فرهنگ و تمدن شیعه » شخصیتها » عالمان دین »

احمد حجّتى (ره)

اشاره:

در خانه حاج میرزا محمد حجتى که افراد آن با رزق حلال روزگار مى‏ گذرانیدند و تربیت ‏هاى مذهبى و صفاى معنوى آن را نورانى ساخته بود، مادرى مهربان و مؤمن که عاطفه و پارسایى را با هم جمع کرده بود و در گرداب رنج و سختى فرزندانى را پرورش داده بود، با زمزمه ‏هاى آسمانى دعاى خود که بعد از نماز فضاى خانه را عطرآگین مى‏ساخت، جویبار پاکى و محبت را در وجود آنان جارى مى‏ ساخت. این بانو فرزند دیگرى را با خود حمل مى‏ کرد و مى ‏کوشید در دوران باردارى از خوراکهاى حلال و طیب استفاده کند و از هر گونه غذاى شبه ناک اجتناب ورزد.

سرانجام دهم آبان سال ۱۲۹۷ش. فرا رسید و کودکى دیده به جهان گشود که با صداى ناله خود لبخند به صورت والدین خویش نشاند.نخست نام نیک احمد را برایش برگزیدند و او را با زمزمه‏ هاى توحیدى آشنا کردند و در تربیت و پرورش این نونهال نهایت کوشش را به عمل آوردند. روزهاى شیرین کودکى شتابان سپرى مى‏ شد و احمد که طفلى چند ساله شده بود، مى ‏توانست از طریق آموزش‏ هاى پدر، قرآن و برخى مضامین ادبى مقدماتى را فرا گیرد.

تحصیلات

آیت الله احمد حجتى در خانه ‏اى که به مرکز نشر تعالیم اسلامى تبدیل شده بود و نیز تحت راهنمایى و ارشادات برادرى این چنین، دوران نوجوانى را پشت سر نهاد و بخشى از مقدمات علوم دینى را نزد وى آموخت. آنگاه از محضر حجه الاسلام والمسلمین حاج میرزا مهدى جدیدى استفاده کرد و سرانجام تصمیم گرفت به شهر مقدس قم برود، به دلیل کمى سن، گویا برادرش با این هجرت مخالفت کرد، وى با اصرار جدّ مادرى مقدارى پول از برادر گرفت و میانه را به قصد قم ترک کرد. در قم به مدرسه دارالشفا رفت و برخى دروس حوزوى را در خدمت میرزا سعید اشراقى آموخت. اما به دلیل تنگناهاى مالى و برخى مشکلات دیگر مدتى فراگیرى دانش دینى را رها کرد و به خدمت سربازى رفت و پس از اتمام این دوره، در وطن به کار سنگ تراشى مشغول شد. بیست و سه بهار را پشت سر نهاده بود که رویدادى او را بار دیگر مشتاق تحصیل کرد. گویا رفته بود تا براى منزل نفت تهیه کند که مى ‏بیند جمعیت زیادى با احترام و عزت خاصى جنازه‏اى را تشییع مى‏ کنند. مى‏ پرسد:  شخص متوفّى کیست؟  یکى از مشایعین پاسخ مى‏ دهد: ملا قنبر، پدر آقا میرزا صالح که مرد عالم و باسوادى بود، به سراى دیگر شتافت.  او هفته دیگر هم نظاره گر تشییع جنازه‏اى مى‏ شود اما این بار تعداد آنانى که دنبال جنازه بودند، بسیار اندک به نظر مى ‏رسد و از آن شکوه و جلال قبلى چیزى نمى‏ دید، مى‏ پرسد:  تازه گذشته کیست؟  پاسخ مى ‏دهند:  مرد ثروتمندى است که چندین آبادى دارد و اکنون از آن همه دارائى، کفنى با خود برده است.  میرزا احمد خود مى‏ گوید:

به خانه آمدم و در فکر فرو رفتم. با خود نجوا کردم که: احمد! اگر درس بخوانى، ملاقنبر مى‏ شود، در غیر این صورت هر چه از اموال دنیا جمع آورى کنى، دیگر نمى‏ توانى بالاتر از این مرد ثروتمند بشوى، پسر روى آوردن به درس و مدرسه بهتر است. تصمیم گرفتم تحصیلات خود را ادامه دهم؛ البته این امور را خداوند با لطف خود ترتیب مى‏ دهد. گفتم: هر چند کُند پیش بروم، اقلاً براى مردم مى‏ توانم روضه‏ اى بخوانم و مشتاقان را نصیحت کنم. لباس عادى را به کنارى نهادم و به خیاط سفارش دادم دو دست لباس ویژه یک طلبه برایم تهیه کند. نخست نزد اخوى مشغول تحصیل شدم و بعد به زنجان رفتم و در حوزه علمیه این شهر به تحصیل پرداختم. حوزه زنجان چندان جاذبه‏اى نداشت. یک شب در رؤیایى راستین مشاهده کردم حضرت على(علیه السلام) دوزانو نشسته است. سلام عرض کردم و روبرویشان نشستم. در آن حال به سیدى خطاب فرمودند که:  به ایشان درس بگویید.  من آن عالم را تا آن زمان ندیده بودم، تا آن که به قم مهاجرت کردم و روزى اطلاع دادند که پسر حضرت آیت الله حجت کوه کمرى مى‏ خواهد به نجف عزیمت کند. طلبه ها به منزلش رفتند. من هم رفتم. گفتند: حضرت آیت الله بروجردى هم تشریف مى‏ آورند. همین طور هم شد و ایشان کنار آیت الله حجت نشستند. ناگهان با مشاهده آن مرحوم رؤیاى مورد اشاره در ذهنم تداعى شد و دیدم ایشان همان سیدى است که در خواب، حضرت على(علیه السلام) سفارش مرا به او فرمود و جاى شگفت این جاست که حضرت آیت الله بروجردى مدام مرا مى‏ نگریست و گویا مى ‏خواست با دیدن من واقعه ‏اى را در ذهن خود مرور کند. احساس کردم آن بزرگوار هم شبیه این رؤیا دیده است و مرا به ایشان معرفى کرده‏اند. چون به درس ایشان آمدم، عنایت زاید الوصفى به من کرد و در برخى امور با این جناب مشاوره مى‏ کرد. حدود هشت یا نه سال درس خارج را نزد آیت الله بروجردى آموختم. سپس با اصرار دوستان به میانه رفتم. روزى که قصد مسافرت داشتم، ایشان نمى‏ گذاشتند و اصرار داشتند در قم بمانم، حتى فرمودند: هر امکاناتى که بخواهى، برایت فراهم مى‏ کنم، اقامت در این دیار برایتان مفیدتر است. و خطاب بهاطرافیان فرمود: من از ایشان (آیت الله حجتى) امید اجتهاد دارم. یک روز اجازه نامه خواستم، فرمود: نوشته هایت را بیاور. آنها را جمع آورى کردم و خدمتشان ارائه دادم. فرمودند: هفته بعد بیائید. در وقت موعد رفتم. پس از مطالعه، فرمود: هر چه در متن اجازه نامه مى‏ خواهى بنویس. با حاج آقا احمدى میانجى مشورت کردم. ایشان متنى تنظیم کرد و آقا امضا فرمود. بدین گونه تحصیلات را با تحمل مصائب و مشکلات و تنگدستى ادامه دادم و عنایات الهى همواره شامل حالم مى‏ شد.

اساتید

آیت الله سید محمد حجت کوه کمرى سالى در اطراف شهرستان محل سکونت، به روستایى وارد شدم. پس از چند روز تبلیغ جماعتى حاضر شدند خمس اموال خود را بدهند. میزان خمس آنها بیش از صد رأس گاو و گوسفند بود. خواستیم آنها را به شهر ببریم و بفروشیم. در بین راه برف سنگین بارید. با زحمت به قریه‏ایم رسیدیم، ولى متوجه شدیم نمى‏ توانیم از آنجا به شهر دیگرى برویم، تصمیم به فروش آنها گرفتیم. مردم هم به اضطرار ما جهت فروش، پى بردند و گوسفندان و گاوها را خریدند. تعدادى هم که لاغر بودند، به شخصى تحویل دادم تا آنها را نگهدارى کند. وجوه نقدى را خدمت آیت الله حجت آوردم و روى میز ایشان نهادم و ماجرا را شرح دادم، فرمود: پول را براى خودت بردار و خود به امام زمان (عج) جواب بده! با قلب پرملال پول را برداشتم و به خانه رفتم و شب از ناراحتى خواب به چشمانم نیامد. خدمت آیت الله صدر رسیدم و شرح ماوقع را برایشان توضیح دادم. فرمودند: آیا شما وقت تحویل حیوانات، شخص خبره تعیین کرده بودى یا صاحب حیوان قیمت را مشخص مى ‏کرد؟ عرض کردم: بلى! شخص خبره‏اى را معین کرده بودم، فرمود: مشکلى ندارد. شادمان به منزل برگشتم، اجازه نامه آیت الله حجت را برداشته و در صحن طلاى حضرت فاطمه معصومه(س) به نماز ایستادم. بعد از پایان نماز مغرب و عشا آن را روى سجاده‏اش گذاشتم و عرض کردم: اجازه نام ه‏اى که مرا به جهنم ببرد، چه کنم؟ وقتى مى‏ خواستم برگردم آن مرحوم چند مرتبه صدا زد: میرزا احمد! جواب نگفتم و رفتم. بعد از مدتى در زندگیم تنگناهاى شدیدى به وجود آمد و با صوم و صلوه براى مردم، روزگار مى ‏گذرانیدم. خدمتش رسیدم و درخواست اجازه را کردم؛ اما جواب منفى دادند و این ماجرا از دقت زاید الوصف آیت الله حجت کوه کمرى در مسایل شرعى حکایت دارد.

آیت الله احمد حجتى در حوزه علمیه قم از محضر حضرت امام خمینى و حضرت آیت الله مرعشى نجفى نیز استفاده کرد و موفق به کسب اجازه از استادان خود شد. پس از سیزده سال اقامت در قم به وطن بازگشت. او در مسجد مدرسه علمیه میانه اقامت جماعت کرد و به ارشاد اهالى همت گماشت. بعد از حدود ده سال اقامت در میانه، به موجب برخى مشکلات نتوانست به فعالیت ‏هاى خود ادامه دهد و به ناچار این دیار را به قصد اقامت در تهران ترک کرد.

وفات

سرانجام این فقیه عارف و مجتهد وارسته که از اولیاى الهى بود، در اواخر اسفند ماه سال ۱۳۷۶ه. ش به سراى باقى شتافت و اهل ملکوت پذیراى روح پاکش شدند. پیکرش پس از مراسم تغسیل و تکفین و نماز میت به توسط حضرت آیت الله بهجت، تشییعى باشکوه شد و آنگاه در قبرستان نو در قم – حوالى مرقد کربلایى کاظم – به خاک سپرده شد.