آیه ولایت

نوشته‌ها

ساده ترین راه برای اثبات حقانیت شیعه

اشاره

مسلمانان پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام به مذاهب مختلفی منشعب شدند و این انشعاب هنوز هم ادامه دارد. با توجه به حدیث افتراق که از پیامبر گرامی اسلام نقل و فرموده که از میان همه این فرقه فقط یک فرقه حق و اهل نجات است و نیز به حکم عقل نمی تواند همه فرقه اهل نجات باشند باید هرفرقه‌ای بتواند دلیلی برای حقانیت خود اقامه کند. در این نوشته دلیلی بر حقایت مذهب شیعه امامیه اقامه شده است.

 ساده ترین راه برای اثبات حقانیت شیعه دو چیز است:

۱٫ اثبات ولایت مطلقه ائمه معصومین (علیهم السلام) از طریق تثبیت خلافت و ولایت بلافصل علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) .

۲٫ نفی ولایت غیر معصوم در اسلام و بررسی آثار شوم و خانمان سوز ولایت غیر معصوم بر جامعه اسلامی، زیرا عقل سلیم حکم می کند که امام باید، ویژگی ها و شرایطی داشته باشد، که عصمت و قداست روحی و سرشت پاک از جمله آنها است، غیر از خداوند هیچ کس توان شناسایی افراد معصوم را ندارد، بنابراین تعیین امام معصوم که بتوان ولایت عامه و مطلقه جامعه اسلامی را بدو سپرد، تنها از جانب خداست، و مردم تحت هیچ عنوانی حق انتخاب امامی که دارای ولایت الهی باشد ندارد، لکن صد افسوس که به قول ابو جعفر نقیب از علمای بنام اهل سنت، اصحاب، خلافت را از امور دنیوی فرض کردند، و خلافت را مانند امیر و والی دانسته، و با دستورات صریح پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت نموده و آن چه به نظرشان صلاح بود انجام دادند، مگر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با کمال صراحت به ابوبکر و عمر امر نکرد که با سپاه اسامه از مدینه خارج شوند، آنها چون مصلحت را در ماندن دیدند، با دستور پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت کردند، اصحاب اتفاق دادند که آنها (ابوبکر و عمر) در موارد زیادی (به خاطر مصالح خود) با پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت کردند، و به رأی و نظر خود عمل نمودند.[۱]

و نیز وی می گوید: از چیزهایی که به عمر بن خطاب جرأت داد که از علی (علیه‌السلام) عدول نموده و با ابوبکر بیعت کند، با این که خودش از پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) شنیده بود که ـ خلیفه و جانشین من علی (علیه‌السلام) است ـ این بود که عمر در موارد زیادی با رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت کرده بود، یکی از موارد مخالفت وی این بود که وقتی رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در بستر بیماری، کاغذ و دوات خواست تا وصیت نامه بنویسد که امت گمراه نشود، عمر با رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت نموده گفت: مرد هذیان و بیهوده می گوید، و قرآن برای ما بس است، از آوردن کاغذ و دوات جلوگیری نمود، حاضرین اختلاف کردند، بعضی از حرف پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و بعضی از حرف عمر طرفداری کردند و رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: از نزد من بروید، نزاع و جدال نزد پیامبران سزاوار نیست.[۲]

عمر به ابن عباس گفت: وقتی پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) کاغذ و دوات خواست، من فهمیدم که می خواهد امامت علی را یادآوری کند، و من برای ترس از فتنه نگذاشتم.[۳]

سپس نقیب می گوید: تا این که عمر حدیثی جعل کرد و به دروغ به رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) نسبت داد، و گفت: من از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شنیدم که گفت: آل ابی طالب اولیاء من نیستند، و فقط ولی من خدا و خوبان از مؤمنین اند، اصحاب این روایت مجعول را ناسخ کلام پیامبر که فرمود: هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست، قرار دادند.[۴]

کسی که با رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به مخالفت برخاسته و جلوی خواست و اراده او را گرفته، تا خواست خود را برآورده سازد، خداوند در مورد آنان می فرماید: هر کس نافرمانی خدا و رسولش کند به گمراهی آشکار گرفتار شده است.[۵] در آیه دیگر می فرماید: هر کس نافرمانی خدا و رسولش کند، آتش از آن اوست و جاودانه در آن می ماند.[۶]

بر همین اساس، باقلانی می گوید: لازم نیست امام از گناه و خطا معصوم باشد، و لازم نیست امام افضل امت باشد، و لازم نیست علمش بیشتر از سایر امت باشد. جمهور می گوید: اگر امام فاسق شد، یا به مردم ظلم کرد و اموال آنان را غصب کرد یا به ناحق مردم را کشت، یا حقوق مردم را ضایع کرد یا حدود را تعطیل کرد، از امامت خلع نمی شود، برای مردم جایز نیست که بر او خروج کنند، بلکه اطاعت ائمه   ظلم و جور واجب است.[۷]

تفتازانی می گوید: وقتی امام مرد، و کسی واجد شرایط امامت است، با قدرت و شوکت بر مردم غالب گردید، خلافت برای او منعقد می شود…[۸]

امامی که دارای این ویژگی ها باشد و با زور و سر نیزه به گفته تفتازانی بر امت مسلط شود، چگونه می توان او را خلیفه رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و حافظ دین و عدالت و حقوق امت دانست، مگر زمامدارن خودکامه عصر ما همین خصوصیات را ندارند، سپس فرق خلیفه با این ها در چیست؟

روی این حساب اهل سنت عقیده دارند که لازم نیست امام را خدا و پیغمبر تعیین کنند، و تعیین هم نکرده است، زیرا خدا و پیغمبر در قرآن و سنت مساله امامت و خلافت و حدود و شرایط آن را بیان نکرده است بلکه امت هم می تواند برای خود امامی برگزینند.

این حرف یکی از اتهاماتی است که اهل سنت به خدا و پیغمبر بسته اند، زیرا اولاً اگر امر امامت به خود امت واگذار شده بود، بر خدا و پیغمبر لازم بود چگونگی تعیین و انتخاب امام را مفصلاً برای امت بیان نماید، که با رأی چه تعدادی از امت امام تعیین می شود. تا مانند آقایان دچار حیرت و اختلاف نشوند؛ دسته ای رأی جمهور اهل حلّ و عقد، و دسته دیگر رأی پنج نفر، و طائفه سوم رأی سه نفر و گروه چهارم رأی یک نفر را در تعیین امام شرط بدانند.

ثانیاً اگر تعیین امام به خود امت واگذار شده است، تعیین خلیفه دوم از جانب ابوبکر برای چیست؟ و تعیین اعضای شورای شش نفره عمر برای تعیین خلیفه سوم چه معنا دارد؟

ثالثاً چطور می شود تصور کرد رسول مکرم اسلام (صلی‌الله علیه و آله) که برای پیاده نمودن احکام اسلام و عزت و قدرت مسلمانان سخت ترین رنج ها را تحمل کرد، و برای امت از مهربانترین پدر، مهربان تر بود، هیچ فکری به حال امت نکرده باشد و سرپرست و امامی برای آنها تعیین نکرده، و آنان را به حال خود رها کرده باشد. این گونه قضاوت در مورد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) کمال بی انصافی و نسبت ناروا به ساحت مقدس آن حضرت خواهد بود. زیرا پیامبری که خود حکم وصیت و تعیین وصی را برای حفظ افراد خانواده از اختلاف و پراکندگی، در اثر از دست دادن سرپرست، برای مسلمانان آورده است، کدام عقل و عاقلی قبول می کند که خودش امت اسلامی را بدون امام و سرپرست باقی گذاشته آنها را به باد حوادث بسپارد.

رابعاً در ذهن همه مسلمانان ثابت و مرتکز بوده است، که رها کردن امت بدون امام و رهبر، از کسی که زمام امور به دست اوست، قبیح و ناپسند است، بر همین اساس است که عایشه به پسر عمر می گوید: پسرم سلام مرا به عمر برسان و به او بگو: امت محمد (صلی‌الله علیه و آله) را بدون امام و رهبر رها نکن.[۹]

عبدالله به پدرش عمر می گوید: مردم گمان دارند که تو برای خود خلیفه تعیین نمی کنی، اگر تو شبان شتر یا گوسفند داشته باشی و او گله را رها کند، به نظر شما گله را ضایع کرده است و حال این که امامت و رهبری مردم، از اهمیت بیشتری برخوردار است.[۱۰]

خامساً: نبی مکرم اسلام (صلی‌الله علیه و آله) در جواب رئیس قبیله بنی عامرکه گفت: ما به شرطی به تو ایمان می آوریم که جانشینی تو از آن ما باشد، فرمود: امر خلافت به دست خدا است او خود خلیفه را انتخاب می کند.[۱۱] بسیار شگفت انگیز است که اهل سنت ادعا می کنند، که خدا و پیغمبر امام و خلیفه برای پیغمبر تعیین نکرده و حدود و شرایط امامت هم در کتاب و سنت بیان نشده است، در حالی که آیات و روایات فراوانی در این زمینه در کتب خود اهل سنت ذکر شده است، که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:

  1. آیه ولایت: سرپرست و ولی شما تنها خدا و پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) او، و آنهایی که ایمان آورده اند می باشند، همان ها که نماز را بر پا می دارند، و در حال رکوع زکات می دهند.[۱۲]

مفسرین از انس بن مالک و دیگران روایت کرده اند، علی (علیه‌السلام) در حال رکوع بود که سائلی وارد مسجد شد و از مردم کمک طلب کرد و کسی چیزی به او نداد، او با دست خود به سائل اشاره کرد، که انگشتر را از دستم بگیر، هنوز کسی از مسجد خارج نشده بود که جبرئیل (إنّما ولیکم الله) را برای پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) آورد. در این آیه خداوند سرپرست و امام بعد از پیامبرش را علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) معرفی نموده است.

  1. آیه تبلیغ: ای رسول، ابلاغ کن آن چه را که پروردگارت بر تو نازل کرده است، و اگر ابلاغ نکنی رسالتت را ابلاغ ننموده ای، و خداوند تو را از مردم محافظت می نماید.[۱۳]

ابن عساکر به سند صحیح از ابی سعید خدری نقل می کند که این آیه در روز غدیر خم بر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) ، در شأن علی (علیه‌السلام) نازل شد.[۱۴]

خطیب بغدادی به سند صحیح از ابی هریره نقل می کند… روز غدیر روزی است که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) دست علی (علیه‌السلام) را گرفت و فرمود: آیا من ولی مؤمنین نیستم؟ گفتند: آری ای رسول خدا، آن گاه فرمود: هر کسی که من مولای او هستم این علی مولای اوست، در این حال عمر بن خطاب دو بار به علی (علیه‌السلام) تبریک گفت و عرض کرد: ای پسر ابی طالب تو مولای من و مولای تمام مسلمانان گشتی، در این هنگام آیه، امروز دین شما را کامل و نعمتم را بر شما تمام نمودم…[۱۵] نازل شد.[۱۶]

  1. آیه اولی الأمر: خداوند و رسول و صاحبان امر از خودتان را اطاعت کنید[۱۷] مقصود از اولی الامر معصومینی هستند که خداوند اطاعت آنان را به طور مطلق همانند اطاعت خدا و رسول واجب نموده است، البته در حق کسانی غیر از دوازده امام شیعه ادعای عصمت نشده است، پس آیه در حق دوازده امام شیعه نازل شده است.

پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: هر کس مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کس مرا نافرمانی کند خدا را نافرمانی کرده است و هر کس علی (علیه‌السلام) را اطاعت کند مرا اطاعت کرده و هر کس علی (علیه‌السلام) را نافرمانی کند مرا نافرمانی کرده است.[۱۸]

اما روایات:

  1. پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در غدیر خم فرمود: هر کس که من مولای او هستم این علی مولای اوست.[۱۹]
  2. پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: بعد از من دوازده خلیفه و امیر خواهد بود که همه آنها از قریش هستند.[۲۰]
  3. رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) خطاب به علی (علیه‌السلام) فرمود: تو ولی و سرپرست هر مؤمن بعد از من هستی.[۲۱]
  4. پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: همانا برای هر نبی، وصی و وارثی است، تحقیقاً علی (علیه‌السلام) وصی و وارث من است.[۲۲]
  5. رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به علی (علیه‌السلام) فرمود: تو نزد من، همانند هارون نزد موسایی، مگر این که بعد از من نبی ای نیست.[۲۳]
  6. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) خطاب به علی (علیه‌السلام) فرمود: تو برادر و وصی و جانشین من در میان قومت می باشی، پس به سخنان او گوش داده او را اطاعت کنید.[۲۴]

روایات در مدح شیعه

در مصادر حدیثی اهل سنت، روایات بسیاری می یابیم که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) پیروان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ را تحت عنوان شیعیان علی (علیه‌السلام) مورد مدح و ستایش قرار داده است، به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: نزد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بودیم که علی (علیه‌السلام) وارد شد، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: قسم به کسی که جانم به دست اوست، همانا این (علی) و شیعیان او قطعاً کسانی هستند که روز قیامت، به فوز بهشت و سعادت نائل خواهند شد.[۲۵] به امام علی (علیه‌السلام) فرمود: تو و شیعیانت در بهشت خواهید بود.[۲۶]

 پی نوشت:

[۱] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، قم، نشر مؤسسه اسماعیلیان، ۱۳۷۸، ج۱۲، ص۸۳٫

[۲] . همان، ج۱۲، ص۷۸٫

[۳] . همان، ص۷۹٫

[۴] . همان، ص۸۸٫

[۵] . احزاب / ۳۶٫

[۶] . جن / ۲۳٫

[۷] . خوانساری، محمد باقر، انصاف در امامت، نشر صدوق، ص۴۹، به نقل از تمهید محمد بن طی باقلانی.

[۸] . همان، ص۵۱٫ به نقل از شرح المقاصد، مسعود بن عمر تفتازانی.

[۹] . ابن قتیبه دینوری، محمد بن عبدالله، الإمامه و السیاسه، مؤسسه الحلبی و شرکاء للنشر و التوزیع، ج۱، ص۳۲٫

[۱۰] . سبحانی، جعفر، محاضرات فی الإلهیات، قم، دارالنشر اسلامی، ص۵۱۸٫ به نقل از حلیه الاولیاء، ج۱، ص۴۴٫

[۱۱] . ابن هشام، عبدالملک، السیره النبویه، مصر، مکتبه محمد علی صبیح و اولاده، ۱۳۸۳ق، ج۲، ص۴۲۴٫

[۱۲] . مائده / ۵۵٫

[۱۳] . مائده / ۶۷٫

[۱۴] . ابن عساکر، علی بن الحسن، ترجمه امام علی، ج۲، ص۸۶٫

[۱۵] . مائده / ۳٫

[۱۶] . خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق، ج۸، ص۲۸۴٫

[۱۷] . نساء / ۵۹٫

[۱۸] . ابن عساکر، علی بن الحسن، ترجمه امام علی، ج۱، ص۳۶۴٫

[۱۹] . احمد حنبل، مسند احمد، بیروت، دارصادر، ج۶، ص۳۴۷٫

[۲۰] . مسلم بن حجاج نیشابور، صحیح مسلم، بیروت، دارالفکر، ج۶، ص۳٫

[۲۱] . طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، دار احیاء التراث العربی، ج۱۲، ص۷۸٫

[۲۲] . ابن عساکر، علی بن الحسن، تاریخ دمشق، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق، ج۴۲، ص۳۹۲٫

[۲۳] . ترمذی، محمد بن عیسی بن سوره، سنن ترمذی، ج۶، ص۳۶۹٫

[۲۴] . تفتازانی، مسعود بن عمر، شرح المقاصد، پاکستان، دارالمعارف النعمانیه، ۱۴۰۱ق، ج۲، ص۲۸۳٫

[۲۵] . طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الأوسط، دارالحرمین للطباعه و النشر و التوزیع، ۱۴۱۵ق، ج۶، ص۳۵۴٫

[۲۶] . ابن عساکر، علی بن الحسن، ترجمه الإمام علی بن ابی طالب، ج۲، ص۳۵۴٫

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه.

آیه ولایت ،مدال حقانیت شیعیان

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

روز ۲۴ ذی الحجه یکی از زیباترین خاطرات را در فرهنگ شیعه به یاد می آورد؛ روزی که امیرمؤمنان علی علیه السلام با ایثار انگشتر خویش در حال نماز به یک نیازمند، گوی سبقت را از مسلمانان حاضر در مسجد ربود و شایسته تجلیل و تقدیر حضرت حق قرار گرفت و به دریافت مدال آیه ولایت از سوی پیک وحی مفتخر گردید.

عبداللّه بن عباس ماجرا را این گونه روایت کرده است:

روزی در کنار چاه زمزم نشسته بودم و برای مردم از پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث نقل می کردم. در آن حال، ابوذر غفاری به نزد ما آمد و با صدای رسایی گفت: ای مردم! من از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «عَلِیٌّ قائِدُ الْبَرَرَهِ وَقاتِلُ الْکَفَرَهِ مَنْصُورٌ مَنْ نَصَرَهُ مَخُذُولٌ مَنْ خَذَلَهُ؛ علی علیه السلام رهبر نیکوکاران است و کشنده کافران. هر کس او را یاری کند، یاری خواهد شد و هر کس به او اهانت کند، خوار خواهد گشت.»

آن گاه ابوذر سخنانش را چنین ادامه داد: ای مردم! روزی از روزها با رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد نماز ظهر را خواندم. بعد از نماز، نیازمندی بلند شد و از مردم یاری خواست، کسی به او چیزی نداد. او دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت: خدایا! تو خود گواه باش در مسجد رسول اللّه صلی الله علیه و آله از مسلمانان یاری خواستم، امّا کسی به من پاسخ مثبت نداد. در این موقع، علی علیه السلام در گوشه ای از مسجد در حالِ رکوعِ نماز بود که با انگشت کوچکِ دست خود که انگشتری در آن بود به سائل اشاره کرد و سائل نزدیک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. رسول خدا صلی الله علیه و آله که در حال نماز شاهد این ماجرا بود، وقتی نمازش را تمام کرد، رو به سوی آسمان نمود و عرضه داشت: خداوندا! برادرم موسی از تو درخواست نمود که: پروردگارا! به من سعه صدر عنایت کن و کارهایم را سهل و آسان نما و گره از زبانم بگشا و سخنانم را روان و راحت گردان! و همچنین موسی علیه السلام تقاضا کرد که: خدایا! برادرم هارون را وزیر و یاور من قرار بده! و به وسیله برادرم مرا نیرومند گردان و او را در کارهایم شریک فرما!

آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: خداوندا! من نیز محمد پیامبر و برگزیده تو هستم. خدایا! از تو درخواست می کنم که سینه ام را گشاده گردانی و کارهایم را آسان کنی و از میان خانواده ام، علی را به عنوان وزیر و پشتیبان من قرار دهی!

ابوذر در ادامه گفت: هنوز دعای پیامبر صلی الله علیه و آله تمام نشده بود که حضرت جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! بخوان! پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: چه بخوانم؟ گفت بخوان: «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّه ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ ءامَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکوهَ وَهُمْ راکِعُونَ»؛(۱) «همانا رهبر و سرپرست شما خداست و رسول او و کسانی که ایمان آورده اند؛ آنان که نماز اقامه می کنند و در حال رکوع زکات می پردازند.»(۲)

این روایت را گذشته از منابع شیعه بسیاری از اهل تسنن نیز نقل کرده اند و آیه شریفه را درباره امیرمؤمنان علی علیه السلام می دانند. علامه فرزانه مرحوم سید عبدالحسین شرف الدین در کتاب ارزشمند المراجعات می نویسد: صاحب کنزالعمال نزول این آیه در مورد خاتم بخشی علی علیه السلام را به اتفاق مفسران نسبت می دهد و بر این باور است که در این زمینه کسی به غیر از علی علیه السلام مورد نزول این آیه نیست. علامه سید شرف الدین ادامه می دهد که این اجماعِ تفسیری را به غیر از صاحب کنزالعمال، عده ای دیگر از دانشمندان اهل سنت نقل کرده اند که از جمله آنها امام قوشجی در بحث امامت شرح تجرید است.

سید شرف الدین در توضیح سخن می گوید: اگر این حقیقت (نزول آیه ولایت در شأن علی علیه السلام ) یک مسئله بدیهی و روشن نبود، ما به نقل تمام اقوال و آراء در این زمینه اقدام می کردیم؛ امّا به لطف الهی در این سخن شک و تردیدی نیست و خوشبختانه تمام دانشمندان مسلمان به آن اعتراف دارند.(۳)

برای تکمیل و روشن شدن بیشتر اذهان، ما فقط به نقل یک روایت از طریق اهل تسنن اکتفا می کنیم:

حاکم حسکانی از اساتید علم حدیث و از دانشمندان برجسته حنفی مذهب در قرن پنجم در کتاب «شواهد التنزیل»، با نقل روایتی از عبداللّه بن عباس، ماجرای خاتم بخشی علی علیه السلام را این گونه گزارش کرده است: آن روز بلال برای نماز اذان گفت. با شنیدن صدای اذان، رسول خدا صلی الله علیه و آله از منزل بیرون آمد. مردم در مسجد مشغول نماز بودند؛ بعضی ایستاده، برخی در حال رکوع، و عده ای دیگر در حال سجده بودند. در این هنگام، فقیر بی چاره ای در مسجد می گردید و از مردم درخواست کمک می کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله با دیدن این صحنه او را صدا کرد و با او چنین گفتگو نمود:

– آیا کسی چیزی به تو داده است؟

– بلی!

– چه چیزی به تو داده اند؟

– یک انگشتر نقره ای.

– چه کسی آن را به تو داد؟

– آن مردی که ایستاده و نماز می خواند.

پیامبر هنگامی که با اشاره سائل به فرد مورد نظر نگاه کرد، متوجه شد که او علی بن ابی طالب علیه السلام می باشد. دوباره پرسید:

– او در چه حالی انگشتر را به تو بخشید؟

– او در حال رکوع آن را به من داد.

در این هنگام، پیامبر این آیه شریفه را تلاوت کرد: «اِنَّما وَلیُّکُمُ اللّه ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ ءامَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکوهَ وَهُمْ راکِعُونَ»(۴)

علامه شیخ عبدالحسین امینی شصت و شش نفر از دانشمندان اهل حدیث و استوانه های روایی اهل سنت را با نام و نشانی دقیق کتابهایشان فهرست کرده و متن حدیثی را که حاوی انطباق آیه مذکور با شخص علی علیه السلام است از انس بن مالک نقل می کند و در آخر می افزاید: «مضمون این حدیث در این کتابها موجود است و همه آنها تصریح دارند که این آیه در مورد خاتم بخشی حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام در مسجد نبوی نازل گردیده است.»(۵)

این مسئله آن قدر معروف و مشهور می باشد که بسیاری از شعرای فارس و عرب در مورد آن شعرها سروده و قصیده ها گفته اند. حسان بن ثابت قصیده معروف خود را این گونه سرود و به محضر علی علیه السلام تقدیم داشت:

اَبا حَسَنٍ تَفْدیکَ نَفْسی وَمُهْجَتِی وُکُلُّ بَطیی ءٍ فِی الْهُدی وَمُسارِعُ

«ای اباالحسن! جانم و قلبم فدای تو باد! و جان و دل هر کس که در راه هدایت تند یا کند گام بر می دارد، فدایت باد!»

اَیَذْهَبُ مَدْحی وَالْمُحِبّینَ ضائِعا وَمَا الْمَدْحُ فی ذاتِ الاِْلهِ بِضائِعٍ

«آیا مدح من و دوستانت تباه خواهد شد؟ نه، هرگز مدحی که در راه خدا انجام شود، تباه و ضایع نمی گردد.»

فَاَنْتَ الَّذی اَعْطَیْتَ اِذْ اَنْتَ راکِعٌ فَدَتْکَ نُفُوسُ الْقَوْمِ یا خَیْرَ راکِعٍ

«تویی آن کس که در هنگام رکوع بخشیدی! جان همه مسلمانان به فدایت ای بهترین رکوع کننده!»

بِخاتَمِکَ الْمَیْمونِ یا خَیْرَ سیِّدٍ ویا خَیْر شارٍ ثُمَّ یا خَیْرَ بائِعٍ

«انگشتری مبارکت را [تو در راه خدا بخشیدی] ای بهترین آقا و ای بهترین خریدار و بهترین فروشنده.»

فَاَنْزَلَ فیکَ اللّه ُ خَیْرَ وِلایَهٍ وَبَیَّنَها فی مُحْکَماتِ الشَّرائِعِ(۶)

«خداوند متعال نیز در حق تو بهترین [آیه را که] آیه ولایت [است[ فرستاد و در محکمات شرائع آن را بیان نمود.»

شعرای فارسی زبان نیز شعرها سروده و خطابه ها ایراد کرده اند که دو بیت را می آوریم:

ناصر خسرو:

آنچه علی داد در رکوع فزون بود زآن که به عمری بداد حاتم طائی

ابن یمین:

مرتضی را دان ولیِّ اهل ایمان تا ابد چون ز دیوان ابد دارد مثال «اِنّما»

آخرین حکم الهی

امام باقر علیه السلام در این زمینه می فرماید: «خدای متعال طبق آیه ولایت [انّما ولیکم اللّه …] اطاعت از رهبری و سرپرستی اولوالامر را بر مردم واجب ساخت. مسلمانان متوجه نشدند که مقصود از ولایت چیست؟ خداوند [در روز غدیر] به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امر کرد که ولایت را برای مردم تفسیر کند؛ همچنان که نماز و روزه و زکات و حج را برایشان توضیح داده است؛ امّا رسول خدا صلی الله علیه و آله مدتها صبر کرد؛ زیرا آن حضرت همانند سایر واجبات نمی توانست مسئله ولایت و جانشینی خویش را به مردم اعلان کند و می ترسید اگر مسئله رهبری و ریاست بر مسلمانان را مطرح نماید، مردم سخن او را نپذیرند و از دین برگردند. به همین جهت، دلتنگ شد و به حضرت پروردگار عرض حال نمود.

خداوند متعال به پیامبر وحی کرد که: «ای رسول ما! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، بر مردم ابلاغ کن و اگر این پیام را نرسانی، رسالت خود را انجام نداده ای و خداوند تو را از گزند مردم حفظ می کند.»(۷) پیامبر صلی الله علیه و آله با نزول این آیه، با کمال اطمینان مسلمانان را گرد آورد و در روز غدیر خم به اعلان ولایت و رهبری علی علیه السلام اقدام نمود و تأکید کرد که حاضرین به غائبین اطلاع دهند.»

امام باقر علیه السلام در ادامه فرمود: «واجبات خدا یکی پس از دیگری نازل می شد و مسئله ولایت آخرین آنها بود که بعد از اعلان ولایت، آیه اکمال دین(۸) نازل گردید. و خداوند متعال فرمود: با این پیام دیگر واجبی را بر شما نازل نخواهم کرد؛ زیرا واجبات شریعت اسلام با مسئله ولایت کامل شد.»(۹)

پاسخ یک شبهه

گاهی می پرسند: از سویی مشهور است که علی علیه السلام در حال نماز آن چنان غرق در عبادت می شد که وقتی در یکی از جنگها به پایش تیر رفته بود و از شدت درد و ناراحتی جسمی، امکان جرّاحی و بیرون کشیدن آن نبود، گفتند: آن را در حال نماز از بدن مبارکش خارج کنید؛ چون او در حال عبادت آن چنان مشغول راز و نیاز با پروردگار خویش است که احساس درد نخواهد کرد.(۱۰) و از سویی امام در حال نماز انگشتر به سائل می دهد و این نشانگر توجه به اطراف و دیگران است. آیا این دو حال، در نماز با هم سازگاری دارد یا نه؟

علاوه بر اینکه برخی از محققین در صحت حکایت اول تردید دارند، در پاسخ این پرسش جوابهای متعددی گفته شده که ما به چند مورد اشاره می کنیم:

اول: مشتاقان حضرت حق و تشنگان کوثر معرفت در حالات عرفانی و مناجات با معشوق و معبود خویش، آن چنان از فیض حضور و لقای یار و مشاهده تجلیات دلدار سرمست می شوند که تمام دردها و رنجهای خویشتن را به عنوان لذت بخش ترین جرعه های حیات بخش معنوی سر می کشند. آنان همواره زمزمه می کنند که:

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

آنان در آن حال، نه اینکه دردها و رنجهای جسمی خویش را احساس نمی کنند و بی اختیار احساس خود را از دست می دهند، بلکه با اراده خویش توجه خود را از آنچه در راه خدا نیست، برمی گردانند. به عبارت دیگر، لذت حضور و شوق وصال آن چنان آنان را به وجد و شعف می آورد که رنجها و دردهای شخصی تحت الشعاع آن قرار می گیرد و در پرتو فضای معنویِ درکِ حضور محو می شوند و از شوق اینکه رضایت حق را به دست آورده اند، تمام ناملایمات در منظر آنان زیبا و دوست داشتنی جلوه می کند و آوای «ما رَأَیْتُ اِلاّ جَمیلاً»(۱۱) سر می دهند؛ حتی آنان تحمل مصائب را اولین منزل عشق می دانند و بر این باورند که:

ترک مال و ترک جان و ترک سر در طریق عشق اول منزل است

چنان که درباره بعضی از یاران امام حسین علیه السلام در روایات آمده است که «لایَجِدُونَ اَلَمَ مَسِّ الْحَدیدِ؛(۱۲) آنان درد برخورد نیزه ها و شمشیرهای آهنین را احساس نمی کردند.» نه اینکه آنان تیرها و شمشیرها و نیزه ها را نمی دیدند یا توجه نداشتند، بلکه درد و رنج آنها در مقابل شوق شهادت و کسب رضای پروردگار متعال هیچ بود.

بنابراین، در حالی که یاران و مریدانِ آنان چنان هستند، پس خود ایشان چگونه خواهند بود. بی تردید مقام اولیاء الهی به مراتب بالاتر از اینهاست. اگر در یک زمان علی علیه السلام هنگام نماز متوجه درد پای خود نمی شود، عملی کاملاً درست و خداپسندانه می باشد؛ چرا که معنای مناجات عاشقانه و عبادت عارفانه همین است و اگر در زمانی دیگر، در هنگام نماز صدای سائل او را متوجه خود می سازد و او با از خودگذشتگی و ایثار مال در راه رضای خداوند، نیاز یک انسان بی چاره را برطرف می کند، باز هم عملی کاملاً منطقی و خداپسندانه می باشد. علی علیه السلام در هر دو مورد از خود گذشتگی و ایثار نموده است؛ آنجا از جان خویش و اینجا از مال خویش. و در هر دو حال، مشغول عبادت مخلصانه بوده است و نتیجه هر دو عمل یکی است و آن کسب رضای پروردگار و خالق جهان هستی می باشد.

تکمیل عبادت

دوم: این ایراد را می توان ناشی از یک غفلت دانست و آن اینکه شنیدن صدای سائل و کمک به او، پرداختن به غیر خدا و توجه به خویشتن یا امور دنیوی نیست، بلکه آن هم در واقع، توجه به خدا و در جهت اخلاص می باشد. علی علیه السلام گر چه در حال نماز، غرق در عبادت الهی بود و با حضور قلب و توجه کامل با خداوند مناجات می نمود، امّا قلب پاک او در برابر فریاد استمداد و استغاثه و آه و ناله مستمندان و بی چارگان جامعه حساس بود و قلب او در مقابل ندای محرومان و برای گره گشایی از کار آنان می تپید.توجّه او به سائل نه تنها در جهت غیرحق نبود، بلکه دقیقا در راستای اخلاص و توجه به مبدأ هستی و پروردگار خویش بود. او با پاسخ به کمک خواهی و ندای مظلومانه یک فقیر که آه و ناله اش از دردهای جانکاه وی خبر می داد، عبادت خویش را با اطاعت دیگری در آمیخته و با هر دو عمل خویش، در جهت رضای الهی قدم برداشته، ثواب عبادت خویش را مضاعف گردانید. و به همین علت هم بود که عمل زیبا و خداپسندانه او مورد ستایش وحیانی قرار گرفت؛ چرا که او عبادتی را مکمّل عبادت دیگر قرار داد.(۱۳)


۱٫ مائده/۵۵٫

۲٫ مجمع البیان، ج۳، ص۲۱۰٫

۳٫ المراجعات، ص۲۳۱٫

۴٫ شواهد التنزیل، ج۱، ص۲۳۳٫

۵٫ الغدیر، ج۳، ص۱۶۲٫

۶٫ همان.

۷٫ مائده/۶۷٫

۸٫ مائده/۳٫

۹٫ اصول کافی، کتاب الحجه، باب مانص اللّه عزوجل و رسوله علی الائمه علیهم السلام .

۱۰٫ المحجه البیضاء، ج۱، ص۳۹۸٫

۱۱٫ لهوف، سید بن طاووس، ص۲۹۲٫ این کلام حضرت زینب در مجلس ابن زیاد بود، هنگامی که ابن زیاد گفت: ای دختر علی! این همه مصیبتها را چگونه دیدی؟ زینب علیهاالسلام پاسخ داد: «من همه مصائب و مشکلات را در راه خدا زیبا می بینم.»

۱۲٫ بحارالانوار، ج۴۵، ص۸۰؛ مدینه المعاجز، ج۳، ص۵۰۴؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام ، ص۳۴۴٫

۱۳٫ پرسمان ولایت، از نگارنده.

منبع :مبلغان – دی و بهمن ۱۳۸۳، شماره ۶۲ –

نقدی بر شبهات فخر رازی بر آیات امامت

فخر رازی و امامت اهل بیت علیه السلام

۱-آیه امامت

و اذا ابتلی ابراهیم ربّه بکلمات فاتمّهنّ قال انّی جاعلک للنّاس اماما قال و من ذرّیتی قال لا ینال عهدی الظالمین.(بقره/۱۲۴)

آیه می‏ فرماید:

پیمان من یعنی مقام امامت هرگز به ظالمان نخواهد رسید.

اشکالات فخر رازی:

مسأله اول:

اهل تحقیق می ‏گویند مراد از امام در این‏جا«نبی»است، به چند دلیل:اول این که خداوند فرموده:(للناس اماما) یعنی او را امام برای همه مردم قرار دادیم و کسی که چنین باشد، حتما باید رسول باشد و دارای شریعت مستقل؛زیرا اگر پیرو فرستاده دیگری باشد، می ‏شود مأموم، نه امام.

دوم این که لفظ اماما دلالت دارد که او امام در همه چیز است و کسی که چنین باشد لازم است حتما«نبی»باشد. (۳۶)

جواب:

این که فخر رازی گفته، مراد در اینجا نبی است، می‏ گوییم:اولا کلمه اماما در این آیه شریفه قطعا نمی ‏تواند به معنی نبیا باشد، زیرا همین که خدای تعالی به او وحی نمود که(انی جاعلک…) دلیل است بر نبوّت او-والاّ به او وحی نمی‏ شد-لذا حالا بعد از نبوت به مقام بالاتری خواهد رسید! به عبارت دیگر معنی ندارد خداوند به کسی که نبی است و وحی را دریافت می ‏کند بگوید:ترا به نبوت می‏رسانم.

علاوه بر این می‏گوییم:

ابراهیم(ع)در اواخر عمر و پس از امتحانات و آزمایش های مختلف مثل ذبح اسماعیل(ع)و…به امامت رسید، در حالی که در جوانی به مقام نبوت و رسالت رسیده بود.زیرا آن حضرت زمانی دعوت خود را علنی ساخت و پرچم توحید را برافراشت که در سنین جوانی بود.قرآن کریم:قالوا سمعنا فتی یذکرهم یقال له ابراهیم (انبیاء/۶۰)گفتند از جوانی که به او ابراهیم گفته می‏ شد شنیدیم که از بت‏ها به بدی یاد می ‏کند.

از طرف دیگر ظاهر آیات دیگری، دلالت دارد که در سن پیری به امامت رسید.مثلا ظاهر آیه مورد بحث نشان می‏ دهد که حضرت هنگامی که از خداوند متعال سؤال می‏ کند«و من ذریتی»دارای فرزند بوده و یا به او بشارت داده بودند که دارای فرزند خواهد شد.والا می ‏بایست سؤال خود را مشروط بیان می‏ کرد و می‏ فرمود:«و من ذریتی ان رزقت».

از طرف دیگر قرآن کریم از زبان حضرت ابراهیم(ع)می ‏فرماید:

«الحمد اللّه الذی وهب لی علی الکبر اسماعیل و اسحاق»(ابراهیم/۳۹)(سپاس خدایی را که در سن پیری اسماعیل و اسحاق را به من عطا فرمود.)و حتی زمانی به او بشارت فرزند دادند که پیر شده بود«ابشّر تمونی علی ان مسّنی الکبر فبم تبشّرون»(حجر/۵۴)(آیا چنین بشارتی را به من می ‏دهید در حالی که مرا پیری رسیده است؟پس به چه مرا بشارت می ‏دهید؟)

اگر در این آیات و آیات مشابه آن مثل (عنکبوت/۲۶)و(صافات/۹۹-۱۰۱)دقت کنیم و یا تاریخ را مطالعه نماییم، یقین خواهیم کرد، که مقام امامتی که به حضرت ابراهیم(ع)عطا شد پس از نبوت و رسالت او است. (۳۷) لذا نمی‏ توان پذیرفت که امامت همان نبوت است.

روایات زیادی به صراحت به این مطلب دلالت دارد. (۳۸ و ۳۹)

ثانیا:آیه شریفه نفرموده:

«انی جاعلک للناس نبیا»بلکه فرموده:«اماما»و ما حق نداریم از ظواهر قرآن کریم تعدی کنیم-مگر با دلیل قطعی.والا هر کس هر جور دوست داشت و به گمانش می‏رسید قرآن کریم را تفسیر کرده و هیچ سنگی روی سنگی بند نمی‏ماند.لذا باید بگوییم ابراهیم(ع)امام شد نه نبی.

از طرف دیگر امامت با نبوت و رسالت فرق دارد.زیرا:مقام نبوت:یعنی دریافت وحی و مقام رسالت:یعنی ابلاغ آن و مقام امامت:یعنی رهبری و پیشوائی خلق و اجراء احکام الهی.اما این که فخر رازی گفته:کسی که امام همه مردم است، یا امام در همه چیز است، باید نبی بوده و دارای شریعت مستقلی باشد؛جواب می‏دهیم:خیر چنین نیست. بلکه لزومی ندارد که حتما شخص امام قبلا به مقام نبوت و رسالت برسد و اگر کسی قبل از او باشد که، دارای مقام نبوت و رسالت و امامت بوده، جانشین او می‏تواند برنامه امامت او را تداوم بخشد و این در صورتی است که نیاز به رسالت جدیدی نباشد؛مثل ائمه علیهم السلام نسبت به پیامبر صلی اللّه علیه و آله.از طرف دیگر بر عکس آنچه فخر گفته که:اگر امام تابع رسول دیگری باشد، مأموم است نه امام؛ می‏ گوییم:هر امامی حتما باید نسبت به پیامبر و امام گذشته تابع و مأموم باشد.به عبارت دیگر چون حقیقت ادیان ابراهیمی واحد است، هر امام و پیامبری تابع امام و پیامبران گذشته است.مثلا خود ابراهیم(ع)تابع و پیرو نوح(ع)بود:«و انّ من شیعته لابراهیم»(صافات/۸۳)همانا ابراهیم(ع) از پیروان نوح او بود.چنان که پیامبر(صلی اللّه علیه و آله) تابع دین ابراهیم(ع)بودند:«ثمّ اوحینا الیک ان اتّبع ملّه ابراهیم حنیفا»(نحل/۱۲۳)سپس به تو وحی کردیم که از آئین ابراهیم که خالی از هر گونه انحراف است، پیروی کن.

اشکال

کسانی که می ‏گوید:امام فقط با نص به امامت می‏رسد، به این آیه تمسک کرده‏اند…و این ضعیف است.زیرا گفتیم، مراد از امامت در اینجا نبوت است و اگر قبول کنیم که مراد مطلق امامت است، در این آیه دلالت دارد که نص طریق امامت است نزاعی نیست، بلکه نزاع در این است که آیا امامت به غیر از نص ثابت می‏شود یا خیر؟که در این آیه اشاره‏ای به این مسأله-نه نفیا نه اثباتا- نشده است.

جواب:

اولا، ثابت کردیم معنی و مراد، امامت است نه نبوت، و خود فخر ضمن بحث از«لا ینال عهدی الظالمین»-ذیل المسأله الثانیه-می‏ گوید:مراد از این عهد امامت است. (۴۰) و هم چنین-ذیل المسأله الخامسه-از قول جمهور فقهاء و متکلمین می ‏گوید:«پس واجب است که مراد از این عهد امامت باشد.» (۴۱)

ثانیا:ما ثابت می‏ کنیم که طریق دیگری برای تعیین امامت غیر از نص وجود ندارد. آیه مورد بحث دلالت دارد که امام باید از طرف خدا تعیین گردد.زیرا امامت یک نوع عهد و پیمان الهی است و بدیهی است، چنین کسی را باید خداوند دانا تعیین نماید تا خود خداوند طرف پیمانش قرار گیرد.

علاوه بر این، هم چنانکه فخر رازی نیز در ذیل این آیه آورده که:«انی جاعلک للناس اماما»دلالت دارد بر عصمت از جمیع گناهان؛زیرا امام کسی است که باید به او اقتدا شود و اگر از او معصیتی سر بزند، بر ما واجب می ‏شود که در آن گناه نیز به او اقتدا کنیم و این محال است.و چون به جز خداوند عالم کسی از وجود عصمت در افراد آگاه نیست، لذا امام را باید خدا تعیین کند.این نکته که آیه شریفه پیمان را به خدا تعیین کند.این نکته که آیه شریفه پیمان را به خدا نسبت داده، «عهدی»تأکید بر این دارد که مسأله امامت چیزی است که مردم در آن دخالتی ندارند؛بلکه ملاک، تعیین الهی است نه انتخاب و اختیار امت. (۴۲)

اشکال:

روافض(شیعه)به این آیه احتجاج نموده و در امامت ابی بکر و عمر عیب گرفته ‏اند، به سه دلیل: اول این‏که ابو بکر و عمر کافر بودند لذا ظالم به حساب می ‏آمدند، پس لازم است به امامت نرسند.

دوم:این که کسی که در باطنش گنه‏کار باشد از ظالمین به حساب می‏ آید.

سوم:به نظر شیعه آن دو مشرک بوده و هر مشرکی ظالم است و ظالم به مقام امامت نمی ‏رسد.

سپس امام فخر در جواب می‏ گوید:

آنچه شما (شیعه)ذکر کردید، معارضه می‏ کند با موردی که انسان قسم می‏خورد که به کافر سلام نکند.بعد به فردی که الآن مؤمن است، ولی قبلا سال های متمادی کافر بوده سلام می‏کند، در این صورت خلاف سوگند خود عمل نکرده.زیرا توبه کننده از کفر، کافر نامیده نمی‏شود و توبه کننده از معصیت، عاصی نامیده نمی‏شود.

جواب:

اولا:خود فخر می‏ گوید:

کسی که یک چشم بهم زدن به خدا کافر شده صلاحیت این مقام را ندارد.(تفسیر کبیر ج ۴/۴۵)

ثانیا:مردم به حکم عقل، از یکی از چهار قسم بیرون نیستند:یا در تمامی عمر ظالمند و یا در هیچ زمان ظالم نیستند، یا در اول عمر ظالم و در آخر توبه کارند و یا به عکس.شأن ابراهیم(ع)اجلّ از این است که از خدایتعالی درخواست کند که مقام امامت را به دسته اول و چهارم از ذریه‏اش بدهد. باقی می‏ ماند دسته دوم را نفی نموده است.می ‏ماند کسی که در تمام عمرش هیچ ظلمی مرتکب نشده و همیشه معصوم بوده.به عبارت دیگر، آیه شریفه به طور مطلق، امامت ظالم را خواه توبه کرده باشد یا خیر، نفی می ‏نماید. (۴۳)

چون در آیه شریفه بحث از حادثه ‏ای است که در آینده واقع خواهد شد.خداوند فرموده: ای ابراهیم!کسی که-در آینده، از ذریه تو-در برخی از لحظات زندگی‏اش مرتکب ظلم گردد، عنوان ظالم بر او منطبق شده، لذا فاقد صلاحیت رسیدن به مقام بزرگ امامت خواهد بود.

تعبیر«لاینال»و اسناد فاعلی خدای تعالی به پیمان «عهدی»نیز اشاره دارد به این که کسی که در آینده، از ذریه ابراهیم ولو یک لحظه ظلم کند، پیمانی که از طرف خداوند نازل می ‏گردد، قطعا به او نخواهد رسید. (۴۴)

۴-با توجه به مقام عصمتی که امام باید داشته باشد-و امام فخر نیز بدان قائل است-ظلم حتی در یک لحظه از حیات آدمی، مانع از احراز شایستگی منصب خطیر امامت است.و انسان وقتی به مقام بزرگی منصوب می ‏شود سوابق او نیز بررسی می‏گردد و صرفا به حالت او در حین اعطای مقام اکتفا نمی ‏شود.

۲-آیه اولی‏الامر

یا ایها الذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی‏الامر منکم فان تنازعتم فی شی‏ء فردّوه الی اللّه و الرّسول ان کنتم تؤمنون باللّه و الیوم الاخر…(نسا/۵۹)

همه علماء شیعه اتفاق نظر دارند که منظور از اولی‏الامر امامان معصوم(ع)می ‏باشند.

اشکالات فخر رازی:

بدان که قول خدای سبحان:(و اولی‏الامر)در نزد ما دلالت می ‏کند بر این که اجماع امت حجت است و ثابت می‏ شود قطعا که اولی‏الامر مذکور در این آیه، حتما باید معصوم باشند.سپس می‏ گوییم:این‏ معصوم یا مجموع امت است، یا بعضی از امّت.اما این که بعضی از امت باشد، جائز نیست.زیرا گفتیم، خدایتعالی به طور قطع در این آیه شریفه اطاعت اولی‏الامر را واجب کرده است و واجب کردن اطاعت آنان مشروط است به اینکه ما آنها را شناخته و توانایی دستیابی به آنها و استفاده از آنان را داشته باشیم.بالضروره می‏ دانیم که در این زمان، از شناخت امام معصوم و دستیابی به آن و استفاده دینی و علمی از او عاجز هستیم.وقتی امر اینچنین است در می‏یابیم، معصومی که خداوند مؤمنین را به پیروی از او امر نموده، بعضی از امت نیست.وقتی این فرض باطل شد پس باید معصومی که مراد این آیه است، گره‏گشایان(اهل حلّ و عقد)از امت باشند و با این فرض یقین حاصل می‏شود که اجماع امت حجت است.

این که آیه شریفه را حمل بر آنچه روافض (شیعه)می‏ گویند بکنیم، در نهایت بعد و دوری است به چند دلیل:اول، این که گفتیم پیروی از آنها مشروط است به این که ما آنها را بشناسیم و توان دستیابی به آنها را داشته باشیم.پس اگر قبل از این‏که ما آنها را بشناسیم پیروی‏شان بر ما واجب باشد، این تکلیف مالا یطاق است و اگر وقتی اطاعت آنها بر ما واجب باشد که آنها و راه و روش ایشان را بشناسیم، در این صورت این وجوب(پیروی)مشروط می‏شود.در حالی که ظاهر آیه شریفه‏(اطیعوا اللّه و…)اقتضا دارد که وجوب، پیروی مطلق باشد و همچنین در آیه نکته ‏ای است با مشروط بودن نمی‏سازد و آن این که خداوند در یک لفظ واحد امر به پیروی از رسول و اولی‏الامر نموده و آن جمله: «اطیعوا الرسول و اولی‏الامر»است و جایز نیست که لفظ واحد هم مشروط باشد و هم مطلق.پس وقتی در مورد رسول مطلق بود در مورد اولی‏الامر نیز مطلق خواهد بود.

دلیل دوّم این که خدا امر به پیروی از اولی‏الامر نموده و اولی‏الامر جمع است ولی به عقیده شیعه در یک زمان بیش از یک امام وجود ندارد و حمل جمع بر مفرد خلاف ظاهر است.دلیل سوم:آیه:«…فان تنازعتم…»می ‏فرماید:(و اگر در چیزی نزاع کردید به خدا و رسول ارجاع دهید)و اگر منظور از اولی‏الامر امام معصوم بود، لازم بود گفته شود به امام ارجاع دهید. (۴۵)

جواب:

در پاسخ این که گفت:وجوب در آیه شریفه مطلق است، ولی اگر مراد، معصوم(ع)باشد مشروط می‏شود؛می‏گوییم:اولا عین همین اشکالات به خود ایشان وارد است:

یعنی اگر مراد از اولی‏الامر اجماع باشد، باز وجوب اطاعت مشروط می‏شود به شناخت آنها و توان دستیابی به آنها.همین مطلب را نسبت به اطاعت رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)نیز می‏توان گفت که اگر اطاعت ایشان، قبل از شناختشان واجب باشد، تکلیف مالا یطاق و اگر بعد از شناخت حضرت(ص)باشد بنا به نظر فخر رازی مشروط می‏ شود.همین اشکال حتی نسبت به حکم خداوند نیز مطرح می‏ گردد.زیراتا حکم خدا را ندانیم و نشناسیم، باید وجوب اطاعت نیاید، والا تکلیف ما لایطاق است.

ثانیا:این یک مسأله ابتدایی اصولی است که هر حکمی مشروط است به وجود موضوع و به یک سری قیود طبیعی.ولی به این‏ها مشروط نمی‏گویند، والا وجوب مطلقی نمی‏ ماند.مثلا در جمله«عالم را اکرام کن»وجوب مطلق است؛ولی حتما باید عالمی باشد و او را بشناسی و…. اولی‏الامر را حتما باید شناخت.چه معصوم(ع) باشند چه اهل حلّ و عقد، چه امت و….هم چنانکه‏ حکم خدا و رسولش را باید شناخت.و در رابطه با اشکال آخرش می ‏گوییم چرا آیه شریفه نفرمود فردوه الی الاجماع او الی اهل الحل و العقد.

اما این که چرا لفظ اولی‏الامر جمع است؟ جواب این است که:امام معصوم(ع)در هر زمان گر چه یک نفر بیش نیست، ولی در مجموع زمانها افراد متعددی را تشکیل می‏دهند، و می‏دانیم آیه شریفه تنها وظیفه مردم یک زمان را تعیین نمی‏ کند و مربوط به عصر خاصی نیست. (۴۶) و هر فرد در عصر خود باید تابع امام زمانش و ائمه قبلی باشد، و اطاعت از سنّت ائمه(ع)بر ما واجب است، هم چنانکه اطاعت از سنّت رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)بر ما واجب است؛والا اطاعت از رسول(ص) مخصوص زمان خودشان می‏ شد.لذا فقها باید سنت ائمه(ع)را نیز تحقیق کرده، برای مردم بیان کنند و در عصر غیبت غیر مجتهد باید از مجتهد تقلید نماید.این‏که فخر گفته:ما از شناخت امام معصوم عاجزیم، جواب داده شد.زیرا مجتهدین شیعه، سنت ائمه علیهم السلام را برای ما بیان می‏کنند.

از طرف دیگر عبارت«اولی‏الامر»«اسم جمع»و به معنی صاحبان امر است که دلالت بر کثرت اشخاص شامل آن است و مانعی هم ندارد که منظور از آن افرادی باشن که یکی پس از دیگری امور را در دست می‏گیرند.در قرآن کریم مشابه این استعمال موارد دیگری نیز وجود دارد.مانند:«فلا تطع المکذّبین»(قلم/۸)از تکذیب کنندگان اطاعت مکن.و مانند:«انّا اطعنا سادتنا و کبراثنا»(احزاب/۶۷)ما از سروران و بزرگان خویش اطاعت کردیم و امثال این آیات.

این گونه استعمال را منطقیّون مانند قضیه حقیقیه می ‏دانند، یعنی برای یک موضوع معیّن و مفروض، حکمی صادر می ‏شود که هر گاه آن موضوع در خارج تحقّق یافت، حکم نیز تحقّق می‏ یابد و هر گاه ولی امر در خارج بود، اطاعتش واجب است.این معنا خلاف ظاهر قرآن کریم نیست و این که فخر رازی تصور کرده اولی‏الامر لفظ جمع بوده و منظور یک گروهی است که از اجتماع چند نفر تشکیل می‏ شود، صحیح نیست. (۴۷)

علاوه بر این‏ها فخر رازی در ذیل‏«و لا یاتل اولوا الفضل…»(نور/۲۲)می‏ گوید:بدان که خدایتعالی در این آیه ابو بکر را با صفات عجیب و غریبی توصیف کرده…اول آنکه از او با کنایه به لفظ جمع یاد نموده و وقتی از مفرد، لفظ جمع کنایه آورده شود، دال بر علم مقام و منزلت وی می‏باشد.مثل آیه «انا نحن نزلنا الذکر»یا«انا اعطیناک الکوثر»پس بنگر به کسی که خداوند با جلال خودش او را با صیغه جمع می‏آورد علوّ مقامش چگونه است؟ (۴۸)

به راستی از این جهت بین«اولو الفضل»و «اولوالامر»آیا فرقی هست؟!

این اشکال جواب‏های دیگری هم دارد که فعلا برای رعایت اختصار از ذکر آنها صرف نظر می ‏کنیم.

اما این که چرا نفرموده به امام معصوم(ع)رجوع کنید، می‏گوییم:نزاعها و اختلافات را می‏ شود به دو دسته تقسیم کرد:۱-آنهایی که نمی‏شود به اولی‏الامر رجوع کرد.۲-آنهایی که می‏ شود به اولی‏الامر مراجعه نمود.

دسته اول مثل اختلاف بین شیعه و سنی در تشخیص مصداق اولی‏الامر، که باید به کتاب و سنت مراجعه نمود.در کتاب به پیروی مطلق از اولی‏الامر، تأکید شده است.پس آنها معصومند و اما هنگامی که به سنت رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله) مراجعه می ‏کنیم، می‏ بینیم روایات زیادی را افراد موثق(از خاصه و عامه)نقل کرده‏اند که در آنها تصریح شده که اولی‏الامر، عبارتند از:علی بن ابیطالب و حسن بن علی و حسین بن علی و فرزندانش(علیهم السلام)در بعضی از احادیث نام هر امام و نام پدر و فرزندش آمده، تا مبادا زمانی مغرضان و متعصبان، شک و شبه ه‏ای ایجاد کنند (۴۹) یا در آنها دست برده و تحریف کنند.

۲-دسته دوم مانند اختلاف در احکام یا طرز اجرای آن، که می‏ شود به اولی‏الامر و سنت و روایات آنها مراجعه کرد.لکن اگر امام معصوم(ع) چیزی را بیان نمود از کتاب اللّه یا علم و دانشی است که از پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)به آنها رسیده است.در احادیث اهل بیت(ع)می‏ خوانیم که اگر از ما سخنی برخلاف کتاب اللّه و پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)نقل کردند هرگز نپذیرید.

شاید آیه شریفه که فرموده:

به خدا و رسولش مراجعه کنید، اشاره به همین باشد، که اولی‏الامر چیزی جز کتاب و سنت ندارند.

فخر رازی چند بار تکرار کرده که هر که در دینداری به علی بن ابیطالب اقتدا کند، هدایت یافته. (۵۰) زیرا پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)فرمود:«اللهم ادر الحق مع علی حیث ‏دار» (۵۱) (خدایا حق را با علی بگردان هر جا که او بگردد)لذا در این بخش سخن خود را به قسمتی از خطبه امیرالمؤمنین(ع)مزین می ‏کنیم:

«اگر در چیزی اختلاف کردید، آن را به خدا و رسولش ارجاع دهید.ارجاع به خدا این است که کتابش را حاکم قرار دهیم و ارجاع به پیامبرش، به این است که به سنتش متمسک گردیم.هر گاه به راستی کتاب خدا به داوری طلبیده شود، ما سزاوارترین مردم به آن هستیم.(و به حکم خدا، از همه شایسته‏تر برای خلافتیم)و اگر سنت پیامبر حکم گردد، ما سزاوارترین و برترین آنها نسبت به سنت اوییم.»

نکته:بحث اجماع

اجماع یعنی اتفاق آراء در یک مسأله، از نظر اهل تسنن اجماع اصالت دارد.یعنی اگر علماء اسلامی (اهل حلّ و عقد)، یا همه امت در یک مسأله، در یک زمان، وحدت نظر پیدا کنند، نظرشان حتما صائب است.لذا توافق آراء آنها در حکم وحی الهی و قول پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)است و خطا نمی ‏باشد.

ولی شیعه برای اجماع، اصالت قائل نیست؛مگر اجماعی که مستند به قول معصوم(ع)و کاشف از آن باشد.لذا حجیت اجماع از نظر ما به خاطر اتفاق آراء نیست، بلکه ما آن اندازه برای اجماع حجیت قائلیم که کاشف از سنت باشد. (۵۲)

فخر رازی هم چنانکه گفتیم، می ‏گوید:

مراد از اولی‏الامر و معصوم اجماع و اتفاق ‏نظر است.یکبار به اجماع امت (۵۳) و بار دیگر به اجماع اهل حل و عقد (۵۴) اشاره و تعبیر کرده است.

ما ابتدا راجع به اجماع اهل حل و عقد و سپس به اجماع امت اشکالاتی را مطرح می ‏کنیم:

الف:اجماع اهل حل و عقد

۱-اتفاق نظر بین اهل حل و عقد جز در موارد نادر روی نمی‏ دهد و آنها نیز معصوم از خطا نیستند.

۲-اهل حل و عقد ، علماء یک فرقه امتند نه علماء تمام امت.آنها نیز نه تنها با همدیگر اختلاف دارند، بلکه اهل حل و عقد یک جامعه با اهل حلّ و عقد جامعه دیگر یا یک زمان با زمان دیگر اختلاف داشته ‏اند.مثلا اهل حلّ و عقد جامعه شافعی، با حنفی و مالکی و حنبلی و هر یک از آنها با یکدیگر اختلافات زیادی دارند و این ثابت می‏کند یا همه *فخر رازی چند جای دیگر تفسیرش از امیر مؤمنان(ع)با احترام تمام یاد می ‏کند؛گرچه، نظر او ثبات ندارد.

نهج‏البلاغه، خطبه ۱۲۵«و قد قال اللّه سبحانه فان تنازعتم فی شی‏ء فردوه الی اللّه و الرسول…»

خطاکارند، یا به جز یکی ما بقی آنها هیچ گاه معصوم نبوده و نیستند.

۳-ممکن است که اهل حل و عقد بر خلاف کتاب و سنت اجماع کنند.(اختلافات آنها نیز حاکی از این است؛زیرا حکم کتاب و سنت چند چیز مختلف نیست)و یقین داریم، آنچه خلاف کتاب و سنت باشند به هیچ وجه حجت نیست.(این که ما شیعیان می‏ گوییم حرف ائمه(ع)حجت است ثابت شده که آنها معصومند و خودشان فرموده‏اند ما هیچگاه حرفی خلاف کتاب یا سنت نمی ‏زنیم.لذا اختلافی نیز بین(سنت)آنها با یکدیگر و با سنت رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)و با کتاب نیست و کلمات و سنت آنها، تماما به کتاب اللّه یعنی قرآن کریم بر می‏گردد).اگر بنا باشد، حرف عده‏ای که با یکدیگر اختلاف دارند، مطلقا متبع و لازم الاطاعه باشد هیچ سنگی روی سنگی نمی‏ماند.

ب:اجماع امت

۱-هیچ دلیلی بر معصوم بودن مجموع امت، منهای وجود معصوم(ع)در دست نیست و از مجموع نامعصوم‏ ها یک معصوم تشکیل نمی‏شود.اگر گفته شود هنگامی که جمع بر مسأله‏ای اتفاق می‏ کنند قطعا اجتماع آنها حق است، می ‏گوییم:اگر این ادّعا درست باشد، پیروان سایر ادیان نیز می‏توانند بر حقانیت خود علیه اسلام چنین اجتماعی بکنند. علاوه بر این هیچ ربطی میان اجتماع مردم بر یک موضوع و مطابقت آن با واقع خارجی وجود ندارد. (مگر آن که بین اجتماع مردم معصوم(ع)نیز باشد که از انحراف آنها جلوگیری نماید).

۲-تاریخ نشان داده که بین تمام افراد امت اتفاق نظر روی نداده است و اگر بنا بود از اجماع همه امت تبعیّت شود، یک بلا تکلیفی و نابسامانی در غالب شئون مسلین به وجود می‏ آمد که شارع مقدس به آن اراضی نبود.

۳-اگر گفته شود مراد مجموع امت من حیث المجموع است، می‏ گوییم:مجموع من حیث المجموع وجود خارجی ندارد تا مؤمنین از آن پیروی کنند.علاوه بر این که مراد فخر رازی، مجموع افراد است که آنها نیز بدون امام(ع)معصوم نیستند.

۴-مرحوم شیخ اسد اللّه محقق کاظمی می‏گوید:

«قوی‏ ترین دلیلی که عامه برای حجیت اجماع به آن استناد می‏ کنند حدیث:«لا تجتمع امتی علی الخطا»، و احادیث دیگری است که شبیه به این مضمون را دارد و همگی مرسل می‏ باشند.»

ایشان تحت عنوان:«عبارات گروهی از علماء عامه در ردّ بر اجماع»، از امام الحرمین در دو کتاب شرح کتاب الورقات و کتاب برهان می آورد که این مسأله ظنیه است نه قطعیه، و نه تنها نص معتبری بر آن نداریم، بلکه ادله قائلین به آن به مرتبه ظواهر هم نمی‏ رسد و غزالی نیز تصریح کرده که دلیلی بر اثبات این مطلب(حجیت اجماع)نداریم، چون نه خبر متواتری داریم و نه نصی از کتاب، و اثبات اجماع به وسیله اجماع هم بی‏ارزش است. (۵۵)

۵-براستی سؤالی مطرح می ‏شود که چرا فخر رازی یک بار اجماع اهل حلّ و عقد را کافی دانسته (۵۶) ولی در جای دیگر اجماع همه امت را لازم دانسته؟ (۵۷)

آیا مرادش این است که اجماع اهل حلّ و عقد مصون از خطا نیست، (پس اجماع امت لازم است) یا بر عکس عقیده دارد که اجماع همه امت محقق نمی‏شود، لذا باید به اولی اکتفا کرد یا…؟

۳-آیه اکمال

الیوم یئس الذین کفروا من دینکم و اتممت علیکم‏ نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا…(مائده/۳)

منظور از الیوم در آیه شریفه روز غدیر خم است، روزی که پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)امیر مؤمنان علی(علیه السلام)را رسما برای جانشینی خود تعیین نمود.آن روز بود که آئین اسلام به تکامل نهایی خود رسید و کفار در میان امواج یأس فرو رفتند. زیرا انتظار داشتند، اسلام قائم به شخص باشد و با از میان رفتن پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)اوضاع به حالت سابق برگردد، و اسلام تدریجا برچیده شود… روایاتی در این مورد وارد شده که بعدا به بعضی از آنها اشاره می‏ کنیم.

اشکال:

یاران ما(اهل تسنن)می ‏گویند:

این آیه دلالت می‏ کند بر بطلان قول رافضه(شیعه)و این مطلب به دلیل این است که خدایتعالی بیان می‏ کند، که کفار از تبدیل دین مأیوس شدند و تأکید هم کرده با جمله: «فلا تخشوهم و اخشون، یعنی از آنها نترسید و فقط از من بترسید».پس اگر امامت علی ابن ابیطالب (رضی اللّه عنه)منصوص از طرف خدایتعالی و رسولش بود آنهم نص واجب‏الاطاعه، پس کسی که خواسته باشد آن را مخفی نماید و یا تغییر دهد، باید به مقتضای این آیه مأیوس باشد و لازم می ‏آید که احدی از صحابه قادر بر انکار این نص و تغییر و پوشیده نگاه داشتن آن نباشد.و چنانچه امر اینطور نیست، بلکه حتی ذکری در مورد این نص به میان نیامده است و اثر و خبری از آن وجود ندارد، می ‏یابیم که این نص دروغ است و امامت علی ابن ابیطالب(ع)منصوص نمی ‏باشد. (۵۸)

جواب:

اولا این که فخر رازی ادعا کرده، ذکری در مورد امامت و ولایت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)به میان نیامده و اثر و خبری از آن وجود ندارد، جز انکار حق و سرسختی بر اساس عناد، چیزی دیگری نمی‏تواند باشد.زیرا گذشته از روایات شیعه در این موضوع که در حدّ مستفیض و بلکه متواتر است، روایاتی هم که از طریق عامه رسیده و دلالت صریح دارد، بر نزول آیه مبارکه اکمال در روز غدیر خم و در باره امامت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) مستفیض است.ما در این‏جا اکتفا می‏کنیم به نقل چند روایت از عامّه و قضاوت را بر عهده خواننده محترم می‏گذاریم.

۱-ابراهیم بن محمد حموینی باسند خود از ابو هارون عبدی از ابو سعید خدری نقل می‏کند که گفت:

«پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)روزی-که مصادف با پنجشنبه بود-مردم را به غدیر خم دعوت کرد و دستو داد خار و خاشاک زیر درختی را بزدایند، آنگاه مردم را به سوی علی(علیه السلام)فراخوانده و بازوی او را گرفت و بالا برد، به طوری که مردم سپیدی زیر بغل او را دیدند، و از یکدیگر جدا نشده بودند که این آیه شریفه نازل گردید:

الیوم اکملت لکنم دینکم و…سپس حضرت(ص) فرمودند:

اللّه اکبر علی اکمال الدّین واتمام النعمه و رضا الرّب برسالتی و الولایه لعلیّ علیه السلام(اللّه اکبر بر کامل شدن دین و تمام گشتن نعمت و رضای پروردگار به رسالت من و ولایت علی علیه السلام).

بعد فرمودند:

اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله(خدایا دوست بدار هر کس که او را دوست دارد و دشمن ‏دار هر کس که با او دشمنی ورزد، یاری کن کسی که او را یاری کند و خوار کن کسی که او را خوار نماید.).» (۵۹)

قریب به همین مضمون، روایت دیگری است که ابو نعیم اصفهانی در «ما نزل فی القرآن فی علی»و سعد بجستانی در«الولایه»و حاکم حسکانی، ابن عساکر و موفق احمد خوارزمی در«مناقب و…» نقل کرده‏اند. (۶۰)

۲-ابو هریره از پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)نقل می‏ کند که فرمودند:

«هر کس روز هجدهم ذی‏الحجه روزه بگیرد، ثواب شصت ماه بر او نوشته می ‏شود.»

این روز، روز غدیر خم است، هنگامی که پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)دست علی بن ابیطالب(علیه السلام)را گرفت و فرمود:آیا من نسبت به مؤمنین سزاوارتر نیستم؟

گفتند:بلی ای رسول خدا!فرمود:«هر کس که من مولای اویم پس علی نیز مولای اوست.»

عمر گفت:مبارک باد!مبارک باد!ای فرزند ابیطالب!مولای من و مولای هر مسلمان گشتی. آنگاه این آیه شریفه نازل شد:«الیوم اکملت لکم دینکم…» (۶۱)

ثانیا:آیه شریفه مورد بحث راجع به یأس کفار (مشرکین یهود و نصاری)است از دین، نه راجع به تغییر نص امامت و ولایت امیرالمؤمنین(ع)توسط بعضی از صحابه(مسلمان).

حتی آیه شریفه نفرموده:

«الیوم یأس الذین کفروا و المنافقین»یا«بئس المنافقین یا بئس بعض الصحابه»بلکه فرمود:«یئس الذین کفروا…»و عجیب است از فخر رازی با این که خودش در ذیل همین آیه کریمه چند بار به صراحت کرده که منظور این است که«کفار»مأیوس شدند از غلبه بر دین و از بین بردن آن، و در این هنگام خدایتعالی فرمود:«الیوم یئس الذین کفروا…» (۶۲) باز مختار خود را فراموش کرده می ‏گوید:به مقتضای این آیه لازم می‏ آید که احدی از صحابه قادر بر تغییر نص امامت علی بن ابیطالب(ع)نبوده، بلکه از تغییر و پوشیده داشتن آن مأیوس باشند.(زیرا آیه شریفه فرمود:الیوم بئس الذین کفروا…)!

لذا آیه شریفه بیانگر این است که در روز تاریخی غدیر، خداوند دین خود را توسط ولایت و امامت برای امت کامل نمود و کفار از ضربه زدن به دین اسلام و نابود ساختن آن مأیوس شدند. (۶۳)

۴-آیه ولایت

انما ولیّکم اللّه ورسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و هم راکعون(مائده/۵۵)

آیه به عنوان یک نص قرآنی دلالت دارد بر ولایت و امامت ائمه علیهم السلام زیرا ولی در اینجا حتما به معنی متصرف است نه ناصر و محب (یعنی ولایت تصرف که همان امامت باشد مراد است نه فقط محبت و نصرت).

و دو دلیل بر این امر موجود است یکی قرینه خارجی(شأن نزول و روایات رسیده)دیگری قرینه داخلی(ولایت خدا و رسولش ولایت تصرف است، و«انما»نیز دال بر حصر است یعنی فقط خدا و رسولش و کسی که در حال رکوع صدقه داده ولایت دارند نه غیر آنها).

اشکال:

اما حمل لفظ ولی، هم بر ناصر و هم بر متصرف جایز نیست.زیرا در اصول فقه ثابت شده که حمل لفظ مشترک بر دو مفهومش با هم جایز نیست. (۶۴)

جواب:

اولا:هیچ یک از محققین شیعه نگفته ‏اند، که لفظ «ولی»را در اینجا به هر دو معنی(ناصر و متصرف) حمل می‏کنیم.

ثانیا:در اصول فقه ثابت نشده که حمل لفظ مشترک بر دو مفهومش جایز نیست. (۶۵)

ثالثا:ولایت فقط یک معنی دارد و آن قرب و نزدیکی است و حب و نصرت و تصرف از مصادیق‏ آن می‏باشد.

ادامه اشکال فخر رازی:

و اما وجه دوم:پس می‏ گوییم، چرا جایز نباشد که مراد از لفظ ولی در این آیه، ناصر و محب باشد؟ و ما دلیل اقامه می‏ کنیم، بر این که حمل لفظ ولی بر این معنی(ناصر)بهتر است از حمل آن بر معنی متصرف…، به چند دلیل:دلیل اول، آنچه شایسته به ما قبل و ما بعد این آیه است، غیر از این معنی چیزی نیست.اما ما قبل این آیه می ‏گوید:(یا ایها الذین آمنوا...و منظور این است که یهود و نصاری را دوستان و یاران خود نگیرید…و وقتی ولایت نهی شده در آیه ۵۷ امر شده نیز به معنی نصرت و یاری است.ما بعد این آیه می‏ فرماید:یا ایها الذین امنوا…در این‏جا نهی از ولایت پذیری یهود و نصاری را دوباره بیان کرد و شک نیست که ولایت نهی شده ولایت به معنی یاری است.پس همین‏طور ولایت در آیه-انما ولیکم اللّه-باید به معنی نصرت باشد و هر کس که انصاف داشته باشد و تعصب را ترک کند و در ابتدا و انتهای آیه تأمل نماید، یقین پیدا می‏کند بر این که ولی در آیه-انما ولیکم اللّه-غیر از ناصر و محب چیز دیگری نیست. و ممکن نیست ولی به معنی امام باشد.زیرا این آوردن کلام بیگانه است، در بین دو کلامی که برای غرض و هدف واحدی ذکر شده‏اند و این در نهایت سستی و سقوط است و باید کلام خدا را از آن پاک نمود.(تفسیر کبیر، ج ۱۲، ص ۲۴-۲۸)

جواب:

اولا:ادله‏ای که فخر رازی آورده تا ثابت کند که حمل«ولی»بر ناصر و محب اولی است تا حمل آن بر متصرف، باطل است.زیرا او گفته:چون کلمه اولیاء در آیات ۵۱ و ۵۷ همین سوره به معنی محب است، هم چنین در آیه مورد بحث نیز چنین است، والا آوردن کلام بیگانه است بین دو کلامی که برای غرض واحد ذکر شده‏اند؛در صورتی که این آیه با آیه بعدش(یعنی آیه ۵۶)دارای غرض واحدند نه با آیات ۵۱ و ۵۷٫به عبارت دیگر آیه بعدی یعنی: «و من یتولی اللّه و رسوله و الذین آمنوا فانّ حزب اللّه هم الغالبون»(مائده/۵۶)قرینه خوبی است(علاوه بر انّما و حصر مستفاد از آن)که مراد از ولایت در آیه ولایت تصرف است؛در حقیقت آیه مذکور (۵۶)تکمیلی است برای مضمون آیه قبل، زیرا تعبیر به«(حزب اللّه)»و غلبه بر دشمنان مربوط به تشکل حکومت اسلامی می ‏باشد، نه یک دوستی ساده و عادی.

و این خود می ‏رساند که ولی در آیه قبل به معنی سرپرست و متصرف و زمامدار امور مسلمین است، چرا که در معنی«حزب»یک نوع تشکل و همبستگی اجتماعی برای تأمین اهداف مشترک افتاده است. (۶۶)

دلیل اطمینان ‏آور داریم، که آیه مورد بحث شأن نزول خاصی دارد و جداگانه نازل شده؛پس ولی به معنی محب و ناصر نیست.

ثانیا، بر فرض محال که این آیات با هم نازل شده باشند و وحدت سیاق داشته باشند، باز ما آن وحدت را از بین نبرده ‏ایم.زیرا مخالفت با سیاق، با توجه به شأن نزولهای آیه که به طور مستفیض، بلکه متواتر در کتب شیعه و سنی نقل شده، و گواهی تاریخ اسلام مسأله صدقه دادن در حال رکوع مربوط به علی(علیه السلام)است (۶۷) و روایاتی نیز ابوذر رضوان اللّه علیه و…داریم که این آیه شریفه درباره علی(علیه السلام)نازل شده. (۶۸) همه می‏داند طبق فرموده پیامبر(ص)ابوذر از راستگوترین افراد است، لذا اگر به روایات او بها داده نشود، به هیچ روایتی نمی‏ شود اعتماد کرد. خود فخر به روایات خیلی ضعیف ‏تر بارها و بارها اعتماد نموده است.

هنگامی مطرح است که چند معنی برای ولایت فرض کنیم، به طوری که لفظ مشترک باشد بین دو معنی(نصرت و تصرف).ولی دیدیم که ولایت فقط یک معنی دارد و آن قرب و نزدیکی است و کلمه«اولیاء»در آیات ۵۷ و ۵۱ به معنی دوستی صرفا عاطفی و قلبی نمی‏ باشد، بلکه از تصرف و تسلط کفار نیز نهی فرموده، یعنی نهی کرده از قرب و دوستی‏ای که نوعی از تصرف و دخالت در امور را در بردارد. (۶۹)

اگر ولایت را به معنی تصرف و امامت بگیریم مؤمنین مذکور در آیه در هنگام نزول آیه موصوف به ولایت نبودند زیرا علی بن ابیطالب در زمان حیات پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم دارای تصرف نبود در حالی که آیه اقتضا می‏کند که این مؤمنین در هنگام نزول آیه موصوف به ولایت باشند.

جواب:

این که فخر رازی گفته چون علی بن ابی‏طالب«علیه السلام»هنگام نزول آیه ولی امر نبود و این صفت را بالفعل نداشت پس باید ولایت را به معنی دوستی حمل کرد، نیز باطل است زیرا:

اولا:این آیه شریفه با لفظ ولیکم ولایت را برای خدای تعالی و آنگاه برای رسولش و شخص دیگری اثبات می ‏نماید، بدین معنی که یک ولایت اصیل واحدی وجود دارد که از آن خداست، اما ولایت و اولی‏الامر از توابع آن است، لذا فقط کافی است که ولایت اصیل فعلیت داشته باشد. (۷۰)

به عبارت دیگر مراد آیه شریفه جامع کسانی است که بالفعل ولایت دارند و استعمالات شبیه به این را در زبان عربی داریم مثل اغتسل للجمعه و الجنابه که برای جامع غسل مستحب و واجب استعمال شده است.

حکم در این آیه شریفه به شکل قضیه حقیقیه است نه خارجیه، (۷۱) همچنان که حکم در آیه شریفه الزانیه و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مائه جلده (نور/۲)(به هر زن زناکار و مرد زناکاری صد تازیانه بزنید)و…به شکل قضیه حقیقیه است یعنی هر زمانی مصداق این عنوان بود حکمش نیز می‏آید و هم چنین است قوانینی که مجلس شورای اسلامی و…وضع می ‏کنند.

آری آیه شریفه در مقام بیان جعل ولایت و اثبات این مقام است لکن تصرف وی در خارج و عمل به مقتضای ولایت و حکومت امر دیگری است که شرایط خاص خودش را طلب می‏ کند.

نظیر این را در آیات دیگری نیز داریم مثل دعای زکریا که فرمود:

«فهب لی من لدنک ولیا»(مریم/۵) (پس مرا از نزد خود ولیّی-فرزندی که سرپرست امور من باشد-ببخش)که آن فرزند بعد از مرگ زکریا بولایت بالفعل می‏ رسید.و مثل فرمایش پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در حجه الوداع که براء بن عازب نقل می‏ کند حضرت(ص)زیر درختی نشسته و دست علی«علیه السلام»را گرفته و فرمود: «الست اولی بالمؤمنین من انفسهم»(آیا من اولی به تصرف نسبت به مؤمنین-از خودشان-نیستم) «قالوا:بلی»(گفتند:آری)آنگاه فرمود:الا من انا مولاه فعلی مولاه اللهم و ال من والاه… (۷۲) (بدانید که هر کس من مولای اویم علی(ع)نیز مولای اوست) که قطعا مراد این بود که ولایت علی(ع)در آینده به فعلیت می‏ رسد.(و چون قبلش حضرت(ص) پرسیدند الست اولی…نمی‏ توانیم بگوییم مراد از ولایت در این فرمایش حضرت(ص)دوستی و محبت است) (۷۳)

حتی کسانی که آیه شریفه را بر ابی بکر تطبیق‏ کرده ‏اند گفته ‏اند وی بعد از مرگ حضرت(ص)به خلافت و ولایت رسید.

خدای تعالی در هفت جا مؤمنین موصوف به این گونه صفات را در آیه با صیغه جمع ذکر کرده است و آن عبارت است از(الذین، آمنوا، الذین، یقیمون، یؤتون، هم، راکعون)و حمل لفظ جمع بر واحد بخاطر بزرگداشت گر چه جایز است، ولی مجاز است نه حقیقت و حال آنکه اصل این است که کلام را حمل بر حقیقت نماییم.

جواب:

اولا:فرق است بین استعمال و تطبیق و مجاز در استعمال است ولی اگر جمع را در خود جمع استعمال کردند-نه در مفرد-فقط در خارج و در مرحله تطبیق بیش از یک مصداق نداشت مجاز نمی‏ باشد-مثل این‏که بگوییم کسانی که مسجد را تمیز کنند اجر دارند بعد فقط یک نفر تمیز کند- مجازگویی نشده، به عبارت دیگر آیه شریفه یک «عنوان جمعی»را مطرح می‏کند که در خارج(در یک زمان)بر یک نفر منطبق شده، در عین این‏که امکان انطباق بر افراد دیگر نیز وجود دارد(در زمانهای دیگر)مشابه این را در آیات دیگری نیز می‏ بینیم مانند«یقولون نخشی ان تصیبنا دائره» (مائده/۵۲)(می‏گویند…)که مطابق روایات گوینده فقط عبد اللّه ابن ابی بوده و مانند:«یقولون لئن رجعنا الی المدینه…»(منافقون/۸)(می‏گویند…)که گوینده فقط عبد اللّه ابن ابی بوده و هم چنین‏«تلقون الیهم بالموده»(ممتحنه/۱)(شما آنها را به دوستی می ‏گیرید که مراد از افراد مورد دوستی طالب بن ابی بلتعه بوده است. (۷۴)

در آیه مباهله نیز کلمات شریفه نساءنا و انفسنا فقط بر فاطمه(سلام اللّه علیها)و علی(علیه السلام) اطلاق شده و اهل تسنن آیه شریفه‏«و لا یأتل اولوا الفضل منکم والسّعه…»(نور/۲۲)(توانگران شما نباید از دادن مال به خویشاوندان و تهیدستان… دریغ کنند)را بر ابو بکر تطبیق داده ‏اند.

ثانیا:کسانی که این روایات(اعطاء انگشتری امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)را نقل کرده‏ اند از بزرگان عرب و افرادی بوده‏ اند که لغت آنها بالغات دیگر مخلوط نشده است، و اینان روایات را بدون هیچ گونه شکی در انطباق عنوان«الذین آمنوا»بر علی بن ابیطالب(ع)نقل نموده‏اند و هم چنین است کسانی که آن را بر ابو بکر منطبق کرده‏اند حتی خود فخر رازی احتمال داده که مراد از آیه شریفه شخص معیّنی باشد و اقوال بعضی از مفسرین را در این رابطه نقل نموده است. (۷۵)و(۷۶)

کسی که اوضاع عمومی و جو اجتماعی زمان نزول آیه شریفه را ملاحظه کند در می‏ یابد که اگر نام علی علیه‏السلام ذکر می‏ شد عاملی برای برانگیختن کینه‏ های پنهان و تعصبات باطل می‏شد به خلاف ذکر عنوان جمعی که از آن انتظار تحقق افراد زیادی می‏رود. (۷۷)

اشکال:

ما با دلیل واضح بیان کردیم که آیه قبل یعنی‏«یا ایها الذین آمنوا من یرتدّ منکم عن دینه»(مائده/۵۴)از قوی ترین دلائل بر صحت امامت ابی بکر است پس اگر این آیه بر صحت امامت علی(علیه السلام)بعد از پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)دلالت کند لازمه ‏اش تناقض بین دو آیه است و این باطل است پس باید یقین و قطع پیدا کرد به این که دلالتی بر این که علی(علیه السلام)امام بعد از رسول اللّه(ص)است، ندارد.

فخر رازی، در ذیل آیه قبلی‏«یا ایها الذین آمنوا من یرتدّ منکم عن دینه فسوف یأتی اللّه بقوم یحبّهم و یحبّونه اذلّه علی المؤمنین اعزّه علی الکافرین یجهدون فی سبیل اللّه…»(مائده/۵۴)(ای کسانی که‏ایمان آورده ‏اید!هر کس از شما، از دین خود برگردد، بزودی خدا گروهی دیگر را می ‏آورد که آنان را دوست دارند و آنان نیز او را دوست دارند؛با مؤمنان فروتن و با کافران سر سخت و نیرومندند در راه خدا جهاد می‏ کنند…)گفته است:

این آیه از روشن‏ ترین دلائل، بر باطل بودن مذهب امامیه(روافض)است.زیرا آنها می‏ گویند: کسانی که اقرار به خلافت و امامت ابی بکر کرده‏اند، همه‏شان مرتدند و کافر؛زیرا نص آشکاری را که در مورد امامت علی(علیه‏السلام)وارد شده انکار نمودند. ما می‏گوییم:اگر مطلب چنین است، به دلیل همین آیه لازم بود که خداوند قومی را بیاورد که با ایشان محاربه کند و آنها را شکست داده و به دین حق، بازگرداند؛اما وقتی چنین نیست، بلکه بر عکس، این روافض‏اند که شکست خورده و ممنوع از بیان گفته‏ های باطلشان می‏ باشند، ما ادعا می‏کنیم این آیه در مورد ابی بکر نازل شده، چون اختصاص دارد به جنگ با مرتدین و این ابو بکر بود که با مرتدین محاربه کرد، پس خدا او را دوست دارد و امامت او صحیح بود… (۷۸)

پاسخ:

اولا:آنچه فخر درباره آیه شریفه ارتداد بحث کرده یک برداشت باطل است که تا پایان بحث او را منحرف کرده.او پنداشته که آیه شریفه می ‏فرماید: اگر شما مرتد شدید خداوند یک عده‏ای را می‏آورد که مرتدین شما را از بین می‏ برد؛در حالی که آیه شریفه اصلا چنین بیانی ندارد و قتال با مرتدین در آیه مطرح نشده است.زیرا آیه نفرموده:«فسوف یأتی اللّه بقوم یجاهدون المرتدین»بلکه فرموده: عده‏ای را می‏ آورد که در راه خدا جهاد کرده و دین او را یاری می ‏کنند.این آیه مثل گفتار خداوند داناست که فرموده:«و ان تتولّوا قوما غیرکم ثمّ لا یکونوا امثالکم»(محمد/۳۸)(هر گاه سرپیچی کنید، خداوند گروه دیگری را بجای شما می ‏آورد، پس آنها مانند شما نخواهند بود)

ثانیا:ابو بکر با کسانی که زمان پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)مؤمن بودند و بعد مرتد شدند، نجنگید.بلکه با «مسیلمه کذاب»و«فزاره غطفان»و قوم«قره بن سلمه قشیری»و«بنی سلیم»و«سجاح»و…محاربه نمود و آنها نیز از صحابه و مخاطبین آیه شریفه نیستند.علاوه بر این، ابو بکر با مرتدین نجنگید، زیرا کسانی را که وی با آنها جنگید، بر دو گروه بودند:اول، کسانی که در زمان پیامبر(صلی اللّه علیه و آله) کافر بودند و هرگز ایمان نیاوردند، مثل:اصحاب مسیلمه و سجّاح که این‏ها در حکم کفار حربی بودند.

دوم:کسانی که مرتد نشدند، بلکه زکات خود را به او نمی‏ دادند.زیرا وی را شایسته خلافت نمی‏دانستند؛مثل:زیاد بن لبید. (۷۹)

ثالثا:مخالفین امامت مرتد از ولایتند نه مرتد از دین.ولی آیه شریفه:«من یرتدّ منکم عن دینه»ناظر به ارتداد از دین است، و مرتدّ از ولایت مهدور الدّم نیست و حکم فقهی مثل نجاست و…ندارد.

اشکال:

بر فرض که این آیه ولایت بر امامت علی علیه السلام بکند لکن ما اتفاق نمودیم بر اینکه آن آیه در هنگام نزولش دالّ بر حصول امامت نبود زیرا ایشان در زمان حیات پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در بین امنت دارای تصرف نبود پس این احتمال می ‏ماند که آیه را حمل بر این کنیم که دلالت می‏ کند بر اینکه علی علیه السلام بعدا امام می ‏شود و زمانی که این حرف گفته شود ما هم به موجب این کلام می‏ گوییم آیه را حمل می ‏کنیم بر امامت علی(ع)بعد از ابی بکر و عمر و عثمان.زیرا در آیه چیزی که دال بر تعیین‏ وقت باشد وجود ندارد.

اولا:پاسخ این اشکال در ضمن پاسخ اشکال دوم داده شد که مراد از آیه شریفه جامع کسانی است که بالفعل یا بالقوه ولایت دارند.

ثانیا:هیچ دلیل بر صحت امامت ابی بکر و عمر و عثمان نداریم تا آیه شریفه را حمل کنیم بر امامت علی علیه السلام بعد از آنها، بلکه بر عکس ثابت کردیم کسی که ولو یک لحظه ظالم یا مشرک بوده به مقام امامت نمی‏ رسد…

ثالثا:بسیاری از اشکالاتی که فر رازی مطرح کرده-و آنها را ذکر کردیم-بر این مختار او وارد است که طبق مبنای او جوابی هم ندارد.مثل بالفعل نبودن امامت آنها در زمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم و عدم استدلال آنها به آیه شریفه و نجنگیدن عثمان و…با مرتدین و بودن ولی به معنی ناصر و محب و…

رابعا:اگر خدایتعالی می‏ خواست چهارمین خلیفه پیامبرش را تعیین کند و در فکر آینده مسلمانان بود پس چرا آیه ‏ای برای اثبات امامت و ولایت خلیفه اول و دوم و سوم(که زمانا مقدم بر او بودند و تعیین آنها لازم‏تر بود) نازل نفرمود؟!

اشکال:

علی بن ابیطالب(علیه السلام)در زمینه تفسیر آگاه‏تر از این روافض(شیعه)بود، پس اگر این آیه دلالت بر امامتش داشت، در مجلسی به آن احتجاج می ‏کرد و شیعه نمی‏ تواند بگوید وی تقیه کرده.زیرا نقل می‏ کنند که او در روز شوری به خبر غدید و مباهله و همه فضائل و مناقب خود تمسک نمود، ولی در اثبات امامتش به این آیه شریفه تمسک نجست، و این موجب یقین است که گفته این روافض(شیعه)، ساقط است.

جواب:

اتفاقا آن مضرت بارها به این آیه شریفه استدلال فرموده ‏اند:مثلا:در حدیث سوگند دادن آن حضرت به ابی بکر. (۸۰)

اشکال:

اما وجهی که به آن تکیه می‏کنند و آن اینکه ولایت ذکر شده در آیه، عمومیت ندارد.ولی ولایت به معنی یاری عام را، از دو طریق جواب می‏ دهیم:

اول:برای ما مسلم نیست که ولایت ذکر شده در آیه عام نیست و حتی ما مسلم نمی‏ دانیم که کلمه انّما برای حصر باشد، به دلیل آیه‏«انما مثل الحیوه الدنیا کماء انزلناه من السماء»(یونس/۲۴) شکی نیست که زندگی دنیا، امثال دیگری غیر از این مثل دارد و به دلیل آیه‏«انما الحیوه الدنیا لعب و لهو»(محمد/۳۶)که شکی نیست لهو و لعب در غیر زندگی دنیا هم گاهی حاصل می ‏شود.

جواب:

اولا:خود فخر رازی در تفسیر کبیرش بارها تصریح کرده که إنما دلالت بر حصر دارد و بارها حصر را اختیار و طبق آن تفسیر نموده است.اینک به چند نمونه از آنها اشاره می ‏کنیم:

۱-در ذیل آیه شریفه ‏انما یفتری الکذب… (نحل/۱۰۵)می‏ گوید:«المسأل الثانیه:در این آیه دلالت قوی است بر این که کذب از بزرگترین کبائر است و دلیل بر این که انما دلالت بر حصر دارد….» (۸۱)

۲-در ذیل آیه شریفه:

«قل انما انا بشر مثلکم یوحی..»(کهف/۱۱۰)می‏ گوید:«آیه بر دو چیز دلالت دارد، اول این که انما مفید حصر است…» (۸۲)

۳-و ذیل آیه شریفه:

«انما حرم علیکم المیته…» (بقره/۱۷۳)

۴-ذیل آیات شریفه

«و اذا قیل لهم»(بقره/۱۱)و«انما یستجیب…»(انعام/۳۶) (۸۳) می‏ گوید انما دلالت بر حصر است.

ثانیا:کلمه انّما وضع شده برای دلالت بر افاده حصر، به خاطر تبادر نزد عرف و تصریح اهل لغت و ادب.» (۸۴)و(۸۵)

و اما:این که فخر رازی گفته:«انما دلالت بر حصر نمی‏ کند، به دلیل آیات‏«انما مثل الحیوه الدنیا کماء…»(یونس/۲۴)و«انما الحیوه الدنیا لعب و لهو» (محمد/۳۶)نیز باطل است، بلکه انما در این دو آیه شریفه نیز دلالت بر حصر دارد، لکن حصرش اولا حصر موصوف در صفت است، ثانیا اضافی است. (ر.ک:شرح المختصر المعانی مبحث القصر.)

در رابطه با آیه شریفه ۲۴ یونس هم چنان که فخر رازی گفته زندگی دنیا امثال دیگری هم دارد ولی این مطلب خدش ه‏ای به دلالت«انما» بر حصر وارد نمی کند زیرا آیه شریفه می‏ خواهد بفرماید به سائر مثلهای دنیا اعتنائی نمی‏ شود.مثل قول خدای سبحان‏«ان نحن الا بشر مثلکم»(ابراهیم/۱۱)

ما نیستیم مگر بشری مثل شما که گر چه ایشان رسول و نبی و…نیز بوده‏اند ولی می‏ خواهد بفرماید خیال نکنید رسول باید بشر نباشد خیر او فقط بشری است مثل شما یا آیه شریفه‏«ما محمد الا رسول»(آل عمران/۳)یعنی حضرت(ص)به مرز ابدیت نرسیده و فقط رسول است(و به سایر صفات ایشان توجهی نیست)یا ما زید الاّ قائم که یعنی زید به نشستن و قعود تجاوز نکرده و فقط ایستاده است.دنیا نیز چیز ابدی و دائمی نیست و لذا بعدش می ‏فرماید:«واللّه یدعوا الی دارالسلام»(یونس/۲۵)…پس آیه شریفه دلالت بر حصر دارد.

و در رابطه با آیه شریفه ۳۶/محمد فخر رازی خیال کرده آیه می‏فرماید لهو و لعب در غیر زندگی دنیا حاصل نمی ‏شود در حالی که آیه این را نفرموده بلکه می ‏فرماید زندگی دنیا فقط لهو و لعب است.به عبارت دیگر در مقام حصر حیات دنیاست به لهو و لعب، نه حصر لهو و لعب به حیات دنیا و حصر در این آیه شریفه نیز اضافی است و آیات ۲۰ حدید و ۳۲ انعام و ۶۴ عنکبوت نیز مؤید این است که دنیا چیز ابدی و دائمی نیست و به سایر مثلهای دنیا اعتنایی نمی‏ شود.

اشکال:

و اما این که استدلال نموده ‏اند به این که، آیه مخصوص کسی است که در حال رکوع زکات داده است و آن علی بن ابی طالب(علیه السلام)می ‏باشد می‏ گوییم:این حرف به دلائلی ضعیف است:

اول:زکات اسم عمل واجب است نه مستحب، به دلیل آیه‏(و آتوا الزکاه).

پس اگر علی(علیه السلام)زکات واجب را در حال رکوع ادا کرده است، هر آینه وی اداء زکات واجب را از اول وقت به تأخیر انداخته و این در نزد اکثر علماء معصیت به حساب می‏آید و جائز نیست آن را به علی(علیه السلام)نسبت داد.

و حمل زکات بر صدقه مستحبی، خلاف اصل است.زیرا بیان کردیم که ظاهر آیه‏«وآتوا الزکاه» دلالت دارد که هر چیز که زکات است، واجب است (نه مستحب).

جواب:

آیه وجوب زکاه، (مثل آیه وجوب روزه)در مدینه نازل شده و لذا آیاتی که در مکه نازل شده و کلمه زکات در آن به کار رفته بود یا به معنی تزکیه نفس است، یا زکات مستحبی و لذا استعمال زکوه در مستحبی مجاز نیست.

علاوه بر این در صدر اسلام(قبل از وجوب)زکاه به همان معنی لغوی خود بوده و معنی لغوی آن اعم است از معنی مصطلح آن و صدقه را نیز شامل می‏شود.

ادامه اشکال:

دوم:آنچه شایسته مقام علی(علیه السلام)است، این است که وی در حال نماز قلبش غرق در ذکر خدا باشد و ظاهر این است که چنین کسی متوجه شنیدن و فهم کلام بیگانه نمی ‏شود و لذا خداوند می‏ فرماید: «الذین یذکرون اللّه قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض»و کسی که قلبش غرق در فکر باشد، چطور می ‏تواند متوجه شنیدن کلام بیگانه باشد؟

جواب:

اولا:روایت شده که پیامبر(صلی اللّه علیه و آله)گاهی نماز را کوتاه می‏کردند و آن را به سرعت تمام می‏ نمودند.وقتی از ایشان علت این امر سؤال شد، فرمودند:«صدای گریه طفلی را شنیدم، گفتم شاید مادرش در مسجد(در حال نماز)باشد و از گریه او ناراحت شود.» (۸۶) در حالی که ایشان در هنگام نماز غرق در فکر خدا بودند و مقامشان نیز از مقام علی(علیه السلام)بالاتر است.

ثانیا:مردان خدا جز خدا و مظاه خدا و خواسته‏ های او چیز دیگری را در ذهن ندارند حرف‏ ها و هوس های غیر الهی بر آنها چیره نمی‏ شود، ولی نسبت به حرف‏ها و خاطرات الهی اشراف دارند و شنیدن صدای فقیر عبادت است، هم چنانکه صدای گریه طفل را شنیدن نیز منافاتی با غرق در فکر خدا بودن ندارد.چنین نبود که رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله و سلم)و ائمه(ع)مطلقا در تمام نمازهایشان از اول تا آخر آن، هیچ نوع صدایی را نشنوند، یا هیچ کار به ظاهر دنیایی نکنند.چنانچه حضرت(ص)صدای گریه طفل را شنیدند و حسنین(ع)را در هنگام اشتغال به نماز مورد محبت و ملاطفت قرار می ‏دادند و…ولی با همه این‏ها غرق در عبادت خدا نیز بودند.

ثالثا:این یکی از بیانات نورانی خود حضرت علی(علیه السلام)در نهج ‏البلاغه شریف است که فرمودند:«انّ المسکین رسول اللّه»(قصار الحکم/۳۰۴) (یعنی این نیازمند(واقعی)را خدا فرستاده بود)و کسی که غرق در عبادت خداست، حرف رسول اللّه را نیز می‏ شنود و این نیز عبادت است.(اما مسأله تیر و درد آن یک امر نفسانی و بدنی بود و لذا آن را درک نکردند چون غرق در عبادت خدای تعالی شده بودند).

آری چنین نیست که خلیفه خدا نتواند جمع کند بین عبادات مختلف و در حال غرق در عبادت اشرافی بر خاطرات الهی نداشته باشد.زیرا خاطرات در کنترل اوست، نه این که(مثل ما)در اختیار و کنترل خاطرات باشد.

ادامه اشکال:

سوم:دادن انگشتر در نماز به فقیر عملی است زیادی ولائق به حال علی(علیه السلام)است که این کار را نکند.

چهارم:مشهور این است که علی(علیه السلام) فقیر بوده و مالی که موجب زکات باشد، نداشته است.برای همین شیعه گفته ‏اند:زمانی که وی سه قرص نان را صدقه داد، سوره مبارکه هل اتی در شأنش نازل شد…

پنجم:بر فرض که مراد از این آیه علی(علیه السلام) باشد و لکن استدلال به این معنی وقتی تام و تمام است که منظور از ولی متصرّف باشد، نه ناصر و محب.

جواب:این که دادن انگشتر در نماز را زیاده حساب کرده است، می ‏گوییم:

اولا:خود فخر به همین آیه تمسک کرده که فعل قلیل مبطل نماز نیست، و دادن انگشتر را مصداق عمل قلیل دانسته. (۸۷) علاوه بر این اگر آیه شریفه راجع به علی(علیه السلام)نباشد، بالاخره مربوط به مؤمنین که هست و آنها نمازشان را باطل نمی‏ کنند(خصوصا مؤمنین که خدای تعالی آنها را مدح نموده است!)

ثانیا:روایت شده که پیامبر(صلی اللّه علیه و آله) حسنین را و یا«امامه»دختر ابی العاص را در نماز بر دوش خود حمل می‏ کردند و زمانی که سجده می ‏نمودند او را روی زمین می ‏گذاشتند و هنگامی که بلند می ‏شدند وی را بلند می‏ کردند. (۸۸)

ثالثا:این یک عمل عرفی بوده، لذا فعل زیاده به آن اطلاق نمی‏ شود و اجماع داریم بر این که عمل کم در نماز موجب قطع نماز نمی‏ شود، مثل:کشتن عقرب و یا برداشتن چیزی از روی زمین و…

اما مسأله فقیر بودن را پاسخ می ‏دهیم که:اولا علی(علیه السلام)در اواخر عمر پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلم)صاحب مزارع زیادی بودند که آنها را احیاء می‏ کردند و املاک ایشان در ینبع و اراضی عرینه و… شامل باغها و مزارع بود. (۸۹) علاوه بر این گفتیم، مراد زکات واجب نیست، بلکه صدقه مستحبی مقسود است.

پاسخ اشکال آخر هم قبلا داده شد که به دلایل مختلف، ولی به معنی متصرف است.

روایات بسیار از شیعه و سنی در این زمینه به اندازه‏ای که مجال هیچ شکی برای کسی باقی نمی‏ گذارد که آیه شریفه در شأن امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)است آنگاه که در مسجد در حین رکوع انگشتری مبارک خویش را صدقه دادند.

حسان شاعر معروف عرب، بخاطر این کرامت اشعاری سروده که افرادی هم چون خوارزمی، شیخ الاسلام حموی، صدر الحفاظ گنجی، سبط بن جوزی و جمال الدین زرندی(از علماء اهل تسنن) آن را نقل کرده‏اند.

ثعلبی در تفسیرش-ذیل آیه شریفه-با اسناد خود از ابوذر غفاری و آلوسی در تفسیرش(روح المعانی)ذیل آیه شریفه و تفسیر طبری ج ۶/۱۶۵ و تفسیر خازن ج ۱/۴۹۶ و…این روایت را نقل کرده‏اند. (۹۰)

علامه امینی در الغدیر ج ۳/۱۵۶-۱۶۲ نام شصت و شش نفر از صحابه و تابعین ناقل این احادیث را آورده است.

این از روایات اهل سنت و اما روایات شیعه در این باره آنقدر زیاد است که به حد تواتر رسیده مثلا در کتب اختصاص شیخ مفید(ره)و امالی و مجالس شیخ طوسی(ره)و احتجاج طبرسی(ره)و تفسیر عیاشی و… (۹۱) مشابه این مضامین بسیار است.

شگفتا از کسانی که می‏گویند داستان انگشتر و نزول آیه در این باره به اتفاق نظر علماء ساختگی است!در این صورت باید گفت این ها یا بزرگان ناقل این احادیث(از سنی و شیعه)را عالم نمی‏دانند!!و یا از نقل آنان و کتبشان اطلاعی ندارند!!خداوند تعصّب را نابود کند که آدمی را کور و لال می‏سازد… (۹۲)

۵-آیه تبلیغ

«یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من الناس ان اللّه لا یهدی القوم الکافین»(مائده/۶۷)

در کتاب‏های مختلف شیعه و سنّی روایات زیادی دیده می‏شود که با صراحت می ‏گوید، آیه فوق درباره تعیین جانشین برای پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلم)و سرنوشت آینده اسلام و مسلمین در غدیرخم نازل شده است. (۹۳)

اشکال:

مفسرین در سبب نزول این آیه وجوهی را ذکر کرده‏اند…وجه دهم:آیه شریفه در فضیلت علی بن ابی طالب(علیه السلام)نازل شده، و وقتی این آیه نازل شد، پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلم)دست او را گرفته و فرمود:«هر کس که من مولای اویم علی مولای اوست، خدایا دوست بدار هر که او را دوست دارد و دشمن بدار هر که او را دشمن دارد…».

این حرف ابن عباس و براء ابن عازب و محمد بن علی است.و بدان که این روایات گر چه زیاد است لکن شایسته این است که آن را حمل کنیم بر این که خدایتعالی، پیامبرش را از مکر یهودی‏ها و نصاری ایمن ساخت و او را به آشکار نمودن تبلیغ امر کرد، بدون این‏که از آنها ترس داشته باشد.

و این به دلیل این است که چون ما قبل و ما بعد این آیه، در مورد یهود و نصاری سخن بسیار بیان می ‏کند، پس ممنوع است این آیه را که در بین آنها وجود دارد حمل بر وجهی کنیم که از ما قب و ما بعدش بیگانه باشد. (۹۴)

جواب:

اولا:فخر رازی خیال کرده آیه شریفه می‏ خواهد بگوید:«ای پیامبر ما از یهود و نصاری و مکر آنها نترس ما ترا حفظ می‏ کنیم»ولی چنین نیست، زیرا:

همه پیامبران مخصوصا خاتم آنها(صلی اللّه علیه و آله و سلم)منزه بودند از خشیت از غیر خدا به دلیل «الذین یبلّغون رسالات اللّه و یخشونه و لا یخشون احدا الا اللّه»(احزاب/۳۹)(کسانی که رسالت خدا را تبلیغ می ‏کردند و از احدی جز خدا نمی‏ترسیدند).

علاوه بر این، زمانی که یهود کاخهای بلند داشتند و قدرتمند بودند حضرت(ص)از آنها نترسید و هر چه ضد آنها بود فرمود:مثل:«کونوا قرده خاسئین-لعنّا اصحاب السبت-غلّت ایدیهم- لعنوا بما قالوا-ضربت علیهم الذلّه و المسکنه-…» حالا که کوخ‏نشین و متواری شده ‏اند و تسلیم شده و با ذلّت جزیه می ‏دادند.حضرت(ص)از آنها بترسد؟!

ثانیا:فخر رازی به وحدت سیاق متمسک شده، ولی متن آیه ثابت می‏کند که با ما قبل و ما بعد خود وحدت سیاق ندارد.پس یا مستقلا نازل شده و یا اگر هم با هم نازل شده باشد، به عنوان یک جمله معترضه است که با قبل و بعد ارتباط چندانی ندارد. (البته از یک نظر کلّی ارتباطی بین آنها می شود فرض کرد.زیرا تعیین جانشین برای پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلم)روی اهل کتاب تأثیر گذاشته و باعث ناامیدی آنها از امید به فروپاشی اسلام با رحلت حضرت(ص)، خواهد شد) (۹۵) البته معترضه بودن یک آیه یا قسمتی از آن، لغو نیست.مثل این که دو نفر که مباحثه علمی می‏ کنند، ناگهان یکی‏شان می ‏بیند ماشینی دارد به سرعت می‏آید فورا می‏ گوید:آقا برو کنار، یا آقا مواظب بچه باش، که این جمله گر چه ارتباطی با بحث علمی ندارد، ولی لغو غیر حکیمانه نیز نمی ‏باشد. (۹۶)

روایات شأن نزول نقل شده برای آیه و روایات بسیار دیگری از شیعه و سنی مویّد این است که این آیه به تنهایی نازل شده و با آیات قبل و بعد وحدت سیاق ندارد.

ثالثا:بر فرض محال که بپذیریم این آیه شریفه با آیات قبل و بعدش وحدت سیاق دارند(و از روایات شأن نزول چشم پوشی کنیم)باز قرائن داخلی آیه ثابت می‏ کند که مراد این آیه شریفه چیزی جز مفهوم ولایت و زعامت نمی تواند باشد. زیرا در این آیه شریفه(که در اواخر بعثت نازل شده سخن از ابلاغ مجموع دین نیست.زیرا غلط است بگوییم:اگر مجموع دین را ابلاغ نکنی دین را ابلاغ نکرده‏ای.روشن است که آیه شریفه نمی‏ خواهد بگوید آنچه نازل شده ابلاغ کن، در غیر این صورت‏ همین آیه را که اینک به تو نازل شده، ابلاغ نکرده‏ای. زیرا در این صورت(از نظر ادبی)تفریعی بجای می ‏ماند که مفهوم ندارد. (۹۷)

پس مراد، جزء مهمّی از دین است که ترک ابلاغ آن مساوی ترک اصل رسالت که پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلم)در انتظار فرصت مناسب برای ابلاغ آن بودند و این جزء مهم، توحید و نبوت و معاد و آیات راجع به یهود و نصاری و منافقین و مشرکین و آیات احکام و…نبود.زیرا حضرت(ص) همه این‏ها را ابلاغ کرده بودند، و هراس از ابلاغ آنها، در اواخر عمر شریفشان معنی نداشت.

حالا خدای تعالی می ‏فرماید:

بهترین فرصت حجهالوداع است و آن جزء بسیار مهمی که هنوز ابلاغ نشده و به اندازه همه دین ارزش دارد، یعنی «مسأله ولایت و رهبری»را ابلاغ کن و لذا حضرت(ص)به دستور خدای حکیم، در کنار غدیر همه را جمع نمود و خطبه مفصلی خواند و امامت علی بن ابیطالب(ع)را ابلاغ کردند.

روایات بسیار زیادی این مطالب را تأیید می‏کند که به مآخذ بعضی اشاره می‏ کنیم:

شواهد التنزیل حاکم حسکانی ج ۱/۱۸۷، ۱۸۸، ۱۹۰ و ۱۹۲، باب النزول واحدی/۱۵۰، فضائل الخمسه فیروز آبادی، ص ۴۳۷، تاریخ دمشق ابن عساکر ج ۲/۸۶، حدیث ۵۸۱-ما نزل من القرآن فی اهل البیت(ع)-حسین بن الحکم الحبری الکوفی ص ۵۴، تفسیر ثعلبی ج ۱/۷۷(چاپ خطی)و ترجمه امیرالمؤمنین ابن عساکر حدیث ۴۵۲ و فرائد السمطین حموینی ج ۱/۱۵۸ و الدر المنثور سیوطی ج ۲/۲۹۸ و مجمع البیان طبرسی ج ۳/۲۲۳ و احقاق الحق ج ۲/۴۱۵، ۴۱۹-۴۲۰ و ج ۳/۵۱۲ و ج ۱۴/۳۲ و تفسیر البرهان، ج ۱/۴۳۶ و الغدیر ج ۱/ ۲۱۴-۲۱۶٫

علامه امینی(ره)در جلد اول کتاب پر ارج الغدیر، حدیث غدیر را از صد و ده نفر از صحابه و یاران پیامبر(ص)با اسناد و مدارک زنده نقل می‏کند و همچنین از ۸۴ نفر از تابعین و ۳۶۰ دانشمند و مؤلف معروف اسلامی نقل نموده است.علاوه بر این به کتب زیر می‏توان مراجعه کرد:

احقاق الحق قاضی نور اللّه شوشتری با شرح مبسوط آیه اللّه نجفی ج ۲ و ۳ و ۱۴ و ۲۰- المراجعات سید شرف الدین عاملی-عبقات الانوار مرحوم میر حامد حسین هندی ج ۵ و ۸ و ۹ و… دلائل الصدق مرحوم مظفر، ج ۲٫در این حدیث شریف است که حضرت(ص)فرمود:«فمن کنت مولاه فعلی مولاه»(پس هر که را من مولای اویم علی مولای اوست)و سه چهار بار این جمله را تکرار نموده؛سپس سر به سوی آسمان برداشت و فرمود:«اللهم و ال من والاه و عاد و عاداه و…».

قرائن مختلفی وجود دارد که مولی در این حدیث به معنی ولی و سرپرست و رهبر است نه دوست و یار و یاور.مثلا:

۱-مسأله دوستی علی(علیه السلام)با مؤمنین مطلب مخفی و پیچیده‏ای نبود که نیاز به آن همه تأکید و بیان داشته باشد و متوقف کردن آن قافله عظیم در وسط بیابان و گرفتن اعتراف‏های پی در پی از جمعیت نیازی باشد.

۲-جمله«الست اولی بکم من انفسکم»آیا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و اولی نیستم؟ (که در متن این روایت آمده)تناسبی با دوستی ندارد، بلکه یعنی آن اولویّت و اختیاری که من نسبت به شما دارم و پیشوا و سرپرست شمایم، برای علی(علیه السلام)ثابت است.خصوصا با توجه به تعبیر«من انفسکم»(از شما نسبت به شما اولی هستم).

۳-تبریک ‏هایی که از سوی مردم در این واقعه تاریخی به علی(علیه السلام)گفته شد حتی تبریک که عمر و ابو بکر به او گفتند.

در مسند احمد بن حنبل آمده است که عمر بعد از بیانات پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلم)به علی(علیه السلام)گفت:گوارا باد بر تو ای فرزند ابیطالب!صبح کردی و شام کردی در حالی که مولای هر مرد و زن با ایمان شدی«هنیئا لک یا بن ابی طالب اصبحت و امست مولی کلّ مؤمن و مؤمنه.» (۹۸)

فخر رازی، در ذیل همین آیه عبارت عمر را چنین ذکر کرده:«هنیئا لک اصبحت مولای و مولی کلّ مؤمن و مؤمنه»و در تاریخ بغداد به این صورت آمده:«بخّ بخّ لک یا بن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کل مسلم»و در فیض الغدیر و الصواعق آمده که این تبریک را ابو بکر و عمر هر دو به علی(علیه السلام)گفتند؛و این‏ها جز با ولایت به معنی خلافت سازگار نیست.

۴-اشعاری که از حسّان بن ثابت نقل شده.

۵-علی(علیه السلام)نیز به این حدیث(غدیر) استدلال فرموده مثلا:

خطیب خوارزمی حنفی در کتاب مناقب خود از عامر بن راثله نقل می‏کند که در روز شورا(شورای ۶ نفری که برای انتخاب خلیفه بعد از عمر معین شده بود)با علی(علیه السلام)همراه بودم و شنیدم که او با سایر اعضاء شوری چنین می ‏گفت:«دلیل محکمی برای شما اقامه می ‏کنم که عرب و عجم توانایی تغییر آن را نداشته باشد…شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی جز من وجود دارد که پیامبر(صلی اللّه علیه و آله و سلم)در حق او گفته باشد«من کنت مولاه…»همه گفتند:خیر. (۹۹) *

مناقب/۲۱۷ این روایت را حموینی در فرائد السمطین ب ۵۸ و ابن حاتم در درّ النظیم و ابن ابی الحدید در شرح نهج ‏البلاغه نقل کرده ‏اند و همچنین ابن حجر در صوائق همین مضمون را از دار قطنی نقل نموده است(الغدیر ج ۱/۱۶۱ و ۱۵۹-۲۱۳)وبه استدلال حضرت علی علیه السلام در موارد دیگر از جمله در ایام عثمان و زمان خلافت خود و روز جنگ جمل و در کوفه در روز جنگ صفین و…اشاره کرده است.

پی نوشت ها:

(۱)-تلخیص مجمع الادب فی معجم الالقاب، ج ۴، ق ۳، ص ۳۵۷، بغداد ۱۹۶۵٫

(۲)-تعلیقات استاد احسان عباس بر وفیات الاعیان ۷/۳۲۹ از نسخه خطی کتابخانه اسعد افندی شماره ۲۳۲۳/۱/۱۰۷٫

(۳)-ریحانه الادب محمد علی مدرس تبریزی ج ۴/۲۹۷ و هدیه الاخبار، ص ۲۰۹ و المصنف، ص ۱۹ و تاریخ ابن خلکان ج ۲/۴۸٫

(۴)-وفیات الاعیان ابن خلّکان ۴/۲۵۲ بیروت ۱۹۷۲ و الوافی بالوفیات ۴/۲۴۸ و مرآه الجنان یافعی ۴/۱۱ حیدرآباد دکن.

(۵)-روضات الجنات، ص ۷۲۹ و ریاض العارفین، ص ۳۹۲ و قاموس الاعلام ج ۵/۳۳۴۵ و لغات تاریخچه و جغرافیه ج ۵/۱۸۳ و ج ۷/۹۷ و طبقات الشافعیه الکبری ج ۱/۲۶ قاهره ۱۹۶۵ و آثار البلاد و اخبار العباد زکریا قزوینی ج ۱/۲۵۳ و یسبادان ۱۸۴۸ افست ۱۹۶۷٫

(۶)-لسان‏المیزان ج ۴/۴۲۸٫

(۷)-خلاصه عقبات الانوار ج ۶/۱۳۳ و ج ۸/۱۲۸ و ۱۸۴ به بعد و الغدیر ج ۱/۳۵۰-۳۵۷٫

(۸)-البدایه و النهایه ۱۳/۲۰٫

(۹)-صفدی ۴/۲۵۰-سبکی ۴/۸۹٫

(۱۰)-محمد صالح الزرکان ص ۳۸ به نقل از مجموعه الرسائل الکبری ۱/۱۶۶٫

(۱۱)-نزههالارواح، ص ۱۴۴-۱۴۸٫

(۱۲)-میزان‏الاعتدال فی نقد الرجال(قاهره ۱۹۶۳)۳/۳۴۰ و سیر اعلام النبلاء(بیروت ۱۹۸۴)۲۱/۵۰۱ و مقدمه سیر اعلام النبلاء ۱/۳۵-۴۰ و تهذیب‏الکمال جمال الدین المزیّ(بیروت ۱۹۸۳)۱/۱۸-۲۱ و لسان لمیزان ۴/۴۲۸

و صغدی ۴/۲۵۱-۲۵۲٫

(۱۳)-طبقات الشافعیهالکبری ۴/۸۸-۸۹ و اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین ص ۹۱-۹۳(قاهره ۱۹۸۳)و ابن ابی اصیبعه ۳/۴۱ و سبکی ۴/۹۱٫

(۱۴)-تفسیر کبیر ج ۷/۱۳۸ و مفتاح السعاده ج ۲/۴۸۱ و الامام فخر رازی، ص ۱۳۳٫

(۱۵)-ر.ک:الامام فخر الدین الرزای حیاته و آثاره علی محمد حسن العماری قاهره المجلس الاعلی ۱۳۸۸ ه.ق فصل منهج الرازی فی تفسیره ص ۱۱۷-۱۳۶ و دائرهالمعارف القرین العشرین ج ۴/۱۴۸٫

(۱۶)-وفیات‏الاعیان ج ۴/۲۴۹٫

(۱۷)-الوافی بالوفیات ج ۴/۲۵۴٫

(۱۸)-غرائب‏القرآن ج ۱/۸٫

(۱۹)-التفسیر و المفسرون محمد حسین ذهبی قاهره دارالکتب الحدیثه ۱۲۹۶ ه.ق ج ۱/۲۹۵-۲۹۶٫

(۲۰)-الاتقان فی علوم القرآن سیوطی ج ۴/۲۴۳٫

(۲۱)-مجله فرهنگ نشریه مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی کتاب اول، ص ۲۷۰٫

(۲۲)-تفسیر کبیر فخر رازی ج ۱۱/۱۳۹٫

(۲۳)-همان مدرک ج ۱۲/۴۹-۵۰٫

(۲۴)-همان مدرک ۲۴/۱۷۲٫

(۲۵)-همان مدرک ۱۲/۲۵-۳۰٫

(۲۶)-تلخیص الشافی ج ۲/۱۷۵٫

(۲۷)-تفسیر کبیر ج ۲۹/۲۲۷-۲۲۸٫

(۲۸)-همان مدرک ج ۳۰/۲۴۳٫

(۲۹)-همان مدرک ج ۳۱/۲۰۵ و ج ۳۲/۲۰۶ و«الامام فخر الدین» ص ۶۳٫

(۳۰)-الامامه و السیاسه ج ۱/۱۴ و کنزالعمال ج ۳/۱۳۲ و…نهج‏الحق، ص ۲۶۴٫

(۳۱)-تفسیر کبیر ج ۵/۲۲۳ و ج ۸/۸۵ و ج ۲۵/۲۰۹٫

(۳۲)-همان مدرک ج ۱/۲۰۵ و المستدرک للحاکم ج ۳/۱۲۴ و الغدیر ج ۳/۱۷۹ و سبیل النجاه، چاپ شده همراه با«المراجعات» ص ۱۷۰ و احقاق الحق ج ۵/۶۲۶٫

(۳۳)-تفسیر کبیر ج ۱/۲۰۷ و ینابیع الموده، ص ۴۹۵ و مستدرک سفینه البحار ج ۷/۱۷۹ و احقاق الحق ج ۴/۲۸۵٫

(۳۴)-تفسیر کبیر ج ۳۲/۱۲۴٫

(۳۵)-ر.ک:زندگی فخر رازی احمد طاهری عراقی مجله معارف فروردین-تیر ۱۳۶۵، دوره سوم، شماره ۱، ص ۲۵-۲۹ و تفسیر کبیر یا مفاتیح الغیب بهاء الدین خرمشاهی، همان مدرک، ص ۹۱ -۱۰۹٫

و شناسایی برخی از تفاسیر عامه(تفسیر کبیر فخر رازی) مجله حوزه ۲۸(شماره چهارم، سال پنجم)مهر و آبان ۱۳۶۷، ص ۷۸-۱۰۴ و نظریات تفسیری رازی(معرفی فخر رازی و تفسیر مفاتیح الغیب)مجید کبیریان، ص ۱-۳۸٫

(۳۶)-تفسیر کبیر(مفاتیح‏الغیب)امام فخر رازی بیروت دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۱ ق.ج ۴/۴۲-۴۶٫

(۳۷)-پرتوی از امامت و ولایت جمعی از نویسندگان تهران، انتشارات میقات ۱۳۶۲، ص ۳۰٫

(۳۸)-مرآه العقول فی شرح اخبار الرسول محمد باقر مجلسی تهران دارالکتب الاسلامیه ۱۳۷۰ ش، ج ۲/۲۸۵-۲۸۶ و غایه المرام بحرانی سید هاشم، تهران، چاپ سنگی به نقل از امالی شیخ مفید، ص ۲۷۲، حدیث ۱۱ و نورالثقلین حویزی شیخ عبد العلی عروسی قم اسماعیلیان ج ۱/۱۰۲، حدیث ۳۴۲٫

(۳۹)-نورالثقلین، ج ۱/۱۰۲ حدیث ۳۴۳ به نقل از پرتوی از امامت و ولایت، ص ۳۶٫

(۴۰)-تفسیر کبیر ج ۴/۴۵٫

(۴۱)-همان مدرک ج ۴/۴۶٫

(۴۲)-پرتوی از امامت، ص ۳۴٫

(۴۳)-المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمد حسین طباطبائی، قم: اسماعیلیان، ط:خامسه ج ۱/۲۷۴ با تصرف.

(۴۴)-پرتوی از امامت، ص ۳ با تصرف.

(۴۵)-تفسیر کبیر ج ۱۰/۱۴۴-۱۴۶٫

(۴۶)-تفسیر نمونه ج ۳/۴۴۰ و درس استاد جوادی آملی ذیل آیه شریفه.

(۴۷)-تفسیر کبیر ج ۲۳/۱۸۷٫

(۴۸)-تفسیر کبیر ج ۲۳/۱۸۷٫

(۴۹)-البحر المحیط، محمد بن یوسف ابو حیان اندلسی، ط:مصر دارالفکر ج ۳/۲۷۸٫

و احقاق الحق و ازهاق الباطل نور اللّه حسینی مرعشی تستری ط:تهران کتابفروشی اسلامیه ج ۳/۴۲۵٫و ینابیع الموده، سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی.ط:اسلامبول، ص ۱۱۴ و ۱۱۶٫

(۵۰)-تفسیر کبیر ج ۱/۲۰۷٫

(۵۱)-همان مدرک ج ۱/۲۰۵٫

(۵۲)-آشنایی با علوم اسلامی شهید مطهری اصول فقه به بحث اجماع، ص ۱۵-۱۶ و ص ۳۶-۳۷ و المرجعات عبد الحسین سید شرف الدین موسوی، بیروت، ط:دوم، ۱۴۰۲ ه، نامه ۷۹٫

(۵۳)-تفسیر کبیر.

(۵۴)-همان مدرک ج ۱۰/۱۴۴٫

(۵۵)-کشف القناع عن وجوه حجیهالاجماع شیخ اسد اللّه محقق کاظمی، ص ۱۳ و ص ۱۶٫

(۵۶)-تفسیر کبیر ج ۱۰/۱۴۴ المسأله الثالثه.

(۵۷)-همان مدرک ج ۱۶/۲۲۱(ذیل آیه شریفه صادقین).

(۵۸)-تفسیر کبیر ج ۱۱/۱۳۹٫

(۵۹)-غایهالمرام، ص ۳۳۷، حدیث ۲٫

(۶۰)-الغدیر فی الکتاب و السنه امینی عبد الحسین احمد تهران:دارالکتب الاسلامیه، ط، دوم ۱۳۷۲ ه، ج ۱/۲۳۱-۲۳۴٫

(۶۱)-همان مدرک ج ۱/۲۳۳ و ر.ک:تفسیر در المنثور و تفسیر روح البیان ذیل آیه شریفه.

(۶۲)-تفسیر کبیر ج ۱۱/۱۳۷-۱۳۹٫

(۶۳)-پرتوی از امامت و ولایت، ص ۱۰۱-۱۰۴ با تلخیص.

(۶۴)-تفسیر کبیر ج ۱۲/۲۴-۲۸٫

(۶۵)-تهذیب‏الاصول، تقریر بحث امام خمینی، شیخ جعفر سبحانی قم-اسماعیلیان ج ۱/۹۶٫

(۶۶)-پیام قرآن، ناصر مکارم شیرازی قم-مدرسه امام امیرالمؤمنین(ع)، چاپ اول ۱۳۶۷ ج ۹/۲۰۶ با تصرف.

(۶۷)-مناقب علی بن ابیطالب ابی الحسن علی بن محمد واسطی ابن مغازلی ط:تهران المکتبه اسلامیه، ص ۱۱۱-۱۱۲، حدیث ۳۵۴-۳۵۸٫

(۶۸)-تفسیر کبیر ج ۱۲/۲۳ القول الثانی و غایه المرام ج ۱۰/۱۰۵٫

(۶۹)-پرتوی از امامت و ولایت ص ۷۲-۷۴ با تلخیص.

(۷۰)-همان مدرک، ص ۷۵٫

(۷۱)-همان مدرک، ص ۷۵-۷۶٫

(۷۲)-الغدیر ج ۱/۲۲۰، حدیث ۱۷٫

(۷۳)-درس استاد جوادی آملی ذیل آیه شریفه با اضافات و تصرفات.

(۷۴)-الغدیر ج ۳/۱۶۳-۱۶۷ و پرتوی از امامت و ولایت، ص ۷۵٫

(۷۵)-تفسیر کبیر ج ۲۳/۱۸۷٫

(۷۶)-همان مدرک، ج ۱۲/۲۳ القول الثامن.

(۷۷)-پرتوی از امامت و ولایت، ص ۷۴-۷۵٫

(۷۸)-تفسیر کبیر ج ۱۲/۱۸-۲۱ با تلخیص.

(۷۹)-فتوح ابن اعثم بمبئی(بندر معموره)۱۳۰۵، ج ۱/۶۰٫

(۸۰)-غایهالمرام، ص ۱۰۸ از ابن بابویه به سند خود از ابو سعید وراق و الغدیر ج ۱/۱۹۶ و ملحقات احقاق الحق سید شهاب الدین حسینی مرعشی نجفی قم:مطبعه الخیام ط:اولی ۱۴۰۸ ه.ق ج ۵/۳۵ به نقل از فرائد السمطین حموینی، بیروت مؤسسه المحمودی ۱۳۹۸ ه/۱۹۷۸ م.

و منهاج البراعه فی شرح نهج‏البلاغه میرزا حبیب اللّه هاشمی خوئی تهران مکتبه الاسلامیه ط:ثانیه ۱۳۸۶ ه.ق ذیل خطبه شقشقیه و نورالثقلین ج ۱/۶۴۳-۶۴۵ به نقل از احتجاج طبرسی (ره)و خصال مرحوم صدوق به نقل از سیمای علی بن ابیطالب در قرآن بهجت السادات کسائی فر(پایان‏نامه دانشگاهی)و به نقل از پرتوی از امامت و ولایت نوشته جمعی از نویسندگان، ذیل آیه شریفه.

(۸۱)-همان مدرک ج ۲۰/۱۱۹٫

(۸۲)-همان مدرک ج ۲۱/۱۷۶-۱۷۷٫

(۸۳)-همان مدرک ج ۲/۶۶ و ج ۱۲/۲۰۹٫

(۸۴)-محاضرات فی اصول الفقه تقریر بحث آیه اللّه العظمی خوئی(ره)، محمد اسحاق فیاض، قم دارالهادی ج، ؟.

(۸۵)-تاج‏العروس زبیدی فصل الهمزه من باب النون ؟ جلدی)و قاموس المحیط فیروز آبادی، فصل اللّه النون ج ۴/۱۶۸ و اقرب الموارد شرتونی(سه جلدی صحاح جوهری(إنّ)ج ۵/۲۰۷۳ و لسان‏العرب(؟ و مفردات راغب، ص ۲۶ و جمع الهوامع شرح-؟ سیوطی، ص ۱۴۴ و نحو وافی ج ۱/۴۵۱ و ۵۷۵ ؟ ابن هشام باب رابع مسوغات ابتدا به نکره ص ؟ المرضیه سیوطی باب تجویز تقدیم خبر شرح«او ؟ منحصرا»مثل انما زید شاعر، ص ۴۸ و مطول ت؟ قصر و شرح مختصر تفتازانی، مبحث قصر، ص ؟ جواهر البلاغه سید احمد هاشمی طرق القصر، ص ؟.

(۸۶)-مسند احمد بن حنبل ج ۳/۱۰۹ و صحیح مسند وسائل الشیعه شیخ محمد بن الحسن الحرّ الع؟ داراحیاء التراث العربی ط:رابعه ۱۳۹۱ ج ۵/۴۶۹ ؟.

(۸۷)-تفسیر کبیر ج ۱۲/۲۷ المسئله الثالثه.

(۸۸)-صحیح بخاری ج ۸/۸ و ۳۳ و مسند احمد بن حنبل سنن نسائی بشرح حافظ جلال الدین سیوطی بپر؟ العلمیه ج ۲/۴۶ و ج ۳/۱۰ و اسد الغابه فی معرفه ؟ الحسن علی بن محمد بن عبد الکریم معروف به ؟ انتشارات اسماعیلیان ج ۵/۸٫

(۸۹)-مجمع الزوائد و منبع الفوائد علی بن ابی بکر ه؟ دارالکتب ۱۴۰۲ ه.ق/۱۹۸۲ م، ج ۹/۱۲۳٫

(۹۰)-غایه المرام ج ۱/۱۰۲ باب ۱۸ و ص ۷؟ حدیث ۵ و…

و العمده فی عیون صحاح الاخیار ابن بطریق(۹۶۴-؟ ص ۵۹ و مناقب ابن مغازلی، ص ۱۱۱-۱۱۲، – ۳۵۷٫

(۹۱)-الغدیر ج ۲/۵۲ و اصول کافی ابی جعفر محمد بن رازی تهران دارالکتب الاسلامیه، ط:خامسه ۳۶۳٫

(۹۲)-پرتوی از امامت و ولایت/۶۷-۷۱ با تلخیص.

(۹۳)-برگزیده تفسیر نمونه ۱/۵۳۵٫

(۹۴)-تفسیر کبیر ج ۱۲/۴۹-۵۰٫

(۹۵)-پیام قرآن ج ۹/۱۹۹٫

(۹۶)-درس استاد آیه اللّه جوادی آملی ذیل آیه شریفه.

(۹۷)-پرتوی از امامت و ولایت، ص ۸۵ با تلخیص.

(۹۸)-مسند احمد بن حنبل ج ۴/۲۸۱ طبق نقل فضائل الصحاح السته سید مرتضی حسینی فیروز دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۳ ه.ج ۱/۴۳۲٫

(۹۹)-پیام قرآن ج ۹/۱۸۳-۱۹۴ با تلخیص.

منبع: دانشنامه موضوعی قرآن ، محمد جواد یزدی

آیه ولایت دلیل بر امامت امام علی- علیه السلام-

 [ خلاصه: از دیدگاه شیعه امام علی- علیه السلام- امام و جانشین بلافصل بعد از رسول خدا- صلی اله علیه و آله و سلم- است. بر این ادعای دلایلی متعددی وجود دارد. یکی از این دلایل آیه ولایت است که با کمک شأن نزول آن، امامت امام علی- علیه السلام- به اثبات می رسد].

 

آیه ولایت عبارت است از: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاۀ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاۀ وَ هُمْ راكِعُونَ»؛[1] «ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده ‏اند همانها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏ دهند».

برای اینکه معنای آیۀ شریفه واضح گردد لازم است که به معانی برخی کلمات در این آیه پرداخته شود:

معنای کلمه «انّما»

 کلمه«انّما» برای حصر است و به همین دلیل مفسرین اهل‌سنت لفظ «انّما» را در بسیاری از آیات قرآن کریم که این لفظ در آنها وجود دارد، دلیل بر حصر گرفته اند. مثلا فخررازی در آیه «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء»، بعد از اینکه دلایل متعددی را بر این مطلب اقامه می‌کند که تنها علماء از خداوند می‌ترسند، و بعد از بیان اینکه چرا علماء از خداوند می‌ترسند، در نهایت می‌گوید به دلیل اینکه کلمۀ «انّما» برای حصر است و  سپس می‌گوید ظاهر آیه دلات می‌کند بر اینکه اهل بهشت منحصر در علماء است؛ زیرا به دلالت این آیه برای غیر علماء خشیت الهی حاصل نمی‌گردد.[2] صاحب تفسیر اضواء البیان می‌گوید این مطلب در نزد جمهور علماء ثابت است که لفظ«انّما» برای حصر است و این نظر، نظر حق است.[3] حتی ابن تیمیه می‌گوید که کلمه«انّما» در نزد جمهور علماء برای حصر است و این معنا به صورت اضطرار مانند معنای حروف نفی، استفهام، شرط و امثال اینها از لغت عرب دانسته می‌شود و حصر آن هم به طریق منطوق است نه به طریق مفهوم. او برای تأیید این مطلب استدلال طائفه‌ای از اصولیین را با این بیان نقل می‌کند که حرف «انّ» برای اثبات است و حرف «ما» برای نفی است هرگاه هر دو جمع شوند نفی و اثبات با هم از آن به دست می‌آید.[4] بنابراین کلمه «انّما» حکم را در موضوع معینی ثابت کرده و با ملازمۀ بیّن آن را از غیر آن موضوع نفی می‌کند.[5]

از آنچه‌ بیان شد، نتیجه این می‌شود که کلمه «انّما» در آیۀ ولایت معنای حصر را افاده می‌کند؛ بنابراین «ولایت یا ولی بودن» منحصر می‌شود در موضوعاتی که در آیه شریفه ذکر شده‌اند و آنها عبارت اند از خداوند، رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم-  و کسانی که ایمان آورده و در نماز در حال رکوع، زکات می‌دهند. طبق فرمایش علامه طباطبایی ولایت بالاصالۀ از برای خداست و از برای غیر خدا بالتبع است که آن هم با این آیه شریفه در رسول و کسی که ایمان آورده و در حال رکوع، زکات می‌پردازد، منحصر شده و از آنان به دیگران نباید تجاوز کند.[6]

معنای کلمه «ولیّ» در آیه ولایت: در این آیه کلمه «ولیّ» به یکی از سه معنا می‌تواند باشد که عبارت‌اند از: ناصر، دوست و سرپرست. اگر ولیّ در این آیه به معنای دوست یا ناصر باشد، با توجه به معنای «انّما» معنای آیه چنین می‌شود که تنها، خدا و رسولش و آنهایی که در حال رکوع، زکات می‌دهند، دوست یا ناصر مسلمانان (مخاطبین آیه) هستند و با توجه به معنای«انّما» نباید دوستی و نصرت از آنان به دیگران تجاوز کند. یعنی تنها آنان دوست یا ناصر مسلمانان هستند و کسی دیگری غیر از آنان این حق را ندارد که دوست یا ناصر مؤمنین باشد.

 این دو معنا برای ولیّ در این آیۀ شریفه درست نیست؛ زیرا در عالَم واقع می‌بینیم که این معانی به دیگران هم تجاوز می‌کند و غیر از آنان کسانی دیگری نیز می‌توانند دوست و ناصر مؤمنین باشند و در نتیجه این مطلب با معنای آیه در تنافی قرار می‌گیرد و چونکه درکلام خدا تناقض راه ندارد، پس ولی در این آیه نمی‌تواند به معنای ناصر یا دوست باشد. افزون بر این تنافی، آیات متعددی در قرآن کریم  وجود دارد که دوستی و یاوری دیگران را برای مؤمنین و مسلمانان ثابت می‌کند که در این صورت اگر معنای ولیّ دوست یا ناصر باشد، این آیات متنافی با آیه ولایت می‌گردد. مثلا خداوند می‌فرماید: «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى يُهاجِرُوا وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلى‏ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ ميثاقٌ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»؛[7] «كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردند، و آنها كه پناه دادند و يارى نمودند، آنها ياران يكديگرند و آنها كه ايمان آوردند و مهاجرت نكردند، هيچ گونه ولايت [دوستى و تعهّدى‏] در برابر آنها نداريد تا هجرت كنند! و (تنها) اگر در (حفظ) دين (خود) از شما يارى طلبند، بر شماست كه آنها را يارى كنيد، جز بر ضدّ گروهى كه ميان شما و آنها، پيمان (ترك مخاصمه) است و خداوند به آنچه عمل مى‏ كنيد، بيناست!». در این آیه شریفه هم یاری و نصرت دیگران مورد تأکید قرار گرفته و هم  بر دوستی مؤمنین در بین خود شان توصیه شده‌است و این دو امر در هیچ کسی انحصار ندارد؛ بلکه از اموری است که خداوند از مؤمنین خواسته که همدیگر را دوست داشته و یاری کنند.

حال که از این دو معنای ولی، تناقض مضاعف در رابطه با آیه ولایت پدید می‌آید، به ناچار باید ولی را به معنای ولایت امری و سرپرستی بگیریم که ملازم با تصرف در امور دیگران و از شئون خداوند است؛ زیرا به جز خدا هیچ کسی حق تصرف در امور دیگران را ندارد؛ بلکه این خداست که آن را به هر که بخواهد اعطا می‌کند. و آیه می‌گوید که امر ولایت به معنای سرپرستی بعد از خدا و رسولش به عهدۀ فرد یا افرادی است که در حال رکوع زکات می‌دهند. اما این فرد یا افرادی که در طول خدا و رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم-  دارای ولایت انحصاری است، در آیه کریمه مشخص نیست و فقط نشانه‌هایی در آیه برای او ذکر شده که تشخیص و تعیین آن با این نشانه‌ها ممکن نیست. بنابراین برای شناختن او به شأن نزول آیه نیاز‌مندیم که در متون معتبر شیعه و سنی نقل شده‌است.

شأن نزول آیه ولایت: در بسيارى از كتابهای اسلامى و منابع اهل تسنن، روايات متعددى دال بر اينكه آيه فوق در شأن على- علیه السلام- نازل شده، نقل گرديده كه در بعضى از آنها اشاره به مسأله بخشيدن انگشتر در حال ركوع شده و در بعضى نشده، و تنها به نزول آيه در باره على- علیه السلام- قناعت گرديده است. اين روايت را «ابن عباس»، «عمار ياسر»، «عبد اللَّه بن سلام»، «سلمۀ بن كهيل»، «انس بن مالك»، «عتبۀ بن حكيم»، «عبد اللَّه ابى»، «عبد اللَّه بن غالب»، «جابر بن عبد اللَّه انصارى» و  «ابو ذر غفارى» نقل كرده‏اند و افزون بر آنان از خود علی- علیه السلام- نیز در کتابهای اهل‌سنت نقل شده‌است.[8]

سیوطی در تفسیر «الدر المنثور» شأن نزول آیه ولایت را با سندهای متعددی نقل کرده است. او می گوید از ابن عباس نقل شده که علی انگشترش را در حال رکوع صدقه داد. سپس پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- از سائل پرسید که چه کسی این انگشتر را به تو عطا کرد؟ سائل گفت آن راکع[اشاره به علی (ع)]؛ پس خداوند آیه «إنما وليكم الله ورسوله…» را نازل کرد. او از طریق عبدالرزاق … و ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده که این آیه دربارۀ علی بن ابی‌طالب نازل شده‌است. او می‌گوید طبرانی نیز در معجم اوسط خود با اسناد به عمار یاسر نقل کرده که علی در حالی که در رکوع نماز بود، سائلی کنار او ایستاد علی انگشترش را در آورد و به او داد سپس پیش پیامبر رفت و آن حضرت را از این کار علی آگاه نمود در این هنگام این آیه نازل شد و رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- آن را بر اصحاب قرائت نمود و سپس فرمود : «من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه». او با سند دیگری از ابن مردویه و او از علی بن ابی طالب نقل نموده که این آیه شریفه در خانه رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- بر آن حضرت نازل گردید و سپس رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم-  از منزل خارج شد و داخل مسجد گردید و مردم در حال نماز خواندن بودند که بعضی در حال قیام و برخی در حال سجده و رکوع بودند و سائلی را دید و از او پرسید کسی به تو چیزی داد؟ سائل گفت نه؛ مگر آن رکوع کننده [ علی بن ابی طالب]که انگشترش را به من عطا کرد. سند دیگری را که به آن اشاره می‌کند از طریق ابن عساکر است که سلمه بن کهیل گفت علی در حال رکوع انگشترش را صدقه داد سپس این آیه نازل گردید. جریر از مجاهد نقل کرده که آیه «إنما وليكم الله ورسوله…» در حق علی بن ابی طالب نازل شده زیرا او انگشترش را در حال رکوع صدقه داده است.[9]

 این حدیث که در شأن نزول آیه ولایت در کتابهای حدیثی و تفسیری نقل شده‌است، مصداق «الذین آمنوا…» را از کلیت خارج کرده و آن را مشخص می‌گرداند و تمام نشانه‌هایی را که در آیه شریفه ذکر گردیده بر امام علی- علیه السلام- منطبق می‌کند و در نتیجه ولایت به معنای سرپرستی را بعد از رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم-  در آیه ولایت برای امام علی- علیه السلام- به اثبات می‌رساند.

واژگان کلیدی: امامت، ولایت، آیه ولایت، انّما، حصر، معنای ولی، نصرت، دوستی.

محقق: حمیدالله رفیعی

[1] . المائده، 55.

[2]. فخر الدين محمد بن عمر التميمي الرازي الشافعي، التفسیر الکبیر یا مفاتیح الغیب، ج2ص172، بیروت، دار الكتب العلميۀ ، چ1، 1421ق/ 2000م.

[3]    . محمد الأمين بن محمد بن المختار الجكني شنقیطی، أضواء البيان في إيضاح القرآن بالقرآن، ج1ص517 ، بیروت، دار الفكر للطباعۀ والنشر ، 1415ق /1995م. ، تحقيق: مكتب البحوث والدراسات.

[4]  . أحمد عبد الحليم بن تيميۀ الحراني أبو العباس، علوم الحدیث (كتب ورسائل وفتاوى شيخ الإسلام ابن تيميۀ)، ج18ص264،  مكتبۀ ابن تيميۀ، چ2، [بی‌تا]. تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي.

[5]. محمد رضا مظفر، اصول الفقه، ج1ص118،  نشردانش، 1405ق.

[6]. طباطبایی، محمد حسین، الميزان فی تفسیر القرآن، ج6، ص14، قم، دفتر نشر اسلامي، [بي‌تا].

[7] . انفال، 72.

[8] . ناصر مکارم شیرازی، ناصر،  تفسیر نمونه، ج4ص425،  دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1374‏ش.

[9] . الدر المنثور،. جلال الدین سیوطی، الدر المنثور، ج3 صص10و 105، قم، 1404ق، کتابخانه آیت الله نجفی.

امیرالمومنین علیه السلام از دیدگاه قرآن

آیات مربوط به غدیر[۱]

دو آیه‌ی باقی‌مانده در مورد واقعه‌ی «غدیر خم» است که به نحو متواتر هم نزد شیعه و هم نزد اهل سنّت، ثابت است. یکی از امتیازات و افتخارات شیعه همین قضیّه‌ی «غدیر» است.

ماجرای «غدیر» از این قرار بود که سال دهم هجری، پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» می‌دانستند که چیزی از عمر ایشان باقی نمانده است. و در آن سال مأموریت یافته بودند که برای حجّ به مکّه بروند و این سفر حجّ از پر جمعیت‌ترین سفرهای حجّ در آن زمان بود. بر حسب برخی از نقل‌ها حدود صد و بیست هزار نفر در این سفر پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» را همراهی کردند. وقتی پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» مناسک حجّ را انجام دادند، آیه نازل شد:

«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه[۲]»

ای پیامبر، آن وظیفه‌ای را که بر عهده‌ی تو قرار دادیم (منصوب کردن امیرالمؤمنین«سلام الله علیه» برای خلافت پس از ایشان و انجام تشریفات ظاهری آن)، باید انجام دهی و به مردم ابلاغ کنی. اگر این کار را نکنی، هیچ کاری انجام نداده‌ای؛ یعنی اسلام منهای ولایت مساوی با هیچ است. زحمات بیست ساله‌ی تو هیچ نتیجه‌ای ندارد مگر این که این کار را به انجام برسانی.

خداوند چون می‌دانست عده‌ای زیر بار این امر نمی‌روند و کارشکنی‌ها شروع می‌شود، خیال پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» را از این جهت هم راحت کرد و فرمود:

«وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاس»

خداوند تو را در مقابل مردم نگه می‌دارد و محافظت می‌کند.

پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» پس از انجام مناسک به سمت مدینه به راه افتادند تا به غدیر خم رسیدند. حاجیانی که از راه جحفه به مکّه رفته‌اند، می‌دانند غدیر خم کجاست. وقتی پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» به این منطقه رسیدند، دو مرتبه آیه نازل شد. لذا پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم»همان جا از مرکب پیاده شدند و دستور دادند هر که جلوتر رفته برگردد و منتظر کسانی هم که هنوز نرسیده‌اند، شدند تا به ایشان ملحق شوند.

وقتی همه جمع شدند، منبری از جهاز شتران آماده کردند و پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» از آن بالا رفتند. سخنانشان را با حدیث ثقلین آغار کردند؛ حدیثی که مضمون آن را بارها و بارها برای مردم به عبارات مختلف بیان کرده بودند. پس از آن، از مردم اقرار گرفتند و فرمودند:

ألَسْتُ اولی بِکُمْ مِنْکُمْ بِأنْفُسِکُمْ؟

آیا من از خودتان به خودتان اولی نیستم؟

خوب، خداوند در قرآن فرموده بود:

«النَّبِیُّ اوّلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِم [۳]»

پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر [و نزدیک‌تر] است .

یا در آیه‌ی دیگری فرموده بود:

«وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِم وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبینا[۴]»

و هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و فرستاده اش به کارى فرمان دهند، براى آنان در کارشان اختیارى باشد و هر کس خدا و فرستاده اش را نافرمانى کند، قطعاً دچار گمراهىِ آشکارى گردیده است.

خوب، همگی گفته‌ی پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» را تصدیق کردند. این جا بود که پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» دست امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

را گرفتند و بالا بردند و فرمودند:مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ

شبیه تعبیر آیه‌ی «ولایت». فرمودند: هر که من رهبر و سرپرست دین و دنیای او هستم، علی«سلام الله علیه» هم سرپرست دین و دنیای اوست. بالاخره جامعه بدون حکومت دچار هرج و مرج می‌شود و در رأس حکومت هم باید کسی باشد تا به امور جامعه سر و سامان بدهد. خود پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» پس از ورود به مدینه اوّلین کاری که کردند، تشکیل حکومت بود. البته این منصبِ تشریفاتی برای پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم»و ائمّه‌ی اطهار«سلام الله علیهم» در مقابل آن ولایت تکوینی که دارند، قطره‌ای است در مقابل دریا. مطابق اصل ولایت تکوینی، تمام عالم در محضر این ذوات مقدّس است، امّا بالاخره امّت اسلامی نیاز به حکومت دارد، وگرنه باید زیر یوغ شاهان و مستبدان زندگی کند.

پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» به فرمان خداوند این منصب را به امیرالمؤمنین«سلام الله علیه» واگذار کردند. پس از آن، پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» هم دعا کردند و هم نفرین. فرمودند:

اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَه

خداوندا، هر کس را که ولایت علی را بپذیرد، دوست داشته باش و دشمنِ کسی باش که با او سرِ دشمنی دارد. هر کس او را یاری کرد، یاری کن و آن کسی که خواست او را خوار و ذلیل کند، خوار و ذلیل فرما.

پس از آن، آیه‌ی شریفه نازل شد:

«الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ[۵]»

امروز کسانى که کافر شده اند، از [کارشکنى در] دین شما نومید گردیده اند. پس، از ایشان مترسید و از من بترسید.

از این به بعد در مورد دینتان از کفّار هراسی نداشته باشید؛ چون دارای حکومت هستید و در رأس آن کسی مانند علی«سلام الله علیه»قرار دارد. قبلاً دشمن امیدوار بود که با رحلت پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم»، اسلام هم نابود شود، امّا از امروز دیگر جای نگرانی نیست و دشمن مأیوس شد. دیگر از دشمن نترسید، امّا از من بترسید. بترسید از روزی که اختلاف میان خودتان، زمینه‌ی نابودی‌تان را فراهم کند. بترسید از روزی که به خاطر دشمنی با علی«سلام الله علیه»، او را در سقیفه کنار بگذارید که بدبخت می‌شوید.

این قسمت از آیه، الآن هم مخاطب دارد. همین الآن هم به مسلمانان می‌گوید: مراقب باشید که اختلاف میان شما کار را به جایی نرساند که چند میلیون یهودی امور شما را به دست بگیرند که اگر به قول حضرت امام «ره» متحد شوید و هر کدام فقط یک سطل آب خرج آنان کنید، سیل آن‌ها را خواهد برد. خداوند در ادامه می‌فرماید:

«الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً»

امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را براى شما [به عنوان ] آیینى برگزیدم.

تا الآن دین شما ناقص بود، امّا از امروز دین شما کامل شد و خداوند نعمت خود را بر شما تمام کرد و از دین اسلام به عنوان دین شما خشنود شد.

پس از آن همگی با امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»بیعت کردند؛ حتّی آن‌هایی که در باطن مخالف بودند و بعداً سقیفه‌ی بنی ساعده را درست کردند، آن روز جرأت مخالفت نکردند. حتّی اهل سنّت نقل می‌کنند که عمر، خطاب به امیرالمؤمنین«سلام الله علیه» گفت:

هنیئا لک یا علی، أصبحت و أمسیت مولی کل مؤمن و مؤمنه[۶]

یا علی، ولایت گوارای تو باد، مولای هر مرد و زن مؤمن شدی.

و اوّلین کسانی که بیعت کردند همان افرادی بودند که بعدها زمینه‌ساز غصب خلافت و جنگ علیه حضرت شدند.

نقل شده که شخصی به نام «حارث بن نعمان» از میان جمعیت برخاست و به پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» گفت: ای محمّد، به ما دستور دادی که شهادت به وحدانیّت خدا و نبوّت تو بدهیم، ما نیز قبول کردیم. دستور دادی نماز بخوانیم، پذیرفتیم. به روزه و زکات و جهاد ما را امر کردی، پذیرفتیم. امّا تو راضی نشدی تا این که دست پسر عمویت را بالا بردی و او را بر ما برتری دادی و ولایت بر مسلمین را به او سپردی. آیا این کار از طرف خودت بود یا از جانب خداوند؟

پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» فرمودند: قسم به خدایی که معبودی جز او نیست، این کار از جانب خداوند متعال بود.

حارث به سمت شترش رفت و گفت: خدایا، اگر آن چه محمّد می‌گوید حقّ است، سنگی از آسمان بر ما نازل کن یا عذابی دردناک بر ما بفرست.

هنوز این جملات را تمام نکرده بود که آتشی از آسمان نازل شد و او را سوزاند. پس از آن آیه نازل شد:

«سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِع ! لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ ! مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِج [۷]»[۸]

پرسنده اى از عذاب واقع شونده اى پرسید، که اختصاص به کافران دارد [و] آن را بازدارنده اى نیست. [و] از جانب خداوندِ صاحب درجات [و مراتب ] است.

این خلاصه‌ای بود از واقعه‌ی غدیر خم که بسیاری از اهل سنّت نیز نقل کرده‌اند. مرحوم علامه‌ی امینی در کتاب «الغدیر»، مرحوم میر حامد حسین در «عبقات الأنوار» و شهید قاضی نور الله شوشتری در «إحقاق الحق»، مصادر این واقعه را از کتب اهل سنّت نقل کرده‌اند[۹]. و انصافاً نمی‌توان در مقابل این قضیّه مقاومت کرد، امّا باز هم برخی از اهل سنّت برای توجیه عقایدشان جواب‌هایی داده‌اند. عده‌ی کمی از آن‌ها مانند ابن تیمیه که پایه‌گذار افکار وهابیّت است، از اساس منکر قضیّه‌ی «غدیر» شدند و همه‌ی این روایات را دروغ و مجعول می‌دانند. عده‌ی دیگری منکر اصل واقعه نشدند، امّا آن را طوری معنا کردند که ضرری به عقاید آنان نزند؛ به عنوان مثال گفتند: «مولی» در این روایت به معنای دوست است. انصافاً توجیه غلطی است. کدام انسان عاقلی صد و بیست هزار نفر را زیر آفتاب در آن بیابان گرم جمع می‌کند برای گفتن چنین جمله‌ای[۱۰]؟

لذا عدّه‌ی دیگری گفتند: این سخن، اجتهاد پیامبر اکرم«صلی الله علیه و آله و سلم» بود و پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» ـ ‌نعوذ بالله ـ در اجتهاد خود اشتباه کرد. الآن سخن برخی از علمای اهل سنّت همین است. اصل این سخن هم از عمر است. ابن عباس می‌گوید: در آغاز خلافت عمر بر او وارد شدم. یک مَن خرما در زنبیلی حصیری برایش گذاشته بودند. مرا به خوردن دعوت کرد. یک خرما خوردم و او خورد تا تمام شد. سپس از کوزه‌ای که نزدش بود، نوشید و به پشت، بر متکایش خوابید و به حمد و سپاس خدا پرداخت. سپس گفت: ای عبداللّه! از کجا می‌آیی؟

گفتم: از مسجد.

گفت: پسرعمویت چگونه است؟

من گمان کردم که عبد اللّه بن جعفر را می‌گوید. گفتم: با هم‌سالان خود، مشغول بازی بود.

گفت: مقصودم او نبود. منظورم بزرگ شما است.

گفتم: او را در حالی دیدم که برای درختان خرمای فلان قبیله، آب از چاه می‌کشید و قرآن می‌خواند.

گفت: ای عبداللّه، بر تو باد قربانی کردن شتران، اگر آن را از من کتمان کنی! آیا هنوز در دل، خیال خلافت دارد؟

گفتم: آری.

گفت: آیا می‌پندارد که پیامبر خدا به او تصریح کرده است؟

گفتم: آری و برایت اضافه کنم که از پدرم درباره‌ی ادّعای علی پرسیدم. گفت: راست می‌گوید.

عمر گفت: پیامبر خدا گفتار ناتمامی درباره‌ی علی داشت که چیزی را اثبات نمی‌کند و دستاویزی به دست نمی‌دهد و بی‌گمان، مدّتی در کارش درنگ و تأمّل کرد و در بیماری‌اش می‌خواست به نام علی تصریح کند، امّا من از بیم فتنه و به خاطر حفظ اسلام، مانع شدم و به پروردگار کعبه سوگند، قریش، هرگز بر او گِرد نمی‌آمدند و اگر خلافت را به دست می‌گرفت، اعراب از همه سو بر او می‌شوریدند. چون پیامبر خدا فهمید که من منظورش را می‌دانم، پس خودداری کرد و خداوند، جز از وقوع آن چه خود، مقدّر و حتمی کرده، ابا دارد[۱۱].

پی نوشت ها:

[۱]. ن. ک: موسوعه الغدیر فی الکتاب و السنه و الأدب، ج ۲، صص ۴۲۳ ـ ۴۵۹٫

[۲]. مائده / ۶۷٫

[۳]. احزاب / ۶٫

[۴]. احزاب / ۳۶٫

[۵]. مائده / ۳٫

[۶]. علامه‌ی امینی این قضیّه را از شصت کتاب از اهل سنّت نقل کرده است. ن. ک: موسوعه الغدیر فی الکتاب و السنه و الأدب، ج ۲، صص ۵۱۰ ـ ۵۲۷٫

[۷]. معارج / ۱ ـ ۳٫

[۸]. علامه‌ی امینی، نام ۲۹ نفر از علمای اهل سنّت که این واقعه را نقل کرده‌اند، ذکر کرده است. همچنین در بحثی به بررسی اشکالاتی که در مورد آن طرح شده، پرداخته‌ است. ن. ک: موسوعه الغدیر فی الکتاب و السنه و الأدب، ج ۲، صص ۴۶۰ ـ ۵۰۱٫

[۹]. برای اطلاع از تفصیل این قضیّه و ملاحظه‌ی روایات وارده در این زمینه، ن. ک: بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ۲۱، باب ۳۶ از ابواب احوال پیامبر، ص ۳۷۸ و ج ۳۷، باب ۵۲ از ابواب نصوص دال بر امامت امیرالمؤمنین، ص ۱۰۸؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقات آن، ج ۲، صص ۴۱۵ـ ۵۰۱ و ج ۳، صص۳۲۰ـ۳۳۵و ج ۶، صص ۲۲۵ـ ۳۶۸ و ج ۱۶، صص ۵۵۹ ـ ۵۸۷ و ج ۲۱، صص ۱ ـ ۹۳ و ج ۲۲، صص ۱۰۵ ـ ۱۲۳ و ج ۲۳، صص ۱ ـ ۱۵ و ج ۳۰، صص ۳۸۶ ـ ۴۵۴٫

مرحوم میر حامد حسین نیز مجلدات اوّل تا دهم کتاب عبقات را به بحث از سند حدیث غدیر، روایات مختلف آن و دلالت آن بر امامت امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»اختصاص داده‌اند.

همچنین علامه‌ی امینی حدیث غدیر را از صد و ده نفر از صحابه، هشتاد و چهار نفر از تابعین و سیصد و شصت نفر از غیر این دو دسته نقل کرده است. (ن.ک: موسوعه الغدیر فی الکتاب و السنه و الأدب، ج ۲، صص ۴۱ ـ ۳۱۱)

[۱۰]. . مهم‌ترین اشکالی که بر دلالت حدیث غدیر بر امامت امیرمؤمنان«سلام الله علیه»

وارد شده است، همین تحریف معنای «مولی» است. علامه‌ی امینی«ره» در پاسخ به این اشکال، تحقیق مفصّلی دارد که خلاصه‌ی آن بدین شرح است:

امّا دلالت این حدیث بر امامت امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»، اگر هر چیز در خور شک و تردید باشد، شکى نداریم در این که لفظ «مولى» خواه بر حسب وضع لغوى، صریح در معناى مقصود ما [اولی به شیء] باشد، و خواه به واسطه مشترک بودن آن بین معانى بسیار و متعدّد،مفاد آن مجمل باشد، و خواه از قرائن تعیین کننده معناى امامت که منظور ما است، عارى و برهنه باشد، و خواه چنین قرائنى را در بر داشته باشد، در هر صورت این لفظ در این مقام جز به همین معنى، به معناى دیگری دلالت نخواهد داشت؛ زیرا آنان که در آن اجتماع عظیم این لفظ را شنیده و درک نموده و یا پس از زمانى این خبر مهم به آن‌ها رسیده از کسانی که به نظر و سخن آن‌ها در لغت استدلال می‌شود، همه، همین معنى را از این لفظ فهمیده اند، بدون این که در میان آن‌ها منع و انکارى دیده شود. و درک و فهم همین معنى پیوسته بعد از آن‌ها در میان شعرا و رجال ادب جریان داشته تا عصر حاضر ما و همین برهانى است قاطع در معناى مقصود.

سپس ایشان به بیان نمونه‌هایی از فهم حاضرین در واقعه‌ی غدیر و دیگران می‌پردازد و در پایان به بررسی تفصیلی معانی‌ای که برای لفظ «مولی» بیان شده (بالغ بر ۲۷ معنا) پرداخته و اثبات نموده‌ است که در این حدیث معنای «اولی بالشیء» مراد است. در پایان می‌گوید:

تا این جا، اهل بحث و کاوش را گزیرى نمانده و ناچار باید تسلیم باشند به این که «مولى» بمعناى «اولى بالشی ء» است و چنان چه ما از آن که گفتیم کوتاه آمده و بگوئیم: یکى از معانى «مولى» این معنى است، و آن را مشترک لفظى بدانیم، باز هم در حدیث مزبور، قرینه هاى متّصله و منفصله‌ای وجود دارد که با وجود این قرائن اراده ‌ی غیر این معنى امکان ندارد.

قرینه‌ی اوّل مقدّمه‌ی حدیث است و آن، سخن پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» است که فرمود: «الست اولى بکم من انفسکم»؛ آیا من سزاوارتر نیستم به شما از خود شما، و متفرّع فرمود بر این سخن، این جمله را:«فمن‌کنت مولاه فعلی‌مولاه». بنا بر این مطلب، اگر رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» غیر از معنایى که در مقدمه‌ی سخن خود بدان تصریح فرموده، معناى دیگرى را اراده فرموده بود، فرمایش آن حضرت به صورت کلامى در می‌آمد که رشته‌ی ارتباط آن گسیخته باشد و قسمتى از آن با قسمت دیگر بى ارتباط باشد و ما پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» را بزرگ‌تر می‌دانیم از هر لغزش و سخن نارسایى.

قرینه‌ی دوّم ذیل حدیث است، که رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» فرمود: «اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه». در بعضی از طرق حدیث بر فرمایش پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» این جمله ها نیز افزوده شده: «و انصر من نصره و اخذل من خذله» و با این کیفیّت براى اهل تحقیق و بحث امکان خواهد داشت که ذیل حدیث مزبور را قرینه‌ی مدّعى بداند به دلایل و وجوهی که جز با معناى اولویّت، اولویّتی که ملازم با سمت امامت باشد، متناسب نخواهد بود. (سه وجه در کلام علامه‌ی امینی ذکر شده (صص ۶۵۴ ـ ۶۵۶) که به جهت رعایت اختصار از ذکر آن صرف نظر می‌شود.)

قرینه‌ی سوّم گفتار رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» است به این شرح: اى گروه مردم به چه امرى شهادت می‌دهید؟ مردم گفتند: شهادت می‌دهیم به یگانگى خدا. فرمود بعد از آن به چه؟ گفتند: به این که محمّد بنده و فرستاده‌ی اوست. فرمود: ولىّ شما کیست؟ گفتند: خدا و رسولش مولاى مایند، سپس بازوى علی«سلام الله علیه»

را گرفت و او را به پا داشت و فرمود: هر کس، خدا و رسول او مولاى او است، این مولاى او است.

و واقع شدن ولایت در سیاق شهادت به توحید و رسالت و ردیف نمودن آن در دنبال مولویّت مطلقه‌ی خداى سبحان و رسول او بعد از او، ممکن نیست مگر این که اراده شود از آن معنى ولایت و امامتى که ملازم با اولویّت به خود خلق از خود آنان باشد.

قرینه‌ی چهارم این گفتار رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» است در دنباله‌ی لفظ حدیث: «اللّه اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمه و رضى الربّ برسالتى و الولایه لعلىّ بن ابى طالب» چه معنایى را در ردیف رسالت می‌توان در نظر گرفت که به سبب آن دین تکمیل شود و نعمت تمام شود و خدا بدان خشنود گردد، غیر از امامتى که تمامیت امر رسالت و تکمیل نشر آن و استحکام پایه هاى آن بسته به آن است؟

قرینه‌ی پنجم این سخن پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» است قبل از بیان ولایت: گوئى که من خوانده شده ام و دعوت الهى را اجابت نموده ام، یا عبارات شبیه به این.

از این سخن این حقیقت معلوم می‌شود که از وظایف تبلیغى آن حضرت موضوع مهمّى باقى است که خوف دارد از این که مرگش در رسد و آن را اعلام نفرموده باشد، و اگر قیام به آن امر نکند، امر رسالت ناتمام خواهد ماند، و آن حضرت بعد از آن کلمات و اشعار به اهمیّت، امرى را غیر از ولایت امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

و ولایت عترت طاهره که او سرحلقه‌ی آنان است، بیان و اعلام نفرمود. با این کیفیّت، آیا جایز است که آن امر مهمّ منطبق با این ولایت، جز معناى امامت که مورد تصریح کتب صحاح است، معناى دیگرى باشد؟ و آیا داراى این مقام جز این است که اولى به مردم از خود آنها باشد؟!

قرینه‌ی ششم سخن رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» است بعد از بیان ولایت علی«سلام الله علیه»: تهنیت دهید مرا، تهنیت دهید مرا، همانا خداوند متعال مخصوص گردانید مرا به نبوّت و اهل بیت مرا به امامت. بنا بر این، صریح عبارت مزبور همان امامت مخصوص به اهل بیت است که سرور و سر حلقه‌ی آن‌ها امیرالمؤمنین«سلام الله علیه» است.

گذشته از این، خود همین تهنیت و بیعت و دست دادن و گرد آمدن براى انجام این مراسم و ادامه پیوسته این مراسم تا سه روز، جز با معناى خلافت و اولویّت با معناى دیگرى سازش و مناسبت ندارد.

قرینه‌ی هفتم، فرمایش رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» است بعد از بیان ولایت: «فلیبلّغ الشاهد الغایب»؛ آن‌ها که حضور دارند مراتب را به غایبین ابلاغ نمایند. آیا این گونه تأکید پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» نسبت به موالات و محبت و نصرت بوده که به موجب کتاب و سنّت هر فردى آن را می‌دانسته که بایستى در میان افراد مسلمین بر قرار باشد؟

بدون شک و تردید شما تشخیص خواهید داد که مقصود رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» از این امر مؤکّد نبوده است مگر موضوع مهمى که تا آن هنگام فرصت ابلاغ آن نبوده و طوائف و قبایل مختلفه که در آن مجمع حضور نداشته اند، اطلاعى از آن نداشته اند، و این امر مهمّ نیست مگر همان امامت که کمال دین و تمام نعمت و خشنودى پروردگار بسته به آن می‌باشد.

قرینه‌ی هشتم قول رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» است بعد از بیان ولایت: «اللّه اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمه و رضى الربّ برسالتى و الولایه لعلىّ من بعدى». همچنین روایتى که ابو نعیم در «حلیه الاولیاء» آورده و افراد دیگر به اسناد صحیح روایت کرده اند از قول رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»: هر کس که او را خشنود می‌سازد که زندگى او همانند زندگى من و مرگ اوهمانند مرگ من باشد و در بهشت عدن که پروردگارم نهال آن را نشانده مسکن گیرد، پس ولایت على را بعد از من بپذیرد و تبعیت نماید بر ائمّه بعد از من، زیرا آنها عترت منند و از سرشت من آفریده شده .

این بیانات و تعبیرها به ما علم یقین می‌دهد که ولایت ثابته براى امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

مرتبه‌ایست معادل با مرتبه‌ی صاحب رسالت با حفظ تفاوت بین دو مرتبه از حیث تقدم زمانى و اولویّت، خواه مراد از لفظ (بعد از من) بعدیّت از حیث زمان باشد یا رتبه، پس امکان ندارد که از کلمه مولى اراده شود مگر اولویّت بر خلق در تمام شؤونشان؛ زیرا در اراده‌ی معنى نصرت و محبت از مولى به این قید، سیاق حدیث واژگون می‌شود و به جاى این که حاکى از فخر و مباهات باشد، یک نوع منقصتى به شمار خواهد آمد، به طوری که پوشیده نیست!

قرینه‌ی نهم قول رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم» است بعد از ابلاغ ولایت: «اللهمّ أنت شهید علیهم أنى قد بلّغت و نصحت»؛ بار خدایا، تو بر این‌ها گواهى که من ابلاغ نمودم و خیر و صلاح آن‌ها را به ایشان گفتم. گواه گرفتن بر امّت به ابلاغ و نصیحت مستلزم اینست که موضوع تبلیغ پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم» در آن روز امر جدیدى باشد که قبل از آن روز آن امر را ابلاغ نفرموده بوده، مضافاً بر این که در بقیّه‌ی معانى «مولى» که شامل تمامی افراد مسلمین است، از قبیل دوستى و یارى، نیازى براى گواه گرفتن بر امّت درباره‌ی خصوص على«سلام الله علیه»، درخور تصوّر نیست مگر بر مبنى و حدّى که بیان نمودیم.

قرینه‌ی دهم سخن رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»

است قبل از بیان حدیث که فرمود: همانا خداوند مرا مأمور ابلاغ امرى نموده که به سبب آن سینه‌ی من تنگ شد و گمان نمودم که مردم مرا تکذیب می‌کنند. خداوند مرا تهدید فرمود که اگر آن امر را ابلاغ نکنم مرا عذاب فرماید که حاکى و مشعر از خبر بزرگ و مهمى است که پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم»

در بیان و ابلاغ آن از تکذیب اهل نفاق می‌ترسید، پس می‌بایستى امرى باشد که به امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

اختصاص داشته باشد، نه یک امر عادى که همه‌ی مسلمین در آن شرکت دارند؛ از قبیل نصرت و محبّت.

قرینه‌ی یازدهم این که در اسنادهاى بسیار زیاد، از موضوع روز غدیر به لفظ «نصب»تعبیر شده است که دلالت می‌کند بر ایجاد مرتبه‌ای براى امام«سلام الله علیه»

در آن روز که قبل از آن روز چنین مرتبه‌ای براى آن حضرت شناخته نشده، و این مرتبه غیر از محبّت و   نصرت است که نزد همه معلوم بوده و براى هر فردى از افراد مسلمین ثابت بوده، و استفاده‌ی معناى خاصّ اولویّت از کلمه‌ی «نصب» بر مبناى شایع بودن استعمال آن در برقرارى حکومت‌ها و تثبیت ولایات قابل تردید نیست.

مضافاً بر این که این لفظ در طرق متعدّد حدیث مقرون به لفظ «ولایت» ذکر شده و یا به دنبال آن تصریح شده که نصب او براى مردم یا براى امّت صورت گرفته، و با این خصوصیات خواهید دانست که مرتبه‌ی ثابت شده براى او همان حاکمیّت مطلقه است بر همه‌ی امّت، و این همان معناى امامت است که ملازم با اولویّتى است که مدعى و معتقد ما است در معنى مولى.

قرینه‌ی دوازدهم سخنى است که از قول ابن عباس بعد از ذکر حدیث: «فوجبت والله فی رقاب القوم» یا «و فی اعناق القوم»؛ پس سوگند به خدا واجب شد (ولایت علی) در گردن‌هاى این گروه.

این سخن معناى تازه‌ای را می‌رساند که از حدیث استفاده شده غیر از آن چه قبل از آن مسلمین می‌شناختند و در نظر هر فرد از آن‌ها ثابت بود، و ابن عباس این امر را با سوگند مورد تأکید قرار داده و آن معناى بزرگ و مهمّى است که ایفاى آن بر ذمّه ها واجب و بر گردن‌ها لازم است؛ معنایى که با اقرار به رسالت همدوش است و امام«سلام الله علیه»

در آن با دیگرى برابر نیست و آن نیست مگر خلافتى که على«سلام الله علیه»

از بین مجتمع اسلامى بدان ممتاز گشته و معنى اولویّت از آن منفک نخواهد بود.

قرینه‌ی سیزدهم روایتى است که شیخ الاسلام حمویى در «فراید السمطین» از ابی‌هریره آورده که گفت: چون رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»

از حجّه الوداع مراجعت فرمود این آیه نازل شد: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ» و چون آن حضرت استماع نمود قول خداى تعالى را: «وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ » قلب او آرامش یافت تا این که بعد از ذکر حدیث گوید:و این آخرین امر واجبى بود که خداوند بندگان خود را بدان ملزم فرمود. پس چون رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»

تبلیغ فرمود، این آیه نازل شد: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» تا آخر آیه.

این لفظ ما را آگاه می‌سازد که رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»

در این کلمه پرده برداشته از فریضه اى که قبل از آن سابقه‌ی تبلیغ نداشته، و روا نیست که این معنى محبت و نصرت باشد؛ زیرا محبّت و نصرت چه با بیان کتاب و چه سنّت از روزگارى پیش معروف و مقرّر بوده. پس باقى نماند مگر معناى امامت که امر بدان تأخیر یافت تا عصبیّت‌ها و خود سری‌ها زدوده شود و نفوس مسلمین آماده‌ی پذیرش و تسلیم در قبال وحی الهی گردد و چنین امری با معناى اولى سازش دارد.

قرینه‌ی چهاردهم در حدیث زید بن ارقم به طرق بسیارش نقل شده که داماد او از او درباره‌ی حدیث غدیر خم سؤال نمود، زید بن ارقم به او گفت: شما اهل عراق، در شما هست آنچه هست (از سخن چینی و نفاق). دامادش به او گفت: باکى بر تو نخواهد بود، از من ایمن هستى. زید گفت: بلى، ما در جحفه بودیم، پس رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»

بیرون آمد … تا پایان حدیث.

و گذشت از عبد اللّه بن العلاء که به زهرى پس از آن که او داستان غدیر را حدیث نمود، گفت: در شام این حدیث را بازگو منما.

ظاهر از این کلمات این است که در بین مردم براى حدیث (غدیر) معنایى متبادر بوده که روایت کننده‌ی آن ترس داشته از بیان آن که مبادا در اثر تولید عداوت نسبت به وصیّ، در عراق و در شام به او آسیبی برسد. و به همین علّت زید بن ارقم از داماد عراقى خود پرهیز کرد؛ زیرا او از آن چه از دو رویى و ضدیت در میان عراقیّین از آن روز پیدا شده بود آگاه بود و لذا سرّ خود را فاش نمی‌کرد تا به او اطمینان و ایمنى داد. با این کیفیّت دیگر نمی‌توان فرض نمود که معناى حدیث همان معناى مبتذل و شایع در هر فرد مسلمى باشد، بلکه معناى حدیث امرى است که فقط به قامت امام على«سلام الله علیه»

برازنده است و آن معناى خلافت است که با اولویّت که مراد ما است، یکسان و متحد است.

قرینه‌ی پانزدهم احتجاج امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

است به حدیث غدیر در روز رحبه بعد از آن که خلافت به او منتهى گشت به منظور ردّ بر کسی که در خلافت با او معارضه و منازعه می‌نمود، و خموشى و بلا جواب شدن آن گروه پس از آن که گواهان شهادت دادند. آیا اگر معناى مولى فرض شود که حب و نصرت بوده و ملازمه با اولویّت بر خلق نداشته، چه برهان و دلیلى در قبال منازعه و معارضه در امر خلافت براى آن حضرت وجود داشته که به آن استشهاد نموده و حاضرین در غدیر خم را که در رحبه بودند، سوگند داده که شهادت دهند؟!

قرینه‌ی شانزدهم در داستان رکبان نقل شده که گروهی که از جمله‌ی آن‌ها ابوایوب انصارى بود، به امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

با این جمله سلام نمودند: «السلام علیک یا مولانا» آن جناب فرمود: چگونه من مولاى شمایم در حالی که شما طایفه از صحرانشینان عرب هستید! گفتند: ما شنیدیم از پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم»

که فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه»

و معلوم است که تعجب امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

به خاطر پاسخ آنان یا برای کشف حقیقت براى گروه حاضرین به جهت معنى مبتذل (حب و نصرت) که سیره‌ی مساوى و متقابلى است بین افراد مسلمین، نبود به این معنى که (مثلا) معناى سخن سواران مزبور این است: «السلام علیک یا محبّنا او ناصرنا»، خصوصاً بعد از تعلیل به این جمله: «و انتم رهط من العرب» (در حالی که شما طایفه‌ای از صحرانشینان عرب هستید) زیرا نفوس عربى استنکافی نداشته که معناى محبّت و نصرت بین افراد جامعه‌ی آنان برقرار باشد، بلکه این معنى در نظر آن‌ها بزرگ و مهم شمرده می‌شده که یکى از آن‌ها به مولویّت بر آن‌ها (به معناى مقصود ما) مخصوص گردد. به این جهت است که به چنین معنایى اذعان نمى کنند و گردن نمى نهند مگر با نیروى زیادى که بر همگى آنان تفوق گیرد یا نصّ الهى که افراد مسلمان آن‌ها را به آن ملزم نماید، و این معنى نیست مگر همان (اولى) که مترادف است با امامت و ولایت.

قرینه‌ی هفدهم قبلاً گذشت، گیرا شدن نفرین مولاى ما امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

درباره‌ی آن‌هایى که شهادت خود را به حدیث غدیر کتمان کردند در روز مناشده‌ی رحبه و روز رکبان، و در نتیجه دچار نابینایى و برص شدند و یا دچار سوء عاقبت و یا آفت و بدبختى دیگرى گردیدند.

آیا هیچ اهل تحقیقى روا مى بیند که احتمال داده شود، به این که وقوع این بلیّه ها و بدبختى ها بر آن قوم و سخت‌گیرى امام به نفرین کردن بر آن‌ها براى کتمان آن‌ها نسبت به معناى محبت و نصرتى باشد که در میان تمام افراد دینى شمول و عمومیّت دارد؟!

گذشته از این، کتمان شهادت آن‌ها نسبت به یک امر عادى که در آن حضرت و غیر او به طور على السویه وجود داشته باشد، نمی‌تواند باشد، بلکه لازم است که این کتمان نسبت به فضیلتى باشد که اختصاص به شخص آن حضرت دارد، که گویى بر آن‌ها گوارا نبود که امام بدان امر ممتاز و مخصوص باشد و لذا کتمان نمودند.

قرینه‌ی هجدهم در داستان مناشده‌ی رحبه نقل شده که امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

چون در رحبه مردم را در موضوع حدیث غدیر سوگند داد، عده اى از اصحاب رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»

شهادت دادند به این که آن را از آن حضرت شنیدند، ابو الطفیل گفت: من از آن مجلس خارج شدم در حالی که در خود چیزى از تردید و انکار احساس می‌نمودم، سپس زید بن ارقم را ملاقات کردم و به او گفتم: از على شنیدم که چنین و چنان می‌گفت. زید گفت: چه انکارى دارى؟ من نیز از رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»

شنیدم که آن سخنان را می‌فرمود.

به نظر شما، ابو الطفیل چه چیزى را انکار می‌نمود یا بزرگ و مهم مى شمرد؟ آیا تردید و انکار او نسبت به صدور حدیث بوده؟ این احتمال که درست نیست، زیرا این مرد شیعى و از دوستان فداکار امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

و از کسانى است که ثقه و مورد اعتماد آن حضرت است. بنا بر این، در حدیثى که مولاى او روایت می‌کند شک و تردیدى نمى کند. آن چه مورد تردید یا استکبار او بوده معناى با عظمت آن حدیث بود و او از این در تعجب بود که آن گروه این حقیقت را دگرگون ساختند و از بیان شهادت (بر خلاف دیگران) کوتاهى و تقصیر نمودند؟ با این که آن‌ها همه عرب اصیل بودند و به لفظ و معناى حقیقى آن آگاه بودند، در حالی که از پیروان رسول«صلی الله علیه و آله و سلم»

و اصحاب آن حضرت بودند، پس جاى احتمال بود که اکثر آن‌ها آن را نشنیده اند، یا حوادث مهمّه و مشکلات هائله بین آن‌ها مانع از ابراز و شهادت شده است، این بود که زید بن ارقم او را مطمئن نمود کهخود نیز شنیده، در نتیجه ابوالطفیل دانست که تمایلات و هواهاى نفسانى آن گروه بین آن‌ها و تسلیم در برابر این حقیقت حایل گشته. حال آیا این معناى مهم غیر از خلافت که هم طراز اولویّت است، می‌تواند باشد؟

قرینه‌ی نوزدهم داستان انکار حارث بن نعمان نسبت به سخن رسول خدا«صلی الله علیه و آله و سلم»

در داستان غدیر است، و به طوری که شرح دادیم این حدیث نمی‌تواند با غیر «اولى» از معانى مولى سازش داشته باشد.

قرینه‌ی بیستم حافظ ابن سمّان از حافظ دار قطنى از عمر روایت نموده که: دو تن از صحرا نشینان که با هم خصومت و نزاع داشتند نزد عمر آمدند، عمر به على«سلام الله علیه»

گفت: بین این دو نفر حکم کن. یکى از آن دو با حالت استهزاء گفت: این، قضاوت خواهد کرد بین ما؟ در این هنگام عمر از جا جست و گریبان آن مرد را گرفت و گفت: واى بر تو! می‌دانى این کیست؟! این، مولاى من و مولاى هر مؤمن است، و هر کس که این شخص مولاى او نباشد، او مؤمن نیست!.

بنا بر این، مولویّت ثابته براى امیرالمؤمنین«سلام الله علیه»

که عمر بدان اعتراف نمود نسبت به خود و نسبت به هر مؤمن، هم‌وزن با همان مولویّتى که در روز غدیر خم بدان اعتراف کرده، و اعتراف خود را توأم به این جمله نمود که: هر کس، این وصىّ مولاى او نیست، او مؤمن نخواهد بود باین معنى که هر کس که اعتراف به مولویت آن حضرت نکند، مؤمن نیست، یا به این معنى که: هر کس، مولاى علی«سلام الله علیه»

نباشد، یعنى محبّ و ناصر او نباشد، ولى آن چنان محبّت و نصرتى که اگر از او منتفى شود، ایمان از او منتفى گردیده، این معنى مرتبط نخواهد بود مگر با ثبوت و تحقّق خلافت براى او؛ زیرا محبّت و نصرت عادى که مورد دستور و ترغیب شارع مقدّس است و در بین تمام مسلمین برقرار است، با منتفى شدن آن ایمان منتفى نمی‌شود، و ممکن هم نیست چنین باشد؛ زیرا معلوم است که مخالفت و دشمنى هاى متقابل که بین صحابه و تابعین وجود داشت تا حدى که در بعضى موارد منجر به دشنام دادن و گلاویز شدن آن‌ها با یکدیگر مى گردید و کار به نبرد و جنگ منتهى مى شد، و حتى بعضى از این امور در محضر پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم»

واقع مى شد، با این حال، آن حضرت از آن‌ها نفى ایمان نفرمود. پس راهى باقى نماند جز این که بگوییم: ولایتى که داراى این صفت است (یعنى نفى ایمان است) همان امامت است که ملازم با اولویّتى است که مقصود ما است. (موسوعه الغدیر فی الکتاب و السنه و الأدب، ج ۲، صص ۶۰۹ ـ ۶۶۷ با تلخیص)

[۱۱]. شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، صص ۲۰ و ۲۱٫

گفتمان امامت مناظره ای پیرامون غدیر در کلام الهی(1)

اشاره:

مناظره بهترین و مناسب ترین روشی است که از رهگذر آن می توان به نقطه نظرها و فراز و فرود اندیشه ها و عقاید پی برد؛ و همچنین به تفاهم بیشتر میان آنها دست یافت. البته با این شرط که مبانی، تبیین و موضوع بحث روشن شده باشد و هدف طرفین حقیقت جویی بوده باشد، چنانچه خدای متعال می فرماید: «… فَبَشِّرْ عِبَادِی *الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِکَ هُمْ أُولُو الألْبَابِ.»[1]

متن زیر مناظره ای است در موضوع ولایت امام علی (ع) در قرآن که شما را به مطالعه دقیق آن و قضاوت منصفانه دعوت می کنیم تا به «أَحْسَنَ الْقول» راه یابید. در این نوشته، پیرامون آیه ولایت و آیات مربوط به حماسه غدیر خم در سال دهم هجری مناظره ای صورت پذیرفته و با شنیدن برداشتها و استدلال های برادر اهل سنت(که در اینجا به «حق جو» تعبیر شده است)، پاسخ های مناسبی را با بهره گیری از آیات شریفه و روایت های نبوی و کتاب های استوار تاریخی ارائه داده ایم.

حق شناس: لطفاً نگرش خود را درباره آیه «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ»[2] بیان کنید.

حق جو:

شیعه امامیه کلمه «ولی» را در آیه فوق با «ولایت و حکومت» مرتبط دانسته و بنابر روایتی که می گوید: زمانی سائلی به هنگام نماز نزد حضرت علی (ع) رفت و ایشان در حال رکوع انگشتری به او داد، حکم الهی را مبنی بر جانشینی علی (ع) پس از پیغمبر (ص) از آیه استنتاج کرده اند و شیخ کلینی(ره) در کافی نوشته که آن انگشتر خراج چند سال یمن بود و حضرت به عنوان حقی از زکات جمع آوری شده، به فقیران داد این نظریه، به دلائل مختلف مردود است:

اول) آنکه در رابطه با آیات قبل واژه «ولی» در اینجا، به معنی «دوست و یاور» است و بحث «حکومت» مطرح نیست، مراد، دوستی و یاوری است که خدا با مومنین و مومنین با یکدیگر دارند.

دوم) آنکه لحن آیه کلی است و به یک شخص به خصوص اشاره ندارد. چنانچه در تفسیر طبری مذکور است: شخصی از امام محمد باقر (ع) پرسید آیا آیه خاص علی (ع) بوده است؟ و ایشان در پاسخ می گوید: علی(ع) نیز داخل در آیه می باشد.

سوم) آنکه عقلانی نیست که بپذیریم، قرآن در چنین مورد مهمی (جانشینی پیامبر)، دست به اشاره و کنایه می زند. اگر واقعا حکمی مبنی بر جانشینی علی (ع) پس از پیغمبر (ص) مقرر شده، ایما و اشاره معنا نداشت و باید صریحاً گفته می شد

چهارم) آنکه نمی توان مقدار قابل توجهی از زکات را بنا به میل شخصی و به صورت صدقه مستحبی به فقیر داد و علی (ع) که واقف به احکام اسلام و در منتهای ایمان و اخلاص بود، با وجود فقرای مهاجرین ممکن نبود دست به چنین اسرافی بزند و آن ثروت کثیر را به یک مرد فقیر بدهد.

پنجم) آنکه اصولاً در زمان پیغمبر (ص)، تقسیم زکات در اختیار علی (ع) نبود تا آن بزرگوار بنا به میل شخصی ولخرجی کند، زکات را پس از گردآوری نزد رسول اکرم (ص) می بردند و آن حضرت ترتیب مصرف آن را طبق فرمان خدا می داد.

ششم) آنکه «یُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ»[3] معنایش این نیست که در حال خم شدن زکات می دهند بلکه (رکوع) اصولاً به معنی خضوع است و آیه مؤمنینی را توصیف می کند که فقط اهل ادعا نبوده، با طیب خاطر و از صمیم قلب و با خشوع، به تکالیف خود عمل می کنند. چنانچه عکس این توصیف را برای منافقین آورده، و می فرماید: «وَلا یُنْفِقُونَ إِلا وَهُمْ کَارِهُونَ»[4] جز با بی میلی و کراهت انفاق نمی کنند.

بنابراین واژه (راکعون) به نماز برنمی گردد، بلکه نحوه پرداخت زکات توسط مومنین را می رساند، چنانکه راکعون پس از زکات آمده، نه پس از صلاه.

هفتم) شما درترجمه آیه نوشته اید: «تنها، سرور و سرپرست شما خداوند است و پیامبر او و مومنانی که نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند»، حال جای سؤال است که وقتی به قول شما تنها نشانه ولی و سرپرست بودن، زکات دادن به هنگام رکوع نماز است، در این صورت سایر ائمه (ع) که در بین نماز، در رکوع نماز زکات نداده اند آیا می توانند ولی و سرپرست باشند؟ بنابر سخن شما خیر، زیرا معتقدید تنها کسی می تواند ولی و سرپرست باشد که در وسط نماز، زکات داده باشد پس سایر ائمه غیر از علی (ع) که در نماز زکات نداده اند ولی و سرپرست نیز نیستند. ولی اگر در آیه فوق رکوع را به معنی خضوع بگیریم زیرا پس از زکات آمده، و ولی را به معنی دوست و یار و یاور بدانیم در این صورت اشکالی پیش نمی آید. زیرا همه مومنین دارای چنین صفتی هستند؛ چنانکه فرموده، «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ»[5]، و در آیه فوق نیز همین معنا مراد است ، چنان که آیات قبل و بعد از آن، دوستی با کفار و یهود و نصاری نهی شده و در آیه فوق فرموده فقط دوستدار شما خدا و رسول و مومنین اند.

حق شناس: اکنون که فرصتی پدید آمده تا با شما و هم کیشانتان به مناظره بنشینیم، خدا را سپاسگزارم؛ زیرا چنین کاری زمینه ساز تفاهم فیمابین و دست یابی به حقایق نهفته در کتاب و سنت و آشنایی با ادله طرفین می باشد. اما پاسخ به اشکالات شما:

1. شما در آغاز نوشته، روایتی را به شیخ کلینی(ره) در کافی نسبت داده اید که بی اساس است و در هیچ جای کتابش چنین روایتی نقل نکرده است، تقاضای من از شما این است که مطالب تان را دقیق و مستند ارائه فرمایید و با حدس و گمان و شنیدن از دیگران دست به قلم نبرید.

از آن گذشته، ما شیعیان، در همیشه تاریخ مشعل اجتهادمان زنده و پر فروغ است، و چشم بسته هر روایتی را نمی پذیریم، مگر آنکه دارای سندی قابل قبول و متنی استوار باشد، و چنین نیست که همانند برادران اهل سنت که تمامی صحیحین (صحیح مسلم و بخاری) را صحیح و مسلّم گرفته اند، کتاب روائی را کاملا بی عیب پنداریم و اسناد آن را مورد بررسی مجدد قرار ندهیم. دیگر آن که اگر چنین روایتی احیانا در کتابی روایی نقل شده باشد، دلیلی بر پذیرفتن ما نیست و نیازمند رجال شناسی و درایت است.

2. در ابتدای نوشته خود گفته اید: «بنا بر روایتی» آیا مقصود شما این است که ما تنها یک روایت در شأن نزول آیه ولایت داریم؟ آیا شما روایات صحیح نبوی را که مفسران و حدیث شناسان اهل سنت نقل کرده اند، ندیده اید؟ آیا شما به ادله مکتب اهل بیت (ع) مراجعه نکرده اید، و آثار گرانقدری چون: الغدیر فی الکتاب والسنه و الادب، نوشته علامه امینی(ره)؛ المراجعات، نوشته علامه شرف الدین(ره)؛ المیزان فی تفسیر القرآن، نوشته علامه طباطبائی تبریزی(ره)؛ عبقات الانوار، نوشته میر حامد حسین هندی(ره) و… را مورد مطالعه قرار نداده اید؟ آیا قرآن کریم نفرموده است «… فَبَشِّرْ عِبَادِی * الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»؟[6] پس بدان ای برادر، ما ده ها روایت در شأن نزول این آیه مبارکه داریم که در اینجا به ذکر نمونه هایی از آن و نیز منابع و مصادر عامه که شأن نزول آیه را در باره امام علی (ع) دانسته اند، می پردازیم، تا حجت بر شما تمام گردد.

اخرج ابو اسحاق الثعلبی فی تفسیره باسناده عن ابی ذر الغفاری قال: امّا انّی صلّیت مع رسول الله (ص)یوماٌ من الایام الظهر، فسال سائل فی المساجد فلم یعطه احد شیئاٌ فرفع السائل یدیه الی السماء و قال: اللّهم اشهد انّی سالت فی مسجد نبیّک محمّد (ص) فلم یعطنی احد شیئاٌ، و کان علی (رضی الله عنه)فی الصله راکعا فاُوماٌالیه بِحنصره الیمنی فی خاتم، فاقبل السائل فاخذالخاتم من خنضره، و ذالک بمرای من النبی (ص)و هو فی المسجد، فرفع رسول الله (ص)طرفه الی السماء وقال: اللّهم انّ اخی موسی سالک فقال: رب اشرح لی صدری، و یسّرلی امری، واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی، واجعل لی وزیراٌ من اهلی هارون اخی، اشدد به ازری، و اشرکه فی امری، فانزلت علیه قراناٌ: سنشدّ عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون الیکما. اللّهم و انّی محمّد نبیّک و صفیّک، اللّهم واشرح لی صدری و یسّرلی امری واجعل لی وزیراً من اهلی علیا اشدد به ظهری. قال ابوذر (رضی الله عنه) فما استتم دعائه حتی نزل جبرئیل (ع)من عند الله عزوجل و قال: یا محمد اِقراٌ انّما ولیّکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون.

درباره شأن نزول آیه در مورد امام علی (ع) گروه فراوانی از بزرگان تفسیر و حدیث اهل سنت نقل کرده اند، و ما برخی از آنها را از کتاب «الغدیر» علامه امینی(ره) در اینجا می آوریم:

طبری در تفسیر خود جلد 6 ص 165 از طریق ابن عباس، و عتبه بن ابی حکیم، و مجاهد آورده است. الواحدی در اسباب النزول، ص148، از دو طریق نقل کرده است. رازی در تفسیرش، جلد 3، ص 461. الخازن در تفسیر خود، ج1، ص 496. ابوالبرکات در تفسیر خود، ج 1، ص 496. نیشابوری در تفسیر خود، ج 3، ص 461. ابن صباغ مالکی در الفصول المهمه ص 123. ابی طلحه شافعی در مطالب السئول، ص 31. سبط ابن جوزی در تذکره، ص 9. گنجی شافعی در الکفایه، ص1.6 و ص 122. خوارزمی در المناقب، ص 178. الحموی در فراید در باب چهاردهم و سی و نهم و چهلم. قاضی عضد الایجی در المواقف، ج 3، ص 276. محب الدین طبری در الریاض، ج2، ص277، و در الذخایر، ص 1.2. ابی کثیر شامی در تفسیرش ج 2، ص 71، به طریقی از امیرالمومنین علی (ع)و از طریق ابن حاتم و او از سلمه بن کهل… و در البدایه و النهایه، ج 7، ص 357. سیوطی در جمع الجوامع، ج6، ص391. ابن حجر در الصواعق، ص 25. شبلنجی در نور الابصار، ص 77. آلوسی در روح المعانی ج 2، ص 329. و حسان بن ثابت در شعرش:

ابا حسن تفدیک نفسی و مهجتی

وکل بطیء فی الهدی و مارع

ایذهب مدحی و المحبین ضایعا؟

و ما المدح فی ذات الاله بضایع

فانت الذی اعطیت اذا انت راکع

فدتک نفوس القول یا خیر راکع

بخاتمک المیمون یا خیر سید

و یا خیر شارثم یا خیر بایع

فانزل فیک الله خیر ولایه

و بینها فی محکمات الشرایع[7]

3. اما اشکال اول شما که فرموده اید: در رابطه با آیات قبل، ولی در اینجا به معنی دوست و یاور است.

در این رابطه می گوییم: اولاً زمان نزول آیه ولایت به اعتقاد اکثر مفسران جدای از آیات قبل و بعد بوده است. شأن نزول آن مؤید این مطلب است.

ثانیاً، قرآن دارای سبک ساختار شکنی است، و با اندک تأملی در سوره های آن، با ما هم رای خواهید شد و قرار گرفتن آیه ای پس از آیه دیگر دلالتی بر وحدت سیاق ندارد.

ثالثاً، اگر سیاق آیه را بپذیریم، با وجود ده ها نصوص صحیحه در شأن نزول آیه،میان سیاق و نصوص تعارض پیش می آید، که در این صورت، کافّه مسلمانان برتقدم و ترجیح دلیل بر سیاق اتفاق نظر دارند؛ مدلول سیاق را رها کرده و تسلیم حکم دلیل می شوند؛ به دلیل آنکه ما اطمینان نداریم که آیه در آن سیاق نازل شده باشد، زیرا ترتیب آیات قرآنی به اجماع امت، بر اساس ترتیب نزول آنها نیست و ساختار شکنی از ویژگی های هنری قرآن است؛ بنابراین، حمل آیه بر خلاف سیاق، نه تنها مخل اعجاز و خلاف بلاغت نیست، بلکه عین اعجاز است.

رابعاً، اصل معنای (ولی) کسی است که عهده دار تدبیر امور است و به گفته مبرد در کتاب العباره عن صفات الله، اصل ا لولی الذّی هو اَولی ای اَحقّ؛ مانند این که می گویند، فلان ولی المراه، که در مورد کسی است که اختیار دار امر ازدواج او باشد، یا ولی الدّم که اختیار دار مطالبه خون است، یا می بخشد و یا مطالبه می کند، و مانند:

«النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛[8]، أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ؛[9] اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا…[10]» و اراده معنایی غیر از این، نیازمند قرینه صارفه یا معیّنه است و چنین قرینه ای در این آیه وجود ندارد؛ و بهترین و کامل ترین قرینه معنای سرپرست و اختیار دار برای واژه (ولی) همان شأن نزول آیه است که به صورت متواتر نقل شده است، و همه تردیدها را برطرف می کند، و تنها کسانی نمی پذیرند، و احیاناً به آن نسبت هذیان گویی می دهند، که در فهم قرآن و مصداق یابی آن پیرو سنت و سخن پیامبر (ص) نیستند و با صدها دلیل صحیح از زبان پیامبر (ص) آن هم به نقل از مفسران و محدثان عامه، همه آنها را کالعدم می گیرند و چشم از واقعیت ها می پوشند، و برای نپذیرفتن حقیقت به هر توجیهی دست می یازند.

خامساً، اگر سیاق آیه ولایت با آیات قبل و بعد یکی بود، می بایست می فرمودند: «انّما اولیاء کم الله و رسوله و الذین امنوا…» در حالیکه سیاق لفظی آنها فرق دارد، و تعبیر لطیف (ولیکم) آورده شده است تا ولایت را بالاصاله خاص خدا و بالعرض ویژه رسول خدا (ص) و علی بن ابی طالب (ع) معرفی کند. نیز در آیات 8 و 9 سوره شوری، واژه (ولی) به صورت مفرد و جمع، سه بار به کار رفته است، ولی در عین سیاق واحد، در اولی به معنای یاور و در دوم و سوم به معنای سرور است و آن آیات این است «وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشَاءُ فِی رَحْمَتِهِ وَالظَّالِمُونَ مَا لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَلا نَصِیرٍ* أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ وَهُوَ یُحْیِی الْمَوْتَی وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» بنابراین، سیاق همیشه نمی تواند تعیین کننده معنای نهایی آیه باشد.

سادساً، ندای «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» در ما قبل و ما بعد آیه ولایت خطابی جداگانه است.

4. اما پاسخ به اشکال دوم: شما در آنجا فرموده اید: لحن آیه کلی است و به یک شخص اشاره ندارد.

کسی که اندک مایه ای از قرآن و ادبیات عرب داشته باشد، می داند که در بسیاری از موارد لفظ جمع بر مفرد اطلاق شده است، مانند: «الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَانًا»[11]، به اجماع مفسران و محدثان: قائل آن نعیم بن مسعود است،در حالی که لفظ الناس برای آن به کار رفته است، تا تعظیمی باشد در شأن کسانی که به حرف او اهمیتی ندادند، یا در آیه مباهله لفظ ابناء و نساء و انفس بر حسنین، فاطمه و علی (ع)، به اجماع همه مفسران، اطلاق شده است، تا تعظیم شأن آن بزرگواران باشد، یا «یَقُولُونَ نَخْشَی أَنْ تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ»[12] که گویند: آن عبدالله ابن ابی است. در حالی که آن آیه به لفظ جمع آمده است و در این خصوص آیات بسیاری وجود دارد، و چنین کاربردی در میان عرب زبانها بسیار متداول است و نیازمند استدلال نمی باشد.

زمخشری در تفسیر کشاف درباره آیه ولایت و اطلاق لفظ جمع بر مفرد، می گوید: «فان قلت: کیف صحّ ان یکون لعلیّ رضی الله عنه و اللفظ لفظ جماعه، قلت: جی ء به علی لفظ الجمع، و ان کان السبب فیه رجلاً واحداً، لیرغّب الناس فی مثل فعله فینا لوا مثل نواله، و لینّبه علی انّ سجیه المؤمنین یجب ان تکون علی هذه الغایه من الحرص علی البرّ و الاحسان و تفقد الفقراء حتی ان الزمهم امراً لا یقبل التاخیر، و هم فی الصّله. لم یؤخّروه الی الفراق منها.»

5. در اشکال سوم چنین آورده اید: «عقلانی نیست که بپذیریم قرآن در چنین مورد مهمی (جانشینی پیامبر)، دست به اشاره و کنایه می زند… باید صریحا گفته می شد»

اما پاسخ از این اشکال: روش قرآن کریم در معارف عموما به صورت کلی است، و مصداق یابی و تشریح جزئیات بر عهده رسول اکرم (ص) است و بدون مراجعه به روایات صحیحه، مصادیق مفاهیم کلی قرآن مجهول می ماند. چنانکه می فرماید: «وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ»[13] تبیین آیات قرآن که همان بیان تفاصیل و جزییات و معرفی مصادیق است، بر عهده رسول خدا (ص) است و بدون مراجعه به روایات صحیحه، مصادیق مفاهیم کلی قران مجهول می ماند. نماز که از جایگاه بس ارجمندی در اسلام برخوردار است،، با تمام اهمیتش کلی بیان شده است و بدون مراجعه به روایات صحیحه حتی تعداد رکعات و هیئت ویژه آن نامعلوم می ماند، و همینطور است روزه و حج و… بنابراین، قرآن در آیاتی استراتژی مراجعه به رسول خدا (ص) را بیان کند: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلا»[14]، «وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[15]، پس در هیچ یک از مسائل و معارف، مصادیق و جزئیات، در قرآن، بیان نشده است، بلکه قرآن قانون اساسی و کلی است، و بیان مصادیق و جزئیات بر عهده رسول خدا(ص) است هر چند کلّیت و سرنخ همه آنها در قرآن آمده است ما هیچ مسئله ای مهمتر و عالی تر از توحید نداریم با این حال ملاحظه می فرمایید برداشت های گوناگونی درباره خدا و توحید و صفات او وجود دارد، برخی جبری مسلک و بعضی مفوضه اند، برخی به تجسیم معتقدند، و برخی دیگر به مبرّا بودن خدا از قرآن، عده ای اشعری و عده ای دیگر معتزلی، گروهی مرجئه و دسته ای خوارج و برخی شیعه اند، و همه اینهادرمساله توحید و اسماء و صفات خداوند اختلاف جوهری دارند.

و نیز برای دستیابی به وحدت رویه و تفسیر حقیقی از قرآن، پیامبر گرامی اسلام (ص) در حدیث متواتر ثقلین میان فریقین – که هیچ شک و تردیدی در آن راه ندارند و از روایات صددرصد قطعی است استراتژی هم آغوشی قرآن و اهل بیت(ع) را بیان فرموده اند. و این که قرآن بدون عترت و عترت بدون قرآن ممکن نیست. حدیث ثقلین که ان شاء الله در آینده به آن خواهیم پرداخت و اسناد آن را از فریقین بیان خواهیم داشت، چنین است: قال رسول ا لله(ص) انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله… و عترتی اهل بیتی، ما ان تمسّکتم بهما لن تضلوا بعدی ابداً، فانّهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض،[16]

و اکنون شما با چنین حدیث راهبردی، در فهم نهایی قرآن توجیهی ندارید، و هم چنان بر خلاف آن می گویید فقط قرآن، علاوه بر آن، تأویل و حقیقت شناسی قرآن در اختیار صاحب وحی و راسخین فی العلم می باشد: «وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ»[17] و با بهره گیری از روایات صحیحه که به طرق مختلف شیعه و تسنن نقل شده است، مصادیق اکمل راسخون فی العلم، همان اهل بیت النبوه است که در رأس آنها پیامبر عظیم الشأن(ص) و علی بن ابی طالب(ع) قرار دارند. بنابراین این تفسیر نهایی قرآن و کشف القناع از آن با قرار دادن اهل بیت(ع) در کنار آن ممکن است، و این چیزی است که حدیث ثقلین والبته ده ها روایات دیگر بیان داشته است.

6 . امّا پاسخ به اشکال چهارم و پنجم: اولاً، زکات در این آیه، همانند بسیاری آیات دیگر در معنای حقیقی لغوی اش به کار رفته است، نه معنای اصطلاحی آن، چنان که قرآن دربارة حضرت عیسی(ع) می فرماید: «وَأَوْصَانِی بِالصَّلاةِ وَالزَّکَاةِ مَا دُمْتُ حَیًّا»[18] ودر مورد جناب اسماعیل(ع) فرموده است «وَکَانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاةِ وَالزَّکَاةِ»[19] و بسیاری آیات دیگر که در معنای لغوی به کار رفته است، زیرا زکات اصطلاحی و شرعی در اسلام شکل گرفته است؛ بنابراین، زکات در اینجا نیز معنای حقیقی خود را دارد، که با صدقه مترادف است؛ چنان که گاهی در قرآن به جای زکات، لفظ صدقه به کار رفته است. «خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِهَا»[20]

ثانیاً، ارزش کار امام علی(ع) در اخلاص او بوده است، نه بهای انگشتری؛ و آن طور که در روایات ما وارد شده است: انگشتری حضرت نقره بوده است و چقدر می توانسته است قیمت داشته باشد، و به گفته شما شخصی چون حضرت علی(ع) نمی توانست انگشتری داشته باشد که چنان قیمتی برای آن باشد؛ و روایتی که به شخص کلینی نسبت داده بودید، بی اساس است.

7 . شما در اشکال ششم خود چنین فرموده اید: «وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُون»[21] معنایش این نیست که در حال خم شدن، زکات می دهند! بلکه رکوع اصولاً به معنی خضوع است…

پاسخ شما در ابتدای فرمایشات خود آورده اید: «انحراف در تفسیر آیه» اکنون من از شما سؤال می کنم که آیا واقعاً با توجه به شأن نزول آیه شما در تفسیر خود راه انحرافی در پیش گرفته اید یا ما؟ معنایی که برای واژة «رکوع» آورده اید یک معنای مجازی است که در هیچ جای قرآن چنین کاربردی برای آن وجود ندارد، و در تمامی آیات مربوط به رکوع درهمان معنای حقیقی و شرعی خود به کار رفته است. و عجیب است که فرموده اید « اصولاً به معنای خضوع » و من نمی فهمم که در کدام کتاب لغتی معنای اصلی رکوع، خضوع آمده است. با وجود روشن بودن آیه و شأن نزول آن، برای فرار از حقیقت مسلّم قرآنی، ببینید چگونه با آیات قرآن بازی می کنند و برای انحراف از ولایت علی بن ابی طالب(ع)، تفسیری انحرافی از قرآن ارائه می دهند، تا بتوانند در نهایت معاویه و یزید را به عنوان اولواالامر و امیرالمومنین برگردة مردم سوار کنند، و یا هر کسی را که ظالم باشد و به زور بر مسلمانان تسلط یابد، وی را واجب الاطاعه بدانند.ببینید چه بر سر قرآن و اسلام آورده اند، البته، ناگفته پیداست که این سخنان انحرافی از خودتان نیست و سرچشمة آن در میان حاسدان و دشمنان اهل بیت نبوت است.

امّا معنای لغوی «رکوع»: راغب در مفردات می گوید:

«الرکوع: الانحناء فتاره یعمل فی الصلوه کماهی، و تاره فی التواضع و التذلیل، امّا فی العباده و امّا فی غیرها: نحو: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا»[22]، «وَارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِینَ»[23]، «وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ»[24]؛ «الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ»[25] معنای «تواضع و خضوع» معنای مجازی رکوع است، و معنای حقیقی لغوی آن، انحناء،یعنی خم شدن است؛ و در قرآن و شرایع ابراهیم در معنای هیأت خاص عبادی که همان خم شدن است، حقیقت گشته است؛ بنابراین، رکوع به این معنا، یا حقیقت لغوی است و یا حقیقت شرعیه است و در قرآن، تنها، به همان معنای شرعی به کار رفته است. مانند «وَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِینَ»[26] و «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ و…»[27] تا زمانی که بتوان حمل بر معنای حقیقی کرد، دیگر نوبت به معنای مجازی نمی رسد، و حمل بر معنای مجازی نیازمند قرینه صارفه است که در این آیه چنین قرینه ای وجود ندارد، و شأن نزول آیه، که قطعی و متواتر است هرگونه توجیه بی اساسی را باطل می کند. با این بیان، بقیه اشکال ششم بی اثر می گردد.

8 . در اشکال هفتم خود چنین آورده اید: «وقتی به قول شما، تنها نشانة ولیّ و سرپرست بودن، زکات دادن به هنگام رکوع نماز است، در این صورت، سایر ائمه به غیر از علی(ع)، که در نماز زکات نداده اند، آیا ولی و سرپرست می توانند باشند؟ بنا بر سخن شما، خیر.»

پاسخ: همان طور که ملاحظه می فرمایید، آیه به لحاظ مفهومی، فضایی باز و گسترده دارد و امکان آن را می دهد که دیگران نیزبا دارا بودن ویژگی های همسان که اخلاص و عمل صالح برتر است در حوزة ولایت داخل شوند؛ ولی در زمان نزول وحی، از میان مؤمنان تنها یک تن توانست مصداق کلّیت آیه گردد، و او شخص علی بن ابی طالب(ع) بود. کسی که به تعبیر قرآن در آیة مباهله، نفس پیامبر(ص) بود، و تنها شاهد نزول وحی بر رسول خدا(ص)[28]، و حامل علم الکتاب[29]، و برادر آن حضرت. بنابراین، مفهوم آیه فضا را برای ورود امامان معصوم(ع) نبسته است، و در حقیقت میزان و اسوة راهیابی به حوزة ولایت، حضرت مولی الموحدین، امام علی(ع) است، که اگر کسی همسان او باشد، شایستگی مقام ولایت خواهد داشت، یافتن چنین مصادیقی بر عهدة خدا و رسول است، و ولیّ هر زمان باید، ولیّ پس از خود را به مردم معرفی کند. پس حصر در آیه، مفهومی نیست، بلکه حصر مصداقی و وقوعی است تا زمان انقطاع وحی؛ و برای شناخت امامان معصوم دیگر، نیازمند دلایل دیگر هستیم که در قرآن به طور کلی و در روایت نبویّه به گونه ای تفصیلی بیان شده است. در حقیقت این نوعی اعجاز است که آیه به گونه ای نازل شده است که از جهتی افادة حصر می کند، و اغیار را از ورود به حوزة ولایت باز می دارد، و از زاویه ای دیگر فضا را برای ورود شایستگان باز می کند، و به قول معروف: جامع افراد و مانع اغیار است.

با این بیانات اشکالات هفتگانه باطل می گردد. و ولایت مطابق آیه در جانشینی بلافصل امام علی(ع) روشن تر می گردد.

ادامه دارد…

ما شیعیان، در همیشه تاریخ مشعل اجتهادمان زنده و پر فروغ است، و چشم بسته هر روایتی را نمی پذیریم، مگر آنکه دارای سندی قابل قبول و متنی استوار باشد، و چنین نیست که همانند برادران اهل سنت که تمامی صحیحین (صحیح مسلم و بخاری) را صحیح و مسلّم گرفته اند، کتاب روائی را کاملا بی عیب پنداریم و اسناد آن را مورد بررسی مجدد قرار ندهیم. دیگر آن که اگر چنین روایتی احیانا در کتابی روایی نقل شده باشد، دلیلی بر پذیرفتن ما نیست و نیازمند رجال شناسی و درایت است.

اولاً زمان نزول آیه ولایت به اعتقاد اکثر مفسران جدای از آیات قبل و بعد بوده است. شأن نزول آن مؤید این مطلب است. ثانیاً، قرآن دارای سبک ساختار شکنی است و قرار گرفتن آیه ای پس از آیه دیگر دلالتی بر وحدت سیاق ندارد. ثالثاً، اگر سیاق آیه را بپذیریم، با وجود ده ها نصوص صحیحه در شأن نزول آیه،میان سیاق و نصوص تعارض پیش می آید، که در این صورت، کافّه مسلمانان برتقدم و ترجیح دلیل بر سیاق اتفاق نظر دارند؛ رابعاً، اصل معنای «ولی» کسی است که عهده دار تدبیر امور است و اراده معنایی غیر از این، نیازمند قرینه صارفه یا معیّنه است و چنین قرینه ای در این آیه وجود ندارد؛ خامساً، اگر سیاق آیه ولایت با آیات قبل و بعد یکی بود، می بایست می فرمودند: «انّما اولیاء کم الله و رسوله و الذین امنوا…» سادساً، ندای «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» در ما قبل و ما بعد آیه ولایت خطابی جداگانه است.

روش قرآن کریم در معارف عموما به صورت کلی است، و مصداق یابی و تشریح جزئیات بر عهده رسول اکرم (ص) است و بدون مراجعه به روایات صحیحه، مصادیق مفاهیم کلی قرآن مجهول می ماند بنابراین، قرآن در آیاتی استراتژی مراجعه به رسول خدا (ص) را بیان کند و نیز برای دستیابی به وحدت رویه و تفسیر حقیقی از قرآن، پیامبر گرامی اسلام (ص) در حدیث متواتر ثقلین استراتژی هم آغوشی قرآن و اهل بیت(ع) را بیان فرموده اند.

پی نوشت ها:

[1]. زمر/ 17-18.

[2]. مائده/ 55.

[3] . مائده/55.

[4]. توبه/ 54.

[5] . توبه/ 71.

[6] . زمر/ 17-18.

[7]. علامه امینی، الغدیر، ج 2، ص 52 53 و 58.

[8] .احزاب/ 6.

[9] . نساء/ 59.

[10] . بقره/ 257.

[11] . آل عمران/ 173.

[12] . مائده/ 52.

[13] . نحل/44.

[14]. نساء/ 59.

[15] . حشر/ 7.

[16] .الطبرانی، المعجم الصغیر، ج1، ص 135.

[17] . آل عمران/ 7.

[18]. مریم/31.

[19]. مریم/55.

[20]. توبه / 103.

[21].مائده/55.

[22] . حج/77.

[23] . بقره/ 43.

[24] . بقره/ 125.

[25]. توبه/ 112.

[26]. بقره/43.

[27]. حج/77.

[28] . هود/17.

[29] . رعد/43.

منبع :معارف – اسفند 1388 – شماره 74 –

احتجاج امام علی علیه السلام به آیه ولایت

مقدمه

شیعه در التزام و پیروی از مکتب اهل البیت علیهم السلام از استدلال به کتاب، سنت و عقل بهره وافری جسته است و از جمله آیاتی که شیعه بر امامت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام به آن استدلال و ادعای اجماع کرده است آیه «اِنَّما وَلِیُّکُم اللّه ُ و رَسُولُه و الذینَ آمنوا الذینَ یُقیمونَ الصلوهَ و یُؤتونَ الزکوهَ و هُم راکِعونَ» (مائده / ۵۵) می باشد. گذشته از اجماع شیعه بر نزول آیه در باره امام علی علیه السلام ، ادعای اجماع امت اسلامی نیز بر این مسئله شده، که در جای خود آمده است.

استدلال شیعه به این آیه بر مقدماتی استوار می باشد. یکی از آن مقدمات که نقشی اساسی در استفاده خلافت بلافصل حضرت امیر علیه السلام از این آیه دارد نزول این آیه درباره آن حضرت می باشد. ولی مخالفان مکتب اهل البیت علیهم السلام که از دلالت قوی این آیه بر حقّانیت این مکتب به هراس افتاده اند برای تضعیف استدلال شیعه شبهاتی را متوجه این استدلال کرده اند؛ از جمله اینکه اگر در باره حضرت علی علیه السلام نازل شده بود و مقصود امامت آن حضرت بود بر ایشان واجب بود که این مسئله را آشکارا اعلام و در منازعات سیاسی به آن احتجاج کند که در این مقاله درصدد بررسی این مسئله از منابع فریقین می باشیم.

استدلال نکردن امام علی علیه السلام به آیه!

مخالفان مکتب اهل البیت گفته اند اگر این آیه در شأن امام علی علیه السلام نازل شده و مقصود امامت آن حضرت باشد، بر ایشان واجب بود که این موضوع را آشکارا اعلام کند؛ زیرا امامت، امانت خدا و رسول است و باید ذمّه امام از آن تکلیف بری ء شود و این با بیست و پنج سال سکوت آن شیر غیرتمند و دیگر مسلمانان صدر اسلام تناسب ندارد. به این شبهه توجّه کنید:

«انّه لو سلّم ذلک، کان الواجب علی الامام ان یجهر بدعوی الولایه بذلک المعنی، حتّی یبرأ من واجب امانه اللّه و رسوله و استمرار الحذر نحو قریب من خمسه و عشرین سنه لا یناسب شهامه ذلک الاسد الغیور و لا غیره من المسلمین الکرام».

این شبهه در شماری از منابع آمده است(۱).

قبل از پاسخ این شبهه ضمن پذیرش بخشی از سخنان این افراد که اگر چنین بود می بایست صحابه احتجاج می کردند، ما این مسئله را به چند دلیل می پذیریم که می بایست در برابر حکومت ابوبکر مقاومت می شد؛ زیرا:

۱ نبی اکرم صلی الله علیه و آله با اندیشه دینی مسلمانان را طوری تربیت کرده بود که در برابر هر خلافی مقاومت کنند و به اعتراض برخیزند. این روحیه می طلبید که در برابر حکومت ابوبکر مقاومت کنند.

۲ فضائل بعضی از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله همانند امام علی علیه السلام ، سلمان فارسی، عمار یاسر و خزیمه بن ثابت بر اساس آنچه در منابع اهل سنت آمده، نسبت به ابوبکر به مراتب بیشتر است، به طوری که اصلاً قابل مقایسه نیستند.

در پاسخ این سؤال باید گفت: این اعتراضها در منابع شیعه فراوان یافت می شود، ولی در منابع اهل سنت از آنها ذکری نیست، یا بسیار کم رنگ است و این نیز بدان سبب است که حذف و تحریف حقایق شامل آنها شده است و متأسفانه محدثان و مورخان و مفسران اهل سنت در کتب خود آنچه خواسته اند آورده اند، نه آنچه واقعیت داشته است؛ به عنوان نمونه ذهبی مورخ مشهور اهل سنت در شرح حال محمّد بن جریر طبری می گوید:

«جمع طرق حدیث غدیر خم فی اربعه اجزاء رایت شطره فبهرنی سعه روایاته و جزمت بوقوع ذلک»(۲).

محمّد بن جریر طبری راویان حدیث غدیر خم را در چهار جلد گردآوری کرده است که من بخشی از آن را دیده ام که با دیدن این کتاب و گستردگی روایات غدیر خم مبهوت شدم و یقین پیدا کردم که چنین حادثه ای در تاریخ اسلام از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله اتفاق افتاده است! در حالی که همین طبری در کتاب خود که یکی از منابع مهم تاریخی به شمار می آید، حتّی یک کلمه درباره این حادثه مهم ننوشته است؟!

بنابر این ذکر نکردن حادثه ای از حوادث تاریخ اسلام در منابع اهل سنت نمی تواند به این معنی باشد که این حادثه اتفاق نیفتاده است. بگذریم، امّا پاسخ شبهه استدلال نکردن امام علی علیه السلام به آیه را باید در منابع هر دو گروه مورد بررسی قرار داد:

الف منابع اهل سنت

گر چه با توجّه به مسائل یاد شده از این نوع اعتراضها در منابع اهل سنت کمتر یاد شده است، ولی حقایق همیشه و برای همه کس پنهان نمی ماند و خداوند برای اتمام حجت عده ای را وا می دارد که حقایق را بیان کنند. اکنون به چند نمونه از استدلال امام علی علیه السلام به این آیه در منابع اهل سنت اشاره می کنیم:

۱ حافظ سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی، مؤلف ینابیع الموده در باب ۳۸ کتاب خود نقل می کند: در دوران خلافت عثمان روزی جمعی از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بودند و امیرالمؤمنین علیه السلام در میان آنان بود. هر کس در باره خود سخن می گفت و آن حضرت ساکت بود. وقتی بیان قضائل آنان به پایان رسید، رو به امام گفتند:

«یا ابا الحسن تکلّم. فقال: یا معشر قریش و الانصار اسئلکم ممّن اعطاکم اللّه هذا الفضل، ابانفسکم او بغیرکم؟ قالوا: اعطانا اللّه و منّ علینا بمحمد صلی الله علیه و آله …»

ای ابوالحسن سخن بگو!

آن حضرت فرمود: ای گروه قریش و انصار، از شما می پرسم این فضائل را خداوند به سبب خودتان به شما داده است یا به واسطه دیگری؟

گفتند: خداوند به واسطه محمّد صلی الله علیه و آله بر ما منت نهاد و این فضائل را به ما عطا کرد.

سپس حضرت بخشی از آیاتی را که درباره خودش نازل شده بود بیان می کند و از آنان اقرار می گیرد که این آیات درباه او نازل شده است. آن گاه فرمود:

«انشدکم باللّه اتعلمون حیث نزلت انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الذین آمنو الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکاه و هم راکعون و … امراللّه عزّوجلّ نبیّه ان یعلمهم ولاه امرهم و ان یفسّر لهم من الولایه کما فسّر لهم من صلاتهم و زکاتهم و حجّهم فنصبنی للناس بغدیر خم».(۳)

شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید هنگامی که آیه «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّه ُ و …»و آیات دیگر نازل شد خداوند پیامبرش را مأمور کرد که متولیان امور امت را به آنان معرفی کند و ولایت را برای امت توضیح دهد، همان طور که نماز، زکات و حج ایشان را برای آنان شرح داده است. به دنبال این مسائل رسول خدا صلی الله علیه و آله در غدیر خم مرا به امامت مردم نصب کرد.

۲ محدث حافظ ابراهیم بن محمّد جوینی مؤلف کتاب فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و البتول و السبطین در کتابش همین جریان را با تفصیل بیشتری نقل کرده است. او می نویسد در دوران خلافت عثمان روزی در مسجد میان انصار و مهاجرین درباره فضائل هر یک بحث در گرفت. در این مناظره که حدود دویست تن از سران دو گروه حضور داشتند و از صبح تا ظهر به طول انجامید، قریش تمام فضائلی را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله در باره آنان بیان شده بود نقل کردند. از سران مهاجرین در جلسه افرادی مثل عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبیر، مقداد، ابوذر، هاشم بن عتبه، عبد اللّه بن عبّاس و عبد اللّه بن جعفر حضور داشتند و پس از آن انصار نیز خدمات خود به اسلام و پیامبر و نقش خود در گسترش اسلام و حمایت از مسلمانان را بیان کردند که از جمله سران این گروه نیز افرادی مانند: ابیّ بن کعب، زید بن ثابت، ابو ایوب انصاری، ابو هیثم بن تیّهان، قیس بن سعد بن عباده، جابر بن عبد اللّه ، انس بن مالک و زید بن ارقم حضور داشتند که پس از پایان گفت و گوی آنان از امام تقاضا کردند ایشان سخن بگوید. امام نیز پس از ذکر آیاتی از قرآن از جمله آیه «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّه ُ و…» می فرماید:

«قال الناس یا رسول اللّه خاصه فی بعض المؤمنین ام عامه لجمیعهم. فامر اللّه عزوجل نبیّه صلی الله علیه و آله ان یعلّمهم ولاه امرهم و ان یفسّر لهم من الولایه ما فسّر لهم من صلاتهم و زکاتهم و حجّهم فنصبنی للناس بغدیر خم»(۴).

مردم پرسیدند: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آیا این آیات درباره بعضی از مؤمنان نازل شده است، یا اینکه شامل همه می شود که خداوند رسولش را مأمور کرد تا متولیان امور امت را به آنان بشناساند و ولایت را برای آنان شرح دهد، همان طور که نماز و زکات و حج آنان را شرح داده است؛ پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا در غدیر خم به عنوان امام مردم منصوب کرد.

حدیث مناشده یوم الشوری

هنگامی که عمر در آستانه مرگ قرار گرفت، شش تن را برای تعیین رهبر برگزید و به آنان سه روز مهلت داد تا تکلیف رهبری امت را مشخص کنند(۵). از جمله این افراد امام علی علیه السلام بود. به طور طبیعی هر یک از این افراد مدعی رهبری امت بودند و در صدد اثبات صلاحیت خود برای این کار برآمدند. از این رو امیرالمؤمنین علیه السلام که شایسته ترین فرد برای این کار بود به بیان امتیازات خود در آن جمع پرداخت که به حدیث مناشده یوم الشوری مشهور است. این حدیث را هم اهل سنت روایت کرده اند و هم شیعه. این حدیث در منابع شیعه بیش از ده صفحه می باشد که امام در آن به آیه «انّما» چنین استدلال می کند:

«نشدتکم باللّه هل فیکم احد ادّی الزکاه و هو راکع غیری؟ قالوا: لا »(۶).

شما را به خدا سوگند می دهم آیا در میان شما جز من کسی هست که در حال رکوع، زکات پرداخت کرده باشد؟

گفتند: نه.

این حدیث در منابع اهل سنت بسیار متفاوت نقل شده است که به بعضی از آنها اشاره می کنیم:

۱ ابن حماد عقیلی: وی از این حدیث حدود دو صفحه را نقل و بقیه را حذف کرده است و سپس از قول ابن مغیره نقل می کند:

«و هذا حدیث لا اصل له عن علی علیه السلام »(۷).

این حدیث از علی علیه السلام پایه ای ندارد.

محقق این کتاب نیز در پاورقی می گوید:

«حاشا امیرالمؤمنین من قول هذا»(۸).

هرگز امیرالمؤمنین علیه السلام چنین سخنی را نمی گوید!

همان طور که ملاحظه می کنید ابن مغیره ادعای جعلی بودن حدیث را دارد، بدون اینکه سندی ارائه کند و دکتر عبدالمعطی امین نیز صدور این سخن را از امام بعید می داند. اکنون سؤال این است که چرا با این حدیث چنین برخورد کرده اند و بدون ارائه هیچ سندی آن را کنار گذاشته یا حذف کرده اند و یا درصدد تضعیف راوی آن برآمده اند.

به نظر ما علت این کار در مقدمه کلام امیرالمؤمنین علیه السلام و ذهنیت اهل سنت نسبت به صحابه به خصوص خلفا می باشد؛ زیرا امیرالمؤمنین علیه السلام در مقدمه این مناشده چنین می فرماید:

«بایع الناس ابابکر و انا و اللّه اولی بالامر و احقّ به منه، فسمعت و اطعت مخافه ان یرجع الناس کفارا یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف، ثم بایع ابوبکر لعمر و انا و اللّه احقّ بالامر منه، فسمعت و اطعت مخافه ان یرجع الناس کفارا، ثم انتم تریدون ان تبایعوا لعثمان…»(۹).

مردم با ابوبکر بیعت کردند، در حالی که به خدا سوگند من از او سزاوارتر به خلافت بودم، ولی از ترس اینکه مبادا مردم به دوران کفر باز گردند و با شمشیر گردن یکدیگر را بزنند، شنیدم و اطاعت کردم. بعد از آن ابو بکر برای عمر از مردم بیعت گرفت، در حالی که به خدا سوگند من از او سزاوارتر به خلافت بودم، ولی از ترس اینکه مبادا مردم کافر شوند، شنیدم و اطاعت کردم و اکنون نیز تصمیم دارید با عثمان بیعت کنید…

بدین سان حضرت عملکرد صحابه را در تعیین ابوبکر و عملکرد ابوبکر را در تعیین عمر و عملکرد اصحاب شوری را در تعیین عثمان مورد نقد قرار داده و آن را تخطئه کرده است که این مسئله با ذهنیت اهل سنت نسبت به خلفا و صحابه سازگاری ندارد. از این رو در صدد تضعیف راوی، یا تقطیع و یا حذف کلی روایت یاد شده برآمده اند.

۲ ابن حجر عسقلانی یک صفحه از این حدیث را از قول ابن حماد عقیلی نقل می کند و سپس می گوید:

«فذکر الحدیث فهذا غیر صحیح و حاشا امیرالمؤمنین من قول هذا انتهی»(۱۰).

این حدیث را ابن حماد نقل کرده و این حدیث صحیح نیست و هرگز امیرالمؤمنین چنین سخنی نمی گوید.

۳ ذهبی نیز همین مقدار مختصر را از ابن حماد عقیلی نقل می کند و همچنان درباره حدیث قضاوت می کند که این صحیح نیست(۱۱)، بدون اینکه برای سخن خود دلیلی ارائه کند.

۴ ابن مغازلی مقدمه سخن امام را نیاورده، ولی بقیه حدیث را حدود چهار صفحه نقل کرده است بدون آنکه آن را رد کند(۱۲).

۵ خطیب خوارزمی نیز حدود سه صفحه از این مناشده را از طرق مختلف نقل می کند بدون آنکه آن را رد کند(۱۳).

۶ گنجی شافعی نیز حدود یک صفحه از این مناشده را آورده است. البته او تنها به بخشی از حدیث که درباره جریان رد الشمس است استدلال کرده است(۱۴).

۷ حموینی مؤلف فرائد السمطین نیز حدود سه صفحه از این مناشده را آورده است بدون آنکه آن را رد کند(۱۵).

۸ ابن عساکر مؤلف کتاب تاریخ مدینه دمشق نیز حدود سه صفحه از این مناشده را آورده است بدون آنکه آن را رد کند(۱۶).

چنان که ملاحظه می کنید، در میان اهل سنت نیز افرادی هستند که احتجاج امام علی علیه السلام را به نزول این آیه درباره خودش نقل کرده باشند. گذشته از آنکه چندین نفر مناشده یوم الشوری را نقل کرده اند که با آنچه در منابع شیعه آمده است یکسان می باشد، ولی وقتی مناشده در مقام اثبات برتری امام بر خلفا پیش می آید آن را نقل نکرده اند وعده ای هم با این اتهام که این روایت جعلی است بدون ارائه دلیلی از نقل مناشده خودداری کرده اند و برخی نیز با این توهم که بعید است امام علی علیه السلام نسبت به خلیفه اول و دوم چنین سخنی بگوید تمام مناشده را نقل نکرده اند و گروهی نیز با اتهام ضعف راوی از نقل آن پرهیز کرده اند؛ در حالی که این گونه نیست. به هر حال به اندازه ای که این حقیقت اثبات شود که امام علی علیه السلام به نزول آیه احتجاج کرده است در منابع اهل سنت هم شواهدی یافت می شود.

ب منابع شیعه

استدلال امام به آیه «انّما» در منابع شیعه بسیار زیاد آمده است که به بعضی از آنها اشاره می کنیم:

۱ مناشده یوم الشوری

همان طور که پیشتر بیان کردیم، در جلسه شوری که هر یک از اعضا ادعای صلاحیت رهبری دارند طبیعی است که درصدد معرفی و بیان شایستگیهای خود برآیند. این مسئله طبیعی وقتی با وظیفه دینی همراه شود انگیزه آن دو چندان می شود. از این رو امام علی علیه السلام که بیان شایستگیهای فردی خود را برای بازگرداندن حکومت اسلامی به مسیر خود وظیفه ای الهی می دانست درصدد بیان شایستگیها و امتیازات خانوادگی، فردی، سیاسی، مبارزاتی، علمی و … خود برآمد که در منابع هر دو گروه یعنی شیعه و اهل سنت یافت می شود. در این حدیث حضرت در دو جا به نزول آیه «انّما» درباره خود استدلال کرده است:

الف در موردی حضرت خطاب به اهل شوری می فرماید:

«فهل فیکم احد سمّاه اللّه عزّوجلّ فی عشر آیات من القرآن مؤمنا غیری؟ قالوا: اللهم لا »(۱۷).

آیا در میان شما بجز من کسی هست که خداوند در ده آیه از آیات قرآن او را مؤمن نامیده باشد؟

گفتند: به خدا سوگند نه.

یکی از آنها آیه «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّه ُ وَ رَسُوله و الَّذِینَ آمَنُوا…» می باشد.

ب در موردی در این مناشده حضرت خطاب به اهل شوری می فرماید:

«فهل فیکم احد آتی الزکاه و هو راکع و نزلت فیه انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الذین آمنو الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون غیری؟ قالوا: اللهم لا »(۱۸).

آیا در میان شما بجز من کسی هست که در حال رکوع زکات داده باشد و خداوند آیه «انَّما ولیُّکُم اللّه ُ…» را درباره او نازل کرده باشد؟

گفتند: به خدا سوگند نه.

۲ مناشده با ابو بکر

با توجّه به نکاتی که پیشتر درباره تربیت امت توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله بیان شد، طبیعی بود که در برابر به قدرت رسیدن ابو بکر مقاومت و اعتراضهایی صورت گیرد؛ از جمله این اعتراضها را خود حضرت امیر علیه السلام انجام داده است. بعد از به قدرت رسیدن ابو بکر، وی تلاش می کرد با امام علی علیه السلام با چهره ای بشاش و خندان رو به رو شود، ولی حضرت امیر علیه السلام بر عکس همیشه با چهره ای گرفته و عبوس با او برخورد می کرد که این وضع برای ابوبکر قابل تحمل نبود، تا اینکه روزی به خانه حضرت آمد و از مسائل پیش آمده عذرخواهی کرد و در صدد توجیه رفتار خود برآمد. حضرت با نقد رفتار ابوبکر از وی اعتراف گرفت که شایستگی این کار را ندارد، بلکه خود شایسته سرپرستی امت است. بدین سان حضرت با بیان شایستگیهای خود به نزول آیه «انّما» در باره خود استدلال می کند و می فرماید:

«انشدک باللّه الی الولایه من اللّه مع ولایه رسول اللّه صلی الله علیه و آله فی آیه زکاه الخاتم ام لک؟ قال: بل لک»(۱۹).

تو را به خدا سوگند می دهم آیا در آیه پرداخت انگشتری به عنوان زکات، ولایت من همراه با ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله از طرف خداوند مطرح شده است یا ولایت تو؟

ابوبکر گفت: بلکه ولایت تو.

۳ مفاخره قریش

از جمله مواردی که حضرت امیر علیه السلام به نزول آیه «انّما» در باره خود احتجاج کرده، جریان، مفاخره مهاجرین و انصار است. پیشتر این جریان و احتجاج آن حضرت به این آیه را از منابع اهل سنت نقل کردیم. این جریان در منابع شیعه نیز ذکر شده است که آن حضرت فرمود:

«فانشدکم باللّه اتعلمون حیث نزلت انّما ولیُّکم اللّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون. قال الناس: یا رسول اللّه اخاصه فی بعض المؤمنین ام عامه لجمیعهم، فامر اللّه عزّوجلّ نبیّه این یعلمهم ولاه امرهم و ان یفسّر لهم من الولایه ما فسّر لهم من صلاتهم و زکاتهم و صومهم و حجّهم فنصبنی للناس علما بغدیر خم»(۲۰).

شما را به خدا سوگند آیا می دانید هنگامی که آیه «انّما ولیُّکُم اللّه ُ و …» نازل شد، مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند: آیا این آیه به عده ای از مؤمنان اختصاص دارد، یا شامل همه مؤمنان می شود؟ پس خداوند پیامبر را مأمور کرد که متولیان امور مؤمنان را به آنان بشناساند و همان طور که نماز، زکات و حج آنان را برای ایشان بیان کرده است ولایت را نیز شرح دهد. در پی این مسائل پیامبر مرا در غدیر خم به عنوان راهنما برای مردم منصوب کرد.

۴ مذاکره با مهاجرین و انصار

در جریان تشکیل شوری از یک سو حدود پانزده سال از ارتحال رسول خدا صلی الله علیه و آله گذشته بود و نسل جدید مسلمانان عصر نزول قرآن را درک نکرده بودند. از سوی دیگر، تبلیغات یک سویه حکومت در طول این دوران و جلوگیری از تدوین و نشر حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و عوامل دیگر سبب شده بودند نسل جدید از حوادث صدر اسلام و مدافعان واقعی اسلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله بی اطلاع باشند. در چنین شرایطی حضرت درصدد معرفی خود و دفاع از حق خویش برآمد و در جمع مهاجرین و انصار که بیشتر آنان را نسل جدید تشکیل می دادند حاضر شد و در یک سخنرانی فرمود:

«لقد علم المستحفظون من اصحاب النبی محمّد صلی الله علیه و آله لیس فیهم رجل له منقبه الاّ و قد شرکته فیها و فضلته ولی سبعون منقبه لم یشرکنی فیها احد… امّا الخامسه و الستون فانی کنت اصلّی فی المسجد فجاء سائل سأل و انا راکع، فناولته خاتمی من اصبعی، فانزل اللّه تبارک و تعالی فی انّما ولیُّکُم اللّه ُ و رسولُه و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون»(۲۱).

از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله آنان که حفظ مطالب دینی از آنان خواسته شده و امانتدار قرار داده شده اند، می دانند که در میان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی نیست که امتیازی داشته باشد مگر اینکه من آن امتیاز را بیشتر از او دارم، ولی من هفتاد امتیاز دارم که هیچ یک از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ کدام از آن امتیازات را ندارند. سپس حضرت این امتیازات را برمی شمارد تا اینکه می فرماید: امّا شصت و پنجمین امتیاز اینکه من در مسجد نماز می خواندم، فقیری آمد و تقاضای کمک کرد و من در حال رکوع انگشتری خود را به او دادم که خداوند آیه «انَّما ولیُّکُم اللّه ُ و …» را درباره من نازل کرد.

۵ مناظره با ملحدان

از جمله مواردی که حضرت امیر علیه السلام به نزول آیه «انّما» درباره خود احتجاج کرده، موردی است که بعضی از ملحدان خدمت آن حضرت رسیدند و گفتند: آیاتی در قرآن وجود دارد که با هم تناقض دارند و اگر این تناقضها نبود ما به اسلام ایمان می آوردیم؟

حضرت فرمود: این آیات چیست؟

آنان آیاتی را برشمردند و حضرت به تک تک آنها پاسخ می داد، تا اینکه سؤال کننده پرسید: و أجده یقول: «انّما اعظکم بواحده»(سبأ / ۴۶) فما هذه الواحده؟

حضرت فرمود:

«و امّا قوله انّما اعظکم بواحده، فانّ اللّه جلّ ذکره نزل عزائم الشرایع وآیات الفرائض فی اوقات مختلفه کما خلق السماوات و الارض فی ستّه ایّام و لو شاء لخلقها فی اقلّ من لمح البصر و لکنّه جعل الاناه و المداراه امثالاً لا منائه و ایجابا للحجّه علی خلقه، فکان اول ما قیّدهم به الاقرار بالوحدانیّه و الربوبیه و الشهاده بان لا اله الاّ اللّه فلما اقرّوا بذلک، تلاه بالاقرار لنبیّه صلی الله علیه و آله بالنبوه و الشهاده له بالرساله، فلما انقادوا لذلک فرض علیهم الصلاه، ثم الصوم ثم الحج ثم الجهاد ثم الزکاه ثم الصدقات و ما یجری مجراها من مال الفی ء. فقال المنافقون: هل بقی لربّک علینا بعد الذی فرضه شیء آخر یفترضه فتذکره لتسکن انفسنا الی انّه لم یبق غیره، فانزل اللّه فی ذلک قل انّما اعظکم بواحده؛ یعنی الولایه و انزل انّما ولیُّکم اللّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون و لیس بین الامه خلاف انّه لم یؤت الزکاه یومئذ احد و هو راکع غیر رجل و لو ذکر اسمه فی الکتاب لا سقط مع ما اسقط من ذکره و هذا و ما اشبهه من الرموز التی ذکرت لک ثبوتها فی الکتاب لیجهل معناها المحرفون فیبلغ الیک و الی امثالک و عند ذلک قال اللّه الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا»(۲۲).

امّا سخن خداوند که تنها به یک چیز شما را موعظه می کنم، به درستی که خداوند متعال قوانین مهم و واجبات را در زمانهای متفاوتی نازل کرده است، چنان که آسمانها و زمین را در شش دوره آفریده است و اگر می خواست می توانست در کمتر از یک چشم بر هم زدن آنها را خلق کند، ولی او آهستگی و مدارا را نمونه ای برای امینان خود و اثبات حجتی برای خلق قرار داده است.

بر این اساس اولین چیزی که بندگان را به آن مقید کرد اعتراف به یگانگی و ربوبیت خداوند و شهادت به این بود که معبودی غیر از اللّه نیست و چون این مرحله سپری شد و مردم وحدانیت خداوند را پذیرفتند، اعتراف به نبوت پیامبر که درود خداوند بر او و خاندان او باد و شهادت به رسالت او قرار داد و چون این مرحله را پذیرفتند بر آنان نماز را واجب کرد، سپس روزه، سپس حج، سپس جهاد، سپس زکات و سپس صدقات و آنچه از این نمونه بود؛ مثل انفال. به دنبال این مسائل، منافقان به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتند: آیا چیز دیگری مانده است که پروردگارت بخواهد آن را واجب کند که به ما بگویی تا ما اطمینان پیدا کنیم که واجب دیگری نیست؟

خداوند در این موقع نازل کرد که بگو: تنها به یک چیز توصیه می کنم؛ یعنی به ولایت و آیه نازل کرد که تنها سرپرست و ولیّ شما خداوند و رسول او و کسانی هستند که نماز می گزارند و در حال رکوع زکات می پردازند و در میان امت هیچ اختلافی وجود ندارد که در آن دوران جز یک تن در حال رکوع زکات پرداخت نکرده است و اگر نام او را در قرآن می آورد، آن را از میان می بردند. این مسئله و امثال این نکته ها که برایت گفتم در قرآن وجود دارد که تحریفگران معنای آنها را نمی دانند تا به تو و امثال تو برسد و وقتی ولایت نازل شد، خداوند این آیه را نازل کرد که امروز دین شما را کامل گردانیدم، نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین برای شما برگزیدم.

۶ پاسخ پرسشگران

از جمله مواردی که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام برای اثبات حقانیت ادعای خود در جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله به آیه «انَّما ولیُّکُمُ اللّه ُ و …» استدلال کرده، مواردی است که عده ای از آن حضرت پرسش می کردند و ایشان به ناچار پاسخ می گفت. شمار این موارد نیز بسیار است که تنها به یک مورد اشاره می کنیم:

«سأل رجل علی بن ابی طالب علیه السلام فقال: اخبرنی بافضل منقبه لک، قال: ما انزل اللّه فی کتابه…».

مردی از امام علی علیه السلام پرسید: از برترین امتیازت بگو. حضرت فرمود: آنچه خداوند در کتابش در باره من نازل کرده است و سپس حضرت بعضی از آیاتی را که درباره خودش نازل شده بود بیان کرد؛ از جمله:

«مثل قوله انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون»(۲۳).

تنها سرپرست و ولیّ شما خدا و رسول او و مؤمنانی هستند که نماز را برپا می دارند و در حال رکوع زکات پرداخت می کنند.

منابع و مآخذ

۱ قرآن کریم.

۲ النیشابوری القمی، نظام الدین حسن بن محمّد بن الحسین، تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، تحقیق حمزه النشرتی، القاهره، المکتبه القیّمه.

۳ عبد العزیز، امیر، التفسیر الشامل للقرآن الکریم، فلسطین، نابلس، ۱۴۲۰ق / ۲۰۰۰م.

۴ المدرّس، عبدالکریم محمّد، مواهب الرحمن فی تفسیر القرآن، تحقیق محمّد علی القره الداغی، بغداد، دارالحریّه، ۱۴۰۶ق / ۱۹۸۶م.

۵ الگنجی، محمّد بن یوسف بن محمّد القرشی، کفایه الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب، تحقیق محمّد هادی الامینی، چاپ دوم: نجف، المطبعه الحیدریه.

۶ الخطیب الواسطی، علی بن محمّد، الشهیر بابن المغازلی، مناقب علی بن ابی طالب، تحقیق محمّد باقر البهبودی، تهران، مکتبه الاسلامیّه.

۷ اخطب خوارزم، الحافظ ابوالمؤید الموفق بن احمد، المناقب، تحقیق مالک المحمودی، چاپ دوم: قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۴ق.

۸ الدیلمی، حسن بن ابی الحسن، ارشاد القلوب، تحقیق السید هاشم المیلانی، تهران، دارالاسوه للطباعه و النشر، ۱۴۱۷ق.

۹ المجلسی، محمّد باقر، بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه اطهار، چاپ سوم: بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.

۱۰ الطبرسی، احمد بن علی بن ابی طالب، الاحتجاج، قم، کتابفروشی مصطفوی.

۱۱ البحرانی، السید هاشم، غایه المرام فی حجه الخصام عن طریق الخاص و العام، تحقیق السید علی عاشور، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، ۱۴۲۲ق.

۱۲ صدوق، ابو جعفر محمّد بن علی، خصال، ترجمه کمره ای، چاپ هفتم: تهران، کتابفروشی اسلامیه.

۱۳ الطوسی، محمّد بن الحسن، امالی، بغداد، شارع المتبنی، ۱۳۸۴ق.

۱۴ الشامی، جمال الدین یوسف بن حاتم، الدرر النظیم فی مناقب الائمه اللهامیم، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۲۰ق.

۱۵ العسقلانی، شهاب الدین ابی الفضل احمد بن علی حجر، لسان المیزان، چاپ سوم: بیروت، مؤسسه الاعلمی، ۱۴۰۶ق

۱۶ الذهبی، شمس الدین محمّد بن احمد، میزان الاعتدال فی نقل الرجال، تحقیق علی محمّد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیّه، ۱۴۱۶ق.

۱۷ العقیلی، ابو جعفر محمّد بن عمرو بن موسی، الضعفاء الکبیر، تحقیق عبدالمعطی امین، بیروت، دارالکتب العلمیّه، ۱۴۰۴ق.

۱۸ الطبری، ابو جعفر محمّد بن جریر، تاریخ الطبری المعروف بتاریخ الامم و الملوک، بیروت، مؤسسه الاعلمی.

۱۹ الهاشمی الخویی، میرزا حبیب اللّه ، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، تهران، کتابفروشی اسلامیه.

۲۰ الجوینی، ابراهیم بن محمّد بن المؤید، فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و البتول و السبطین، بیروت، مؤسسه المحمودی.

۲۱ القندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده، چاپ هشتم: قم، کتابفروشی بصیرتی.

۲۲ الرازی، ابو عبد اللّه محمّد بن عمر بن حسین المشهور بالفخر الرازی، التفسیر الکبیر، مفاتیح الغیب، بیروت، دار احیاء التراث العربی.

پی نوشتها

۱ از جمله بنگرید به: غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج ۴، ص ۲۸۴؛ التفسیر الشامل، ج ۲، ص ۹۷۷؛ مواهب الرحمن فی دروس القرآن، ج ۳، ص ۱۶۷؛ التفسیر الکبیر، ج ۱۲، ص ۲۸٫

۲ سیر اعلام النبلاء، ج ۱۴، ص ۲۷۷٫

۳ ینابیع الموده، باب ۸۳، ص ۱۱۴٫

۴ فرائد السمطین، ج ۱، باب ۵۸، ص ۳۱۲٫

۵ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹؛ کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۶۷٫

۶ احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۱۹۶٫

۷ الضعفاء الکبیر، ج ۱، ص ۲۱۱٫

۸ همان، ص ۲۱۲٫

۹ لسان المیزان، ج ۲، ص ۱۵۷؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۷۸٫

۱۰ لسان المیزان، ج ۲، ص ۱۵۷٫

۱۱ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۷۸٫

۱۲ مناقب ابن مغازلی، ص ۱۱۲٫

۱۳ مناقب خوارزمی، ص ۳۱۳٫

۱۴ کفایه الطالب، ص ۳۸۶٫

۱۵ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۹٫

۱۶ ترجمه الامام علی بن ابی طالب من تاریخ مدینه دمشق، ج ۳، ص ۱۱۳٫

۱۷ امالی طوسی، ج ۲، ص ۱۵۹؛ ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۸۶؛ بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۳۳۳؛ احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۱۹۷٫

۱۸ امالی طوسی، ج ۲، ص ۱۶۲؛ احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۱۹۷؛ الدرر النظیم، ص ۳۳۲؛ غایه المرام، ج ۲، ص ۲۰؛ ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۸۹؛ بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۳۳۲؛ منهاج البراعه، ج ۲، ص ۳۶۳، ج ۳، ص ۸۹ .

۱۹ خصال صدوق، باب الاربعین و ما فوق، ج ۲، ص ۳۲۷؛ بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۷؛ احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۱۶۱٫

۲۰ احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۲۱۳؛ بحارالانوار، ج ۱، ص ۴۱۰٫

۲۱ خصال صدوق، ابواب السبعین و ما فوقه، ص ۷۰۱؛ بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۴۴۵٫

۲۲ احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۳۷۹٫

۲۳ همان، ج ۱، ص ۲۳۲٫

منبع : مجله مشکوه، شماره ۸۰،سید محمّد مرتضوی

امامت در قرآن

امامت در قرآن
از آیاتى که به اتفاق شیعه و اهل سنت در شأن امیرمؤمنان على، علیه السلام، نازل شده آیه ۵۵ سوره مائده است که به »آیه ولایت« مشهور شده است؛ در این آیه مى خوانیم: إنّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین امنوا الّذین یقیمون الصّلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون. جز این نیست که ولى شما خداست و رسول او و مؤمنانى که نماز مى خوانند و همچنان که در رکوعند انفاق مى کنند. در تفسیر »مجمع البیان« در شأن نزول این آیه روایتى نقل شده که شنیدنى است؛ ابوذر غفارى روزى تعدادى از مردم را که به همراه جمعى از یاران رسول خدا، صلّى اللَّه علیه وآله، در کنار زمزم نشسته بودند، خطاب قرار داده و مى گوید: اى مردم! هر کس که مرا مى شناسد که مى شناسد، و هرکس که نمى شناسد من خودم را به او معرفى مى کنم؛ من جندب بن جناده بدرى، ابوذر غفارى هستم، من با این دو [گوشم] شنیدم – کر شوم اگر چنین نباشد – و با این دو [چشمم] دیدم – کور شوم اگر چنین نباشد – که رسول خدا، صلّى اللَّه علیه وآله، مى فرمود: »على [علیه السلام] رهبر و پیشواى نیکان و کشنده کافران است. هر کس او را یارى کند یارى مى شود و هرکس او را خوار و بى پناه کند خوار و بى پناه مى شود.« بدانید روزى از روزها نماز ظهر را با رسول خدا، صلّى اللَّه علیه وآله، در مسجد مى خواندم، مستمندى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى کمک کرد، اما کسى چیزى به او نداد، او دست را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تو شاهد باش که من در مسجد رسول خدا تقاضاى کمک کردم ولى کسى چیزى به من نداد. در همین حال على، علیه السلام، که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خود، که انگشترى در آن بود، به او اشاره کرد. مرد مستمند نزدیک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. پیامبر اسلام، صلّى اللَّه علیه وآله، که در حال نماز بود این ماجرا را مشاهده کرد؛ هنگامى که از نماز فارغ شد. سر به سوى آسمان بلند کرد و چنین گفت: »اى پروردگار من! سینه مرا گشاده گردان و کار مرا آسان ساز و گره از زبان من بگشاى تا گفتار مرا بفهمند و یاورى از خاندان من براى من قرار داده، برادرم هارون را. پشت مرا بدو محکم کن و در کار من شریکش گردان« پس قرآن ناطق را۱ بر او فرستادى که »تو را به برادرت قویدست خواهیم کرد و برایتان حجتى قرار مى دهیم. به سبب نشانه هایى که شما را داده ایم، به شما دست نخواهند یافت.« بار خدایا! م۲ محمد، پیامبر تو و برگزیده تو هستم، سینه مرا براى من گشاده گردان، کار مرا آسان ساز و یاورى از خاندانم، على را، براى من قرار داده و پشت مرا بدو محکم کن!« ابوذر مى گوید: »پیامبر خدا هنوز سخنش را به پایان نبرده بود که جبرئیل از سوى خدا بر او نازل شد و گفت: »اى محمد! بخوان!« گفت: »چه بخوانم؟« گفت: »بخوان: جز این نیست که ولى شما خداست و رسول او و مؤمنانى که نماز مى خوانند و همچنان که در رکوعند انفاق مى کنند«۳٫
پى نوشتها:

۱٫ سوره طه (۲۰)، آیه ۲۵-۳۲٫
۲٫ سوره قصص (۲۸)، آیه ۳۵٫
۳٫ الطبرسى، ابوعلى الفضل بن الحسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ج۳، ص۳۴۷-۳۴۶؛ همچنین ر.ک: احقاق الحق، ج۲: ص۴۱۰-۳۹۹؛ الشوکانى، فتح القدیر، ج۲ ص۵۰؛ المتقى الهندى، کنزالعمّال