ابن سکیت

نوشته‌ها

برخورد متوکل با امام هادی (علیه‌السلام)

اشاره:

متوکل عباسی یکی از جنایت کارترین خلفای عباسی است که از سال ۲۳۲ هـ.ق تا سال ۲۴۷ هـ.ق امر خلافت را برعهده داشت. او در دشمنی با امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) و خاندان و شیعیان آن حضرت از هیچ کوششی فروگذار نکرد. دوران حکومت او برای شیعیان و علویان یکی از سیاه ترین دوران ها به شمار می‌ رود.در این نوشته مختصر به برخورد متوکل نسبت به امام هادی(علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

متوکل عباسی از جنایت کارترین خلفای عباسی است او از ازار و اذیت شیعیان هیچ ابائی نداشت از جمله جنایات وی عبارتند از :

۱. تعقیب و زندانی کردن شیعیان و آزار و اذیت آنها.(۱)

۲. دستور تخریب آرامگاه امام حسین (علیه‌السلام). (۲)

۳. قتل شیعیانی همانند «ابن سکیت» یار با وفای امام جواد (علیه‌السلام) و امام هادی (علیه‌السلام).

بخشی از دوران زندگی حضرت امام هادی (علیه‌السلام) در زمان حکومت متوکل عباسی بوده است.(۳)

مورخان می نویسند: متوکل، امام هادی (علیه‌السلام) را از مدینه به سامرا آورد.(۴) درباره علت آن دو قول وجود دارد:

اول : ابن شهر آشوب و شیخ مفید و عده ای دیگر نوشته اند: سبب اینکه حضرت هادی (علیه‌السلام) را از مدینه به سامرا آوردند، این شد که عبدا… بن محمدوالی مدینه پیش متوکل از حضرت هادی (علیه‌السلام) بدگویی کرد… هرچند امام هادی (علیه‌السلام) در نامه ای که به متوکل نوشت دروغ گویی او را یادآور شد، امّا متوکل با نوشتن نامه ای، امام (علیه‌السلام) را به سامرا دعوت کرد.(۵)

دوم : در روایتی دیگر مسعودی می‌ نویسد: بریحه عباسی که مسئول نظارت بر اقامه نماز در حرمین (مکه و مدینه) بود بارها به متوکل نامه نوشت که اگر احتیاجی به حرمین داری، علی بن محمد علیهمالسلام را از آنجا اخراج کن زیرا او مردم را به سوی خود دعوت می‌ کند و گروه انبوهی به او گرویده اند.(۶) سرانجام این بدگویی ها سبب شد که امام (علیه‌السلام) به سامرا احضار شود.

با توجه به اینکه مدت اقامت امام هادی (علیه‌السلام) در سامرا بیست سال گزارش شده است(۷) و با توجه به تاریخ وفات امام هادی (علیه‌السلام) (سال ۲۵۴ هـ.ق) می‌ توان نتیجه گرفت که متوکل آن حضرت را در سال ۲۳۴ هـ.ق از مدینه به سامرا فراخوانده است. هر چند نامه متوکل به امام هادی (علیه‌السلام) نامه ای محترمانه بود، امّا واقعیت این است که امام (علیه‌السلام) به اجبار به این سفر رفته اند چرا که

اولاً: متوکل یحیی بن هرثمه را به مدینه فرستاد تا آن حضرت را به سامرا بیاورد.(۸)

ثانیاً: آن حضرت بعدها در سامرا فرمود: مرا از مدینه به اکراه به سامرا آوردند.(۹)

ثالثاً: اگر امام هادی (علیه‌السلام) دعوت متوکل را قبول نمی کرد ،این امر تأییدی می‌ شد بر گفتار سعایت کنندگان و باعث تحریک بیشتر متوکل می‌ شد و بهانه بیشتری به دست او می‌ داد که مشکلات فراوانی برای حضرت فراهم کند.(۱۰)

وقتی امام هادی (علیه‌السلام) به اتفاق یحیی بن هرثمه به سامرا رسید، متوکل دستور داد تا امام (علیه‌السلام) را به «خان صعالیک»(۱۱) ببرند و هدف وی از این کار این بود که از شأن امام و اهمیت ایشان در نزد مردم بکاهد.(۱۲) صالح بن سعید می‌ گوید: نزد امام رفتم و عرض کردم: قربانت گردم اینان در همه جا می‌ خواهند نور شما را خاموش کنند و از قدر شما بکاهند برای همین شما را در این کاروانسرای کثیف و بدنام جای دادند…(۱۳)

امام هادی (علیه‌السلام) یک روز در این کاروانسرا بود سپس متوکل خانه ای برای امام در نظر گرفت و حضرت در آنجا سکونت گزید.(۱۴)

همان گونه که مشخص است متوکل امام هادی (علیه‌السلام) را به سامرا آورد تا آن حضرت را کاملا تحت نظر و مراقبت داشته باشد. بارها متوکل افرادی را می‌ فرستاد تا خانه امام (علیه‌السلام) را تفتیش کنند. در این بحث تنها به یکی از این موارد اشاره می‌ شود

مسعودی می‌ نویسد: از حضرت امام علی نقی (علیه‌السلام) در نزد متوکل سعایت کردند، متوکل عده ای را به خانه امام (علیه‌السلام) فرستاد، آنها چیزی نیافتند. آن حضرت مشغول تلاوت قرآن بود. وی را به نزد متوکل بردند… متوکل به آن حضرت شراب تعارف کرد آن حضرت فرمود: و الله شراب داخل گوشت و خون من نشده. هرگز، مرا معاف دار . آنگاه متوکل به آن حضرت گفت: شعری بخوان. حضرت ابتدا خودداری کرد، امّا با اصرار وی شعری خواند که مطلع آن چنین است:

بر بلندای کوه ها شب را به سحر آوردند، در حالی که مردان چیره و نیرومندی از آنان پاس می‌ دادند ولی آن قله کوه ها برایشان سودی نبخشید…

متوکل و حاضران از شنیدن این اشعار گریستند. سپس خلیفه دستور داد بساط شراب را برچینند و امام (علیه‌السلام) را با احترام به خانه اش بازگردانند.(۱۵)

متوکل چندین مرتبه افرادی را به مناظره با امام ـ(علیه‌السلام) فراخواند. یحیی بن اکثم یکی از این افراد در پایان یکی از جلسات به متوکل گفت: ما دیگر دوست نداریم از امام بیشتر سئوال بپرسیم ، چرا که پاسخ های امام علیه السلام باعث تقویت شیعیان می‌ شود.(۱۶)

باقر شریف القرشی در مورد وضعیت امام در سامرا می‌ نویسد: امام هادی (علیه‌السلام) در این مدت زمانی که در سامرا بود (تا به شهادت رسید) همواره در حصر اقتصادی بود. اگر کسی می‌ خواست حقوق واجبه اش را بپردازد یا هدیه ای به امام بدهد، بدترین عقوبات را می‌ دید، آن حضرت در سختی و حرج روزگار می‌ گذراند. کسی نمی توانست به دیدار آن حضرت برود. متوکل مدتی امام (علیه‌السلام) و همسرش را زندانی کرد.(۱۷)

ظلم و ستمی که بر امام هادی (علیه‌السلام) وارد می‌ شد سبب شد صبر امام (علیه‌السلام) کم شود و برعلیه متوکل دعا کند. «و قدْ قلَّ صبری و ضاقت حیلتی…»(۱۸)

خداوند دعای آن حضرت را مستجاب کرد و بعد از این دعا متوکل سه روز بیشتر زنده نبود.(۱۹)

نتیجه گیری متوکل برای اینکه خلافت خویش را حفظ کند دستور داد امام هادی (علیه‌السلام) را از مدینه به سامرا بیاورند. امام هادی (علیه‌السلام) در این شهر نظامی حدود ۲۰ سال اقامت داشت و همواره تحت نظر و مراقبت بود. متوکل در سال ۲۴۷ هـ.ق کشته شد.(۲۰)

پی نوشت:

  1. شیخ عباس قمی، منتهی الامال، قم، مؤسسه انتشارات هجرت، چهارم ، ۱۴۱۱ هـ.ق، ج ۲، ص ۶۸۱.
  2. محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، بیروت، التراث العربی، ۱۳۷۸ هـ.، ج ۹، ص ۱۸۵.
  3. محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، بی تا، ج ۲، ص ۲۸۵.
  4. همان.
  5. شیخ مفید، پیشین، ص ۲۹۶، و ابن شهر آشوب، مناقب، قم، مؤسسه انتشارات علامه، بی تا، ج ۴، ص ۴۱۷.
  6. علی بن حسین مسعودی، اثبات الوحیه، نجف، مطبعه الحیدریه، چهارم ، ۱۳۷۴ هـ.ق، ص ۲۲۵.
  7. محمد بن حسن طبرسی، اعلام الوری، قم، مؤسسه آل البیت ـ علیهم السّلام ـ ۱۴۲۷ هـ.ق، ج ۲، ص ۱۲۷.
  8. شیخ مفید، پیشین، ص ۲۸۵.
  9. ابن شهر آشوب، پیشین، ج ۴، ص ۴۱۷، و محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، تهران، مکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۵ هـ.، ج ۵۰، ص ۱۲۹.
  10. مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، قم، مؤسسه تحقیقاتی امام صادق ـ (علیه‌السلام) ـ ، ۱۳۷۶، ص ۵۸۰.
  11. کاروانسرای گداها.
  12. باقر شریف القرشی، حیاه الامام علی الهادی، بی جا، دارالکتاب الاسلامی، ۱۴۰۸هـ.ق، ص ۲۳۸.
  13. شیخ مفید، پیشین، ص ۲۹۹ـ۲۹۸، محمد بن حسن طبرسی، پیشین، ص ۱۲۶.
  14. محمد بن حسن طبرسی، پیشین، ص ۱۲۵.
  15. علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، ۱۳۵۸ هـ.ق، ج ۴، ص ۱۱.
  16. باقر شریف القرشی، پیشین، ص ۲۴۹، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۴۰۳، و تحف العقول، ص ۴۷۷.
  17. همان، ص ۲۶۲.
  18. قسمتی از دعای امام هادی ـ (علیه‌السلام) ـ بر علیه متوکل . رک : ابن طاوس . مهج الدعوات ، قم ، دارالذخائر ، ۱۴۱۱ ه ق ، ص ۲۶۷ .
  19. باقر شریف القرشی، حیاه الامام علی الهادی، پیشین ، ص ۲۷۱.
  20. علی بن حسین مسعودی، اثبات الوحیه، قم، انصاریان، ۱۴۱۷ هـ.ق، ص ۲۴۲.

منبع: نرم افزار پاسخ – مرکز مطالعات و پاسخ گویی به شبهات

گونه شناسى نقش هاى ادیبان شیعی در دانش لغت

نقش ادیبان در دانش لغت، سمت و سوهاى مختلفى دارد و گونه شناسى این نقش هاى جایگاه آنان را در نقشه کلى این دانش روشن مى سازد. نگارندگان بر اساس روش ها و عملکرد لغویان، نقش آنان را به شرح ذیل، توضیح مى دهند:

  1. نقش پیدایشى: مراد از این نقش، نقش هاى تأسیسى در دانش لغت است؛ یعنى آن دسته از فعالیت هایى که در اوان کار، لغت عربى را سامان بخشید تا به صورت یک دانش مدون گردد.
  2. نقش تبویبى: مراد از این نقش، ساختاردهى و باب دهى به لغت عربى است، که همواره از سوى ادیبان به منظور سهولت در دسترسى به واژگان، طراحى هاى گوناگون شده است.
  3. نقش گرایشى: مراد از این نقش، ایجاد روشى نو، در دانش لغت و گردآورى لغات براساس منهجى جدید است.
  4. نقش گسترشى: مراد از این نقش، توسعه دادن به میراث گذشتگان است، هرچند در تبویب و گرایش، نوآورى در میان نباشد.

در کار لغویان، گاه چند نقش گرد هم آمده است و ما در عناوین گزارش عملکرد آنان،این عناوین را درپى هم آورده ایم. در ادامه این گونه هاى نقش آفرینى را با تطبیق بر پژوهش هاى ادیبان شیعه پى مى گیریم.

  1. نقش پیدایشى، گرایشى و تبویبى خلیل بن احمد

خلیل بن احمد فراهیدى، متولد یکصد هجرى است. وى در هفتاد سال زندگى، چون خورشیدى در جهان علم و عمل درخشیده است.[۱]

با توجه به خفقان ناشى از حکومت بنى امیه و بنى عباس، که خلیل هر دو را ادراک کرده بود، سخنان صریح او در این باره، از اهمیت و جایگاه ویژه اى برخوردار است.[۲]

یکى دیگر از ویژگى هاى او، ابتکار و نوآورى بود. خلیل در جهان اسلام علوم و گرایش هایى را کشف کرد؛ از جمله:

  1. دانش عروض،[۳] ۲. اعراب گذارى قرآن کریم، ۳. ترتیب بندى لغت.

وى در تربیت شاگردان همت گمارد تا آن که بزرگانى را تقدیم جهان ادب کرد؛ از جمله:

  1. سیبویه صاحب «الکتاب»، ۲. فضل بن شمیل، ۳. أصمعى، ۴. کسائى.

آن خورشید علم و عمل، در سال ۱۷۵ هجرى قمرى افول کرد. با مرگ او ضایعه اى بس بزرگ و جان کاه جهان ادب را فراگرفت.

اینک به بررسى معجم لغوى آن بزرگ مرد مى پردازیم.

«کتاب العین»، نوشته خلیل بن احمد فراهیدى، یکى از شاهکارهاى علماى شیعه در شناسایى مفهوم واژگان است. سیوطى در «المزهر» و فخرالدین رازى در «المحصول» و آقا بزرگ طهرانى در «الذریعه إلى تصانیف الشیعه» بر این نظر هستند که اولین کتاب در این رشته است و مؤلف، واژگان را از زبان مردم اخذ نموده و از استعمال آن ها، این مجموعه را گردآورى کرده است. این امر سبب شد تا بر اعتبار این کتاب افزوده شود و یکى از منابع کتاب هاى لغتِ بعد از خود گردد.[۴]

کلمات در «کتاب العین» بر اساس ترتیب تجویدىِ حروف، سامان یافته است. منظور از ترتیب تجویدى آن است که حروف الفبا بر اساس مخرج صوتى تنظیم مى شود. به دیگر سخن، شیوه چینش به گونه اى است که از حروف حلقى آغاز و به حروف شفهى (شفوى= لب) ختم مى شود.

او زیر مجموعه معجمش را با توجه به حروف زبان عربى عنوان «کتاب» قرار مى دهد و براى زیر مجموعه کتاب، عنوان «باب» را برمى گزیند و کلمات را ذیل «باب» جاى مى دهد. از آن جا که او حرف عین را به عنوان اولین حرف تجوید مى داند، کتاب را به «کتاب العین» نام مى نهد که حدود نیمى از معجم را دربر مى گیرد و به همین دلیل از باب برائت استهلال، نام «العین» را براى براى کل معجم انتخاب مى کند.

«کتاب العین» بر اساس حروف تجوید، به ترتیب از حروف حلقى به حروف شفهى، به صورت زیر تنظیم مى شود؛ علاوه بر این که حروف عله و حرف همزه در آخر آورده شده اند: ع ح ه خ غ (حلقى) ق ک (لهوى)- جش ض (شجرى)- صس ز (اسلى)- ط د ت (نطعى)- ظ ث ذ (لثوى)- ر د ن (ذلقى)- ف بم (شفوى)- و ا ى همزه (جوفى).

در نظام خلیل، حروف اصلى کلمات مبنا بوده و حرف زاید مورد توجه قرار نمى گیرد؛ به همین دلیل، مجموعه معجم به تعداد حروف مذکور به کتاب هایى تقسیم مى شود که از «کتاب العین» آغاز و به «کتاب الهمزه» ختم مى شود.

ذیل هر کتاب نیز با توجه به این که کلمات در زبان عربى به سه قسم: ثلاثى، رباعى و خماسى تقسیم مى شوند و ثلاثى ها نیز مضاعف و صحیح و معتل و لفیف دارند، شش باب وجود دارد:

  1. باب الثنایى المشدد ثانیه (مضاعف)؛ ۲. باب الثلاثى الصحیح؛ ۳. باب الثلاثى المعتل؛ ۴. باب اللفیف؛ ۵. باب الرباعى؛ ۶. باب الخماسى.

باب ثنایى، شامل کلماتى مى شود که حرف اول آن ها (فا الفعل) گویاى کتاب است و حرف دوم آن (عین الفعل) همراه با لام الفعل به صورت مشدد خواهد بود؛ بنابراین، «کتاب العین» از عَق و عَک شروع و عم ختم مى شود. ذیل هر یک از کلمات یادشده، علاوه بر بیان معنى خود کلمه، حروف آن جابه جا شده (مقلوب) و معانى آن کلمات نیز آمده است؛ براى مثال، بعد از بیان معنى «عَق» کلمه «قَع» نیز ذکر شده و معنى آن را آورده است؛ همان طور که بعد از کلمه «عک» کلمه «کَع» و بعد از کلمه «عَم»، کلمه «مع» را نیز معنى کرده است.

در باب ثلاثى، کلماتى قرار مى گیرند که فا الفعل آن ها یکى از حروف یادشده با عنوان کتاب بوده و دو حرف دیگرش نیز بر اساس ترتیب بالا به همراهش خواهد بود. در این باب، وقتى کلمه مورد نظر بر مبناى حروف اصلى معنا مى شود، ذیل آن کلماتى را مى آورد که با جابه جایى حروف، کلمه مورد بحث به دست مى آید. بدیهى است در مجموع با خود کلمه اصلى، حداکثر شش کلمه خواهند شد؛ براى مثال، وقتى معناى کلمه «عَقَرَ» را بیان کرد، به دنبالش کلمات «عرق، قرع، قعر، رعق، رقع» را نیز معنا مى کند؛ البته امکان دارد ذیل هر کلمه، هر شش قسم آن در زبان عربى کاربرد نداشته باشد و برخى از آن ها مهمل باشد و از آن جا که کلمات مهمل در زبان عربى کاربرد ندارد، طبیعى است در معجم آورده نمى شوند. در باب رباعى نیز بعد از بیان معناى هر کلمه بر مبناى حروف یادشده ذیل آن، کلمات دیگرى که با جابه جایى حروف کلمه مورد بحث به دست مى آیند؛ ذکر و معنا مى شوند. در این صورت، حداکثر کلمات زیر مجموعه آن، ۲۴ کلمه خواهد شد؛ درحالى که بسیارى از آن ها مهمل بوده و آورده نمى شود.

در باب خماسى نیز مثل ابواب ثلاثى و رباعى عمل مى شود که در این صورت، مجموعه ریاضى کلمات ۱۲۰ عدد خواهد بود. بدیهى است بسیارى از آن ها مهمل بوده، ذکر نمى شوند.

  1. نقش اصلاحى ابن سکیت

ابْن سِکیت، ابویوسف یعقوب بن اسحاق (۱۸۶- ۲۴۴ ق/ ۸۰۲- ۸۵۸ م)، لغوى، نحوى، راوى ایرانى تبار شیعى. وى از مجلس درس مشاهیر علم و ادب بهره برد[۵] و مدتى را نیز به منظور آشنایى بیشتر با زبان فصیح و اصیل عربى به رسم آن روز در صحرا نزد بدویان گذراند. دیرى نپایید که به جرگه دانشمندان عصر خود، همچون ابن اعرابى و ابوالعباس ثعلب پیوست و به عنوان یکى از بزرگ ترین لغت شناسان و سخن سنجان شناخته شد.[۶]

همه آثار و و تحلیل هایى که ابن سکیت در شرح هاى خود بر دیوان هاى شاعران دارد به یک معنى آثار لغوى است؛ ولى آثارى که ویژه لغت، نگاشته، به شرح ذیل است:

  1. اصلاح المنطق: کتابى در لغت که از معروف ترین آثار ابن سکیت به شمار مى رود و تا دیرگاهى پس از وى توجه و ستایش علماى لغت را برانگیخته و مورد استناد آنان بوده است. مبرد مى گوید: «از بغدادى ها کتابى بهتر از کتاب یعقوب ابن سکیت در منطق ندیده ام و از برخى ادیبان نقل شده است که از پل بغداد کتابى مانند اصلاح المنطق عبور نکرده است».[۷] اشتباهات گفتارى و لهجه اى که زبان عربى دچار آن شده بود، ابن سکیت را بر آن داشت تا کتابى بنویسد که در آن واژه هایى را که از لحاظ معنایى یا تلفظ دچار تحریف شده اند، به صورت صحیح و با معانى دقیق ثبت و ضبط کند. ایشان در این کتاب مجموع واژگانى را که با معانى مختلف اشتراک لفظى دارند و واژگانى را که در لفظ تفاوت دارند و داراى معنى مشترک هستند و نیز واژگان داراى دو یا چند تلفظ و واژگانى را که تغییرات شکلى داشته اند، مطرح کرده است.

مؤلف در این کتاب بسیارى از واژه هاى عربى را به صورت صحیح آن ضبط کرده و آن ها را از جنبه هاى صرفى، فصاحت و عدم فصاحت، نادر یا شاذ بودن و جز آن ها بررسى نموده است. این اثر از معتبرترین کتاب هاى لغت به شمار مى رود و شرح ها و تلخیص هاى بسیارى که بر آن نوشته شده، دلیل این مدعاست. این اثر نخستین بار در قاهره (۱۳۶۸ ق/ ۱۹۴۹ م) به کوشش عبدالسلام محمدهارون و احمد محمد شاکر به چاپ رسیده و در ۱۹۵۶ م نیز در همان جا تجدید چاپ شده است.

  1. الاضداد: این اثر که به شرح معانى متضاد کلمات پرداخته، در ۱۹۱۲ م به کوشش اگوست هافنر به همراه دو اثر دیگر از اصمعى و سجستانى با عنوان «ثلاثه کتب فى الاضداد» در بیروت به چاپ رسیده و در ۱۹۸۰ م نیز در همان جا تجدید چاپ شده است.
  2. الالفاظ: کتابى است درباره واژه هاى متشابه در ۱۴۸ فصل. روش کار ابن سکیت در این اثر براساس تقسیم بندى موضوعى است؛ از قبیل: الغنى و الخصب، الفقر و الجدب، الجماعه، الکتائب و جز آن ها. ابن قتیبه بیشتر این فصول را در کتاب «ادب الکاتب» خود بدون اشاره به اثر و نام ابن سکیت آورده است. این کتاب در بیروت با عنوان «تهذیب الالفاظ» به همراه اضافاتى از نسخه هاى گوناگون (۱۸۹۶- ۱۸۹۸ م) به چاپ رسیده است. نام دیگر این کتاب «کنز الحفاظ» است و گویا با کتابى که ازهرى (۱/ ۲۳) آن را به همین نام و در سى جلد معرفى کرده، یکى نیست. «مختصر تهذیب الالفاظ» نیز با تعلیقاتى از شیخو در ۱۸۹۷ م در بیروت به چاپ رسیده است.
  3. القلب و الابدال: این کتاب در ۱۹۰۳ م به کوشش اگوست هافنر در بیروت و در ۱۹۰۵ م در لایپزیگ در مجموعه اى به نام «الکنز اللغوى فى اللسن العربى» و نیز در ۱۹۷۸ م با عنوان «الابدال» به کوشش محمد شرف در قاهره به چاپ رسیده است.
  4. علاوه بر آثار فوق، قریب به سى اثر به او نسبت داده شده است که بیشتر آثار او را مى توان در جریان علمى و نهضت گردآورى و تدوین اشعار عربى ارزیابى کرد.[۸]
  5. نقش پیدایشى و تبویبى ابن درید

محمدبن حسن بن درید ازدى (م ۱۸ شعبان ۳۲۱ ق) معروف به ابن درید، لغت شناس، نحوى، ادیب و شاعر عرب و صاحب کتاب عظیم «جمهره اللغه» است.

او دانشمندترین شاعر و شاعرترین دانشمند بود و چون در لغت به نهایت رسیده و در آن باب نوآورى ها داشته است، او را جانشین خلیل مى دانند.

حافظه شگفت او، حتى در پیرى موجب اعجاب همگان شد تا آن جا که برخى از آثار را از حفظ املا مى کرده است.

ابوطیب، او را با خلف احمر قیاس کرده، مى گوید: علم و شعر در سینه هیچ کس به اندازه سینه خلف و ابن درید جمع نیامده است.

ابوالحسن، احمدبن یوسف ارزق گوید: هرگز ندیده کسى دیوان شعرى بخواند و او، آن اشعار را حفظ نباشد.

ابن شهرآشوب نام او را در شمار شعراى شیعه آورده؛ به همین دلیل غالب نویسندگان شیعى او را پیرو مذهب خویش خوانده اند. دلیل دیگر را بر این احتمال، مى توان از کتاب «المجتنى» وى آورد که در آن از حضرت وصى (علیه السلام) نقل قول هایى کرده است.

همچنین به کتاب دیگر او به نام «امثال على بن ابى طالب (علیه السلام)» یا «مجموعه اقوال لعلى بن ابى طالب (علیه السلام)» مى توان استناد کرد.

«جمهره اللغه» از نخستین فرهنگ هاى لغت جامع عربى، تألیف محمدبن حسن بن دُرید است.

این کتاب پس از «العین» خلیل بن احمد فَراهیدى (متوفا ۱۷۵ ق)، مشهورترین فرهنگ لغت عربى به شمار مى رود و مسعودى، ابن درید را جانشین خلیل در لغت دانسته است.

ابوالعباس اسماعیل میکال گفته است که ابن درید در ۲۹۷ ق «جمهره» را از اول تا آخر و از حفظ بر او املا کرده و فقط درباره همزه و لفیف به برخى کتاب ها مراجعه کرده است.

هیچ لغت نویسى لغت را از حفظ املا نکرده و ابن درید از این حیث ممتاز است. ابن درید در بصره و بغداد نیز «جمهره» را از حفظ املا کرده و خود در چند جا به این نکته اشاره کرده است.[۹]

«جمهره اللغه» یکى از منابع اصلى فرهنگ نویسان پس از خود قرار گرفته است. ابن درید در مقدمه کتابش بیان کرده که قصد معارضه با دانشمندان یا نکوهش پیشینیان را ندارد و ضمن تجلیل از «کتاب العین» خلیل، گفته که سبب تألیف «جمهره» دشوارى استفاده از «العین» است و افزوده که براى «جمهره» نظم الفبایى را اصل قرار داده است تا سودمندتر باشد و مراجعه کنندگان سرگردان نشوند.

ابن درید در تألیف «جمهره» هرچند به «العین» خلیل نظر داشته، مستقل عمل کرده و گاه در درستى گفته هاى خلیل تردید نموده و گاه گفته هاى خلیل را صحیح دانسته است.

ابن درید در مواردى شجاعانه اعلام کرده است که صحیح مطلب را نمى دانم.

درباره تنظیم واژگان نیز، روش ابن درید با خلیل یکسان نبوده و بسیارى از شواهد دو کتاب «العین» و «جمهره» متفاوت است و مطالبى آورده که در «العین» نیست.

ازاین رو مسعودى [۱۰] گفته که ابن درید مطالبى را در لغت ذکر کرده است که در آثار پیشینیان یافت نمى شود. ابن درید کوشیده است تا ریشه هر واژه را به دست آورد؛ ازاین رو، غالباً به اثر دیگر خود، «کتاب الاشتقاق» ارجاع داده است.

وى به واژگان معرب و دخیل توجه بسیار داشته و کوشیده تا اصل واژه را بیابد و در خاتمه «جمهره» بابى را به همین امر اختصاص داده و درباره واژگان فارسى، رومى، نَبَطى و سریانى بحث کرده است.[۱۱]

ابن درید به واژگان قبایلى همچون أزد، تمیم، قیس و ثقیف اهمیت داده است و کتاب او از این حیث نیز بر «العین» خلیل برترى دارد. ابن درید، افزون بر نقل واژگان عرب شمال، حدود ۲۲۰ واژه متعلق به مردم یمن را بیان کرده است. ابن درید گاه از حروف جانشین یا واسط که در برخى تلفظهاى محاوره اى استفاده مى شود، بحث کرده است؛ مانند تلفظ شکل «گ» (g) در یمن و مصر سفلا و حرف «ق» که بنى تمیم در نجد آن را مانند «گ» فارسى تلفظ مى کنند و امروزه در عربستان نیز شنیده مى شود.

از مطالب جالب توجه در «جمهره»، تحمیدیه مُسجع ابن درید در مقدمه کتاب است که مشتمل بر کلمات و مضامین کلامى و فلسفى است.

ابن درید از منابعى نام برده است که اینک مفقودند؛ مانند کتاب «الانباز» ابوعبیده معمربن مثنى، که این، بر اهمیت جمهره افزوده است. گاه ابن درید اطلاعات تاریخى سودمندى به دست داده است؛ مانند بیان قدرت شاعرى حسان بن ثابت انصارى (متوفاى ۵۴ ق) در دوران کودکى یا گفت وگوى میان أصمعى (متوفا ۲۱۶ ق) و هارون الرشید. وى همچنین درباره کلماتى که از پى هم مى آیند، مانند جائع نائع، عطشان نطشان و حَسَن بَسَن، استعاره ها و واژگان مؤنثى که تأنیث نمى پذیرند، مانند عارِک، جالع، طامث و کلماتى که فقط به شکل مصغر به کار رفته اند، مانند خُلیقا و شُویلا، بحث کرده و واژگان و نام هاى خاصى را گردآورده است که در اشعار عربى به طور نادرست به کار رفته اند.

کتاب «جمهره» از همان زمان تألیف، شهرت یافت و مورد مراجعه، بازبینى و تلخیص قرار گرفت؛ از جمله ابوعمر زاهد، معروف به غلام ثعلب (متوفا ۳۴۵ ق)، فائت الجمهره و الرد على ابن درید را نگاشت و صاحب بن عباد (متوفاى ۳۸۵ ق) «جوهره الجمهره» را که مختصرى از «جمهره» است، تألیف کرد. نام این کتاب، «الجوهره»، «جوهر الجمهره» و «الجوهره فى مختصر الجمهره» نیز آمده است. حسین نصار، این کتاب را جزء کتاب هاى مفقود دانسته؛ اما آقا بزرگ طهرانى، نسخه اى از آن را شناسایى و معرفى کرده است. این کتاب به چاپ رسیده و در مقدمه آن، نام کتاب «جوهره الجمهره» ذکر شده است. ابن تیانى اندلسى (متوفا ۴۳۶ ق) نیز کتاب «الموعب» را در جمع بین مطالب «العین» و «جمهره» نوشته است. ابوالعلا معرى (متوفا ۴۴۹ ق)، شواهد شعرى «جمهره» را به نثر درآورده و در سه جز با عنوان «نثر شواهد الجمهره» شرح کرده است. یحیى بن معطى مغربى (متوفا ۶۲۸ ق) «جمهره» را به نظم کشیده و آن را «نظم الجمهره» نامیده است.[۱۲]

از «مختصر الجمهره» محمدبن نصرالله بن عنین شاعر (متوفا ۶۳۰ ق) نیز نام برده شده است. به گفته حسین نصار، تمام این کتاب ها مفقود شده اند؛ اما بروکلمان نسخه اى از «مختصر جمهره» را شناسایى و معرفى کرده که مؤلف آن ناشناخته است.[۱۳]

  1. نقش گرایشى ابن فارس

ابوالحسین، احمدبن فارس بن زکریابن حبیب (د ۳۹۵ ق/ ۱۰۰۵ م)، نحوى، لغوى، ادیب، شاعر و یکى از چهره هاى درخشان ادب عرب در سده چهارم قمرى.

درباره مذهب ابن فارس نیز چون بسیارى دیگر از مشاهیر اختلاف است؛ اما شیخ طوسى به پیروى از ابن شهر آشوب، او را در شمار شیعیان دانسته است. رافعى در ادامه یکى از مجلس هاى املاى او، روایتى از امام هشتم شیعیان (علیه السلام) از او نقل کرده و در جاى دیگر به کتابى که وى در معنى «آل» تألیف نموده، اشاره کرده است. برخى اشارات دیگر درباره شیعه بودن وى موجود است؛ از جمله این که گفته اند وى از استادان شیخ صدوق بوده و شیخ صدوق در اکمال خود به این موضوع اشاره کرده است.

همچنین حدیثى مربوط به رؤیت امام دوازدهم به وى منسوب است. وى محقق و ادیبى است که در رشته هاى گوناگون، مانند: نقد شعر، تفسیر قرآن، فقه، صرف و نحو داراى دانشى گسترده است؛ اما شهرت و اهمیت وى در لغت و نیز آثارى که در این زمینه تألیف کرده، به گونه اى است که همه آن ها را تحت الشعاع خود قرار داده است.

کتاب «مجمل اللغه» او نیز در تاریخ فرهنگ نویسى عرب که با «العین» خلیل آغاز و با ازهرى و ابن درید اندک اندک دگرگون مى شود، نقطه عطفى به شمار مى رود؛ زیرا وى نخستین کسى است که در تنظیم مفردات لغت به جاى استفاده از مخارج اصوات، آن ها را بر مبناى حروف الفبا تنظیم کرده است. غرض وى از تألیف این کتاب که یکى از مشهورترین آثار اوست؛ آسان ساختن معرفت به مفردات زبان عربى براى طالبان آن بوده و ظاهراً به خواهش یکى از شاگردان خود دست به تألیف آن زده است؛ به همین سبب در تنظیم آن شیوه اى خلاف روش معمول فرهنگ نویسان عرب پیش گرفته و با شواهد شعرى فراوان بر پایه نظریات لغت شناسان مشهور به توضیح معانى هر واژه پرداخته است.

این کتاب به بیست و هشت بخش و سه باب اصلى تقسیم شده است.

«مقاییس اللغه»، از آخرین نوشته هاى ابن فارس است. این کتاب بیش از دو اثر گذشته وى، اهمیت دارد: نخست آن که وى بر پایه آنچه ابن جنى آن را «اشتقاق کبیر» نامیده، براى هر واژه دو حرفى یا سه حرفى یک یا چند حوزه معنایى در نظر گرفته که در همه واژه هاى هم ریشه مشترک است و معناى واژه هاى مختلفى که از آن ریشه مشتق مى شوند بر پایه همین حوزه معنایى مشخص مى گردد. وى در این مهم مى گوید: «أجمع اهل اللغه إلا من شذ منهم، أن للغه العرب قیاسا. ان العرب تشق بعض الکلام من بعض و ان اسم الجن مشتق من الاجتنان».[۱۴]

ایشان گستره این سخن را بر تمام کلمات عرب قبول ندارد و در مواردى به عدم اطراد قیاس تصریح مى کند،[۱۵] اگرچه این نظریه در کتاب العین خلیل به گونه جابه جایى حروف یک واژه مطرح شده است؛ ابن فارس نخستین کسى است که بر آن یک نظریه مستقل پوشانده است. این نظریه ابتدا در کتاب «ثلاثه» به صورت فشرده و خام مطرح شده و سپس در مهم ترین کتاب لغت وى، «معجم مقاییس اللغه» بسط و گسترش یافته است. آن گاه وى بر پایه همین نظریه، به بحث دیگرى که خود آن را «نحت» یا «واژه تراشى» خوانده است، کشیده شده که بنا بر آن، واژه هاى رباعى و خماسى بر اثر آمیزش دو یا چند واژه و گاه یک جمله پدید آمده اند؛ چنان که «حیعل» از ترکیب واژه «حى» و «على» پدید آمده است.

  1. نقش گسترشى ابن منظور

ابْن مَنْظور، ابوالفضل جمال الدین محمدبن مکرم رُوَیفِعى افریقى (محرم ۶۳۰- شعبان ۷۱۱ ق/ اکتبر ۱۲۳۲- دسامبر ۱۳۱۱ م)، لغوى، ادیب و قاضى مصرى، مؤلف «لسان العرب»، بیش تر مآخذ کهن، او را ابن مکرم خوانده اند. کنیه مشهور وى برگرفته از نام هفتمین جدش، منظوربن معافى است. ابن منظور نسب خود را با هجده واسطه به رویفع بن ثابت انصارى (د ۵۶ ق)، صحابى پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) که از جانب معاویهبن ابى سفیان در ۴۶ ق، امارت طرابلس غرب را عهده دار شد، رسانیده است.

مقریزى، ابن منظور را از فقهاى برجسته شافعى شمرده است؛ درحالى که دیگران وى را شیعه دانسته اند. ابن منظور در لغت نامه لسان العرب در واژه «وصى» مى گوید:

به حضرت على (علیه السلام) وصى مى گویند؛ زیرا نسب و سبب و عقیده او متصل به آقاى ما حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است و من مى گویم این صفات آن حضرت است نزد سلف صالح ما.

ابن منظور در واژه «ولى» به سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اشاره دارد که فرمود: «من کنت مولاه فهذا على مولاه»؛ هر کس من مولاى او هستم على هم مولاى اوست.

وى ظاهراً شیعه بودن خود را پنهان مى داشته؛ چرا که خود در دیوان انشا و پست قضاوت بوده و نمى توانسته شیعه بودن خود را آشکار سازد.

ابن مقیر، عبدالرحمان بن طفیل، یوسف بن مخیلى و صابونى از مشایخ وى در روایت حدیث اند. به گفته ذهبى، وى حضوراً از مرتضى بن حاتم روایت کرده است، با این که وى وفات ابن حاتم را در ۶۳۴ ق، یعنى در چهار سالگى ابن منظور، نوشته است! بسیارى هم از وى حدیث شنیده اند که از آن جمله، ذهبى و تقى الدین سبکى را مى توان نام برد. وى از قریحه شعرى نیز بهره داشت. قطعاتى چند از سروده هاى او به نقل صفدى در دست است.

ابن منظور نویسنده اى پرکار بود و به سبب کتابت مدام در آخر عمر نابینا شد. صفدى از قول فرزند وى، قطب الدین دست نوشته هاى بازمانده او را پانصد جلد نوشته است.

مایه عمده شهرت ابن منظور لغت نامه بزرگ «لسان العرب» است. این کتاب از حیث تفصیل و کثرت مواد لغات و فراوانى شواهد و توجیهات زبانى میان قاموس هاى زبان عربى بى همتاست. ابن منظور این اثر را بر مبناى «تهذیب اللغه» ابومنصور ازهرى (د ۳۷۰ ق)؛ «المحکم و المحیط» ابن سیده (د ۴۵۸ ق)؛ «الصحاح» جوهرى (د ۳۹۳ ق)؛ «حواشى ابن برى (د ۵۸۲ ق) بر الصحاح» و «النهایه فى غریب الحدیث و الاثر ابن اثیر» (د ۶۰۶ ق) تألیف کرده است.

گویا بنابر آن که ابن منظور در مواردى از «جمهره» ابن درید (د ۳۲۱ ق) نقل کرده، جمهره را نیز از منابع لسان شمرده اند؛ اما به نظر مى رسد وى مستقیماً از این کتاب بهره نبرده، بلکه منقولات او از ابن درید به طور غیرمستقیم و از منابع دیگر بوده است، ازاین رو، شاید نتوان جمهره را از منابع لسان به شمار آورد.

از دیدگاه ابن منظور، هیچ یک از لغت نویسان پیشین دو جنبه گردآورى و سامان دهى را یکجا به کمال نرسانده اند.[۱۶] او ویژگى آثار لغوى دیگر را تأکید بر مآخذ و روایت هاى شفاهى مى دانست و تازگى کار خود را در تکیه کامل بر کتاب هاى لغت مى دید. ابن منظور به عقیده خویش توانسته است آراى پراکنده لغویان مشرق و مغرب را گردآورد و جامعیتى به لسان دهد که گذشتگان به سبب عدم نقل تمام از سایر لغت نامه ها، به آن نرسیده بودند. با این همه به سبب آن که منابع اصلى وى به آثار یاد شده محدود است، نمى توان لسان او را لغت نامه کامل زبان عربى دانست. وى چنان که خود مى گوید، در نقل از منابع امین است، جز آن که غالباً مأخذ قول را ذکر نکرده و گاه در نقل از متن اصلى عبارتى را انداخته است؛ همچنین کثرت لغات و شواهد و عدم تلفیق نقل هاى گوناگون، در مواردى سخن او را به آشفتگى و تکرار کشانده است.

  1. نقش گسترشى سید علیخان مدنى

سید علیخان مدنى شیرازى (م ۱۱۲۰ ق) از علماى بزرگ شیعه در قرن یازدهم و دوازدهم است.[۱۷]

سید علیخان رساله اى دارد که پنج حدیث را که با سند مسلسل از اجدادش به او رسیده، شرح کرده است.[۱۸]

«الطراز الاول» را مى توان یکى از مهم ترین کتاب هاى لغت به شمار آورد. سید علیخان نظم بسیار ارزشمندى به آن داد، ضمن آن که ویژگى هاى بسیار مهمى را بدان افزود و پایه و اساس کتاب خود را بر آن استوار کرد و آن شیوه استدراکى است. او حد مقدور سخنان لغوى ها را مورد ارزیابى قرار مى دهد و نقدها را بیان مى کند و مواردى را که لغویان از آن غافل بوده اند استدراک مى نماید. وى در این کتاب به شدت از جوهرى دفاع کرده و از نقدهاى فیروزآبادى پاسخ گفته است.

مؤلف در مقدمه کتاب روش خود را توضیح داده است، ترتیب کتاب او این گونه است:

  1. لغت عامه و مجاز؛
  2. کتاب؛
  3. أثر،
  4. مصطلح؛
  5. مثل.

این روش جدید که سید به کار گرفته، در هیچ یک از کتاب هاى لغوى سابق وجود نداشته، بلکه سبکى ابتکارى از سوى اوست؛ چه این که قدما، بلکه متاخرین، مجاز و حقیقت را مخلوط آورده و بین آن ها جدایى نینداخته، بلکه گاه مجاز را بر حقیقت مقدم داشته اند؛ لابه لاى بحث هاى لغت گاه به شرح متوسط و تفسیر پاره اى الفاظ قرآن پرداخته و

نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم ادبى، ص: ۱۱۱

گاه لغتى را از حدیث آورده و در پاره اى موارد به مثل ها اشاره کرده و بعضى از مصطلحات را که ارتباطى با لغت داشته آورده اند؛ ولى به دیگر مصطلحات که از این اصل لغوى گرفته شده، اصلًا اشاره نکرده اند. لغویین در ذکر این امور سبک و منهج خاصى نداشته و گاه ابتدا حقیقت را بحث و گاه اول از مصطلح و مثل بحث کرده و علاوه بر آن، گاه در تفسیر لغات قرآن و حدیث و مثل و اصطلاح فقط متعرض یک معنا شده اند.

اما سید مصنف این موارد را از یکدیگر جدا کرده و از خلط بین آن ها پرهیز نموده است. او ابتدا به بررسى حقیقت و مجاز پرداخته است، البته مجاز را پس از حقیقت قرار داده؛ یعنى ابتدا فصل بین حقیقت و مجاز ایجاد کرده و همان راه صحیح را پیموده، برخلاف آنچه در کتاب هاى لغت مشهور و معروف بود که از مجاز و حقیقت با هم بحث مى کردند و اولین کسى که متوجه این خلل بزرگ در کتاب هاى لغت شد، زمخشرى بود.

او گوى سبقت را از دیگران ربود و در کتاب «أساس البلاغه» به بیان لغات مجازى و بیان معناى آن ها پرداخت؛ تفریق و جدایى بین حقیقت و مجاز بسیار سخت است و راهى است که پیمودن آن جز براى کسى که در اوج بهره از ادب عربى باشد، میسر نخواهد بود. سید على خان راه زمخشرى را پیمود و حقیقت را از مجاز جدا کرد. بسیارى از استعمالات مجازى را آورده و گاه وجه مجازیت آن و رابطه معناى حقیقى با معناى مجازى را ذکر کرده است.

دقت هاى سید علیخان مدنى را مى توان در نه (۹) محور بیان کرد:

  1. توسعه این کتاب و گردآورى استعمالات گوناگون با ذکر نکته و تکه هاى نمکین.
  2. رعایت مناسب در تحریر و سوق کلام، به این صورت که ابتدا به شرح فعل ثلاثى مى پردازد، آن گاه رباعى را شرح مى دهد و پس از آن، دیگر صیغه ها را توضیح مى دهد.
  3. همیشه لفظ را در مقام توضیح لفظ دیگرى تشبیه و تمثیل مى کند تا ضبط آن دقیق صورت گیرد.
  4. آنچه از ائمه لغت آمده، گردآورده و در مواضع اختلاف، به ارزیابى، نقد و ارائه نظر صحیح پرداخته است.

نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم ادبى، ص: ۱۱۲

  1. به شدت از تصحیف و تحریف دورى گزیده است.
  2. عبارت را سلیس، روان و گویا بیان مى کند.
  3. لغت فصیح را ضبط کرده است.
  4. به ذکر آحاد از لغات و متواتر آن ها پرداخته است.
  5. نوادر لغات را نیز یادآور شده است.
  6. نقش گرایشى ابوهلال

حسن بن عبدالله سهل (د ح ۴۰۰ ق/ ۱۰۱۰ م) شاعر، ادیب، لغت شناس و استاد در صنایع شعرى، در استان خوزستان زاده شد و مشهورترین دانشمند، آن خطه گشت. تردیدى نیست که این شهر به رغم وجود مهاجران و فاتحان عرب، شهرى ایرانى بوده و عامه مردم آن به زبان فارسى سخن مى گفتند. ابوهلال نیز چنان که خواهیم دید، گویى فارسى را زبان اصلى خود مى دانسته است.

نخستین کسى که ابوهلال او را شیعه دانسته، حسن صدر در «الشیعه و فنون الاسلام» است. صاحب «اعیان الشیعه» نیز این قول را نقل کرده است. استاد و دایى وى (ابواحمدعسکرى) شیعى مذهب بوده اند.

کتاب «الفروق فى اللغه» شامل انبوه کلمات مترادف نما در زبان عربى است؛ هرچند ابوهلال خود به ترادف کلمات، یعنى وجود چندین واژه به یک معنا اعتقاد ندارد و مى پندارد اختلاف کلمات لاجرم موجب اختلاف معنى مى شود.

وى در مقدمه این کتاب مى گوید: در رشته هاى ادبیات عرب نظر افکنده و فعالیت هاى ادیبان را در قالب تألیف و تصنیف کتاب دیده است، مگر در فرق بین معانى همسو.

وى عدم پژوهش در این بعد از لغت را باعث مشکل شدن فرق بین لغات عنوان کرده و نبود کتابى که دانش پژوهان را بى نیاز کند، انگیزه تألیف کتاب خود دانسته است.

ابوهلال، قرآن و محاورات مردم را محور فعالیت هاى خود قرار داده و از ذکر واژگان غریبى که کاربرد آن ها بسیار کم است دورى جسته تا سطح این کتاب متوسط باشد، نه در حد تخصص و نه در حد ابتدایى.

این کتاب در سى باب ساختاربندى گردیده و هر باب به الفاظ همسو در یک موضوع اختصاص داده شده است؛ مثلًا باب بیستم در فرق الکبر، التیه، الجبریه و واژگانى که معناى مخالف آن ها را دارند، مثل الخضوع و الخشوع است و باب بیست و یکم در فرق بین واژگان العبث، الهزل، المزاح، الإستهزا، السخریه، و نشانه هاى آن است و آخرین باب را به فرق بین اشیاى گوناگون اختصاص داده است.

از مهم ترین مباحثى که نویسنده در باب یکم مطرح کرده، نظریه عدم ترادف و معیارهاى کشف فرق هاست.

ابوهلال ترادف در یک لهجه را به علت بى فایده بودن نمى پذیرد و هشت معیار براى کشف فرق لغاتى که معانى همسو دارند، به شرح ذیل ارائه مى دهد:

  1. اختلاف در کاربرد: مثلًا بین واژه «العلم» و المعرفه» اختلاف در کاربرد است؛ چراکه واژه اولى دومفعولى و واژه دوم تک مفعولى است.
  2. اختلاف در صفات: مثلًا بین واژه «الحلم» و «الإمهال» اختلاف در صفات است؛ چراکه اولى فقط در نیکویى به کار مى رود و دومى در نیکویى و قبح.
  3. اختلاف در آثار: مثلًا بین واژه «المزاح» و «الإستهزا» فرق در آثار است؛ چراکه اولى اقتضاى تحقیر مخاطب را ندارد، برخلاف دومى.
  4. اختلاف در حرف تعدیه: مثلًا «عفو» و «غفران» که اولى با حرف جر «عن» متعدى مى شود و به معنى از میان برداشتن کیفر است و دومى با «لام» و به معناى پوشاندن گناه و بى آبرو نکردن گنهکار است.
  5. اختلاف نقیض: مثلًا «الحفظ» و «الرعایه». نقیض اولى «اضاعه» است و نقیض دومى «اهمال».
  6. اختلاف در اصل اشتقاق: مثلًا «التلاوه» و «القرائه»، اولى به معناى در پى هم درآمدن است، پس در تلفظ به یک لغت، کاربرد ندارد؛ ولى دومى کاربرد دارد؛ ازاین رو، صحیح است بگوییم: «قرأ فلان إسمه» و غلط است بگوییم: «تلا اسمه».
  7. اختلاف در هیئت: مثلًا «الإستفهام» و «السؤال»، اولى به علت هیئت استفعال که اقتضاى طلب دارد، فقط در مواردى به کار مى رود که شخص نسبت به مطلبى جهل دارد؛ ولى دومى در اعم از ندانستن و دانستن مطلبى به کار مى رود.
  8. اختلاف در حقیقت: مثلًا «حنین» و «اشتیاق»، اولى در حقیقت صدایى از شتر است، زمانى که خواهان وطن خود شده است؛ ولى آن قدر ناروا استعمال شده که این دو واژه به جاى هم به کار برده مى شوند.[۱۹]

ابوهلال همچنین در بسیارى از الفاظ، از راه اشتقاق و اصل وضع وارد مى شود؛ چنان که به اعتبارات غیر لغوى، همانند اعتبارات نحوى، صرفى، منطقى و عقلى نیز بها مى دهد.

  1. نقش گرایشى طریحى

طُریحى، فخرالدین بن محمدعلى (م ۱۰۸۷ ق)، ازعلماى امامیه در سده یازدهم قمرى ومؤلف کتاب مَجمع البَحرَین است. وى در ۹۷۹ ق در نجف به دنیا آمد و ازاین رو به نجفى شهرت یافت. خانواده طریحى از خاندان هاى کهن و مشهور نجف بودند که بنا بر نام جد اعلاى شان، «طُریح»، به طُریحى شهرت یافتند. نسب این خاندان به حَبیب بن مُظاهر اسدى، صحابى مشهور امام على و امام حسین علیهما السلام، مى رسد. بسیارى، طریحى را ستوده اند تا آن جا که افندى وى را از عابدترین افراد زمان خود برشمرده است.

نام طریحى در سند اجازه نامه هاى روایتى آمده و خود او نیز داراى اجازه روایت و سماع بوده است.

از مهم ترین کتاب هاى طریحى، «مَجمع البحرین و مَطلع النیرین» است. این کتاب نخستین اثر شیعى است که به توضیح واژگان مشکل قرآن و حدیث کنار هم، پرداخته است.

وى این کتاب را پس از تألیف دو کتاب دیگرش، «غریب القرآن» و «غریب الحدیث»، نگاشت. ظاهراً طریحى در تألیف این کتاب، از آثارى چون «الصحاح» جوهرى (متوفاى ۳۹۳ ق)، «معجم مقاییس اللغه» و «مجمل اللغه» احمدبن فارس (متوفاى ۳۹۵ ق)، «النهایه فى غریب الحدیث» ابن اثیر جزرى (متوفاى ۶۰۶ ق) و «القاموس المحیط» مجدالدین فیروزآبادى (متوفا ۸۱۷ ق)؛ بیشترین تأثیر را گرفته است.

وى در روش بیان معانىِ واژگان مشکل احادیث، بیشتر به روش ابن اثیر متمایل است. او واژگان را همچون کتاب الصحاح جوهرى، به روش قَوافى مرتب کرده است. طریحى در مورد معناى هر واژه، ابتدا شواهد قرآنى را ذکر و وجوه معنایى یک کلمه را در کاربردهاى مختلف، تبیین کرده و در برخى موارد نیز براى توضیح معناى واژگان در آیات، از احادیث تفسیرى بهره گرفته است. وى گاه، هنگام بررسى معناى واژگان آیات، به مناسبت، برخى قواعد نحوى را نیز بیان نموده است. طریحى پس از بیان وجوه معناى یک واژه در آیات، به بررسى معناى واژه در احادیث نیز پرداخته است. احادیث مورد استشهاد طریحى در این کتاب، بدون ذکر سند و به ندرت با ذکر نام منبع است. طریحى تحت عناوینى چون «قال بعض الشارحین» و «قال بعض الأفاضل» به توضیح روایات پرداخته است.

او در مواردى که هیچ شاهد قرآنى براى واژگان نیافته، به ذکر شواهدى از احادیث بسنده کرده است؛ حتى در جایى که هیچ شاهدى از قرآن و حدیث نیافته، صرفاً به بیان معناى واژه بسنده کرده است. در مواردى نیز به دفاع از دیدگاه هاى شیعه امامى پرداخته و براى ترجیح برخى آراى لغوى، از احادیث ائمه بهره برده است. گفتنى است که وى در برخى موارد به شرح حال بعضى از عالمان نیز اشاره کرده است.

طریحى علاوه بر منابع لغوى، از منابع حدیثى و رجالى و اخلاقى نیز بهره برده است. مهم ترین منابعى که در متن بدان ها اشاره کرده، عبارت اند از: «الکافى»، «من لایحضره الفقیه»، «تهذیب الأحکام»، «تفسیر القمى»، «مجمع البیان» طبرسى، «الکشاف» زمخشرى و «اخلاق ناصرى» خواجه نصیرالدین طوسى.

گفته شده است که اثر طریحى در بیان معناى واژگان مشکل احادیث، جامع نیست. طریحى تألیف این کتاب را در اوایل اقامتش در مشهد، در شانزدهم رجب ۱۰۷۹ ق به پایان رساند. این کتاب از همان آغاز نگارش، مورد توجه و استفاده عالمان و فقیهان شیعه، همچون بحرانى در «الحدائق الناضره» بوده است.[۲۰]

او در ترتیب واژه ها، از روش جوهرى در «الصحاح» اقتباس کرد و آن ها را مطابق ماده کلمه طبق حرف آخر، ترتیب الفبایى داد. او براى آسان کردن دستیابى مراجعه کنندگانى که از علم صَرف و اشتقاق، اطلاع چندانى نداشتند، حرف همزه و الف منقلب از «واو» و «یا» را یکسان به شمار آورده و همه کلمات مهموز اللام و ناقص را در حرف «الفِ» کتاب جاى داده است. طریحى در تفسیر و شرح حدیث و واژه هاى غریب آن به خاستگاه آن ها هم نظر داشته و کوشیده است خود را از تفسیرهاى مکرر، ولى بدون سند و اعتبار که ساخته و پرداخته اخبارگویان و قصه پردازان- و نه گفته راویان وحى- است، دور نگه دارد. او همچنین بر اساس بهره گیرى از علم اهل بیت علیهم السلام، گاه مصداق هاى منطبق شده را به عنوان معانى واژه ها ذکر مى کند.[۲۱]

طریحى خود و پسرش، شیخ صفى الدین طریحى (متوفاى بعد از ۱۱۰۰ ق)، حاشیه هاى فراوانى بر این کتاب نوشته اند. (افزون بر این، شیخ صفى الدین طریحى، مُستدرکى بر این کتاب نگاشته است. تعلیقه هاى شیخ صفى الدین، محمدبن على بهاالدین طریحى و سید شبر نجفى بر نسخه خطى موجود در کتابخانه على کاشف الغطا موجود است).

اثر دیگر طریحى در بیان معناى واژگان مشکل قرآن کریم، «کتاب غریب القرآن» است که با عنوان «تفسیر غریب القرآن» چاپ شده است. به گفته آقابزرگ طهرانى، طریحى تألیف این کتاب را پیش از «مَجمع البحرین»، در ۱۰۵۱ ق به پایان رسانده است. ظاهراً طریحى  در این اثر، کتاب «نزهه القلوب و فرحه المکروب» ابوبکر محمدبن عزیز سجستانى (متوفا ۳۳۰ ق) را براى استفاده آسان تر، به ترتیب الفبایى و با افزودن برخى مطالب، تدوین کرده است. وى به تمایز کتاب غریب القرآن با دو اثر دیگر وى، «نُزهه الخاطر و سُرور الناظر» و «کشف غوامض القرآن»، تأکید کرده؛ اما جعفر آل محبوبه برآن است که میان این آثار تفاوتى نیست و هر سه، نام هاى متفاوتى براى یک کتاب است.

  1. نقش گرایشى جزایرى

جزایرى، سیدنورالدین، محدث، ادیب و لغوى امامى در قرن دوازدهم قمرى است. برخى تذکره نویسان، به اشتباه نام او را على و لقبش را نورالدین ذکر کرده اند. منشأ این اشتباه، موسوى دیدگاه خوانسارى است که احتمالًا وى را با سیدنورالدین، على بن على بن حسین بن ابى الحسن موسوى عاملى (متوفا ۱۰۶۸ ق) خلط کرده است.

نورالدین در ۱۰۸۸ ق در شوشتر به دنیا آمد. وى بزرگ ترین فرزند سید نعمت الله جزایرى، محدثِ نام آور شیعى بود. مقدمات علوم دینى را نزد پدرش آموخت و سپس براى ادامه تحصیل به اصفهان رفت و از محضر عالمان آن دیار بهره فراوان برد. در اصفهان جزو نزدیکانِ شاه حسین صفوى گردید و به فرمان وى کتاب هایى نوشت.

نورالدین در کودکى، در سفرى به مشهد مقدس، با شیخ حر عاملى، محدث پرآوازه شیعى، ملاقات و از وى اجازه روایى اخذ کرد.

وى پس از اتمام تحصیلات، به شوشتر بازگشت و پس از وفات پدرش عهده دار وظایف شرعى و دینى شد و خیلى زود مرجع و مقتداى عام و خاص گشت. حزین لاهیجى (متوفا ۱۱۸۰ ق)، که در همین دوره از شوشتر دیدن کرده، نورالدین جزایرى را فاضل خوانده و وى را در زمره اعیان و بزرگانِ آن شهر ذکر کرده است. نورالدین، که روزگارى را صرف تدریس علوم دینى کرده بود، به شهرهاى ایران و حجاز و عراق سفر و با عالمان و اعیان و بزرگان دیدار کرد.

کتاب «فروق اللغات فى التمییز بین مُفاد الکلمات»، مشهورترین اثر نورالدین جزایرى، به اختصار به فروق نیز مشهور است. خوانسارى به اشتباه این کتاب را از تألیفات پدر نورالدین دانسته است.[۲۲]

جزایرى در این اثر از شیوه ابراهیم بن على کفعمى (م ۹۰۵ ق) در کتاب «لُمَعُ البَرْق فى معرفه الفَرْق»، پیروى کرده است. روش تدوین کتاب فروق اللغات، الفبایى، با رعایت حرف اول واژه ها نه ریشه آن هاست. این کتاب بخش دومى دارد که در آن به صورت موضوعى (نه الفبایى) به بعضى از «فروق لغوى» اشاره شده است و از این حیث با شیوه نگارش «فقه اللغه» عبدالملک ثعالبى شباهت دارد.

نورالدین در همین بخش به بررسى لغات اضداد و نیز لغاتى که معناى آن ها به تبع تغییر حرکات شان تغییر مى یابد، پرداخته است. فروق اللغات پیوستى نیز دارد که در آن مطالب گوناگونى در ادبیات و لغت مطرح شده است؛ مانند چند خطبه و لغز و قطعه اى ادبى که به شیوه مقامات نگاشته شده است. این مطالب موضوعات مختلفى دارند؛ از جمله برانگیختن مردم براى جهاد با افغان ها، هم زمان با ورود طهماسب دوم صفوى به اصفهان و شکست اشرف افغان از سپاه طهماسب قلى (نادرشاه) در جمادى الاولى ۱۱۴۲ ق. نورالدین جزایرى در مقدمه این کتاب، با بیان وجود تفاوت میان واژه هاى مترادف در زبان عربى، نظر قائلان به ترادف را نقد کرده است. سخنان و دلایل جزایرى در این زمینه، یادآور سخنان لغوى مشهور، ابوهلال عسکرى، در مقدمه کتاب «الفروق اللغویه» است.

جزایرى در مقدمه این کتاب سبب تألیف آن را فقدان کتاب هایى مدون در این زمینه معرفى کرده است. این سخن، باتوجه به کتاب هاى معتبرى که در این زمینه نوشته شده، از جمله «الالفاظ المترادفه» ابوالحسن على بن عیسى رمانى و «ما اختلفت الفاظه واتفقت معانیه اصمعى و کتاب» الفرق ثابت بن ابى ثابت، چندان توجیه پذیر نیست. روش جزایرى در نگارش کتاب فروق اللغات که خود از آن به قانون تعبیر کرده (ص ۱۶)، به وضوح از روش هاى معمول در فقه متأثر است. بدین ترتیب که پس از ذکر تفاوت هاى میان واژه ها، به کتاب، سنت یا کاربردهاى زبانى استناد کرده؛ چنان که به آرا و اصطلاحات فقیهان نیز توجه کامل داشته است. خصلت و گرایش حدیثى وى در سراسر کتاب، آشکار است.[۲۳] در کتاب فروق اللغات، براى بیان فروق لغوى، به کتاب هاى ادعیه مأثور، از جمله صحیفه سجادیه، استناد شده است.[۲۴]

جزایرى در این کتاب، علاوه بر کتاب ها و مجموعه هاى حدیثى، از کتاب هاى تفسیر و آثار مفسرانى چون زمخشرى، بیضاوى و به ویژه طبرسى، بهره فراوان برده است. همچنین به پاره اى کتاب هاى لغت و ادب، مانند «دُره الغَواصِ» حریرى (ص ۵۳، ۷۳، ۹۶)، «قاموس اللغه» فیروزآبادى (ص ۱۲۲) و «ادَبُ الکاتبِ» ابن قتیبه (ص ۵۳، ۱۲۴) استناد کرده است. هانرى لامنس، شرق شناس بلژیکى (م ۱۳۱۶)، کتابى با عنوان «فرائد اللغه فى الفروق» منتشر کرده که در نگارش آن از کتاب «فروق» نورالدین جزایرى بهره برده است. ظاهراً لامنس بخش اعظم کتاب جزایرى را در کتاب خود عیناً درج و در موارد بسیارى نیز به کتاب جزایرى اشاره کرده است. علاوه بر این، اوگوست هافنر با همکارى لویس شیخو، در ۱۳۳۲ ق مجموعه رساله هایى را در لغت عربى با عنوانِ «البلغه فى شذور اللغه» منتشر کرده اند که «رساله فى المؤنثات السماعیه» نورالدین جزایرى از جمله آن هاست (نام نورالدین در آن به غلط نورالدین محمدبن نعمه الله درج شده است). این رساله، چنان که گردآوردندگان کتاب اشاره کرده اند، بخشى از کتاب فروق اللغات است.

فروق اللغات نخستین بار در ۱۲۷۴ به گونه اى ناقص، همراه کتاب هاى «السامى فى الاسامى» میدانى، «سر الادب فى مجارى لغه الکلام العربِ» ثعالبى و «شرح قصیده کعب بن زهیر» به چاپ رسید. سپس در ۱۳۸۰، با تحقیق و مقابله اسدالله اسماعیلیان و بر اساس دو نسخه خطى و نیز نسخه چاپ شده، در تهران چاپ شد. این کتاب به کوشش محمد رضوان الدایه، از سوى رایزن فرهنگى ایران در دمشق، منتشر گردید. چاپى هم از این کتاب به همراه کتاب ابوهلال عسکرى، تحت عنوان «معجم الفروق اللغویه» در ایران، قم در ۱۴۱۲ ق) صورت گرفته است.

گفتنى است که ظاهراً در نسخه خطى، در پایان امثال منظوم، افتادگى وجود دارد که مصحح به آن اشاره نکرده است؛ اما در چاپ نجف ابیات منظومه تا پایان ذکر شده و پس از آن، فصل قطعات منثور آمده است. ضمناً، چاپ هاى این کتاب در تهران و نجف و دمشق، در ترتیب مطالب اختلافات فراوانى دارند.[۲۵]

نتیجه گیرى

بخشى از پیشرفت هاى دانش لغت عربى به دست عالمان شیعه و دست کم متشیع در قالب هاى گوناگون رقم خورده است. این قالب ها را مى توان در پنج گونه به شرح ذیل، رصد کرد: پیدایشى، تبویبى، اصلاحى، گسترشى و گرایشى. این پیشرفت ها به دست عالمانى چون خلیل بن احمد فراهیدى، یعقوب بن اسحاق ابن سکیت، ابن درید، ابن فارس، ابن منظور، سید علیخان مدنى شیرازى، ابوهلال عسکرى و فخرالدین طریحى رقم خورده است.

پی نوشتها

[۱] . ر. ک: مقاله نقش و تأثیر خلیل ‏بن احمد فراهیدى در بحور پانزده ‏گانه عروضى؛ نقش ادیبان شیعه در پیدایش و گسترش علم عروض، از مجموعه آثار کنگره بین ‏المللى نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم اسلامى.

[۲] . ربانى، خلیل‏ بن احمد، ص ۳۱.

[۳] . ر. ک: مقاله نقش ادیبان شیعه در پیدایش و گسترش علم عروض، از مجموعه آثار کنگره بین المللی نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم اسلامى.

[۴] . فلاحى قمى، تأثیر علوم ادبى در فهم قرآن، ص ۶۱ و ۶۲.

[۵] . ر. ک: مقاله نقش علماى شیعه در تعمیق و فهم واژگان دینى، از مجموعه آثار کنگره بین المللی نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم اسلامى.

[۶] . ابن‏خلکان، وفیات الاعیان، ج ۶، ص ۴۰۰ و ۴۰۱؛ زبیدى، تاج العروس من جواهرالقاموس، ص ۲۰۲؛ فاتحى‏نژاد، مدخل ابن‏سکیت، دائره المعارف بزرگ اسلامى، ص ۶۹۶.

[۷] . بکائى، ترتیب اصلاح المنطق، ص ۵.

[۸] . ر. ک: همو، مدخل ابن‏سکیت، دائره المعارف بزرگ اسلامى، ص ۶۹۶.

[۹] . ابن‏درید، جمهره اللغه، ج ۱، ص ۴۰؛ ج ۲، ص ۱۰۸۵؛ ج ۳، ص ۱۳۳۹.

[۱۰] . همو، ج ۸، ص ۳۰۴.

[۱۱] . ر. ک: همو، جمهره اللغه، ج ۳، ص ۱۳۲۲- ۱۳۲۶.

[۱۲] . حموى، معجم‏ الأدبا، ج ۶، ص ۲۸۳۱.

[۱۳] . بروکلمان، تاریخ ادبیات عربى، ج ۲، ص ۱۸۳.

[۱۴] . ابن‏فارس، الصحابى، به نقل از مقدمه عبدالسلام هارون بر مقاییس اللغه، ص ۳۹.

[۱۵] . به عنوان مثال ماده ‏هایش جر، ح جم، جر، جم خ، جه- ف را نگاه کنید.

[۱۶] . ابن‏ منظور، لسان العرب، مقدمه.

[۱۷] . ر. ک: مقاله نوآورى‏ هاى بلاغى سید على‏ خان مدنى در کتاب ریاض السالکین؛ نقش سید علیخان در بدیع، از مجموعه آثار کنگره بین‏ المللى نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم اسلامى.

[۱۸] . او در کتاب سلوه الغریب و اسوه الأریب از زیدبن‏ على به عنوان جدّ بیست و نهم خود یاد مى‏ کند.

[۱۹] . ر. ک: ابوهلال عسکرى، الفروق فى اللغه.

[۲۰] . درزى، طُریحى فخرالدین‏بن محمدعلى، دانشنامه جهان اسلام.

[۲۱] . مسعودى، سیر تدوین غریب الحدیث، ش ۱۳، ص ۹۲.

[۲۲] . آقابزرگ طهرانى، الذریعه إلى تصانیف الشیعه، ج ۱۶، ص ۱۸۷.

[۲۳] . ر. ک: جزایرى، فروق اللغات فى التمییز بین مُفاد الکلمات، ص ۱۹- ۱۹۱.

[۲۴] . همو، ص ۳۵- ۲۱۸.

[۲۵] . این بخش اقتباسى است از مدخل جزایرى، نورالدین به قلم محمدتقى کرمى در دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۰، ص ۲۶۳- ۲۶۶.

منبع: کتاب نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم ادبى.

نویسنده: حسین شیرافکن و جمعى از محققان.

جرعه نوشان اقیانوس بیکران جواد الائمه (علیه السلام)

 عسکرى  اسلامپورکریمى‏

اشاره‏

شناسایى و جذب افراد مستعد و آماده و تربیت آنان بر اساس تربیتهاى اسلامى و مجهّز ساختن آنان به انواع علوم مورد نیاز جامعه، از رسالتهاى مهم ائمه اطهار(ع) بود و محدودیتهاى اعمال شده از سوى حکومتهاى مستبد و ظالم وقت، هر چند انجام این رسالت را در حدّ مطلوب با مشکلاتى مواجه می ى‏ساخت و بسیارى از افراد را از دستیابى به این سر چشمه‏ هاى زلال دانش و معرفت و بهره‏ گیرى از آن محروم مى‏کرد، ولى موجب تعطیل شدن آن نگشت. تشنگان حقیقت و شیفتگان امامت تحت پوششهاى مختلف ،به محضر امامان(ع) مى‏رسیدند و در حدّ ظرفیّت و میزان معرفت خود از اقیانوس بیکران دانش الهى آن بزرگواران جرعه‏اى مى‏نوشیدند.

اصحاب و یاران امام جواد(ع) بیش از تعدادى است که در اینجا به آنان اشاره مى‏شود. در برخى منابع اسلامى نام بیش از ۲۷۰ نفر به عنوان اصحاب آن حضرت آورده شده است. در این نوشتار مختصر از بعضى شاگردان آن حضرت، هر چند به طور اختصار یاد مى‏شود تا ضمن تجلیل از این سنگربانان علم و فرهنگ، بعد علمى و تلاش فرهنگى پیشواى نهم شناخته‏تر گردد.

۱- ابن سکّیت یعقوب بن اسحاق اهوازى شیعى‏

ابن سکیت، نزد امام جواد و امام هادى(ع) از احترام زیادى برخوردار بود و از خصّیصین ایشان به شمار مى‏رفت. همچنین او از امام جواد (ع) روایات و مسائلى نقل کرده است.(۱)

محل ولادت او «دورق اهواز» بود، دورق یکى از مراکز علمى و فرهنگى کهن ایران اسلامى است و علما، خطبا و شعراى شهیرى از این منطقه قد برافراشتند؛ چنان که امروزه کلمه «دورقى» را در پى نام بسیارى از علماى بزرگ مى‏بینیم.

البته برخى بغداد را محل ولادت این شخصیت بزرگ شیعى مى‏دانند.

نام او را «یعقوب» و کنیه‏اش را «ابویوسف» نهادند.

پدرش «اسحاق» نام داشت. این مرد صالح و درستکار در فنون ادبیات عرب، به ویژه لغت و شعر، استاد شمرده مى‏شد، دوستدار دانشمندان بود، و از اصحاب کسائى، یکى از قراء سبعه، به شمار مى‏آمد.

اسحاق ادیبى فرزانه و شاعرى زبردست بود؛ ولى براساس آموزه‏هاى اسلامى سکوت را بر سخن ترجیح مى‏داد. به تدریج در سایه افراط درسکوت، به «سکیت» (بسیار سکوت کننده) شهرت یافت. بدین سبب، فرزندش را «ابن سکیت» خوانده‏اند.

ابن سکّیت بر اثر دعاى پدر و تلاشهاى مستمرش در علوم مختلف اسلامى صاحب نظر گردید. به طورى که وى از علماى برجسته ادبیات عرب بوده، که در علم فصاحت و بلاغت و اشعار عرب ید طولائى داشته است، و کتاب مشهور «تهذیب الالفاظ اصلاح منطق»، در ادبیات، اثر اوست.

ابن خلکان از یکى از علما چنین نقل مى‏کند: کتابى در لغت بهتر از «اصلاح المنطق» از جسر (پل) بغداد نگذشته است. بدون تردید این کتاب سودمند و جامع بوده و بسیارى از لغات را گردآورده است و در نوع خود با این حجم بى‏نظیر است. گروهى به این کتاب پرداخته‏اند. «وزیر مغربى» آن را مختصر نموده و «خطیب تبریزى» به تنقیح و تهذیب این کتاب دست یازیده است.

ابن خلکان به نقل از ابوالعباس المبرّد مى‏گوید: «کتابى بهتر از «اصلاح المنطق» ابن سکیت در میان مؤلفین بغداد ندیدم.»

و ثعلب مى‏گوید: اصحاب ما اتفاق نظر دارند که پس از ابن اعرابى، کسى آگاهتر از ابن سکیت در علم لغت یافت نشده است.(۲)

سرانجام این یار وفادار و عالم بزرگ شیعى به دست متوکل ملعون به شهادت رسید و در این هیچ اختلافى وجود ندارد؛ اما در چگونگى شهادتش اختلاف است.

عبدالرحمان بن محمدبن انبارى در کتاب «نزههالالباء» و محمد بن احمد ازهرى در کتاب «تهذیب اللغه» چنین آورده‏اند:

علت خشم متوکل که باعث قتل ابن سکیت شد، این بود که روزى مردى قرشى و ابن سکیت و متوکل مشغول سخن گفتن بودند، خلیفه که درپى آزار مرد قرشى بود. ابن سکیت را فرمان داد تا وى را دشنام دهد.

ابن سکیت که این را خلاف اخلاق مى‏دانست، به امر خلیفه توجه نکرد و ناسزا نگفت؛ خلیفه این عمل ابن سکیت را ناپسند شمرده، به مرد قرشى گفت: همان کارى که ابن سکیت در باره تو انجام نداد، انجام ده.

مرد قرشى که از متوکل مى‏ترسید. به فرمانش عمل کرده و لب به یاوه‏گویى گشاد. ابن سکیت با مشاهده این بى‏احترامى از کرده خود پشیمان شد و گفت: اى خلیفه! اینک به فرمانت عمل مى‏کنم و اورا ناسزا مى‏گویم.

متوکل گفت: آنچه اکنون مى‏گویى، انتقام است نه اطاعت امر من.

سپس به نوکران ترکش فرمان داد ابن سکیت را بزنند. آنها چنان لگد بر شکمش کوفتند که بیهوش گردید. سپس او را بر دوش گذاشته، به خانه‏اش بردند. استاد دو روز بعد، به سبب صدمات و جراحات عمیق به شهادت رسید.

در باره شهادت این بزرگ مرد روایت مشهور دیگرى نیز وجود دارد که اکثر منابع نیز آن را تأیید مى‏کنند. روزى متوکل وارد کلاس فرزندانش شده، با ایشان گفتگو کرد و به ابن سکیت گفت: از تو مى‏خواهم آنچه در دلت پنهان کرده‏اى آشکار کنى. بگو بدانم آیا فرزندان مرا بیشتر دوست دارى یا فرزندان على بن‏ابى‏طالب حسن و حسین را؟

ابن سکیت از این سخن گستاخانه سخت عصبانى شده، گفت: به خداى على اعلى سوگند، رتبه و مقام کمترین غلامان آن حضرت که قنبرحبشى است. از تو و فرزندانت بسى بالاتر و عظیم‏تر است. این عقیده با وجودم آمیخته و از من جدا نمى‏شود. متوکل که انتظار چنین صراحتى را نداشت. خشمگین شد و به غلامانش دستور داد زبان استاد را از پشت سرش بیرون آورند.

گروهى براین عقیده‏اند که گردآورى اشعار «کمیت اسدى»، بزرگ شاعر شهید شیعه، توسط «ابن سکیت» سبب شهادت او شد؛ این کار مذهب واقعى‏اش را نمایان ساخت. متوکّل در پى بهانه‏اى بود تا ابن سکیت را به اظهار عقیده ناگزیر سازد. بنابراین، به کلاس درس فرزندانش رفت و آن پرسش را مطرح کرد. افزون براین، گروهى سودجو و شیعه ستیز که چه بسا به مذهب واقعى ابن سکیت پى برده بودند. در پى تحریک متوکل علیه او بودند.

«ازهرى» در «تهذیب اللغه» مى‏گوید: پس از شهادت استاد بى‏درنگ ده هزار درهم دیه او را به خانواده‏اش پرداخت کردند. این کردار نشان مى‏دهد که نقشه قتل ابن سکیت از پیش طراحى شده بود.

شهادت آن بزرگوار در دوشنبه پنجم رجب سال ۲۴۳ – ۲۴۴ یا ۲۴۶ هجرى تحقق یافت.

۲- على بن مهزیار اهوازى‏

کنیه وى «ابوالحسن»، اهل دورق اهواز بود.(۳)برخى معتقدند که وى اهل «هندیجان فارس» است.(۴) او در اهواز نشو و نما کرد و به مرتبه «فقاهت» رسید. على از بزرگان پرهیزگار و پاکدامن بود و راویان درباره او گفته‏اند: «هنگام طلوع خورشید براى خدا به سجده مى‏افتاد و سرش را بلند نمى‏کرد تا این که هزار نفر از برادران دینى‏اش را دعا مى‏کرد. ازاین‏رو، پیشانى وى در اثر سجده‏هاى زیاد و طولانى، همانند زانوى شتر، پینه زده بود و این نبود مگر بخاطر عبادت بسیار و سجده در پیشگاه حق.»(۵)

على از یاران نزدیک امام رضا(ع) و همچنین امام جواد و امام هادى علیهما السلام به شمار مى‏رفت و آن بزرگواران وى را به عنوان وکیل خویش منصوب کرده بودند، و توقیع (امضاء) آنها هنوز موجود است.

وى از مفسّران قرن سوم هجرى است و بیش از ۳۰ کتاب و رساله در زمینه‏هاى مختلف معارف اسلامى دارد. او تفسیرى دارد، و نیز کتابى به نام «حروف القرآن» در زمینه قرآن دارد.(۶)

او آثارى در زندگینامه پیامبران، فقه و مقالاتى در اشربه، بازرگانى و پیشه‏ورى نگاشته است.(۷)

برخى از کتب على بن مهزیار از این قرار است: کتاب الوضوء، کتاب الصلاه، کتاب الزکاه، کتاب الصوم، کتاب الحج، کتاب الطلاق، کتاب الحدود، کتاب الدیات، کتاب التفسیر، کتاب الفضائل، کتاب العتق و التدبیر، کتاب التجارات و الاجارات، کتاب المکاسب، کتاب المثالب، کتاب الدعاء، کتاب التجمّل و المروه و کتاب المزار…(۸)

على بن مهزیار در اسناد حدود ۴۳۷ روایت واقع شده است و از امام رضا، امام جواد و امام هادى علیهم السلام و دیگران حدیث نقل کرده است.(۹)

امام جواد (ع)، على بن مهزیار را با پیامها و نامه‏هاى عطرآگینى ستود، از جمله حضرت در نامه ذیل او را چنین تحسین مى‏کند: «اى على! در پیروى کردن، انجام دستورات، خیرخواهى و پندگویى تو را آزمودم (و تو سرافراز از بوته آزمایش بیرون آمدى)، پس اگر بگویم کسى را مانند تو ندیده‏ام، چه بسا راست گفته باشم، خداوند به تو بهشت برین و آن مقامات والایى که نمى‏دانى پاداش دهد، من مقام تو و خدمات شبانه روزى تو را در سرما و گرما از نظر دور نداشته‏ام از خداوند مى‏خواهم در روز قیامت که همه را گرد مى‏آورد، آنچنان مخلوقات خود را شیفته و دوستدار تو کند که مایه رشک باشد، به درستى که خداوند شونده دعاهاست …»(۱۰)

این نامه تجلیل، تقدیر و بزرگداشت امام را نسبت به على به خوبى نشان مى‏دهد و مى‏بینیم که حضرت مى‏فرماید در میان اصحاب خود کسى را مانند ابن مهزیار در دانش، پرهیزگارى و ورع ندیده است.

با اندکى تأمل در این توقیعات امام جواد(ع) درباره على بن مهزیار، مى‏توان از جایگاه رفیع و ارزشمند او نزد اهل‏بیت(ع) آگاه شد؛ زیرا آن بزرگوران هیچ‏گاه اهل مبالغه و زیاده‏روى نبوده‏اند، ضمن این‏که همیشه پیرامون ائمه (ع) چنین شیعیان و اصحاب مخصوصى اگر چه به صورت معدود، حضور داشته‏اند که توانسته‏اند با توجه به ظرفیت بالاى معرفت لیاقت خود و البته در پرتو عنایت خاص اهل‏بیت (ع) به چنین عنایات و مراتبى دست پیدا کنند.

دیگر از خدمات این صحابى وفادار ائمه(ع) عبارتند از:

شناساندن امام هادى (ع) به مردم بعد از شهادت پدر بزرگوارش. تبیین مسائل فقهى و پاسخگویى به سؤالات فقهى مردم. رساندن نظرات فقهى امام به مردم. ترویج ولایت امام جواد (ع) در ایران زمین به ویژه اهواز. بر عهده گرفتن وکالت امام جواد و امام هادى (ع). برقرارى ارتباط مردم با امام، با وجود خفقان عباسى. منشأ آرامش و خیر بودن در اهواز.(۱۱)

در پایان باید گفت که على بن مهزیار نه تنها خودش جزء اصحاب ویژه و مورد اطمینان اهل‏بیت (ع) به شمار آمده، بلکه خانواده‏اش نیز از این الطاف و عنایات بى‏بهره نبوده‏اند، به عنوان مثال برادر او یعنى ابراهیم نیز از شیعیان برجسته و با اخلاص بوده، و روایت شده که یکى از سفراى امام زمان(عج) بوده و توانسته خدمت آن حضرت مشرّف شود و داستان این زیارت معنوى، مشهور است و در کتاب شریف «کمال الدین» ذکر شده است. همچنین محمد، پسر على بن مهزیار نیز از اصحاب و راویان ثقه حضرت هادى(ع) به شمار رفته است.

سال رحلت او مشخص نیست. به یقین او تا تاریخ ۲۲۹ ق. زنده بوده است؛ زیرا به قول نجاشى در آن تاریخ از محمد بن على بن یحیى انصارى، معروف به «ابن اخى» زاده از او روایت کرده است.

شایان توجّه این که: على بن مهزیار که به خدمت حضرت ولىّ عصر علیه‏السلام تشرّف حاصل کرده است، على بن ابراهیم مهزیار، برادر زاده على بن مهزیار است.(۱۲)

مزار شریف على بن مهزیار در شهر اهواز واقع شده است، و هم‏اکنون داراى بارگاه با شکوهى است و مورد توجّه مخصوص شیعیان و ارادتمندان به آستان اهل‏بیت (ع) قرار دارد.

۳- ابراهیم بن مهزیار

شیخ طوسى(ره) او را از اصحاب امام جواد و امام هادى(ع) برمى‏شمارد(۱۳) و نجاشى مى‏گوید: کتاب «البشارات» از اوست.(۱۴) و کشّى به سند خود از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار نقل مى‏کند که گفت: «پدرم هنگام مرگ، اموالى به من سپرد و علامت و نشانه‏اى که جز خداوند آن را نمى‏دانست به من داد و گفت: هر کس این نشانه را گفت اموال را به او واگذار کن، محمّد مى‏گوید: من نیز به بغداد رفتم و در کاروانسرایى منزل گرفتم، روز دوم پیرمردى آمده در را کوفت به غلامم گفتم: ببین چه کسى بر در است. او بیرون رفت و برگشت و گفت: پیرمردى بر در است، من هم به او اجازه دادم داخل شود و او داخل شد و گفت: من «عمرى» هستم، اموالى را که نزد خودت دارى به من بده و سپس مقدار اموال و نشانه را گفت من نیز اموال را به او پرداختم.»(۱۵)این روایت دلیل آن است که ابراهیم بن مهزیار وکیل امام در گرفتن حقوق شرعیه بوده است و طبیعتاً کسى را امام وکیل قرار مى‏دهد که ثقه و امین و عادل باشد.

۴- خیران خادم قراطیسى‏

وى، خادم امام رضا (ع) و از شیعیان مخلص و مؤمنان به ولایت اهل‏بیت (ع) بوده و در کتب رجال، او را جزء اصحاب مخصوص و صاحب سرّ سه امام بزرگوار: امام رضا، امام جواد و امام هادى علیهم السلام برشمرده‏اند.

از بعضى روایات برمى‏آید که او وکیل حضرت جواد(ع) نیز بوده است. مانند روایتى که حضرت در پایان آن به او فرموده‏اند: «اعمل فى ذلک برأیک، فإنّ رأیک رأیى و من أطاعک اطاعنى»(۱۶)(۱۷)

در آن مسئله مطابق نظر خودت عمل کن، پس همانا که رأى تو رأى و نظر من است، و کسى که از تو پیروى کند از من پیروى نموده است.

از خیران روایات و مسائل فراوانى در موضوعات مختلف برجاى مانده، که آنها را از حضرت جواد و هادى(ع) روایت نموده است. یکى از آن روایات نص بر امامت حضرت هادى(ع) مى‏باشد و هنگامى بیان شده که خیران در خدمت و ملازم ان حضرت بوده، و امام جواد(ع) در بستر بیمارى قرار داشتند و اندکى بیشتر از عمر شریفشان باقى نبود.

در آن هنگام، شخصى از جانب امام نزد خیران مى‏آید و به او مى‏گوید: مولایت به تو سلام مى‏رساند و مى‏فرماید: همانا که من درمى‏گذرم و امر امامت به فرزندم على واگذار مى‏شود. امامت او بر شما واجب است بعد از من همان‏گونه که امامت من بر شما واجب بود بعد از پدرم تا برسد به رسول خدا(ص).

آرى، همان‏گونه که بیان شد، خیران از اصحاب نزدیک امام جواد و هادى(ع) بوده و ارادت و اخلاصش نسبت به این خاندان قابل توصیف نمى‏باشد.

نقل شده:

زمانى خیران در راه سفر حج به مدینه رسید و در آن شهر توانست خدمت امام جواد (ع) مشرف شود. در آن هنگام حضرت (ع) بالاى ایوان و دکّه‏اى نشسته بودند و خیران با دیدن هیبت و جلال ایشان، چنان دهشت و دلهره‏اى در وجودش احساس کرد که متوجّه پلّه‏هاى ایوان نشد تا این که حضرت(ع) اشاره نمود و او را متوجّه ساخت. بعد از آن که از پلّه‏ها بالا رفت و سلام نمود دستان مبارک امام جواد(ع) را گرفت و پس از بوسیدن بر دیدگانش قرار داد و نشست و تا مدّتى بى‏اختیار دستان حضرت را به جهت هیبت و دهشتى که از ایشان در دل احساس کرده بود، نگاه داشت تا این‏که دلش آرام گرفت و دست امام(ع) را رها نمود.(۱۸)

۵ – احمدبن اسحاق اشعرى قمى‏

محدّثى عظیم الشّأن، عالمى بزرگوار و یکى از اصحاب ثقه و کاملاً مورد اطمینان اهل‏بیت (ع) بوده و مانند بسیارى از اصحاب خاص ائمه (ع) از شهر مقدس قم به خدمت آن بزرگواران شتافته است.

احمد بن اسحاق طى عمر شریفش توانست خدمت امام جواد و هادى (ع) برسد و جزء اصحاب مخصوص امام عسکرى (ع) قرار گیرد و پس از ان بزرگواران به شرف زیارت حضرت صاحب الزمان(عج) نائل گردد. یکى دیگر از افتخارات احمد بن اسحاق این است که توانسته جزء سفراى سفارش شده حضرت حجت(عج) قرار گیرد؛ زیرا حضرت مهدى(عج) در توقیع شریفى ایشان را مورد تأیید و عنایت قرار داده‏اند. به همین سبب در کتاب «ربیع الشیعه»،احمد بن اسحاق از وکلاء و سفراء و ابواب معروف حضرت حجت (عج) معرفى شده است.

چنان که بعضى از دانشمندان علم رجال، از او به عنوان رابط بین قمیها و امام و از جمله اصحاب خاص آن حضرت یاد کرده‏اند.(۱۹)اما دانشمندان دیگر، او را وکیل و نماینده امام دانسته‏اند.(۲۰)از روایتى در «بحارالانوار» استفاده مى‏شود که او نماینده امام در موقوفات قم بوده است.(۲۱)

محمد بن جریر طبرى مى‏نویسد: احمد بن اسحاق قمى اشعرى، استاد شیخ صدوق، نماینده امام عسکرى (ع) بود. بعد از شهادت آن حضرت، وکالت حضرت صاحب الزمان(عج) را به عهده گرفت. از طرف حضرت نامه‏هایى خطاب به او صادر مى‏شد، و او وجوه و حقوق مالى قم و اطراف آن را گردآورى نموده و به امام مى‏رساند.(۲۲) احمد بن اسحاق صد و شصت کیسه طلا و نقره را که از شیعیان قم گرفته بود، به امام تسلیم کرد(۲۳)و این، حجم چشمگیر وجوه جمع‏آورى شده را نشان مى‏دهد.

سعد بن عبدالله در روایتى مى‏گوید: زمانى همراه احمد بن اسحاق، در سرّ من رأى خدمت امام عسکرى (ع) مشرف شدیم. هنگام خداحافظى احمد از امام حسن (ع) پارچه‏اى درخواست نمود تا براى کفنش از آن استفاده نماید. پس از آن، حضرت سیزده درهم به او داد و فرمود: این پول را خرج مکن، مگر براى مخارج شخصى خودت و هر چه که بخواهى به تو خواهد رسید.

سعد بن عبدالله مى‏گوید: پس از آن که از نزد امام حسن (ع) مراجعت کردیم و به سه فرسخى حلوان (که اکنون به پل ذهاب معروف است) رسیدیم، ناگهان حال احمد بن اسحاق دگرگون شد و به شدت تب نمود، به گونه‏اى که ما از سلامتى و زنده ماندن او قطع امید کردیم.

هنگامى که به حلوان رسیدیم و در کاروانسراى آن مستقر شدیم، احمد گفت: امشب مرا تنها بگذارید و به اطاق‏هاى خود بروید. و طبق خواسته احمد بن اسحاق، همه ما او را تنها گذاشتیم. هنگامى که صبح فراسید، به یاد احمد افتادم و سراسیمه از جاى خود بلند شدم، ناگهان کافور، خادم مخصوص امام حسن عسکرى (ع)، را دیدم که مى‏گفت: احسن اللّه بالخیر عزاکم و جبر بالمحبوب رزیتکم. پس از آن نیز گفت: غسل و کفن یار و همراه شما احمد را انجام دادیم، پس بلند شوید و به دفن او مشغول شوید. همانا که او عزیزترین شماست به جهت قرب به خداوند نزد آقاى شما. پس از آن سخنان ،ناگهان از چشم ما غایب شد. معلوم شد که او به امر و طى الارض امام حسن عسکرى (ع) به آنجا آمده بود تا آن شخص بزرگوار را با احترام و عزّت غسل و کفن نماید.

۶- حضرت عبدالعظیم حسنى(ع)

حضرت عبدالعظیم حسنى معروف به «سیدالکریم» فرزند عبداللّه، فرزند على بن حسن، فرزند حسن بن زید، فرزند زید بن حسن (ع)، فرزند على ابن ابى‏طالب مى‏باشد که با چهار واسطه به امام حسن مجتبى (ع) و با پنج واسطه به حضرت على (ع) مى‏رسد.

پدر بزرگوارش عبدالله و مادرش گرامى‏اش فاطمه دختر «عقبه بن قیس» است. ولادت با سعادت حضرت عبدالعظیم(ع) در سال ۱۷۳ هجرى قمرى در شهر مقدّس مدینه واقع شده است و مدّت ۷۹ سال عمر با برکت او با دوران امامت چهار امام معصوم، یعنى امام موسى کاظم (ع)، امام رضا (ع)، امام محمّد تقى (ع) و امام علىّ النّقى (ع) مقارن بوده است؛ آن حضرت محضر مبارک امام رضا (ع)، امام محمّد تقى (ع) و امام هادى (ع) را درک کرده و احادیث فراوانى از آنان روایت کرده است.

زمینه‏هاى مهاجرت حضرت عبدالعظیم(ع) از مدینه به رى و سکونت در غربت را باید در اوضاع سیاسى و اجتماعى آن عصر جستجو کرد؛ خلفاى عبّاسى نسبت به خاندان پیامبر اکرم (ص) و شیعیان ائمه(ع) بسیار سختگیرى مى‏کردند، یکى از بدرفتارترین این خلفاء متوکّل بود که خصومت شدیدى با اهل‏بیت علیهم السّلام داشت، و تنها در دوران او چندین بار مرقد مطهر حضرت امام حسین (ع) را در کربلا تخریب و با خاک یکسان ساختند و از زیارت آن بزرگوار جلوگیرى به عمل آوردند.

سادات و علویّون در زمان او در بدترین وضع به سر مى‏بردند. حضرت عبدالعظیم (ع) نیز از کینه و دشمنى خلفا در امان نبود و بارها تصمیم به قتل آن حضرت گرفتند و گزارشهاى دروغ سخن‏چینان را بهانه این سختگیرى‏ها قرار مى‏دادند، در چینن دوران دشوار و سختى بود که حضرت عبدالعظیم (ع) به خدمت حضرت امام هادى(ع) رسید و عقاید دینى خود را بر آن حضرت عرضه کرد که این داستان معروف، خود به تنهایى بیانگر ایمان و تدّین والاى اوست.

عبدالعظیم حسنى دراین‏باره مى‏فرماید: زمانى خدمت سرورم، حضرت امام على النقى (ع) شرفیاب شدم، ایشان با دیدن من فرمودند:

مرحبا به تو اى اباالقاسم! همانا که تو حقیقتاً پیرو و مطیع ما هستى.

خدمت آن جناب عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! مى‏خواهم دین خود را به شما عرضه کنم، تا اگر پسندیده و رضایت‏بخش است، بر آن ثابت قدم بمانم تا زمانى که خداوند عزّ و جلّ را ملاقات کنم.

حضرت فرمود: جناب ابوالقاسم! بفرما.

عرض کردم: من معتقدم که: خداوند تبارک و تعالى یگانه‏اى است که هیچ چیز همانندش نیست. و از حدّ ابطال و تشبیه بیرون است(یعنى معدوم نیست و شبیه به مخلوقات هم نیست)، او جسم و صورت و عرض و جوهر نیست، بلکه پدید آوردنده اجسام و صورت‏ها و خلق کننده عرض‏ها و جوهرها است. او پروردگار و مالک هر چیزى است و همه چیز را جعل و احداث کرده است.

و معتقدم که: محمد(ص) بنده و فرستاده او خاتم پیامبران است که پس از او تا روز قیام قیامت هیچ پیامبرى نخواهد آمد.

و معتقدم که: امام، جانشین و ولىّ امر پس از پیامبر(ص)، امیرمؤمنان، على بن ابى‏طالب (ع)، سپس حضرت امام حسن، سپس حضرت امام حسین، سپس حضرت على بن الحسین، سپس حضرت محمد بن على، سپس جعفر بن محمد، سپس موسى بن جعفر، سپس على بن موسى، سپس محمد بن على علیهم السلام سپس، (امام) تویى اى مولاى من!

حضرت فرمود: پس از من، فرزندم حسن (امام) است، و مردم در زمان بعد از او (امام حسن عسکرى) چگونه خواهند بود؟!

عرض کردم: اى مولاى من چگونه خواهند بود؟ فرمود: براى این‏که او دیده نمى‏شود و روا نیست نامش برده شود تا ظهور کند و زمین را پر از عدل و داد نماید، همان‏گونه که از ظلم و جور مملو شده باشد.

عرض کردم: قبول کردم.

و نیز معتقدم که: دوستدار آنان دوست خداست و دشمن ایشان دشمن خداست، و اطاعت ایشان اطاعت خداست، و معصیت ایشان معصیت خداست.

و معتقدم که: معراج حق است، سؤال در قبر حق است و بهشت و جهنم حق است و صراط و میزان حق است، و بى‏تردید قیامت بپا مى‏شود و خدا همه را از قبرها برمى‏انگیزد.

و معتقدم که: تکالیف الهى پس از ولایت اهل بیت(ع)، نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منکر است.

پس از آن، حضرت امام على النقى (ع) فرمود: اى ابوالقاسم! سوگند به خدا! این همان دینى است که نزد خدا براى بندگانش پسندیده است. بر آن پایدار باش! خداوند تو را در زندگى دنیا و آخرت، با سخن استوار، ثابت بدارد.(۲۴)

دیدار حضرت عبدالعظیم (ع) در سامرا با حضرت امام هادى (ع)، به خلیفه گزارش داده شد و دستور تعقیب و دستگیرى وى صادر گشت، او نیز براى مصون ماندن از خطر، خود را از چشم مأموران پنهان مى‏کرد و در شهرهاى مختلف به صورت ناشناس رفت و آمد مى‏کرد و شهر به شهر مى‏گشت تا به شهرستان «رى» رسید و آنجا را براى سکونت انتخاب کرد. علّت این انتخاب به شرایط دینى و اجتماعى رى در آن دوره برمى‏گردد که وقتى اسلام به شهرهاى مختلف کشور ما (ایران) وارد گشت و مسلمانان در شهرهاى مختلف ایران به اسلام گرویدند، از همان سالها رى یکى از مراکز مهمّ سکونت مسلمانان شد و اعتبار و موقعیّت خاصّى پیدا کرد؛ زیرا سرزمینى حاصلخیز و پرنعمت بود، عمرسعد نیز به طمع ریاست یافتن بر رى در حادثه جانسوز کربلا، حضرت امام حسین(ع) را به شهادت رساند. در رى هم اهل‏سنّت و هم از پیروان اهل‏بیت (ع) زندگى مى‏کردند و قسمت جنوبى و جنوب غربى شهر رى بیشتر محلّ سکونت شیعیان بود.

حضرت عبدالعظیم (ع) به صورت یک مسافر ناشناس، وارد رى شد و در محلّه ساربانان در کوى «سکّه الموالى» به منزل یکى از شیعیان رفت، مدّتى به همین صورت گذشت. او در زیرزمین آن خانه به سرمى‏برد و کمتر خارج مى‏شد، روزها روزه مى‏گرفت و شب‏ها نیز به عبادت و راز و نیاز با پروردگار مشغول مى‏شد.

در شهرستان رى تعداد کمى از شیعیان آن حضرت را مى‏شناختند و از حضورش در رى خبر داشتند و مخفیانه به زیارتش مى‏شتافتند(۲۵) امّا مى‏کوشیدند که این خبر فاش نشود و خطرى جانِ حضرت را تهدید نکند.

حضرت عبدالعظیم (ع) میان شیعیان شهررى بسیار ارجمند بود و پاسخگویى به مسایل شرعى و حلّ مشکلات مذهبى آنان را برعهده داشت؛ این تأکید، هم بیانگر مقام برجسته حضرت عبدالعظیم است و هم گویاى این است که وى از طرف حضرت امام هادى(ع) در آن منطقه، وکالت و نمایندگى داشته است؛ مردم سخن او را سخن امام مى‏دانستند و در مسایل دینى و دنیوى، وجود او محور تجمّع شیعیان و تمرکز هواداران اهل‏بیت (ع) بود.

از تألیفات حضرت عبدالعظیم حسنى (ع) کتاب‏هاى «خطب امیرالمؤمنین» و «روز و شب» را مى‏توان نام برد. آن حضرت، آگاه و آشنا به معارف دین و احکام قرآن و اسلام بود.

ستایشهایى که امامان معصوم(ع) از وى به عمل آورده‏اند، نشان دهنده شخصیّت علمى و مورد اعتماد اوست؛ حضرت امام هادى(ع) گاهى اشخاصى را که سؤال و مشکلى داشتند، راهنمایى مى‏فرمودند که از حضرت عبدالعظیم حسنى (ع) بپرسند و او را از دوستان حقیقى خویش مى‏شمردند و معرّفى مى‏فرمودند.

ابوحماد رازى مى‏گوید: در سامرا بر امام هادى (ع) وارد شدم و درباره مسائلى از حلال و حرام از آن حضرت پرسیدم و حضرت پاسخ فرمود. زمانى که خواستم خداحافظى کنم، فرمود: «اى حماد! هرگاه در ناحیه‏اى که زندگى مى‏کنى مشکلى در امر دینت برایت پیش آمد از عبدالعظیم حسنى (ع) بپرس و سلام مرا به او برسان.»(۲۶)

در آثار علماى شیعه نیز، تعریفها و ستایشهاى عظیمى درباره او به چشم مى‏خورد، آنان از او به عنوان عابد، زاهد، پرهیزکار، ثقه، داراى اعتقاد نیک و صفاى باطن و به عنوان محدّثى عالى‏مقام و بزرگ یاد کرده‏اند.

روزهاى پایانى عمر پربرکت حضرت عبدالعظیم (ع) با بیمارى او همراه بود، آن قامت بلند ایمان و تلاش، به بستر افتاده بود و پیروان اهل‏بیت در آستانه محرومیّت از وجود پربرکت این سیّد کریم قرارگرفته بودند، اندوه مصیبتهاى پیاپى مردم و روزگار تلخ شیعیان در عصر حاکمیت عبّاسیان برایش دردى جانکاه و مضاعف بود؛ در همان روزها یک رؤیاى صادقانه حوادث آینده را ترسیم کرد: یکى از شیعیان پاکدل رى، شبى در در عالم رؤیا، حضرت رسول(ص) را در خواب دید. پیامبر اکرم(ص) به او فرمود: فردا یکى از فرزندانم در محلّه «سکّه الموالى» چشم از جهان فرو مى‏بندد، شیعیان او را بر دوش گرفته به باغ عبدالجبّار مى‏برند و نزدیک درخت سیب به خاک مى‏سپارند.

آن شخص، سحرگاه به باغ رفت تا آن باغ را از صاحبش بخرد و افتخار دفن شدن یکى از فرزندان پیامبر(ص) را نصیب خویش سازد، عبدالجبّار که خود نیز خوابى همانند خوابِ او را دیده بود، به رمز و راز غیبى این دو خواب پى برد و براى این که در این افتخار، بهره‏اى داشته باشد، محلّ آن درخت سیب و مجموعه باغ را وقف کرد تا بزرگان و شیعیان در آنجا دفن شوند. همان روز حضرت چشم از جهان فرو بست.(۲۷) خبر درگذشت این نواده رسول اکرم(ص) دهان به دهان گشت و مردم با خبر شدند و جامه‏هاى سیاه پوشیدند و بر در خانه حضرت عبدالعظیم حسنى(ع) گریان و مویه‏کنان گرد آمدند؛ پیکر مطهّر او را غسل دادند، به نقل برخى مورّخان در هنگام غسل، در جیب پیراهن او کاغذى یافتند که نام و نسب خود را در آن نوشته بود؛ بر پیکر او نماز خواندند، تابوت او را بردوش گرفتند و با جمعیّت انبوه عزادار به سوى باغ عبدالجبّار تشییع کردند و پیکر مطهّرش را در کنار همان درخت سیب که رسول خدا(ص) به آن شخص اشاره کرده بود، دفن کردند. قبر شریف آن حضرت در شهر «رى»، معروف و مشهور است و هم اکنون بارگاه نورانى آن سلاله سادات و محدّث بزرگوار مورد توجّه و رفت و آمد خیل عظیم عاشقان مکتب اهل‏بیت (ع) قرار دارد.

در منابع روایى روایات متعدّدى براى زیارت حضرت عبدالعظیم (ع)، ثوابى همچون ثواب زیارت حضرت سیّدالشهدا، امام حسین (ع)، بیان شده است.

در حدیثى آمده که مردى از اهل رى خدمت امام هادى(ع) مشرف شد و حضرت از او پرسید کجا بودى؟ گفت: به زیارت امام حسین(ع) رفته بودم.

آن حضرت فرمود:

آگاه باش! اگر قبر عبدالعظیم را که نزد شماست زیارت مى‏نمودى، هر آینه مثل کسى بودى که امام حسین (ع) را زیارت کرده باشد.(۲۸)

۷- ابوعلى حسن بن راشد

وى از اصحاب امام جواد و امام هادى(ع) شمرده شده و نزد آن دو بزرگوار از منزلت و مقام والایى برخوردار بوده است. شیخ مفید او را از زمره فقیهان برجسته و شخصیتهاى طراز اول دانسته که عالم به حلال و حرام الهى بوده، و راهى براى مذمت و طعن بر آنان وجود نداشت.(۲۹)

شیخ طوسى نیز به هنگام بحث از سفرا و وکلاى ممدوح امامان (ع) از حسن بن راشد، به عنوان وکیل امام هادى(ع) نام برده و نامه‏هاى آن حضرت را به او یاد آور شده است.(۳۰)

شیخ طوسى(ره) با مدارک نقل مى‏کند که: امام هادى (ع) در سال ۲۳۲ به على بن بلال نوشت:

به نام خداوند بخشنده مهربان‏

«در نزد شما خدا را ستایش مى‏کنم و او را بر بخشندگى و منّت دیرینش سپاس مى‏گویم و بر پیامبرش محمّد و آل او که صلوات و رحمت خدا بر ایشان باد درود مى‏فرستم. من، ابوعلى (راشد) را به جاى حسین عبدربّه نصب کردم و او را که فضل و ایمان بى‏نظیرش را مى‏شناسم امین خود قرار دادم و مى‏دانم که تو بزرگ دیار خود هستى. دوست داشتم به تو احترام گذارم و در این‏باره به تو نامه بنویسم. پس از او پیروى کن و همه حقوق پیش خود را به او بسپار و اصحاب مرا نیز بر آن ترغیب کن و ایشان را دراین‏باره چنان آگاه کن که به یارى و کمکش برخیزند که این رعایت احترام کامل ما و محبوب پیش ما خواهد بود و در برابر آن، از جانب خدا اجر و پاداش خواهى داشت که خدا به رحمت خود، بهترین بخشش و پاداش خود را به هرکه خواهد مى‏دهد. در پناه خدا باشى! این نامه را با خط خود نوشتم و بسیار خدا را سپاسگزارم.»(۳۱)

محمد بن فرج، مى‏گوید: «در نامه‏اى به امام هادى(ع) از ابوعلى و … پرسیدم؟ امام (ع) در پاسخم نوشت: از ابن راشد که رحمت خدا بر او باد یاد کردى، او سعادتمندانه زندگى کرد و شهید از دنیا رفت…»(۳۲)

۸ – حسین‏بن سعید بن‏حمّاد اهوازى‏

از اصحاب ممتاز و یاران مخصوص اهل‏بیت (ع) و از راویان ثقه و مورد اطمینان، نزد محدّثین و علما مى‏باشد. اصالت او به کوفه باز مى‏گردد، ولى همراه برادرش حسن به اهواز نقل مکان نمود و پس از مدتى از آنجا به قم، شهر فقه و فقاهت هجرت نمود و به خدمت حسن بن ابان رسید و در همانجا بود تا این‏که بدرود حیات گفت.

حسین بن سعید، این شیعه راستین در طول عمر شریفش پیوسته محبّ و خدمتگذار آستان ولایت و امامت بود و توانست نزد سه امام بزرگوار رسیده و به کسب فیض بپردازد. امام رضا و حضرت جواد و حضرت هادى(ع) امامانى بودند که حسین بن سعید آنان را درک کرد و به روایت حدیث از آنان پرداخت.

در زمینه علمى نیز حسین بن سعید را باید از چهره‏هاى ممتاز و شاخص به حساب آورد؛ زیرا او توانست در ابواب مختلف فقه سى جلد کتاب ارزشمند تألیف نماید. کتابهایى که در میان همه اصحاب و علما معروف و مشهور است، تا آنجا که سایرین را با ا و مثال مى‏زنند و مى‏گویند که فلانى کتبش مانند حسین بن سعید، سى مجلّد است. یکى دیگر از خدمات ارزشمند حسین بن سعید، هدایت برخى مسلمانان متعهّد و با استعداد به حریم و آستان اهل‏بیت (ع) مى‏باشد. آرى! حسین بن سعید، شخصیت‏هاى برجسته‏اى مانند على بن مهزیار و اسحاق بن ابراهیم را شناسایى نمود و به خدمت امام رضا (ع) معرفى کرد و پس از آن على بن ریّان را نزد آن حضرت برد و با این عمل سبب هدایت آنان به مسیر حق و عدالت شد. همچنین روایات کتبش را براى آنان بیان، و آنان را با معارف و حقایق ناب اسلام آشنا نمود، و به همین سبب است که آن سه نفر به روایت حدیث از او مشهور شده‏اند.

۹- اسحاق‏بن اسماعیل نیشابورى‏

اسحاق بن اسماعیل نیشابورى، از اصحاب امام جواد و امام هادى و امام حسن عسکرى (ع) و از ثقات روات شیعه مى‏باشد.

شیخ طوسى(ره) در کتاب خود اسحاق را از اصحاب امام حسن عسکرى(ع) شمرده و مى‏گوید: «وى، ثقه است.»(۳۳) او پس از شهادت امام حسن عسکرى (ع) با سفراء امام دوازدهم (عج) (نوّاب اربعه) مکاتبت داشته است. نامه‏اى از امام حسن عسکرى (ع) خطاب به وى در کتب رجال ثبت است که حضرت در آن نامه، وى را با ابراهیم بن عبده نیشابورى وکیل خود تعیین کرده و به اهل نیشابور سلام رسانیده است. این نامه در کتب روایى از جمله «تنقیح المقال»(۳۴) آمده است.»(۳۵)

ابواسحاق ابراهیم و محمد بن عبداللّه بن واسع، از وى روایت کرده اند.(۳۶)

۱۰- حسین بن عبداللّه نیشابورى‏

حسین بن عبداللّه نیشابورى، حاکم بُست و سیستان و از شیعیان و ارادتمندان امام جواد (ع) بود. او پنهانى به امام خمس مى‏داد و از شیعیان در منطقه حمایت مى‏کرد و به امور مالى و اقتصادى آنها رسیدگى مى‏نمود.(۳۷)

عملکرد او در زمینه سیاسى، شبیه به عملکرد على بن یقطین در زمان امام موسى بن جعفر (ع) است. امام جواد (ع) به او اجازه داده بود که بر منصب سیاسى باقى بماند و به امور شیعیان رسیدگى و مشکلات مسلمانان را حل نماید.(۳۸)

پى‏نوشت‏ها:

۱. تنقیح المقال، ج ۳، ص ۳۲۹٫

۲٫ الکنى و الالقاب، ج ۱، ص ۳۱۴٫

۳٫ رجال ابن داود، ص ۱۴۲٫

۴٫ رجال نجاشى، ص ۱۷۷ اختیار معرفهالرجال (فهرست طوسى)، ج ۲، ص ۸۲۵٫ در دوره‏هاى گذشته «هندیجان» از شهرهاى دورق قدیم – جزء فارس – محسوب مى شد.

۵٫ الکنى و الالقاب، ج ۱، ص ۴۳۲٫

۶٫ اعیان الشیعه، ص ۲۲۶٫

۷٫ مجالس المؤمنین، ص ۱۸۱٫

۸٫ رجال نجاشى.

۹٫ معجم رجال الحدیث، ج ۱۲،ص ۱۹۴٫

۱۰٫ رجال نجاشى، ص ۲۵۳٫

۱۱٫ التهذیب، ج ۳،ص ۲۹۴٫

۱۲٫ مفسران شیعى، شفیعى، ص ۷۲٫

۱۳٫ رجال کشى.

۱۴٫ رجال نجاشى.

۱۵٫ رجال کشى. الارشاد، ص ۳۵۱، اعلام الورى، ص ۴۴۵٫

۱۶٫ رجال کشى ۵۰۸٫

۱۷٫ اصول کافى، ج ۱،ص ۳۲۴٫

۱۸٫ منتهى المقال، ص ۱۲۸؛ تنقیح المقال، ج ۱،ص ۴۰۵٫

۱۹٫ اختیار معرفهالرجال، ص ۲۳٫

۲۰٫ محمد جواد طبسى، حیاه الامام العسکرى، ص ۳۳۳٫

۲۱٫ بحارالانوار، ج ۵۰،ص ۳۲۳٫

۲۲٫ دلائل الامامه، ص ۲۷۲٫

۲۳٫ احتجاج طبرسى، ص ۲۵۷٫

۲۴٫ شیخ صدوق، التوحید، ص ۸۱،ح ۳۷ ر.ک: وسائل الشیعه، ج ۱، ص ۱۳ – ۱۲امالى صدوق، ص ۲۷۸،ح ۲۴٫

۲۵٫ ر. ک: رجال نجاشى، ص ۲۴۸ – ۲۴۷؛ تنقیح المقال، ج‏۲، ص ۱۵۷٫

۲۶٫ معجم رجال الحدیث، ج ۱۰،ص ۴۹ – ۴۸٫

۲۷٫ در سال ۲۵۲ قمرى در سن ۷۹٫

۲۸٫ کامل الزیارات، ص ۵۳۷،ح ۱٫

۲۹٫ معجم رجال الحدیث، ج ۴، ص ۳۲۴٫

۳۰٫ الغیبه، ص ۲۱۳ – ۲۱۲٫

۳۱٫ اختیارالمعرفه الرجال، ج‏۲ ،ص ۷۹۹،ح ۱۹۹٫

۳۲٫ رجال کشى، ج ۶،ص ۶۰۳، ردیف ۱۱۲۲٫

۳۳٫ فهرست، شیخ طوسى، ص ۴۲۸٫

۳۴٫ تنقیح المقال، ج ۱،ص ۲۴،۲۵ و ۱۱۱٫

۳۵٫ لغتنامه دهخدا.

۳۶٫ رجال طوسى، ص ۴۲۸؛ رجال برقى، ص ۶۱٫

۳۷٫ فروع کافى، ج ۵،ص ۱۱۱ و ۱۱۲٫

۳۸٫ ر.ک: همان؛ تهذیب، ج ۶، ص ۳۳۶٫

ابن سکیت

یَعْقوب بن اِسْحاق دورَقی اَهْوازی معروف به اِبْن سِکّیت (۱۸۶ق – ۲۴۴ق)، از بزرگان اهل لغت و ادب و از شیعیان ویاران امام جواد(ع) و امام هادی(ع).
دلیل نام‌گذاری‌اش به ابن سکیت، سکوت‌های طولانی پدرش بوده است. او از عالمان مهم علم نحو و ادبیات عرب است و مهمترین اثرش اصلاح المنطق نام دارد.
وقتی متوکل از او درباره مقایسه فرزندانش (المعتز بالله و المؤید بالله) با فرزندان حضرت علی (ع) (حسنین) سؤال کرد، او در پاسخ، گفت: قنبر غلام علی (ع) برتر از تو و فرزندانت است. همین امر باعث کشته شدن او به دستور متوکل شد.
ولادت و کنیه
گفته شده ابن سکیت در سال ۱۸۶ق[۱] در دورق، از شهرهای خوزستان به دنیا آمد و سپس همراه خانواده‌اش به بغداد رفت.[۲]
کنیه ابن سکیت، ابویوسف است.[۳] سکیت لقب اسحاق، پدر او بوده که اشاره به سکوت‌های طولانی او دارد.[۴]
شخصیت و جایگاه علمی
عالمان شیعی، وی را از اصحاب امام جواد(ع) و امام هادی(ع) معرفی کرده‌اند که نزد آنان محترم بوده است.[۵] رجالیان شیعه او را ثقه و از بزرگان علم لغت و نحو دانسته و گفته‌اند هیچ طعنی درباره او نیست.[۶] افندی اصفهانی از ثعلب نقل کرده است که پس از ابن اعرابی کسی عالم‌تر از ابن سکیت به لغت نبود.[۷]
مدرس تبریزی نیز او را از بزرگان شعر و ادب و نحو و لغت و حامل علوم عربیه و ثقه دانسته است و گفته است که در شعر و علوم قرآنی تبحر داشت.[۸]
آثار
ابن سکیت تألیفاتی دارد که در شمار مهمترین منابع علم لغت و نحو است.
آثار چاپی
اصلاح المنطق که معروفترین اثر وی است
الاضداد
الالفاظ
القلب و الابدال
شرح دیوان الحُطَیئه
شرح دیوان الخنساء
دیوان طرفه بن عبد
شرح دیوان عروه بن ورد
شرح دیوان قیس بن خطیم
شرح دیوان نابغه ذبیانی
شرح دیوان مزرّد
آثار خطی
البحث
المقصور و الممدود
منطق الطیر و منطق الریاحین
آثار منسوب
الابل
الاجناس الکبیر
الارضین و الجبال و الاودیه
الاصوات
الامثال
ساب
الانواع
الایام و اللیالی
البیان
التصغیر
التوسعه فی کلام العرب
خلق الانسان
الدعاء
الزبرج
السرج و اللجام
سرقات الشعراء و ما تواردوا علیه
الطرق
الطیر
فَعَل و اَفْعَل
المثنی و المبنی و المکنی
المذکر و المؤنث
معانی الابیات
معانی الشعر الکبیر
معانی الشعر الصغیر
النبات و الشجر
النوادر
الوحوش
الحشرات
ماجاء فی الشعر و ما حُرّف عن جهته
چگونگی شهادت
بنا بر نقل منابع، وی در ۵ رجب سال ۲۴۴ق و در ۵۸ سالگی درگذشت.[۹] روایات در باب چگونگی وفات او متفاوت است. برخی می‌گویند: او به دلیل شیعه بودن کشته شده[۱۰] و در این باره به داستان سوال و جواب او با متوکل اشاره کرده‌اند؛ ابن سکیت معلم فرزندان متوکل بود، روزی متوکل به او گفت: دو فرزند من «معتز» و «مؤید» نزد تو محبوب‎ترند یا حسنین فرزندان حضرت علی؟ ابن سکیت در پاسخ خلیفه عباسی گفت: به خدا سوگند قنبر خادم علی بن ابی طالب(ع) از دو فرزندت و پدر این دو نزد من بهتر است. متوکل سخت برآشفت و به کارگزارانش دستور داد تا زبانش را از پشت سرش بیرون بکشند.[۱۱] همچنین نقل شده غلامان متوکل به امر او ابن سکیت را زیر پا انداختند و شکمش را لگدمال کردند و به خانه‌اش بردند تا درگذشت.[۱۲]
پانویس
دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۳۲۶.
صدر، تأسیس الشیعه، ص ۱۵۵.
نجاشی، رجال نجاشی، ص ۴۴۹.
صدر، تأسیس الشیعه، ص۱۵۵.
نجاشی، رجال نجاشی، ص ۴۴۹. تفرشی، نقد الرجال، ج ۵، ص ۹۴.
حلی، خلاصه الاقوال، ص ۲۹۹.
افندی، ریاض العلماء، ج۵، ص ۳۸۵.
مدرس، ریحانه الادب، ج ۷، ص ۵۶ و ۵۷.
دانشنامه ایران و اسلام، ج ۲، ص ۶۳۱.
نجاشی، رجال نجاشی، ص ۴۴۹.
خویی، معجم رجال الحدیث، ج ۲۱، ص ۱۳۹.
امین، اعیان الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۰۶.
منابع
نجاشی، احمد بن علی، رجال نجاشی، قم،جامعه مدرسین، ۱۴۱۶ق.
افندی، عبدالله، ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، قم، مطبعه الخیام، بی‌تا.
حلی، حسن بن یوسف، خلاصه الاقوال فی معرفه الرجال، نشر الفقاهه، ۱۴۱۷ق.
خویی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، بی‌جا، بی‌نا، ۱۴۱۳ق.
امین، محسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف، بی‌تا.
تفرشی، مصطفی بن حسین، نقد الرجال، قم، آل البیت، ۱۴۱۸ق.
مدرس تبریزی، محمدعلی، ریحانه الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب، تهران، خیام، ۱۳۶۹ش.
صدر، حسن، تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام، تهران، اعلمی، ۱۳۷۵ش.

ابن سکیت

اندکی تامل در تاریخ سرخ تشیع برهمگان آشکار می سازد که بسیاری از انسانهای پاک سیرت و والا در مسلخ عشق با شوق وافرسربه تیغ جلاد سپردند و عزت وجاودانگی خریدند. اینان حتی داغ یک آه را برغاصبان مقام عظمای ولایت الهی نهادند ودرخت خونین شیعه را با خون سرخ خود آبیاری کردند.

در این مقال زندگانی یکی ازاین «سربداران ولایت » را بررسی می کنیم.

در یکی از روزهای گرم خوزستان در سال 186 هجری قمری در شهر«دورق » کودکی چشم به جهان گشود. کودکی که از تبار سربداران خوزستان گردید.

دورق یکی از مراکز علمی و فرهنگی کهن ایران اسلامی است وعلما، خطبا و شعرای شهیری از این منطقه قد برافراشتند; چنانکه امروزه کلمه «دورقی » را در پی نام بسیاری از علمای بزرگ می بینیم.

البته برخی بغداد را محل ولادت این شخصیت بزرگ شیعی می دانند.

کودک را یعقوب نام نهادند و به کنیه «ابویوسف » آراستند.

پدرش اسحاق نام داشت. این مرد صالح و درستکار در فنون ادبیات عرب، به ویژه لغت و شعر، استاد شمرده می شد; دوستدار دانشمندان بود. و از اصحاب کسائی، یکی از قراء سبعه، به شمار می آمد.

اسحاق ادیبی فرزانه و شاعری زبردست بود; ولی براساس آموزه های اسلامی سکوت را برسخن ترجیح می داد. به تدریج درسایه افراط درسکوت، به «سکیت » (بسیار سکوت کننده)شهرت یافت.بدین سبب،فرزندش را «ابن سکیت » خوانده اند.

اسحاق، پس از مهاجرت به بغداد که شاید به انگیزه تحصیل فرزندش انجام گرفت. در آن شهر مکتبخانه ای برپاساخت و به تربیت کودکان همت گماشت. او در کنار آموزش علوم و معارف،، آرام آرام معارف شیعی را در قلب پاک شاگردانش جای می داد.

دعای پدر

اسحاق به تحصیل و عالم شدن فرزندش یعقوب بسیار علاقه داشت.

بدین سبب، وقتی توفیق زیارت خانه خدا به دست آورد، بعد از ادای مناسک پرشکوه حج، بادلی شکسته خداوند را خواند و از وی خواست پاداش تلاشهایش را استاد شدن فرزندش در «علم نحو» قرار دهد.

خداوند دعای پدر را به هدف اجابت رسانید و یعقوب به زودی درشمار بزرگان ادبیات عرب جای گرفت.

نقطه پرواز

اسحاق که از تربیت دینی فرزندش غافل نبود. از همان دوران کودکی او را با مسایل مذهبی و رازها و مظلومیت شیعه آشناساخته، برای آزمایشهای سخت زندگی آماده کرد.

استادان ابن سکیت

یعقوب علوم و فنون عرب را در محضر «فراء» و «ابی عمروشیبانی » و «اثرم » و «ابن اعرابی » که همگی از مشاهیر وبزرگان علم و ادب روزگارش بودند. فراگرفت.

ابن سکیت، به منظور آشنایی بیشتر بازبان فصیح و اصیل عربی،به رسم آن روزگار مدتی در صحرا نزد اعراب بدوی به سربرد و بادقت در گفتار آنها معارف و علوم عربی خود را کامل کرد.

احترام به استاد

هنگامی که ابن سکیت نزد ابن اعرابی به تحصیل فن لغت اشتغال داشت، روزی ابن اعرابی حکایتی را که احتمالا شاهد مثالی در آن بود. برای شاگردان بیان کرد. ابن سکیت که نظرش مخالف رای استاد بود. برای دفاع از رای خود از راوی آن حکایت پرسید تابه صحیح بودن آن اطمینان یابد. استاد عصبانی شد و در جواب شاگردش گفت: کیفر گستاخی و جسارت تو این است که شخصی گوشهایت را گرفته، گوشمالت دهد و پیاپی برگردنت بزند تا دیگر در مقابل استاد مرتکب چنین بی احترامی نگردی.

ابن سکیت که هیچ گونه بی ادبی و گستاخی انجام نداده بود.

به احترام استاد ساکت شد و چیزی نگفت. بعد از مدتی، وقتی خشم ابن اعرابی فرو نشست، به استاد گفت

ای استاد! بسیار شادمانم که من در باره راوی آن حکایت پرسیدم; زیرا اگر شخص دیگری می پرسید و چنین مورد سرزنش قرارمی گرفت، نمی توانست تحمل کند; ناگزیر لب به گفتار زشت می گشود وبا توهین به شما مرا می آزرد

کرسی استادی

دعای خیر پدر درکنار بیت الله الحرام به زودی ثمرداد و یعقوب به جرگه دانشمندان بزرگی چون ابن اعرابی و ابوالعباس ثعلب پیوست. این شخصیت برجسته قبل از این که مجلس درسی مستقل داشته باشد، پدرش را در تربیت کودکان و نوجوانان مسلمان یاری می داد.

او چون پدرش در محله «درب القنطره » بغداد تدریس می کرد

ابوالعباس ثعلب می گوید: ابن سکیت برای بیان مسایل و علوم ادبی مجلسی دایرکرده بود. مردم بسیار پیرامونش گردآمده، از سخنانش بهره مند می شدند. به گونه ای که موفقیت خوبی به دست آورد. یکی ازدلیلهای موفقیتش این بود که اشعار «ابوالنجم عجلی » را موردبحث و بررسی قرار می داد… روزی از او خواستم نسخه ای از دیوان «ابوالنجم » را به من دهد; گفت: سوگند خورده ام اگراین نسخه رابه کسی دهم، طلاق دادن همسرم برمن واجب شود; ولی برای این که شما نیز از این دیوان بهره ببرید، می توانید نزد من بیایید و یک نسخه از آن را برای خود استنساخ کنید.

من قبول کردم و روز دوشنبه ای نزد وی رفته، دیوان را استنساخ کردم. او مرا به کسانی که در مجلس درسش بودند، معرفی کرد.

جالب این که وقتی ابن سکیت برکرسی استادی نشست، تحصیل را رهانکرد و همواره درکنار تدریس، به تحصیل اشتغال داشت. او علوم گوناگون از جمله نحو، لغت، شعر، روایت و علوم قرآنی را تدریس می کرد.

شاگردان

نام گروهی از معروف ترین شاگردان وی عبارت است از

1- ابوالبشر بندنیجی.

2- حرانی، که به گفته خود او از سال 225 قمری تا هنگام شهادت ابن سکیت از محضر وی استفاده کرد.

3- ابوسعید سکری.

4- ابوعکرمه ضبی.

5- ابوحنیفه دینوری.

بسیاری نیز از ابن سکیت روایت کرده اند. نامهای شماری از آنهاچنین است:

1- ابوالعباس ثعلب، نحوی معروف.

2- احمد بن فرج مقری.

3- محمدبن عجلان اخباری.

4- میمون بن هارون کاتب.

اشعار ابن سکیت

این دانشمند بزرگ شیعی در نهضت گردآوری و تدوین اشعار عرب که از نیمه دوم قرن دوم هجری تا اواخر قرن سوم با شور و شوق درشهرهای بصره، کوفه و بغداد ادامه یافت. نقشی مهم داشت.

او از شاگردان اصمعی و ابوعبیده معمربن مثنی بود و از آن دوکه از پیشگامان نهضت گردآوری بودند. روایت می کرد. گردآوری دیوانها و آثار پراکنده بسیاری از شعرای کهن ازجمله امروالقیس،زهیر بن ابی سلمی، نابغه ذبیانی، اعشی، عنتره بن شداد، طرفه بن عبد و عمروبن کلثوم که ذخایر گرانبهای ادبیات عرب محسوب می شوند. ثمره بخشی از تلاشهای این ادیب بزرگ است. ابن ندیم 30شاعر قدیم را یادآور شده که دیوانهایشان را ابن سکیت گردآورده و شرح کرده است.

این ادیب گرانقدر، علاوه برگردآوری آثار به شرح و تفسیر برخی از آنها نیز می پرداخت. کمتر دیوانی است که او آن راروایت(شفاهی یاکتبی)یا شرح و تفسیر نکرده باشد.

این دانشمند بزرگ شیعه ذخایر گرانبهای یاد شده را از خطرنابودی نجات داد و ادبیات عرب را وامدار ساخت. بی تردید ابن سکیت، در مقایسه با همگنانش، در این عرصه از بیشترین سهم برخوردار است.

نمونه ای از اشعار این «شاعر شهید ولایت » چنین است:

اذا اشتملت علی الیاس القلوب وضاق لما به الصدرالرحیب و او طنت المکاره و استقرت ودارست فی امکانها الخطوب و لم ترلانشکاف الضر وجها و لااعنی بحیلته الاریب اتاک علی قنوط منک غوث یمن به اللطیف المستجیب و کل الحادثات اذا تناهت فموصول بها فرج قریب

چون دلها را یاس و نومیدی فراگیرد و سینه ها وسیع و مصیبتهاو شدایدی که در آنها فراهم آمده تنگ شود و ناملایمات درمیان دلها بارگشاید و دانشمندان چاره جویی ندانند و برای کشف زیانهاراهی نیابند، در آن هنگام خدای دانای مهربان البته فریاد رسی می کند و درعین ناامیدی، امیدوار می سازد; زیرا وقتی حادثه ها وتلخی ها به بی نهایت رسند، گشایش از راه می رسد.

ذهبی شعر ابن سکیت را ستوده است. حدود 20 بیت از اشعار وی درآثار ابوحیان توحیدی(الامتاع الموانسه)، خطیب بغدادی(تاریخ بغداد)، شمشاطی(الانوار و محاسن الاشعار)، ابن خلکان(وفیات)، ابن شاکر و ابوحیان غرناطی(تذکره النحاه)برجای مانده است.

راوی نور

همان طور که در ابتدا متذکر شدیم، این دانشمند خوزستانی درکنار تعلیم و تعلم علوم عربی هیچ گاه از فراگیری و تعلیم معارف شیعی غفلت نکرد; چون به خوبی می دانست که سعادت و عزت درآثار ائمه اطهار(علیهم السلام)نهفته است. بدین سبب، هرگز از این منبع فیض الهی دور نمی شد و همواره چون پروانه ای پیرامون شمع ولایت می چرخید.

نجاشی در کتاب «الرجال » درباره وی چنین می نویسد:

او نزد ابوجعفر حضرت جواد و ابوالحسن هادی(علیهما السلام)مقرب بود… و به خاطر ایمان به اهل بیت(علیهم السلام)به دست متوکل کشته شد. او شخصی ثقه است و طعنی براو وارد نیست.

محمدبن احمد ذهبی نیز درکتاب «سیراعلام النبلاء» وی را بسیاردیندار و نیکوکار خوانده است. گفتار دانشمندان رجال نشان می دهدکه او درنقل روایت استادی مورد اعتماد بود.

در این که او در شمار یاران نزدیک حضرت جواد و امام هادی(علیهما السلام)جای داشت، اختلافی نیست; ولی در مورد این که آیا توفیق نقل حدیث از حضرت رضا(ع) داشته یاخیر، اختلاف وجوددارد. برخی معتقدند او حضرت رضا(ع)را ملاقات و این روایت را ازوی نقل کرده است:

از حضرت امام رضا(ع)پرسیدم: چرا خدای متعال موسی بن عمران(ع)را با عصا و یدبیضا و بطلان سحر مبعوث گردانید ولی حضرت عیسی بن مریم را با طب و پیامبر اسلام(ص)را با کلام و فصاحت؟

حضرت در جواب فرمود: زیرا حضرت موسی بن عمران وقتی مبعوث شدکه موضوع رایج در میان مردم سحر و ساحری بود; از این جهت، خدای بزرگ به او قدرتی داد که درتوان مردم آن زمان نبود. او به یاری این قدرت، سحرساحران را باطل و حجت را برآنان تمام کرد. اماحضرت عیسی(ع)زمانی بر انگیخته شد که بیماری فلج شایع بود ومردم به پزشک نیاز داشتند. خداوند به حضرت عیسی معجزه ای داد که مردم از انجام مثل آن عاجز بودند; زیرا حضرت عیسی مرده را زنده می کرد، نابینای مادرزاد را شفا می داد و پیسی را به اذن خدا ازمیان می برد. بدین وسیله، حجت برمردم کامل گردید. هنگام بعثت پیامبر اسلام(ص)فصاحت و بلاغت در میان مردم بسیار رواج داشت.

بدین سبب، خدا مواعظ و احکامش را در قالب کتابی فصیح و بلیغ فرو فرستاد; کتابی که مردم از آوردن مثل آن عاجز بودند و حجت برآنان تمام شد.

ابن سکیت گفت: به خدا سوگند هرگز مثل شما ندیده ام.

سپس پرسید: امروز حجت برمردم چیست؟ امام(ع)فرمود: عقل حجت خدا است که به وسیله آن کسی که به خدا نسبت درست می دهد تشخیص می دهی و تصدیقش می کنی و آن که به خدا دروغ می بندد تشخیص می دهی و تکذیبش می کنی. ابن سکیت گفت: به خدا سوگند همین طور است.

مخالفان این نظریه معتقدند ابن سکیت امام رضا(ع)را ملاقات نکرده، احتمالا در سند حدیث ابوالحسن هادی با ابوالحسن الرضااشتباه شده است.

گروهی پا از این فراترگذاشته، معتقدند ابن سکیت از حضرت امام حسن عسکری(ع) نیز روایت کرده است. منشا اشتباه آنان نام «یعقوب بن اسحاق » است. از آنجا که ابن سکیت توسط متوکل به شهادت رسید و متوکل نیز در زمان امام هادی(ع)درگذشت، مساله نقل روایت از امام عسکری قابل پذیرش نمی نماید. احتمالا مراد از«یعقوب بن اسحاق » در سند روایات امام عسکری، یعقوب بن اسحاق کندی است.

در اینجا برای نمونه یکی از روایتهای ابن سکیت را متذکرمی شویم:

محمدبن ابی عبدالله عن علی بن ابی القاسم عن یعقوب بن اسحاق قال: کتبت الی ابی محمداساله کیف یعبد العبد ربه و هو لایراه.

فوقع(ع): «یا ابایوسف، جل سیدی و مولای و المنعم علی و علی آبائی ان یری. قال و سالته: هل رای رسول الله(ص)ربه؟

فوقع(ع): ان الله تبارک و تعالی اری رسوله بقلبه من نور عظمته ما احب.»

ابن سکیت می گوید: به امام جواد(ع)نامه نوشتم و پرسیدم: چگونه بنده ای پروردگارش را می پرستد در حالی که او را نمی بیند؟ امام جواد(ع)جواب داد:

ای ابویوسف! پروردگار و مولا و نعمت دهنده به من و اجداد من بزرگتراز آن است که دیده بشود.

ابن سکیت پرسید: آیا رسول الله(ص)پروردگار را دیده است؟

فرمود: خداوند از نور عظمت خود هرچه دوست داشت به قلب پیامبرش نشان داد.

گیاه شناسی

فواد سزگین، مولف کتاب «تاریخ نگارشها و تالیفات » ، درجلدچهارم از ابن سکیت و ابوحنیفه دینوری به عنوان دوتن از گیاه شناسان مسلمان نام می برد و می گوید:

«زیلبربرگ » که از زیبایی توصیفات ابن سکیت درباره گیاهان به شخصیت علمی وی پی برده بود. تنها وی را استاد اصلی ابوحنیفه دینوری درگیاه شناسی می شناخت.

ابن سکیت در این زمینه بسیارتلاش کرد و کتابهایی نیز نگاشت.

کتاب «النبات و الشجر» یادگار او در این عرصه است. ابن ندیم در «فهرست » خود این کتاب را از آثار وی می داند; ولی چون اکنون دردسترس نیست، اکثر پژوهشگران آن را از آثار منسوب به وی شمرده اند. قرائنی نیز بردرستی این انتساب گواهی می دهد; برای مثال ابوحنیفه دینوری، شاگرد ابن سکیت، درکتاب هفت جلدی النبات خود به طور مکرر از این اثر استادش استفاده کرده است.

«ابن سیره » ، مولف کتاب «المخصص » ، در فصول 10، 11، 12،این اثر بیش از 200 بار از «النبات و الشجر» ابن سکیت نقل قول می کند.

این که «زیلبربرگ » در رساله دکترای خود، ابن سکیت را به خاطر خوب توصیف کردن نباتات مورد ستایش قرار می دهد، برگرفته ازهمین اقوال پراکنده است. این سخنان باید جمع آوری گردد تامرجعیت ابن سکیت را در گیاه شناسی اسلامی وجامعیت «النبات والشجر» یا «الشجر و النبات » نشان دهد.

ستاره شناسی

ابن سکیت درنجوم نیز صاحب نظر بود. یکی از محققان در این مورد می گوید:

ابن سکیت در مسایل مربوط به احکام نجوم و منازل قمر صاحب نظربود… صاحب کتاب «المخصص » در مبحث اول کتاب به نام «الانواء» پیرامون «صفه الشمس و اسمائها» (ص 18 23)دوازده بار، در موضوع «طلوع الشمس و کسوفها و غروبها» (ص 23 26)نه بار و در خصوص «صفه القمر و اسمائها» (ص 2826)سیزده بار…

از ابن سکیت نقل قول کرده است.

در بار خلیفه

به تدریج شهرت ابن سکیت به دربار رسید. بنابراین، وقتی به سامرا رفت، مورد توجه عبدالله بن یحیی بن خاقان، وزیر متوکل،قرار گرفت. عبدالله بن یحیی، متوکل را از مقام علمی «ابن سکیت » آگاه ساخت. خلیفه از او خواست تا فرزندانش معتز و مویدرا به شاگردی قبول کند و به آنها دانش آموزد.

ابن سکیت که در پذیرش این پیشنهاد تردید داشت. با برخی ازشخصیتهای آن زمان مشورت کرد. احمدبن عبید می گوید: ابن سکیت درمورد همنشینی و استادی فرزندان متوکل با من مشورت کرد. من اورا از مجالست و منادمت با متوکل نهی کردم; ولی او گمان کرد به سبب حسادت وی را از همنشینی با خلیفه باز می دارم; به سخنان ونصیحت من گوش فرا نداد و با متوکل همنشین شد و در مجالس خصوصی اش شرکت کرد.

عبدالله بن عبدالعزیز نیز می گوید: ابن سکیت در مورد تعلیم فرزندان متوکل با من مشورت کرد ومن او را نهی کردم. او تصورکرد به سبب حسد او را نهی می کنم.

سرانجام «ابن سکیت » تعلیم فرزندان متوکل را به عهده گرفت.

کسی از نیت و هدفش چیزی نمی داند; ولی باتوجه به فضل و تقوای وی شاید بتوان گفت: او می خواست در دربار نفوذ کند و با تربیت فرزندان خلیفه در روند ستمهایی که به شیعیان می شد، تغییر پدیدآورد.

البته، باتوجه به شیعه ستیزی متوکل و وزیرش، می توان چنان استنباط کرد که آنها می خواستند ابن سکیت را در کنار خود داشته باشند تا نتواند در پیشبرد اهداف شیعی فعالیتهای چشمگیری داشته باشد.

ذهبی در «سیراعلام النبلاء» می نویسد: متوکل ماهیانه دوهزاردرهم به ابن سکیت می داد و افزون برآن، گاه از پاداشهای گرانبهایی نیز بهره مندش می ساخت; چنانکه در مجلسی پنجاه هزاردرهم به او بخشید.

به گفته ابن زبیر در «الذخایر و التحف » مقام ابن سکیت چنان مورد توجه خلیفه قرار گرفته بود که در شمار ندیمان و خاصان متوکل قرار گرفت.

گویند: اولین روزی که ابن سکیت برای تدریس وارد محل مورد نظرگردید، فرزندان متوکل دیرتر از وی وارد شدند. ابن سکیت به معتزگفت: ایهاالامیر، شما دوست دارید درس را از چه بحثی شروع کنیم؟

معتز به استاد گفت: دوست دارم، امروز مرا مرخص کنید تاآزادانه به گردش و بازی بپردازیم.

ابن سکیت گفت: پس برخیزم و بروم؟

معتز با گستاخی تمام گفت: من از شما سبک ترم و زودتربرمی خیزم. آنگاه با شتاب برخاست و دوید تا از اتاق بیرون برود;در اثر شتاب بیش از حد، در راه برزمین افتاد و چهره اش از خجالت سرخ شد. ابن سکیت بی درنگ چنین سرود:

یصاب الفتی من عثره بلسانه ولیس یصاب المرء من عثره الرجل فعثرته فی القول تذهب راسه و عثرته بالرجل تبری علی مهل

لغزش زبان سخت مصیبتی است;برخلاف لغزش پا که مصیبتش چنان سخت نیست; زیرا لغزش زبان(گاهی)سررا به باد می دهد ولی لغزش پا گاه در اندک زمانی بهبودی می یابد.

شهادت استاد

در این که ابن سکیت به دست متوکل ملعون به شهادت رسید، هیچ اختلافی وجود ندارد; اما در چگونگی شهادتش اختلاف است.

عبدالرحمان بن محمدابن انباری در کتاب «نزهه الالباء» و محمدبن احمد ازهری در کتاب «تهذیب اللغه » چنین آورده اند:

علت خشم متوکل که باعث قتل ابن سکیت شد. این بود که روزی مردی قرشی و ابن سکیت و متوکل مشغول حبت بودند. خلیفه که درپی آزار مرد قرشی بود. ابن سکیت را فرمان داد تا وی را دشنام دهد.

ابن سکیت که این را خلاف اخلاق می دانست. به امر خلیفه توجه نکرد و ناسزا نگفت. خلیفه این عمل ابن سکیت را ناپسند شمرده،به مرد قرشی گفت: همان کاری که ابن سکیت در باره تو انجام نداد، انجام ده.

مرد قرشی که از متوکل می ترسید. به فرمانش عمل کرده و لب به یاوه گویی گشاد. ابن سکیت با مشاهده این بی احترامی از کرده خود پشیمان شد و گفت: ای خلیفه! اینک به فرمانت عمل می کنم و اورا ناسزا می گویم.

متوکل گفت: آنچه اکنون می گویی، انتقام است نه اطاعت امر من.

سپس به نوکران ترکش فرمان داد ابن سکیت را بزنند. آنها چنان لگد برشکمش کوفتند که بیهوش گردید. سپس او را بردوش گذاشته، به خانه اش بردند. استاد دو روز بعد، به سبب صدمات و جراحات عمیق درگذشت.

در باره شهادت این بزرگمرد روایت دیگری نیز وجود دارد.

براساس این روایت مشهور که اکثر منابع نیز آن را تاییدمی کنند. روزی متوکل وارد کلاس فرزندانش شده، با ایشان گفتگوکرد و به ابن سکیت گفت: از تو می خواهم آنچه در دلت پنهان کرده ای آشکار کنی. بگو بدانم آیا فرزندان مرا بیشتر دوست داری یا فرزندان علی بن ابی طالب حسن و حسین را؟

ابن سکیت از این سخن گستاخانه سخت عصبانی شده، گفت: به خدای علی اعلی سوگند، رتبه و مقام کمترین غلامان آن حضرت که قنبرحبشی است. از تو و فرزندانت بسی بالاتر و عظیم تر است. این عقیده با وجودم آمیخته و از من جدا نمی شود.

متوکل که انتظار چنین صراحتی را نداشت. خشمگین شد و به غلامانش دستور داد زبان استاد را از پشت سرش بیرون آورند.

گروهی براین عقیده اند که گردآوری اشعار «کمیت اسدی » ، بزرگ شاعر شهید شیعه، توسط «ابن سکیت » سبب شهادت او شد; این کارمذهب واقعی اش را نمایان ساخت. متوکل در پی بهانه ای بود تا ابن سکیت را به اظهار عقیده ناگزیر سازد. بنابراین، به کلاس درس فرزندانش رفت و آن پرسش را مطرح کرد. افزون براین، گروهی سودجوو شیعه ستیز که چه بسا به مذهب واقعی ابن سکیت پی برده بودند. در پی تحریک متوکل علیه او بودند.

«ازهری » در «تهذیب اللغه » می گوید: پس از شهادت استادبی درنگ ده هزار درهم دیه او را به خانواده اش پرداخت کردند.

این کردار نشان می دهد که نقشه قتل ابن سکیت از پیش طراحی شده بود.

ممکن است کسی بپرسد چرا استاد طبق روال همیشگی تقیه نکردوجان خود را از مرگ حتمی نرهانید؟ آیا این کردار وی با معارف شیعی مطابقت دارد؟

در پاسخ باید گفت: عمل ابن سکیت در صدر اسلام نیز سابقه داشت.

این مرد فرزانه همانند جمعی از اصحاب امیرمومنان(ع)مانند حجربن عدی و عمروبن حمق بود. معاویه آنان را به بیزاری جستن ازاهل بیت(علیهم السلام)و لعن آنها تکلیف کرد و آنان معاویه وخاندانش را لعن کرده، به استقبال شهادت شتافتند. البته گروهی نیز راه تقیه پیمودند و خواست معاویه را انجام دادند. وقتی اخبار این دو دسته به امامان بزرگوار حضرت امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)رسید، درباره دسته اول فرمودند: «قد اسرع الی الجنه » ; ت بهشت شتافت. آن پاکان درباره دسته دوم فرمودند: «و قداحرز دمه » ; خون و زندگانی خود را حفظ کرد.

این اخبار نشان می دهد عدم رعایت تقیه و برسر محبت اهل بیت(علیهم السلام)جان باختن به معنای ارتکاب خلاف شرع نیست.

مرحوم دکتر شریعتی در این مورد می گوید:

ابن سکیت(بعد از پرسش متوکل)باید انتخاب می کرد. اینجا دیگرتقیه پلیدی و خیانت است. در تشیع علوی، تقیه تاکتیک بوده است.

تقیه برای حفظ ایمان است و نه مثل امروز حفظ مومن.

شهادت آن بزرگوار در دوشنبه پنجم رجب سال 243، 244 یا 246هجری تحقق یافت.

آثار استاد

ابن سکیت، علاوه برتربیت شاگردان وارسته، کتب متعددی نگاشت.

تالیفات ابن سکیت در شمار مهمترین منابع علم لغت جای دارد وپدید آورندگان معجم های بزرگی چون «لسان العرب » و «القاموس المحیط » از آن بهره بسیار برده اند. عبدالرحمان همدانی در کتاب «الالفاظ » برابن سکیت تکیه دارد و سیوطی در «المزهر» بسیاری از اقوال او را نقل می کند.

1- اصلاح المنطق

یکی از معروفترین آثار ابن سکیت، اصلاح المنطق است. در این کتاب بسیاری از واژه های عربی به صورت صحیح ضبط شده و ازجنبه های صرفی، فصاحت و غیر آن مورد بررسی قرار گرفته است. این اثر از معتبرترین کتابهای لغت به شمار می رود و شرح های بسیاربرآن نگاشته شده است. اصلاح المنطق نخستین بار در سال 1368ق(1949 م)به کوشش «عبدالسلام محمدهارون » و «احمدمحمد شاکر»

در قاهره به چاپ رسید; و در 1956 م تجدید چاپ شد.

مبرد که از دانشمندان ادبیات عرب شمرده می شود. در مورداین کتاب می گوید: از پل بغداد(در علم لغت)کتابی همانند آن نگذشته است.

این کتاب را «ابوالقاسم بن حسین » معروف به «ابن مغربی »

تلخیص کرده است. «خطیب تبریزی » این اثر ابن سکیت را منقح ساخته و «ابن سیرافی » ابیات آن را مورد بررسی قرار داده است.

2- الاضداد

این کتاب که به شرح معانی متضاد اختصاص دارد. در 1912 م به کوشش «اگوست هافنر» همراه دو اثر دیگر «اصمعی » و«سجستانی » با عنوانهای «ثلاثه کتب فی الاضداد» در بیروت به چاپ رسید و در 1980 م تجدید چاپ شد.

3- الالفاظ

کتابی در باره واژه های متشابه است و 148 فصل دارد. روش کارابن سکیت در این اثر براساس تقسیم بندی موضوعی است. این کتاب باعنوان «تهذیب الالفاظ » همراه اضافاتی از نسخه های گوناگون درسال 1896 م در بیروت به چاپ رسید.

چند نسخه خطی از این اثر گرانبها در کتابخانه های «لندن » و«پاریس » موجود است.

4- القلب و الابدال

این کتاب در سال 1903 م به کوشش «اگوست هافنر» در بیروت ودر سال 1905 م در «لایپزیک » در مجموعه ای به نام «الکنتراللغوی فی اللسان العربی » و نیز در سال 1978 م با عنوان «الابدال » به کوشش «محمدشرف » در قاهره به چاپ رسید.

5- شرح دیوان الحطیئه

این کتاب برای اولین بار در سال 1958 م در قاهره منتشر شد وباردیگر در سال 1987 م به کوشش «نعمان محمدامین طه » به چاپ رسید.

6- شرح دیوان الخنساء

این کتاب به کوشش «لویس شیخو» در سال 1896 م در بیروت به چاپ رسید.

7- دیوان طرفه بن عبد(به روایت ابن سکیت

این کتاب در 1909 م به اهتمام «احمد امین شنقیطی » در قازان چاپ شده است.

8- شرح دیوان عروه بن ورد

این کتاب نخستین بار در سال 1923 م همراه چهار دیوان دیگر درقاهره و سپس به کوشش «عبدالمعین الملوحی » در دمشق به چاپ رسید.

9- شرح دیوان مزرد

این کتاب به کوشش «خلیل ابراهیم عطیه » در سال 1962 م دربغداد به چاپ رسید.

علاوه براین آثار که به زیور طبع آراسته شده است و در صحت انتساب آنها به ابن سکیت تردید نیست. آثار فراوانی نیز دردسترس است که صحت انتساب برخی از آنها مورد تردید است. مهمترین این کتابها عبارت است از:

1- الابل

2- الاجناس الکبیر

3- الاصوات

4- الارضین و الجبال و الادویه

5- الامصال

6- الانساب

7- الانواع

8- البیان

9- الایام و اللیالی

10- التصغیر

11- معانی الابیات

12- معانی الشعرالکبیر

13- معانی الشعر الصغیر

14- النبات و الشجر

15- الطرق

16- سرقات الشعراء

17- الوحوش

18- الحشرات

19- المذکر و المونث

20- فعل و افعل

21- النوادر

22- المثنی

نام آثارخطی مربوط به ابن سکیت چنین است:

1- البحث

سه نسخه از آن در دارالکتاب(قاهره)و یک نسخه دیگر درکتابخانه تیموریه موجود است.

2- منطق الطیر و منطق الریاحین

نسخه ای از آن در کتابخانه آستان قدس رضوی موجود است.

3- المقصود و الممدود

نسخه ای از این اثردر کتابخانه عارف حکمت در مدینه به کتابت «ابویوسف » موجود است. البته صحت انتساب المقصود و الممدود به ابن سکیت دقیقا روشن نیست.