شیعه شناسی » اعتقادات » پیامبر شناسی »

اهل سنت حدیثى در کتاب هاى مختلف خود از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به این مضمون نقل کرده اند که فرمود: نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِیاءِ لا نُوَرِّثُ ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ: «ما پیامبران ارثى از خود به یادگار نمى گذاریم، و آنچه از ما بماند باید به عنوان صدقه در راه خدا مصرف شود».

و گاه آن را با حذف جمله اول، به صورت «ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ» نقل کرده اند.

سند این حدیث، غالباً در کتب معروف اهل سنت به «ابوبکر» منتهى مى شود که بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) زمام امور مسلمین را به دست گرفت، و هنگامى که حضرت فاطمه(علیه السلام) و یا بعضى از همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) میراث خود را از او خواستند، او به استناد این حدیث از دادن میراث به آنان سر باز زد!.

قابل توجه این که: در مدرک اخیر در حدیثى از «عایشه» چنین مى خوانیم: «فاطمه(علیه السلام) و عباس، بعد از وفات پیامبر(صلى الله علیه وآله) نزد ابوبکر آمدند و میراثشان از ناحیه پیامبر را مى خواستند، آنها در آن موقع زمینشان را در «فدک» و سهمشان را از «خیبر» مطالبه مى کردند.

ابوبکر گفت: من از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شنیدم گفت: «ما چیزى را به ارث نمى گذاریم و آنچه از ما بماند صدقه است…».

هنگامى که فاطمه(علیه السلام) این سخن را شنید، با حالتى خشمگین «ابوبکر» را ترک کرد و تا آخر عمر با او یک کلمه سخن نگفت».

این حدیث از جهات مختلفى قابل نقد و بررسى است ولى آنچه در حوصله این تفسیر مى گنجد، امور زیر است:

۱ ـ این حدیث با متن قرآن سازگار نیست، و طبق قواعد اصولى که در دست داریم، هر حدیثى که موافق «کتاب اللّه» نباشد، از درجه اعتبار ساقط است، و نمى توان به عنوان حدیث پیامبر(صلى الله علیه وآله) و یا سائر معصومین(علیه السلام) روى آن تکیه کرد.

در آیات فوق، خواندیم «سلیمان» از «داود» ارث برد، و ظاهر آیه مطلق است و اموال را نیز شامل مى شود. و در مورد «یحیى» و «زکریا» مى خوانیم: یَرِثُنِى وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ:

«فرزندى به من عنایت کن که از من و از آل یعقوب ارث برد».(۱)

مخصوصاً در مورد «زکریا» بسیارى از مفسران روى جنبه هاى مالى تکیه کرده اند.

به علاوه، ظاهر آیات «ارث» در قرآن مجید عام است و همه را شامل مى شود.

۲ ـ روایت فوق، معارض با روایات دیگرى است که نشان مى دهد: ابوبکر تصمیم گرفت «فدک» را به «فاطمه»(علیه السلام) بازگرداند، ولى دیگران مانع شدند.

۳ ـ روایت معروفى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) در بسیارى از کتب اهل سنت و شیعه آمده است که: العُلَماءُ وَرَثَهُ الأَنْبِیاءِ: «دانشمندان وارثان پیامبرانند».

و نیز از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده: اِنَّ الأَنْبِیاءَ لَمْ یُوَرِّثُوا دِیْناراً وَ لا دِرْهَماً: «پیامبران درهم و دینارى از خود به یادگار نگذاردند».

از مجموع این دو حدیث چنین به نظر مى رسد: هدف اصلى این بوده که روشن سازند، افتخار انبیاء و سرمایه آنها علم و دانش بوده است، و مهمترین چیزى که از خود به یادگار گذاشتند، برنامه هدایت بود، و کسانى که سهم بیشترى از این علم و دانش را بر گرفتند، وارثان اصلى پیامبرانند، بى آن که نظر به اموالى داشته باشد که از آنان به یادگار مى ماند، بعداً این حدیث نقل به معنى شده و سوء تعبیر از آن گردیده، و احتمالاً جمله «ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ» که استنباط بعضى، از روایت بوده است بر آن افزوده اند.

براى این که: سخن به درازا نکشد، گفتار خود را با بحثى از مفسر معروف اهل سنت «فخر رازى» که در ذیل آیه ۱۱ سوره «نساء» آورده است پایان مى دهیم:

او مى گوید: یکى از تخصیص هائى که بر این آیه (آیه ارث فرزندان) وارد شده است، چیزى است که در مذهب اکثر مجتهدین (اهل سنت) است، که پیامبران(علیه السلام) چیزى به ارث نمى گذارند، و شیعه (عموماً) در این بحث مخالفت کرده اند روایت شده است هنگامى که «فاطمه»(علیه السلام) میراث خود را مطالبه کرد، آنها به استناد حدیثى از پیامبر(صلى الله علیه وآله): «نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِیاءِ لا نُوَرِّثُ ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ»، او را از ارث خود باز داشتند، در این هنگام فاطمه(علیه السلام) به عموم آیه فوق (آیه ارث فرزندان) استدلال کرد، گوئى مى خواست به این حقیقت اشاره کند که عموم قرآن را نمى شود با خبر واحد تخصیص زد.

«فخر رازى» آن گاه مى افزاید: شیعه مى گوید: به فرض که تخصیص قرآن به خبر واحد جایز باشد، در اینجا به سه دلیل جایز نیست:

نخست این که: این بر خلاف صریح قرآن است که مى گوید «زکریّا» از خدا تقاضا کرد فرزندى به او بدهد که از وى و «آل یعقوب» ارث ببرد.

و همچنین قرآن مى گوید: سلیمان از داود ارث برد؛ زیرا نمى توان این آیات را حمل بر وراثت علم و دین کرد، چون این یک نوع وراثت مجازى است؛ چرا که این پیامبران، علم و دین را به فرزندان خود آموختند، نه آن که از خود گرفتند و به آنها واگذار کردند، وراثت حقیقى تنها در مال تصور مى شود (که از کسى بگیرند و به دیگرى بدهند).

دیگر این که: چگونه ممکن است «ابوبکر» از این مسأله که نیازى به آن نداشته است آگاه باشد، اما فاطمه و على(علیه السلام) و عباس که از بزرگ ترین زاهدان و دانشمندان بودند، و با مسأله وراثت پیامبر(صلى الله علیه وآله) سر و کار داشتند از آن بى خبر بمانند؟

چگونه ممکن است پیامبر(صلى الله علیه وآله) این حدیث را به کسى تعلیم کرده باشد که نیازى نداشته و از کسى که نیاز داشته، دریغ دارد؟.

سوم این که: ممکن است جمله «ما تَرَکْناهُ صَدَقَهٌ» دنباله «لا نُوَرِّثُ» است و مفهومش این است: اموالى را که ما به عنوان صدقه اختصاص داده ایم در دائره میراث قرار نمى گیرد.

سپس «فخر رازى»، جواب کوتاهى به استدلالات مشهور فوق مى دهد و مى گوید: «فاطمه(علیه  السلام) بعد از گفتگو با ابوبکر، به آن گفتگو راضى شد، و اجماع بر این منعقد شده است که: سخن ابوبکر درست است! وَ اللّهُ أَعْلَم».

ولى روشن است: پاسخ «فخر رازى» درخور استدلال هاى فوق نیست؛ زیرا همان گونه که از منابع معروف و معتبر اهل سنت در بالا نقل کردیم، فاطمه(علیه السلام) نه تنها راضى نشد، بلکه چنان خشمگین گشت که: تا پایان عمر یک کلمه با ابوبکر سخن نگفت.

از این گذشته، چگونه ممکن است اجماعى در این مسأله باشد با این که شخصیتى همچون على و فاطمه(علیه السلام) و عباس که در کانون وحى پرورش یافته اند، با آن مخالفت کرده اند؟!.(۲)

۱ ـ مریم، آیه ۶٫

۲٫ تفسیر نمونه، جلد ۱۵، صفحه ۴۵۱٫