خانواده شیعی » خانواده » داستانهای خانواده »

ازدواجی به پیشنهاد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

مرد سیاه پوست، کوتاه قامت و زشت رویی به نام «جویبر» که هیچکس از حسب و نسب و زادگاه او اطلاعی نداشت، به محضر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شد و با اشتیاق و علاقه کامل، از حضرتش تقاضا کرد، اسلام را بر او عرضه فرماید. با گذشت اندک زمانی، جویبر در پیشگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از لحاظ ایمان و تقوی و پرهیزگاری، موقعیت ممتازی را اکتساب کرد و حضرت هم به خاطر تأمین رفاه و حصول آسایش او مقرر فرمود، پوشش و احتیاجات لازمه را در اختیارش بگذارند و روزانه یک صاع(تقریباً سه کیلو) خوراک از محل بیت المال و اعانات مردم به او بدهند. برای اسکان او و سایر افراد غریب و بی‌خانمانی که مانند او به شرف اسلام نائل شده‌اند، در جنب مسجد النبی، صفه‌ای بسازند و لذا به همین مناسبت این عده به اصحاب صفه معروف شدند.

روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در نهایت مرحمت، جویبر را مخاطب قرار داد و فرمود: چه خوب بود همسری انتخاب می‌کردی تا شریک زندگیت باشد. جویبر در نهایت ادب و احترام عرض کرد: کدام زن است که حاضر شود به همسری من درآید؟ زیرا من نه مال دارم نه جمال.
حضرت فرمود: این حرفها مربوط به زمان جاهلیت است، در عصر ما همه مردم اعم از سفید و سیاه، قرشی و حبشی، عرب و عجم برابرند. همه فرزندان آدم هستند و آدم را هم خدا از خاک آفریده است.
سپس او را نزد زیاد بن لبید که شریفترین مردم قبیله بنی بیاضه بود فرستاد و فرمود: از قول من به زیاد بگو «زلفا» دخترش را به عقد تو درآورد.
جویبر حسب الامر راه خانه زیاد را در پیش گرفت و موقعی به او وارد شد که با جمعی از مردم قبیله‌اش دَرِ خانه نشسته بودند. جویبر پس از عرض سلام و تحیت، زیاد را مخاطب قرار داد و گفت: من از طرف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حامل پیامی هستم، که میل داری حضور این عده و می‌خواهی کناری رفته در خلوت پیام آن حضرت را با شما در میان بگذارم؟
زیاد که ارسال پیام از طرف بزرگترین شخصیت جهانی را برای خود افتخاری می‌دانست و حقاً هم افتخاری بود، خواهش کرد که پیام را با حضور آن عده ابلاغ و بازگو نماید.
جویبر گفت: پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پیغام داده که دخترت زلفا را به عقد من درآوری!
زیاد که با در نظر گرفتن شخصیت و موقعیت اجتماعی خود، قبول این پیشنهاد را نوعی ذلت و اهانت تلقی می‌کرد با تندی گفت: ما انصار دختران خود را به اشخاصی که هم شأن ما نیستند، تزویج نمی‌کنیم، برگرد عذر مرا به عرض حضرت برسان.
جویبر به سمت خانه حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) روانه شد ولی هنوز چند قدمی فاصله نگرفته بود که زلفا از پیام حضرت و جواب تند پدرش اطلاع حاصل کرد. بلا تأمل پدرش را به اندرون خواست و از جریان امر پرسش نمود. زیاد مطلب را بدون کم و کاست با او در میان گذاشت، زلفا در اثر ایمانی که به خدا و علاقه‌ای که به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) داشت پدرش را به تمکین در مقابل اوامر و فرامین حضرت وادار نمود، و لذا خواست که هر چه زودتر به حضور پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شود و ضمن عذرخواهی، آمادگی خود را جهت اجرای اوامر مبارکش اعلام نماید.
زیاد که به شدت تحت تأثیر گفته‌های دخترش قرار گرفته بود، به حضورِ حضرت شرفیاب شد و با نهایت ادب و احترام، عرض کرد: جویبر پیامی از طرف حضرتت آورده که من نه تنها به آن پیام جواب مساعد و موافق ندادم، بلکه لحن کلامم تا حدی تند بود، اینک شخصاً خدمت رسیده‌ام تا ضمن پوزش، به عرض برسانم که جویبر از لحاظ حسب و نسب، هم شأن و هم سطح ما نیست، و در صورتی که دخترم را به ازدواج او درآورم، موقعیت فامیلی و خانوادگیم، دستخوش طعن و سرزنش قرار می‌گیرد.

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:‌ ای زیاد! جویبر مردی مسلمان و با ایمان است، مرد مؤمن هم شأن زن مؤمنه و مرد مسلمان هم شأن زن مسلمان است. دخترت را به همسری او درآورد و از دامادی او ننگ مدار.
زیاد حسب الامر، جویبر را به دامادی پذیرفت و صداق و جهیزیه و هزینه عروسی را نیز شخصاً به عهده گرفت و خانه‌ای هم با تمام لوازم زندگی اشرافی در اختیارش گذاشت.
در اندک زمانی جویبر با وضعی آراسته و لباسی که شایسته دامادی آن عصر بود(آن هم دامادی که با دختر یکی از اشراف ازدواج کرده باشد) در حالی که خود را با بهترین عطرها معطر نموده بود، روانه حجله عروس (عروسی که از لحاظ زیبایی مورد توجه جوانان شهر و از لحاظ حسب و نسب هم دختر یکی از بزرگترین اشراف قبیله خزرج که از قبایل نامدار عرب بود) گردید.
مشاهده عروسی به آن زیبایی و خانه‌ای با آن عظمت و شکوه و تجملاتی تا آن حد خیره‌کننده جویبر صفه نشین، جویبر غریب، جویبر بی‌کس و بی‌سرمایه را به شکرگذاری واداشت. لذا گوشه‌ای از اطاق را اختیار کرد و تا صبح به نماز و عبادت پرداخت، چون صبح شد، به قصد اداء نماز صبح، راه مسجد را در پیش گرفت، زلفا هم وضو گرفت و به نماز مشغول شد.
صبحگاه که طبق معمول زنها به حجله عروس رفتند و جویای حالش شدند، زلفا جریان شب گذشته را برای آنها شرح داد و گفت: داماد جز نماز و عبادت به موضوع دیگری توجه نداشته است، شب دوم و سوم هم به همین نحو گذشت.
لذا زنها جریان را به اطلاع زیاد رسانیدند، زیاد به خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شد و عرض کرد: یا رسول الله! امر فرمودی جویبر را به دامادی بپذیرم، پذیرفتم. وسیله زندگی مرفه و آبرومندی هم برایش تهیه و تدارک دیدم، ولی او به دخترم بی‌اعتنایی نموده و احساساتش را به شدت جریحه‌دار نموده است، گویی اصلاً تمایلی به جنس زن نداشته و یا فاقد غریزه جنسی و تمایلات نفسانی است.
حضرت بلافاصله جویبر را احضار و مورد استیضاح قرار داد. جویبر عرض کرد که به شکرانه این همه نعمت، رهایی از نوانخانه و دست یافتن به بهترین خانه و زندگی و ازدواج با بهترین دختر شهر، روزها را به روزه داری و شبها را به شکرگذاری مصروف می‌نمایم.
حضرت او را به مهربانی با همسرش امر فرمود و جویبر سیاه پوست، جویبر بی‌نام و نشان، در سایه مساوات و تعالیم درخشان اسلام در کنار زلفا که دختر یکی از رجال و اشراف عرب بود، زندگی خوش و مرفهی را آغاز و سرانجام هم در رکاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به افتخار شهادت نائل گردید و سعادت ابدی یافت.

منبع: علامه مجلسی؛ بحارالانوار؛ ج۲۲ص۱۱۸