پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » پیامبر اسلام » تاریخ و سیره »

براى عبرت تاریخ

اشاره:

از روزى که دختر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) سخنان گله آمیز خود را در بستر بیمارى به زنان انصار گفت، بیش از یک ربع قرن نگذشت که عربستان آرام و متحد، به سرزمین آشوب و شورش مبدل گشت. دشمنى هاى روزگاران پیش از اسلام، که مدت بیست سال و بیشتر فراموش شده بود، و یا مجالى براى خودنمایى نمى یافت آشکار شد. دوران امتیازهاى قبیله اى و نژادى تجدید گردید. دو دستگى و بلکه چند دستگى چهره زشت خود را نمایان ساخت.  اما مردم جز نژاد عرب که بامید رحمت و یا دریافت نعمت مسلمان شده، و چون بدانچه مى خواستند نرسیدند و یاآنچه را بدان گرویده بودند، ندیدند، از بازار گرم و یا آشفته استفاده کرده به دسته بندى پرداختند،

اگر به نقشه عربستان نگاهى بیفکنید، در منتهى الیه جنوبى این شبه جزیره، منطقه اى مثلث شکل را مى بینید که ضلع شرقى آن را ساحل دریاى عرب و ضلع غربى را ساحل دریاى سرخ تشکیل مى دهد هرگاه خطى از ظهران «در غرب» به وادى حضر موت (در شرق) رسم کنیم که ضلع سوم این مثلث باشد در داخل این محدوده قطعه اى قرار خواهد گرفت که در قدیم آن را عربستان خوش بخت یا یمن مى نامیده اند و امروز دو یمن شمالى و جنوبى را در بردارد.

قرن ها پیش از ظهور دین اسلام این منطقه بخاطر موقعیت مناسب جغرافیایى و برخوردارى از بارانهاى فراوان موسمى، سبز و حاصلخیز بوده است. مردم آن در کار کشاورزى و بهره بردارى از زمین و محصول آن مهارتى بسزا داشته اند. مال التجاره معروف این منطقه (کندر) پس از گذشتن از جاده معروف بخور، از راه بندر صور و صیدا و خلیج عقبه به اروپا مى رفت، و در معبدهاى آن منطقه به مصرف مى رسید، و از این راه درآمد سرشارى نصیب مردم ساکن جنوب عربستان مى گردید. پیداست که در دسترس بودن مایه زندگى (آب) و مساعدت هوا و آمادگى داشتن زمین براى ببار آوردن محصول هاى متنوع مردم را جذب مى کند. جذب مردم موجب تراکم جمعیت مى گردد و تراکم جمعیت سبب ایجاد ساختمان و زندگانى مستقر از خانه گرفته تا دهکده و دهستان و شهرهاى بزرگ و کوچک، و لازمه این چنین زندگى رفاه و آسایش و بوجود آمدن تمدن، و قانون و حکومت و دولت است که از مظاهر این چنین زندگانى است.

در نتیجه وجود این عامل هاى گوناگون است که مى بینیم از هزاره دوم پیش از میلاد مسیح تا سده چهارم میلادى دولت هایى چون معین، قتبان، سبا و حمیر در این منطقه تاسیس شده و گاه دامنه حکومت خود را تامنطقه هاى دور دست گسترده اند. و باز طبیعى است که ببینیم مردمى که این چنین زندگانى مى کنند، صحرانشین خانه به دوش را نامتمدن بخوانند و بدو کم اعتنا و یا بى اعتنا باشند.

در مقابل جنوب یا عربستان خوشبخت، شمال یا صحراى خشک و سوزان قرار دارد، سرزمینى غیرقابل زراعت، و با دریاهاى شن پهناور، و وادى هاى بریده از یکدیگر، مردم چنین منطقه چنانکه نوشتیم پى درپى در حرکت اند و ناچار از تلاش براى زنده ماندن.  زندگانى درصحرا وحرکت از نقطه اى به نقطه دیگر بیابانگرد را خودخواه و خودبین، بى اعتنا به شهر ومقررات شهرنشینى بار مى آورد. تا آنجا که به کلى از شهر گریزان است و اگرروزى به حکم اجبار از صحرا به شهر بیاید و ناچار باشد خود را به آداب شهرنشینان مقید سازد، شهرى و شهرنشینى را به باد مسخره مى گیرد.

نزدیک به دو قرن قبل از ظهور اسلام، زندگانى اجتماعى مردم شبه جزیره تحولى بزرگ به خود دید. در جنوب بخاطر ویرانى سدهاى آبیارى و هجوم بیگانگان، مردم دسته دسته اقامتگاه هاى خود را ترک گفتند. دسته اى رو به شمال نهادند و در جاهایى که براى زندگانى آنان مناسب بود ساکن گردیدند. از میان این مهاجران دسته اى هم شهر یثرب را به خاطر داشتن کاریزها و قنات ها پسندیدند.

زندگانى صحرانشینان نیز دستخوش تحول گردید. بر اثر تغییرهایى که در بندرها و راه کاروان رو پدید آمد، بازرگانان براى سلامت رساندن کالا ناچار به گرفتن بدرقه شدند. گروهى از صحرانشینان بخدمت این بازرگانان درآمدند و رساندن مالهاى تجارتى را از نقطه اى به نقطه دیگر عهده دار گشتند. در نتیجه نقاطى که براى باراندازى و بارافکنى مناسب مى نمود و در سر راه کاروان روپدید آمد. بر اثر این تغییر اجتماعى دسته اى از شیوخ هم خود بکار بازرگانى و دادوستد پرداختند. از نقاطى که براى کار این مردم مساعد مى نمود شهر مکه بود که در شصت کیلومترى دریاى سرخ قرار داشت.

مکه علاوه بر امتیاز جغرافیایى موقعیت مذهبى را نیز دارا بود و خانه کعبه هر سال یکبار مرکز اجتماع زائران مى گردید. این دو موقعیت سبب شد که بیابان نشین ها بدین شهر جذب شوند. بدین ترتیب مى بینیم که سالها پیش از ظهور اسلام، ساکنان مکه را عربهاى شمالى تشکیل دادند، همان عرب هاى خودخواه و سرکش و بى اعتناع به زندگانى پایدار، و بخصوص کشاورزی. هر دو دسته عرب شمالى و جنوبى خود را از نژاد اسماعیل پسر ابراهیم(ع) پیغمبر مى دانند و هر دسته براى خویش نسب نامه دارد یا بهتر بگوئیم نسب نامه اى ساخته است. آنچنانکه این نسب نامه ها نشان مى دهد این دو دسته در نیاى بزرگ- عدنان و قحطان- از یکدیگر جدا مى شوند.

پس آنچنانکه این دو دسته از نظر وضع اجتماعى در مقابل هم قرار داشت و هر یک زندگانى دیگرى را تحقیر مى کرد، از جهت نژادى هم هر دسته خود را وارث بحق اسماعیل مى دید و دیگرى را غاصب مى شمرد. با اینکه هر یک از این دو دسته به قبیله ها و تیره ها و خاندان هاى متعدد تقسیم شده است، هیچگاه پیوند خویش را فراموش نکرده اند.

بسا که تیره ها و قبیله هاى قحطانى و یا عدنانى درون خود درگیرى و جنگ داشته و به یکدیگر حمله مى برده اند اما همینکه یکى از دو گروه بزرگ قحطانى یا عدنانى مورد حمله بیگانه قرار مى گرفته است، گروه هاى کوچک دشمنى ها را فراموش کرده برابر گروه مهاجم متحد مى شده اند.

مثلاً ممکن بوده است همدان و قضاعه سالها با یکدیگر نبرد کنند، اما اگر ناگهان تیره ربیعه بیکى از این دو قبیله حمله مى برد، آنان جنگ با یکدیگر را ترک کرده و بهم مى پیوسته اند و با ربیعه مى جنگیده اند. در عرب مثلى است: «من رو یاروى برادرم و پسر عمویم ایستاده ام و من و پسر عمویم رویاروى بیگانه.»

چنانکه نوشتیم عرب هاى عدنانى یا عرب هاى منطقه شمال بحکم ضرورت و تلاش براى ادامه زندگى پیوسته در حرکت بودند و در این گردش ناگزیر از درگیرى و غارت و کشتار. گفتیم که صحرا بفرزند خود دو درس مى دهد: با آنکه روى در روى تو ایستاده است بجنگ. و از آنکه وابسته بتو است- خویشاوند یا پناه آورنده- دفاع کن. این خوى همانست که از آن به تعصب و یا عصبیت تعبیر کرده اند و قرآن کریم آنرا «حمیت جاهلی» مى خواند.

براثر این تربیت، صحرانشین خود را از هر قید و بندى آزاد مى داند. بزندگى روستائى و شهرى پوزخند مى زند. کار و کوشش را که شهرنشینان و روستائیان شعار خود مى دانند ننگ مى شمارد. مردمى که از آغاز قرن پنجم میلادى بخاطر موقعیت شهر مکه در آنجا گردآمدند از این جنس مردم بودند، قصى بن کلاب ریاست شهر را از دست مهاجران جنوبى (خزاعه) خارج کرد و تیره خود (قریش) را که در بیابان ها و دره هاى خارج مکه مى زیستند به شهر درآورد و کار اداره مکه بدست عدنانیان (عرب هاى شمالی) افتاد. و آنان با آنکه بازرگانى را پیشه ساختند و یا حمایت کاروان ها را عهده دار شدند خوى و خصلت دیرین را فراموش نکردند. مخصوصاً هم چشمى و رقابت و بلکه دشمنى با دسته قحطانیان یعنى عرب هاى جنوبى را پس، طبیعى است که مردم مکه با مردم مدینه میانه خوشى نداشته باشد.

چنانکه مى دانید دعوت به دین اسلام نخست در مکه آغاز شد، شهرى که اداره آن در دست شیوخ و رؤساى دسته عدنانى بود. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) سیزده سال این مردم را بخداپرستى خواند، اما گروهى که بدو گرویدند ستمدیدگان، محرومان و یا طبقات فرودست بودند. از آن گردنکشان مال اندوز و از آن مهتران زیردست آزار نه تنها کسى روى موافق بوى نشان نداد، بلکه تا آنجا که توانستند از آزار او و پیروانش دریغ نکردند. در مقابل، همینکه آوازه این دین به یثرب رسید، مردم این شهر با پیغمبر پیمان بستند و او را به شهر خود خواندند. از این تاریخ مردم این شهر که بعداً «مدینه الرسول» و سپس به تخفیف مدینه خوانده شد انصار لقب گرفتند و آنان که در مکه مسلمان شدند و به یثرب آمدند مهاجر خوانده شدند.

البته فراموش نکرده ایم که بیشتر این مهاجران عدنانیان و یا در حمایت عدنانیان بودند.

همینکه مهاجران در یثرب اقامت جستند، پیغمبر در ماه هاى نخستین هجرت میان آنان و انصار عقد برادرى بست و بدین ترتیب قحطانیان و عدنانیان برادر اسلامى شدند. این پیوند، والفتى که بدنبال داشت کینه توزى دو دسته را ظاهراً از میان برد و ما در قرآن کریم مى خوانیم که:

«واذکرو نعمه الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا»

اما آیا براستى ممکن بود دشمنى هائى که در طول چند صدسال از نسلى به نسل دیگر بارث رسیده است در فاصله ده سال بکلى از میان برود؟ و اگر تنى چند آن قدر خود را به خوى اسلامى بیارایند که خوى جاهلى را بکلى ریشه کن سازند، براى همگان میسر است که از چنین تربیتى برخوردار باشند؟ متأسفانه پاسخ این پرسش منفى است. تتبع در تاریخ اسلام نشان مى دهد که حتى در دوران زندگانى پیغمبر با آنکه هر دو دسته مهاجر و انصار تحت تربیت مستقیم او بودند و موعظت هاى او را بگوش خویش مى شنیدند، گاهى که براى آنان فرصت مناسب دست مى داد از نازش به تبار خویش و نکوهش خصم خود دریغ نمى کردند.

و گاه مى شد که هر یک از دو عدنانى و یا دو قحطانى که از دو تیره بودند هنگام مشاجره به سنت عصر پیش از اسلام، نسب یکدیگر را خوار بشمارند.

نوشته اند روزى بین مغیره بن شعبه و عمرو بن عاص گفتگوئى درگرفت ومغیره عمرو را دشنام داد عمرو گفت «هصیص» کجاست؟ (نیاى خود را بنام خواند) پسر او عبدالله گفت «انالله و اناالیه راجعون» پدر براه جاهلیت رفتی! و گویند عمرو بخاطر این کار سى بنده آزاد کرد۵ در روز فتح مکه سعدبن عباده رئیس قبیله خزرج که پیشاپیش مردم خود مى رفت هنگام درآمدن به شهر، بانگ برداشت که امروز خونها ریخته مى شود! امروز حرمت ها شکسته مى شود او بگمان خود مى خواست دوره ریاست عدنانیان را پایان یافته اعلام کند و شکوه انصار یعنى طائفه قحطانى را برخ آنان بکشد. و انتقام چندین ساله را بگیرد. رسول اکرم تحمل این مفاخره را برنتافت و به على علیه السلام فرمود برو! و پرچم را از سعد بگیر! و مگذار که این سخنان نادرست را بگوید که «امروز روز مرحمت است».

اگر پس از جنگ حنین که آخرین نبرد در داخل شبه جزیره عربستان در عهد پیغمبر بود، سالیانى چند سایه پیغمبر(صلی الله علیه و آله) بر سر این مردم گسترش مى یافت و همه آنان که مسلمانانى را پذیرفتند کم و بیش از برکت تربیت او برخوردار مى شدند، و نسل حاضر، این تربیت را به نسل بعد منتقل مى ساخت، مسلما در پناه تعلیمات اسلامى و برادرى دینى و عدالت اجتماعى ریشه آن همچشمى ها و برترى فروشى ها خشک مى شد. و هر دو طائفه مى دانستند باید براى پیشرفت یک کلمه (توحید) بکوشند. اما متأسفانه هنگامى که عموم قبیله هاى پراکنده متوجه شدند، دوره مهترى قبیله اى پایان یافته است و آنان باید جنگ را یکدیگر را کنار بگذارند و از حکومتى که بنام خدا در مدینه تأسیس شده اطاعت کنند، رسول خدا بجوار پروردگار رفت.

مى دانیم که حکومت اسلامى بر پایه دین تأسیس شد. رئیس حکومت را مردم انتخاب نکردند، بلکه خدا او را به پیغمبرى فرستاد. آنچه مى گفت وحى آسمانى و گفته خدا بود (جز در آنجا که رأى یاران خود را بخواهد و بپذیرد) پس از مرگ رسول اکرم که دوره نبوت خاتمه یافت، اگر ریاست مسلمانان بدست نژاد خاصى سپرده نمى شد، و اگر ملاک امتیاز، تنها قریشى بودن معرفى نمى گردید، و اگر وصیت پیغمبر را نادیده نمى گرفتند، مسلما یا مطمئنا مجالى نمى ماند که انصار برترى فروشى کنند و سرانجام به مصالحه راضى شوند که از ما امیرى و از عدنانیان هم امیری.

چنانکه مى دانیم در اینجا هم باز عامل دینى (روایت منقول از پیغمبر) بود که بدعوى انصار پایان داد و ابوبکر گفت از پیغمبر شنیدم که رئیس باید از تیره قریش باشد.

بهرحال این نخستین مزیتى بود که پس از پیغمبر نصیب گروه شمالى گردید. قریش که در حجه الوداع با خطبه کوتاه رسول اکرم همه امتیازهاى خود را از دست داده بود و با دیگر تیره ها در یک صف قرار گرفت، براى خویش جاى پایى یافت و انصار یعنى قحطانیان را زیر دست خود درآورد، با این همه در خلافت ابوبکر چون از یکسو مسلمانان مشغول سرکوبى مرتدان بودند، و از سوى دیگر هنوز حکومت، سازمان منظمى نیافته بود، یا لااقل منصب هاى دولتى درآمد و یا امتیازى نداشت، نشانه درگیرى دو طائفه به روشنى دیده نمى شود.

در خلافت عمر که فرمانداران او حکومت شهرهاى بزرگ را بدست گرفتند و رقم درآمد خزانه عمومى (بیت المال) از برکت غنیمت هاى جنگى و خراج و جزیه ایران و روم بالا رفت، سیاست خشونت آمیز خلیفه تا حد ممکن توازن بین دو دسته را برقرار مى داشت. اگر حکومت یک شهر را بدست عدنانیان مى سپرد، حکومت شهر دیگر به قحطانیان سپرده مى شد. اما هنوز یک ربع قرن از ماجراى سقیفه نگذشته بود که نه تنها قریش و عدنانیان کارهاى بزرگ را عهده دار شدند، سیل درآمد عمومى هم بخانه آنان سرازیر گردید. مروان بن حکم، معاویه بن ابى سفیان، طلحه بن عبیدالله، زبیربن عوام، عبدالرحمان بن عوف و یعلى بن امیه هر یک به پول آن روز میلیونها درهم و دینار ذخیره کردند. قریش و فرزندان امیه بدین امتیاز هم قناعت ننمودند، کوشیدند تا آنجا که ممکن است دست جنوبیان را از کارهاى بزرگ کوتاه کنند.

نوشته اند مردى از بنى جفنه نزد عثمان آمد و گفت مگر در خاندان شما کودکى نیست که او را به حکومت بگمارید، این پیریمانى (ابوموسی) تا کى مى خواهد حاکم بصره باشد۸٫ و این بهنگامى بود که حکومت شام را معاویه، کوفه را ولیدبن عقبه بن ابى معیط و مصر را عمروبن العاص در دست داشت و چنانکه مى دانیم اینان هر سه مضرى و یا به تعبیر دیگر عرب عدنانى و یا شمالى هستند و تنها (ابوموسى حاکم بصره) از قحطانیان بود. دیرى نکشید که فرزندان امیه از دیگر خاندان قریش پیش افتادند. و ما خوب مى دانیم که بیشتر افراد این خانواده هیچگاه از بن دندان مسلمان نشدند بلکه اسلام را روزى پذیرفتند که راهى جز مسلمان شدن، پیش پاى خود نمى دیدند.

در نتیجه این انحصارطلبى بود که بار دیگر کینه هاى خفته بیدار شد. شورش در مرزها و سپس در داخل شهرها آغاز گردید و سرانجام دامنه آن به مرکز خلافت رسید و خلیفه مسلمانان جان خود را بر سر این کار باخت.

این روزها شعرهائى در دست داریم که روحیه تیره اموى را نشان مى دهد و معلوم مى دارد گوینده آن بیت ها به چیزى که نمى نگریسته دین و اسلام و عدالت اسلامى است و بدانچه توجه داشته امتیازات خانوادگى و برترى قبیله اى است بر قبیله دیگر.

روزى که عثمان بدست شورشیان کشته شد ولیدبن عقبه برادر مادرى وى در سوک او به بنى هاشم چنین گفت:

«بنى هاشم! از جان ما چه مى خواهید؟! شمشیر عثمان و دیگر مرده ریگ او نزد شماست! بنى هاشم! جنگ افزار خواهرزاده خود را برگردانید! آنها را غارت مى کنید که به شما روا نیست!

بنى هاشم چگونه ممکن است ما با هم نرم خو باشیم در حالى که زره و اسب هاى عثمان نزد على است!!

اگر کسى در سراسر زندگى آبى را که نوشیده فراموش مى کند من عثمان و کشته شدن او را فراموش مى کنم»۹٫

درست در این بیت ها بنگرید!. گوینده آن برادر عثمان، خلیفه وقت است. کسى است که از جانب خلیفه حکومت کوفه را عهده دار بوده است. از روزى که رسول خدا از جهان رفت تا روزى که این بیت ها سروده شده بیش از یک ربع قرن نگذشته است، و ما مى بینیم که چگونه سنت مسلمانى در مدینه- مرکز نشر دعوت و نشوء اسلام- بزبان این مرد بظاهر مسلمان نابود مى گردد. در این بیت ها هیچگونه اشارتى نیست که چرا عثمان کشته شد بحق کشته شد یا بناحق؟ روزى که او را کشتند بر سنت پیغمبر و سیرت خلفاى پیش از خود بود یا از رفتار آنان عدول کرده بود. هیچ نمى پرسد شورشیان چرا و براى چه بر خلیفه هجوم بردند و او را کشتند. آنچه مى بینیم هم چشمى فرزندان امیه با فرزندان هاشم است.

باز اگر هاشمیان در کشته شدن عثمان دخالت مستقیم و یا غیرمستقیم داشتند مى توانستیم گوینده را معذور بداریم. اما او آشکارا تهمت مى زند: مرده ریگ عثمان در خانه على است! و ما مى دانیم که در روزهاى دربندان عثمان، علی(ع) از وى حمایت کرد و اگر بگفته خویشاوندان عثمان علی(ع) او را یارى نکرد، بارى بجنگ او برنخاست، و شورشیان را نیز یارى نداد و مرده ریگ عثمان را به غارت نبرد.

آیا جز این است که او از بنى هاشم آزرده است چون پیغمبر از میان آنان برخاسته؟ آیا جز این است که چون پس از کشته شدن عثمان مسلمانان خلیفه اى از تیره هاشم گزیدند این انتخاب بر او گران افتاده است؟ آیا سخنى جز این مى توانیم بگوئیم که بغض سران قبیله و طائفه ها کینه توزى با قبیله هاى دیگر را هرگز فراموش نکردند؟، بلکه آنرا نادیده گرفتند چون سرگرمى هاى تازه اى براى آنان پیدا شد؟ و همین که مجالى یافتند به سیرت نخستین خویش برگشتند. و این همان چیزى است که قرآن آنان را از آن بیم مى داد که:

«وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضرالله شیا و سیجزى الله الشاکرین.»۱۰

از اواخر خلافت عثمان بود که از نو، صف عدنانى و قحطانى مشخص گردید. قحطانیان آنچنانکه پیغمبر را از شهر عدنانیان به شهر خود بردند پسر عموى وى را از مدینه به کوفه خواندند، یا بهتر بگوئیم آنروز که علی(ع) در پى جدائى طلبان، از حجاز به عراق رفت بدو وعده یارى دادند و در کنار او ایستادند. در مقابل مضریان یا عدنانیان در بصره گرد آمدند و با على و سپاهیان او درافتادند.

در پنج سال آخر خلافت عثمان و بیست سال حکومت معاویه و دوران یزید و فرزند او، مضریان تا آنجا که توانستند بر یمانیان سخت گرفتند. یمانیان نیز چون دیدند دوران حکومت اسلامى به سر آمده و از نو نوبت به برترى فروشى نژادى رسیده است، پیرامون دسته اى را گرفتند که مردم را بحکم قرآن و عدالت مى خواندند.براى همین است که مى بینیم در جنگ صفین انصار به معاویه و مردم شام مى گفتند: دیروز بحکم تنزیل قرآن با شما مى جنگیدیم و امروز بحکم تأویل آن با شما مى جنگیم. اینان همان مردمند که پس از کشته شدن على به فرزندش حسن گفتند دست خود را دراز کن تا با تو به کتاب خدا و سنت رسول و رزم با بدعت گذاران بیعت کنیم همانند که به فرزند دیگر او نوشتند دشمن تو بیت المال را میان توانگران و گردنکشان پخش مى کند.

در سال شصت و یکم هجرى پس از آنکه مردم عراق ناجوانمردانه گرد فرزند پیغمبر را خالى کردند و او را به دست دشمن دیرین او سپردند بظاهر بار دیگر مضریان به آرزوى خود رسیدند، اما بیش از چهارسال بر این حادثه نگذشت که در مرج راهط برابر یمانیان قرار گرفتند. مضریان (قیسیان) طرفدار حکومت پسر زبیر و یمانیان (که دراین وقت بنام کلبى خوانده مى شدند) خواهان ادامه زمامدارى فرزندان امیه بودند. سرانجام این جنگ با پیروزى کلبیان بر قیسیان و یا یمانیان بر مضریان پایان یافت و مروان بن حکم بخلافت رسید.

در امثال عرب مى بینیم «اذل من قیسى بحمص» این مثل به احتمال قوى ساخته آن روزهاست که کلبیان بپاخاسته بودند. از این تاریخ ستیزه هاى این دو تیره به کلى رنگ دینى خود را هم از دست داد و بصورت رویارویى دو تیره بزرگ عرب جنوبى و شمالى درآمد. در حماسه نامه هایى که شاعران دو تیره ساخته اند بویى از شرع و اسلام به مشام نمى رسد آنچه هست فخر به تبار و امنیت قومى است.

شگفت است که تعزیه گردان این صحنه و خواهان خلافت پسر زبیر (مخالف سرسخت تیره سفیانی) ضحاک بن قیس است، مردى که در تمام دوران حکومت معاویه از جان و دل بدو خدمت کرد. و هم او بود که در مجلس رأى گیرى براى ولایت عهدى یزید مراقب بود تا کسى سخنى برخلاف خواست معاویه برزبان نیارد. هم او بود که یزید را از حوارین به دمشق خواست و بر تخت حکومت نشاند. اما چون پس از مرگ یزید خویشاوندان مادرى او که از تیره کلبی- جنوبی- بودند خواهان خلافت فرزند یزید(خالد) گشتند، کار آنان بر ضحاک که از تیره مضرى بود گران افتاد و بر آن شد که مردى مضرى (عبدالله بن زبیر) را به خلافت بنشاند.

نگاهى به تاریخ اسلام نشان مى دهد که از این تاریخ تا قرن ها بعد هرجا شورشى پدید شده سبب آن شورش، این دو دسته بوده اند، و یا اینکه اینان به نحوى در آن شورش دخالتى داشته اند. از دوره مروان بن حکم تا پایان حکومت مروان دوم هر خلیفه و یا حاکمى بر وفق مصلحت خود جانب مضرى و یا یمانى را مى گرفت و البته بیشتر آنان از مضریان حمایت مى کردند. بدین داستان که به لطیفه بیشتر شباهت دارد تا به حقیقت تاریخى، بنگرید:

زیادبن عبید حارثى گوید: «در خلافت مروان بن محمد با گروهى به دیدن او رفتیم. نخست ما را نزد ابن هبیره رئیس شرطه مروان بردند. او تک تک مهمانان را پذیرفت. هریک از آنان درباره مروان و ابن هبیره بدرازا سخن مى گفتند. سپس ابن هبیره از نسب آنان پرسیدن گرفت. من خود را به کنارى کشیدم چه دانستم این گفت وگو پایان خوشى نخواهد داشت. امید من این بود که مهمانان با پرحرفى او را خسته کنند و دنباله گفت وگو بریده شود. لیکن چنین نشد. او از همه پرسید تا جز من کسى باقى نماند. سپس مرا پیش خواند و گفت:

– از چه مردمی؟

– از یمن!

– از کدام تیره؟

– از مذحج!

– سخن را کوتاه کن!

– از بنى حارث بن کعب!

– برادر حارثی! مردم مى گویند پدر یمانیان میمون است، تو چه مى گویی؟

– تحقیق این مطلب دشوار نیست!

– ابن هبیره راست نشست و گفت:

– دلیل تو چیست؟

به کنیه میمون بنگر اگر آن را ابوالیمن مى گویند پدر یمانیان میمون است و اگر ابوقیس کنیه دارد میمون پدر دیگران خواهد بود. ابن هبیره از گفته خود پشیمان شد.

این دو گروه که نخست نام قحطانى و عدنانى داشتند، در طول تاریخ درگیرى، نام هاى دیگرى به خود گرفتند چون:

یمانى و قبسى، مضرى و یمانى، قیسى و کلبى، ازدى و تمیمى و صحنه مبارزه آنان از خراسان بزرگ گرفته تا خوزستان از سیستان تا غرب ایران، از عراق تا شام، و حجاز و مصر، سراسر آفریقا، جزیره هاى سیسیل و رودس و تا جنوب اسپانیا بود.

در این سرزمین هاى پهناور هرجا جنگى در گرفته رد پاى عرب هاى جنوبى و شمالى را در آن مى توان یافت.

از سال چهلم هجرى که معاویه خود را زمامدار مسلمانان خواند تا سال صد و سى و دو هجرى تنها دوره حکومت عبدالملک مروان را مى توان دوره آرامش نسبى خواند آنهم نه از آن جهت که عدالتى در این سرزمین هاى گسترده برقرار بود، بلکه از آن جهت که حاکمانى چون حجاج بن یوسف نفس ها را در سینه مردم بسته بودند. هرکس در نکوهش دوده ابوسفیان یا حاکم دست نشانده آنان سخنى مى گفت، کشته مى شد یا بزندان مى افتاد. درنیمه دوم حکومت مروانیان بود که دوراندیشان و عاقبت بینان دانستند موجب اصلى بدعت هایى که یکى پس از دیگرى در دین پدید آمد چه بوده است. دانستند آن روز که گفتند خلافت و نبوت نباید در یک خاندان باشد، نمى دانستند که زمامدارى از تیره تیم و عدى به تیره ابوسفیان و مروان مى رسد و سرسخت ترین دشمنان اسلام حکومت مسلمانان را به دست مى گیرند. از اواخر دوره حکومت عبدالملک به بعد اندک اندک این فکر قوت گرفت که اگر در نخستین سالها حق را از صاحب آن نگرفته بودند، امویان هرگز مجال این گستاخى را نمى یافتند. و کار مسلمانان این چنین سخت نمى شد. و در این روزگار بود که پیش بینى دختر پیغمبر تحقق یافت که اگر پس از مرگ پیغمبر(صلی الله علیه و آله) کار را بدست کاردان عادل مى سپردند، همه را از چشمه معدلت سیراب مى کرد.

از این روزهاست که مى بینیم دیگر بار مردم ستمدیده گرد علویان را گرفتند و هر چند قیامهاى آنان یکى پس از دیگرى سرکوب مى شد اما سرانجام دلبستگان به سنت پیغمبر معتقد شدند که چاره همه نابسامانیها اینست که حکومت از خاندان امیه به خاندان هاشم انتقال یابد. و بجاى نواده ابوسفیان نواده هاى علی(ع) رهبر مسلمانان گردند.

هنوز قرن نخستین هجرت به پایان نرسیده بود، که دسته هاى مقاومت نخست در نقاط دورافتاده- شرق ایران- و سپس در ایران مرکزى و بالاخره در شهرهاى کوفه و بصره بنام حمایت از خاندان پیغمبر و فرزندان فاطمه(دختر رسول خدا) تشکیل گردید. ناخشنودان از حکومت نیز خود را بدین دسته ها بستند، اندک اندک سودجویان و حکومت طلبان هم بدانها پیوستند. اینان کسانى بودند که براى رسیدن به هدف بهره گیرى از هر وسیله را روا مى شمردند. شعار اینان این بود که حکومت امویان را سرنگون کنند و آل على را بجاى آنان بنشانند. اما آنانکه بهره کشتارها، رنج ها، شکنجه ها، به زندان افتادن ها را گرفتند نه فرزندان فاطمه(ع) بودند نه نواده هاى علی. مردى زیرک، حادثه جو، و موقع شناس پاى پیش گذاشت. و بجاى الرضا من آل محمد الرضا من آل عباسى بر کرسى خلافت تکیه زد.

روزى که مجلس ابوالعباس سفاح در حیره از بزرگان بنى امیه آکنده بود طبق قرار قبلى شاعر آنان ستمهاى بنى امیه را بر آل هاشم و خاندان عباسى برشمرد و سپاهیان خراسان، کافرکوب ها را کشیده بر سر و مغز امویان کوفتند، سپس گستردنى ها بر روى تن هاى نیم جان آنان افکندند و خلیفه رسول خدا! و نزدیکان او به خوان نشستند. ناله نیم جانان از زیر گستردنى ها بگوش مى رسید و خلیفه مى گفت هیچ خوردنى را چون غذاى امروز گوارا ندیده ام دیرى نگذشت که تشنگان عدالت اسلامى دیدند کسانى که بنام الرضا من آل محمد کار را بدست گرفتند دست کمى از الرضا من آل ابوسفیان ندارند. خاندان عباسى نخست با آنان درافتادند که راه ریاست ایشان را هموار ساخته بودند. سپس به سر وقت آل على رفتند. علویان یا از دم تیغ گذشتند و یا در سیاه چال ها پوسیدند و یا از ترس جان گمنام در دهکده ها و بیغوله ها بسر مى بردند.از این تاریخ بود که شیعیان و دلبستگان رسول الله دردهاى درونى را در قالب قصیده ها و حکایت ها ریختند و با شیواترین لفظ و دلخراش ترین معنى بگوش این و آن رساندند. نوحه گرى در مجلس هاى سرى و سپس بر سر بازارها بر دختر پیغمبر و ستمهائى که بر او و فرزندان او رفته است آغاز شد، و از آن سالهاست که مى بینیم رمز مظلومیت آل محمد دختر پیغمبر زهراى اطهر است.

یاقوت از خالع (حسین بن محمد بن جعفر، شاعر معروف قرن چهارم) روایت کند: که بسال ۳۴۶ من کودکى بودم با پدرم به مجلس کبودى که در مسجد بین بازار وراقان و زرگران بود رفتم مجلس او از مردم انبوه بود. ناگاه مردى گردآلود عصا بدست مرقع پوش که توشه و دلوچه اى همراه داشت درآمد و به آواز بلند بر حاضران سلام کرد و گفت: من فرستاده زهرا(س) هستم. حاضران گفتند خوش آمدى و او را به صدر مجلس بردند. پس پرسید؟

– مى توانید احمد مزوق  نوحه خوان را به من بشناسانید.

– همین جا نشسته است!

– من سیده خودمان را در خواب دیدم گفت به بغداد برو و احمد را بگو شعر ناشى را که در آن گفته است:

بنى احمد قلبى لکم یتقطع

یمثل مصابى فیکم لیس سمع

بر فرزندم نوحه سرائى کند.

ناشى در آن مجلس حاضر بود چون این گفته را شنید تپانچه اى سخت بر چهره خود زد و احمد مزوق و دیگران نیز چنان کردند. و ناشى و سپس مزوق بیشتر از همه خود را مى زدند. سپس تا نماز ظهر با این قصیده نوحه سرایى کردند و مجلس بهم خورد و هر چه خواستند بدان مرد چیزى بدهند نپذیرفت و گفت بخدا اگر دنیا را بمن بدهید نمى پذیرم که فرستاده سیده ام باشم و براى این رسالت چیزى قبول کنم.

دکتر سید جعفر شهیدى