پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » فضائل و مناقب » امام علی(ع) »

بررسی روایات فضایل حضرت علی (علیه السلام) در صحاح سته.

اشاره

چنان که در عالم محسوسات و مشاهدات هر کسی با توجه به افکار و عقاید خویش برای رفتار و گفتارش معیار و میزانی دارد و به عبارت دیگر برای سنجش و بینش درستی و نادرستی اشیا معیاری باید باشد تا با توجه به آن صدق و کذب افکار، محاسبات، اعمال و گفتار و… معلوم گردد، همچنین در عالم معنویات نیز وجود معیاری برای سنجش افکار و اعمال بشر ضروری است تا بشر بتواند با مقایسه حرکات و سکنات خویش با آن معیار، بدون داشتن هراسی در مسیر تکاملی اش به هدف نهایی خود برسد.

گفتار اول: معیار شناخت مؤمن و منافق، امام علی(علیه السلام)

رمز موفقیت و پیروزی بشر در زندگی فردی و اجتماعی، با توجه به هدف خلقت او، جز تسلیم و اطاعت مطلق از رسول گرامی نیست. پس زندگی رسول گرامی، اسوه حسنه برای رسیدن به کمال نهایی بشر در زندگی خویش و اسوه حسنه برای شناخت فرد به عنوان مسلمان است. اما پس از حیات با برکت آن حضرت آیا این سلسله و زنجیره منقطع می گردد؟ در مقابل اسلام کفر و شرک بود و شناختش هم چندان مشکل نبود. اما در میان مسلمانان و امت اسلامی نمی توانیم بگوییم که زندگی همه همانند و زیست و پرورش و تنزل و تصاعد و تکامل و موفقیت و پیروزی همه هم یکسان است. حال چگونه باید مسلمانان واقعی و حقیقی را از شر و گزند شرک و نفاق حفظ کنیم تا زندگی یک انسان مسلمان سالم و محفوظ بماند و اسلام ناب محمدی به تمام معنای کلمه ناب بماند؟

ممکن است برای شناخت مؤمن و منافق و ایمان و نفاق راههایی هم باشد. اما این هم از مسلّمات و دور از انکار است که رسول گرامی با عناوین و القاب مختلفی کسی را به عنوان معیار و ترازو برای این امر مهم معرفی کرده است و آن ذات امیرالمؤمنین است. وقتی به کتب معتبر اهل سنت از جمله کتب شش گانه اهل سنت که به عنوان «صحاح سته» معروف است و کتب معتبر دیگر نگاه می کنیم، احادیثی به چشم ما می خورد که حکایت از این می کند که رسول گرامی که خودش برای اسلام و مسلمین اسوه حسنه بود، حضرت علی(علیه السلام) را به عنوان معیار و ترازو معرفی نموده است.

اگر در پی شناخت بیماری مهلک و مسری نفاق و پذیرفتن اسلام ناب و رساندن و رسیدن به هدف نهایی خود به صورت ناب و خالص هستیم، باید راهی و معیاری را برویم و برگزینیم که رسول اعظم اسلام که در هدایت و ابلاغ غرض و نفعی جز رسیدن بشر به کمال نهایی ندارد، معرفی کرده باشد و آن شخص حضرت علی(علیه السلام) است.

کتب شش گانه اهل سنت

هفت روایت در این کتب آمده است؛ از جمله در صحیح مسلم یک روایت، سنن نسائی دو روایت، جامع ترمذی سه روایت، و سنن ابن ماجه یک روایت. به طور کلی از این روایات چهار عنوان استفاده می شود که در ضمن به روایات هم اشاره می کنیم.

الف. مرا جز مؤمن دوست و جز منافق دشمن نمی دارد.

  1. «حدثنا ابوبکربن ابی شبیه ناوکیع و ابومعاویه عن الاعمش و حدثنا یحیی بن یحیی و اللفظ له ـ اخبرنا ابومعاویه عن الاعمش عن عدی بن ثابت عن زر قال: قال علی(علیه السلام) والذی خلق الحبه و برا النسمه انه لعهد النبی (الامی) الی ان لا یحبنی الا مؤمن و لایبغضنی الا منافق.»[۲]

ب. ای علی، تو را جز مؤمن دوست و جز منافق دشمن نمی دارد.

  1. «اخبرنا یوسف بن عیسی… عن زر قال: قال علی(علیه السلام) انه لعهد النبی الامی الی انه لایحبک الا مؤمن و لا یبغضک الا منافق.»[۳]

این معنا با ادات حصر و استثنای بعد از نفی آورده شده که بیشترین تأکید را می رساند. حدیث انسانها را به دو قسمت تقسیم نموده و برای شناخت نفاق از ایمان و برعکس در زندگی انسان، حضرت علی(علیه السلام) را معیار معرفی کرده است. مؤمن واقعی حضرت علی(علیه السلام) را دوست می دارد و منافق واقعی حضرت علی(علیه السلام) را نه فقط دوست ندارد، بلکه دشمنی دارد.

ج. حضرت علی(علیه السلام) را منافق دوست و مؤمن دشمن نمی دارد.

  1. «حدثنا واصل بن عبدالاعلی بن محمد بن فضیل عن عبدالرحمن ابی النصر عن المساور الحمیری، من امه قالت: دخلت ام سلمه فسمعتها تقول: کان رسول الله یقول: «لایحب علیاً منافق ولایبغضه مؤمن.»[۴]

از حدیث استفاده می شود که گفتار رسول خدا(ص) استمرار داشته و همواره می فرموده که منافق محب حضرت علی(علیه السلام) و مؤمن مبغض حضرت علی(علیه السلام) نمی شود.

د. ما گروه انصار منافقین را به بغض حضرت علی(علیه السلام) می شناسیم.

  1. «حدثنا قتیبه بن جعفر بن سلیمان بن ابی هارون العبدی عن ابی سعید الخدری، قال: ان کنا لنعرف المنافقین نحن معشر الانصار لبغضهم علی بن ابی طالب(علیه السلام).»[۵]

گفتار دوم: باغی بودن دشمن امام علی(علیه السلام)

رسول خدا(ص) در حیات خود مکرراً فرموده است که حضرت علی(علیه السلام) با حق است و هر که در مقابل علی بایستد بر باطل خواهد بود و از گروه یاغی خواهد شد، چنان که در مورد عمار یاسر چنین فرموده است. عمار یاسر یکی از باوفاترین اصحاب نبی گرامی و حضرت علی(علیه السلام) بوده و از اول پذیرش اسلام در راه اسلام مصائب و مشکلات بی شماری را تحمل کرده است. او به خانواده ای تعلق دارد که اولین شهید را در راه اسلام تقدیم کرده است. عمار از سابقین در اسلام است و در راه اسلام والدین خود را از دست داد. وی بعد از رحلت نبی گرامی، علی(علیه السلام) را به عنوان جانشین بر حق آن حضرت قبول کرد و از مخلصین و پیروان آن حضرت بود تا اینکه در زمان خلافت علی(علیه السلام) سه جنگ با گروه یاغی به نام جمل، صفین و نهروان پیش آمد.

یکی از ادله نبوت پیامبر خدا(ص) به اعتراف دانشمندان اهل سنت، خبر کشته شدن عمار توسط گروه یاغی می باشد که در زمان حیات مبارکش فرموده بود. رسول گرامی به عمار فرموده بود: ای عمار، اگر دیدی که مردم راهی را انتخاب کرده اند و می روند و علی(علیه السلام) راه دیگری را، راه علی(علیه السلام) را بگیر که حتماً به سعادت و بهشت می رساند. به اعتراف بزرگان اهل سنت، بدون تردید در این جنگها، عمار با حضرت علی(علیه السلام) و در رکاب آن حضرت بوده و علیه گروه باغی که علیه خلیفه وقت قیام کرده بودند می جنگید و بالاخره در جنگ صفین توسط معاویه و لشکرش به شهادت رسیده است. به اعتراف بزرگان اهل سنت، عمار توسط گروه معاویه کشته شده است و حضرت علی(علیه السلام) در این جنگها مصیب و بر حق بوده است. پس می توان گفت که عمار بنابر خبر غیبی رسول خدا(ص) توسط گروه یاغی کشته شد. آن حضرت فرموده بود: تو را گروهی که یاغی هستند خواهند کشت، در حالی که تو با حق هستی و حق با توست. ای عمار، وقتی دیدی که علی(علیه السلام) راهی را اختیار کرده و می رود و مردم راه دیگری را، تو با علی(علیه السلام) باش و مسیرت را با علی(علیه السلام) پیش گیر و مردم را رها ساز. علی(علیه السلام) هرگز تو را به گمراهی نمی برد و از هدایت خارج نمی کند. ای عمار، هرکسی دنبال تلواری رود که به آن علی(علیه السلام) را کمک کند، روز قیامت خداوند حمائلی از دُر را به گردنش آویزان می کند و هر کسی دنبال تلواری رود که بر ضد علی(علیه السلام) کار گیرد، در روز قیامت خداوند حمائلی را از آتش به گردنش آویزان می کند.[۶]

اعتراف دانشمندان اهل سنت به کشته شدن عمار توسط معاویه و لشکرش و همچنین اعتراف آنها به اینکه علی(علیه السلام) بر حق بوده، ما را به این نتیجه می رساند که معیار شناخت درست از نادرست و حق از باطل، علی(علیه السلام) است نه غیر، و هرکه با علی(علیه السلام) بجنگد و در مقابل او قد علم کند، بنابر حدیث رسول گرامی اسلام(ص) یاغی است.

صحاح سته

در صحاح هفت حدیث آمده است که حکایت از این می کند که طرف مقابل علی(علیه السلام) بر حق نیست. دلیل آن نیز خبر غیبی رسول خدا(ص) از کشته شدن عمار توسط گروه یاغی است. دو حدیث در صحیح بخاری، چهار حدیث در صحیح مسلم و یک حدیث در سنن ترمذی آمده است:

حدثنا مسدد قال حدثنا عبدالعزیزبن مختار قال: حدثنا عن عکرمه قال لی ابن عباس ولابنه علی… فقال ابوسعید کلنا نحمل لبنه لبنه وکان عمار یحمل لبنتین لبنتین فراه النبی(ص) فنفض التراب عنه (فمر به النبی(ص) ومسح عن راسه الغبار) ویقول ویح عمار، تقتله الفئه الباغیه عمار یدعوهم الی الجنه ویدعونه الی النار قال: یقول عمار: اعوذ بالله من الفتن[۷]

از عکرمه نقل شده که می گوید ابن عباس برای من و پسر خود تعریف می کرد که آنها پیش ابوسعید بودند از او شنیدند که می گفت: در ساخت مسجد نبی ما هرکدام یک خشت برمی داشتیم، اما عمار دوتا دوتا برمی داشت. وقتی رسول خدا او را دید، خاک را از او تکاند و فرمود: وای، او را گروهی یاغی خواهد کشت، در حالی که عمار آنها را به سوی جنت می خواند و آنها او را به سوی جهنم می خوانند.

چنان که از احادیث وارد در صحاح سته واضح گردید، رسول خدا(ص) به عمار فرموده بود: تو با حق یعنی با علی(علیه السلام) باش، ولو دیگران راه دیگری روند. اما تو به دامن علی(علیه السلام) متمسک باش، علی(علیه السلام) تو را به سعادت خواهد رساند. و ای عمار، بر تو بشارت باد که گروهی یاغی قاتل تو خواهد بود و تو با علی(علیه السلام) خواهی بود. به اعتراف دانشمندان اهل سنت، عمار در جنگ صفین در رکاب علی(علیه السلام) می جنگید و توسط معاویه و همراهانش کشته شد. چنین مطلبی در منابع دیگر اهل سنت هم آمده است، از جمله: سیره النبی،[۸] مسند ابی داود الطبالی،[۹] المصنف،[۱۰] المعیار و الموازنه،[۱۱] الانساب الاشرف،[۱۲] الطبقات الکبری،[۱۳] مسند ابی جعد،[۱۴] المصنف،[۱۵] مسند ابن راهویه،[۱۶] مسند احمد[۱۷].

آرای دانشمندان اهل سنت و شرح آن

  1. مناوی در فیض الغدیر آورده است: گروهی که قاتل عمار می باشد گروه باغی و خارج از اطاعت امام حق و به قول طبرانی گروهی است که از حق خارج است و آن گروه، گروه معاویه است.[۱۸]

وی در جلد ششم چنین اظهار می کند: القاضی در شرح المصابیح گفته: مراد از این گروه معاویه و لشکر اوست و این حدیث صریح در باغی بودن معاویه و قومش است که آنها عمار را در واقعه صفین کشتند و همانا حق با علی(علیه السلام) بوده است. و این حدیث از اخبار غیب نبی اکرم(ص) اسلام است. عمار آنها را به سوی جنت می خواند یعنی به سبب جنت که اطاعت امام حق می باشد، ولی آنها عمار را به آتش و جهنم می خواندند و آن عصیان و مقاتله در مقابل امام حق می باشد. و همگی گفته اند که این اتفاق در واقعه صفین افتاده است. عمار «داعی الی الحق» بود و آنها «داعی الی النار» بودند و بالاخره هم عمار را کشتند و این خبر یکی از معجزات نبی و یکی از نشانه های نبوت حضرت است.

او از قرطبی نقل کرده است: این حدیث «اثبت الاحادیث» و واضح ترین آنهاست. لذا وقتی معاویه قدرت انکار این حدیث را نداشت (برای فرار) گفت: بی شک عمار را کسانی کشته اند که او را همراه خویش به میدان آورده اند. علی(علیه السلام) چنین جواب داد: اگر این طور است، پس بگوییم که قاتل حمزه، رسول خداست!

او از امام عبدالقاهر جرجانی نقل کرده است: فقهای حجاز و عراق از فرق گوناگون، مانند مالک، شافعی، ابوحنیفه، اوزاعی و جمهور متکلمین و مسلمین اجماع کرده اند که علی(علیه السلام) در آن قتال با اهل صفین بر حق بوده، چنان که در جمل نیز مصیب بوده است و کسانی که قاتل عمارند ظالم اند با این حال به خاطر باغی بودنشان کافر نیستند. باز به نقل از امام ابومنصور می گوید: بزرگان اجماع دارند بر اینکه در جنگ و قتال با اهل جمل، طلحه و زبیر و عایشه در بصره و همچنین اهل صفین، معاویه و لشکرش، علی(علیه السلام) مصیب بوده است. وی از سیوطی کلامی را آورده است که گفته حدیث عمار متواتر است.[۱۹]

  1. حاکم نیشابوری: این حدیث صحیح است به شرط شیخین، اما آنان این حدیث را با سیاقی که من آوردم نیاوردند.[۲۰]
  2. ابن حجر در فتح الباری گفته است: مراد از «الدعا الی الجنه» یعنی عمار آنها را به سبب جنت دعوت می کرد که آن طاعت امام وقت است. عمار آنها را به اطاعت علی(علیه السلام) دعوت می کرد و علی(علیه السلام) واجب الاطاعه بوده است، ولی آنها عمار را به خلافش دعوت می کردند. با این حال ابن حجر جمله ای می آورد که عجیب است. وی می گوید: اگرچه آنها عمار را برخلاف می خوانند، ولی با این حال معذورند که قضیه را تأویل کنند.[۲۱]

مطلبی که مبارک فوری در این زمینه آورده قابل توجه است: «چگونه ممکن است درباره کسانی که با معاویه بودند بگوییم که آنها عمار را به سوی نار دعوت می کردند و حال آنکه بزرگانی از صحابه هم بودند.» وی در جواب گفته است: آنها به گمانشان دعوت به جنت می کردند و مجتهد بودند، لذا ملامتی در اتباع از گمان و ظن ندارند.[۲۲]

  1. کتانی: ازکسانی که تصریح به تواتر این حدیث کرده، سیوطی در خصائص الکبری است. به قول ابن عبدالبر اخبار در این زمینه متواتر است و این حدیث از اصح احادیث است. ابن دحیه هم گفته است: در صحت حدیث هیچ طعنی وجود ندارد.[۲۳]
  2. در حاشیه سیر اعلام النبلا چنین آمده است این حدیث متواتر است و صحیح،[۲۴] و همچنین در جایی دیگر گفته است: اسناد حدیث صحیح است.[۲۵]
  3. نووی: علما گفته اند که این حدیث حجت است و ظاهر است در اینکه حضرت علی(علیه السلام) مصیب بوده و گروه دیگر باغی بودند. لکن آنها اجتهاد کردند، پس بر آنها گناهی نیست. و این یکی از معجزات نبی بوده که فرموده بود: عمار را طائفه ای باغی خواهد کشت.[۲۶]
  4. هیثمی: حدیث را طبرانی در المعجم الاوسط آورده و اسنادش از ابی سعید حسن است. وی در جایی دیگر گوید: این روایت را بزار آورده و رجالش رجال صحیح است. در جایی دیگر نیز از عبدالله بن الحرث آورده و گفته طبری هم آن را آورده و رجالش ثقات می باشند.[۲۷]
  5. جمال الدین زیعلی: در این شکی نیست که عمار با علی(علیه السلام) بوده و او را اصحاب معاویه کشتند. چنان که امام الحرمین گفت علی(علیه السلام) امام بر حقی بود و ولایتش ولایت حقی بود و مقاتلینش بغات بودند. اگرچه آنها خطا کرده اند اما قصد خیر آنها مقتضی حسن ظن به آنهاست. علما نیز اجماع کرده اند بر مصیب بودن علی(علیه السلام) در قتال اهل جمل مانند طلحه و زبیر و عایشه و همراهانش و همچنین اهل صفین که معاویه و لشکر او باشد.[۲۸]
  6. بلاذری: این حدیث را با مسانید آورده اند… و تمام آنها نزد الطیرانی و غیره موجود می باشد و غالب طرق صحیحه یا حسنه است. و این حدیث نشانی از علائم نبوت حضرت محمد(ص) دارد و برای علی(علیه السلام) و عمار فضیلتی است و نیز رد بر نواصبی است که گمان می کردند علی(علیه السلام) در جنگهای خود مصیب نیست.[۲۹]
  7. مالکی: عمار گروه معاویه را به اطاعت ولی الامر که سبب دخول جنت است می خواند، اما اهل شام به تفرقه دعوت می کرد که سبب دخول نار است.[۳۰]
  8. ابن کثیر: این حدیث از ادله نبوت است، چنان که حضرت کشته شدن عمار را توسط گروه باغیه خبر داده بود. عمار را اهل شام در واقعه صفین به قتل رساندند، در حالی که با علی(علیه السلام) بود. علی(علیه السلام) نسبت به امر ولایت احق از معاویه بوده و از گفتن بغات به آنها کفر آنها لازم نمی آید، زیرا اگرچه آنها در نفس الامر و واقع باغی بودند، ولی مجتهد بودند و هر مجتهدی مصیب نیست، بلکه اگر مصیب باشد دو اجر داده می شود و الا یک اجر.[۳۱]
  9. جصاص: این حدیث به طریق تواتر مقبول است و به همین خاطر معاویه نتوانست آن را انکار کند. همچنین به اعتراف علمای حدیث، این روایت یکی از علائم نبوت می باشد که جز عالم الغیب آن را نمی دانست.[۳۲]

نقدی بر آرای دانشمندان

  1. در صحیحین حداقل نُه حدیث آمده که مضمون آنها چنین است: رسول خدا(ص) فرموده است: هر که علی(علیه السلام) را اطاعت کند، مرا اطاعت نموده است و عصیان او عصیان من است و اطاعت و عصیان من، اطاعت و عصیان خداست.[۳۳]
  2. در آیات قرآن مجید ظن را در مقابل علم نکوهش کرده و آن را گناه دانسته و اتباع از آن را نهی کرده است.[۳۴]
  3. به اعتراف دانشمندان و بزرگان اهل سنت گروه معاویه خطا و عصیان کرده اند، زیرا از اطاعت امام حق و مصیب در جنگ سرپیچی نموده اند. به اعتراف آنها، این گروه به عنوان باغی در مقابل ولایت حقه قد علم کرده اند. آیا با این حال دفاع از آنها چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ اگر به عنوان صحابه آنها را مصیب بدانیم و بگوییم که گناهی ندارند، بلکه یک اجر هم به آنان داده می شود، باید گفت: بنابراین حقی نداریم که هیچ کسی را چه در زمان پیامبر(ص) چه بعد از آن گناهکار محسوب کنیم و او را ملامت نماییم. حتی باید کسانی را که در قتل عثمان دست داشتند هم تبرئه کنیم و اگر چنین کنیم آن وقت قیام و اقدام برای خون خواهی عثمان به عنوان خلیفه مظلوم از طرف بزرگان صحابه یا جرم است و یا بیهوده. حتی طبق همان قاعده در اینجا هم باید بگوییم که اینها هم بنابر اجتهادشان خطایی نکرده اند و حداقل مستحق یک اجرند. همچنین هر کس در مقابل پیامبر، خلیفه اول و دوم و بر خلاف مسیر آنها قدمی برداشته باشد، نباید او را سرزنش کنیم، بلکه باید بگوییم که در مقابل نص اجتهاد کرده و اگر اجتهادش خطا هم باشد اجر واحد به او داده می شود.

نتیجه این مطلب چنین می شود که قد علم کردن بر اساس وهم و گمان و ظن، به اعتقاد اجتهاد کردن در مقابل امام و خلیفه وقت و ولایت و فتنه فقط گناهی در پی نمی آورد بلکه اجر واحد هم دارد! اگر اجتهاد ملاک باشد، آن هم بر اساس گمان، آن وقت نص خلافت، اطاعت و ولایت یا بی اثر خواهد شد یا حداقل اثر را دارد و به عنوان اصطلاحی نمایشی به چشم خواهد خورد. اگر به اعتراف دانشمندان علی(علیه السلام) بر حق باشد و اطاعت علی(علیه السلام) سبب دخول جنت باشد و کشته شدن عمار به وسیله گروه باغی را قبول داشته باشیم، آیا باز هم طرف مقابل را که طبق نص صریح رسول گرامی «داعی الی النار» بوده اند و با امیرالمؤمنین(علیه السلام) مخالفت می کردند، می توانیم مستحق اجر و خالی از ملامت و گناه بدانیم و به عنوان مجتهد بودن به آنها هیچ نگوییم؟ و اگر به قول و اعتراف دانشمندان اهل سنت، علمای حجاز و عراق مالک و شافعی و… معترف به بغات بودن آنها هستند، یعنی وقتی که تشخیص موضوع و مصداق کردند، دیگر توقف در اجرای احکام بغات و توجیه و تأویل چرا؟

به قول دانشمندان در جنگ جمل هم حضرت مصیب بود و مخالفان او باغی بودند. علی(علیه السلام)، عمار و امام حسن را گسیل کردند تا مردم را آگاه و جمع کنند. آن وقت عمار این مطلب را اعلان کرد: ای کوفیون، اگرچه عایشه زن نبی گرامی در دنیا و آخرت است، لکن خداوند می خواهد شما را بیازماید که عایشه را اطاعت می کنید یا او را. در اینجا هم مسلمانان بین دو گروه تقسیم شده اند: مطیع عایشه و مطیع او. حال مراد از «او» چه کسی است؟ بعضی از دانشمندان مرجع آن را علی(علیه السلام) قرار داده اند.[۳۵] اما اگر مرجع ضمیر « ولکن الله ابتلاکم لتتبعوه او ایاها» خدا باشد، چنان که در ج۷، فتح الباری، ص۸۳ آمده، اشاره به قول خداوند « وقرن فی بیوتکن» و دستور ماندن در منزل و عدم خروج و قیام بر امام حق و وقت دارد. در هر صورت، مطلب از دو حال خارج نیست: یا مرجعش خداست یا علی(علیه السلام). ولی روشن است که طرف مقابل عایشه است. اما اگر مرجع ضمیر خدا باشد واضح است که می خواهد بگوید: ای مردم کوفه، خداوند می خواهد شما را امتحان کند که پیرو و مطیع خدا هستید یا عایشه. از این واضح می شود که اطاعت عایشه در طول اطاعت خدا نیست، قسیم اطاعت خداست نه قسم آن و مصداق اطاعت خدا. اطاعت خدا هم جز از راه اطاعت علی(علیه السلام) که به اعتراف دانشمندان اهل سنت امام بر حق و اطاعتش واجب بوده میسر نیست و در واقع اطاعت علی(علیه السلام) در طول و مصداق اطاعت خداست. چنان که در احادیث گذشته هم اشاره شدکه اطاعت امیر، اطاعت رسول و اطاعت آن حضرت اطاعت خداست.

خوانندگان گرامی برای احادیثی که در آنها اطاعت امیر واجب دانسته شده، می توانند به منابع مربوط مراجعه کنند.[۳۶]

گفتار سوم: معیار صلح و ثبات، امام علی(علیه السلام)

یکی از اهداف بعثت انبیا و ارسال کتب، اجرای قسط و عدالت در جامعه بشری است. در ابعاد گوناگون زندگی بشر، باید روح عدالت حاکم باشد لذا اسلام انسان را به عدالت دعوت می کند و از آنچه مخالف و ضد آن است پرهیز می دهد. آنچه مورد نظر ماست این است که یکی از موارد نهی شده در مقابل قیام و اجرای عدالت بر روی زمین، فساد، قتال، جنگ و جدال می باشد. اسلام مسلمانان را از جنگ و قتال بی جا بر حذر داشته است، به ویژه اگر جنگ در برابر خدا و رسول خدا باشد. این دیگر پستی و رذیلت انسان را می رساند که در برابر خدا و رسول خدا بایستد و به عنوان محارب با خدا و رسول شناخته شود.

قرآن کریم طی آیاتی این گونه افراد را مذمت کرده است که برای نمونه به دو آیه اشاره می کنیم:

إنّما جزاء الّذین یحاربون اللّه ورسوله ویسعون فی الأرض فسادا أن یقتّلوا أو یصلّبوا أو تقطّع أیدیهم وأرجلهم مّن خلاف أو ینفوا من الأرض ذلک لهم خزی فی الدّنیا ولهم فی الآخره عذاب عظیم؛[۳۷] کیفر آنها که با خدا و پیامبرش به جنگ برمی خیزند و اقدام به فساد در روی زمین می کنند فقط این است که اعدام شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پای آنها به عکس یکدیگر بریده شود و یا از سرزمین خود تبعید گردند، این برای آنها در دنیاست و در آخرت مجازات عظیمی دارند.

من قتل نفسا بغیر نفس أو فساد فی الأرض فکأنّما قتل النّاس جمیعا؛[۳۸] هر کس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد چنان است که گویی همه انسانها را کشته است.

آنچه از این آیات فهمیده می شود این است که محاربه با خدا و رسول چقدر عذاب و سنگینی در دنیا و آخرت دارد. در مقام تعیین مصداق و فرد نیز مفسر بزرگ و مبیّن قرآن کریم، رسول(ص) « ما ینطق عن الهوی» در احادیث بیان فرموده است که در چه صورتی انسان محارب با خدا و رسولش می شود. رسول گرامی خط قرمزی را نشان می دهد که تجاوز از آن مصداق محاربه با خداست. رسول گرامی علی(علیه السلام) و اهل بیت(علیه السلام) را با عناوین مختلفی معیار صلح و آرامش قرار داده و حرب و سلم، اطاعت و عصیان و حب و بغض آنها را خط قرمز قرار داده است. یعنی حب و بغض، سلم و حرب، اطاعت و عصیان علی(علیه السلام) و اهل بیت(علیه السلام)، متوجه رسول(ص) و پس از آن متوجه خداوند است. لذا اگر بخواهیم از محاربه با خدا دور باشیم و مستحق عذابهای سخت در دنیا و آخرت نگردیم، باید به فرمایش رسول عمل کنیم و در زندگی علی(علیه السلام) و اهل بیت(علیه السلام) را اسوه قرار دهیم تا مشمول رحمت الهی باشیم.

یکی از عنوانهایی که علی و اهل بیت(علیه السلام) را معیار قرار داده است، عنوان سلم و حرب با آنهاست. خود این عنوان نیز به صورتهایی مختلفی در کتب آمده است: «انا حرب لمن حاربکم و… وانا حرب لمن حاربت و… انا حرب لمن حارب اهل الخیمه و… .» اما آنچه از میان آنها مورد نظر است عنوانی است که در سنن ترمذی و سنن ابن ماجه آمده است.

دو حدیث در سنن ترمذی و سنن ابن ماجه آمده است که رسول گرامی اسلام(ص) سلم و حرب با اهل بیت(علیه السلام) را سلم و حرب با خویش معرفی کرده و برای انسانهای آینده تا قیام قیامت، برای شناخت حرب با خدا و رسولش و همچنین سلم و مسالمت با خدا و رسولش، اهل بیت(علیه السلام) را معیار و میزان قرار داده است.

  1. حدثنا سلیمان بن عبدالجبار البغدادی حدثنا سباط بن نصر الهدائی عن السدی عن صحیح مولی ام سلمه عن زید بن ارقم: ان الرسول(ص) قال لعلی(علیه السلام) وفاطمه والحسن والحسین(علیه السلام): «انا حرب لمن حاربکم وسلم لمن سالمکم.»[۳۹]

در این خطاب رسول خدا(ص) به اهل بیت(علیه السلام)، جالب است که کلمه را به صورت مصدر، یعنی به جای محارب، حرب آورده و این یک نوع مبالغه است و بنابر قول بعضی تجسم و مجسم بودن را می رساند؛ چنان که می گوید: زید عدل، یعنی زید نه فقط عادل بلکه مجسمه عدالت است. در اینجا هم رسول گرامی فرمودند: هرکه با اهل بیتم محاربه داشته باشد، من هم با تمام وجودم با او در حال محاربه هستم. حضرت در مورد سلم و دوستی نیز همین معنا را فرموده است.

شبهه و پاسخ

یکی از شبهات ابن جوزی این است که می گوید: حدیث محاربه رسول با دشمن اهل بیت(علیه السلام) صحیح نمی باشد، چون در سلسله سندش تلمیدبن سلیمان قرار گرفته است که رافضی بود و عثمان را شتم می کرد. احمد و یحیی درباره اش چنین گفته اند: کذاب بوده و از لفظ «کذاباً» استفاده می شود که مرادش از جمله «لایصح هذا الحدیث» موضوع بودنش است. حدیث به خاطر راوی مذکور، از صلاحیت می افتد و اصلاً صحت ندارد.[۴۰]

ابن جوزی سلسله حدیث را چنین آورده: عن القراض، عن احمدبن علی محمد بن الحسین القطان عبدالباقی بن قانع، احمدبن علی الخزاز، احمدبن حاتم، تلمید بن سلیمان، ابی الجحاف، ابی حازم عن ابی هریره… قال رسول الله(ص): «انا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم».

پاسخ

حدیث حداقل از سه طریق ثابت است: یکی از طریق زیدبن ارقم و دیگری ابوهریره و سومی از طریق ابی سعید الخدری. راوی مورد اشکال ابن جوزی در سلسله سند ابوهریره است، چنان که د ر بالا مشاهده شد. اما راوی مذکور در سلسله سند دیگر طرق قرار نگرفته است و اتفاقاً در سنن ترمذی و سنن ابن ماجه در هر دو جا حدیث از طریق زید بن ارقم منتقل شده است که سلسله سند را قبلاً متذکر شده ایم. بنابراین بر فرض مورد اشکال قرار گرفتن راوی مورد نظر، ضرری به مدعا نمی رسد. لذا اگر سند حدیث تلمید بن سلیمان از طریق ابوهریره مورد اشکال قرار گیرد، متن که با داشتن قرائن و شواهد دیگر از بین نمی رود. یکی از شواهد، روایت دیگر و عنوانهای دیگر است که در این زمینه آمده است، چنان که در کتاب سیر اعلام النبلاء از قول الحاکم چنین آمده است: «تلمیدبن سلیمان» اگر چه ضعیف می باشد، ولی باقی رجال ثقه اند و برای این حدیث حاکم، شاهدی از طریق حدیث زیدبن ارقم آورده است.[۴۱] و در مورد حدیث محاربه که مورد نظر ماست در کتاب جواهر المطالب آمده است: «این حدیث از اثبت الآثار الوارده عن رسول الله(ص) است و جماعتی آن را ذکر کردند.»[۴۲]

طریق سوم از طریق ابوسعید الخدری آمده است:

احمدبن محمد بن سعیدبن عبدالرحمن الهرانی، یعسوب بن یوسف الضبی، نصربن مزاحم، عبدالله بن مسلم الملائی، داودبن ابوعوف الحجاف، عطسه العوفی، ابی سعید الخدری… .[۴۳]

اخبرنا ابوبکر الحارثی، ابوالشیخ، عیسی بن محمد الوسقندی، الفضل بن یوسف القصیانی الکوفی ابراهیم بن حبیب الرمانی، عبدالله بن مسلم املائی… ابی سعید الخدری قال: رسول گرامی، بعد از ازدواج فاطمه(س)چهل روز صبحها به در خانه علی(علیه السلام) می آمد و سلام می کرد: ای اهل بیت(علیه السلام)، سلام و رحمت خدا بر شما باد و آیه تطهیر را تلاوت می کرد و می گفت: «انا حرب لمن حاربکم وسلم لمن سالمکم… .»[۴۴] همچنین روایتی داریم که مشتمل بر راوی متهم نیست.[۴۵]

تحقیق رجال حدیث سنن ترمذی و سنن ابن ماجه

  1. سلیمان بن عبدالجبار البغدادی: ابوعبدالرحمن از حجاج بن شاعر شنیده است: در مدح و ذکر او بسیار سخن می گفت. وقتی درباره اش پرسید گفت: صدوق.[۴۶] ابن حبان او را در ثقات آورده است.[۴۷] ابن ابی حاتم گفت: پدرم از او کتابت می کرد. وقتی درباره اش پرسید گفت: صدوق است و پدرم همان جمله حجاج بن شاعر را گفت.[۴۸] حافظ بن حجر گفته است: صدوق است.[۴۹]
  2. علی بن قادم: در مورد او الحافظ احمد عبدالله الاجلی گوید: ثقه است.[۵۰] در الجرح و التعدیل گفته محله الصدوق.[۵۱] ا بن حبان او را ثقه گرفته است.[۵۲] ابوحاتم گوید: محله الصدوق.[۵۳] ابن قانع گوید: کوفی صالح.[۵۴] ساجی[۵۵] او را صدوق، ا بن خلفون ثقه[۵۶] و حافظ بن حجر او را صدوق[۵۷] دانسته اند.
  3. اسباط بن نصر: وقتی از ابانعیم درباره اش پرسیده شد گفت: «لا بأس به.»[۵۸] یحیی بن معین او را ثقه،[۵۹] بخاری صدوق،[۶۰] ا بن حبان: ثقه، مره ثقه دانسته اند و موسی بن هارون گفته است: لم یکن به بأس.[۶۱]
  4. اسماعیل بن عبدالرحمن بن ابی کریمه: یحیی بن سعید القطان گفته است: «لا بأس به»، من از کسی نشنیدم که او را جز خیر ذکر کند و کسی او را ترک نکرده است.[۶۲] احمد بن حنبل گفته است: «مقارب الحدیث صالح وثقه»،[۶۳] العجلی[۶۴] و ابن حیان او را ثقه،[۶۵] و الحافظ، صدوق[۶۶] دانسته اند و قال الشیخ: «و هو عندی مستقیم الحدیث صدوق لاباس به.»[۶۷]
  5. صبیح مولی ام سلمه: ابن حیان او را ثقه دانسته است.[۶۸]
  6. زید بن ارقم: واضح است که او را از بزرگان صحابه می دانند.

راویان روایت ابن ماجه

  1. الحسن بن علی الخلال: یعقوب بن شیبه او را ثقه ثبت، ابوداود «عالماً بالرجال»، نسائی ثقه، خطیب ابوبکر ثقه و حافظ، ابن حیان ثقه، ترمذی حافظ[۶۹] و ابن حجر ثقه و حافظ دانسته اند.[۷۰]
  2. علی بن منذر بن زید: ابن حاتم او را صدوق ثقه دانسته است. ابوابن حاتم گفته است: محله الصدق. نسائی او را ثقه، و نیز ابن حیان ثقه دانسته اند. دارالقطنی گفته است: لا بأس به.[۷۱]
  3. مالک بن اسماعیل بن درهم: ابن معین به احمد گوید: اگر تو را خوشحال می کند که از کسی بنویسی که در دلم هیچ از او نباشد از او بنویس. باز ابن معین گوید: در کوفه کسی از او متقن تر وجود ندارد و او «اجود کتاباً» از ابن نعیم می باشد. یعقوب بن شبیه او را ثقه و صحیح الکتاب و از عابدین داند. صرحی، ابن نمیر، ابوحاتم، ابوداود، نسائی، ابن حیان، عثمان بن ابی شیبه، معاویه بن صالح و العجلی او را ثقه و صالح دانسته اند.[۷۲] اگر چه ابن جوزی تلمیدبن سلیمان را مورد حمله قرار داده بود و از قول دیگران، کذاب توصیف کرده بود، ولی در مقابل کسانی را هم داریم که خلافش را می گویند: در مورد او احمد بن حنبل گوید: لا بأس به.[۷۳] در جایی دیگر گفت: شیعه است، ولی نسبت به او بأسی ندیدم.[۷۴]

بنابراین می توان گفت: کسانی که در مقابل علی(علیه السلام) بودند، باغی و محارب با علی(علیه السلام) و در نتیجه محارب با خدا و رسول(ص) هستند و در نتیجه نهایی مستحق آنچه آیه متضمن آن است خواهند شد. به قول حسکانی «با توجه به آیه محاربه، در واقع طلحه و زبیر بسیاری از مسلمین را گمراه کردند و باب بغی بر خلیفه وقت را باز کردند.»[۷۵] با این حال آیا آنها مستحق یک اجر خواهند بود!! اگر چنین است آیه و حدیث بدون تحقق مصداق در تاریخ باقی خواهد ماند.

گفتار چهارم: خروج دشمنان امام علی(علیه السلام) از دین، مانند خروج تیر از کمان

یکی از معیارهای حقانیت علی(علیه السلام) این است که رسول خدا(ص) در ضمن احادیثی فرموده بود که هر که به علی(علیه السلام) پشت و علیه او قیام کند، علاوه بر بغی از دین خارج می گردد، چنان که تیر از کمان خارج می شود. تاریخ نیز عملاً و مصداقاً تحقق آن را در صورت گروه خوارج نشان داد و طبق خبر غیبی رسول خدا، گروه خوارج علیه علی(علیه السلام) قیام می کنند و بالاخره به دست علی(علیه السلام) کشته می شوند. در مورد خوارج عناوین مختلفی از روایات مربوط در کتب شش گانه اهل سنت اخذ شده است که راجع به هرکدام آنها به ترتیب بحث خواهد شد.

صحاح سته

روایاتی که به طور مفصّل یا مختصر درباره گروه خوارج پرداخته و در کتب سته آمده ۶۱روایت است. در صحیح بخاری ۱۴روایت و در صحیح مسلم ۲۴روایت و در سنن ابی داود ۸روایت، در جامع ترمذی ۱روایت و در سنن ابن ماجه ۱۰روایت آمده است. مثلاً:

عن ابی سعید الخدری قال: بیننا النبی یقسم جاء عبدالله بن ذی الخویصره التمیمی فقال، اعدل یا رسول الله فقال (ویحک) من یعدل اذا لم اعدل؟ قال عمر الخطاب یا رسول الله ائذن لی فاضرب عنقه قال دعه قال له اصحابا یحقر احدکم صلاته مع صلاتهم و صیامه مع صیامهم یمرقون فی الدین کما یمرق السهم من الرمیه… آیتهم رجل احدی یدیه مثل ثدی المراه… یخرجون علی خیر فرقه من الناس، قال ابوسعید: اشهد سمعت من النبی و اشهد ان علیا قتلهم وانا معهم، جی بالرجل علی النعت الذی نعته النبی.[۷۶]

ابوسعید می گوید: پیامبر در میان ما تقسیم خمس می کرد. ناگهان مردی به نام عبدالله التمیمی سر رسید و به اعتراض گفت: یا رسول الله، با عدالت رفتار کنید. حضرت فرمودند: اگر من با عدالت رفتار نکنم پس چه کسی خواهد کرد. عمر از رسول خدا اجازه کشتن او را خواست. اما رسول الله فرمودند: رهایش کن. (خواست عمر عملی نشد. چون که نگاه رسول خدا نگاه عمیق و دوراندیش بود، در تصمیم گیری عجله نداشت و جوانب را در نظر می گرفت.) او اصحابی دارد… آنها از دین خارج می شوند چنان که تیر از کمان. نشانی آنها این است که در میان آنها مردی خواهد بود که یک دستش مانند پستان زن می ماند. آنها بر بهترین فرقه خروج خواهند کرد. اباسعید گفت: شهادت می دهم که از رسول گرامی این را شنیدم و شهادت می دهم که علی(علیه السلام) آنها را کشت و من همراهش بودم و مردی را آوردند که مشتمل بر صفاتی بود که رسول گرامی فرموده بود.[۷۷]

در توصیف و معرفی کسانی که علیه امام وقت قیام کنند باید گفت: آنها کسانی هستند که قرآن از حلقوم آنها به قلب نمی رسد. نماز، روزه، قرآن را قلباً قبول ندارند. ظاهراً در لباس اسلام هستند، اما قلباً و روحاً مسلمان نیستند. فقط حق را می گویند اما به آن عمل نمی کنند و به خاطر قیام علیه امام وقت از دین خارج می شوند و… . اگرچه افرادی که دارای چنین صفاتی بودند، در مقطعی از تاریخ به عنوان خوارج محقق شدند و با علی(علیه السلام) جنگیدند، اما این به این معنا نیست که دیگر چنین گروهی منقرض شده اند. امکان دارد که چنین کسانی همواره باشند و ضروری نیست که به صورت فیزیکی با علی(علیه السلام) بجنگند و مصداق آن قرار گیرند، بلکه هر کس در هر زمان و مکان با افکار و عقاید و سیره و اهداف علی(علیه السلام) هم بجنگد و از آن منحرف گردد، مصداق چنین گروهی است. نتیجه قیام علیه امام، خروج از دین است، چنان که خوارج مصداق بارز آن بودند. اینان آن چنان از دین خارج می گردند که دیگر برگشتی ممکن نیست. در عبارتی از حدیث آمده است: «یخرجون من الدین کما یخرج السهم من الرمیه ثم لایعودون فیه، لایرجعون حتی یرتد علی فوقه قد کانوا مسلمین فصاروا کفاراً و هم شر الخلق و الخلیقه هم کلاب النار هم الخوارج و… .»

جهاد با خوارج

اسلام در عین حال که مدعی صلح و عدالت و امن است، دستور قتل چنین گروهی را می دهد، زیرا اصل اسلام که امامت و خلافت الهی است زیر سؤال می رود. امامت یعنی اسلام مجسم و اسلام زنده. رسول خدا(ص) فرمود: چنین افرادی را هر کجا یافتید به قتل برسانید، چنان که در منابع گذشته می توان به این مطلب رجوع کرد.

ثواب و تشویق جهاد با خوارج

اسلام علاوه بر دستور به قتل رساندن آنها، تشویق به آن هم می کند. اگر چه پشت هر دستوری و وجوبی مصلحتی و ثوابی هست، اما احتیاج به گفتن و نشان دادن آن نیست. با این حال رسول خدا(ص) ثواب را می فرماید و تشویق هم می کند چنان که می فرماید:

لویعلم الجیش الذین یصیبونهم ما قضی لهم علی لسان نبیهم لاتکلوا عن العمل… لولا ان تبطروا لحدثتکم بما وعد الله الذین یقتلونهم علی لسان محمد(ص)، لولا ان تبطروا لنباتکم ما وعد الله الذین… قتلهم اجر لمن قتلهم یوم القیامه… طوبی لمن قتلهم و قتلوه.

از این عبارات معلوم می شود که اگر سپاه و لشکر ثوابی را که خداوند برای مجاهدان در نظر گرفته است می دانستند، به خاطر شدت فرح و خوشحالی از عمل و حرکت باز می ماندند. ثواب آنها را خداوند وعده داده و وعده خدا تخلف ناپذیر است.

توصیف مجاهدان

رسول خدا(ص) فرمودند:

یقتلهم اقرب الطائفتین من الحق، یقتلهم ادنی الطائفتین الی الحق، اولی الطائفتین بالحق، من قاتلهم کان اولی بالله منهم، خیر قتیل من قتلوا، طوبی لمن قتلهم و قتلوه.

و در مقابل آنها، «شر قتلی قتلوا تحت ظل السماء» آمده است. قاتل آنها نسبت به خدا و حق نزدیک ترین و اولی ترین و سزاوارترین خواهد بود. اگر کسی چنین گروهی را به قتل برساند، بهترین قتل را بر روی زمین انجام داده است و هر که به دست اولی الطائفتین و اقرب الطائفتین کشته شود، بدترین مقتول روی زمین خواهد بود و هرکه به دست آنها کشته شود بهترین مقتول روی زمین خواهد بود. چنان که گفته شد، گروهی که دارای چنین صفاتی بودند، در تاریخ به گروه خوارج مشهورند. از اینجا معلوم می شود که مصداق اولی الطائفتین و اقرب الطائفتین من الحق، معاویه… و همراهانش نیست، بلکه علی(علیه السلام) است. پس علی(علیه السلام) کسی است که به حق و خدا نزدیک تر است. بهترین قاتل، علی(علیه السلام) است و بهترین مقتول، همراهان علی(علیه السلام) و بدترین مقتول، مقتولان به دست علی(علیه السلام)اند.

قاتل چنین افرادی چه کسانی هستند؟

در مرحله اول نبی گرامی خودش را قاتل آنها معرفی می کند. در موارد متعدد آمده که فرموده: «لئن ادرکتم لاقتلنهم قتل عاد، لئن ادرکتم لاقتلنهم قتل ثمود.» و چنین چیزی تعجب ندارد، زیرا با توجه به ثواب فوق العاده ای که برای قاتلین در نظر گرفته شده بود، اگر رسول خدا(ص) هم در قید حیات بودند چنین می کردند. ولی پس از سی سال، نفس رسول خدا تمنای آن حضرت را برآورده می سازد و آنها را به کیفر کردار خود می رساند. در عباراتی هم آمده است که:

«ان علیا قتلهم (یا) اشهد انی کنت مع علی(علیه السلام) حین قاتلهم، اشهد ان علی بن ابی طالب قاتلهم وانا معه ـ فلما قتلهم علی بن ابی طالب… .»

شرح

به این گروه برای این خوارج گفته می شود که بر طائفه ای از مسلمین خروج کرده اند یا به خاطر خروج از طریق جماعت مسلمین، به این نام نامیده شده اند و یا به خاطر قول رسول خدا(ص) چنین نامیده شدند، زیرا آن حضرت فرموده بود: «یخرج من ضئضی هذا…» چنان که در شرح مسلم اشاره به این مطلب شده است.[۷۸] قاضی عیاض گفته است: مراد از دین در اینجا اطاعت است. بنابراین، آنان از دین خارج می شوند یعنی آنها از طاعت امام الحق خارج می شوند.[۷۹] ولی کلمه «عن الاسلام» این مطلب را رد می کند و همان دین را می رساند، چنان که در فتح الباری چنین آمده است.[۸۰] در اینجا صاحب تحفه الاحوذی چنین اظهار می کند اگر مراد از آن اطاعت باشد، در این صورت دلیلی نخواهد داشت.[۸۱] درباره خوارج که می گفتند «یقولون من قول خیر البریه» یعنی ظاهرا آنها قول «لاحکم الا لله» را گفتند، ولی این سخن از حلقوم آنها تجاوز نمی کرد.[۸۲] سخن پیامبر که فرمود: «لئن ادرکتهم لاقتلنهم قتل عاد وثمود»، تشویق به قتال آنها هم شده است و از طرفی فضیلت برای علی(علیه السلام) هم در قتل آنها ثابت شده است.[۸۳] عبارت «شر الخلق والخلیقه» باز دلیلی برای قاتلین تکفیر خوارج خواهد بود.[۸۴] القاضی می گوید: علما اجماع کرده اند بر اینکه خوارج و اتباعشان وقتی بر امام خروج کند قتل آنها واجب می باشد.[۸۵] و قوله «لایجاوز حناجرهم» دو احتمال دارد:

  1. قلب آنها درک نمی کند و نفعی از تلاوت نمی برند. ۲٫ تلاوت آنها در درگاه الهی به مقام اصابت و اجابت نمی رسد و قبول نمی شودچون فقط زبانی است، نه از روی اعتقاد قلبی.[۸۶]

تکفیر خوارج

بعد از اتفاق بر بغی و فسق و وجوب قتل خوارج و بر حق نبودن آنها، این سؤال مطرح می شود که بالاخره آنها کافر هستند یا نه. در مورد این مطلب هر کسی ممکن است نظری داشته باشد. نمی توانیم بگوییم که در میان اهل سنت کفر آنها یا عدم کفر آنها اتفاقی است. این یک مسئله قابل تأمل اصولی و کلامی است. چنان که سیوطی در شرح نسائی چنین آورده است: «اختلف الامه فی تکفیر الخوارج و کادت المساله تکون اشد اشکالا عند المتکلمین… .»[۸۷]

اکثر اصولیان اهل سنت می گویند: خوارج فاسق اند و حکم اسلام بر آنها به خاطر شهادتین و مواظب بودن بر ارکان اسلام جاری می شود. فسق آنها هم به سبب تکفیر مسلمین است. آنها مسلمین را کافر می شمردند و با تأویل فاسد، ریختن خون مسلمانان و اموال آنان را هم مباح می دانستند. خطابی می گوید: علمای مسلمین اجماع کرده اند که خوارج با وجود ضلالت و گمراهی شان فرقه ای از فرق مسلمان اند. لذا نکاح و اکل ذبائح آنها جائز است و آنها مادامی که مستمسک اصل اسلام می باشند کافر نیستند.[۸۸] نووی هم نظرش عدم کفر آنهاست، چنان که گوید: «وان الصحیح عدم تکفیرهم… .»[۸۹]

قول مقابل کفر خوارج است. قوانینی وجود دارد مبنی بر اینکه گروه خوارج کافر هستند. در روایت سعیدبن مسروق قید «عن الاسلام» آمده و این قید ردی است بر قول کسانی که مراد از دین را اطاعت گرفته بودند. دین و اسلام مکمل و متمم همدیگرند و مراد از دین همان دین اسلام خواهد شد، چنان که الکافی چنین گفته بود و برای استشهاد آیه قرآن هم آورده بود.[۹۰] در تعبیر «هم شر الخلق و الخلیقه» نیز دلالتی بر کفر آنها وجود دارد. القاضی ابوبکربن العربی در شرح ترمذی می گوید: صحیح این است که آنها کافر هستند به خاطر قول پیامبر(ص): «یمرقون من الاسلام» و قول دیگر: «لاقتلنهم قتل عاد وقتل ثمود.» این دو قوم به خاطر کفرشان هلاک شدند. دلیل دیگر کفر آنان هم قول دیگر حضرت است: «وهم شر الخلق والخلیقه.» کسی جز کفار با این اوصاف توصیف نمی شود. پس اینها کافر هستند. دیگر اینکه طبق قول رسول خدا(ص)، خوارج «ابغض الخلق الی الله»اند و دیگر اینکه خوارج هر کسی را که مخالف عقایدشان بود تکفیر می کردند و آنها را «خالدین فی النار» می دانستند. پس خود اینها مستحق چنین اسمی هستند. از ائمه متأخرین شیخ تقی الدین به این مطلب معتقد شده است و استدلال او این بوده که خوارج، بزرگان صحابه را تکفیر می کردند و این تکفیر متضمن تکذیب نبی بود، چون نبی گرامی خبر شهادت و جنت به بزرگان صحابه داده بود، ولی خوارج آنان را کافر و جهنمی می دانستند. پس خود خوارج کافر هستند.[۹۱]

ابن هبیره گفته است: قتل خوارج اولی از قتل مشرکین است و حفظ رأس مال اولی از طلب ربح است.[۹۲] از بیان او معلوم می شود که خوارج از مشرکان هم پست ترند. قرطبی می گوید: مؤید قول به تکفیر همان تمثیل مذکور در روایت ابی سعید است که خوارج مانند تیر از اسلام و دین خارج شده اند. او در جای دیگر گفته است: قول به تکفیر، اظهر الحدیث می باشد.[۹۳] در سنن ابن ماجه به صراحت آمده است که: «قد کان هولاء مسلمین فصاروا کفاراً.»[۹۴] عظیم آبادی در عون المعبود گفته است: «واما المارقه انما کانت من الفرق الباطله لا منهما (الطائفتین).»[۹۵]

علاوه بر اینها روایاتی در سنن نسائی آمده است که مضمون آنها این است که سب مسلم باعث فسق سب کننده می گردد، ولی قتل مسلمانان باعث کفر قاتل می شود، با این حساب گروه خوارج هم فاسق اند، و هم کافر.[۹۶] پس در یک کلام، هر که در هر زمان و مکان در مقابل امام زمانش، علم بغی و قیام در دست بگیرد و از دستور او سرپیچی کند، هر چند ممکن است از نظر لباس ظاهری ملبس به اسلام باشد، اما قلباً و روحاً از دایره اسلام بیرون رفته و حتی بدتر از کفار و کلاب النار می شود.

گفتار پنجم: انحراف از ولایت امام علی(علیه السلام) باعث سقوط در ارتداد

احادیثی در کتب اهل سنت یافت می شود که از نظر سند و متن غیر قابل انکار است که حتی بر آن ادعای تواتر هم شده و به عنوان حدیث حوض متفق علیه است. مضمون احادیث این است که در روز قیامت عده ای را به سوی جهنم می برند. آنان از دیدن رسول گرامی خجالت زده می شوند، اما رسول خدا با دیدن آنها به درگاه خداوند می فرماید: خدایا اینها اصحاب من هستند.

جوابی که از طرف خدا داده می شود چنین است: «لاعلم لک بما احدثوا بعدک، لاتدری ما عملوا بعدک، لم یزالوا یحال بینی وبینهم، سحقا سحقا سحقا لمن بدل بعدی، لاذودن عن حوضی رجالا، اذا رایتهم ورفعوا الی اختلجوا دونی، ولکن اخشی علیکم الدنیا ان تتنافسوا فیها وتتلوا.»

صحاح سته

تقریباً ۶۰ حدیث در کتب شش گانه اهل سنت آمده است از این تعداد در بخاری ۳۱حدیث، در مسلم ۲۳حدیث، در ترمذی ۳حدیث، در نسائی ۱حدیث، و در ابن ماجه ۲حدیث آمده است.

ارتداد استمراری

از احادیث استفاده می شود که بعد از وفات پیامبر اکرم(ص) گروهی از اصحاب از مسیر حق برگشتند و این برگشت ثابت ماند. به تعبیر احادیث: «انهم لایزالون مرتدین علی اعقایهم» و «ما برحوا بعدک یرجعون» یا «ما زالوا یرجعون علی اعقابهم». آنها به مسیری که برگشتند ماندنی شدند و دیگر برگشت دومی نداشت. مسیری که اصحاب از آن برگشتند مسیر حق بوده و چنین ارتدادی قابل مذمت و نکوهش بود و سبب دوری از حوض و رضایت خدا و رسول خدا گشت. در چهره این اصحاب با وفای رسول خدا(ص) عار و داغی پاک نشدنی باقی ماند. این حداقل می رساند که نمی توان گفت: هر که مصداق صحابه پیدا کند، پس دیگر بعید است کار خلاف از او سر زند.

احداث و تغییرات بعد از وفات مقام نبوت

از احادیث برمی آید که اصحاب رسول خدا بعد از وفات حضرت کارهایی را احداث کرده اند و در اموری تبدیلی انجام داده اند که حق احداث و تبدیل در چنین اموری را نداشتند. این گونه احداث و تبدیل در امور اسلام از اصحاب بعید بود. لذا خداوند با خطاب مخصوص رسول خدا را قانع می کند: ای رسول من، تو نمی دانی، تو علم و خبر نداری که اصحاب تو بعد از وفات تو، چیزهایی را احداث کرده اند که نباید می کردند.

به خاطر کارهایی که آنان در دنیا بعد از وفات رسول خدا انجام داده اند، علاوه بر فاصله گرفتن از رسول خدا، از حوض کوثر طرد می شوند در تغییراتی آمده است که رسول گرامی با دست مبارکش آنها را دور می کند و تشبیهی که آمده می رساند که آنها را مانند شتر ضال (گمراه) از حوض دور می سازد.

خوف نبی از رقابت و رغبت اصحاب در امور دنیا

یکی از اهداف مهم بعثت انبیا به ویژه نبی گرامی این بوده که مردم را از عبادت و بندگی دیگران در بیاورد و زیر پرچم توحید جمع کند. توحید را در مقابل شرک قرار دادن و شرک را از بین بردن، یکی از اهداف انبیا بوده است. به همین خاطر در قرآن و سنت، مشرک قابل مذمت و شرک گناه نابخشودنی است. شرک به تعبیر قرآن ظلم بزرگ است و باعث حبط اعمال و دخول در نار، دوری از درگاه رب العزه می گردد. با این حساب اگر بگوییم که رسول گرامی نسبت به امت خویش از شرک آنها نگران باشد مایه تعجب نیست. اما در احادیث چیزی یافت می شود که نگرانی رسول خدا نسبت به آن بسیار بیشتر از شرک است. آن حضرت به اصحاب فرمود: از اینکه بعد از من مشرک شوید خوف ندارم. لکن نسبت به رغبت و رقابت اصحاب در امور دنیا بیمناکم و از اینکه در امور دنیا کشت و کشتار راه بیندازید و مانند انسانهای گذشته هلاک شوید. تعبیری که آورده شده این است: «انی لست اخشی علیکم ولکن اخشی علیکم ان تبسط علیکم الدنیا ان تتنافسوا فیها وتقتتلو کما هلک من قبلکم.» یا به تعبیر دیگر: «فوالله لا افقر اخشی ولکن اخشی علیکم ان تبسط علیکم الدنیا… فتنافسوها وتهلکم کما اهلکتهم.»

مرتدین بعد از وفات نبی(ص)

آنچه مسلّم است این است که بعد از وفات رسول خدا، برخی از اصحاب رسول خدا مرتد شده اند و به خاطر احداث و تبدیل در دین به جایی رسیده اند که مصداق مرتدین قرار گرفته اند و در نتیجه از شرب آب کوثر محروم و از حوض کوثر طرد می شوند و به طرف نار برده می شوند. احادیث با لحن شدید از این گروه مذمت کرده است باید دید اینان چه کسانی هستند. به طور اختصار می شود گفت که سه قول درباره آن گفته شده است: ۱٫ کسانی که در خلافت ابوبکر مانع زکات شدند و در نتیجه به دستور ابوبکر کشته شدند، ۲٫ منافقین، ۳٫ اصحاب المعاصی و الکبائر و البدع. و به قول امام حافظ ابوعمر و ابن عبدالبر: «کل من احدث فی الدین من المطرودین عن الحوض کالخوارج والروافض وسائر اصحاب الاهواء وکذلک الظلمه المسرفرون فی الجور والمعلنون با الکبائر… .»[۹۷]

بررسی و نتیجه گیری

مانعین زکات در خلافت ابوبکر را نمی توان مصداق این احادیث قرار داد، زیرا اولاً: اینها پایبند به صوم و صلات و مقر به شهادتین بودند و در واقع منکر خلافت ابی بکر بودند؛ لذا امتناع از پرداخت زکات به ابوبکر داشتند، نه اینکه منع زکات را حلال و روا بدانند. لذا می بینیم که بنوخفیف زکات را بین فقرا و قوم خود تقسیم کردند.

ثانیاً: آنچه متبادر از تعبیر احداث است، انجام دادن فعلی است نه ترک فعل.

ثالثاً: جملاتی در احادیث آمده که دلالت بر استمرار مدت مرتدین می کند که به آن اشاره شده است. این گونه جملات بر منکرین زکات به ابوبکر صدق نمی کند، زیرا این مسئله بیش از سه ماه طول نکشید و بعد از مدت کوتاهی آنها به دستور ابوبکر کشته شدند.

رابعاً: اینکه یکی از شرایط صحابه، خروج از دنیا با حالت ایمان است، در حالی که این گروه به خاطر قتل ابوبکر از دنیا مرتد خارج شده اند.

خامساً: ظاهر لفظ «اصحابی اصحابی» کسانی هستند که معروف و شناخته شده نزد رسول الله باشند و به خاطر ارتداد از صحابیت خارج نشده باشند. مراد از آن هم عدم انجام معاصی نیست، زیرا وقتی انسان معصوم نباشد، در زندگی انفرادی و اجتماعی، ممکن است گناه کوچک و بزرگ از او سر بزند و این اگر تا حد ارتداد و کفر و شرک نرسد عندالله قابل عفو خواهد بود. پس مراد از آن چیست و چه کسانی هستند؟

از احادیث ارتداد آنچه به طور قدر متقن متبادر و قابل توجه است این است که مجموعه ای از اصحاب نبی(ص) که رسول آنها را می شناخت و آنها هم رسول را می شناختند و به عبارت دیگر، چهره های معروفی داشتند، اینان بعد از رسول گرامی در دین چیزهایی را احداث کردند که از طرف خداوند نه نازل شده بود نه از دین بود و در اموری تبدیلی ایجاد نمودند. به همین خاطر یعنی به خاطر انجام دادن چیزهایی از جانب خودشان و به خاطر تبدیل و تغییراتی در امور دین به عقب برگشتند و از مسیرحق منحرف شدند. آنان در روز قیامت از حوض طرد و از شرب آب کوثر ممنوع می شوند و به عذاب گرفتار می آیند.

باید دید که بعد از وفات نبی گرامی اصحاب نبی چه کارهایی کرده اند. بر کسی پوشیده نیست که بعد از وفات نبی(ص) و در جریان سیاسی راه خلفای ثلاثه و راه علی(علیه السلام) جدا می شود. برخی با برنامه ریزی قبلی علی(علیه السلام) را کنار می گذارند و مسیری را که به دست رسول خدا تعیین نشده بود می گیرند و آن را ادامه می دهند. اگر قاضی و داور ادله باشد نه تعصب و اغراض و دواعی دیگر، خلافت علی(علیه السلام) بعد از رسول خدا برای همه مسلّم بود. در این صورت متخلف از آن مصداق «لاتدری ما احدثوا بعدک» خواهد شد. اکنون فقط چند نکته را متذکر می شویم.

  1. در کتاب الموطأ حدیثی آمده است که مضمونش این است: رسول خدا به شهدای اُحد گفت: بر اینها من شاهد هستم و شهادت می دهم، آن وقت ابوبکر گفت: یا رسول الله! آیا ما برادران آنها نیستیم، ما هم مثل آنها اسلام آوردیم و مثل آنها جهاد کرده ایم. حضرت فرمود: بله، لکن خبر ندارم که بعد از من چه چیزهایی را به وجود می آوری. با شنیدن این پیشگویی ابوبکر گریه کرد و بعد گفت: ائنا لکائنون بعدک؟[۹۸] آیا بعد از شما ما چنین خواهیم شد؟ این حدیث را در کنار احادیث ارتداد و تعبیرات آن مانند «هل تدری ما احدثوا بعدک، لاتدری ما احدثوا بعدک، لاتعلم بما عملا بعدک و…» بگذاریم، نتیجه چه خواهد شد؟
  2. در حدیثی آمده است: «تغدر بک بعدی الامه»؛ یا علی، امت بعد از من با تو غدر می کنند و تو بر ملت و دین من زندگی خواهی کرد و بر سنتم کشته خواهی شد. هر کس تو را دوست بدارد دوست من است و هر کس تو را دشمن بدارد مرا هم دشمن داشته و ریش تو با خضاب سرخ خواهد شد.[۹۹]
  3. احادیثی با عنوانهای: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه» «من نزع یده من الطاعه… مات میته جاهلیه» و… در کتبی مانند مسند الطیالسی[۱۰۰]، مسند احمد،[۱۰۱] صحیح بخاری،[۱۰۲] صحیح مسلم[۱۰۳]و سنن نسائی[۱۰۴] یافت می شود. مضمون این احادیث انسان را ملزم به التزام به یک امام و یک مطاع می کند و در غیر این صورت موت او مانند موت به شرک و کفر است. اگر چنین است، کسانی که بعد از رسول خدا راه دیگری رفتند و از لحاظ افکار و عقاید، گفتار و کردار با علی(علیه السلام) به جنگ برخاستند و علم مخالفت و دشمنی را بلند کردند، موت آنها چگونه خواهد بود؟ درکنار همین احادیث احادیثی دیگر هم یافت می شود. از جمله: «من مات یبغضک مات میته جاهلیه» «من ابغک اماته الله میته جاهلیه» «من مات وهو یبغضک یا علی مات میته جاهلیه.»[۱۰۵]
  4. احادیثی با عنوان: «ستکون بعدی فتنه فاذا کان ذلک فالزموا علی بن ابی طالب…» علی بن ابی طالب را به عنوان راه نجات و نجات دهنده معرفی می کند[۱۰۶] همچنین حدیث معروف سفینه اهل بیت(علیه السلام) را به عنوان کشتی نجات نشان داده است.
  5. در کنار این احادیث و عناوین، در جای خود ثابت شده که مودت علی به عنوان اهل بیت واجب است. علی(علیه السلام) شامل آیه تطهیر است. محبت به علی واجب و بغض علی منهی عنه است. علی «احب الخلائق عندالله» است. علی معیار حقیقت و حق است. به اعتراف دانشمندان اهل سنت، در قضیه قتل عمار و خوارج، علی بر حق و حقیقت و نیز «اولی و ادنی الطائفتین بالحق الی الحق» بوده است.

روایتی از ابن عباس در شواهد التنزیل آمده است: قال: «(من یتولی الله) یعنی یحب الله (ورسوله) یعنی محمداً (والذین آمنوا) یعنی ویحب علی بن ابی طالب (فان حزب الله هم الغالبون) یعنی شیعه الله و شیعه محمد و علی هم الغالبون علی جمیع العباد الظاهرون علی المخالفین لهم.» شیعه مساوی با شیعه خدا و رسولش هستند که بر عباد مخالف پیروزند.

پی نوشت:

  1. احزاب: ۲۱٫
  2. مسلم بن حجاج سجستانی، صحیح مسلم، کتاب الایمان، باب الدلیل علی ان جب انصار و علی…، ح۲۳۹، ص۶۹۲؛ عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، سنن نسائی، کتب الایمان، علامه الایمان، ش ح۵۰۲۱، ص۲۴۱۱؛ قزوینی، امام حافظ ابی عبدالله محمدبن یزید الربعی ابن ماجه، سنن ابن ماجه، تصحیح و ترتیب، شیخ صالح بن عبدالعزیزبن محمدبن ابراهیم آل الشیخ، الریاض، دارالسلام، چ۳، ۱۴۲۱، السنه فضائل اصحاب، فضل علی (علیه السلام)، ح۱۱۴، ص۲۴۹۲٫
  3. محمدبن عیسی ترمذی، جامع ترمذی، المناقب، باب مناقب علی (علیه السلام)، ح۳۷۲۶، ص۲۰۳۶٫
  4. سنائی، امام حافظ ابی عبدالرحمن احمدبن شعیب، سنن سنائی، کتاب الایمان، علامه الایمان، ج۵۰۲۵، ص۲۴۱۱٫
  5. محمدبن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، المناقب، علی (علیه السلام)، ح۳۷۱۷، ص۲۰۳۵٫
  6. الخطیب البغدادی، ابی بکر احمدبن علی، تاریخ بغدادی، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطاء، بیروت، ج۱۳، ص۱۸۸؛ خوارزمی، موفق بن احمد، المناقب، قم، موسسه النشر الاسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ص۱۰۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۴۷۲٫
  7. بخاری، امام ابوعبدالله محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری،تصحیح و ترتیب شیخ صالح بن عبدالعزیزبن ابراهیم آل الشیخ، الریاض، دارالسلام، چ ۳، ۱۴۲۱ق، کتاب الصلاه، باب تعاون فی بناء المسجد، ش ح۴۴۷، ص۳۸؛ همان، کتاب الجهاد، باب مسح الغبار عن الرأس فی سبیل الله، ح ۲۸۱۲، ص۲۲۶؛ نیشابوری، امام ابوالحسین مسلم بن حجاج بن مسلم، صحیح مسلم، کتاب الفتن، باب تقوم السعه حتی یمر الرجل لغیر الرجل، ح۷۳۲۰ـ۷۳۲۴، ص۱۱۸۳؛ محمدبن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، المناقب، باب مناقب عماربن یاسر، ش ح۳۸۰۰، ص۲۰۴۲٫
  8. ابن هشام، الحمیری، ج۲، ص۳۴۴٫
  9. طیالسی، ابن ابی داوود، مسند ابی داوود، بیروت، دارالحدیث، ص۸۴، ۹۰، ۲۲۳، ۲۸۸، ۲۹۳٫
  10. ابن همام صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، تحقیق، حبیب الرحمن الاعظمی، ج۱۱، ص۲۴٫
  11. اسکافی معتزلی، ابو جعفر محمدبن عبدالله، المعیار والموازنه، تحقیق شیخ محمدباقر محمودی، ص۹۶ـ۲۲۳٫
  12. بلاذری، احمدبن یحیی ابن جابر، تحقیق، شیخ محمودباقر محمودی، بیروت، ص۳۱۲ـ۳۱۷٫
  13. محمدبن سعد، ج۱، ص۲۴۱، ج۳، ص۲۴۸ـ۲۵۱، ۲۵۲ـ۲۵۴ و ۲۵۹٫
  14. جوهری، علی بن جعدبن عبید، مسند ابن جعد، تحقیق ابی القاسم عبدالله بن محمد بغوی، بیروت، ص۱۸۲ـ۲۲۶٫
  15. کوفی، ابن ابی شیبه، المصنف، تحقیق سیعد محمد اللحام، بی جا، دارالفکر، چ۱، ۱۴۰۹، ج۸، ص۷۲۳ـ۷۲۸٫
  16. اسحاق بن ابراهیم بن مخلد الحنظلی المزوزی، ج۴، ص۱۱۱ـ۱۴۶
  17. ابن حنبل، امام احمد، مسند احمد، بیروت، دار صادر، بی چا، بی تا، ج۲، ص۱۶۱ـ۱۶۴ـ۲۰۶؛ ج۳، ص۲۲ـ۹۱؛ ج۴، ص۱۹۷ـ۱۹۹؛ ج۵، ص۳۰۶؛ ج۶، ص۲۸۹ـ۳۰۰ـ۳۱۱ـ۳۱۵٫
  18. مناوی، محمد عبدالرئوف، فیض القدیر شرح الجامعه الصغیر، تحقیق احمد عبدالسلام، بیروت، ج۴، ص۴۷۴٫
  19. همان، ج۶، ص۴۷۴٫
  20. محمدبن محمدبن محمد حاکم نشابوری، المستدرک، ج۲، ص۱۴۹؛ ج۳، ص۱۵۶٫
  21. عسقلانی، احمدبن علی بن حجر، فتح الباری شرح صحیح بخاری، بیروت، دارالمعرفه، چ۲، بی تا، ج۱، ص۴۵۱٫
  22. مبارکفوری، ابی العلاء محمد عبدالرحمن ابن عبدالرحیم، تحفه الاحوذی فی شرح سنن ترمذی، بیروت، ج۱۰، ص۲۰۴٫
  23. همان، ج۱۲، ص۴۷۹٫
  24. کتانی، محمد بن جعفر، نظم المتناثر فی الحدیث، تحقیق شرف حجازی، مصر، دارالکتب السلفیه، چ۳، ص۱۹۷٫
  25. حافظ شمس الدین دهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۴، ص۱۷۱٫
  26. نووی دمشقی، یحیی بن شرف، صحیح مسلم بشرح النووی، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۴۰۷، ج۱۸، ص۴۰٫
  27. هیثمی، نورالدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دارالکتب العلمیه، بی جا، ۱۴۰۸، ج۹، ص۲۹۶٫
  28. زیعلی، جمال الدین، نصب الرایه لاحادیث الهدایه، تحقیق عبدالفتاح، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج۵، ص۴۷٫
  29. احمدبن یحیی بن جابر البلاذری، انساب الاشراف، ص۳۱۲٫
  30. مالکی، حسن بن فرحان، نحو انقاذ التاریخ الاسلامی، بی جا، مؤسسه الیمامه الصحیفه، ص۱۴۲٫
  31. ابن کثیر قرشی دمشقی، ابوالفداء اسماعیل، السیره النبویه، تحقیق مصطفی عبدالواحد، بیروت، دارالمعرفه، ج۲، ص۳۰۸٫
  32. رازی جصاص، ابی بکر احمدبن علی، احکام القرآن، بیروت، دارالکتب العلمیه، ج۳، ص۵۳۲٫
  33. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب الجهاد، باب یقاتل من وراء امام، ح۲۹۵۷، ص۲۳۸؛ مسلم بن حجاج سجستانی، صحیح مسلم، کتاب الاماره باب وجوب طاعه الامراء، ج۴۷۴۷، ص۱۰۰۷؛ همان، ح۴۷۴۸ تا ۴۷۵۲، ص۱۰۰۸؛ ح۴۷۵۳، ص۱۰۰۸٫
  34. یونس: ۳۶ (…إنّ الظّنّ لا یغنی من الحقّ شیئا)؛ حجرات: ۱۲ (یا ایهاالذین آمنوا اجتنبوا کثیراً من الظن)؛ نجم: ۲۳و۲۸ (و ان یتبعون الا الظن ما تهوی الانفس، و ما لهم به من علی ان یتبعون الا الظن) و (و ان الظن لا یغنی من الحق شیئاً)؛ یونس: ۳۶ (وما یتّبع أکثرهم إلاّ ظنّا…).
  35. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، ج۷، ص۸۳٫
  36. ابوعبدالرحمن محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب الفتن، ح۷۱۰۰، ص۵۹۲٫
  37. مائده: ۳۳٫
  38. مائده: ۳۲٫
  39. محمدبن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، جامع ترمذی، المناقب باب ماجاء فی فضل فاطمه بنت محمد(ص)، ح۳۸۷۰، ص۲۰۴۸؛ ابوعبدالله محمدبن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، السنه، فضائل الحسن والحسین(علیه السلام)، ص۲۴۸۶٫
  40. ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن، العلل المتناهیه فی احادیث الواهیه، بیروت، دارالکتب العلمیه، چ۱، ج۱، ص۲۶۸، ح۴۳۱٫
  41. ذهبی، الحافظ شمس الدین محمدبن احمد، سیر اعلام النبلاء، تحقیق شعیب الارنووط، بیروت، ج۲، ص۱۲۲٫
  42. دمشقی شافعی، محمدبن احمد، جواهرالمطالب فی مناقب الامام علی(علیه السلام)، قم، مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، ج۱، ص۱۷۳٫
  43. عمربن شاهین، فضائل سیده النساء، ص۲۹٫
  44. حاکم حسکانی، عبیدالله بن احمد، شواهدالتنزیل، تحقیق شیخ محمدباقر محمودی، ج۲، ص۴۴٫
  45. ر.ک: به منابع: ابن ابی الشیبه الکوفی، ج۷، ص۵۱۲؛ امام احمدبن حنبل، ج۲، ص۴۴۲؛ سلیمان بن احمدبن ایوب لخمی طیرانی، المعجم الصغیر، ج۲، ص۳؛ همان، المعجم الاوسط، ج۳، ص۱۷۹، همان، المعجم الکبیر، ج۳، ص۴۰؛ علاء الدین علی بن بلبان الفارسی، ج۱۵، ص۴۳۴٫
  46. الرازی، شیخ الاسلام، الجرح و التعدیل، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۳۷۱، ج۴، ص۱۳۰٫
  47. تمیمی بستی، محمدبن حبان احمد ابی حاتم، کتاب الثقات، حیدرآباد دکن، مؤسسه الکتب الثقافیه، ج۸، ص۲۸۹٫
  48. عسقلانی، احمدبن علی بن حجر، تهذیب التهذیب، بی جا، دارالفکر، چ۱، ۱۴۰۴، ج۴، ص۱۷۹٫
  49. همان، تقریب التهذیب، ج۱، ص۳۸۸٫
  50. عجلی، احمدبن عبدالله ، معرفه الثقات، مدینه المنوره، مکتبه الدار، چ۱، ۱۴۰۵، ج۲، ص۱۵۷٫
  51. شیخ الاسلام الرازی، الجرح والتعدیل، ج۶، ص۲۰۱٫
  52. ابن حبان، الثقات، ج۷، ص۲۱۴٫
  53. ذهبی، میزان الاعتدال، ج۳، ص۱۵۰٫
  54. همان.
  55. همان.
  56. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۷، ص۳۲۷٫
  57. همان، تهذیب التهذیب، ج۱، ص۷۰۱٫
  58. شیخ الاسلام الرازی. الجرح والتعدیل، ج۲، ص۳۳۲٫
  59. همان.
  60. ابن حجر عسقلانی، همان، ج۱، ص۹۶٫
  61. ابن حجر عسقلانی، همان، ج۱، ص۲۷۵٫
  62. شیخ الاسلام الرازی، الجرح والتعدیل، ج۱، ص۱۸۴ و عمربن شاهین، تاریخ اسماء الثقات، ص۲۷٫
  63. همان.
  64. حافظ احمدبن عبدالله العجلی، معرفه الثقات، ج۲، ص۱۵۷٫
  65. ابن حبان، کتاب الثقات، ج۴، ص۲۰٫
  66. ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج۱، ص۹۶٫
  67. عبدالله بن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۱، ص۲۷٫
  68. ابن حبان، الثقات، ج۴، ص۳۸۲٫
  69. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۲، ص۲۶۲٫
  70. همان، تقریب التهذیب، ج۱، ص۲۰۷٫
  71. همان. ج۷، ص۳۳۷٫
  72. همان، ج۱، ص۳و۴٫
  73. حافظ احمدبن عبدالله، العجلی، معرفهالثقات، ج۱، ص۲۵۷٫
  74. ذهبی، الحافظ شمس الدین محمدبن احمد، میزان الاعتدال، بیروت، دارمعرفه، چ۱، ۱۳۸۲ش، ج۱، ص۳۵۸؛ یوسف بن المبرد، هجرالدم، ص۳۱٫
  75. عبیدالله بن احمد معروف حاکم حسکانی، شواهدالتنزیل، ج۲، ص۲۷٫
  76. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب استنابه المرتدین باب من ترک قتال الخوارج للتالف، ح۶۹۲۳، ص۵۷۸٫
  77. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب احادیث الانبیاء باب قوله تعالی «و الی عاد اخاهم هودأ»، ح۳۲۴۴، ص۲۷۰؛ همان، المناقب، باب علامات النبوه فی الاسلام، ح۳۶۱۰، ص۲۹۳؛ همان، فضائل القرآن، باب اثم من رای بقرائه القرآن، ۵۰۵۷و۵۰۵۸، ص۴۳۸؛ همان، کتاب المغازی، باب بعث علی بن ابی طالب و خالدبن ولید، ح۴۳۵۱، ص۳۵۶؛ همان، کتاب التفسیر باب قول «والمؤلفه قلوبهم فی الرقاب»، ح۴۶۶۷، ص۳۸۶؛ همان، کتاب الادب، باب ماجاء فی قول الرجل ویلک، ح۶۱۶۳، ص۵۳۰؛ همان، کتاب استنابه المرتدین، باب قتل الخوارج الملحدین، ح۶۹۳۰ـ۶۹۳۴، ص۵۷۸، همان، کتاب التوحید، باب قوله تعالی «تعرج الملائکه والروح الیه»، ح۷۴۳۲، ۶۱۸؛ مسلم بن حجاج سجستانی، صحیح مسلم، کتاب الزکاه ذکر الخوارج و صفاتهم، ح۲۴۴۹تا۲۳۷۲، ص۸۴۶ـ۸۴۷، ابو داود، سنن ابی داود، کتاب السنه باب فی قتال الخوارج، ح۴۷۶۳تا۴۷۷۰، ص۱۵۷۳؛ ابی داوود سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابی داوود، کتاب السنه باب فی قتال الخوارج، ح۴۷۶۳، ص۱۵۷۳؛ محمدبن عیس ترمذی، سنن ترمذی، باب ماجاء فی صفات المارقه، ج۲۱۸۸؛ ابوعبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، سنن نسائی، کتاب الزکاه، باب المؤلفه القلوبهم، ح۲۵۷۹، ص۲۲۵۴؛ همان، کتاب المحاربه باب من شهر سیفه ثم وضع فی الناس، ح۴۱۰۶، ص۲۳۵۶؛ همان، ح۴۱۰۷ـ۴۱۰۸، ص۲۳۵۶، ابواب الفتن، باب ماجاء فی صفه المارقه، ح۲۱۸۸، ص۱۸۷۲؛ ابوعبدالله محمدبن یزیدابن ماجه قزوینی، سنن ابن ماجه، کتاب السنه، باب ذکر الخوارج، ح۱۶۷تا۱۷۶، ص۲۴۸۷٫
  78. نووی، صحیح مسلم بشرح النووی، ج۷، ص۱۵۹٫
  79. سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، شرح سنن نسائی، تحقیق حمدی عبدالمجید سلفی، قاهره، مکتبه ابنتیمیه، ج۷، ص۱۱۹، مبارکفوری، تحفه الأحوذی، شرح سنن ترمذی، ج۶، ص۳۵۴٫
  80. نووی، شرح صحیح مسلم بشرح النووی، ج۷، ص۱۵۹٫
  81. مبارکفوری، تحفه الأحوذی، ج۶، ص۳۵۴٫
  82. همان.
  83. عبدالرحمن جلال الدین سیوطی، شرح سنن نسائی، ج۷، ص۱۱۹٫
  84. نووی، شرح مسلم، ج۷، ص۱۵۹٫
  85. همان، ج۷، ص۱۵۹٫
  86. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح بخاری، ج۶، ص۴۵۵؛ صحیح مسلم بشرح النووی، ج۷، ص۱۵۹٫
  87. عبدالرحمن جلال الدین سیوطی، شرح سنن نسائی، ج۷، ص۱۱۹٫
  88. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح بخاری، ج۲، ص۲۶۶٫
  89. یحیی الدین نووی، شرح مسلم، ج۷، ص۱۶۵٫
  90. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح بخاری، ج۸، ص۵۵٫
  91. همان، ج۱۲، ص۲۶۶٫
  92. همان، ج۱۲، ص۲۶۸٫
  93. همان.
  94. ابوعبدالله محمدبن یزید ابن ماجه، کتاب السنه، باب ذکر الخوارج، ج۱۷۶، ص۲۴۸۷٫
  95. عظیم آبادی، محمد شمس الدین حق، عون المعبود و شرح سنن ابی داوود، بیروت، دارالکتب العلمیه، چ۲، ج۱۲، ص۲۷۶٫
  96. عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، سنن نسائی، کتاب المحاربه، باب قتال المسلم، ح۴۱۰۹تا۴۱۱۸، ص۲۳۵۶٫
  97. نووی، شرح صحیح مسلم بشرح النووی، ج۳، ص۱۳۷٫
  98. امام انس بن مالک، کتاب الموطا، ج۲، ص۴۶۲، ابن الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیه، ج۱۵، ص۳۸٫
  99. ابوعبدالله محدبن اسماعیل بخاری، التاریخ الکبیر، ج۲، ص۱۷۴، محمدبن محمد حاکم نشابوری، المستدرک، ج۳، ص۱۴۰، گوید: این حدیث صحیح است؛ ابی باکر احمدبن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۱، ص۲۱۶؛ ابن عساکر، علی بن حسن ابن هبه الله بن عبدالله، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق علی شیری، بی جا، دارالفکر، ج۴۲، ص۴۲۷ـ۴۲۸؛ حافظ شمس الدین ذهبی، تذکره الحفاظ، ج۳، ص۹۹۵؛ همان، میزان الاعتدال، ج۱، ص۳۷۱؛ ابوالفداء اسماعیل بن کثیر دمشقی، البدایه و النهایه، ج۶، ص۲۴۴؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج۱۱، ص۲۹۷، ح۳۱۵۶۲ـ۳۲۹۹۷٫
  100. طیالسی، ابن ابی داوود، سنن ابی داود، ص۲۵۹٫
  101. امام احمدبن حنبل، ج۱، ص۲۹۷ـ۳۱۰؛ ج۲، ص۷۰ـ۱۵۴؛ ج۳، ص۴۴۵ـ۴۴۶؛ ج۴، ص۹۶٫
  102. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، کتاب الفتن، ح۷۰۵۳ـ۷۰۵۴، ص۵۸۹؛ ح۷۱۴۳، ص۵۹۵٫
  103. مسلم بن حجاج سجستانی، ح۴۷۸۶ـ۴۷۹۳، ص۱۰۱۰٫
  104. عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، ح۴۱۱۹، ص۲۳۵۷٫
  105. احمدبن علی بن مثنی تمیمی، مسند ابی یعلی، الموصلی. ج۱، ص۴۰۳؛ طبرانی، سلیمان بن احمدبن ایوب، المعجم الاوسط، تحقیق ابراهیم حسینی، بی جا، دارالحرمین، ج۸، ص۴۰؛ همان، المعجم الکبیر، ج۱۲، ص۳۲۱؛ موفق بن احمدبن محمد مکی خوارزمی، المناقب، ص۱۰۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۴۰۵٫
  106. موفق بن احمد مکی خوارزمی، المناقب، ص۱۰۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۴۵۰؛ ابن الاثیر، اسد الغابه، ج۵، ص۲۸۷؛ حافظ شمس الدین ذهبی، میزان الاعتدال، ج۲، ص۲؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۷، ص۲۹۴؛ همان، لسان المیزان، ج۲، ص۴۱۴؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج۱۱، ح۳۲۹۶۴، ص۶۱۲٫