ابراهیم بن محمد

نوشته‌ها

پاسخ سؤالات در نامه ابراهیم بن محمد

اشاره:

ناپدیدشدن امام زمان از دیده‌ها و زندگی پنهانی او را غیبت امام زمان می‌نامند.غیبت را به دو مرحله غیبت صغرا و غیبت کبرا تقسیم می‌کنند. در غیبت صغرا امام زمان از دید همگان غایب نبود؛ بلکه نمایندگانی داشت که از طریق آنها با مردم در ارتباط بود. به این افراد نائبان امام زمان یا نواب اربعه می‌گویند. در دوره غیبت صغرا علاوه بر نواب اربعه، بسیاری از مردم نیز به گونه‌های مختلف با امام مهدی (ع) دیدار کردند که منابع آن‌ها را یاد کرده‌اند. بنابراین در غیبت صغرای که ۶۹ سال دوام داشته بو مردم با نامه نگاری به پاسخ سؤالات خود می رسیده اند.

ابوالحسن بن جعفر بن احمد نقل کرده است: ابراهیم بن محمد بن فرج رخجی درباره مسایل مختلفی به امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نامه نوشت و نیز درباره نام فرزندی که برای او متولد شده بود. در پاسخ نامه، جواب سوالاتش داده شده بود؛ ولی درباره نام فرزندش مطلبی نیامده بود. آن فرزند از دنیا رفت. نیز در میان عده‌ای از اصحاب ما در جلسه‌ای درباره مطلبی اختلافی رخ داده بود. امام (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در نامه‌ای به یکی از آنان شرح آنچه را که در آن مجلس گذشته بود. نوشت.[۱]

پی نوشت:

[۱] . صدوق، ۱۴۱۶: ج۲، ص۴۹۷-۴۹۸٫

برگرفته از مقاله علی ربانی گلپایگانی

منبع :مرکز تخصصی مهدویت

یاران امام عسکرى علیه السلام در خطّه نیشابور

مطلع

نیشابور – از شهرهاى بزرگ سرزمین پهناور خراسان – از پیشینه فرهنگى شکوهمندى برخوردار است. از دیر زمان، نام و شهرت آن، در رسانه هاى مکتوب حدیثى، تاریخى و سیاسى این مرز و بوم – ایران اسلامى – زبانزد خاصّ و عامّ بوده است؛ به گونه اى که در رهگذر گذشت زمان، صدها دانشور فرزانه، محدّث والامقام، عارف و شاعر برجسته، در آسمان فرهنگ این سرزمین، درخشیدند.

ناحیه نیشابور در سده هاى آغازین هجرى شامل حوزه بزرگى بود که قلمرو بیهق – سبزوار فعلى – یکى از حدود آن به شمار مى رفت.۱

یکى از رخدادهاى مهمّ و تأثیرگذار که به عنوان نقطه عطف و سرفصل نوینى در پیشرفت فرهنگى این قلمرو به شمار مى رود – عبور پیشواى معصوم شیعه، حضرت امام رضاعلیه السلام از این شهر بود. این رخداد در گرایش بیشتر مردم، به سوى مکتب خاندان اهل بیت علیهم السلام و تشیّع علوى، تأثیر ژرفى از خود به جاى نهاد. چنانچه محدّثان و مورّخان نامور جهان اسلام، نوشته اند:

صدها راوى و فقیه، همراه با اقشار عظیم مردم، به گرداگرد امام معصوم شیعه جمع شدند و آن یادگار و فرزند پیامبر را بسان نگینى در میان گرفتند و گروه بسیارى از آنان، از شدّت عشق و مهر به خورشید ولایت، مى گریستند و حتّى رکاب مرکب حضرت را مى بوسیدند.۲

و سپس محدّثان نیشابور از آن بزرگوار درخواست کردند روایتى را بر آنان ایراد کند. حضرت رضاعلیه السلام در آن جمع بزرگ و شیدا، حدیثى را مطرح فرمود که در اصطلاح دانشورانِ «علم حدیث» به حدیث «سلسلهالذّهب» معروف شد. تقریباً از این زمان بود که دهها تن از کسانى که جان آنان آکنده از مهر به خاندان اهل بیت علیهم السلام بود، به محضر پیشوایان معصوم شیعه شتافتند و اخبار فراوانى را از آن سرچشمه هاى زلال و موّاج فراگرفتند و آنگاه آموخته هاى خویش را به عنوان گوهرى گرانبها از معارف دینى و مبانى دین شناسى، به یادگار نهادند.

این نوشتار، کوششى است در شناساندن چهره هاى محدّثان و عالمان شیعى از یاران امام حسن عسکرى علیه السلام که از خطّه نیشابور به محضر «خورشید بى غروب سامرّا» شتافته و یا از رهگذر مکاتبه و نامه نگارى، پیوند عمیق و ژرفى با حجّت خدا داشتند.

  1. ابراهیم بن محمّد بن فارس نیشابورى

شیخ طوسى در اثر گرانسنگ خویش، که در دانش رجال تألیف کرده است، او را در شمار یاران امام حسن عسکرى علیه السلام و با عنوان نیشابورى یاد کرده است.۳

شیخ کشّى، که او نیز یکى از برجسته ترین محدّث شناسان شیعى است، پیرامون منزلت و وجاهت او مى نویسد:

استادم عیّاشى سمرقندى مى گفت که ابراهیم بن محمّد، شخصیّت بزرگى است که از هرگونه منقصت و نقطه تاریک پیراسته است.۴

بلکه برخى از پژوهشگران حوزه زندگینامه محدّثان شیعه، از شهیدثانى نقل نموده اند که او، ابراهیم بن محمّد را از راویان موجّه شیعى یاد نموده است.۵

دو تن از شاگردان برجسته او عبارتند از: محمد بن مسعود عیّاشى، دانشور فرزانه و بلند مرتبه خطّه ماوراءالنّهر و محمّد بن حسن براثى.۶

  1. ابراهیم بن عبده نیشابورى

شیخ طوسى و دیگران، این راوى را از گروه یاران امام عسکرى علیه السلام، که زادگاه او نیشابور است، به شمار آورده اند.۷

امام عسکرى علیه السلام به یکى از یاران خود، در نیشابور مى نویسد:

«تو فرستاده و پیام رسان من هستى به ابراهیم بن عبده که خدایش به او توفیق عنایت کند و اینکه انجام دهد آنچه را در آن نامه نوشته ام و به توسط محمد بن موسى نیشابورى فرستاده ام.»

امام علیه السلام در ادامه نامه مى فرماید:

«درود و رحمت خدا بر ابراهیم بن عبده باد. موالیان و پیروان ما اهل بیت علیهم السلام در ناحیه نیشابور، حقوق و وجوه شرعیّه ما را به دست ابراهیم بن عبده، برسانند و سپس ابراهیم بن عبده مال ما را بفرستد نزد وکیل دیگر ما در شهر رى؛ ابوالحسین اسدى رازى، یا هرکس را که رازى او را به عنوان وکیل و نماینده ما معرّفى کند.»۸

و نیز کشىّ چنین نگاشته است:

برخى از چهره هاى موجّه و راستگوى شیعه برایم نقل کردند که حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام نامه اى نوشت به ابراهیم بن عبده، بدین مضمون که:

«او نماینده من است، حقّ و حقوق ما را از شیعیان ما بگیرد و آنان در مراعات تقوا و پرواپیشگى، بسیار بکوشند و حقوق ما را به ما برسانند و آنها را پرداخت نمایند به ابراهیم بن عبده نیشابورى و من به او اجازه دادم با رعایت صلاح و مصلحت، در آنها تصرّف کند. خداوند به او توفیق عطا کند و بر او منّت نهد تا از هر گونه لغزش و تقصیرى مصون بماند.»۹

در نامه اى دیگر که به عبداللّه بن حمدویه بیهقى مرقوم مى کند، مى فرماید:

«من، ابراهیم بن عبده را به عنوان وکیل و نماینده خود در اخذ وجوهات منصوب نمودم براى اینکه موالیان و شیعیان ما، حقوق واجب ما را به او بدهند و او مورد امانت و وثاقت است و دوستان ما در رعایت تقوا بسیار بکوشند.»۱۰

در پایان، نقل این داستان، جالب و خواندنى است که نشانى دیگر از ولایت پذیرى و ولایت مدارى اوست. شیخ کلینى در کتاب اصول کافى مى نویسد:

محمّد بن شاذان بن نعیم از خادم ابراهیم بن عبده نقل مى کند که او گفت: در ایّام حجّ من همراه ابراهیم در بلنداى کوه صفا در مکّه ایستاده بودم، یک باره حضرت امام مهدى علیه السلام تشریف آورد و در کنار ابراهیم ایستاد و کتاب مناسک را از او گرفت و با او پیرامون امورى به گفت و گو پرداخت.۱۱

از آنچه گفته شد، این نکته رخ مى نماید که این محدّث نیشابورى در مرتبه والائى از وجاهت و بزرگى، قرار داشت؛ چنان که یکى از فرزانگان حوزه مى گوید: از سخنان امام عسکرى علیه السلام در شأن و جایگاه ابراهیم، بالاتر از عدالت و وجاهت، به دست مى آید.۱۲

  1. اسحاق بن اسماعیل نیشابورى

شیخ طوسى و بسیارى از تراجم نویسان، او را از یاران حضرت عسکرى علیه السلام نام برده اند و شیخ طوسى بر مرتبه بلند این محدّث به صراحت سخن گفته و تمامى دانشوران علم رجال به گونه اى شفّاف او را مورد ستایش قرار داده اند.۱۳

زیباترین و ژرف ترین ستایش از این یار امام، از ناحیه امام حسن عسکرى علیه السلام انجام گرفته است. حضرت در نامه مشهورش به اسحاق بن اسماعیل، در نکوداشت او سنگ تمام گذاشت. این نامه مانند سایر نامه ها و سخنان امامان معصوم علیهم السلام در بردارنده بنیادى ترین پندها و راهکارها در پیمودن راه کمال و قرب الى اللّه است. اینک گزیده اى از این نامه مبارک تقدیم مى شود:

اى اسحاق! خداوند، ما و شما شیعیان ما را، در پرده لطف و عنایت خود، حفظ و حراست کند و خدا، پشتیبان تو باشد در همه امور زندگى. من نامه تو را خواندم – خدا تو را رحمت کند – و دانستم هرچه را نوشته بودى. ما امامان اهل بیت بر شما شیعیان لطف و عنایت داریم، و خرسند هستیم که پروردگار برشما نعمت هایش را ببخشد.

کامل شدن نعمت ها بر یک شیعه و پیرو ما، داخل شدن در بهشت است و هیچ نعمتى وجود ندارد مگر اینکه حقّش با ذکر الحمدللّه، انجام مى شود… .

اگر حضرت محمّدصلى الله علیه وآله وسلم و جانشینان معصوم او نبودند، شما مردم گمراه و سرگردان بودید. چون پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم حضرت امیرمؤمنان علیه السلام را به جانشینى خویش برگزید، این آیه قرآن نازل شد: «الیوم اکملتُ لکم دینکم و اتممتُ علیکم نعمتى و رضیتُ لکم الاسلام دینا»۱۴

اى اسحاق! این نامه را از موالیان و دوستان ما پنهان ندار؛ مگر از مخالفان، معاندان و دشمنان ما اهل بیت. دُرّ و گوهر را در زیر دست و پاى خنزیر، مریز که آنان ارزش ندارند.۱۵

امام عسکرى علیه السلام در پایان مى فرماید:

سلام و درود بر تو اى اسحاق بن اسماعیل و بر همه دوستان و شیعیان ما امامان اهل بیت علیهم السلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.۱۶

  1. علىّ بن شجاع نیشابورى

شیخ طوسى این راوى را در شمار یاران نیشابورى امام عسکرى علیه السلام به شمار آورده است.۱۷

علاّمه مامقانى چنین مى گوید:

از سخن شیخ طوسى بر مى آید که علىّ بن شجاع، از کسانى است که ولایت امامان علیهم السلام را پذیرفته و در راه آنان قدم نهاده است.۱۸

  1. عَمْرکى بن علىّ بن محمّد بوفکى نیشابورى ۱۹

بى تردید، او یکى از چهره هاى عالیقدر و ماندگار تاریخ حدیث شیعه است؛ به گونه اى که نام و روایات او در جاى جاى کتاب هاى روایتى، مى درخشد. زندگینامه نویس بى بدیل شیعه، نجاشى، در منزلت این محدّث نیشابورى چنین مى نگارد:

او یکى از بزرگان دانشوران شیعى و چهره هاى موجّه است. او استاد گروه زیادى از بزرگان حدیث است.۲۰

شیخ طوسى پیرامون تبیین جایگاه او چنین مى گوید:

عَمْرکى بن على، از یاران امام عسکرى علیه السلام و نیشابورى است، گفته شده که او، در شهر سمرقند، چند نفر افراد خدمتگزار را براى امام عسکرى علیه السلام فراهم ساخت.۲۱

کنیه این بزرگوار، ابومحمّد است و به گفته سیّد بن طاووس: نام او على و لقبش عَمْرکى است که اشتهار او بدین لقب است.۲۲

و «بوفک» یکى از روستاهاى نیشابور بوده است.۲۳

  1. حمدان بن سلیمان نیشابورى

شیخ طوسى، او را در گروه یاران نیشابورى امام عسکرى علیه السلام شمرده است.۲۴

نجاشى، او را چنین معرّفى مى کند:

حمدان بن سلیمان ابوسعید نیشابورى، شخصیّت موجّهى است در میان دانشوران شیعه.۲۵

شیخ طوسى در جاى دیگر مى نگارد:

حمدان بن سلیمان بن عمیره نیشابورى و مشهور است به تاجر.۲۶

  1. داود بن ابى زید نیشابورى

کنیه اش ابوسلیمان است. او با اینکه از یاران حضرت عسکرى علیه السلام و از گروه راویان است، اشتغال به حرفه نجّارى هم داشته… و در باره اش گفته اند: او انسان صادق اللهجه و راستگویى بوده است.۲۷

  1. محمّد بن احمد بن نعیم نیشابورى

کنیه اش ابوعبداللّه و لقبش شاذانى، از گروه یاران امام عسکرى علیه السلام و اهل نیشابور است.

گفته اند که پدرش (احمد بن نعیم) پسر برادر فضل بن شاذان نیشابورى است و لقب «شاذانى» هم به همین مناسبت است.۲۸

شیخ کشّى از استادش این گونه نقل مى کند که گفت: شنیدم از محمد بن احمد شاذانى که بارها چنین مى گفت:

مالى – سهم مقدّس امام علیه السلام – از حضرت حجّت علیه السلام نزد من جمع شد، مال امام را به نزد آن بزرگوار فرستادم – در عصر غیبت صغرا به واسطه بعضى از نوّاب ویژه حضرت – زمانى نگذشت که پاسخ حضرت مهدى علیه السلام از این قرار به دست من رسید: «آنچه فرستادى از مال شخصى خود که این مقدار بود – حضرت مقدارش را تعیین فرمود – به ما رسید، خداوند از تو قبول فرماید.»۲۹

همین رخداد را شیخ صدوق به گونه اى شفّاف تر اکمال الدّین نقل کرده است.۳۰ به هرحال، محمّد بن احمد بن نعیم یکى از نخبگان شیعى است که پیوند عمیق و ژرفى با امام عسکرى علیه السلام و فرزند بزرگوارش حضرت ولىّ عصرعلیه السلام داشته است.

از ویژگى هاى او، این است که یکى از برترین شاگردان فضل بن شاذان نیشابورى بوده و کتاب هاى استاد خویش را روایت مى کرده است.۳۱

  1. محمّد بن موسى نیشابورى

او همان شخصیّت بزرگوارى است که حضرت عسکرى علیه السلام نامه مهمّ خود را به اسحاق بن اسماعیل – که قبلاً به آن اشاره شد – توسّط وى به شیعیان نیشابور ارسال مى کند.۳۲

و این، نشان گویائى است از امانت دارى، وجاهت و منزلت والاى او نزد امام زمانش.۳۳

پى نوشت ها:

  1. معجم البلدان، ج ۱، ص ۵۳۷، واژه بیهق.
  2. عیون اخبارالرضا، ج ۲، ص ۱۳۵؛ کشف الغمّه، ج ۲، ص ۳۰۸؛ تاریخ نیشابور شهر فیروزه، ص ۴۹ – ۴۷؛ جغرافیاى کامل ایران، ج ۱، ص ۶۴۰٫
  3. رجال شیخ طوسى، ص ۴۲۸، ش ۱۰؛ رجال کشّى، ج ۱، ص ۱۲۲؛ جامع الروات، ج ۱، ص ۳۲٫
  4. رجال کشّى، ج ۱، ص ۱۲۲ و ج ۲، ص ۸۱۲، ش ۱۰۱۴٫
  5. تنقیح المقال، مامقانى، ج ۱، ص ۲۴؛ جامع الروات، ج ۱، ص ۳۲٫
  6. رجال کشّى، ج ۱، ص ۱۲۲٫
  7. رجال طوسى، ص ۴۲۸٫
  8. رجال کشّى، ج ۲، ص ۸۴۸٫
  9. همان؛ مجالس المؤمنین، ج ۱، ص ۴۰۷٫
  10. رجال کشّى، ص ۸۴۸٫
  11. اصول کافى، ج ۱، ص ۳۳۱، ح ۶، »باب تسمیه من رأه».
  12. ر.ک: تنقیح الرجال، مامقانى، ج ۱، ص ۲۵٫
  13. رجال طوسى، ص ۴۲۹؛ رجال علاّمه حلّى، ص ۱۱، ش ۳؛ مجالس المؤمنین، ج ۱، ص ۴۰۴؛ رجال کشى، ج ۲، ص ۸۴۸؛ تنقیح الرجال، ج ۱، ص ۱۱۱٫
  14. مائده / ۳٫
  15. فلا تنثّرن الدُّرَّ بین اظلاف الخنازیر و لاکرامه لهم.
  16. رجال کشّى، ج ۲، ص ۸۴۸٫
  17. رجال طوسى، ص ۴۳۳؛ جامع الروات، ج ۱، ص ۵۸۶٫
  18. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۹۳٫
  19. رجال نجاشى، ص ۲۱۵؛ رجال طوسى، ص ۴۳۲، ش ۷؛ رجال علاّمه حلّى، ص ۱۳۱، ش ۲۱٫
  20. رجال نجاشى، ص ۲۱۵، چاپ داورى.
  21. رجال طوسى، ص ۴۳۲٫
  22. تنقیح المقال،ج ۲، ص ۳۵۲٫
  23. رجال نجاشى، ص ۲۱۵؛ رجال طوسى،ص ۴۳۲؛ الکنى والالقاب، ج ۲، ص ۸۸٫
  24. رجال طوسى،ص ۴۳۰، ش ۴٫
  25. رجال نجاشى،ص ۱۰۰٫
  26. رجال طوسى، ص ۴۱۴٫
  27. همان، ص ۴۳۰ و ۴۱۵؛ رجال علاّمه حلّى، ص ۶۸؛ تنقیح المقال، ج ۱، ص ۱۰۰٫
  28. رجال طوسى، ص ۴۳۸٫
  29. رجال کشى، ج ۲، ص ۸۱۴، ش ۱۰۱۷٫
  30. ر.ک: کمال الدین، ص ۴۸۵، ح ۵، باب «ذکر التوقیعات».
  31. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۵۵٫
  32. رجال کشّى، ج ۲، ص ۸۴۷٫
  33. تنقیح المقال، ج ۳، ص ۱۹۳٫

منبع :ابوالحسن ربّانى سبزوارى؛فصلنامه کوثر ـ شماره ۶۰ ـ زمستان ۸۳٫

امام هادی (ع) و اتحاد پیروان اهل بیت

امام هادی(ع) به طور مفصل به ضرورت رهبری امامان معصوم در زیارت جامعه کبیره پرداخته و جوانب آن را روشن کرده است.

اگر معاشرت صحیح براساس موازین اخلاقی و کمالات انسانی در جامعه صورت گیرد،

امام و اتحاد پیروان اهل بیت

امام هادی(ع) در نیمه ذیحجه سال 212ق.

در اطراف مدینه در محلی به نام صریا به دنیا آمد .

پدر بزرگوارش امام جواد و مادر گرامی اش سمانه مغربیه است که بانویی با فضیلت ، شب زنده دار و با تقوا بود.

امام هادی(ع) در سال 220 ق در هشت سالگی، پس از شهادت پدرش به مقام امامت رسید.

امام در طول 33 امامت خویش با چند تن از خلفای عباسی معاصر بود که به ترتیب عبارت اند از:

1. معتصم، برادر مأمون (217 ـ 227)؛

2. واثق، پسر معتصم (227 ـ232)؛

3. متوکل، برادر واثق (232 ـ 248)؛

4. منتصر، پسر متوکل (6 ماه)؛

5. مستعین، پسر عموی منتصر (248ـ252)؛

6. معتز، پسر دیگر متوکل ( 252 ـ 255).

امام دهم در زمان خلیفه معتز مسموم شد و به شهادت رسید و در شهر سامرا به خاک سپرده شد.

امام هادی(ع)، سخنانی درباره عوامل و موانع وحدت مسلمانان دارد که به برخی از آنها اشاره می کنیم.

چند سند رهبری ائمه

از مهم ترین دلایل مکتب اهل بیت(ع) برای موضوع امامت انسان های صالح و انحصار رهبری امت اسلام در جانشینان مخصوص حضرت رسول(ص)، حفط انسجام و وحدت در جامعه اسلامی است؛ زیرا اگر زمام امور امت به دست رهبران جامع شرایط باشد و امت اسلام تحت چنان رهبری متحد و منسجم شوند، رسیدن به اهداف بلند حضرت محمد(ص) و جامعه ایده آل اسلامی به سهولت انجام خواهد شد و هویت و فرهنگ مسلمانان از دستبرد دشمنان کافر و عوامل نفاق انگیز مصونیت خواهد یافت؛ اما اگر رهبری امت اسلام به دست کسانی باشد که به ارکان مکتب اسلام باور ندارند و ایمان چندان مستحکمی ندارند تا به همه دستور های آن ملتزم باشند، هرگز نخواهند توانست در جامعه اسلامی انسجام و نظم و وحدت ایجاد کنند.

حضرت فاطمه زهرا(س) در جمله ای زیبا این نکته را چنین بیان فرموده است که: «جَعَلَ اللهُ طاعَتَنا نظاماً لِلملَّةِ و اِمامَتَنا اَماناً لِلْفُرَْقَةِ؛

[1] خدای متعال اطاعت ما اهل بیت پیامبر(ص) را وسیله نظم و انسجام جامعه، و امامت ما را مایه در امان ماندن از تفرقه و تشتت جامعه قرار داده است».

ایات متعدد قرآنی نیز همانند ایات انذار تطهیر، مودت، اکمال، ابلاغ، مباهله و هل اتی بیانگر این است که مردم برای حفظ نظام جامعه باید از امامان معصوم(ع) پیروی کنند و از غیر آنان فرمان نبرند؛ چرا که معصومان الگوهای ممتاز انسانی و کامل ترین مروجان معارف الهی در سطح جهان هستند.

به همین جهت، خداوند متعال در کنار اطاعت از خدا و رسولش، پیروی از اولی الامر ـ یعنی امامان ـ را بر همگان واجب گردانیده است.

[2] کمترین اثر این همبستگی، دفع خصومت ها و کینه های دیرینه است.

امام باقر(ع) فرمود: آل محمد(ص) همان حبل الله است که خداوند در قرآن دستور داد که به آن چنگ زده شود و فرمود: )واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولاتفرقوا(.

امام هادی(ع) به طور مفصل به ضرورت رهبری امامان معصوم در زیارت جامعه کبیره پرداخته و جوانب آن را روشن کرده است.

در عصر غیبت نیز تداوم ولایت ائمه(ع) به وسیله ولی فقیه جامع شرایط محقق خواهد شد.

حاکم شدن ارزش های واقعی

یکی از موانع انسجام اسلامی، حاکم شدن ارزش های دروغین و غیر انسانی و رذایل در جامعه است.

یقیناً پیوند روابط انسانی و نزدیک شدن دل های افراد جامعه به همدیگر، در اثر اعتماد و علاقه قلبی آنان به همدیگر است.

اگر معاشرت صحیح بر اساس موازین اخلاقی و کمالات انسانی در جامعه صورت گیرد، اتحاد مردم روز به روز بیشتر می شود و اگر ارزش های اخلاقی از میان رود، همه مردم در ظاهر به همدیگر احترام نفاق آمیز خواهند داشت؛ اما در باطن دشمن یکدیگر خواهند بود؛ مثلاً اگر عدالت در جامعه جای خود را به تبعیض و بی عدالتی بدهد و مردم از همدیگر و مسئولان ناراضی باشند، وحدت در آن جامعه معنا نخواهد داشت؛ زیرا با کوچک ترین بحرانی کینه ها بروز می کند، آتش اختلاف شعله می کشد و ناراحتی های درونی افراد آشکار می شود، اما اگر آموزه های وحیانی قرآن و اهل بیت(ع) همانند امانت داری، صله رحم، صداقت راستگویی، عیادت از بیماران، کمک به مستمندان، شرکت در تشییع جنازه مسلمانان، خودداری از تضییع حقوق دیگران، انفاق، احسان، عفو و گذشت و احترام به عالمان ربّانی در میان مردم رواج داشته باشد، اعتماد متقابل تحقق می یابد و پایه های وحدت اسلامی منسجم تر خواهد شد.

در سخنان امام هادی(ع) ترغیب و تشویق به این فضایل و کمالات فراوان دیده می شود.

آن حضرت می فرمود: اگر مردم در دره ها و کوه ها از پی مقاصدشان هستند، من راه کسی را خواهم پیمود که خالص و مخلص راه بندگی خدای را می پیماید.[3]

نمونه های از رفتارهای امام هادی(ع) را در ترویج ارزش های اسلامی ذکر می کنیم.

الف) شایسته سالاری

بدون شک شایسته سالاری عامل وحدت و همدلی، و فامیل سالاری در جامعه موجب اختلاف و کینه خواهد بود.

روزی یکی از فقهای برجسته شیعه که در مناظره ای، مخالفین اهل بیت(ع) را محکوم کرده و او را با براهین واضح رسوا ساخته بود، به مجلس امام هادی(ع) آمد.

امام بسیار به او احترام گذاشت و او را در صدر مجلس نشاند.

هاشمیان به امام اعتراض کردند که چرا آن حضرت عالم غیر علوی و غیر هاشمی را این همه تعظیم و اکرم کرده است.

امام هادی در پاسخ آنان که نسب جز در املاک ارزش گذاری می دانستند، فرمود: مبادا از کسانی باشید که خداوند در مقام مذمت آنان فرمود: اَلم تَرَ اِلی الذَّینَ اوتُوا نصیباً مِنَ الکتابِ یدعَوْنَ اِلی کَتابِ اللهِ لِیحْکُمَ بینَهُم ثُمَّ یتولّی فریقٌ مِنهُمْ وَ هُمْ مُعرِضُونَ

([4]؛ «ایا ندیدی کسانی که بهره ای از کتاب آسمانی داشتند، به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا در میان آنها داوری کنند، سپس گروهی از آنان با علم و آگاهی روی می گردانند؛ در حالی که از پذیرش حق اعراض کرده اند؟»

آن گاه امام به دستور خداوند متعال در سوره مجادله اشاره می کند و نکاتی اخلاقی را متذکر می شود و از آنان می پرسد: ایا خداوند رتبه افراد را برحسب درجات علم و تقوا بالا می برد یا بر اساس شرافت فامیلی و نسبی؟![5]

ب) طرد عناصر مفسد و اختلاف افکن

امام هادی(ع) برای حفظ اتحاد جامعه، تفرقه افکنان را طرد و آنان را که دارای اندیشه های منحرف بودند، به جامعه معرفی می کرد.

محمد بن عیسی می گوید: امام علی النقی(ع) در نامه ای به من نوشت: خدا علی حسکه قمی و قاسم یقطینی را لعنت کند! شیطان به نظر قاسم آمده و با القای سخنان فریبنده، او را مغرور کرده است.[6]

در این نامه امام هادی(ع) این دو عنصر تفرقه افکن را لعن و طرد کرد؛ زیرا آنها با ادعاهای غلوّ آمیز و سخنان گزافه، به دنبال ایجاد تفرقه در میان شیعیان بودند.

امام علی(ع) می فرماید: «ایاکُمْ وَ الفُرْقَه اَلا مَنْ دَعا اِلی هذا الشِعار فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ کاَنَ تَحتَ عَمامَتی هذِهِ؛

[7] از پراکندگی و اختلاف بپرهیزید.

آگاه باشید! هر گاه کسی مردم را به تفرقه و جدایی و تکروی دعوت کند، او را بکشید؛ هر چند که زیر عمّامه من باشد».

حضرت هادی(ع) نیز به پیروی از علی(ع)، هر گاه می دید که ارشاد و نصیحت کارساز نیست، با کسانی که با سخنان واهی و تفرقه افکنانه خود، سعی در خدشه دار کردن یکپارچگی مسلمانان بودند، به شدت برخورد می کرد و حتی در برخی موارد، دستور نابودی برخی از آنان را صادر فرمود.

فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی در ابتدا از یاران نزدیک امام هادی(ع) و نماینده آن حضرت بود؛ اما بعدها هواهای نفسانی و حب ریاست و دنیاپرستی باعث خروج او از مسیر حقیقت شد و به ترویج بدعت و اعتقادات کفر آمیز و انحراف مردم از حق پرداخت و عملاً در صفوف شیعیان دو دستگی ایجاد کرد؛ زیرا مردم گمان می کردند که او هنوز در سلک یاران امام علی النقی(ع) باقی مانده و نماینده آن حضرت است.

در این میان ابراهیم بن محمد به امام هادی(ع) نامه ای نوشت و در مورد سخنان اختلاف انگیز وی پرسش کرد.

او نوشته بود: «فدایت شوم! فارس قزوینی با علی بن جعفر یمانی در مسائل اسلامی اختلاف شدیدی دارند.

آن دو چنان از هم متنفرند که از یکدیگر برائت می جویند.

اگر صلاح می دانید، ما را به سوی حق رهنمون شوید و تکلیف ما را مشخص سازید که مسائل دین خود را از کدام یک بپرسیم و ما به رهنمایی بسیار نیازمندیم».

امام در پاسخ نوشت: «اینجا جای شک و تردید و جای پرسش نیست.

مقام علی بن جعفر یمانی بالاتر از این سخنان است که شما او را با فارس قزوینی مقایسه کنید. خداوند مقام او را بزرگ داشته است.

شما هر مشکلی داشتید، از علی بن جعفر بپرسید و از فارس دوری کنید (مبادا با اعمال خود فارس را تقویت کنید) و اجازه ندهید او در کارهای دینی شما دخالت کند.

ان شاء الله تو و تمام همشهریانت که پیرو تو هستند، اطاعت خواهید کرد و من از نیرنگ های او به مردم آگاهم؛ هرگز به فارس اعتنا نکنید».[8]

با وجود آنکه امام هادی(ع)، فارس قزوینی را از اعمال کفر آمیزش برحذر داشت، اما او جسارت را از حد گذرانید و همچنان وجوهات شرعیه را از مردم می گرفت و بر خلاف مصالح دین و بدون رضایت خواسته پیشوای دهم(ع)، در آن تصرف می کرد.

یکی از مهم ترین عوامل لغزش فارس قزوینی، دنیا دوستی و ریاست طلبی بود که او را از امامت دور کرد و به سوی باطل کشانید.

او در این مسیر چنان افراط کرد که حکم ارتداد و کفر وی از سوی امام(ع) صادر شد. متن حکم حضرت امام هادی(ع) در مورد این عنصر فتنه انگیز این گونه بود:

«هذا فارِسْ ـ لعنه الله یعْمَلُ مِنْ قِبَلی فتّاناً داعیاً اِلی اِلبدَعةِ وَ دَمُهُ هَدَرٌ لِکُلِّ مَنْ قَتَلَهُ، فَمَنْ هذا الذّی یریحُنی مِنهُ یقْتُلُهُ وَ اَناَ ضامنٌ لَهُ عَلی اللهِ الْجَنَّةَ؛

فارس بن حاتم ـ که خدا او را لعنت کند ـ خود را نماینده من می داند؛ در حالی که او شخصی فتنه ساز و تفرقه انداز است، مردم را به سوی بدعت می خواند.

قتل او واجب است و هر کس او را بکشد و مرا از شرّ او راحت کند، بهشت را برایش ضمانت می کنم».

مدتی از صدور این حکم گذشت و کسی موفق به قتل او نشد؛ تا اینکه امام(ع) یکی از یاران شجاع و متعهد خود را به نام جنید احضار کرد و به او فرمود: تو مأموریت داری آن مرد تفرقه افکن را به قتل برسانی و شیعیان را از سخنان تفرقه آمیز وی راحت کنی.

بعد مبلغی به وی داد تا سلاحی تهیه کند.

جنید نیز وی را هنگامی که از مسجد خارج می شد، او را به سزای اعمال ننگینش رسانید و به برکت دعای امام، جنید مورد سوء ظن قرار نگرفت.

آن حضرت جنید را که این عامل تفرقه افکن را از میان برداشته بود، مورد تفقد و تشویق قرار داد و جنید تا زمان رحلت امام عسکری(ع) زنده بود و از ائمه(ع) مستمری دریافت می کرد.[9]

ج) تکریم انسان های شریف

برای حفظ انسجام جامعه باید بر شایستگان و افراد شریف ارج نهاد؛ چرا که آنان در هر جا که باشند، می توانند محور وحدت و یکدلی مردم قرار گیرند؛ اما اگر آنان مورد بی مهری قرار گیرند و در جامعه منزوی شوند، افراد نالایق و فتنه گر میدان دار خواهند بود و شعله فتنه و اختلاف و دو دستگی دامن همه را خواهد گرفت.

به این جهت، حاکمان و متولیان و عموم مردم باید برای استحکام جامعه، شایستگان و نخبگان خود را تکریم کنند.

امام هادی(ع) ضمن طرد افراد نالایق و فتنه گر، به شایستگان و انسان های شریف نیز بها می داد.

علی بن مهزیار اهوازی یکی از نیکان عصر خود بود که مورد تکریم حضرت هادی قرار گرفت.

جملات مهرآمیز امام در مورد وی چنین است: «اَسْالُ اللهَ اَنْ یحْفَظَکَ مِنْ بَینِ یدَیکَ وَ مِنْ خَلْفِکَ وَ فی کُلِّ حالاتِکَ فَاَبشِرْ فَاِنّی اَرْجوُ اَنُ یدْفَعَ اللهُ عَنْکَ وَ اللهَ اَسألُ اَنْ یجْعَلَ لَکَ الخیرَة؛

از خداوند مسئلت دارم که تو را از پیش رو و پشت سر و در همه حالات محافظت کند.

خوشحال باش که من امیدوارم خداوند بلاها و فتنه ها را از تو دفع کند و برایت خیر و نیکی مقدر گرداند».[10]

د) ارتباط مداوم با نمایندگان

همچنان که برای حفظ اتحاد جامعه وجود رهبری جامع شرایط ضرورتی انکارناپذیر است، تداوم ارتباط با او نیز ضرورت دارد؛ زیرا اگر در جامعه ای رهبری به طور دائم با پیروانش مرتبط نباشد، عوامل فتنه گر و دشمنان وحدت و استقلال، جامعه به راحتی می توانند در صفوف مردم رخنه کنند.

به این جهت، امام هادی(ع) به نصب نمایندگان شایسته و تقویت شبکه ارتباطی خود با تمام پیروانش در تمام نقاط ممالک اسلامی، اهتمام ویژه داشت.

آن حضرت در سال 232 در نامه ای به علی بن بلال چنین نوشت: «من ابوعلی بن راشد را به جای حسین عبدربُه به عنوان نماینده ام نصب کردم و او را ـ که فضل و ایمان بی نظیرش را می شناسم ـ امین خود قرار دادم و می دانم که تو بزرگ دیار خود هستی.

دوست داشتم تو را تکریم کنم و در این باره برایت نامه بنویسم.

پس، از او پیروی کن و تمام حق و حقوقی را که به عهده داری، به او بسپار و اصحاب و یارانم را نیز بر این نکته ترغیب و تشویق کن و چنان نماینده ام را معرفی کن که همه آنان از او پشتیبانی و حمایت کنند و این کار موجب احترام و جلب محبت ما خواهد بود و تو نیز در برابر آن از خدا پاداش دریافت خواهی کرد».[11]

امام در سخن دیگری به احمد بن اسحاق قمی فرمود: «ابوعمرو (عثمان بن سعید عمری نایب اول از نواب اربعه) مورد اعتماد و امین من است.

آنچه به شما می گوید، از من می گوید و آنچه به شما می رساند، از من می رساند».[12]

پی نوشت ها:
[1] . الاحتجاج، ج1، ص97.
[2] . نساء / 59.
[3] . تفسیر امام عسکری، ص329.
[4] . آل عمران /33.
[5] . مستدرک الوسائل، ج9، ص53.
[6] . رجال کشی، ص518.
[7] . نهج البلاغه، خطبه 127.
[8] . رجال کشی، ص523؛ معجم رجال الحدیث، ج14، ص259؛ شاگردان مکتب ائمه(ع)، ج2، ص5.
[9] . معجم رجال الحدیث، ج14، ص259؛ بحارالانوار، ج50، ص205.
[10] . بحارالانوار، ج56، ص41. البته در بحارالانوار این جملات از امام جواد7 نقل شده است.
[11] . فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص298.
[12] . همان، ص302.

عبدالکریم پاک نیا
منبع :  فرهنگ كوثر ؛ تابستان 1386، شماره 70؛ ص 53