممکن است که به وسیلۀ که او به هرقل ارسال شده باشد. چنان که در نامه اول او واسطه بوده.

[۸] جمهره رسائل العرب، ج ۱، ص

تأیید خلافت خلفا توسط امام علی

آیا امام علی علیه السلام خلافت خلفاء را مشروع می دانست ؟

پاسخ :

حضرت امیر علیه السلام در نامه خود به معاویه می نویسد:

إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ وَ لا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَهٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّی.

نهج البلاغه: الکتاب رقم ۶٫

همانا کسانی با من، بیعت کرده اند که با ابابکر و عمر و عثمان، با همان شرایط بیعت نمودند، پس آنکه در بیعت حضور داشت نمیتواند خلیفه ای دیگر برگزیند، و آنکه غایب است نمی تواند بیعت مردم را نپذیرد، همانا شورای مسلمین، از آنِ مهاجرین و انصار است، پس اگر بر امامت کسی گرد آمدند، و او را امام خود خواندند، خشنودی خدا هم در آن است.

حال اگر کسی کار آنان را نکوهش کند یا بدعتی پدید آورد، او را به جایگاه بیعت قانونی باز می گردانند، اگر سر باز زد با او پیکار میکنند، زیرا که به راه مسلمانان درنیامده، خدا هم او را در گمراهیش وامی گذارد.

برخی به این نامه استناد می کنند و آن را دلیل مشروعیت خلافت ابوبکر و عمر دانسته ومی گویند:

در این نامه إمام صریحاً اجماع مهاجرین و انصار را بر امامت کسی، باعث مشروعیت آن دانسته، از جمله آن رامصحح خلافت خود می داند و آن را مورد رضایت خدا وباعث طعن بر مخالفین آن و حتی حلال بودن قتال با آنان می داند.

در پاسخ باید گفت: در نامه حضرت امیر(علیه السلام) به معاویه توجه به چند نکته ضروری است .

احتجاج علی (علیه السلام) به معاویه از باب الزام

۱ . آنچه که مسلم است ، امام ( علیه السلام ) در این نامه در مقام بیان یک قاعده کلی کلامی نیست ؛ بلکه در مقام احتجاج با دشمن عنودی است که معتقد به مشروعیت خلافت خلفاء از طریق بیعت مهاجرین و انصار بود ؛ یعنی از باب استدلال به خصم از راه عقاید و افکار و اعمال خود اوست ، که از او بعنوان «وجادلهم بالتی هی أحسن» تعبیر می شود .

به عبارت دیگر، حضرت امیر (علیه السلام) به معاویه که از طرف عمر و عثمان استاندار و حاکم شام بود ، و آنان را خلیفه مشروع می دانست ، خطاب کرده و می فرماید :

اگر از نظر تو معیار مشروعیت خلافت آنان ، اجتماع مهاجرین و انصار بود ، همان معیار در خلافت من نیز وجود دارد .

۲ . از آنجا که قصد مؤلف نهج البلاغه ، نقل بخش های بلیغ سخنان حضرت بوده ؛ از این رو ، بخشی از این نامه را نقل نکرده و دیگر مؤلفان ؛ همانند نصر بن مزاحم و ابن قتیبه دینوری این نامه را به صورت مبسوط نقل کرده اند و نکاتی در نقل آنان هست که نشانگر حقیقت یاد شده است .

۳ . در آغاز نامه حضرت علیه السلام آمده :

فإنّ بیعتی بالمدینه لزمتک و أنت بالشام .

همانگونه که بیعت با ابوبکر و عمر در مدینه بود و تو در شام به آن ملتزم گردیدی ، باید به بیعت من نیز تسلیم شوی .

وقعه صفین- ابن مزاحم المنقری – ص ۲۹ – با تحقیق عبدالسلام محمد هارون- چاپ مؤسسه العربیّه الحدیثه و الامامه والسیاسه – ابن قتیبه الدینوری – با تحقیق شیری – ج ۱- ص ۱۱۳ و با تحقیق زینی – ج ۱ – ص ۸۴ و المناقب – موفق الخوارزمی – متوفای ۵۶۸ – ص ۲۰۲ – با تحقیق شیخ مالک محمودی – چاپ جامعه مدرسین قم و جواهر المطالب – ابن دمشقی شافعی – ج ۱ – ص ۳۶۷- با تحقیق شیخ محمودی – چاپ مجمع احیاء الثقافه الاسلامیّه و تاریخ مدینه دمشق – ابن عساکر – ج ۵۹ – ص ۱۲۸ – با تحقیق علی شیری – چاپ دارالفکر و شرح نهج البلاغه – ابن أبی الحدید – ج ۳ – ص ۷۵ و ج ۱۴- ص ۳۵ و ۴۳ .

و این فرمایش حضرت ، در برابر استدلال سخیف معاویه است که دلیل تسلیم نشدن خویش در برابر حضرت را ، سرپیچی مردم شام از بیعت با حضرت عنوان کرده بود :

وأما قولک أنّ بیعتی لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم یدخلوا فیها کیف وإنّما هی بیعه واحده ، تلزم الحاضر والغائب ، لا یثنی فیها النظر ، ولا یستانف فیها .

شرح نهج البلاغه – ابن أبی الحدید – ج ۱۴- ص ۴۳ و بحار الأنوار – علامه مجلسی – ج ۳۳ – ص۸۲ و الغدیر – علامهء امینی – ج ۱۰- ص ۳۲۰ و نهج السعاده – محمودی – ج ۴ – ص ۲۶۳ .

اما گفتار تو که به خاطر بیعت نکردن اهل شام ، خلافت مرا زیر سؤال بردی ، سخن بی اساس و سخیف است ؛ زیرا بیعتی که با خلیفه مسلمین در مرکز حکومت اسلامی انجام می گیرد ، رعایت آن بر تمام حاضران و غائبان لازم است و کسی حق ندارد در آن تجدید نظر کند و یا بیعتی جدیدی را از سر گیرد .

۴ . حضرت در بخش پایانی نامه، داستان بیعت شکنی طلحه و زبیر را گوشزد نموده و سپس از معاویه می خواهد همانند سایر مسلمانها در برابر حکومت ، سر تسلیم فرود آورد و خود را گرفتار ننماید و در غیر این صورت با وی به ستیز خواهد برخاست :

وإن طلحه والزبیر بایعانی ثم نقضا بیعتی، وکان نقضهما کردّهما، فجاهدتهما . علی ذلک حتی جاء الحق وظهر أمر اللّه وهم کارهون. فادخل فیما دخل فیه المسلمون، فإن أحب الأمور إلی فیک العافیه، إلا أن تتعرض للبلاء . فإن تعرضت له قاتلتک واستعنت اللّه علیک .

به جانم سوگند ! اگر شرط انتخاب رهبر ، حضور تمامی مردم باشد ، هرگز راهی برای تحقق آن وجود نخواهد داشت ، بلکه آنان که صلاحیت دارند، رهبر و خلیفه را انتخاب می کنند و عمل آن ها نسبت به دیگر ، مسلمانان نافذ است ، آنگاه نه حاضران بیعت کننده ، حق تجدید نظر دارند و نه آنان که در انتخابات حضور نداشتند حق انتخابی دیگر را خواهند .

وقعه صفّین: ص ۲۰ و ۲۹، الامامه والسیاسه: ج ۱، ص ۱۱۳، المناقب خوارزمی: ص ۲۰۲، جواهر المطالب: ج ۱، ص ۳۶۷، تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر: ج ۵۹، ص ۱۲۸ و شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید: ج ۱۴، ص ۳۶٫

. اگر امام علی علیه السلام بیعت با خلفای سه گانه را دلیل بر مشروعیت آن ها می دانست ، چرا خودش از بیعت کردن با آنان امتناع کرد ؟

این که امام علی علیه السلام با آن ها بیعت نکرده است ، از قطعیات تاریخ است که حتی صحیح ترین کتاب های اهل سنت نیز به آن اعتراف کرده اند .

محمد بن اسماعیل بخاری می نویسد :

وعاشت بعد النبی صلی الله علیه وسلم، سته أشهر فلما توفیت دفنها زوجها علی لیلا ولم یوءذن بها أبا بکر وصلی علیها وکان لعلی من الناس وجه حیاه فاطمه فلما توفیت استنکر علی وجوه الناس فالتمس مصالحه أبی بکر ومبایعته ولم یکن یبایع تلک الأشهر .

فاطمهء زهرا [ سلام الله علیها ] بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شش ماه زنده بود ، وقتی از دنیا رفت ، شوهرش او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را خبر نکرد و خود بر او نماز خواند . تا فاطمه زنده بود ، علی [ علیه السلام] در میان مردم احترام داشت ؛ اما وقتی قاطمه از دنیا رفت ، مردم از او روی گرداندند و این جا بود که علی با ابوبکر مصالحه و بیعت کند . علی [ علیه السلام ] در این شش ماه که فاطمه زنده بود ، با ابوبکر بیعت نکرده بود .

صحیح البخاری، ج ۵، ص ۸۲ .

بعد هم که بیعت کردند ، از روی میل و اختیار نبوده است ؛ بلکه با زور و اجبار بوده است ؛ چنانچه امام علی علیه السلام در نهج البلاغه نامه ۲۸ می فرماید :

إنّی کنت أقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتی أبایع .

مرا از خانه ام کشان کشان به مسجد بردند ؛ همان گونه ای که شتر را مهار می زنند و هر گونه فرار و اختیار از او می گیرند .

و جالب این است که می گوید وقتی آقا امیر المؤمنین علیه السلام وارد مسجد شد ، گفتند با ابوبکر بیعت کن . حضرت فرمود : اگر من بیعت نکنم ، چه می شود ؟ گفتند : قسم به خدای که شریک ندارد ، گردنت را می زنیم . حضرت فرمود : در این هنگام بندهء خدا و برادر پیامبر را کشته اید . ابوبکر ساکت شد و چیزی نگفت .

فقالوا له : بایع . فقال : إن أنا لم أفعل فمه ؟ ! قالوا : إذا والله الذی لا إله إلا هو نضرب عنقک ! قال : إذا تقتلون عبد الله وأخا رسوله . وأبو بکر ساکت لا یتکلم .

الإمامه والسیاسه بتحقیق الشیری: ۳۱، باب کیف کانت بیعه علی بن أبی طالب .

و از آن جالب تر این که در اثبات الوصیهء مسعودی آمده است که امیر المؤمنین علیه السلام را کشان کشان بردند به طرف آقای ابوبکر و گفتند که باید بیعت کنی . دست علی علیه السلام مشت بود و باز نبود . تمام این ها جمع شدند تا مشت آن حضرت را باز کنند و در درون دست ابوبکر قرار دهند ، نتوانستند . جناب ابوبکر تشریف آورند جلو و دست خود را بر روی دست بستهء امیر المؤمنین علیه السلام به عنوان بیعت کشیدند .

فروی عن عدی بن حاتم أنه قال : والله ، ما رحمت أحدا قط رحمتی علی بن أبی طالب علیه السلام حین اتی به ملببا بثوبه یقودونه إلی أبی بکر وقالوا : بایع ، قال : فإن لم أفعل ؟ قالوا : نضرب الذی فیه عیناک ، قال : فرفع رأسه إلی السماء ، وقال : اللهم إنی اشهدک أنهم أتوا أن یقتلونی فإنی عبد الله وأخو رسول الله ، فقالوا له : مد یدک فبایع فأبی علیهم فمدوا یده کرها ، فقبض علی أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم یقدروا ، فمسح علیها أبو بکر وهی مضمومه … .

إثبات الوصیه للمسعودی: ۱۴۶، الشافی : ۳ / ۲۴۴ ، علم الیقین : ۲ / ۳۸۶ – ۳۸۸ . بیت الأحزان للمحدث القمی: ۱۱۸، الأسرار الفاطمیّه للشیخ محمد فاضل المسعودی: ۱۲۲، علم الیقین للکاشانی: ۶۸۶، المقصد الثالث ، الهجوم علی بیت فاطمه (علیه السلام) لعبد الزهراء مهدی: ۱۳۶، ۳۴۳ .

امام علیه السلام ، سیره شیخین را غیر مشروع می داند .

۶٫ اگر امام علی علیه السلام خلافت آنان را مشروع می دانست ، چرا در روز شورای ششه نفره وقتی سه بار به حضرت پشنهاد دادند که بر طبق سنت ابوبکر و عمر رفتار کند تا با او بیعت کنند ، حضرت با قاطعیت تمام رد نموده و اعلام کرد معیار و ملاک حکومت من فقط کتاب خدا و سنّت پیامبر است و با وجود این دو ، نیازی به ضمیمه کردن سیره دیگری نیست.

یعقوبی ، تاریخ نویس معروف اهل سنت این قضیه را این گونه نقل می کند :

وخلا بعلی بن أبی طالب ، فقال : لنا الله علیک ، إن ولیت هذا الامر ، أن تسیر فینا بکتاب الله وسنه نبیه وسیره أبی بکر وعمر . فقال : أسیر فیکم بکتاب الله وسنه نبیه ما استطعت . فخلا بعثمان فقال له : لنا الله علیک ، إن ولیت هذا الامر ، أن تسیر فینا بکتاب الله وسنه نبیه وسیره أبی بکر وعمر . فقال : لکم أن أسیر فیکم بکتاب الله وسنه نبیه وسیره أبی بکر وعمر ، ثم خلا بعلی فقال له مثل مقالته الأولی ، فأجابه مثل الجواب الأول ، ثم خلا بعثمان فقال له مثل المقاله الأولی ، فأجابه مثل ما کان أجابه ، ثم خلا بعلی فقال له مثل المقاله الأولی ، فقال : إن کتاب الله وسنه نبیه لا یحتاج معهما إلی إجیری أحد . أنت مجتهد أن تزوی هذا الامر عنی . فخلا بعثمان فأعاد علیه القول ، فأجابه بذلک الجواب ، وصفق علی یده .

تاریخ الیعقوبی – الیعقوبی – ج ۲ – ص ۱۶۲

عبد الرحمن بن عوف آمد پیش علی بن أبی طالب [علیه السلام ] و گفت : ما با تو بیعت می کنیم به شرطی که وقتی حکومت به دست تو رسید ، به کتاب خدا ، سنت پیامبر و روش ابو بکر و عمر رفتار کنی . امام فرمود : من فقط بر طبق کتاب خدا و سنت پیامبر ؛ تا اندازه ای که توان دارم رفتار خواهم کرد .

عبد الرحمن بن عوف رقت پیش عثمان و گفت : ما با تو بیعت می کنیم به شرطی که وقتی حکومت به دست تو رسید ، به کتاب خدا ، سنت پیامبر و روش ابو بکر و عمر رفتار کنی . عثمان در جواب گفت : بر طبق کتاب خدا ، سنت رسول و روش ابو بکر و عمر با شما رفتار خواهم کرد .

عبد الرحمن دو باره رفت پش امام و همان جواب اول را شنید ، دو باره رفت پیش عثمان و بازهم همان سخنی را گفت که بار اول گفته بود . برای بار سوم پیش علی بن أبی طالب رفت و همان پشنهاد را داد ، امام علی [ علیه السلام ] فرمود :

وقتی کتاب خدا و سنت پیامبر در میان ما هست ، هیچ نیازی به عادت و روش کسی دیگری نداریم ، تو تلاش می کنی که خلافت را از من دور کنی .

برای بار سوم پیش عثمان رفت و همان پشنهاد اول را داد و عثمان هم همان جواب اول را داد . عبد الرحمن دست عثمان را فشرد و خلافت را به او داد .

احمد بن حنبل نیز در مسندش قضیه را از زبان عبد الرحمن بن عوف این گونه روایت می کند :

عن أبی وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف کیف بایعتم عثمان وترکتم علیا رضی الله عنه قال ما ذنبی قد بدأت بعلی فقلت أبایعک علی کتاب الله وسنه رسوله وسیره أبی بکر وعمر رضی الله عنهما قال فقال فیما استطعت قال ثم عرضتها علی عثمان رضی الله عنه فقبلها .

مسند احمد – الإمام احمد بن حنبل – ج ۱ – ص ۷۵ و مجمع الزوائد – الهیثمی – ج ۵ – ص ۱۸۵ و تاریخ مدینه دمشق – ابن عساکر – ج ۳۹ – ص ۲۰۲ و أسد الغابه – ابن الأثیر – ج ۴ – ص ۳۲ و … .

أبی وائل می گوید به عبد الرحمن بن عوف گفتم :

چطور شد که با عثمان بیعت و علی را رها کردید ؟ عبد الرحمن گفت : من گناهی ندارم ، من به علی [ علیه السلام ] گفتم که با تو بیعت می کنم به شرطی که به کتاب خدا ، سنت رسول و روش ابی بکر و عمر رفتار کنی ، علی [ علیه السلام ] فرمود : ” نمی توانم ” . به عثمان پشنهاد دادم ، او قبول کرد .

معنای سخن امام علیه السلام این است که کتاب خدا و سنت رسول نقصی ندارند تا نیاز باشد که عادت و سیرهء کسی دیگری را به آن ضمیمه کنیم ؛ یعنی این که من سیره و روش آن ها را مشروع نمی دانم و محال است که چیزی را جزء اسلام نبوده و در اسلام مشروعیت ندارد ، وارد اسلام کنم .

و عبد الرحمن بن عوف نیز کاملاً بر این مطلب واقف بود که امام علی علیه السلام چنین شرطی را نمی پذیرد و هرگز زیر بار آن نخواهد رفت ؛ از این رو ، این پشنهاد را داد تا عملاً خلافت را از امام دور کرده باشد و آن را به کسی واگذارد که از قبل جامهء خلافت را برای او دوخته بودند .

اگر امیر المؤمنین علیه السلام خلافت و سیره و روش آن دو را مشروع می دانست ، قطعاً در آن موقعیت حساس پشنهاد عبد الرحمن بن عوف را رد نمی کرد تا مجبور نباشد بیش از دوازده سال دیگر خانه نشین باشد .

و باز حتی در زمان حکومت ظاهری خودش ، وقتی ربیعه بن أبی شداد خثعمی به آن حضرت پشنهاد داد که من در صورتی با شما بیعت خواهم کرد که بر طبق سنت ابو بکر و عمر رفتار کنی ، حضرت نپذیرفت و فرمود :

ویلک لو أن أبا بکر وعمر عملا بغیر کتاب الله وسنه رسول الله صلی الله علیه وسلم لم یکونا علی شئ من الحق فبایعه … .

وای بر تو ! اگر ابو بکر و عمر بر خلاف کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمل کرده باشند ، چه ارزشی می تواند داشته باشد ؟

تاریخ الطبری ، الطبری ، ج ۴ ، ص ۵۶ .

آیا علی (علیه السلام) معتقد به خلافت شورایی است ؟

اما جمله حضرت می فرماید:

وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا

گرچه برخی به این فراز از سخن حضرت برای مشروعیت بخشیدن به خلافت بر خواسته از شورای مهاجران وانصار استدلال نموده اند ولی کاملا اشتباه و نادرست است زیرا ؛

معاویه نه انصار ونه از مهاجرین بود

۱٫ طرف سخن علی (علیه السلام) معاویه است که می خواهد با عدم شرکت خود و دیگر طلقاء ، بیعت حضرت را زیر سؤال ببرد حضرت در این نامه می فرماید :

وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ

اگر بر فرض ، انتخاب خلیفه بر اساس شورا هم باشد ، شورا حق مسلم مهاجرین و انصار است و تو نه از انصاری و نه از مهاجرین ؛ بلکه در سال فتح مکه در زیر سایه شمشیر آن هم به ظاهر اسلامی آوردی .

علی (علیه السلام) در قضیه جنک صفین در رابطه با یاران معاویه صراحتا می فرماید:

فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ .

خطبه ۱۶٫

قسم بخدایی که دانه را شکافت ، و پدیده ها را آفرید ، آن ها اسلام را نپذیرفتند ؛ بلکه به ظاهر تسلیم شدند ، و کفر خود را پنهان داشتند ، آنگاه که یاورانی یافتند آن را آشکار ساختند .

عمار یاسر ، یار باوفای امیر المؤمنبن نیز به تبعیت از امام می گوید :

واللّه ما أسلموا ، ولکن استسلموا وأأَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا رأوا علیه أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ .

مجمع الزوائد: ۱۱۳/۱، عن الطبرانی.

به خدا سوگند این ها إسلام نیاوردند ؛ بلکه به ظاهر تسلیم شدند و آنگاه که نیرو یافتند ، کفر خود را اظهار نمودند .

و با فتح مکه هجرت پایان پذیرفت ؛ همان طوری بخاری کرده که رسول اکرم (ص) فرمود :

لاَ هِجْرَهَ بَعْدَ فَتْحِ مَکَّهَ .

صحیح البخاری، ج ۴، ص ۳۸، ح ۳۰۷۹، کتاب الجهاد والسیر، ب ۱۹۴ ، باب لاَ هِجْرَهَ بَعْدَ الْفَتْحِ .

و از قول عائشه نیز نقل کرده که گفت:

انْقَطَعَتِ الْهِجْرَهُ مُنْذُ فَتَحَ اللَّهُ عَلَی نَبِیِّهِ صلی الله علیه وسلم مَکَّهَ.

صحیح البخاری، ج ۴، ص ۳۸، ح ۳۰۸۰ ، کتاب الجهاد والسیر، ب ۱۹۴ ، باب لاَ هِجْرَهَ بَعْدَ الْفَتْحِ .

از روزی که خداوند مکه را برای پیامبرش فتح نمود، دیگر هجرت قطع شد و پایان گرفت.

خلافت ابوبکر فلته و امر ناگهانی بود

۲٫ در قضیه ابوبکر که شورایی در کار نبود ؛ بلکه بنا به تصریح شخص ابوبکر که گفت:

إنّ بیعتی کانت فلته وقی اللّه شرّها وخشیت الفتنه .

أنساب الأشراف للبلاذری، ج ۱ ص ۵۹۰، شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج ۶ ص ۴۷ بتحقیق محمد ابوالفضل .

بیعت من یک امر ناگهانی و اتفاقی بیش نبود ؛ ولی خداوند ما را از شر او حفظ نمود و به خاطر جلوگیری از فتنه به قبول خلافت تن دادم .

و جناب عمر نیز صراحت دارد که :

إنّ بیعه أبی بکر کانت فلته وقی اللّه شرّها فمن عاد إلی مثلها فاقتلوه .

شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج ۲ ص ۲۶، و ر.ک: صحیح البخاری، ج ۸، ص ۲۶، کتاب المحاربین، باب رجم الحبلی من الزنا؛ مسند احمد، ج ۱، ص ۵۵ .

بیعت با ابوبکر ، یک امر ناگهانی بود ؛ ولی خداوند ما را از شر آن حفظ کرد و اگر کسی دوباره خواست با چنین بیعتی ، خلیفه شود ، او را بکشید ! .

علی معتقد به خلافت انتصابی است

۳٫ حضرت امیر (علیه السلام) معتقد به خلافت انتصابی است و خلافت انتخابی را مخالف کتاب و سنت می داند ، این نکته در جای جایِ نهج البلاغه به چشم می خورد . حضرت در خطبه دوم نهج البلاغه، خلافت را ویژه آل محمد (ص) دانسته و وصیت پیامبر گرامی (ص) گواه بر ادعای خویش بیان می کند :

ولهم خصائصُ حقِّ الولایه، وفیهم الوصیّهُ والوِراثهُ.

ولایت حق مسلم آل محمد است ، و این ها وصی و وارث رسول اکرم صلی اللّه علیه وآله هستند .

نهج البلاغه عبده ج ۱ ص ۳۰، نهج البلاغه ( صبحی الصالح ) خطبه ۲ ص ۴۷، شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید ج ۱ ص ۱۳۹، ینابیع الموده قندوزی حنفی ج ۳ ص ۴۴۹ .

و در نامه خود به مردم مصر می نویسد :

فو اللّه ماکان یُلْقَی فی رُوعِی ولا یَخْطُرُ بِبالی أنّ العَرَب تُزْعِجُ هذا الأمْرَ من بعده صلی اللّه علیه وآله عن أهل بیته ، ولا أنّهم مُنَحُّوهُ عَنّی من بعده.

بخدا سوگند باور نمی کردم، و به ذهنم خطور نمی کرد که ملت عرب این چنین به توصیه های رسول اکرم پشت و پا زده، و خلافت را از خاندان رسالت دور سازد.

نهج البلاغه، الکتاب الرقم ۶۲، کتابه إلی أهل مصر مع مالک الأشتر لمّا ولاه إمارتها، شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید: ۹۵/۶، و۱۵۱/۱۷، الإمامه والسیاسه: ۱۳۳/۱ بتحقیق الدکتور طه الزینی ط. مؤسسه الحلبی القاهره .

و در خطبه ۷۴ می فرماید :

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَیْرِی وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِینَ وَ لَمْ یَکُنْ فِیهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَیَّ خَاصَّهً الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِکَ وَ فَضْلِهِ وَ زُهْداً فِیمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.

همانا میدانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم، سوگند به خدا! به آنچه انجام داده اید گردن می نهم، تا هنگامی که اوضاع مسلمین روبراه باشد، و از هم نپاشد، و جز من به دیگری ستم نشود، و پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم، و از آن همه زر و زیوری که بدنبال آن حرکت میکنید، پرهیز میکنم.

علی (علیه السلام) خلافت ابو بکر را حکومت استبدادی می داند

۴٫ حضرت امیر (علیه السلام) خلافت خلفا را مبتنی بر اساس دموکراسی نمی داند ؛ بلکه صراحت دارد که حکومت را به استبداد قبضه کردند ؛ همان طوری که در خطاب به به ابوبکر فرمود :

ولکنّک استبددت علینا بالأمر وکنّا نری لقرابتنا من رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم نصیباً حتّی فاضت عینا أبی بکر .

تو در حق من استبداد کردی و بخاطر جایگاه من با رسول اکرم ۶، خلافت حق مسلم من بود، که قطرات اشک ابوبکر با شنیدن این سخن علی ۷ سرازیر گشت.

صحیح البخاری: ۸۲/۵، کتاب المغازی، با غزوه خیبر، مسلم، ج ۵، ص ۱۵۴، (چاپ جدید: ص ۷۲۹ ح ۱۷۵۸)، کتاب الجهاد، باب قول النبی (ص) لانورَث ما ترکناه صدقه .

علی (علیه السلام) عمر را شایسته خلافت نمی داند

۵ . و هم چنین وقتی مطلع می شود که ابوبکر تصمیم دارد عمر را به عنوان خلیفه منصوب کند ، اعتراض شدید خود را با صراحت اعلام می کند ؛ همان طوری که در نقل ابن سعد در طبقات آمده :

عن عائشه قالت لما حضرت أبا بکر الوفاه استخلف عمر فدخل علیه علی وطلحه فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربک قال بالله تعرفانی لأنا أعلم بالله وبعمر منکما أقول استخلفت علیهم خیر أهلک.

عائشه نقل می کند :

در آخرین لحظات زندگی ابوبکر ، علی (علیه السلام) و طلحه نزد او رفتند و از وی پرسیدند: چه کسی را خلیفه خود قرار داده ای ؟

پاسخ داد: عمر را.

به وی گفتند : پاسخ خداوند را چه خواهی داد.

پاسخ داد : آیا خدا را به من می شناسانید، من به خدا و عمر از شما آگاه ترم، اگر به ملاقات خداوند بروم خواهم گفت: که بهترین بنده تو را برای خلافت انتخاب کردم .

الطبقات: ۱۹۶/۳، تاریخ مدینه دمشق: ۲۵۱/۴۴، عمر بن الخطاب للاستاذ عبد الکریم الخطیب ص ۷۵ .

علی (علیه السلام) به انتخاب عثمان به شدت اعتراض می کند

۶٫ و نیز نسبت به خلافت عثمان نیز مخالفت خود را اعلام کرده و مقاومت می کند تا جایی که عبد الرحمن بن عوف او را تهدید به قتل می کند :

قال عبد الرحمن بن عوف : فلا تجعل یا علی سبیلاً إلی نفسک ، فإنّه السیف لا غیر .

الامامه والسیاسه ، تحقیق الشیری ج ۱ ص ۴۵، تحقیق الزینی ج ۱ ص ۳۱ .

و از قضیه شوری شش نفره عمر به شدت می نالد و فریاد در می آورد :

فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَی مَتَی اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّی صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَی هَذِهِ النَّظَائِرِ لَکِنِّی أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَی أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَیْهِ بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَهَ الْإِبِلِ نِبْتَهَ الرَّبِیعِ إِلَی أَنِ انْتَکَثَ عَلَیْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَیْهِ عَمَلُهُ وَ کَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.

پناه به خدا از این شورا ! در کدام زمان من با اعضاء شورا برابر بودم که هم اکنون مرا همانند آن ها پندارند و در صف آن ها قرارم دهند ، ناچار ، باز هم کوتاه آمدم ، و با آنان هماهنگ گردیدم ، یکی از آن ها با کینه ای که از من داشت روی برتافت و دیگری دامادش را بر حقیقت برتری داد و آن دو نفر دیگر (طلحه و زبیر) که زشت است آوردن نامشان .

تا آن که سومی به خلفت رسید ، دو پهلویش از پرخوری باد کرده ، همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود ، و خویشاوندان پدری او از بنی امیه بپا خاستند ، و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند ، چون شتر گرسنه ای که به جان گیاه بهاری بیافتد ، عثمان آن قدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد ، و اعمال او مردم را برانگیخت ، و شکم بارگی او نابودش ساخت .

نهج البلاغه، خطبه ۳ .

علی (علیه السلام) ابوبکر وعمر را خائن وحیله گر می داند

۷ . امیرمؤمنان (علیه السلام)، ابوبکر وعمر را دروغگو، گنهکار، حیله گر و خائن می داند،

همان طوری در کتاب صحیح مسلم که از دیدگاه اهل سنت صحیح ترین کتاب بعد از قرآن کریم می باشد ، از زبان عمر ، خطاب به عباس و علی می گوید :

فلمّا توفّی رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله، قال أبو بکر: أنا ولی رسول اللّه… فرأیتماه کاذباً آثماً غادراً خائناً… ثمّ توفّی أبو بکر فقلت : أنا ولیّ رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله، ولی أبی بکر، فرأیتمانی کاذباً آثماً غادراً خائناً ! واللّه یعلم أنّی لصادق، بارّ، تابع للحقّ! .

پس از رحلت پیامبر گرامی (ص) ، ابوبکر مدعی خلافت آن حضرت شد ، و شما دو نفر (علی وعباس) ابوبکر را دروغگو، گنهکار ، حیله گر و خائن دانستید ، و پس از درگذشت ابوبکر من مدعی خلیفه پیامبر و ابوبکر نمودم شما باز هم مرا دروغگو ، گنهکار ، حیله گر و خائن دانستید .

صحیح مسلم ج ۵ ص ۱۵۲، (ص ۷۲۸ ح ۱۷۵۷) کتاب الجهاد باب ۱۵ حکم الفئ حدیث ۴۹، فتح الباری ج ۶ ص ۱۴۴ .

علی (علیه السلام) خلفای گذشته غاصب خلافت می داند

۸ .علی (علیه السلام) برای خلافت خلفای گذشته مشروعیتی قائل نیست و آنان غاصب خلافت حق خود می داند، همان طوری که در نامه خود به عقیل می نویسد :

فَجَزَتْ قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوَازِی فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ سَلَبُونِی سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّی.

خدا قریش را به کیفر زشتیهایشان عذاب کند ، آن ها پیوند خویشاوندی مرا بریدند ، و حکومت فرزند مادرم (پیامبر ص ) را از من ربودند .

نهج البلاغه، کتاب رقم ۳۶ .

و در نقل ابن ابی الحدید آمده که حضرت فرمود:

وغصبونی حقی ، وأجمعوا علی منازعتی أمرا کنت أولی به.

قریش حق مرا غصب کردند و در امر خلافت که از همه شایسته تر بودم با من به نزاع برخاستند .

شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج ۴، ص ۱۰۴، ج ۹، ص ۳۰۶ .

بنا به ابن قتیبه وقتی ابو بکر قنفذ را نزد علی (علیه السلام) فرستاد و به اوگفت :

یدعوکم خلیفه رسول الله (ص)

خلیفه پیامبر تو را احضار کرده است.

علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود :

لسریع ما کذبتم علی رسول الله (ص)

چه زود بر پیامبر گرامی (ص) دروغ بستید و خود را خلیفه او نامیدید.

ثمّ قال أبو بکر : عد إلیه فقل : أمیر المؤمنین یدعوکم ، فرفع علی صوته فقال : سبحان الله لقد ادعی ما لیس له .

ابو بکر برای مرتبه دوم قنفذ را نزد علی (علیه السلام) فرستاد و گفت: به او بگو: امیر المؤمنین تو را احضار کرده است. علی (علیه السلام) با شنیدن این سخن فریاد بر آورد: سبحان اللّه چه ادعای بی جایی کرده است.

الإمامه والسیاسه بتحقیق الزینی، ص ۱۹ وبتحقیق الشیری، ص ۳۰ .

آیا با توجه به نکات هفتتگانه یادشده ، باز هم جای آن دارد که بگوییم علی (علیه السلام) به نقش شوری در خلافت عقیده دارد و یا خلافت خلفای گذشته را مشروع می داند ؟!!

آیا إجماع صحابه دلیل بر رضایت خداوند است؟

اما نسبت به جمله حضرت که می فرماید:

فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا .

پس اگر مهاجرین و انصار بر امامت کسی گرد آمدند ، و او را امام خود خواندند ، خشنودی خدا هم در آن است .

آقایان اهل سنت نمی توانند به این فراز از سخن حضرت امیر (علیه السلام) برای اثبات حقانیت خلافت خلفا استدلال نمایند ؛ زیرا :

أوّلاً : در برخی از نسخ نهج البلاغه بجای جمله «کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا»

عبارت «کَانَ ذَلِکَ رِضًا» بدون ذکر کلمه «لِلَّهِ» آمده است

( رجوع شود به نهج البلاغه چاپ: مصر، قاهره، الاستقامه. که کلمه «للّه» داخل گیومه قرار گرفته است. )

یعنی اگر مهاجرین و انصار کسی را برای خلافت برگزیدند ، دلیل بر رضایت آنان بر این انتخاب می باشد و این بیعت در اثر زور و شمشیر صورت نگرفته است .

ثانیاً: بر فرض این که کلمه «للّه» نیز در خطبه وجود داشته باشد ، معنایش این است که همه مهاجرین و انصار که حضرت علی ، صدیقه طاهره ، حسن و حسین علیهم السلام نیز داخل آنان باشد ، بر امامت کسی اجماع کنند ، قطعاً دلیل بر رضایت خداوند می باشد .

آیا فاطمه زهرا (س) با ابوبکر بیعت نمود؟

مگر نه این است که صدیقه طاهره بنا به روایات صحیح رضایت او رضایت پیامبر و غضب او غضب پیامبر می باشد که بنا به نقل حاکم نیشابوری رسول اکرم(ص) به فاطمه زهرا (س)

إنّ اللّه یغضب لغضبک، ویرضی لرضاک.

خدا به غضب تو غضباک و به رضایت تو راضی می شود .

آن گاه گفته:

هذا حدیث صحیح الإسناد ولم یخرجاه.

این روایت صحیح است ولی بخاری و مسلم ذکر نکرده اند .

مستدرک: ۱۵۳/۳، مجمع الزوائد: ۲۰۳/۹، الآحاد والمثانی للضحاک: ۳۶۳/۵، الإصابه: ۲۶۶۲۶۵/۸، تهذیب التهذیب: ۳۹۲/۲۱، سبل الهدی والرشاد للصالحی الشامی: ۱۱/ ۴۴ .

و به نقل بخاری حضرت فرمودند :

فاطمه بَضْعَه منّی فمن أغضبها أغضبنی .

فاطمه پاره تن من است و هر کس او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است .

صحیح البخاری ۲۱۰/۴، (ص ۷۱۰، ح ۳۷۱۴)، کتاب فضائل الصحابه، ب ۱۲ – باب مَنَاقِبُ قَرَابَهِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم . و ۲۱۹/۴ ، (ص ۷۱۷، ح ۳۷۶۷) کتاب فضائل الصحابه ، ب ۲۹ – باب مَنَاقِبُ فَاطِمَهَ عَلَیْهَا السَّلاَمُ .

و به نقل مسلم نیشابوری ، حضرت فرمود:

إِنَّمَا فَاطِمَهُ بَضْعَهٌ مِنِّی یُؤْذِینِی مَا آذَاهَا.

فاطمه پاره تن من است و هر کس او را اذیت کند مرا اذیت کرده است .

صحیح مسلم ۱۴۱/۷ ح ۶۲۰۲ کتاب فضائل الصحابه رضی الله تعالی عنهم، ب ۱۵ -باب فَضَائِلِ فَاطِمَهَ بِنْتِ النَّبِیِّ عَلَیْهَا الصَّلاَهُ وَالسَّلاَمُ .

شکی نیست که حضرت زهرا (س) نه تنها با ابو بکر بیعت نکرد ؛ بلکه در حال غضب و خشم و قهر از ابوبکر دار فانی را وداع نمود .

به نقل بخاری :

فَغَضِبَتْ فَاطِمَهُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَکْرٍ، فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّی تُوُفِّیَتْ.

حضرت فاطمه دختر پیامبر اکرم (ص) بر ابوبکر غضب نمود و از وی قهر کرد تا روزی که از دنیا رفت .

صحیح البخاری: ۴۲/۴، ح ۳۰۹۳، کتاب فرض الخمس، ب ۱ – باب فَرْضِ الْخُمُسِ .

و بنا به وصیت آن حضرت ، علی (علیه السلام) او را شبانه دفن کرد ، بدون آن به ابوبکر که خود را به عنوان خلیفه پیامبر قلمداد می کرد ، اطلاع دهند بر بدن وی نماز خواند :

فَلَمَّا تُوُفِّیَتْ، دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِیٌّ لَیْلاً، وَلَمْ یُؤْذِنْ بِهَا أَبَا بَکْرٍ وَصَلَّی عَلَیْهَا .

صحیح بخاری، ج ۵، ص ۸۲، ح ۴۲۴۰، کتاب المغازی، ب ۳۸، باب غَزْوَهُ خَیْبَرَ، صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۵۴، ح ۴۴۷۰، کتاب الجهاد والسیر (المغازی )، ب ۱۶ – باب قَوْلِ النَّبِیِّ صلی الله علیه وسلم «لاَ نُورَثُ مَا تَرَکْنَا فَهُوَ صَدَقَهٌ» .

آیا علی (علیه السلام) در میان مهاجرین و انصار بود؟

مگر نه این است که علی (علیه السلام) بنا به نقل بخاری و مسلم تا مدت ۶ ماه از بیعت با ابوبکر خود داری نمود :

وعاشت بعد النبی صلی الله علیه وسلم، سته أشهر… ولم یکن یبایع تلک الأشهر .

حضرت فاطمه بعد از رحلت پیامبر ۶ ماه زند بود و در طول این مدت علی (علیه السلام) با ابوبکر بیعت ننمود .

صحیح البخاری، ج ۵، ص ۸۲، صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۵۴٫

آیا بیعت ننمودن علی (علیه السلام) دلیل بر عدم مشروعیت خلافت ابوبکر نیست؟

مگر بنی هاشم به تبعیت از علی (علیه السلام) از بیعت خود داری نکردند ؟

بنا به نقل عبد الرزاق استاد بخاری :

فقال رجل للزهری : فلم یبایعه علیّ سته أشهر ؟ قال : لا ، ولا أحد من بنی هاشم .

مردی به زهری گفت : آیا درست است که علی در طول ۶ ماه بیعت نکرد ؟ پاسخ داد : نه علی و نه هیچیک از بنی هاشم در طول این مدت بیعت نکردند .

المصنف لعبد الرزاق الصنعانی، ج ۵، ص ۴۷۲ – ۴۷۳٫

همین تعبیر را بیهقی در سنن ، طبری در تاریخ خود وابن اثیر در دو کتاب رجال و تاریخ خود نقل کرده اند .

اسد الغابه: ۲۲۲/۳ و الکامل فی التاریخ ، ج ۲ ، ص ۳۲۵ و السنن الکبری، ج ۶، ص ۳۰۰ و تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۴۴۸ .مگر آقای ابن حزم از علمای بزرگ اهل سنت نمی گوید :

ولعنه اللّه علی کلّ إجماع یخرج عنه علی بن أبی طالب ومن بحضرته من الصحابه .

لعنت خداوند بر آن اجماعی که علی (علیه السلام) و همراهانش در داخل آن اجماع نباشند .

المحلی: ج ۹، ص ۳۴۵، بتحقیق أحمد محمد شاکر، ط. بیروت – دارالفکر .

موفق باشید.

منبع: موسسه حضرت تحقیقاتی ولی عصر

رضایت فاطمه از شیخین

طرح شبهه:

بر فرض که قبول کنیم، فاطمه رضی الله عنها در مقطعى از شیخین دلگیر شده باشد ؛ ولى این مطلب نیز ثابت است که شیخین در آخرین روزهاى حیات فاطمه آمدند و از وى رضایت گرفتند؛ چنانچه بیهقى و دیگران نقل کرده‌اند:

عن الشعبی قال لما مرضت فاطمه أتاها أبو بکر الصدیق فأستئذن علیها فقال علی یا فاطمه هذا أبو بکر یستئذن علیک فقالت أتحب أن أأذن؟ قال نعم فأذنت له فدخل علیها یترضاها وقال والله ما ترکت الدار والمال والأهل والعشیره إلا لإبتغاء مرضاه الله ومرضاه رسوله ومرضاتکم أهل البیت ثم ترضاها حتى رضیت.

هنگامى که فاطمه بیمار شد ابوبکر براى کسب رضایت نزد وى آمد و اجازه خواست تا او را ملاقات کند، علی به فاطمه فرمود: ابوبکر براى ملاقات اجازه مى‌خواهد فاطمه فرمود: آیا شما دوست دارید وارد شود؟ علی فرمود: آری، پس فاطمه اجازه داد، ابوبکر وارد شد و جویاى کسب رضایت فاطمه بود، ابوبکر گفت: به خدا سوگند خانه و زندگى و مال و ثروتم و خویشانم را ترک نکردم؛ مگر براى به دست آوردن رضایت و خوشنودى خدا و رسول و شما خاندان پیغمبر، پس فاطمه از وى راضى شد.[۱]

پاسخ شبهه

عدم رضایت صدیقه شهیده سلام الله علیها از شیخین، اصل و اساس مشروعیت خلافت آن‌ها را زیر سؤال مى‌برد؛ چرا که ثابت مى‌کند تنها یادگار رسول خدا، برترین بانوى دو عالم،‌ سیده زنان اهل بهشت با خلافت ابوبکر و عمر مخالف و از دست آن‌ها ناراضى و خشمگین بوده است و طبق روایات صحیح السندى که در صحیح‌ترین کتاب‌هاى اهل سنت آمده است، رضایت فاطمه رضایت رسول خدا و خشم او خشم رسول خدا است.

از این رو عالمان اهل سنت دست به کار شده و روایتى را جعل کرده‌اند تا ثابت کنند که شیخین پس از آن که دختر رسول خدا را به خشم آوردند، در واپسین روزهاى زندگى آن حضرت به عیادت ایشان رفته و از او درخواست رضایت کردند و فاطمه زهرا سلام الله علیها نیز از آن‌ها راضى شد.!

در پاسخ مى‌گوییم:

اولاً: سند روایت مرسل است؛ چرا که شعبى از تابعین است و خود شاهد ماجرا نبوده و این روایت همان اشکالى را دارد که اهل سنت به روایت بلاذرى و طبرى مى‌کردند.

ثانیاً:

بر فرض این که مرسلات تابعى مورد قبول باشد، باز هم نمى‌توان روایت شعبى را پذیرفت؛ زیرا شعبى از دشمنان امیرمؤمنان علیه السلام و ناصبى بوده است؛ چنانچه بلاذرى و ابوحامد غزالى به نقل از خود شعبى مى‌نویسند:

عن مجالد عن الشعبی قال: قدمنا على الحجاج البصره، وقدم علیه قراء من المدینه من أبناء المهاجرین والأنصار، فیهم أبو سلمه بن عبد الرحمن بن عوف رضی الله عنه… وجعل الحجاج یذاکرهم ویسألهم إذ ذکر علی بن أبی طالب فنال منه ونلنا مقاربه له وفرقاً منه ومن شره….

در شهر بصره همراه عده‌اى بر حجاج وارد شدیم گروهى از قاریان مدینه از فرزندان مهاجر و انصار که ابوسلمه بن عبد الرحمن بن عوف نیز در جمع آنان بود، حضور داشتند. حجاج با آنان مشغول گفتگو بود یادى از علی بن ابوطالب کرد و از او بدگویى نمود و ما نیز به خاطر رضایت حجاج و در امان ماندن از شرّ او از علی بدگویى کردیم ….[۲]

آیا روایت یک ناصبى مى‌تواند براى ما حجت باشد؟

نارضایتی فاطمه (سلام الله علیها) از ابوبکر در صحیح‌ترین کتاب‌هاى اهل سنت

ثانیاً:

غضب فاطمه سلام الله علیها بر ابوبکر از آفتاب روشن تر و غیر قابل انکار است. بخارى در صحیح‌ترین کتاب اهل سنت از تداوم غضب و قهر فاطمه سلام الله علیها بر ابوبکر، سخن گفته است.

در کتاب أبواب الخمس، مى‌نویسد:

فَغَضِبَتْ فَاطِمَهُ بِنْتُ رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَکْرٍ فلم تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حتى تُوُفِّیَتْ.

فاطمه دختر رسول خدا از ابوبکر ناراحت و از وى روى گردان شد و این ناراحتى ادامه داشت تا از دنیا رفت.[۳]

در کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، حدیث ۳۹۹۸ مى‌گوید:

فَوَجَدَتْ فَاطِمَهُ على أبی بَکْرٍ فی ذلک فَهَجَرَتْهُ فلم تُکَلِّمْهُ حتى تُوُفِّیَتْ

فاطمه بر ابوبکر غضب کرد وبا وى سخن نگفت تا ازدنیا رفت.[۴]

در کتاب الفرائض، بَاب قَوْلِ النبى (ص) لا نُورَثُ ما تَرَکْنَا صَدَقَهٌ حدیث ۶۳۴۶ مى‌نویسد:

فَهَجَرَتْهُ فَاطِمَهُ فلم تُکَلِّمْهُ حتى مَاتَتْ.

پس فاطمه از ابوبکر کناره گیرى کرد وبا وى سخن نگفت تا از دنیا رفت.[۵]

و در روایت ابن قتیبه آمده است که هنگامى که آن دو براى عیادت آمدند، فاطمه زهرا سلام الله علیها اجازه ورود نداد و ناچار شدند به امیرمؤمنان علی علیه السلام متوسل شوند و آن حضرت وساطت کرد،‌ در پاسخ امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:

البیت بیتک.

یعنى علی جان! خانه خانه تو است، تو مختارى هر کسى را که دوست دارى اجازه ورود بدهی. امیر مؤمنان علیه السلام براى اتمام حجت و این که آن دو بعداً بهانه نیاورند که ما مى‌خواستیم از فاطمه رضایت بگیریم ؛ ولى علی نگذاشت ، به آن دو اجازه ورود داد .

هنگامى که آن‌ دو عذرخواهى کردند، صدیقه طاهره نپذیرفت؛ بلکه از آن‌ها این چنین اعتراف گرفت:

نشدتکما الله ألم تسمعا رسول الله یقول «رضا فاطمه من رضای وسخط فاطمه من سخطی فمن أحب فاطمه ابنتی فقد أحبنی ومن أ رضى فاطمه فقد أرضانی ومن أسخط فاطمه فقد أسخطنی »

شمارا به خدا سوگند مى‌دهم آیا شما دو نفر از رسول خدا نشنیدید که فرمود: خوشنودى فاطمه خوشنودى من، و ناراحتى او ناراحتى من است. هر کس دخترم فاطمه را دوست بدارد و احترام کند مرا دوست داشته و احترام کرده است و هر کس فاطمه را خوشنود نماید مرا خوشنود کرده است و هر کس فاطمه را ناراحت کند مرا ناراحت کرده است؟.

هر دو نفرشان اعتراف کردند: آرى ما از رسول خدا اینگونه شنیده ایم.

نعم سمعناه من رسول الله صلى الله علیه وسلم.

سپس صدیقه طاهره فرمود:

فإنی أشهد الله وملائکته أنکما أسخطتمانی وما أرضیتمانی ولئن لقیت النبی لأشکونکما إلیه.

پس من خدا و فرشتگان را شاهد مى‌گیرم که شما دو نفر مرا اذیت و ناراحت کرده‌اید و در ملاقات با پدرم از شما دو نفر شکایت خواهم کرد.

به این نیز بسنده نکرده و فرمود:

والله لأدعون الله علیک فی کل صلاه أصلیها.

به خدا قسم پس از هر نماز بر شما نفرین خواهم کرد. [۶]

با این حال چگونه مى‌توان باور کرد که صدیقه شهیده سلام الله علیها از آن دو راضى شده باشد؟ آیا روایت بخارى مقدم است یا روایت بیهقی؛ آن‌هم روایت شخصى که دشمن امیرمؤمنان علیه السلام محسوب مى‌شده و خود نیز شاهد ماجرا نبوده است؟

ثالثاً:

اگر فاطمه زهرا سلام الله علیها از آن دو نفر راضى شده بود، چرا وصیت کرد که او را شبانه دفن کنند و هیچ یک از کسانى را که به وى ستم روا داشته‌اند، براى تشییع جنازه و نماز خبر نکنند؟

محمد بن اسماعیل بخارى مى‌نویسد:

وَعَاشَتْ بَعْدَ النبی صلى الله علیه وسلم سِتَّهَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّیَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِیٌّ لَیْلًا ولم یُؤْذِنْ بها أَبَا بَکْرٍ وَصَلَّى علیها

فاطمه پس از رسول خدا شش ماه زنده بود و چون از دنیا رفت همسرش علی شبانه او را دفن کرد و به ابوبکر خبر نداد و خودش بر بدن فاطمه نماز خواند.[۷]

ابن قتیبه دینورى در تأویل مختلف الحدیث مى‌نویسد:

وقد طالبت فاطمه رضی الله عنها أبا بکر رضی الله عنه بمیراث أبیها رسول الله صلى الله علیه وسلم فلما لم یعطها إیاه حلفت لا تکلمه أبدا وأوصت أن تدفن لیلا لئلا یحضرها فدفنت لیلا

فاطمه از ابوبکر میراث پدرش رسول خدا را درخواست نمود و چون ابوبکر سرپیچى کرد سوگند یاد کرد که دیگر با وى سخن نگوید و وصیت کرد شبانه او را دفن کنند تا ابوبکر در تشییعش شرکت نکند.

الدینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبه (متوفای۲۷۶هـ)، تأویل مختلف الحدیث، ج ۱،‌ ص ۳۰۰، تحقیق: محمد زهری النجار، ناشر: دار الجیل، بیروت، ۱۳۹۳، ۱۹۷۲٫

و عبد الرزاق صنعانى مى‌نویسد:

عن بن جریج وعمرو بن دینار أن حسن بن محمد أخبره أن فاطمه بنت النبی صلى الله علیه وسلم دفنت باللیل قال فر بها علی من أبی بکر أن یصلی علیها کان بینهما شیء

از حسن بن محمد نقل است که گفت: فاطمه دختر پیامبر شب دفن شد تا ابوبکر بر پیکرش نماز نخواند؛ زیرا کدورتى بین آن دو وجود داشت.

و در ادامه نیز مى‌گوید:

عن بن عیینه عن عمرو بن دینار عن حسن بن محمد مثله الا أنه قال اوصته بذلک.

از حسن بن محمد نیز همانند روایت پیشین نقل شده است؛ الا این که در این روایت گفته شده: فاطمه بر دفن شبانه وصیت کرد.[۸]

البته ممکن است که کسى بگوید: ابوبکر بعدا پشیمان شد و توبه کرد، در پاسخ باید گفت: توبه زمانی مفید و ارزشمند است که همراه با ندامتى بر خواسته از عمق وجود آدمى باشد. و از طرفى گذشته را هم جبران نماید به این معنى که شخص توبه کننده حقوق تضییع شده را؛ چه الهى باشد و چه مردمى تمام آن را جبران نماید.

حال پرسش ما این است که آیا ابوبکر فدک را به صدیقه طاهره بازگرداند تا توبه‌اش توبه نصوح باشد و در نزد خداوند پذیرفته شود؟

نتیجه:

خشم فاطمه از شیخین تا واپسین لحظات زندگی‌اش و عدم رضایت از آن دو، از مسائلى است که در صحیح‌ترین کتاب اهل سنت پس از قرآن وارد شده و روایت بیهقى که از آن استفاده کسب رضایت فاطمه شده است، به دلیل وجود یک ناصبى در سلسله سند آن، اعتبار ندارد.

پی نوشت ها:

[۱] . البیهقی، احمد بن الحسین (متوفای ۴۵۸هـ) دلائل النبوه، ج ۷،‌ ص ۲۸۱؛ البیهقی، احمد بن الحسین (متوفای ۴۵۸هـ) الاعتقاد والهدایه إلى سبیل الرشاد على مذهب السلف وأصحاب الحدیث، ج ۱،‌ ص ۳۵۴، تحقیق: أحمد عصام الکاتب، ناشر: دار الآفاق الجدیده – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۱هـ.

[۲] . البلاذری، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای۲۷۹هـ) أنساب الأشراف، ج ۴، ص ۳۱۵؛

الغزالی، محمد بن محمد أبو حامد (متوفای۵۰۵هـ)، إحیاء علوم الدین، ج ۲، ص ۳۴۶، ناشر: دار االمعرفه – بیروت.

[۳] . البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج ۳،‌ ص ۱۱۲۶، ح۲۹۲۶، باب فَرْضِ الْخُمُسِ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷٫

[۴] . البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج ۴، ص ۱۵۴۹، ح۳۹۹۸، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷٫

[۵] . البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج ۶، ص ۲۴۷۴، ح۶۳۴۶، کتاب الفرائض، بَاب قَوْلِ النبی (ص) لا نُورَثُ ما تَرَکْنَا صَدَقَهٌ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷٫

[۶] . الدینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبه (متوفای۲۷۶هـ)، الإمامه والسیاسه، ج ۱،‌ ص ۱۷، باب کیف کانت بیعه علی رضی الله عنه، تحقیق: خلیل المنصور، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت – ۱۴۱۸هـ – ۱۹۹۷م.

[۷] . البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج ۴، ص ۱۵۴۹، ح۳۹۹۸، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷٫

[۸] . الصنعانی، أبو بکر عبد الرزاق بن همام (متوفای۲۱۱هـ)، المصنف، ج ۳،‌ ص ۵۲۱، ح ۶۵۵۴ و ح ۶۵۵۵، تحقیق حبیب الرحمن الأعظمی، ناشر: المکتب الإسلامی – بیروت، الطبعه: الثانیه، ۱۴۰۳هـ.

منبع: مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

عصمت شیخین از نگاه اهل سنت

تفتازانی (از علمای بزرگ اهل سنت) : ابوبکر و عمر و عثمان معصوم هستند !

یکی از اشکالاتی که همواره مخالفین شیعه آن را متوجه پیروان مکتب اهل بیت می سازند، غلو دانستن عصمت می باشد.مخالفین شیعه عقیده ی پیروان مکتب اهل بیت مبنی بر عصمت اهل بیت علیهم السلام اجمعین را مستمسک خود قرار داده و آن را غلو می خوانند غافل از آن که در بین علمای خودشان کسانی هستند که بر عصمت صحابه و به خصوص عصمت ابو بکر و عمر و عثمان تصریح کرده اند ! یکی از افرادی که ابو بکر و عمر و عثمان را معصوم دانسته ، سعد الدین تفتازانی از علمای نامدار مخالفین است.

واحتج أصحابنا على عدم وجوب العصمه بالإجماع على إمامه أبی بکر وعمر وعثمان رضی الله عنهم مع الإجماع على أنهم لم تجب عصمتهم وإن کانوا معصومین بمعنى أنهم منذ آمنوا کان لهم ملکه اجتناب المعاصی مع التمکن منها …..[۱]

و اصحاب ما بر اجماع بر عدم وجوب عصمت در امامت ابوبکر و عمر و عثمان احتجاج کرده اند با اجماع بر این که عصمت آنان واجب نیست هر چند که معصوم بوده اند به این معنا که از وقتی که ایمان آورده اند ملکه ی اجتناب و دوری از معصیت ها بر آنان بوده با وجود توانایی آن ها بر معصیت ….

معصومیت شیخین

از کلام تفتازانی دو نتیجه ی مهم و اساسی استخراج می شود. یکی این که طبق اعتقاد تفتازانی و بسیاری از علمای مخالفین شیعه، ابوبکر و عمر و عثمان از لحظه ی ایمان آوردن معصوم بوده اند و هرگز مرتکب هیچ معصیتی نشده اند.دوم این که مخالفین شیعه اصل وقوع عصمت برای غیر نبی را ممکن می دانند اما آن را برای غیر انبیاء واجب نمی دانند.

آیا با وجود چنین اعتقادی در بین بسیاری از علمای عامه، دلیلی برای اشکال بر شیعیان در عقیده ی عصمت اهل بیت علیهم السلام باقی می ماند ؟!

حال توجه خوانندگان عزیز را به روایتی در معتبر ترین کتاب نزد جماعت اهل عامه به نام صحیح مسلم که روای این روایت مهم هم شخصی نیست جز عایشه بنت ابوبکر در مورد اعتراف ایشان در مورد آیه تطهیر و شان نزول آن که فقط این عصمت و طهارت مخصوص اهل بیت علیهم السلام است.

۶۱ – (۲۴۲۴) حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرِ بْنُ أَبِی شَیْبَهَ، وَمُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ نُمَیْرٍ – وَاللَّفْظُ لِأَبِی بَکْرٍ – قَالَا: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرٍ، عَنْ زَکَرِیَّاءَ، عَنْ مُصْعَبِ بْنِ شَیْبَهَ، عَنْ صَفِیَّهَ بِنْتِ شَیْبَهَ، قَالَتْ: قَالَتْ عَائِشَهُ: خَرَجَ النَّبِیُّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ غَدَاهً وَعَلَیْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ، مِنْ شَعْرٍ أَسْوَدَ، فَجَاءَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ فَأَدْخَلَهُ، ثُمَّ جَاءَ الْحُسَیْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ، ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَهُ فَأَدْخَلَهَا، ثُمَّ جَاءَ عَلِیٌّ فَأَدْخَلَهُ، ثُمَّ قَالَ: ” {إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا} [الأحزاب: ۳۳] “[۲]

عائشه گفت که رسول خدا صبح هنگام بیرون رفتند و بر روی دوش ایشان عبایی طرح دار از موی سیاه بود . پس حسن بن علی آمد پس او را در زیر عبا گرفت . پس حسین آمد و او را نیز وارد کرد . پس علی آمد او را نیز وارد کرد . سپس فرمود : خداوند می خواهد از شما اهل بیت پلیدی ها را دور کند و شما را پاک نماید .

پی نوشت ها:

[۱] . شرح المقاصد فی علم الکلام،ج۵،ص۲۴۹ اسم المؤلف:  سعد الدین مسعود بن عمر بن عبد الله التفتازانی الوفاه: ۷۹۱هـ ، دار النشر : عالم الکتب

[۲] . صحیح مسلم ج۴ ص۱۸۸۳ المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشیری النیسابوری (المتوفى: ۲۶۱هـ)، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقی، الناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، عدد الأجزاء: ۵٫

منبع: سایت سنت

نماز ابوبکر و جانشینی وی

عائشه بنت ابوبکر:

پایه و اساس اکثر روایات فوق، عایشه است; زیرا او در این قصّه نقش اساسی دارد.

نگاهى به شخصیّت عائشه:

الف . حساسیت عائشه

عایشه هر شأن و فضیلتى را براى خود، پدر و دوستدارانش ـ از نزدیکان و خویشان ـ مى خواست. هر گاه مى‌دید که پیامبر صلى اللّه علیه وآله مورد محبّت یکى از همسرانش قرار مى‌گرفت و آن حضرت نزد او مى‌ماند، بر او مى‌شورید; همان گونه که با زینب دختر جحش این گونه رفتار کرد. آن گاه با حفصه تبانى کردند که هر گاه پیامبر صلى اللّه علیه وآله نزد هر کدام از آن ها وارد شود بگوید: من از شما بوى مغافیر [نوعى صمغ بد‌بو] استشمام مى‌کنم تا ایشان از ماندن و عسل خوردن نزد زینب امتناع ورزد! و با یکدیگر هم قسم شدند تا کسی را از این تبانی با خبر نسازند.

۴۹۱۲ – حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُوسَى أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ یُوسُفَ عَنِ ابْنِ جُرَیْجٍ عَنْ عَطَاءٍ عَنْ عُبَیْدِ بْنِ عُمَیْرٍ عَنْ عَائِشَهَ – رضى الله عنها – قَالَتْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – یَشْرَبُ عَسَلاً عِنْدَ زَیْنَبَ ابْنَهِ جَحْشٍ وَیَمْکُثُ عِنْدَهَا فَوَاطَیْتُ أَنَا وَحَفْصَهُ عَنْ أَیَّتُنَا دَخَلَ عَلَیْهَا فَلْتَقُلْ لَهُ أَکَلْتَ مَغَافِیرَ إِنِّى أَجِدُ مِنْکَ رِیحَ مَغَافِیرَ. قَالَ «لاَ وَلَکِنِّى کُنْتُ أَشْرَبُ عَسَلاً عِنْدَ زَیْنَبَ ابْنَهِ جَحْشٍ فَلَنْ أَعُودَ لَهُ وَقَدْ حَلَفْتُ لاَ تُخْبِرِى بِذَلِکِ أَحَدًا».[۱]

شبیه ترجمه در متن بالا

بی ادبی های عایشه

ب . حساسیّت عایشه نسبت به حضرت خدیجه سلام الله علیها

هرگاه عایشه مى‌دید که پیامبر خدا صلى اللّه علیه وآله از حضرت خدیجه علیها السلام به خوبى یاد کرده و او را مى‌ستاید با جسارت مى‌گفت: چه قدر از این پیرزن بى دندان یاد مى‌کنى؟! خداوند عزّ وجلّ بهتر از او را به تو داده است…

۲۴۸۶۴ – حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِسْحَاقَ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللهِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا مُجَالِدٌ، عَنْ الشَّعْبِیِّ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَهَ، قَالَتْ: کَانَ النَّبِیُّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ إِذَا ذَکَرَ خَدِیجَهَ أَثْنَى عَلَیْهَا، فَأَحْسَنَ الثَّنَاءَ، قَالَتْ: فَغِرْتُ یَوْمًا، فَقُلْتُ: مَا أَکْثَرَ مَا تَذْکُرُهَا حَمْرَاءَ الشِّدْقِ، قَدْ أَبْدَلَکَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهَا خَیْرًا مِنْهَا، قَالَ: ” مَا أَبْدَلَنِی اللهُ عَزَّ وَجَلَّ خَیْرًا مِنْهَا، قَدْ آمَنَتْ بِی إِذْ کَفَرَ بِی النَّاسُ، وَصَدَّقَتْنِی إِذْ کَذَّبَنِی النَّاسُ، وَوَاسَتْنِی بِمَالِهَا إِذْ حَرَمَنِی النَّاسُ، وَرَزَقَنِی اللهُ عَزَّ وَجَلَّ وَلَدَهَا إِذْ حَرَمَنِی أَوْلَادَ النِّسَاءِ “[۲]

عایشه می‏گوید:

روزى هاله – خواهر خدیجه – اجازه خواست. پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و‏آله به یاد خدیجه افتاد و از آمدن او شاد شد و گفت: «خدایا! هاله دختر خویلد» من حسادتم گل کرد و گفتم: چقدر از او یاد می‏کنى! او پیرزنى بود از پیران قریش که (از پیرى) دندان در دهان نداشت. هلاک شد و خدا بهتر از او را به تو داد. خداوند بهتر از او را نصیبم نکرد. آنگاه که مردم مرا قبول نداشتند، او به من ایمان آورد و آنگاه که دیگران مرا تکذیب مى‏نمودند او تصدیقم کرد و آنگاه که دیگران مرا محروم کرده بودند او به مالش مرا یارى کرد و خداوند چنین روزى فرمود که از او صاحب فرزندانى شوم.

حسادت عایشه

ج . برخورد عایشه با امیر المؤمنین علیه السّلام

روزى مردى در حضور عایشه از على و عمّار رضى اللّه عنهما بدگویى کرد. عایشه گفت: من درباره على چیزى ندارم که به تو بگویم; ولى درباره عمّار، همانا از رسول خدا صلى اللّه علیه وآله شنیدم که مى‌فرمود: «هر گاه عمّار بین دو امر مخیّر شود، راه یافته ترین و کامل ترین آن دو را انتخاب مى‌کند».

۲۴۸۲۰ – حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ حَبِیبٍ، عَنْ حَبِیبِ بْنِ أَبِی ثَابِتٍ، عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ، قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ فَوَقَعَ فِی عَلِیٍّ، وَفِی عَمَّارٍ رَضِیَ اللهُ تَعَالَى عَنْهُمَا عِنْدَ عَائِشَهَ، فَقَالَتْ: أَمَّا عَلِیٌّ، فَلَسْتُ قَائِلَهً لَکَ فِیهِ شَیْئًا، وَأَمَّا عَمَّارٌ، فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، یَقُولُ: ” لَا یُخَیَّرُ بَیْنَ أَمْرَیْنِ، إِلَّا اخْتَارَ أَرْشَدَهُمَا.[۳]

از عطاء بن یسار روایت شده است که شخصی آمد و در نزد عائشه به علی و عمار دشنام داد ؛  پس عائشه گفت : اما در مورد علی چیزی به تو نمی‌گویم ؛ اما در مورد عمار از رسول خدا ’ شنیدم که می‌فرمود : وی اگر در بین دو کار مخیّر شود بهترین آنها را انتخاب می کند.

بغض عایشه نسبت به حضرت علی

د . عملکرد عائشه پس از شهادت امیرالمومنین علیه السلام:

وَکَانَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ رَجُلا أَسْمَرَ حَسَنَ الْوَجْهِ أَفْلَجَ شَعْرِهِ مَعَ شَحْمَهِ أُذُنَیْهِ. فِی جَبْهَتِهِ أَثَرُ السُّجُودِ. قالوا وذهب بقتل علی. ع. إِلَى الْحِجَازِ سُفْیَانُ بْنُ أُمَیَّهَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ بْنِ أُمَیَّهَ بْنِ عَبْدِ شَمْسٍ فَبَلَغَ ذَلِکَ عَائِشَهَ فَقَالَتْ:

فَأَلْقَتْ عَصَاهَا وَاسْتَقَرَّتْ بِهَا النَّوَى … کَمَا قَرَّ عَیْنًا بِالإِیَابِ الْمُسَافِرُ[۴]

وقتی خبر شهادت علی علیه اسلام به گوش عائشه رسید سجده شکری به جای آورد و اظهار سرور و شادی نمود و از وجد و خوشحالی این شعر را بر زبان راند:

“علی برفت و دیگر برای وی بازگشتی نیست. با درگذشت وی آنچنان در دردل خود احساس شادی و سرور نمودم که خانواده مسافر از برگشتن مسافر عزیزش احساس سرور می کند. آری با رفتن علی چشم من روشن گردید.

خوشحالی عایشه از شهادت حضرت علی

شعر عائشه در مدح قاتل علی علیه السلام

ذکر أبو الفرج الأصفهانی روایه بسند إسماعیل بن راشد قال: لما أتى عائشه نعی علی أمیر المؤمنین (علیه السلام) تمثلت:

فألقت عصاها واستقر بها النوى …. کما قرعینا بالإیاب المسافر

ثم قالت: من قتله؟ فقیل: رجل من مراد،فقالت:

فإن یک نائبا فلقد بغاه …. غلام لیس فی فیهالتراب

فقالت لها زینب بنت أم سلمه: العلی تقولین هذا؟ فقالت: إذا نسیت فذکرونی، قال: ثم تمثلت:

ما زال إهداء القصائد بیننا حتى ترکت کأن قولک فیهم … باسمالصدیق وکثره الألقاب فی کل مجتمعطنین ذباب[۵]

عائشه که این اشعار را به پایان رسانید سپس پرسید: قاتل علی کیست؟ گفتند: مردی از قبیله مراد.

عایشه شعری خواند که مضمون آن چنین است:

“او (علی) اگر چه در موقع مرگ از ما دور بود ولی زنده باد جوانی که مژده مرگ او را به ما داد و مسررمان ساخت. “گفتار عائشه به گوش زینب دختر ام سلمه رسید بر عائشه اعتراض کرد و گفت:

عائشه! آیا درباره علی این چنین سخن می گوئی و خبر کشتن او را برای خود وسیله سرور می دانی؟ ا لعلی تقولین هذا ؟

عائشه به عنوان عذر خواهی گفت: من دیگر فراموش کار شده ام هروقت مطلبی را فراموش کردم تذکر دهید.

بنا به نقل ابوالفرج پس از این گفتگو عائشه در پاسخ زینب شعری بدین مضمون خواند:

“در میان ما نیز معمول بود که دوستان را با القاب و اوصاف فراوان تعریف و تمجید می نمودیم در مدح آنان قصائد و اشعار می سرودیم. ولی آن دوران گذشت و آن زمان سپری شد و دیگر مدح و تعریف تو درباره آنان به صدای مگس می ماند که کوچکترین اثر و سودی ندارد. “

شادی عایشه از قتل حضرت علی

حدثنی محمد بن الحسین الأشنانی، قال: حدثنا أحمد بن حازم، قال: حدثنا عاصم بن عامر، وعثمان بن أبی شیبه، قالا: حدثنا جریر، عن الأعمش، عن عمرو بن مره، عن أبی البختری، قال: لما أن جاء عائشه قتل علی علیه السلام سجدت.

مقاتل الطالبیین ج۱ ص۵۵ المؤلف: علی بن الحسین بن محمد بن أحمد بن الهیثم المروانی الأموی القرشی، أبو الفرج الأصبهانی (المتوفى: ۳۵۶هـ)، المحقق: السید أحمد صقر، الناشر: دار المعرفه، بیروت، عدد الأجزاء: ۱٫

أبوالبخترى گفته:

وقتى خبر شهادت على علیه السلام به عائشه رسید، سجده کرد.

عایشه و بغض حضرت علی

د . عائشه و جعل حدیث دوات و قلم

۲۴۱۹۹ – عَنْ عَائِشَهَ قَالَت لَمَّا ثَقُلَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ لِعَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ ائْتِنِی بِکَتِفٍ أَوْ لَوْحٍ حَتَّى أَکْتُبَ لِأَبِی بَکْرٍ کِتَابًا لَا یُخْتَلَفُ عَلَیْهِ فَلَمَّا ذَهَبَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ لِیَقُومَ قَالَ أَبَى اللَّهُ وَالْمُؤْمِنُونَ أَنْ یُخْتَلَفَ عَلَیْکَ یَا أَبَا بَکْرٍ

عائشه مى‌گوید:

هنگامى که حال رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم وخیم شد، به عبدالرحمان بن ابى بکر فرمود: کتف یا لوحى به من بده تا براى ابوبکر نوشته‌اى بنویسم که با او مخالفت نشود! هنگامى که عبدالرحمان خواست بلند شود فرمود: خدا و مؤمنان ابا دارند از این که با تو ـ اى ابوبکر ـ مخالفت شود![۶]

عایشه و حدیث قرطاس

هـ . عائشه و سرپیچی از اوامر پیامبر

۳۳۵۵ – حَدَّثَنَا وَکِیعٌ حَدَّثَنَا إِسْرَائِیلُ عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ عَنْ أَرْقَمَ بْنِ شُرَحْبِیلَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ لَمَّا مَرِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ مَرَضَهُ الَّذِی مَاتَ فِیهِ کَانَ فِی بَیْتِ عَائِشَهَ فَقَالَ ادْعُوا لِی عَلِیًّا قَالَتْ عَائِشَهُ نَدْعُو لَکَ أَبَا بَکْرٍ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ حَفْصَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَکَ عُمَرَ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ أُمُّ الْفَضْلِ یَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَکَ الْعَبَّاسَ قَالَ ادْعُوهُ فَلَمَّا اجْتَمَعُوا رَفَعَ رَأْسَهُ فَلَمْ یَرَ عَلِیًّا فَسَکَتَ فَقَالَ عُمَرُ قُومُوا عن رسول الله

ابن عبّاس در این زمینه مى‌گوید:

هنگامى که رسول خدا صلى اللّه علیه وآله بیمار شد، همان بیمارى که به سبب آن وفات یافت، آن حضرت در خانه عایشه بود. حضرتش فرمود: على را برایم صدا کنید. عایشه گفت: برایتان ابوبکر را صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید.حفصه گفت: اى رسول خدا! برایتان عمر را صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید. اُمّ فضل گفت: اى رسول خدا! عبّاس را برایتان صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید. هنگامى که همه آن ها جمع شدند، پیامبر خدا صلى اللّه علیه وآله سر مبارکش را بلند کرد و على علیه السلام را ندید در نتیجه ساکت ماند. در این هنگام عمر گفت: رسول خدا صلى اللّه علیه وآله را ترک کنید.

مسند احمد ( ۲۴۱ هـ )، ج ۵ ص۳۵۷ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م.

عایشه و بغض حضرت علی

و . اکراه عائشه از بردن نام امیرالمؤمنین علیه السلام

همان‌گونه که در متن یکی از روایات بخاری آمده عائشه می گوید: رسول خدا به هنگام بیماری دو دستش را بر شانه‌ عبّاس و شخص دیگری گذارده بود و از مرد دیگر نامی نمی‌برد:

فَخَرَجَ بَیْنَ رَجُلَیْنِ أَحَدُهُمَا العَبَّاسُ….[۷]

عینی در شرح صحیح بخاری می‌نویسد:

ابن عبّاس گفته است عائشه به علّت خوش نداشتن نام علی از بردن نام او خودداری کرده است:

وَلَکِن عَائِشَه لَا تطیب نفسا لَهُ بِخَیر[۸]

چون عایشه از علی دل خوشی نداشت.

بغض عایشه از حضرت علی

بررسی دلالی و تعارضات

پس از بررسی اسناد روایات و مخدوش بودن تمام آن‌ها، در بخش بررسی دلالی روایات لازم است تا به دقّت ویژه، هر یک از جملات این روایات را مورد تأمل قرار داده تا به نتایج و برداشت‌‌های جدیدی دست یابیم که چه بسا صورت مسئله به طور کلی متفاوت با آن چیزی خواهد بود که مستدلین به این روایات در صدد استناد به آن بودند!

سؤالاتی در حاشیه روایات فوق ( اصل روایت بهمراه سند و اسکن روایت در بخش اول مقاله موجود می باشد) (نماز ابوبکر و جانشینی وی(۱))

آیا ابوبکر بدون امر پیامبر به نماز ایستاده است!!؟

به این فقره از روایت موطأ مالک توجه نمائید:

خَرَجَ فِی مَرَضِهِ، فَأَتَى فَوَجَدَ أَبَا بَکْرٍ

رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم در حال مریضی از منزل به مسجد آمد و ابوبکر را دید که به نماز ایستاده

با توجه به این روایت اصلاً ابوبکر برای نماز امر نشد تا بخواهد به جای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم به نماز ایستد، بلکه بعد از آن که حضرت به مسجد آمدند دیدند که ابوبکر به جای آن حضرت به نماز ایستاده است!!!

آیا با قبول این روایت به طور کلی صورت مسئله عوض نخواهد شد و آنچه که مستدلین به روایات نماز ابوبکر در صدد اثبات آن هستند نتیجه معکوس نخواهد داد؟ یعنی: آیا ممکن نیست کسی بگوید: با توجه به آیه اول سوره احزاب «لا تقدموا بین یدی الله و رسوله» چرا ابوبکر بدون اجازه و امر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم به جای او به نماز ایستاده است؟

آیا عایشه در برابر امر پیامبر اکرم تعللّ و تخلّف نکرده است؟!!

فَقُلْتُ مِثْلَهُ فَقَالَ فِى الثَّالِثَهِ أَوِ الرَّابِعَهِ « إِنَّکُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَکْرٍ فَلْیُصَلِّ». فَصَلَّى وَخَرَجَ النَّبِىُّ – صلى الله علیه وسلم – یُهَادَى بَیْنَ رَجُلَیْنِ، کَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَیْهِ یَخُطُّ بِرِجْلَیْهِ الأَرْضَ

من باز همان پاسخ را تکرار کردم. پیامبر صلى اللّه علیه وآله براى بار سوم و چهارم تکرار کرد و فرمود: شما هم چون زنان مصر در زمان یوسف [به دنبال خواسته خود] هستید. به ابوبکر بگویید نماز بخواند. پیامبر صلى اللّه علیه وآله با قامتى خمیده و در حالى که به دو نفر تکیه کرده بود از منزل خارج شد . گویى مى‌دیدم که پاهایش بر زمین کشیده مى شد.

با توجه به این متن آیا نمی‌توان احتمال دیگری داد و آن این که امر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم برای نماز به شخص دیگری همچون امیر المؤمنین علیه السّلام بوده ولی هر بار که حضرت امر می‌کرده عایشه به پدرش ابوبکر حواله می‌کرده تا این که حضرت ناراحت شده و آن جمله را خطاب به عایشه و حفصه می‌فرماید و خود نیز با ناراحتی و با آن حال ناخوش به مسجد می‌آیند و ابوبکر هم نماز را نمی‌تواند کامل کند؟!!

قرینه و تأیید برداشت فوق متن زیر است:

لَمَّا مَرِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ مَرَضَهُ الَّذِی مَاتَ فِیهِ کَانَ فِی بَیْتِ عَائِشَهَ فَقَالَ ادْعُوا لِی عَلِیًّا قَالَتْ عَائِشَهُ نَدْعُو لَکَ أَبَا بَکْرٍ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ حَفْصَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَکَ عُمَرَ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ أُمُّ الْفَضْلِ یَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَکَ الْعَبَّاسَ قَالَ ادْعُوهُ فَلَمَّا اجْتَمَعُوا رَفَعَ رَأْسَهُ فَلَمْ یَرَ عَلِیًّا فَسَکَتَ…

هنگامى که رسول خدا صلى اللّه علیه وآله بیمار شد، همان بیمارى که به سبب آن وفات یافت، آن حضرت در خانه عایشه بود. حضرتش فرمود: على را برایم صدا کنید. عایشه گفت: برایتان ابوبکر را صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید.حفصه گفت: اى رسول خدا! برایتان عمر را صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید.

اُمّ فضل گفت:

اى رسول خدا! عبّاس را برایتان صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید. هنگامى که همه آن ها جمع شدند، پیامبر خدا صلى اللّه علیه وآله سر مبارکش را بلند کرد و على علیه السلام را ندید در نتیجه ساکت ماند. ( اصل روایت بهمراه اسکن در بالا مقاله)

همان‌طور که ملاحظه می شود پیامبر از ابتدا درخواست حضور امیر المؤمنین علیه السّلام را دارد و آخرین بار نیز که سر بلند کرده و حضرت علی علیه السلام را نمی‌بیند از اجابت خواسته خویش نا امید شده و به ناچار سکوت اختیار می‌کند.

چون دلیلی ندارد عایشه‌ای که بالاتر و در بررسی سندی به آن اشاره شد که همه فضیلت‌ها را برای خود می‌خواهد در چنین موردی که خیر دنیا و آخرت در‌‌ آن جمع است از اطاعت فرمان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم تعلل ورزیده و این افتخار را به غیر از پدرش حواله کند!

خصوصاً که در بررسی سندی و شناخت شخصیت عایشه گفتیم:

عایشه میانه خوبی با امیر المؤمنین علیه السّلام نداشته و نیز در یکی دیگر از همین روایات می‌آید که عایشه در جریان نقل روایت صلاه ابوبکر حتی حاضر به بردن نام امیر المؤمنین علیه السّلام نیست؛ از این رو آیا این احتمال تقویت نمی‌شود که خواسته رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم نماز خواندن امیر المؤمنین علیه السّلام به جایش بوده امّا هر بار این امر نادیده گرفته می‌شده تا این که حضرت با ناراحتی جملات بالا را بیان می‌فرماید و از او یا حفصه که با او همراه بود از زنان اطراف یوسف یاد می‌کند؟!!

چرا به محض این که پیامبر در ابتدا امیر المؤمنین علیه السّلام را فرا می‌خواند عایشه اقدام نمی‌کند و به حضرت عرض می‌کند ابوبکر را برایت صدا کنیم. و یا طبق بعضی دیگر از روایات فوق حتی اگر از ابتدا هم ابوبکر را حضرت خواسته بودند چرا عایشه فوراً اقدام نمی‌کند و در انجام فرمان پیامبر تعلّل می‌ورزد آیا این به معنای تمرّد و یا اهمال از انجام دستورات و فرامین رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم به حساب نمی‌آید؟!! و چرا آنقدر تأخیر می‌کند که حضرت او و دیگر زنان را با تعبیر تندی به زنان اطراف حضرت یوسف (که فقط به فکر طوامع و هوس‌های خود بودند!) تشبیه می‌فرماید؟!! آیا تعلل در برابر فرمان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم به عدالت عایشه ضربه نمی‌زند؟!!

وَأَعَادَ فَأَعَادُوا لَهُ، فَأَعَادَ الثَّالِثَهَ فَقَالَ «إِنَّکُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَکْرٍ فَلْیُصَلِّ بِالنَّاسِ»

پیامبر چند مرتبه سخن خود را تکرار فرمود، اما هر بار زنان اطراف پیامبر پاسخ خود را تکرار کردند تا این که حضرت به آنها فرمود: به راستی که شماها همچون زنان اطراف یوسف هستید …

آیا ابوبکر به خاطر بیماری پیامبر اکرم بی‌طاقت شده است؟!!

قَالَتْ عَائِشَهُ إِنَّ أَبَا بَکْرٍ رَجُلٌ رَقِیقٌ ، إِذَا قَرَأَ غَلَبَهُ الْبُکَاءُ

قَالَتْ عَائِشَهُ إِنَّهُ رَجُلٌ رَقِیقٌ ، إِذَا قَامَ مَقَامَکَ لَمْ یَسْتَطِعْ أَنْ یُصَلِّىَ بِالنَّاسِ

در متن روایت فوق آمده که عایشه در توجیه استقامت در برابر امر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم می‌گوید: پدرم شخصی بسیار دل نازک است که به علت بیماری پیامبر طاقت نمی‌آورد به جای آن حضرت به نماز بایستد، حال سؤال این جاست: چگونه است که ابوبکری که این‌قدر دل نازک است که به علّت بیماری و کسالت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم توان ندارد که در محراب نماز جلوی خود را بگیرد و گریه به او امان نمی‌دهد؛ ولی به محض چشم به هم گذاردن رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم و از دنیا رفتن آن حضرت، پیکر پاک و مطهر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم را روی زمین رها کرده و در هیچ یک از برنامه‌های تجهیز، تکفین، تغسیل، و حتی تدفین آن حضرت حضور ندارد و به همراه عده‌ای دیگر به دنبال تشکیل سقیفه و تعیین خلیفه می‌روند و در آنجا هیچ غم و قصه‌ و گریه و اشک و آهی بر او غلبه نمی‌کند؟!!

چرا پیامبر اکرم با حال وخیمشان با سختی به مسجد می‌آیند؟!!

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم که به خاطر شدّت بیماری و ضعف توانائی حضور در مسجد را نداشته و امر می‌کند تا شخص دیگری به جایش برای نماز حاضر شود به محض اقامه نماز چه اتّفاقی باعث می‌شود که حضرت با وجود همه آن ضعف و در حالی که دو نفر زیر بغل‌های آن حضرت را گرفته‌اند و پاهای حضرت به روی زمین کشیده می‌شود خود را به هر شکل شده به مسجد برساند؟!!

فَخَرَجَ یُهَادَى بَیْنَ رَجُلَیْنِ کَأَنِّى أَنْظُرُ رِجْلَیْهِ تَخُطَّانِ مِنَ الْوَجَعِ

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم از منزل به طرف مسجد خارج شد در حالی دو نفر زیر بغل‌های حضرت را گرفته و در حالی که پاهای حضرت از شدت بیماری به زمین کشیده می‌شد.

واقعاً با وجود شخص لایقی همچون ابوبکر که برای اقامه جماعت امر شده چرا حضرت به مسجد آمده و در حین نماز خواندن ابوبکر، نماز دیگری را شروع می‌کند؟!!

آیا این گونه نمازی قابل تصوّر است؟!!

فَکَانَ أَبُو بَکْرٍ یُصَلِّی بِصَلاَهِ رَسُولِ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – وَهُوَ جَالِسٌ، وَکَانَ النَّاسُ یُصَلُّونَ بِصَلاَهِ أبِی بَکْرٍ وَکَانَ رَسُولُ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – یُصَلِّى قَاعِدًا، یَقْتَدِى أَبُو بَکْرٍ بِصَلاَهِ رَسُولِ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – وَالنَّاسُ مُقْتَدُونَ بِصَلاَهِ أَبِى بَکْرٍ.

در روایات فوق نحوه‌ عجیبی از نماز در مسجد النبی به نمایش گذارده شده؛ در این نماز، ابوبکری که درمحراب به نماز ایستاده با آمدن رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم می‌خواهد که در حین نماز از جای خود عقب رفته تا آن حضرت به جای او در محراب بایستد امّا حضرت با اشاره به او می‌فهماند که در جای خود بماند و نماز را ادامه دهد؛ آن‌گاه حضرت آمده و در کنار ابوبکر می‌نشیند و نماز خود را شروع می‌کند و مردم که به همراه ابوبکر نماز را شروع کرده بودند هم چنان به نماز با او ادامه می دهند ولی ابوبکر به نماز پیامبر اقتدا می‌کند.

تصور کنید چگونه ابوبکر از ابتدا به نماز ایستاده و مردم هم به او اقتدا کرده‌اند ولی رسول خدا می‌آیند و کنار ابوبکر می‌نشینند و در حالی که مردم از قبل به ابوبکر اقتدا کرده‌اند، حال ابوبکر به پیامبر اقتدا می‌کند و مردم نماز خود را به امامت ابوبکر ادامه می‌دهند. آیا واقعاً عجیب نیست؟!!

وقتی نماز پیامبر طوری است که ابوبکر می تواند به حضرت اقتدا کند چرا مردم به حضرت اقتدا نکردند؟

آیا این چنین نمازی در طول ۲۳ سال نبوت حضرت سابقه داشته است؟

آیا اقتدای مردم به ابوبکر با وجود رسول اکرم از فضیلت نماز نمی‌کاهد؟

با توجه به این که ابوبکر نماز را با قرائت حمد آغاز کرده و تا حدی هم قرائت را ادامه داده سپس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم می‌‌آیند و به نماز می‌ایستند و قرائت نماز را از اوّل آغاز می‌کنند حال ابوبکری که خود حمد و سوره نماز را قطع کرده و به پیامبر اقتدا می‌کند و سکوت می‌کند و مردم هم که همچنان امام جماعتشان ابوبکر است، این چگونه نمازی است که نه مأمومین (مردم) و نه امام جماعت (ابوبکر که اکنون امام جماعت مردم است) هیچ‌یک حمد و سوره نمی‌خوانند؟!!

ظاهراً با توجه به پرسش های فوق این چنین نمازی از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم برای مستمعین حدیث هم بی سابقه و عجیب و غریب بوده لذا با تعجب از اعمش سؤال می‌کنند:

وَکَانَ النَّبِىُّ یُصَلِّى وَأَبُو بَکْرٍ یُصَلِّى بِصَلاَتِهِ، وَالنَّاسُ یُصَلُّونَ بِصَلاَهِ أَبِى بَکْرٍ؟

پیامبر به نماز ایستاد و ابوبکر هم به نماز رسول خدا اقتدا کرده بود و مردم هم به نماز ابوبکر اقتدا کرده بودند.

و جالب این که اعمش هم در پاسخ به سؤال بالا به خود زحمت نمی‌دهد تا با زبان جوابی بدهد و فقط سر خود را تکانی می‌دهد که ان شاء الله منظورش «نعم» است.

فَقَالَ بِرَأْسِهِ نَعَمْ

دخل و تصرف در امر پیامبر و داد و ستد‌های مشکوک!!!

به این بخش از روایت توجه کنید:

فَقَالَتْ عَائِشَهُ فَقُلْتُ لِحَفْصَهَ قُولِى لَهُ إِنَّ أَبَا بَکْرٍ إِذَا قَامَ فِى مَقَامِکَ لَمْ یُسْمِعِ النَّاسَ مِنَ الْبُکَاءِ ، فَمُرْ عُمَرَ فَلْیُصَلِّ لِلنَّاسِ . فَفَعَلَتْ حَفْصَهُ . فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – « مَهْ ، إِنَّکُنَّ لأَنْتُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ ، مُرُوا أَبَا بَکْرٍ فَلْیُصَلِّ لِلنَّاسِ » . فَقَالَتْ حَفْصَهُ لِعَائِشَهَ مَا کُنْتُ لأُصِیبَ مِنْکِ خَیْرًا.

عایشه می‌گوید به حفصه گفتم:

به پیامبر بگو ابوبکر نمی‌تواند به جای شما نماز بخواند چون از شدت گریه صدایش به مردم نمی‌رسد. ای حفصه تو به پدرت «عمر» بگو تا برای مردم نماز بخواند و حفصه هم این کار را انجام داد. در این حال رسول خدا صلى اللّه علیه وآله به حفصه فرمود: ساکت شو! شما همچون زنان مصر در زمان یوسف هستید. به ابوبکر بگویید براى مردم نماز بخواند. در این هنگام بود که حفصه به عایشه گفت : نشد که از تو به من خیرى برسد .

اگر رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم تشخیص داده که ابوبکر برای نیابت نماز صلاحیت دارد چگونه عایشه از امر حضرت تخلّف نموده و در مقابل امر آن حضرت می‌گوید: به عمر امر کنید تا برای امامت جماعت حاضر شود؟!!

آیا رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم تشخیص نمی‌دهد که چه کسی برای این کار صلاحیت دارد؟!!

چرا عایشه خودش مستقیماً به حضرت نمی‌گوید دستور بدهید عمر جای شما نماز گزارد بلکه از حفصه می خواهد تا چنین تقاضایی را از حضرت داشته باشد؟!! آیا رابطه حفصه با پیامبر نزدیکتر از رابطه عایشه با حضرت بوده؟ و یا علّت دیگری در بین است که عایشه از حفصه و حفصه از عایشه تقاضا می‌کند و نهایتاً هم کار به جایی می‌کشد که پیامبر آن تعبیر تند را نسبت به هر دوی آنان به کار برده و می‌فرماید: شما همچون زنان اطراف یوسف هستید.

اگر این شایستگی فقط در وجود ابوبکر نهفته است، عایشه چرا بر خلاف امر آن حضرت به حفصه می‌گوید: به پدرت خبر بده تا به جای پیامبر نماز بخواند؟

آیا این برخورد حضرت، عدالت عایشه و حفصه را زیر سوال نمی برد و روایات آنان را مخدوش نمی کند؟

آیا حفصه نیز هم چون عایشه با کار خود که اوّلاً بدون اجازه رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم صورت می‌گیرد و ثانیاً مخالف با امر آن حضرت است خود را شریک در خطاهای عایشه در این ماجرا نمی‌سازد؟!!

آیا این جمله حفصه به عایشه «مَا کُنْتُ لأُصِیبَ مِنْکِ خَیْرًا» (نشد که از تو به من خیرى برسد) اعتراض به عایشه و زیر سوال بردن عدالت او نیست؟

آیا این احتمال به ذهن نمی‌رسد که گویا ساخت و پاخت‌هایی بین عایشه و حفصه وجود داشته که گوشه‌ای از آن از لابلای این گفت‌وگو قابل برداشت است؟!!

پی نوشت ها:

[۱] . صحیح بخاری ، محمد بن اسماعیل ( ۲۵۶ هـ ) ، ج ۶ ، ص ۶۹ . تفسیر یا ایها النبی لم تحرم ما احل الله لک

[۲] . مسند الإمام أحمد بن حنبل ج۴۱ ص۳۵۶ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م.

[۳] . مسند الإمام أحمد بن حنبل ۴۱ ص۳۲۲ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرونف إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م.

[۴] . الطبقات الکبرى ج۳ ص۲۹ المؤلف: أبو عبد الله محمد بن سعد بن منیع الهاشمی بالولاء، البصری، البغدادی المعروف بابن سعد (المتوفى: ۲۳۰هـ)، تحقیق: محمد عبد القادر عطا، الناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۰ هـ – ۱۹۹۰ م، عدد الأجزاء: ۸٫ الکامل فی التاریخ ج۲ ص۷۴۳ المؤلف: أبو الحسن علی بن أبی الکرم محمد بن محمد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی الجزری، عز الدین ابن الأثیر (المتوفى: ۶۳۰هـ)، تحقیق: عمر عبد السلام تدمری، الناشر: دار الکتاب العربی، بیروت – لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۷هـ / ۱۹۹۷م، عدد الأجزاء: ۱۰٫ أنساب الأشراف ج۲ ص۵۰۵ المؤلف: أحمد بن یحیى بن جابر بن داود البَلَاذُری (المتوفى: ۲۷۹هـ)، تحقیق: سهیل زکار وریاض الزرکلی، الناشر: دار الفکر – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۷ هـ – ۱۹۹۶ م، عدد الأجزاء: ۱۳٫

[۵] . مقاتل الطالبین ۴۲ تاریخ الطبری ج۵ ص۱۵۰ المؤلف: محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب الآملی، أبو جعفر الطبری (المتوفى: ۳۱۰هـ)، (صله تاریخ الطبری لعریب بن سعد القرطبی، المتوفى: ۳۶۹هـ)، الناشر: دار التراث – بیروت، الطبعه: الثانیه – ۱۳۸۷ هـ، عدد الأجزاء: ۱۱٫

[۶] . مسند ، احمد بن حنبل ج۴۰ ص۲۳۵ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م.

[۷] . صحیح البخاری ج۱ ص۱۳۸ المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، المحقق: محمد زهیر بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاه (مصوره عن السلطانیه بإضافه ترقیم ترقیم محمد فؤاد عبد الباقی)، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۲هـ، عدد الأجزاء: ۹٫

[۸] . عمده القاری ، ج ۵ ، ص ۱۹۲ المؤلف: أبو محمد محمود بن أحمد بن موسى بن أحمد بن حسین الغیتابى الحنفى بدر الدین العینى (المتوفى: ۸۵۵هـ)، الناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، عدد الأجزاء: ۲۵ × ۱۲٫

هدف فاطمه از وصیت دفن شبانه

سوال : هدف حضرت زهرا (سلام الله علیها) از وصیت به دفن مخفیانه چه بود؟

جواب :

آن حضرت در حقیقت با این اقدام خویش چندین پرسش را در مقابل نگاه تاریخ و آیندگان قرار می دهد تا همواره این سؤالات مطرح باشد: که چرا قبر فاطمه (سلام الله علیها) پنهان است؟ چرا دختر پیامبر خاتم(صلّی الله علیه وآله) شبانه و پنهانی دفن شد؟ چرا علی (علیه السلام)، بدون اطلاع ابوبکر و عمر بر وی نماز خواند؟ آیا کسی که جانشین پیامبر(صلّی الله علیه وآله) بود، شایستگی نماز خواندن بر وی را نداشت؟ و چراهای دیگر… .

آری، فاطمه (سلام الله علیها) وصیت کرد که او را شبانه دفن نموده و هیچ یک از کسانی را که بر وی ستم کرده اند را خبر نکنند و این بهترین سند مظلومیت آن حضرت است تا ثابت گردد که ایشان مورد ظلم قرار گرفته و شهیده از دنیا رفته اند و از افرادی که بر وی ستم کرده اند هرگز راضی نشده و بدون رضایت از خلفا از دنیا رفته اند.

برای اثبات این ادعا روایات فراوانی در کتب شیعه و سنی وارد شده است که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

۱-محمد بن اسماعیل بخارى مى‌نویسد:

وَعَاشَتْ بَعْدَ النبی صلى الله علیه وسلم سِتَّهَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّیَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِیٌّ لَیْلًا ولم یُؤْذِنْ بها أَبَا بَکْرٍ وَصَلَّى علیها.[۱]

فاطمه زهرا سلام الله علیها، شش ماه پس از رسول خدا (صلی الله علیه واله) زنده بود، زمانى که از دنیا رفت، شوهرش علی علیه السلام او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را با خبر نساخت.

محل دفن حضرت زهرا

این روایت به اصل دفن مخفیانه دلالت دارد.

اما درباره ی علت دفن مخفیانه:

۲- ابن قتیبه دینورى در تأویل مختلف الحدیث مى‌نویسد:

“وَقَدْ طَالَبَتْ فَاطِمَهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهَا أَبَا بَکْرٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ بِمِیرَاثِ أَبِیهَا رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَلَمَّا لَمْ یُعْطِهَا إِیَّاهُ، حَلَفَتْ لَا تُکَلِّمُهُ أَبَدًا، وَأَوْصَتْ أَنْ تُدْفَنَ لَیْلًا، لِئَلَّا یَحْضُرَهَا، فَدُفِنَتْ لَیْلًا[۲]

فاطمه از ابوبکر میراث پدرش را خواست، ابوبکر نپذیرفت، قسم خورد که دیگر با او (ابو بکر) سخن نگوید و وصیت کرد که شبانه دفن شود تا او (ابوبکر) در دفن وى حاضر نشود.

۳- عبد الرزاق صنعانى مى‌نویسد:

۶۵۵۴ – عَنِ ابْنِ جُرَیْجٍ، وَعَمْرِو بْنِ دِینَارٍ أَنَّ حَسَنَ بْنَ مُحَمَّدٍ، أَخْبَرَهُ، «أَنَّ فَاطِمَهَ بِنْتَ النَّبِیِّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ دُفِنَتْ بِاللَّیْلِ» قَالَ: فَرَّ بِهَا عَلِیٌّ مِنْ أَبِی بَکْرٍ أَنْ یُصَلِّیَ عَلَیْهَا، کَانَ بَیْنَهُمَا شَیْءٌ “

فاطمه دختر پیامبر شانه به خاک سپرده شد، تا ابوبکر بر وى نماز نخواند؛ چون بین آن دو اتفاقاتى افتاده بود.

و در ادامه نیز مى‌گوید:

۶۵۵۵ – عَنِ ابْنِ عُیَیْنَهَ، عَنْ عَمْرِو بْنِ دِینَارٍ، عَنْ حَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ مِثْلَهُ، إِلَّا أَنَّهُ قَالَ: أَوْصَتْهُ بِذَلِکَ

از حسن بن محمد بن نیز همانند این روایت نقل شده است؛ مگر این که در این روایت قید شده است که خود فاطمه این چنین وصیت کرده بود.[۳]

مظلومیت حضرت زهرا

۴- ابن أبی‌الحدید به نقل از جاحظ (متوفاى ۲۵۵) مى‌نویسد:

وظهرت الشکیه، واشتدت الموجده، وقد بلغ ذلک من فاطمه ( علیها السلام ) أنها أوصت أن لا یصلی علیها أبوبکر.[۴]

شکایت و ناراحتى فاطمه (از دست غاصبین) به حدى رسید که وصیت کرد ابوبکر بر وى نماز نخواند.

و در جاى دیگر مى‌نویسد:

وأما إخفاء القبر، وکتمان الموت، وعدم الصلاه، وکل ما ذکره المرتضى فیه، فهو الذی یظهر ویقوی عندی، لأن الروایات به أکثر وأصح من غیرها، وکذلک القول فی موجدتها وغضبها.شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۷۰٫

مخفى کردن مرگ فاطمه (سلام الله علیها) و محل دفن او و نماز نخواندن ابوبکر و عمر و هر آن چه که سید مرتضى گفته است، مورد تأیید و قبول من است؛‌ زیرا روایات بر اثبات این موارد صحیح‌تر و بیشتر است و هم چنین ناراحتى و خشم فاطمه بر شیخین نزد من از اقوال دیگر اعتبار بیشترى دارد.

علت دفن شبانه

۱- شیخ صدوق در علت دفن شبانه آن حضرت مى‌نویسد:

عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام لِأَیِّ عِلَّهٍ دُفِنَتْ فَاطِمَهُ (علیها السلام) بِاللَّیْلِ وَ لَمْ تُدْفَنْ بِالنَّهَارِ قَالَ لِأَنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لا یُصَلِّیَ عَلَیْهَا رِجَالٌ [الرَّجُلانِ‏].

الصدوق، أبو جعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفای۳۸۱هـ)، علل الشرایع، ج‏۱، ص۱۸۵، تحقیق: تقدیم: السید محمد صادق بحر العلوم، ناشر: منشورات المکتبه الحیدریه ومطبعتها – النجف الأشرف، ۱۳۸۵ – ۱۹۶۶ م

علی بن ابوحمزه از امام صادق علیه السلام پرسید:

چرا فاطمه را شب دفن کردند نه روز؟ فرمود: فاطمه سلام الله علیها وصیت کرده بود تا در شب وى را دفن کنند تا ابوبکر و عمر بر جنازه آن حضرت نماز نخوانند.

شهادت مادرم افسانه نیست

با توجه به این روایات و اعتراف بزرگان اهل سنت، دلیل دفن شبانه آن حضرت، وصیت آن حضرت بود که نمی خواست افرادی که به حضرتش ستم روا داشته اند بر جنازه اش نماز بخوانند.

نتیجه این که:

حضرت زهرا (سلام الله علیها)، با این عمل خود خواستند تا این لکه ننگ تا ابد در پیشانی تاریخ بماند که دختر پیامبر خدا(صلّی الله علیه وآله) با نارضایتی و ناراحتی از عمر و ابوبکر از دنیا رفته اند و این خود شاهدی است جاودانه بر ظلم ها و ستم های فراوانی که از سوی خلفا بر آنحضرت روا داشته شد، به طوری که حتی سانسورهای فراوان عامه در کتاب هایشان نیز نمی تواند این پرسش ها را از ذهن حقیقت جویان پاک کند.

پی نوشت ها:

[۱] . البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج ۴، ص ۱۵۴۹، ح۳۹۹۸، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷٫

[۲] . الدینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبه (متوفای۲۷۶هـ)، تأویل مختلف الحدیث، ج ۱، ص ۳۰۰، تحقیق: محمد زهری النجار، ناشر: دار الجیل، بیروت، ۱۳۹۳هـ، ۱۹۷۲م.

[۳] . الصنعانی، أبو بکر عبد الرزاق بن همام (متوفای۲۱۱هـ)، المصنف، ج ۳، ص ۵۲۱، حدیث شماره ۶۵۵۴ و حدیث شماره: ۶۵۵۵، تحقیق حبیب الرحمن الأعظمی، ناشر: المکتب الإسلامی – بیروت، الطبعه: الثانیه، ۱۴۰۳هـ.

[۴] . إبن أبی الحدید المدائنی المعتزلی، أبو حامد عز الدین بن هبه الله بن محمد بن محمد (متوفای۶۵۵ هـ)، شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۵۷، تحقیق محمد عبد الکریم النمری، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت / لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۸هـ – ۱۹۹۸م.

منبع: سایت سنت

دفن شبانه و نامحرم ها

چرا حضرت زهرا (سلام الله علیها) شبانه دفن شد؟

شبهه:

مى‌گویند فاطمه را شبانه دفن کرده‌اند، خوب این به خاطر وصیت حضرت فاطمه به اسماء بنت عمیس همسر ابوبکر بود که نمى‌خواست اندازه جسدش را نامحرم ببیند.

نقد و بررسی:

دفن شبانه، نماز بدون حضور و اطلاع خلیفه، قبر پنهان، اسرارى است که در درون خود پیام‌ها دارند. درست است که فاطمه این چنین خواست و این گونه وصیت کرد؛ ولى چه اتفاقى افتاده است که زهرا سلام الله علیها وصیت تاریخی‌اش را با این در خواست‌ها به پایان مى‌برد؟!! مگر نه این است که خشم و ناراحتی‌اش را نسبت به دشمنانش اظهار مى‌کند و در واقع چندین پرسش را در برابر نگاه هاى تیز بین مورخان و آیندگان مى‌گذارد تا به پرسند: چرا قبر فاطمه پنهان است؟ و چرا دختر پیامبر شبانه و پنهانى دفن شد؟ و چرا علی علیه السلام بدون اطلاع ابوبکر و عمر بر وى نماز خواند؟ و…

آیا کسى که جانشین پیامبر بود ( آن گونه که خود ادعا کرده‌اند) شایستگى نماز خواندن بر وى را نداشت؟

آری، فاطمه وصیت کرد که او را شبانه دفن نموده و هیچ یک از کسانى را که بر وى ستم کرده‌اند، خبر نکنند، و این بهترین سند براى شیعه است تا ثابت کنند که صدیقه شهیده مظلوم از دنیا رفته و از افرادى که بر وى ستم کرده‌اند، هرگز راضى نشده است.

روایات فراوانى در کتاب‌هاى شیعه و سنى بر این مطلب دلالت دارد که به اختصار چند روایت را ذکر مى‌کنیم:

دفن شبانه، در روایات اهل سنت

۱-محمد بن اسماعیل بخارى مى‌نویسد:

وَعَاشَتْ بَعْدَ النبی صلى الله علیه وسلم سِتَّهَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّیَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِیٌّ لَیْلًا ولم یُؤْذِنْ بها أَبَا بَکْرٍ وَصَلَّى علیها.[۱]

فاطمه زهرا سلام الله علیها، شش ماه پس از رسول خدا (صلی الله علیه واله) زنده بود، زمانى که از دنیا رفت، شوهرش علی علیه السلام او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را با خبر نساخت.

دفن حضرت زهرا سلام الله علیها

۲- ابن قتیبه دینورى در تأویل مختلف الحدیث مى‌نویسد:

“وَقَدْ طَالَبَتْ فَاطِمَهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهَا أَبَا بَکْرٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ بِمِیرَاثِ أَبِیهَا رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَلَمَّا لَمْ یُعْطِهَا إِیَّاهُ، حَلَفَتْ لَا تُکَلِّمُهُ أَبَدًا، وَأَوْصَتْ أَنْ تُدْفَنَ لَیْلًا، لِئَلَّا یَحْضُرَهَا، فَدُفِنَتْ لَیْلًا[۲]

فاطمه از ابوبکر میراث پدرش را خواست، ابوبکر نپذیرفت، قسم خورد که دیگر با او (ابو بکر) سخن نگوید و وصیت کرد که شبانه دفن شود تا او (ابوبکر) در دفن وى حاضر نشود.

دفن شبانه حضرت زهرا

۳- عبد الرزاق صنعانى مى‌نویسد:

۶۵۵۴ – عَنِ ابْنِ جُرَیْجٍ، وَعَمْرِو بْنِ دِینَارٍ أَنَّ حَسَنَ بْنَ مُحَمَّدٍ، أَخْبَرَهُ، «أَنَّ فَاطِمَهَ بِنْتَ النَّبِیِّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ دُفِنَتْ بِاللَّیْلِ» قَالَ: فَرَّ بِهَا عَلِیٌّ مِنْ أَبِی بَکْرٍ أَنْ یُصَلِّیَ عَلَیْهَا، کَانَ بَیْنَهُمَا شَیْءٌ “

فاطمه دختر پیامبر شانه به خاک سپرده شد، تا ابوبکر بر وى نماز نخواند؛ چون بین آن دو اتفاقاتى افتاده بود.

و در ادامه نیز مى‌گوید:

۶۵۵۵ – عَنِ ابْنِ عُیَیْنَهَ، عَنْ عَمْرِو بْنِ دِینَارٍ، عَنْ حَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ مِثْلَهُ، إِلَّا أَنَّهُ قَالَ: أَوْصَتْهُ بِذَلِکَ

از حسن بن محمد بن نیز همانند این روایت نقل شده است؛ مگر این که در این روایت قید شده است که خود فاطمه این چنین وصیت کرده بود.[۳]

دفن شبانه حضرت زهرا

۴- ابن أبی‌الحدید به نقل از جاحظ (متوفاى ۲۵۵) مى‌نویسد:

وظهرت الشکیه، واشتدت الموجده، وقد بلغ ذلک من فاطمه ( علیها السلام ) أنها أوصت أن لا یصلی علیها أبوبکر.[۴]

شکایت و ناراحتى فاطمه (از دست غاصبین) به حدى رسید که وصیت کرد ابوبکر بر وى نماز نخواند.

و در جاى دیگر مى‌نویسد:

وأما إخفاء القبر، وکتمان الموت، وعدم الصلاه، وکل ما ذکره المرتضى فیه، فهو الذی یظهر ویقوی عندی، لأن الروایات به أکثر وأصح من غیرها، وکذلک القول فی موجدتها وغضبها.[۵]

مخفى کردن مرگ فاطمه (سلام الله علیها) و محل دفن او و نماز نخواندن ابوبکر و عمر و هر آن چه که سید مرتضى گفته است، مورد تأیید و قبول من است؛‌ زیرا روایات بر اثبات این موارد صحیح‌تر و بیشتر است و هم چنین ناراحتى و خشم فاطمه بر شیخین نزد من از اقوال دیگر اعتبار بیشترى دارد.

دفن شبانه حضرت زهرا

به خدا قسم بعد از هر نمازم شما را لعن میکنم

و در روایت ابن قتیبه آمده است که هنگامى که آن دو براى عیادت آمدند، فاطمه زهرا سلام الله علیها اجازه ورود نداد و ناچار شدند به امیرمؤمنان علی علیه السلام متوسل شوند و آن حضرت وساطت کرد،‌ در پاسخ امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:

البیت بیتک. یعنى علی جان! خانه خانه تو است، تو مختارى هر کسى را که دوست دارى اجازه ورود بدهی. امیر مؤمنان علیه السلام براى اتمام حجت و این که آن دو بعداً بهانه نیاورند که ما مى‌خواستیم از فاطمه رضایت بگیریم ؛ ولى علی نگذاشت ، به آن دو اجازه ورود داد .

هنگامى که آن‌ دو عذرخواهى کردند، صدیقه طاهره نپذیرفت؛ بلکه از آن‌ها این چنین اعتراف گرفت:

نشدتکما الله ألم تسمعا رسول الله یقول «رضا فاطمه من رضای وسخط فاطمه من سخطی فمن أحب فاطمه ابنتی فقد أحبنی ومن أ رضى فاطمه فقد أرضانی ومن أسخط فاطمه فقد أسخطنی »

شمارا به خدا سوگند مى‌دهم آیا شما دو نفر از رسول خدا نشنیدید که فرمود: خوشنودى فاطمه خوشنودى من، و ناراحتى او ناراحتى من است. هر کس دخترم فاطمه را دوست بدارد و احترام کند مرا دوست داشته و احترام کرده است و هر کس فاطمه را خوشنود نماید مرا خوشنود کرده است و هر کس فاطمه را ناراحت کند مرا ناراحت کرده است؟.

هر دو نفرشان اعتراف کردند: آرى ما از رسول خدا اینگونه شنیده ایم.

نعم سمعناه من رسول الله صلى الله علیه وسلم.

سپس صدیقه طاهره فرمود:

فإنی أشهد الله وملائکته أنکما أسخطتمانی وما أرضیتمانی ولئن لقیت النبی لأشکونکما إلیه.

پس من خدا و فرشتگان را شاهد مى‌گیرم که شما دو نفر مرا اذیت و ناراحت کرده‌اید و در ملاقات با پدرم از شما دو نفر شکایت خواهم کرد.به این نیز بسنده نکرده و فرمود:

والله لأدعون الله علیک فی کل صلاه أصلیها.

به خدا قسم پس از هر نماز بر شما نفرین خواهم کرد.[۶]

لعن ابوبکر توسط حضرت زهرا

دفن شبانه در روایات شیعه:

هر چند که سبب وصیت صدیقه طاهره در میان شیعیان مشخص و اجماعى است؛ اما در عین حال به یک روایت و سخن اشاره مى‌کنیم.

۱- شیخ صدوق در علت دفن شبانه آن حضرت مى‌نویسد:

عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام لِأَیِّ عِلَّهٍ دُفِنَتْ فَاطِمَهُ (علیها السلام) بِاللَّیْلِ وَ لَمْ تُدْفَنْ بِالنَّهَارِ قَالَ لِأَنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لا یُصَلِّیَ عَلَیْهَا رِجَالٌ [الرَّجُلانِ‏.[۷]

علی بن ابوحمزه از امام صادق علیه السلام پرسید:

چرا فاطمه را شب دفن کردند نه روز؟ فرمود: فاطمه سلام الله علیها وصیت کرده بود تا در شب وى را دفن کنند تا ابوبکر و عمر بر جنازه آن حضرت نماز نخوانند.

۲- صاحب مدارک الموسوی العاملی مى‌گوید:

إنّ سبب خفاء قبرها ( علیها السلام ) ما رواه المخالف والمؤالف من أنها ( علیها السلام ) أوصت إلى أمیر المؤمنین ( علیه السلام ) أن یدفنها لیلا لئلا یصلی علیها من آذاها ومنعها میراثها من أبیها ( صلى الله علیه وآله وسلم ).

الموسوی العاملی، السید محمد بن علی (متوفای۱۰۰۹هـ)، مدارک الأحکام فی شرح شرائع الاسلام، ج ۸، ص۲۷۹، نشر و تحقیق مؤسسه آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، الطبعه: الأولی، ۱۴۱۰هـ.

علت مخفى بودن محل دفن فاطمه سلام الله علیها آن گونه که مخالف و موافق نقل کرده‌اند این است که آن حضرت به امیرمؤمنان علیه السلام سفارش کرد تا او را شبانه دفن کند تا آنان که او را اذیت کرده‌ و از ارث پدرش محروم کرده بودند بر وى نماز نخوانند.

نتیجه:

با توجه به مدارک موجود و اعتراف بزرگان اهل سنت،‌ دلیل دفن شبانه آن حضرت وصیت آن حضرت بود که نمى‌خواست افرادى که بر او ستم کرده‌اند، بر جنازه‌اش نماز بخوانند و با این کار خشم خود را از غاصبان خلافت جاودانه ساخت.

پی نوشت ها:

[۱] . البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج ۴، ص ۱۵۴۹، ح۳۹۹۸، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷٫

[۲] . الدینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبه (متوفای۲۷۶هـ)، تأویل مختلف الحدیث، ج ۱، ص ۳۰۰، تحقیق: محمد زهری النجار، ناشر: دار الجیل، بیروت، ۱۳۹۳هـ، ۱۹۷۲م.

[۳] . الصنعانی، أبو بکر عبد الرزاق بن همام (متوفای۲۱۱هـ)، المصنف، ج ۳، ص ۵۲۱، حدیث شماره ۶۵۵۴ و حدیث شماره: ۶۵۵۵، تحقیق حبیب الرحمن الأعظمی، ناشر: المکتب الإسلامی – بیروت، الطبعه: الثانیه، ۱۴۰۳هـ.

[۴] . إبن أبی الحدید المدائنی المعتزلی، أبو حامد عز الدین بن هبه الله بن محمد بن محمد (متوفای۶۵۵ هـ)، شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۵۷، تحقیق محمد عبد الکریم النمری، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت / لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۸هـ – ۱۹۹۸م.

[۵] . شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۷۰٫

[۶] . الدینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبه (متوفای۲۷۶هـ)، الإمامه والسیاسه، ج ۱،‌ ص ۱۷، باب کیف کانت بیعه علی رضی الله عنه، تحقیق: خلیل المنصور، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت – ۱۴۱۸هـ – ۱۹۹۷م.

[۷] .

الصدوق، أبو جعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفای۳۸۱هـ)، علل الشرایع، ج‏۱، ص۱۸۵، تحقیق: تقدیم: السید محمد صادق بحر العلوم، ناشر: منشورات المکتبه الحیدریه ومطبعتها – النجف الأشرف، ۱۳۸۵ – ۱۹۶۶ م

منبع: سایت سنت

استدلال نشدن به حدیث غدیر از سوی مسلمانان صدر اسلام

شبهه

شیعه می گویند که هزاران صحابه در غدیر خم حضور داشتند، و همه شنیدند که پیامبر ـ ‌صلی الله علیه و آله و سلم ـ علی را به عنوان جانشین خود بعد از وفاتش تعیین کرد؛ اگر چنین است پس چرا از هزاران صحابه یکی نیامد و به خاطر غصب شدن حق علی اعتراض نکرد، حتی عمار بن یاسر و مقداد بن اسود و سلمان فارسی ـ رضی الله عنهم ـ چیزی نگفتند و یکی از اینها نیامد و نگفت: ای ابوبکر! چرا ـ خلافت را از علی غصب می کنی و حال آن که می دانی که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در غدیر خم چه گفت؟

پاسخ شبهه

پیش از آن که به پاسخ  شبهه مورد نظر بپردازیم لازم است اشاره کوتاهی به این نکته مهم نمائیم که اصل واقعه غدیر توسط صدو ده نفر صحابی و هشتاد و چهار نفر تابعی در کتب معتبر روایئی شیعه و سنی نقل شده است به گونه ای که جای تردید در تحقق این واقعه مهم و سرنوشت ساز برای کسی باقی نمیگذارد.[۱]

گذشته از منابع شیعی،‌احادیثی که از طریق اهل سنّت درباره جریان غدیر وارد شده است، بر دو گونه می باشد: نخست احادیثی که نزول آیه تبلیغ «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک …» را در غدیر خم و جریان اعلام ولایت علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ را بیان می کند. دوم احادیثی که مشتمل بر اصل داستان است و در آنها ذکری از آیه به میان نیامده است، تعداد این احادیث نسبت به اول بسیار است. و از جمله کتاب هایی که محدثان و علماء اهل سنّت نوشته اند و به تفصیل نزول آیه تبلیغ در روز غدیر خم را با اسناد مختلف نقل کرده اند، عبارت اند از: ابن عساکر،‌تاریخ دمشق، ج۲، فخررازی، مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر) ج۱۲ ـ ثعلبی، الکشف و البیان، (نسخه خطی)، حموینی، فراید السمطین، ج۱٫ ابن صبّاغ مالکی، الفصول المهمّه. آلوسی، روح المعانی، ج۶٫ و نیز از جمله کتاب هایی که علماء و محدثان اهل سنّت در آنها اشاره به آیه تبلیغ و نزول آن نکرده ولی اصل داستان و حدیث غدیر را ذکر کرده اند عبارت اند از: احمد بن حنبل،‌ المسند، ج۴٫ حاکم، المستدرک، ج۳٫ الریاض النظر، ج۳٫ طبری شافعی. سیوطی. الحاوی للفتاوی، ج۱٫

انساب الاشراف، بلاذری،ج۲٫ المناقب، خوارزمی. کنزل العّمال، متقی هندی، ج۱۳٫ الفصول المهمّه، ابن صبّاغ مالکی. وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، ج۲٫ علاوه بر این کتاب ها مرحوم علامه امینی نام دهها کتاب را می برد که حدیث غدیر در آن ها آمده است.[۲]

ضمناً در بعضی کتب اهل سنت این جمله پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ‌که فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه» بدون اشاره به جریان غدیر خم آمده است که از جمله آنهاست: الصحیح، ترمذی، ج۵، ص۲۹۷٫ السنن، ابن ماجه، ج۱، ص۴۵٫ التاریخ الکبیر،‌ بخاری،‌ج۱، ص۳۷۵، تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۲، ص۱۹۶٫ و دهها کتاب دیگر.

بنابراین واقعه غدیر چیزی نیست که قابل انکار باشد و لذا اهل سنّت هم که متأسفانه در طول تاریخ به خاطر وابستگی به حکام و دولت های جائر که تمام تلاش شان بر محو و نابودی آثار اهل بیت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بودند، نتوانسته اند اصل واقعه غدیر را انکار کنند، بلکه به تأویل و توجیه غیر منصفانه آن پرداخته اند.

اما این که چرا مسلمانان و صحابه رسول خدا هنگام تشکیل سقیفه و بعد از آن حق اهل بیت را نادیده گرفتند و با این حقیقت آشکار که در مرئی و منظر هزاران نفر از حجاج واقع شده بود و نیز در ادوار مختلفی از حیات پر بار رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به انحاء گوناگون به آن اشاره و تصریح شده بود، مخالفت و یا سکوت کردند، به نظر می رسد این پرسش یکی از چالش های جدی فرا روی شیعه است زیرا شیعه:

الف) با بهره گیری از منابع معتبر خود اهل سنّت همان گونه که اشاره شد، به اثبات اصل ماجرای غدیر می پردازند منابعی که در آن صدها صحابی و تابعی شناخته شده وجود دارد.[۳]

ب) با دلیل های متقن و شواهد مستحکم لغوی، قرآنی، سنتی و تاریخی واژه ولایت موجود در روایت غدیر را به معنای سرپرستی و به دست گرفتن امور جامعه مسلمانان می دانند، نه دوستی.[۴]

ج) اثبات می کند پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در این ماجرا بر اساس دستور خداوند متعال در پی تعیین جانشین بود نه معرفی کاندیدای خلافت.[۵]

با این همه درگزارش های تاریخی جز چند منبع،[۶] از واکنش شدید مردم و یاد آوری ماجرای غدیر خم کمتر سخن به میان آمده است، با آن که قطعا بیشتر مردم مدینه در ماجرای غدیر خم حضور داشتند، چرا پس از حدود ۷۰ یا ۸۴ روز، از این ماجرا آن را فراموش کردند؟

البته احتمال اعتراض عده ای از مردم و یاد کرد ماجرای غدیر به وسیله آنها و مخفی ماندن این واکنش، به سبب سیاست ممنوعیت نقل و تدوین حدیث، وجود دارد ولی در عدم گستردگی این اعتراض ها تردید نیست.

با توجه به ماجرای غدیر و تاکید پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بر تعیین جانشین، انتظار اعتراض گسترده نامعقول نمی نماید. بنابراین، واکنش چنین محدود چگونه توجیه می شود؟ برای یافتن سرنخ های تاریخی این شکل باید موقعیت زمانی این قطعه از تاریخ و نیز سیر جریان های سیاسی و اجتماعی از زمان واقعه تا رحلت پیامبر اکرم ـ‌ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به دقت بررسی شود. بر این اساس، پیگیری بحث در چند محور زیر ضرورت دارد:

  1. قبل از تشکیل دولت مدینه به دست پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ، مردم شهرهای بزرگ حجاز و بادیه ها تحت نظام قبیله ای به سر می بردند. در این نظام سر آمد بودن در صفاتی چون سن، سخاوت، شجاعت، بردباری و شرافت معیار گزینش رهبر به شمار می آمد و رهبر قبیله حق نداشت از میان فرزندان و خویشانش جانشین برگزیند.
  2. پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نخستین کسی بود که در این سرزمین نهادی به نام دولت پدید آورد و ارزش های فرا قبیله ای ارائه داد. آن بزرگوار توانست قبایل مختلف شهرها و بادیه های منطقه را تحت یک نظام واحد متمرکز سازد. مردم که آن حضرت را پیامبر آسمانی می دانستند، تشکیل دولت از سوی او را امر الهی به شمار آوردند و در برابر آن مقاومتی قابل توجه نشان ندادند.
  3. پیش از فتح مکه اسلام به گونه روز افزون در میان شهرها و بادیه ها گسترش یافت تا جایی که سال بعد (سال نهم هجری) عام الوفود (سال هیئت ها) نام گرفت، یعنی سالی که مردم دسته دسته در قالب هیئت های مختلف نزد پیامبر اکرم ـ‌ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می شتافتند و اسلام خویش را آشکار می کردند. ناگفته پیداست، انگیزه همه این هیئت ها معنوی نبود و همه تازه مسلمانان ایمان محکم قلبی نداشتند.
  4. یکی از آموزه های اسلامی که پذیرش آن برای مردم دشوار می نمود، مسأله تعیین جانشین بود زیرا:

الف) مردم فقط پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ دارای بعد الهی می دانستند و حکومت فرا قبیله اش را می پذیرفتند. در نگاه آنان، جانشین پیامبر از چنین ویژگی برخوردار نبود.[۷]

ب) هنوز بسیاری از مردم خود را به اطاعت از دستورهای دنیوی آن حضرت مقید نمی دانستند چنان که در مواردی چون صلح حدیبیه، (اعتراض عمر که گفت: چنان در شک افتادم که از آغاز اسلام خود تا آن هنگام در چنین شکی فرو نرفته بودم.[۸]) و تقسیم غنایم حنین.[۹] واکنش اعتراض آمیز نشان دادند.

ج) بسیاری از مردم اطاعت از فرمان های دنیوی مربوط به بعد از زندگانی رسول خدا را نمی پذیرفتند زیرا هنوز از آموزه های جاهلی که به رئیس قبیله اجازه تعیین جانشین نمی دهد، دل نبریده بودند و طبیعی بود که مسأله ریاست دولت از ریاست یک قبیله مهم تر بدانند.

د) هنوز برخی از قریشیان تازه مسلمان چنان می پنداشتند که پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در راستای رقابت قبیله ای مسأله نبوت را مطرح کرده است. این گروه با توجه به اقبال عمومی مردم به آن حضرت جرأت مخالفت نداشتند ولی با تعیین جانشین به ویژه از تیره بنی هاشم، لب به اعتراض گشودند و با بهره گیری از پشتوانه فرهنگ قبیله ای مردم اعتراض خویش را روشن تر بیان کردند.

هـ) در زمان جاهلیت تنها اشرافی به مجلس مشورتی قریش ( دار الندوه) راه می یافتند که به چهل سالگی رسیده باشند.[۱۰] بر این اساس، پذیرش جانشین رسول خدا، به ویژه اگر آن فرد داماد پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بود و کمتر از چهل سال[۱۱] داشت بسیار دشوار تر می شد. چنان که ابوبکر مکرر به آن حضرت می گفت، تو جوانی و فرصت برای خلافت داری.

  1. دو نکته دیگر نیز پذیرش جانشینی امام علی ـ علیه السلام ـ را دشوار می کرد:

الف) حضرت علی ـ‌علیه السلام ـ نزد قریشیان به سبب دلاوری هایش در جنگ های مانند بدر و احد و به خاک و خون کشیدن بزرگان قریش، چهره منفی داشت؛ این پدیده سبب شد به تبلیغات گسترده روی آورند و فضای جامعه آن روز را بر علیه علی ـ علیه السلام ـ مسموم نموده و از آن به نفع افکار و سیاست های پلید و شوم شان بهره گیری نمایند. عمر در این باره به علی ـ علیه السلام ـ می گفت: قوم شما (قریش) به شما مانند نگاه گاو به کشنده اش می نگرند.[۱۲]

ب) مردم قبایل مختلف خصوصا سران توطئه گر قریش و مهاجر، این نکته را درک کرده بودند که با توجه به لیاقت ها و استعداد های تیره بنی هاشم، اگر مسأله جانشینی در میان آنها تثبیت شود،‌ هرگز از آن خاندان بیرون نخواهد آمد.

  1. نگاه پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به جانشینی حضرت علی ـ علیه السلام ـ، الهی و از روابط قبیله و خویشاوندی بسیار فراتر است. زیرا به حفظ آئیین وحی می اندیشید و طبیعی است که آشناترین فرد به کتاب و سنّت و شجاع ترین و کوشاترین فرد در راه گسترش اسلام را برگزیند. البته پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ با وضعیت جامعه آشنا بود. از اینرو از آغاز رسالت در موقعیت های گوناگون، با بیان های متفاوت ویژگی های حضرت علی ـ علیه السلام ـ را یاد آور می شد و از جانشینی اش سخن به میان می آورد.[۱۳] آن بزرگوار سرانجام از سوی خداوند مأمور شد در بزرگ ترین اجتماع مسلمانان که برخی شمار آنها را بیش از یکصد هزار تن دانسته اند آشکارا این مسأله را اعلام کرد.[۱۴] و دغدغه مخالفت جامعه را ندیده بگیرد. فرازی از آیه ۶۷ سوره مائده که از این دغدغه پیامبر پرده بر می دارد و به وی ایمنی می بخشد چنین است: «و الله یعصمک عن الناس» خداوند تو را از (شر) مردم نگاه می دارد. در این عبارت دو واژه «عصمت» و «ناس» بسیار راهگشا است. خداوند پیامبر را از چه چیز حفظ می کرد؟ و این «ناس» چه کسانی بودند؟

با توجه به واقعیت خارجی و ایمن نماندن پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از شرّ زبان مردم و نیز با توجه به این که سرانجام مسأله جانشینی امام علی ـ‌علیه السلام ـ به سامان نرسید، بعید به نظر نمی رسد که مراد از واژه «یعصمک» نگهداری پیامبر از هجوم فیزیکی و یکباره مردم باشد چنان که واژه ناس بر مردم عادی دلالت دارد و با توجه به اکثریت نو مسلمان آن زمان و کینه و توطئه عده ای از سران اصحاب نسبت به خلافت علی ـ‌ علیه السلام ـ، به حمل این لفظ بر خلاف ظاهر نیازمند نیستم.

  1. تاریخ درباره بسیاری از حوادث مقطع زمانی بین غدیر و وفات پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ ساکت مانده است امّا کالبد شکافی دو پدیده مهم آن عصر ما را با شدّت اهتمام پیامبر اکرم ـ‌صلی الله علیه و آله و سلم ـ برگزینش جانشین و گستره تلاش های مخالفان آن حضرت در عیان و نهان، آشنا می سازد. این پدیده ها عبارت است از: سپاه اسامه و مخالفت با نگارش وصیت مهم رسول خدا.
  2. سپاه اسامه: پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در واپسین روزهای زندگی اش فرمان داد لشکری عظیم به فرماندهی جوانی به نام اسامه بن زید به سمت دورترین مرزهای کشور اسلامی (مرزهای روم) رهسپار شود.[۱۵] کالبد شکافی دقیق این جریان نشان می دهد رسول خدا ـ‌صلی الله علیه و آله و سلم ـ در راستای تثبیت جانشینی حضرت علی ـ علیه السلام ـ به چنین اقدامی دست یا زید زیرا:

الف) در آن هنگام و در آستانه وفات پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ خالی کردن مرکز حکومت از نیروهای نظامی و ارسال آن به دورترین نقاط به صلاح جامعه نبود چون احتمال داشت پس از رحلت آن بزرگوار بسیاری از نو مسلمانان قبایل اطراف سر به شورش بردارند و کیان جامعه اسلامی در معرض تهدید قرار گیرد. آن چه این تصمیم گیری را در نظر پیامبر اکرم ـ‌صلی الله علیه و آله و سلم ـ منطقی جلوه می داد دور ساختن مخالفان جانشینی علی ـ علیه السلام ـ از مدینه بود.

ب) انتصاب جوانی ۱۸ ساله[۱۶] به مقام فرماندهی لشکر و عدم توجه به اعتراضات اصحاب جز از کار انداختن مهم ترین[۱۷] دستاویز مخالفان جانشینی علی ـ علیه السلام ـ هیچ توجیهی نداشت زیرا اسامه بن زید که از جهاتی چون سابقه مسلمانی، شرافت، شجاعت و کارایی سر آمد اصحاب به شمار نمی آمد و از نظر سنی حدود ۱۵ سال از علی ـ‌علیه السلام ـ کوچک تر بود، با توجه به آنکه در بسیاری از ویژگی ها با حضرت علی ـ علیه السلام ـ قابل مقایسه نمی نمود، درمقام فرماندهی سپاه عظیم و متشکل از بزرگان صحابه مانند ابوبکر، عمر، ابو عبیده جّراح، عثمان،‌طلحه، زبیر، عبد الرحمان بن عوف، و سعد بن ابی وقاص قرار گرفت.

ج) دقت در ترکیب سپاه اسامه نشان می دهد تمام کسانی که احتمال داشت با جانشینی علی ـ علیه السلام ـ مخالفت ورزند، ملزم بودند در این سپاه شرکت جویند.[۱۸] و کسانی که به بهانه بیماری پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از اردوگاه سپاه اسامه به مدینه باز می گشتند، با جمله تأکیدی: «لعن الله من تخلّف عن جیش اسامه»[۱۹] رو برو می گشتند .[۲۰]

. پیشگیری از نگارش وصیت: این حادثه در واپسین روزهای حیات پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ تحقق یافت که احتمالا با بالاگرفتن زمزمه های مخالفت با جانشینی حضرت علی ـ علیه السلام ـ به شدّت نگران اوضاع شده بود، دستور داد ابزار نوشتن آماده سازند تا سندی صریح و ماندگار بر جای گذارد و از گمراهی امّت جلوگیری کند. مخالفان که این دستور را با نقشه های چند ماه خویش ناسازگار می دیدند، به شدّت نگران شدند و با هزیان گو خواندن کسی که جز وحی چیزی بر زبان نمی راند،‌ از نگارش این سند جلوگیری کردند. تاریخ در اینجا تنها از یک تن نام می برد.[۲۱] اما آشکار است که تنها یک نفر، بی آنکه جریانی نیرومند پشتیبانش باشد، نمی تواند با رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مقابله و مخالفت کند. از اینرو بعضی از نصوص گوینده این عبارت را جمع دانسته از کلمه «قالوا» استفاده کرده اند.[۲۲]

  1. نخستین تشکیل دهندگان این جلسه که با هدف تعیین خلیفه جز حضرت علی ـ علیه السلام ـ در سقیفه گرد آمدند انصار به شمار می آمدند، آن هم انصاری که در همه جا به پیروی محض از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ زبان زد بودند و دوستی شان با خاندان آن حضرت به ویژه علی ـ علیه السلام ـ بر همگان ثابت شده است. راستی چرا انصار؟ و چرا با این عجله؟ آنهم در حالی که هنوز بدن پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ غسل داده نشده است؟ شواهد تاریخی نشان می دهد انصار هرگز از جانشینی شخصیتی مانند حضرت علی ـ علیه السلام ـ، هر اسناک نبودند و او را ادامه دهنده راه پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می دانستند. اقدام عجولانه آن ها در درک این نکته حیاتی ریشه دارد. آنها با تیز بینی دریافته بودند که شانسی برای به قدرت رسیدن حضرت علی ـ علیه السلام ـ وجود ندارد. مخالفت یاران بزرگ پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ با راه افتادن سپاه اسامه و نیز مخالفت آنان با نگارش وصیت از سوی پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و به احتمال فراوان،‌حوادث دیگری که تاریخ ما را از آن بی خبر گذاشته است، انصار را به این نتیجه رسانده بود که مهاجران اندیشه به دست گرفتن حکومت در سر می پرورانند و احتمال دارد قریشیانی که سرانشان در نبرد با نیروهای انصار حامی رسول خدا به قتل رسیدند، با بهره گیری از پیوند نزدیک قریش و مهاجران درپی انتقام برآیند.

بنابراین، به سقیفه شتافتند تا طرفداران غصب حق علی ـ علیه السلام ـ را دست کم از به دست گرفتن کامل قدرت باز دارند و به منظور حفظ جامعه انصار از توطئه های آتی، سهمی از قدرت به دست آورند.

پس اصحاب غدیر، مهاجران، انصار و مردم مدینه همگان حادثه غدیر را به یاد داشتند و از آن به خوبی با خبر بودند و دلالت آن بر تعیین جانشین را مسلّم می دانستند، اما مشاهده تلاش های کسانی که در جهت مخالفت علنی با غدیر گام بر می داشتند و حرکت طرفداران آن واقعه آسمانی را به شدید ترین روش ممکن سرکوب می کردند، آنها را از هر گونه تلاش در جهت احیای غدیر باز می داشت. بنابراین طبیعی است که در این زمان شاهد اعتراض مردم مومن وعده اندک یاران وفادار به عهد رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و استدلال آنها به این حادثه مهم تاریخی نباشیم. آنها با توجه به زمینه های قبلی، تلاش و استدلال خود را آب در هاون کوفتن می دیدند. چنان که، بر اساس نصوص تاریخی، حضرت علی ـ علیه السلام ـ نیز در آن زمان به این جریان مهم استدلال نکرد. به نظر می رسد در آن موقعیت استدلال گسترده مردم به واقعه غدیر پرسش برانگیز است نه عدم استدلال، زیرا چنین استدلالی نمایانگر ـ پذیرش یکباره جریان مخالف با فرمان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از سوی مردم معتقد به غدیر است و با شواهد تاریخی سازگاری ندارد.

پی نوشت ها:

[۱]. طهرانی، امام شناسی، ج۷، درس های ۹۸ ـ ۹۹٫

[۲]. امینی، الغدیر، ج۱-۲ـ، ص۱۴ تا ۱۰۸٫

[۳]. الغدیر فی الکتاب و الادب، ‌ج۱، ص۷۳ ـ ۱۴٫

[۴]. همان.

[۵]. همان.

[۶]. مانند کتاب سلیم بن قیس و کتاب الاحتجاج، طبرسی.

[۷]. مراجعه شود به: تاریخ تحول دولت و خلافت از بر آمدن اسلام تا بر افتادن سفیانیان، جعفریان رسول، ص۲۷ به بعد.

[۸]. المغازی، محمد بن عمر واقدی،‌ ج۱، ص۶۰۶ ـ‌۶۰۷٫

[۹]. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج۱، ص۶۳۱٫

[۱۰]. تاریخ سیاسی اسلام، جعفریان رسول، ص۹۸٫

[۱۱]. علی ـ علیه السلام ـ در آن هنگام طبق مشهور، ۳۳ سال داشت.

[۱۲]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۹٫

[۱۳]. موسوعه الامام علی بن ابی طالب فی الکتاب و السنه و التاریخ،‌ محمدی ری شهری، ج۲٫

[۱۴]. امینی، الغدیر، ج۱، ص۲۱۴٫

[۱۵]. طبقات، محمد بن سعد کاتب واقدی، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، ج۴، ص۵۴ ـ‌۵۸٫

[۱۶]. همان.

[۱۷]. همان.

[۱۸]. محمد رضا مظفر، السقیفه، ص۸۱ ـ ۷۷٫

[۱۹]. شهرستانی،‌الملل و النحل، ج۱، ص۱۴٫

[۲۰]. السقیفه،‌ص۸۱٫

[۲۱]. عمر بن خطاب، عبد الرحمن احمد البکری، تعلیق سید مرتضی رضوی، من حیات الخلیفه، ص۱۰۱ ـ ۱۰۷٫

[۲۲]. همان.

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات و پاسخگوی به شبهات حوزه علمیه قم.