پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » خطبه ها و نامه ها »

اخلاق اجتماعى کارگزاران.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى بعض عُمّاله:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَهِ الدِّینِ وَ أَقْمَعُ بِهِ نَخْوَهَ الْأَثِیمِ وَ أَسُدُّ بِهِ لَهَاهَ الثَّغْرِ الْمَخُوفِ. فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّکَ، وَ اخْلِطِ الشِّدَّهَ بِضِغْثٍ مِنَ اللِّینِ، وَ ارْفُقْ مَا کَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ وَ اعْتَزِمْ بِالشِّدَّهِ حِینَ لَا تُغْنِی عَنْکَ إِلَّا الشِّدَّهُ، وَ اخْفِضْ لِلرَّعِیَّهِ جَنَاحَکَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَکَ، وَ آسِ بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَهِ وَ النَّظْرَهِ وَ الْإِشَارَهِ وَ التَّحِیَّهِ، حَتَّى لَا یَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِکَ وَ لَا یَیْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ؛ وَ السَّلَام.

فرهنگ لغت

أسْتَظْهِرُ بِهِ: از او کمک مى طلبم.

أقْمَعُ: مى شکنم.

النَّخْوَه: کبر.

الَاثِیم: خطاکار، گناهکار.

اللَهَاه: زبان کوچک که در انتهاى دهان قرار دارد.

لَهَاهُ الثَغَر: دهانه و مدخل ورود دشمن در مرز.

الْمَخُوف: ترسناک.

ضِغْث: خلط کردن، آمیختن.

آسِ: تساوى را رعایت کن.

الْحَیْف: ستم، تضییع حقوق.

أقمَعُ: ریشه کن میکنم

نَخوَه: تکبر و غرور

أسُدُّ: مى گیرم و سد میکنم

ثَغر: مرز و سر حد

ضِغث: چیزى به پرى دست، یک مشت

إعتَزِم: تصمیم بگیر

آسِ: مساوات و برابرى کن

لَحظَه: نگاه گذرا

حَیف: ظلم نمودن، منحرف شدن

لا یَیأسُ: مأیوس نشود

نامه اى از آن حضرت (ع) به یکى از عمال خود:

اما بعد، تو از کسانى هستى که در برپاى داشتن دین از آنان یارى مى جویم و نخوت و سرکشى گناهکاران را به آنان فرو مى کوبم و مرزهایى را که از آنها بیم رخنه یافتن دشمن است به آنان مى بندم.

پس آهنگ هر کار که مى کنى از خداى یارى بخواه و درشتى را به پاره اى نرمى بیامیز و، در آنجا که نرمى و مدارا باید، نرمى و مدارا کن و در آنجا که جز درشتى تو را به کار نیاید، درشتى نماى و با رعیت فرو تن باش و گشاده روى و نرمخوى. و مباد که یکى را به گوشه چشم نگرى و یکى را رویاروى نگاه کنى یا یکى را به اشارت پاسخ گویى و یکى را با درود و تحیت. با همگان یکسان باش تا بزرگان به طمع نیفتند که تو را به ستم کردن بر ناتوانان برانگیزند و ناتوانان از عدالت تو نومید نگردند. والسلام.

نامه در یک نگاه:

این نامه در واقع دستور العملى است به یکى از کارگزاران حکومت آن  حضرت که در جمله هاى کوتاه و پر معنا او را مخاطب ساخته و آماده انجام وظیفه مى کند. این نامه از سه بخش تشکیل شده است:

امام(علیه السلام) در بخش اوّل به مقام والا و شخصیّت برجسته کارگزارِ خود اشاره مى کند تا او را براى پذیرش این مأموریت مهم آماده کند.

در بخش دوم به فروتنى در برابر رعیّت و خوش رویى و ملایمت با مردم و مدارا و سعه صدر توصیه مى کند.

در بخش سوم عدالت و مساوات در میان مردم را حتى در اشاره و نگاه و تحیّت و تعارفات معمولى به او گوشزد مى فرماید مبادا زورمندان، طمع در تبعیض کنند و ضعیفان از عدالت مأیوس شوند.

از جمله کسانى که مخاطب در این نامه را مالک اشتر ذکر کرده اند مرحوم شیخ مفید در امالى صفحه ۷۹ و طبرى مورخ معروف در تاریخ خود جلد ۴، صفحه ۷۱ در حوادث سال ۳۸ است.

با مردم مدارا کن!

همان گونه که در ذکر سند نامه اشاره شد، مخاطب در این نامه ظاهرا مالک اشتر است و تعبیرات امام(علیه السلام) در مقام ستودن او نیز تناسب با شخصیتى همچون مالک دارد، هرچند بسیارى از شارحان نهج البلاغه ذکرى از مخاطب این نامه نکرده و به اجمال از آن گذشته اند.

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه اوصاف برجسته اى براى این کارگزار ذکر مى کند تا او را به اعتماد به نفس و قوت و قدرت در برابر مشکلات تشویق نماید. مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) به یقین تو از کسانى هستى که من براى برپا داشتن دین از آنها کمک مى گیرم و سرکشى و تکبر گنهکاران را به وسیله آنان درهم مى شکنم و گلوگاه هاى خطرناک را به کمک آنها حفظ مى کنم»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ(۲) بِهِ عَلَى إِقَامَهِ الدِّینِ، وَأَقْمَعُ(۳) بِهِ نَخْوَهَ(۴) الاَْثِیمِ، وَأَسُدُّ بِهِ لَهَاهَ(۵) الثَّغْرِ(۶) الْمَخُوفِ).

این تعبیرات نشان مى دهد که امام(علیه السلام) گروهى از افراد شجاع و دلیر و صاحب معرفت را انتخاب کرده بود که در این امور سه گانه یعنى اقامه ارکان دین، درهم کوبیدن سرکشان تبه کار و حفظ مرزهاى خطرناک از آنان کمک مى گرفته و مخاطب این نامه یعنى مالک اشتر یکى از آنها بوده است.

گویا امام(علیه السلام) مى خواهد بفرماید: اگر مأموریتى را که به تو براى تدبیر امور مصر و اقامه احکام دینى در آنجا و جلوگیرى از ظالمان و سرکشان و حفظ ثغور آنجا در برابر تهدیدهاى لشکر شام و طرفداران معاویه سپرده ام به موجب شایستگى هایى است که در این امور از تو سراغ دارم و به راستى مالک اشتر همین گونه بود که امام(علیه السلام) او را در این جمله هاى کوتاه و پرمعنا ستوده است.

حوادثى که در زندگى مالک اشتر واقع شد و در تواریخ آمده است گواه زنده این معناست. از جمله زمانى که على(علیه السلام) مى خواست با شورشیان جمل بجنگد عمار یاسر را به کوفه فرستاد تا مردم را براى پیوستن به لشکر على(علیه السلام) بسیج کند. راوى مى گوید: من در مسجد کوفه بودم. عمار مردم را بسیج مى کرد و مى گفت بروید ولى ابوموسى اشعرى روى منبر ایستاده بود و مى گفت نروید (و مردم سرگردان بودند). ناگهان غلامان ابو موسى دوان دوان به سراغ او آمدند و گفتند: مالک اشتر وارد قصر شد و ما را زد و بیرون کرد. ابو موسى که نام اشتر را شنید از منبر فرود آمد و به سرعت به سوى قصر دارالاماره رفت و وارد قصر شد. اشتر به سراغ او آمد و گفت: بیرون آى خدا جانت را بیرون آورد. تو از کسانى هستى که از قدیم جزو منافقان بودى. ابوموسى تقاضا کرد و گفت: امشب را به من مهلت بده. مالک گفت: تا اوّل شب مهلت دارى; ولى شب در آنجا نمان. مردم ریختند و مى خواستند اموال ابوموسى را غارت کنند اشتر آنها را نهى کرد.(۷)

نیز در تاریخ آمده است: هنگامى که على(علیه السلام) در مسیر خود به سوى میدان صفین به سرزمین رقّه رسید و مى بایست آن حضرت و اصحابش از روى نهر عبور کنند. مردم آنجا (که گویا علاقه خاصّى به معاویه داشتند) حاضر نشدند که پلى براى حضرت و لشکریانش بسازند. حضرت تصمیم گرفت از روى پل مَنبِج(۸) (که نسبتاً دوردست بود) عبور کند. اشتر به مردم آنجا گفت: به خدا سوگند اگر امیرمؤمنان از روى این پل بگذرد و شما پل خوبى در اینجا براى او نسازید شمشیر را در میان شما مى کشم مردانتان را مى کشم و زمینتان را ویران مى سازم و اموالتان را مى گیرم. آنها به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: این اشتر است به این قسم وفا خواهد کرد. برخیزید و پلى بسازید. پل ساخته شد. تمام لشکر عبور کردند و اشتر آخرین کسى بود که از آنجا عبور کرد.

به هر حال امام(علیه السلام) به دنبال این سخن، دستورات مهمى را به مالک در زمینه رفتار با مردم مى دهد نخست مى فرماید: «بنابراین از خداوند در امورى که براى تو مهم است یارى بجوى»; (فَاسْتَعِنْ بِاللهِ عَلَى مَا أَهَمَّکَ).

اشاره به اینکه خمیرمایه همه موفقیّت ها تکیه بر ذات پاک خدا و یارى جستن از اوست.

در دستور دوم مى فرماید: «سخت گیرى و شدت عمل را با نرمش در آمیز»; (وَاخْلِطِ الشِّدَّهَ بِضِغْث(۹) مِنَ اللِّینِ).

اشاره به اینکه کشوردارى و اصولا هیچ برنامه اجتماعى و شخصى را نمى توان با شدت عمل و عُنف به سامان رسانید، بلکه باید نرمش و شدت با هم آمیخته شود که اگر تنها برنامه هاى شدید و سخت گیرانه باشد موجب تنفر و گاه کینه و عداوت مى گردد و کار به جایى نمى رسد و اگر تمام، نرمش و ملایمت باشد بسیارى از افراد کار خود را جدّى نمى گیرند و موجب سستى و فشَل مى شود. این همان چیزى است که در برنامه انبیا تحت عنوان «مُبَشِّراً وَ نَذیراً» آمده است و خداوند عالم در عین اینکه در جاى عفو و رحمت ارحم الراحمین است، به هنگام مجازات اشد المعاقبین است.

در دستور سوم براى اینکه معلوم شود اصل، رِفق است یا شدّت مى فرماید: «مادام که مدارا کردن بهتر است مدارا کن; اما در آنجا که جز شدت عمل تو را بى نیاز نمى کند تصمیم به شدّت بگیر»; (وَارْفُقْ مَا کَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ، وَاعْتَزِمْ بِالشِّدَّهِ حِینَ لاَ تُغْنِی عَنْکَ إِلاَّ الشِّدَّهُ).

به این ترتیب اصل و اساس در مناسبات میان حاکمیّت و مردم، بلکه در تمام مدیریت ها رفق و مداراست; ولى اگر کسانى از مدارا کردن مدیر خواستند سوء استفاده کنند، جز برخورد شدید چیز دیگرى کارساز نیست.

در روایتى معتبر مى خوانیم که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «إِنَّ الرِّفْقَ لَمْ یُوضَعْ عَلَى شَیْء إِلاَّ زَانَهُ وَلاَ نُزِعَ مِنْ شَیْء إِلاَّ شَانَهُ; رفق و مدارا بر هیچ چیز گذارده نمى شود مگر اینکه آن را زینت مى بخشد و از چیزى برگرفته نمى شود مگر اینکه آن را زشت و بدنما مى کند».(۱۰)

چو پرخاش بینى تحمل بیار *** که سهلى ببندد در کارزار

به شیرین زبانى و لطف و خوشى *** توانى که پیلى به مویى کَشى

امروز هم مشاهده مى کنیم که بهترین راه براى مبارزه با مفاسد اجتماعى و امر به معروف و نهى از منکر استفاده از برخوردهاى محبّت آمیز و منطق توأم با ادب و مداراست که اکثریت افراد از این طریق رام مى شوند; ولى گروه اندکى هستند که جز با شدت عمل دست از اعمال خلاف برنمى دارند.

در چهارمین، پنجمین و ششمین دستور مى فرماید: «پر و بالت را براى مردم بگستران (و تواضع کن) و با چهره گشاده با آنان روبه رو شو و در برابر آنان نرم خو و ملایم باش»; (وَاخْفِضْ لِلرَّعِیَّهِ جَنَاحَکَ، وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ، وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَکَ).

این تعبیرات در واقع برگرفته از آیات شریفه قرآن است; در یک جا خطاب به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «(وَاخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنینَ); و پر و بال (عطوفت) خود را براى مؤمنین فرود آر».(۱۱)

و در جاى دیگر مى فرماید: «(فَبِما رَحْمَه مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُم); به سبب رحمت الهى، در برابر مؤمنان، نرم و مهربان شدى».(۱۲)

در هفتمین و آخرین توصیه مى فرماید: «و مساوات را در میان آنها حتى در مشاهده و نگاه کردن با گوشه چشم و اشاره کردن و تحیّت و تعارفات رعایت کن تا زورمندان در نقض عدالت به نفع خودشان طمع نورزند و ضعیفان از عدالت تو مأیوس نشوند. والسّلام»; (وَآسِ(۱۳) بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَهِ وَالنَّظْرَهِ وَالاِْشَارَهِ وَالتَّحِیَّهِ، حَتَّى لاَ یَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِکَ(۱۴)، وَلاَ یَیْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ، وَالسَّلاَمُ).

این دستور که هم در مورد زمامداران و مدیران جامعه آمده و هم در کتاب القضاء در وظایف قضات دیده مى شود دستورى است شاید منحصراً در اسلام که قاضى یا فرماندار و زمامدار به هنگامى که ارباب رجوع نزد او مى آیند، همه را با یک چشم بنگرد; اگر احترام مى کند و برمى خیزد، براى همه برخیزد اگر تحیّت مى گوید و پاسخ سلام را به نحو اکمل ادا مى کند، با همه چنین باشد و حتى نباید به بعضى با تمام چشم نگاه کند و بعضى دیگر با گوشه چشم. این امر سبب مى شود که همه حساب خود را بکنند و بدانند جایى که در این امور ساده مساوات و عدالت رعایت مى گردد نباید انتظار داشت در امور مهم تبعیض واقع شود.

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: در اینکه مخاطب این نامه کیست بسیارى از شارحان به اجمال از آن گذشته اند; ولى صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه مخاطب را مالک اشتر مى داند و در کتاب تمام نهج البلاغه نیز همین گونه ذکر شده است. صاحب مصادر مى افزاید: هنگامى که على(علیه السلام) از صفین بازگشت مالک را به منطقه حکومتش به «جزیره» (طبق گفته معجم البلدان، مناطقى از عراق است که در میان دو رود دجله و فرات واقع شده است) فرستاد و هنگامى که مسأله حکمیّت پایان یافت و اوضاع مصر دگرگون شد على(علیه السلام) به مالک اشتر دستور داد که به جاى محمد بن ابى بکر به مصر رود و این نامه را براى او نوشت و فرمود: این کار تنها از تو ساخته است و عهدنامه معروفش را که در پنجاه و سومین نامه خواهد آمد به او داد. از کسانى که این نامه را پیش از سید رضى نقل کرده اند: ابراهیم بن هلال ثقفى در کتاب الغارات، بلاذرى در انساب الاشراف و طبرى در تاریخ خود در حوادث سال ۳۸ است و از کسانى که بعد از سید رضى به آن اشاره کرده اند ابن اثیر در کتاب کامل خود است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۷۶).

۲ . «أسْتَظْهِرُ» از ریشه «استظهار» به معناى کمک گرفتن و یارى طلبیدن است.

۳ . «أقْمَعُ» از ریشه «قَمع» بر وزن «قرض» به معناى منصرف ساختن کسى از مقصود خویش، مقهور کردن و درهم شکستن و به تسلیم واداشتن است و «مِقمعه» به معناى گرز و عمود آهنینى است که بر سر افراد متمرّد مى کوبند و آنها را از کارشان باز مى دارند.

۴ . «نَخْوَه» به معناى تکبّر و خودبرتربینى است.

۵ . «لَهاه» به معناى زبان کوچک است. سپس به هرگونه گلوگاهى اطلاق شده است; مانند جمله بالا.

۶ . «الثَّغْر» به معناى مرز و در اصل به معناى هرگونه شکاف آمده است.

۷ . تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۵۰۱، حوادث سال ۳۶٫

۸ . «منبج» بر وزن «مجلس» اسم شهرى از شهرهاى شام بود.

۹ . «ضِغْث» بر وزن «حرص» به معناى دسته اى از چوب هاى نازک مانند ساقه گندم و جو یا رشته هاى خوشه خرماست و به معناى بسته هیزم یا گیاه خشکیده نیز آمده است و گاه به خواب هاى آشفته و درهم اطلاق مى شود و در اینجا به معناى مجموعه اى از عوامل نرمش است.

۱۰ . کافى، ج ۲، ص ۱۱۹، ح ۶٫

۱۱ . حجر، آیه ۸۸ .

۱۲ . آل عمران، آیه ۱۵۹٫

۱۳ . «آسِ» از ریشه «مواساه» به معناى برابر ساختن با یکدیگر گرفته شده است.

۱۴ . «حیف» به معناى انحراف از حق و عدالت است.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/