ائمه

نوشته‌ها

سر سفره کرامت خدا

اشاره:

براى روزه ابعاد گوناگونى وجود دارد و آثار فراوانى از نظر مادى (جسمانى و بدنی) و معنوى (روحى و روانی) در وجود انسان مى گذارد. تقویت نیروى اراده به واسطه سرکوب کردن نفس طغیانگر ، تقویت روحیه نوع دوستى به واسطه یاد کردن درد دردمندان ، لطافت روح و نورانیت و صفاى روح ، در نتیجه اصلاح و تربیت نفس ، تقویت جنبه شکیبایى روح از جمله این ابعاد است. مقاله حاضر نگاهى است مختصر به ابعاد مختلف روزه و روزه داری.

واژه آشنا و زیباى رمضان یا برگرفته از کلمه «رمض» به معناى «تافته شدن سنگها از شدت گرما» است و چون در ابتدا ، واجب شدن روزه در ماه رمضان ، مصادف با شدت گرما بوده بنابراین نام این ماه را رمضان گذارده اند. به دیگر سخن ، ماه رمضان ماه سوزاندن گناهان و بلکه بالاتر ، سوزاندن زیاده خواهى هاى نفس و درون آدمى است که فرمول حکیمانه نوشته شده از جانب پروردگار براى آن ، انسان خام را پخته مى کند تا حجاب بازدارنده خودخواهى از روى قلب و دلش برداشته شود یا این که این کلمه مى تواند برگرفته از «رمیض» به معناى «ابر و باران در پایان چله تابستان و ابتداى فصل پاییز» باشد که گرماى تابستان را دور مى سازد و براین اساس مى توان گفت که این ماه را ماه رمضان گفته اند چون بدنهاى آدمیان را از گناهان دور مى سازد و پاک مى کند. برخى نیز (رمضان) را برگرفته از رمض النصل به معناى گذاشتن نیزه در میان دو سنگ و کوفتن بر آن تا حدى که نازک شود، دانسته اند. با این برداشت ، ماه رمضان یعنى این که انسان خود را در این ماه میان طاعت و عبادت و در میان فرمول ها و احکام عملى ویژه این ماه قرار مى دهد و خود را تحت سیطره و اختیار آنها قرار مى دهد تا نفس او با تمرین و به انجام رساندن این احکام عبادات ، نرم و آماده بندگى و کشش به سوى خداى خود باشد.در باب بزرگداشت و احترام جایگاه این تعبیر مبارک ، گفتنى است در بسیارى از احادیث و روایات ، اهل بیت ع ما را از به کار بردن کلمه رمضان به تنهایى نهى کرده و توصیه نموده اند که آن را ماه رمضان بخوانند زیرا رمضان یکى از نامهاى خداوند است و ماه رمضان ، ماه خداست.

آن چنان که از امیرمومنان ع نقل است که فرمودند: «نگویید رمضان بلکه بگویید ماه رمضان و به این طریق ، احترام آن را رعایت کنید.» امام پنجم ع نیز مى فرمودند: «نگویید این رمضان و رمضان رفت یا رمضان آمد زیرا رمضان نامى از نامهاى الهى است که نمى آید و نمى رود، چرا که رفتن و آمدن ، از ویژگى هاى موجودات زائل شدنى و از بین رفتنى است حال آن که خداوند و اسمها و صفتهاى او پایدار و ماندگارند.

روزه ، برنامه خودسازى و تکامل

روزه در لغت به معناى امساک و خوددارى از هر چیزى است و در اصطلاح فقه ، عبارت است از امساک و خوددارى از موارد هشتگانه (خوردن و آشامیدن و…) از هنگام صبح تا اذان مغرب ، به قصد و نیت انجام دادن فرمان خدا. براساس صریح آیه ۱۸۳ از سوره بقره ، روزه براى امتهاى گذشته نیز واجب بوده است آنجا که مى فرماید: «اى ایمان آورندگان به حقیقت اسلام ! بدانید که روزه بر شما واجب شد آن چنان که بر پیشینیان از شما نیز واجب بوده است». ۱ در اثبات این ادعاى قرآنى گفتنى است که حسب روایات و نقلهاى موفق تاریخ ، روزه یکى از برنامه هاى مذهبى مردمان روم هند و یونان و مصر باستان بوده و به نقل از گفتار تفسیر نمونه ، در قاموس کتاب مقدس آمده است که : «روزه در همه دوره ها در میان هر طایفه و هر ملت و مذهبى در مواقع اندوه و زحمت و سختى هاى پیش بینى نشده ، رایج بوده است.

از تورات نیز چنین بر مى آید که موساى نبى ع ۴۰ روز روزه داشته اند:

«هنگام برآمدنم بر کوه (طور)، لوحهاى سنگى (لوحهاى عهدى که خداوند با شما بست) را بگیرم.

آن گاه در کوه ، ۴۰ روز و ۴۰ شب ماندم. نه نان خوردم و نه آب نوشیدم ». همچنین از انجیل لوقا (یکى از انجیل هاى چهارگانه معتبر مسیحیان) برمى آید که حواریون مسیح ع روزه مى گرفتند. روزه به عنوان یک برنامه و دستور عبادى ، در میان یهود رواج دارد ولى فقط در روز کیپور (کافر) این عمل صورت مى گیرد و در این روز یهودیان از مغرب روز قبل تا شبانگاه این روز یاد شده ، به عنوان کفاره گناهان خود ، روزه مى گیرند و از خوردن و آشامیدن و حتى کار و استحمام ، پرهیز کرده و در کنیسه ها به عبادت و استغفار مشغول مى شوند. ۲ نکته اى که باید به آن توجه داشت این است که با تامل در گفته هاى فوق و تدبر در آیات قرآن ، همچون آیه ۲۶از سوره مریم س ، مى توان به این نتیجه رسید که روزه با اندک تفاوتى در شکل و فرمول آن و نیز زمان اختصاص داده شده براى آن ، به عنوان یک عمل عبادى در میان تمام افراد بشر ، در طول تاریخ ، رواج داشته است.

آنچنان که در سوره مریم س مشاهده مى کنیم روزه سکوت داشتن ، از اعمال رایج آن وقت بود. گاه نذر روزه سکوت مى کردند. حال آن که در شریعت اسلام از این نحو روزه دارى و نیز افطار نکردن و دو یا چند روز پى در پى روزه دارى (بدون افطار کردن) نهى شده است.

حقیقت فلسفه روزه دارى

فلسفه و چرایى روزه دارى را باید با دو دید و تقسیم بندى (مذهبى . علمی) و (روحى . جسمی) مورد توجه قرار داد که به یقین ، هر دوى این دیدگاه ها و هدفها، با تفاوت در مراتب و درجات ، موردنظر خود پروردگار بوده است.

بعد بهداشتى روزه آن گونه که از فرمایش هاى رسول اعظم ص و سایر معصومین ع و در پى آن ، تاییدات علمى دانشمندان و پزشکان دوره معاصر برمى آید ، روزه دارى ، آن هم با صورت ویژه تعیین شده در شریعت مقدس اسلام ، عامل بزرگى در سلامت بدن به شمار مى آید.

روزه ، احیاى تقوا

رسیدن به درجه تقوا (یعنى مانع و سپر بازدارنده از گناه و معصیت) و زنده کردن روح پرهیزکارى در وجود انسان ، در نتیجه کنترل غرائز.

آنچنان که امیرالمومنین ع نیز در یکى از بیانات نغز خود فرمودند:

«صوم شهر رمضان ، فانه جنه من العقاب شیعنى

روزه ماه مبارک رمضان سپرى است از عذاب الهی»

و توضیح آن این که فرد روزه دار در راستاى روزه دارى و با رعایت تمام جوانب روزه این که ، زبان خود را از آفتهاى زبانى همچون تمسخر و دشنام و ناسزاگویى و غیبت و دروغ و تهمت و افترا و نزاع و درگیرى لفظى و گوش خود را از شنیدن همین آفات و نیز سخنان لغو و بیهوده و چشم خود را از مشاهده مناظر لهو گناه و حرام و نیز ، فکر و اندیشه خود را از اندیشه ها و نیتهاى پلیدى همچون سوءظن و سایر اعضا و جوارح پیکر خود را از تمام معصیت ها بازمى دارد و نیز به فرموده امام دوم شیعیان ، با سبقت بر طاعت و عبادت در میدان مسابقه ماه رمضان و در کل ، تسلط یافتن بر هیجانات شهوت و ضعیف ساختن آن ، در نهایت ، بر شیطان درون و برون مسلط مى گردد و به وجود آمدن آثار تجرد و روحانیت را در درون خود حس مى کند که رسیدن به این درجه از معنویت و صفاى نفس و پاکى دل ، خود ، کمک بزرگى براى معرفت و شناخت بهتر راهها از بى راهه هاى پیشنهادى شیطان خواهد بود که این درجه از معرفت بازدارنده از انحراف و تباهى ، همان ملکه نورانى تقواست که هدف بنیادین و اساسى از واجب ساختن روزه از طرف آفریدگار حکیم و داناست.

و این گونه است که در روایات مى خوانیم که پیامبر ص مى فرمودند: «در این ماه شیاطین را در غل و زنجیر مى کنند ، پس از خدا یارى بطلبید تا آنها بر شما مسلط نگردند.»

واضح است آنچنان که توضیحش گذشت ، روزه داران واقعى در این ماه ، راهها و درهاى نفوذ شیطان (از آفات زبانى و گناهان چشم و گوش و دل اندیشه) را به روى شیطان مى بندند و از این راه ، قدرت شیطان را محدود مى کنند و این همان معنا و مقصود روایت پیامبر اعظم (ص) است.

چرا که روزه ، تمام دستگاه هاى بدن را از خستگى مداوم بیرون آورده و از بهترین عوامل جوان ساز نسوج بدن بوده و نیز نیروى مقاومت بدن را افزایش مى دهد و به گفته برخى دانشمندان غیرمسلمان همچون سوفورین ، راه حل بسیارى از بیمارى ها از جمله ، آسم ، برونشیت ، روماتیسم مزمن ، نقرس ، بیمارى هاى چشم ، کم خونى و ضعف روده ها، مرض قند و بیمارى هاى کلیه و کبد و نیز بیمارى هاى عصبى و روانى به حساب مى آید (روزه درمانی).امیرمومنان ع نیز در حکمت ۱۳۶ از نهج البلاغه در یک گفتار پر مغز ، از روزه با عنوان (زکاه البدن) یاد مى کنند. با این توضیح که ، زکات در لغت به معناى پاک و خالص کردن است که با این ترتیب ، روزه نیز نسخه حکیمانه اى براى پاکسازى بدن و صحت و سلامت جسمانى اعتبار خواهد شد به این نحو که ، استراحت موقت دستگاه گوارش و دستگاه هاى تصفیه بدن ، مانند کلیه و کبد، از فرسایش این اندامها در اثر کار مداوم جلوگیرى خواهد کرد البته در این میان ذکر این نکته اساسى است که در شریعت اسلام ، معیار سنجش اعمال ، نیت و قصد تقرب به خداوند و فرمانبردارى از دستورها و فرامین اوست بنابراین اگر کسى به قصد تقرب و اطاعت و فرمانبردارى و به عبارت دیگر، به عنوان یک دستور شرعى ، روزه نگیرد بلکه هدفش از روزه گرفتن فقط بهره گیرى از فایده هاى بهداشتى آن باشد ، گرچه طبیعتا بهره خود را از آن منافع خواهد برد ولى از نظر شرع و مذهب ، روزه اش باطل است چراکه در کلیه اعمال عبادى ، نیت (قصد قربت) داشتن ، واجب بوده و از ارکان عبادات محسوب مى شود و در این راستا ، درجات و مراتب روزه و روزه دارى را در ۳ مرتبه مى دانند:

۱٫ روزه عوام که عبارت است از این که روزها شکم و فرج خود را از مقتضاى شهوت هاى آنها محافظت نماید که تنها فایده آن رفع تکلیف از روزه دار مکلف است.

۲٫ روزه خواص که علاوه بر حفظ شکم و بدن خود از حرام و شهوت ، چشم و گوش و زبان و دست و پا و سایر اعضا و جوارح خود را نیز از گناهان محافظت مى کند که نتیجه این نحو روزه دارى ، رسیدن به ثوابهاى بى پایان وعده داده شده به روزه داران است.

۳٫ روزه خواص خواص که علاوه بر رعایت موارد گفته شده در بالا ، فکر و دل خود را نیز از اشتغال به افکار پلید همچون حسد ، بدگمانى ، تکبر و کینه و حیله و مکر و اندیشه هاى غیرخدایى و اخلاق رذیله ، بازمى دارد که نتیجه این نحو روزه دارى ، علاوه بر رسیدن به وعده هاى ثواب ، روگردانیدن دل [براى همیشه] ، از غیر خدا خواهد بود. ۳

بعد تربیتى روزه

با توجه به این که براى روزه ابعاد گوناگونى وجود دارد و آثار فراوانى از نظر مادى (جسمانى و بدنى ) و معنوى (روحى و روانی) در وجود انسان مى گذارد ولى باید گفت که مهمتر از همه اینها بعد اخلاقى و فلسفه تربیتى روزه بوده و مورد تاکید آفریدگار متعال در آیه ۱۸۳ از سوره بقره واقع شده است که این آثار تربیتى عبارتند از:

۱٫ تقویت نیروى اراده به واسطه سرکوب کردن نفس طغیانگر.

۲٫ تقویت روحیه نوع دوستى به واسطه یاد کردن درد دردمندان بینوا و بینوایان دردمند درنتیجه درک گرسنگى و تشنگى شدید محرومان اجتماع.

۳٫ لطافت روح و نورانیت و صفاى روح ، در نتیجه اصلاح و تربیت نفس و نیز رسیدن به یک تحول فکرى و انقلاب روحى و معنوى ، به واسطه دریدن پرده هاى غفلت و بى خبری.

۴٫ تقویت جنبه شکیبایى روح.

با توجه به این که روزه تمرین مقاومت جسم و روح در برابر خواست هاى نامشروع جسمى و حتى برخى خواست هاى مشروع و مباح است ، بنابراین ابزار کمکى خواهد بود براى گذر از زندگى و استمرار بخشیدن به حیات.

چراکه صبر بر طاعت الهى (روزه) روح فرد را بزرگ کرده و در برابر پذیرش حق ، متواضع مى گرداند و شکیبایى و مقاومت و پایدارى او را در پیمودن راه تکامل ، به مراتب ، افزون مى سازد و این جنبه از تاثیرات روزه ، مورد تایید نص صریح آیه ۴۵ از سوره بقره است که مى فرماید:

«از صبر (که به فرموده امام ششم ع منظور همان روزه دارى است) و نیز از نماز به عنون ابزار کمکى براى زندگى خودتان استعانت و یارى بطلبید».

پى ‏نوشت‏:

۱٫ سوره بقره ، آیه ۱۸۳٫

۲٫ آشنایى با ادیان بزرگ ، ص ۹۴٫

۳٫ معراج السعاده ، فصل آداب روزه.

۴٫ بخشى از خطبه ۱۱۰٫

منبع:جام‌جم آن‌لاین

احمد مرتاضى

سیره ائمه اطهار (ع) در زنده نگه داشتن عاشورا

اشاره:

در میان حوادثى که در طول تاریخ بشریّت به وقوع پیوسته است، هیچ نهضت و حرکتى به پویایى و برجستگى قیام عاشورا نیست، نهضتى که در سرزمینى محدود، زمانى کوتاه و با فداکارى افراد معدودى رخ داد، امّا توانست الگویى عملى براى آزاد مردان جهان ارائه کند و براى همیشه به عنوان «انقلاب بزرگ» بر تارک تاریخ بشر بدرخشد. آن چه بیش از همه حادثه کربلا را پرفروغ و سازنده جلوه مى‏دهد، سیره ائمه اطهار(ع) است.

در زنده نگه داشتن این حماسه زیبا و احیاى فرهنگ آن. امامان معصوم(ع) على‏رغم این که در دوران امامت خویش در محدودیت‏هاى شدیدى به سر مى‏بردند و حاکمان مستبد اموى و عباسى سایه شوم خود را بر شهرهاى اسلامى گسترده بودند، ولى با اتخاذ صحیح‏ترین تصمیم‏ها و موضع‏گیرى‏هاى مناسب و با استفاده از مؤثرترین شیوه‏ها توانستند از فرهنگ عاشورا و دستاوردهاى ارزشمند آن به صورت شایسته پاسدارى کنند و راه حماسه آفرینان کربلا را تداوم بخشند. آنان این واقعه را به دید معجزه نگریسته‏اند و در سیره عملى خود به عنوان راهکارهاى مؤثّر و زنده براى مبارزه علیه ظلم و ستم از آن بهره جسته‏اند که در این مقال به روش‏هاى عملى آنان جهت حفظ این نهضت از تحریفات و زنده نگه داشتن آن اشاراتى گذرا خواهیم داشت. توصیه به سوگوارى و عزادارى‏ عاشورا دهم ماه محرم الحرام است که از دیر باز مورد توجه و احترام مردم بوده است. ولى در فرهنگ شیعه به خاطر شهادت سومین پیشواى شیعیان و اصحاب او در سرزمین کربلا، این روز از جایگاه والایى برخوردار است. دهم ماه محرم با رخداد قیام سیدالشهداء (ع) در بین امامان (ع) و دوستداران اهل بیت (ع) به عظیم‏ترین روزسوگوارى و ماتم تبدیل شد.(۱) پیشوایان معصوم(ع) همواره جهت زنده نگه داشتن یاد و خاطره عاشورا، شیعیان را به سوگوارى و عزادارى توصیه نموده و اثرات و ثمرات این شعایر را تشریح مى‏نمودند. راز این که ائمه هدى(ع) بر ماتم سرایى شهداى کربلا تأکید نموده‏اند این است که: اوّلاً دشمنان و مخالفان اهل بیت (ع) این روز را به جشن و سرور سپرى مى‏کردند و ثانیاً این عزادارى‏ها و سوگوارى‏ها اگر آگاهانه، خالصانه و سازنده باشد، دل صاحب عزا را با دل حماسه‏سازان دشت نینوا پیوند مى‏دهند و این ارتباط خود باعث ازدیاد معرفت و قرب به بارگاه ملکوتى خواهد شد. امام صادق(ع) در توصیف مصایب روز عاشورا این گونه فرمودند: «وَ اَمّا یَومَ عاشوراءَ فَیَومٌ اُصیبَ فیه الحُسین صریعاً بینَ اَصحابِهِ و اصحابُهُ حَولَهُ صَرعى عُراهٌ؛(۲) امّا روز عاشورا روزى است که در آن حسین(ع) میان یارانش کشته بر زمین افتاد و یاران او نی ز اطراف او بر خاک افتاده و عریان بودند». امام رضا(ع) دراین‏باره مى‏فرماید: «من ترک السّعى فى حوائجه یوم عاشوراء قضى اللّه له حوائج الدّنیا و الآخره و من کان عاشوراء یوم مصیبته جعل اللّه عزّ و جلّ یوم القیامه یوم فرجه و سروره؛(۳) هر کس تلاش در رفع نیازهایش را در عاشورا به خاطر به پاداشتن عزا تر ک کند، خداوند حوایج دنیا و آخرتش را برآورده سازد و هر کس عاشورا را روز مصیبت خویش قرار دهد، خداوند تبارک و تعالى روز قیامت را روز شادى و خوشحالى او قرار مى‏دهد.» هم چنین امام صادق(ع) فرمودند: «انّ یوم الحسین اعظم مصیبهً من جمیع سائر الایّام؛(۴) روز شهادت امام حسین(ع) سوزناک‏ترین روزهاست.» در سیره اهل بیت عصمت و طهارت(ع) هرچه بیشتر تفحّص گردد، مشاهده مى‏شود که آن بزرگواران براى ترویج فرهنگ عاشورا و تطبیق آن بر مصادیقش بر اساس مقتضیات هر عصر، اهتمامى وافر و تأکیدى مصرّانه داشته‏اند. امام باقر(ع) در تعقیب این هدف و توجه دادن مردم به ستمى که بر اهل بیت(ع) روا شده، وصیّت مى‏کند تا ده سال در موسم حج در منى براى امام حسین(ع) و همراهانش عزادارى کنند. آن حضرت بودجه‏اى را براى چنین امرى اختصاص داد. عزادارى گروهى در ایام حج و سرزمین حسّاس منى، سؤالات معنا دارى را در اذهان ترسیم مى‏کند و این خود بهترین نوع مبارزه غیر مستقیم ائمه(ع) براى توجه دادن افکار عمومى بر ضد جنایات اموى بود. ائمه هدى(ع) غیر از آن که قولاً و عملاً در سیره و رفتار خود در جهت برپایى مجالس سوگوارى براى اباعبداللّه(ع) تأکید و اصرار داشته‏اند، از مردم خواسته‏اند که در این امر مهم کوتاهى نکنند و به آنان نوید داده‏اند که براى عزاداران حسینى پاداش بسیار ویژه‏اى در نظر گرفته شده است. از منابع روایى چنین برمى‏آید هر کس بر مصایب ائمه خصوصاً امام حسین (ع) بگرید و از این بابت محزون گردد: ۱- در روز جزاء با ائمه هدى(ع) محشور خواهد بود. ۲- حضرت سیدالشهداء (ع) براى سوگوار خود از خداوند طلب آمرزش مى‏کند. ۳- عزادار اباعبداللّه(ع) مصداق کسى است که در شادى اهل عترت شادمان و در حزن آنان اندوهناک و محزون است. ۴- در هنگام احتضار سوگوار اباعبداللّه(ع)، ائمه هدى(ع) حاضر مى‏شوند و عزرائیل را به مراعات حال وى توصیه مى‏کنند به حدى که ملک الموت از مادر نسبت به او رؤوف‏تر است. ۵ – سوگوار حماسه ساز عاشورا، از آب گواراى کوثر جرعه‏هایى مى‏نوشد و به میوه‏هاى جنّت متنعم مى‏شود. ۶- شفاعت رسول خدا(ص) شامل عزاداران امام حسین(ع) مى‏شود. ۷- قبر ماتم دار کربلا نورانى است و از عذاب برزخى مصون مى‏باشد. ۸ – خداوند از این که عزادار امام حسین(ع) را عذاب کند، پروا مى‏کند. ۹- سوگواران و زائران در پرتو عرش الهى در مجلس منوّر در محضر اباعبداللّه هستند.(۵) گریستن و گریاندن‏ گریه براى مصایب امام حسین(ع) نوعى پیوند با راه و روش و هدف آن حضرت است که باعث آمادگى براى مبارزه و جهاد در راه خدا مى‏شود و نیروى ایمان و عقیده را از هر جهت بسیج مى‏کند و ناامیدى و زبونى را از انسان دور مى‏نماید. از آن‏جا که شهادت سالار شهیدان و ی اران با وفایش از منظر عمومى، آثار ویرانگرى براى حکومت بنى‏امیه و سال‏ها بعد براى بنى عباس داشت و مشروعیّت حاکمان این دو سلسله را زیر سؤال برده بود، براى این که این تراژدى غم‏بار به دست فراموشى سپرده نشود، امامان(ع) با گریه بر شهیدان نینوا و زنده نگه داش تن یاد و خاطره جانبازى‏هاى آنان اهداف شهیدان کربلا را دنبال مى‏کردند. عظمت حادثه کربلا به قدرى دلخراش بود که شاهدان آن مصیبت تا زنده بودند آن را فراموش نکردند. امام سجّاد(ع) در مناسبت‏هاى گوناگون بر عزیزانش گریه مى‏کرد. اشک‏هاى آن حضرت(ع) عواطف را بر مى‏انگیخت و در اذهان مخاطبان مظلومیّت شهداى کربلا را ترسیم مى‏نمود. امام سجّاد (ع) بنیانگذار فرهنگ گریه در میان مؤمنان بود و طى ۳۵ سال امامتش به این روش ادامه داد (۶) تا جایى که یکى از «بکّائین پنج گانه تاریخ»(۷) نامیده شد. وقتى راز آن همه گریه را از آن حضرت مى‏پرسیدند، حضرت مصایب جانگداز کربلا را بازگو مى‏کرد و مى‏فرمود: مرا ملامت نکنید. بدرستى یعقوب(ع) پس از آن که یک فرزند خود را از دست داد، آن قدر گریست تا از غصّه چشم‏هایش سفید شد. در حالى که یقین به مرگ فرزندش نداشت ولى من به چشم خود در نصف روز دیدم که چهارده نفر از اهل بیت مرا سربریدند.(۸) او نه تنها خود در سوگ شهداى کربلا مى‏گریست، بلکه شیعیان و مؤمنان را نیز ترغیب به گریستن بر آن شهدا مى‏کرد و مى‏فرمود: «هر مؤمنى که بر شهادت حسین(ع) بگرید به طورى که اشک بر گونه‏هایش جارى شود، خداوند براى او غرفه هایى در بهشت آماده مى‏سازد که تا ابد در آ ن اقامت خواهد گزید».(۹) امام صادق(ع) فرمودند: «على بن الحسین(ع) به یاد عاشورا بیست سال گریست و هرگز طعامى نمى‏خورد مگر این که گریه مى‏کرد».(۱۰) همچنین امام رضا(ع) فرمودند: «فعلى مثل الحسین فلیبک الباکون فانّ البکاء علیه یحطّ الذّنوب العظام؛(۱۱) گریه کنندگان باید بر کسى همچون حسین(ع) گریه کنند، زیرا گریستن بر او گناهان بزرگ را فرو مى‏ریزد». باز امام صادق (ع) فرمودند: «کلّ الجزع و البکاء مکروهٌ سوى الجزع و البکاء على الحسین؛(۱۲) هر ناله و گریه‏اى مکروه است، مگر ناله و گریه بر حسین(ع)». این اشک‏ها و گریه‏ها در عزاى مظلوم کربلا، فریاد مداوم علیه ستمگران و ابلاغ پیام خون مطهر شهدا بود. اگر گریه‏هاى ائمه(ع) نبود، حادثه عاشورا از خاطره‏ها محو مى‏شد و شعاع این مشعل فروزان فروکش مى‏کرد. بیان گریه نظام هستى مسأله گریه نظام هستى به ویژه گریه آسمان بر شهادت حضرت اباعبداللّه(ع) در روایات منقول از ائمه هدى(ع) منعکس شده است.راز این گریه اظهار عظمت مصیبت است به نحوى که در جزء جزء عالم هستى داراى تأثیر بوده است. پس از بازگشت اهل بیت عصمت و طهارت از کربلا و ورود به مدینه امام سجاد(ع) ضمن خطبه‏اى چنین فرمودند: «اى مردم! پس از این مصیبت عظمى کدام یک از مردانتان تواند شاد بود یا کدامین چشم مى‏تواند اشکش را حبس کند؟ همانا آسمان‏هاى هفت گانه بر قتل او گریستند و دریاها با امواجشان و آسمان‏ها با ارکانشان و زمین با پهنه وسیعش و درختان با شاخه‏هایشان و ماهیان اعماق دریا و ملائکه و اهل آسمان بر شهادت او گریستند».(۱۳) امام صادق(ع) در روایتى به صحابى بزرگوارش زراره فرمودند: «اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین(ع) گریست و زمین چهل روز با سیاهى و خورشید چهل روز با سرخى و کسوف و کوه‏ها از هم پاشیدند و دریاها متلاطم شدند و ملائکه چهل روز بر حسین(ع) گریستند».(۱۴) هم چنین امام رضا(ع) در روایتى به گریه آسمان‏هاى هفت گانه و زمین اشاره نموده‏اند.(۱۵) از روایاتى که گذشت مى‏توان چنین استنباط کرد که اصل مسأله گریه هستى بر شهادت امام حسین(ع) امرى است قطعى که خود سند متقنى است براى زنده نگه داشتن این قیام. ترغیب شاعران به سرودن شعر و مرثیه‏ برپایى مجالس نوحه خوانى و خواندن شعر و مرثیه از عباداتى است که داراى ثواب و پاداش فراوانى در نزد پروردگار است. امام صادق(ع) مى‏فرماید: «الحمد لله الّذى جعل فى النّاس من یفد الینا و یمدحنا و یرثى لنا؛(۱۶) حمد و ستایش خداوندى را که در میان مردم کسانى را قرار داد که به سوى ما مى‏آیند و ما را مدح مى‏کنند و براى ما مرثیه مى‏خوانند». این نشان دهنده جایگاه «مرثیه» و «مدح» در فرهنگ شیعه و در راستاى احیاى فرهنگ اهل بیت(ع) است. بیان مصایب و مراثى سرور شهیدان امام حسین (ع) به اندازه‏اى مهم و ضرورى است که پیشوایان معصوم(ع) همواره بدان سفارش کرده و خواستار زنده نگه داشتن نام و یاد آن امام(ع) به این شیوه شده‏اند. آنان خود نیز بدین امر پاى‏بند بوده و در بزرگداشت این واقعه جانسوز قلبى سوزان و زبانى نوحه‏گر داشته‏اند. استاد شهید آیت اللّه مرتضى مطهرى (ره) در این زمینه مى‏نویسد: «ائمه دین خواستند قیام امام حسین(ع) به صورت یک مکتب و به صورت یک مشعل فروزان همیشه باقى بماند. این یک چراغى است از حق، از حقیقت دوستى و از حقیقت خواهى. این یک ندایى است از حق‏طلبى، از حرّیت و آزادى، این مکتب آزادى و این مکتب مبارزه با ظلم را خواستند براى همیشه باقى بماند. در زمان خود ائمه اطهار(ع) که این دستور صادر شد، سبب شد که جریان زنده و فعّال و انقلابى به وجود آید. نام امام حسین(ع) شعار انقلاب علیه ظلم گشت، یک عدّه شاعر انقلابى به وجود آ مدند مانند: کمیت اسدى، دعبل خزایى، سیّد حمیرى و…کمیت اسدى مى‏دانید کیست؟ همان کسى که با اشعارش از یک سپاه بیشتر براى بنى امیّه ضرر داشت».(۱۷) مشهور است که چون اهل بیت عصمت و طهارت (ع) از شام به مدینه بازگشتند، در حوالى مدینه براى مدتى کوتاه اقامت نمودند. اهالى مدینه با شور و شوق خاصى به استقبال آنان رفتند. در میان استقبال کنندگان فردى بود به نام «بشیر بن جذلم» که چون امام سجاد(ع) او را دید، فرمود: اى بشیر! پدرت شاعر بود. آیا تو هم از شاعرى بهره‏دارى، وى جواب داد: آرى! خود نیز شاعر هستم. حضرت(ع) فرمودند: ابیاتى بسراى و خبر ورود اهل بیت(ع) و مصیبت جانگداز کربلا را اعلام کن. بشیر مى‏گوید بر مرکب خود سوار و با عجله وارد مدینه شدم و صدا به گریه بلند کردم و این اشعار را خواندم: یا اهل یثرب لامقام لکم بها قتل الحسین و ادمعى مدرار الجسم منه بکربلا مضرّج‏ و الرأس منه على القناه یدار یعنى: اى اهل یثرب (مدینه) دیگر در شهر نمانید چون حسین(ع) کشته شد. پس اشک فراوان از گونه‏ها جارى کنید. بدنش در کربلا آغشته به خون شده و سر مطهرش را بر سر نیزه کردند. بعد از این مرثیه، شهر مدینه شکل ماتم به خود گرفت. همه اهل شهر از منازل بیرون آمدند و به گریه و زارى پرداختند و این ماتم‏سرایى تا چندین روز ادامه داشت. در عصر امامت ائمه(ع) شعرایى چون کمیت اسدى، سیّد حمیرى، دعبل خزایى و… به سفارش آن بزرگواران براى فداکاران کربلا به مرثیه گویى پرداختند. اشعار حماسى و عمیق این یاران اهل بیت(ع) بنى امیّه و بنى عباس را در هراس افکنده بود.(۱۸) شاعر و مدّاح اهل بیت(ع) «دعبل خزایى» این گونه نقل کرده است: ایام محرم بود که به زیارت امام هشتم على بن موسى الرضا(ع) رفتم. دیدم آن حضرت با حالت حزن و اندوه نشسته و اصحاب هم دور او جمع شده‏اند. چون مرا دید، فرمود: اى دعبل! دوست دارم شعرى بخوانى، زیرا این روزها غم و اندوهى است که بر خاندان ما رفته است و کسى که بر مصیبت جدّم امام حسین(ع) بگرید، خداوند گناهان او را مى‏آمرزد. سپس آن حضرت از جاى خویش برخاست و پرده‏اى را نصب کرد و اهل خانه را در پشت آن پرده قرار داد تا در مصایب جدّشان عزادارى کنند. در این حال رو به سوى من کرد و فرمود: براى جدّم حسین(ع) مرثیه‏اى بخوان. دعبل مى‏گوید: اشعارى خواندم به طورى که صداى گریه امام رضا(ع) و اهل بیت او بلند شد.(۱۹) زید شجام مى‏گوید: «با جمعى از کوفیان نزد امام جعفر صادق(ع) بودیم که جعفر بن عفان وارد شد. امام صادق(ع) او را نزدیک خود جاى داد. سپس فرمود: شنیده‏ام تو درباره عزادارى امام حسین(ع) خوب شعر مى‏گویى، گفت: بلى! فرمود: بگو! پس جعفر شعرى درباره امام حسین(ع) سر ود به طورى که امام صادق(ع) و تمام اطرافیان گریستند. سپس امام (ع) فرمود: اى جعفر! به خدا قسم دیدم ملائکه اشعار تو را درباره حسین(ع) مى‏شنوند و آن‏ها هم گریه مى‏کنند. اى جعفر! خداوند همین الآن بهشت را بر تو واجب کرد و گناهانت را بخشید».(۲۰) سفارش به زیارت سالار شهیدان‏ از شیوه هایى که امامان (ع) براى احیاى نهضت عاشورا به کار گرفتند، توجه فراوان به زیارت امام حسین(ع) بود. سفارش‏هاى فراوانى که از خاندان عترت و طهارت در باب بزرگداشت مقام آن حضرت و زیارت آن امام مظلوم در اوقات مختلف به ما رسیده است، عمق و میزان مقام الهى سالار عشق را به وضوح بیان مى‏کند. امام سجاد(ع) در سخنان گهر بار خویش، سفارش زیادى به زیارت امام حسین(ع) داشت. ایشان بعد از بازگشت به مدینه در بیرون شهر خیمه‏اى برپا کرد و چندین سال در آن اقامت گزید تا ملاقاتى با دشمنان عترت نداشته باشد. حضرت پیوسته در طول این مدت به قصد زیارت پدر و جدّ خویش به عراق مى‏آمد، ولى کسى متوجّه نمى‏شد.(۲۱) امام صادق(ع) فرموده‏اند: «لو یعلم النّاس ما فى زیاره قبر الحسین(ع) من الفضل لماتوا شوقاً؛(۲۲) اگر مردم فضیلت زیارت قبر امام حسین(ع) را مى‏دانستند از شوق جان مى‏باختند». سدیر صیرفى مى‏گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: اى سدیر! آیا هر روز حسین(ع) را زیارت مى‏کنى، عرض کردم فدایت شوم نه، فرمود: چقدر جفاکار هستى! سپس فرمود: آیا هر جمعه او را زیارت مى‏کنى؟ عرض کردم نه، فرمود: آیا هر ماه او را زیارت مى‏کنى؟ عرض کردم نه. فرمود: آیا هر سال او را زیارت مى‏کنى؟ عرض کردم گاهى. حضرت فرمود: شما به حسین(ع) چقدر جفا مى‏کنید! آیا نمى‏دانى که خداوند عزّ و جلّ دو میلیون فرشته دارد که پریشان حال بر حسین گریه مى‏کنند و او را زیارت مى‏کنند و خسته نمى‏شوند؟ چه مانعى دارد که قبر حسین(ع) را در هر جمعه پنج بار و یا در هر روز یک بار زیارت کرده باشى؟ عرض کردم: فدایت شوم. میان ما و قبر حسین(ع) بسیار فاصله است. حضرت فرمود: زیارت را از راه دور انجام بده و آن بدین گونه است: برو بالاى پشت بام و به راست و چپ توجه کن. آن وقت سر به طرف آسمان بلند کن سپس به طرف قبله توجه کن و بگو: «السلام علیک یا اباعبداللّه الحسین. السلام علیک و رحمه اللّه و برکاته» اگر چنین کنى براى تو یک زیارت مى‏نویسند معادل یک حج و یک عمره.(۲۳) امام رضا (ع) فرمودند: «من زار قبر ابى عبداللّه بشطّ الفرات کان کمن زار اللّه فوق عرشه؛(۲۴) هر کس قبر امام حسین(ع) را در کنار رود فرات زیارت کند، مانند کسى است که خداوند را در بالاى عرش زیارت کرده است». آرى از سیاست‏هاى ثابت و تغییرناپذیر امامان معصوم(ع) بعد از شهادت سالار شهیدان احیاء این نهضت بود. تأکید آنان بر عزادارى، گریه، فضایل، زیارت و… از عاشورا مشعلى جاویدان ساخت و کربلا را به صورت بزرگ‏ترین دژ مقاومت امت اسلامى در برابر کفر و نفاق و بیداد د ر آورد. امروزه با استفاده از سیره ائمه هدى(ع) عاشوراى حسینى سمبل ظلم ستیزى و عدالت خواهى و راه رهایى مظلومان جهان از سلطه مستکبران شناخته مى‏شود. اگرچه در طول تاریخ از سوى کوردلان تلاش‏هایى براى فراموش شدن نام حسین(ع) و خاموشى این مشعل هدایت صورت گرفته ا ست، امّا همه این تلاش‏هاى مذبوحانه نشان وحشت آنان از جوشش خون پاک حسینى در رگ‏هاى نسل جوان است و على‏رغم همه این کوشش‏ها هر روز گرایش دل‏هاى صالحان و مؤمنان به سوى عاشورا و محرم افزون‏تر و گسترده‏تر مى‏گردد و محبت حسینى دل‏هاى مظلومان جهان را شیداى فرزند فاطمه (س) مى‏کند. والسلام

پى نوشت: 

 مآخذ: ۱. ماهنامه مبلّغان، شماره ۳۹، ص ۷۱. ۲. اصول کافى، کلینى، ج ۴، ص ۱۴۷. ۳. عیون اخبار الرّضا، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۹۸. ۴. همان، ص ۲۲۵. ۵. مجله پاسدار اسلام، شماره‏هاى ۲۶۷ و ۲۶۸(اسفند ۸۲ و فروردین ۸۳) ص ۲۹ – ۲۷، برگرفته از مقاله جارى با جرعه‏هاى عاشورا، غلامرضا گلى زواره. ۶. امالى شیخ صدوق، ص ۱۴۰. ۷. حضرت آدم(ع)، حضرت نوح(ع)، حضرت یعقوب(ع)، حضرت فاطمه(س) و امام سجاد(ع).

۸ امالى شیخ صدوق، ص ۱۴۰.
۹. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، شیخ صدوق، ص ۸۳.
۱۰. بحارالانوار، مجلسى، ج ۴۶، ص ۱۰۸.
۱۱. همان، ج ۴۴، ص ۲۸۳.
۱۲. همان، ج ۴۵، ص ۳۱۳.
۱۳. عوالم العلوم و المعارف، عبداللّه بحرانى، ج امام حسین(ع)، ص‏۴۵۹.
۱۴. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۰۷ – ۲۰۶.
۱۵. همان، ج ۴۴، ص ۲۸۶.
۱۶. وسایل الشیعه، حرّ عاملى، ج ۱۰، ص ۴۶۹.
۱۷. ده گفتار، شهید مطهرى، ص ۲۵۲ – ۲۵۱.
۱۸. مجله پاسدار اسلام، شماره ۱۶۳، تیر ۱۳۷۴، ص ۳۲.
۱۹. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۷۵.
۲۰. وسایل الشیعه، ج ۴، ص ۵۹۴.
۲۱. الامام زین العابدین، علّامه مقدم، ص ۴۲.
۲۲. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص ۳۱۹.
۲۳. وسایل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۸۶.
۲۴. مأخذ قبل، ص ۱۸۳.
منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ،‌شماره ۲۸۴

اسماعیل نسّاجى زواره‏

صادق آل محمد علیه السلام

اشاره:

جعفر بن محمد معروف به امام جعفر صادق(ع) (۸۳.۱۴۸ق) ششمین امام شیعیان امامی بعد از پدرش امام باقر(ع) و پنجمین امام اسماعیلیه است. او به مدت ۳۴ سال (۱۱۴ تا ۱۴۸ق) امامت شیعیان را بر عهده داشت که با خلافت پنج خلیفه آخر اموی یعنی از هشام بن عبدالملک به بعد و دو خلیفه نخست عباسی سفاح و منصور  وانیقی هم‌زمان بود. امام صادق(ع) به جهت ضعف حکومت اموی، فعالیت علمی بسیار بیشتری نسبت به دیگر امامان شیعه داشت. شمار شاگردان و راویان او را ۴۰۰۰ نفر دانسته‌اند. بیشتر روایات اهل بیت(ع)، از امام صادق(ع) است و از این‌رو مذهب شیعه امامی را مذهب جعفری نیز می‌خوانند.

از امام سجاد(ع) پرسیدند: امام بعد از شما کیست؟ فرمود: محمد باقر که علم را مى‏شکافد.

پرسیدند: امام بعد از او چه کسى خواهد بود؟ پاسخ داد: جعفر که‏نام او نزد اهل آسمان‏ها «صادق‏» است! حاضران با شگفتی‏پرسیدند: شما همه راستگو و صادق هستید; چرا او را «بخصوص‏» به‏این نام مى‏خوانید؟

امام سجاد(ع) به سخنى از رسول اکرم(ص) اشاره کرد و فرمود:

«پدرم از رسول خدا(ص) نقل کرد که: وقتى فرزندم جعفر بن محمدبن‏على بن حسین متولد شد، او را صادق بنامید; زیرا فرزند پنجم ازاو جعفر نام خواهد داشت و ادعاى امامت‏خواهد کرد; به دروغ و ازروى افترا به خدا. او نزد خدا جعفر کذاب افترا زننده برخداست.» (۱)

این وعده حق در هفدهم ربیع الاول سال هشتاد و سه هجرى (۲) جامه‏عمل پوشید و فرزندى پاک از خاندان مطهر پاى به عرصه زمین نهاد.

مولودى که پدرش محمدباقر (امام پنجم شیعیان) و مادرش(فاطمه) (۳) ام فروه دختر قاسم بن محمدبن ابی‏بکر بود.

مادر آفتاب

امام صادق(ع) نیز همانند دیگر ائمه باوضعیت ویژه‏اى متولد شده‏خود در این باره مى‏فرمود:

«در باره امام سخن نگویید که عقل شما به او نمى‏رسد; وقتى درشکم مادر است، سخن مردم را مى‏شنود… چون بخواهد بیرون بیاید،دست‏بر زمین مى‏گذارد و صدا به شهادتین بلند مى‏کند. فرشته‏اى درمیان دو چشم او مى‏نویسد: «و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا لا مبدل‏لکلماته و هو السمیع العلیم.» و چون به (۴) امامت‏برسد، خداونددر هر شهر فرشته‏اى را موکل مى‏کند تا احوال آن را بر امام تقدیم‏کنند.» (۵)

ام فروه از همه بانوان عصر خود با تقواتر بود و علاوه بر تقوای‏الهى، از مقام علم و دانش نیز بهره‏اى وافر داشت. او معارف الهی‏را از زبان امامان شیعى آموخته بود; لذا هم در مقام راوى نورناقل احادیث‏بود و هم بدان چه آموخته بود، در زندگى عمل مى‏کرد.

مى‏گویند: وقتى در یکى از روزها در کنار کعبه به طواف خانه خدااشتغال داشت‏به کنار حجرالاسود آمد و با دست چپ آن را مسح کرد.

یکى از حاضران (علماى مخالف) به او گفت: اى کنیز خدا! در انجام‏چگونگى سنت، خطا کردى. (با دست چپ حجرالاسود را مسح کردی) ام‏فروه در پاسخ او گفت: «انا لاغنیاء من علمک‏» ما از علم توبی‏نیاز هستیم.(۶)محدث قمى پس از نقل این روایت مى‏گوید: «ظاهرا اعتراض کننده ازفقهاى اهل تسنن بود. آرى چگونه ام فروه از علم و فقه آن‏هابی‏نیاز نباشد با این که شوهرش امام باقر(ع) و پدر شوهرش امام‏سجاد(ع) و فرزندش امام صادق(ع) چشمه جوشان علم و معدن حکمت‏بودند و پدر خودش (قاسم) از فقهاى بزرگ و مورد اطمینان و ازشاگردان امام سجاد(ع) بود. »(۷)ام فروه در طول دوران کودکى و نوجوانى حضرت در تعلیم و تربیت‏وى مى‏کوشید. هرچند خاندان اهل‏بیت علیهم السلام خود مجسمه علم وادب هستند! در این دوره ام‏فروه آن چه را از همسرش آموخته بود،به فرزندش یادآورى مى‏کرد و امام صادق(ع) نیز بعدها پیرامون‏مادرش این گونه سخن گفت: «وکانت امى ممن آمنت و اتقت و احسنت‏و الله یحب المحسنین و قالت امى: قال ابى: یا ام‏فروه انی‏لادعوالله لمذنبى شیعتنا فی‏الیوم و اللیله الف مره لانانحن فیماینوبنا من الرزایا نصبر على ما نعلم من الثواب و هم یصبرون علی‏مالا یعلمون.»(۸)مادرم بانویى با ایمان، با تقوا و نیکوکار بود و خداوندنیکوکاران را دوست دارد. مادرم گفت که پدرم فرمود: اى ام‏فروه!

من هر روز و شب هزار بار براى آمرزش گناهان شیعیانمان خدا رامى‏خوانم; چون ما با آگاهى و یقین بر این که خداوند مصائبى راکه بر ما وارد مى‏شود، مشاهده مى‏کند، صبر مى‏کنیم; ولى شیعیان مابا این که چنین علم و صبرى ندارند، صبر مى‏کنند.» و آخرین سخن‏این که مقام این بانوى پرهیزکار چنان بود که به امام صادق(ع)«ابن المکرمه‏» فرزند «بانوى ارجمند» مى‏گفتند.

رخسار نورامام صادق(ع) از نظر رخسار شبیه پدرش امام باقر(ع) بود; البته‏کمى لاغر اندام و بلند قامت. مردى بود میانه بالا، افروخته روى وپیچیده موى بود، صورتش همیشه مانند خورشید مى‏درخشید و موهایش‏سیاه بود و محاسن معمولى داشت. دندانهایش سفید و بین دو دندان‏پیشین او فاصله بود. بسیار لبخند مى‏زد و با شنیدن نام‏پیامبر(ص) رخسارش زرد و سبز مى‏شد.(۹)چنان سیماى با ابهتى داشت که وقتى مناظره کنندگان با او رو به‏رو مى‏شدند، زبانشان بند مى‏آمد.(۱۰) و القاب حضرت: صابر، فاضل،طاهر، صادق و کنیه‏اش ابوعبدالله بود. و نقش (۱۱) نگینش «الله‏ولیى و عصمتى من خلقه‏»(۱۲) و به روایتى «الله خالق کل شیی‏ء»و… (۱۳)بود.

همراه پدرامام صادق(ع) از لحظه تولد هفده ربیع الاول سال‏۸۳ تا هنگام‏شهادت پدر (۱۱۴ ه .ق) همراه پدر بود و بارها چون او طعم تلخ‏ظلم و جور امویان را چشیده بود. از جمله یک بار که هشام تصمیم‏گرفت امام باقر(ع) را از مدینه به شام تبعید کند، مامورین، آن‏حضرت را به همراه فرزندش امام صادق(ع) از مدینه به شام آوردندو براى اهانت‏به آن‏ها، سه روز اجازه ورود ندادند و حتى آن‏ها رادر اردوگاه غلامان جاى دادند. هشام به درباریان گفت: وقتی‏محمدبن على وارد شد، ابتدا من او را سرزنش مى‏کنم وقتى من ساکت‏شدم، شما سرزنش کنید. آنگاه به دستور او، امام را وارد کردند وآن‏ها نقشه خود را اجرا کردند. وقتى همه ساکت‏شدند، امام لب به‏سخن گشود و فرمود: اى مردم! کجا مى‏روید و شما را کجا مى‏برند؟

خداوند اولین افراد شما را به وسیله ما راهنمایى کرد و هدایت‏آخرین شما نیز با ما خواهد بود. اگر به پادشاهى چند روزه دل‏بسته‏اید، بدانید که حکومت ابدى با ما است. چنانکه خداوندمى‏فرماید: (والعاقبه‏للمتقین). هشام از این سخنان سخت‏خشمناک‏شد. دستور داد امام را زندانى کنند. اما هراس از شورش مردم به‏دلیل روشنگری‏هاى امام منجر به آزادی‏اش شد.(۱۴)امام صادق(ع) در این سفرها، کوله بارى گران از دانش پدر عملافراهم ساخت. امام، خود به نقل خاطرات این دوران که به دستورهشام از مدینه به شام تبعید شده بودند و برخوردهاى پدربزرگوارش یاد مى‏کرد و مى‏فرمود: یک روز همراه پدرم از خانه هشام‏بیرون آمدیم. به میدان شهر رسیدیم و دیدیم جمعیت‏بسیاری‏گردآمده‏اند. پدرم پرسید: اینها کیستند؟ گفتند: کشیش‏هاى مسیحی‏هستند که هرسال در چنین روزى اینجا اجتماع مى‏کنند و با هم به‏زیارت راهب بزرگ که معبد او بالاى این کوه قرار دارد، مى‏روند وسوالات خود را مى‏پرسند. پدرم سرخود را با پارچه‏اى پوشاند تا کسی‏او را نشناسد و نزد آن ها رفت. راهب چنان پیر بود که ابروان‏سفیدش به روى چشمانش افتاده بود. با حریرى زرد ابروان خود رابه پیشانى بست و چشمانش را مانند مار افعى به حرکت در آورد.

هشام جاسوسى فرستاده بود تا جریان ملاقات پدرم با راهب را گزارش‏کند. راهب به حاضران نگاه کرد و پدرم را دید و این گفتگو بین‏آن دو روى داد:

راهب: تو از ما هستى یا از امت مرحومه (اسلام)(۱۵)؟!

امام باقر(ع): از امت مرحومه (مورد رحمت‏خدا).

راهب: از علماى اسلام هستى یا از بی‏سوادهاى آنان؟!

امام: از بی‏سوادهاى آن ها نیستم.

راهب: آیا من سؤال کنم یا تو؟

امام: تو.

راهب رو به مسیحیان کرد و گفت: عجب است که مردى از امت محمد(ص)این جرات را دارد که به من مى‏گوید: تو بپرس. راهب ۵ سؤال کردو امام یک به یک پاسخ داد.

۱ به من بگو آن ساعتى که نه از شب است، نه از روز چه ساعتی‏است؟

۲ اگر نه از روز و نه شب است پس چیست؟

امام(ع): بین طلوع فجر و طلوع خورشید (بین اول وقت نماز صبح واول طلوع خورشید) است. و آن از ساعت‏هاى بهشت است که بیماران درآن شفا مى‏یابند. دردها آرام مى‏گیرند و…

۳ این که مى‏گویند: اهل بهشت مى‏خورند و مى‏آشامند ولى مدفوع وادرار ندارند، آیا نظیرى در دنیا دارد؟

امام: مانند طفل در رحم مادرش.

۴ مى‏گویند در بهشت ازمیوه‏ها و غذاها مى‏خورند ولى چیزى کم‏نمى‏شود، نظیرى در دنیا دارد؟

امام: مانند چراغ است که اگر هزاران چراغ از شعله آن روشن کننداز نور او چیزى کم نمى‏شود.

۵ به من بگو آن دو برادر چه کسى بودند که در یک ساعت دوقلواز مادر متولد شدند و در یک لحظه مردند، یکى پنجاه سال و دیگری‏۱۵۰ سال عمر کرد.

امام: عزیز و عزیر بودند که در یک ساعت‏به دنیا آمدند و سى سال‏باهم بودند. خداوند جان عزیر را گرفت و او صد سال جزو مردگان‏بود، بعد او را زنده کرد و بیست‏سال دیگر با برادرش زندگى کرد.

پس هردو در یک ساعت مردند.

در این هنگام راهب از جاى برخاست و گفت: شخصى داناتر از من راآورده‏اید تا مرا رسوا کنید. به خدا تا این مرد در شام هست، باشما سخن نخواهم گفت. هرچه مى‏خواهید از او بپرسید.

مى‏گویند: وقتى شب شد آن راهب نزد امام آمد و مسلمان شد. وقتی‏این خبر عجیب به هشام رسید و خبر مناظره در بین مردم شام پخش‏شد، بلافاصله جایزه‏اى براى حضرت فرستاد و او را راهى مدینه کردو افرادى را نیز پیشاپیش فرستاد که اعلام کنند: کسى با دو پسرابوتراب (باقر و جعفر علیمهاالسلام) تماس نگیرد که جادوگرهستند. من آن ها را به شام طلبیدم. آن‏ها به آیین مسیح متمایل‏شدند. هرکس چیزى به آن‏ها بفروشد، یا به آن‏ها سلام کند، خونش هدراست.(۱۶) آرى، امام صادق(ع) با دریایى از علم و دانش به سوى منصب امامت‏رفت.

آغاز امامت‏همزمان با شهادت پدر بزرگوارش امام محمدباقر(ع) در۷ ذى حجه‏۱۱۴ه .ق (به دستور هشام بن عبدالملک) این امام بزرگوار منصب‏هدایت‏شیعیان را عهده دار شد. توجه به این حکایت تاریخى، فضای‏عصر امامت آن بزرگوار را مى‏تواند روشن سازد.

کلبى نسابه (نسب شناس) مى‏گوید: پس از رحلت امام باقر(ع) به‏مدینه رفتم. چون درمورد امام بعد از حضرت باقر(ع) بی‏اطلاع بودم،به مسجد رفتم. در آن جا با جماعتى از قریش رو به رو شدم و ازآنان پرسیدم: اکنون عالم (امام) خاندان رسالت کیست؟

گفتند: عبدالله بن حسن.

به خانه عبدالله رفتم و در زدم. مردى آمد که گمان کردم خادم‏اوست. گفتم: از آقایت اجازه بگیر تا به خدمتش بروم. او رفت واندکى بعد بازگشت و گفت: اجازه دادند. من وارد خانه شدم وپیرمردى را دیدم که با جدیت مشغول عبادت است. سلام کردم. پرسید:

کیستى؟ گفتم: کلبى نسابه‏ام. پرسید: چه مى‏خواهى؟ گفتم: آمده‏ام‏تا از شما مسئله بپرسم. گفت: آیا با پسرم محمد ملاقات کردى؟

گفتم:نه; نخست‏به حضور شما آمدم. گفت: بپرس. گفتم: مردى به‏همسرش گفته: «انت طالق عدد نجوم السماء»، تو به عدد ستاره‏های‏آسمان طلاق داده شدى، حکم این مسئله چیست؟

گفت: سه طلاقه است و بقیه مجازات بر طلاق دهنده است! با خودگفتم: جواب این مسئله را ندانست.

آن گاه پرسیدم: درباره مسح برکفش (درپا) چه نظرى دارى؟ گفت:

مردم صالح مسح کرده‏اند; ولى ما مسح بر کفش نمى‏کنیم. باخودگفتم: جواب این را هم کامل نداد. آن گاه پرسیدم: آیا خوردن‏گوشت ماهى بدون پولک اشکال دارد؟ گفت: حلال است ولى ما خاندان‏خوردن آن را ناپسند مى‏دانیم. باز پرسیدم: نوشیدن شراب خرما چه‏حکمى دارد؟ گفت: حلال است; ولى ما نمى‏خوریم!

من از نزد او خارج شدم و با خود گفتم: این جمعیت قریش به‏اهل‏بیت علیهم السلام دروغ بسته‏اند. به مسجد برگشتم و گروهى ازمردم را ملاقات کردم. باز هم از داناترین خاندان رسالت‏سؤال‏کردم. آن ها نیز دوباره عبدالله را معرفى کردند. من گفتم: نزداو رفتم ولى چیزى از دانش نزد او نیافتم. در این لحظه مردی‏سربلند کرد و گفت: نزد جعفربن محمد (امام صادق(ع‏» برو که اعلم‏خاندان رسالت او است. در این هنگام یکى از حاضران زبان به‏سرزنش او گشود و من فهمیدم که این جماعت از روى حسادت عبدالله‏را به جاى امام واقعى به من معرفى کرده‏اند. بلادرنگ به سوى خانه‏او رفتم. تا به درخانه رسیدم، جوانى بیرون آمد و گفت: اى برادرکلبى بفرما! ناگهان هراسى در درونم ایجاد شد. وارد خانه شدم ودیدم مردى با وقار روى زمین و در محل نمازش نشسته است. سلام‏کردم و جواب شنیدم. فرمود: توکیستى؟ باز خود را معرفى کردم ودر شگفت‏بودم که غلامش مرا به نام خواند و خودش نامم را پرسید!

گفتم: نسابه کلبى هستم. او دستش را به پیشانیش زد و فرمود:

کسانى که از خداوند بی‏همتا برگشتند و به سوى گمراهى دورى رفتندو در زیان آشکار افتادند، دروغ گفتند. اى برادر کلبى! خداوندمى‏فرماید: (و عادا و ثمود و اصحاب الرس و قرونا بین ذلک‏کثیرا)(۱۷); وقوم عاد و ثمود و اصحاب رس (گروهى که درخت صنوبررا مى‏پرستیدند.) و اقوام بسیار که دراین میان بودند، هلاک‏کردیم. آیا تو نسب این ها را مى‏شناسى؟ گفتم: نه…

آن گاه سؤال کردم: اگر مردى به همسرش بگوید: «تو به عددستاره‏هاى آسمان طلاق داده شدى‏» چه حکمى دارد؟

فرمود: مگر سوره طلاق را نخوانده‏اى! گفتم: چرا. فرمود: بخوان.

من خواندم; (فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده); زنان خود رادرزمان عده، طلاق دهید و حساب عده را نگه دارید.

امام پرسید: آیا در این آیه، ستاره‏هاى آسمان را مى‏بینى؟ گفتم:

نه. اما سؤال دیگرى دارم. اگر مردى به زنش گفت: تو را سه بارطلاق دادم، حکمش چیست؟ فرمود: چنین طلاقى به کتاب خدا و سنت‏پیامبر(ص) بر مى‏گردد. (یعنى یک طلاق حساب مى‏شود.) همچنین هیچ‏طلاقى درست نیست; مگر این که زن را که در حال پاکى (از حیض) که‏با او در مدت پاکى آمیزش نشده، طلاق دهند و دو شاهد عادل هنگام‏طلاق حاضر باشد.

پرسیدم: در وضو، مسح بر کفش چه حکمى دارد؟ فرمود: وقتى قیامت‏برپا شود، خداوند هرچیزى را به اصلش برمى‏گرداند. از این رو به‏عقیده تو کسانى که در وضوء روى کفش مسح مى‏کنند، وضوى آن‏ها به‏کجا مى‏رود؟ (یعنى وضو درست نیست.) با خودگفتم: این هم از مسئله‏دوم که جوابش را صحیح داد. در این لحظه امام فرمود: بپرس.

گفتم: خوردن گوشت ماهى بدون پولک چه حکمى دارد؟ فرمود: خداوندجمعى از یهود را مسخ کرد. آن‏ها را که در راه دریا مسخ کرد به‏صورت ماهى بی‏پولک و مارماهى و غیر این ها مسخ کرد و آن ها راکه در خشکى مسخ کرد، به شکل میمون، خوک و حیوانى مانند گربه وخزنده‏اى مانند سوسمار و… در آورد. (خوردن آن حرام است.)آن حضرت باز فرمود: بپرس. گفتم: درباره نبیذ (شراب خرما) چه‏مى‏فرمایى؟ فرمود: حلال است. گفتم: ما در میان آن ته نشین(زیتون) و غیر آن مى‏ریزیم و مى‏خوریم. فرمود: آه، آه، این که‏شراب بد بواست. از حضرت خواستم درباره نبیذ حلال توضیح دهد.

امام فرمود: مردم مدینه از دگرگونى و ناراحتى مزاج خود به خاطرتغییر آب شکایت کردند. پیامبر(ص) فرمود: تا نبیذ بسازید. مردی‏به نوکرش دستور مى‏داد براى او نبیذ بسازد. نوکر یک مشت‏خرمای‏خشک بر مى‏داشت و در میان مشک مى‏ریخت. آن گاه آن مرد از آن‏مى‏خورد و وضو هم مى‏گرفت…

من در این لحظه بی‏اختیار یک دستم را روى دست دیگرم زدم و گفتم:

اگر امامتى درکار باشد، امام برحق همین است.(۱۸)

پى‏نوشت:

۱. خرایج، ج ۱، ص ۲۶۸٫

۲. جلاءالعیون، ص ۸۷۰; البته بعضى سال هشتاد و شش، ماه رجب، روزجمعه یا دو شنبه نیز گفته‏اند.بنگرید به روضه‏الواعظین، ص ۲۱۲٫

۳ بحارالانوار، ج‏۴۷، ص ۱٫

۴ انعام، آیه ۱۱۵٫

۵ اصول کافى، ج ۱، ص ۳۸۸٫

۶ اعیان الشیعه، ج ۱، ص‏۶۵۹٫

۷. منتهى الامال، ج ۲، ص ۸۱٫

۸. اصول کافى، ج ۱، ص ۴۷۲٫

۹. ریاحین الشریعه، ج‏۳، ص‏۱۷٫

۱۰. بحارالانوار، ج‏۴۷، ص‏۹٫

۱۱. همان، ص ۲۸٫

۱۲. جلاءالعیون، ص‏۷۶۹٫

۱۳. امالى شیخ صدوق، ص ۳۷۱٫

۱۴. بحارالانوار، ج‏۴۷، ص ۱۰٫

۱۵. اصول کافى، ج ۱، ص ۴۷۱٫

۱۶. منتخب التواریخ، ص ۴۲۸ و۴۲۹٫

۱۷. فرقان، آیه ۳۸٫

۱۸. اصول کافى، ج ۱، ص ۳۵۱٫

منبع :کوثر ، تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰

کرامات امام رضا(ع) به روایت اهل سنت

اشاره:

دوران پر برکت و همراه با کرامات و وقیعى که قبل و بعد از ولادت امام رضا (علیه السلام) از مدینه تا مرو و مدت امامت ایشان رخ داد، جملگى دلالت بر عظمت بی‌کران امام رضا (علیه السلام) دارد. رویت آن از زبان بزرگان اهل سنّت جالب و شنیدنى و البته شگفت‌انگیز است. آنچه پى‌ش روى دارید، گوشه‌ى از سخنان بزرگان اهل سنت درباره امام رضا است که در منابع معتبر آنها نقل شده و تأثیر به سزایى در نزدیک کردن دیدگاه اهل سنت به دیدگاه شیعه درباره کرامت، شفاعت، توسل و زیارت قبور و… دارد.

بزرگان اهل سنت با اعتراف به جایگاه والى امام رضا (علیه السلام)، سخنان و اعتراف‌هاى شگفتى درباره ابعاد معنوى آن حضرت داشته‌اند که آنها را نقل می‌کنیم.

۱. مجدالدین ابن اثیر جَزَرى (۶۰۶ق): «ابوالحسن على بن موسى… معروف به رضا…، مقام و منزلت ایشان همانند پدرشان موسى بن جعفر است. امامت شیعه در زمان على بن موسى به ایشان منتهاى می‌شد، فضایل وى قابل شمارش نیست. خداوند رحمت خود و رضوان خود را بر ایشان بفرستد». [۱]

۲. محمد بن طلحه شافعی(۶۵۲ق): «سخن در امیرالمؤمنین على و زین العابدین على گذشت و ایشان على الرضا سومین آنهاست. کسى که در شخصیت ایشان تأمل کند، در می‌یابد که على بن موسى وارث امیرالمؤمنین على و زین العابدین على است، و حکم می‌کند که ایشان سومین على است. ایمان و جایگاه و منزلت ایشان فراوانى اصحاب ایشان، باعث شد تا مأمون وى را در امور حکومت شریک کند و ولایت عهدى را به ایشان بسپارد… ». [۲]

۳. عبدالله بن اسعد یافعى شافعى (۷۶۸ق): «وى امام جلیل و بزرگوار از سلاله بزرگان و اهل کرم ابوالحسن على بن موسى الکاظم است. وى یکى از دوازده امام شیعیان است که اساس مذهب بر نظریات ایشان است. وى صاحب مناقب و فضایل است». [۳]

۴. ابن صبّاغ مالکى (۸۵۵ق) به نقل از بعضى از اهل علم: «على بن موسى الرضا دارى والاترین و وافرترین فضایل و کرامات و برخوردار از برترین اخلاق و صورت و سیرت است که از پدرانش به ارث برده است… ». [۴]

۵. عبدالله بن محمد عامر شبراوى شافعى (۱۱۷۲ق): «هشتمین امام على بن موسى الرضاست که مناقب والا و صفات اولیا و کرامت نبوى وى قابل شمارش و توصیف نیست… ». [۵]

۶. یوسف بن اسماعیل نبهانى (۱۳۵۰ق): «على بن موسى از بزرگان ائمه و چراغان امت از اهل بیت نبوى و معدن علم و عرفان و کرم و جوانمردى بود. وى جایگاه والایى دارد و نام وى شهره است و کرامات زیادى دارد… ». [۶]

۷. شیخ یاسین بن ابراهیم سنهوتى شافعى: « امام على بن موسى الرضا (رضى الله عنه) از بزرگان و از بهترین سلاله است و خداوند با خلق چنین فردى قدرت خود را به نمایش گذاشته. هیچ فردى على بن موسى را نمی‌تواند درک کند. وى والا مقام و در فضایل شهره است و کرامات بسیارى دارد… ». [۷]

۸. ابوالفوز محمد بن امین بغدادى سُوِیدى: «ایشان در مدینه به دنیا آمد و کرامات ایشان بسیار و مناقبش مشهور است؛ به گونه‌ى که قلم از وصف تمامى آن عاجز است… ». [۸]

۹. عباس بن على بن نور الدین مکّى: «فضایل على بن موسى هیچ حد و حصرى نداشته… ». [۹]

گوشه‌ اى از کرامات امام رضا (علیه السلام)

۱. بشارت پى‌امبر به حمیده

امام رضا به برکت سفارش پى‌غمبر و عنایت ایشان به دنیا آمدند. در نقل‌هاى اهل سنت چنین آمده: زمانى که حمیده مادر امام کاظم، کنیزى به نام نجمه را از بازار خریدارى کرد، پى‌امبر را در خواب دید که به ایشان فرمود: «این کنیز را به فرزندت (امام کاظم) هدیه کن؛ همانا از این کنیز، فرزندى به دنیا خواهد آمد که بهترین اهل زمین است». حمیده نیز چنین کرد و امام، نام نجمه را به طاهره تغییر داد. [۱۰]

 ۲. معجزه‌ در دوران حمل

مادر بزرگوار ایشان می‌فرمید: هنگام حاملگى، سنگینى حمل را احساس نکردم و هنگام خواب، صداى تسبیح و تهلیل و تقدیس وى را می‌شنیدم. [۱۱]

۳. مناجات امام در دوران طفولیت

مادر بزرگوار امام در ادامه می‌فرماید: زمانى که ایشان به دنیا آمد، در حالى که دستانش را روى زمین گذاشته و سر مبارکشان را به طرف آسمان بلند کرده بود، لبانش تکان می‌خورد، گویا مناجات خدا می‌کرد. در این حال پدر بزرگوارش آمد و به من گفت: «هنیئا لک کرامه ربَّکِ عزّوجل؛ مبارک باد بر تو کرامت خداوند». در این حال فرزند را به ایشان داد و ایشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند و با آب فرات کام دهانش را برداشت. [۱۲]

۴. هارون بر من چیره نمی‌شود

صفوان بن یحیى می‌گوید: بعد از شهادت امام کاظم و امامت على بن موسى الرضا (علیه السلام) از توطئه دوباره هارون علیه امام رضا (علیه السلام) می‌ترسیدیم. موضوع را به امام گفتیم. امام فرمود: هارون تلاش خود را انجام می‌دهد، ولى کارى از پى‌ش نمی‌برد.

صفوان می‌گوید: یکى از معتمدین برایم نقل کرد: یحیى بن خالد برمکى به هارون الرشید گفت: على بن موسى ادعاى امامت می‌کند (و با این سخن قصد تحریک هارون را داشت). هارون در جواب گفت: آنچه با پدرش انجام دادیم، بس است. آیا می‌خواهیم همه آنها را بکشیم؟![۱۳]

 ۵. محل دفن من و هارون یکى است

موسى بن عمران می‌گوید: روزى على بن موسى الرضا را در مسجد مدینه، در حالى دیدم که هارون مشغول سخنرانى بوده امام به من فرمود: روزى را خواهى دید که من و هارون در یک جا به خاک سپرده می‌شویم. [۱۴]

امام در مکه نیز به این مهم اشاره می‌کند. حمزه بن جعفر ارجانى می‌گوید: هارون الرشید از یک درب و على بن موسى الرضا از در دیگر مسجد الحرام خارج شدند. در این هنگام امام رضا (علیه السلام) به هارون اشاره کرد و فرمود: الآن از هم دور هستیم، ولى ملاقاتمان نزدیک است. اى طوس! همانا من و او را یک جا جمع می‌کنى. [۱۵]

۶. مأمون، امین را می‌کشد

حسین بن یاسر می‌گوید: روزى على بن موسى الرضا به من فرمود: همانا عبدالله (مأمون) برادرش محمد (امین) را خواهد کشت. از امام پرسیدم: یعنى عبدالله بن هارون، محمد بن هارون را خواهد کشت؟ امام فرمودند: بله، عبدالله مأمون، محمد امین را خواهد کشت. طبق پى‌شگویى امام این اتفاق افتاد. [۱۶]

 ۷. همسرت دوقلو می‌زاید

بکر بن صالح می‌گوید: نزد امام رضا (علیه السلام) رفتم و به وى گفتم: همسرم ـ که خواهر محمد بن سنان از خواص و شیعیان شماست ـ حامله است و از شما می‌خواهم دعا کنید تا خداوند فرزند پسرى به من دهد. امام فرمود: دو فرزند در راه است. از نزد امام رفتم و پى‌ش خود گفتم: اسم یکى را محمد و دیگرى را على می‌گذارم. در این هنگام امام مرا فراخواند و بدون اینکه از من چیزى بپرسد، به من فرمود: اسم یکى را على و دیگرى را امّ عمرو بگذار. وقتى که به کوفه رسیدم، همسرم یک پسر و یک دختر به دنیا آورده بود و اسم آنها را همان‌ گونه که امام فرموده بود، گذاشتم. به مادرم گفتم: معنى امّ عمرو چیست؟ پاسخ داد: مادر بزرگت امّ عمرو نام داشت. [۱۷]

۸. جعفر به زودى ثروتمند می‌شود

حسین بن موسى می‌گوید: عده‌ى از جوانان بنى هاشم بودیم که نزد امام رضا نشسته بودیم که جعفر بن عمر علوى با شکل و قیافه فقیرانه بر ما گذشت. بعضى از ما با نگاه مسخره‌آمیزى به حالت وى نگریستیم. امام رضا (علیه السلام) فرمود: به زودى می‌بینید زندگى وى تغییر کرده، اموالش زیاد، خادمانش بسیار و ظاهرش آراسته شده است.

حسین بن موسى می‌گوید: پس از گذشت یک ماه، والى مدینه عوض شد و او نزد ین والى مقام و منزلت خاصى پى‌دا کرد و زندگی‌اش همان‌گونه که امام فرموده بود، تغییر کرد و بعد از آن جعفر بن عمر علوى را احترام و براى وى دعا می‌کردیم. [۱۸]

۹. خود را برى مرگ آماده کن!

حاکم نیشابورى به سند خودش از سعید بن سعد نقل می‌کند که روزى امام رضا (علیه السلام) به مردى نگهاى کرد و به او فرمود:

«یا عبدالله اوص بما ترید و استعد لما لابد منه فمات الرجل بعد ذلک بثلاثه یام[۱۹]؛ ى بنده خدا! وصیت خود را بکن و خود را برى چیزى که گریزى از آن نیست (مرگ)، آماده کن». راوى می‌گوید: آن مرد پس از سه روز از دنیا رفت.

۱۰. خواب ابوحبیب

حاکم نیشابورى به سند خود از ابوحبیب نقل می‌کند: روزى رسول الله را در خواب ـ در منزلى که حجاج در آن اتراق می‌کنند ـ دیدم، به ایشان سلام کردم. نزد ایشان ظرفى از خرمى مدینه ـ که خرمى صیحانى نام داشت ـ بود. ایشان به من هیجده خرما دادند و من خوردم. پس از پایدار شدن مزه خرما در دهانم بود و آرزو می‌کردم دوباره از آن بخورم. پس از بیست روز ابوالحسن على بن موسى الرضا از مدینه به مکه آمد و در آن مکان نزول کرد و مردم براى دیدار وى شتافتند. من نیز به آنجا رفتم و دیدم یشان در همان‌جیى که پى‌امبر را در خواب دیدم، نشسته است: در حالى که ظرفى پر از خرمهاى مدینه و خرمى صیحانى نزد او بود. به امام سلام کردم و یشان مرا نزد خود فراخواند و مشتى از خرما به همان مقدارى که پى‌امبر در خواب به من عطا فرموده بود، به من داد. به ایشان عرض کردم: زیادتر خرما بدهید. امام فرمود: اگر رسول الله زیادتر می‌داد، من هم به تو زیادتر می‌دادم. [۲۰]

۱۱. سقوط دولت برمکیان

مسافر می‌گوید: در سرزمین منى نزد امام نشسته بودیم. ناگهان یحیى بن خالد برمکى، در حالى که صورتش پوشیده و گرد و غبار بر آن نشسته بود، وارد مجلس شد. امام خطاب به ما فرمود: اینها بیچارگانى هستند که نمی‌دانند در این سال چه اتفاقى برى آنها رخ خواهد داد. مسافر می‌گوید: در همان سال برمکیان سقوط کردند و پى‌شگویى امام محقق شد. مسافر در ادامه می‌گوید: امام فرمودند: و از ین عجیب‌تر من و هارون هستیم که شبیه این دو انگشت هستیم (و امام انگشت سبابه و انگشت وسط را کنار هم گذاشتند). مسافر گفت: معنى سخن امام در مورد هارون را نفهمیدم؛ تا اینکه امام رضا (علیه السلام) رحلت کرد و کنار هارون به خاک سپرده شد. [۲۱]

۱۲. ولیتعهدى من پى‌دار نیست

مدینى می‌گوید: هنگامى که امام رضا (علیه السلام) در مجلس بیعت ولیتعهدى با لباس مخصوص نشسته بودند و سخنرانان صحبت می‌کردند، نگهاى به بعضى از اصحاب خود کردند و دیدند یکى از اصحابشان از این جریان (ولایتعهدى امام) بسیار خرسند و خوشحال است. امام به وى اشاره کرد و او را نزد خود طلبید و درگوشى فرمودند: قلب خود را به این ولیت‌عهدى مشغول نکن و به آن دل نبند و خوشحالى نکن؛ چرا که این امر باقى نمی‌ماند. [۲۲]

۱۳. توطئه‌گران رسوا می‌شوند

زمانى که مأمون، امام رضا (علیه السلام) را ولیعهد و خلیفه بعد از خود قرار داد، اطرافیان مأمون از کار خلیفه ناراضى بودند و می‌ترسیدند که خلافت از بنى عباس خارج شود و به بنى فاطمه بازگردد. لذا کینه و نفرت از امام رضا داشتند و منتظر فرصت برى ابراز ین نفرت و کینه بودند؛ تا ینکه قرار گذاشتند امام رضا هرگاه وارد بر خلیفه می‌شود و خادمان پرده را کنار می‌زنند تا آن حضرت وارد شود، احدى به امام سلام نکند و به یشان احترام نگذارند و پرده را برندارند. بعد از ین تصمیم، امام رضا طبق عادت روزانه وارد دالان شدند، اما آنان برخلاف تصمیم خود، ناخودآگاه پرده را کنار زدند تا امام عبور کند. آنها همدیگر را ملامت کردند که چرا پرده را کنار زده‌اند. قرار شد که روز بعد چنین نکنند. روز بعد امام رضا وارد شد و بر وى سلام کردند؛ اما پرده را برنداشتند. در این هنگام باد شدیدى وزید و پرده را از حد معمول خود نیز بالاتر زد و امام وارد شد و هنگام خروج نیز همین اتفاق افتاد. آنان دانستند که امام نزد خداوند جایگاه ویژه‌ى دارد و سپس قرار گذاشتند که به آن حضرت خدمت کنند. [۲۳]

۱۴. رام شدن درندگان در برابر امام

قضیه زینب کذاب مورد اتفاق ناقلان شیعه و سنى است و گوشه‌ى از عظمت و مقام والى امامت و ولیت تکوینى را به نمیش می‌گذارد. در نقل این جریان اختلافاتى وجود دارد که به اصل آن لطمه وارد نمی‌کند. اختلاف در این است که یا این جریان در دوران امام رضا (علیه السلام) رخ داده یا امام هادی۷؟

در خراسان زنى به نام زینب ادعا می‌کرد که علوى و از نسل فاطمه زهرا۳ است. این خبر به امام رضا (علیه السلام) رسید. امام آن زن را احضار کرد و علوى بودن وى را تایید نفرمود. آن زن امام را مسخره کرد و با کمال بی‌ادبى به امام گفت: تو نسب مرا زیر سؤال بردى، من نیز نسب تو را زیر سؤال می‌برم. در آن دوران سلطان مکانى داشت که در آن درندگان بودند. آن مکان براى انتقام گرفتن از مفسدان و مجرمان بود. امام رضا (علیه السلام) آن زن را نزد سلطان حاضر کرد و فرمود: این زن دروغگوست و بر على و فاطمه دروغ می‌بندد و از نسل این دو نیست. اگر این زن راست گفته و پاره تن فاطمه و على باشد، بدنش بر درندگان حرام است. پس او را در میان درندگان بیندازید. اگر راستگو باشد، درندگان به وى نزدیک نمی‌شوند و اگر دروغگو باشد، وى را می‌درند. وقتى که زینب کذاب این سخن را شنید، پى‌ش دستى کرد و به امام گفت: اگر راست می‌گویى، خود تو داخل این گودال شو. امام نیز بی‌هیچ سخنى وارد گودال شد. مردم و سلطان از بالا نظاره‌گر ین جریان بودند. زمانى که امام وارد گودال شد، گویا درندگان رام شدند و یک یک نزد امام آمدند و دم‌هاى خودشان را به نشانه تسلیم در برابر امام به زمین گذاشتند و دست و پا و صورت امام را بوسیدند. امام از آنجا بیرون آمد و سلطان دستور داد تا زن را داخل گودال بیندازند. زن امتناع کرد. سلطان دستور داد تا وى را داخل گودال بیندازند و طعمه درندگان شود. بعد‌ها این زن در خراسان به زینب کذاب مشهور شد. [۲۴]

مسعودى معتقد است: این قضیه برى امام هادى اتفاق افتاده است. [۲۵] با این حال این واقعه به تعبیر اهل سنت، خبر مشهور نزد شیعه است. [۲۶] بزرگان اهل سنت از جمله ابن حجر هیثمى این قضیه را از بعضى حفاظ اهل سنت نقل کرده[۲۷] و ابو على عمر بن یحیى علوى نیز این جریان را قطعى دانسته و نقل آن از طریق اهل سنت را تایید کرده است. [۲۸]

البته با توجه به بعضى قرائن ممکن است گفته شود این جریان دو مرتبه (هم در زمان امام رضا (علیه السلام) و هم در زمان امام هادی۷) اتفاق افتاده است.

۱۵. پى‌شگویى چگونگى شهادت

زمانى که مأمون به سبب بیمارى نتوانست نماز عید را بخواند، از امام رضا (علیه السلام) درخواست کرد تا نماز را اقامه کند. امام در حالى که پى‌راهن کوتاه سفید و عمامه سفید پوشیده و در دستش عصا بود، روانه نماز شد و در میان راه با صداى بلند می‌فرمود: «السلام على ابوى آدم و نوح، السلام على ابوى ابراهیم و اسماعیل، السلام على ابوى محمد و على، السلام على عباد الله الصالحین». مردم به طرف امام هجوم می‌آوردند و دست ایشان را می‌بوسیدند و ازایشان تجلیل می‌کردند. در این هنگام به خلیفه خبر رسید که اگر این وضعیت ادامه یابد، خلافت از دست تو خارج می‌شود. مأمون خود را به سرعت به امام رسانید و نگذاشت امام نماز را بخواند. آن گاه امام مطالبى مهم به هرثمه بن اعین ـ که از خادمان مأمون، اما محب اهل بیت و در خدمت امام رضا (علیه السلام) بود ـ فرمود. هرثمه می‌گوید: روزى سرورم ابوالحسن رضا مرا طلبید و فرمود: اى هرثمه! می‌خواهم تو را از مطلبى آگاه سازم که باید نزد تو پنهان بماند و تا زمانى که زنده هستم، آن را برى کسى فاش نکنى، اگر فاش کنى، من دشمن تو پى‌ش خدا خواهم بود. هرثمه گفت: قسم خوردم که تا او زنده است، سخنى نگویم. امام فرمود: اى هرثمه! سفر آخرت و ملحق شدنم به جدم و پدرانم نزدیک شده. همانا من بر اثر خوردن انگور و انار مسموم از دنیا خواهم رفت. خلیفه می‌خواهد قبر مرا پشت قبر پدرش هارون الرشید قرار دهد، اما خداوند نمی‌گذارد و زمین اجازه چنین کارى را نمی‌دهد و هر چه بکوشند تا زمین را حفر کنند (و مرا پشت قبر هارون دفن کنند)، نمی‌توانند و این مطلب را بعد خوهاى دید. ى هرثمه! همانا محل دفن من در فلان جهت است. پس بعد از وفات و تجهایز من برى دفن، مأمون را از این مسائلى که گفتم، آگاه کن تا مرا بیشتر بشناسد و به مأمون بگو که هر گاه مرا در تابوت گذاشتند و آماده نماز کردند، کسى بر من نماز نخواند؛ تا این‌که عرب ناشناسى به سرعت از صحرا به طرف جنازه من دوید و در حالى که گرد و غبار سفر بر چهره دارد و مرکبش ناله می‌زند، بر جنازه من نماز می‌خواند. شما نیز با او به نماز بایستید و پس از نماز مرا در مکانى که مشخص کرده‌ام، دفن کنید. اى هرثمه! واى بر تو که این مطالب را قبل از وفاتم به کسى بگویى.

هرثمه می‌گوید: مدتى نگذشت که تمامى این جریانات اتفاق افتاد و (امام) رضا نزد خلیفه انگور و انار مسموم خورد‌ و از دنیا رفت. هرثمه می‌گوید: طبق فرمایش امام رضا (که فرمود بعد از وفات و تجهیز جنازه‌ام این مطالب را به مأمون بگو) بر مأمون وارد شده، دیدم که وى در فراق امام رضا (علیه السلام) دستمال در دست دارد و گریه می‌کند. به وى گفتم: اى خلیفه! اجازه می‌دهید مطلبى را بگویم؟ مأمون اجازه سخن گفتن داد. گفتم (امام)رضا سرّى را در دوران حیاتش به من فرمود و از من عهد گرفت که آن را تا هنگامى که زنده است، براى کسى بازگو نکنم. آن گاه قضیه را براى مأمون تعریف کردم. وقتى که مأمون از این قضیه خبردار شد، شگفت زده شد و سپس دستور داد جنازه امام تجهیز و آماده شود و همراه وى آماده خواندن نماز برایشان شدیم. در این هنگام فردى ناشناس با همان مشخصاتى که امام گفته بود، از طرف صحرا به سمت جنازه مطهر آمد و با هیچ کس صحبتى نکرد و بر امام نماز خواند و مردم نیز با وى نماز خواندند. خلیفه دستور داد که وى را شناسایى کنند و نزد وى بیاورند، اما اثرى از وى و شتر او نبود. سپس خلیفه دستور داد پشت قبر هارون الرشید قبرى حفر کنند. هرثمه به خلیفه گفت: یا شما را به سخنان على بن موسى الرضا آگاه نساختم؟ مأمون گفت: می‌خواهم ببینم سخن وى راست است یا خیر.

در این هنگام نتوانستند قبر را حفر کنند و گویا زمین از صخره سخت‌تر شده بود؛ به گونه‌ى که تعجب حاضران را برانگیخت. مأمون به صدق سخن على بن موسى الرضا پى‌‌برد و به من گفت مکانى را که على بن موسى الرضا از آن خبر داده، به من نشان بده. محل را به وى نشان دادم و همین که خاک را کنار زدیم، قبرهاى طبقه بندى شده و آماده را دیدیم، با همان مشخصاتى که على بن موسى الرضا فرموده بود.

زمانى که مأمون این وضعیت را دید، بسیار شگفت زده شد. ناگهان آب به اعماق زمین فرو رفت و آن مکان خشکید. سپس امام را داخل قبر گذاشتیم و خاک روى آن ریختیم. بعد از این جریان خلیفه همیشه از چیزى که دیده و از من شنیده بود، با شگفتى یاد می‌کرد و تأسف و حسرت می‌خورد و هر گاه با وى خلوت می‌کردم، از من تقاضا می‌کرد تا قضیه را تعریف کنم و با تأسف می‌گفت: )انا لله و انا الیه راجعون(. [۲۹]

مشهد الرضا در کلام اهل سنت

ذهبى در مواضع متعدد از تألیفات خود درباره‌ى مشهد الرضا چنین اظهار نظر می‌کند: «و لعلى بن موسى مشهدٌ بطوس یقصدونه بالزیاره»[۳۰]، «و له مشهدٌٍ کبیر بطوس یزار»[۳۱]، «و مشهد مقصودٌ بالزیاره»[۳۲].

ابن عماد حنبلى دمشقى نیز می‌گوید: «و له مشهدٌ کبیر بطوس یزار». [۳۳]

برخورد بزرگان اهل سنت با مزار امام رضا (علیه السلام) نیز جالب و شگفت‌انگیز است؛ مانند بسیار زیارت کردن قبر امام رضااز سوى ابن حبان بستى (۳۵۴ق) و ابو على ثقفى (۳۲۸ق) و تواضع و تضرعات بسیار ابوبکر بن خُزیمه (۳۱۱ق) که موجب شگفتى شاگردان وى شده بود.

۱. ابوبکر بن خزیمه (۳۱۱ق) و ابو على ثقفى (۳۲۸ق): حاکم نیشابورى می‌گوید:

«سَمِعتُ محمد بن المؤمل بن حسین بن عیسى یقول خرجنا مع امام اهل الحدیث ابى بکر بن خزیمه و عدیله ابو على الثقفى مع جماعه من مشیخنا و هم اذ ذلک متوافرون الى زیاره قبر على بن موسى الرضا بطوس، قال: فریت من تعظیمه (ابن خُزَیمه) لتلک البقعه و تواضعه لها و تضرعه عندها ماتحیرنا؛ [۳۴] حاکم می‌گوید: از محمد بن مؤمل شنیدم: روزى با پى‌شوى اهل حدیث ابوبکر بن خزیمه و ابو على ثقفى و دیگر مشیخ خود به زیارت قبر على بن موسى الرضا به طوس رفتیم؛ در حالى که آنها بسیار به زیارت قبر یشان می‌رفتند. محمد بن مومل می‌گوید: احترام و بزرگداشت و تواضع و گریه و زارى ابن خزیمه نزد قبر على بن موسى همگى را شگفت‌زده کرده بود.

ابن خزیمه نزد اهل سنت جایگاه ویژه‌ى دارد؛ به گونه‌ى که از وى «شیخ الاسلام، امام الائمه، حافظ، حجه، فقیه، بی‌نظیر، زنده کننده سنت رسول الله»، تعبیر کرده‌اند و او در علم حدیث و فقه و اتقان ضرب المثل است. [۳۵]

در مورد ابو على ثقفى نیز ـ که از نوادگان حجاج بن یوسف است ـ تعابیرى چون: «امام، محدث، فقیه، علامه، شیخ خراسان، مدرس فقه شافعى در خراسان، امام در اکثر علوم شرعى، حجت خدا بر خلق در دوران خودش»[۳۶] به کار رفته که نشان دهنده اهمیت و جایگاه این شخصیت نزد عامه است.

۲. ابن حبّان بُستى (۳۵۴ق): «على بن موسى الرضا از بزرگان و عقلا و نخبگان و بزرگواران اهل بیت و بنى هاشم است. اگر از وى روایتى شود، واجب است حدیثش معتبر شناخته شود….. من به دفعات قبر یشان را زیارت کرده‌ام. زمانى که در طوس بودم، هر مشکلى برایم رخ می‌داد، قبر على بن موسى الرضا را ـ که درود خدا بر جدش و خودش باد ـ زیارت می‌کردم و براى برطرف شدن مشکلم دعا می‌کردم و دعایم مستجاب و مشکلم حل می‌شد. این کار را به دفعات تجربه کردم و جواب گرفتم. خداوند ما را بر محبت مصطفى و اهل بیتش ـ که درود خدا بر او اهل بیتش باد ـ بمیراند». [۳۷]

ابن حبان بستى نیز از اهل سنت جایگاه والایى دارد؛ به گونه‌ى که از وى به «امام، علامه، حافظ، شیخ خراسان، یکى از استوانه‌هاى علم در فقه و لغت و حدیث، و از عقلى رجال» تعبیر کرده‌اند. [۳۸]

این جملات حاکى از نفوذ معنوى امام رضا (علیه السلام) بر قلوب است و پس از گذشت سالیان از شهادت ایشان، قبر و بارگاه ملکوتى ایشان مورد توجه خاص و عام است و کسانى چون ابن خزیمه و ابن حبان علاوه بر زیارت قبر امام رضا (علیه السلام) به ایشان متوسل می‌شدند و براى رفع مشکلات مادى و معنوى خود به این مکان مقدس پناه می‌بردند.

سخن پایانى

از مطالب یاد شده به دست می‌آید که نه تنها ساخت بنا بر قبور و زیارت و توسل، امرى جایز وکاملاً مرسوم بوده، بلکه مورد تایید قولى و عملى بزرگان اهل سنت از جمله ابن خزیمه و ابن حبان بستى و… بوده و مکرر این اعمال از آنها سر می‌زده است و آنان از خوان گسترده کرامات آن امام همام نیز بهره‌مند می‌شدند و این امر اساساً به عنوان یک باور و فرهنگ صحیح در میان مسلمین مطرح بوده و این موارد بهترین گواه بر واهى بودن تفکرات و باورهاى سست حزب سیاسى وهابیت است. از طرف دیگر، جایگاه اهل پى‌امبر۹ و میزان درخشندگى این خاندان پاک را در میان امت اسلامى به ویژه علماى اهل سنت آشکار می‌سازد.

پى‌‌نوشت:

[۱]. تتمى جامع الاصول، ابن اثیر جزرى، مکتبى النجاریى، مکه، عربستان، چاپ دوم، ج۲، ص۷۱۵، ۱۴۰۳ق.

[۲]. مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعى، مؤسسه البلاغ، بیروت، لبنان، چاپ اول، ص۲۹۵، ۱۴۱۹ق.

[۳]. مرآه الجنان، یافعى، دارالکتب العلمیى، بیروت لبنان، چاپ اول، ج۲، ص۱۰، ۱۴۱۷ق.

[۴]. الفصول المهمى، ابن صباغ مالکى، اعلمى، تهران، یران، ص۲۶۳.

[۵]. الاتحاف بحب الاشراف، شبراوى شافعى، دارالکتاب قم، یران، چاپ اول۱۴۲۳ق.

[۶]. جامع کرامات الاولیاء، نبهانى، ص۳۱۱، دارالفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، ص۳۱۲و۳۱۳، ۱۴۱۴ق.

[۷]. الانوار القدسیه، سنهوتى شافعى، ص۳۹، انتشارات السعادى، مصر.

[۸]. سبائک الذهب فى معرفى قبائل العرب، ابوالفوز سؤیدى، المکتبه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، ص۳۳۴.

[۹]. نزهه الجلیس، عباس بن نور الدین مکّى، قاهره، مصر، ج۲، ص۱۰۵.

[۱۰]. روضه الاحباب، عطاء الله بن فضل الله شیرازى، ص۴۳، استامبول، ترکیه؛ مفتاح النجاه فى مناقب آل العبا، محمد خان بن رستم بدخشى، مخطوط، ص۱۷۶، به نقل از احقاق الحق، ج۱۲، ص۳۶۴؛ تاریخ الاسلام و الرجال، شیخ عثمان سراج الدین حنفى، ص۳۶۹، مخطوط، به نقل از احقاق الحق، ج۱۲، ص۳۴۸.

[۱۱]. روضه الاحباب، ج۴، ص۴۳؛ مفتاح المعارف، مولوى عبد الفتاح حنفى هندى، مخطوط، ص۷۹، بنقل از احقاق الحق، ج۱۲، ص۵۵۳.

[۱۲]. احقاق الحق، شهاید قاضى نور الله شوشترى، ج۱۲، ص۳۴۳، به نقل از محمد خواجه پارسى بخارى، فصل الخطاب.

[۱۳]. الفصول المهمى، ص۲۴۵؛ نور الابصار، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، چاپ اول۱۴۱۸ق، ص۲۴۳؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۱؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۴.

[۱۴]. الفصول المهمه، ص۲۴۶؛ نور الابصار، ص۲۴۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۲.

[۱۵]. نورالابصار، ص۲۴۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۳؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۵، ۳۱۶.

[۱۶]. الفصول المهمه، ص۲۴۷؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۹.

[۱۷]. الفصول المهمه، ص۲۴۶، نورالابصار، ص۲۴۳؛ اخبار الدول و آثار الاول، بغداد، عراق، بی‌تا، ص۱۱۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۳، الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۶.

[۱۸]. نور الابصار، ص۲۴۳؛ مفتاح النجاه، ص۷۶؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۸.

[۱۹]. الصواعق المحرقه، ابن حجر هایثمى، دارالفکر، بیروت، لبنان، ص۱۲۲؛ الفصول المهمه، ص۲۴۷؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۱؛ نتیج الافکار القدسیه، سید مصطفى بن محمد العروس مصرى، دمشق، سوریه، بی‌تا، ج۱، ص۸۰؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۸؛ الانوار القدسیه، ص۳۹.

[۲۰]. الصواعق المحرقه، ص۱۲۲؛ الفصول المهمه، ص۲۴۶؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ مفتاح النجاه، ص۳۷۶؛ وسیله المال، ابن کثیر حضرمى، مکتبه الظاهریه، دمشق، سوریه، بی‌تا، ص۲۱۲؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ جامع کرامات الاولیا، ج۲، ص۳۱۱؛ نتیج الافکار القدسیه، ج۱، ص۸۰؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۶؛ وسیله النجاه، محمد مبین هندى، الکهنو، هند، بی‌تا.

[۲۱]. الفصول المهمه، ص۲۴۵؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۲؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۴.

[۲۲]. الفصول المهمه، ص۲۵۶؛ مفتاح النجاه، ص۱۷۸.

[۲۳]. نور الابصار، ص۲۴۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۲؛ مطالب السؤول، ص۲۹۷؛ الفصول المهمه، ص۲۴۴ ـ ۲۴۵؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۳.

[۲۴]. لفرج بعد الشدى، قاضى ابو على تنوخى، دارالصباعى المحمدیى قاهره، مصر، چاپ اول ۱۳۷۵ق، ج۴، ۱۷۲ـ۱۷۳؛ مطالب السؤول، ص۲۹۷.

[۲۵]. مروج الذهب، على بن حسین مسعودى، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، چاپ اول، ج۴، ص۸۶.

[۲۶]. الفرج بعد الشده، ج۴، ص۱۷۲.

[۲۷]. الصواعق المحرقه، ص۲۰۵.

[۲۸]. الفرج بعد الشده، ج۴، ص۱۷۳.

[۲۹]. الفصول المهمه، ص۲۶۱؛ نورالابصار، ص۲۴۴؛ مطالب السؤول، ص۳۰۰؛ الکواکب الدریه، شیخ عبد الرؤوف مناوى، الازهریى، مصر، بی‌تا، ج۱، ص۲۵۶؛ مفتاح النجاه، ص۸۲؛ الانوار القدسیه، ص۳۹.

[۳۰]. سیر اعلام النبلاء، موسسه الرساله، بیروت، لبنان، چاپ یازدهم ۱۴۱۷ق، ج۹، ۳۹۳.

[۳۱]. العبر، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ج۱، ص۲۶۶.

[۳۲]. تاریخ الاسلام، حوادث، ۲۰۱ تا۲۱۰، دارالکتاب العربى، بیروت، لبنان، چاپ اول ۱۴۲۰ق، ص۲۷۲.

[۳۳]. شذارت الذهب، دار بن کثیر، دمشق، بیروت، چاپ اول ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۴.

[۳۴]. تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانى، دارالفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۰۴ق، ج۷، ۳۳۹.

[۳۵]. سیر اعلام النبلاء، شمس الدین ذهبى، ج۱۴، ص۳۶۵و۳۷۷.

[۳۶]. سیر اعلام النبلاء، ج۱۵، ص۲۸۰ـ۲۸۲.

[۳۷]. کتاب الثقات، ابن حبان بستى، دارالفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۳۹۳ق، ج۸، ص۴۷۵.

[۳۸]. سیر اعلام النبلاء، ج۱۶، ص۹۲؛ النجوم الزاهره، ابن تغرى، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۱۳ق، ج۳، ص۳۴۲؛ الوافى بالوفیات، صفدى، جمعى از مستشرقین، بی‌تا، ۱۴۱۱ق، ج۲، ص۳۱۷؛ الطبقات الشافعیه، سبکى، دار احیاء الکتب العربیه، بیروت، لبنان، بی‌تا، ج۳، ص۱۳۱؛ الانساب، سمعانى، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۰۸ق، ج۲، ص۲۰۹.

منبع: فصل نامه – کوثر – شماره ۷۱

فروغ هدایت در سیره امام عسکرى(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن محمد(ع) مشهور به امام حسن عسکری (۲۳۲-۲۶۰ق) یازدهمین امام شیعیان اثناعشری است که به مدت ۶ سال امامت شیعیان را بر عهده داشت. او فرزند امام هادی(ع) و پدر امام زمان(عج) است. مشهورترین لقب وی، عسکری است که به اقامت اجباری‌اش در سامرا اشاره دارد. او در سامرا تحت مراقبت حکومت قرار داشت و برای فعالیت‌های خود با محدودیت روبه‌رو بود. امام عسکری(ع) از طریق نمایندگان خود و نیز از راه نامه‌نگاری با شیعیان ارتباط داشت. عثمان بن سعید، نخستین نایب خاص امام زمان(عج)، از نمایندگان خاص وی نیز به شمار می‌رفت.

«انقلاب نبوى» آغازى بر زندگى اجتماعى بر پایه بنیان‏هاى الهى بود و «سلسله امامت» پاسدار آن نظام جاودانى است. از این روى نقش امامت، پاسدارى مداوم از ارکان دین محمّدى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است. و وظیفه امّت در نبود پیامبر، تمسّک به این زنجیره هدایت مى‏باشد. سلمان فارسى مى‏گفت: رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در خطبه‏اى فرمود:

«معاشر الناس انّى راحل عنکم عن قریب و منطلق الى المغیب، أوصیکم فى عترتى خیرا، ایّاکم و البدع، فانّ کلّ بدعه ضلاله و کلّ ضلاله و أهلها فى النّار؛

اى مردم! من به زودى از میان شما مى‏روم و به سراى دیگر راهى مى‏شوم. شما را سفارش مى‏کنم که با عترتم به نیکى رفتار کنید و از بدعت بپرهیزید؛ زیرا هر بدعتى، گمراهى است و هر گمراهى و اهل آن، در آتش دوزخ خواهند بود.»

سپس فرمود:

«معاشر النّاس من افتقد الشّمس فلیتمسّک بالقمر و من افتقد القمر فلیتمسّک بالفرقدین و من افتقد الفرقدین فلیتمسّک بالنّجوم الزّاهره بعدى. اقول قولى و استغفر اللّه لى و لکم؛

اى مردم! کسى که خورشید را از دست داد، به ماه متمسک شود و آن که ماه را گم کرد، به فَرْقَدَیْن (دو ستاره پر نور) باید تمسّک جوید و آن که فرقدین را از دست داد، باید به ستارگان نورانى تمسّک بجوید. حرفم را زدم و براى خود و شما طلب غفران مى‏کنم.»

وقتى سلمان در این باره از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم سؤال کرد، حضرت چنین توضیح داد:

«خورشید، من هستم و قمر، على است. وقتى مرا از دست دادید، به على تمسّک جویید. اما فرقدان، حسن و حسین اند. وقتى ماه را از دست دادید، به آن دو تمسّک جویید. اما ستارگان درخشان، ائمّه نه گانه از صلب حسین‏اند که نهمین آنها مهدى شان است.»۱

امامان، دین را از خطر استحاله و دینداران را از خطر گمراهى و قرائت‏هاى بیمارگونه نجات مى‏دهند.

امام حسن عسکرى علیه‏السلام نیز خود را به عنوان «نجمى از نجوم زاهره» هدایتگر امّت در مسیر دین محمّدى مى‏دید و در کوران حوادث و نا آرامى‏هاى سیاسى عصر عباسى، غوغاى مذاهب ساختگى و عصر بدعت و نوآورى‏هاى آلوده، با شیوه‏هاى کارآمد «پرچم دین» را همواره در اهتزاز نگاه داشت. امام عسکرى علیه‏السلام نقش هدایتگرانه پیامبر و اهل بیت و عترت را چنین یادآور شد:

«اِنّ للّه تعالى بجوده و رأفته قد مَنّ على عباده بنبیّه محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بشیرا و نذیرا و وفّقکم لقبول دینه و اکرمکم بهدایته…؛ خداى متعال با بخشش و مهربانى خود، به وجود مقدّس پیامبرش بر بندگان منّت نهاد و او را براى «بشارت و بیم دادن» برانگیخت و شما را براى پذیرش آیین خود توفیق داد و با هدایتش گرامى داشت. در دل گذشتگان شما، که خدا رحمتشان کند ـ و آیندگانتان ـ که خدا حامى‏شان باشد و عمرشان را در اطاعت خدا طولانى کند، بذر محبّت و علاقه «عترت هدایتگر» را کاشته است. هر یک از آنان که در مسیر صحیح و راه راست گام برداشتند، در جایگاه رستگاران وارد شدند و پاداش کارهاى قبلى خویش را یافتند و آنچه را پیش فرستاده بودند، به دست آوردند.»۲

هدایت و اصلاحگرى

تلاش‏هاى امام حسن عسکرى علیه‏السلام در زمینه هدایت را مى‏توان به دو بخش «هدایت خودى‏ها» و «اصلاح غیر خودى‏ها» تقسیم کرد و ضمن آن، گوشه‏هایى از فعالیت امام را به تماشا نشست.

الف ـ هدایت در حوزه خودى‏ها

اصلى‏ترین بخش از تلاش‏هاى امام حسن عسکرى علیه‏السلام مربوط به حوزه درون شیعى بود و امام مى‏کوشید با ایفاى نقش هدایتگرانه استحکام جامعه اسلامى را از لحاظ بنیان‏هاى دینى حفظ کند. نمونه‏هایى از این تلاش‏ها را مى‏خوانیم:

۱. ترویج فرهنگ تولّى و تبرّى

«تولّى و تبرّى» و «حبّ و بغض» ابزار اساسى روحى و عاطفى براى مؤمنان است که به وسیله آن، دلهایشان همواره مالامال از حبّ و دوستى صالحان و نیکى‏هاست و سرشار از کینه و دشمنى فاسقان و آلودگى‏ها. بنابر این، از این دو اصل باید به عنوان بازوهاى اجرایى امر به معروف و نهى از منکر و نیز ضامن بقاى دین یاد کرد. امام عسکرى علیه‏السلام همواره شیعیان را به این دو اصل توجّه مى‏داد. از جمله، وقتى «عاصم بن کوفى» نزد حضرت آمد و گفت: با وجود ارادت به خاندان نبوّت، از یارى شما(به دلیل نابینایى) ناتوانم و به غیر ولایت شما و بیزارى از دشمنانتان در خلوت، سرمایه‏اى ندارم. حضرت به او فرمود: پدرم از جدّم رسول خدا نقل فرمود:

«مَن ضَعفَ على نُصرتِنا اهل البیت و لعن فى خلواته اعداءنا بلغ اللّه صوتَه الى جمیع الملائکه فاذا بلغ صوته الى الملائکه اِستَغفروا لَه و أثنوا علیه: الّلهمّ صلّ على روح عبدک هذا الذى بَذل فى نُصرَهِ أولیائه جُهْدَه و لو قَدَر على اکثر من ذلک لَفَعَل…؛ هر کس از یارى ما اهل بیت ناتوان باشد و در خلوت، دشمنان ما را لعن کند، صدایش به همه ملائکه مى‏رسد. وقتى صدایش به فرشتگان رسید، برایش طلب آمرزش مى‏کنند و او را چنین مى‏ستایند: «خدایا! بر روح این بنده‏ات درود فرست که در یارى اولیایش تلاشش را کرد و اگر توان بیش از آن داشت، انجام مى‏داد.» در این حال، از سوى خداوند ندا مى‏شود که: «اى فرشتگان! دعاى‏تان را در حقّ این بنده پذیرفتم و به روح او درود فرستادم و در ردیف ارواح ابرار و از بهترین بندگان برگزیده‏ام قرار دادم.»۳

علاّمه مجلسى نیز از «احمد بن مطهّر» روایت کرده است که: یکى از یاران ما از اهالى جبل (قهستان) نامه‏اى به حضرت نوشت و پرسید: کسانى را که در مورد امامت موسى بن جعفر توقّف کرده، دوست دارى یا از آنها بیزارى مى‏جویى؟ امام در نامه‏اش تبرّى از منحرفان را گوشزد و به او توصیه کرد: «آیا براى عمویت رحمت مى‏خواهى! خدا به او رحم نکند. از او بیزارى بجوى، من در پیشگاه خدا از آنها بیزارى مى‏جویم. با آنها سر دوستى نداشته باش. از بیمارانشان عیادت نکن، در تشییع جنازه‏هاى مردگانشان حاضر مشو و هرگز بر جنازه‏هاى امواتشان نماز نخوان؛ خواه امامى را از ناحیه خداوند انکار کرده، یا پیشوایى را که امامتش از سوى خدا نیست، بر امامان افزوده و یا قائل به تثلیث باشند. کسى که امامت آخرین ما را انکار کند، گویى امامت نخستین ما را انکار کرده است. و کسى که بر تعداد ما بیفزاید، مانند کسى است که از تعداد ما کاسته باشد و امامت ما را انکار نماید.»۴

شخص سؤال کننده نمى‏دانست عمویش در زمره آنهاست و امام، او را آگاه کرد تا نسبت به آنان شیوه «تبرّى» را پیش بگیرد. همچنین «وقتى ابراهیم بن عقبه» از حال آنان سؤال کرد، امام فرمود:

«در نمازت آنان را لعن کن.»۵

۲. بیدار سازى و تقبیح گناهان

بیدارسازى مؤمنان از منکر و اهل آن، از شیوه‏هاى رایج در سیره امام عسکرى علیه‏السلام است. لذا درباره حُرمت شراب، از طریق پدرانش تا رسول اکرم نقل مى‏کند:

«میگسار همچون بت پرست است.»۶ و این چنین قباحت آن را براى مؤمنان روشن مى‏سازد.

یکى از جلوه‏هاى بیدارسازى مؤمنان و تقبیح گناهان را باید در نفرین‏هاى امام جست و جو کرد. امام با این شیوه، شدّت خشم خود از انحرافات را به شیواترین و صریح‏ترین صورت ممکن ابراز مى‏کرد. از جمله درباره نخّاس دهقان ـ که از وکلاى حضرت بود؛ وى بعدا گمراه شد، اموال بیت المال را به آتش کشید و به امام دروغ بست ـ امام از او بیزارى جست و شب تا صبح او را نفرین کرد. و به دعاى حضرت نابود شد.۷

۳. قرآن؛ نقطه آغاز

از جمله مشکلات امر به معروف و نهى از منکر در عرصه عمل، یافتن نقطه مشترک براى ورود مناسب و ارتباط کار آمد است. امام عسکرى علیه‏السلام از قرآن کریم براى تقویت ارتباط و پذیرش «هدایت» استفاده مى‏کرد. از این روى در استنادها و استدلال‏هایش همواره توجّهى به قرآن داشت و همین امر، موجب خضوع قلبى مخاطبان مى‏شد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام در نامه‏اى به اسحاق بن اسماعیل نیشابورى مى‏نویسد:

«بعضى از شما در دوران امام قبلى تا زمانى که به درود حیات گفت و در این مدّت از دوران امامت من، کارهایى کردید که از نظر من پسندیده و قرین استوارى نبود.

اى اسحاق! به یقین بدان؛ هر کسى از این دنیا کور بیرون برود، در آخرت نیز کور خواهد بود و سخت گمراه. اى اسحاق! مقصودم کورى چشم نیست، بلکه نابینایى دلهاى درون سینه هاست. و این، معناى گفته خدا در کتاب استوارش است که از قول ستمگران مى‏فرماید: «ربّ لم حشرتنى اعمى و قد کنتُ بصیرا»؛ «پروردگارا! با این که در دنیا بینا بودم، چرا کور محشورم کردى؟» خداوند نیز مى‏فرماید:«کذلک أتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسى»۸؛ «این چنین آیات ما به تو رسید و فراموششان کردى، امروز هم تو فراموش شده‏اى.»

سپس امام عسکرى علیه‏السلام مطالبى را به صحابى‏اش و دیگر شیعیان گوشزد مى‏کند.۹

۴. اعلام موضع

در عصرى که نا آرامى‏هاى سیاسى به اوج مى‏رسد، ارکان قدرت براى بقاى خود، به هر ابزارى از جمله «تنوّع مذهبى» دامن مى‏زند و هر روزه نهضت و جنبشى مذهبى با رنگ و بوى الحادى، به وجود مى‏آید. منطقى‏ترین راه هدایت امّت، اعلام موضع در برابر منکرات مذهبى، سیاسى و اجتماعى است. لذا امام عسکرى علیه‏السلام با همین روش، گروه‏هاى زیادى از شیعیان را از افتادن در ورطه جهل و فساد احزاب و گروه‏ها نجات داد. در اهمیّت مبارزه با این جریانات منحرف، همین بس که بدانیم آن امام مى‏فرمود:

«هیچ یک از پدرانم مانند من گرفتار شکّ و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده‏اند.»۱۰

آن حضرت در برابر قیام «صاحب الزّنج» که خسارت فراوانى به جا گذاشت و طى چهارده سال و چهار ماه و شش روز، هزاران قربانى گرفت و سرانجام در سال ۲۷۰ ق. توسّط موفّق عبّاسى کشته شد، امام در قالب پاسخ به نامه، اعلام موضع کرد و فرمود: «صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.»۱۱

به برخى از اعلام مواضع آن حضرت درباره انحرافات اعتقادى اشاره مى‏کنیم.

الف) صوفیّه: امام به «ابوهاشم جعفرى» فرمود:

«اى ابوهاشم! زمانى مى‏رسد که چهره مردم خندان و دلهایشان تاریک است. از دیدگاه آنان سنّت، بدعت و بدعت، سنّت است. مؤمن را به دیده حقارت مى‏نگرند و فاسق را ارج مى‏نهند، … به خدا سوگند! آنها از عقیده خود بر گشته و از راه حق منحرف شده‏اند. در علاقه به مخالفان ما زیاده روى کرده و شیعیان و دوست داران ما را به گمراهى مى‏کشانند…»۱۲

ب) واقفیّه: امام در بیزارى از این گروه نامه هایى نوشته است؛ از جمله آنچه که قبلاً به نقل از علاّمه مجلسى، از «احمد بن مطهّر» بیان کردیم.

ج) ثَنَویّه: شیخ حرّ عاملى مى‏نویسد: یکى از یاران «ابوسهل بلخى» نامه‏اى به امام نوشت و خواست در حقّ پدرش (که ثنوى و دوگانه پرست بود) و مادرش (که مؤمن بود) دعا کند. امام مرقوم فرمود:

«رحم اللّه والدتک…؛ خداوند، مادرت را بیامرزد…»۱۳

همین طور «محمد بن ربیع شأنى» با یکى از ثنوى‏ها در اهواز مناظره کرد و تمایلى به آنها یافت. وى در سامرّا در خانه احمد بن خصیب نشسته بود که امام او را به طور عبورى دید و با انگشت سبّابه اشاره فرمود: «احد، احد؛ خدا، یکى است.» وى با شنیدن این سخن، نقش بر زمین شد و از هوش رفت…۱۴

د) مفوّضه : این گروه معتقد بودند خداوند حضرت محمّد را آفرید و آفرینش دنیا را به او سپرد و هر چه را در دنیاست، او آفریده است. به هر حال، این عدّه از دیدگاه شیعه بدتر از یهود و نصارا و کلیه بدعت‏گذاران دانسته شده‏اند.۱۵

۵.احیاى سنّت‏ها

امام عسکرى علیه‏السلام مى‏کوشید به هر بهانه‏اى غبار از چهره سنّت‏هاى فراموش شده بزداید. حتّى وقتى عدّه‏اى براى تبریک ولادت صاحب الزّمان علیه‏السلام نزدش آمدند، ضمن سخنانى فرمود:

«… برخى از شما مى‏خواهند درباره اختلاف شما و دشمنان خدا و ما که اهل قبله و مسلمان‏اند، بپرسند… خداى عزّوجلّ به رسولش فرمود:

تو و على و فرزندان او که حجّت‏هاى من مى‏باشند و پیروانشان را به ده ویژگى اختصاص دادم:

۱. پنجاه و یک رکعت نماز.

۲. انگشترى به دست راست کردن.

۳. تعقیب بعد از نماز.

۴. اذان و اقامه را دو تا دو تا گفتن.

۵. گفتن حىّ على خیر العمل.

۶. بلند گفتن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.

۷. قنوت در نماز.

۸. خواندن نماز عصر هنگام آفتاب روشن و صاف (میانه روز).

۹. خواندن نماز صبح هنگام دمیدن سپیده که هوا هنوز تاریک است.

۱۰. موى سر و صورت را خضاب کردن.

آن مرد (عمر) که حقّ ما را غصب کرد، با دار و دسته‏اش در نماز با ما مخالفت کرد و عوض پنجاه و یک رکعت، «نماز تراویح» را در شبهاى ماه رمضان قرار دادند و به جاى تعقیب بعد از نماز، دست بر سینه گذاشتن را تشریع نمودند. و عوض انگشترى به دست راست کردن، آن را به دست چپ کردند. در اذان و اقامه عوض دوبار گفتن فقرات اقامه، فقط اقامه فُرادا را انتخاب کرده و به جاى حىّ على خیر العمل، «الصّلاه خیرٌ من النّوم» گفتند. عوض بلند گفتن بسم اللّه آن را آهسته گفتند، و قنوت نماز را حذف کردند، نماز عصر را بر خلاف زمانى که هوا آفتابى و صاف است، هنگام زردى آفتاب خواندند و نماز صبح را به جاى سپیده صبح و تاریکى هوا، هنگام ناپدید شدن ستارگان خواندند.و موهاى سر و صورت را هم به جاى خضاب کردن رها ساختند.»۱۶

۶. هدایت چهره به چهره

امام عسکرى علیه‏السلام با اینکه اکثرا در زندان بود، ولى بین شیعیان حاضر مى‏شد و رو در رو نیز با آنان صحبت مى‏کرد و با پاسخگویى علمى، فقهى، اعتقادى و… منحرفان را اصلاح و افراد سالم را در مسیر خود، ثابت قدم مى‏کرد. و در این راه نیز گاه به طریق اعجاز از زندان، خود را به یاران مى‏رساند. حضرت هرگاه مصلحت مى‏دید، به شیعیان دستور مى‏داد بعد از نماز عشا در منزل یکى از شیعیان گرد هم آیند تا با آنان دیدار کند.

سیّد مرتضى مى‏گوید: ابوالتحف مصرى روایتى را مرفوعا از ابو یعقوب اسحاق بن ابان برایم نقل کرد و گفت:

ابومحمد علیه‏السلام شخصى را نزد شیعیان خود مى‏فرستاد و در پیامى به آنان دستور مى‏داد: «در شب معیّن به خانه‏اى معیّن بروید که مرا در آنجا خواهید یافت.» این، در حالى بود که نگهبانان شب و روز از زندان حضرت مراقبت مى‏کردند و هر پنج روز آنها را عوض و به نگهبانان جدید توصیه مى‏کردند مراقب او باشند و محلّ مأموریت را ترک نکنند. یاران امام به محلّ تعیین شده مى‏رفتند و حضرت را مى‏دیدند که زودتر از همه آنجاست. آنان مسائل و نیازهاى خود را عرضه مى‏کردند و امام نیازهایشان را بر طرف مى‏کرد. در حالى که دشمنان، امام را در زندان مى‏دیدند.۱۷

۷.نامه نگارى عمومى و خصوصى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام به دلیل اوضاع امنیتى شدیدى که گرفتارش بود، از روش «نامه‏نگارى» به طور گسترده استفاده مى‏کرد و از این طریق، نواقص ارتباطات با مردم را جبران مى‏کرد و این، در حالى بود که آن حضرت شبکه وسیع نمایندگان براى هدایت امت، شاگردان زبده وفادار و… را نیز در اختیار داشت. یاران و شیعیان نیز با پى بردن به این تاکتیک امام، سؤالات و مسائل خود را مى‏نوشتند و آن حضرت به عنوان رهبرى پرتوان و پاسخگو، در همه عرصه‏ها یاران و شیعیان را یارى مى‏رساند. «سهل بن زیاد» مى‏گوید:

در سال ۲۵۵ ق. به امام نوشتم: یاران و دوستان ما در مسئله «توحید» اختلاف دارند؛ برخى، خدا را جسم و عدّه‏اى صورت مى‏دانند…

امام چنین نوشت:

«درباره توحید سؤال کرده‏اى، در حالى که از آن دور مانده و بى خبرید. خداوند، یکى است و شریک ندارد، نزاده و از کسى به وجود نیامده و هیچ کس همتاى او نیست. آفریدگارى است که خود آفریده کسى نیست. خداى تبارک و تعالى هر جسم و یا چیز دیگرى را که بخواهد، مى‏آفریند و آنچه را بخواهد، چهره‏پردازى مى‏کند؛ در حالى که خود، چهره‏پردازى نشده است. ثنا و نام‏هایش والا و مقدّس باد که او را همتایى باشد. اوست نه غیر او. هیچ مانندش نیست و او شنونده و بیناست.»۱۸

از این باب، مى‏توان به انبوه نامه‏هاى حضرت به نمایندگان و یارانش نیز استناد کرد.

۸. اقدام عملى

امام عسکرى علیه‏السلام گاهى در نامه‏هایش یاران را از منکرات، نهى و به معروف‏ها امر مى‏کرد. در نامه‏اى به «ابن بابویه» مى‏فرماید: «اى بزرگمرد مورد اعتماد و فقیه من، ابوالحسن على بن حسین قمى! خداوند، تو را براى انجام امور مورد رضاى خویش موفّق بدارد و به لطف خود از نسل تو فرزندانى صالح و شایسته به وجود آورد. تو را به تقواى الهى و به پاداشتن نماز و اداى زکات سفارش مى‏کنم؛ زیرا آنان که زکات نمى‏دهند، نمازشان پذیرفته نیست. تو را به گذشت از لغزش دیگران، فرو خوردن خشم، صله رحم، دلجویى از برادران دینى، تلاش در رفع حوائج آنان به هنگام سختى و گشایش، شکیبایى در برابر نادانى، تفقّه در دین، پایدارى در امور، هم پیمانى با قرآن، خوشخویى، امر به معروف و نهى از منکر توصیه مى‏کنم. خداى عزّوجلّ فرمود: «در بسیارى از راز گویى‏هاى ایشان خیرى نیست مگر کسى که به صدقه یا کار پسندیده یا سازشى میان مردم فرمان دهد.»

تو را به پرهیز و اجتناب از تمام کارهاى زشت سفارش مى‏کنم .بر تو باد به نماز شب که پیامبر سه بار به على فرمود: «بر تو باد به نماز شب. هر کس نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست.» به سفارش من عمل نما و به شیعیانم امر کن تا نماز شب به جا آورند.»۱۹

۹. شناساندن ابزارهاى هدایت

امام عسکرى علیه‏السلام براى اینکه شیعیان راههاى وصول به معروف‏ها و نیکى را یاد بگیرند، به بازشناساندن آنها مى‏پرداخت. از جمله به ارزش عقل و پند در هدایت شدن چنین اشاره مى‏فرمود:

«للقلوب خواطر من الهوى و العقول تزجر و نزاد فى التّجارب علم مستأنف و الاعتبار یفید الرّشاد …؛ دل‏ها را خاطره هایى از هوا و هوس است، ولى عقل‏ها مانع مى‏شوند و در کوران تجربه‏ها، دانش تازه‏اى به دست مى‏آید. پند و عبرت گرفتن، مایه هدایت است.»۲۰

آن حضرت درباره بیم و امید هم به عنوان ابزار باز دارندگى از گناه، مى‏فرمود:

«ما ادرى ما خوف امرئى و رجاؤه مالم یمنعاه من رکوب شهوهٍ اِنْ عرضت له و لم یصبر على مصیبه ان نزلت به؛ بیم و امیدى که صاحبش را از ارتکاب عمل زشتى که براى او فراهم شده، باز ندارد و بر مصیبتى که بر او وارد شده است، شکیبایى ندهد، چه سودى دارد؟»۲۱

و درباره سبک شمردن گناه مى‏فرماید: «من الذّنوب التى لاتغفر لیتنى لا اُوخذ الاّ بهذا؛ از گناهانى که بخشیده نمى‏شود، این است که [گنهکار بگوید:] کاش به غیر همین گناه عقوبت نمى‏شدم.»۲۲

در کنار موارد مذکور، اساسا آن حضرت اقشار مختلف مردم را به یاران و پیروانش مى‏شناساند و توضیح مى‏داد که براى هدایت چه گروهى باید هزینه و وقت اختصاص دهند و در واقع «مخاطب‏شناسى» در روند هدایتگرى را، به آنان گوشزد مى‏کرد. «قاسم هروى» مى‏گوید:

دستخطّى از ابومحمّد علیه‏السلام به یکى از بنى اسباط صادر شد. او مى‏گوید: به آن حضرت نامه نوشتم تا او را در جریان اختلاف میان دوستانش قرار دهم و رهنمود بگیرم. امام نوشت:

«وانّما خاطب اللّه عزّوجلّ العاقل…؛ همانا خداى عزّوجلّ اهل خرد را مورد خطاب قرار داده است و هیچ کس بیش از خاتم و سرور پیامبران دلیل و برهان بر پیامبرى خود اقامه نکرد. با این همه، گفتند: او جادوگر، کاهن و دروغگوست. خداوند هر کس را که پذیراى هدایت بود، ارشاد کرد؛ چرا که بسیارى از مردم دلیل و برهان را مى‏پذیرند. بدین ترتیب، هرگاه خدا دوست نداشته باشد حقّى را پدیدار سازد، هرگز پدید نخواهد آمد. او پیامبران را بر انگیخت تا مردم را بیم و امید دهند و در حالت ضعف و قدرت، آشکارا مردم را به حق دعوت کنند و همواره با آنان سخن گویند تا خدا امر خویش را حاکم و فرمان خود را اجرا سازد.

مردم طبقات گوناگونى دارند؛ آنان که اهل بصیرت‏اند، راه نجات را شناخته، به حق تمسک جسته و به شاخه و فرعى استوار و پابرجا ارتباط یافته‏اند و هیچ شکّ و تردیدى به خود راه نداده و به غیر پناه نبرده‏اند.

طبقه دیگر، کسانى‏اند که حق را از اهل آن نگرفته‏اند؛ مانند کسانى‏اند که در دریا سفر مى‏کنند، با تلاطم دریا آشفته مى‏شوند و با آرامش آن آرام مى‏گیرند.

دسته دیگر، اسیر شیطان شده و سخن پیروان حق را رد نموده و با حسادت خویش حق را مغلوبِ باطل مى‏کنند. بنابراین، کسانى را که به این سو آن سو مى‏زنند، به خود واگذار. چرا که اگر چوپان بخواهد گوسفندانش را گرد آورد، با کمترین زحمتى قادر به آن خواهد بود…»۲۳

ب) اصلاحگرى در حوزه غیر خودى‏ها

۱. عملگرایى در هدایتگرى

زیباترین نمونه از تحوّل انسان‏هاى خطاکار را مى‏توان در این داستان‏ها یافت:

وقتى امام در زندان بود، عبّاسیان نزد صالح بن وصیف آمدند و از وى خواستند بر امام سخت بگیرد. گفت: چگونه چنین کارى بکنم؟! دو نفر از بدترین انسان‏ها را گمارده‏ام که او را آزار دهند ولى حالا هر دو اهل عبادت و روزه شده‏اند!

به دستور صالح، آن دو را حاضر کردند و صالح از دلیل مهربانى‏شان با امام سؤال کرد، گفتند: درباره مردى که روزها به روزه و تمام شب به عبادت مى‏پردازد و هر لحظه به او مى‏نگریم، لرزه به انداممان مى‏افتد، چه مى‏گویى؟!

عباسیان با شنیدن این سخن، نا امید و پراکنده شدند.۲۴

وقتى هم که حضرت در زندان على بن نارمش بود، وى که از دشمنان کینه‏توز بود، چنان متحوّل شده که از شدّت احترام، به چهره امام نگاه نمى‏کرد و در حالى از نزد امام رفت که بیناترین فرد به عظمت و فضائل آن حضرت بود.۲۵

۲. هدایت متخصّصان

اگر امر به معروف و نهى از منکر توده‏هاى عادى، شرایط و سازوکارهاى مهمّى دارد، بى‏گمان «اصلاح نخبگان»، حسّاسیت‏ها و برنامه‏هاى دقیق‏ترى مى‏خواهد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام براى هر گروه، ابزار مناسب با همان گروه را به کار مى‏برد؛ گاه موعظه، هشدار، نامه‏نگارى، … و گاهى هم با آموزش افراد متخصّص و فرستادن آنها به مراکز علمى و نجات منحرفان نخبه.

ابن شهرآشوب مى‏نویسد: اسحاق کِنْدى، از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى‏رفت و ساکن عراق بود. کتابى به نام «تناقض‏هاى قرآن!» نوشت؛ او مدتها گوشه‏نشینى اختیار، و وقتش را صرف نگارش آن کتاب کرده بود. روزى یکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى علیه‏السلام شرفیاب شد. وقتى چشم امام به او افتاد، فرمود: آیا میان شما مرد رشیدى نیست که گفته‏هاى استادتان کندى را پاسخ گوید؟ او گفت: ما همه شاگردیم و نمى‏توانیم اعتراض کنیم! امام عسکرى علیه‏السلام مطالبى به وى آموخت.

شاگرد، نزد استاد رفت و همین طور عمل کرد. استاد هم بعد از پذیرش حقّ، او را قسم داد که بگوید این مطلب را از کجا شنیده است و سرانجام، شاگرد پاسخ داد که امام عسکرى علیه‏السلام چنین شیوه و گفتارى را یاد داده است. کِنْدى هم گفت:

الآن درست گفتى! این چنین سخنى غیر از آن خاندان صادر نمى‏شود.

سپس آتش خواست و آنچه را نوشته بود، سوزاند.۲۶ *

نقش معجزه در هدایت و اصلاحگرى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام همانند دیگر ائمّه، در هنگام لزوم، از ابزار «معجزه و کرامت» براى هدایت استفاده مى‏کرد و این ظرفیت والا را در خدمت اصلاح اندیشه‏ها و افکار امّت اسلامى قرار مى‏داد. اما ویژگى امام عسکرى استفاده گسترده از این ظرفیت است. قطب راوندى ۴۰ مورد و سیّد بحرانى ۱۳۴ مورد، شیخ حرّ عاملى ۱۳۶ مورد، علاّمه مجلسى ۸۱ مورد از معجزات وى را نقل کرده‏اند.۲۷

علت این امر نیز مى‏تواند اختناق و فشارهاى سیاسى و امنیتى باشد که دامنگیر شیعیان و حضرت بوده، البته امام براى تداوم نقش هدایتگرى خود، از ابزار معجزه و کرامت که آن شرایط اختناق را خنثى مى‏کرد، استفاده مى‏نمود. براى آگاهى از معجزات امام عسکرى علیه‏السلام منابع گوناگونى در دسترس است که با مطالعه آنها مى‏توان نور «هدایت و اصلاح» را در قلب‏هاى مستعد تاباند.

پى‏نوشت:

۱. کفایه الاثر، ص ۲۹۳؛ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۲۸۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۵۷۶، ح ۴۸۷.

۲. معادن الحکمه، ج ۲، ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۲۵۵.

۳. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۳۱۶ و ۳۱۷.

۴. همان، ص ۲۷۴؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۱۹.

۵. همان، ص ۲۶۷.

۶. تذکره الخواص، ص ۳۲۴.

۷. حیاه الامام العسکرى، ص ۳۱۰.

۸. طه / ۱۲۶.

۹. تحف العقول، ص ۴۸۴؛ رجال کشّى، ص ۴۸۱.

۱۰. تحف العقول، ص ۴۸۷.

۱۱. مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۸.

۱۲. حدیقه الشیعه، ص ۵۹۲.

۱۳. اثباه الهداه، ج ۳، ص ۴۲۷.

۱۴. کافى، ج ۱، ص ۵۱۱.

۱۵. شرح باب حادى عشر، ص ۹۹.

۱۶. عیون المعجزات، ص ۱۳۷.

۱۷. همان؛ مدینه المعاجز، ص ۵۷۱.

۱۸. توحید صدوق، ص ۱.۱، ح ۱۴.

۱۹. کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶؛ معادن الحکمه، ج ۲ ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام عسکرى، ص ۲۵۴.

۲۰. نزهه الناظر، ص ۷۲، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۱۵۳

۲۱. همان، ص ۷۳.

۲۲. تحف العقول، ص ۵۱۷.

۲۳. کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶.

۲۴. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۸؛ ارشاد، مفید، ص ۳۴۴.

۲۵. کافى، ج ۱، ص ۵۰۸.

۲۶. مناقب آل‏ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۴.

* این روایت و داستان به طور کامل در برخى از مقالات همین ویژه نامه آمده است.

۲۷. حیاه الامام العسکرى، ص ۱۲۱.

منبع :کوثر ، زمستان ۱۳۸۲، شماره ۶۰

پیشوایان(ع) و رفتار با همسر

اشاره:

یکى از نکات قابل توجه در سلوک و سیره پیشوایان معصوم(ع) نحوه رفتار آنان با همسر خویش است. هر چند به خاطر طبیعت موضوع و نیز شرایط اجتماعى حجم شواهد و موارد بر جاى مانده در تاریخ در این خصوص فراوان نیست اما همین اندک نیز بسیار ارزشمند و گویاست. آنچه مى‏خوانید نگاهى گذرا به موضوع یاد شده است.

سیره عملى و رفتار ائمه علیهم‏السلام با همسران خویش مانند سایر برخوردها و شیوه‏هاى رفتارى آنان به طور دقیق و روشن در تاریخ دیده نمى‏شود و این علاوه بر عوامل اجتماعى و سیاسى به ماهیت قضیه برمى‏گردد که بیشتر یک امر درون خانوادگى است تا اجتماعى و در منظر دیگران اما آن اندازه از روش و سیره آنان که از آنان به ما رسیده و همچنین از سخنان آنان مى‏توان تا اندازه زیادى روش آن بزرگواران را به دست آورد. روشن است که چون پیشوایان معصوم علیهم‏السلام اعمال خود را در راستاى اسلامى حقیقى و خالص قرار داده بودند و از این جهت میان آنها تفاوتى نیست و هر گاه در روش یا گفتارآنان تفاوتهایى دیده مى‏شد مربوط به شرایط خاص زمانى است، لذا از روش یک یا چند نفر آنان مى‏توان قانون کلى براى شیوه برخوردى همه آنان به دست آورد. در فرصت به نمونه‏هایى از شیوه‏هاى این دست اشاره مى‏شود.

کمک به همسر

از مسائل مهمى که در زندگى مشترک زن و شوهر مطرح است و از آغاز تا پایان عمر نیز ادامه دارد و در سعادت و خوشبختى و نشاط خانواده تأثیر بسزایى دارد موضوع انجام کارهاى مربوط به زندگى و تأمین نیازها و انجام کارهاى خانه است. این مسأله اگر به صورت عادلانه و صحیح حل شود و هر کدام وظیفه خود را به خوبى انجام دهند از بیشتر مشکلات آینده جلوگیرى مى‏نماید و صفا و صمیمیت در محیط خانواده حاکم مى‏شود. حضرت على(ع) و حضرت زهرا(س) بعد از آغاز زندگى مشترک براى تعیین مسؤولیت و وظیفه هر کدام، خدمت رسول خدا(ص) رسیدند و از آن حضرت درخواست داورى نمودند. پیامبر اسلام(ص) کارهاى درون خانه را به عهده فاطمه(س) گذاشت و کارهاى بیرون را به حضرت على(ع) واگذار نمود. فاطمه زهرا(س) مى‏فرماید: جز خدا کسى نمى‏داند که من چه اندازه خوشحال شدم از اینکه کارهاى درون خانه به من واگذار شد و از کارهاى بیرون خانه» و معاشرت و تماس با مردان معاف شدم.۱

در همین زمینه در سخنى از امام باقر(ع) آمده است:

فاطمه(س) در خانه على(ع) کار خانه و خمیر کردن و نان پختن و نظافت را به عهده گرفت و على(ع) کارهاى بیرون خانه را، مانند آوردن هیزم و مواد خوراکی.۲

على(ع) به این اکتفا نکرد که فقط کارهاى بیرون خانه را انجام دهد بلکه در کارهاى خانه نیز شرکت مى‏جست و به صورتى عمل نمى‏کرد که در خانه بنشیند و انجام تمام کارها را به همسرش واگذار نماید.

امام صادق(ع) مى‏فرماید: على(ع) همواره هیزم مى‏آورد، آب مورد نیاز خانه را تأمین مى‏کرد و خانه را جارو مى‏کرد، و حضرت زهرا(س) آرد درست مى‏کرد و خمیر آماده کرده، نان مى‏پخت.۳

در این روایت تعبیرى به کار رفته است که نشان مى‏دهد آن حضرت همواره جارو کردن و نظافت منزل را عهده‏دار بود.

على(ع) همواره هیزم مى‏آورد، آب مورد نیاز خانه را تأمین مى‏کرد و خانه را جارو مى‏کرد، و حضرت زهرا(س) آرد درست مى‏کرد و خمیر آماده کرده، نان مى‏پخت.

از برخى روایات استفاده مى‏شود که حضرت على(ع) در بعضى اوقات در کارهاى مربوط به حضرت زهرا(س) مانند تهیه آرد و آسیاب کردن نیز به کمک همسرش حضرت زهرا(س) مى‏رفت. از جمله نقل شده روزى رسول خدا(ص) به خانه على(ع) وارد شد و دید على(ع) و فاطمه(س) به کمک یکدیگر با آسیاب دستى مشغول تهیه آرد مى‏باشند. پیامبر(ص) فرمود: کدام یک خسته‏ترید؟ على(ع) عرض کرد: فاطمه(س) خسته‏تر است. پیامبر(ص) فرمود: دخترم برخیز، و فاطمه(س) برخاست و پیامبر به جاى او نشست و به على(ع) در آرد کردن، کمک نمود.۴

از این روایت به خوبى استفاده مى‏شود که حضرت على(ع) همیشه رعایت حال همسرش زهرا(س) را مى‏نموده است و علاوه بر اینکه خود در کارهاى خانه به او کمک مى‏کرد، وقتى پیامبر(ص) به خانه آنها آمد و خواست به آنها کمک کند، على(ع) پیش از آنکه فاطمه(س) پاسخى بدهد جواب مى‏دهد فاطمه(س) خسته‏تر است و بدین وسیله سعى مى‏کند، تا همسرش استراحت نماید، یا کار آسانترى انجام دهد و خود به کمک پیامبر(ص) آسیاب مى‏کند.

پرستارى و عمل به سفارشهاى همسر

هنگامى که حضرت زهرا(س) بیمار شد و ارتحالش نزدیک شد، در رابطه با تشییع بدن مطهر و محل دفنش و چگونگى غسل سفارشهایى به شوهرش على(ع) مى‏کند که آن حضرت نیز به‏همان کیفیت که همسرش خواسته بود عمل مى‏کند. به علاوه على(ع) در هنگام بیمارى حضرت زهرا(س)، على(ع) مانند یک پرستار مهربان و دلسوز از همسر بزرگوارش مراقبتهاى لازم را به عمل مى‏آورد. امام سجاد(ع) از پدر بزرگوارش امام حسین(ع) نقل مى‏کند که وقتى حضرت زهرا(س) بیمار شد به على(ع) سفارش کرد که جریان کسالت او را به کسى خبر ندهد. على(ع) نیز چنین کرد کسى را در جریان کسالت حضرت زهرا(س) قرار نداد و خود آن حضرت پرستارى و مراقبت از زهرا(س) را به عهده گرفت و اسماء نیز به او کمک مى‏کرد. و چون هنگام ارتحال فرا رسید حضرت زهرا(س) به شوهرش سفارش کرد که او عهده‏دار مراسم تجهیز و دفن او شود. شبانه او را دفن نماید و محل دفن را پنهان نگه دارد. على(ع) نیز چنین کرد ولى بعد از دفن آن حضرت، حزن و اندوه فراوان او را فرا گرفت و اشکهاى مبارکش بر گونه‏هایش جارى گردید. رو به مرقد مبارک پیامبر(ص) نمود و به آن حضرت سلام داد و با او به راز و نیاز و درددل پرداخت.

در هنگام بیمارى حضرت زهرا(س)، على(ع) مانند یک پرستار مهربان و دلسوز از همسر بزرگوارش مراقبتهاى لازم را به عمل مى‏آورد.

حضرت على(ع) بر اساس سفارش حضرت زهرا(س)، او را شبانه دفن کرد و قبر او را پنهان نمود و براى عملى شدن وصیت زهرا(س) و اینکه قبر وى پنهان بماند، با کسانى که بنا داشتند با بررسى و تفحص و نبش قبور، آن حضرت را پیدا نمایند، با سختى برخورد مى‏نماید. چنانچه در یک گزارش آمده است که حضرت(ع) وقتى متوجه جریان شد، در حالى که لباس مخصوص زمان جنگ و برخوردهاى سخت، پوشیده بود، خشمگین به سوى قبرستان حرکت نمود و به شمشیر مخصوص خود، ذوالفقار، تکیه زده فرمود: من على ابن‏ابى‏طالب هستم؛ مشاهده مى‏کنید که با چه وضعى به اینجا آمده‏ام. به خدا سوگند اگر دست به سنگ یکى از این قبرها بزنید با شمشیر با همه شما نبرد خواهم نمود.۵

دلجویى و احترام

انسان در دوران زندگى با حوادث و مسائلى روبه‏رو مى‏شود که او را ناراحت و نگران و متأثر مى‏سازد. فردى که احساس مى‏کند از طرف دیگران به او ستم شده و حق او را گرفته‏اند اگر براى رسیدن به حق خود و دفاع از ظلمى که به وى شده تلاش کند و نتواند به حق خود برسد دچار ناراحتى و نگرانى خواهد شد. حال اگر براى زن یا شوهر چنین مسأله‏اى پیش آید و او با حالت تأثر وارد خانه شود ممکن است اظهار گلایه و شکوه نماید و با همسر خود درددل کند و از همسر انتظار داشته باشد که در این شرایط به او کمک کند و از او دفاع نماید، و هر گونه تصور کوتاهى را در این رابطه دور از انتظار مى‏داند. همسر در این حالتهاى مخصوص، باید سعى کند با مهربانى و دلجویى و احترام نسبت به طرف مقابل، آن چنان رفتار نماید که از اندوه و تأثر و ناراحتى او بکاهد. با سخنان منطقى و محترمانه اثبات نماید که من در دفاع از حق تو کوتاهى نکردم و آنچه مصلحت بوده و توان داشتم در این رابطه انجام داده‏ام.

حضرت زهرا(س) بعد از پدر بزرگوارش وقتى احساس کرد که ملک او، فدک را به ناحق گرفته‏اند، براى دفاع از حق خویش و استرداد املاکش نزد خلیفه وقت رفت و با وجود بحثها و استدلالهاى منطقى که ارائه داد موفق نشد، حق خود را بستاند. لذا با ناراحتى و تأثر شدید وارد منزل شده اظهار ناراحتى نمود. على(ع) را مورد خطاب قرار داد و گفت: … هیچ کس از من دفاع نکرد و از ظلم آنها جلوگیرى ننمود، خشمگین از خانه بیرون رفتم و پریشان و با شکست و افسردگى بازگشتم، و تو نیز این گونه پریشان نشسته‏ای. تو همان بودى که گرگان عرب را صید مى‏کردى و اکنون زمین‏گیر شده‏ای. یا على(ع) نه گویندگان را مانعى و نه یاوه‏گویان را دافع. اختیار از کفم رفته، …. از اینکه با تو این گونه سخن مى‏گویم نزد خدا عذر خواهم، خواه مرا یارى کنی، یا واگذاری، اى واى بر من در هر پگاه که عمید و تکیه‏گاهم از کف رفت و بازویم بى‏رمق گشت. على(ع) با لحنى محترمانه همسر مهربان خود را دلدارى داده و در پاسخ فرمود: ویل و واى بر تو مباد بلکه واى بر دشمنان تو باد. اى دختر برگزیده خدا و یادگار نبوت از اندوه و غصه دست بردار. به خدا سوگند من در انجام وظیفه سستى نکرده‏ام و آنچه در قدرت و توان داشتم انجام دادم.

حضرت على(ع) آن چنان با خونسردى و متانت و دلجویى در برابر ناراحتى و شکوه حضرت زهرا(س) برخورد مى‏نماید، که حضرت فاطمه(س) آرامش پیدا کرده مى‏فرماید: خداوند مرا کفایت مى‏کند. و کار آنها را به خدا وامى‏گذارد و ساکت مى‏شود.۶

على(ع) همواره مواظب بود که از حزن و اندوه زهرا(س) که بعد از پدر بزرگوارش بسیار زیاد شده بود بکاهد. زهرا(س) به پدرش پیامبر(ص) علاقه زیادى داشت و لذا مى‏فرمود: پیراهن پدرم را به من بدهید و چون پیراهن را مى‏گرفت آن قدر آن را مى‏بویید تا بیهوش مى‏شد. على(ع) مى‏فرماید: پیامبر(ص) را در پیراهنش غسل دادم و چون وضع زهرا(س) را مشاهده کردم که با بوییدن آن پیراهن بیهوش مى‏شود، آن را پنهان نمودم.۷

حضرت على(ع) خود در باره چگونگى برخورد با همسرش مى‏فرماید: به خدا سوگند هرگز کارى نکردم که فاطمه(س) خشمگین شود و او را به هیچ کارى مجبور نکردم … او نیز هرگز مرا خشمگین نکرد و برخلاف میل باطنى من قدمى برنداشت.۸

توجه به خواست همسر

امام حسین(ع) به خواست و علاقه و حس زیبایى‏دوستى همسرش، توجه خاصى مى‏نمود و برخى اوقات حاضر مى‏شد به همین خاطر با انتقادات اصحاب و دوستان خود روبه‏رو شود ولى به خواست طبیعى و مشروع همسر خویش احترام مى‏گذاشت.

امام باقر(ع) نقل مى‏کند، عده‏اى بر امام حسین(ع) وارد شدند؛ ناگاه فرشهاى گران‏قیمت و پشتیهاى فاخر و زیبا را در منزل آن حضرت مشاهده نمودند. عرض کردند: اى فرزند رسول خدا(ص) ما در منزل شما وسایل و چیزهایى مشاهده مى‏کنیم که ناخوشایند ماست (با اطلاعى که از موقعیت شما داریم وجود این وسایل در منزل شما را مناسب نمى‏دانیم). حضرت فرمود: ما بعد از ازدواج مهریه همسر خود را پرداخت مى‏کنیم و آنها هر چه دوست داشتند براى خود خریدارى مى‏کنند و هیچ یک از وسایلى که مشاهده نمودید از آن ما نیست.۹

در روایت دیگر نقل شده که از امام صادق(ع) سؤال شد: آیا خرید جواهرات و طلاجات براى زینت بچه‏ها درست است؟ حضرت در پاسخ فرمود: على بن‏الحسین(ع) براى بچه‏ها و همسرانش زیورآلات از نوع طلا ونقره تهیه مى‏کرد و آنها را با آن زیورها مى‏آراست.۱۰

از این روایات و نظایر آن به خوبى استفاده مى‏شود که امام سجاد(ع) به حس زیبایى‏دوستى همسر خود احترام مى‏گذاشت و ابزار لازم را در حد متعارف آن زمان، براى آنها فراهم مى‏نمود.

حضرت على(ع): به خدا سوگند هرگز کارى نکردم که فاطمه(س) خشمگین شود و او را به هیچ کارى مجبور نکردم … او نیز هرگز مرا خشمگین نکرد و برخلاف میل باطنى من قدمى برنداشت.

آراستن خویش براى همسر

اسلام دین فطرت است و چنین دینى باید به احساسات و عواطف افراد جامعه توجه نماید. هر مرد و زنى در فطرت سرشتشان زیباپسندى و آراسته‏گرى نهفته است، لذا در اسلام بر آراستن خویش و پوشیدن لباس زیبا و استعمال عطر و بوى خوش تأکید زیادى شده است. و سفارش شده که زن و شوهر خود را براى یکدیگر بیارایند و ظاهر خود را جذاب و دوست‏داشتنى و زیبا نمایند. این عمل علاوه بر اینکه احترام به خواست و علاقه طرف دیگر است، عفت و پاکدامنى را در جامعه تقویت مى‏نماید. پیامبر گرامى(ص) مى‏فرماید: لباسهاى خود را تمیز کنید، موهاى خود را اصلاح نمایید، مسواک بزنید و آراسته و پاکیزه باشید که بنى‏اسرائیل چنین نکردند تا زنانشان بدکار شدند.۱۱

در همین راستا ائمه علیهم‏السلام نیز به این مطلب توجه خاصى داشتند. خود را براى همسرانشان آراسته و مرتب مى‏نمودند، لباس مناسب مى‏پوشیدند و موهاى خود را رنگ مى‏زدند.

حسن بن‏جهم از دوستان حضرت موسى بن‏جعفر(ع) گوید: آن حضرت را دیدم که موهاى خود را خضاب کرده است. گفتم: فدایت شوم، شما هم خضاب مى‏کنید؟! فرمود: آری، اصلاح و مرتب بودن وضع، بر عفت زنان مى‏افزاید. زنانى بودند که پاکدامنى را رها کردند از آن جهت که شوهرانشان اصلاح و مرتب بودن خود را رها کردند. سپس فرمود: دوست دارى همسرت را در حالى همانند حال خودت که خود را آراسته ننموده‏اى ببینی؟ گفتم نه. فرمود: او نیز چنین است. آن گاه فرمود: نظافت و استعمال بوى خوش و اصلاح مو، از اخلاق پیامبران است.۱۲

در روایت دیگرى یکى از دوستان امام باقر(ع) به نام حکم بن‏عتیبه گوید: در خانه‏اى زیبا و آراسته بر آن حضرت وارد شدم. لباس زیبا و رنگینى پوشیده بود که آثار رنگ لباس بر دوش آن حضرت دیده مى‏شد. خیلى شگفت‏زده شدم. گاهی، به خانه نگاه مى‏کردم، گاهى به وضع لباس آن حضرت! حضرت(ع) فرمود: این حالت چطور است؟ عرض کردم: چه بگویم از این لباسى که به تن کرده‏اید؟ این لباس مربوط به افراد نوجوان است. فرمود: اى حکم، چه کسى زینتها و چیزهاى پاکیزه‏اى که خداوند براى بندگانش آفریده است را حرام کرده؟!، اینها از چیزهایى است که خداوند براى بندگانش آفریده است اما این خانه که مشاهده مى‏کنى مربوط به همسر من است و من تازه ازدواج کرده‏ام.۱۳ لباسى که مشاهده مى‏کنى و همچنین حضور من در این خانه، به خاطر همین موضوع است.

در روایت دیگر حسن زیات‏بصرى نقل مى‏کند که با یکى از دوستانم خدمت امام باقر(ع) رسیدیم. او را در خانه‏اى زیبا با لباس زیبا در حالى که سرمه کشیده بود دیدیم. سؤالاتى از آن حضرت نمودیم. چون آن حضرت متوجه شد که ما از وضع لباس و خانه آن حضرت شگفت‏زده شدیم، فرمود: فردا با دوستت نزد من بیا. همان طور که حضرت فرموده بود روز بعد، در منزلى که معمولاً آنجا تشریف داشت خدمت حضرت رسیدیم. مشاهده کردیم که در خانه جز حصیر چیزى نیست و حضرت لباس زبر و خشن به تن دارد، فرمود: دیروز شما پیش من آمدید در حالى که من در خانه‏اى بودم که مربوط به همسرم مى‏باشد و آن وسایل موجود در خانه متعلق به او است. او خود را آرایش کرده بود که من هم خود را براى او آراسته و مزین نمایم. سپس فرمود: شبهه‏اى در ذهنت ایجاد نشود. عرض کردم: به خدا سوگند برایم شبهه‏اى ایجاد شد ولى الآن متوجه شدم حقیقت آن است که شما فرمودید و خداوند شبهه را از قلبم بیرون نمود.۱۴

از دقت در روایات مذکور روشن مى‏شود که ائمه علیهم‏السلام چه اندازه به آرایش و زینت خود براى رعایت حال همسرانشان توجه داشتند تا جایى‏که گاهى اوقات دوستان و اصحاب آنها به شدت شگفت‏زده شده و نسبت به وضع لباس و خانه آنها پرسش مى‏کردند. شاید آن بزرگواران در ضمن با این اعمال خود مى‏خواستند با آداب و رسوم غلط و بى‏توجهى به همسر مبارزه کنند و منطق صحیح اسلامى را براى آنان ترسیم نمایند.

اسلام دین فطرت است و چنین دینى باید به احساسات و عواطف افراد جامعه توجه نماید.

گذشت در برابر لغزشها

براى افرادى که مدتها با یکدیگر زندگى مى‏کنند و در امور زیادى منافع واحدى دارند سر زدن لغزش و اشتباه و خطا امرى عادى و متعارف است. بنابراین لازم است با عفو و گذشت از خطاها و اشتباهات یکدیگر چشم‏پوشى نمایند و آنها را به رخ طرف مقابل نکشند. زن و شوهر در برابر کلمات تند و خشنى که احیانا به خاطر شرایط خاصى که براى هر کدام ممکن است پیش آید، از طرف مقابل مى‏شنوند باید با متانت و سعه صدر با آن روبه‏رو شوند و با خونسردى و گفتن چند کلمه محبت‏آمیز سعى کنند طرف را از حالت ناراحتى که دارد خارج نمایند.

در سیره معصومین(ع) مى‏خوانیم در مواردى با وجود اینکه اشتباه و خطا از جانب زن بوده و او را اذیت کرده و آزار داده است ولى امام(ع) در مقابل، گذشت و اغماض کرده، آن را نادیده مى‏گرفته است. اسحاق بن‏عمار گوید: به امام صادق(ع) عرض

از دقت در روایات مذکور روشن مى‏شود که ائمه علیهم‏السلام چه اندازه به آرایش و زینت خود براى رعایت حال همسرانشان توجه داشتند.

کردم حق زن بر مرد چیست که با انجام آنها انسان، نیکوکار محسوب شود؟ امام(ع) فرمود: وسایل خوراک و پوشاک او را فراهم نماید و اگر خطایى از او سر زد از او بگذرد. سپس فرمود: پدرم «امام باقر(ع)» همسرى داشت که به او اذیت و آزار مى‏رساند ولى پدرم او را مورد عفو و بخشش قرار مى‏داد.۱۵

جمع‏بندى

از بررسى مطالبى که ذکر شد و سخنان و سفارشات پیشوایان معصوم(ع) چنین استفاده مى‏شود که زنان داراى حقوقى هستند که باید کاملاً رعایت شود. به شخصیت آنها باید احترام گذاشته شود، به خواست آنان توجه شود. حس زیبایى‏پسندى آنها باید ارج گذاشته شود و آنچنان با آنها برخورد و رفتار شود که نسبت به زندگى دلگرم شوند و نشاط و شادابى بر محیط خانه حاکم گردد. رهبران معصوم(ع) آن قدر به مسأله خواست همسر در زندگى شخصى توجه نموده‏اند که در برخى موارد که اختلاف نظر پیش مى‏آمد خواست او را مقدم داشته‏اند. به عنوان نمونه هر گاه زن و شوهر در تعیین غذایى که مى‏خواهند بخورند اختلاف سلیقه پیدا کنند، رهبران معصوم(ع) دستور داده‏اند که شایسته است جانب زن رعایت شود و مردى که چنین کند، مؤمن است و بعکس، مردى که غذاى مطابق میل خود را بر زن تحمیل نماید دچار یک نوع نفاق

است. امام صادق(ع) از پیامبر اسلام(ص) نقل کرده است که: مؤمن مطابق خواست و میل خانواده‏اش، غذا مى‏خورد و منافق، خانواده‏اش را وادار مى‏کند که طبق میل او غذا بخورد.۱۶ در برخى روایات تأکید شده است که شوهر وقتى وارد خانه مى‏شود در برخورد با همسر باید طورى رفتار کند که موجب ناراحتى او فراهم نشود. پیش از وارد شدن، به گونه‏اى او را باخبر سازد تا اگر در وضع مطلوبى نیست بتواند وضع خود را تغییر دهد و همچنین براى احترام به او هنگام وارد شدن سلام نماید.

امام صادق(ع) مى‏فرماید: وقتى شوهر به خانه خود وارد مى‏شود باید به همسرش سلام نماید و پیش از وارد شدن با زدن کفشهایش به زمین و سرفه کردن، همسر را از آمدن خود باخبر سازد، مبادا او را در حالتى ببیند که او را ناخوش آید.۱۷

حضرت على(ع) مى‏فرماید:

در خانه مشغول پاک کردن عدس بودم و فاطمه در حال درست کردن غذا بود که پیامبر اکرم(ص) وارد شد؛ فرمود: یا ابالحسن! عرض کردم بلى یا رسول‏اللّه‏! فرمود: این سخن از من بشنو و این را نمى‏گویم مگر از جانب پروردگار: هر مردى که در کار خانه به همسرش کمک کند، براى او به تعداد هر مویى که در بدن دارد یک سال عبادت منظور مى‏شود، آنچنان عبادتى که روزهایش روزه و شبهایش مشغول نماز و راز و نیاز باشد و خداوند پاداش صابرانى چون داود و یعقوب و عیسى(ع) به وى خواهد داد.۱۸ این روایت به خوبى اهمیت و ارزش همکارى با همسر را مى‏رساند. در روایتى دیگر، امام صادق(ع) مى‏فرماید: خداوند زیبا بودن و زینت کردن را دوست دارد و تظاهر به ندارى و فقر را مکروه مى‏داند. دوست دارد آثار نعمتهایش را بر بنده‏اش ببیند، لباسش نظیف و پاکیزه باشد، بوى خوش استعمال کند، خانه‏اش را زینت دهد، خانه و اطرافش را جاروب کند.۱۹

روشن است که اسلام رعایت نظافت و زیبایى را بر همه، چه مرد و چه زن، لازم دانسته است. امید است مردان ما از روش و سخنان پیشوایان معصوم(ع) درس گرفته نسبت به همسران خود آنچنان رفتار کنند که اسلام و وجدان و عقل فرمان مى‏دهد و همسر را به عنوان شریکى عزیز و مهربان و دوستى ارجمند و گرامى بلکه بخشى از جسم و جان خود به حساب آورند. مقام و موقعیت و جایگاه او را پاس بدارند و با او آن طور رفتار نمایند، که دوست دارند در باره آنها رفتار شود. ان شاءاللّه‏.

پی نوشت:

۱- وسائل‏الشیعه، ج۱۴، ص۱۲۳

۲. مستدرک الوسائل، ج۲، ص۵۵۱. بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۱، حدیث ۳۸.

 ۳. کافی، ج۵، ص۸۶، حدیث ۱. من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۱۶۹، حدیث ۳۶۴۰، باب ۲. امالى طوسی، ج۲، ص۲۷۴. بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵۱، حدیث ۷.

 ۴. بحارالانوار، ج۴۳، ص۵۰.

 ۵. همان، ص۱۷۱.

 ۶. احتجاج طبرسی، ج۱، ص۲۸۲ ـ ۲۸۱.

 ۷. بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵۷ و حدیث ۶.

 ۸. فواللّه‏ ما اغضبتها و لا اکرهتها على امر … و لا اغضبتنى و لا عصت لى امرا، کشف‏الغمه، ج۱، ص۳۶۳.

 ۹. کافی، ج۶، ص۴۷۶، روایت ۱.

  ۱۰. همان، ص۴۷۵.

۱۱. نهج‏الفصاحه، ص۷۲، رقم ۳۷۷.

 ۱۲. وسائل‏الشیعه، ج۱۴، ص۱۸۳. کافی، ج۵، ص۵۶۷.

۱۳. کافی، ج۶، ص۴۴۶، حدیث ۱.

۱۴. همان، ص۴۴۸، روایت ۱۳.

۱۵. همان، ج۵، ص۵۱۰، روایت ۱. من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۴۴۱، روایت ۴۵۲۸.

 ۱۶. وسائل‏الشیعه، ج۱۵، ص۲۵۰.

۱۷. بحارالانوار، ج۷۶، ص۱۱.

۱۸. عوالم العلوم، ج۱۱، بخش ۲، ص۵۰۰. بحار، ج۱۰۴، ص۱۳۲، حدیث ۱.

۱۹. بحار، ج۷۹، ص۳۰۰.

منبع: نشریه پیام زن ،شماره۶۸

رفق و مداراى تربیتى در سیره معصومین(ع)

اشاره:

این مقاله پس از تعریف مفهوم رفق و مدارا، جایگاه، موارد، محدوده و آثار تربیتى آن را در کلام و سیره معصومین(ع) بیان مى‏کند و سپس رفق و مدارا با دیگران را در مواردى از قبیل: رفق و مدارا در تبیین مسائل دینی، رفق و مدارا در تربیت عبادى کودکان، رفق و مدارا در موعظه، و… مورد بررسى قرار مى‏دهد.

مقدمه

در سیره تربیتى پیشوایان دینى(ع) رفق و مدارا با تربیت‏آموزان از جایگاه والایى برخوردار است. پیامبر گرامى اسلام(ص) در موارد متعددى به این موضوع اشاره کرده که وى از جانب خداوند موظّف و مامور است با مردم به رفق و مدارا رفتار کند.

نظر به اهمیت این موضوع در تربیت اسلامی، سعى بر این بوده تا در این نوشتار در حد توانایى ابعاد و جوانب آن بررسى شود. بدین منظور معنا و تعریف رفق و مدارا، جایگاه، موارد، محدوده و آثار تربیتى آن مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.

معنا و تعریف رفق و مدارا

«رفق» چنانکه در کتب لغت آمده در چهار معنا به کار مى‏رود:

۱.کارى را خوب انجام دادن در مقابل بد انجام دادن کار؛

۲. نرم خویى در مقابل تند خویى و شدت عمل؛

۳. میانه روى و اعتدال در انجام کار؛

۴. محکم کارى و دقت در انجام کار (مجمع البحرین؛ ذیل ماده رفق).

«مدارا» نیز در لغت به معناى ملاطفت و نرمى و ملایمت و احتیاط کردن آمده است (همان، ذیل ماده دری).

با توجه به معناى لغوى رفق مى‏توان گفت که این واژه در زبان عربى بدین معنا است که فرد کارى را به زیبایى و نرمى و با استحکام لازم انجام دهد در مقابلِ آن فردى است که کارى را با شدت و خشونت و زشتى انجام مى‏دهد. مؤید این امر این است که این واژه در مقابل «خَرْق» به کار مى‏رود که به معناى انجام کار با شدت و خشونت و زشتى است. مدارا نیز با توجه به معناى لغوى آن عبارت از نرمى و ملایمت در رفتار با دیگران است که گاه براى در امان ماندن از شر مردم و گاه براى بهره‏مندى از آنان است. این‏که در کتب لغت آن را به احتیاط نیز تعریف کرده‏اند، بیانگر همین مطلب است.

با وجود اینکه، این دو واژه از نظر معنا بسیار به یک‏دیگر نزدیک هستند، موارد کاربرد آنها در زبان عربى تفاوت دارد. رفق عمدتا در مورد موافقان و دوستان و حداکثر در مورد غیر مخالفان به کار مى‏رود؛ در حالى که مداراى احتیاطى بیشتر در مورد مخالفان و دشمنان به کار مى‏رود. استعمالات متعدد این دو واژه در روایات نیز مؤید این مطلب است. به عنوان مثال در روایتى آمده است که

«لاَتَحْمِلُوا عَلَى شِیعَتِنَا و ارْفَقُوا بِهِمْ؛ بر شیعیان ما چیزى تحمیل نکند و با آنها با رفق برخورد نمایند» (کافی، ج۸، ص۳۳۴) و در روایت دیگرى آمده است که «و اَمَّا الْمُخالِفُونَ فَیُکَلِّمُهُمْ بِالْمُداراه… ؛

با مخالفان به روش مدارا برخورد نمایید» (رى‏شهری؛ میزان الحکمه ج۳ ص۲۳۹).

در این دو روایت در مورد شیعیان واژه رفق و در مورد مخالفان واژه مدارا به کار رفته‏است. البته، گاه این دو واژه در معنایى وسیع به کار مى‏روند که هم شامل معناى رفق است و هم شامل معناى مدارا. به عنوان مثال در روایت «اِنَّا اُمِرْنَا مَعَاشِرَ الاَنْبِیاءِ بِمُداراهِ النَّاسِ کَمَا اُمِرْنَا بِاَدَاءِ الْفَرائِضِ؛ ما گروه پیامبران مأمور به مداراى با مردم هستم همانطور که مأمور به انجام واجبات هستیم.» (رى‏شهری، میزان‏الحکمه، ج۴، ص۲۳۹) و روایت «اِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ بَعَثَ مُحَمَّدا فَاَمَرَه بِالصَّبْرِ وَ الرِّفْقِ؛ بدرستى که خداوند عزّوجل محمد(ص) را برانگیخت و به او را به صبر و رفق امر نمود» (رى‏شهری، میزان‏الحکمه، ج۴، ص۲۳۸). رفق و مدارا در معنایى وسیع و مترادف با یکدیگر به کار رفته‏است. اما این معناى عام کمتر استعمال شده است و در غالب موارد رفق و مدارا در همان معنایى که قبلاً گفتیم به کار مى‏رود.

در زبان فارسى نیز این دو واژه، بویژه هر گاه با هم به کار روند، معنایى مترادف با یکدیگر را مى‏رسانند.

به هر حال، این دو واژه، بر اساس آنچه در زبان عربى و فارسى از آن اراده مى‏شود، در زمینه تعلیم و تربیت بدین معنا به کار مى‏رود که مربى با متربیان به گونه‏اى رفتار کند که به زیبایى و آسانی، آنان را به سوى اهداف تربیتیِ مورد نظر هدایت کند. اگر مربى چنین عمل کند گفته مى‏شود که با تربیت‏آموزان خود به رفق و مدارا رفتار کرده است. در روایتى‏پیامبر(ص) خطاب به حضرت على(ع) مى‏فرماید:

یا عَلِی! اِنَّ هَذَا الدِّینَ مَتینٌ. فَأَوْغِلْ فِیهِ بِرِفْقٍ وَ لاَتَبْغَضْ اِلَى نَفْسِکَ عِبَادَهِ رَبِّکَ [ف] اِنَّ الْمُنْبِتَ لاَ ظَهْرا أبْقَى و لاَ أَرضا قَطَعَ.

یا علی! این دین، دین استوار و محکمى است. از این رو، با رفق و نرمى در آن سیر کن و عبادت خداوند را براى خودت ناخوشایند مکن که زیاده‏رو و افراط‏کار نه مرکب خود را سالم باقى مى‏گذارد و نه راه را طى مى‏کند (الکافی، ج۲، ص۸۷).

این روایت به روشنى بیان مى‏کند که عدم رفق در جایى که رفق و مدارا لازم است، علاوه بر آنکه موجب شکست فرد در رسیدن به اهداف خود مى‏شود، وسیله و ابزار وى براى رسیدن به هدف را نیز از میان مى‏برد.

جایگاه رفق و مدارا در سیره معصومین(ع)

نمونه‏ هاى متعددى از سیره معصومین(ع) در دست است که بیانگر رفق و مداراى آنان با متربیان است که به اختصار

به چند نمونه اشاره مى‏کنیم:

۱. یکى از افرادى که در مدینه با پیامبر(ص) و مسلمانان مخالف بود و از هر فرصتى براى کارشکنى در امور مسلمانان، البته به صورت مخفیانه، خوددارى نمى‏ کرد عبدالله ابن اُبَیّ بود. این فرد، رئیس قبیله خزرج و رهبر منافقان در مدینه بود، با وجود این، زمانى که از دنیا رفت، اطرافیان او از پیامبر(ص) خواستند که پیراهن خود را در اختیار آنان قرار دهد تا عبدالله ابن اُبَیّ را با آن کفن کنند تا شاید بدان سبب مورد رحمت خدا قرار گیرد. پیامبر(ص) خواسته آنان رااجابت کرد. برخى از اصحاب به وى اعتراض کردند که چرا با آنکه وى کافر است چنین کردی. آن حضرت فرمود: «پیراهن من مانع عذاب او در آخرت نیست. و من با این کار امید دارم جمع کثیرى اسلام بیاورند.» گفته شده که هزار نفر از خزرج زمانى که دیدند عبدالله بن ابى به لباس پیامبر(ص) متوسل شده است اسلام آوردند. (تفسیر نور الثقلین، ج۲، ص۲۵۰).

۲. روزى بیرون از مدینه مردى امام زین العابدین(ع) را دید و به او ناسزا گفت. یاران امام(ص) به او حمله کردند. امام فرمود: دست بردارید. سپس رو به آن مرد کرد و گفت: آنچه از کارهاى ما بر تو پوشیده است بیش از آن است که تو مى‏دانی. آیا نیازى‏دارى تا آن را برآورده سازم؟ مرد شرمنده شد. امام(ع) لباس خویش را به او بخشید و دستور داد هزار درهم به او بدهند. مرد پس از آن واقعه، همیشه مى‏گفت شهادت مى‏دهم که تو از فرزندان رسول خدایى (کشف الغمه، ج۲، ص۲۹۳).

موارد رفق و مدارا در سیره تربیتى معصومین(ع)

موارد مدارا و رفق در سیره معصومین(ع) را مى‏توان به دو دسته کلى تقسیم کرد: الف) رفق و مدارا با دیگران. ب) رفق و مدارا با خود.

الف) رفق و مدارا با دیگران

۱. رفق و مدارا در تبیین مسائل دینى

پیشوایان دینى(ع) هنگامى که مى‏خواستند احکام و شرایع را به مردم آموزش دهند، به اندازه فهمشان با آنان سخن مى‏گفتند و مسائل دینى را به گونه‏اى که آنان به آسانى دریابند بیان مى‏کردند. خداوند در قرآن مى‏فرماید: «ما هیچ رسولى را جز به زبان قوم خود نفرستادیم تا براى آنان [حقایق را [تبیین کند» (ابراهیم، آیه۴).

پیامبر گرامى اسلام(ص) نیز مى‏فرماید: «به ما پیامبران دستور داده شده است که با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن بگوییم» (بحارالانوار، ج۱، ص۸۵)

از امام صادق(ع) نیز نقل شده است که: «رسول خدا(ص) هیچ گاه با مردم به [حسب[ کنه و باطن عقل خویش سخن نگفت (علامه طباطبائی؛ سنن النبی، ۵۷).

هم‏چنین نقل شده است که: در جنگ تبوک مردم دچار تشنگى شدند. به پیامبر(ص) گفتند: یا رسول الله! کاش دعا مى‏کردى تا خدا ما را سیراب مى‏کند. آن حضرت دعا کرد و آب در بیابان جارى شد. قومى از اعراب بادیه‏نشین گفتند: ستاره ذراع و ستاره فلان بر ما باران نازل کرد. پیامبر(ص) رو به اصحاب کرده فرمود: مى‏بینید!! خالد گفت: اى رسول خدا! گردنشان را بزنم؟ پیامبر(ص) فرمود: نه؛ اینان چنین مى‏گویند؛ اما مى‏دانند که خدا باران را نازل کرده است (مستدرک الوسائل، ج۶ ص۱۹۶).

بنابراین، مربى در مقام تربیت، نخستین کارى که باید به انجام آن همت گمارد این است که با تربیت‏آموزان خود، چنان سخن گوید که به آسانى مراد او را دریابند و این مستلزم آن است که مربى سخن خود را از درجه و مقام درک و فهم خود تا سطح درک و فهم تربیت‏آموزانش تنزل دهد.

به علاوه، گاه مدارا و رفق با متربیان اقتضا مى‏کند که مطالب خاصى با آنان در میان گذاشته شود و از ارائه مطالبى که فراتر از میزان درک و فهم آنان است خوددارى شود. چنانکه در سیره معصومین(ع) ملاحظه مى‏شود که گاه بعضى از مطالب را با افرادى خاص مطرح مى‏کردند. به عنوان مثال، علامه مجلسى نقل مى‏کند که جابر بن یزید جعفى مى‏گوید:

امام باقر(ع) نود هزار حدیث براى من بیان کرد که هرگز آنها را براى کسى بیان نکرده‏ام و هیچ گاه نیز بیان نخواهم کرد. وى مى‏گوید به امام باقر(ع) عرض کردم: فدایت گردم، بار سنگینى بر من نهاده‏ای؛ چرا که از اسرارتان احادیثى برایم بیان کرده‏اى که نباید به کسى بیان کنم. بدین سبب، گاه سینه‏ام به جوشش در مى‏آید تا جایى که حالتى شبیه جنون به من دست مى‏دهد. امام(ع) فرمود: در این حالت به کوههاى اطراف برو، حفره‏اى بکن، سرت را در آن فرو کن و بگو محمد بن على به من چنین و چنان گفت (بحار الانوار، ج۲، ص۶۹).

۲. رفق و مدارا در برگزار کردن نمازهاى جمعه و جماعت

پیامبر(ص) نمازهاى جماعت را به اختصار مى‏خواند و دیگران را نیز به همین امر توصیه مى‏فرمود. انس بن مالک مى‏گوید: «پیامبر(ص) نماز [جماعت] را به اختصار و کامل برگزار مى‏کرد» (صحیح البخاری، ج۱، ص۱۷۳). هم‏چنین در روایت دیگرى از آن حضرت(ص) نقل شده است که فرمود:

من هنگامى که مى‏خواهم نماز را به‏پا دارم، قصد مى‏کنم نماز را طولانى کنم. اما صداى کودکى را مى‏شنوم بدین سبب، نماز را سریع مى‏خوانم تا مادر کودک دچار مشقت نشود (صحیح البخاری، ج۱، ص۱۷۳).

در روایت دیگرى نیز آمده است که:

مردى به پیامبر(ص) گفت: اى رسول خدا! از بس فلانى نماز را طول مى‏دهد به سختى نماز را مى‏خوانم. پیامبر(ص) آن روز با حالتى بسیار عصبانى در موعظه‏اى فرمود: اى مردم! شما دیگر مردمان را فرارى مى‏دهید. هر کس با مردم نماز مى‏خواند باید نماز را مختصر برگزار کند که در میان آنان مریض و ناتوان و کسى هست که به دنبال کارى است (صحیح البخاری، ج۱، ص ۳۱).

پیامبر(ص) علاوه بر نمازهاى جماعت، نمازهاى جمعه و خطبه‏هاى آن را نیز به اختصار برگزار مى‏کرد. مراجعه به خطبه‏هاى جمعه‏اى که از ایشان نقل شده است مؤید این مدعا است (بحارالانوار، ج۷۷، ص ۴۵ـ۱۱۰).

۳. رفق و مدارا در تربیت عبادى کودکان

در سیره تربیتى پیشوایان دینى(ع) به اختلافِ سنى افراد توجه خاصى شده است. آنان بین بزرگسالان و کودکان تفاوت بسیارى قائل شده‏اند و از هر یک متناسب با سنشان انتظار داشته‏اند.

امام زین‏العابدین(ع) به کودکان دستور مى‏داد نماز مغرب و عشاء را با هم و نماز ظهر و عصر را نیز با هم بخوانند. به ایشان مى‏گفتند: نماز را در وقت نمى‏خوانند. آن حضرت مى‏فرمود: بهتر از این است که بخوابند و نماز نخوانند (مستدرک الوسائل، ج۳، ص۱۹).

باید توجه داشت که در زمان معصومین(ع) نمازها در پنج وقت: صبح، ظهر، عصر، مغرب و شام خوانده مى‏شد و نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا را نه در یک وقت، بلکه جدا جدا مى‏خواندند. اما امام(ع) به کودکان که هنوز به سن تکلیف نرسیده بودند ولى نماز مى‏خواندند ـ که در بحث تربیت عبادى به نکته تربیتى این مطلب اشاره خواهیم کرد ـ اجازه مى‏دادند که نمازهاى ظهر و عصر و نمازهاى مغرب و عشا را با هم بخوانند تا نماز خواندن بر آنها مشکل و غیرقابل تحمل نشود.

این امر، در واقع، نوعى رفق و مدارا با این قبیل افراد است. هم چنین در روایت دیگرى آمده است که امام صادق(ع) فرمود:

ما کودکانمان را در هفت سالگى به روزه گرفتن، به اندازه‏اى که توان آن را دارند تا نصف روز، بیشتر یا کمتر، دستور مى‏دهیم. هرگاه تشنگى یا گرسنگى بر آنها غلبه کرد افطار مى‏کنند تا به روزه عادت کنند. شما کودکانتان را در نُه سالگى به روزه گرفتن، به هر اندازه که مى‏توانند، امر کنید. هرگاه تشنگى بر آنها غلبه کرد، افطار کنند (طباطبایی، سنن النبی، ص۱۵۷).

در این روایت نیز امام(ع) در آموزش روزه گرفتن به کودکان به رفق و مدارا با آنها رفتار مى‏کند و به دیگران نیز دستور مى‏دهد چنان عمل کنند. در مقابل، معصومین(ع) از افراد مسن‏تر انتظارات بیشترى دارند. از کسى که عمرى را در اسلام گذرانده است، انتظار دارد اعمال خود را با رعایت تمام با بیشتر مستحبات انجام دهد. به عنوان مثال، مى‏توان به قضیه اتفاق افتاده میان امام صادق(ع) و حماد که یکى از اصحاب ایشان است اشاره کرد که:

حماد بن عیسى مى‏گوید: روزى امام صادق(ع) به من فرمود: حماد! مى‏توانى نیکو نماز بگزاری؟ گفتم: آقاى من، من کتاب «صلاه» حریز را حفظ هستم. فرمود: اشکالى ندارد؛ حماد، برخیز و نماز بگزار. من برخاستم و در برابر ایشان رو به قبله ایستادم؛ تکبیره الاحرام گفتم؛ رکوع و سجود بجا آوردم. امام به من فرمود: حماد، نمى‏توانى نیکو نماز بگزاری. چه زشت است که کسى از شما شصت یا هفتاد ساله باشد، اما نتواند یک نماز با رعایت تمام حدود آن بجا آورد (الکافی، ج۳، ص۳۱۱).

حماد در ادامه مى‏گوید: به امام(ع) عرض کردم: نماز را به من بیاموز. ایشان برخاستند و یک نماز با رعایت تمام حدود آن اقامه کردند و در پایان فرمود: حماد! چنین نماز بگزار (الکافی، ج۳، ص۳۱۱).

از نحوه نماز خواندن امام(ع) پیداست که منظور ایشان از اینکه حماد نمى‏تواند نیکو نماز بگزارد این نبوده است که نماز حماد نادرست بوده است، بلکه مراد آن حضرت این بوده که وى نماز را با رعایت آداب و مستحبات آن نمى‏خواند. بدین‏ترتیب امام(ع) این انتظار را از حماد ـ که عمرش را در اسلام گذرانده است ـ دارد که بتواند نماز را با رعایت تمام حدود و آداب آن بخواند.

۴. رفق و مدارا در مواجهه با افرادى که از نظر ایمان درجات متفاوتى دارند

موضوع تفاوت افراد در درجات ایمان نیز یکى از امورى است که در سیره تربیتى معصومین(ع) مورد توجه است. آنان در رعایت تفاوت مذکور به دو جهت توجه داشتند: اولا، آنان چنان نبودند که کسى را به دلیل پایین بودن درجه ایمان در انزوا قرار بدهند و با او مصاحبت و مجالست نکنند. ثانیا، آنان از هر کس متناسب با درجه ایمانش توقعاتى داشتند و بیش از آن بر او تحمیل نمى‏کردند. اینکه معصومین(ع) با اکثر شیعیان و سایر مسلمانان، بجز عده‏اى خاص، معاشرت داشتند مؤید این مطلب است. در این خصوص مى‏توان به سؤال و جوابى که بین امام صادق(ع) و یکى از شیعیانش واقع شده است اشاره کرد:

یکى از شیعیان مى‏گوید در حضور امام صادق(ع) سخن در باره عده‏اى مطرح شد. من به امام(ع) عرض کردم: ما از آنان بیزارى مى‏جوییم؛ زیرا آنان به آنچه ما قائلیم قائل نیستند. امام(ع) فرمود: دوستدار ما هستند و به آنچه شما قائلید قائل نیستند و شما از آنان تبرى مى‏جویید؟! گفتم: آری. امام(ع) فرمود: اگر چنین است، ما هم از مزایایى برخورداریم که شما از آنها بى‏بهره‏اید؛ پس ما هم باید از شما بیزارى بجوییم…؟ با آنها دوستى کنید و از آنها بیزارى نجویید. زیرا بعضى از مسلمانان از اسلام یک سهم و بعضى دو سهم و…بعضى هفت سهم دارند. سزاوار نیست بر دوش آنکه از اسلام یک سهم دارد به اندازه آنکه دو سهم دارد بار بگذاریم و همینطور بر آنکه از اسلام دو سهم دارد به اندازه آن که سه سهم دارد و… .

براى تو مثالى مى ‏آورم. مردى همسایه ‏اى نصرانى داشت. او را به اسلام فراخواند و اسلام را در نظر او زیبا جلوه داد و نصرانى مسلمان شد. نزدیک سحر درِ خانه او را زد. نصرانى گفت: کیست؟ همسایه مسلمانش گفت: من هستم، فلانی؛ وضو بگیر و لباسهایت را بپوش تا به نماز برویم. نصرانى تازه مسلمان شده چنین کرد و به مسجد رفتند و نماز خواندند تا فجر دمید. سپس نماز صبح را خواندند و ماندند تا آفتاب برآمد. نصرانى تازه مسلمان شده برخاست تا به منزل خویش برود. مرد مسلمان به او گفت: کجا مى‏روی؟! روز کوتاه است و تا ظهر چیزى نمانده است. به همین ترتیب او را تا ظهر و سپس تا عصر و مغرب و نماز عشا در مسجد نگاه داشت و سپس به اتفاق، به منزلهایشان بازگشتند. مرد مسلمان دوباره نزدیک سحر، درِ خانه تازه مسلمان را زد. تازه مسلمان گفت: کیست؟ گفت: منم. برخیز؛ وضو بگیر و لباس بپوش تا به مسجد برویم. گفت: برو کسى بیکارتر از من بجوی. من فقیرم و عیالوار. [امام(ع) در ادامه مى‏فرماید] بر آنان سخت نگیرید. مگر نمى‏دانید…که امامت ما بر رفق و انس و وقار و… است. مردم را به دینتان و آنچه بر آن هستید ترغیب کنید. (وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۴۲۷).

۵. رفق و مدارا در موعظه

پیشوایان بزرگ اسلام جهت رعایت حال مخاطبان، مواعظ خود را معمولاً کوتاه ایراد مى‏کردند تا آنان خسته و دلزده نشوند. یکى از اصحاب رسول خدا(ص) نقل مى‏کند که: «پیامبر(ص) موعظه‏هاى خود را در روزهاى مختلف، و نه هر روزه، انجام مى‏داد. زیرا دوست نداشت ما خسته و دلزده شویم» (صحیح البخاری، ج۱، ص۲۵).

ب) رفق و مدارا با خود

درباره رفق و مداراى تربیتى با خود نیز سیره‏هایى وجود دارد که نشان مى‏دهد که رعایت آن براى افراد لازم است. یکى از اصحاب رسول خدا(ص) مى‏گوید:

پیامبر(ص) به من فرمود: آیا خبر ندهم تو را که شبها نماز مى‏خوانى و روزها روزه مى‏گیری؟ گفتم: من چنین مى‏کنم. فرمود: اگر چنین کنی، چشمهایت گود مى‏افتد و روحت خسته مى‏شود، در حالى که روحت بر تو حقى دارد و خانواده‏ات نیز بر تو حقى دارند. گاهى روزه بگیر و گاهى افطار کن، در شب گاهى نماز بخوان و گاهى بخواب (همان، ج۲، ص۴۹).

همانطور که گذشت، در اصول کافى نیز نقل شده است که پیامبر(ص) به حضرت على(ع) فرمود:

یا علی! این دین، دین استوار و محکمى است. از این رو، با رفق و نرمى در آن سیر کن و عبادت خداوند را براى خودت ناخوشایند مکن که زیاده‏رو و افراط‏کار نه مرکب خود را سالم باقى مى‏گذارد و نه راه را طى مى‏کند (الکافی، ج۲، ص۸۷).

محدوده رفق و مداراى تربیتى

در این‏جا لازم است به این سؤال نیز بپردازیم که آیا در سیره تربیتى معصومین(ع) محدوده‏اى براى رفق و مداراى تربیتى معین شده است یا نه؟ در صورت مثبت بودن جواب، درچه مواردى مى‏توان از رفق و مدارا استفاده کرد و در چه مواردى نمى‏توان؟ البته، در مورد این پرسش نمى‏توان جواب قاطعى ارائه کرد، در عین حال با توجه به سیره معصومین(ع) مى‏توان به مؤلفه‏هایى که ما را در دست‏یابى به پاسخ کمک مى‏کند اشاره کرد. برخى از این مؤلفه‏ها عبارتند از:

جهل و علم

معصومین(ع) در مواردى که با فردى جاهل یا ناآگاه به احکام و آموزه‏هاى دینى مواجه مى‏شدند با او به رفق و مدارا برخورد مى‏کردند و اجازه نمى‏دادند دیگران نیز با آنان به شدت و خشونت رفتار کنند. به عنوان مثال، یکى از اصحاب پیامبر(ص) نقل مى‏کند که:

درحالى که ما با پیامبر(ص) در مسجد بودیم، اعرابى‏اى آمد و در مسجد مشغول ادرار شد. اصحاب پیامبر(ص) او را از این کار منع کردند. پیامبر(ص) رو به اصحاب کرد و فرمود: با او کارى نداشته باشید. آنان نیز او را رها کردند. آنگاه پیامبر(ص) او را نزد خود خواند و فرمود: مساجد نه محل ادرار است و نه محل کثافات دیگر؛ بلکه جایگاه ذکر خداوند متعال و نماز و قرائت قرآن است (صحیح مسلم، ج۱، ص۱۶۳).

با توجه به اینکه در ذیل این سیره آمده است که پیامبر(ص) اعرابى را توجیه کرد و ادب مسجد را به او آموخت، مى‏توان گفت سبب مداراى ایشان جهل و ناآگاهى اعرابى بوده است.

توان جسمى

توان جسمى نیز یکى از مؤلفه هایى است که معصومین(ع) در رفتارهاى تربیتى خود آن را در نظر مى‏گرفتند که بحث آن در مبحث «رفق و مدارا در تربیت عبادى کودکان» گذشت.

درجه ایمان

درجه ایمان نیز یکى دیگر از مؤلفه‏ها در رفتار معصومین(ع) با افراد است که بحث آن نیز گذشت.

با وجود این ملایمتها که در سیره پیشوایان دینى وجود دارد مواردى نیز به چشم مى‏خورد که آنان نه تنها مدارا نمى‏کردند بلکه شدت عمل نیز نشان مى‏دادند. در این موارد یا مصالح اجتماعى و سیاسى اقتضاى چنین رفتارى را داشته، یا از مواردى بوده که نرمى و ملایمت کارایى نداشته است. به عنوان مثال، در روایتى وارد شده است که: «اِذَا کَانَ الرِّفْقُ خَرْقا کَانَ الْخَرْقُ رِفْقا، هرگاه نرمى به منزله شدت عمل شد، شدت عمل به منزله رفق خواهد بود» (رى‏شهری، میزان الحکمه، ج۴،ص ۱۶۱).

رفق و مدارا و احکام دینى

موضوع محدوده رفق و مدارا از زاویه‏اى دیگر نیز قابل طرح است و آن اینکه احکام و آموزه‏هاى دینى به پنج دسته واجب، حرام، مستحب، مکروه و مباح، تقسیم مى‏شوند. آیا رفق و مدارا در همه این موارد یا در بعضى از این موارد جارى است؟ مى‏توان گفت سیره تربیتى معصومین(ص) نشان مى‏دهد که در محدوده مستحبات، مکروهات و مباحات، رفق و مدارا رعایت مى‏شده است. سهل‏گیرى در نماز کودکان، و در نماز جماعت و مانند آن نشان مى‏دهد که رعایت مستحبات در این اعمال لازم نیست. اما، در مورد واجبات و محرمات نمى‏توان جواب قطعى به دست داد و در موارد به کارگیرى رفق و مدارا نیز باید با توجه به مؤلفه هایى که در بالا به آنها اشاره کردیم تصمیم گرفت.

آثار تربیتى رفق و مدارا

اکنون این سؤال مطرح مى‏شود که رفق و مدارا در تربیت دینى چه تأثیرى دارد؟ البته، با توجه به سیره‏هایى که بیان آن گذشت و نیز با توجه به دلایلى که در آنها لزوم رعایت رفق و مدارا در رفتارهاى تربیتى اشاره شده است، جواب این سؤال تا حد زیادى روشن است. بدین سبب، ما در این‏جا تنها به دو نکته که در سیره و روایات معصومین(ص) بر آن تأکید شده است اشاره مى‏کنیم.

نخستین موضوعى که در این باب در سیره‏ها مطرح شده است این است که رفق و مدارا با متربیان سبب جذب آنان به مربى و شخصیت، منش، آرا و عقاید او مى‏ گردد. در رفتار امام زین العابدین(ع) با مردى که به وى دشنام داد، دیدیم که او، بعد از مواجه شدن با رفق و مداراى امام(ع)، شرمنده شد و جذب امام(ع) و شخصیت او گردید. چنانکه رفتارِ از سرِ رفق امام حسن(ع) نیز با مرد شامى موجب جذب مرد شامى به امام(ع) گردید. در روایتى از امام صادق(ع)، که قبلاً قسمتى از آن را نقل کردیم، نیز ایشان علت مدارا با مردم و به ویژه مخالفان را جذب آنان به سوى دین مى‏داند:

وَ اَمَّا الْمُخالِفُونَ فَیُکَلِّمُهُمْ بِالْمُداراهِ لاِجْتِذابِهِمْ اِلَى الاِیمَانِ.

اما با مخالفان به روش مدارا صحبت مى‏کند براى اینکه آنان را به سوى ایمان جذب کند(میزان الحکمه ، ج۳، ص۲۳۹).

دومین موضوعى که در سیره‏ها مطرح است این است که رفق و مدارا با تربیت‏آموزان سبب مى‏شود آنان آموزه‏ها و مفاهیم دینى را به بهترین وجه درک و جذب و درونى کنند و به تدریج به مدارج بالاى ایمان و کمال برسند، بدون آنکه از اعمال دینى خسته یا دلزده گردند. در روایتى که در بالا نقل کردیم آمده است که: «عبادت خداوند را براى خودت ناخوشایند مکن» (الکافی، ج۲، ص۸۷). این روایت، در واقع، بیان کننده این معنا است که عدم رعایت رفق و مدارا در مقام تربیت، حتى اگر در مورد خودِ فرد باشد، موجب مى‏شود وى از عبادت و سایر اعمال دینى خسته و در نتیجه متنفر گردد و بدین سبب از طیّ مسیر کمال باز بماند. داستانى که امام صادق(ع) براى اصحاب بیان کرد ـ داستان مرد مسلمان و همسایه مسیحى وى که به دست او اسلام آورد و سپس به سبب سخت‏گیریهاى او از دین اسلام برگشت ـ نیز بیان کننده همین مطلب است.

نتیجه‏گیرى

از آنچه گفته شد به دست مى‏آید که: ۱. در سیره معصومین(ع) رفق و مدارا جایگاه والایى دارد؛ ۲. رفق و مدارا هم در مواجهه با دیگران و هم در مواجهه با خود باید رعایت گردد؛ ۳. در مورد گستره و محدوده اِعمال رفق و مدارا باید به موضوعاتى مانند علم و جهل، توان جسمی، توان عقلى و ذهنی، و درجات ایمان مخاطبان توجه داشت. به علاوه، باید به نوعِ حکم شرعى و این‏که مستحب، مکروه یا مباح است نیز توجه کرد؛ ۴. رعایت رفق و مدارا موجب مى‏شود اولاً یادگیرى پایدار و عمیق صورت گیرد، ثانیا تأثیرپذیرى تربیت‏آموز از مربى افزایش یابد.

فهرست منابع:

  1. ـ قرآن مجید
  2.  ـ بخارى الجعفی، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، تحقیق قاسم الشجاعی، بیروت: دار القلم، ۱۴۰۷ق.
  3.  ـ مسلم بن الحجاج، صحیح مسلم، تحقیق موسى شاهین لاشین و احمد عمر هاشم، بیروت: عزالدین، ۱۴۰۷ق.
  4.  ـ الحویزی، عبدالعلى بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، مع تعلیقات هاشم الرسولى المحلاتی، قم: مؤسسه اسماعیلیان، ۱۳۷۰.
  5.  ـ العاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعه الى تحصیل المسائل الشریعه، تحقیق عبد الرحیم الربانى الشیرازی، تهران: کتابفروشى اسلامیه، ۱۴۰۳ق.
  6.  ـ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تحقیق محمدجواد الفقیه، ۸ج، بیروت: دارالاضواء، ۱۴۱۳.
  7.  ـ محمدى رى‏شهری، محمد، میزان الحکمه، ۱۰ج، قم: دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۶۳-۱۳۶۲.
  8.  ـ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ سوم، بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق.
  9.  ـ الاربلی، على بن عیسی، کشف الغمه فى معرفه الائمه، بیروت: دارالاضواء، ۱۴۰۵ق.
  10.  ـ طباطبائی، محمدحسین؛ سنن النبی، ترجمه وتحقیق محمدهادى فقهی، تهران: کتابفروشى اسلامیه، ۱۳۷۵.
  11.  ـ الطریحی، فخرالدین‏بن محمد، مجمع البحرین، ۲ج، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۴۰۸.
  12.  ـ نوری؛ حسین بن محمدتقی، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، تحقیق مؤسسه آل‏البیت؛ بیروت: مؤسسه آل‏البیت، ۱۴۰۸ق.
  13. منبع: فصلنامه حوزه و دانشگاه، ش ۲۸.

نگاهى به حکومت امام مجتبى(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

سال چهلم هجرى در حالى که خاندان وحى و امّت اسلامى در سوگ امیرمؤمنان على علیه‏السلام نشسته‏اند، کوفه، مرکز استقرار خلافت علوى، بار دیگر انتخاب و آزمایشى برزگ را تجربه مى‏کند. صبحگاه روز بیست و یکم ماه رمضان، ابن عباس به میان مردم آمده و مى‏گوید: اى مردم! امیرمؤمنان به سراى دیگر سفر کرد و فرزندش را از براى شما به یادگار گذاشت. اگر دوست دارید، فرزندش به سوى شما آید! مردم گریستند و خواستار حضور امام مجتبى علیه‏السلام در میان خود شدند. حضرت، به مسجد کوفه آمد و پس از سپاس الهى و درود بر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم چنین ادامه داد:

«در این شب، مردى از دنیا رفت که پیشینیان بر او در عمل نیک سبقت نگرفتند و آیندگان توان رسیدن به او را نخواهند داشت. او همراه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در راه خدا مى‏جنگید و جان خویش را سپر بلاى وى مى‏نمود. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پرچم خویش را به وى مى‏داد، در حالى که جبرئیل از طرف راست و میکائیل از جانب چپ، در کنار او بودند و از جنگ برنمى‏گشت تا خداوند پیروزى را به وى ارزانى مى‏داشت. او در شبى به عالم بقا رفت که حضرت عیسى علیه‏السلام در آن شب به آسمان عروج نمود؛ شبى که یوشع بن نون، وصىّ موسى علیهماالسلام از دنیا رفت. از طلا و نقره چیزى جز هفتصد درهم برایش باقى نماند که از بخشش‏هاى او زیاد آمده بود و مى‏خواست با آن پول، خادمى براى خانواده‏اش خریدارى کند.»

پس از آن گریست و مردمان نیز گریه کردند، آنگاه فرمود:

منم پسر بشارت دهنده «به رحمت خداوند». منم فرزند بیم دهنده «از عذاب الهى» منم پسر دعوت کننده به سوى خداوند به اذن او. منم پسر نور تابناک. منم از اهل بیتى که خداوند، ایشان را پاک و پاکیزه ساخت. و منم از خاندانى که خداوند در قرآن کریم محبّت ایشان را واجب ساخته و خطاب به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرموده است: «بگو از شما پاداشى جز دوستى اهل‏بیت خود نمى‏خواهم و هرکس کار نیکى انجام دهد، برنیکى‏اش مى‏افزاییم.»۱ و این نیکى، دوستى ما اهل‏بیت علیهم‏السلام است.»۲

آنگاه نشست و مردم را غرق جذبه و نور معنویّت خویش نمود.

بیعت با امام مجتبى علیه‏السلام

پس از سخنرانى امام، ابن عباس برخاست و گفت:

«معاشرالنّاس هذا ابنُ نبیّکم و وصىُّ امامکم فبایِعوه؛ اى مردم! این فرزند پیامبر شما و وصىّ امام شماست، با او بیعت کنید.»

مردم گفتند: او را نیک دوست داریم و حقّ او را برخویش واجب مى‏شماریم.۳

به عقیده طبرى، اوّلین کسى که با آن حضرت بیعت کرد، قیس بن سعد بن عباده بود. وى به هنگام بیعت، گفت: با تو بیعت مى‏کنم به حکم خدا و سنّت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و جهاد با دشمنان خدا. امام مجتبى علیه‏السلام فرمود: بیعت کن به حکم خدا و سنّت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم که در بردارنده تمامى شرط‏هاست. و او با این شرط بیعت نمود و مردم نیز با آن حضرت بیعت کردند.۴

قیس بن سعد، اوّلین استاندار امیرمؤمنان على علیه‏السلام در مصر بود و در تمامى جنگ‏ها همراه آن حضرت شرکت داشت. وى تا آخر به پیمانى که با سبط اکبر علیه‏السلام بسته بود، وفادار ماند و زمانى که فرمانده بخشى از لشکریان امام شد، فریب وعده‏هاى معاویه را نخورد و در جواب وى نگاشت:

«لا واللّه لا تَلْقانى ابداً الاّ بینى و بینک الرُّمح؛ سوگند به خدا! مرا دیدار نخواهى کرد، مگر آنگاه که بین من و تو نیزه باشد.»۵

دلائل انحصار خلافت در اهل‏بیت علیهم‏السلام

پس از پایان یافتن بیعت، امام مجتبى علیه‏السلام دیگر بار در سخنانى، دلائل شایستگى خویش براى خلافت و انحصار آن را در اهل‏بیت علیهم‏السلام برشمرد و فرمود:

«ماییم حزب پیروز خدا ماییم عترت پیامبر خدا که از هرکس به وى نزدیک تریم. ماییم اهل‏بیت رسالت که از گناهان و بدى‏ها معصوم و پاکیزه‏ایم. ماییم یکى از دو چیز گرانبها که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در میان امت به یادگار گذاشت. ماییم تلاوت کنندگان قرآن که همه اشیا به تفصیل در آن بیان شده‏اند، کتابى که باطل از هیچ سو در آن راه نمى‏یابد.

در تفسیر قرآن تنها مرجعِ مورد اعتماد، ما هستیم. در قرآن با یقین سخن مى‏گوییم و با گمان، تأویل آیات نمى‏نماییم. از ما اطاعت کنید؛ زیرا اطاعت ما، از جانب خدا بر شما واجب شده است و فرمانبرى ما را با اطاعت خود و رسول خویش همراه نموده و فرموده است: «یا ایّها الذّین آمنوا اطیعوا اللّه و اطعیوا الرّسول و اُولى الأمر منکم فَاِن تنازعتم فى شى‏ء فرُدّوه الى اللّه والرّسول»۶؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید، اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوالأمر «اوصیاى پیامبر» را و هرگاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم باز گردانید (و از آنها داورى بطلبید)

و در آیه دیگر فرمود: «اگر آن را به پیامبر و اولى الأمر بازگردانند، از ریشه‏هاى مسائل آگاه خواهند شد.»۷

امام مجتبى علیه‏السلام در ادامه فرمود:

«شما را از گوش دادن به سخنان شیطان برحذر مى‏دارم؛ زیرا او دشمن آشکار شماست، تا همانند سپاهیان کفر در جنگ بدر نباشید که شیطان به آنان گفت: «امروز هیچ کس از مردم بر شما پیروز نمى‏گردد، و من همسایه «و پناه دهنده» شما هستم؛ اما هنگامى که دو گروه (کافران و مؤمنانِ مورد حمایت فرشتگان) در برابر یکدیگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما بیزارم، من چیزى مى‏بینم که شما نمى‏بینید».۸

در این خطبه، دلایلى براى انحصار امامت در اهل‏بیت علیهم‏السلام وجود دارد، که در منابع اهل سنّت نیز مورد قبول واقع شده است؛ از جمله:

۱. طهارت و عصمت اهل بیت علیهم‏السلام ؛ که قرآن کریم آن را در آیه تطهیر «انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت»، بیان داشته است.

۲. آیه اولوالأمر؛ که منظور از آن، امامان معصوم علیهم‏السلام هستند.

۳. حدیث ثقلین؛ که بین شیعه و سنّى متواتر است.

امام علیه‏السلام در کلامى دیگر به حدیث پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم استناد مى‏کند و مى‏فرماید:

«اَلستُ الّذى قال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لى وَ لاِءخى: الحسن والحسین امامان قاما او قعدا؛ آیا من همان فرد نیستم که پیامبر گرامى در حقّ من و برادرم فرمود: حسن و حسین هردو امام هستند؛ چه قیام کنند و چه صلح.»۹

راهکارهاى حکومتى امام مجتبى علیه‏السلام

پیشوا و رهبر، حلقه اتصال و سررشته‏دار امور مملکتى است که با فقدان او، نظام جامعه دچار از هم گسیختگى مى‏شود. بر این اساس امام حسن علیه‏السلام پس از شهادت امیرمؤمنان و عهده دارشدن خلافت، بدین امر اهتمام ورزید و در این راستا به اجراى راهکارهایى اقدام نمود که بدین شرح است:

الف) تثبیت نظام مدیریّتى

امام مجتبى علیه‏السلام پس از اوّلین سخنرانى خود، بعد از شهادت امیرمؤمنان، به اداره مملکت پرداخته و کارگزاران سابق را در یمن، حجاز، آذربایجان، خراسان، کرمان و فارس در کار خویش ابقا نمود و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد.۱۰

شیخ مفید مى‏نویسد: «فرتَّب العّمال و امَّرَ الاُمراء وانفذ عبداللّه بن عباس الى البصره و نظر فى الاُمور؛ کارگزاران خود را به اطراف و نواحى فرستاد و حکّام و امراء را در هر محلّ نصب کرد و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد و به تدبیر امور پرداخت.»۱۱

بدین ترتیب امام حسن علیه‏السلام ساختار مدیریتى را، که از پیش به وسیله امیرمؤمنان علیه‏السلام پایه ریزى شده بود، حفظ و با همان آهنگ و مقصد بر استمرار آن راه تأکید نمود.

ب) جلوگیرى از نفوذ دشمن

پس از آنکه معاویه از بیعت مردم با امام حسن مجتبى۷ آگاه شد، توطئه‏هاى مختلفى را با هدف ایجاد نابسامانى و از هم گسیختن امور، تدارک دید که فرستادن جاسوس به سوى کوفه و بصره، از آن جمله است. البته به دستور حضرت، جاسوس معاویه در کوفه گردن زده شد و امام نامه‏اى به بصره براى ابن عباس نگاشت و از وى خواست جاسوس معاویه را دستگیر و او را نیز اعدام کند.۱۲

ج) اتمام حجّت با معاویه

معاویه با بهانه‏هاى بى‏اساس، از تسلیم در مقابل حکومت امیرمؤمنان على علیه‏السلام سرباز زد. عملکرد معاویه، حتى طبق مبانى‏اهل سنت ـ که اتفاقِ اهل حلّ و عقد را براى امامت کافى مى‏دانند ـ نیز محکوم است. امام مجتبى علیه‏السلام با یادآورى این اصل، براى اتمام حجّت به معاویه نامه مى‏نویسد و او را از مخالفت با حکومت مرکزى بر حذر مى‏دارد. در بخشى از این نامه چنین آمده است:

«همانا على علیه‏السلام ـ چون از جهان چشم فروبست، که رحمت خداى بر او باد، روزى که به شهادت رسید و روزى که خداوند بر او با انتخاب اسلام منّت نهاد و روزى که در قیامت بر انگیخته شود ـ پس از او مسلمانان مرا به خلافت و امامت برگزیدند. از خداوند خواستارم که عطایاى دنیوى او، چیزى از آنچه مایه کرامت ما، در آخرت است، کم نکند.

آنچه مرا به ارسال این نامه واداشت، این است که برتو اتمام حجّت کنم و نزد خداوند معذور باشم؛ اگر بپذیرى، بهره‏اى بزرگ مى‏یابى و کارى به صلاح مسلمانان مى‏نمایى. پس باطل را رها کن و در آنچه دیگران از بیعت من وارد شدند، تو نیز داخل شو؛ زیرا خود نیک مى‏دانى که من، نزد خدا و نزد آنان که به سوى حق باز مى‏گردند و پیمان‏ها و احکام او را حفظ مى‏کنند، از تو شایسته‏تر به خلافت هستم.»۱۳

حوادث دوران حکومت امام مجتبى علیه‏السلام

۱. ترور امام حسن علیه‏السلام

مرحوم صدوق مى‏نویسد:

معاویه جاسوسى را به سوى تعدادى از منافقان و خوارج مثل عمرو بن حریث، اشعث بن قیس، شبث ابن ربعى و… روانه ساخت و به هریک از آنها وعده داد که در صورت کشتن امام حسن علیه‏السلام دویست هزار درهم، به همراه فرماندهى بخشى از لشکریان شام اعطا کند. امام علیه‏السلام که از توطئه دشمنان آگاهى داشت، حتى در حال نماز از زره استفاده مى‏نمود. روزى یکى از مخالفان، در حال نماز به سوى حضرت تیراندازى کرد که با برخورد به زره، اثر نکرد. و نیز هنگامى که حضرت شبانه از ساباط مداین عبور مى‏کرد، یکى از منافقان خنجرى مسموم بر ران مبارکش زد که موجب شد حضرت در مداین بسترى و مورد معالجه قرار بگیرد.»۱۴

۲. خیانت فرماندهان

یکى از حوادث اسفبار، که زمینه ساز تضعیف روحیه سپاهیان امام مجتبى علیه‏السلام شد، خیانت فرماندهان بود. یکى از آنان، فردى است به نام «حکم» که از بزرگان قبیله «کِندَه» بود. امام علیه‏السلام او را براى فرماندهى چهار هزار نفر، به شهر انبار گسیل داشت. معاویه در نامه‏اى او را تطمیع کرد و پانصد هزار درهم براى وى فرستاد . این فرمانده، دین خود را به دنیا فروخت و روانه شام شد.۱۵

یکى دیگر از فرماندهان خائن، مردى است از قبیله «بنى‏مراد» که او نیز به همان شیوه ذکر شده فریفته شد.

عبیداللّه بن عباس از دیگر فرماندهانى است که فریب معاویه را خورد. او که فرماندهى دوازده هزار نفر را عهده دار بود، شبانه به سوى معاویه گریخت. قیس بن سعد در نامه‏اى به امام مجتبى علیه‏السلام جریان پیوستن وى به معاویه را چنین شرح مى‏دهد:

چون عبیداللّه بن عباس در قریه «حَبّونیَّه»، که مقابل اراضى «مِسکَن» است، سپاه را رو به روى لشکرگاه معاویه مستقر ساخت، معاویه فرستاده‏اى به نزد عبیداللّه روانه کرد و او را به سوى خود دعوت نمود و تعهّد کرد که به او یک میلیون درهم بپردازد؛ نصف آن را نقد و نصف دیگرش را پس از داخل شدن در کوفه. او، شبانه به سوى لشکر معاویه رفت و چون صبح شد، مردم امیر خود را نیافتند و با من (قیس بن سعد) نماز صبح را به جاى آوردند.۱۶

۳. صلح با معاویه

از دیگر حوادث مهم، صلح امام مجتبى علیه‏السلام با معاویه است؛ صلحى که به تعبیر امام باقر علیه‏السلام «براى امت، از آنچه خورشید بر آن مى‏تابد، بهتر بود.»۱۷ و همان گونه که خود فرمود: «بسان صلح حدیبیّه است.» و به نقل بسیارى از مفسران قرآن کریم امام حسن علیه‏السلام از این صلح به «فتح مبین» یاد مى‏کند: «انّا فتحنا لک فتحاً مبیناً». کتاب‏هاى بسیارى در باره صلح آن حضرت نگاشته شده و آن را از ابعاد مختلفى بررسى نموده‏اند. از آنجا که سخنان و پاسخ‏هاى امام علیه‏السلام در این موضوع، روشنى بخش تاریکى‏هاى شبهه‏آمیز است، به صورت اختصار، به بخشى از آنها اشاره مى‏شود:

جواب اجمالى امام علیه‏السلام

امام مجتبى علیه‏السلام خطاب به ابو سعید مى‏فرماید:

«مگر من حجّت خدا بر خلق و امام بعد از پدرم نیستم! مگر من همان نیستم که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در باره من و برادرم فرمود: «حسن و حسین هردو امام هستند، چه قیام کنند و چه صلح»؟ پس من، چه قیام کنم و چه صلح، امام خواهم بود. اى اباسعید! علت صلح من با معاویه همان علتى است که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به خاطر آن با «بنى‏ضمره» و «بنى اشجع» و با اهل مکّه به هنگام بازگشت از «حدیبیّه» صلح نمود. آنان به صراحت حکم قرآن، کافر بودند و اینان به حکم تأویل قرآن کافر نیستند. آیا نمى‏دانى که خضر علیه‏السلام چون کشتى را سوراخ نمود و پسرى را کشت و دیوار را در محلّى که از اطعام آنان خوددارى کردند، تعمیر نمود، موسى علیه‏السلام خشمناک شد؛ ولى بعد از آگاهى به حکمت آن، قانع گردید؟ شما نیز این چنین هستید که به خاطر عدم آگاهى از حکمت صلح، ناخشنود هستید.»۱۸

جواب تفصیلى امام علیه‏السلام

الف) حفظ شیعه

امام علیه‏السلام در سخنى یادآور مى‏شوند:

«وَ لَولا ما اَتَیتُ لَما تُرِکَ مِن شِیعتنا على وجهِ الأرض اَحَدٌ الاّ قُتِلَ؛ اگر صلح نمى‏کردم، هیچ کس از شیعیان ما باقى نمى‏ماند و همه آنان کشته مى‏شدند.»۱۹

و در پاسخ حُجر بن عدى فرمود:

«و انّما فَعَلْتُ ما فَعَلْتُ ابقاءً علیکم؛ انجام صلح براى حفظ بقاى شما بود.»۲۰

ب) اندک بودن یاران صدّیق

اگرچه در ظاهر، تعداد لشکریان امام علیه‏السلام زیاد بود؛ اما یاوران صدّیق و مقاوم اندک بودند. و این عده قلیل توان مقابله با سپاه معاویه را نداشتند. در آغاز وقتى حضرت، مردم را به جهاد دعوت کرد، پاسخى نشنید، در این حال عدىّ بن حاتم به پا خاست و گفت: سبحان اللّه! امام خود را اجابت نمى‏نمایید؟! بعد از آن بود که مردم، یکى پس از دیگرى براى جهاد اعلام آمادگى کردند.۲۱

امام علیه‏السلام در خطبه‏اى این نکته را بیان داشته و در قسمتى از آن مى‏فرماید:

«خداوند، هارون (وصىّ موسى علیه‏السلام ) را، هنگامى که بنى اسرائیل او را ناتوان ساخته و نزدیک بود وى را بکشند، به دلیل نداشتن یاور، در تنگنا نگذاشت. نیز به همین دلیل، پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم اجازه یافت که هجرت کند. و این چنین است کار من و پدرم زمانى که مردم، ما را رها نموده و با دیگرى بیعت نمودند و یاورى نیافتیم.

اینها قوانین و سنّت‏هاى ناستوده‏اى است که یکى پس از دیگرى مى‏آید!»۲۲

در راستاى تأکید بر همین نکته، در نقل دیگرى مى‏خوانیم که حضرت در خطبه‏اى فرمود:

«انّ معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزٌّ و لا نَصِفهٌ فاِنْ اَرَدتُمُ الحیوهَ قَبلناه منه و اَغْضَینا على القَذى وَ اِن اَرَدْتُمُ المَوت بَذَلناهُ فى ذات اللّه و حاکمناه الى اللّه؛ معاویه به بیعتى دعوت کرده است که عزّت و انصافى در آن نیست. اگر زندگى و ماندن خویش را مى‏خواهید، ما قبول مى‏کنیم و پلک چشم بر خار فرو نهیم و اگر مرگ را بر زنده ماندن اختیار مى‏کنید، جان را در راه خدا تسلیم کنیم و داورى را از خدا بخواهیم.»

در این هنگام لشکریان به اتقاق فریاد کردند که: ما زندگى و ماندن را مى‏خواهیم.۲۳

در این هنگام امام علیه‏السلام خود را تنها و به ناچار پذیراى «صلح» گشت تا استمرار اسلام و تشیّع علوى را در امتداد تاریخ تضمین کند.

پى‏نوشت‏:

۱. شورى / ۲۳.

۲. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱؛ مقاتل الطالبیین، ص ۲۰، چ قدیم؛ ناسخ التواریخ، ج ۱، حضرت امام حسن(ع)، ص ۱۷۸.

۳. بحارالانوار، ج ؟، ص ۳۶۲.

۴. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۱۲۱.

۵. سفینه‏البحار، ج ۲، واژه «قیس».

۶. نساء / ۵۹. ۷. همان / ۸۳.

۸. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۰.

۹. علل‏الشرایع، به‏نقل از بحارالانوار، ج ۴۴،ص۲.

۱۰. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۳.

۱۱. ارشاد، شیخ مفید، ص ۱۶۸.

۱۲.مقاتل‏الطالبیین،ص۲۲؛بحارالانوار،ج۴۴،ص۴۰.

۱۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳.

۱۴. اختیار معرفه الرّجال، ص ۱۱۳.

۱۵. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۸.

۱۶. الروضه من الکافى، ص ۳۳۰، به نقل از بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۵.

۱۷. مجمع البیان، ج ۹ـ۱۰، ذیل آیه.

۱۸ و ۱۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲ و ۱۹.

۲۰. همان، ص ۲۹.

۲۱. سفینه‏البحار، ج ۲، ص ۱۷۰.

۲۲. احتجاج، ج ۲، ص ۸، انتشارات مطابع نعمان، النجف.

۲۳.الکامل‏فى‏التاریخ،ج۳،ص۴۰۶؛اسدالغابه،ج۲،ص۱۳.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

زیارت آل یاسین و توضیح کلمات کلیدى آن (۲)

اشاره:

زیارت آل‌یاسین از زیارت‌نامه‌های مشهور امام زمان(عج) است که با جملۀ «سلامٌ عَلی آلِ یاسین» آغاز می‌شود و حاوی ۲۳ سلام بر هر یک از عناوین خاص امام زمان است. این زیارت به بخش مهمی از اعتقادات اسلامی و شیعی از جمله توحید، نبوت حضرت محمد(ص)، امامت یکایک ائمه، حقانیت رجعت، مرگ، نکیر و منکر، قیامت، پل صراط، بهشت، جهنم و… اشاره کرده و ایمان به آنها برای زائر ضروری خوانده است. زیارت آل یاسین دو نقل دارد که راوی نقل مشهور ابو جعفر محمد بن عبدالله حمیری قمی است. وی در اواخر دوران غیبت صغری می‌زیسته و مکاتبات متعددی از او با امام زمان(ع) نقل شده که از جمله آنها توقیعی است که زیارت آل یاسین را در بردارد. زیارت آل یاسین در کتاب‌های حدیثی مهم و دعایی نقل شده و به تصریح برخی علما، از بهترین زیارت‌های امام زمان است و می‌توان در همه اوقات آن را قرائت کرد.

۷ـ رَبّانِىَّ آیاتِه. «الرَّبّانى» واژه‏اى قرآنى است که به صورت جمع «الرّبّانیّون» دوبار در سوره مائده (آیات ۴۴ و ۶۳) ذکر شده و هر دو جا پس از آن «الأحبار» (جمع حِبر: دانشمند) آمده. مرادف فارسى‏اش در لسان التنزیل(۲۳) مرد خداى و خداپرستان است. راغب که با دقتى خاص لغات قرآن را توضیح مى‏دهد از جمله مى‏نویسد: گفته شده ربّانى منسوب است به ربّ یعنى خداى تعالى، و ساختارش مانند «اِلهىّ» است و زیادى «ان» در آن مانند لَحیانى و جسمانى است. و مى‏افزاید: «قال علىٌّ ـ رضىَ اللّه‏ُ عنه ـ أنا ربّانىُّ هذهِ الأُمَّه»(۲۴). علاّمه طباطبایى هم این نسبت را پذیرفته مى‏گویند: «ربّانى منسوب است به ربّ. «ان» براى دلالت نمودن بر تعظیم و کثرت به آن اضافه مى‏شود، چنان که به شخص کثیراللِحیه «لَحیانى» گویند. بنابراین «ربّانىّ» کسى است که اختصاصش به خداوند زیاد باشد و اشتغالش به بندگى او بسیار»(۲۵). در لغت‏نامه دهخدا به نقل از ابن اثیر، ربّانى را «دانشمند راسخ در علم و دین» معنى کرده. پس «ربّانىّ» که صیغه و ساختش تعظیم و کثرت را مى‏رساند خداپرست راسخ در دین و دانش مى‏باشد و ترکیب «ربّانىّ آیاته»؛ یعنى مرد خدا که به آیات الهى (در کتاب تکوین و تشریع) معرفت و علم دارد.

از سوى دیگر با اندک تأمل مى‏یابیم بزرگ آیت ربّانى خودِ حضرت حجه بن الحسن ـ عجَّل اللّه‏ُ فَرجه ـ مى‏باشد؛ زیرا عمرش طولانى و پنهان زیستى‏اش استثنایى است، همانند خورشیدى که در پسِ ابرهاى بیداد و فساد است، ولى پرتوافشانى خفیفش دلهاى شیعیان شیفته‏اش را منوّر دارد، و بالأخره ظهور بى‏نظیرش همراه با نابودى کفر و بیداد و بر پایىِ عدل و داد در جهان است، و این همه آیات ربّانى است در آن وجود مبارک.

۸ـ الرّحمه الواسعه. از اوصاف دیگرى که بعد از سلام به امام زمان ـ عجّل اللّه‏ُ فَرجَه ـ گفته مى‏شود «رحمت گسترده» است که از اوصاف الهى است و آن حضرت یکى از مظاهر و نمودهایش مى‏باشد.

اصل معنى «رحمه» رقّت و نازک‏دلى و حال خاصّ روحى است که منشأ احسان و خیر رسانى مى‏شود. این در نسبت رحمت و رَحْم به آدمیان است، امّا هنگامى که به پروردگار سبحان نسبت داده شود معنى‏اش احسان و نعمت دادن و تفضّل است؛ زیرا در آن ذات مقدسِ مجرَّد، رقت و تغییر حال و تأثُّر معنى ندارد و عقلاً محال است. اکنون که مقصود از رحمت الهى روشن شد گوییم اصولاً رحمت و اِنعام و احسان آفریدگار منشأ ایجاد جهان و جهانیان شده. نظامى گنجوى در این باره مى‏گوید:

من نکردم خلق تا سودى کنم

بلکه تا بر بندگان جودى کنم

بیت مذکور مى‏تواند اشاره‏اى به این آیه باشد: «اِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذَ لِکَ خَلَقَهُمْ» (هود / ۱۱۹)؛ «خلایق براى رسیدن به رحمت خلق شده‏اند، تا بدان وسیله به سعادتِ خود نائل آیند»(۲۶). صاحب تفسیر المیزان تصریح مى‏کند: انتساب رحمت به خداى تعالى «منطبق است بر مطلق عطاى الهى و افاضه وجود بر خلق خود، و ایصال هر چیزى به سعادتى که لیاقت و استعداد رسیدن به آن را دارد».

از ماده «رحم» دو صفت مهم و پُر بَسامد در قرآن و متون دینى آمده که «رحمان» و «رحیم» است. رحمان که بر وزن فَعلان است وسعت و فراگیرى معنى‏اش را مى‏رساند، چنان که رحیم که بر وزن فعیل است ثبوت و دوام آن مفهوم را مى‏رساند، به این لحاظ رحمت رحمانى را مخصوص دنیا و رحمت رحیمى را ویژه آخرت دانسته‏اند(۲۷). در قرآن مجید مى‏خوانیم: «وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ کُلَّ شَىْ‏ءٍ فَسَاَکْتُبُهَا لِلَّذینَ یَتَّقُونَ» (اعراف / ۱۵۶)، و خطاب به رسول اکرم مى‏فرماید: «وَ مَآ اَرْسَلْنَاکَ اِلاَّ رَحْمَهً لِلْعَالَمینَ» (انبیاء / ۱۰۷). سیره نبوى و حیات آن رسول گرامى نیز رَحم و رحمت و احسان و محبت حضرتش را نشان مى‏دهد و مى‏رساند که یکى از مظاهر آشکار رحمت آفریدگارِ فراخ‏بخشایش است. بى‏شک براى شیعه امیر مؤمنان على علیه‏السلام روشن و قطعى است که مهدى امّت نیز مانند جدش چهره‏اى روشن و مَظهرى دیگر از رحمت خداوند است، خاصّه که واسطه فیوضات مادى و معنوى پروردگار است و آخرین حجت و خلیفه خاصّ او براى اجراى عدالت واقعى مورد نظر انبیاء و مصلحان. به سبب این اوصاف است که در زیارتش مى‏گوییم: «السلام علَى العَلَم المَنصُوب والعِلمِ المَصبوبِ و الغَوثِ و الرحمهِ الواسعهِ وعدا غیرَ مکذوب»؛ سلام بر تو اى پرچم برافراشته و دانش فرو ریخته، و فریادرس و رحمت گسترده، و وعده راستین.

۹ـ السلام، سلام. لفظى احترام‏آمیز است که ادب و مودّت سلام‏کننده را به مخاطب مى‏رساند و در زیارتنامه‏ها بَسامدى فراوان دارد، و در فارسى به «درود» ترجمه مى‏شود، امّا این کلمه عمق و گستردگى معنى سلام را نمى‏رساند و جا دارد جزء کلماتى باشد که شرح مى‏دهیم تا مفهوم اصلى و اهمیت اجتماعى‏اش یادآورى گردد؛ زیرا با آن که هر روز بر زبان مى‏آوریم و مى‏گوییم به معنى اصلى آن توجّه نداریم، پس به کتب لغت مراجعه مى‏کنیم:

در اقرب الموارد آمده: «سَلِم» مِن العیوب و الآفات سلاما و سلامهً؛ از عیبها دور و از آفات نجات یافت. پس سلام و سلامت هر دو مصدر است. معنى دیگر «سلام» را تحیت مسلمانان ذکر کرده.

راغب که به لغات مفرد قرآن توجّه دارد، سَلم و سلامت را پاک بودن و دورى از آفتهاى ظاهرى و باطنى مى‏شمارد، و «بقلبٍ سلیم» (شعراء / ۸۹)؛ دل خالى از دغل را مثال براى سلامت باطنى، «مُسَلَّمَهٌ لاَ شِیَهَ فِیهَا» (بقره / ۷۱)؛ ([گاو ]بى‏نقص است و هیچ عیبى در آن نیست) را مثال قرآنى براى سلامت ظاهرى مى‏آورد. در آیه شریفه «اُدْخُلُوهَا بِسَلامٍ آمِنینَ» (حجر / ۴۹) سلام به معنى «سلامت و دورى از آفتها» است.

معنى دیگر «سلام» گردن نهادن و تسلیم است و با اسلام به یک معنى مى‏باشد.

«سلام» از نامها و اوصاف آفریدگار هم مى‏باشد، چنان که در قرآن مجید مى‏خوانیم: «هُوَ اللّه‏ُ الَّذى لاَآ اِلـهَ اِلاَّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلاَمُ» (حشر / ۲۳). این نامگذارى براى آن است که خداى سبحان از آفات و عیبها و هر نقص و بدى و ظلمى منزّه و دور است.

نکته ارزشمندى که راغب در همین بحث یاد مى‏کند این است که سلامت حقیقى جز در بهشت نیست؛ زیرا تنها در آن سراى است که بقائى است بى‏فنا و غنایى بدون فقر و عزّتى بى‏ذلّت و تندرستى دور از بیمارى. بر این اساس است که خداوند مى‏فرماید: «لَهُمْ دَارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (انعام / ۱۲۷)؛ براى آنان نزد پروردگارشان سراى عافیت است.

این کلمه «سلام» که گرانبار از معنایى احترام‏آمیز و خوشایند است در آیین اسلام شعار مسلمین شده، و نخستین لفظى است که در دیدار دو مُسلم بر زبان جارى مى‏شود و اعلام امنیت داشتن از سوى سلام‏کننده و بلکه برتر از آن یعنى احترام و بزرگداشتِ وى مى‏باشد. علاّمه طباطبایى در فواید اجتماعى سلامِ تحیت مى‏نویسند:

«اولین چیزى که هر اجتماع تعاونى بین افراد خود لازم دارد این است که هر فرد در جان و مال و عِرض خود ـ و هر چه برگشت به این سه مطلب داشته باشد ـ از دست دیگران در امان باشد. این است معنى «سلام» که خداوند سنت قرار داده و باید هر دو نفرى که به هم مى‏رسند به یکدیگر القا کنند»(۲۸).

در اهمیت سلامِ تحیّت همین بس که مستحب مؤکّد و سنت پیامبر معظّم ماست، ولى جواب آن واجب است. دیگر اینکه یکى از واجبات نماز ـ این مهم‏ترین فریضه ـ است و نمازگزار با سلام دادن بر خود و بندگان صالح عبادتش پایان مى‏پذیرد. در شب قدرِ بهتر از هزار شب نیز تا پگاه آن، سلام است و سلامت. به تصریح قرآن تحیت مؤمنان در بهشت هم سلام مى‏باشد. «تَحیَّتُهُمْ فیهَا سَلامٌ» (ابراهیم / ۲۳)؛ درودشان در آنجا سلام است.

از آنچه گفته شد درمى‏یابیم چرا این لفظ پُر معنى و کلمه بهشتى در زیارتنامه‏ها تکرار مى‏شود، و بهترین تعبیرى است که زائر در پیشگاه حجت خدا و امام خود به زبان مى‏آورد، و با آن احترام و بزرگداشت حضرتش را از یک سو و قبول ولایت و اوامرشان را از دیگر سو اعلام مى‏نماید.

۱۰ـ وَعْدَ اللّه‏ِ الَّذى ضَمِنَه؛ وعده خدا که اجرایش را ضمانت کرده. این تعبیر مى‏رساند که وجود داشتن، غیبت و پنهان زیستن و بالأخره ظهور و قیام عدالت‏گسترى که احکام واقعى اسلام را در اجتماع بشرى عملى کند قطعى و حتمى است؛ زیرا وعده‏اى است که خداى توانا داده و اجرایش را تضمین کرده، و ما ـ با وجود شبهات معاندان ـ در این باره تردید به خود راه نمى‏دهیم و شک نمى‏کنیم چون بر این باوریم که «اِنَّ اللّه‏َ لاَ یُخْلِفُ الْمیعَاد» (آل عمران / ۹)؛ قطعا خداوند خُلف وعده نمى‏کند.

مى‏پرسند: این وعده در کجا آمده؟ پاسخ مى‏دهیم: در قرآن کریم و معجزه عظیم خدا، و کجا از آنجا مطمئن‏تر و راست‏تر! «وَمَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّه‏ِ حَدیثًا» (نساء / ۸۷)؛ که از خدا راستگوتر است؟ اکنون به کلام اللّه‏ مراجعه مى‏کنیم، در سوره نور آیه ۵۵ مى‏خوانیم: «وَعَدَ اللّه‏ُ الَّذینَ امَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الاَْرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَـبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِى ارْتَضى لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنًا یَعْبُدُونَنى لاَ یُشْرِکُونَ بى شَیْـءًا وَمَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَاُولـئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ»؛ خدا به کسانى از شما که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏اند وعده داده است که حتما آنان را در این سرزمین جانشین [خود] قرار دهد، همان‏گونه که کسانى را که پیش از آنان بودند جانشین [خود]قرار داد، و آن دینى را که برایشان پسندیده است به سودشان مستقر کند، و بیمشان را به ایمنى مبدّل گرداند [تا] مرا عبادت کنند و چیزى را با من شریک نگردانند و هر کس پس از آن به کفر گراید آنانند که نافرمانند.

براى آگاهى خوانندگان از نظر مفسران مختلف غیر شیعه امامیه از مراد خداى تعالى نسبت به کسانى که آنان را در زمین خلیفه مى‏گرداند خلاصه آنچه ابوالفتوح رازى ـ مفسّر بزرگ شیعه در سده ششم ـ نوشته نقل مى‏کنیم و آن سه قول است:

۱ـ جمله امّت مصطفى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که خداوند آنان را خلیفه امتهاى پیشین کرد.

۲ـ مراد صحابه‏اند که خلافت کردند بعد رسول صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ؛ زیرا خداى تعالى در عهد ابوبکر بعضى ولایت عرب بگشاد، و در عهد عمر بعضى ولایت عجم.

۳ـ قول سوم آن است که «در تفسیر اهل البیت آمد که مراد به این خلیفه صاحب الزمان است علیه‏السلام ، که رسول خبر داد به خروج او در آخر الزمان و او را مهدى خواند و امّت بر خروج [و قیام] او اجماع کردند».

دلیل بر صحت این قول و فساد قولهاى دیگر آن است که خداى وعده داد و وعده به چیزى دهند که نباشد. اگر مقصود ملّت و آیین رسول است (قول نخست) این نقد بوده نه وعده؛ زیرا در عهد رسول خداى تعالى مُلک و شرایع منسوخ کرد و زمین به رسول داد. دیگر آن که تمکین از دین و پذیرفتن اسلام به آن حد نبود که خداى حکایت کرد، و بدَل شدن خوف به امن هم به اندازه‏اى نبود که جاى گفتن باشد. و آن که گفت «مرا عبادت مى‏کنند و چیزى را با من شریک نمى‏کنند» هم حاصل نشد؛ یعنى وعده‏هایى که در آیه داده شده تحقق نیافت. پس اینها دلیل فساد قول آنان است که آیه را به خلافت صحابه حمل مى‏کردند (قول دوم). امّا قول خداى تعالى «وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمْ» اگر تمکین بر دین بدان حد خواستند که امروز است و در عهد صحابه بود، و این و مانندش در عهد رسول صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بود، پس حاصل است و وعده دادن نمى‏خواهد، و اگر بیش از آن خواست تمکینى کلى چنان که وعده داده: «لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینَ کُلِّه»تا بر تمام دینها برترى و پیروزى دهد نه آن روز بود و نه امروز است، بلکه آن روز خواهد بود که رسول علیه‏السلام گفت: «یَملاَءُ الأرضَ قِسطا و عَدلاً کَما مُلِئَت جَورا و ظُلما». امّا تبدیل خوف به امن «و لَیُبَدّلنّهم مِن بعدِ خَوفِهم أمنا» معلوم است که این بر عموم حاصل نیست مگر در بعضى مواضع. و اینکه گفت «مرا عبادت کنند و چیزى را شریک نسازند» پوشیده نیست که مسلمانى نسبت به کافرى اندکى است از بسیارى، و شمار کافران بر زمین بیش از مسلمانان‏اند.

پس آیه پذیراى آن اقوال نیست و مصداقش منطبق نمى‏شود مگر به خلافت و امامت مَهدى علیه‏السلام که رسول به او بشارت داد و امت همگى بر آن اجماع کردند، هر چند در تعیین مصداق آن اختلاف دارند. ابوالفتوح در پایان استدلال مذکور حدیثى نقل مى‏کند که عینا مى‏آوریم:

«و رسول گفت: «لَو لَم یَبْقِ مِن الدُّنیا الاّ یومٌ واحدٌ لَطَوَّلَ اللّه‏ُ ذلکَ الیومَ حتّى یَخرُجَ رَجلٌ مِن وُلْدى. یُواطى إسمُهُ إسمى و کُنیَتُه کُنیَتى. یَملاَءُ الأرضَ قِسطا و عَدلاً کَما مُلِئَت جَورا و ظُلما»: گفت اگر از دنیا نمانَد الاّ یک روز، خداى تعالى آن روز را دراز کند تا بیاید مردى از فرزندان من. همنام من و هم‏کنیت من. زمین پر از عدل و انصاف کند پس از آن که پُر جور و ظلم باشد. و این خبر مخالف و مؤالف روایت کردند و خلاف در تعیین [معین کردن مصداقش] افتاد»(۲۹).

خوشبختانه با روایات بسیارى که از یازده امام معصوم ما رسیده و توقیعاتى که از آن حضرت صادر شده(۳۰)، شخص او هم معین شده؛ یعنى فرزند حضرت حسن بن على عسکرى علیه‏السلام که در نیمه شعبان سال ۲۵۵ هجرى قمرى در سامرّا از بانویى پاک نهاد به نام نرجس زاده شده است، و شرح زادنش در کتب معتبر قدیم، مانند کمال الدین و تمام النعمه، تألیف شیخ ابو جعفر محمّد بن على بن بابویه قمى ملقب به صدوق (م. ۳۸۱ق)، و پیش از آن در اصول کافى، کتابُ الحجه، تألیف محمّد بن یعقوب کلینى (م. ۳۲۹ق) آمده است، و ما با وثوق به این کتب معتبر و اطمینان به وعده‏اى که خداوند داده و رسولش ابلاغ کرده، در انتظار ظهورِ پُر سرورش به سر مى‏بریم، و مى‏کوشیم با قلم و قدم و گفتار و رفتارِ شایسته، مقدمات آمدنش را فراهم سازیم.

پى نوشت:

۱ ـ به مناسبت نیمه شعبان ۱۴۲۶ قمرى (برابر ۲۹ شهریور ۱۳۸۴ شمسى) تحریر شد.

۲ ـ براى آگاهى از آداب ظاهرى و باطنى زیارت و فواید فرهنگى ـ اجتماعى بقاع متبرکه ائمه معصومین، و توصیه‏اى که در احادیث به زیارت آنان شده و پاسخ شبهات منکران زیارت و شرح درونمایه زیارتها رجوع کنید به: شوق دیدار (مباحثى پیرامون زیارت)، محمّد مهدى رکنى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ چهارم، ۱۳۸۱٫

۳ ـ ر.ک: آل عمران / ۱۶۹ «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فى سَبیلِ اللّه‏ِ اَمْوَاتًا بَلْ اَحْیَاآءٌ عِنْدَ رَ بِّهِمْ یُرْزَقُونَ».

گذشته از این، مرگ انتقال از زندگى گذراست به حیات ابدى، و این مقبول همه دینداران و خداپرستان است؛ و هر کس اگر درباره خودش تأمل کند مى‏یابد حقیقتى که از آن به «مَن» تعبیر مى‏کند ـ با وجود تغییر پیکر مادى‏اش ـ ثابت مانده به طورى که در پیرى همان شخص است که از کودکى‏اش به یاد دارد، و در علوم عقلى هم ثابت شده که «روح» نامیراست.

۴ ـ براى ملاحظه حدیث مذکور و صورتهاى گوناگون نقل آن و تواترش ر.ک: الاستاذ محمّد واعظ‏زاده الخراسانى، الشیخ قوام الدین الوَشنوى، حدیث الثقلین، المجمع العالَمى للتقریب بین المذاهب الاسلامیه، ۱۴۱۶ق.

۵ ـ ابوالفتوح رازى، روضُ الجِنان و رَوح الجَنان فى تفسیر القرآن، تصحیح دکتر محمّد جعفر یاحقى ـ دکتر محمّد مهدى ناصح، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، بهمن ۱۳۶۵، ۱۶/۲۳۴٫

۶ ـ سیّد محمّد حسین طباطبایى، المیزان فى تفسیر القرآن، منشورات الأعلمى، بیروت، ۱۳۹۳ق / ۱۹۷۳م، ۱۷/۱۵۹٫

۷ ـ مکارم شیرازى (آیه‏اللّه‏)، تفسیر نمونه، دارالکتب الإسلامیه، قم، تاریخ مقدمه خرداد ۱۳۶۴، ۱۹/۱۴۵٫

۸ ـ این سه مورد عبارت است از: سوره بقره، ۲۴۸: «فِیهِ سَکِینَهٌ مِنْ رَ بِّکُمْ وَبَقِیَّهٌ مِمَّا تَرَکَ الُ مُوسى وَ الُ هَارُونَ»؛ در آن [بقیه] از آنچه خاندان موسى و خاندان هارون [در آن] بر جاى نهاده‏اند. (قرآن مجید، ترجمه استاد محمّد مهدى فولادوند). «بقیه»، در آیه نامبرده یادگار نفیس بر جا مانده از خاندان موسى و هارون است (ر.ک: تفسیر نمونه، ۹/۲۷۶). مورد دوم «بقیه» در سوره هود آیه ۸۶ آمده که مورد بحث است. و دیگر سوره هود آیه ۱۱۶ و تعبیر «اولوا بقیه» است که در متن مقاله توضیح داده شد.

۹ ـ ر.ک: عبدالجلیل عیسى (شیخ کُلّیتَى اصولُ الدین و اللغه العربیه بالأزهر)، المُصحفُ المَیسَّر، دارالکتاب المصرى ـ دارالکتاب اللبنانى، الطبعهُ السابعه، ۱۴۰۷، ص ۳۰۱٫ براى ملاحظه نظر دیگر مفسران از شیخ طوسى و طبرسى و فیض کاشانى درباره «بقیت‏اللّه‏ / بقیه‏اللّه‏»، ر.ک: بهاءالدین خرمشاهى، قرآن کریم، با ترجمه و توضیحات، انتشارات نیلوفر، جامى، تهران، ۱۳۷۴، ذیل آیه ۸۶ سوره هود.

۱۰ ـ ابوالقاسم حسین بن محمّد المعروف بالراغب الإصفهانى، المفردات فى غَریب القرآن، تحقیق و ضبط محمّد سیّد کیلانى، المکتبه المرتضویه: حجّ.

۱۱ ـ محمّد بن یعقوب الکلینى الرازى، الأصول مِن الکافى، دارالکتب الإسلامیه، مطبعه الحیدرى، طهران، ۱/۱۶٫ ضمن حدیثى طولانى که حضرت موسى بن جعفر علیه‏السلام اهمیت و شرف «عقل» را با استشهاد به آیات قرآن بیان مى‏فرمایند، به هشام بن حَکَم که مخاطب و راوى خبر است مى‏فرمایند: «یا هشام: إنَّ للّه‏ِ علَى الناسِ حُجَّتین: حُجّهً ظاهرهً و حجهً باطنه. فأمّا الظّاهره فالرُّسُل و الأنبیاء و الأئمه و امّا الباطنه فالعقول».

۱۲ ـ همان، بابُ أنَّ الحجه لا تَقومُ للّه‏ِ على خَلقِه الاّ بإمام، ص ۱۷۷؛ و بابُ أنَّ الأرضَ لا تخلو مِن حجه، ص ۱۷۸٫ سومین حدیث این باب تصریح مى‏کند که همواره بر زمین حجت خدا باید باشد تا حلال و حرام را معرفى کند و مردم را به راه خداى تعالى بخواند.

۱۳ ـ عبدالرحیم بن عبدالکریم صفى‏پور، مُنتَهى الأرب فى لغهِ العرب، کتابفروشى اسلامیه ـ ابن سینا، ۱۳۷۷ق.

۱۴ ـ غیاث الدین محمّد رامپورى، غیاث اللغات، به کوشش محمّد دبیر سیاقى، کانون معرفت، تهران.

۱۵ ـ ابو جعفر محمّد بن على بن حسین بن بابویه القمّى، کمالُ الدین و تمامُ النعمه، ترجمه منصور پهلوان، سازمان چاپ و نشر دارالحدیث، قم، ۱۳۸۰، ۱/۷٫

۱۶ ـ همان، ۱/۹٫

۱۷ ـ الأصول من الکافى، بابُ الإراده مِن صفات الفعل و سائر صفات الفعل، ۱/۱۰۹، حدیث ۳٫

۱۸ ـ براى ملاحظه آراى مختلف درباره چگونگى انتساب اراده و سمع و بصر به حق تعالى و شرح حدیثى در این باره از اصول کافى، ر.ک: امام خمینى (ره)، شرح چهل حدیث (اربعین حدیث)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینى، چاپ دوازدهم، ۱۳۷۶، ص ۶۱۲-۶۱۴٫

۱۹ ـ ترجمه آیات از: محمّد مهدى فولادوند، قرآن مجید، تحقیق و نشر دارالقرآن الکریم، چاپ سوم، دى ماه ۱۳۷۶٫

۲۰ ـ سوره الإنسان (۷۶) / ۳۰: و تا خدا نخواهد [شما [نخواهید خواست.

۲۱ ـ شیخ عباس قمى، مفاتیح الجِنان، مقصد سوم، زیارت حضرت سیّد الشهدا علیه‏السلام ، زیارت اول، انتشارات اسلامى، ص ۶۹۰٫

۲۲ ـ قابل توجّه است که ابن منظور ـ صاحب لِسانُ العرَب ـ از اهل سنت و سعید الخورى اللبنانى که مسیحى است هر دو خبر مذکور را نقل کرده‏اند. این خبر نه تنها قضاوت بر حق و عادلانه حضرت على علیه‏السلام را پس از پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏رساند، بلکه طبعا و تبَعا مقام علمى و عدالت و خلافت بلافصل آن امامِ بر حق را هم ارائه مى‏دهد.

۲۳ ـ لسانُ التنزیل (مؤلف ناشناخته)، به اهتمام دکتر مهدى محقق، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۲٫

۲۴ ـ المفردات، ذیل ماده: ربّ.

۲۵ ـ المیزان، ۳/۴۶۹، به نقل از: على تاجدینى، فرهنگ جاودان المیزان، نشر مهاجر، تهران، ۱۳۸۲٫

۲۶ ـ المیزان فى تفسیر القرآن، ترجمه سیّد محمّد باقر موسوى همدانى، چاپ سوم، ج ۲۱/۹۹-۱۰۷ که بحثى محققانه در تفسیر آیه ۱۱۸ و ۱۱۹ سوره هود دارد و فشرده و نتیجه‏اش همان است که نقل شد.

۲۷ ـ المفردات: رحم. در تفسیرها نیز این مطلب ذکر شده است.

۲۸ ـ فرهنگ جاودان المیزان: سلام.

۲۹ ـ روض الجِنان و روح الجَنان، ذیل آیه.

۳۰ ـ براى ملاحظه شمارى از توقیعات صادر شده از آن امام نهانْ‏زیست ر.ک: محمّد مهدى رکنى، نشانى از امام غایب، (بازنگرى و تحلیل توقیعات)، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ پنجم: ۱۳۸۱٫

منبع : فصلنامه مشکوه شماره ۸۷

مناجات شعبانیه

اشاره:

در دعاهاى اسلامی، دریایى از حقایق ناب عرفانى موج می‏زند. یکى از نغزترین، معروف‏ترین و زیباترین ادعیه، «مناجات شعبانیه» است که به روایت «ابن‏خالویه»، این مناجات را حضرت امیر(ع) و امامان دیگر در «ماه شعبان» می‏خواندند. در «مفاتیح‏الجنان» نیز در اعمال مشترکه ماه شعبان، به عنوان «عمل هشتم» آمده است و آغاز آن چنین است: «اللّهم صلّ على محمّدٍ و آل محمّدٍ واسمع دعائى اذا دعَوتُک …».مناجات

بجاست که از عارف کامل، امام راحل، خمینى عزیز(قدّس‏سّره) یاد کنیم که با یادکرد پیوسته از این دعا و مضامین بلندش، آن هم با زبان و لحنى خاص و شوق‏انگیز، توجه امت ما را به این گنجینه عرفانى بیشتر معطوف ساخت. به این چند نمونه دقت کنید:

«مناجات شعبانیه از مناجاتهایى است که اگر یک نفر انسان دلسوخته، یک عارف دلسوخته . نه از این عارفهاى لفظی . بخواهد آن را شرح کند، و شرح کند از براى دیگران، بسیار ارزشمند است و محتاج به شرح است …»۱

«چه بسا مسائل عرفانى که در قرآن و این مناجاتهاى ائمه اطهار(ع) و همین «مناجات شعبانیه» مسائل عرفانى هست که اشخاص، فلاسفه، عرفا، تا حدودى ممکن است ادراک کنند، بفهمند عناوین را، لکن آن ذوق عرفانى چون حاصل نشده است، نمی‏توانند وجدان کنند.»۲

و می‏فرماید:

«مناجات «شعبانیه» را خواندید؟ بخوانید آقا! مناجات شعبانیه از مناجاتهایى هست که اگر انسان دنبالش برود و فکر در او بکند، انسان را به یک جایى می‏رساند … همه ائمه هم به حسب روایت می‏خواندند.»۳

با وصفى که یاد شد، براى چشیدن قطره‏اى از معارف زلال این دعاى بلند، بر ساحل این دریا می‏نشینیم.

آنچه تقدیم شما خوانندگان صاحبدل «کوثر» می‏شود، ترجمه‏ای روان از این مناجات عرفانى است، هر چند که «ترجمه»، هرگز گویای «اصل» نیست و در متن عربى دعا، حلاوتى دیگر است.

ترجمه مناجات شعبانیه

خدایا! بر پیامبر و دودمان پاکش درود فرست، و آنگاه که تو را می‏خوانم و صدایت می‏زنم، صدا و دعایم را بشنو و اجابت کن،

و آنگاه که با تو نجوا می‏کنم، بر من عنایت کن،

من از همه به سوى تو گریخته و در پیشگاه تو ایستاده‏ام،

در حالى که دلشکسته و نالانِ درگاه توام و به پاداش تو امیدوار.

آنچه را در دل من می‏گذرد می‏دانی، از نیاز من آگاهی، ضمیر و درونم را می‏شناسى و فرجام و سرانجام زندگی و مرگم از تو پنهان نیست.

آنچه را که می‏خواهم بر زبان آورم و از خواسته‏ام سخن بگویم و به حسنِ عاقبتم امید بندم، همه را می‏دانی.

در آنچه تا پایان عمرم و از نهان و آشکارم خواهد بود، قلم تقدیرت نافذ و جارى است و افزونى و کاهشم و سود و زیانم، تنها به دست توست.

اگر محرومم سازی، کیست که روزیم دهد؟

و اگر خوارم کنی، کیست که یاریم کند؟

خدایا! از خشم و فرا رسیدن غضبت، به تو پناه می‏آورم.

خدایا! اگر شایسته رحمت تو نیستم، تو سزاوارى که رحمت گسترده‏ات بر من عطا کنی.

خدایا! گویا چنانم که در پیشگاه لطف تو ایستاده‏ام و سایه‏سار توکل نیکویم بر من بال گشوده و آنچه را تو شایسته آنى گفته‏اى و مرا در هاله‏اى از بخشایش خویش پوشانده‏ای.

خدایا! اگر ببخشایی، کیست که از تو سزاوارتر به عفو باشد؟

اگر اجلم فرا رسیده و کار شایسته‏اى نداشته‏ام که مرا به تو نزدیک سازد، اعتراف به گناه را وسیله آمرزش تو ساخته‏ام.

خداوندا! با مهلت و میدانى که به نفس داده‏ام، بر خویش ستم کرده‏ام، پس اگر مرا نیامرزی، پس واى بر من.

خدایا! همواره در طول زندگی، از لطف و احسانت برخوردار بوده‏ام، پس از مرگ هم، لطف خویش از من دریغ مدار.

خدایا! چگونه مأیوس باشم از اینکه پس از مرگ هم نگاه لطف و احسان تو بر من خواهد بود، در حالى که در طول حیاتم، با من جز احسان و نیکى نکرده‏ای.

خدایا! کار مرا آنگونه به سامان برسان که تو سزاوار آنى (نه آن سان که من در خور آنم).

خدایا! با بزرگواریت، به من عنایت کن، بر گناهکاری که در لُجّه جهل خویش فرو رفته است.

خدایا!

در دنیا گناهانى را بر من پوشانده‏اى که در آخرت، نیازمندترم که پرده پوشش خود را بر آنها افکنی.

خدایا! چون گناهانم را پوشاندى و بر هیچ یک از بندگان شایسته‏ات فاش نساختی، بر من نیکى کردی، خدایا، پس در روز قیامت نیز رسواى خلایقم مگردان.

خدایا جود و بخشش تو، دامنه آرزوهایم را گسترده است و بخشایش تو، برتر از عمل من است.

خدایا! آن روز که میان بندگانت به داورى می‏پردازی، با دیدار چهره رأفتِ خود، مسرورم ساز.

خدایا! پوزش‏طلبى من به درگاهت، عذرخواهى کسى است که از عُذرپذیرى تو بی‏نیاز نیست، پس عذرم را بپذیر، اى کریمترین بزرگوارى که زشتکاران، به درگاهش عذر گناه می‏برند.

پروردگار من! حاجت و نیازم را ردّ مکن و دست امید و آرزویم را از درگاه خویش، کوتاه مگردان.

خداوندا! اگر می‏خواستى خوارم کنی، هدایتم نمی‏کردی.

و اگر می‏خواستى رسوایم سازی، از عقوبت دنیا معافم نمی‏کردی.

خدایا! باور ندارم که در حاجتى دست ردّ به سینه‏ام بزنی، حاجتى که عمر خویش را در پى آن گذراندم و عمرى از تو طلبیدم.

خدایا! ستایش ابدى و ثناى سرمدى تنها از آنِ توست، سپاسى همواره فزاینده و بی‏کم و کاست، آنگونه که تو دوست دارى و می‏پسندی.

خدایا! اگر مرا به جرمم بگیری، دست به دامان عفوت می‏زنم.

اگر مرا به گناهانم مؤاخذه کنی، تو را به بخشایشت بازخواست می‏کنم.

اگر در دوزخم افکنی، به دوزخیان اعلام خواهم کرد که تو را دوست دارم.

خدایا! اگر در کنار طاعتت، عملم کوچک است، امید و آرزویم بزرگ و بسیار است.

خدایا! از آستان تو چگونه تهیدست و محروم برگردم، با آنکه گمان نیکِ من نسبت به جود تو، آن است که نجات یافته و رحمت شده مرا باز گردانی.

خدایا! عمرم را در رنجِ غفلت از تو تباه ساختم،

جوانی‏ام را در سرمستى دورى از تو هدر دادم،

خداوندا! آن روزها که به کرم تو مغرور شدم و راهِ خشم تو را سپردم، از خواب غفلت بیدار نگشتم.

پروردگارا! من بنده توام و زاده بنده تو.

در آستان بزرگیت ایستاده‏ام و کرمت را وسیله تقرّب به حضور تو قرار داده‏ام.

خدایا! بنده‏اى زشتکارم که به عذرخواهى آمده‏ام، از نگاه تو شرم نداشته‏ام، اینک از تو بخشش می‏طلبم، چرا که عفو، صفتِ بزرگوارى توست.

آفریدگارا! توانِ آن نداشته‏ام که از نافرمانیت دست شویم،

مگر آنگاه که به عشق و محبت خویش بیدارم ساخته‏ای، یا آنگونه بوده‏ام که تو خود خواسته‏ای.

تو را سپاس، که مرا در کرم خویش وارد کردى و دلم را از آلایشها و کدورتهاى غفلت از خودت را پاک نمودی.

پروردگارا! مرا بنگر، نگاه آنکه ندایش دادى پس پاسخت گفت، و به طاعتش فراخواندى و به یاریش گرفتى پس مطیع تو گشت.

اى خداى نزدیک؛ که از مغروران و فریفتگان دور نیستی،

اى بخشنده‏اى که نسبت به امیدوارانِ جود و بخششت، بخل نمی‏ورزی،

خدایا! مرا قلبى بخش که شوق و عشق، به تو نزدیکش سازد،

و زبانى عطا کن که صداقت و راستی‏اش به درگاهت بالا رود

و نگاهى بخش، که حقیقتش، زمینه‏ساز قرب به تو گردد!

خداوندا!

آنکه به تو معروف گردد، ناشناخته نیست،

آنکه به تو پناه آوَرَد، خوار و درمانده نیست،

و آنکه تو، به او روى عنایت آورى برده دیگری نیست،

خدایا! آنکه از تو راه را یافت، روشن شد و آنکه پناهنده تو شد، پناه یافت،

خداوندا! من به تو پناه آورده‏ام، از رحمت خویش مأیوس و محرومم مساز و از رأفت و مهربانیت محجوبم مگردان.

خداوندا! در میان اولیاء خویش، مرا مقام کسى بخش که آرزوى محبت افزون‏تر تو را دارد.

خدایا! مرا شیفته یاد خود ساز و همتم را در نشاط دستیابی به نامهایت و قرارگاه عظمت و قدست قرار بده.

خداوندا! تو را به خودت سوگند، که مرا به جایگاه اهل طاعتت برسان و به منزلگاه شایسته و پسندیده خویش، رهنمون باش، که من، نه می‏توانم شرّى را از خویش دور سازم و نه سودى به خویش رسانم.

کِردگارا! من، بنده ناتوان و گنهکار توام و برده عیبناکِ تو، که بسویت آمده‏ام. پس مرا از آنان مگردان که چهره لطف خویش از آنان برگردانده‏ای و اشتباهاتشان حجابِ بخشایش تو گشته است.

خدایا!

مرا کمالِ گسستن از غیر و پیوستن به خودت عطا کن

دیده دلهایمان را با فروغ نگاه به خود، روشن ساز

تا دیده‏هاى بصیرتِ دل، حجابهاى نور را از هم بَر درَد و به کانون عظمت برسد و جانهاى ما آویخته درگاه عزّت و قدس تو گردد.

خدایا! مرا از آنان قرار ده که ندایشان کردی، پاسخت گفتند

و نگاهشان کردی، مدهوش جلال تو گشت،

با آنان، راز گفتى و نجوا کردی، آشکارا براى تو کار کردند.

خداوندا! هرگز نومیدى را بر حسنِ ظنّ خویش مسلّط نساخته‏ام،

و هرگز امیدم از کرم نیکو و زیبایت نگسسته است.

پروردگارا!

اگر گناهان مرا در پیشگاه تو خوار و پست کرده، پس به سبب توکل و اعتماد نیکویم به تو، از من درگذر.

آفریدگارا!

اگر گناهان، مرا از لطف والاى تو دور ساخته، اما یقین به کرم و عنایتت، آگاه و امیدوارم ساخته است.

خدایا! اگر خواب غفلت، از آمادگى براى دیدارت، باز داشته، معرفت به نعمتهاى ارجمندت، بیدارم داشته است.

خداوندا!

اگر عقوبت سنگین تو، به آتش دوزخم فرا می‏خواند، پاداشِ فراوانت، به بهشتم دعوت می‏کند.

آفریدگارا!

من از تو می‏خواهم و تنها به آستان تو دست نیاز برمی‏آورم و تو را خواستارم.

از تو می‏خواهم که بر محمد و دودمانش درود فرستى و مرا از آنان قرار دهى که همواره به یاد تواند و پیمان تو را نمی‏شکنند و از سپاس تو غافل نمی‏شوند و فرمانت را سبک نمی‏شمرند.

خدایا!

مرا به فروغ نشاط‏بخش عزّت خود بپیوند تا تنها شناساى تو باشم و از غیر تو روى برتابم و تنها از تو ترسم و بیم تو داشته باشم.

اى شکوهمند و بزرگوار!

بر محمد و خاندان پاکش درود تو باد، و سلام بی‏پایان و بسیار.

پی نوشت:

۱ . صحیفه نور، ج ۲۰، ص ۱۸۹٫

۲ . همان، ج ۱۷، ص ۲۶۵٫

۳ . همان، ج ۱۹، ص ۱۵۸٫

منبع :فرهنگ کوثر ،شماره ۲۱

نویسنده: جواد محدثى

مى خواهم یک بار جمال دل آرایت را ببینم

اشاره:

محمد بن علی بن موسی مشهور به امام جواد و امام محمدِ تقی (۱۹۵-۲۲۰ق) امام نهم شیعیان اثناعشری است. کنیه او ابوجعفر ثانی است. او ۱۷ سال امامت کرد و در ۲۵ سالگی به شهادت رسید. در میان امامان شیعه، وی جوان‌ترین امام در هنگام شهادت بوده است. سنّ کمِ او در هنگام شهادت پدر، سبب شد تا شماری از اصحاب امام رضا(علیه السلام)، در امامت او تردید کنند؛ برخی، عبدالله بن موسی را امام خواندند و برخی دیگر به واقفیه پیوستند، اما بیشتر آنان امامت محمد بن علی(علیه السلام) را پذیرفتند.

صفوان بن یحیى و محمّد بن سنان حکایت کنند:

روزى در مکّه معظمّه به محضر شریف امام رضا علیه السلام حضور یافتیم و اظهار داشتیم : یاابن رسول اللّه ! ما عازم مدینه منوّره هستیم ، چنانچه ممکن است نامه اى براى فرزندت حضرت ابوجعفر محمّد جواد علیه السلام بنویس ، که ان شااللّه ما را مورد لطف و عنایت خود قرار دهد.

و حضرت رضا علیه السلام تقاضاى ما را پذیرفت و نامه را نگاشت ؛ و تحویل من داد، هنگامى که نامه را گرفتیم به سمت مدینه حرکت کردیم .

و چون به منزل حضرت جواد سلام اللّه علیه رسیدیم ، خادم حضرت به نام موفّق نزد ما آمد، در حالى که کودکى خردسال را . که حدود پانزده ماه داشت . در آغوش گرفته بود.

و ما متوجّه شدیم که آن کودک ، حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد علیه‌السلام مى باشد.

به موفّق ، خادم حضرت فهماندیم که ما نامه اى براى حضرت آورده ایم ؛ و نامه را تحویل خادم دادیم .

حضرت دست هاى کوچک خود را دراز نمود و نامه را از موفّق گرفت و به خادم اشاره نمود که نامه را باز کن .

و چون نامه را گشود، حضرت مشغول خواندن نامه گردید و در ضمن خواندن ، تبسّم بر لب داشت .

وقتى خواندن نامه پایان یافت ، به ما فرمود: شما از سرورم تقاضا کردید تا برایتان نامه اى بنویسد که بتوانید با من ملاقات و صحبت نمائید؟

عرض کردیم : بلى ، چنین است .

سپس محمّد بن سنان اظهار داشت : اى مولا و سرورم ! من از نعمت الهى . یعنى چشم . محروم و نابینا شده ام ، اگر ممکن است بینائى چشم مرا برگردان ، تا یک بار به جمال دل آراى شما نظر افکنم ؛ و دو مرتبه به حالت اوّل برگردم .

و این لطف و کرامت را پدرت و نیز جدّت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام بر من عنایت فرمودند.

سپس حضرت دست مبارک خویش را دراز نمود و بر چشم من کشید؛ و در همان لحظه چشمم روشن و بینا گردید، به طورى که همه جا و همه چیز را به خوبى مى دیدم ، پس نگاهى به جمال دل آرا و مبارک حضرت افکندم.

و لحظه اى بعد از آن ، دست بر چشم من نهاد و دوباره همانند قبل نابینا شدم .

پس از آن ، من با صداى بلند اظهار داشتم : این جریان همچون حکایت فطرس ملک مى باشد.(۱)

سپس حضرت جواد الائمّه علیه السلام پاهاى خویش را بر سینه خادم نهاد و کلماتى را بر زبان مبارکش جارى نمود.(۲)

پی نوشت:

۱.حکایت فطرس مشهور است ، که چون در جرانى بالهایش سوخت ، به دستور حضرت رسول صلى الله علیه و آله بدن خود را به قنداقه یا گهواره امام حسین علیه السلام مالید و بالهاى سوخته اش به حالت اوّل بازگشت .

۲.هدایه الکبرى حضینى : ص ۳۰۰، س ۱۷، اختیار معرفه الرّجال : ص ۵۸۲، ح ۱۰۹۲، بحارالا نوار: ج ۵۰، ص ۶۷، ح ۴۴٫

شعر عاشورایی؛ صائب تبریزی

اشاره:

میرزا محمّدعلی «صائب تبریزی» از سرشناسان عرصه‌ی غزل و از سخن‌پردازان ایران در سبک ادبی طرز تازه (هندی یا اصفهانی) است. صائب‌ به استناد گفته‌ی استاد محمّد قهرمان «در حدود سال ۱۰۰۰ هجری در تبریز زاده شد»[۱]. او را در یک جمله می‌توان «تبریزی المولد و اصفهانی الموطن و المدفن» معرّفی کرد. تاریخ صحیح درگذشت او را باید یکی از دو سال ۱۰۸۶ یا ۱۰۸۷ دانست.

در این مجال مقال، بنای پرداختن به زوایای زندگی این بزرگ‌شاعر شیعی قرن یازدهم را نداریم و فقط اشاره می‌کنیم که از جمله شاعرانی است که لقب «ملک الشّعرایی» داشته است. بعدها او را با لقب شایسته‌ی «خلّاق المضامین» هم خوانده‌اند.

بحمدالله تعالی و بدون هیچ تردیدی، «صائب» از نعمت عظیم ولایت و محبّت حضرات معصومین: و مذهب حقّه‌ی تشیّع برخوردار است. او نه تنها خود، اهل دیانت و معتقدات دین اسلام است بلکه در باب اعتقادات و باورهای ناب دینی، نظر خود را چنین صریح و روشن بیان می‌کند:

شایسته‌ی خدا و رسول است اعتقاد

ضایع مکن به اهل جهان، اعتقاد را[۳]

در باب ائمّه‌ی طاهرین: روشن و صریح، اعلام محبّت و ابراز معرفت دارد و در مسیر عبودیّت، تمسّک و توسّل به ایشان می‌کند. نور ولایت چه در قصایدی که در مدح و مصیبتشان سروده و چه در غزلیّاتش که گذرا اشاره دارد، منعکس است؛ مانند این بیت دلپسند:

به کردار بد و افعال زشت من مبین، «صائب»!

همینم بس که از مدحت‌گران آل یاسینم[۴]

شناخت مختصری از این قصیده‌ی عاشورایی:

از جناب صائب تبریزی‌ ـ تا به امروز ـ دو قصیده در مدح و مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام به دست ما رسیده است. یکی از این دو قصیده در شش جلدی استاد قهرمان نیست که مطلع آن چنین است و پیش از این توفیق مقاله و مقال راجع به آن داشته‌ام:

چون آسمان کند کمر کینه، استوار

کشتیّ نوح بشْکند از موجه‌ی بِحار

قصیده‌ی دوم همین است که در این گفتار بدان می‌پردازیم.

عشق و ارادت صائب به سرزمین کربلای معلّی در مقطع غزلی با ردیف «تنها» نیز به شایستگی نمایان است:

من و دو چشم تر و خاک کربلا، «صائب»!

ز عافیتْ‌طلبان، سیرِ اصفهان، تنها[۵]

می‌دانیم که دیوان اشعار این شاعر کثیرالشّعر با تصحیح‌های گوناگون و در سال‌های مختلف ‌در یک جلد، دو جلد یا سه جلد به بازار نشر راه یافته است ولی کامل‌ترین دیوان صائب تبریزی تا به امروز همان است که در شش مجلّد و به همّت صائب‌شناس ماهر و قهرمان سخن معاصر، استاد محمّد قهرمان منتشر شده است.[۶]

همان طور که در سطور پیشین اشاره شد، نگارنده‌ی این سطور، تألیفی با نام «مجموعه اشعار ولایی و آیینی صائب تبریزی» دارد که در آستانه‌ی انتشار است.

متن قصیده:

پیش از متن قصیده به چند نکته اشاره می‌کنم:

۱// سند شعر عبارت است از: دیوان صائب تبریزی، ج ۶، ص ۳۵۸۸ ـ ۳۵۹۰ (۵۷ بیت) و ص ۳۶۳۹ (یک بیت) یعنی در این جا با ۵۸ بیت مواجهیم (پاورقی آخرین بیت ملاحظه شود).

۲// ضمناً این قصیده در هیچ یک از چاپ‌های خیّام نیست.

۳// در حوزه‌ی شعر عاشورایی، اشعار متعدّدی در این بحر و بر این قافیه و ردیف یافت می‌شود که از آن جمله به سلمان ساوجی، محتشم کاشانی، تأثیر تبریزی، ندیم مشهدی، شرف‌الدّین رامی «شرف» و فضولی بغدادی بایست اشاره کرد (در جلد دوم کتاب امام حسین۷ و عاشورا در شعر فارسی، در کنار قصیده‌ی «صائب»، متن این چند شعر با ذکر مآخذشان نیز آمده است). به هر حال، ظاهراً «صائب» هم به استقبال ایشان داد سخن داده است که اینک از میان این چند مورد، فرصتِ اشاره به مطلع محتشم کاشانی را مغتنم می‌شمریم:

این زمین پُربلا را نام، دشت کربلاست

ای دل بی‌درد! آه آسمان‌سوزت کجاست؟

کلّیّات محتشم کاشانی، ج ۱، ص ۱۱۱؛ امام حسین۷ و عاشورا در شعر فارسی، ج ۲، ص ۵۹۱٫

اینک متن قصیده:

مدح حضرت مولی الکونین اباعبداللّه الحسین علیه السلام

خاکیان را از فلک، امّید آسایش، خطاست

آسمان با این جلالت، گوی چوگان[۷] قضاست

پرده‌ی خار است اگر دارد گلی این بوستان

نوش این غم‌خانه را در چاشنی[۸]، زهر فناست

ساحلی گر دارد این دریا، لب گور است و بس

هست اگر کامی در این ویرانه، کام اژدهاست

 

داغ ناسور[۹] است، هست این خانه را گر روزنی

آه جان‌سوز است، اگر شمعی در این ماتم‌سراست

 

سختی دوران به ارباب[۱۰] سعادت می‌رسد

استخوان از سفره‌ی ‌این سنگ‌دل، رزق هماست

 

نیست سالم، دامن پاکان ز دست‌انداز[۱۱] او

گرگ تهمت، یوسف گلْ‌پیرهن را در قفاست

 

سنگ می‌بارد به نخل میوه‌دار از شش جهت

سرو از بی‌حاصلی، پیوسته در نشو و نماست

 

قرص مهر و ماهِ گردون را کسی نشکسته است

از دل خود، روزی مهمان در این مهمان‌سراست

 

هر زبانی کز فروغ صدق دارد روشنی

زنده زیر خاک، دایم چون چراغ آسیاست

 

تیرباران قضا نازل به مردان می‌شود

از نیستان، شیر را آرام‌گاه و متّکاست

 

هست اگر آسایشی در زیر تیغ و خنجر است

دیده‌ی حیران قربانی بر این معنی گواست

 

با قضای آسمان، سودی ندارد احتیاط

بیش‌تر افتد به چَه[۱۲]، هر کس در این ره با عصاست

 

کی مسلّم می‌گذارد زندگان را روزگار؟

کز سیه‌روزان این ماتم‌سرا، آب بقاست

 

نیست غیر از نامرادی در جهان، خاک مراد

مدّعای هر دو عالم در دل بی‌‌مدّعاست

 

عارفانی را که سر در جَیبِ[۱۳] فکرت برده‌اند

چون زره، صد چشم عبرت‌بین، نهان زیر قباست

 

لب گشودن می‌شود موج خطر را بال و پر

لنگر این بحر پُرآشوب، تسلیم و رضاست

 

زیر گردون، ما ز غفلت، شادمانی می‌کنیم

ورنه گندم، سینه‌چاک از بیمِ زخمِ آسیاست

 

هر گداچشمی[۱۴] نباشد مستحقّ این نَوال[۱۵]

درد و محنت، نُزل[۱۶] خاص انبیا و اولیاست

 

زخمِ دندانِ ندامت می‌رسد سبّابه را

از میان جمله انگشتان، که‌ ایمان را گواست[۱۷]

 

در خور ظرف است این جا هر دهان را لقمه‌ای

ضربت تیغ شهادت، طعمه‌ی شیر خداست

 

نیست هر نخجیر[۱۸] لاغر، لایق فِتراک[۱۹] عشق

آل تمغای[۲۰] شهادت، خاصه‌ی آل عباست

 

کی دلش سوزد به داغ دردمندان دگر؟

چرخ کز لب‌تشنگان او، شهید کربلاست

 

آن چه از ظلم و ستم بر قرّه العین رسول

رفت از سنگین‌دلان، بر صدق این معنی گواست

 

مظهر انوار ربّانی، حسین بن علی

آن که خاک آستانش، دردمندان را شفاست

 

ابر رحمت، سایبان قبّه‌ی[۲۱] پُرنور او

روضه‌اش را از پر و بال ملایک، بوریاست

 

دست خالی برنمی‌گردد دعا از روضه‌اش

سائلان را آستانش، کعبه‌ی حاجت‌رواست

 

در رجب، هر کس موفّق شد به طوف مرقدش

بی‌تردّد، جای او در مقعد صدق[۲۲] خداست

 

در ره او، زائران را هر چه از نقد حیات

صرف گردد، با وجود صرف گردیدن بجاست[۲۳]

 

چون فتاده است این مصیبت، زائران را عمرکاه

در تلافی زآن طوافش، روح‌بخش و جان‌فزاست

 

نیست اهل بیت[۲۴] را رنگین‌تر از وی، مصرعی

گر بُوَد بر صدر نُه معصوم جای او، بجاست[۲۵]

 

کور اگر روشن شود[۲۶] در روضه‌اش نبْوَد عجب

کآن حریم خاص، مالامال از نور خداست

 

با لب خشک از جهان تا رفت آن سلطان دین

آب را خاک مذلّت در دهان زین ماجراست

 

زین مصیبت می‌کند خون گریه، چرخِ سنگ‌دل

این شفق[۲۷] نبْوَد که صبح و شام ظاهر بر سماست

 

عقده‌ها[۲۸] از ماتمش، روی زمین را در دل است

دانه‌ی تسبیح، اشک خاک پاک کربلاست[۲۹]

 

در ره دین هر که جان خویش را سازد فدا

در گلوی تشنه‌ی او، آب تیغ، آب بقاست

 

تا بدخشان[۳۰] شد جگرگاهِ[۳۱] زمین از خون او

هر گیاهی کز زمین سر برزند، لعلی‌قبا[۳۲]ست

 

نیست یک دل کز وقوع این مصیبت، داغ نیست

گریه، فرضِ[۳۳] عینِ هفتاد و دو ملّت زین عزاست

 

می دهد غسل زیارت، خلق را در آب چشم

این چنین خاک جگرسوزی[۳۴] ز مظلومان که راست؟

 

بهر زُوّارش[۳۵] که می‌آیند با چندین امید

هر کف خاک از زمین کربلا، دست دعاست

 

مردگان با اسب چوبین، قطع این ره می‌کنند

زندگان را طاقت دوری ز درگاهش کجاست؟

 

از سیاهی، داغ این ماتم نمی‌آید برون

این مصیبت هست بر جا تا به جا ارض و سماست

 

از جگرها می‌کشد این نخل ماتم، آب خویش

تا قیامت زین سبب پیوسته در نشو و نماست

 

گر چه از حجّت بُوَد حلم الهی بی‌نیاز

این مصیبت، حجّتِ حلمِ گران‌سنگِ خداست

 

قطره‌ی اشکی که‌ آید در عزای او به چشم

گوشوار عرش را از پاکی گوهر، سزاست

 

زائران را چون نسازد پاک از گَرد گناه؟

شهپر «روح الامین»، جاروب این جنّت‌سراست

 

سبحه‌ای کز خاک پاک کربلا سامان دهند

بی تذکّر بر زبانِ رشته‌اش، ذکر خداست[۳۶]

 

چند روزی بود اگر مُهر سلیمان، معتبر

تا قیامت، سجده‌گاه خلق، مُهر کربلاست

 

خاک این در شو که پیش همّت دریادلش[۳۷]

زائران را پاک کردن از گنه، کم‌تر سخاست

 

مغز ایمان، تازه می‌گردد ز بوی خاک او

این شمیم جان‌فزا با مشک و با عنبر کجاست؟

 

زیر سقف آسمان، خاکی که از روی نیاز

می توان مُرد از برایش، خاک پاک کربلاست

 

تا شد از قهر الهی، طعمه‌ی دوزخ، یزید[۳۸]

نعره‌ی «هَل مِن مَزید»[۳۹] از آتش دوزخ نخاست

 

تکیه‌گاهش بود از دوش رسول هاشمی

آن سری کز تیغ بیداد یزید از تن، جداست

 

آن که می‌شد پیکرش از برگ گل، نیلوفری

چاک‌چاک امروز مانند گل از تیغ جفاست

 

آن که بود آرام‌گاهش از کنار مصطفی

پیکر سیمین او، افتاده زیر دست و پاست[۴۰]

 

چرخ از انجم در عزایش، دامنِ پُراشک شد

تا به دامان جزا گر ابر، خون گرید، رواست

 

مدحش از ما عاجزان، «صائب»! بُوَد ترک ادب[۴۱]

آن که ممدوح خدا و مصطفی و مرتضاست

 

سـالِ تـاریخِ مدیحِ این «امامُ المتّقیـن»

چون نهد «جان» سر به پایش، «مدح شاه کربلاست»[۴۲]

 

روز محشر، سرخ‌رویی از خدا دارم امید

نامه‌ی اعمال من، «صائب»! به مُهر کربلاست[۴۳]

پی نوشت:

[۱]. برگزیده‌ی اشعار صائب و دیگرشعرای معروف سبک هندی، ص ۱۲٫

[۲]. این تحقیق مبسوط مذکور به صورت مقاله‌ای جداگانه با عنوان «سال درگذشت صائب تبریزی» در مجلّه‌ی کتابچه (ش ۲۳، مرداد ۹۳، ص ۱۲۴ ـ ۱۴۰) منتشر شده است.

[۳]. دیوان صائب تبریزی، ج ۱، غزل ۶۹۲، ص ۳۳۷٫

[۴]. دیوان صائب تبریزی، ج ۵، غزل ۵۶۰۳، ص ۲۷۰۶٫

[۵]. دیوان صائب تبریزی، غزل ۶۷۱، ج ۱، ص ۳۲۷٫

[۶]. البتّه این مجموعه، جلد هفتمی هم با عنوان «راه‌نمای دیوان صائب تبریزی» دارد که به کوشش کبری عزیزیان منتشر شده است.

[۷]. چوب گوی بازی.

[۸]. مقدار اندک از غذا که برای آزمودن طعم آن بچشند.

[۹]. زخمی که پیوسته ریم و چرک از آن پالاید.

[۱۰]. ج رب، مهتر، رئیس، صاحب، خداوندگار؛ «صائب» در جای دیگر نیز گوید:

تو را ز گریه‌ی ارباب درد، رنگی نیست

مگر به چشم تو از زور خنده، آب آید

دیوان صائب تبریزی، ج ۴، ص ۱۹۲۴٫

[۱۱]. آسیب، حمله، تاراج، غارت؛ «صائب» در جای دیگر نیز گوید:

غنچه شو کز آفت گلچین سر خود را رهانْد

هر گلی کز بیم دست‌انداز، خود را جمع کرد

دیوان صائب تبریزی، ج ۳، ص ۱۱۶۵٫

[۱۲]. مخفّف چاه.

[۱۳]. گریبان.

[۱۴]. حریص، آن که چشم طمع در پی چیزها دارد؛ «صائب» در جای دیگر نیز گوید:

هر گداچشمی ندارد راه در درگاه دل

ورنه کام هر دو عالم را همین در می‌دهد

دیوان صائب تبریزی، ج ۳، ص ۱۳۳۷٫

[۱۵]. دهش، بخشش.

[۱۶]. غذایی که برای مهمان بیاورند، بخشش، احسان.

[۱۷]. اشاره به این نکته که سبّابه، انگشت شهادت است.

[۱۸]. شکار، صید.

[۱۹]. ترک‌بند، تسمه و دوالی که از پس و پیش زین اسب می‌آویزند و با آن چیزی را به ترک می‌بندند.

[۲۰]. آل به معنی سرخ و تمغا به معنی مُهر و خاتم است. آل تمغا: مُهر با مرکّب سرخ که سلاطین مغول بر یرلیغ‌ها می‌نهاده‌اند. مُهر سرخ‌رنگی بوده که پادشاهان مغول بر فرمان‌های خود می‌زدند. به نوعی مُهر اطلاق می‌شده که با مرکّب سرخ یا شَنگَرف (اکسید سرب که سرخ‌رنگ است و از آن در نقّاشی استفاده می‌کنند) بر اسناد، نامه‌ها و فرمان‌ها می‌زدند. آل تمغا اصطلاحی دیوانی بوده که با تصرّف ایران و ممالک هم‌جوار به دست مغول‌ها، به زبان فارسی راه یافت. این واژه در دوران ایلخانان، چوپانیان، جلایریان و تیموریان رایج بوده امّا رفته رفته از رونق افتاد و در روزگار صفویان، دیگر به عنوان یک اصطلاح دیوانی استفاده نمی‌شده و ظاهراً اصطلاح «نشان» جای آن را می‌گیرد. «صائب» در موارد دیگر هم از این ترکیب بهره برده است:

روز محشر سرخ‌رو چون لاله برخیزد ز خاک

آل تمغای شهادت هر که دارد بر جبین

دیوان صائب تبریزی، ج ۶، غزل ۶۱۹۲، ص ۲۹۹۵

نه هر تن، لایق تشریف شاهی است

شهادت، آل تمغای الهی است

دیوان صائب تبریزی، ج ۲، غزل ۲۲۴۴، ص ۱۰۹۶٫

[۲۱]. گنبد، بنایی که سقف آن برآمده و گرد باشد.

[۲۲]. زیارت حضرت امام حسین۷ در اوّل و نیمه‌ی ماه رجب المرجّب، مستحب است. مضمون بیت، یادآور کلام معصومین: است. مانند این حدیث نورانی از حضرت امام رضا۷ که فرمودند: هر کس امام حسین۷ را زیارت کند، در حالی که به حقّ آن حضرت، عارف باشد، از هم‌صحبت‌های حق تعالی در بالای عرش می‌باشد. سپس این آیه‌ی شریفه را قرائت کردند: انّ المتّقین فی جنّات و نهر فی مقعد صدقٍ عند ملیکٍ مقتدر (قمر: ۵۴ ـ ۵۵): همانا اهل تقوا در باغ‌ها و نهرهای بهشتی منزل گزینند در منزل‌گاه صدق و تخلّف‌ناپذیر، نزد خداوند مالک قدرتمند.

[۲۳]. ناظر به روایت حضرت امام صادق۷ است که فرمودند: همانا ایّام زیارت زائران امام حسین۷ از عمرشان محسوب نمی‌شود.

[۲۴]. این ترکیب را در کتاب یک عمر، «اهل البیت» دیدم.

[۲۵]. اشاره به این خصیصه‌ی حضرت مولی الکونین، ابی‌عبدالله الحسین۷ دارد که والد نُه امام معصوم: هستند.

[۲۶]. روشن شدن: بینا شدن؛ در قصیده‌ی امام رضا۷ هم که در فصل بعد آمده، چنین گوید:

وه! چه گویم از صفای روضه‌ی پُرنور او؟

کز فروغش کور، روشن می‌شود بی‌اختیار

دیوان صائب تبریزی، ج ۶، ص ۳۵۴۷٫

[۲۷]. سرخی افق پس از غروب آفتاب. اشاره به مضمون برخی روایات دارد که سرخی شفق، پس از شهادت حضرت امام حسین۷ ظاهر شده است.

[۲۸]. عقده: گره.

[۲۹]. این ترکیب را در کتاب یک عمر، «اشک پاک خاک کربلاست» یافتم؛ طبیعتاً خطای چاپی باشد امّا همین معنی را دارد با بیانی دیگر.

[۳۰]. نام شهری که به سبب داشتن سنگ‌های قیمتی هم‌چون لعل شهرت داشته است.

[۳۱]. بطن، شکم، جگربند، قلب، تمام شکم.

[۳۲]. لعلی: به رنگ لعل، سرخ؛ قبا: نوعی لباس بلند مردانه.

[۳۳]. آن چه که خداوند بر انسان واجب کرده است.

[۳۴]. آن چه باعث حزن و اندوه بسیار شود، جان‌گداز.

[۳۵]. توجّه داشته باشیم که زَوّار، صیغه‌ی مبالغه و به معنی بسیار زیارت کننده است و زُوّار، جمع زائر و به معنی زیارت‌کنندگان است؛ پس نظر به فعل «می‌آیند» که جمع است، در این جا تلفّظ زُوّار مناسب است.

[۳۶]. ناظر به روایات شریفی از این دست که حضرت امام صادق۷ فرمودند: تسبیحی که از تربت قبر امام حسین۷ ساخته شود، اگر به دست کسی باشد خودش ذکر و تسبیح می‌گوید، اگر چه صاحب آن ساکت باشد.

[۳۷]. دریادل: جوان‌مرد، باسخاوت.

[۳۸]. چقدر مناسب است که از این فقره‌ی زیارت عاشورا بهره ببرم: اللّهمّ العن یزید خامساً!

[۳۹]. آیا هیچ زیادتی هست؟ جمله‌ی اسمی استفهامی که در آیه‌ی شریفه آمده است: یومَ نَقولُ لجهنّمَ هل امْتلأتِ و تَقول هل مِن مَزید (ق: ۳۰). روزی که به دوزخ گوییم: آیا پر شدی؟ و گوید: آیا زیادتی هست؟

[۴۰]. مضمون بیت که ناظر به ذکر مصائب جان‌سوز حضرت امام حسین۷ سروده شده است، روضه‌ی گودال قتلگاه را در گوش جان زمزمه می‌کند: یومٌ علی صدر المصطفی۶ و یومٌ علی وجه الثّری.

[۴۱]. آوردن عبارت «ترک ادب»، آن هم بعد از چنین قصیده‌ای غرّا، دقیقاً حکایت از ادب این شاعر شیعی، نسبت به ساحت پُرآداب شعر ولایی و آیینی دارد.

[۴۲]. منظور از تعبیر سرِ «جان»، حرف «جیم» یعنی عدد ۳ است و جمله‌ی «مدح شاه کربلاست» با عدد ۱۰۷۱ مطابقت دارد. هم‌چنین منظور از «سر به پایش نهادن»، جمع بستن این دو عدد است. پس سال سرودن این قصیده‌ی منقّح و منزّه سال ۱۰۷۴ هـ ق خواهد بود (این محاسبه در تصحیح استاد محمّد قهرمان، با دو اشتباه که طبیعتاً ناشی از خطای چاپی است، چنین دیده می‌شود: ۱۰۶۴ = ۳ + ۱۰۶۱).

[۴۳]. استاد قهرمان، این تک بیت را به صورت «فرد» در فصل «ابیات منسوب به صائب» آورده است (ج ۶، ص ۳۶۳۹) که به ناچار با اصل قصیده، ۵۰ صفحه فاصله دارد. چنان چه می‌بینید نه تنها در وزن و قافیه و ردیف، پیرو قصیده‌ی فوق است بلکه زبان شعر و داشتن تخلّص نیز صحّت انتساب به قصاید «صائب» را مؤیّد است. من نیز با توجّه به مضمون اعتقادی و لطیفی که دارد، بر آن شدم تا آن را به قصیده ملحق کنم؛ اگر چه شعر، دو تخلّص پیدا می‌کند که این خود نیز در سخن «صائب» امری طبیعی است. ناگفته نماند که استاد قهرمان نیز خود در پاورقی همان تک‌بیت، اظهار نظری دارد که پشتوانه‌ی تصمیم ماست: «… چون هنوز این ابیات را در نسخه‌ای از دیوان [او] ندیده‌ام، هیچ یک از آن‌ها را وارد متن نکرده‌ام. گر چه در صحّت انتساب بسیاری از آن‌ها نمی‌توان تردید کرد، حتّی چند مقطع با تخلّص هم در میان آن‌ها هست…».

منابع

۱ – امام حسین۷و عاشورا در شعر فارسی (۲ ج): محمّد صحّتی سردرودی، قم، پرتو خورشید، چاپ اوّل، ۱۳۹۰٫

۲ – برگزیده‌ی اشعار صائب و دیگر شعرای معروف سبک هندی: محمّد قهرمان، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت)، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی، چاپ هشتم، ۱۳۸۸.

۳ – دیوان صائب تبریزی (۶ ج): محمّد قهرمان، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اوّل، ۱۳۶۴ تا ۱۳۷۰٫

۴ – راه‌نمای دیوان صائب تبریزی (جلد هفتم دوره‌ی شش جلدی): به اهتمام کبری عزیزیان، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اوّل، ۱۳۸۳٫

۵ – کتابچه مرداد ۹۳ (اخبار نسخه‌های خطّی، اسناد، تاریخ علم و فرهنگ …): به کوشش سیّد صادق حسینی ‌اشکوری، قم، مجمع ذخائر اسلامی و مؤسّسه‌ی تاریخ علم و فرهنگ، ۱۳۹۳٫

۶ – کلّیّات صائب تبریزی: مقدّمه‌ و شرح حال به قلم امیری فیروزکوهی، تهران، انتشارات خیّام، چاپ اوّل، ۱۳۳۳٫

۷ – کلّیّات صائب تبریزی: مقدّمه‌ و شرح حال به قلم امیری فیروزکوهی، تهران، انتشارات خیّام، چاپ دوم، ۱۳۳۶٫

۸ – کلّیّات محتشم کاشانی (۲ ج): به تصحیح و حواشی مصطفی فیضی کاشانی، تهران، شرکت انتشارات سوره‌ی مهر، چاپ اوّل، ۱۳۸۹٫

۹ – لغت‌نامه‌ی دهخدا: علی‌اکبر دهخدا، تهران، مؤسّسه‌ی انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ دوم از دوره‌ی جدید،

وضع فرهنگی شیعه در عصر امام هادی ـ علیه السّلام.

اشاره:

شیعه یکی از دو مذهب بزرگ دین اسلام است که نگرش پیروان آن به دو اصل امامت و عدل، سبب تمایز شیعیان از اهل‌ سنت می‌شود. بنابر عقیده شیعیان، خداوند حضرت علی(ع) را به جانشینی بلافصل پیامبر اکرم(ص) منصوب کرده است. پیروان این مذهب به فرقه‌های متعددی تقسیم شدند که مهمترین آنها امامیه، اسماعیلیه و زیدیه است. واژه شیعه در لغت به معنای پیروی و مشایعت می‌ باشد. این اصطلاح بارها در قرآن تکرار شده است از جمله در آیات ۱۵ سوره قصص و ۸۳ سوره صافات و …

شیعه در اصطلاح یعنی گروهی که تنها از علی علیه السّلام و یازده فرزند معصوم آن حضرت پیروی کرده و معتقد به امامت و خلافت ایشان از طریق نص هستند(۱) منظور ما از شیعه در این بحث تنها شیعیانی است که معتقد به امامت علی علیه السّلام بعد از پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم و یازده فرزند او می‌ باشند و فرقه های دیگر شیعه مثل زیدیه و کیسانیه و اسماعیلیه و دیگر فرق منحرف که منسوب به شیعه هستند از دایره بحث ما خارج می‌ باشند.

دوره زندگی امام هادی علیه السّلام (۲۵۴ـ۲۱۲) مصادف با خلافت خلفای عباسی معتصم (۲۲۷ـ۲۱۸) واثق (۲۳۲ـ۲۲۷) ـ متوکل (۲۴۷ـ۲۳۲) ـ منتصر (۲۴۸ـ۲۴۷) مستنصر(۲۵۱ـ۲۴۸) و معتز (۲۵۵ـ۲۵۱) بوده است. سیاست خلفای پیش از متوکل همان سیاست مأمون بود. این سیاست از معتزله در برابر اهل حدیث (که سنی های افراطی بودند) دفاع می‌ کرد. این امر سبب شد فضای مناسب فرهنگی و سیاسی برای شیعیان به وجود آید. امّا با آمدن متوکل تنگ نظری ها شروع شد. متوکل از اهل حدیث حمایت کرد و معتزله و شیعه را سرکوب کرد. در دوره امام هادی علیه السّلام و به طور کلی در دوره عباسیان مذهب شیعه در قلمرو اسلامی گسترش یافت.

  1. گسترش شیعه و تفکر شیعیبا شروع دعوت عباسیان مذهب شیعه در قلمرو اسلامی گسترش یافت. امام باقر علیه السّلام و امام صادق علیه السّلام از فرصت پیش آمده استفاده کردند. ظهور ابومسلم خراسانی(۲) اختلافات داخلی بنی امیه(۳) ، شورش ها و قیام های علویان(۴) ، این فرصت را در اختیار این دو امام بزرگوار قرار داد تا مبانی فکری و عقیدتی و فرهنگی شیعه را گسترش دهند.
    بنابراین این عوامل سبب شد که تشیع در دوره عباسیان در مقایسه با دوره امویان گسترش بیشتری یابد. در دوره امام هادی علیه السّلام تشیع حتی به میان فرماندهان و رجال دولت عباسی نیز راه یافته بود. یحیی بن هرثمه که مأمور بود امام هادی علیه السّلام را از مدینه به سامرا بیاورد می‌ گوید: وقتی همراه امام علیه السّلام به بغداد رسیدم، اسحاق بن ابراهیم طاهری حاکم بغداد به من گفت: یحیی این مرد فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. اگر متوکل را بر قتل او تحریک کنی با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلم ـ دشمن شده ای. گفتم : من از او جز نیکی ندیدم. آن گاه به سوی سامرا روانه شدیم. وقتی به آنجا رسیدیم، وصیف ترکی (یکی از فرماندهان ترک در دربار عباسی) به من گفت: اگر یک مو از سر این مرد کم شود با من طرف هستی.(۵)
  2. این داستان نشان دهنده گسترش تفکر شیعی حتی در بین مقامات عباسی است. ابی دلف می‌ گوید: هنگامی که امام هادی علیه السّلام را به سامرا آوردند. رفتم تا از حال او جویا شوم، زرّافی دربان متوکل با دیدن من دستور داد وارد شوم.

پرسید: برای چه کاری آمدهای؟

گفتم: خیر است …

گفت : گویا آمده ای از حال مولای خود خبر بگیری؟
گفتم: مولای من کیست؟ مولای من خلیفه است.
گفت: ساکت شو، مولای تو بر حق است. نترس که من نیز بر اعتقاد تو هستم و او (امام هادی ـ علیه السّلام ـ) را امام می‌ دانم…(۶)
ابن سکیت معلم فرزندان متوکل فردی شیعی و دوستدار اهلبیت بود. روزی متوکل از او پرسید: این دو فرزند من نزد تو محبوبترند یا حسن و حسین؟ !
ابن سکیت با عصبانیت گفت: به خدا قسم قنبر غلام علی علیه السلام در نزد من از این دو فرزند و پدرشان محبوبتر است.(۷)
همه این مسائل نشانگر این است که شیعه و تفکر شیعه در این دوره گسترش و نفوذ فوق العادهای حتی در بین درباریان عباسی داشته است.

۲. وجود شیعیان عالم و تربیت یافته اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ یکی از کارهای مهمی که ائمه شیعه ـ علیهم السّلام ـ به آن اهمیت زیادی می‌ دادند، حفظ خط فکری و فرهنگی تشیع و جلوگیری از انحرافات فکری بوده . این کار به تربیت شاگردانی برجسته و تشکیل حوزه علمیه و تدریس فقه و عقاید اصیل اسلامی نیاز داشت. در زمان امام باقر و امام صادق ـ علیهما السّلام ـ این کار به طور گسترده شروع شد و سپس امامان دیگر ـ علیهم السّلام ـ در هر شرایط آن را تداوم بخشیدند. باقر شریف القرشی می‌ نویسد:
زمانی که امام جواد علیه السّلام در مدینه بود، به اشاعه علم و تهذیب اخلاق و تربیت مردم به آداب اسلامی می‌ پرداخت آن حضرت جامع نبوی را مدرسه قرار داده بود. علما و روات زیادی دور آن حضرت را گرفته بودند و از سرچشمه علوم الهی آن حضرت بهره می‌ گرفتند.(۸)
بسیاری از شاگردان امام جواد علیه السّلام در دوره امام هادی علیه السّلام زنده بودند، از محضر امام هادی علیه السّلام نیز استفاده کرده و فرهنگ شیعی را بارور می‌ ساختند. افراد برجستهای همچون حضرت عبدالعظیم حسنی ، ابن سکیت اهوازی، ابوهاشم جعفری، اسماعیل بن مهران، علی بن مهزیار و… که بعضاً هم از شاگردان امام جواد علیه السّلام محسوب می‌ شوند و هم از شاگردان امام هادی علیه السّلام .
این یاران وفادار و عاشق پروانهوار گرد وجود ائمه ـ علیهم السّلام ـ را می‌ گرفتند و برای گسترش حقیقت جاودانه اسلام تلاش می‌ کردند. کتاب های زیادی در این دوره توسط برخی از این شیعیان نوشته شدکه به برخی از آنها اشاره می‌ کنیم:
ابو مقاتل دیلمی یکی از اصحاب امام هادی علیه السّلام کتابی روایی و کلامی درباره مسأله امامت تألیف کرد.(۹)
احمد بن محمد بن خالد برقی از شیعیان معاصر امام هادی علیه السّلام کتاب «المحاسن» را تألیف کرد. این کتاب دایره المعارفی است مشتمل بر احادیث امامان در تمامی زمینه های مختلف معارف دینی از قبیل اخلاق، تفسیر و…(۱۰) وی تألیفات دیگری هم داشته از جمله کتاب «التبیان فی اخبار البلدان» که جغرافیای تاریخی اسلام محسوب می‌ شده است.(۱۱)
حسین بن سعید اهوازی حدود ۳۰ کتاب نوشته است و نجاشی آنها را در رجالش ذکر کرده است.(۱۲)
فضل بن شاذان یکی دیگر از شیعیانی است که تألیفات زیادی داشته است و امام حسن عسکری علیه السّلام با مشاهده برخی از نوشته هایش بر او رحمت فرستاد.(۱۳)
از دیگر شیعیانی که تألیفات زیادی داشته می‌ توان به علی بن مهزیار اهوازی اشاره کرد. او حدود ۳۳ کتاب تألیف کرده است.(۱۴)
وجود چنین شیعیانی قطعاً باعث رشد و گسترش فرهنگ شیعی در این دوره شده است. ائمه اطهارعلیهم السلام به شاگردان خویش اعتماد داشتند و حل مشکلات دینی شیعیان را برعهده آنان گذارده بودند. ابا حماد رازی (از اهالی ری) می‌ گوید: در شهر سامرا مرا نزد امام دهم علی النقی علیه السّلام رفتم و مسائلی از حلال و حرام از ایشان پرسیدم. حضرت به من جواب داد. سپس هنگام خداحافظی به من فرمود:
ای حماد اگر در امور دینی برایت مشکلی پیش آمد در ری ، از عبدالعظیم بن عبدالله حسنی سؤال کن و سلام مرا نیز به او ابلاغ کن.(۱۵)

نتیجه گیری در دوره امام هادی علیه السّلام مذهب شیعه در مناطق مختلف اسلامی گسترش یافته بود. شیعیانی که آن حضرت تربیت کرده بودند، در حفظ و گسترش فرهنگ شیعی تلاش می‌ کردند. کتاب های زیادی توسط این افراد تألیف شده است.

پی نوشت:

  1. شهرستانی، الملل والنحل قم، منشورات الشریف الرضی، ۱۳۶۴ هـ ش، ج ۱، ص ۱۳۱
    ۲. احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، قم، منشورات الشریف الرضی، ۱۴۱۴ هـ.ق ، ج ۲، ص ۳۳۲.
    ۳. همان، ص ۳۳۲.
    ۴. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، قم، منشورات الشریف الرضی، ۱۴۱۶ هـ.ق ، ص ۱۵۲ـ۱۲۴.
    ۵. علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات ، بی تا، ج ۴، ص ۱۸۳.
    ۶. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، تهران ، مکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۵ هـ.ق ، ج ۵۰، ص ۱۹۴.
    ۷. علامه مامقانی، تنقیح المقال، تهران، جهان، بی تا، ج ۳، ص ۵۷۰، و سیر حلی، تاریخ الخلفاء، بغداد، مکتبه المشفی، بی تا، ص ۳۴۸.
    ۸. باقر شریف القرشی، حیاه الامام علی الهادی، بی جا، دارالکتب الاسلامی، ۱۴۰۸، هـ.ق، ص ۲۳۳.
    ۹. عزیز الله عطاردی، مسند الامام الهادی، قم، الموتمر العالمی للامام الرضا ـ علیه السّلام ـ ، ۱۴۱۰، ص ۳۱۷.
    ۱۰. رسول جعفریان، پیشین، ص ۵۵۵.
    ۱۱. همان.
    ۱۲. عزیز الله عطاردی، پیشین، ص ۳۳۲.
    ۱۳. محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفه الرجال، چاپ اول، مشهد، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸،‌ص ۵۴۲.
    ۱۴. عزیز الله عطاردی، پیشین، ص ۳۵۱.
    ۱۵. محمد جواد طبسی، حیاه الامام الهادی، چاپ اول، قم، دارالهدی، ۱۴۲۶، هـ.ق، ص ۲۱۵.

مناظره های امام حسن (علیه السلام) با مخالفان.

اشاره:

امام حسن مجتبی علیه السلام در برابر حرکتهای ضد اسلامی معاویه هرگز سکوت نمی‌کرد و به محض یافتن فرصتی مناسب، پیشینه ننگین و اغراض شوم او را آشکار می‌ساخت و ضربه‌های سهمگینی بر پیکر حکومت غاصبانه او وارد می‌ساخت. امام همواره انزجار خود را نسبت به معاویه هویدا می‌کرد و مشروعیت حاکمیت او را زیر سؤال می‌برد. ایشان بدون هیچ گونه واهمه‌ای از قدرت حاکمه، حتی در زمان صلح و با وجود افزایش قدرت معاویه، دست به افشاگری زده و با تمام توان معاویه را به باد انتقاد می‌گرفت.

بهترین نمونه این افشاگری، مناظره‌ای طولانی بود که میان امام و معاویه در گرفت و امام در آن مناظره، از چهره کثیف معاویه و فرزندانش پرده برداشت. معاویه و کارگزارانش می‌کوشیدند تا با ترتیب دادن گفتگویی از پیش تعیین شده، موقعیت فرهنگی امام را در نزد مردم مخدوش کنند و به جایگاه او لطمه بزنند. بر این اساس، معاویه سران قبیله‌ها و بزرگان اقوام مختلف را فرا خواند و عمرو عاص، مغیره بن شعبه، ولید بن عُقبه، عتبه ابن ابی سفیان و عمرو بن عثمان را که نظریه سازان دستگاه او بودند مأمور مناظره با امام کرد. امام واپسین روزهای اقامت خود را در کوفه سپری می‌نمود که پیک معاویه او را به مجلس فریب کارانه کوفه فرا خواند. حضرت وارد مجلس شد و معاویه به گرمی از او استقبال کرد و با او مصافحه نمود. امام که از نیت معاویه آگاهی داشت فرمود: «آیا خوش آمدگویی و دست دادن با مهمان، نشانه امنیت و سلامت برای اوست؟!»

معاویه با قیافه‌ای حق به جانب به حاضران اشاره کرد و گفت: «این جماعت آمدنت را درخواست کرده بودند و می‌خواهند بدانند، آیا عثمان را پدرت کشته است یا نه؟ در این زمینه، پرسشهایی دارند و منتظر پاسخ‌اند. تا وقتی که من در این مجلس هستم، نگران نباش [که در امانی] .»

امام فرمود: «سبحان الله! اگر تو به خواسته مهمانانت تن در داده‌ای و خواسته آنان را اجابت کرده ای، عمل زشتی مرتکب شده‌ای و من از ناسزا گفتن به تو [در خانه ات] شرم دارم، ولی اگر آنها [با اصرار] بر تو پیروز شده‌اند و تو را به انجام آن وادار کرده‌اند، در این صورت از ناتوانی و بیچارگی ات شرمنده هستم. حال به کدام یک [زشتی عمل یا بیچارگی خود] اقرار می‌کنی؟ بدان که اگر می‌دانستم چنین افرادی در این مجلس هستند، من هم افرادی از خاندان خودم، از فرزندان عبدالمطلب، می‌آوردم تا در بحث هم ردیف با آنان باشند. بدان که از تو و این افرادت هرگز هراسی به دل راه نداده ام، بلکه اینهایند که ترسیده اند؛ زیرا خداوند من یکتاست. هم او که قرآن را فرو فرستاده و اختیاردار نیکان است.»

طرح شبهه خلافت امیرالمؤمنین:

گفتار آغازین امام به قدری کوبنده بود که همه یکّه خوردند، ولی با این حال، پرسشهای خود را این گونه مطرح کردند: «بنی امیه در جنگ بدر، هفده کشته داده است و باید از بنی هاشم انتقام گرفته شود؛ پدرت علی علیه السلام به خاطر دنیا و فرمانروایی در قتل عثمان شرکت کرد؛ ادعای تو برای خلافت به دلیل ناتوانی در خردورزی است؛ پدرت ابوبکر را مسموم کرد و در قتل عمر نقش داشت؛ شما چیزهایی را ادعا می‌کنید که شایستگی آن را ندارید؛ پدرت با رسول خداصلی الله علیه وآله دشمن بود. او شمشیری برنده و زبانی گزنده داشت که زنده‌ها را می‌کشت و مردگان را متهم می‌کرد….»

محورهای پاسخ گویی امام علیه السلام

امام با دقت به سخنان آنان گوش داد و مطالب دیکته شده و جهت دار آنان را شنید. سپس به معاویه که چهره خود را در نقاب پرسشهای مشاورانش پنهان کرده بود، شروع به پاسخ دادن کرد.

  1. حمد و سپاس الهی:

در ابتدا امام به شیوه جدش رسول اللَّه با سپاس و ستایش الهی سخن را آغاز نمود و فرمود:

«سپاس خدایی را که هدایت اولین و آخرین شما را بر عهده ما گذاشت و محمدصلی الله علیه وآله سرور ما و خاندان او را مورد رحمت و بزرگداشت خویش قرار داد. اما بعد،‌ای معاویه از تو شروع می‌کنم. این گروه به من ناسزا نگفتند، بلکه تو گفتی؛ زیرا تو با پستی هم نشین هستی و زشتیها در جانت ریشه دوانیده‌اند. با محمد و خاندانش دشمنی می‌کنی. به خدا سوگند،‌ای معاویه! اگر من و این جماعت در مسجد پیامبر این گونه روبرو می‌شدیم و مهاجران در اطراف ما بودند، جرأت چنین جسارتهایی را پیدا نمی‌کردید و با من این گونه رفتار نمی‌کردید. شما که بر ضد من اینجا گرد آمده اید، حق را نپوشانید و باطل را گواهی ندهید. شما را به خدا سوگند می‌دهم! آیا می‌دانید آن کسی را که دشنام دادید، به سوی هر دو قبله مسلمانان نماز گزارده است (سبقت در اسلام. در حالی که تو‌ای معاویه! به هر دوی این قبله‌ها کافر بوده‌ای و لات و عّزی را پرستش می‌کرده ای. او در پیمان رضوان و فتح شرکت داشته است، ولی تو نسبت به بیعت رضوان کفر ورزیدی و در بیعت فتح نیز پیمان شکستی.

  1. ذکر افتخارات امیرالمؤمنین علیه السلام:

امام پس از حمد الهی ابتدا به بر شمردن افتخارات پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین علیه السلام پرداخت و فرمود: «اُنْشِدُکُمْ بِاللَّهِ! هَلْ تَعْلَمُونَ اَنَّما اَقُولُ حَقّاً اِنَّهُ لَقیکُمْ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ یَوْمَ بَدرٍ وَ مَعَهُ رایَهُ النَّبِی صلی الله علیه وآله وَ مَعَکَ یا مَعاوِیَّه رایَهُ الْمُشْرِکینَ؛ شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که آنچه می‌گویم حق است که علی بن ابی طالب علیهما السلام در جنگ بدر همراه پیامبر با شما برخورد کرد در حالی که پرچم پیامبر را بر دوش می‌کشید. و با تو‌ای معاویه، پرچم مشرکان بود.» سپس ادامه داد: علی علیه السلام در احد و خندق همراه پیامبرصلی الله علیه وآله بود و پرچم پیامبرصلی الله علیه وآله را بر دوش داشت، ولی تو همان کسی هستی که پرچم کفر را در جبهه کفر بر دوش می‌کشیدی. خداوند در هر سه جنگ، حجت خود را آشکار ساخت و دین خود را یاری کرد و گفتار پیامبرش را در مورد پیروزی گواهی کرد. پیامبر در همه این جنگها از پدرم راضی بود، ولی از پدر تو خشمگین. علی علیه السلام همان کسی بود که شب در بستر پیامبر خوابید تا او را از چنگال مشرکان نجات دهد و درباره اش این آیه نازل شد که «وَ مِنَ النّاسِ مَن یَشری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ‌»؛(۱. «و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خوشنودی خدا می‌فروشد.»(۲.

شما را به خدا سوگند می‌دهم! آیا به یاد می‌آورید هنگامی که لشکر اسلام، بنی قریظه و بنی نضیر را محاصره کرد و پرچم مهاجرین را به عمر و پرچم انصار را به سعد بن معاذ داد. سعد مجروح شد و عمر نیز ترسید و پیامبر پرچم را گرفت و فرمود: پرچم را به کسی خواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست می‌دارند. یورشی بدون فرار می‌برد و تا خدا پیروزی را به دستان او مسلّم نکند، باز نمی‌گردد.

و فردا در برابر چشمان نگران و منتظر ابوبکر، عمر و دیگر مهاجرین، پرچم را به دست علی علیه السلام سپرد. پیامبر چشمان پدرم را که درد می‌کرد، شفا داد و پرچم را به او سپرد و او نیز رفت و با پیروزی بازگشت.

اما تو‌ای معاویه! در آن روزها که در مکه بر دشمنی با خدا و رسولش پا می‌فشردی، آیا با علی علیه السلام که عمرش را به خیرخواهی در راه خدا و یاری و پیروی از رسولش گذراند، برابر هستی؟

به خدا سوگند که هنوز ایمان به دل تو راه نیافته است و از ترس جانت چیزی را زبانت می‌گوید که در قلبت نیست.‌ای مردم! شما را به خدا سوگند، به یاد ندارید که در غزوه تبوک، رسول خداصلی الله علیه وآله، علی علیه السلام را در مدینه به جای خویش گمارد تا اداره مدینه را عهده دار شود؟ در آن روزگار، منافقان علیه او بسیار گفتند تا او مدینه را خالی کند. علی علیه السلام نیز به رسول خداصلی الله علیه وآله گفت: من در هیچ غزوه‌ای از شما جدا نشده ام، مرا هم با خود ببرید، ولی رسول خدا فرمود: «تو جانشین و وصی من از میان اهل بیتم هستی. تو برای من مانند هارون برای موسی هستی.»

پیامبرصلی الله علیه وآله دست پدرم را گرفت و فرمود:‌ای مردم! هرکس مرا ولی خود می‌داند، خدا را ولی خود دانسته و هرکس علی را ولی خود بداند، مرا سرپرست خود خوانده است.

  1. تمسک به حدیث ثقلین:

از جمله احادیثی که امام بدان تمسک جست حدیث شریف ثقلین بود که فرمود: آیا به یاد نمی‌آورید آنچه را که پیامبرصلی الله علیه وآله درباره علی علیه السلام در حجه الوداع به شما فرمود که‌ای مردم! من در میان شما کتاب خدا را به امانت می‌گذارم تا گمراه نشوید و به آن عمل کنید… و اهل بیت مرا دوست بدارید و در برابر دشمنان، آنها را یاری کنید. قرآن و اهل بیتم در میان شما می‌ماند تا در روز رستاخیز بر من وارد شوند. پیامبرصلی الله علیه وآله بالای منبر بود که علی علیه السلام را صدا زد. دست او را گرفت و فرمود: خدایا! هر که علی را دوست دارد، دوست بدار و با هر که با علی دشمنی کند، دشمن باش. به خدا سوگندتان می‌دهم، آیا به یاد نمی‌آورید روزی را که پیامبر به علی علیه السلام فرمود: تو دور کننده بیگانگان از حوض کوثر هستی. شما را به خدا سوگند، آیا به یاد ندارید که علی علیه السلام هنگام درگذشت پیامبرصلی الله علیه وآله علّت گریه او را جویا شد و او فرمود: گریه‌ام به خاطر توست که عده‌ای از امّت کینه تو را به دل می‌گیرند و آنگاه که به قدرت برسند، در پی تلافی و ستم بر می‌آیند و عقده گشایی می‌کنند.

  1. تمسک به حدیث سفینه:

امام سپس به حدیث سفینه تمسک نمود و فرمود: «اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَ اللَّهِ حینَ حَضْرَتِهِ الْوَفاهَ قالَ: اِنَّما مَثَلُ اَهْلِ بَیتی فیکُمْ کَسَفینَهِ نُوحٍ مَنْ دَخَلَ فیها نَجا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ؛ آیا می‌دانید که رسول خداصلی الله علیه وآله در هنگام رحلت فرمود که اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح هستند؛ هرکس در آن وارد شود، نجات می‌یابد و هرکس وارد نشود، نابود می‌گردد.»

شما را به خدا سوگند، به یاد نمی‌آورید که اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله، همگی در زمان زندگانی او، جانشینی علی علیه السلام را به او تبریک می‌گفتند…. علی بن ابی طالب اولین کسی بود که به زمان مرگ مردم آگاهی داشت. حقایق احکام را می‌دانست و جداکننده حق از باطل بود، به تأویل و تفسیر قرآن آگاهی داشت. او جزو افرادی بود که خدا او را مؤمن نامید که شمارشان به ده نفر نمی‌رسید.

  1. اشاره به سوابق شوم معاویه:

امام در تکمیل فرمایشات خود به پیشینه معاویه در دوران حیات پیامبرصلی الله علیه وآله اشاره نمود و سرپیچیها و فرمان شکنیهای او را یادآور شد و فرمود:‌ای معاویه! و‌ای هواداران او! شما کسانی هستید که رسول خدا شما را نفرین کرد. من گواهی می‌دهم که شما نفرین شدگان پیامبرصلی الله علیه وآله هستید. شما را به خدا سوگند‌ای مردم، آیا نمی‌دانید پیامبرصلی الله علیه وآله سه بار شخصی را درپی معاویه فرستاد تا نامه‌ای به قبیله بنی خزیمه بنویسد، ولی او آنقدر اهمال کرد و مشغول خوردن شد که پیامبرصلی الله علیه وآله به خشم آمد و فرمود: خدا شکمش را سیر نگرداند.

سوگند به خدا! دعای پیامبر درباره تو مستجاب شد و تو به این شکم پرستی و پرخوری تا قیامت دچار خواهی بود.‌ای معاویه! پدرت در روز جنگ احزاب (خندق. بر شتری سرخ موی سوار بود و مردم را به جنگ با مسلمانان تشویق می‌کرد؛ در حالی که تو آن شتر را می‌راندی و برادرت عتبه که اینک در مجلس حضور دارد، مهار آن شتر را گرفته بود و وقتی رسول خدا این صحنه را دید، بر هر سه تان نفرین فرستاد و فرمود: خدایا! سواره، راننده و مهارگیرنده این شتر را از رحمت خود دور فرما!

  1. برشمردن نفرینهای پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نسبت به پدر معاویه:

پیامبر خداصلی الله علیه وآله در هفت مورد ابوسفیان پدر معاویه را مورد لعن و نفرین قرار داده بود. امام در این رابطه فرمود:‌ای معاویه! آیا تو فراموش کرده‌ای که وقتی پدرت خواست مسلمان شود، تو با اشعاری او را از این کار باز می‌داشتی؟‌ای جماعت، شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا به یاد نمی‌آورید روزی را که رسول خدا در هفت جا بر ابوسفیان لعنت فرستاد که هیچ کس نمی‌تواند آن را انکار کند:

اول، آن روزی که در خارج مکه نزدیک طائف در حالی که پیامبر قبیله بنی ثقیف را به اسلام فرا می‌خواند، پدرت پیش آمد و به پیامبر ناسزا گفت و او را دیوانه و دروغگو خواند. حتی بر او حمله ور شد که پیامبرصلی الله علیه وآله او را لعنت کرد.

دوم، روزی که کاروان قریش از شام باز می‌گشت و پیامبر می‌خواست آنان را در برابر اموالی که از مسلمانان باز ستانده بود، توقیف کند، ولی ابوسفیان از بی‌راهه رفت و جنگ بدر را به راه انداخت. از این رو، پیامبر او را نفرین کرد.

سوم، در جنگ احد که پیامبر بر فراز کوه بود و فریاد می‌زد: خدا سرپرست ماست، ولی شما کسی را ندارید، و ابوسفیان نعره می‌زد، بت هبل بلند آوازه باد! ما عزّی را داریم و شما ندارید. در آنجا نیز پیامبر به همراه خدا و فرشتگان الهی و مؤمنان بر او لعنت فرستادند.

چهارم، در جنگ احزاب (که بر شتر سرخ موی سوار بود و مردم را به جنگ با مسلمانان بر می‌انگیخت..

پنجم، در روز صلح حدیبیه که ابوسفیان به همراه قریش راه را بر مسلمانان بست و آنان را از انجام حج بازداشت، پیامبر بر آنان لعنت فرستاد. از حضرت پرسیدند: آیا مسلمان شدن هیچ یک از آنان را امید نداری؟ فرمود: این نفرین بر فرزندان مؤمن آنها نمی‌رسد، ولی زمامدارانشان هرگز روی رستگاری را نخواهند دید.

ششم، وقتی در جنگ حنین، ابوسفیان کافران قبیله‌های قریش و هوازن را جمع کرد و نیز عنینه، غطفان و عده‌ای از یهودیان را گرد آورد، ولی خدا شر آنها را بازگرداند. در آن روز [ای معاویه] تو مشرک بودی و پدرت را یاری می‌کردی ولی علی علیه السلام در دین پیامبرصلی الله علیه وآله راسخ و استوار بود.

و هفتم، در روز ثنیه که یازده نفر به همراه ابوسفیان، کمر به قتل پیامبرصلی الله علیه وآله بسته بودند و پیامبر آنان را نفرین کرد.‌ای مردم! شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا نمی‌دانید که ابوسفیان (در پایان عمرش. پس از بیعت مردم با عثمان، به خانه وی رفت، (او که در پیری نابینا شده بود. از عثمان پرسید: برادرزاده! آیا کسی غیر از بنی امیه در اینجا هست؟ عثمان گفت: نه! گفت:‌ای جوانان بنی امیه! خلافت را بربایید و همه پستهای آن را در دست بگیرید، که نه بهشتی در کار است و نه جهنمی!

ای مردم، آیا نمی‌دانید پس از بیعت مردم با عثمان، ابوسفیان دست برادرم حسین علیه السلام را گرفت و به سوی قبرستان بقیع برد و نعره زد:‌ای اهل قبرها! شما با ما بر سر حکومت و خلافت جنگیدید، ولی امروز بدنتان در زیر خاک است و حکومت در دست ماست و حسین علیه السلام در پاسخ او فرمود:‌ای ابوسفیان! عمری از تو گذشته است، چهره ات زشت باد. آنگاه دست خود را کشید و به مدینه آمد و اگر نعمان بن بشیر نبود، چه بسا حسین را به قتل می‌رساند.

ای معاویه! این کارنامه ننگین توست. آیا باز هم سخنی برای گفتن داری؟ عمر بن خطاب تو را والی شام کرد و تو خیانت کردی. عثمان تو را ابقا کرد و تو او را به کام مرگ کشاندی. از این دو بالاتر اینکه به خودت جرأت دادی و با علی علیه السلام به مخالفت پرداختی! تو به خوبی از برتریهای او آگاه بودی. تو مردم نادان را علیه او برانگیختی و با مکر و حیله خونشان را بر زمین ریختی… آنگاه که در قیامت نامه اعمالت را به دست گیری و به دوزخ وارد شوی و علی علیه السلام روانه بهشت شود [خواهی دانست] که چه کرده ای؟

در دنباله گفتگو، امام به ترتیب دیگر حاضران در مجلس را که عبارت بودند از عمروبن عثمان، عمروعاص، ولیدبن عقبه، عتبه بن ابی سفیان و مغیره بن شعبه، مورد خطاب آتشین خود قرار داد و با بیانی کوبنده همگی آنان را رسوا ساخت. و در پایان سخنان روشن گرانه اش را با این آیه به انجام رسانید:

«وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَهً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً‌»؛(۳. «و چون بخواهیم شهری را هلاک کنیم، خوش گذرانانش را وا می‌داریم تا در آن به انحراف و [فساد] بپردازند و در نتیجه عذاب بر آن [شهر] لازم گردد. پس آن را [یک سره] زیر و رو می‌کنیم.»

آن گاه از جای برخاست و رو به معاویه و دیگر حاضران این آیه را تلاوت فرمود:

«الْخَبیثاتُ لِلْخَبیثینَ وَ الْخَبیثُونَ لِلْخَبیثاتِ‌»؛(۴. «زنان پلید برای مردان پلید و مردان پلید برای زنان پلید.»

سپس به معاویه فرمود: «ای معاویه! به خدا سوگند ناپاکان در این آیه تو و اطرافیانت هستند.»

آن گاه در حالی که همگان محو سخنان او بودند و چشمانشان از بیان واقعیتها توسط امام حسن علیه السلام خیره مانده بود، مجلس معاویه را ترک کرد.(۵.

ترویج ارزشهای ناب اسلامی

امام حسن علیه السلام در برابر جریان تحریفها و تهاجم گسترده دستگاه حکومتی معاویه بر ضد فرهنگ اسلامی، به ترویج ارزشهای اسلامی پرداخت و در این راه، گامهای بزرگی برداشت و در بیدار کردن کسانی که آموزه‌های ارزشمند اسلامی را به خوبی درک نکرده بودند، بسیار کوشید. امام هر روز پس از انجام فریضه صبح و بالا آمدن آفتاب جلسه‌های آموزش احکام به مردان را تشکیل می‌داد. و پس از نماز ظهر نیز احکام اسلامی را به بانوان می‌آموخت.(۶.

همگان برای شنیدن سخنان شیوایش به مسجد می‌آمدند و امام نیز آنان را با روش و سیره جدش رسول خدا آشنا می‌کرد و در برابر دستگاه معاویه و سیاستهای شیطانی آن، به نشر معارف اسلام ناب می‌پرداخت.

تربیت شاگردان و نیروهای ارزشی

امام پس از پذیرش صلح و بازگشت به مدینه، در مدت ده سال شاگردانی در زمینه‌های علمی و اعتقادی تربیت کرد. امام حسن علیه السلام افرادی را که زمینه‌های خوبی در فهم مسائل دینی و سیاسی داشتند گرد خود جمع می‌کرد و آموزشهای لازم را به آنان می‌داد. در واقع، فضای صلح، فرصت مناسبی برای حضرت پیش آورد تا به پرورش استعدادهای جامعه بپردازد و دانشمندان بزرگی را از آفتاب وجودش، نورافشان سازد. عده‌ای از آنان، کسانی بودند که گذشته نیکی در اسلام داشتند و حتی بعضی، از صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به شمار می‌آمدند و یا از محضر امیرالمؤمنین علیه السلام کسب فیض کرده بودند. سرشناسان این گروه عبارت بودند از: احنف بن قیس، جابربن عبدالله انصاری، اصبغ بن نباته، حبیب بن مظاهر، حجر بن عدی، رفاعه بن شداد، زید بن ارقم، رشید هجری، حبّه بن جوین عرنی، جعید همدانی، عمرو بن حمق، کمیل بن زیاد، مسیب بن نجبه، میثم تمار، قیس بن عباد(۷. و….

دسته‌ای دیگر از آنان از اطراف به مدینه می‌آمدند که برخی از آنان پس از شهادت امام، شربت شهادت نوشیدند. این بزرگان عبارت بودند از: ابوالاسود دوئلی، ابو صادق، ابومخنف، ابو یحیی، ابو جوزی، ابو اسحاق بن کلیب سبیعی، اسحاق بن یسار، اشعث بن سوار، جابر بن خلد، جارودبن منذر، حبّابه بنت جعفر، مسلم بن عقیل، محمد بن اسحاق(۸. و….

پی نوشت:

۱. بقره/ ۲۰۷٫

۲. همان آیه‌ای که معاویه دستور داد آن را در شأن ابن ملجم روایت کنند.

۳. اسراء/۱۶٫

۴. نور/ ۲۶٫

۵. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۸۰؛ با اندکی اختلاف در اعیان الشیعه، ج ۱ ص ۵۷۵؛ تذکره الخواص، سبط ابن الجوزی، تهران، مکتبه نینوی الحدیثه، بی‌تا، ص ۱۸۲٫

۶. حیاه الامام الحسن بن علی علیه السلام، ص ۱۳۹٫

۷. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۱۰٫

۸. همان.

منبع: https://www.imamali.net/?id=1502

اوصاف امام مهدی (ع)در کتابهای اهل سنت.

اشاره:

یکی از بهترین راهها برای شناختن مدعیٌان دروغین وبرای برملا کردن کید وحیله شیٌادانی که با انگیزه های مادّی یا جلب توجه مردم، به دروغ ادعای مهدویٌت می کنند،شناخت اوصاف وویژگی های حضرت مهدی (علیه السلام) است که در روایات زیادی مورد تاکید قرار گرفته است،زیرا اوصافی که درآیات وروایات برای حضرت مهدی (علیه السلام)ذکر شده است بر هیچ کس جزءبر خود آن حضرت قابل تطبیق نیست.

مهدی[۱] اسم مفعول، به معنی هدایت شده است که از هُدی گرفته شده است، هُدی ضدگمراهی است وبه معنی هدایت وصلاح است [۲]کلمه مهدی در قرآن نیامده است ولی در روایات، فراوان استعمال شده است هرچند در بعضی روایات در معنی لغوی بکار رفته است ولی بخاطر استعمال آن در اسماء مانند نامها ی معروف در آمده است چنانچه ابن کثیر این نکته را متذکر می­شودو می­گوید :بخاطر این استعمال زیادی در اسماءاست که پیامبر صلی الله علیه وآله شخصی را که به آمدن آن در آخرالزمان بشارت داده،مهدی نامیده شده است [۳]

اصطلاح «مهدی» هنگام اطلاق ،همان «مهدی(علیه السلام)» است که پیامبر(ص) به ظهور آن در آخر الزمان بشارت داده است.

شمایل و صفات امام غائب با دقت تمام از زبان پیامبرصلی الله علیه وآله و ائمه علیهم السلام بیان شده است.

شاید فلسفه این امر به خاطر این است که با ذکر این اوصاف، جلوی هرمدعی مهدویٌت گرفته شود واز آنجا که فراهم آمدن تمام این صفات و ویژگی ها، که در روایات اسلامی ذکر شده است، در شخص مدّعی مهدویّت امکان ناپذیر است بنابراین باعث می شود تا دروغ او پیش مردم فاش شود.

درکتابهای اهل سنت روایات فراوانی وجود دارد که در بر گیرنده صفات وویژگیهای رفتاری وجسمی حضرت مهدی علیه السلام است. تعدادی از این روایات را به عنوان نمونه موردبررسی قرار می دهیم .

شباهت امام مهدی(علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه وآله)

همانگونه که نام حضرت همنام جدش رسول الله (صلی الله وآله) است خُلق وخوی اونیز همانندخلق وخوی پیامبر(ص)می باشد.ابن حبان از پیامبرصلی الله علیه وآله چنین روایت می کند که حضرت فرمود :«یخرج رجل من أمتی یواطئ اسمه اسمی وخلقه خلقی …..»[۴]کسی از اهل بیت من ظهور می کندکه هم نام من ورفتارش همانندرفتار من است.

پیشانی بلندو بینی کشیده

ابو داوددر سنن خوداز پیامبر صلی الله علیه وآله درباره نسب واوصاف ظاهری وعدالت حضرت مهدی (علیه السلام) چنین روایت می کند که فرمودند :« الْمَهْدِیُّ مِنِّی أَجْلَى الْجَبْهَهِ أَقْنَى الْأَنْفِ یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطًا وَعَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْرًا وَظُلْمًا یَمْلِکُ سَبْعَ سِنِینَ»مهدی از نسل من است ،پیشانی فراخ ونورانی وبینیش باریک وقلمی است که زمین راا زعدل وداد پر سازد؛چنانکه ازظلم وجور پرشده باشد .[۵]

برپاکننده عدالت درزمین

در کتابهای مهم اهل سنت روایات زیادی در باره عدالت محوری امام مهدی (علیه السلام)به چشم می خورد از جمله :امام احمدبن حنبل ،این چنین نقل می کند که پیامبر(ص) در روایتی فرمودند:«لا تقوم الساعه حتى یملک رجل من أهل بیتی أجلی أقنى یملأ الأرض عدلا کما ملئت قبله ظلما یکون سبع سنین»[۶]قیامت بر پا نمی شودتا اینکه مردی ازاهل بیت من که گشاده پیشانی وبینی باریک وقلمی ،به حکومت برسدوزمین را از عدالت پر سازد ؛چنان که از ظلم پرشده باشد.وهفت سال حکومت می کند.

سرور اهل بهشت

ابن ماجه از پیامبر صلی الله علیه آله نقل می کند که فرمودند : «نحن ولد عبد المطلب ساده أهل الجنه أنا وحمزه . وعلی وجعفر والحسن والحسین والمهدی»[۷]مافرزندان عبدالمطلب سروران اهل بهشت هستیم :من وحمزه وعلی وجعفر وحسن وحسین ومهدی .

برتر از ابوبکر وعمر

دربعضی از منابع اهل سنت در حدیث صحیحی تصریح شده است که حضرت مهدی علیه السلام از ابوبکر وعمر برتر است، مانند روایت ابن ابی شیبه ازمحمدبن سیرین که از تابعین مشهور است،که می گفت «برای این امت خلیفه ای خواهدبود که ازابوبکر وعمربراوبرتری ندارند »[۸]این حدیث را سیوطی هم از ابی شیبه نقل می کند وگوید این حدیث صحیح است[۹]

گشاده دستی

درباره صفت سخاوت وبخشش فراوان امام مهدی (علیه السلام)، احادیث فراوانی در منابع اهل سنت آمده است. مسلم نیشابوری در صحیح خود این چنین نقل می کند :ابو سعید می گوید:پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمودند:« مِنْ خُلَفَائِکُمْ خَلِیفَهٌ یَحْثُو الْمَالَ حَثْیًا لاَ یَعُدُّهُ عَدَدًا »[۱۰].«ازخلفای شماخلیفه ای خواهد بودکه مال را(چون خاک)به مردم ارزانی می دارد بدونه اینکه آن رابشمارد».هرچنددر این روایت به نام حضرت تصریح نشده است ولی وقتی در کنار روایات دیگری که همین مضمون با ذکر نام آن خلیفه سخاوتمند بطور صریح بیان شده است، قرا ر می گیرد، مشخص می شود که او کسی نیست جزء حضرت مهدی (علیه السلام)که پیامبر (ص)او رابه امتش معرفی کرده وبه ویژگی بخشندگی وسخاوت او اشاره می کند ترمذی در سنن خود ازابی سعید خدری روایت میکندکه پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود:« إن فی أمتی المهدی…. فَیَجِیءُ إِلَیْهِ رَجُلٌ فَیَقُولُ یَا مَهْدِیُّ أَعْطِنِی أَعْطِنِی قَالَ فَیَحْثِی لَهُ فِی ثَوْبِهِ مَا اسْتَطَاعَ أَنْ یَحْمِلَهُ»[۱۱]پیامبر فرمود:«مهدی از امت من است …..مردی سوی اومی آید ومی گوید:یامهدی به من چیزی عطاءکن به من چیزی عطاء کن ،بعد پیامبر(ص) فرمودند :«مهدی» تاآنجاکه آن مرد توان حمل مال را دارد در دامن اومی ریزد».

چهره نورانی

یکی از آشکارترین ویژگی امام مهدی علیه السلام که همگان آن را مشاهده می کنند،چهره ی زیبا ونورانی آن حضرت است که از همه زیباتر ونورانی تر است که این نشان ازاین دارد که موعود بشریت در کاملترین شکل بر مردم آشکار می شود .جوینی از پیامبر(ص) نقل کرده است که فرمودند:«المهدی من ولدی ..کان وجهه کوکب دریّ..»[۱۲]مهدی از فرزندان من است،چهراه اش مانندستاره درخشان می باشد.

ظهور درشکل چهل سالگی

سن چهل سالگی سنی است که انسان از لحاظ رشد جسمی به سرحد کمال انسانی می رسدطبق روایات بی شماری از شیعه وسنی امام مهدی علیه السلام در شکل مردی چهل ساله یا نزدیک به چهل سالگی ظهور می کند.قندوزی ازپیامبر صلی الله علیه وآله این چنین نقل می کند :«المهدی من ولدی ابن اربعین سنه»[۱۳]..مهدی از فرزندان من است در شکل چهل ساله می باشد.

پی نوشت :

[۱] .اصل مهدی ،مهدُوی بروزن مفعول بوده واو قلب به یاءشده ودوتا یاء با هم ادغام شدند وضمه دال نیز تبدیل به کسرشد. حمیرى، نشوان بن سعید‌،شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم ، محقق/ مصحح: حسین بن عبد الله العمرى- مطهر بن على الاریانى- یوسف محمد عبد الله ،بیروت ،‌دار الفکر المعاصر،‌۱۴۲۰ ه‍ ق ، چاپ: اول ،ج۱۰ ص۶۸۹۶‌

[۲].ابن منظور، ابو الفضل، جمال الدین، محمد بن مکرم‌،لسان العرب‌، محقق/ مصحح: احمد فارس صاحب الجوائب، بیروت ،دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع،دار صادر‌۱۴۱۴ ه‍ ق چاپ: سوم ،ج۱۵ص۳۵۳

[۳] . جزرى ابن اثیر، مبارک بن محمدابن کثیرجزری،‌ النهایه فی غریب الحدیث و الأثر‌،‌قم ،مؤسسه مطبوعاتى اسماعیلیان ،(بی تا)،چاپ: اول،ج۵ ص۲۵۴

[۴] .ابن حبان ، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التمیمی البستی ،صحیح ابن حبان ،تحقیق : شعیب الأرنؤوط بیروت ،مؤسسه الرساله ،۱۴۱۴- ۱۹۹۳چاپ دوم ،ج۱۵ ص۲۳۷

[۵] .سجستانی الازدی، أبو داود سلیمان بن الأشعث السجستانی،سنن ابی داود ، بیروت ،دار الکتاب العربی ،(بی تا)ج۴ص۱۷۴

[۶] . ابن حنبل الشیبانی،أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشیبانی، مسند الإمام أحمد بن حنبل،قاهره،مؤسسه قرطبه ،(بی تا)ج ص۱۷

[۷] . قزوینی ،این ماجه محمد بن یزید أبو عبدالله القزوینی ، سنن ابن ماجه ، تحقیق محمد فواد عبدالباقی بیروت ،دار الفکر ،(بی تا)،ج۲ ص۱۳۶۸حدیث ۴۰۸

[۸] . ابن أبی شیبه ،ابی بکرعبدالله بن محمد ابن ابی شیبه الکوفی ،المصنف ، تحقیق وتعلیق : سعید اللحام ،بیروت،دار الفکرللطباعه والنشر والتوزیع،۱۴۰۹ – ۱۹۸۹ م چاپ اول ،ج۸ ص۶۷۹

[۹] . سیوطی ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی ،الحاوی للفتاوی فی الفقه وعلوم التفسیر والحدیث والأصول والنحو والإعراب وسائر الفنون، تحقیق : عبد اللطیف حسن عبد الرحمن، بیروت ،دار الکتب العلمیه ، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م، چاپ اول ، ج۲ص۷۳

[۱۰] مسلم القشیری النیسابوری، أبو الحسین مسلم بن الحجاج بن مسلم القشیری النیسابوری ،صحیح مسلم ـ بیروت دار الجیل بیروت + دار الأفاق ،(بی تا)الجدیده ج۸ ص۱۸۵

[۱۱]ترمذی السلمی ، محمد بن عیسى أبو عیسى الترمذی السلمی ،الجامع الصحیح سنن الترمذی، تحقیق محمد شاکر ودیگران ،بیروت دار إحیاء التراث العربی ،(بی تا)، ج۴ص۵۰۶ حدیث ۲۲۳۲

[۱۲]. جوینی خراسانی ،علی بن محمد،فرائدالسمطین، بیروت، موسسه محمودی،۱۴۰۰ه ق، چاپ اول ،ج۲ص۳۱۴ح۵۶۵لفظ

[۱۳].: قندوزی،سلیمان بن ابراهیم القندوزی الحنفی، ینابیع الموده لذوی القربى ، تحقیق: سید علی جمال أشرف الحسینی ،قم ،دار الأسوه للطباعه والنشر ۱۴۱۶،،چاپ اول،ج۳ص

نگاهی به سیاسی ترین روایات امام جواد علیه السلام.

 

اشاره:

مادر حضرت از نسل ماریه قبطیه (همسر رسول خدا) و مادر ابراهیم (علیه السلام) است. رسول خدا (صل الله علیه و اله) در مورد ایشان فرموده اند: «بابی ابن خیره الاماء النوبیه الطیبه» یعنی پدرم فدای پسر بهترین کنیزان که اهل نوبیه (منطقه ای نزدیک سودان) و پاک است. سبیکه (سلام الله علیه) ام ولد بود (ام ولد یعنی کنیزی که از مولای خودش صاحب فرزند می شود).
مدت امامت: امام جواد (علیه السلام) در ۷ یا ۸ یا ۹ سالگی به امامت رسید و در سن ۲۵ سالگی (۲۵سال و دو ماه) توسط زهری که همسرش ام فضل (دختر مأمون) به دستور معتصم (پسر هارون و خلیفه وقت) و تشویق جعفر (برادر ام فضل) در بغداد به او داده شد به شهادت رسید. لذا مدت امامت حضرت ۱۷ سال بوده است.
فرزندان امام جواد (علیه السلام): دو پسر به نام های: امام هادی (علیه السلام) و موسی مبرقع دارد. موسی از سال ۲۵۶ تا ۲۹۶ ه.ق در قم زیست و در چهل اختران قم به خاک سپرده شد. و دو دختر به نام های فاطمه و امامه که در حرم حضرت معصومه (علیها السلام) مدفونند. البته اقوال دیگری نیز هست؛ برخی ۴ پسر و سه دختر برای حضرت نام برده اند و گفته می شود که امام از دختر مأمون فرزندی ندارد.
شاگردان امام: امام (علیه السلام) ۱۱۳شاگرد داشتند. از جمله: علی ابن مهزیار، عبدالعظیم حسنی، زکری ابن آدم، احمدبن محمدبن ابى نصر بزنطى، محمد بن اسماعیل بن بزیع، حسین بن سعید اهوازى، احمد بن محمد بن خالد برقى و…
خلفای معاصر امام: پیشواى نهم در مجموع دوران امامت خود با دو خلیفه عباسى یعنى «مأمون» (۱۹۳ – ۲۱۸) و «معتصم» (۲۱۸ – ۲۲۷) معاصر بوده است و هر دو نفر حضرت را به اجبار از مدینه به بغداد احضار کردند و طبق شیوه سیاسى اى که مأمون در مورد امام رضا به کار برده بود، او را در پایتخت زیر نظر قرار دادند. (۱)
در اینجا به چهار مبحث حفظ عزت مکتب تشیع، مبانی صحیح سیاست اسلامی، حفظ ارتباطات مردمی و نفوذ در دستگاه حکومت اشاره می کنیم.
الف) حفظ عزت مکتب تشیع و شیعیان و آشتی ناپذیری با ظالمان:
عزت خط قرمز اسلام است و معنای آن در فارسی به معنای قدرت و پیروزی و نفوذناپذیری‌ است. به همین علّت، عزّت را اینگونه معنا کرده‌اند: «العزّه حاله مانعه للانسان من ان یُغلب»؛ عزّت حالتی است که انسان را در برابر ناملایمات‌، مقاوم و شکست‌ناپذیر می‌کند و مانع مغلوب شدن او می‌گرد. (۲)
خداوند در قرآن کریم عزت را مختص خود، پیامبر و مومنین می داند: «وَ لِلَّه‌ِ الْعِزَّه‌ُ وَ لِرَسُولِه‌ِ و لِلْمُؤْمِنِین» (۳)؛ زیرا «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا» باطل تاریکی است و با طلوع خورشید حقیقت تاریکی از بین خواهد رفت.
عزّت‌، بنا بر آیات و روایات عوامل متعدّدی دارد ازجمله: آگاهی و شناخت، عقل‌گرایی، دین خالص و ناب، توحید، بندگی خدا، شرح صدر، اعتقاد به معاد و مرگ و… (۴)
در سیاست داخلی و خارجی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران نیز یکی از گزینه های ثابت برگرفته از تعالیم دینی و به ویژه شعار امام حسین در روز عاشورا (هیهات من الذله) مساله عزت است.
اکنون به نمونه هایی از حفظ عزت تشیع و شیعیان در سیره امام جواد اشاره می نماییم:
۱– مبارزات علمی:
مبارزه علمی از طریق مناظرات با مکاتب کلامی و فقهی مختلف به ویژه مکتب کلامی معتزله (که به شدت مورد حمایت حکومت وقت بود)؛ توضیح آنکه بالطبع هر حکومتی مبتنی بر یک نظام فکری است. در زمان حضرت پشتوانه کلامی و فقهی حکومت، معتزله بود و حکومت برای شکستن هیمنه تشیع مناظرات سنگینی را چه از نظر کلامی و چه از نظر فقهی با امام جواد که در آن زمان ۷ تا ۹ سال بیشتر از سن شریفشان نمی گذشت راه انداخت، به امید اینکه حضرت و بالطبع تشیع و شیعه را از نظر علمی بی اعتبار کنند. اما امام علیه السلام همچون پدر بزرگوارش به خوبی از عهده مناظرات برآمد و عزت شیعه را حفظ کرد که به عنوان نمونه می توان به مناظره حضرت با فقیه بزرگ آن دوران یحیی بن اکثم اشاره نمود. بعد از این مناظرات پیچیده علمی، علمیت امام بگونه ای بر همگان آشکار گردید که حتی علمای اهل سنت نیز به آن اعتراف نموده اند، ازجمله: سبط ابن الجوزى مى گوید: «او در علم و تقوا و زهد و بخشش بر روش پدرش بود». (۵)
ابن حجر هیثمى مى نویسد: «مأمون او را به دامادى انتخاب کرد، زیرا با وجود کمى سنّ، از نظر علم و آگاهى و حلم، بر همه دانشمندان برترى داشت». (۶)
شبلنجى مى گوید: «مأمون پیوسته شیفته او بود، زیرا با وجود کمى سنّ، فضل و علم و کمالِ عقل خود را نشان داده برهان (عظمت) خود را آشکار ساخت». (۷)
۲– کرامات و معجزات:
امپراطوری حکومت بنی عباس در زمان هارون و مأمون در اوج قدرت خود به سر می برد و با کاخ ها و برگزاری جشن های گوناگون قدرت نمایی خود را به رخ می کشید تا جایی که گفته اند در یک مجلس عروسی ۴۰۰۰۰۰۰ شمع روشن می کردند و به مهمانان خود سیب طلا هدیه می دادند. (۸) در چنین فضایی امام جواد با جود خود، با کرامات خود و حتی با نقش انگشتر خود که بر روی آن نوشته شده بود «نعم القادر الله» به حفظ عزت، قدرت و شوکت اسلام همت گماشت که به سه نمونه از کرامات آن حضرت اشاره می شود:
۱-۲– خشک شدن دست نوازنده:
محمد بن ریان نقل می کند: مأمون پس از به عقد درآوردن دخترش ام الفضل با امام جواد (علیه السلام)، صد کنیز زیبا را انتخاب کرد که هر یک جامی پر از گوهر درخشان در دست داشتند. مأمون به کنیزان دستور داد تا پس از نشستن حضرت در جایگاه دامادی به استقبال وی رفته و به او خوشامد گویند. کنیزکان به سوی حضرت شتافتند و خوشامد گفتند ولی امام هیچ التفاتی به آنها نکرد.
در دربار مأمون مردی به نام مخارق بود که ریشی بلند و صوتی خوش داشت و عود می نواخت. وی در مقابل امام جواد (علیه السلام) نشست و شروع به خواندن آواز کرد. کسانی که در آنجا حضور داشتند گرد مخارق حلقه زدند. هنگامی که مخارق شروع به نواختن عود و آوازخوانی کرد، امام جواد (علیه السلام) سر مبارک خود را متوجه او کرد و بر وی نهیب زد و فرمود: «اتق الله یا ذالعثنون» از خدا بترس ای ریش بلند! دست مخارق از حرکت ایستاد، عود از دستش افتاد و دیگر هرگز نتوانست عود بنوازد.
روزی مأمون از بلایی که بر سر مخارق آمده بود از وی سئوال کرد. مخارق پاسخ داد چون جواد بر من نهیب زد چنان ترسی از هیبت او بر من مستولی شد که دستم فلج شد و هرگز بهبود نیافت. (۹)
۲-۲– میوه دادن درخت سدر:
شیخ مفید در ارشاد نقل می کند: زمانی که حضرت جواد (علیه السلام) با همسرش ام الفضل از بغداد به مدینه مراجعت کرد، به کوفه که رسید مردم او را مشایعت کردند، هنگام غروب در خانه مسیب فرود آمد و به مسجد وارد شد.
در صحن مسجد درخت سدری قرار داشت که هنوز میوه آن به بار ننشسته بود، امام کوزه آبی خواست و در پای آن درخت سدر وضو گرفت و نماز مغرب را با مردم اقامه کرد. امام در رکعت نخست سوره حمد و اذا جاء نصرالله و در رکعت دوم حمد و قل هو الله را خواند. پیش از رکوع قنوت گرفت. پس ازخواندن رکعت سوم تشهد و سلام داد. پس از نماز مدتی در حال نشسته مشغول تعقیبات و ذکر شد، سپس بلند شد و چهار رکعت نماز نافله مغرب را به جای آورد و تعقیب خواند و دو سجده شکر به جای آورد و از مسجد خارج شد. امام هنگامی که به کنار درخت سدر رسید، مردم متوجه شدند که آن درخت به بار نشسته و میوه داده است. از این جریان شگفت زده شدند و از میوه آن خوردند در حالی که میوه های سدر هسته نداشت، آنگاه حضرت را برای وداع بدرقه کردند. (۱۰)
۳-۲– امام جواد(ع) مردم اهواز را نجات داد:
على بن مهزیار (ره) از بزرگان و فقهاى پارساى عصر حضرت هادى و حضرت جواد (علیهما سلام) بود و از طرف آنها وکالت و نمایندگى داشت تا در اهواز به مردم رسیدگى کند، قبر شریفش در اهواز محل زیارت شیعیان و دوستان است. او مى گوید:
در اهواز زلزله مکرر زیاد مى آمد، نامه اى براى امام جواد نوشتم و در آن نامه عرض کردم:
اگر اجازه بدهى از اهواز به جاى دیگر منتقل شوم.
امام جواد در پاسخ نوشت: از اهواز به جاى دیگر نروید، روزهاى چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه روزه بگیرید و لباس هایتان را بشوئید و پاکیزه نمائید، و روز جمعه بیرون بیائید و دسته جمعى دعا کنید، خداوند این بلا را از سر شما دفع خواهد کرد.
على بن مهزیار مى گوید: پس از دریافت نامه، به دستور آن حضرت عمل کردیم و از آن پس دیگر زلزله نیامد. (۱۱)
۳– نشان دادن جایگاه شیعه
بنی عباس بسیار متکبر بودند و فخرفروشی رویه آنان و بلکه فرهنگ جامعه شده بود و در مقابل سعی می کردند با جعل احادیث و بزرگ کردن دیگران از جایگاه فرزندان رسول خدا بکاهند.
به عنوان نمونه مناظره امام با یحیی ابن اکثم شنیدنی است که در اینجا به بخشی از این مناظره اشاره می کنم:
… یحیى گفت: روایت شده است که: ابوبکر و عمر در زمین، مانند جبرئیل در آسمان هستند.
حضرت فرمود: درباره این حدیث نیز باید دقت شود؛ چرا که جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرّب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهى از آن دو سر نزده است و لحظه اى از دایره اطاعت خدا خارج نشده اند، ولى ابوبکر و عمر مشرک بوده اند، و هرچند پس از ظهور اسلام مسلمان شده اند، اما اکثر عمرشان را در شرک و بت پرستى سپرى کرده اند، بنابر این محال است که خدا آن دو را به جبرئیل و میکائیل تشبیه کند.
یحیى گفت: همچنین روایت شده است که: ابوبکر و عمر دو سرور پیران اهل بهشتند؛ درباره این حدیث چه مى گویید؟
حضرت فرمود: این روایت نیز محال است که درست باشد، زیرا بهشتیان همگى جوانند و پیرى در میان آنان یافت نمى شود (تا ابوبکر و عمر سرور آنان باشند!) این روایت را بنى امیه، در مقابل حدیثى که از پیامبر اسلام (صل الله علیه و آله) درباره حسن و حسین – علیهما السلام – نقل شده است که «حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند»، جعل کرده اند.
یحیى گفت: روایت شده است که «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است». حضرت فرمود: این نیز محال است؛ زیرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد و همه اینها و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت با نور اینها روشن نمى شود ولى با نور عمر روشن مى گردد؟! (۱۲)
آری، در چنین فضایی حضرت با معرفی جایگاه بلند شیعه، عزت شیعه را حفظ می نمود.
ب) تبیین ملاک و معیار و مبانی صحیح سیاست اسلامی:
امام جواد علیه السلام با تبیین مبانی سیاسی اسلام ناب انحرافات و زاویه داشتن عمیق دستگاه سیاسی حکومت بنی العباس را فاش می ساخت. سخنان و روایاتی که در روزگار فعلی نیز می توانند چراغ راه سیاسیون ما باشند.
نگاهی به سیاسی ترین روایات امام جواد (ع):
قالَ الامام الجواد: هر که کار زشتی را تحسین و تأیید کند، در عقاب آن شریک می باشد. (۱۳)
قالَ الامام الجواد: انجام دهنده ظلم، کمک دهنده ظلم و کسى که راضى به ظلم باشد، هر سه شریک خواهند بود. (۱۴)
قالَ الامام الجواد: در خیانتکارى مرد همین بس که امانتدار خیانتکاران باشد. (۱۵)
قالَ الامام الجواد: خداوند به یکى از پیامبران وحى فرمود: دل برکندن تو از دنیا مایه آسودگى زودرس خود توست و دل بستنت به من موجب ارجمندى تو نزد من است. لیکن آیا به خاطر من با کسى دشمنى ورزیده اى و از بهر من با کسى دوستى کرده اى؟ (۱۶)
قالَ الامام الجواد: دین سرفرازى است، و دانش، گنج است، و سکوت نور است، و نهایتِ زهد پاکدامنى است، و هیچ چیز مثل بدعت دین را از بین نمى برد، و هیچ چیز مثل طمع مرد را تباه نمى کند، و به واسطه رؤسا، مردم هم اصلاح مى شوند، و بلا به وسیله دعا بر طرف مى گردد. (۱۷)
قالَ الامام الجواد: هرکس به بدکارى امید داشته باشد، کمـترین عقـوبت او محرومیت و نرسیدن به آرزوى خود است. (۱۸)
قالَ الامام الجواد: خشم کسى که خشنودى اش ستم گرى است، به تو زیان نمى رساند. (۱۹)
قالَ الامام الجواد: کسی که طالب رضایت خداوند متعال باشد، دشمنی ستمگران، او را زیان و ضرر نمی رساند و هرکه بر خدا توکل کند، مغلوب نمی شود، و هرکه از گناه به خدا پناه برد، شکست نمی خورد. (۲۰)
قالَ الامام الجواد: همانا خداوند تبارک و تعالی در کتاب خود از علما پیمان گرفته است که امر به معروف و نهی از منکر کنند و در نیکی ها و پرهیزگاری تعاون و همکاری داشته باشند. (۲۱)
قالَ الإمام الجواد: امر به معروف و نهی از منکر دو مخلوق الهی است، هرکه آن ها را یاری و اجراء کند مورد نصرت و رحمت خدا قرار می گیرد و هرکه آن ها را ترک و رها گرداند مورد خذلان و عِقاب قرار می گیرد. (۲۲)
قالَ الإمام الجواد: روز عدالت بر ظالم شدیدتر است از روز جور و ستم بر مظلوم. (۲۳)
همانطور که ملاحظه می فرمایید امام در این روایات به بیان های مختلف سعی در مبارزه با ظلم حکومت دارد.
ج) حفظ ارتباطات مردمی:
حفظ پایگاه مردمی از اهم اصول سیاسی شیعه است. مأمون و معتصم قصد داشتند با عناوینی مثل «ولیعهد» و «داماد خلیفه» و با گماشتن محافظان، بین امام و مردم فاصله بیندازند. اما امام ارتباط خود را با مردم از طریق نامه نگاری، جلسات علمی، پاسخ به مسایل شرعی، سفر کردن و رفتن بین مردم، کرامات و به ویژه از طریق وکلای خود در سرزمین پهناور اسلامی حفظ کردند.
امام جواد علیه السلام با تمام محدودیت هایى که داشتند، از طریق نصب وکلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ مى کرد. در سراسر قلمرو حکومت خلیفه عباسى، امام، کارگزارانى (وکلایى) را اعزام مى کرد و با فعالیت گسترده آنان از تجزیه نیروهاى شیعه جلوگیرى مى شد. کارگزاران امام در بسیارى از استان ها مانند: اهواز، همدان، سیستان، بُست، رى، بصره، واسط، بغداد و مراکز سنتى شیعه یعنى کوفه و قم پخش شده بودند. (۲۴)
د) نفوذ دادن شیعیان در دستگاه حکومت به نفع مظلومیان:
امام به هواداران خود اجازه مى داد که به درون دستگاه حکومت نفوذ کرده مناصب حساس را در دست بگیرند، از اینرو «محمد بن اسماعیل بن بزیع» و «احمد بن حمزه قمى» مقامات والایى در دستگاه حکومت داشتند. «نوح بن درّاج» نیز چندى «قاضى بغداد»، و پس از آن قاضى «کوفه» بود.
بعضى دیگر از شیعیان مانند «حسین بن عبدالله نیشابورى» حاکم «بُست» و «سیستان» شد و «حکم بن علیا اسدى» به حکومت «بحرین» رسید. هر دو نفر به امام جواد (علیه السلام) خمس مى پرداختند که حاکى از بستگى پنهانى آنان به امام نهم بود.
مرحوم «کلینى» نقل مى کند که حضرت جواد، بنا به درخواست یکى از شیعیان بُست و سیستان، طى نامه اى به والى این منطقه سفارش کرد که در اخذ مالیات، بر او سخت نگیرد. والى که از پیروان امام بود، نه تنها بدهى او بابت خراج را نگرفت، بلکه اعلام کرد تا آن زمان که بر سرکار است او را از پرداخت خراج معاف خواهد کرد. علاوه بر این دستور داد براى او مستمرّى نیز تعیین کردند! (۲۵)
پی نوشت:
(۱) کتاب گرانسنگ مصائب الاولیاء، ج۲، تألیف اصغر تاجیک
(۲) مفردات راغب‌
(۳) ‌سوره منافقون/‌ آیه ۸
(۴) بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۴۰۰
(۵) تذکره الخواص، نجف، مکتبه الحیدریه، ۱۳۸۳ ه.ق، ص ۳۵۹
(۶) الصواعق المحرقه، الطبعه الثانیه، قاهره، مکتبه القاهره، ۱۳۸۵ ه.ق، ص ۲۰۵
(۷) نور الأبصار، قاهره، مکتبه المشهد الحسینى، ص ۱۶۱
(۸) به نقل از آیت الله دکتر احمد عابدی
(۹) الکافی، ج۱، ص ۴۹۴
(۱۰) الارشاد، ص۳۲۳
(۱۱) بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۱
(۱۲) بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۱۵۹
(۱۳) کشف الغمّه، ج ۲، ص ۳۴۹
(۱۴) کشف الغمه ج ۲، ص ۳۴۸
(۱۵) و (۱۶) و (۱۷) و (۱۸) میزان الحکمه
(۲۰) بحارالانوار، دار احیاء التراث العربی، ج ۶۸، ص ۱۵۱
(۲۱) میزان الحکمه
(۲۲) خصال صدوق، ص ۴۲، ح ۳۲
(۲۳) الفصول المهمه، ص ۲۵۶
(۲۴) سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی فر، مؤسسه امام صادق (علیه السلام)، قم، ۱۳۹۰ش، چاپ بیست و سوم، ص ۵۵۹
(۲۵) دکتر جاسم حسین، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ترجمه دکتر سید محمدتقى آیت اللّهى، چاپ اول، تهران، مؤسسه امیرکبیر، ۱۳۶۷ ه.ش، ص