ابن ملجم

نوشته‌ها

روایت روزهاى پایانى زندگانى امام على(ع) در احادیث شیعه و سنى

اشاره:

على آن جوانمردى است که پناه تمام حق‌جویان و عدالت‌خواهان است. او داراى شخصیتى است که از هر جهت براى مردم شگفت‌انگیز است و تمام افرادى که در مورد این شخصیت داد سخن داده‌اند در یک چیز با هم متفق‌القولند که «على علیه‌السلام نمونه والاى فکر و بیان است.»(۱) جبران خلیل جبران على علیه‌السلام را آن موجودى می‌داند که با عالی‌ترین معانى هستى پیوند خورده است و به کمال روحى نائل آمده است. به نظر جبران‌خلیل نه او از روح کلى جهان لحظه‌اى دور می‌شود، و نه روح کلى جهان از او. (۲)

پیش‌بینى شهادت امیرالمومنین (علیه السلام) توسط پیامبر (صللی الله علیه و آله)

پیامبر در گذشته از به شهادت رسیدن حضرت على(علیه السلام) در آینده ایشان را مطلع ساخته بودند که در ذیل به دو مورد از آن اشاره شده است: اولین پیش‌بینى در جنگ احد بود، هنگامى که حضرت على(علیه السلام) پس از پایان جنگ با حسرت به یاران به شهادت‌رسیده‌اش نگاه می‌کرد و تأسف می‌خوردند که چرا شهادت نصیب او نشده است. حضرت محمد(صللی الله علیه و آله) به او فرمودند: «على جان! تو در آینده به شهادت خواهى رسید.»

دومین پیش‌بینى در روز جنگ خندق بود و در آن روزى که سر مبارک حضرت توسط شمشیر عمرو شکافته شد و از سر مبارک‌شان خون می‌رفت. پیامبر در حالى‌ که زخم سر حضرت را پانسمان می‌کردند، می‌فرمودند:

«أینَ أنَا یومٌ یضربک أشقى الاخرین على رأسک و یخضب لَحْیتُک من دَم رأسِک»؛

علی‌جان، آن‌گاه که شقاوت‌پیشه‌ترین انسان‌ها با شمشیر ستم و تجاوز فرق مبارکت را هدف قرار می‌دهد و محاسنت را با خون سرت رنگین می‌سازد، من کجا هستم تا زخم سرت را چون امروز پانسمان کنم؟(۴)

مستدرک‌الصحیحین از حیات اسدى روایت کرده است که گفت: على علیه‌السلام فرمود، رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به من خبر داد که به‌زودى بعد از درگذشت من است که با تو نیرنگ خواهند کرد. تو بر ملت و دین من زنده خواهى ماند، و بر سنت من کشته خواهى شد. هرکس تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هرکس دشمنت بدارد، مرا دشمن داشته و به‌زودى این (اشاره به محاسن) به وسیله این (اشاره به فرق سر) خضاب می‌شود.(۵)

در کنزالعمال، ج ۶، ص ۵۷ آمده است که رسول خدا فرمود:

«على(علیه السلام) هرگز نخواهد مرد مگر بعد از آنکه دلش مالامال از غیظ و خشم و اندوه باشد و نمیرد مگر آنکه او را به قتل برسانند.»(۶)

ابن‌جریر در تاریخ طبرى، ج ۲ و متقى در کنزالعمال، ج ۶ روایتى آورده‌اند که روزى رسول خدا فرمودند: شقی‌‌ترین جنس بشر دو نفرند، یکى آنکه در قوم ثمود بود و ناقه صالح را کشت؛ دوم آنکه تو را با خون سرت رنگین می‌کند.(۷)

پیش‌بینى خود حضرت در مورد شهادت خویش

آمده است که امیرالمومنین هر زمان ابن ملجم را می‌دید به این بیت اشاره می‌کردند:

ارید حیاته و یرید قتلى

عذیرک من خلیلک من مرادى

( من خیر او را می‌خواهم و او درصدد کشتن من است، کیست که از جانب این دوست مرادى تو عذرخواهى کند.

زمانى که حضرت على این سخنان را می‌گفتند، دیگران به آن حضرت عرض می‌کردند: براى چه او را نمی‌کشی؟ و ایشان می‌فرمودند:

چگونه قاتل خود را بکشم؟ و این سخن نشان دهنده آن بود که پیامبر قبلاً کشته شدن حضرت على علیه‌السلام را به دست ابن ملجم به ایشان گفته بودند. (۸)

و گفته‌اند که امیرالمومنین همواره نسبت به ابن‌ملجم با مهربانى و نیکى رفتار می‌کردند. در روایات آمده که وقتى ماه رمضان سال چهلم هجرى فرا رسید على علیه‌السلام شبى را نزد امام حسن علیه‌السلام و شبى را نزد امام حسین علیه‌السلام و شبى را نزد دخترانش به‌سر می‌بردند و در هنگام صرف غذا هم بیش از سه لقمه نمی‌خوردند و می‌گفتند: این یک شب یا دو شب، سرانجام فرمان خدا فرامی‌رسد و درون من تهى است و سرانجام هم بعد از سپرى شدن چند شب ایشان به شهادت رسیدند. (۹)

در طبقات ابن‌سعد، ج ۳ آمده که ام‌جعفر سریه روایت کرده است که گفت: «من آب به دست حضرت على علیه‌السلام می‌ریختم، ناگهان سر به آسمان بلند کردند. ریش خود را با دست گرفتند و تا برابر بینى بالا آوردند و به آن خطاب کردند: واهاً لک، واى بر تو، به‌زودى با خون رنگین خواهى شد. این را گفت و روز جمعه همان هفته ضربت به فرق سر مبارکشان فرود آمد. (۱۰)

و آورده‌اند که امیرالمومنین در سال آخر زندگى خویش همواره مردم را از شهادت خویش آگاه می‌ساختند و به آنها می‌فرمودند:

شمایان در سال جارى همگى به طواف خانه خدا می‌روید، اما نشان آن این است که من در میان شما نخواهم بود «و آیت ذلک أنى لست فیکم.» (۱۱)

روایاتى از روز آن اتفاق شوم

اسدالغابه روایتى را درباره حسن بن على علیه‌السلام آورده، و ابن‌عبدالبر هم از عبدالرحمان‌سلمى روایت کرده است که گفته‌اند: صبح آن شبى که على علیه‌السلام شهید شدند، به نزد حسن بن على رفتم و ایشان احادیثى برایم فرمودند که از آن جمله ایشان فرمودند: هنگام سحر از پدرم شنیدم که می‌فرمودند:

پسرم‌، امشب رسول خدا را در خواب دیدم، و برایش نقل کردم که از امتت بعد از رحلتت چه مصیبت‌ها ‌دیدم، پیامبر فرمودند: نفرین‌شان کن. من عرضه داشتم بار‌الها، عوض این مردم چیزى به من بده که بهتر از ایشان باشد و عوض من امیرى بر آنان مسلط کن که بدتر از من باشد. در همین حال موذنش آمد که نماز حاضر است. پدرم برخاست و به مسجد رفت و دو نفر به او حمله کردند که شمشیر یکى بر طاق خورد و ضربت دیگرى فرقش را شکافت. (۱۲)

صواعق محرقه نقل کرده آن شبى که صبحش على علیه‌السلام ضربت خوردند، بسیار از حجره بیرون می‌آمدند و به آسمان نظر می‌انداختند و بسیار می‌فرمودند:

به‌خدا سوگند دروغ به من نگفته‌اند، این همان شب است که به من خبر داده‌اند. همین که هنگام سحر بیرون رفت ابن ملجم او را ضربت زد. (۱۳)

انگیزه ابن‌ملجم مرادى از به قتل رساندن حضرت على (علیه السلام)

ابن‌ملجم از گروه خوارج بود. روزى او با دو نفر از دیگر خوارج گرد‌هم جمع شدند و در باره دوستان و یارانى که در جنگ نهروان به دست حضرت على علیه‌السلام کشته شده بودند گفت‌وگو می‌کردند و می‌گفتند که بعد از رفتن یاران و رفقاى ما زندگى براى ما هیچ سودى ندارد. سپس قرار گذاشتند که ۳ نفر را بکشند که شامل على علیه‌السلام، معاویه و عمروعاص بود. ابن ملجم گفت: من على را به قتل می‌رسانم. دیگرى گفت من معاویه را می‌کشم و سومى گفت: من هم عمرو عاص را می‌کشم. آن دو نفر که مسئول کشتن عمر و عاص و معاویه بودند در کار خود ناکام ماندند و بعد هم به قتل رسیدند و فقط ابن‌ملجم بود که توانست حضرت على علیه‌السلام را به شهادت برساند که او هم بعد از به شهادت رسیدن امیرالمومنین کشته شد. (۱۴)

چگونگى به شهادت‌رسیدن امیرالمومنین (علیه السلام)

آنگونه که نقل شده است حضرت على سپیده دم نوزدهم رمضان به مسجد آمدند، ایشان مدتى را به خواندن نماز گذراندند، سپس بر بام مسجد رفتند و اذان گفتند و بعد از گفتن اذان به درون مسجد آمدند. با مهربانى افرادى که در مسجد خوابیده بودند را بیدار کردند و این آیه شریفه را تلاوت می‌کردند «ان الصلوه تنهى عن الفحشا و المنکر…»(۱۵) و در میان کسانى که در مسجد خوابیده بودند ابن‌ملجم مرادى بود که به رو خفته بود و شمشیرش را هم در زیر لباس پنهان کرده بود. حضرت رو به او کرد و فرمود:

اى بنده خدا، برخیز، چرا اینگونه خوابیده‌ای؟ مگر نمی‌دانى خدا اینگونه خوابیدن را دوست ندارد؟ برخیز که اینگونه خوابیدن شیوه شیاطین است و از این به بعد یا بر پهلوى راست یا چپ و یا بر پشت بخواب که خواب دانشوران و فرزانگان این‌گونه است. سپس بعد از نصیحت ابن‌ملجم، دوباره رو به او کردند و فرمودند:

گویى تو در اندیشه کارى هستى که گناه آن به ‌گونه‌اى است که آسمان و زمین و کوه‌ها نیز توان دیدن آن را ندارند، چرا که در صورت انجام آن چیزى ماند که آسمانها و زمین از هم بشکافند و کوه‌ها از هم بپاشند و اگر بخواهم هم اینک تو را از آن چه زیر جامه‌ات پنهان داشته‌اى آگاه می‌سازم. سپس به طرف محراب رفتند و به نماز مشغول شدند. ابن‌ملجم که تصمیم داشت هنگام برخاستن از رکوع و یا هنگام سر برداشتن از سجده حضرت را مورد هدف قرار دهد، پس از آغاز نماز به صورت مخفیانه خود را به کنار ستونى که حضرت على به نماز ایستاده بودند، رساند تا بتواند در بهترین فرصت بزرگترین جنایت تاریخ را انجام دهد و زمانى که حضرت سر از سجده برداشتند ابن‌ملجم کار پلید خود را به انجام رسانید و فرق مبارک حضرت را با شمشیر زهرآگین خود شکافت.

در همین هنگام حضرت(علیه السلام)  با صورت مبارک‌شان به محراب افتادند. در حالی‌که زمزمه می‌کردند:

«بسم الله و بالله و على ملت رسول الله»، «فزت و رب الکعبه»؛به خداى کعبه رستگار شدم.

سپس حضرت نام قاتل خود را با صداى بلند گفتند تا حقیقت روشن شود و مردم مظلومى را گرفتار نکنند و ایشان در آن حالت درد و فشار می‌فرمودند «فزت و رب الکعبه، هذا ما وعدالله و رسوله! و صدق الله و رسوله»؛

به پروردگار کعبه که رستگار شدم. این رویداد همان است که خدا و پیامبرش به من وعده فرموده بودند و به راستى که خدا و پیامبرش درست وعده داده بودند.» (۱۶) و بعد از آن اتفاق ناگوار مردم به شیون و زارى پرداختند و این مصیبت بیش از همه براى امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام سخت و ناگوار بود. در چهره امام حسن علیه‌السلام در آن موقع غم و ناراحتى موج می‌زد؛ غمى که او را در اوج جوانى به صورت پیرمردى سالمند درآورد و او چه خوب شرایط پدر را درک می‌کرد. موقعى که دیدند پدر به صورت تصنعى خود را طورى نشان می‌دهد که گویى اتفاق خیلى تلخى برایشان پیش نیامده است تا بتوانند محنت این واقعه را از دوش مردم بردارند، سپس در حالی‌ که سعى می‌کردند آرامش خود را حفظ کنند، سوى پدر رفتند تا به او کمک کنند، سپس در همین حال حضرت را به سوى خانه‌شان بردند. (۱۷)

امام حسین علیه‌السلام گریه می‌کردند و می‌فرمودند:

هان اى پدر، ما پس از تو به چه کسى دل خوش داریم؟ پس از رحلت جانسوز پیامبر هیچ سوگ و فاجعه‌اى براى ما سخت‌تر از شهادت تو نیست و اى پدر، گویى که گریه را براى تو و روز شهادت تو آموخته‌ام و پدر جان، به خدا بر من خیلى سخت است که تو را بر این حالت نظاره کنم. سپس حضرت دست مبارک خود را بر قلب مبارک امام حسین گذاشتند و فرمودند:

پسرم، خدا به قلب توفان‌زده‌ات آرامش بخشد و پرشکوه‌ترین پاداش را بر تو و برادران و خواهرانت ارزانى دارد. (۱۸)

این اتفاق ناگوار براى بسیارى از یاران حضرت و مومنین سخت و گران بود. چنانکه بعد از این اتفاق در چهره بعضى از صحابه ناراحتى کاملاً هویدا شد، به عنوان نمونه در چهره پسر ابى الصباح در کنار تعجب و بهت از این اتفاق پشیمانى هم پیدا شد. زیرا او بود که کمى پیش از امام خواست به نماز صبح حاضر شود. اگر او چنین درخواستى نکرده بود و اگر او امام را به نماز نخوانده بود شاید امام از خانه بیرون نمی‌آمدند، زیرا همه می‌دانستند که امام از چند روز پیش بیمار است و همین‌طور صحابه دیگر چون حجربن عدى ، عبدالله بن محمد الازدى، مغیره بن الحارث بن عبدالمطلب … (۱۹)

مردم ابن ملجم (لعنت‌الله علیه) را محاصره کردند. او خاموش ایستاده بود و گمان می‌کرد که باید این همه بلا و آزارى را که از طرف مردم می‌بیند تحمل کند، زیرا او خود را همانند شهیدى می‌دید که از شکنجه احساس لذت می‌کند.(۲۰)

بعد از اینکه حضرت امیرالمومنین را به خانه بردند درخواست نمودند که ابن ملجم را نزد ایشان بیاورند. وقتى ابن ملجم به نزد على علیه‌السلام آمد، حضرت رو به او کرده و فرمودند:

اى دشمن خدا! آیا من بر تو نیکى نکردم؟ گفت: آرى یا امیرالمومنین و حضرت فرمودند: پس چرا دست به این کار زدی؟ ابن‌ملجم گفت: من چهل صبح شمشیر خود را تیز کردم و از خدا خواستم که بدترین خلق خدا با آن کشته شود و حضرت به او گفتند: تو با این شمشیر کشته خواهى شد، زیرا تو از جمله بدترین خلق خدا هستى.(۲۱)

سپس بعد از اینکه پزشکان از درمان حضرت ناامید شدند حضرت فرمودند: «نفس در برابر نفس. اگر مردم او را به همانگونه که مرا کشته است بکشید و اگر سلامت رستم خودم دانم چه کنم.» در همین حال ابن ملجم حالتى داشت که گویى فتح بزرگى کرده است و با اشاره به شمشیر خود گفت: «آن را هزار درهم خریده‌ام و با هزار درهم زهرآگین کرده‌ام، خدا او را دور دارد اگر بخواهد با وجود این به من خیانت کند.» که در این هنگام سر و صداى حاضرین بلند شد و حضرت دستور دادند تا قاتل را بیرون برند و سپس حضرت به دیدار حق و به دیدار محبوبش رسول الله(صللی الله علیه و آله)  شتافت.(۲۲)

در موقع شهادت حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام رو به فرزندان بزرگوارش امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام کردند و فرمودند:

سفارش‌تان می‌کنم که از خدا بترسید و به دنیا رو مکنید، اگر چه به شما رو کند. به چیزى که از دست رفته مگریید، جز حق مگویید، به یتیم رحم کنید، درمانده را کمک کنید، با حق مدارا کنید، دشمن ستمکار باشید و یاور ستم کش. به دستورهاى قرآن عمل کنید و در کار خدا از ملامت ملامتگر بیم مکنید. (۲۳)

على علیه‌السلام در سال ۴۰ هجرى شهید شد، در حالی‌که دنیا تا همین روزگار هم در حسرت کسى چون او که پرورش یافته دامان رسول خدا (صللی الله علیه و آله) و محرم او باشد ماند.

کسى که تنها او لایق همسرى زهرا (س) و پدرى حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) سرور جوانان اهل بهشت را دارد و بنده‌اى که خداوند به وجودش سخت افتخار می‌کند.

پی‌نوشت‌:
۱. خسروشاهى، سیدهادى، امام على و قومیت عربى، شروق، تهران، ۱۳۷۹، صص ۲۲۷۲.۲۲۷۳
۲. همان، ص ۲۲۸۱
۳. دشتى، محمد، نهج البلاغه، مومنین، تهران، ۱۳۸۱، ص ۷۳
۴. قزوینى، سیدکاظم، امام على از ولادت تا شهادت، ترجمه على کرمى، دلیل،قم، ۱۳۷۹، صص۶۱۷.۶۱۸
۵. موسوى همدانى، محمدباقر، على در مکتب اهل سنت، محمدى، تهران، ۱۳۶۱، ص ۳۳۰
۶. همان، ص ۳۳۱
۷. همان، ص ۳۳۵
۸. دانشوران اهل سنت، امام على از نگاه دانشوران، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى، ۱۳۸۰، ص ۲۸۵
۹. همان، ص ۲۸۶
۱۰. همدانى، همان، ص۳۳۲
۱۱. قزوینى، همان، ص۶۲۰
۱۲. همدانى، همان، ص۳۳۰
۱۳. همان، ص ۳۳۲
۱۴. جریر طبرى، محمد، تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، اساطیر، تهران، صص۲۶۸.۲۶۹
۱۵. سوره عنکبوت، آیه ۴۵
۱۶. قزوینى، همان، صص ۶۲۶.۶۲۹
۱۷. عبدالمقصود، عبدالفتاح، على علیه‌السلام ، ترجمه مهدى جعفرى، ج ۸، انتشارات شرکت سهامى، تهران، ۱۳۶۲، ص ۳۳۸
۱۸. قزوینى، همان، ص ۶۴۲
۱۹. عبدالمقصود، همان، ص ۳۳۷
۲۰. همان، صص ۳۳۹.۳۴۰
۲۱. دانشوران اهل سنت، همان، ص ۲۱۶
۲۲. عبدالمقصود، همان، ص ۳۴۱
۲۳. دانشوران اهل سنت، همان، ص ۱۶۹
کتابنامه
۱. ترجمه و توضیحات، خسروشاهی، سیدهادى، امام على و قومیت عربى، انتشارات شروق، ۱۳۷۹، تهران
۲. مرحوم دشتى، على، نهج البلاغه، انتشارات مومنین، سال ۸۱
۳. تألیف علامه قزوینى سیدمحمدکاظم، ترجمه کرمى على، امام على علیه‌السلام از ولادت تا شهادت، انتشارات دلیل، قم، ۱۳۷۹
۴. سیدموسوى همدانى، محمدباقر، على علیه‌السلام در کتب اهل سنت، کانون انتشارات محمدى، تهران ، ۱۳۶۱
۵. دانشوران اهل سنت، خاورشناسان به اهتمام مهریزى مهدى، ربانی،‌هادى، امام على از نگاه دانشوران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى، چاپ اول، بهار، ۱۳۸۰
۶.  جریر طبرى محمد، ترجمه پاینده ابوالقاسم، تاریخ طبری؛ تاریخ الرسل و الملوک، انتشارات اساطیر، تهران
۷. عبدالمقصود، عبدالفتاح، ترجمه جعفرى سیدمحمدمهدى، على علیه‌السلام ، ج ۸، انتشارات شرکت سهامى انتشارات، تهران، ۱۳۶۲

فتنه خوارج در شهادت حضرت على (علیه‏السلام)

اشاره:

در این مقاله ضمن اشاره به معناى لغوى و اصطلاحى واژه «خوارج»، به زمان و چگونگى پیدایش آن، فتنه انگیزى هاى آنان و نقش این گروه در شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام پرداخته شده است که درضمن بحث به اختصار به برخى ازعقاید این گروه اشاره مى شود. هم چنین تلاش شده است، با استفاده از منابع دست اول تاریخى، عاملان شهادت امام على علیه السلام معرفى شده واین مسئله مورد تجزیه وتحلیل قرارگیرد.

مقدمه

پیدایش فرقه «خوارج» که به ظاهر درجنگ «صفّین» شکل گرفت، زخم تازه اى برپیکر جامعه اسلامى بود. این گروه متعصب و پرخاش گر که نقاب تقوا و دین دارى بر چهره داشت، با عقاید و باورهاى عجیب و دور از منطق خود، همواره براى حکومت نو پاى امام على علیه السلام دردسر ساز بودند و با فتنه انگیزى هاى پى درپى، مشکلات زیادى برسر راه حاکمیتِ اسلام پدید آوردند؛ از این رو امام علیه السلام که آن ها را مردمى کم عقل وآلت دست شیطان مى دانست، در مراحل مختلف، برخوردهاى متفاوتى با آنان داشت و ضمن بیان نظر صریح اسلام در باره حکمیت و برخى مسایل دیگر، توانست گروهى بى غرض از این بى خردان را از سراشیبى سقوط نجات دهد، ولى دسته اى دیگر که هم چنان بر لجاجت و عصیان خود اصرار مى ورزیدند، درنبردى سخت با سپاهیان اسلام، به هلاکت رسیدند و باقى ماندگان این گروه با هم فکرى هم دستان خویش، توطئه قتل امیر مؤمنان علیه السلام را پى ریزى کردند و متأسفانه دراین توطئه شوم موفق شدند.

به دلیل اهمیت موضوع وماندگارى این افکار پلید درتاریخ اسلام ونیزدورنگه داشتن جامعه اسلامى از این تفکرانحرافى، دراین نوشته تلاش شده است تا ضمن شناسایى فرقه خوارج، خطر فتنه گرى ها و نقش آنان در شهادت امام على علیه السلام مورد بررسى وتجزیه و تحلیل قرار گیرد.

خوارج در لغت

بررسى دقیق واژگان «خوارج» و «خارجى» در فرهنگ هاى لغت(۲)، نمایان گر این نکته مشترک است که کلمه خوارج از فعل لازم خَرَجَ، یَخْرُجُ، خُرُوجا مشتق شده و به معناى بیرون رفتن است. این کلمه اگر با «عَلى» متعدى شود، دو معناى نزدیک به هم دارد: ۱. در مقام پیکار و جنگ برآمدن؛ خَرَجَ عَلَیْهِ، أى بَرَزَ لِقِتالِه؛ آماده جنگ شد؛ ۲. تمرد و شورش؛ خَرَجَتِ الرَّعِیَّهُ عَلَى المَلِک، أى تَمَرَّدتْ؛ ملت علیه شاه طغیان کرد.

معادل فارسى خوارج، واژه «شورشیان» است که از خروج به معناى دوم گرفته شده و مفهوم سرکشى در آن نهفته است؛ بنابراین، شورشیان و مخالفان حاکم وقت را «خارجى» مى نامند.

خوارج در اصطلاح

در اصطلاح، خوارج به گروهى از مخالفان کتاب و سنّت اطلاق مى شود که در نبرد صفین علیه امام على علیه السلام شورش کردند وبا عقایدى مخصوص در «حروراء»(۳) ساکن شدند و به علت خروجشان بر امام واجب الإطاعه، اسمِ «خوارج» بر آن ها نهاده شد.گروه پرخاش گرى که در جنگ صفین، نخست پذیرش حَکَمیت را بر على علیه السلام ، خلیفه شرعى و قانونى مسلمانان، تحمیل کردند و سپس با وى به مخالفت برخاستند.

گفتنى است: اگرچه در اصطلاح، از لفظ خوارج، گروهى که در اثناى جنگ صفین بر امام على علیه السلام خروج کردند، متبادر مى شود، ولى امروزه «اباضیان»(۴) را نیز خوارج مى نامند.

برخى از عقاید خوارج

خوارج، حضرت على علیه السلام را به دلیل پذیرش حکمیت کافر قلمداد نموده و هر فردى را که راضى به این کار بود، از دین بیرون دانستند. آنان خلافت ابوبکر، عمر، نیمه اول خلافت عثمان و تا اواسط حکومت على علیه السلام (قبل از پذیرش حکمیت) را باور داشتند و معاویه، عمروعاص و ابوموسى اشعرى را نیز تکفیر مى کردند.(۵) پس از حضرت على علیه السلام با خلفاى اموى و عباسى نیز مخالفتى شدید داشتند؛ به خصوص از بنى امیه با دشنام هاى زشتى یاد کرده، همواره با آنان درگیر بودند.

این گروه به دلیل جمود، تحجّر فکرى، جهل علمى وجهالت عملى، ناخواسته حکومت را به سوى معاویه سوق دادند و هنگام باز گشت امام على علیه السلام از صفیّن، از لشکر آن حضرت جدا شده، با جمعیتى دوازده هزارنفرى در حروراء اردو زدند و به راهزنى و فتنه انگیزى روى آوردند.

این گروه به دلیل جمود، تحجّر فکرى، جهل علمى وجهالت عملى، ناخواسته حکومت را به سوى معاویه سوق دادند و هنگام باز گشت امام على علیه السلام از صفیّن، از لشکر آن حضرت جدا شده، با جمعیتى دوازده هزارنفرى در حروراء اردو زدند و به راهزنى و فتنه انگیزى روى آوردند. على علیه السلام پیوسته با فرستادن سفیرانى آن ها را دعوت به بازگشت مى نمود، ولى متأسفانه مؤثر نمى افتاد؛ ازاین رو چاره اى جز درگیرى با آنان ندید. به هر روى، فتنه خوارج با اتمام جنگ «نهروان»(۶) به ظاهر پایان پذیرفت.

خطر تفکرخارجى گرى

خطر فتنه گرى آن ها در ضربه زدن به اسلام و مسلمانان به اندازه اى بود که امام علیه السلام پس از رویارویى با آن ها وپایان جنگ نهروان، هنگامى که به کوفه بازگشت تا براى نبرد با معاویه آماده شود، در ضمن خطبه اى، قاطعیت برخورد با خوارج را مورد تمجید قرارداد و عکس العمل بجا و شجاعانه خود مقابل خوارج را ستود و فرمود:

«أیُّها الناسُ! فَإنّى فَقَأتُ عَینَ الفِتنَه ولَم یَکُن لِیَجَتَرى ءَ عَلَیها اَحَدٌ غَیْرى بَعدَ أن ماجَ غَیْهَبُها وَاشْتَدَّ کَلَبُها؛(۷) اى مردم! این من بودم که چشم فتنه را در آوردم و کسى جز من جرأت چنین کارى را نداشت؛ آن گاه که امواج تاریک فتنه در همه جا گسترده و به آخرین درجه شدت رسیده بود».

پس از پایان نبرد نهروان و نابودى خوارج، یکى از اصحاب به گمان این که با کشته شدن خارجیان این جریان و طرز تفکّر براى همیشه پایان پذیرفته است خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین! هَلَک َ القومُ بأجْمَعهِم؛ همه خوارج هلاک شدند»، ولى حضرت در جواب فرمود: «کَلاّ وَالله إنَّهم نُطَفٌ فى أصلابِ الرِّجال وَ قَراراتِ النِّساء کُلَََّما نَجَمَ مِنْهُم قَرنٌ قُطِعَ حتّى یَکونَ آخِرُهُم لُصُوصا سَلاّبین(۸)؛ خیر، به خدا سوگند! چنین نیست؛ آن ها نطفه هایى در پشت مردان و رحم زنان خواهند بود و هر زمان که شاخى از آن ها سر برآورد، قطع خواهد شد تا این که سرانجامشان به دزدى و راهزنى پیوند خواهد خورد».

ریشه اصلى انحراف خوارج، جهالت، عناد و تندروى بود و این در تمام دوره هاى تاریخ تداوم دارد؛ بنابراین با کشته شدن چند تن از آنان نباید گمان کرد که کار پایان یافته است، بلکه باید دانست جهالت این گونه افراد همیشه آلتِ دست زیرکان و منافقان قرار مى گیرد و از آن ها علیه مصالح اسلام بهره بردارى مى شود و این همان حقیقتى است که درپیش گویى حضرت از آینده شوم آن ها کاملاً مشهود است.

امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى دیگر،ضمن خبر از تحولات سیاسى مصیبت بار، آینده خوارج را چنین وصف کرده است: «أما إنّکُم سَتَلْقَونَ بَعدى ذُلاً شاملاً و سَیْفا قاطِعا و أثَرهً یَتَّخِذُها الظّالِمون فِیکُم سُنَّهً(۹)؛ آگاه باشید! به زودى پس از من خوارى و ذلت سراسر وجودتان را فراخواهدگرفت و گرفتار شمشیر بُرّنده خواهیدشد و استبدادى بر شما حکومت خواهدکرد که براى ستم گران سنت و روش خواهد شد».

این پیش گویى امام علیه السلام ، براى آیندگان روشن شد و دیرى نپایید که فردى به نام مَهْلَب بن ابى صُفره در زمان عبدالله بن زبیر و حَجّاج بن یوسف فرماندهى سپاه را بر عهده گرفت و قتل عام خوارج پرداخت. مَهلَب در پى قتل و غارت گرى و ناامنى هایى که خارجیان در سرزمین هاى اسلامى به وجود آوردند، در شهرهاى تُستَر (شوشتر)، بصره، اهواز، فارس،جرجان (گرگان)، کرمان، سابور (شاهپور)، کازرون، جیرفت و موصل با آن ها درگیرشد و شبانه روز از شهرى به شهر دیگر به دنبالشان مى گشت و هر جا آن ها را مى یافت به قتل مى رساند و اموالشان را مصادره مى کرد. وى به جهت نابود کردن خارجیان مورد تشویق و تحسین حَجّاج قرار گرفت و ضمن دریافت جوایز نفیسى از او(۱۰)، در سال ۷۸ (ه .ق) به استاندارى خراسان منصوب شد.(۱۱)

عملکرد مهلب بر درستى گفتار امیرمؤمنان علیه السلام صحه گذارد و ذلت و خوارى دائمى خوارج را ثابت کرد.

خوارج و شهادت امام على (علیه السلام)

گرچه ردپایى از خارجیان را مى توان درزمان پیامبراکرم صلى الله علیه و آله مشاهده کرد(۱۲)، ولى آن ها در جریان نبردصفین قدرت بروز پیدا کرده و جریان حَکَمیت را بر امام على علیه السلام تحمیل کردند. خوارج بعدازماجراى ننگین داورى حکمین وخیانت عمروعاص و ابوموسى اشعرى، همواره درپى فرصتى بودند تا به حضرت ضربه وارد کنند و به همین علت جنگ نهروان را بر حضرت تحمیل کردند. طبق پیش گویى امام علیه السلام ، در این نبرد کم تر از ده نفر از خوارج جان سالم به دربردند.(۱۳)

باقى ماندگان از این گروه درپى نقشه اى براى قتل امام على علیه السلام بودند و به گفته بسیارى از تاریخ نگاران، گروهى از خوارج بعد از شکست هاى مفتضحانه، توطئه اى بزرگ را پایه ریزى کردند که به قتل حضرت على علیه السلام انجامید؛ آنان در موسم حجّ سال ۳۹ (ه .ق) در مکّه گرد آمدند و درباره زمام داران به بحث پرداختند و از اعمال و رفتارشان انتقاد کردند و براى کشتن آن ها نقشه کشیدند. آن ها با یادآورى کشته هاى خود در نهروان براى آنان اشک ماتم ریختند و هم عهد شدند که دنیا دیگر برایشان خیرى ندارد و باید در راه خدا جانشان را فدا نمایند!

سرانجام، خارجیان به این نتیجه رسیدند که همه فتنه ها از على بن ابى طالب، معاویه بن ابى سفیان و عمرو بن عاص برمى خیزد و باید امت اسلام را از دست این پیشوایان گمراهى نجات داد تا جامعه اسلامى طعم خوشى و راحتى را بچشد؛ از این رو سه خارجى متعصب داوطلب اجراى این نقشه شدند؛ عبدالرحمن بن ملجم مرادى(۱۴) قتل على علیه السلام را به عهده گرفت و بَرَک بن عبیداللّه تمیمى مأمور کشتن معاویه گردید و عمرو بن بکر تمیمى نیز عهده دار قتل عمروعاص شد. این سه ضمن هم قسم شدن با یکدیگر، پیمان بستند که در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرى(۱۵) این نقشه را عملى کنند، سپس هر یک راهى مقصد خود شدند.(۱۶)

بَرَک بن عبیداللّه در شام توانست شمشیرى بر ران معاویه فرود آورد و او را مجروح کند و به گفته برخى تاریخ نگاران، معاویه با این ضربت تا ابد مقطوع النسل گردید(۱۷)، ولى عمرو بن بکر در مصر موفق به ترور عمروعاص نشد؛ زیرا عمرو به جهت درد شکم، در آن روز براى نماز حاضر نشد و به جاى خود خارجه بن حذافه رئیس داروغه را براى اقامه نماز فرستاد که وى با شمشیر عمرو بن بکر از پا درآمد.(۱۸)

ابن ملجم نیز به کوفه آمد و با دوستان خارجى خود ملاقات کرد، ولى آنان را از قصد خود آگاه نساخت، تا این که روزى با گروهى از قبیله «تیم الرباب» ملاقات نمود که براى کشته شدگان خود در نهروان نگران بودند. در همین روز وى با دخترى بنام «قطام» آشنا شد که سرآمد جمال و زیبایى بود و پدر و برادرانش در نهروان کشته شده بودند. ابن ملجم، عاشق این دختر شد و به وى پیشنهاد ازدواج داد، ولى قطام یکى از شرط هاى ازدواج با او را قتل امام على علیه السلام قرار داد.(۱۹)

به این ترتیب ابن ملجم از کتمان نمودن قصد خود دست کشید و با همدستى وردان بن الماجد تمیمى (پسرعموى قطام) و شبیب بن بجره و فردى که از طرف عمروعاص وکیل بود و نوشته اى صد هزار درهمى در دست داشت و تحریکات اشعث بن قیس، در سحرگاه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى در محراب مسجد کوفه مولاى متقیان را به شهادت رساند.(۲۰)

نکته قابل توجه این که: به گفته برخى تاریخ نویسان، ابن ملجم با شعار «الحکمُ للّه یاعلى لا لَکَ»؛ حکم فقط از آن خداست نه از طرف تو اى على!»، شمشیرش را مقابل امام علیه السلام بلند کرد؛ یعنى هنوز بر عقیده خارجى گرى خود باقى بوده است.(۲۱)

شناسایى قاتلان واقعى امام

در نگاهى سطحى، به نظر مى رسد سه نفر خارجى در اقدامى شخصى توطئه ترور حضرت على، معاویه و عمروعاص را پى ریزى کردند و حضرت هم به دست ابن ملجم کشته شد، ولى با ژرف نگرى درمى یابیم که این توطئه از سوى گروه خوارج طراحى شده بود که به دست این سه نفر عملى گردید؛ زیرا:

اولاً: بیش تر روایات تاریخى بر این واقعیت تأکید دارند که گروهى از خوارج در مکّه گرد هم آمده، این توطئه را پایه ریزى کردند و این سه نفر داوطلب اجراى نقشه شدند. تاریخ نویسان، ضمن ثبت اجتماع این گروه در مکّه، تصریح کرده اند که اینان از خوارج بوده اند.(۲۲)

ثانیا: به نقل بیش تر تاریخ نگاران، ابن ملجم جزء همان نُه نفر خارجى است که از جنگ نهروان جان سالم به در بردند.

ثالثا: هم چنان که گذشت، خوارج کوفه وقتى از قصد ابن ملجم آگاهى یافتند، او را در این کار شوم یارى کردند.

رابعا: تکرار شعار معروف خوارج از زبان ابن ملجم در لحظه فرود آوردن شمشیر بر فرق امام على، دلیل دیگرى بر خارجى بودن قاتل امام است.

با وجود این شواهد، برخى از محققان، ضمن اجتماع خوارج در مکّه و ترغیب سه نفر براى قتل حضرت على علیه السلام ، معاویه و عمروعاص، مى گویند: «برفرض صحّت این مطلب، این سه نفر داوطلب، اصلاً جزء خوارج نیستند و انتساب آن ها به خوارج درست نیست».(۲۳)

اینان، اشعث بن قیس و معاویه بن ابى سفیان را در توطئه قتل امام على علیه السلام متهم کرده، مى گویند: «خوارج، ابن ملجم را بر این کار ترغیب نکردند، بلکه آن ها از کشتن على مبرّا هستند؛ در حالى که اشعث، بعد از شهادت على همیشه تلاش مى کرد تا خوارج را به این کار متهم کند و در این راه، گام هاى مؤثرى برداشت و توانست تا حدودى نزد افکار عمومى، خوارج را قاتلان اصلى امام معرفى کند».(۲۴)

در جواب این شبهه باید گفت :

اوّلاً: در منافق بودن اشعث و ارتباط مخفیانه وى با معاویه تردیدى نیست، ولى همه اَسناد دست اول تاریخى، قاتل على علیه السلام را از خوارج مى دانند. خوارج به دنبال کینه اى که از حضرت در جریان حکمیت و سپس در جنگ نهروان بر دل داشتند، او را مهدورالدم دانسته، سرانجام او را در محراب مسجد کوفه به شهادت رساندند.

ثانیا: گرچه معاویه آرزوى قتل على علیه السلام را در دل داشت، ولى طبق شواهد تاریخى، وى از توطئه شوم سحرگاه نوزدهم رمضان بى خبر بود و زمانى که «برک بن عبیدالله» را بعد از ترور نافرجام معاویه نزد وى آوردند، او جهت رهایى از بند معاویه راز پلید خود و هم دستانش را در قتل حضرت على علیه السلام و عمرو، فاش کرد و با این خبر، معاویه بسیار شادمان گردید و بعد از آن همیشه سعى داشت تا مقام معنوى ابن ملجم را بالا ببرد؛ به طورى که با اهداى چهار هزار درهم به سمره بن جندب، از وى خواست تا آیه ۲۰۷ سوره بقره(۲۵) را در شأن ابن ملجم تفسیر کند؛(۲۶) در حالى که به شهادت مفسران شیعه و سنى، این آیه در شأن و منزلت حضرت على علیه السلام نازل شده است.(۲۷)

بررسى مجموع شواهد تاریخى نشان مى دهد که توطئه قتل امیرالمؤمنین علیه السلام کارى فردى نبود، بلکه عملى از پیش طرّاحى شده بود که بزرگان خوارج در ترسیم آن نقش بسزایى داشتند و ابن ملجم فقط مجرى آن بود. براى اثبات این ادعا شواهد گوناگون تاریخى در دست است؛ مانند:

  1. ابن ابى الحدید اشعارى را از خوارج نقل مى کند که به روشنى شرکت آن ها را در قتل امام علیه السلام تأیید مى کند:

دَسَسْنا لَهُ تَحْتَ الظِّلامِ ابن مُلجَمٍ جزاءً إذا ما جاءَ نَفْسا کِتابُها

أباحَسن خُذها عَلى الرأس ضَرْبَهً بِکَفّ کریمٍ، بَعد موتٍ ثوابُها(۲۸)

یعنى ما خوارج در تاریکى شب به دست ابن ملجم با دسیسه هایى سرنوشت على را هنگامى که اَجل او فرارسید رقم زدیم. اى على! از دست ابن ملجم کریم ضربه اى را برسرت پذیرا باش که ثواب آن در گرو قتل تو است.

  1. طبرى نیز شعرى را از ابن ابى میاس مرادى نقل مى کند که بر شرکت خوارج در این توطئه دلالت دارد:

و نَحنُ ضَرَبنا یا لک الخیرُ حَیدَرا أباحَسن مأمومَهً فََتَفَطّرا

و نَحن خَلَعْنا مُلکَهُ مِن نظامِهِ بِضَربهِ سیفٍ إذْ عَلا و تَجبَّرا

و نَحنُ کرامٌ فى الصباح أعزَّهٌ إذا الموتُ بالموتِ ارتَدَى و تأزّرا(۲۹)

یعنى اى اباالحسن، حیدر! این ما (خوارج) بودیم که فرق سرت را دو نیم کرده و شکافتیم؛ ما بودیم که رشته سلطنت على را هنگامى که تکبر و عصیان ورزید با ضربه شمشیرى از نظامش پاره کردیم. ما در هنگامه صبح، گرامى و عزیزیم؛ هنگامى که مرگ جز با مرگ پاسخ داده نمى شود (بنابراین ما انتقام خود را گرفتیم).

این اشعار حماسى که توسط شاعران خوارج ایراد شده است، شاهد روشنى بر مدعاى ما است که خوارج از طراحان اصلى قتل امام علیه السلام بودند و پاداش خود را در گرو قتل آن حضرت مى دانسته و همواره بر آن فخر مى کردند.

  1. یکى از مواردى که شرکت خوارج را در شهادت امام تأیید مى نماید، ماجراى دفن شبانه پیکر مطهر امام علیه السلام و مخفى کردن قبر او است؛ فرزندان امام على علیه السلام از بیم آن که مبادا جنازه حضرت به دست خوارج بیفتد و توهینى نسبت به آن روا دارند، بدن مطهر پدر را شبانه به خاک سپردند و قبر آن حضرت را نیز مخفى نگاه داشتند.(۳۰)
  2. در گفت وگویى که ام کلثوم، دختر امام على با ابن ملجم داشت به او گفت: چرا امیرالمؤمنین را کشتى؟ ابن ملجم در جواب گفت: من امیرالمؤمنین را نکشتم، بلکه پدرت را کشتم!(۳۱)

از مجموع این شواهد این نتیجه حاصل مى شود که اولاً: ابن ملجم، بر اساس همان عقاید خارجى گرى امام علیه السلام را به شهادت رساند. ثانیا: بیش تر خوارج در این توطئه شوم شرکت داشتند. ثالثا: گفتار برخى از معاصران در این زمینه، طرفدارى کورکورانه و بدون تحقیق و تفحص بوده و ادعاى دست نداشتن خوارج در شهادت امیرمؤمنان علیه السلام ادعایى گزاف و بى اساس است.

طبق نقل ابن کثیر: «به دلیل ترس از خوارج، هر شب ده نفرمسلح، از اصحاب امام على علیه السلام در مسجد براى حفظ جان وى نگهبانى مى دادند حضرت در ملاقات با آن ها فرمود: چرا در این جا اجتماع کرده اید؟ جواب دادند: براى حفظ جان شما. امام علیه السلام فرمود: خداوند نگهبان خوبى براى من است و براى حفاظت هر فردى دو فرشته را مأمور کرده است؛ هنگامى که قضا و قدر الهى فرا رسد، آن دو این شخص را رها مى کنند».

  پى نوشت:

۱. محقق و نویسنده.
۲. کتاب العین، ج۴، صص ۱۵۸ و ۱۵۹؛ لسان العرب، ج۲، صص ۲۴۹.۲۵۱؛ تاج العروس، ج۵، ص۵۰۸؛ مجمع البحرین، ج۲، ص۲۹۴و۲۹۵؛ مقاییس اللغه، ج۲، صص ۱۷۵ و ۱۷۶؛ المنجد، ص۱۷۳٫
۳. «حروراء» نام دهکده اى است بیرون شهر کوفه که نخستین مکان اجتماع خوارج علیه امام على بود (معجم البلدان، ج۲، ص۲۸۶).
۴. «اباضیه» طرفدارن عبدالله بن اباض تمیمى هستند که معتدل ترین گروه از خوارج اند و تندروى هاى معمول خوارج را ندارند. هم اکنون این مذهب طرفدارانى در کشورهاى مغرب، عمان ومراکش دارد (خوارج در تاریخ، صص ۱۸۹ و ۱۹۰).
۵. مقالات الاسلامیین، ج۱، ص۱۸۰٫
۶. «نهروان» به منطقه پهناورى اطلاق مى شود که میان بغداد و واسط در شرق دجله قرار دارد. داراى شهرها وآبادى هاى متعدد و از زیباترین مناطق بغداد است که شامل سه رود بالایى، وسطى و پایینى است. اسم فارسى آن «جو روان» بود که معرّب به نهروان شد. این سرزمین چون در راه بغداد به خراسان قرار داشت بسیار آباد بود، امّا در زمان سلجوقیان خراب شد (معجم البلدان، ج۵، ص۳۷۵).
۷. نهج البلاغه، خطبه ۹۳٫
۸. همان، خطبه، ۶۰٫
۹. همان، خطبه ۵۸٫
۱۰. الأخبار الطوال، صص ۲۷۱ ۲۸۰٫
۱۱. تاریخ سیاسى صدر اسلام، شیعه و خوارج، ص ۱۰۲٫
۱۲. جهت اطلاع بیش تر ر،ک: المیزان، ج ۹، ص ۳۱۹؛ مجمع البیان، ج۵، ص۶۳؛ الکشاف، ج۲، ص ۲۸۱؛ تفسیر نمونه، ج۷، ص۴۵۴؛ الملل و النحل، ج۱، ص۱۱۶؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۲، ص۲۶۶؛ بحار الأنوار، ج۲۲، ص۳۷و۳۸؛ صحیح مسلم، ج۲، کتاب الزکات، صص۷۵۰.۷۴۳، ح۱۴۸،۱۴۷،۱۵۸و۱۵۶٫
۱۳. نهج البلاغه، خطبه ۵۹٫
۱۴. جهت آگاهى ازسرگذشت و روحیات این فرد ر.ک: خوارج، تندیس فتنه، اثرنگارنده، انتشارات میراث ماندگار، قم، چاپ اول، تابستان۱۳۸۳٫
۱۵. طبرى و بلاذرى، این شب را هفدهم رمضان سال ۴۲ (هجرى قمرى) مى دانند.
۱۶. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۰؛ أنساب الأشراف، ج۲،ص۴۹۰؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص۳۱۱٫
۱۷. انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۰٫
۱۸. همان، ص۴۹۰ و ۴۹۱٫
۱۹. مهریه قطام، غیر از قتل امام على علیه السلام شامل یک بنده، یک کنیز و سه هزار درهم بود؛ هم چنان که ابن ابى میاس مرادى در شعر خویش به آن اشاره کرده است:
وَلَم أرَ مَهرا ساقَهُ ذُوسَماحَهٍ کَمَهرِ قُطامٍ مِن فَصیحٍ وأعجمٍ
ثَلاثَهُ آلافٍ و عَبدٌ و قِینَهٌ وَضَربُ علیٍ بِالحُسامِ المُصَمَّم
فَلا مَهَر أغلى مِن علیٍ وإن عَلا وَ لافَتکَ اِلاّ دونِ فَتک ابن ملجم
درمیان تمامى عرب و عجم هیچ فرد بخشنده اى را ندیدم که همانند مهریه قطام بپردازد: سه هزار درهم، یک غلام و یک کنیز و کشتن على علیه السلام با شمشیربران. هیچ مهریه اى هر چند گران مایه باشد، بالاتر از قتل على نیست و هیچ جنایتى بدتر از جنایت ابن ملجم نیست (بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۶۷و۲۲۹؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۶؛ الأخبار الطوال، ص ۲۱۴؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص ۳۱۱؛ الارشاد، ج۱، ص۲۲).
۲۰. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴،ص ۱۱۰ و ۱۱۱؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۱ ۴۹۳؛ بحار الانوار، ج ۴۲، ص۲۲۹و۲۳۰٫
۲۱. بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۲۳۰؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص۳۱۲؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۳.۴۹۱٫
۲۲. مناقب آل ابى طالب، پیشین؛ الکامل فى التاریخ، ج۳، ص۲۵۵؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۷٫
۲۳. ر.ک: الخوارج هُم انصار على، چاپ الجزایر،۱۴۰۳ق /۱۹۸۳م،اثرسلیمان بن داوودبن یوسف، صص۱۹۶.۱۹۴٫
۲۴. همان.
۲۵. (وَمِن الناسِ مَن یَشرى نَفسَه إبْتِغاءَ مَرضاتِ الله وَاللهُ رَئُوفٌ بِالعِباد)؛ بعضى از مردم (با ایمان و فداکار، هم چون على در «لیله المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلى الله علیه و آله جان خود را به خشنودى خدا مى فروشد و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
۲۶. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۴، ص۷۳٫
۲۷. مجمع البیان، ج۱، ص ۵۳۵؛ المیزان، ج ۱، ص ۱۰۰؛ التفسیرالکبیر، ج ۶، ص ۱۷۴؛ روح المعانى، ج ۱، ص ۴۹۲٫
۲۸. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱۳، ص۲۴۱٫
۲۹. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۵ و ۱۱۶؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۵، ص۱۸۵؛ ج ۶، ص ۱۱۹ با اندکى اختلاف.
۳۰. تاریخ الخلفاء، ص ۱۹۶؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۷٫
۳۱. أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۵؛ بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۳۱؛ الأخبارالطوال، ص۲۱۴٫
 منبع: مجله رواق اندیشه، شماره ۴۷

خبر دادن علی(علیه‌السلام) از شهادت خود

 

اشاره:

امام علی(علیه‌السلام) در سحرگاه ۱۹ رمضان سال ۴۰ق در مسجد کوفه در حال سجده، به دست ابن ملجم مرادی ضربت شمشیر خورد و دو روز بعد در ۲۱ همان ماه به شهادت رسید و مخفیانه دفن شد. بنابر منابع تاریخی، سه تن از خوارج برای کشتن سه نفر یعنی امام علی(علیه‌السلام)، معاویه و عمرو بن عاص توافق کردند. ابن ملجم مرادی مامور قتل علی(علیه‌السلام) شد. در این نوشته مختصر پیشگویی امام علی(علیه‌السلام) از شهادت خودش بیان گردیده است.

۱.علی(علیه‌السلام) پس از پیروزی بر خوارج به کوفه آمد و به مسجد رفت، پس از خواندن دو رکعت نماز بر فراز منبر رفت، به جانب فرزندش امام حسن(علیه‌السلام) نظری افکند و فرمود: «یا ابا محمد کم مضی من شهرنا هذا فقال ثلث عشره یا امیرالمؤمنین؛ ای ابا محمد چه قدر از این ماه گذشته است؟ جواب داد: ۱۳ روز یا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)».

علی(علیه‌السلام) رو به جانب امام حسین(علیه‌السلام) کرد و فرمود: «یا ابا عبدالله کم بقی من شهرنا هذا؟ فقال الحسین: سبع عشره یا امیرالمؤمنین؛ ای ابا عبدالله چقدر از این ماه مانده است؟ امام حسین گفت: ۱۷ روز باقی مانده است یا امیرالمؤمنین».

 «ضرب بیده علی لحیته و هی یومئذ بیضاء فقال و الله لیخضبها بدمها اذا انبعث اشقها»؛ سپس دست خود را به ریش خود که در آن روز سفید بود، زد و فرمود: این ریش با خون سرم رنگین خواهد شد هنگامی که آن شقی بیاید. و این شعر را قرائت فرمود:

                             ارید حیاته و یرید قتلی                 عذیرک من خلیلک من مراد

در این مجلس ابن ملجم حاضر بود و این کلمات را می شنید و تا امیرالمؤمنین علی(علیه‌السلام) از منبر فرود آمد ابن ملجم برخاست و با عجله خود را نزد علی(علیه‌السلام) رسانید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) من حاضرم و دست چپ و راست من با من است دستور بده تا دست های مرا از تن جدا کنند و اگر می خواهی دستور فرمایید سر از بدن من جدا کنند.

فقال علی و کیف اقتلک و لاذنب لک و لو اعلم انک قاتلی لم اقتلک و لکن هل کانت لک حاضنه یهودیه فقالت لک یوماً من الایام یا شقیق عاقر ناقه ثمود؛ علی(علیه‌السلام) فرمود: چگونه ترا بکشم در حالی که جرمی نداری و اگر چنان چه هم می دانستم که قاتل من هستی تو را نمی کشتم لکن بگو ببینم آیا از یهودان، زنی خاضنه نزد تو بود و روزی از روزها تو را (ای برادر کشنده شتر) خطاب نمود؟

در این جا ابن ملجم عرض کرد: آری چنین بود.

علی(علیه‌السلام) بعد از این، سخنی نگفت و بر مرکب خویش سوار شده و به طرف منزل خود رفت.[۱]

۲. عابر بن واثله گفت: زمانی که خلافت ظاهری به امیرالمؤمنین علی(علیه‌السلام) رسید، مردم را برای بیعت با خود جمع کرد و از جمله کسانی که قصد بیعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادی بود، چون به عنوان بیعت با آن حضرت حضور پیدا کرد، حضرت دو مرتبه یا سه مرتبه او را اجازه بیعت نداد پس از آن با کمال ناراحتی برای بیعت دست دراز کرد.

علی(علیه‌السلام) در آن هنگام فرمود: چه موضوعی باعث شده که بدبخت ترین این امت بیاید و اراده شوم خود را عملی سازد. سوگند به کسی که جانم در تصرف اوست به زودی محاسنم را از خون سرم رنگین خواهند کرد.

ابن ملجم چون از بیعت آسوده شد، برگشت. حضرت امیر(علیه‌السلام) به این شعر مترنم شده فرمود:

                           اشدد حیازیمک للموت                             فان الموت لاقیکا

                               و لا تجزع من الموت                            اذا حل بوادیکا

                                   کما اضحک الدهر                          کذاک الدهر یبکیکا

خود را برای استقبال از مرگ آماده کن و بدان که به زودی او تو را در می یابد. از مرگ نترس و از ورود او اندوهناک مباش زیرا همان طور که روزگار تو را می خنداند به همان گونه می گریاند.[۲]

پی نوشت:

[۱] . بر امیرمؤمنان علی(علیه‌السلام) چه گذشت، ص ۲۶۶.

[۲] . الارشاد، ص ۱۵.

منبع: سایت الغدیر

وصیت امیرالمؤمنین هنگام شهادت

و من کلام له (علیه السلام) قاله قبل مَوته على سبیل الوصیه لما ضربه ابن ملجم لعنه الله:

وَصِیَّتِی لَکُمْ أَلَّا تُشْرِکُوا بِاللَّهِ شَیْئاً، وَ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه وآله) فَلَا تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ، أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْنِ، وَ خَلَاکُمْ ذَمٌّ. أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُکُمْ وَ الْیَوْمَ عِبْرَهٌ لَکُمْ وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ؛ إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی، وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَهٌ وَ هُوَ لَکُمْ حَسَنَهٌ؛ فَاعْفُوا، أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ. وَ اللَّهِ مَا فَجَأَنِی مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ کَرِهْتُهُ وَ لَا طَالِعٌ أَنْکَرْتُهُ، وَ مَا کُنْتُ إِلَّا کَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ، وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ.

[قال السید الشریف رضی الله عنه: أقول و قد مَضى بعض هذا الکلام فیما تقدم من الخطب إلا أن فیه هاهنا زیاده أوجبَت تکریرُه].

فرهنگ لغت

خَلاکُمْ ذَمٌّ: (بعد از عمل به این وصیت) بر شما سرزنش و ملامتى نیست.

الْقَارِب: کسى که شبانه به دنبال آب مى گردد.

أوقِدوا: شعله ور کنید

خَلاکُم ذَمُّ: از شما گذشت و دور شد سرزنش

مَا فَجَأنِى: ناگهانى بمن نرسید

قارِب: کسى که شب در جستجوى آب است، کسى که میان او و آب یک شب راه هست

ترجمه

هنگامى که ابن ملجم، لعنه الله علیه، او را ضربت زد، کمى پیش از وفاتش این وصیت را بیان فرمود:

شما را وصیت مى کنم که به خدا هیچ شرک میاورید و سنت محمد (صلى الله علیه و آله) را ضایع مگذارید و این دو ستون را همواره برپاى دارید، تا کسى را یاراى نکوهش شما نباشد.

من دیروز یار و مصاحب شما بودم و امروز مایه عبرت شما هستم و فردا از میان شما مى روم. اگر زنده بمانم، خود اختیار خون خود را دارم و اگر بمیرم، مرگ میعادگاه من است. اگر عفو کنم، موجب تقرب من به خداست و براى شما حسنه است. پس عفو کنید: «آیا دوست ندارید که خدا بیامرزدتان».

به خدا سوگند، چون بمیرم، چیزى که آن را ناخوش دارم، به سراغم نخواهد آمد یا کسى که دیدارش را نخواسته باشم بر من آشکار نخواهد شد. من همانند تشنه اى هستم که به طلب آب مى رود و آب مى یابد. «آنچه نزد خداوند است براى نیکان بهتر است.»

سید رضی مى گوید: بعضى از این سخنان پیش از این در خطبه ها گذشت ولى در اینجا چیزهایى افزون شده که تکرار آن را سبب مى شد.

از سخنان آن حضرت است آن را پیش از مرگش به عنوان وصیت فرمود، زمانى که ابن ملجم -لعنت خدا بر او باد- وى را ضربت زد:

سفارشم به شما این است که چیزى را شریک خدا قرار ندهید و سنّت محمّد -صلّى اللّه علیه و آله- را ضایع نکنید، این دو ستون دین را بر پا دارید و این دو چراغ را روشن نگاه بدارید، که دیگر بر شما نکوهشى نخواهد بود.

من دیروز همنشین شما بودم، امروز براى شما عبرتم، و فردا از شما جدا مى شوم. اگر زنده بمانم صاحب خون خویشم، و اگر بمیرم مرگ وعده گاه من است، و اگر ببخشم بخشیدن براى من موجب قرب، و براى شما حسنه است، پس ببخشید «آیا دوست ندارید خداوند شما را ببخشد»؟

به خدا قسم چیزى از مرگ به طور ناگهانى به من روى نیاورد که پسند من نباشد، و مسأله اى آشکار نشود که آن را نشناسم. نسبت به مرگ چون جویاى آب بودم که ناگهان به آب رسیده، یا جویاى متاعى که به آن دست یافته «و آنچه نزد خداست براى نیکان بهتر است».

مى گویم: قسمتى از این سخن پیش از این (در سخن ۱۴۹) گذشت، ولى چون در این سخن اضافه اى بود لازم به تکرار دیدم.

(وصیّت امام علیه السّلام در لحظه هاى شهادت در ماه رمضان سال ۴۰ هجرى).

پندهاى جاودانه:

سفارش من به شما، آن که به خدا شرک نورزید، و سنّت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را تباه نکنید.(۱) این دو ستون دین را بر پا دارید، و این دو چراغ را روشن نگهدارید، آنگاه سزاوار هیچ سرزنشى نخواهید بود.

من دیروز همراهتان بودم و امروز مایه عبرت شما مى باشم، و فردا از شما جدا مى گردم، اگر ماندم خود اختیار خون خویش را دارم، و اگر بمیرم، مرگ وعده گاه من است، اگر عفو کنم، براى من نزدیک شدن به خدا، و براى شما نیکى و حسنه است، پس عفو کنید. «آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد»؟

به خدا سوگند همراه مرگ چیزى به من روى نیاورده که از آن خشنود نباشم، و نشانه هاى آن را زشت بدانم، بلکه من چونان جوینده آب در شب که ناگهان آن را بیابد، یا کسى که گمشده خود را پیدا کند، از مرگ خرسندم که: «و آنچه نزد خداست براى نیکان بهتر است».

(مى گویم: شبیه این کلمات در خطبه ها گذشت که جهت برخى مطالب تازه آن را آوردیم).

________________________________________

(۱). امام على علیه السّلام شخصى به نام «سعد» را براى جمع آورى بیت المال و مالیات، نزد زیاد بن ابیه به بصره فرستاد. زیاد به جاى پرداخت امانت‏ها با فرستاده امام به اختلاف و نزاع پرداخت، فرستاده امام به کوفه مراجعت کرد و شکایتى بر ضد زیاد نوشت و به امام تسلیم داشت که آن حضرت نامه ۲۱ را نوشت.

و از نامه آن حضرت است که اندکى پیش از مرگ فرمود پس از آنکه ابن ملجم -که لعنت خدا بر او باد- او را ضربت زده بود:

سفارش من به شما این است که: چیزى را همتاى خدا مدارید و محمد (ص)، سنّت او را ضایع مگذارید. این دو ستون را بر پا کنید، از هر نکوهشى بکنارید.

من دیروز یارتان بودم و امروز موجب عبرت شمایم، و فردا از شما جدایم. اگر ماندم در خون خود مرا اختیار است، و اگر مردم، مرگ مرا وعده گاه دیدار است. اگر ببخشم، بخشش موجب نزدیکى من است به خداى بارى، و -اگر شما ببخشید- براى شما نیکوکارى. پس ببخشید «آیا دوست نمى دارید که خدا شما را بیامرزد.»

به خدا که با مردن چیزى به سر وقت من نیامد که آن را نپسندم، و نه چیزى پدید گردید که آن را نشناسم، بلکه چون جوینده آب به شب هنگام بودم که ناگهان به آب رسد، یا خواهانى که آنچه را خواهان است بیابد «و آنچه نزد خداست، نیکوکاران را بهتر است.»

[مى گویم، پاره اى از این سخنان در خطبه ها گذشت، لیکن اینجا در آن زیادتى است که موجب تکرار آن گردید.]

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که نزدیک بدرود زندگانى به طرز وصیّت و سفارش نموده پس از آنکه ابن ملجم ملعون شمشیر بسر آن بزرگوار زده بود (و در آن ترغیب بعفو او فرموده):

(۱) وصیّت و سفارش من بشما آنست که چیزى را با خدا انباز و همتا قرار ندهید، و سنّت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله را ضائع و تباه نسازید (بر خلاف دستور آن حضرت رفتار ننمائید) و این دو ستون (شرک نیاوردن بخدا و رفتار طبق گفتار پیغمبر اکرم) را بر پا نگاه دارید (که استوارى بناى دین مقدّس اسلام بر این دو ستون است) و این دو چراغ را بیفروزید (تا در تاریکى نادانى و گمراهى سرگردان نشوید) نکوهش و سرزنشى بر شما نیست.

(۲) من دیروز یار و همنشین شما بودم (با تن درست و توانائى و دلیرى) و امروز براى شما عبرت و پند هستم (با همه دلاورى و بزرگى از پا افتاده ام) و فردا از شما دور میشوم (مى میرم) اگر ماندم صاحب اختیار خون خود مى باشم (به خواست خویش مى خواهم ابن ملجم را بکیفر رسانده یا مى بخشم) و اگر مردم مرگ وعده گاه من است (اختیارى ندارم شما به وظیفه شرعیّه خود رفتار نمائید) و اگر (خواستم او را) ببخشم بخشش براى من طاعت و بندگى (موجب قرب و نزدیکى به رحمت خدا) است، و (اگر شما خواستید او را ببخشید) بخشش براى شما نیکوکارى است، پس (شما او را) ببخشید (زیرا خداوند در قرآن کریم سوره ۲۴ آیه ۲۲ مى فرماید: «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» یعنى) آیا دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد در حالیکه خدا آمرزنده و مهربانست (نکته اى که باید یادآورى شود آنست که امر امام علیه السّلام در اینکه ابن ملجم را عفو نمائید در معرض بیان حکم مستحبّى است، و تردید آن حضرت در اینجا که اگر مُردم یا نَمُردم منافات ندارد باینکه آن بزرگوار بزمان مرگ خویش عالم و دانا بوده، چنانکه در شرح سخن یک صد و چهل و نهم بیان شد).

(۳) سوگند بخدا از مرگ نمى آید بسوى من آینده اى که از آن رنجشى داشته باشم، و نه پیدا شونده اى که آنرا نخواسته باشم (آماده مرگ هستم چون نیکبختى همیشگى از پس مرگ است، و دلبند باین زندگى نیستم) و (براى مرگ) نمى باشم مگر مانند جویاى آب که (به آب) برسد، و مانند خواهانى که (خواسته خود را) دریابد (زیرا نیکوئى و نیکبختى از پس مرگ است، چنانکه در قرآن کریم سوره ۳ آیه ۱۹۸ مى فرماید: «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ» یعنى) و آنچه نزد خدا است (نعمتهاى جاودانى) براى نیکوکاران بهتر است (از کالاهاى دنیا).

شرح

شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )(لبه فعال)

شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )

منهاج البراعه (خوئی)

از سخنان امام(علیه السلام) است که پس از ضربت ابن ملجم ملعون و قبل از شهادتش به عنوان وصیّت بیان فرمود.(۱)

گفتار امام در یک نگاه:

این وصیّت نامه در عین اختصار از چهار بخش تشکیل شده است. در بخش اوّل، امام(علیه السلام) توصیه به تمسک به دو رکن مهم اسلام، توحید و نبوّت کرده و مى فرماید: هیچ گونه شرک به زندگى خود راه ندهید و سنّت پیغمبر  اکرم(صلى الله علیه وآله) را ضایع مکنید.

در بخش دوم، از دوران زندگانى خود سخن مى گوید و آن را به سه مرحله تقسیم مى کند که هر یک در مقایسه با دیگرى درس عبرتى است براى مخاطب و مى فرماید: روزى که سالم بودم و روزى که در بسترم و روزى که از میان شما مى روم سه روز عبرت انگیز است.

در بخش سوم، امام(علیه السلام) طرز رفتار با قاتلش را که آمیخته با نهایت محبّت و عطوفت است، بیان مى کند که اگر زنده بماند، او را عفو خواهد کرد و اگر از بستر شهادت برنخیزد، گرچه اولیاى دم مى توانند قصاص کنند، باز هم توصیه به عفو مى فرماید.

در بخش چهارم چگونگى برخورد خود را با مرگ شرح مى دهد و مى فرماید: من هرگز مرگ (شهادت) را ناخوش نداشتم و همچون تشنه اى که به سرچشمه مى رسد از ورود به آن شادم.

چند وصیت پرارزش:

آنچه مرحوم سیّد رضى در اینجا آورده است، بخشى از سخن مشروح ترى است که امام(علیه السلام) در آخرین ساعات عمرش به عنوان سرمایه اى گرانبها براى همه امّت اسلامى به یادگار گذاشت. در بخش اوّل این وصیّت چنین مى فرماید: «وصیّت من به شما این است که چیزى را همتاى خدا قرار ندهید و سنّت محمد(صلى الله علیه وآله) را ضایع نکنید، این دو ستون استوار را برپا دارید و این دو چراغ را روشن نگه دارید و دیگر نکوهشى بر شما نیست»; (وَصِیَّتِی لَکُمْ أَنْ لاَ تُشْرِکُوا بِاللهِ شَیْئاً; وَمُحَمَّدٌ(صلى الله علیه وآله) فَلاَ تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ. أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ، وَأَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْنِ، وَ خَلاَکُمْ ذَمٌّ!).

با توجّه به اینکه امام(علیه السلام) تأکید بر این دارد که مطلقا چیزى را همتاى خدا قرار ندهید، تمام شاخه هاى شرک را بدین وسیله نفى مى کند; اعم از شرک در ذات و صفات و افعال، شرک در عبادت و غیر آن و اگر توحیدى خالص از انواع شرک باشد تمام روح و جان انسان را روشن مى کند و از او وجودى ملکوتى و به تمام معنا روحانى مى سازد.

حضرت در دومین تأکیدى که بر عدم تضییع سنّت پیغمبر دارد، عمل به تمامى آن را لازم مى شمرد به عکس کسانى که در آن زمان و هر زمان اهل تبعیض اند و در واقع خود را فریب مى دهند، نمى خواهند به سراغ جهاد واجب و امر به معروف و نهى از منکر برود، به نماز شب و نوافل روى مى آورند، حاضر نیستند از محرمات چشم بپوشد و فقط به عزادارى شهیدان بسنده مى کنند.

جالب توجّه اینکه امام(علیه السلام) این دو اصل اساسى را گاه به ستون هاى خیمه تشبیه کرده و گاه به دو چراغ نورانى; خیمه هاى کوچک معمولا یک ستون دارد ولى خیمه هاى بزرگ و تشکیلاتى داراى دو ستون و معمولا در کنار هر ستونى چراغى آویزان است و یا به گفته بعضى نور از آن ستون ها برمى خیزد. به هر حال خیمه دین بدون این دو اصل برپا نمى شود و فضاى آن بدون این چراغ ها ظلمانى و کاملاً تاریک است.

اما جمله «خَلاَکُمْ ذَمٌّ» همان گونه که در شرح خطبه ۱۴۹ در جلد پنجم نوشته ایم، در میان اعراب به صورت ضرب المثل در آمده و مفهومش این است که ملامت و نکوهش و مذمتى بر شما نیست، چرا که وظیفه خود را انجام داده اید; یعنى شما آنچه را که گفتم انجام دهید دیگر هیچ مشکلى ندارید; اما اینکه نخستین کسى که این جمله را به کار برد چه کسى بود، شرح آن را در همان جلد نوشته ایم.

سپس امام(علیه السلام) در بخش دوم این خطبه در عباراتى بسیار کوتاه و پر معنا، زندگى خود را درس عبرت بزرگى دانسته و براى یارانش بیان مى کند و مى گوید: «من دیروز یار و همنشین شما بودم و امروز (که در بستر شهادت افتاده ام) عبرتى براى شما هستم و فردا از شما جدا خواهم شد (و دنیا را وداع مى گویم)»; (أَنَا بِالاَْمْسِ صَاحِبُکُمْ، وَالْیَوْمَ عِبْرَهٌ لَکُمْ، وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ).

یعنى من که فاتح خیبر و احزاب و بدرم و دیروز به صورت انسانى نیرومند در میان شما بودم، با گذشت یک روز دگرگون شدم و اکنون با فرق شکافته از بیداد ابن ملجم در بستر شهادت هستم و همین فرق شکافته من به شما درس بىوفایى دنیا مى دهد و فردا که جاى خالى مرا ببینید، احساس مى کنید که دنیا تا چه اندازه بى اعتبار است; به همین سادگى مردى شجاع و قهرمانى بى بدیل از دنیا چشم مى پوشد و در برابر حوادث تسلیم مى گردد.

در تاریخ بشر، شبیه این حادثه کم نیست که افراد یا گروه ها و کشورهاى نیرومندى با گذشت زمان کوتاهى به کلى دگرگون شدند و از نسیمى دفتر ایام براى آنها به هم خورد و به گفته شاعر:

شبانگه به دل قصد تاراج داشت *** سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفرى *** نه نادر به جا ماند و نى نادرى

آرى نادرشاه در اوج عظمت در حالى که قصد حمله به بعضى از کشورها را داشت، شب در بستر خوابیده بود، آشپز او که از عصبانیّت نادر نسبت به بعضى از مواد غذایى ترسیده بود با کارد سر او را برید و صبحگاهان همه چیز تمام شد.

از همه روشن تر، سرگذشت اقوام پیشین است که به طور مکرّر در قرآن مجید آمده است. فرعون ها، نمرودها و قوم عاد و ثمود که در عین عظمت و قدرت با مشیت و اراده الهى در چند لحظه به علت اعمالشان مورد غضب الهى قرار گرفتند یا در میان امواج دفن شدند، یا صیحه آسمانى و یا زلزله اى ویران گر آنها را در هم کوبید.

این مسأله منحصر به بدان عالم نیست، نیکان و بدان همه مشمول بى اعتبارى دنیا هستند.

آن گاه امام(علیه السلام) در سومین بخش در ارتباط با قاتل خود سخن مى گوید و با پیامى کریمانه و بسیار محبّت آمیز به فرزندان و یاران خود درباره او توصیه مى کند و مى فرماید: «اگر زنده بمانم، ولىّ خون خویشم (و مى توانم قصاص یا عفو کنم) و اگر از دنیا چشم بپوشم فنا (در دنیا) میعاد و قرارگاه من است و اگر عفو کنم، عفو براى من موجب قرب به خدا و براى شما (در صورتى که از میان شما بروم) حسنه و نیکى در نزد خداست; بنابراین عفو کنید. آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد»; (إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی، وَإِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی، وَإِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَهٌ، وَهُوَ لَکُمْ حَسَنَهٌ، فَاعْفُوا (أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَکُمْ)(۲)).

آنچه امام(علیه السلام) در جمله اخیر فرمود، برگرفته از آیه شریفه سوره نور است که ذیل آیات «اِفک» آمده است، هنگامى که گروهى از منافقان به همسر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تهمت زدند و قرآن مجید او را به کلى تبرئه کرد و از تهمت ها مبرّا نمود. بعضى از ثروتمندان اصحاب قسم یاد کردند که بعد از این حادثه از کمک مادى به افرادى که دامن به این شایعه دروغین زده بودند خوددارى کنند آیه شریفه نازل و به آنها دستور گذشت داد و در ذیل آن فرمود: «آیا دوست ندارید خداوند شما را بیامرزد» یعنى همان گونه که انتظار عفو الهى دارید دیگران هم انتظار عفو از شما را در برابر کارهاى خلافى که انجام داده اند دارند.

به یقین قصاص در اسلام اصلى است که به گفته قرآن، حیات جامعه در گروى آن است; ولى در عین حال ترک قصاص و عفو کردن درباره کسانى که شایسته عفوند، فضیلتى است بسیار بزرگ و مقامى است والا.

سرانجام در چهارمین و آخرین بخش از این وصیّت، موضع خود را در برابر مرگ و شهادت بیان مى کند; همان چیزى که در موارد دیگرى از نهج البلاغه نیز منعکس است و آن اینکه من نه تنها از مرگ نمى ترسم، بلکه عاشق بى قرار مرگى هستم که در راه خدا و براى خدا باشد. مى فرماید: «به خدا سوگند چیزى از نشانه هاى مرگ به طور ناگهانى به من روى نیاورده که من از آن ناخشنود باشم و طلایه اى از آن آشکار نشده که من آن را زشت بشمارم من نسبت به مرگ همچون کسى هستم که شب هنگام در جستجوى آب باشد و ناگهان در میان تاریکى ها به آن برسد و یا همچون کسى که گمشده (بسیار نفیس) خود را ناگهان پیدا کند (چرا که من به این واقعیّت معتقدم) که آنچه نزد خداست (در سراى دیگر) براى نیکان بهتر است»; (وَاللهِ مَا فَجَأَنِی مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ کَرِهْتُهُ، وَلاَ طَالِعٌ أَنْکَرْتُهُ، وَمَا کُنْتُ إِلاَّ کَقَارِب وَرَدَ، وَطَالِب وَجَدَ; (وَما عِنْدَ اللهِ خَیْرٌ لِلاَْبْرارِ)).

جمله اخیر برگرفته از آیه شریفه ۱۹۸ سوره آل عمران است. در آغاز آیه، از پاداش پرهیزکاران سخن مى گوید و سرانجام با جمله مزبور آیه را پایان مى دهد.

آنچه در بخش اخیر این وصیّت نامه آمده همان است که امیر مؤمنان على(علیه السلام) بارها در نهج البلاغه و غیر آن بیان فرموده. امام(علیه السلام) که جاى خود دارد، مؤمنان عادى هم هرگز از مرگ نمى ترسند مخصوصاً اگر مرگ آمیخته با شهادت در راه خدا باشد. کسانى از مرگ مى ترسند که یا ایمان به زندگى پس از مرگ ندارند و مرگ را فنا و نابودى همه چیز مى پندارند و از آن وحشت مى کنند یا اینکه ایمان به زندگى پس از مرگ دارند ولى پرونده اعمالشان به گونه اى سیاه و تاریک است که مى دانند مرگ براى آنان آغاز ناراحتى و عذاب است; اما آنها که هم ایمان به آخرت دارند و هم پرونده اعمالشان پاک و نورانى است، دلیلى ندارد که از مرگ بترسند، بلکه به بیان امام(علیه السلام) در خطبه ۵ نهج البلاغه علاقه آنها به مرگ از علاقه طفل شیرخوار به پستان مادر هم بیشتر است (وَاللهِ لاَبْنُ أبى طالب آنَس بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ أُمِّهِ).

بى جهت نیست که طبق روایت مشهور هنگامى که عبد الرحمن ملجم مرادى فرق نازنین امام(علیه السلام) را در محراب عبادت شکافت، امام(علیه السلام) فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَه; به پروردگار کعبه رستگار شدم».

با توجّه به اینکه «قارب» طبق آنچه در لسان العرب و بعضى از کتب آمده است به معناى کسى است که شبانه به دنبال آب مى رود و یا کسى که فاصله میان او و سرچشمه آب یک شب راه است، استفاده مى شود که جمله «کَقارِب وَرَدَ وَ طالِب وَجَدَ» اشاره به این است که من مرگ و شهادت را همچون تشنه کامى که زودتر از آنچه فکر مى کرد به سرچشمه آب رسید، به دست آوردم و گمشده خود را که سال ها در انتظارش بودم یافتم.

چقدر تفاوت است میان این سخن و سخن زورمندان از خدا بى خبر که وقتى در چنگال مرگ گرفتار مى شوند، مى لرزند و فریاد مى کشند و ذلیلانه تقاضاى بازگشت به دنیا مى کنند.

مرحوم سیّد رضى در پایان این نامه مى گوید: «قالَ السَّیِّدُ الشَّریفُ رَحْمَهُ اللهِ عَلَیْهِ: أقولُ: وَقَدْ مَضى بَعْضُ هذا الْکَلامُ فیما تَقَدَّمَ مِنَ الْخُطَبِ، إلاّ أنَّ فیهِ هاهُنا زِیادَهٌ أَوْجَبَتْ تَکْریرُهُ; بخشى از این سخن در گذشته در ضمن خطبه هاى پیشین (خطبه ۱۴۹)  گذشت ولى به جهت اضافه اى که در اینجا بود آن را تکرار نمودیم».

*****

نکته ها:

  1. قصاص یا عفو؟

همان گونه که در بالا اشاره شد حکم قصاص در اسلام براى حفظ جامعه انسانى از شر اشرار تشریع شده است و همان گونه که قرآن کریم مى فرماید: (وَلَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ یا أُولِى الاَْلْبابِ)(۳) و آنها که در زمان ما با حکم قصاص مخالفت مى کنند، در واقع ترحم بر پلنگ تیزدندان دارند و به بى گناهان جامعه که گرفتار این گرگ صفتان مى شوند، اهمّیّتى نمى دهند. همواره افراد شرورى پیدا مى شوند که اگر احساس امنیت از قصاص کنند، کسى نمى تواند جلودار آنها باشد. یکى از عوامل افزایش قتل نفس در بعضى از جوامع همان الغاى حکم حکیمانه قصاص است.

ولى اسلام براى اینکه جلو خشونت ها را تا حد ممکن بگیرد و کسانى را که بر اثر هیجان هاى آنى یا فریب خوردن، دست به قتل نفس زده اند از نظر دور ندارد، در کنار حکم قصاص، حکم عفو را قرار داده است و اولیاى خدا همواره این گزینه را انتخاب مى کردند و به همین دلیل امام(علیه السلام) در وصیّت بالا فرزندان و یاران نزدیک خود را توصیه به عفو قاتل مى کند آن هم قاتلى همچون ابن ملجم.

در اینجا این سؤال پیش مى آید که با این توصیه امام(علیه السلام) چرا فرزندان گرامى آن حضرت قصاص را ترجیح دادند؟ پاسخ این سؤال با توجّه به یک نکته روشن مى شود و آن اینکه احساسات مردم در برابر این جنایت به قدرى شدید بود که عفو ابن ملجم سبب ناآرامى جامعه آن روز مى شد و عاشقان امام(علیه السلام) قدرت تحمل چنین عفوى را نداشتند. به علاوه اگر ابن ملجم را زندانى مى کردند، جمعیّت به زندان هجوم مى بردند و اگر آزادش مى گذاشتند او را قطعه قطعه مى کردند، پس بهتر این بود که با قصاص آرامش به جامعه باز گردد.

  1. معناى «لا تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ»:

اساس اسلام همان است که امام(علیه السلام) در این وصیّت نامه پر نور و پر محتوا بیان فرمود: توحید و حفظ سنّت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله). توحید در همه ابعاد، به ویژه توحید در عبودیّت و افعال و خدا را سرچشمه تمام خیرات و برکات دانستن و تنها دست به دامان کبریایى او دراز کردن; خداوندى که شفاعت شفیعان نیز به اذن او انجام مى گیرد و روزى همه بندگان به دست اوست. مرگ و حیات از ناحیه او و عزت و ذلت به فرمان اوست.

حفظ سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به آن است که نه تنها در سخن، بلکه در عمل پیاده شود. با نهایت تأسف گروهى تنها به نام اسلام قناعت کرده و سنّت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را به کلى فراموش کرده اند .

گروه دیگرى با انواع تفسیر به رأى ها و توجیه ها و به اصطلاح قرائت هاى جدید و نو آنچه را مى خواستند بر سنّت تحمیل کرده و هواى نفس خود را جانشین سنّت کرده اند تا آنجا که امام(علیه السلام) در وصیّت دیگرى که در همان بستر شهادت فرموده است مى گوید: نکند دور افتادگان از قرآن به قرآن عمل کنند و شما تربیت شدگان در سایه قرآن آن را به فراموشى سپارید. دیگران امانت و صداقت از خود نشان دهند و شما خیانت و کذب. دیگران در دنیاى خود متّحد باشند و شما در دین خود مختلف و پراکنده; «وَاللهَ اللهَ فِی الْقُرْآنِ، لاَ یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ».(۴)

از این بیم داریم، آن روز که «لا یَبْقى مِنَ الاِْسْلامِ إلاّ إسْمُهُ وَلا یَبْقى مِنَ الْقُرآنِ إلاّ رَسْمُهُ» نزدیک باشد.

*****

پی نوشت:

۱ . سند کلام: این وصیّت را مرحوم کلینى در کتاب کافى با تفاوت هایى ذکر کرده و مى گوید: هنگامى که امیر مؤمنان على(علیه السلام)ضربت خورد، گروهى از عیادت کنندگان اطراف بستر او را گرفته بودند. کسى عرض کرد: اى امیر مؤمنان، وصیتى فرما: امام(علیه السلام) فرمود: متکایى براى من بیاورید تا بر آن تکیه کنم سپس بیان نسبتاً مشهورى فرمود که آنچه مرحوم سیّد رضى آورده است بخشى از آن است. بخشى از این کلام را مسعودى در مروج الذهب و نیز در کتاب اثبات الوصیه و ابن عساکر در تاریخ خود در حوادث مربوط به شهادت آن حضرت آورده است.

۲ . نور، آیه ۲۲ .

۳ . بقره، آیه ۱۷۹٫

۴ . نهج البلاغه، نامه ۴۷٫

علم غیب امام علی علیه السلام در متون اهل سنت

عقیده مذهب شیعه بر این است که علم غیب مختص خداوند متعال است و تنها اوست که بر همه امور و مخلوقات خود احاطه علمی دارد. ولی خداوند اگر بخواهد برخی از بندگان خود نیز از این موهبت الهی بهره مند می کند. از این روی انبیاء و اولیاء الهی به اذن خداوند دارای علم غیب هستند. از جمله ائمه معصومین علیه السلام نیز به خواست خداوند دارای علم غیب بوده اند. به طور نمونه به برخی مواردی از کتابهای اهل سنت که علم غیب امام علی علیه السلام را ثابت می کند اشاره می کنیم:

۱.ابن جریر طبری، زمخشری، فخر رازی، جلال الدین سیوطی در کتابهای خود آورده اند; که شخصی از علی علیه السلام در مورد تفسیر آیه «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ[۱]؛ آیا به شما خبر دهیم که زیان کارترین مردم چه کسانی هستند» علی علیه السلام فرمودند: «انتم یا اهل حروراء»[۲] و اهل حروراء همان کسانی بودند که بعداً بر علی علیه السلام خروج کردند و از زیان کارترین مردمان شدند.

ابن حجر مکی و جمعی دیگر از علمای بزرگ اهل سنت می نویسند: علی‌ علیه السلام بالای منبر بودند که از تفسیر این آیه «مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضىَ‏ نحَْبَهُ وَ مِنهُْم مَّن یَنتَظِر[۳]؛ در میان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ایستاده‏اند بعضى پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضى دیگر در انتظارند»، سؤال شد در جواب فرمودند: «این آیه در حق من و عمویم حمزه و پسر عمویم عبیده بن حرث، نازل شده که آن‌دو دعوت حق را لبیک گفتند و شهید شدند و من منتظرم که شقی ترین مردمان، محاسن صورتم را به خون سرم رنگین کند و اشاره به ابن ملجم کرد و فرمود: هذا و الله قاتلی».[۴]

علی علیه السلام خبر از تسلط حجاج بن یوسف ثقفی بر مردم و ظلم او در کوفه و حتی از مقدار زمان حکومت‌اش خبر داده ­اند.[۵]

اصحاب علی علیه السلام خبر دادند که لشکر خوارج از آن سوی نهروان عبور کردند، علی علیه السلام فرمود نه هنوز عبور نکرده اند. دوباره خبر تکرار شد علی علیه السلام فرمود هنوز عبور نکرده اند. جندب بن عبدالله ازدی می‌گوید، با خود در دلم گفتم اگر عبور کرده بودند و علی علیه السلام اشتباه گفته بود، اولین کسی خواهم بود که وقتی نزدیک نهر برسم، با او بجنگم. دیدم سخن غیبی علی علیه السلام صحیح بود. علی علیه السلام فرمود امر برایت آشکار شد ای برادر ازدی، یعنی علی السلام حتی از ضمیر و نهاد او خبر داشت.[۶]

با مراجعه به احادیث و روایاتی که در کتابهای حدیثی علمای اهل سنت و شیعه، در باب مناقب و فضایل حضرت علی علیه السلام و ائمه اطهار علیه السلام آمده است، فرق بین امامان و دیگر انسانها روشن می‌شود. گذشته از وحی و روایات، علمای مسلمان در علم فلسفه و عرفان ثابت کرده اند که انسان های عادی هرگاه به وظایف شرعی خود عمل کرده و با هوای نفس و شهوات مخالفت نموده و راه سیر و سلوک را طی کنند، از عالَم غیب، قابلیت دریافت اخبار غیبی را پیدا می کنند. قرآن مجید فرموده «وَ اتَّقُواْ اللَّهَ  وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ‏[۷]؛ تقوا پیشه کنید، خداوند به شما تعلیم می‌دهد». چنانکه یکی از راه های معرفت و شناخت را راه الهام و اشراق معرفی کرده اند،[۸] حتی امروزه فلاسفه غرب هم الهام و آگاهی های غیبی را تأیید کرده اند.[۹]

پی نو شت ها:

[۱] . کهف/۱۰۳٫

[۲] . فیروز آبادی، سید مرتضی، فضایل الخمسه من صحاح السته، موسسه اعلمی بیروت، ج۲، ص ۴۵۴ به نقل از تفسیر طبری، ج۶، ص ۲۷ و کشاف زمخشری و درالمنثور سیوطی. ـ زمخشری، انکشاف، ادب الحوزه، ج۲، ص۷۴۹، ذیل آیه ۱۰۳ سوره کهف. ـ فخررازی، تفسیر کبیر، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ اول، ج۲۱، ص۱۴۸ ذیل آیه ۱۰۳ سوره کهف.

[۳] . احزاب/۲۳٫

[۴] . احمد بن حجر مکی، الصواعق المحرقه، تعلیقه عبدالوهاب، مکتبه قاهره علی یوسف سلیمان، ص ۱۳۴ و ص ۱۳۵٫

[۵] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، اسماعیلیان، چاپ اول، ج۲، ص۲۸۹، باب معرفت علی (ع) به اخبار غیبی.

[۶]. ابی بکر احمد بن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد،  مکتبه السلفیه، ج۷، ص ۲۴۹٫

[۷] . بقره/۲۸۲٫

[۸] . بو علی سینا ـ الاشارات و التنبیهات شرح قطب الدین رازی، تهران، مطبعه حیدری، ج۳، ص ۸؛ ایضاً فخر الدین رازی، المطالب العالیه، بیروت، نشر شریف رضی، چاپ اول، ج۸، ص۱۳۹ به بعد.

[۹] . مانند الکسیس کارل و برگسن (به منشور جاوید ـ آیه الله سبحانی چاپ اول چاپخانه مهر جلد ۸ ص ۲۹۸ به بعد مراجعه شود.)

نحوه قصاص ابن ملجم/ وصیت حضرت علی(ع) در مورد عامل شهادت خویش

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(ع) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(ع) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

در کتاب حوادث الایام صفحه ۲۲۱ نوشته شده است:

ابن ملجم مرادی یکی از از خوارج بود که به قصد جان حضرت علی(ع) به کوفه آمد و با تحریک “قطام” به این کار ترغیب‌تر شد، وی نوزدهم ماه مبارک رمضان با شمشیر آلوده به زهر خود فرق مبارک حضرت را شکافت و بنا به وصیت امیرالمؤمنین با یک ضربه شمشیر قصاص شد.

پس از به خاک سپردن پیکر مبارک حضرت على(ع)، در روز ۲۱ رمضان امام حسن(ع) به منبر رفت و خطبه اى خواند.

پس از خواندن خطبه فرمان داد تا ابن ملجم را حاضر کنند، امام(ع) به او فرمود: چه چیز تو را بر آن داشت تا امیرالمؤمنین را شهید و رخنه در دین انداختى.

ابن ملجم گفت: با خدا عهد کرده بودم پدر ترا به قتل برسانم، لاجرم به عهد خود وفا نمودم، اگر مى خواهى امان ده به شام روم و معاویه را به قتل برسانم و دوباره به نزد تو بازگردم، اگر خواستى مرا مى کشى و یا اینکه مرا مى بخشى.

امام فرمود: هیهات! آب سرد نیاشامى، تا اینکه به جهنم واصل شوى.

در تاریخ آمده ابن ملجم گفت: مرا سرّى است که مى خواهم در گوش تو بگویم، حضرت مانع شد و فرمود: اراده کرده از شدت عداوت گوش مرا با دندان برکند.

حضرت علی(ع) در آخرین ساعات زندگی به مدارا با ابن ملجم وصیت کرد. پس از وفات علی، ابن ملجم را برای قصاص نزد حسن پسر علی آوردند. حسن پسر علی به وصیت پدرش، با یک ضربه شمشیر ابن ملجم را قصاص کرد.