آیات قرآن

نوشته‌ها

سیاست در حکومت پیامبر(ص)

 خلیل جواهردهى

بهترین راه شناسایى سیاست هاى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بازخوانى آیات قرآنى است. هرچند که سیره اى که تاریخ نویسان از آن گزارش مى کنند و یا سنت هایى که فقیهان و دانشمندان حوزه پژوهش هاى قانونى از آن سخن به میان مى آورند مى تواند یکى از راه هاى شناخت سیاست هاى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) باشد

در مقاله حاضر نویسنده سیاست هاى دولت اسلامى و پیامبر را بر پایه گزارش هاى قرآنى بررسى و ارزیابى کرده و شیوه ها و اهداف حکومت ایشان را مورد کنکاش قرار داده است تا الگوى عینى و ملموس از آن به عنوان برترین شکل و شیوه اداره دولت ارائه دهد. اینک با هم آن را از نظر مى گذرانیم.

نگاه قرآن به سیاست هاى پیامبر

بهترین راه شناسایى سیاست هاى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بازخوانى آیات قرآنى است. هرچند که سیره اى که تاریخ نویسان از آن گزارش مى کنند و یا سنت هایى که فقیهان و دانشمندان حوزه پژوهش هاى قانونى از آن سخن به میان مى آورند مى تواند یکى از راه هاى شناخت سیاست هاى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. اما بى گمان استوارترین و درست ترین گزارش رامى توان از قرآن به دست آورد. قرآن به عنوان کتاب راهنما و مانیفیستى است که هستى شناسى و جهان بینى دولت اسلامى را تبیین مى کند و قواعد کلى و راهبردهاى آن را مشخص مى سازد.

قرآن گاه گزارش هایى را از وضعیت دولت اسلامى مدینه و چالش ها و مشکلات آن بیان داشته و روش ها و سازوکارهاى رهایى از آنرا تبین مى کند. دراین گزارش ها تنها به تحلیل و تجزیه امور نمى پردازد بلکه به چگونگى برخوردها و سیاست هاى پیامبر اشاره مى کند و با توجه به شناختى که از وضعیت اوضاع و شرایط اجتماعى و سیاسى و حتى فرهنگى جامعه به دست مى دهد توصیه هایى را پیشنهاد بلکه فرمان مى دهد تا اجرایى شود.

براین اساس گزارش ها و تحلیل ها و تبیین ها و توصیه هاى قرآن صرفا توصیف پدیده اى به نام دولت و حکومت اسلامى و بیان بینش هاى فلسفى و اندیشه هاى سیاسى و چگونگى کنش ها و واکنش هاى آن نیست بلکه درهمان حال به تجزیه و تحلیل آن پرداخته و با بیان نمونه هاى عینى و ملموس، راهکارهایى را که دولت اسلامى باید اتخاذ کند به دقت تحلیل و موشکافى مى کند. گاه مى شود که قرآن کنش ها و واکنش هاى پیامبر را درباره رخدادهاى سیاسى و اجتماعى به نقد علمى مى کشد و از او مى خواهد که نسبت به برخى از واکنش هاى خویش تجدیدنظر نماید؛ زیرا ادامه سیاست هاى خاصى ممکن است به تشدید بحران و یا ایجاد برخى از چالش ها و موانع تازه در برابر دولت اسلامى بینجامد. از این رو خداوند در برخى از آیات به پیامبر هشدار مى دهد که ادامه سیاست هاى خاص مثلا برخورد با منافقان و دشمنان داخلی، ممکن است سوء استفاده ها را دامن زند و قدرت و اقتدار دولت اسلامى را به تحلیل برد.

سیاست و حکومت

بى گمان میان سیاست و حکومت رابطه تنگاتنگ و استوارى برقرار است. سیاست، بیانگر چگونگى اداره کشور و ملت از سوى حکومت هاست. حکومت ها به عنوان مجموعه اى از اشخاص و تشکیلات سیاسى و اداری، براى اعمال قدرت، سیاست هاى خاصى را در پیش مى گیرد و به مورد اجرا مى گذارند که افزون بر ایجاد مشروعیت ثانوى و مقبولیت مردمی، اعمال قدرت را در راستاى اهداف، تحکیم و استوارى مى بخشد. از این رو سیاست، مجموعه اى از روش هایى است که هر حکومت و حاکمیتى براى مدیریت جامعه و کشور در پیش مى گیرد.

برنامه ها و تصمیمات و شیوه هاى ادارى و ارتباط داخلى و خارجى و تعیین مناصب و مدیران درحوزه سیاست ها معنا و مفهوم مى یابد. براین اساس همواره از سیاست هاى خارجى و یا داخلى و شیوه ها و برنامه هاى دولت و حکومت سخن به میان مى آید.

در ادبیات سیاسی، به اصول قواعد و شیوه هاى هر دولت و حکومت نسبت به روابط با دولت ها و ملت هاى بیرونى و دیگر شهروندان جامعه جهانى سیاست خارجى آن کشور گفته مى شود.

بنابراین میان حکومت و سیاست ارتباط تنگاتنگى است که براى شناخت هر حکومتی، شناخت سیاستهاى آن کشور مى تواند مهم و مفید باشد. حکومت ها برپایه اهداف و ارزش ها و بینش و نگرشى خاص شکل مى گیرد که مى تواند حکومت نژادى و ملى صرف باشد و یا حکومتى برپایه هاى ارزش هاى ملى و یا دینى و یا فرهنگى ایجاد شود. از این رو بینش و نگرش و اهدافى که یک جامعه و دولت را شکل مى بخشد مى تواند در اصول سیاستهاى آن نیز تاثیرگذار و نقش آفرین باشد. دولتى که برپایه اصول نژادپرستى شکل گرفته درتعامل با شهروندى که بیرون از حوزه نژادى اکثریت باشد سیاست ها تحقیرى و مانند آن را درپیش مى گیرد تا گروه هاى نژادى اقلیت به حاشیه رانده شده و در امور کشور به عنوان جامعه منفعل و غیرفعال درآید و درهیچ امرى دخالت نکرده و مشارکتى در حوزه سیاست و عمل سیاسى نداشته باشد و درعین حال در حوزه برخورد با دیگر کشورها نیز همین سیاست را به شکلى دیگر بروز دهد.

حکومتى که برپایه باورهاى مذهبى شکل گیرد ممکن است دیگر مذاهب را به حاشیه عمل سیاسى براند و درحوزه سیاست هاى خارجى رفتارهاى خویش را برپایه مذهب سامان دهد. اندیشه جهانى و بینش انسانى و باورهاى راستین مى تواند جامعه و دولت و سیاستهاى خاص را پدید آورد که در حوزه روابط بین الملل از نوعى برخوردهاى باز و انفتاحى بهره مند باشد و در سیاست داخلى مانند افراد و شهروندان تفاوتى جز به میزان مشارکت و حضور نگذارد.

بنابراین مى توان گفت که میان دولت ها و حکومت ها ازسویى و سیاستهاى اتخاذ شده آنان از سوى دیگر با توجه به بینش و نگرش آنان تفاوت هاى ملموس و روشنى است که نمى توان آن را نادیده گرفت.

معناى حکومت

در کاربردهاى قرآنی، حکومت از حکم به معناى منع براى اصلاح و یا از ظلم مى آید (مفردات راغب اصفهانى ص ۲۴۸ ذیل واژه حکم و نیز معجم مقاییس اللغه ج۲ص۹۱ ذیل همان واژه) از این رو ابن منظور در کتاب لسان العرب (ج۳ص۲۷۰) حاکم را کسى مى داند که از فساد و ظلمى منع مى کند و بازمى دارد. بنابراین دراصل این واژه، معناى مبارزه و مخالفت با فساد و ظلم نهفته است و حکومت مى بایست در راستاى جلوگیرى از ظلم و فساد و اصلاح جامعه حرکت کند؛ زیرا پدیدآمدن آن تنها براى این مقصد و مقصود بوده است.

این واژه در اصطلاح علوم سیاسى روز به معناى فرایند اعمال سیاستها و تصمیمات از سوى مقامات رسمى در دستگاه سیاسى است.

البته برخى ها حکومت را به معناى مجموعه مقامات رسمى مسئول براى اتخاذ تصمیمات سیاسى و برنامه ریزى و سیاست گذارى دانسته اند. از آن جایى که حاکمیت به معناى اقتدار انحصارى است، هرگونه تصمیمات و سیاست هایى که این مسئولان اتخاذ مى کنند ضرورى و لازم الاجرا است. (دایره المعارف تطبیقى علوم اجتماعى ج۱ص۲۳۲)

به هرحال حکومت چه به معناى فرایند تصمیم گرى باشد و مجموعه حاکمان تصمیم گیر، ارتباط نزدیکى با سیاست دارد. مجموعه این افراد و اندیشه هاى آنان است که سیاست را ویژگى خاصى مى باشد و آن را دیگر از حاکمان و حکومت ها بازمى شناسد.

برخى از سیاستهاى قرآنى حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

در اندیشه قرآنی، حکومت به خودى خود داراى ارزش ذاتى نیست و دست یابى به آن از نظر قرآن رسیدن به یک چیز ناچیز است. (یوسف آیه ۵۶ و ۵۷) هرکسى که در قدرت و حکومت قرار گرفت مى بایست خود را در مقام آزمون و امتحان ببیند که به سلامت از آن در آمدن بسیار دشوار است. (اعراف آیات ۱۲۸و ۱۲۹) تشکیل حکومت با همه شکنندگى و پدیدارى و سقوط آن در طول تاریخ (نور آیه۵۵ و اعراف آیه۱۲۸) براى داورى و حل اختلاف و مدیریت جامعه امرى پسندیده است و حتى به عنوان یکى از اهداف بعثت پیامبران از سوى خدا و قرآن مطرح شده است. (بقره آیه۲۱۳)

یکى از سیاست هائى که پیامبران در دوران مختلف پیش گرفته بودند، تصحیح مرکزیت قدرت و حاکمیت جامعه با استفاده از راهکار اصلاح گرى و هدایت مردم بوده است که مى توان به نمونه هایى چون سیاست موسى(ع) در برابر فرعون (اعراف آیه۱۰۳ و نیز مؤمنون آیه۴۵ و ۴۶ و قصص آیه۳۲) و سیاست یوسف در دوره پادشاهى (سوره یوسف) اشاره کرد.

قرآن براى حاکمان، ویژگى هایى را بر مى شمارد که مى توان آن را در جامعه برتر و نمونه مدینه یافت. از این ویژگى ها مى توان به مطلب مورد نظر که در این نوشتار مورد توجه است نیز دست یافت. به این معنا که برخى از سیاست هاى دولت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از این راه شناسایى و بازخوانى مى شود.

از جمله شرایط و ویژگى هایى که قرآن براى حاکمان برمى شمارد، دورى از استبداد در امور حکومتى است که در آیه۱۵۹ سوره آل عمران به آن اشاره شده است. از ویژگى هاى دیگر دورى از ظلم و ستم (یوسف آیات ۷۸و ۷۹) احسان و نیکى به ملت (یوسف آیه۵۶) عدالت پیشگى و دورى از هواپرستى و گرایش هاى نفسانى (ص آیه۲۶) بهره گیرى از مشورت مردم و استفاده از اندیشه هاى ایشان در مدیریت جامعه (آل عمران آیه۱۵۹) مشاوره با نخبگان و اندیشمندان حوزه هاى مختلف علمى و عملى و کارشناسان هر رشته و علم (نمل آیه۳۲) اجراى قاطع تصمیمات و برنامه ها و سیاست و عدم تعلل و سستى در اجراى مصوبات (آل عمران آیه۱۵۹) است.

این ویژگى ها افزون بر ویژگى هاى فردى چون ایمان به خدا و معاد و حسابرسى (نساء آیه ۱۴۱ و ۱۴۴) و مائده آیه۵۵ و یوسف آیه۵۶و ۵۷)، در پیش گرفتن تقواى الهى در همه حوزه هاى عملى و علمى (اعراف آیه۱۲۸ و یوسف آیه ۵۶و ۵۷)، برخوردارى از توانایى علمى (بقره آیه ۲۴۶و ۲۴۷ و نیز یوسف آیه۵۵) و توانایى جسمى (بقره آیه۲۴۶و ۱۴۷)، انجام کارهاى نیک و پسندیده عقلى و عقلایى و شرعى (نور آیه۵۵) مى تواند سیاست هاى هیئت حاکمه را به گونه اى تثبیت نماید که جز صلاح و اصلاح جامعه و مردم و دورى از فساد را به دنبال نداشته باشد.

سیاستهاى مالى دولت اسلامى

سیاست مالى دولت اسلامى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چنان که قرآن گزارش مى کند، جز گردآورى و هزینه کرد آن در راه مصالح عمومى و فقرزدایى نبوده است. (توبه آیه۶۰ و ۱۰۳)

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با در اختیار گرفتن زکات و دیگر صدقات و درآمدهاى مالى چون انفال و فى (حشر آیه۷) سیاست هاى خویش را به گونه اى طراحى کرد تا منابع ثروت و تولید به درستى توزیع شود و تنها در دستان شمارى معدود از سرمایه داران باقى نماند. در حقیقت سیاست هاى کلان مالى دولت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر پایه فرمان الهى بر گردش آزاد سرمایه در میان شهروندان و ملت بوده است به گونه اى که تنها در دست گروهى ثروتمند باقى نمانده و در میان آنان به گردش درنیاید. (حشر آیه۷)

از آن جایى که در بینش و نگرش قرآنی، فقر فرهنگى مایه ترویج و پایدارى حکومت هاى استبدادى است (زخرف آیه۵۴) این کتاب آسمانى سیاست هاى فرهنگى جامعه را به گونه اى طراحى مى کند تا همگان نه تنها با قوانین (در اصطلاح قرآنی، کتاب) آشنا شوند بلکه با آموزش و تعلیم و تزکیه (که همان آموزش و پرورش واقعى است) به گونه اى شهروندان را آگاه و خود ساخته که با حکومت و حاکمان استبدادى و استبدادگر همکارى نکرده و حتى با آنان به مقابله برخیزند. (سوره جمعه آیه ۲)

از نظر قرآن همچنان که نپذیرفتن ربوبیت و حاکمیت خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) زمینه ساز ایجاد نظام استبدادى است، (هود آیه ۵۳ تا ۵۹) پذیرش حکومت و ربوبیت خدا که به شکل عبودیت و ولایت تجلى مى کند زمینه هاى هرگونه استبداد حکومتى را برمى چیند. از این رو سیاست هاى فرهنگى دولت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر این پایه تنظیم شده بود که مردم به ربوبیت و عبودیت خداوند ایمان آورند و از عبودیت و ربوبیت دیگرانى چون خودشان رهایى یابند.

ظلم ستیزى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

سیاست دولت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در جهت ظلم ستیزى و کفرستیزى بوده است، چنان که همین سیاست از سوى خداوند که از سوى ذوالقرنین اجرا شده بود مورد تایید قرار گرفته است (کهف آیه ۸۳ تا ۸۸)

آن حضرت در سیاست داخلى وخارجى خویش حمایت از محرومان و مظلومان (همان آیات) را در پیش گرفت. ایجاد مرابطه و مراکز نگهبانى مرزى براى دفاع از جغرافیاى سیاسى کشور و ممانعت متجاوزین از تعدى به مرزها و یا حقوق مردم (همان)، حفظ امنیت شهروندان و مرزها (همان) از سیاست هاى پیامبر بود که به پیروى از دیگر حاکمان برگزیده خدا از سوى پیامبر به مردم اجرا گذاشته شده است.

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) براى امنیت مرزها و مقابله با تجاوزات، از سیاست آمادگى کامل نظامى استفاده مى کرد و به حکم «اعدوالهم ما استطعتم من قوه»؛ همه ابزارهاى نظامى و دفاعى را فراهم آورده و به آموزش عده و نفرات پرداخت بهره گیرى از ابزارهاى جنگى متعارف و تولید آن همانند کارى که حضرت سلیمان(ع) با به کارگیرى جنیان و دیگر جانوران و موجودات انجام داد در دولت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز از سیاست هاى ثابت و راهبردهاى دایمى شمرده مى شده است. از این رو ساخت منجنیق با بهره گیرى از فن آورى ارتش مقتدر ایرانى مورد توجه قرار گرفت و در جنگ طائف به کار رفت.

اهداف دولت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

سیاست هاى دولت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در راستاى دست یابى به اهداف بسیارى بوده که در برخى ازآیات به آن ها اشاره شده است. از جمله این اهداف مى توان به حاکمیت دین و دستورها و آموزه هاى وحیانى در جامعه (نور آیه ۵۵)، ایجاد امنیت اجتماعى (همان)، گردش و توزیع منابع تولید و ثروت از راه هاى مختلف مانند گردآورى زکات (حج آیه ۴۱)، ایجاد زمینه ها و بسترهاى مناسب براى رشد و تعالى همه افراد جامعه از طریق جامعه پذیرى و امر به معروف و نهى از منکر (حج آیه ۴۱)، حکومت و حاکمیت دادن به مومنان و اجراى شعایر اسلامى به طور علنى و آزاد (همان)، شرک ستیزى و نمادهاى کفر و نابهنجارى هاى برخاسته از آن (نور آیه ۵۵) و فراهم آورى آسایش و رفاه و اصلاح جامعه و حفظ کشاورزى و نسل هاى بشرى (بقره آیه ۲۰۵) اشاره کرد.

وظایف دولت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

دولت پیامبر بر پایه آموزه هاى قرآنی، براى خود وظایفى را مشخص کرده بود.

مسئولیت پذیرى نسبت به اعمال زیردستان (طه آیه ۴۳ تا ۴۷) نظارت بر کارگزاران و بازدید و مراقبت دایمى ازنیروهاى تحت فرمان (نمل آیه ۲۰) اطلاع رسانى درست و به هنگام مسایل روز جامعه و مقابله با شایعات و شایعه پراکنى ها (نساء آیه ۸۳)، برقرارى امنیت، دفاع از جان و مال و عرض مردم (بقره آیه ۲۴۶ تا ۲۵۱ و یوسف آیه ۹۹ تا ۱۰۱) ایجاد و حفظ امنیت راه هاى ترابرى و کاروان هاى بازرگانى در جهت افزایش داد و ستد و رفاه اقتصادى (یوسف آیات ۷۲ و ۷۳) تدبیر امور اقتصادى (نساء آیه ۵۳) و اهتمام به برنامه ریزى و محاسبه و پیش بینى اوضاع اقتصادى و شرایط آن براى مقابله با بحران هاى احتمالى (یوسف آیات ۴۷ و ۴۸) مهار تولید و توزیع ارزاق در شرایط بحرانى (همان) توجه به وضع اقتصادى مردم و نظارت دایم بر آن براى جلوگیرى از فقر و فاقه (نساء آیه ۵۳)

حفظ نیروى انسانى و اصلاح جامعه با اهتمام به مسایل نسل ها (بقره آیه ۲۰۵) گردآورى و تقسیم ثروت و منابع آن (توبه آیه ۶۰) رعایت حقوق کارمندان دولت (همان) و هم چنین رعایت حق در امور دولتى و داورى در میان مردم به ویژه در بخش قضایى (ص آیه ۲۶) پرهیز از مجازات بى گناهان (یوسف آیات ۷۸ و ۷۹) مبارزه با هرگونه ظلم و ستم و مبارزه با عوامل بى ارزش ساختن قوانین و مقررات اجتماعى و حقوقى و مدنى از سوى افراد (کهف آیات ۸۷ و ۸۸) و در سیاست خارجى کمک به مستضعفان براى رهایى از ظلم و ستم حکومت هاى بیدادگر (نساء آیه ۷۵) بخش دیگرى از وظایف دولت اسلامى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود که به مورد اجرا درآمد.

در حوزه هاى آموزشى و قضایى و سیاست خارجى و حقوق مدنى و اجتماعى و حتى حقوق بشر قرآن سیاست ها و برنامه هاى خاصى را تعریف کرده است که مى توان آن را از آیات مختلف قرآنى به دست آورد.

سیاست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در تصمیم گیرى ها

سیاست پیامبر در تصمیم گیرى هایشان این گونه بود که جمیع جهات را در نظر گرفته و سپس تصمیمى متناسب با مصلحت اسلام و در جهت اهداف خویش، اتخاذ مى کردند. پیامبر هرگز حاضر نبود از هر وسیله اى براى پیشبرد اهداف خویش و احیاناً کسب محبوبیت در بین مردم استفاده نماید. مثلا وقتى ابراهیم فرزند ایشان در سال ۱۰ هجرى درگذشت، خورشید ساعتى از روز گرفت و مردم گفتند از جهت فوت ابراهیم است اما پیامبر فرمودند خورشید و ماه دو نشانه از نشانه هاى خدایند و براى مرگ یا زندگى کسى نمى گیرند.

پیامبر همواره در تصمیم گیرى ها، جایگاه ارزشها را حفظ مى نمود و این ارزشها را هم از قرآن الهام مى گرفت. مثلا باتوجه به اهتمام بسیار زیاد قرآن و اسلام به علم آموزى و کسب معرفت، پیامبر در غزوه بدر خطاب به اسیران دشمن اعلام نمود: هر اسیرى که یک نفر مسلمان را سواد بیاموزد آزاد خواهد شد. یعنى جایگاه و ارزش علم آموزى در نزد پیامبر آنقدر بالاست که حاضر است به خاطر آن، اسیران دشمن را (که پرواضح است از آنان مى توان بهترین بهره بردارى سیاسی، نظامى یا اقتصادى و… نمود) آزاد نماید.

پیامبر همیشه در کارهاى سیاسى با قدرت عمل مى کردند و همچنین به کارهاى فرهنگى نیز اهتمام ویژه اى داشتند و آنها را در سرلوحه برنامه هاى خود قرار مى دادند. مثلا وقتى به بیعت عقبه اول (با ماهیتى فرهنگی) و بیعت عقبه دوم (با ماهیتى سیاسی) که میان پیامبر و انصار مدینه (البته قبل از هجرت) منعقد گردید مى نگریم، دو نکته مهم را در مى یابیم:

۱) پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اقدام فرهنگى را بر سیاسى مقدم مى شمارد.

۲) در کارهاى سیاسى با قاطعیت و قدرت عمل مى کند از اینرو در بیعت عقبه دوم صراحتاً به انصار فرمودند: باید همان گونه که از زنان و فرزندان و خود دفاع مى کنید از من نیز دفاع کنید.

نمونه دیگر حکمت و سیاست پیامبر در تصمیم گیریها در جریان تقسیم غنائم غزوه حنین و دلخورى انصار به سال هشتم هجرى جلوه گر شد. پیامبر چون خواست دل افراد تازه مسلمان را به دست آورده و احیاناً برخى را تشویق به مسلمان شدن کند، غنائم جنگ را فقط بین سران قریش و برخى از مشرکین که ایشان را یارى داده بودند، تقسیم نمود. لذا انصار دلگیر شدند.

(این نشان دهنده جایگاه بالاى اسلام آوردن نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.) اما درایت پیامبر در نحوه دلجویى از انصار جالب است. ایشان انصار را جمع مى کند و سپس مى فرماید:

من شما را از فقر و گمراهى نجات دادم و دلهایتان را به هم نزدیک کردم. سپس فرمودند:

اى گروه انصار چرا به من پاسخ نمى دهید؟ انصار گفتند: بر ما منت نهادی. پیامبر فرمود:

شما هم مى توانید بگویید، ما شما را پناه دادیم و یاریتان کردیم و… (واضح است که وقتى پیامبر خدا این گونه صحبت کند، مخاطب خود به خود راضى و حتى شرمنده مى گردد). سپس پیامبر فرمودند:

من مال و منال دنیا را به دیگران بخشیدم ولى خودم را براى شما گذاشتم و سپس آنها را دعا کرد. اینجا بود که اشک از چشمان انصار جارى شد.

منبع: پژوهشکده فرهنگ و معارف قرآن.

دیدگاه مذاهب اسلامی در باره تجسیم

اشاره:

یکی از موضوعات مطرح در میان متکلمان، مساله تجسیم و جسمانیت خداوند متعال است. اکثریت متکلمان اهل سنت و نیز همه علمای شیعه منکر جسم بودن خداوند هستند و بر این نفی، به ادله عقلی و نقلی استناد می‌کنند. اما برخی از مذاهب و فرقه های اسلامی و برخی از شخصیتهای علمی این فرقه ها بر جسمیت خداوند تأکید دارند. در این نوشته این موضوع مورد بررسی قرار گرفته است.

 

دیدگاه فخر رازی

فخر رازی می‌گوید: «در این باب اهل علم بر دو دسته‌اند: اکثر آنان معتقد به تنزیه خداوند از جسمیتند، ولی مجسمه (این نام به عموم فرقی که در توحید به تجسم حضرت باری تعالی قایل گشتند اطلاق می‌گردد.) [۱] قائل به جسمانیت خداوند می‌باشند.» [۲] [۳]

دیدگاه علمای شیعه

از همین رو شیخ کلینی در کتاب کافی فصلی با عنوان: «باب النهی عن الجسم و الصوره» آورده است [۴] و یا شیخ صدوق در کتاب التوحید باب «انه عزوجل لیس بجسم و لا صوره» دارد [۵] و نیز ابوالفتح کراجکی در کنز الفوائد «فصل من الاستدلال علی ان الله تعالی لیس بجسم» آورده است. [۶] قطب راوندی هم مذهب مجسمه را از مذاهب فاسد شمرده است [۷] و همچنین آیت‌الله خویی در کتاب «الطهاره» عقیده تجسیم را عقیده‌ای باطل معرفی کرده است. [۸]

دیدگاه اهل حدیث و وهابیت

اما در این میان تنها عده‌ای از اهل حدیث ، حشویه (حشویه در اسلام لقب تحقیرآمیزی است که بعضی از علمای کلام اسلام مانند « معتزله » به «اصحاب حدیث» دادند زیرا اصحاب حدیث غالبا قایل به «تجسم» و « تشبیه » خداوند بودند. دیگر آن که حشویه را از آن جهت به این لقب خواندند که احادیث روایت شده از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم که اصلی برای آن نیست بدون تحقیق، در کلام خود وارد کنند و جمیع ایشان قایل به جبر و تشبیه‌اند.) [۹] و در راس آنها وهابیان معتقد به جسم بودن خداوند متعال بلاکیف هستند. حسن بن علی سقاف شافعی می‌گوید: «تجسیم و تشبیه را وهابیان منتشر کردند و کتاب‌های زیادی را در موضوع صفات ترویج کردند؛ همانند کتاب “السنه” از عبدالله بن احمد بن حنبل ، و کتاب “الرد علی بشر المریسی” از عثمان دارمی و نیز علمای وهابیان در این باره کتاب‌های زیادی نوشتند و در آن‌ها این مباحث را از کتاب‌های ابن تیمیه و ابن قیم و دیگران نقل کردند…». [۱۰]

دیدگاه ابن تیمیه و رد نظرش از سوی مخالفان

ابن تیمیه که از رهبران سلفی گری است، از جمله معتقدان به تجسیم است و حتی بنا به گفته ابوالفداء، او به سبب قول به تجسیم زندانی شد. [۱۱] [۱۲] ابن حجر هیثمی مکی شافعی می‌گوید: «ابن تیمیه سخنانی بالای منبر و در حضور مردم می‌گفت و برای خدا اثبات جسمیت می‌کرده که به حریم یکتاپرستی تجاوز کرده است.» [۱۳] [۱۴]

ابن تیمیه در این باره چنین می‌گوید: «آنچه که در قرآن و سنت ثابت شده و اجماع و اتفاق پیشینیان بر آن است، حق می‌باشد و اگر از این امر لازم آید که خداوند متصف به جسم بودن شود اشکالی ندارد؛ زیرا لازمه حق نیز حق خواهد بود.» [۱۵]

بعد از ابن تیمیه محمد بن عبدالوهاب ، پایه گذار تفکر وهابیت ، عقاید ابن تیمیه و از جمله عقیده تجسیم را دنبال کرد. شیخ رضوان العدل شافعی مصری می‌گوید: «بعد از ابن تیمیه، محمد بن عبدالوهاب در قرن دوازدهم ظهور کرد. او عقائد ابن تیمیه را دنبال کرد و بر آن حرف‌های سخیف و قبیح را اضافه نمود. او رئیس طایفه وهابیت است، خداوند آنان را قبیح گرداند…» [۱۶] [۱۷]

ابن بطوطه که خود از علمای اهل سنت است و سفرنامه اش مورد قبول اهل سنت است در کتابش می‌نویسد: «تقی الدین ابن تیمیه یکی از بزرگان فقهاء حنابله در شام بود که در فنون مختلف سررشته داشت، اما کمی ناقص العقل بود… در روز جمعه‌ای در دمشق در مجلس او حاضر شدم، روی منبر مردم را موعظه می‌کرد. از جمله سخنانش این بود که می‌گفت: خدا ازآسمان به دنیا پایین می‌آید مانند پایین آمدن من از منبر، سپس چند پله از منبر پائین آمد، فقیهی مالکی مذهب به اسم ابن الزهراء به او اعتراض کرد، و منکر ادعای او شد ولی مردم به سوی او هجوم آوردند و او را چنان با مشت و لگد زدند که عمامه از سرش افتاد. [۱۸] دیگر علمای اهل سنت مانند ابن حجر نیز این مطلب را از ابن تیمیه نقل کرده‌اند. [۱۹]

وهابیون دنباله رو ابن تیمیه

وهابی‌ها به خدایی معتقدند که به شکل و شمایل انسان و دارای اعضایی مادی است؛ سقاف در کتابش می‌گوید: مجسمه، همان مشبهه هستند که خیال می‌کنند خداوند جسم بوده و دارای شکل و شمایل می‌باشد. غالب آنان تصور می‌کنند خداوند مردی است که بر صندلی بزرگی نشسته است که همان صندلی ملک است. کتابها و مطالبی را که در کتب اعتقادی و توحیدی خود گفته‌اند دلیل این مدعا است. کتاب السنه، منسوب به پسر امام احمد بن حنبل بهترین دلیل و شاهد ماست. اما بعضی از آنها با بحث و جدل باطل و بی فایده حاضر به قبول این مطلب نیستند، اما دروغ می‌گویند زیرا کتابها و گفتارها و مطالب سری و مخفیانه‌ای را که برای پیروان خود گفته‌اند، قویترین ادله بر صدق ادعای ما است. یکی از روشنترین ادله ما اینست که مجسمه و مشبهه معتقدند که خداوند اعضاء و جوارحی مانند : دست و پا و انگشت و ساق و چشم، پهلو و نشستن و برخاستن و جا و مکان و جهت و… نظیر دیگر اجسام و مخلوقات دارد. [۲۰]

قاضی سبکی نیز بر اجماع علمای اسلامی بر عدم جسمانی بودن خداوند اذعان دارد و می‌گوید: «اهل توحید و ائمه اهل سنت بر این که خداوند در جهت خاصی نیست، اتفاق دارند مگر برخی از افرادی که قول شاذ دارند.» [۲۱]

آیات مورد استناد وهابیان

وهابیان برای اثبات ادعای خود مبنی بر جسم بودن و دارای اعضا و جوارح بودن خدا به ظواهر آیات متشابه استناد می‌کردند آیاتی چون: «ید الله فوق ایدیهم» [۲۲] .، «الرحمن علی العرش استوی» [۲۳] .، «کل شیء هالک الا وجهه» [۲۴] .و بدین ترتیب برای خدا اعضایی چون دست، پا و صورت و صفاتی چون قدم زدن و نشستن اثبات کردند. در صورتی که با دقت در آن آیات و نظایر آنها می‌توان به مفاد حقیقی آنها پی برد؛ کلمه «ید» کنایه از قدرت خداوند است و مقصود این است که قدرت الهی برترین قدرتها است. مقصود از «وجه» ذات الهی است، یعنی همه چیز جز ذات خداوند متعال در معرض فنا و زوال است. استواء برعرش کنایه از احاطه ی علم و قدرت خداوند در تدبیر جهان است. نه تنها در صفات یاد شده – که آنها را صفات خبریه می‌گویند ـ باید به اصل تنزیه معتقد بود، بلکه این اصل در همه ی صفات الهی جاری است، مثلا علم خداوند را نمی‌توان علم حصولی و زاید بر ذات او و محدود دانست، بلکه علم خداوند عین ذات خداوند، و حضوری و نامحدود است. همچنین قدرت و حیات خداوند هم دارای چنین ویژگی می‌باشد. [۲۵]

علل شکل گیری نظریه تجسیم

در اینکه چه علل و عواملی سبب بوجود آمدن نظریه تجسیم در بین عده‌ای از مسلمانان شده است عوامل مختلفی وجود دارد که از جمله آنهاست:

۱- میل عوام به تجسیم؛ زیرا بشر همه چیز را به صورت مادی و محسوس می‌بیند لذا می‌کوشد همه چیز را از دیدگاه مادیت حل کند.

۲- خوف از افتادن در تعطیل که قولی افراط گری است و می‌توان با قول به تنزیه، جلوی آن را سد کرد.

۳- تاثر از فرهنگ یهود : یهودیان، خدا را جسم می‌دانستند و او را به شکل انسان به حساب می‌آوردند و معتقد به وجود همسر و فرزند برای خدا بودند؛ لذا خداوند متعال در رد این تصور باطل می‌فرماید: «وانه تعالی جد ربنا ما اتخذ صاحبه ولا ولدا» [۲۶] .؛ «و این که والاست مقام باعظمت پروردگار ما، و او هرگز برای خود همسر و فرزندی انتخاب نکرده است.» و نیز می‌فرماید: «وقالوا اتخذ الرحمن ولدا [۲۷] .؛ «و گفتند: خداوند رحمان فرزندی اختیار کرده است.» این عقیده از یهود توسط برخی داخل در اسلام شد، و به سرعت جای خود را در بین مسلمانان باز کرد. شهرستانی نیز در کتاب الملل و النحل بسیاری از احادیث تجسیم را اخبار کذبی می‌داند که از یهود گرفته شده و به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم نسبت داده شده است. [۲۸]

دلایل نفی تجسیم

اول: آیات قرآن

آیات زیادی در قرآن وجود دارد که خداوند متعال را از جسم بودن منزه دانسته است، از جمله:

۱- «ا لم تر ان الله یعلم ما فی السماوات وما فی الارض ما یکون من نجوی ثلاثه الا هو رابعهم ولا خمسه الا هو سادسهم ولا ادنی من ذلک ولا اکثر الا هو معهم این ما کانوا ثم ینبئهم بما عملوا یوم القیامه ان الله بکل شی ء علیم» [۲۹] .

«آیا نمی‌دانی که خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است، می‌داند هیچ گاه سه نفر با هم نجوا نمی‌کنند مگر اینکه خداوند چهارمین آنهاست، و هیچ گاه پنج نفر با هم نجوا نمی‌کنند مگر اینکه خداوند ششمین آنهاست، و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر اینکه او همراه آنهاست هر جا که باشند، سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه می‌سازد، چرا که خداوند به هر چیزی داناست! »

این آیه نیز به وضوح دال بر سعه وجودی خداوند می‌باشد و البته چنین خدایی نمی‌تواند جسم باشد.

۲- «ولله المشرق والمغرب فاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم» [۳۰] .

«مشرق و مغرب، از آن خداست! و به هر سو رو کنید، خدا آنجاست! خداوند بی نیاز و داناست! »

۳- «لیس کمثله شی ء وهو السمیع البصیر [۳۱] .»

«هیچ چیز همانند او نیست و او شنوا و بیناست! »

واضح است که اگر خدا جسم بود، باید مانند سایر اجسام و شبیه آن‌ها بود.

۴- «والله الغنی وانتم الفقراء» [۳۲] .

«و خداوند بی نیاز است و شما همه نیازمندید! »

هر جسمی مرکب از اجزا است و هر مرکبی نیز به اجزای خود نیازمند است پس اگر خداوند متعال جسم بود دارای اجزا و محتاج به اجزای خود بود و این هم با بی نیازی خداوند سازگاری ندارد.

۵- «هو الاول والآخر والظاهر والباطن» [۳۳] .

«اول و آخر و پیدا و پنهان اوست»

اگر خدا جسم می‌بود باید ظاهرش غیر باطنش باشد، واین مستلزم آن است که خداوند ظاهر و باطن نداشته باشد که این هم خلاف آیه قرآن است.

۶- «لا تدرکه الابصار [۳۴] .؛ «چشمها او را نمی‌بینند».

و اگر خداوند جسم بود قطعا دیده‌ها او را ادراک می‌کردند.

دوم: روایات

علاوه بر آیات قرآن، روایات فراوانی نیز از ائمه شیعه در رد هرگونه نسبت تجسیم به خدای متعال وارد شده است که به دو نمونه از آنها اشاره می‌کنیم؛

۱. امام موسی کاظم علیه‌السّلام در حدیثی فرمودند: «… چه دشنام و ناسزائی بزرگتر است از گفته کسی که خالق همه چیز را به جسم یا صورت یا مخلوقش یا محدودیت و اعضاء توصیف کند خدای ازاین گفتار بسیار برتری دارد. [۳۵] .

۲. امام صادق علیه‌السّلام درباره شخصی که شایع شده بود که معتقد به تجسیم است فرمود: «وای بر او! مگر نمی‌داند که جسم محدود و متناهی است و صورت هم محدود و متناهی است و چون جسم محدودیت دارد، فزونی و کاهش پیدا می‌کند و چون فزونی و کاهش پیدا کرد مخلوق خواهد بود. (یکی از اصحاب می‌گوید: ) عرض کردم پس من چه عقیده داشته باشم؟ فرمود: نه جسم است و نه صورت، او اجسام را اجسام کند و صورتها را صورت نماید، جزء ندارد، نهایت ندارد افزایش و کاهش نیابد، اگر حقیقت چنان باشد که آنها گویند میان خالق و مخلوق و آفریننده و آفریده فرقی نباشد، ولی اوست پدید آورنده، میان او و کسی که جسمش ساخته و صورتش داده و پدیدش آورده فرق است، زیرا چیزی مانند او نیست و او بچیزی نماند.» [۳۶] .

سوم: دلیل عقلی

علما و اندیشمندان اسلامی در نفی جسم بودن خداوند علاوه بر دلایل نقلی از نظر عقلی نیز، براهین متعدد بر محال بودن جسمیت خداوند آورده‌اند و گفته‌اند:

۱. جسم آنست که دارای ابعاد سه گانه- طول و عرض و عمق- باشد؛ پس جسم مرکب از اجزائی است که در ابعاد سه گانه آن وجود دارد، و هر کدام از آنها غیر دیگری است و از طرفی هر چیز مرکب، نیازمند به وجود اجزائی است که از آنها تشکیل یافته است، و چیزی که در وجود خود نیازمند باشد واجب الوجود نیست.

۲. هر جسم متناهی است، و از شش جانب به عدم منتهی می‌شود، و واجب الوجود محال است که عدم به او راه یابد. [۳۷]

نتیجه گیری

از مجموع براهین عقلی و نقلی مشخص می‌شود که خداوند متعال منزه از هر گونه جسمانیت است و خدا را دارای اعضاء و جوارح دانستن، افترایی بزرگ است. همچنین آیات متشابه متضمن صفات خبریه خداوند را باید به تاویل برد و با استفاده از مجموع آیات دیگر معنای حقیقی آنها را یافت.

پی نوشت:

۱.محمد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، مشهد، آستان قدس رضوی، ۱۳۷۲ش، چاپ دوم، ص۳۹۰.

۲.علی اصغر رضوانی، سلفی گری و پاسخ به شبهات، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۴ش، چاپ اول، ص۲۴۰.

۳.فخر رازی، المطالب العالیه، ج۲، ص۲۵.

۴.شیخ کلینی، الکافی، تهران، اسلامیه، ۱۳۶۲ش، چاپ دوم، ج۱، ص۲۵۵.

۵.شیخ صدوق، التوحید للصدوق، قم، جامعه مدرسین، ۱۳۹۸ق، چاپ اول، ص۹۷.

۶.ابوالفتح کراجکی، کنز الفوائد، قم، دارالذخائر، ۱۴۱۰ق، چاپ اول، ج۱، ص۱۹۷.

۷.قطب الدین راوندی، فقه القرآن، قم، مکتبه آیه الله العظمی النجفی المرعشی، ۱۴۰۵ق، چاپ دوم، ج۱، ص۹۷.

۸.خویی، علی غروی تبریزی، التنقیح فی شرح العروه الوثقی، قم، دارالهادی، ۱۴۱۰ق، چاپ ۳، ج۲، ص۷۷.

۹.محمد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، ص۱۵۹.

۱۰.سقاف، الصحیح فی شرح العقیده الطحاویه، الاردن، دار الامام النووی، ۱۴۱۶ق، چاپ اول، ص۴۳.

۱۱.محسن امین، کشف الارتیاب، ترجمه ابراهیم سید علوی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۷، چاپ پنجم، ص۱۴۳.

۱۲.تاریخ ابی الفدا، حوادث سنه ۷۰۵ه. ق.

۱۳.محسن امین، کشف الارتیاب، ص۱۳۹.

۱۴.ابن الحجر هیثمی، جوهرالمنظم.

۱۵.ابن تیمیه، الفتاوی الکبری، دار الکتب العلمیه، ۱۴۰۸ق، چاپ اول، ج۶، ص۴۵۷.

۱۶.علی اصغر رضوانی، سلفی گری و پاسخ به شبهات، ص۲۴۱.

۱۷.رضوان العدل، روضه المحتاجین لمعرفه قواعد الدین، ص۳۸۴.

۱۸.ابن بطوطه، رحله ابن بطوطه، ج۱، ص۴۳.

۱۹.العسقلانی، الدرر الکامنه فی اعیان المائه الثامنه، هند، دائره المعارف العثمانیه، ۱۳۹۲ق، ج۱، ص۱۸۰.

۲۰.سقاف، شرح عقیده الطحاویه، ص۳۵۸.

۲۱.عبدالکافی السبکی، طبقات الشافعیه الکبری، دار النشر، ۱۴۱۳ق، چاپ دوم، ج۹، ص۴۳.

۲۲.فتح/سوره۴۸، آیه۱۰.

۲۳.طه/سوره۲۰، آیه۵.

۲۴.قصص/سوره۲۸، آیه۸۸.

۲۵.رضا استادی، شیعه و پاسخ به چند پرسش، ص۸۸.

۲۶.جن/سوره۷۲، آیه۳.

۲۷.مریم/سوره۱۹، آیه۸۸.

۲۸.شهرستانی، الملل و النحل، بیروت، دار المعرفه، ۱۴۰۴ق، ج۱، ص۱۰۰.

۲۹.مجادله/سوره۵۸، آیه۷.

۳۰.بقره/سوره۲، آیه۱۱۵.

۳۱.شوری/سوره۴۲، آیه۱۱.

۳۲.محمد/سوره۴۷، آیه۳۸.

۳۳.حدید/سوره۵۷، آیه۳.

۳۴.انعام/سوره۶، آیه۱۰۳.

۳۵.انعام/سوره۶، آیه۱۰۳.

۳۶.انعام/سوره۶، آیه۱۰۳.

۳۷.ابوطالب تجلیل تبریزی، پایه‌های علمی و منطقی عقائد اسلامی قم، دفتر انتشارات اسلامی، ص۳۵۰.

منبع: ویکی فقه

آیات دال بر تجویز خشونت در قرآن توجیه گر عملکرد گروه های تکفیری

بیان شبهه

برخی  این شبهه را مطرح می کنند که اسلام دین خشونت گرا است. آنان مدعی هستند که آیاتی در قرآن کریم وجود دارد که اعمال خشونت را با دشمنان و کافران توصیه کرده است. از جمله آیه «انَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَۀ عَذَابٌ عَظِيمٌ؛كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمى‏خيزند، و اقدام به فساد در روى زمين مى‏ كنند، (و با تهديد اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله مى ‏برند،) فقط اين است كه اعدام شوند؛ يا به دار آويخته گردند؛ يا (چهار انگشت از) دست (راست) و پاى (چپ) آنها، بعكس يكديگر، بريده شود؛ و يا از سرزمين خود تبعيد گردند. اين رسوايى آنها در دنياست؛ و در آخرت، مجازات عظيمى دارند. ( مائده،33).

آیه «قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَۀ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ؛ كسانى از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز جزا ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مى‏شمرند، و نه آيين حق را مى ‏پذيرند، پيكار كنيد تا زمانى كه با خضوع و تسليم، جزيه را به دست خود بپردازند! (توبه،29)» خشونت را تجویز و توصیه کرده است.

همچنین آیه «إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَۀ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ(الانفال، 12) که می گوید:و (به ياد آر) موقعى را كه پروردگارت به فرشتگان وحى كرد: «من با شما هستم؛ كسانى را كه ايمان آورده‏ اند، ثابت قدم داريد! بزودى در دلهاى كافران ترس و وحشت مى‏ افكنم؛ ضربه‏ ها را بر بالاتر از گردن (بر سرهاى دشمنان) فرود آريد! و همه انگشتانشان را قطع كنيد! به صراحت خشونت را نسبت با کفار جایز دانسته است. بر اساس همین آیات است که داعش و گروه های تکفیری و تروریستی عمل می کنند.

پاسخ شبهه

هیچ کس و هیچ طائفه‌ای در جامعه بشری دیده نشده که در هنگام جنگ از دشمنانش با عزت و اکرام پذیرایی کند و از آنان احترام نمایند و در نهایت آنان را نکشند. اگر کسی چنین عملی در برابر دشمن انجام دهد شکست او اجتناب ناپذیر است و در معرض ملامت همۀ عقلا قرار می‌گیرد. بنابراین خشونت معقول و عقلایی در جنگ و بر خورد با مفسدین و ایجاد امنیت و آرامش حتی در غیر میدان جنگ لازم است. در میدان جنگ باید جنگجویان با غلظت و قهر آمیز بجنگد نه با ترس و زبونی. در میدان جنگ جنگجویان باید از هر اهرمی معقولی استفاده کند تا روحیه دشمن را تضعیف کرده و در نهایت باعث شکست آنان شود. در میدان جنگ هیچ کسی عملی را انجام نمی‌دهد که باعث شکست خود او شود؛ زیرا جنگ به قصد کشتن و از بین بردن دشمن است.

بنابراین آیاتی که در میدان جنگ سختگیری بر دشمن را توصیه می‌کند نه تنها مورد اشکال نیست؛ بلکه هماهنگ با اهداف جنگ بوده و مطابق با حکم عقل و خواست عقلا است. برخورد تند با اسراء و تحقیر آنان امری است که باعث هدایت آنها شده و در نتیجه به نفع آنان تمام می شود. در عین حال در دین اسلام با وجود این سختگیری‌ها در جنگ، کشتن و شکنجه کردن و اذیت و آزار بدنی اسیران به صورت مطلق ممنوع و حرام است و ارتکاب این اعمال از طرف هرکسی می خواهد باشد مخالفت با دین اسلام است. اسرای دشمن یا با دادن فدیه آزاد می شوند و یا اینکه به بردگی گرفته شده آن هم برای اینکه اسلام بیاورند و بعد از اسلام آوردن آزاد گردیده و به بردگی  گرفتن آنان جایز نیست.[1]

کشتن زنان، پیرمردان و خردسالان، و حتی خنثای مشکل، آب بستن بر دشمنان، آتش زدن کشاورزی و قطع درختان بر مبنای دین اسلام ممنوع و کار خلاف شرع است و همچنین تخریب حصارها و استفاده از منجنیق کراهت دارد مگر اینکه جنگ متوقف بر آنها باشد.[2]

اما عمل‌کرد گروه‌های تکفیری و تروریستی هیچ ربطی به اسلام ندارد چه اینکه اصلا آنان اجازه ندارند که به نام جهاد با کفار یا غیر کفار به جنگ بپردازند تا چه رسد که رفتارهای غیر انسانی و ظالمانه آنان از طرف اسلام مورد تأیید قرار بگیرند. داعشی ها و دیگر گروه های تکفیری مرزهای انسانیت را در نوردیده و پای بند به هیچ معیار و ملاکی نیستند و بر اساس خواستهای نفسانی و شیطانی خود رفتار می کنند تا چه رسد که به موازین دین اسلام پای بند باشند.

اما با بیان مطالبی در خصوص آیات مذکور در سوال ثابت می گردد که هیچ یکی از آیات بر جواز خشونت های غیر معقول و غیر انسانی دلالت ندارند. اما رفع مطلق خشونت در جنگ با دشمن امکان پذیر نیست چه اینکه خشونتهای معقول از طرف هیچ مکتب و مرامی مردود نیست.

آیه 33 سوره مائده حکم کسانی را بیان می کند که در زمین افساد کرده و امنیت را از مردم گرفته و به کشتن مردم می پردازند. هرچند جملۀ «الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» اين معنا را به ما مى‏ فهماند كه مراد از محاربه، دشمنى با خدا در خصوص مواردى است كه رسول نيز در آن دخالتى دارد و در نتيجه تقريبا متعين مى‏ شود كه بگوئيم: مراد از محاربه با خدا و رسول عملى است كه برگشت مى‏كند به ابطال اثر چيزى كه رسول از جانب خداى سبحان بر آن چيز ولايت دارد، نظير جنگيدن كفار با رسول و با مسلمانان، و راهزنى راهزنان كه امنيت عمومى را خدشه‏ دار مى ‏سازد، امنيتى را كه باز گسترش دامنه ولايت رسول آن امنيت را گسترش داده. اما جمله «وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً» معناى منظور نظر را مشخص مى ‏كند و مى ‏فهماند كه منظور از محاربه با خدا و رسول افساد در زمين از راه اخلال به امنيت عمومى و راهزنى است، نه مطلق محاربه با مسلمانان، علاوه بر اينكه اين معنا ضرورى و مسلم است كه رسول خدا (ص) با اقوامى كه از كفار با مسلمانان محاربه كردند بعد از آنكه بر آنان ظفر يافت و آن كفار را سر جاى خود نشانيد معامله محارب را با آنان نكرد، يعنى آنان را محكوم به قتل يا دار زدن يا مثله و يا نفى بلد نفرمود، و اين خود دليل بر آن است كه منظور از جمله مورد بحث مطلق محاربه با مسلمين نيست. علاوه بر اين استثنايى كه در آيه بعدى آمده خود قرينه است بر اينكه مراد از محاربه همان افساد نامبرده است، براى اينكه ظاهر آن استثناء اين است كه مراد از توبه توبه از محاربه است نه توبه از شرك و امثال آن. بنا بر اين مراد از محاربه و افساد بطورى كه از ظاهر آيه بر مى‏ آيد اخلال به امنيت عمومى است و قهرا شامل آن چاقوكشى نمى‏ شود كه به روى فرد معين كشيده شود و او را به تنهايى تهديد كند، چون امنيت عمومى وقتى خلل مى‏ پذيرد كه خوف عمومى و ناامنى جاى امنيت را بگيرد و بر حسب طبع وقتى محارب مى ‏تواند چنين خوفى در جامعه پديد آورد كه مردم را با اسلحه تهديد به قتل كند و به همين جهت است كه در سنت يعنى رواياتى كه در تفسير اين آيه وارد شده نيز محاربه و فساد در ارض به چنين عملى يعنى به شمشير كشيدن و مثل آن تفسير شده است.[3]

کسی که بر مردم رحم نداشته و بر علیه آنان اسلحه گرفته و جامعه را تهدید می کنند و مردم را می کشد متناسب  با جرم و جنایتی که انجام داده باید کشته شود و یا یک دست ویک‌ پای او قطع شده و یا اینکه تبعید شود.[4] مجازات کردن محارب و مفسد در روی زمین خشونت غیر معقول نیست تا گفته شود این آیات خشونت نامعقول داعشی ها امثال آنان را توجیه می کند بلکه این داعشی ها هستند که حکم این آیه شریفه بر آنان جاری گردد.

جمله «إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ …» در این آیه با رعایت عدالت و انصاف و معیارهای انسانی فرموده که  این احکام بر کسی که پیش از دستگیری توبه کرده و از محاربه و افساد دست برداشته جاری نمی گردد.

از آیه 29 سوره توبه نیز هیچ خشونتی به دست نمی آید بلکه به مسلمانی که در رکاب رسول خدا(ص) بوده و اهل کتاب با آنان می جنگیده اند، دستور جنگ با آنان را داده است. این مسئله کاملا طبیعی  است که در جنگ با دشمن فرماندهان طرفین افرادش را به جنگ تشویق می کنند و روحیه آنان را با هر وسیله ممکن تقویت می کنند تا در جنگ شکست نخورند. جزیه گرفتن از دشمن و کوچک شمردن آنان هیچ اشعاری بر خشونت غیر معقول ندارد.

  آیه 12 سوره انفال در باره جنگ بدر است. خداوند می فرماید: «إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَۀ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ». مراد و معنای آیه این است كه: خداوند مسلمانان را به وسيله بشارت و آرامش دادن به دلها نصرت و یاری نموده تا از مشرکینی که چندین برابر مسلمانان بودند به وحشت نیافتند. و نیز در دل کفار رعب و وحشت ایجاد کرد تا از جمعیت کم مسلمانان در هراس شوند.[5] تا اینجا از آیه شریفه هیچ نوع خشونتی به دست نمی‌آید.

اما ظاهر جمله«فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ» دلالت بر خشونت دارد. و مراد از اينكه فرمود«بالاى گردن‏ها را بزنيد» اين است كه سرها را بزنيد، و مراد از«كُلَّ بَنانٍ» جميع اطراف بدن است، يعنى دو دست و دو پا و يا انگشتان دست‏هايشان را بزنيد تا قادر به حمل سلاح و به دست گرفتن آن نباشند.[6] این خشونت مساوی با کشتن دشمن در میدان جنگ است و در میدان جنگ باید دشمن کشته شود و نکشتن دشمن در میدان جنگ امر نکوهیده و غیر معقول است. کشتن دشمن یا با زدن شمیر بر فرق و گردن آنان امکان پذیر است و یا با زدن شمیر بر اطراف بدن او و یا اگر کشته نشود و مورد رحم قرار بگیرد انگشتانش باید قطع شود که در میدان جنگ از کار بیافتد و نتواند سلاح در دست بگیرد. از پای در آوردن دشمن در میدان جنگ جز با این کارها ممکن نیست. میدان جنگ ناگزیر از خشونت است بلکه میدان جنگ میدان خشونت است. در میدان جنگ نباید بر دشمن رحم کرد. زیرا خشونت در میدان جنگ از طرف همۀ عقلای عالم پذیرفته و غیر قابل خدشه است و عدم خشونت در میدان جنگ امکان پذیر نیست.

نویسنده: حمیداله رفیعی

[1] . رک: شهید ثانی، الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقية، ج 2 ، ص 400-401، نجف، منشورات جامعة النجف الدينية، 1387ق/1967م.

تحقيق : إشراف : السيد محمد كلانتر .

[2] . رک: الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقية، ج 2 ، ص 392 – 393،

[3] . محمد حسین طباطبایی، تفیر المیزان، ج5،ص533، ترجمه: محمد باقر موسوى همدانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، 1374ش.

[4] . رک: همان، ص534.

[5] .رک: ترجمه تفسیر المیزان، ج9ص24.

[6] . ترجمه تفسیر المیزان، ج9، ص25.

آیات قرآن در رابطه با روزه و ماه رمضان

در قرآن کریم آیاتی درباره روزه و ماه مبارک رمضان و احکام آن نازل شده است. در ذیل این آیات با ترجمه آنها نقل می شود:

۱٫ سوره بقره , آیه:  ۱۸۳و ۱۸۴

یاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ، أَیَّامًا مَّعْدُودَاتٍ فَمَن کَانَ مِنکُم مَّرِیضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ وَعَلَى الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَهٌ طَعَامُ مِسْکِینٍ فَمَن تَطَوَّعَ خَیْرًا فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ وَأَن تَصُومُواْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ 

اى کسانى که ایمان آورده‏اید روزه بر شما مقرر شده است همان گونه که بر کسانى که پیش از شما [بودند] مقرر شده بود باشد که پرهیزگارى کنید [روزه در] روزهاى معدودى [بر شما مقرر شده است] [ولى] هر کس از شما بیمار یا در سفر باشد [به همان شماره] تعدادى از روزهاى دیگر [را روزه بدارد] و بر کسانى که [روزه] طاقت‏فرساست کفاره‏اى است که خوراک دادن به بینوایى است و هر کس به میل خود بیشتر نیکى کند پس آن براى او بهتر است و اگر بدانید روزه گرفتن براى شما بهتر است.

۲٫سوره بقره، آیه ۱۸۵

شَهْرُ رَمَضانَ‏ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ مَنْ کانَ مَریضاً أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ یُریدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُریدُ بِکُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُکْمِلُوا الْعِدَّهَ وَ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.

(روزه، در چند روز معدودِ) ماهِ رمضان است؛ ماهى که قرآن، براى راهنمایى مردم، و نشانه‏ هاى هدایت، و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است. پس آن کس از شما که در ماه رمضان در حضر باشد، روزه بدارد! و آن کس که بیمار یا در سفر است، روزهاى دیگرى را به جاى آن، روزه بگیرد! خداوند، راحتى شما را مى‏خواهد، نه زحمت شما را! هدف این است که این روزها را تکمیل کنید؛ و خدا را بر اینکه شما را هدایت کرده، بزرگ بشمرید؛ باشد که شکرگزارى کنید!

۳٫ سوره بقره , آیه: ۱۸۷

أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَهَ الصِّیَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِکُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللّهُ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَکُمْ فَتَابَ عَلَیْکُمْ وَعَفَا عَنکُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُواْ مَا کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَکُلُواْ وَاشْرَبُواْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّیَامَ إِلَى الَّلیْلِ وَلاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَاکِفُونَ فِی الْمَسَاجِدِ تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ.

در شبهاى روزه هم خوابگى با زنانتان بر شما حلال گردیده است آنان براى شما لباسى هستند و شما براى آنان لباسى هستید خدا مى‏ دانست که شما با خودتان ناراستى مى‏ کردید پس توبه شما را پذیرفت و از شما درگذشت پس اکنون [در شبهاى ماه رمضان مى‏توانید] با آنان هم خوابگى کنید و آنچه را خدا براى شما مقرر داشته طلب کنید و بخورید و بیاشامید تا رشته سپید بامداد از رشته سیاه [شب] بر شما نمودار شود سپس روزه را تا [فرا رسیدن] شب به اتمام رسانید و در حالى که در مساجد معتکف هستید [با زنان] درنیامیزید این است‏ حدود احکام الهى پس [زنهار به قصد گناه] بدان نزدیک نشوید این گونه خداوند آیات خود را براى مردم بیان مى‏ کند باشد که پروا پیشه کنند.

۴٫ سوره: ۹ , آیه: ۱۱۲

التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّ‌اکِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُ‌ونَ بِالْمَعْرُ‌وفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنکَرِ‌ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّـهِ ۗ وَبَشِّرِ‌ الْمُؤْمِنِینَ.

[آن مؤمنان] همان توبه‏ کنندگان پرستندگان سپاسگزاران روزه‏ داران رکوع‏ کنندگان سجده‏ کنندگان وادارندگان به کارهاى پسندیده بازدارندگان از کارهاى ناپسند و پاسداران مقررات خدایند و مؤمنان را بشارت ده.

۵٫ مجادله، آیات ۳و۴

وَ الَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِن نِّسَائهِِمْ ثمُ‏َّ یَعُودُونَ لِمَا قَالُواْ فَتَحْرِیرُ رَقَبَهٍ مِّن قَبْلِ أَن یَتَمَاسَّا ذَالِکمُ‏ْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ، فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیَامُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعَامُ سِتِّینَ مِسْکِینًا ذَلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَلِلْکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ.

کسانى که همسران خود را «ظِهار» مى‏کنند، سپس از گفته خود بازمى‏گردند، باید پیش از آمیزش جنسى با هم، برده‏اى را آزاد کنند؛ این دستورى است که به آن اندرز داده مى‏شوید؛ و خداوند به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است! و آن کس که [بر آزادکردن بنده] دسترسى ندارد باید پیش از تماس [با زن خود] دو ماه پیاپى روزه بدارد و هر که نتواند باید شصت بینوا را خوراک بدهد این [حکم] براى آن است که به خدا و فرستاده او ایمان بیاورید و این است‏ حدود خدا و کافران را عذابى پردرد خواهد بود

۶٫ سوره: ۵ , آیه: ۸۹

لاَ یُؤَاخِذُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمَانِکُمْ وَلَکِن یُؤَاخِذُکُم بِمَا عَقَّدتُّمُ الأَیْمَانَ فَکَفَّارَتُهُ إِطْعَامُ عَشَرَهِ مَسَاکِینَ مِنْ أَوْسَطِ مَا تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَهٍ فَمَن لَّمْ یَجِدْ فَصِیَامُ ثَلاَثَهِ أَیَّامٍ ذَلِکَ کَفَّارَهُ أَیْمَانِکُمْ إِذَا حَلَفْتُمْ وَاحْفَظُواْ أَیْمَانَکُمْ کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.

خدا شما را به سوگندهاى بیهوده ‏تان مؤاخذه نمى ‏کند ولى به سوگندهایى که [از روى اراده] مى ‏خورید [و مى‏ شکنید] شما را مؤاخذه مى‏ کند و کفاره‏ اش خوراک دادن به ده بینواست از غذاهاى متوسطى که به کسان خود مى‏ خورانید یا پوشانیدن آنان یا آزاد کردن بنده‏اى و کسى که [هیچ یک از اینها را] نیابد [باید] سه روز روزه بدارد این است کفاره سوگندهاى شما وقتى که سوگند خوردید و سوگندهاى خود را پاس دارید این گونه خداوند آیات خود را براى شما بیان مى‏ کند باشد که سپاسگزارى کنید

۷٫سوره: ۴ , آیه: ۹۲

وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ أَن یَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلاَّ خَطَئًا وَمَن قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَئًا فَتَحْرِیرُ رَقَبَهٍ مُّؤْمِنَهٍ وَدِیَهٌ مُّسَلَّمَهٌ إِلَى أَهْلِهِ إِلاَّ أَن یَصَّدَّقُواْ فَإِن کَانَ مِن قَوْمٍ عَدُوٍّ لَّکُمْ وَهُوَ مْؤْمِنٌ فَتَحْرِیرُ رَقَبَهٍ مُّؤْمِنَهٍ وَإِن کَانَ مِن قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ مِّیثَاقٌ فَدِیَهٌ مُّسَلَّمَهٌ إِلَى أَهْلِهِ وَتَحْرِیرُ رَقَبَهٍ مُّؤْمِنَهً فَمَن لَّمْ یَجِدْ فَصِیَامُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ تَوْبَهً مِّنَ اللّهِ وَکَانَ اللّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا.

و هیچ مؤمنى را نسزد که مؤمنى را جز به اشتباه بکشد و هر کس مؤمنى را به اشتباه کشت باید بنده مؤمنى را آزاد و به خانواده او خون بها پرداخت کند مگر اینکه آنان گذشت کنند و اگر [مقتول] از گروهى است که دشمنان شمایند و [خود] وى مؤمن است [قاتل] باید بنده مؤمنى را آزاد کند [و پرداخت‏ خون بها لازم نیست] و اگر [مقتول] از گروهى است که میان شما و میان آنان پیمانى است باید به خانواده وى خونبها پرداخت نماید و بنده مؤمنى را آزاد کند و هر کس [بنده] نیافت باید دو ماه پیاپى به عنوان توبه‏ اى از جانب خدا روزه بدارد و خدا همواره داناى سنجیده‏ کار است.

۸٫ سوره بقره، آیه ۱۹۶

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتَّى یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَریضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْیَهٌ مِنْ صِیامٍ‏ أَوْ صَدَقَهٍ أَوْ نُسُکٍ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَهِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَهِ أَیَّامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَهٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَهٌ کامِلَهٌ ذلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقاب.

و حج و عمره را براى خدا به اتمام برسانید! و اگر محصور شدید، (و مانعى مانند ترس از دشمن یا بیمارى، اجازه نداد که پس از احرام ‏بستن، وارد مکه شوید،) آنچه از قربانى فراهم شود (ذبح کنید، و از احرام خارج شوید)! و سرهاى خود را نتراشید، تا قربانى به محلش برسد (و در قربانگاه ذبح شود)! و اگر کسى از شما بیمار بود، و یا ناراحتى در سر داشت، (و ناچار بود سر خود را بتراشد،) باید فدیه و کفّاره‏اى از قبیل روزه یا صدقه یا گوسفندى بدهد! و هنگامى که (از بیمارى و دشمن) در امان بودید، هر کس با ختم عمره، حج را آغاز کند، آنچه از قربانى براى او میسّر است (ذبح کند)! و هر که نیافت، سه روز در ایام حج، و هفت روز هنگامى که باز مى ‏گردید، روزه بدارد! این، ده روز کامل است. (البته) این براى کسى است که خانواده او، نزد مسجد الحرام نباشد [اهل مکّه و اطرافِ آن نباشد]. و از خدا بپرهیزید! و بدانید که او، سخت‏کیفر است!

۹٫ سوره مائده، آیه ۹۵

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ هَدْیاً بالِغَ الْکَعْبَهِ أَوْ کَفَّارَهٌ طَعامُ مَساکینَ أَوْ عَدْلُ ذلِکَ صِیاماً لِیَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَیَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ وَ اللَّهُ عَزیزٌ ذُو انْتِقامٍ.

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! در حال احرام، شکار نکنید، و هر کس از شما عمداً آن را به قتل برساند، باید کفاره‏اى معادل آن از چهارپایان بدهد؛ کفاره‏اى که دو نفر عادل از شما، معادل بودن آن را تصدیق کنند؛ و به صورت قربانى به (حریم) کعبه برسد؛ یا (به جاى قربانى،) اطعام مستمندان کند؛ یا معادل آن، روزه بگیرد، تا کیفر کار خود را بچشد. خداوند گذشته را عفو کرده، ولى هر کس تکرار کند، خدا از او انتقام مى‏گیرد؛ و خداوند، توانا و صاحب انتقام است.

امام جواد (ع) تجلى آيات قرآن

 

«ديگران مهم» براي انسان

انسان، متناسب با رشد و توانايي هايش در تعامل با ديگران قرار مي گيرد و از ميان آنها كساني كه بيش تر او را تحت تأثير قرار مي دهند، برايش مهم مي شوند. افرادي كه فرد، آنان را مهم تلقي مي كند، از نظر روان شناسي «ديگری مهم» ناميده مي شود.

ديگران مهم، كساني هستند كه فرد مي كوشد تا خود را شبيه و همانند آنها بسازد و در راستاي هويت آنان، خود را تغيير دهد. ديگران مهم، سرمشق، اسوه و الگوي او هستند. شخصيت هاي علمي، فرهنگي، ورزشي و سياسي و مذهبي «ديگران مهم» تلقي مي شوند كه الگوي رفتارها را تشكيل مي دهند.

ديگران مهم، لزوماً افراد هم عصر ما نيستند، بلكه شخصيت هاي تاريخي، رماني و داستاني و حتي افسانه اي هم مي توانند ديگران مهم يك شخص باشند.

زماني كه فرد به ارزيابي خود مي پردازد، معمولا خود را با ديگران مهم مقايسه مي كند و به ميزاني كه ميان خود و اين شخصيت فاصله و تفاوت مي بيند، از هويت كنوني اش احساس ناخرسندي مي كند و در جهت تغيير آن مي كوشد.

گاهي به جاي اين كه فرد خاصي، ديگري مهم يك نفر باشد، ديگران به صورت نامشخص الگوي او قرار مي گيرند. زماني كه فرد از پوشيدن يك نوع لباس طفره مي رود و آن را بد مي داند، معمولا استدلال او اين است كه مردم چه مي گويند؟ در اين جا مردم، يك ديگري مهم نامشخص است كه فرد آنان را نمونه و اسوه خود قرارداده است. هم چنين هنگامي كه فرد درپي آن است كه ويژگي ها و رفتار ديگران را به صورت كلي در خود ايجاد كند و نمي خواهد از شخص خاصي پيروي كند، در اين مورد هم الگوي او كلي و نامشخص است. در اين گونه موارد به اين ديگري نامشخص كه براي فرد مهم تلقي مي شود و فرد مي كوشد خود را شبيه و همانند او سازد، «ديگري نوعي» مي گويند. يكي از اين ديگري نوعي، مردم هستند. كلمه مردم، به فرد يا افراد خاصي اشاره ندارد، بلكه هر فردي متناسب با شرايط خود، ديگري نامشخص و مهمي را كه رفتارش را مطابق با سليقه و انتظارات او شكل مي دهد و خود را با او همانند مي سازد، مردم مي نامد.

در بسياري موارد، شخص هنگام ارزيابي خويش، خود را با ديگري نوعي مقايسه مي كند و به ميزاني كه ميان خود و تصويري كه از ديگري نوعي دارد فاصله و تفاوت ببيند، احساس ناخشنودي مي كند و براي تغيير دادن «خود» اقدام مي كند.

از جمله عواملي كه به سبب آن ها، ديگران، مهم تلقي مي شوند، ارزش ها و مزايا هستند. ارزش ها و مزايا اموري هستند كه براي فرد، مهم و مطلوب تلقي مي شوند. به همين دليل، كساني هم كه از مزايا برخوردارند يا توانسته اند ارزش ها را در خود متجلي سازند، مهم به شمار مي آيند.

تعلق خاطر شيعيان به امام حسين(علیه السلام) و اميرمؤمنان(علیه السلام) و يا ابوالفضل عباس و الگو بودن و تبديل شدن او به يك ديگري مهم به دليل برخورداري از سجاياي اخلاقي، گذشت و قدرت پهلواني و مانند آن است.

قرآن با توجه به اين خصيصه مهم در انسان كه گرايش ذاتي به الگوپذيري دارد، به نمونه هاي مهمي اشاره مي كند. بيان بسياري از داستان هاي پيامبران به منظور الگودهي به شخص مؤمن است. گاه به صراحت از الگو بودن برخي براي مؤمنان ياد مي كند و گاه ديگر به نمونه هاي خاص در حوزه مردان و زنان اشاره مي نمايد. گاه مريم دختر عمران و گاه آسيه همسر فرعون را به عنوان الگوي زنان، معرفي مي كنند.

نمونه و الگوهاي برتر قرآني

قرآن سه گونه الگو را براي مردم معرفي مي كند؛ كساني كه الگوهاي عام هستند كه شامل همه پيامبران و اولياي الهي مي شوند. قرآن با بيان رفتار و انديشه و كردار و گفتار ايشان مي كوشد تا الگوهاي حقيقي را در اختيار مردم قراردهد. الگوهايي كه واقعي هستند و امكان پيروي از آنها فراهم است. مجموعه كساني كه قرآن به آن ها اشاره مي كند و از ايشان به ستايش ياد مي كند الگوهاي مثبت قرآني هستند.

دسته دوم الگوهاي خاص هستند. الگوهاي خاص كساني هستند كه در يك يا چند مورد مي توان از آنان پيروي كرد. اين گروه را نمي توان در همه حوزه ها و انديشه ها و كاركردها مورد تاييد قرارداد.

دسته سوم الگوهاي جامع هستند. آنان كساني هستند كه در همه حوزه ها مي توان از ايشان پيروي كرد. از جمله اين افراد مي توان به پيامبر اكرم(ص) اشاره كرد كه خداوند از او به عنوان اسوه حسنه ياد كرده است. درباره حضرت ابراهيم(علیه السلام) نيز چنين حكمي داده شده با يك مورد استثنا و آن هم نسبت به رفتار او نسبت به عموي كافرش است كه به وي مي گويد از خدا براي او استغفار خواهد كرد؛ زيرا عموي حضرت، او را از خردسالي بزرگ كرده و در كنف حمايت خويش قرارداده بود و آن حضرت از ايشان به عنوان پدر (نه والد) ياد مي كند.

از كساني كه مي توان از آنها به عنوان اسوه كامل ياد كرد و در همه حوزه ها مي توان از ايشان پيروي كرد، عترت رسول الله(ص) و امامان معصوم(علیه السلام) هستند.

آنان را مي توان تجسم قرآن دانست. يكي از اين امامان، حضرت جواد(علیه السلام) است. در اين جا تنها به يك بعد از ابعاد اخلاقي قرآني آن حضرت در حوزه جود و انفاق اشاره مي شود كه مي توان او را از اين نظر اسوه كامل ومصداق عيني قلمداد كرد. آن حضرت(علیه السلام) از اين نظر در لسان روايات و ادبيات و فرهنگ شيعي به عنوان جوادالائمه شناخته شده است.

پيش از آن كه به جود آن حضرت بپردازيم، مي بايست نخست، نگرش قرآن را نسبت به جود و انفاق بدانيم تا با بررسي خلق و خوي قرآني آن حضرت(علیه السلام) به الگوبرداري و سرمشق گيري از ايشان اقدام شود.

انفاق در قرآن

در كاربرد قرآن و متون ديني، انفاق در اصطلاح به اعطاي مال يا چيز ديگر در راه خدا به فقيران و بينوايان و ديگر راه هاي مورد نياز گفته مي شود. راغب اصفهاني مي نويسد: انفاق از آن رو به بخشيدن مال اطلاق مي شود كه با بخشش آن، به ظاهر مال از دست مي رود و زوال مي يابد. انفاق به معناي بيرون كردن مال از ملكيت خود است به گونه اي كه ديگر نمي توان آن را بازپس گرفت.

انفاق از سوي خداوند به معناي مجازي آن به كار رفته و مراد از آن رساندن روزي به بندگان آن است.[1]

انفاق در راه خدا را از جهات گوناگون مي توان دسته بندي كرد. گاه اتفاق در امور مادي و مال است و گاه در امور معنوي؛ اما مصداق بارز آن را انفاق مال دانسته اند. البته آن چه انسان كسب مي كند شامل علم و دانش و معنويات همانند ماديات است و انفاق هر آن چه به دست مي آيد از آموزه هاي دستوري قرآن است.[2]

بر اين اساس انفاق را مي توان فراتر از انفاق مادي برشمرد كه در آيه 3 سوره بقره به صراحت و روشني بيان شده و از ويژگي هاي مومنان و متقين، اين دانسته شده كه از هر چه خداوند روزيشان مي كند انفاق مي كنند. بنابراين انفاق از سرمايه هاي معنوي چون نيروي عقل و دانش نيز از موارد انفاقي بشمار مي رود اگر آن چه را انسان دوست مي دارد شامل انفاق بدانيم كه در آيه 92 سوره آل عمران بدان اشاره شده، مي بايست عقل و آبرو و هر چيز ديگري را كه محبوب انسان است در زمره چيزهايي بدانيم كه قابليت انفاق دارد.[3]

در اهميت و ارزش انفاق همين بس كه قرآن همواره آن را در كنار نماز قرار مي دهد و انفاق را از نشانه هاي مومن برمي شمارد. انفاق در آيات قرآني همواره در كنار اعمال نيك و عبادات قرار گرفته است كه نشانه اهميت آن در اسلام و قرآن است.

خوي جواد الائمه (علیه السلام)

امام جواد(علیه السلام) به عنوان مصداق بارز خلق و خوي قرآني، اين خصلت و خصيصه را به كمال، دارا بوده است. آن امام همام هر چند همانند ديگر اجداد طاهرينش در همه زمينه ها در كمال بود و به جهت خلافت الهي از ويژگي انسان كامل برخوردار بوده است، ولي در خصيصه بخشندگي برجستگي ويژه اي داشت. به سخن ديگر هر شخصي در امري به اوج كمالي خود مي رسد و سرآمد ديگران مي شود. اين مساله اي كه در عرفان ابن عربي به عنوان علي قلب فلان مطرح است. به اين معنا كه هر يك از پيامبران و اسوه هاي قرآني از يك ويژگي برجسته اي برخوردار مي باشند و برپايه آن شناخته و معروف مي شوند. امام سجاد(علیه السلام) به عنوان زينت عبادت كنندگان و امام باقر به عنوان باقرالعلوم(علیه السلام) اين نكته را به خوبي تاييد و تاكيد مي كنند.

امام جواد(علیه السلام) به جهت جود و بخشش خويش معروف و شناخته شده است. هر چند كه جود با انفاق تفاوت هايي دارد، ولي جود در حوزه انفاق قرار مي گيرد و تنها تفاوت آن، بخشش خاص است.

گوشه اي از ويژگي هاي شخصيت امام جواد(علیه السلام)

آن حضرت معدن علم و كرامت بود. زماني آن حضرت به ولايت و خلافت الهي رسيد كه بيش از 9سال نداشت، اما با اين همه از دانش و علم چنان بود كه گويي دانش كل كتاب را به ايشان داده باشند. در همان كودكي بيش از صدها پرسش سخت را پاسخ داد و در دانش آموختن به ديگران كوتاهي نمي كرد و هر آن چه داشت در راه خدا انفاق مي كرد.

در كتاب (عيون المعجزات) به سند معتبر از كليم بن عمران روايت كرده است كه گفت: به خدمت حضرت امام رضا(علیه السلام) عرض كردم دعا كن حق تعالي ترا فرزندي كرامت فرمايد. حضرت فرمود: حق تعالي به من يك پسر كرامت خواهد كرد و او وارث امامت من خواهد بود.

چون حضرت امام محمدتقي(علیه السلام) متولد شد، حضرت فرمود كه حق تعالي به من فرزندي عطا كرده است كه شبيه است به موسي بن عمران(علیه السلام) كه درياها را مي شكافت و نظير عيسي بن مريم(علیه السلام) كه حق تعالي، مقدس و مطهر گردانيده بود مادر او را و طاهر و مطهر آفريده شده بود.

پس حضرت فرمود كه اين فرزند من به جور و ستم كشته خواهد شد و اهل آسمان ها بر او خواهند گريست و حق تعالي بر دشمن و كشنده و ستم كننده بر او غضب خواهد كرد و بعد از قتل او از زندگاني بهره نخواهد برد و به زودي به عذاب الهي واصل خواهد گرديد.

حضرت امام رضا(علیه السلام) در شب ولادت آن حضرت تا به صبح در گهواره با او سخن مي گفت و اسرار الهي را به گوش الهام نيوش او مي رسانيد.

در اين روايت از همانندي آن حضرت با موسي(علیه السلام) سخن گفته مي شود كه بيانگر علم و دانش ايشان به شريعت است و همانند عيسي(علیه السلام) است كه در كودكي و در گهواره از جانب خداوند سخن مي گويد و خود را پيامبر مي خواند. آن حضرت نيز در دانش شريعت و علم لدني همانند

حضرت موسي و عيسي(علیه السلام) بود. با آن كه كودكي خردسال بود اما مسئوليت خطير خلافت الهي و امامت امت را به عهده گرفت.

علامه مجلسي و ديگران فرموده اند كه سن شريف حضرت جواد(علیه السلام) در وقت وفات پدر بزرگوارش نه سال و بعضي ديگر هفت نيز گفته اند. اين خود مي نماياند كه دانش و علم ايشان عادي نبوده است. كسي كه در سن كودكي، امامت امت را به عهده مي گيرد و همه مسايل شرعي امت را حل مي كند و براي هر پرسشي پاسخي مناسب و در خور دارد، كسي است كه از معدن علم الهي بهره برده و از جود الهي سيراب شده است.

در روايات بسياري آمده كه در هنگام شهادت حضرت امام رضا(علیه السلام) آن جناب در مدينه بود و بعضي از شيعيان از صغر سن در امامت آن جناب تامل و شبهه اي داشتند تا آنكه علما و افاضل و اشراف شيعه از اطراف عالم متوجه حج گرديدند و بعد از فراغ از مناسك حج به خدمت حضرت جواد رسيدند و از وفور مشاهده معجزات و كرامات و علوم و كمالات، اقرار به امامت آن منبع سعادت نمودند و زنگار شك و شبهه از آيينه خاطره هاي خود زدودند.

شيخ كليني و ديگران روايت كرده اند كه در يك مجلس يا در چند روز متوالي سي هزار مسئله پيچيده را از آن معدن علوم و فضائل سؤال كردند و از ايشان جواب قانع كننده شنيدند.

ايشان در مدت كوتاه عمر خويش كه در برخي از منابع تا 52سالگي و در برخي ديگر 92سالگي گفته اند،[4] نه تنها به علم و دانش امت توجه داشت و از علم لدني خويش به ايشان مي آموخت بلكه در مبارزه با اهل ستم و ستمگران نيز كوتاهي نكرد.

ابن شهر آشوب و ديگران از محمدبن ريان روايت كرده اند كه گفت: مأمون هر حيله كرد كه حضرت امام محمدتقي (علیه السلام) را مانند خود اهل دنيا كند و به لهو و فسوق مايل كند، اين مسأله تحقق نيافت و حيله او در آن حضرت اثر نكرد تا زماني كه خواست دختر خود را به خانه آن حضرت بفرستد و زفاف واقع شد. امر كرد صد كنيز كه از همه كنيزان زيباتر بودند، هر كدام جامي در دست گيرند كه در آن جواهري باشد به اين هيئت او را استقبال كنند، در آن وقتي كه آن حضرت وارد مي شود و در حجله دامادي مي نشيند. كنيزان به آن دستور رفتار كردند، حضرت جواد(علیه السلام) التفاتي به ايشان نفرمود. مأمون مخارق مغني را طلبيد و آن مردي خوش آواز بود كه رباب مي نواخت و ريش طويلي داشت.

مخارق به مأمون گفت: يا اميرالمؤمنين! اگر به جهت ميل دادن ابوجعفر است به امر دنيا اين كار در عهده من است و من كافيم او را، پس نشست مقابل آن حضرت و آواز خود را بلند كرد به نحوي كه جمعي اهل خانه به نزد او جمع شدند، او شروع كرد به نواختن رباب و آواز خواندن، يك ساعت چنين كرد ديد كه حضرت جواد(علیه السلام) ابداً التفات نكرد نه به سوي او و نه به طرف راست و چپ خود.

پس از آن سر مبارك خود را بلند كرد و فرمود: (اتق الله ياذا العتنون!) از خدا بترس اي مرد ريش بلند!

تا حضرت اين فرمايش فرمود: رباب و مضراب از دست مخارق افتاد و ديگر آن دست براي او فايده اي نبخشيد تا وفات يافت.

مأمون از او پرسيد: ترا چه شد؟ گفت: وقتي كه ابوجعفر به من صيحه زد چنان ترسيدم كه هرگز از آن بهبودي نخواهم يافت.[5]

اين ها نشان مي دهد كه دشمن تا چه اندازه براي اين كه امام را در سن كودكي و نوجواني از دين و امامت دور سازد توطئه مي كرد. توطئه هايي كه اگر موفق مي شدند مي توانست مردم را از دور وي پراكنده سازد.

آن حضرت با آن كه در محاصره قدرتمندان و اهل دنيا بود و دشمن در خانه اش كمين كرده بود ولي با اين همه همواره در انديشه مردم و به ويژه شيعيان بود و هر آن چه به دست مي آورد در ميان بينوايان و فقيران انفاق مي كرد. اين ويژگي چنان در آن دوره برجسته شده بود كه مردم وي را به جهات مختلف و از جمله انفاق مال و دارايي و كمك به محرومان به نام جواد مي شناختند.

جود و كرمش شامل دوست و دشمن مي شد. به گونه اي كه مأمون نيز از آن حضرت حرزي خواست تا از آن براي محافظت از خويش بهره برد. آن حضرت با جود و كرمش اين حرز را نوشت كه داستان آن خواندني و آموزنده است كه چگونه جود جوادش چنان فراگير و گسترده است كه دشمنان را نيز شامل مي شود. اين هم از خلق و خوي قرآني آن حضرت حكايت دارد كه مظهر اسم رحمت عامه است.

پی نوشتها:

[1] . تفسير قرطبي ج 6 ص155.

[2] .بقره، آیه (3) الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ، (بقره:آیه267) أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَنفِقُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُم مِّنَ الأَرْضِ وَلاَ تَيَمَّمُواْ الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنفِقُونَ وَلَسْتُم بِآخِذِيهِ إِلاَّ أَن تُغْمِضُواْ فِيهِ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ.

[3] . لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّی تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَيْءٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِيمٌ.

[4] . منتهي الامال.

[5] . منتهي الامال.

منبع: عليرضا طباطبايی؛روزنامه کيهان.

انوار وحى بر لبان كوثر

اشاره:

برای گسترش فرهنگ قرآنی در میان نسل جوان نشان دادن الگو در زمینه بهره برداری از آیات قرآن در لابلای صحبتها و سخنان، بسیار مؤثر و کارگشاست. در این راستا نویسنده مقاله، خطبه حضرت زهرا (علیهاالسلام) را انتخاب کرده اند.

این خطبه در برگیرنده فنون و صنایع گوناگون ادبی و آرایه های لفظی و معنوی است که جا دارد محققین از زوایای مختلف بدین خطبه بنگرند و نکات فراوان آن را استخراج نموده و در معرض مطالعه علاقمندان قرار دهند.

نویسنده، جملات این سخنرانی را به 4 دسته تقسیم می کند: اول: استدلالها به آیات قرآن. دوم: اقتباسها از آیات. سوم: جملات ناظربه آیات. چهارم: کلمات حکیمانه. که به بررسی 3 دسته اول می پردازد:

پیوند قرآن و عترت بر اساس حدیث متواتر ثقلَیْن، پیوندی عمیق و جاودانه است، که صد البته ادراک مقامات بلند غیبی، معنوی و عرفانی آنها اگر ممتنع نباشد برای فهم ما، فوق طاقت و بسیار مشکل می باشد؛[1] در حقیقت، آنان دریای ژرف اند که به عمق ناپیدایشان راهی نیست. در این میان، عصمت کبرا، حضرت زهرا (علیهاالسلام) ویژگیهای بخصوصی دارد:

فضل زهرا را بشر کی می توان احصا کند          قطره را قدرت نباشد وصف از دریا کند

روح متعالی و بلند او که «از ادراک آن حیران شود عقول» جبرئیل (علیه السلام) را تنزل داد و پایین آورد،[2] و در آن ایام سخت و دشوار، جبرئیل (علیه السلام) ، مسائل و حوادث پیشِ رو تا بر پایی قیامت را به اطلاع آن دُردانه پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) رساند و امیرمؤمنان (علیه السلام) ، آنها را نگاشت و بدین ترتیب صحیفه فاطمه (علیهاالسلام) شکل گرفت:

جمله اسرارِ «ما اوحی» در اوست       علم کل انبیا پیدا در اوست

که از امامی به امام بعدی سپرده می شد:

وارث آن مصحف عالی مقام    بعد زهرا نیست کس غیر از امام

و اینک نیز در دست مبارک حجت بر حق الهی، آن صدف دریای رحمت رحمانی «علیه السلام و عجل اللّه تعالی فرجه» قرار یافته است. آری، سابقه نداشته است که جبرئیل (علیه السلام) جز با طبقه اول از انبیای عظام (علیهم السلام) این چنین آمد و شدهای مکرر با کسی داشته باشد، و این همان فضیلت بزرگی است که عارف بزرگ قرن ما خمینی کبیر (قدس سره) آن را بالاترین فضیلت برای حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسلام) می دانستند.[3]

آن بانوی مقدس و مطهر در زمینه های مختلف، جملات ژرف و زیبایی به کام تشنگان حکمت و حقیقت جاری ساخته اند که محور برخی از سخنان آن وجود نازنین را می توان در این بخشها خلاصه کرد: عرفانی، تربیتی و مسائل خانواده (تلاش و کار در منزل، همراهی با همسر در تحمل مشکلات و سختیهای زندگی، ساده زیستی و پرهیز از تجملات و…)، حقوقی (حق زن، حق همسایه، حق کارگر، حق میهمان و… )، اجتماعی (عفاف و حجاب برای بانوان و… )، اقتصادی، دفاع از ولایت و سیاستهای پدر و شوهر خویش (اعتراض به اقدامات خلیفه اول و دوم، طرح قضیه فدک و اعتراض شدید نسبت به غصب آن از طرف حکومت به عنوان بهانه ای برای ریشه کن کردن انحراف عظیمی که در خلافت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) پیش آمده بود، بیان فضائل و مناقب علیّ مرتضی (علیه السلام) و نکوهش مخالفان وی، نقل احادیثی از پدر که در شأن ولایت شوی وی فرموده بود؛ مانند: حدیث غدیر و منزلت، وصایا و سفارشات در آخرین لحظات عمر خویش مبنی بر دفن شبانه و تحریم شرکت خلفای اول و دوم در مراسم نماز بر وی و دفن ایشان و… )، فقهی (برخی از احکام باب طهارت، حج، ارث، قضاء و… )

آن پرورده صبر و رضا با بیانات فصیح و بلیغ نسیمی جان فزا در پیکر فسردگان راه، وزان کرده است و گاه نیز برای بیان افکار بلند خویش از شعر استفاده نموده اند. اشعاری که به ایشان منسوب است به بیش از 70 بیت می رسد که عمدتا در موضوعاتی نظیر: فضائل علی بن ابی طالب (علیهماالسلام) و اطاعت از وی، غم جانکاه و جگرسوز شهادت پدر (صلی الله علیه و آله وسلم) ، خبر از شهادت و آرزوی مرگ، تنهایی امیرالمؤمنین (علیه السلام) می باشند.[4]

مادر این مقاله در پی آنیم تا با نیم نگاهی به یکی از خطبه های آن جگرگوشه رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) میزان استفاده وی از آیات قرآن را نظاره کنیم، تا سرمشقی برای دلدادگان آن بانوی دو سرا باشد که در گفتار و کردار خویش هر چه بیشتر با قرآن عزیز اُنس گیرند، و شاهد انوار وحی از لبان کوثر باشند.

خطبه مورد نظر در این مقال همان خطبه فدکیه است که آن جوهر صدق و صفا در میان جمعی از زنان بنی هاشم در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) از پشت پرده در حضور مردم ایراد کرد. این سخنرانی شیوا و خطبه غرّا، در کتب معتبر ثبت گشته است.[5] و شیعیان مخلص از دیرباز آن خطبه با ارزش را نسل اندر نسل حفظ و به فرزندان خویش تعلیم می دادند، امید آنکه مسؤولین برنامه ریزی در امور فرهنگیِ ما نیز با تدوین برنامه های اصولی و حساب شده در مقاطع مختلف تحصیلی و علمی به این امر مهم عنایت بیشتری مبذول دارند.

به هر ترتیب ما کلام کوثر در این سخنرانی پرشور را به 4 دسته تقسیم کرده ایم:

دسته اوّل: استدلالها به آیات قرآن.

دسته دوّم: اقتباسها از آیات.[6]

دسته سوّم: جملات ناظر به آیات.

دسته چهارم: کلمات حکیمانه.

توضیح آنکه: در دسته اول آیاتی که حضرت (علیهاالسلام) برای اثبات ارث بردن خویش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) بدانها تمسک و استدلال نموده است را آورده ایم و در دسته دوم جملاتی که اقتباس از آیه های قرآن می باشد، آورده شده که خود به دو گروه تقسیم شده اند:

الف – اقتباسهای بدون تغییر.

ب – اقتباسهای همراه با تغییر.

و اما در دسته سوم نیز به جملاتی از خطبه نظر داریم که ناظر به آیات قرآن می باشند. به دیگر عبارت آنکه: مفاد این دسته از جملات با توجه به قرائنی مانند: همسانی فعل یا یکی از متعلقاتش و یا… با همتای خود در آیات، نظر به آیات مزبور دارد. و بالاخره در دسته چهارم نیز جملات حکیمانه آن آفتاب چرخ عصمت (علیهاالسلام) جای دارد که پرداختن به آنها خارج از محور بحث ما در این مقاله است.

در این خطبه جذّاب بسیاری از فنون مختلف و صنایع گوناگون ادبی و آرایه های لفظی و معنوی استفاده شده است. و البته برای آنان که حتی مقدار اندکی معرفت نسبت به خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) داشته باشند جای هیچگونه تعجبی نخواهد بود، چرا که آن خاندان همگی اهل حکمت و فصاحت بوده اند و اینها همه نمی است از یم بیکران آن انوار تابناک الهی. همان اشباح نوری که قرنها پیش از خلقت دنیا در جوار عرش رحمان عزّوجلّ به تسبیح، تحمید، تقدیس و تمجید الهی مشغول بودند[7] و سجده بر آدم «علی نبیّنا و آله و علیه السلام» نیز به خاطر وجود این انوار پاک در صُلب وی بوده است.

اینک نوبت پرداختن به اصل بحث است که چنانکه گذشت، ما جملات کریمانه این خطبه با عظمت را به چند دسته تقسیم کرده ایم که تفصیل آن چنین است:

دسته اول: استدلالها به آیات قرآن

در پی اثبات و احقاق حق خویش مبنی بر ارث بردن از پدر خویش (به دیگر سخن اینکه: اصولاً فرزندان انبیاء نیز از پدران خویش ارث می برند.) به آیات ذیل استدلال کرده اند:

1 – صدر آیه 16 سوره نمل: «وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ..» [= (حضرت) سلیمان از (پدر خویش، حضرت) داود ارث برد.]

2 – ذیل آیه 5 و صدر آیه 6 سوره مریم: «فَهَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّا یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ..» [(حضرت زکریا به خدواند سبحان عرضه داشت:)

بارالها از جانب خود فرزندی به من عطا کن تا از من و از آل یعقوب ارث ببرد..]

3 – صدر آیه 11 سوره نساء: «یُوصیکُمُ اللّه فی اَولادِکُمْ لِلذَّکر مِثْلُ حَظِّ الاُنثَیینِ…» [= خداوند به شما در مورد فرزندانتان چنین سفارش و توصیه می کند که برای پسران دو برابر سهم دختران قائل شوید.]

4 – ذیل آیه 180 سوره بقره:«.. اِنْ تَرَکَ خَیْرا الْوصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الاَقْرَبینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقَّا عَلی الْمُتَّقینَ» [= (بر شما واجب گشته، هنگامی که یکی از شما را مرگ در رسد،) اگر چنانچه چیز خوبی (اموال) از خود بجا گذارده، برای پدر و مادر و نزدیکانش بطور شایسته وصیت کند، این حقی است بر گردنِ پرهیزکاران (که بایستی از عهده اش برآیند.)]

دو مورد اول تصریح داشت که فرزندان انبیا از پدران خویش ارث می برند و دو مورد اخیر نیز بر اساس شمول و عمومیت آنها نسبت به فرزندان انبیاء در اثبات مطلب دلالتی واضح دارند.

دسته دوم: اقتباسها از آیات:

الف گروه اول (اقتباس بدون تغییر آیه):

1 – پس از بیان حکمت برخی از احکام و مسائل دین اسلام در مورد اینکه انسان باید تقوی پیشه کند و حق تقوی را ادا کند و واقعا خداترس گردد و تا دم مرگ و آخرین لحظه عمرش اسلامِ خود را حفظ نماید قسمتی از آیه 101 سوره آل عمران را اقتباس کرده اند:

«(ف)اتَّقُوا اللّه َ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ الاّ و أنْتُمْ مُسلِمُونَ

2 – خشیت عبارت است از خوفی که همراه با درک عظمت حق «جلّ و علی» و صفات جلالیه او باشد و این جز با ترک گناه حاصل نخواهد شد، پس گنهکار نمی تواند ادعا کند که از خدا خشیت دارد و فقط آگاهانِ از مقام ربوبی دارای چنین صفتی می باشند (که مصداق کامل آن علی (علیه السلام) می باشد)، «اِنَّما یَخْشَی اللّه َ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ» قسمتی از آیه 28 سوره فاطر می باشد که حضرت آن را اقتباس فرموده اند.

3 – در مورد معرفی خویش می فرماید: من دختر همان پیامبری هستم که از جنس خود شما بود و رنج و گرفتاری شما برایش سخت و نگران کننده بود و بر هدایت نمودن شما اصرار داشت و امیدوار بود و اصولاً نسبت به مؤمنین رأفت داشت و به آنها مهربانی می کرد. که این فرمایش اقتباس است از آیه 128 سوره توبه: لَقَدْ جاءکُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزیرٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ».

4 – برای یادآوری وضعیت ناشایست اَعراب قبل از اسلام و اینکه همواره در پی جنگ و خونریزی های بی هدف و ناشی از هواهای نفسانی بودند و در واقع در لبه پرتگاه و سقوط در آتش جهنم بودند قسمتی از آیه 103 سوره آل عمران را اقتباس کرده اند: «.. وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّار…»

5 – در ادامه توصیف مردم و ویژگیهای آنان قبل از اسلام در مورد نداشتن امنیت می فرماید: شما در آن دوران ترس این را داشتید که مبادا شما را بربایند. که این فرمایش اقتباس از قسمتی از آیه 26 سوره انفال می باشد: «تَخافُونَ اَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ النّاسُ…»

6 – در بیان نجات مردم بواسطه بعثت وجود نازنین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) قسمتی از آیه 103 سوره آل عمران را اقتباس کرده و می فرمایند: «.. فَاَنْقَذَکُمْ…»

7 – در مورد اینکه پدر بزرگوارشان برای تبلیغ اسلام هر رنجی را بر خود خریدند و همواره با فتنه انگیزی و آتش افروزی مخالفان روبرو می گشتند ولی به مدد غیبی الهی آن فتنه ها سرکوب می شد و حضرت به راه خویش ادامه می دادند، از قسمتی از آیه 64 سوره مائده اقتباس کرده اند: «.. کُلَّما اَوْقَدُوا نارا لِلْحَرْبِ اَطْفَأَهَا اللّه ُ..»

8 – در پی توبیخ مردم نادان که دنبال هواها و آرزوهای فانی خود رفتند و حق را رها نمودند و مسأله سقیفه و غصب خلافت را پیش آوردند و اینکه در گناه و فتنه واقع گشتند و در واقع هم اکنون جهنم آنها را احاطه کرده و در قیامت هم این احاطه تجلی خواهد یافت و تا ابد در آتش سوزان دوزخ خواهند ماند، قسمتی از آیه 49 سوره توبه را اقتباس کرده اند:

«.. اَلا فِی الفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرینْ»

9 – در ادامه توبیخ ستمکاران که بجای پیروی از احکام قرآن بدنبال هوسهای فانی دنیوی خویش شتافتند و جایگزین بدی به جای تبعیت از احکام قرآن برگزیدند، ذیل آیه 50 سوره کهف را اقتباس کرده اند: «.. بِئْسَ لِلظّالِمینَ بَدَلاً»

10 – در ادامه سرزنش آنان که از دین فاصله گرفتند می فرماید: آن کسی که غیر از اسلام (و تسلیم محض در برابر خداوند) دینی دیگر برای خویش انتخاب کند از او پذیرفته نگردد و در آخرت نیز از زیان کاران خواهد بود، این فرمایش اقتباسی است از آیه 85 سوره آل عمران: «وَمَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الاِسلامِ دینا فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرینَ»

11 – پس از ردّ اعتقاد حاکمان غاصب مبنی بر عدم ارث بردن فرزندان انبیاء از پدران خود، می فرماید: آیا (با وجود احکام نورانی اسلام) باز هم سراغ احکام جاهلیت می روید. و اصولاً کدام حکم از حکم خدا برای آنان که اهل یقین می باشند بهتر و نیکوتر است؟ این فرمایش اقتباس است از آیه 50 سوره مائده: «أَفَحُکْمَ الجاهِلیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّه ِ حُکْما لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ»

12 – در مورد تهدید ظالمین و اینکه برای وعیدهای الهی زمانی مشخص وجود دارد و ستمکاران بالاخره به عذاب دچار خواهند شد، می فرمایند: هر خبر و وعیدی که پیامبران از جانب خدا داده اند وقت معینی دارد. که این فرمایش اقتباس است از صدر آیه 67 سوره انعام:

«لِکُلِّ نَبَأ مُسْتَقَرٌّ..»

13 – در ادامه تهدید به عذابهای الهی می فرمایند: بزودی خواهید دانست که کدام یک از ما یا شما دچار عذاب ذلت بار شده و عذاب همیشگی و جاودان دامنگیرش خواهد گشت. این فرمایش اقتباسی است از آیه 39 سوره هود:

«فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتیهِ عَذابٌ یُخْزیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذابٌ مُقیمٌ»[8]

14 – در مورد اینکه مرگ برای پدر گرامیشان همچون انبیای سابق قضای حتمی بوده است می فرماید:

«محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) جز پیامبری (از جانب خدا) نیست که پیش از او نیز پیامبرانی بوده اند (که از این جهان خاکی رخت بربسته اند) اگر او نیز بمیرد یا به شهادت برسد، آیا دوباره به دین و مرام جاهلیت باز خواهید گشت؟ هر کس که عقبگرد کند و مرتد شود به خدا ضرر نرسانده و البته خداوند، آنها را که در دین ثابت قدم ماندند و راه ارتداد را پیش نگرفتند نیز پاداش شکرگزاریشان را خواهد داد.»

این جملات اقتباسی است از آیه 144 سوره آل عمران: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلبْتُمْ عَلی اَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّه َ شَیْئا وَ سَیَجْزی اللّه ُ الشّاکِرینَ

15 – پس از خطاب به مردم و طلب کمک و یاری از آنان برای احقاق حق، آنان را تشویق می کند و می خواهد با برانگیختن غیرت آنها ترس از جوّ حاکم را از وجودشان بشوید لذا از آیه 13 سوره توبه اقتباس کرده و می فرمایند:

«اَلا تُقاتِلُونَ قَوْما نَکَثُوا اَیْمانَهُمْ وَ هَمَّوا بِاِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُکُمْ اَوَّل مَرَّة اَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّه ُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشَوْهُ اِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنینَ» [= آیا با آنان که عهدشکنی کرده و بر اخراج پیامبر (از مکه) اهتمام ورزیدند، پیکار نمی کنید؟ و حال آنکه آنها بودند که نخستین بار (دشمنی و پیکار با شما را) آغاز کردند، آیا از آنان می ترسید؟ با آنکه خداوند سزاوارتر است که از او بترسید، اگر مؤمن می باشید.]

16 – پس از اظهار یأس و ناامیدی از یاری مردم، می فرماید: اگر شما و تمام آنانکه روی زمین زندگی می کنند همگی کافر شوید (به خدا زیان نمی رسانید) که خدا از همگان بی نیاز است و ستوده. این فرمایش اقتباس است از قسمتی از آیه 8 سوره ابراهیم: «.. اِنْ تَکْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الاَرضِ جَمیعا فَاِنَّ اللّه َ لَغَنِیٌّ حَمید»

17 – در توصیف آتش قهر الهی که در انتظار غاصبین خلافت می باشد می فرماید: آتش برافروخته الهی است که (درون انسان را پیش از جسم و ظاهر وی شعله ور می سازد و) از دلها سر می زند. این فرمایش اقتباسی است از آیه 6 و 7 سوره هُمَزه: نارُاللّه ِ الْمُوقَدَة الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الاَفْئِدَة

18 – در ادامه تهدید مجرمان زمان خویش ذیل آیه 227 سوره شعراء را اقتباس کرده اند: «وَسَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ» [= آنان که ظلم و ستم روا داشتند بزودی خواهند دانست که به چه کیفر گاهی (در دوزخ) بازگشت می کنند.]

19 – در ادامه تهدید داعیان خلافت می فرماید:

«شما منتظر جزای اعمال (پَست) خود باشید ما هم در انتظار نتیجه و پاداش اعمال خود می باشیم.»

این فرمایش اقتباسی است از آیه 122 سوره هود: «وَانْتَظِرُوا انَّا مُنْتَظِرونَ

20 – در مقابل طفره رفتن غاصبان حکومت و عدم پذیرش حق، ذیل آیه 18 سوره یوسف را اقتباس کرده اند: «.. بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ اَنْفُسُکُمْ اَمْرا فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللّه ُ المُستَعانُ عَلی ما تَصفُونَ» [= حضرت یعقوب در برابر دروغگویی برادران یوسف که گفتند: «یوسف را گرگ درید و این پیراهن خون آلود اوست» فرمود: بلکه این کار زشت را هوسهای نفسانی شما در نظرتان زیبا جلوه داده و آراسته نموده است. (و البته من در برابر این حادثه) صبری جمیل و زیبا پیشه می سازم (و بردباری همراه با شکر در درگاه الهی از خود نشان خواهم داد) و از خدا (نیز) در مقابل آنچه شما اظهار می دارید، یاری می طلبم.]

21 – در مورد قیامت و رسوایی ستمکاران و اهل باطل که به حق اهل بیت علیهم السلام ظلم و ستم روا داشتند ذیل آیه 78 سوره غافر را اقتباس کرده اند: «.. وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ»

ب گروه دوم (اقتباس همراه با تغییر آیه):

1 – در بیان اهتمام و کوششهای طاقت فرسای پدر عزیزش در راه تبلیغ دین اسلام و انذار مردم از عذاب الهی قسمتی از آیه 94 سوره حجر: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ..» را اقتباس کرده و فرموده اند: «.. صادعا بِالنَّذارَةِ».

2 – در ادامه توصیف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) صدر آیه 125 سوره نحل: «اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ الْحَسَنَةِ» را اقتباس کرده و فرموده اند: «.. داعِیا اِلی سَبیلِ رَبِّهِ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظةِ الْحَسَنَةِ» [=.. مردم را به راه پروردگارش فراخوان بود و روش او در این کار حکمت (و برهان) و موعظه نیکو بود.]

3 – در هم شکسته شدن هیمنه بت پرستان و از هم گسیختگی آنان به دست توانای پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) را با استفاده از اقتباس آیه 45 سوره قمر: «سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ» بیان کرده و فرموده اند: « (حَتّی) هَزَمَ (اِنْهَزَمَ) الْجَمْعُ وَ وَلَّوا الدُّبُرَ

4 – در توصیف حالت مردم تن پرور زمان خویش می فرماید: در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و علی (علیه السلام) در دوران سختی و فشارهای همه جانبه از سوی دشمنان برای پیشبرد اهداف مقدس اسلام از خودگذشتگی می نمودند و آسایش را از خود سلب کرده بودند، شما دنبال رفاه و عیش و نوش خویش بودید و این مطالب را با یک کلمه «فاکِهُونَ» افاده کرده اند که اقتباسی است از آیه 27 سوره دخان: «(وَ نَعْمَةٍ کانوا فیها) فاکِهینَ»

5 – پس از بیان زحمات و رنجهای امیرالمؤمنین (علیه السلام) در راه اسلام و سرزنش مردم منافق صفت بخاطر راحت طلبی و رفاه زدگی آنان به یاد ایشان می آورد که شما در آن دوران سخت و کمرشکن هماره منتظر آن بودید که حوادث دردناکی «مانند شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) » برای ما پیش آید تا شما به اهداف خود برسید، «.. تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوائِرَ..» این فرمایش اقتباسی است از قسمتی از آیه 98 سوره توبه: «… وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوائرَ…».

6 – پس از توبیخ و سرزنش ابوبکر که مدعی بود: «چون زهرا (علیهاالسلام) فرزند پیامبر است لذا نمی تواند از پدرش ارث ببرد»، می فرماید: آیا در کتاب خدا آمده که تو از پدرت ارث ببری امّا من از پدرم ارث نبرم؟ اگر چنین نسبتی به کتاب خدا بدهی: لَقَدْ جِئْتَ شَیئا فَرِیّا [= کار بسیار زشت و عجیبی مرتکب شده ای]. این فرمایش اقتباسی است از ذیل آیه 27 سوره مریم: «لَقَدْ جِئْتِ شَیْئا فَرِیّا».

7 – برای تهدید غاصبان خلافت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) ذیل آیه 27 سوره جاثیه: «.. یَوْمَ تَقُومُ الساعةُ یَوْمَئِذٍ یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ» را اقتباس کرده و فرموده اند: (وَعِنْدَ السّاعةِ یَخْسَرُ الْمُبْطِلونَ» [= هنگام قیامت اهل باطل به خسران و زیان خویش واقف می شوند.].

8 – انذار پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نسبت به عذابهای الهی را یکی از اوصاف پدر خویش برشمرده و از ذیل آیه 46 سوره سَبَأ: (اِنْ هُوَ اِلاّ نَذیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذابٍ شَدیدٍ» اقتباس کرده و فرموده اند: «اَنَا ابْنَةُ نَذیرٍ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذاب شَدیدٍ» [= من دختر همان بیم دهنده شما در برابر عذاب شدید الهی هستم (آن چنان عذابی که گویی پیش روی شماست، چرا که قیامت نزدیک است)].

9 – در مورد عدم عمل به قرآن و پشت سرانداختن احکام آن توسط حکومت زمان خویش می فرماید: «وَ نَبَذْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِکُمْ» که اقتباسی است از قسمتی از آیه 187 سوره آل عمران: «… فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ..».

10 – پس از سرزنش مردم به جهت عدم همراهی آنان در راه احقاق حق اهل بیت (علیهم السلام) که سبب آن عدم درک حقیقت قرآن و آن نیز معلول تیرگی قلب و دل آنان بواسطه جهل و نفاق بود می فرمایند: «اَفَلا تَتَدَبَّرُون الْقُرآنَ اَمْ عَلی قُلُوبٍ اَقْفالُها؟». که اقتباسی است از آیه 24 سوره محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) : «اَفَلا یَتَدبَّرونَ القرآنَ اَم عَلی قُلُوب اَقفالها؟».

11 – در ادامه سرزنش مردمان تیره دل از آیه 14 سوره مُطفّفین: «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانوا یَکسبُون» اقتباس کرده و فرموده اند: «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِکُمْ ما اَسَأْتُمْ مِنْ اَعْمالِکُمْ» [=.. چنین نیست، بلکه ظلمت ظلم و تیرگی اعمال ناشایست شما موجب زنگار قلبهایتان گشته (و از این روی است که قرآن را نمی فهمید تا بدان عمل کنید)].

12 – در پی توبیخ و بیان علت ارتکاب اَعمال مجرمینِ وقت از قسمتی از آیه 46 سوره انعام: «قُلْ أرَاَیْتُمْ اِنْ اَخَذَ اللّه ُ سَمْعَکُمْ وَ اَبْصارَکُمْ..» اقتباس نموده و فرموده اند: .. فَأَخَذَ بِسَمْعِکُمْ وَ اَبْصارِکُمْ» [= آن زنگار قلب شما باعث شده تا گوش و چشم های شما کر و کور گردد (و از درک حقیقت باز مانید)].

13 – به دنبال توبیخ و سرزنش مردم دل مرده و غفلت زده از قسمتی از آیه 22 سوره ق: «… فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ.. » اقتباس کرده و فرموده اند: «.. اِذا کُشِفَ لَکُمُ الْغِطاءُ» [= هنگامی که بمیرید و پرده غفلت از جلوی چشمانتان کنار زده شود خواهید دانست که چه عذابهای دردناکی در انتظار بوده است.]

14 – در توصیف عذاب شدید الهی در قیامت ذیل آیه 47 سوره زمر: «.. وَبَدا لَهُمْ مِنَ اللّه ِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ» را اقتباس کرده و فرموده اند: «وَ بَدا لَکمْ مِنْ رَبِّکُمْ مالَمْ تَکُونُوا تَحْتَسِبُونَ.» [= در قیامت از جانب خدا برای شما عذابهایی رو می شود که هرگز به ذهن و فکرتان هم خطور نکرده بود.]

دسته سوم: جملات ناظر به آیات:

1 – در مورد حکمت تشریع و وجوب زکات می فرماید: «.. وَالزَّکاةَ تَزْکِیَةً لِلنَّفْسِ وَ نِماءً فِی الرِّزقِ» [= و (خداوند) زکات را بدان جهت واجب ساخت تا موجب تزکیه نفس (و پاکی روح از گناهان) گردد و علاوه بر آن باعث زیاد شدن رزق و روزی شود]. قسمت اول این فرمایش ناظر است به صدر آیه 103 سوره توبه: «خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکّیهِمْ بِها..» و قسمت دوم آن فرمایش ناظر است به ذیل آیه 39 سوره روم: «.. وَما آتَیْتُمْ مِنْ زَکوةٍ تُریدُونَ وَجْهَ اللّه ِ فَاُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ

2 – درباره حکمت وجوب اطاعت از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و در باب امامتشان می فرماید: .. وَ طاعَتَنا نِظاما للملّة و اِمامَتَنا أمانا لِلْفرْ قَةِ. [=.. و (خداوند) وجوب اطاعت ما خاندان را وسیله ای جهت سامان دادن به ملت و امامت ما را مانع تفرقه و پراکندگی امت قرار داد. [این فرمایش ناظر است به قسمتی از آیه 103 سوره آل عمران: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه ِ جَمیعا وَ لا تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّه ِ عَلَیْکُمْ اِذْ کُنْتُمْ اَعْداءً فَاَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْوانا..»[9]

3 – پیرامون حکمت وفای به نذر می فرماید: «.. وَ الوَفاءَ بِالنَّذْرِ تَعْرِیضا لِلْمَغْفِرَةِ» [= وفای به نذر موجب آن می شود که انسان در معرض مغفرت و آمرزش الهی قرار گیرد (و به پاداشهای بزرگ نائل آید.)] این جمله ناظر است به آیاتی که در باب وفای به نذر در قرآن بدانها اشاره شده، از جمله آیه 7 به بعد از سوره «هل اَتی» که در شأن خودِ حضرت زهرا (علیهاالسلام) و شوهر و فرزندان عزیزشان (امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) ) نازل شده است: «یُوفُون بِالنَّذْرِ.. فَوَقاهُمُ اللّه ُ شَرَّ ذلِکَ الْیَوْمِ وَ لَقّاهُمْ نَضْرةً وَ سُرُورا» [= آنها به نذر خود وفا کردند.. بدین جهت است که خدا نیز آنان را (مورد لطف و عنایت خاص خویش قرار داده) و از شر (و سختی) آن روز (قیامت) محفوظ می دارد و آنها را در حالی که غرق شادی و سرورند پذیرا می گردد.]

4 – در مورد فلسفه و حکمت نهی از کم فروشی می فرماید: «.. وَتَوْفیَةَ الْمکائیلِ وَ الْمَوازینَ تَغْییرا لِلْبَخْسِ» [= فروشنده و مشتری هنگام معامله خود نباید در جنس و بهای آن کم گذارند (که این ظلم است) بلکه بایستی تماما به بکدیگر تحویل دهند که در غیر این صورت مبتلا به نقص خواهند گشت (یا در اموال خود در همین دنیا دچار کمبود می گردند یا در فردای قیامت نامه اعمال خود را در حالی که کمبود خیرات دارد مشاهده می کنند و یا هر دو که هم در دنیا و هم در آخرت با کمبود مواجه می شوند.)] این فرمایش ناظر است به قسمتی از آیه 85 سوره اعراف: «.. فَاَوْفُوا الْکَیْلَ و الْمیزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْیاءَهُمْ.. »

5 – در بیان حکمت نهی از شرابخواری می فرماید: .. وَ النَّهْیَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزیها عَنِ الرِّجْسِ [= شرابخواری بدان جهت تحریم گشته که موجب تنزیه و پاکسازی روح از پلیدی ها و گناهان است[. این فرمایش ناظر است به قسمتی از آیه 90 سوره مائده: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اِنَّمَا الْخَمْرُ.. رِجْسٌ.. فَاجْتَنِبُوهُ..».

6 – حکمت نهی از تهمت به زنان پارسا را مبتلا نشدن به لعنت دانسته و می فرماید: «.. وَ قَذْفَ الْمُحْصَناتِ اجْتِنابا لِلَّعْنَةِ.» این فرمایش ناظر است به قسمتی از آیه 23 سوره نور: «إنَّ الَّذینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ.. لُعِنُوا..»

7 – در ضمن شمارش اوصاف و ویژگیهای پدر بزرگوارشان می فرماید: یَجُذُّ الاَصْنامَ» [=.. بتها (این معبودهای چندین هزار ساله جاهلان) را در هم شکست.] این فرمایش ناظر است به قسمتی از آیه 57 و 58 سوره انبیاء که درباره بت شکنی حضرت ابراهیم «علی نبینا و آله و علیه السلام» می باشد: «وَ تَاللّه ِ لاَکیدَنَّ اَصْنامَکُمْ.. فَجَعَلَهُمْ جُذاذا..»

8 – پیرامون گمراه شدن مردم و تبعیت آنها از شیطان می فرماید: «.. فَاَلْفاکُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجیبینَ» [= (شیطان) شما را در حالی یافت که لبیک گوی ندایش بودید] این فرمایش ناظر است به قسمتی از آیه 22 سوره ابراهیم: «وَ قالَ الشَیْطانُ.. وَ ما کان لی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ.. إلاّ أَنْ دَعَوتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی..»

9 – در توصیف و بیان شدت حادثه غمبار و جانسوز ارتحال پدر خویش می فرماید: «.. وَ خَشَعَتِ الْجِبالُ» [= و کوهها هم خاشع گشتند.] این فرمایش ناظر است به قسمتی از آیه 21 سوره حشر که در مورد عظمت قرآن است: «لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَاَیْتَهُ خاشِعا..»

در پایان، بار دیگر تذکر این نکته بایسته است که موارد ذکر شده در قالب دسته بندی های فوق، تنها مربوط به یک سخنرانی حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسلام) می باشد وگرنه با توجه به مقدمه این مقاله، انوار وحی از زلال زندگی کوثر قابل تفکیک نمی باشد و به دیگر عبارت قرآن با زهرا (علیهاالسلام) عجین گشته است.

نویسنده: سید علیرضا جعفری

پی نوشتها:

[1] . برگرفته از بیانات حضرت امام خمینی قدس سره ، صحیفه نور ج 19: ص 278، انتشارات سازمان مدارک.

[2] . برگرفته از بیانات حضرت امام خمینی قدس سره ، صحیفه نور ج 19: ص 278، انتشارات سازمان مدارک.

[3] . صحیفه نور ج 19: ص 279.

[4] . برای نمونه ر.ک. مناقب ابن شهر آشوب 1: 242، انتشارات علامه قم؛ احقاق الحق (که از کتب اهل سنت نقل کرده است) 10:433 و 19:159، انتشارات کتابخانه آیة اللّه مرعشی قم؛ بحارالانوار 43: 176، المکتبة الاسلامیة تهران.

[5] . از جمله: بلاغات النساء، تألیف احمدبن ابی طاهر (از علمای اهل سنت در قرن سوم) ص 23؛ علل الشرائع (به 3 سند) تألیف شیخ صدوق، متوفی: 381، ص 248، انتشارات داوری قم؛ الشافی تألیف سید مرتضی، متوفی: 436، ج 4: ص 68، مؤسسة الامام الصادق (علیه السلام) طهران؛ الاحتجاج تألیف طبرسی، متوفی: 548، ص61، مطبعه مرتضویه نجف؛ شرح ابن ابی الحدید (از علمای اهل سنت در قرن هفتم): ج16 ص211، منشورات مکتبة آیة اللّه المرعشی؛ کشف الغمة اربلی، متوفی 693 (به نقل از کتاب «السقیفة» تألیف ابی بکر احمدبن عبدالعزیز الجوهری)، ج2 ص106، مکتبة بنی هاشمی تبریز؛ بحارالانوار تألیف علامه مجلسی، متوفی 1111، ج29 ص215، دارالرضا (علیه السلام) بیروت.

[6] . طبق نقل اهل لغت، علمای علم بدیع اقتباس را آن می دانند که اندکی از قرآن یا حدیث رادر عبارت خود (چه به صورت نظم و شعر باشد و چه به صورت نثر) بیاوریم و اشاره نکنیم که از قرآن یا حدیث می باشد و هم ایشان تصریح کرده اند که تغییر در آن مقدار از قرآن یا حدیث که در عبارت خود آورده ایم اگر چنانچه تغییر مختصری باشد، اشکال ندارد و جائز می باشد. و این بیت از خاقانی را مثال زده اند:

نقد عمر زاهدان در توبه از مِی شد تلف             قُلْ لَهُمْ اِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفْ

که شاعر در این مصراع اخیر «قُلْ للذین کفروا» را به« قُلْ لَهُم» تغییر داده است (آیه 38 سوره انفال)، مطالب گفته شده در ادبیات فارسی و عربی یکسان است. [… أمَا الاقتباس فهو أن یضمَن الکلام نظما کان أو نثرا شیئا من القرآن أو الحدیث لا علی أنّه منه… و لابأس بتغییر یسیر فی اللفظ المقتبس…(مختصر المعانی، تألیف سعدالدین تفتازانی، متوفی: 791، ص221، انتشارات مصطفوی)] البته در مورد اینکه فرق بین اقتباس و تضمین چه می باشد، مشهور بدیعیّین معتقدند که اقتباس اختصاص به نظم و نثر ندارد ولی تضمین فقط در شعر واقع می شود، امّا مخفی نماند که نظریه برخی دیگر از دانشمندان بدیع آن است که صنعت تضمین نیز اختصاص به شعر ندارد، به تحریر التحبیر تألیف ابن ابی الاصبح متوفی 654ه ص140، چاپ مجلس اعلای مصر و همچنین به الفوائد المشوّق إلی علوم القرآن و علم البیان تألیف ابن جوزی متوفی 751 ه ص195 مراجعه شود.

[7] . اشاره به روایتی در «علل الشرائع: 208، انتشارات داوری – قم».

[8] . این آیه در دو جا عینا آمده است: 1 39/ هود 2 39 و 40/ زمر.

[9] . براساس احادیث و روایات، مقصود از حبل اللّه ، خاندان پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام می باشد (به تفسیر مجمع البیان و تفسیر عیاشی، ذیل آیه مذکور مراجعه شود) البته در برخی دیگر از روایات و احادیث نیز، مراد از حبل اللّه را «قرآن» دانسته که بعید نیست منظور هر دوی آنها باشد.

امام هادی (ع) و اتحاد پیروان اهل بیت

امام هادی(ع) به طور مفصل به ضرورت رهبری امامان معصوم در زیارت جامعه کبیره پرداخته و جوانب آن را روشن کرده است.

اگر معاشرت صحیح براساس موازین اخلاقی و کمالات انسانی در جامعه صورت گیرد،

امام و اتحاد پیروان اهل بیت

امام هادی(ع) در نیمه ذیحجه سال 212ق.

در اطراف مدینه در محلی به نام صریا به دنیا آمد .

پدر بزرگوارش امام جواد و مادر گرامی اش سمانه مغربیه است که بانویی با فضیلت ، شب زنده دار و با تقوا بود.

امام هادی(ع) در سال 220 ق در هشت سالگی، پس از شهادت پدرش به مقام امامت رسید.

امام در طول 33 امامت خویش با چند تن از خلفای عباسی معاصر بود که به ترتیب عبارت اند از:

1. معتصم، برادر مأمون (217 ـ 227)؛

2. واثق، پسر معتصم (227 ـ232)؛

3. متوکل، برادر واثق (232 ـ 248)؛

4. منتصر، پسر متوکل (6 ماه)؛

5. مستعین، پسر عموی منتصر (248ـ252)؛

6. معتز، پسر دیگر متوکل ( 252 ـ 255).

امام دهم در زمان خلیفه معتز مسموم شد و به شهادت رسید و در شهر سامرا به خاک سپرده شد.

امام هادی(ع)، سخنانی درباره عوامل و موانع وحدت مسلمانان دارد که به برخی از آنها اشاره می کنیم.

چند سند رهبری ائمه

از مهم ترین دلایل مکتب اهل بیت(ع) برای موضوع امامت انسان های صالح و انحصار رهبری امت اسلام در جانشینان مخصوص حضرت رسول(ص)، حفط انسجام و وحدت در جامعه اسلامی است؛ زیرا اگر زمام امور امت به دست رهبران جامع شرایط باشد و امت اسلام تحت چنان رهبری متحد و منسجم شوند، رسیدن به اهداف بلند حضرت محمد(ص) و جامعه ایده آل اسلامی به سهولت انجام خواهد شد و هویت و فرهنگ مسلمانان از دستبرد دشمنان کافر و عوامل نفاق انگیز مصونیت خواهد یافت؛ اما اگر رهبری امت اسلام به دست کسانی باشد که به ارکان مکتب اسلام باور ندارند و ایمان چندان مستحکمی ندارند تا به همه دستور های آن ملتزم باشند، هرگز نخواهند توانست در جامعه اسلامی انسجام و نظم و وحدت ایجاد کنند.

حضرت فاطمه زهرا(س) در جمله ای زیبا این نکته را چنین بیان فرموده است که: «جَعَلَ اللهُ طاعَتَنا نظاماً لِلملَّةِ و اِمامَتَنا اَماناً لِلْفُرَْقَةِ؛

[1] خدای متعال اطاعت ما اهل بیت پیامبر(ص) را وسیله نظم و انسجام جامعه، و امامت ما را مایه در امان ماندن از تفرقه و تشتت جامعه قرار داده است».

ایات متعدد قرآنی نیز همانند ایات انذار تطهیر، مودت، اکمال، ابلاغ، مباهله و هل اتی بیانگر این است که مردم برای حفظ نظام جامعه باید از امامان معصوم(ع) پیروی کنند و از غیر آنان فرمان نبرند؛ چرا که معصومان الگوهای ممتاز انسانی و کامل ترین مروجان معارف الهی در سطح جهان هستند.

به همین جهت، خداوند متعال در کنار اطاعت از خدا و رسولش، پیروی از اولی الامر ـ یعنی امامان ـ را بر همگان واجب گردانیده است.

[2] کمترین اثر این همبستگی، دفع خصومت ها و کینه های دیرینه است.

امام باقر(ع) فرمود: آل محمد(ص) همان حبل الله است که خداوند در قرآن دستور داد که به آن چنگ زده شود و فرمود: )واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولاتفرقوا(.

امام هادی(ع) به طور مفصل به ضرورت رهبری امامان معصوم در زیارت جامعه کبیره پرداخته و جوانب آن را روشن کرده است.

در عصر غیبت نیز تداوم ولایت ائمه(ع) به وسیله ولی فقیه جامع شرایط محقق خواهد شد.

حاکم شدن ارزش های واقعی

یکی از موانع انسجام اسلامی، حاکم شدن ارزش های دروغین و غیر انسانی و رذایل در جامعه است.

یقیناً پیوند روابط انسانی و نزدیک شدن دل های افراد جامعه به همدیگر، در اثر اعتماد و علاقه قلبی آنان به همدیگر است.

اگر معاشرت صحیح بر اساس موازین اخلاقی و کمالات انسانی در جامعه صورت گیرد، اتحاد مردم روز به روز بیشتر می شود و اگر ارزش های اخلاقی از میان رود، همه مردم در ظاهر به همدیگر احترام نفاق آمیز خواهند داشت؛ اما در باطن دشمن یکدیگر خواهند بود؛ مثلاً اگر عدالت در جامعه جای خود را به تبعیض و بی عدالتی بدهد و مردم از همدیگر و مسئولان ناراضی باشند، وحدت در آن جامعه معنا نخواهد داشت؛ زیرا با کوچک ترین بحرانی کینه ها بروز می کند، آتش اختلاف شعله می کشد و ناراحتی های درونی افراد آشکار می شود، اما اگر آموزه های وحیانی قرآن و اهل بیت(ع) همانند امانت داری، صله رحم، صداقت راستگویی، عیادت از بیماران، کمک به مستمندان، شرکت در تشییع جنازه مسلمانان، خودداری از تضییع حقوق دیگران، انفاق، احسان، عفو و گذشت و احترام به عالمان ربّانی در میان مردم رواج داشته باشد، اعتماد متقابل تحقق می یابد و پایه های وحدت اسلامی منسجم تر خواهد شد.

در سخنان امام هادی(ع) ترغیب و تشویق به این فضایل و کمالات فراوان دیده می شود.

آن حضرت می فرمود: اگر مردم در دره ها و کوه ها از پی مقاصدشان هستند، من راه کسی را خواهم پیمود که خالص و مخلص راه بندگی خدای را می پیماید.[3]

نمونه های از رفتارهای امام هادی(ع) را در ترویج ارزش های اسلامی ذکر می کنیم.

الف) شایسته سالاری

بدون شک شایسته سالاری عامل وحدت و همدلی، و فامیل سالاری در جامعه موجب اختلاف و کینه خواهد بود.

روزی یکی از فقهای برجسته شیعه که در مناظره ای، مخالفین اهل بیت(ع) را محکوم کرده و او را با براهین واضح رسوا ساخته بود، به مجلس امام هادی(ع) آمد.

امام بسیار به او احترام گذاشت و او را در صدر مجلس نشاند.

هاشمیان به امام اعتراض کردند که چرا آن حضرت عالم غیر علوی و غیر هاشمی را این همه تعظیم و اکرم کرده است.

امام هادی در پاسخ آنان که نسب جز در املاک ارزش گذاری می دانستند، فرمود: مبادا از کسانی باشید که خداوند در مقام مذمت آنان فرمود: اَلم تَرَ اِلی الذَّینَ اوتُوا نصیباً مِنَ الکتابِ یدعَوْنَ اِلی کَتابِ اللهِ لِیحْکُمَ بینَهُم ثُمَّ یتولّی فریقٌ مِنهُمْ وَ هُمْ مُعرِضُونَ

([4]؛ «ایا ندیدی کسانی که بهره ای از کتاب آسمانی داشتند، به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا در میان آنها داوری کنند، سپس گروهی از آنان با علم و آگاهی روی می گردانند؛ در حالی که از پذیرش حق اعراض کرده اند؟»

آن گاه امام به دستور خداوند متعال در سوره مجادله اشاره می کند و نکاتی اخلاقی را متذکر می شود و از آنان می پرسد: ایا خداوند رتبه افراد را برحسب درجات علم و تقوا بالا می برد یا بر اساس شرافت فامیلی و نسبی؟![5]

ب) طرد عناصر مفسد و اختلاف افکن

امام هادی(ع) برای حفظ اتحاد جامعه، تفرقه افکنان را طرد و آنان را که دارای اندیشه های منحرف بودند، به جامعه معرفی می کرد.

محمد بن عیسی می گوید: امام علی النقی(ع) در نامه ای به من نوشت: خدا علی حسکه قمی و قاسم یقطینی را لعنت کند! شیطان به نظر قاسم آمده و با القای سخنان فریبنده، او را مغرور کرده است.[6]

در این نامه امام هادی(ع) این دو عنصر تفرقه افکن را لعن و طرد کرد؛ زیرا آنها با ادعاهای غلوّ آمیز و سخنان گزافه، به دنبال ایجاد تفرقه در میان شیعیان بودند.

امام علی(ع) می فرماید: «ایاکُمْ وَ الفُرْقَه اَلا مَنْ دَعا اِلی هذا الشِعار فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ کاَنَ تَحتَ عَمامَتی هذِهِ؛

[7] از پراکندگی و اختلاف بپرهیزید.

آگاه باشید! هر گاه کسی مردم را به تفرقه و جدایی و تکروی دعوت کند، او را بکشید؛ هر چند که زیر عمّامه من باشد».

حضرت هادی(ع) نیز به پیروی از علی(ع)، هر گاه می دید که ارشاد و نصیحت کارساز نیست، با کسانی که با سخنان واهی و تفرقه افکنانه خود، سعی در خدشه دار کردن یکپارچگی مسلمانان بودند، به شدت برخورد می کرد و حتی در برخی موارد، دستور نابودی برخی از آنان را صادر فرمود.

فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی در ابتدا از یاران نزدیک امام هادی(ع) و نماینده آن حضرت بود؛ اما بعدها هواهای نفسانی و حب ریاست و دنیاپرستی باعث خروج او از مسیر حقیقت شد و به ترویج بدعت و اعتقادات کفر آمیز و انحراف مردم از حق پرداخت و عملاً در صفوف شیعیان دو دستگی ایجاد کرد؛ زیرا مردم گمان می کردند که او هنوز در سلک یاران امام علی النقی(ع) باقی مانده و نماینده آن حضرت است.

در این میان ابراهیم بن محمد به امام هادی(ع) نامه ای نوشت و در مورد سخنان اختلاف انگیز وی پرسش کرد.

او نوشته بود: «فدایت شوم! فارس قزوینی با علی بن جعفر یمانی در مسائل اسلامی اختلاف شدیدی دارند.

آن دو چنان از هم متنفرند که از یکدیگر برائت می جویند.

اگر صلاح می دانید، ما را به سوی حق رهنمون شوید و تکلیف ما را مشخص سازید که مسائل دین خود را از کدام یک بپرسیم و ما به رهنمایی بسیار نیازمندیم».

امام در پاسخ نوشت: «اینجا جای شک و تردید و جای پرسش نیست.

مقام علی بن جعفر یمانی بالاتر از این سخنان است که شما او را با فارس قزوینی مقایسه کنید. خداوند مقام او را بزرگ داشته است.

شما هر مشکلی داشتید، از علی بن جعفر بپرسید و از فارس دوری کنید (مبادا با اعمال خود فارس را تقویت کنید) و اجازه ندهید او در کارهای دینی شما دخالت کند.

ان شاء الله تو و تمام همشهریانت که پیرو تو هستند، اطاعت خواهید کرد و من از نیرنگ های او به مردم آگاهم؛ هرگز به فارس اعتنا نکنید».[8]

با وجود آنکه امام هادی(ع)، فارس قزوینی را از اعمال کفر آمیزش برحذر داشت، اما او جسارت را از حد گذرانید و همچنان وجوهات شرعیه را از مردم می گرفت و بر خلاف مصالح دین و بدون رضایت خواسته پیشوای دهم(ع)، در آن تصرف می کرد.

یکی از مهم ترین عوامل لغزش فارس قزوینی، دنیا دوستی و ریاست طلبی بود که او را از امامت دور کرد و به سوی باطل کشانید.

او در این مسیر چنان افراط کرد که حکم ارتداد و کفر وی از سوی امام(ع) صادر شد. متن حکم حضرت امام هادی(ع) در مورد این عنصر فتنه انگیز این گونه بود:

«هذا فارِسْ ـ لعنه الله یعْمَلُ مِنْ قِبَلی فتّاناً داعیاً اِلی اِلبدَعةِ وَ دَمُهُ هَدَرٌ لِکُلِّ مَنْ قَتَلَهُ، فَمَنْ هذا الذّی یریحُنی مِنهُ یقْتُلُهُ وَ اَناَ ضامنٌ لَهُ عَلی اللهِ الْجَنَّةَ؛

فارس بن حاتم ـ که خدا او را لعنت کند ـ خود را نماینده من می داند؛ در حالی که او شخصی فتنه ساز و تفرقه انداز است، مردم را به سوی بدعت می خواند.

قتل او واجب است و هر کس او را بکشد و مرا از شرّ او راحت کند، بهشت را برایش ضمانت می کنم».

مدتی از صدور این حکم گذشت و کسی موفق به قتل او نشد؛ تا اینکه امام(ع) یکی از یاران شجاع و متعهد خود را به نام جنید احضار کرد و به او فرمود: تو مأموریت داری آن مرد تفرقه افکن را به قتل برسانی و شیعیان را از سخنان تفرقه آمیز وی راحت کنی.

بعد مبلغی به وی داد تا سلاحی تهیه کند.

جنید نیز وی را هنگامی که از مسجد خارج می شد، او را به سزای اعمال ننگینش رسانید و به برکت دعای امام، جنید مورد سوء ظن قرار نگرفت.

آن حضرت جنید را که این عامل تفرقه افکن را از میان برداشته بود، مورد تفقد و تشویق قرار داد و جنید تا زمان رحلت امام عسکری(ع) زنده بود و از ائمه(ع) مستمری دریافت می کرد.[9]

ج) تکریم انسان های شریف

برای حفظ انسجام جامعه باید بر شایستگان و افراد شریف ارج نهاد؛ چرا که آنان در هر جا که باشند، می توانند محور وحدت و یکدلی مردم قرار گیرند؛ اما اگر آنان مورد بی مهری قرار گیرند و در جامعه منزوی شوند، افراد نالایق و فتنه گر میدان دار خواهند بود و شعله فتنه و اختلاف و دو دستگی دامن همه را خواهد گرفت.

به این جهت، حاکمان و متولیان و عموم مردم باید برای استحکام جامعه، شایستگان و نخبگان خود را تکریم کنند.

امام هادی(ع) ضمن طرد افراد نالایق و فتنه گر، به شایستگان و انسان های شریف نیز بها می داد.

علی بن مهزیار اهوازی یکی از نیکان عصر خود بود که مورد تکریم حضرت هادی قرار گرفت.

جملات مهرآمیز امام در مورد وی چنین است: «اَسْالُ اللهَ اَنْ یحْفَظَکَ مِنْ بَینِ یدَیکَ وَ مِنْ خَلْفِکَ وَ فی کُلِّ حالاتِکَ فَاَبشِرْ فَاِنّی اَرْجوُ اَنُ یدْفَعَ اللهُ عَنْکَ وَ اللهَ اَسألُ اَنْ یجْعَلَ لَکَ الخیرَة؛

از خداوند مسئلت دارم که تو را از پیش رو و پشت سر و در همه حالات محافظت کند.

خوشحال باش که من امیدوارم خداوند بلاها و فتنه ها را از تو دفع کند و برایت خیر و نیکی مقدر گرداند».[10]

د) ارتباط مداوم با نمایندگان

همچنان که برای حفظ اتحاد جامعه وجود رهبری جامع شرایط ضرورتی انکارناپذیر است، تداوم ارتباط با او نیز ضرورت دارد؛ زیرا اگر در جامعه ای رهبری به طور دائم با پیروانش مرتبط نباشد، عوامل فتنه گر و دشمنان وحدت و استقلال، جامعه به راحتی می توانند در صفوف مردم رخنه کنند.

به این جهت، امام هادی(ع) به نصب نمایندگان شایسته و تقویت شبکه ارتباطی خود با تمام پیروانش در تمام نقاط ممالک اسلامی، اهتمام ویژه داشت.

آن حضرت در سال 232 در نامه ای به علی بن بلال چنین نوشت: «من ابوعلی بن راشد را به جای حسین عبدربُه به عنوان نماینده ام نصب کردم و او را ـ که فضل و ایمان بی نظیرش را می شناسم ـ امین خود قرار دادم و می دانم که تو بزرگ دیار خود هستی.

دوست داشتم تو را تکریم کنم و در این باره برایت نامه بنویسم.

پس، از او پیروی کن و تمام حق و حقوقی را که به عهده داری، به او بسپار و اصحاب و یارانم را نیز بر این نکته ترغیب و تشویق کن و چنان نماینده ام را معرفی کن که همه آنان از او پشتیبانی و حمایت کنند و این کار موجب احترام و جلب محبت ما خواهد بود و تو نیز در برابر آن از خدا پاداش دریافت خواهی کرد».[11]

امام در سخن دیگری به احمد بن اسحاق قمی فرمود: «ابوعمرو (عثمان بن سعید عمری نایب اول از نواب اربعه) مورد اعتماد و امین من است.

آنچه به شما می گوید، از من می گوید و آنچه به شما می رساند، از من می رساند».[12]

پی نوشت ها:
[1] . الاحتجاج، ج1، ص97.
[2] . نساء / 59.
[3] . تفسیر امام عسکری، ص329.
[4] . آل عمران /33.
[5] . مستدرک الوسائل، ج9، ص53.
[6] . رجال کشی، ص518.
[7] . نهج البلاغه، خطبه 127.
[8] . رجال کشی، ص523؛ معجم رجال الحدیث، ج14، ص259؛ شاگردان مکتب ائمه(ع)، ج2، ص5.
[9] . معجم رجال الحدیث، ج14، ص259؛ بحارالانوار، ج50، ص205.
[10] . بحارالانوار، ج56، ص41. البته در بحارالانوار این جملات از امام جواد7 نقل شده است.
[11] . فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص298.
[12] . همان، ص302.

عبدالکریم پاک نیا
منبع :  فرهنگ كوثر ؛ تابستان 1386، شماره 70؛ ص 53

نظارت همگانی در سیره و سخن امیرمؤمنان علیه السلام

سوگند به خدایی که دانه را می‌شکافد و جانداران را می‌آفریند، اگر وضع حاضر نبود و اگر آماده شدن یاور و فشار جمعیت که تکلیف را تعیین می‌کند، نبود و اگر خدا از دانشمندان پیمان نگرفته بود که در برابر عوارض شکمبارگی ستمگران و گرسنگی بیچارگان نباید آرام بگیرند، من افسار مرکب خلافت را روی شانه اش می‌انداختم و کنار می‌رفتم.

مقدمه

1 ـ «کنتم خیر امة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر.»(1)

شما بهترین امتی هستید که برای مردمان پدیده آمده اند؛ که به نیکی فرمان می دهید و از ناشایستی باز می دارید.

امت اسلامی به این دلیل بهترین امت شناخته می شود که در آن مردم همدیگر را به معروف امر و از منکر نهی می کنند.

به این ترتیب ارزش های الهی (به عنوان ارزش) همواره ثابت و هدایتگر رهپویان طریق حق می مانند.

و ضد ارزش ها به عنوان مانع حرکت شناخته شده و از مسیر راه حق گویان برداشته می شود.

براین اساس همه موظف به امر و نهی همدیگر خواهند بود.

2 ـ «ولتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر»(2)

و باید از میان شما گروهی باشند دعوتگر به خیر که به نیکی فرمان دهند و از ناشایستی بازدارند.

حقیقت این است که به دلیل شرایطی که لازم است آمر و ناهی برای امر و نهی کردن کسب کنند و موقعیتی که باید موجود باشد، تنها افراد یا گروه هایی که این شرایط را دار باشند، همواره به عنوان پیشروان اجرای این فریضه شناخته می شوند.

3 ـ «والمؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر»(3)

مردان و زنان با ایمان ولی یکدیگرند.

همدیگر را به نیکی فرمان می دهند و از زشتی باز می دارند.

این آیه نیز نوعی ولایت برای آمران و ناهیان ایجاد می کند و آنان از این جهت نسبت به مخاطبان خود، برتری و ولایت می یابند.

از مجموع سه آیه ی فوق چنین برداشت می شود که همیشه «گروه هایی از مردم» به دلیل وجود شرایط لازم، دیگران را امر به معروف و نهی از منکر می کنند و از این رهگذر نوعی ولایت برای آنان ایجاد می شود.

نکته ی قابل توجه در این جاست که بدانیم معین شدن چنین وظیفه ای برای چنین جمعیتی به معنای این نیست که اصل وجوب امر به معروف و نهی از منکر شامل همگان نمی شود، بلکه همه به تناسب شرایط پدید آمده موظف و با فقدان شرایط، ممنوع نسبت به این وظیفه خواهند بود.(4)*

با ذکر این که متوجه می شویم امیرمؤمنان علی علیه السلام از چه خاستگاهی در سخنان خود بارها، برای جمعیت های ویژه ای جهت اجرای این فریضه، مأموریت قائل است و آنان را حتی براساس تفسیر برخی آیات قرآن پیشروان این عرصه می داند.

1 ـ خدا

برتری مطلق خداوند برعالم و آدم، و علم و توان وی موجب می شود او در صف اوّل و خط مقدّم آمران و ناهیان قراربگیرد.

خداوند معروف و منکر را می شناسد، قدرت لازم را برای امر و نهی دارد و به موقعیت ها و مقتضیات نیز احاطه دارد.

بنابراین شایسته ترین آمر و ناهی اوست.

و از این روست که در دعای جوشن کبیر با دو لقب «یا آمرو یا ناهی» از وی یاد می شود.

علاوه برآن حضرت علی علیه السلام در ضمن خطبه ای می فرماید: «ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لخُلقان من خُلق اللّه سبحانه»(5)

امر به معروف و نهی از منکر دو ویژگی از صفات خداوند هستند.

این سخن نیز تأکید برخاستگاه الهی این فریضه دارد که طبعاً کمال انسانی نیز فرآیند آن خواهد بود، لذا ما در قرآن بارها شاهد امر و نهی خداوند هستیم مانند «ان اللّه یأمربالعدل و الاحسان …»(6)

البته امیرمؤمنان علی علیه السلام پیرامون آمر و ناهی بودن خداوند به این نکته نیز اشاره دارد که خداوند از طریق مجاری مناسب بشر، امر و نهی خود را به اجرا می گذارد، لذا در خطبه ای از نهج البلاغه می فرماید:

«وانهی الیکم المعذرة و اتخذعلیکم الحجة و قدّم الیکم بالوعید و انذرکم بین یدی عذاب شدید.»(7) خداوند به زبان پیامبر صلی الله علیه و آله اعمالی را که دوست داشت و اعمالی را که بدش می آمد و نواهی و اوامر خود را به شما ابلاغ کرد و جای عذر برایتان باقی نگذاشت و حجت را برایتان تمام کرد و شما را پیش از آن که قیامت به پا شود از عذاب برحذر داشت و پیش از رسیدن عذاب سخت ترسانید.

2 ـ پیامبران

همان گونه که در بخش فوق گفتیم، خداوند پیامبران را به عنوان واسطه و ابلاغ گران اوامر و نواهی خود برمی گزیند.

بنابراین اساساً فلسفه ی وجودی پیامبران را باید در اجرای این فریضه جست جو کرد. خداوند متعال نیز در کنار ذکر شئون پیامبری، مانند حلال کردن طیبات، حرام دانستن پلیدی ها، باز کردن غل ها و… از «امربه معروف» و «نهی از منکر» یاد می کند.(8) و براین اساس است که معصومان علیهم السلام امر به معروف و نهی از منکر را روش پیامبران می دانند و می فرمایند:«ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر سبیل الانبیاء و منهاج الصلحاء»(9)؛ امر به معروف و نهی از منکر راه پیامبران و روش صالحان است.

امام علی علیه السلام در فرازهایی غیر معدود از سخنانش به این وظیفه و شأن پیامبران اشاره می کند و گاه رنج هایی را نیز که متحمل شده اند، بیان می دارد.

از جمله پیرامون حضرت یحیی و پدرش حضرت زکریا علیهماالسلام می فرماید:

پیامبر خدا، زکریا را با ارّه قطعه قطعه کردند و یحیی فرزند زکریا را کشتند؛ با این که او آن ها را به خدا دعوت می کرد…

خداوند در کتابش فرمود: «کسانی که به آیات خدا کافر شدند و پیامبران و عدالت خواهان را می کشند، به عذاب دردناک بشارت بده.»(10)

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله علاوه برآیات و روایاتی که فریضه ی امر به معروف و نهی از منکر را رسالت و شأن عموم پیامبران می دانند، آیات و احادیثی نیز به طور ویژه به مأموریت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در این باره دلالت دارند، مانند

«یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر»(11)؛ و «وامربالمعروف و اعرض عن الجاهلین»(12) و… امیرمؤمنان در حدیثی آن گاه که این فریضه و مأموریت پیامبر را یادآورد می شود، به اوضاع و موقعیت ویژه حضرت نیز اشاره می کند.

«اشهد انّ محمداً صلی اللّه علیه و سلم… ارسله بالمعروف آمرا و عن المنکر ناهیاً و الی الحق داعیاً علی حین فترة من الرسل و ضلالة من الناس و اختلاف من الامور و تنازع من الالسن»(13) شهادت می دهم که محمد صلی الله علیه و آله را برای نیکی امر کننده و از پلیدی نهی کننده و به حق دعوت کننده فرستاد در زمانی که فاصله ای از رسولان و گمراهی از مردم و اختلاف از امور و تنازع در زبان ها بود.

امیرمؤمنان علیه السلام در بستر شهادت نیز از این وظیفه ی پیامبر سخن می گوید: «قال اللّه عزّوجلّ لنبیّه صلّی اللّه علیه و آله وسلم «وأْمر بالمعروف و انه عن المنکر و اصبر علی ما اصابک ان ذلک من عزم الامور»(14)

خدای عزّوجل به پیامبر خود می فرمود: «و امر به معروف و نهی از منکر کن و برآنچه به تو می رسد، صبر پیشه ساز که این از کارهای مهم است.»

3 ـ امامان علیهم السلام

ائمه علیهم السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله وظیفه ی هدایت جامعه ی بشری را برعهده گرفته اند و جانشین پیامبر در وظایف و مأموریت هایش هستند.

بنابراین آنچه را که باید پیامبر درباره هدایت جامعه به کار می برد، ائمه معصوم علیهم السلام ادامه می دادند که امر به معروف و نهی از منکر از این شئون و شاید یکی از مهم ترین آن ها می باشد.

از این روی در زیارت جامعه می خوانیم: «وامرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم فی اللّه حق جهاده»(15)

به معروف امر کردید و از منکر باز داشتید و در راه خدا آن گونه که سزاوار بود، جهاد کردید

امام حسین علیه السلام مظهری ملموس و فدایی این دو فریضه ی مقدس است، لذا آن گاه که برادرش محمد حنفیه به او می گوید:

به سوی عراق نرو؛ می فرماید: «ارید ان آمربالمعروف وانهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدّی»(16)؛ می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم تا به روش جدّم عمل کنم.

امیرمؤمنان علی علیه السلام با جملات و تعابیر مختلفی از این شأن پیامبر سخن می گوید، مانند:

«نحن دعاة الحق و ائمة الخلق و ألسنة الصدق، من اطاعنا ملک و من عصانا هلک»(17) ما دعوت کنندگان به حق و پیشوایان مردم و زبان های راستی هستیم.

هرکه ما را اطاعت کند، قدرت یابد و آن که از ما سرپیچی کند، هلاک می شود.

«یاایهاالناس استعدوا للشخوص الی امامکم و انفروا خفافاً و ثقالاً و جاهدوا باموالکم و انفسکم فانّکم تقاتلون المحلین القاسطین الذین یقرأون القرآن و لایعرفون حکم الکتاب و لایدینون دین الحق مع امیرالمؤمنین و ابن عمّ رسول اللّه الآمربالمعروف و الناهی عن المنکر و الصادع بالحق و القیّم بالهدی و الحاکم بحکم الکتاب الذی لایرتشی فی الحکم و لایداهن الفجّار و لاتأخذه فی اللّه لومة لائم.»(18) ای مردم! به پیش بشتابید و سبکبال و سنگین کوچ کنید و با اموال و جان های خود جهاد کنید.

شما با مرزشکن های ستمگر که قرآن را نمی خوانند و حکم آن را نمی دانند و به دین حق دیندار نیستند، همراه امیرمؤمنان و پسرعموی رسول خدا نمی جنگند، کسی که آمر به معروف و ناهی از منکر و باز دارنده ی به حق و قیّم به هدایت و حاکم به کتاب است، کسی که در حکم رشوه نمی گیرد و با فاجران سازش نمی کند و در (راه) خدا سرزنش ملامت گری را به خود نمی گیرد.

برتری مطلق خداوند برعالم و آدم و علم و توان وی موجب می شود او در صف اوّل و خط مقدّم «آمران و ناهیان» قرار بگیرد.

4 ـ عالمان ربّانی و دانشوران دین شناس

واقعیت موجود در جوامع بشری اقتضا می کند همواره غیر از اهل عصمت وطهارت، گروهی از مردمان زمینی نیز که بر زخارف دنیوی چشم بسته و به امید اطاعت معبود خویش در تکاپو هستند، به این فریضه عمل کنند.

این گروه «شایستگی»، «حق» و «وظیفه» دارند که به معروف امر و از منکر نهی کنند و قرآن کریم درباره این گروه می فرماید:

«لعن الذی کفروا من بنی اسرائیل علی لسان داود و عیسی بن مریم...

کانوا لایتناهون عن منکر فعلوه لبئس ماکانوا یفعلون»(19)

لعنت شدند آنان که از بنی اسرائیل کافر شدند از زبان داود و عیسی… چرا که آنان از بدی هایی که مردم انجام می دادند، نهی نمی کردند.

امیرمؤمنان علیه السلام نیز به این وظیفه ربّانیان و مردان خدایی در هر عصر و دوره ای این گونه اشاره می فرماید:

«فانه انما هلک من کان قبلکم حیث ما عملوا من المعاصی و لم ینهیهم الربانیون و الاحبار عن ذلک و انهم لمّا تمادوا فی المعاصی و لم ینهیهم الربانیون و الاحبار عن ذلک نزلت بهم العقوبات.»(20) کسانی که قبل از شما بودند، نابود شدند.

چون هرچه به گناه عمل کردند، ربّانی ها و عالمان دینی بازشان نداشتند و آن ها وقتی در گناهان فرو رفتند و ربانیان و احبار از این گناهان نهی نکردند، عقوبت ها به آن ها نازل شد.

صاحبان دانش در هر زمینه ای بهتر از دیگران مصالح و مفاسد را تشخیص می دهند و می توانند مردم را به سوی آن هدایت کنند و نسبت به مفاسد هشدار دهند.

قرآن کریم در این باره سراغ اقوام گذشته می رود و می فرماید: «فلولا کان من القرون من قبلکم اولو بقیة ینهون عن الفساد فی الارض الا قلیلاً ممن انجیناهم»(21)

از چه روی در میان اقوامی که پیش از شما بودند، جز گروهی اندک ازکسانی که نجاتشان دادیم، خردمندانی نبودند که از فساد در روی زمین نهی کنند.

براین اساس امیرمؤمنان می فرماید: «ان العالم الکاتم علمه یبعث انتن اهل القیامة ریحاً یلعنه کل دابة حتی دواب الارض صغاراً»(22) دانشمندی که علم خود را پنهان کند، بدبوترینِ اهل قیامت برانگیخته می شود.

هرجنبنده ای حتی جنبندگان کوچک زمینی او را لعنت خواهند کرد.

علاوه براین امام در خطبه شقشقیه می فرماید:

«اما والذی فلق الحبة و برأالنّسمة لولا حضورالحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ اللّه علی العلماء ان لایقارّوا علی کظّة ظالم و لا سغب مظلوم لألقیت حبلها علی غاربها»(23) سوگند به خدایی که دانه را می شکافد و جانداران را می آفریند، اگر وضع حاضر نبود و اگر آماده شدن یاور و فشار جمعیت که تکلیف را تعیین می کند، نبود و اگر خدا از دانشمندان پیمان نگرفته بود که در برابر عوارض شکمبارگی ستمگران و گرسنگی بیچارگان نباید آرام بگیرند، من افسار مرکب خلافت را روی شانه اش می انداختم و کنار می رفتم.

5 ـ سرپرست خانواده

برای پی بردن به مسؤولیت سرپرست خانواده کافی است به این آیه الهی توجه کنیم که خداوند می فرماید:

«یاایهاالذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم ناراً وقودهاالناس و الحجارة علیها ملئکة غلاظ شداد لایعصون اللّه ما امرهم و یفعلون مایؤمرون»(24) ای کسانی که ایمان آورده اید، خود و خانواده خویش را از آتش که هیزم آن انسان ها و سنگ هاست، نگاه دارید؛ آتشی که فرشتگانی برآن گمارده شده که خشن و سخت گیر هستند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمی کنند و آنچه را فرمان داده شده اند، اجرا می نمایند.

بنابراین در هر خانواده آنان که در رأس هرم سامان دهی خانواده قرار دارند، موظف به بازداشتن اهل خانه از کجروی های احتمالی هستند و به همین ترتیب در برابر کوتاهی و قصور خود، قدرت تشخیص معروف و منکر را نیز از دست خواهند داد.

امیرمؤمنان علی علیه السلام عواقب این کوتاهی را در روایتی به نقل از رسول اکرم صلی الله علیه و آله به زیباترین وجه به تصویر می کشد و می فرماید:

«ایمارجل رأی فی منزله شیئاً من فجور فلم یغیّر بعث اللّه تعالی بطیرابیض فیظلّ ببابه اربعین صباحاً فیقول له کما دخل و خرج غیّر غیّر فان عیّر و الامسح بجناحه علی عینیه و ان رأی حسناً لم یراه حسنا و ان رای قبیحاً لم ینکره»(25) هر مردی که در خانه اش چیزی را از فجور ببیند و اصلاح نکند، خداوند پرنده ای سفید را برمی انگیزد که چهل صبح بردرخانه اش پرمی گستراند و هرگاه آن مرد داخل خانه شود، یا از آن خارج شود، می گوید: اصلاح کن، اصلاح کن.

اگر اصلاح کرد، که کرد و گرنه آن پرنده بال هایش را به دو چشم او می کشد که اگر خوبی را ببیند، آن را خوب نمی بیند و اگر بدی ببیند آن را بد نمی بیند.

در این حدیث وارونه شدن بینش «اهل تسامح و تساهل» در برابر گناه به خوبی ترسیم شده است.

6 ـ برادر دینی

در جامعه ی اسلامی، مسؤولیت متقابل انسان ها نسبت به هم بدان حد است که مسلمانان برادرهم خوانده شده اند و امیرمؤمنان در توضیح این برادری می فرماید:

«اخوک فی الدین من هداک الی الرشاد و نهاک عن فساد و اعانک الی اصلاح معاد.»(26)؛ برادر تو در دین کسی است که تو را به راه رشد هدایت کند و از فساد باز دارد و به اصلاح آخرت یاری ات کند.

و در جای دیگر می فرماید: «علیک بطاعة من یامرک بالدین فانه یهدیک وینجیک»(27)؛ برتوباد به اطاعت کسی که تو را به دین امر می کند که او تو را هدایت می کند و نجات می دهد.

ویژگی این گروه ها

1 ـ نکته ی اول غیر از خدای متعال که تمام ابزارهای لازم (علم، قدرت و برتری) را در اختیار دارد، دیگر گروه های پیشرو، هریک ویژگی خاصی دارند که موجب می شود، در خط مقدم قرار بگیرند.

این برتری ها در دو جنبه ی فردی و اجتماعی است.

یعنی مراتب و والایی آنان گاه از برجستگی فردی و گاه از برجستگی اجتماعی آنان ناشی می شود و زمانی نیز هردو عنصر وجود دارد.

گروه انبیا و امامان هم برتری های فردی و هم صاحب رتبه و مسؤولیت اجتماعی هستند.

مردان خدایی و دانشمندان به دلیل ویژگی های شخصی که همان برتری معنوی یا علمی است، مورد خطاب هستند و سرپرست خانواده و سازمان به دلیل برتری نهادی و سازمانی خود موظف به امر و نهی می شود.

در این میان تنها یک گروه «برادران دینی» است که جایگاه مساوی با مخاطبان خود دارند.

البته این گروه نیز به دلیل مسؤولیت اجتماعی و متقابل خود دارای وظیفه امر و نهی می شوند و زمانی که امر و نهی کنند، چنین ولایت و برتری برای آنان نیز به وجود می آید.

بنابراین آخرین قشری که مورد خطاب است، عام ترین و بیشترین جماعت مسلمانان است که از موضع برادری، حقّ امر و نهی یافته اند.

2 ـ نکته ی دوم

به نظر می رسد در این تقسیم بندی، اشخاص موضوعیت ندارند.

به عبارت دیگر آنچه مهم است.

موقعیت و برتری اجتماعی یا شخصیتی است به همین ترتیب به جای شخص یک پیامبر، هر شخص دیگر بود، همین وظیفه را داشت.

در باره ی سرپرست سازمان و خانواده نیز چنین است؛ از این روی تفاوتی نمی کند که مسؤولیت و سرپرستی خانواده با چه کسی باشد، هرکه مسؤول سامان دهی باشد، وظیفه ی هدایت و اصلاح گری و امر و نهی را نیز خواهد داشت و باید از کوتاهی و قصور پرهیز کند.

بنابراین اگر به جای پدر، مادر چنین برتری موقعیتی یافت، یا برادر بزرگ تر یا خواهر، پدر بزرگ و… باید خود را مخاطب این وظیفه ی الهی بداند.

«برادر دینی» نیز به همین صورت اعم از زن و مرد خواهد بود.

زیرا منظور وظیفه ای است که از مسؤولیت برادری اسلامی ایجاد شده است و این اعم از آن است که فرد مورد نظر، زن باشد یا مرد و البته این واقعیت را نیز انکار نمی کنیم که گروه های برگزیده براساس موقعیت ها، برتری ها و جایگاه های خویش در سازمان اجتماعی نقش برتر و جایگاه بالاتری نسبت به مسؤولیت در برابر امر و نهی خواهند داشت.

پی نوشتها:
1 ـ سوره آل عمران، آیه 110.
2 ـ سوره آل عمران، آیه 104. پیرامون «منکم» نظرات مختلفی ارائه شده است. برخی «من» را شأنیه و عده ای بعضیه گرفته اند. یکی از طرق جمع این آیه با آیه 110 از همین سوره مطلبی است که می خوانید. برخی هم گفته اند: به خاطر مراتب مختلف امرو نهی است که فرموده است: «منکم» چون همه توان رسیدن به همه مراتب را ندارند و بلکه باید جمعیتی برای اجرای برخی مراتب (مرتبه غیر فردی) تشکیل شود. لذا تعبیر «منکم» شده است.
3 ـ سوره توبه، آیه 71، برخی مترجمان جدید این واژه (اولیاء) را به معنای دوستی در نظر گرفته اند که با توجه به متون فقهی صحیح به نظر نمی رسد و تأکید برآن است که ولایت به معنای برتری است و آمر و ناهی با اجرای این فریضه نوعی از شئون ولایت بعضی از مؤمنان به بعضی دیگر را ثابت می کند.
4 ـ در این باره، در بخش ویژگی ها به تفصیل سخن خواهیم گفت.
5 ـ نهج البلاغه، خطبه 155.
6 ـ نحل، آیه 90.
7 ـ نهج البلاغه، خطبه 85، ص 206.
8 ـ امر به معروف و نهی از منکر، سیدحسن اسلامی، ص 31.
9 ـ اصول کافی، ج 5، ص 55، امام باقر(ع).
10 ـ تفسیربرهان، ج 1، ص 274، حضرت اسماعیل نیز به نماز وزکات امر می کرد. (مریم، 55)، حضرت شعیب فرمان به معروف در تجارت می داد. (هود، 85).
11 ـ اعراف، 157.
12 ـ همان، 199.
13 ـ عقدالفرید، ج 4، ص 135 و فروع کافی، ج 5، ص59 و نمونه های دیگر.
14 ـ نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه، ج 8، ص 368.
15 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 339.
16 ـ در جامعه ی کبیره از امام علی النقی(ع) (المظهرین لامراللّه و نهیه) و در جامعه ی صغیره از امام رضا(ع) (المظهری لامراللّه و نهیه)
17 ـ غررالحکم و دررالکلم، 10001.
18 ـ بحارالانوار، ج 32، ص 407، در جنگ صفین به مردم بصره.
19 ـ سوره مائده، آیات 78 و 79 و آیه 116 سوره هود را نیز بنگرید.
20 ـ اصول کافی، ج 5، ص 57، از امثال این آیات و احادیث معلوم می شود عالمان دین و روحانیون بزرگوار در صف اول آمران و ناهیان باید باشند.
21 ـ هود، 116.
22 ـ جامع احادیث الشیعه، ج 14، ص 451.
23 ـ نهج البلاغه، خطبه 3.
24 ـ تحریم، آیه 60.
25 ـ جامع احادیث الشیعه، ج 14، ص 410.
26 ـ غررالحکم و دررالکلم، 1918.
27 ـ همان، 6142.

منبع :ابواحسان میانجی؛فرهنگ كوثر ؛ اسفند 1379، شماره 48

دانش اندوزی در سیره عملی امام صادق «علیه السلام»

 

اشاره

اسلام عزیز، علم و دانش را نور می داند. نوری که خدا آن را در قلب های مستعد می پروراند و او را به راه راست و بندگی عاشقانه و عارفانه فرا می خواند.

سعادت و نیک فرجامی آدمی در سایه این دانش به دست می آید. علم، آدمی را از تاریکی و ظلمت می رهاند و او را به سوی نور و روشنایی رهنمون می سازد. آدمی چگونه می تواند از این منبع درخشان، روی گردان و بی بهره بماند، در حالی که در آموزه های روایی، پی گیری آن حتی در دوردست ترین سرزمین ها که چین کنایه ای از آن بوده سفارش شده است.

اصولاً آدمی برای رسیدن به گوهری ارزشمند، تا اعماق زمین و دره ها را می کاود و دانش نیز چنین است؛ گوهری ارزشمند و عاقبت آفرین که هر رنج و زحمتی برای به دست آوردن آن رواست.

باید کوشید و لباس زیبای دانش را بر تن کرد و خود را به زیور ارزش ها آراست که اگر چنین شود، منزلت دنیوی و سعادت اخروی نصیب آدمی می شود.

علم ارزشی، مسیر زندگی را به درستی می نمایاند و بهترین یار و یاور آدمی در حل مشکلات و آراستن به فضایل اخلاقی است.

انسان دانشمند، بسیار دقیق است و هر چیزی را آن گونه که باید، ادا می کند.

مقاله حاضر می کوشد این ویژگی مهم و صفت پسندیده را در سیره امام صادقان و نیک سیرتان بررسی کند.

دانش در گستره دین

دانش همانند آب دریاست. هر چه از آن می آشامند، همچنان خود را تشنه تر و نیازمندتر می بینند.

پیامبر گرامی اسلام در توصیه به فراگیری دانش می فرماید: دانشمندترین شخص آن است که علم دیگران را بر علم خود بیفزاید.

دانشجو باید از تنبلی و بی کاری دوری کند و با پشتکار به کسب دانش بپردازد. دانشجو باید از هر فرصتی که پیش می آید بیشترین بهره را ببرد تا موفقیت لازم را به دست آورد.

دانش طلبان از شتاب نکردن در بهره گیری از زمان، بیشترین زیان را می بینند؛ زیرا دانشجو باید در طلب علم همچون تیری از چله کمان رها شود و از امّا و اگرها و امروز و فرداها رها باشد.

پیامبر گرامی اسلام که پی جویی و پی گیری علم را تا راه های دوردست توصیه می کرد، درباره حد و جهت فراگیری دانش، سخنی نیکو به یادگار گذاشته است:

«اُغْدُوا فِی طَلَبِ العِلْمِ فَانَّ فی الغُدُوِّ بَرَکَةٌ وَ نَجاحٌ»؛ «در طلب دانش زودخیز باشید؛ زیرا در زودخیزی، برکت و کام یابی است.»

دانشمند نیز دارای تعریف مشخصی در دین اسلام است و هر داننده ای را دانشمند اسلامی نمی گویند. همچنان که نوشته اند روزی مردم گرد مردی حلقه زده بودند و به سخنانش گوش می دادند و طنین صدای او فضای مسجد را پر کرده بود.

پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» وارد مسجد شد و مردم را دید که دور او حلقه زده اند.

پرسید: این شخص کیست؟ پاسخ گفتند: او علامه است.

پیامبر پرسید: «علامه یعنی چه و به چه کسی گفته می شود؟» گفتند: علامه کسی است که از همه مردم بیشتر به نسب های عرب و رخدادهای انسانی آگاهی دارد و حوادث دوران جاهلیت و مردم آن روزگار را از همه بهتر می داند.

پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» فرمود: این دانش برای کسی که بدان آگاه است، هیچ گونه سود و زیانی ندارد و همچنین برای مردم.

بدانید که دانش بر سه دسته است:

الف) دانستن آیات قرآن و تفسیر آن؛

ب) دانش اخلاق که بر انسان واجب است آن را فرا گیرد؛

ج) دانستن سنت های دین و احکام.

پس هر چه غیر از این سه است، علم نیست، بلکه فضیلت است.

شخصی از رسول خدا «صلی الله علیه و آله» پرسید: دانش یعنی چه؟ پیامبر بی درنگ پاسخ داد: سکوت کردن.

مرد پرسید: دیگر چه معنا دارد؟ پیامبر فرمود: گوش فرا دادن.

باز پرسید: پس از آن چه؟ فرمود: به خاطر سپردن.

پرسید: بعد از به خاطر سپردن چه؟ پاسخ فرمود: عمل کردن به آن.

در آخر پرسید: ای رسول خدا! بعد از عمل کردن به آن چه معنی دارد؟ پیامبر پاسخ داد: انتشار دادن آن.

دانش و بینش از نگاه امام صادق «علیه السلام»

شنیده بود پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» فرموده است: یک ساعت تفکر کردن برتر از یک شب عبادت تا صبح است، ولی پیوسته به این موضوع می اندیشید که منظور پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» چگونه تفکری است.

آیا هر تفکری برابر است با یک شب عبادت تا صبح؟ برای دریافت پاسخ خود نزد امام صادق «علیه السلام» رفت و پرسش خود را مطرح کرد، ولی آن حضرت به گونه ای کنایه آمیز به پرسش او پاسخ داد.

امام فرمود: «انسان هرگاه از کنار خانه ای خراب شده و خالی از سکنه عبور می کند، بگوید کجایند آنان که تو را ساختند و آنان که در تو سکونت داشتند؟ چرا سخنی نمی گویی؟»

با این پاسخ کوتاه، به او فهماند که تفکری ارزشمند است که با آن آدمی پاسخ این پرسش ها را بیابد که به کجا می رود و هدف او از زندگانی دنیا چیست.

کم ارزشی عبادت بدون علم و اندیشه

در آموزه های اسلامی عبادت بدون بصیرت بی ارزش است و بصیرت جز با تفقه و تعمق در مسائل و یادگیری و آموختن به دست نمی آید.

در همسایگی اسحاق بن عمار خانه مردی قرار داشت که به عبادت زیاد و انفاق بسیار در میان مردم مشهور بود و همگان از او به نیکی یاد می کردند؛ زیرا کسی از او خلافی ندیده بود.

رفتار نیک او برای اسحاق بن عمار این پرسش را ایجاد کرد که او با این رفتار، انسان صالحی است یا خیر.

او می خواست وظیفه خود را نسبت به همسایه خود بداند.

بدین منظور، نزد امام صادق «علیه السلام» رفت و از امام پرسید: «همسایه ای دارم که بسیار نماز می خواند، انفاق می کند و بسیار به حج می رود و از او خلافی هم نسبت به خاندان اهل بیت عصمت «علیهم السلام» دیده نشده است.

او چگونه انسانی است؟ امام صادق «علیه السلام» پرسید: آیا اهل دانش و اندیشه در مسائل دینی و عبادی نیز هست؟ اسحاق پاسخ داد: خیر، با این که بسیار عبادت می کند، ولی اهل اندیشه نیست، امام فرمود: پس با این حساب، کردار نیک او سبب بالا رفتن او نمی شود».

وسواس، زاییده بی دانشی

وسواس از جمله مسائل پیچیده و مشکل روحی روانی است که گاه گریبانگیر فرد مسلمان می شود.

این مسئله برخاسته از شک و دو دلی است، بنابراین دون شأن یک دانشمند به شمار می رود.

در اسلام به شدت از آن نهی شده و منکوب است.

در دوران امام صادق«علیه السلام» مردی دانشمند بود که وسواس زیادی داشت.

او گاه چند بار وضو می گرفت، ولی در آن شک می کرد و دوباره وضو می گرفت.

پیش از وضو، چندین بار اعضای وضو را می شست و بعد وضو می گرفت، ولی باز هم در آن شک می کرد.

عبدالله بن سنان که وضو ساختن او را دیده بود، نزد امام صادق «علیه السلام» آمد و از امام پرسید: او با این که انسان عاقل و اندیشمندی است، ولی در وضو دچار وسواس است.

تفکر و وسوسه چگونه با هم سازگارند؟ امام صادق «علیه السلام» فرمود: وسوسه از شیطان است و کسی که وسواس دارد، از شیطان پیروی می کند.

این اصلاً با تفکر هم خوانی ندارد.

عبدالله پرسید: چگونه این پیروی از شیطان است؟ امام صادق پاسخ داد: اگر او انسانی اندیشمند باشد، اگر از او بپرسی این وسواس تو از کجا پدید آمده است، پاسخ خواهد داد: از شیطان است؛ زیرا انسان متفکر، می داند که وسوسه از ناحیه شیطان به او رسیده است، ولی هنگام عمل بر اثر بی فکری و ضعف اراده، قادر به جلوگیری از آن نیست.

خداوند نیز می فرماید: «مِنْ شَرِّ الوَسْواسِ الخَنّاس، الَّذی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّاس»؛

«[پناه می برم] از گزند وسوسه های شیطان مرموز که در سینه انسان ها وسوسه می کند» (ناس: 4 و 5).»

ضرورت مراجعه به دانایان

می گویند: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشده اند.

یک فرد هر چه هم دانشمند باشد نمی تواند بر تمام مسائل تسلط علمی داشته باشد؛ مگر این که به سرچشمه علم الهی متصل باشد و از پیمانه وحی سیراب شده باشد.

بنابراین هر کس باید در حیطه دانش و تخصص خود اظهار نظر کند.

این مسئله در زمان امام صادق «علیه السلام» نیز دیده می شد.

نوشته اند: روزی حمزة بن طیار که خود دانشمندی بود در محضر امام صادق «علیه السلام» ایستاد و شروع به سخنرانی کرد.

او لابه لای سخنان خود، به گوشه هایی از سخنان پدر امام، حضرت باقر «علیه السلام» اشاره می کرد و برای تأیید حرف خود از آن کمک می گرفت.

امام صادق «علیه السلام» نیز سکوت اختیار کرده بود و فقط به سخنان حمزة بن طیار گوش فرا می داد.

اندکی گذشت و حمزه همچنان مشغول به سخن گفتن بود تا این که در فرازی از سخنرانی خود، امام صادق «علیه السلام» به او اشاره کرد که سخنش را قطع کند و به او فرمود: «همین جا توقف کن و دیگر چیزی مگو!» حمزه از این سخن امام تعجب کرد، ولی پیش از آن که بخواهد دلیل آن را بپرسد، امام به او فرمود: «به اموری رسیدید که حکمتش را نمی دانید و برایتان پوشیده است.

این جا وظیفه شماست که درنگ اختیار کنید و آن را از پیشوایان راه و دانایان طریقت بپرسید.

آنان به وظیفه خود عمل و شما را به راه راست هدایت می کنند، همان گونه که خداوند بلند مرتبه می فرماید:

«فَسْئَلُوا أهْلَ الذِّکْرِ اِنْ کُنْتُم لا تَعْلَمُونَ»؛

«اگر مسئله ای را نمی دانید، از دانایان بپرسید» ،

(نحل: 43 و انبیاء: 7).

ضرورت وجود کارشناس دین

رجوع به متخصصان در هر مسئله ای شرط عقل است و در مسائل دینی واجب می باشد.

این مؤلفه یکی از مثبتات تقلید در فروع می باشد.

ابو شاکر از فرقه دیصانیه بود و خدا را قبول نداشت.

او روزی قرآن را گشود و با دیدن آیه ای، فکر کرد که می تواند با تأویلی دیگر گونه، از آن برای عقاید باطل خود سود جوید.

آیه را به خاطر سپرد و سراغ شاگرد چیره دست امام صادق «علیه السلام» هشام بن حکم رفت.

وقتی او را دید، با پوزخندی شیطنت آمیز گفت: در قرآن شما آیه ای وجود دارد که مرا درباره وحدانیت خدا به شک انداخته است.

هشام که می دانست توطئه ای در کار است و هیچ آیه ای از قرآن چنین دلالتی ندارد، گفت: کدام آیه را می گویی؟ ابو شاکر گفت:

آن جا که نوشته است: «وَ هُوَ الَّذی فی السَّماء اِلَهٌ و فِی الارْضِ اِلهٌ»

بنابراین، در آسمان یک خدا وجود دارد و در زمین هم خدای دیگری هست».

هشام مدتی اندیشید و به او گفت که به پرسش او پاسخ خواهد داد.

به فکر فرو رفت.

مطمئن بود که هرگز چنین نیست و ابو شاکر تأویلی واژگونه از آیه به کار برده است.

نمی دانست که مراد آیه چیست و چگونه بایستی به او پاسخ گوید: او چند روزی به این موضوع فکر کرد، ولی نتوانست پاسخی مناسب بیابد.

از این رو، برای انجام حج و شرف یابی به محضر استاد بی همتای خویش امام صادق «علیه السلام» بار سفر بست و به مکه آمد و از آن جا ره سپار دیدار با امام صادق «علیه السلام» شد.

وقتی خدمت امام رسید، ماجرا را بیان کرد.

امام پس از پذیرایی از هشام، به او فرمود: این سخن تنها از یک انسان پست و بی دین بر می آید.

هنگامی که به کوفه بازگشتی، از او بپرس تو را در کوفه به چه نام می خوانند.

پاسخ خواهد داد فلان نام.

دوباره از او بپرس تو را در بصره به چه نام می خوانند، پاسخ خواهد داد فلان نام.

سپس به او بگو پروردگار ما نیز چنین است، نام او در آسمان «اله» است و در زمین «اله» است.

همچنین در هر مکان او اله است.

هشام خرسند از این که پاسخ مناسبی به دست آورده است، پس از اندکی درنگ در مدینه، راه شهر خود را در پیش گرفت.

هنگامی که به کوفه رسید، نزد ابوشاکر رفت و پاسخ را با او در میان گذاشت و او را قانع کرد.

ابوشاکر به او گفت: «من مطمئن هستم که این پاسخ از خودت نبود و آن را از حجاز برای من آورده ای».

امام، کانون علم الهی

اگر دانشمندی از جاده سلامت خارج شود و از دانش خود در مسیر نادرست بهره برداری کند، می تواند زیان های جبران ناپذیری برای بشریت داشته باشد.

عالم چون از ظرایف امور آگاه است، اگر گمراه شود، می تواند تعداد زیادی را به ورطه نابودی بکشد.

عالم، راه گمراه کردن مردم را بهتر می شناسد و می داند چگونه حقیقت را وارونه و باطل را حق جلوه دهد.

امروزه بسیاری از آسیب ها و زیان های جامعه انسانی بر اثر سوء استفاده دانشمندان از دانششان رخ می دهد.

دانشمند، نه تنها می تواند فکر مردم را بیمار کند، بلکه از راه دستاوردهای علمی او، گاهی زیان های فراوانی متوجه مردم می شود.

بنابراین، همان گونه که یک عالم با فضیلت می تواند افراد زیادی را به سوی رستگاری راهنمایی کند تا جامعه انسانی از دانش او بهره بگیرد، عالم گمراه هم منشأ آسیب های بسیاری خواهد شد.

از پیامبر گرامی اسلام پرسیدند: کدام یک از مردم بدترند؟ ایشان فرمود: دانشمندان هرگاه فاسد شوند.

ابن مقفّع و ابن ابی العوجاء هر دو از زندیقان و منکران وجود خدا بودند و هر جا بساط بحث علمی می گستردند، از انکار خدا دم می زدند.

از سوی دیگر، آن دو در مباحث علمی زبردست بودند.

سالی به مکه رفتند و در کنار خانه خدا جمعیت زیادی را مشغول طواف دیدند.

در میان زائران خانه خدا، امام صادق «علیه السلام» نیز دیده می شد که در حجر اسماعیل مشغول عبادت بود.

این مقفّع، نگاهی به حاجیان انداخت و به دوست خود ابن ابی العوجاء گفت: این مردم را می بینی که دور این خانه مشغول طواف هستند.

هیچ یک از آن ها را شایسته انسانیت نمی دانم، جز آن مردی که آن جا نشسته است – و به امام صادق «علیه السلام» اشاره کرد – و ادامه داد: غیر از او بقیه این مردم مانند چهارپایان گمراهند.

ابن ابی العوجاء از سخن دوستش تعجب کرد و پرسید: تو چگونه از میان این همه انسان فقط همین یک نفر را دارای کمال می دانی؟ پاسخ داد: زیرا با او دیدار کرده ام. وجود او سرشار از دانش است و من هیچ کس را مانند او ندیده ام.

ابن ابی العوجاء گفت: لازم است نزد او بروم و با او بحث کنم و سخن تو را درباره او بیازمایم تا ببینم چقدر درست می گویی؟ ابن مقفّع که تجربه ای در این مورد داشت، دست او را گرفت و به او گفت: این کار را نکن؛ زیرا می ترسم در برابر او درمانده شوی و باورهای او عقیده تو را از بین ببرد.

ابن ابی العوجاء که به گونه ای دیگر می اندیشید، نگاهی به او کرد و گفت: «نه، مقصود واقعی تو این نیست، تو ترس این را داری که من با او به بحث بنشینم و او را در بحث با خود شکست دهم و سخن تو راست از آب در نیاید».

ابن مقفّع که نصیحت را بی فایده می دید، به او گفت: «اگر واقعا این گونه فکر می کنی، برخیز و نزد او برو و با او بحث کن، ولی من به تو سفارش می کنم که حواس خود را خوب جمع کنی، تا مبادا سخنان او در تو تأثیر بگذارد.

مراقب باش تا نلغزی و سرافکنده نشوی.

مهار سخن خود را محکم نگه دار و مواظب باش زمام آن را از دست ندهی».

ابن ابی العوجاء برخاست و با گام هایی مطمئن، به سوی امام حرکت کرد.

امام با خوش رویی او را پذیرفت و با او به مناظره نشست.

ساعتی گذشت و ابن ابی العوجاء شرمنده و شکست خورده از نشست علمی برخاست و سرافکنده به سوی دوستش برگشت، ولی او بیشتر از خجلت زدگی، شگفت زده بود.

به ابن مقفّع گفت: این شخص بالاتر از بشر است و اگر در دنیا روحی باشد و بخواهد در جسدی آشکار شود یا بخواهد پنهان گردد، همین مرد خواهد بود.

ابن مقفّع پرسید: او را چگونه یافتی؟ پاسخ داد: نزد او نشستم و هنگامی که همگان رفتند و من و او تنها ماندیم، سخن آغاز کرد و گفت: اگر حقیقت آن چیزی باشد که این حاجیان گفتند و رفتند، آن گونه که حق هم همین است، پس در این صورت، آنان رستگارند و شما در هلاکت هستید.

اگر حق با شما باشد که چنین نیست، آن گاه شما با این مسلمانان برابرید.

پس در هر دو صورت، مسلمانان زیانی نکرده اند.

من به او گفتم: خدایت تو را رحمت کند مگر ما چه می گوییم و این مسلمانان چه می گویند؟ سخن ما با آن ها یکی است.

او پاسخ داد: چگونه سخن شما که به خدا ایمان ندارید، با مسلمانان یکی است در حالی که شما به خدا، روز جزا و وجود فرشتگان معتقد نیستید و همه آن ها را انکار می کنید.

گویا نوبت من شده بود تا اعتقاداتم را بیان کنم.

پس گفتم: اگر مطلب همان است که مسلمانان می گویند و به خدا ایمان و اعتقاد دارند، چه مانعی وجود دارد که خدای آن ها خود را بر آنان پدیدار سازد و سپس آنان را به پرستش خود فرا خواند؟ چرا خود را از آنان مخفی می دارد؟ از آنان می خواهد که خدای ندیده را پرستش کنند و به جای خود، فرستادگانش را به سوی مردم روانه داشته است.

اگر او خود را به بندگانش نشان می داد که مردم بیشتر ایمان می آوردند و به او نزدیک تر می شدند.

او نگاهی به من کرد و فرمود: وای بر تو! چگونه خدا بر تو پنهان شده با وجود این که قدرت خود را در وجود و خلقت تو نشان اده است.

تو که پیش تر هیچ نبودی و سپس پیدا شدی، کودک شدی، بزرگ گشتی و پس از ناتوانی، توانمند گردیدی.

بیمار شدی و او تو را سلامتی داد و تندرست شدی.

خشمگین شدی و دوباره آرامش یافتی و… او پشت سر هم نشانه های خدایش را برایم بر شمرد، به گونه ای که دیگر توان پاسخ دادن نداشتم.

من سکوت اختیار کرده بودم و او مرتب دلایل محکم و پیچیده می آورد.

پس از مدتی من یقین کردم که دیگر قدرتی بر پیروزی بر او ندارم و او به زودی بر من چیره می شود.

از این رو، سخنش را قطع و خداحافظی کردم.

بازگشتم تا مبادا چیرگی او بر من ثابت شود».

جویندگی و یابندگی حقیقت

هر کسی در راه یافتن حق و حقیقت تلاش کند عاقبت گم گشته خویش را می یابد.

بریهه دانشمندی مسیحی بود که مسیحیان به سبب وجود او، بر خود می بالیدند، ولی به تازگی، زمزمه هایی از مردم شنیده می شد.

چندی بود که او نسبت به عقاید خود دچار تردید شده بود و در جست و جوی رسیدن به حقیقت، از هیچ تلاشی خسته نمی شد.

گاه با مسلمانان درباره پرسش هایی که در ذهنش ایجاد می شد، بحث می کرد، ولی هنوز فکر می کرد به هدف خود دست نیافته است و آنچه را می خواهد، بایستی جای دیگری جست وجو کند.

روزی از روی اتفاق، شیعیان او را به یکی از شاگردان امام صادق «علیه السلام» به نام هشام بن حکم که در مباحث اعتقادی، چیره دست بود، معرفی کردند.

هشام در کوفه دکانی داشت.

بریهه با چند تن از دوستان مسیحی خود به دکان او رفت.

هشام در دکان خود به چند نفر قرآن یاد می داد.

وارد دکان او شد و هدف خود را از حضور در آن جا بیان کرد.

بریهه گفت: «من با بسیاری از دانشمندان مسلمان بحث و مناظره کرده ام، ولی به نتیجه ای نرسیده ام.

اکنون آمده ام تا درباره مسائل اعتقادی با تو گفت و گو کنم.

هشام با رویی گشاده گفت: اگر آمده اید و از من معجزه های مسیح «علیه السلام» را می خواهید، باید بگویم من قدرتی بر انجام آن ندارم.

شوخ طبعی هشام آغاز خوبی برای شروع گفت وگو میان آنان شد.

ابتدا بریهه پرسش های خود را درباره حقانیت اسلام مطرح کرد و هشام با حوصله و صبر، آنچه در توان داشت، برای او بیان کرد.

سپس نوبت به هشام رسید.

هشام چند پرسش درباره مسیحیت از بریهه پرسید، ولی بریهه درماند و نتوانست پاسخ قانع کننده ای به آن ها بدهد.

فردا دوباره به دکان هشام رفت، ولی این بار تنها وارد شد و از هشام پرسید: آیا تو با این همه دانایی و برازندگی، استادی هم داری؟ هشام پاسخ داد:

البته که دارم! بریهه پرسید: او کیست و کجا زندگی می کند؟ شغلش چیست؟ هشام دست او را گرفت و کنار خودش نشاند و ویژگی های اخلاقی و منحصر به فرد امام صادق «علیه السلام» را برای او گفت.

او از نسب امام، بخشش، دانش، شجاعت و عصمت او بسیار سخن گفت.

سپس به او نزدیک شد و گفت: ای بریهه! پروردگار هر حجتی را که بر مردم گذشته آشکار کرده است، بر مردمی نیز که پس از آن ها آمدند، آشکار می سازد و زمین خدا هیچ گاه از وجود حجت خالی نمی شود.

بریهه آن روز سراپا گوش شده بود و آنچه را می شنید، به خاطر می سپرد.

او تا آن روز این همه سخن جذاب نشنیده بود.

به خانه بازگشت، ولی این بار، با رویی گشاده و چهره ای که آثار شادی و خرسندی در آن پدیدار بود، همسرش را صدا زد و به او گفت که هر چه سریع تر آماده سفر به سوی مدینه شود.

فردای آن روز به سوی مدینه حرکت کردند.

هشام نیز در این سفر آنان را همراهی کرد.

سفر با همه سختی هایش به شوق دیدن امام آسان می نمود.

سرانجام به مدینه رسیدند و بی درنگ به خانه امام صادق «علیه السلام» رفتند.

پیش از دیدار با امام، فرزند ایشان، امام کاظم «علیه السلام» را دیدند.

هشام داستان آشنایی خود با بریهه را برای امام کاظم «علیه السلام» تعریف کرد.

امام به او فرمود: تا چه اندازه با کتاب دینت، انجیل آشنایی داری؟ پاسخ داد: از آن آگاهم.

امام فرمود:

چقدر اطمینان داری که معانی آن را درست فهمیده ای؟ گفت: بسیار مطمئنم که معنای آن را درست درک کرده ام.

امام برخی کلمات انجیل را از حفظ برای بریهه خواند.

شدت اشتیاق بریهه به صحبت با امام، زمان و مکان و خستگی سفر را از یادش برده بود.

او آن قدر شیفته کلام امام شد که از باورهای باطل خود دست برداشت و به اسلام گروید.

هنوز به دیدار امام صادق «علیه السلام» شرفیاب نشده بود که به وسیله فرزند او مسلمان شد.

آن گاه گفت: من پنجاه سال است که در جست و جوی فردی آگاه و و دانشمندی راستین و استادی فرهیخته مانند شما هستم».

برگرفته از کتاب صهبای دانش نوشته نجمه کرمانی.
منبع :  شمیم یاس ؛ فروردین 1387، شماره 61، صفحه 26