شیعه شناسی » درباره شیعه » امتیازات شیعه » عطوفت و مهربانی »

اخلاق مداری و مهرورزی

اخلاق مداری و مهرورزی[۱]

اشاره

اخلاق مداری را می توان به دو بخش فردی و جمعی تقسیم کرد. اخلاق مداری در ساحت جمعی یا اجتماعی، رعایت اصول اخلاقی در برخورد با دیگران است. از مهم ترین این اصول می توان به مهرورزی و احسان و عدالت اشاره کرد. این اصول، خود، زیرمجموعه ها و شاخه هایی دارد؛ از جمله خوش خلقی، خوشرویی، شفقت، انصاف، قضاوت عادلانه، ترک مجادله و بدگمانی و کینه ورزی، حسد و خشم و دورویی و… . این هنجارهای اخلاقی می تواند روحیه اخلاق مداری و مهرورزی را به جامعه تزریق کند و سلامت اجتماعی را تأمین سازد.

الف) مهرورزیدن به مردم

خوی نیکو و مصداق های آن

توصیه: «بدان ای رونده راه خداوند عزّوجلّ که سه چیز را خوی نیک خوانند چون در بنده جمع شود: دست فراخ و دل مهربان و تن بارکش. و اصل خوی نیک، مهرِ خلق است و خوی هرکسی به اندازه مهر وی است بر خلقِ خدای عزّوجلّ. و مهر خلق از دو چیز خیزد: بی مهریِ تن و بی مهریِ چیز.[۲] چون از تن و از چیز مهر برخیزد، بر خلق خدای عزّوجلّ مهر افتد. و چون بر تن و بر دنیا مهر بوَد، بر خلق خدای عزّوجلّ مهر نماند. خوی نیک میان بنده و خدای عزّوجلّ، درستی بندگی است و میان بنده و خلق، مردمی[۳] است. مدارِ خویِ نیک بر این دو است: میان بنده و خالق و میان بنده و خلق.

و دیگر خوی نیک، دو چیز است: فراخ دستی و بی طمعی. طمع از چیزِ خلق برگیر و مهر از چیز خود برگیر. و بدمهری از بدخواه خود بردار، اینک سخی گشتی و حُسنِ خُلق یافتی».[۴]

***

«عرفان، نیکوخویی باشد؛ هرکه نیکوخوتر، وی عارف تر. و خوی نیکو بر دوگونه باشد: یکی با خَلق، و دیگر با حق. نیکوخویی با حق، رضا باشد به قضای وی، و نیکوخویی با خلق، حملِ ثقلِ صحبتِ[۵] ایشان برای حق».[۶]

***

نکته: «چنین گفته اند که نیکوخوی آن بوَد که شرمگین بوَد و کم گوی و کم رنج و راستگوی و صلاح جوی و بسیارطاعت و نیکوخواه بوَد همگنان را، و اندر حقِّ همگنان، نیکوکردار و مشفق و باوقار و آهسته و صبور و قانع و شکور و رفیق و کوتاه دست و کوتاه طمع؛ نه دشنام دهد، نه لعنت کند و نه غیبت کند، نه سخن چینی کند و نه فحش گوید، نه شتاب زدگی نماید، نه کین در دل دارد، نه حسود بوَد. پیشانی گشاده، زبان خوش، دوستی و دشمنی و خشم و خشنودی وی برای حق ـ تعالی ـ بود و بس».[۷]

«اصل خُلق نیکو آن است که خیانت و جفا و شبهت و عزم بد و ظنُّ السوء از دل بیرون کند و در همه اعمال و احوال و اقوال، جانب الهی را رعایت کند و خوردن، خفتن و گفتن و پوشیدن مقصور کند[۸] به متابعت شرع. و اصل همه اخلاق نکوهیده، مخالفت است. و در همه احوال، عالی همت باشد و خود را به خسّت و حقارت و طمع محال آلوده نکند که پادشاه عالم، بنده عالی همت را دوست دارد».[۹]

خوش خلقی با مردم

حکایت: «یکی را از بزرگان پرسیدند که بدخو که بوَد؟

گفت: آن که بدخویان را به بدخویی آرد. و گر در عالم چیزی بودی از خوی نیکو برتر، حق ـ تعالی ـ مصطفی را ـ علیه السلام ـ بدان ستودی. لکن چون به خوی نیکو ستود و گفت: «وَ اِنَّکَ لَعلی خُلُقٍ عَظیمِ»، درست شد که از همه خصال های خیر، خوی نیکو برتر است».[۱۰]

نکته: «بدان که خوشرویی، فرع خوش دلی است. کسی که دلِ او خوش باشد، روی او همیشه گشاده باشد. خو ش دلی را اسباب است: یکی قطع طمع، دیگر قمع[۱۱] حرص، سدیگر ترک حسد و حِقد،[۱۲] چهارم رضا به قضا، پنجم اعتماد بر حق تعالی. چون این معانی جایی جمع شد، همه خوش دلی و گشاده رویی باشد، از آنکه ظاهرِ آدمی تابع باطن اوست؛ هرچه در باطن حرکت کند، اثر آن بر ظاهر پدید آید. اگر قبضی[۱۳] در دل آید، عبوسی[۱۴] در روی آید، و اگر بسطی[۱۵] در دل آید، بشاشتی[۱۶] در روی آید.

قبض در دل بدان سبب بُوَد که چیزی جوید که آن نصیب او نبود، [پس] در نایافتِ آن رنجور شود و تنگ دل گردد، خوشرویی از وی برود، به هرکه رسد سخن نتواند گفت، همیشه با خلق به سبب فوتِ نصیب به جنگ باشد، و با حق تعالی، به سبب خلاف مراد به خشم باشد. اما چون مرد را معلوم شد که حق ـ سبحانه و تعالی ـ ، رساننده روزی است و نگهدارنده ظاهر و باطن است و به کسب و حرص هیچ زیادت نخواهد شد و به تقصیر هیچ فوت نشود، همیشه خوش دل و گشاده روی بُوَد.

در خبر است که وقتی رسول ـ صَلَّی الله عَلَیهِ وَ سَلَّم ـ به عبدالله بن مسعود رسید، وی را تنگ دل و گرفته روی دید، گفت: یا عبدالله! خوش دل و گشاده روی باش که هرچه در تقدیر رفته است، به تو رسد و هرچه تو را نهاده اند، به دیگری ندهند».[۱۷]

روایت: «خوشروی بودن نشانِ متابعت رسول الله ـ صَلَّی الله عَلَیهِ وَ سَلَّم ـ است. [یکی از زنان پیامبر(ص)] در اخلاقِ رسول ـ صَلَّی الله عَلَیهِ وَ سَلَّم ـ آورده است که پیوسته خوشروی و گشاده لب و متبسم بودی. اَنَس بن مالک گوید: چندین سال خدمت رسول ـ علیه الصلوه و السّلام ـ کردم. هرگز به کاری که خطا کردم، با من نگفت که چرا چنین کردی و روی تُرش نکرد، از آنکه حق ـ تعالی ـ وی را خلعتی داده بود که نه با حق به جنگ بودی و نه با خلق به خشم، لاجرم پیوسته خوش دل و گشاده روی بودی.

و سبب خوش دلی و خوشرویی، موافقتِ حق است. در خبر است از رسول ـ صَلَّی الله عَلَیهِ وَ سَلَّم ـ که گفت: «اگر کسی به کسی رسد که وی را ناخوشروی بیند، بدانید که ـ حق تعالی ـ با وی خشمناک است که اثر غضب حق ـ تعالی ـ در دل وی پدید آمده است».

پس خوشروی بودن نه از غفلت است، که نشان رضای حق است.

پس گشاده رویی ایشان نه از غفلت و غیبت باشد، بلکه از سر حضور و معرفت بود، و از برای آن تا خلق از او نفور[۱۸] نگردند، اما در دلِ ایشان چندان درد و اندوه بود که در وصف نیاید».[۱۹]

توصیه: «و یحیی معاذ گفت: بهره مؤمنان از تو سه چیز باد تا از نیکوکاران باشی: اول منفعتشان رسانی، دوم شادشان گردانی، سیم بستایی شان. پس اگر منفعتشان نرسانی، زیان مرسان و اگر شاد نگردانی، غمناکشان مکن و اگر نستایی شان منکوه[۲۰]».[۲۱]

تعریف شفقت و شیوه به دست آوردن آن

توصیه: «بدان ای رونده راه خداوند عزّوجلّ که رحمت و رأفت و شفقت، هر سه لفظ را معنی به یکدیگر نزدیک است، چون اضافت به بندگان باشد. و سبب این هر سه، رقت دل است و سبب رقت دل، بسیار است: گرسنگی و بیداری و اندوه پیوسته و بیماری و درویشی و انواع بلاها و شنودن آواز خوش، خاصه اگر بر معنی قرآن واقف بوَد و زهد از دنیا و نگرستن در گورستان ها و جنازه و تأمل کردن در مرگ و احوال مردگان و تغییر احوال ایشان و ریختن اعضای ایشان و پریشان شدن اجزای ایشان و گشاده شدن پیوندهای ایشان و باطل شدن جمال خوب و اعضای لطیف ایشان و فکرتِ[۲۲] مرگ اقارب و عشایر[۲۳] و نشستن با درویشان و دست بر سر یتیمان مالیدن؛ این همه رقتِ دل آرد. و رقت دل، شفقت و رحمت و رأفت آرد. اما رأفت، غایتِ رحمت است و در تأدیب ها پسندیده نیست».[۲۴]

درجات شفقت بر خلق

توصیه: «ابوالقاسم حکیم گفتا: رحمت کردن بر خلق خدای عزّوجلّ، کمترش آن بود که بد نکنی و بد نخواهی و بد نگویی. و برتر از وی آن است که اگر بد کند، مکافات نکنی. و نیز برتر ازین آن است که جهد کنی تا اگر بد کنند، تو با ایشان نیکی کنی.

گفتند: اگر معصیتی بینیم، رفق[۲۵] چگونه کنیم؟ گفتا: از سی سال باز معصیت کردی و می کنی، خداوند عزّوجلّ با تو چگونه معاملت می کند، تو نیز با آن کس همین معاملت کن. خداوند ـ عزّوجلّ ـ تو را همی آموزد، چه اگر جز این کنی، موافقت نکرده باشی».[۲۶]

دشمنان را با محبت به سر صلح آوردن

حکایت: «و اندر حکایات یافتم[۲۷] که اعرابی ای از بادیه در آمد و او (امام حسن(ع)) بر در سرای خود نشسته بود اندر کوفه. اعرابی وی را دشنام داد و مادر و پدرش را. وی برخاست و گفت: یا اعرابی، اگر گرسنه ای تا نانت آرند و یا تشنه ای تا آبت آرند، یا تو را چه رسیده است؟ و وی می گفت: تو چنین، و مادر و پدرت چنین و چنین. حسن ـ رضی الله عنه فرمود غلام را تا یک بدره[۲۸] دینار آورد و بدو داد و گفت: یا اعرابی! معذور دار که اندر خانه ما بیش از این نمانده است، و الّا از تو دریغ نداریمی. چون اعرابی این سخن بشنید، گفت: اَشهدُ اَنَّکَ ابنَ رسولِ الله، صَلَّی اللهُ عَلیهِ وَ سَلَّم. گواهی دهم که تو پسر پیغمبری. و من اینجا به تجربت[۲۹] حلم تو آمدم».[۳۰]

سازگاری با زمانه

توصیه: «ابوالقاسم حکیم گفتا: با زمانه آشتی کن و مر دوستان را ایمن کن. گفتند: این چگونه باشد؟ گفتا با زمانه آشتی کردن، آن بُوَد که چون کسی را خوی نپسندی، به خوی وی روی. وگر زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بسازی. معاملت با زمانه چنان است که خویشتن مرده سازی تا از کسی آگاهی نداری، نی کس را بیازاری و نی از کسی بیازاری».[۳۱]

عیادت بیماران

حکایت: «در حدیث موسی ـ صلوات الله علیه ـ می آید، که حق ـ سبحانه و تعالی ـ مر موسی را گفت: یا موسی! من بیمار بودم، چرا به پُرسِش[۳۲] من نیامدی؟

موسی گفت: ای بار خدای! تو نیز بیمار شوی؟!

گفت: هر آن وقتی که کسی از آن من بیمار شود، چنان استی که من بودمی؛ و هرکه ایشان را فرا پرسد، هم چنان استی که مرا پرسیدی.

گفت: ای بار خدای! آن که بود؟

گفت: آن که، آن فلان جای فلان کس بیمار بُوَد و راه فرا هیچ کس می ندانست، مگر فرا من. نه مادر و پدر داشت که بدیشان بنالیدی و نه خواهر و برادر داشت که حاجتی بدیشان برداشتی و نه طاعت و عبادت که به حق آن بر ما دادی؛ شکسته دل و بسته زبان، چشم در هوا می گردانید و راه فرا هیچ کس نمی دانست مگر فاما. هرگه که چنان کسی بیمار گردد و کسی آن کس را زیارت کند، همچنان باشد که مرا زیارت کرده باشد که ما را با زین شکسته دلان کارهاست که با مطیعان و عابدان نیست».[۳۳]

به خواری در گناهکاران نظر نکردن

نکته: «توبه مطیع، از بسیار دیدن طاعت [است]… بسیار دیدن طاعت را سه نشان است: یکی خود را به کردار خود ناجی دیدن، دیگر مقصران را به چشم خواری نگریستن، و سیم عیب کردار خود باز ناجستن».[۳۴]

پرهیز از بدخویی

نکته: «علامت خوی بد آن است که هرچه خداوند عزّوجلّ کند نپسندی، و هرچه تو کنی خلق نپسندند. دلِ فراخ و تنِ متحمل میان مؤمنان باید و دلِ تنگ و خویِ بد میان کافران باید».[۳۵]

علاج خوی بد

توصیه: «به قضای خداوند عزّوجلّ راضی باش و به جفای خلق بردبار باش تا نیک خوی گردی. به قضا راضی باش، آن خواه که خداوند عزّوجلّ خواهد و بار جفا بکش، آن معاملت کن که خلق خواهد، تا به دو جهان، آن یابی که تو خواهی».[۳۶]

شرّ خود را از دیگران واداشتن

توصیه: «و چون خواهی که شرّ کسی از تو مصروف بود، تو شرّ خود از دیگران مصروف دار! و هیچ اندیشه مدار. و این راهی عظیم است که تو را وانمودم. اگر توانی و دانی که چه می شنوی. و یقین دان که چون تو شرّ خود را از دیگران وا داشتی، شرّ هیچ کس به تو نرسد. در آن کوش که شرّ خود از خود کفایت کنی که چون شرّ ِ از تو برخیزد، همه عالم را دوستِ خود بینی».[۳۷]

آزار نرساندن به دیگران با غیبت و سخن چینی و مسخره کردن

ماهیت غیبت و اسباب آن

نکته: «بزرگان چنین گفته اند که غیبت کننده اقرار می کند بر خود به خُبْث[۳۸] باطن خود و عجز ظاهر خود؛ یعنی در باطن خبثی دارم، ولکن عاجزم، تنفیذ[۳۹] آن خبث نمی توانم کردن به طریق دیگر؛ بدین طریق می خواهم که عیب وی آشکارا کنم که خُبث باطنم این تقاضا می کند. پس آن کس را به عیبی نسبت کند و بر دو عیب خود اقرار کند که خلق از آن غافل بودند: خبث باطن و عجز ظاهر».[۴۰]

علاج غیبت

توصیه: «علاج اول آن است که اگر عیب تنش را می کنی، صُنع حق را [عیب] می کنی، که وی را در تن خود هیچ تصرّفی نیست در درازی و کوتاهی و غیر آن، آنچه در تحت اختیار وی در نیاید. و غیبت به آنچه در اختیار وی در آید، اگر مقصود عیب وی است، مشخص کردیم که عیب تو در آن ظاهرتر می شود… . و علاج دیگر آن است که رسول ـ علیه السلام ـ فرماید که غیبت، سخت تر از زناست. چون از زنا احتراز می کند، از غیبت نیز احتراز کند».[۴۱]

شنونده غیبت باید مانع غیبت شود

نکته: «و هرکه شنونده غیبت است که منع نکند، هم غیبت کننده است».[۴۲]

موارد جواز غیبت

نکته: «و در چند جای رخصت است به غیبت: یکی در وقت داد خواستن. دیگر بیان و اخبار، تا دیگران حذر کنند از صحبت آن کسی که به بدعتی یا به فسادی معروف باشد، تا در معصیتی یا بدعتی نه افتد».[۴۳]

سخن چینی نکردن

نکته: «حقیقت نمیمت[۴۴] آن است که از کسی خبر دهی کسی را که آن کس را که از وی خبر دهی، ناخوش آیدش، چون بداند. مثلاً گویی که فلان قصد تو دارد، یا قصد مال تو دارد، یا تو را چنین گفت، یا با دشمن تو ساخته است. و این نمیمت تفاوت نکند که به نامه بُوَد، یا به پیغام بُوَد، یا به رمز بُوَد. به آنچه آن کس را معلوم شود؛ همه نمیمت بُوَد و این نمیمت که پارسی وی سخن چینی است، حرام است و معصیت است که سبب عداوت[۴۵] و بغض[۴۶] است».[۴۷]

حکایت: «پیامبر گفت که بر مردمان بپوشید[۴۸] تا خدای بر شما بپوشد. یکی از شما باز پوشد بدی برادر مسلمان، از ترس آنکه مانند آن بدو نرسد. هرکه از برادر خویش زشتی بیند، [و] آشکارا کند شادکامی و دشمنی را، حق باشد بر خدای عزّوجلّ که او را رسوا کند در دو جهان».[۴۹]

حکایت: «حماد بن سلمه گفت: مردی، غلامی به مردی فروخت به عیب سخن چینی. او را آن مرد بخرید و به خانه آورد. [غلامْ] زن را گفت این شویِ تو، تو را دوست ندارد. خواهی که دوست دارد استره[۵۰] برگیر و مویی چند از زیر ریش او بستُر، در وقتی که بخسبد. پس به نزدیک شوی آمد و گفت این زن تو، دل بر تو ندارد و کسی دیگر را دوست دارد، تو را بخواهد کشتن. خواهی بدانی، امشب بخسب و خویشتن را در خواب ساز. مرد چنین کرد. زن استره بیاورد تا مویش سِتُرَد. مرد او را بگرفت و بِکُشت. کسان زن ]نیز[ شوی را بکشتند».[۵۱]

حکایت: «بنی اسرائیل را قحطی رسید. موسی ـ علیه السلام ـ ایشان را بیرون برد. سه روز باران خواستند، باران نیامد. خدای عزّوجلّ به موسی وحی کرد که من اجابت نکنم تو را و آنهایی که با تواَند؛ زیرا که در میان شما مردی سخن چین است.

موسی گفت: یارب آن کیست؟ مرا بنمای.

خدای تعالی گفت: ای موسی من شما را از سخن چینی همی بازدارم و خود سخن چینی کنم! بروید توبه کنید. همه توبه کردند. آن مرد نیز توبه کرد. باران بیامد».[۵۲]

مسخره نکردن دیگران

نکته: «سُخْره و اِسْتِهزا کردن… و حقیقت وی، خوارداریِ آن کس است و آگاهانیدن به عیب آن کس بر وجهی که بخندند بر آن کس. و این به قول بوَد و به اشارت و فعل. و سخره کردن مؤمن بر کافر ناشایست است، بر مؤمن خود چگونه بوَد! و سبب این دو خصلت بد، گمان خیریت خود است و اعتقاد شرّیت آن کس که بر وی سخره می کند و استهزا و… خیریت مؤمنان را در دنیا پنهان کرده است حق تعالی. و در آن، حکمت بسیار است؛ سد ّ[۵۳] باب غرور و فتح باب کوشش. و آن کس که در خود اعتقاد خیریت کرده است و در دیگری ـ که بر وی سخره می کند ـ اعتقاد شرّیت او، بدان که این سخن ابلیس است و اصل این همه گمراهی، این [ابلیس] بوده است و ثمره این اعتقاد، لعنت است و بدبختی ابد».[۵۴]

ب) خدمت رسانی به خلق

فضیلت و آداب خدمت به مردم

توصیه: «و هیچ کار و کردار، فاضل تر از آسایش دل مسلمانان نیست، خاصه که غریب و اهل صلاح باشد. و اگر کسی درِ سرایْ باز نهد تا غُرَبا و مسلمانان را راحت رسد، چنان باید که عیب پوش مسلمانان باشد، نه عیب بینِ ایشان.

و باید که این کس که درِ سرای باز نهاد از بهر مهمان و مسافران، چنان باید که جوان مرد و سخی طبع باشد، و هرکه در سرای وی شود از بهر نانی، پرده او ندرد و به مهمان طمع نکند و چیزی که وی را به کار می آید، اگر دارد از وی دریغ ندارد و نان از سگ و گبر و جهود و ترسا باز ندارد؛ زیرا که هرکه می آید، روزیِ خود می خورد. و بدان که روزیِ [هر] کسی بر دست تو بدو رسد، پس منّتی بر وی نتوان نهاد، و چنان باید که خود را جز حمّالی نداند.

و نیز چنان باید که از بهر نانی که به کسی دهد، او را بسیار رنجه ندارد، و از هرنوع منّت بر وی ننهد و در اعتقاد و مذهب او تصرّف نکند و اعتقاد خود نیز در سرِ او [فرو] نکند و چون بر راه راست باشد، سخن هر کس در گوش [او] نگذارد. و هیچ کس نباشد که او به یک تا نان نیرزد. و به هروقت که مؤمنی از درِ سرای تو درآید، هر مردمی[۵۵] که بتوانی کرد، دریغ نباید داشت و هیچ خدمت و شفقت از مهمان باز نباید گرفت. و چون درِ سرای باز نهادی بهر چیزی، سَبُکی نباید کرد و دل مهمان نگه باید داشت که ذخیره ای است که بر دست او بدان جهان می فرستی و آن کس امین تو است؛ امین خویش را نکو گسل کن[۵۶]، تا فردا این امانت نیکو با تو رساند.

و هر دو تن که با یکدیگر نشست و [بر] خاست کردند، به یقین بباید دانست که هر دو را در قیامت از حق یکدیگر بپرسند: هم از گفتار و هم از کردار و هم از بد و هم از نیک، هیچ ضایع نخواهد بود. هرچه می کنند و می گویند بر ایشان می نویسند؛ چیزی چنان باید کرد و گفت که از جواب آن در قیامت تشویر[۵۷] نباید خورد، تا حقِّ نشست و [بر] خاست به جای آورده باشی».[۵۸]

توصیه: «ای برادر! تا توانی خیری می کن. و چندان محنت دنیاوی بر خود گردآورده، بیشتر به اختیار و تکلف و شهوت نفس چنان مشغول شده ای که لحظه ای با خود نپردازی. تا توانی راحتی می رسان که روزگاری آید که خواهی و نتوانی. مال و جاه و قلم و زبان خود را چندان که توانی، به خرج آخرت می کن».[۵۹]

توصیه: «بدان که مبتدی را جِد ّی و طلبی بباید و نشان جِد ّ او خدمت است که بدان که اقتدا کند یا متابعت نماید، به خدمت های او قیام کند و بار خود بر کس ننهد، بلکه بار یاران کشد که چون شخص خدمت دیگری به جای آرد به وقت قو ّت، حق تعالی دیگری نصب کند تا خدمت او کند به وقت ضعف، و از اینجاست که رسول(ص) گفت که، هرکه پیری را حرمت دارد به وقت جوانی و خدمت او کند، چون پیر شود، خدای تعالی وقار او در دل ها نهد که سنّت حق تعالی این است؛ مؤمنان همچون بنای محکمند، [همان گونه که] اجزای بنا یکدیگر را نگاه می دارند، مؤمنان [نیز] هر یک دیگر[ی] را نگاه می دارد به خدمت و حرمت و معاونت و شفقت که خدمت از کهتر[۶۰] است در حق مهتر[۶۱]، و معاونت از یارست در حق یار، و شفقت از مهتر است بر کهتر، و حرمت در حقّ همه عام است؛ هم کهتر را و هم مهتر را درخور است.

روایت: «و در اخبار آمده است از رسول علیه السلام که روز قیامت خادمان را که خدمتی کنند و رنج خود اختیار کنند سبب راحت برادری، ایشان را هیچ حساب نکنند و به هر قدمی که در دنیا نهاده باشند، در جنّت درجه ای به نام ایشان بنا کنند. و این خدمت کردن، فایده رسانیدن است و زکات حرکات گزاردن، که هر جزوی را یا هر عضوی را کاری مخصوص است و فایده ای ظاهر».[۶۲]

نکته: «و مرتبه خدمت آنگه ظاهر شود که بی غرض و بی عوض و بی منّت و بی ریا باشد، بلکه در نفس خودْ محب شود خیر رسانیدن را و تشبّه[۶۳] کند به خداوند جلّ جلاله که بر عالم افاضت کند. و این خدمت جزوی است از سخاوت که هرکه را مال باشد بذل کند، و هر جوان را که قوّت باشد خدمت کند در حقّ برادران، که جوان مردی، جمله زر بخشیدن و سخاوت، همه بذل مال نیست».[۶۴]

راحتی رساندن به مردم

توصیه: «جهد کن تا پیوسته از مال و جاه تو، راحتکی به مستحق برسد؛ و اگر صاحب دل از تو آسایش یابد، آن را عظیم دولتی دان… امروز که توانی، می کن تا فردا نگویی واحسرتا!».[۶۵]

ترک بدخواهی در حق دیگران؛ دوری از کینه، حسد و خشم

اسباب خشم و علاج آن

و آن را پنج سبب است:

سبب اول: کبر است که متکبر به اندک سخن یا معاملت که برخلاف تعظیم وی بُوَد، خشمگین شود. و باید که خشم را به تواضع بشکند و بداند که وی از جنس بندگان دیگر است، و فضْل که بُوَد، به اخلاق نیکو بُوَد، و کبر از اخلاق بد است و جز به تواضع، کبر باطل نشود.

سبب دوم: عُجب است که اندر خویشتن اعتقادی دارد و علاج این، آن است که خود را بشناسد.

سبب سوم: مزاح است که اندر بیشتر احوال به خشم ادا کند؛ باید که خویشتن را به جِد مشغول کند اندر شناختن کار آخرت و حاصل کردن اخلاق نیکو، و از مزاح بازایستد. و همچنین پرخندیدن و سخریت کردن به خشم ادا کند؛ باید که خود را از این صیانت کند، که هرکه استهزا کند، به وی نیز استهزا کنند و اگر دیگری بر وی استهزا کند، خویشتن را خود خوار کرده باشد.

سبب چهارم: ملامت کردن و عیب کردن است، که آن نیز سبب خشم گردد از هر دو جانب. و علاج، آن بُوَد که بداند که هرکه بی عیب نباشد، وی را ملامت نرسد و هیچ کس بی عیب نبوَد.

سبب پنجم: حرص و آز بُوَد بر زیادت مال و جاه که بدان، حاجت بسیار شود. و هرکه بخیل باشد، به یک دانه که از وی بِبَرند خشمگین شود. و هرکه طامع[۶۶] بُوَد، به یک لقمه که از وی فوت شود خشمناک شود. و این همه، اخلاق بد است و اصل خشم این است.

و علاج این همه، علمی است و عملی. اما علمی آن است که آفت و شر آن بداند، که ضرر آن بر وی اندر دنیا و دین به چه حد است، تا به دل از آن نفور[۶۷] شود، آن گاه به علاج عملی مشغول شود. و این چنان باشد که با این صفات به مخالفت برخیزد، که علاجِ همه اخلاقِ مخالف است…

اما علاج عملی آن است که به زبان بگوید: اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشّیْطانِ الرّجیمِ. و سنت آن است که اگر برپای بود، بنشیند و اگر نشسته بود، پهلو بر زمین نهد و اگر بدین ساکن نشود، به آب سرد طهارت کند، که رسول(ص) گفت: «خشم از آتش است، به آب بنشیند.» و اندر یک روایت آن است که «سجود کند و روی بر خاک نهد تا بدین، آگاهی یابد که وی از خاک است و بنده است، وی را خشم نرسد».[۶۸]

«بدان که اگر کسی ظلمی کند یا سخنی زشت [به مؤمن] گوید، اُولی تر آن بُوَد که خاموش می باشد و جواب ندهد. ولکن خاموش بودن واجب نیست، و اندر هر جوابی نیز رخصت[۶۹] نیست، بلکه مقابله دشنام به دشنام و غیبت به غیبت و مثل این، روا نبوَد. اما اگر [در جواب] سخنی درشت گوید که اندر آن دروغی نباشد، رخصت است، و آن چون قصاصی بُوَد. هرچند که رسول(ص) گفته است: «اگر کسی تو را عیب کند بدانچه اندر تو است، تو وی را عیب مکن بدانچه اندر وی است.» این بر طریق استحباب است و واجب نیست ناگفتن جواب».[۷۰]

حکایت: «عیالانِ[۷۱] ابوالقاسم حکیم را پرسیدند که شیخ خشم گیرد؟ گفتند: گیرد. گفتند: شما دانید؟ گفتند: دانیم. گفتند: به چه دانید؟ گفتند: چون او را از ما آزاری رسد، آن روز با ما نیکویی بیش کند، و نان خوردن و آب خوردن دست بدارد و خواب بر خود حرام گرداند و گریستن و زاری سازد و گوید: الهی چه کرده ام و به چه چیز تو را آزرده ام که تو ایشان را بر من بیرون آوردی! خداوندا توبه کردم. ایشان را به صلاح بازآر. ما جمع شویم و تدبیر کنیم که چه گنه کرده ایم و توبه کنیم، تا شیخ را از آن بلا بیرون آریم».[۷۲]

نکته: «غضب در کسی که اعتقاد کرده باشد که از وی انسان بزرگ تری نیز هست، کم باشد».[۷۳]

تعریف حقد و غضب

نکته: «حقد، چون غضب در دل بمانَد و نتوان راندن به تن یا به زبان و آن غضب که کهنه شود، آن را حقد خوانند… و حسد با بزرگی گناه که وی راست، نتیجه است از حقد؛ و اگرچه صورت بندد بی حقد، به سببی دیگر. و ازین حقد، اول ضرر به صاحب وی بازگردد، وقتش مشوّش کند و بیماری های سخت متولد شود و عیش مُنَقَّص کند».[۷۴]

دوری از حقد

نکته: «بدان که هرکه خشم به اختیار و دیانت فروخورد، مبارک آید؛ اما اگر از عجز و ضرورت فروخورد، در باطن گرد آید و مایه گیرد[۷۵] و حقد گردد. رسول(ص) می گوید: مؤمن کین گیر نبود. پس کین، فرزند خشم بُوَد، و از وی هشت نواده پدید آید که هر یکی، سبب هلاک دین بُوَد.

اول، حسد تا به شادی آن کس اندوهگن بُوَد و به اندوه وی شاد.

دوم، شماتت که شادکامی کند به بلایی که به وی رسد، و آن اظهار کند.

سوم، آنکه زبان از وی باز گیرد و سلام جواب ندهد.

چهارم، آنکه به چشم حقارت و خُرد داشت، اندر وی نگرد.

پنجم، آنکه زبان در وی دراز کند به غیبت و دروغ و ناسزا و آشکارا کردن اسرار وی.

ششم، آنکه وی را محاکات کند[۷۶] و سُخریّت[۷۷] کند.

هفتم، آنکه وی را بزند و برنجاند چون فرصت یابد، یا دیگری را فرا خوند تا بزندش.

هشتم، آنکه اندر گزاردن حق وی تقصیر کند و صِلَتِ رَحِم بازگیرد و اوام[۷۸] وی بنگزارد و مظلمت وی باز ندهد و از وی بحلی[۷۹] نخواهد».[۸۰]

نکته: «هرکه را که از کسی کینی اندر دل شد، از سه حال خالی نبوَد: یا مجاهده کند با خویشتن تا با وی نیکویی کند و اندر مراعات اندر افزاید، و این درجه صدیقان است؛ و یا نیکویی نکند و زشتی نیز نکند، و این درجه پارسایان است؛ و یا زشتی کند و نیکویی نکند و این درجه فاسقان است و ظالمان. و هیچ قربت[۸۱] عظیم تر از آن نیست که نیکویی کنی با کسی که با تو زشتی کند؛ اگر نتوانی، باری عفو کن که فضیلت عفو، بزرگ است…».[۸۲]

دوری از حسد

نکته: «بدان که از خشم حقد خیزد و از حقد حسد خیزد. و حسد از جمله مهلکات است… .

بدان که حسد آن بُوَد که کسی را نعمتی رسد، تو آن را کاره[۸۳] باشی و زوال آن نعمت خواهان باشی. و این حرام است به دلیل اخبار و به دلیل آنکه این، کراهیت قضای حق ـ تعالی ـ است و خُبث باطن است، که نعمتی که تو را نخواهد بود، خواستن زوال آن از دیگری به جز از خبث نباشد. اما اگر خواهی که تو را نیز مثل آن باشد، و لکن زوال آن از وی نخواهی و آن را کاره نباشی، این را غِبْطَتْ[۸۴] گویند. و این اگر اندر کار دینی باشد، ستوده بوَد، و باشد که واجب بوَد…».[۸۵]

علاج انواع حسد

توصیه: «و بدان که حسد بیماری عظیم است دل را، و علاج وی هم معجون علم و عمل است.

الف) اما علمی آن است که بداند که حسد، زیانِ وی است ـ اندر دنیا و آخرت، و سود، آن کس که بر وی حسد می کند ـ اندر دنیا و آخرت.

اما آنکه زیان وی است اندر دنیا، آن است که همیشه اندر غم و اندوه باشد و عذاب، که هیچ وقت خالی نبوَد از نعمتی که به کسی همی رسد. و چنان که می خواهد که دشمن وی در رنج باشد، خود چنان بُوَد و بدان صفت بُوَد که دشمن خود را چنان خواهد؛ که هیچ غم عظیم تر از غم حسد نیست. پس چه بی عقلی بُوَد بیش از آنکه خود را رنجور همی داری به سبب خشم خویش و وی را هیچ زیان نه از حسد، که آن نعمت را مدتی است در تقدیر حق ـ تعالی ـ که نه پیش بُوَد و نه پس و نه بیش بُوَد و نه کم، که سبب آن تقدیر ازلی است و گروهی از آن عبارت کنند به طالع نیکو، و به هر صفت که گویند، همه متفقند که تغییر را بدان راه نیست… .

و اما آنکه محسود[۸۶] را سود دارد اندر دنیا، آن است که وی چه خواهد در دنیا جز آنکه حاسد وی اندر عذاب باشد همیشه، و چه عذاب بُوَد بیش از حسد؟ که هیچ ظالم نیست که با مظلوم ماند چون حاسد؛ و محسود اگر از مرگ تو خبر یابد یا بداند که از عذاب آن حسد برستی، رنجور شود، که همیشه آن خواهد که وی اندر نعمت، محسود باشد و تو اندر رنج حسد.

و اما منفعت دینی وی آنکه، وی مظلوم است از جهت تو به حسد، و باشد نیز که بدان سبب، حسنات تو با دیوان وی نقل کنند و سیئات وی بر گردن تو نهند. پس خواستی که نعمت دنیا از وی بشود، بنشد، و نعمت آخرتش نیز بفزود و تو را عذاب دنیا نقد شد و عذاب آخرت بنیاد افکنده شد.

پس پنداشتی که دوست خویشتنی و دشمن وی، چون نگاه کردی دوست وی بودی و دشمن خویش؛ و خود را رنجور همی داری، و ابلیس را که دشمن مِهین[۸۷] تو است، شاد همی داری؛ که ابلیس چون دید که تو را نعمت علم و ورع و جاه و مال نیست، بترسید که اگر بدان راضی باشی، ثواب آخرت تو را به حاصل آید، خواست که ثواب آخرت نیز بر تو فوت شود و شد؛ که هرکه اهل علم و دین را دوست دارد و به جاه و حشمت ایشان راضی باشد، فردا با ایشان باشد…

و این همه آن است که آفت حسد است. پس اگر بدان کِشَد که به دست و زبان، تعدی کند و غیبت کند و دروغ گوید و انکار حق کند، مظلمت این خود، بسیار بُوَد. پس هرکه بداند که حسد، زهر قاتل وی است، اگر عقل دارد حسد از وی بشود.

ب) اما علاج عملی آن باشد که به مجاهدت، اسباب حسد از باطن خود بکند، که سبب حسد کبر است و عُجب و عداوت و دوستی جاه و غیر آن، باید که این اصول از دل به مجاهدت قَلْع کند.[۸۸] اما چون [حسد] پیدا آید، تسکین کند بدان که هرچه حسد فرماید خلاف آن کند؛ چون فرماید که در وی طعن کن، بر وی ثنا گوید؛ و چون فرماید، که بر وی تکبر کن، تواضع کند؛ و چون فرماید که در ازالت[۸۹] نعمت وی سعی کن و بر وی خصمی کن،[۹۰] یاوری کند.

و هیچ علاج چنان نبوَد که در غیبت وی (محسود)، ثنا بر وی کند و کار وی بالا دهد، تا وی بشنَوَد و دل وی خوش گردد. چون خوش شد، پرتو آن با دل وی افتد به عکس، دل او خوش کند و عداوت منقطع گردد…

اما از حسد، به کُلّیت، کسی خلاص یابد که توحید بر وی غالب باشد، وی را دوست و دشمن نبوَد، بلکه همه را به چشم بندگی حق ـ تعالی ـ بیند و کارها همه از یکی بیند. و این حالتی نادر باشد و چون برق درآید و بشود».[۹۱]

توصیه به فرد حسد برده شده

توصیه: «طریق محسود آن است که التفاتی نکند به حسد حاسد، تا در رنج دنیا و عذاب عقبای خود می باشد، که هرچند بکوشد، زیادت از آن نتواند رنجانیدن که خود می رنجد. بل اگر رحمی کند، وقتی که جمع آیند، از بلیّت های خود ذکر کند به نیت گشادن حسد حاسد، نه شکایت از حق عزّوجلّ، تا چون حاسد بشنود رنج های وی را، حسدش کم شود».[۹۲]

د) رعایت انصاف و عدالت در برابر خلق

منصفانه با خلق تعامل کردن

جمله نغز: «معاملت با خود به خلاف، با خلق به انصاف، و با حق به اعتراف».[۹۳]

نشانه انصاف و راه به دست آوردن آن

توصیه: حاتم گفت: «علامت انصاف آن است که مردمان را همان حکم کنی که تن خویش را؛ زیرا که چون تو گناهی کنی، تن خویش را به دشمنی نگیری و نعمت او باز نداری و امید آمرزش داری؛ [پس] با مردمان [نیز] همچنین کن».[۹۴]

رعایت عدالت با خلق

جمله نغز: «بباید دانستن که همچنان که با خلق بسنجی با تو بسنجند؛ و این ترازو که میان خلق است، به هر دو سرا برابری باید تا راست آید».[۹۵]

احسان

اگر کس مثلاً تو را برنجاند به زبان یا به فعل، و تو مکافات نکنی نه به زبان و نه به فعل، سُنَّتِ ازلی چنان است که رنجی به وی رسد از جایِ دیگر».[۹۶]

قضاوت منصفانه درباره دیگران و خوش گمانی به مردم

نداشتن گمان بد به دیگران، غیر از مفهوم کلی آن ـ که باید در برخورد با تمام مردم رعایت شود و از عمل نادرست آنها، تفسیر بدی صورت نگیرد ـ مفهومی خاص نیز دارد که برخاسته از دوراندیشی و احتیاط انسان درخصوص داوری درباره انسان های متفاوت است. ترک گمان بد در این مفهوم، در رویارویی سالک با کسانی سفارش شده است که از حد و اندازه های معمول انسانی فراتر رفته اند. عالمان بزرگ توصیه کرده اند که اگر کسی در فهم سخنان و اعمال این گونه افراد سالک دچار اختلاف شد، نباید در حق آنان گمان بد ببرد، بلکه باید مشکل پیش آمده در فهم آن اعمال را، از فهم ناقص خود بداند؛ زیرا توانایی فهم افراد عادی، محدود است و جمع برخی از امور، برای آنان درک کردنی نیست.

بنابراین، اگر از سالک و عارفی دو فعل یا دو سخنِ به ظاهر مخالف با هم سر زند یا کاری بکند که در ظاهر امر، با ادعاهای او سازگاری نداشته باشد، ممکن است افراد عادی درباره آنها بد بیندیشند؛ زیرا توانایی جمع این دو ضد را ندارند و شرافت طبعشان نیز اجازه نمی دهد که مشکل را از فهم خود بدانند. در چنین مواردی، عالمان اخلاق، بر خوش گمانی به بزرگان و سالکان صاحب مقام در مراتب سلوکی تأکید می کنند.

گمان بد به دیگران نبردن

توصیه: «چنان باید که جمله گویندگان لااله الّا الله، محمّد رسول الله را مؤمن خوانی و مؤمن دانی، و به گناه کبیره رقم کفر بر ایشان نکشی و شک در ایمان خود و ایمان دیگران روا نداری؛ زیرا که ایزد سبحانه و تعالیـ گناه کار را مؤمن خواند».[۹۷]

نکته: «مسلمانیِ هیچ بنده تمام نگردد تا طاعت های خویش را به چشم معصیت بیند، و معصیت دیگران به چشم طاعت نبیند. از بهر آنکه آنِ خلق، او را ظاهر است و آن خویش حقیقت باشد، که آنچه او به ظاهر معصیت می داند، زیر آن تأویلی باشد که او را از آن خبر نباشد. و در طاعت خویش، مکرر آمده، ]که[ در اساس به تقصیر خویش حقیقت است که او را شک نیست».[۹۸]

حکایت: «و در قصه های بنی اسرائیل آمده است که یکی از انبیا، از خدا درخواست که دوستی را از آن خویش، به من نمای. امر آمد که به فلان شهر رو و در آنجا قصابی است، او را فلان خوانند، دوست ما است. موسی بدان شهر آمد و آن قصاب را طلب کرد. از هرکه می پرسید، می گفتند آن فلان فاسق میخواره زانی[۹۹] را می طلبی. به دوکان او آمد. مردی را یافت با لباس بَدان، همه سر موی داشت به کتف ها فروافگنده، بر زیّ[۱۰۰] دزدان. او را گفت: مهمان خواهی؟ گفت: خواهم به شرط آنکه هرچه بینی، با کس نگویی. گفت: نگویم.

شبانگاه درِ دوکان ببست و به خرابات رفت و سبویی مِی بخرید و زنی زانیه را آن شب به مزد بگرفت و به خانه آورد و مهمانان را نکو بداشت و بخوابانید. وی خویشتن را خفته ساخت تا [ببیند که او] چه کند. سبوی می را بریخت و آن زن را گفت: تو امشب چند سیم سِتَدی. آن مقدار سیم بدو داد و او را بخوابانید. و آن جامه ها که داشت بیرون کرد و گلیمی درپوشید و تا بامداد پیش خدای تعالیـ بایستاد. این پیغمبر برخاست و او را مژده داد بدانچه بدو وحی آمده بود. او بسیار بگریست و گفت: دعا کن تا چون حق تعالی پرده ما بدرید، جان ما بردارد. دعا کردند و اجابت آمد.

و جمله این سخن آن است که به فاسق گمان نیک بردن، بِهْ از گمان بد بردن. پس مطیع، خود، چگونه باشد! و نیز شاید که این تأویل آن باشد که چون از کسی منکری بینند، به خود بازگردند که آیا ما چه کژی کرده ایم که کژی را به ما نمودند. به راست کردن خویش مشغول گردند تا حق تعالی خلق را به ایشان راست گرداند».[۱۰۱]

بر دیگران رقم کفر نکشیدن

توصیه: «از خویشتن صد گناه دانی به یقین و بر خود هیچ رقم کفر نکشی؟! چون از برادر مسلمان گناهی بدانی، و اگر به تهمتی، و اگر به ظنّی بد، و اگر به سخن صاحبْ غرضی، هزار شُنعت[۱۰۲] بر وی بزنی، هیچ انصاف برادر خویش بنداده باشی و این آینه، آینگی را نشاید. چون قاعده مؤمنی راست آمد، باید که آینه راست نماید، و چشم احول[۱۰۳] نباشد، و یکی دو نبیند.

ای بی معنی! در حقّ خویشتن هزار بدی یکی بینی، و در حقّ برادر مؤمن یک بدی هزار بینی، انصاف او بنداده باشی».[۱۰۴]

فضیلت ظن نیکو

حکایت: «در حکایت است که روزی جوانی می رفت بر کویی؛ فاخته ای بر بُن[۱۰۵] درختی نشسته بود. این جوان از سر جوانی خویش تیری در آن فاخته انداخت؛ آن تیر در باغ مهتری بر زمین آمد و بر پسر آن مهتر آمد. درساعت، اجل سپری گشت[۱۰۶] و بانگ و مشغله[۱۰۷] برآمد و مردمان را فراگرفتن[۱۰۸] گرفتند. این جوان گفت: چه بوده است؟ گفتند: تیری از هوا در آمد و بر پسر این مهتر آمد و او را بکشت.

این جوان گفت: آن تیر، به من نمایید! من بدانم که او را که کشت. او را بردند به نزدیک آن مهتر و خلقی را گرفته بودند. این جوان گفت: آن تیر بیارید! بیاوردند؛ تیر آن بود که آن جوان در فاخته انداخته بود. گفت: اگر من راست بگویم، این مردمان را همه دست بدارید؟ گفتند: داریم؛ گفت: این تیر، من در فاخته انداختم و این تیر آنِ من است و این زخم من زده ام، اکنون تو هرچه [بازیشان][۱۰۹] می خواستی کرد، به من کن!

مهتر گفت: دانم که آنچه کردی، خطا کردی. این اِقرار چرا بر خویشتن فرادادی؟ گفت: به کرم تو امید می دارم که چون من اعتراف کردم، تو مرا به خطا نگیری. مهتر گفت: برو که تو را آزاد کردم! ظن نیکو چنین کارها کند؛ مهتری لئیم را که پسر کشته شده بود و از درد، دل سوزان و چشم گریان و همه شهر به ماتم وی نشسته؛ کُشنده پسر وی پیش روی او به کشتن اعتراف آورد و گفت خطا کردم و عذر خواست. آن مهتر لئیم از خود روا نداشت که عذر او را رد کردی، خون پسر در کار او کرد!». [۱۱۰]

پرهیز از قضاوت درباره مردم از ظاهر آنان

حکایت: «حبیب عجمی زبانش عجمی بود، بر عربیت جاری نگشته بود. خداوند ـ تعالی و تقدس ـ وی را به کرامات بسیار مخصوص گردانید، تا به درجتی که نماز شامی،[۱۱۱] حسن [بصری] به در صومعه وی بگذشت، وی قامت نماز شام گفته بود و اندر نماز استاده. حسن اندر آمد و اقتدا بدو نکرد؛ از آنچه زبان وی بر خواندن قرآن جاری نبود. [حسن] به شب که بخفت، خداوند را – سبحانه و تعالی – به خواب دید. گفت: بارخدایا، رضای تو اندر چه چیز است؟ گفت: یا حسن! رضای ما یافته بودی، قدرش ندانستی. گفت: بارخدایا! آن چه چیز بود؟! گفت: اگر تو از پس حبیب، دوش نماز بکردی و صحت نیتش تو را از امکان عبارتش[۱۱۲] بازنداشتی، ما از تو راضی شدیمی».[۱۱۳]

رد نکردن سخن دیگران، پیش از فهم سخن

توصیه: «اول، به تحقیق[۱۱۴] بباید دانست که او چه می خواهد بدین، آن گاه در ابطال آن سخن راندن، که پیش از فهمِ مقصودِ خصم، سخن گفتن در اثبات و نفیِ مذهبِ او، نه انصاف بُوَد».[۱۱۵]

دیدن عیب خود، پیش از عیب های دیگران

جمله نغز: «نشان بصیرت آن است که اول عیب حال خود ببیند، آنگه عیب دیگران، تا در دیدن عیب خود از عیوب مسلمانان باز ماند».[۱۱۶]

انکار نکردن بزرگان و گمان بد نبردن به دیگران

نکته: «همیشه ضعیفان را بر قویان انکار افتد، از بهر آنکه از وقت[۱۱۷] ایشان خبر ندارند، انکار کنند. اما قوی چون ضعیف را بیند، به چشم شفقت نظاره کند نه به چشم انکار… بزرگان چنین گفته اند که مؤمن، بدبین و نیکوگمان باشد [یعنی بد را می بیند اما گمان بد نمی برد]».[۱۱۸]

توصیه: «بر هر آدمی که همت صاحب دلی دارد، منکر مباش. البته که در شرع، وقت بُوَد که حرام، واجب گردد و وقت بُوَد که واجب، حرام. نبینی که مُردار وقتی واجب التناول بُوَد؟ و روزه رمضان وقتی حرام بُوَد؟… و این احکام به وقتِ مرد بگردد،[۱۱۹] و به حالش و به روزگارش بگردد. و تو این ندانی. هرگه که صاحب روزگاری[۱۲۰] کاری کند، او را مسلّم دان. یکی سیر بخورد و خوش بخسبد و یکی روزه دارد و شب نخسبد، و یکی لباس ژنده دارد، و یکی کرباس کَنده دارد».[۱۲۱]

داوری نکردن با فهم اندک خود درباره اولیای خدا

توصیه: «ای عزیز! دوستان او پرورده لطف و قهر او باشند. هر روز هزار بار به شراب وصل مست گردند، و به عاقبت، زیر لگد فراق او پست شوند. هان و هان! رایگان این نصیحت از من یاد گیر. و چون با یکی از ایشان آشنا گردی، مپندار که تو را ازو ذره یی آگاهی است».[۱۲۲]

ده خصلت نیکو

توصیه: «هر آن که ظاهر و باطن آراسته گردانید، بهترینِ خلق او باشد. و این معنی در ده خصلت پدید آید:

اولـ طمع بریدن از دنیا، که دنیا را خسیس[۱۲۳] خوانده اند و قصور همت بر خسیس، نشانِ خسَّت باشد، و ترک او علوّ همت، و حق ـ تعالی ـ همت عالی دوست دارد و خسیس را دشمن دارد.

دوم ـ خُلق نیکو است که حق ـ تعالی ـ بِدان بر رسول ـ صَلَّی الله عَلَیهِ وَ سَلَّم ـ ثنا گفت. یکی را از حکما پرسیدند که: خُلق نیکو چیست؟ گفت: در حقَّ بدکننده خود نیکویی کردن.

سوم ـ چشم فروداشتن از عیب خلق، که رسول ـ صَلَّی الله عَلَیهِ ـ گفته است: فَرُّخ[۱۲۴] کسی که از عیب دیگری به عیب خود باز آید. حکیمی را پرسیدند از بدترینِ مردم. گفت: آن که عیب مردمان بیند و عیب خود نبیند.

چهارم ـ مروت که خاصیتی روحانی است و صفتی ملکی. حکیمی را پرسیدند که مروت چیست؟ گفت: شرّ خود از دیگران دور داشتن، و درحد وُسعِ خود راحت رسانیدن.

پنجم ـ حفظ حواس و نگاه داشتن زبان از کلمات زشت که در عقل و شرع حرام است، و چشم فروگرفتن از هر جایی تا آبروی بر جای بماند، و نگاه داشتن سمع از بیهوده شنودن، و دست بداشتن از هرچه مروت را خلل آرد، و مشام از روایح متغیر حفظ کردن برای مصلحتِ مزاج، و این حفظ حواس، از مقدمات خصال حمیده است.

ششم ـ سخاوت که هیچ راه نیست به رضای حق ـ سبحانه و تعالی ـ نزدیک تر از سخاوت، و سخاوت، ایثار چیزی است که در تصرف تو باشد در همه احوال.

هفتم ـ قَمع غضب که افراط در غضب، نشان سبعی[۱۲۵] است، و فرق میان آدمی و دیگر حیوانات در تقدیم[۱۲۶] خیر و احتراز[۱۲۷] شر پدید آید. چون مرد در غضب مفرط بُوَد، شریر گردد؛ پس، از حدّ انسانیت بیفتد… .

هشتم ـ مخالفتِ شهوت که سبب رَزانتِ[۱۲۸] همت و مروت و دیانت است. چون شهوت غالب شود، مرد را به همه معاصی درکشد. یک نوع از حبِّ دنیاست.

نهم ـ حلم است؛ یکی را از حکما سؤال کردند که حلم چیست؟ گفت: نگاه داشتن خاطر، از تفکر در چیزی که مردم را به خشم آرد.

دهم ـ نگاه داشتن زبان است از قول چیزی که عزم عمل ندارد، و خلاف ناکردن وعده که صدق و وفا به عهد، افزاینده قدر مردم است».[۱۲۹]

پی نوشت:

[۱]. این مطلب به مناسبت روز اخلاق و مهرورزی (۲۵ اسفند)، فراهم شده است.

[۲]. چیز: شیء، مال، دنیا.

[۳]. مردمی: مردم داری.

[۴]. این برگ های پیر (مرتع الصالحین)، صص۲۲۵ و ۲۲۶٫

[۵]. حملِ ثقلِ صحبت: تحمل سنگینی و رنج معاشرت.

[۶]. کشف المحجوب، ص ۵۴٫

[۷]. کیمیای سعادت، ج ۲، ص ۲۴٫

[۸]. مقصور کند: بسنده کند.

[۹]. اردشیر عبادی، التصفیه فی احوال المتصوفه، تصحیح: غلام حسین یوسفی، تهران، علمی، ۱۳۶۸، ص ۲۳۳٫

[۱۰]. شرح التعرف، ج ۱، ص ۱۳۱٫

[۱۱]. قمع: سرکوبی.

[۱۲]. حِقد: کینه.

[۱۳]. قبض: گرفتگی.

[۱۴] . عبوسی: گرفتگی، اخم، ترش رویی.

[۱۵]. بسط: گشایش.

[۱۶]. بشاشت: گشاده رویی، خوش حالی.

[۱۷] . اردشیر عبادی، مناقب الصوفیه، به کوشش: نجیب مایل هروی، تهران، مولی، ۱۳۶۲، صص ۵۷ ـ ۵۹٫

[۱۸]. نفور: گریزان.

[۱۹]. مناقب الصوفیه، صص۵۷ – ۵۹٫

[۲۰] . منکوه: نکوهش مکن.

[۲۱]. ابونصر طاهر بن محمد خانقاهی، گزیده در اخلاق و تصوف، به کوشش: ایرج افشار، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴، ص۱۸۷٫

[۲۲] . فکرت: اندیشه.

[۲۳] . اقارب و عشایر: نزدیکان و فامیل.

[۲۴]. این برگ های پیر (مرتع الصالحین)، ص ۱۸۱٫

[۲۵]. رفق: مدارا، همراهی.

[۲۶]. همان، ص ۱۸۳٫

[۲۷]. راوی حکایت از عالمان اهل تسنن است.

[۲۸]. بدره: کیسه.

[۲۹]. تجربت: آزمایش.

[۳۰]. کشف المحجوب، ص ۱۰۸٫

[۳۱]. این برگ های پیر (مرتع الصالحین)، ص ۱۸۲٫

[۳۲]. پرسش: احوال پرسی.

[۳۳]. شیخ احمد جام، روضه المذنبین، تصحیح: علی فاضل، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۷۲، ص ۱۶۵٫

[۳۴]. خواجه عبدالله انصاری، صد میدان، به اهتمام: قاسم انصاری، تهران، طهوری، ۱۳۶۰، ص ۱۸٫

[۳۵]. این برگ های پیر (مرتع الصالحین)، ص ۱۸۴٫

[۳۶]. همان، ص ۱۸۵٫

[۳۷]. نامه های عین القضات همدانی، ج ۲، ص ۳۴۳٫

[۳۸]. خبث: بدی، پلیدی، ناپاکی.

[۳۹]. تنفیذ: تأیید.

[۴۰]. این برگ های پیر (مرتع الصالحین)، صص۱۹۳ و ۱۹۴٫

[۴۱]. این برگ های پیر (مرتع الصالحین)، ص ۱۹۴٫

[۴۲]. همان، ص ۱۹۵٫

[۴۳]. همان.

[۴۴]. نمیمت: سخن چینی.

[۴۵]. عداوت: دشمنی.

[۴۶]. بغض: کینه.

[۴۷]. همان، صص ۱۹۵ و ۱۹۶٫

[۴۸] . بر مردمان بپوشید: عیب مردم بپوشانید.

[۴۹]. گزیده در اخلاق و تصوف، ص ۲۶۸٫

[۵۰]. استره: تیغ سرتراشی.

[۵۱]. گزیده در اخلاق و تصوف، ص ۲۷۲٫

[۵۲]. همان، ص۲۶۹٫

[۵۳]. سد: بستن، ممانعت کردن.

[۵۴]. گزیده در اخلاق و تصوف، ص ۲۰۰٫

[۵۵]. مردمی: مروت، میهمان نوازی، شفقت.

[۵۶]. گسل کردن: راهی کردن، گسیل داشتن.

[۵۷]. تشویر: شرمساری.

[۵۸]. شیخ احمد جام، مفتاح النجات، مصحح: علی فاضل، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۳، صص ۱۸۹ و ۱۹۱٫

[۵۹]. نامه های عین القضات همدانی، ج ۱، ص ۲۰۹٫

[۶۰]. کهتر: کوچک تر.

[۶۱]. مهتر: بزرگ تر.

[۶۲]. التصفیه فی احوال المتصوفه، صص۸۳ و ۸۴ .

[۶۳] . تشبّه کردن: اقتدا کردن، شبیه کسی عمل کردن.

[۶۴]. همان، ص ۸۵٫

[۶۵]. نامه های عین القضات همدانی، ج ۱، ص ۵۷٫

[۶۶]. طامع: طمع کار.

[۶۷]. نفور: بیزار.

[۶۸]. نک: کیمیای سعادت، ج ۲، صص ۱۱۳ ـ ۱۱۷٫

[۶۹]. رخصت: اجازه، جواز.

[۷۰]. کیمیای سعادت، ج ۲، ص ۱۱۸٫

[۷۱] . عیال: زن و فرزند.

[۷۲]. شرح التعرف، ج ۱، ص ۱۸۱٫

[۷۳]. این برگ های پیر (مرتع الصالحین)، ص ۱۷۳٫

[۷۴]. همان، صص ۱۷۳ و ۱۷۴٫

[۷۵]. مایه گرفتن: قوّت گرفتن.

[۷۶] . محاکات کردن: درباره کسی پیش دیگران سخن گفتن.

[۷۷] . سخریت کردن: مسخره کردن.

[۷۸]. اوام: جمع وام.

[۷۹]. بحلی: حلالیت.

[۸۰]. کیمیای سعادت، ج ۲، صص ۱۱۹ و ۱۲۰٫

[۸۱] . قربت: نزدیکی، فزونی رتبه و درجه.

[۸۲]. کیمیای سعادت، ص ۱۲۱٫

[۸۳] . کاره: ناپسند شمارنده.

[۸۴] . غبطت: غبطه.

[۸۵]. همان، ص ۱۲۳٫

[۸۶]. محسود: کسی که به وی حسدورزی شده است.

[۸۷] . مهین: بزرگ تر.

[۸۸]. قلع کردن: ریشه کن کردن.

[۸۹]. ازالت: از بین بردن.

[۹۰] . خصمی کردن: دشمنی کردن.

[۹۱]. نک: کیمیای سعادت، ج ۲، صص ۱۲۳ ـ ۱۳۲٫

[۹۲]. این برگ های پیر (مرتع الصالحین)، ص۱۷۱٫

[۹۳]. صد میدان، ص۲۷٫

[۹۴]. گزیده در اخلاق و تصوف، صص۲۵۶ و ۲۵۷٫

[۹۵]. شرح التعرف، ج ۲، ص ۵۳۰٫

[۹۶]. نامه های عین القضات همدانی، ج۲، صص ۴۸۰ ـ ۴۸۲٫

[۹۷]. شیخ احمد جام، التائبین، مصحح: علی فاضل، تهران، توس، ۱۳۶۸، ص۲۹٫

[۹۸]. همان.

[۹۹]. زانی: زناکار.

[۱۰۰]. زیّ: شکل ظاهری، لباس، هیبت.

[۱۰۱]. شرح التعرف، ج ۱، صص ۱۷۸ ـ ۱۸۱٫

[۱۰۲]. شنعت: طعنه، سرزنش.

[۱۰۳]. احول: دوبین.

[۱۰۴]. روضه المذنبین، صص ۱۵۳ و ۱۵۴٫

[۱۰۵]. بُن درخت: بیخ شاخه درخت.

[۱۰۶]. در جا اجل سپری گشت: در جا مرد.

[۱۰۷]. مشغله: همهمه، شلوغی.

[۱۰۸]. فراگرفتن گرفتند: شروع کردن به دستگیر کردن.

[۱۰۹]. بازیشان: با ایشان.

[۱۱۰]. روضه المذنبین، صص۱۷۰ و ۱۷۱٫

[۱۱۱]. نماز شامی: هنگام نماز شب.

[۱۱۲]. امکان عبارت: احتمال وجود خطا در بیان و الفاظ.

[۱۱۳]. کشف المحجوب، صص ۱۳۵ و ۱۳۶ .

[۱۱۴]. تحقیق: دقیق.

[۱۱۵]. نامه های عین القضات همدانی، ج ۲، ص ۳۱۹٫

[۱۱۶]. التصفیه، صص ۱۶۵ و ۱۶۶٫

[۱۱۷]. وقت: حال.

[۱۱۸]. شرح التعرف، ج ۴، صص ۱۷۶۸ و ۱۷۶۹٫

[۱۱۹]. به وقت مرد بگردد: بر اساس احوال تغییر کند.

[۱۲۰]. صاحب روزگار: صاحب وقت و حال.

[۱۲۱]. نامه های عین القضات همدانی، ج ۱، صص ۴۳۹ ـ ۴۴۱٫

[۱۲۲]. همان، ص ۴۱۳٫

[۱۲۳]. خسیس: بی ارزش، کم اهمیت، حقیر.

[۱۲۴]. فرّخ: خوش بخت، کام یاب، بزرگوار.

[۱۲۵]. سبعی: حیوانی.

[۱۲۶]. تقدیم: به مرحله عمل درآوردن، عملی ساختن.

[۱۲۷]. احتراز: دوری.

[۱۲۸]. رزانت: وقار، متانت، استواری.

[۱۲۹]. مناقب الصوفیه، صص ۳۷ و ۳۸٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.