اثبات معاد از راه توحید

«و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین» (دخان/۳۸) در واقع برهان بر وجود قیامت است، برهان بر قیامت و معاد از طریق توحید، که این مطلب مکرر در آیات قرآن کریم به عبارات مختلف آمده است. قرآن این طور مى فرماید: ما عالم را به باطل نیافریده ایم، به حق آفریده ایم. ما در خلق آسمانها و زمین نخواسته ایم که لاعب باشیم، بازى کنیم، لعبى در کار نیست، عبثى در کار نیست. این چند تعبیر در قرآن آمده است. در خلقت، باطل در کار نیست، حق است، این آسمان و زمین به حق آفریده شده اند نه به باطل. ما که خلق کننده هستیم در خلق عالم لاعب یعنى بازى کننده نبوده ایم.

«افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون» (باز کلمه ”عبث” آمده است) شما خیال کرده اید که مرجوع نمى شوید پس عبث آفریده شده اید؟ (مؤمنون/۱۱۵). این چند کلمه همه در مورد قیامت آمده، یعنى قرآن این طور مى گوید که اگر قیامتى نباشد معنایش این است که هستى بر باطل است، هستى بازیچه است، هستى بیهودگى است. اما در اینجا کلمه ”لاعب” آمده است (و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین ).

اینجا باید مطلبى را توضیح بدهیم. به چه مى گویند ”بازی”؟ این کلمه ”لعب” باید روشن بشود تا بعد مطلب آیه قرآن روشن بشود. بچه یا بزرگ که معمولا بازى بیشتر کار کودک است مى آید مشغول بازى مى شود. کارى را شروع مى کند. مثلا مى آید اتاقک مى سازد، شتر یا اسب درست مى کند. بازى اش که تمام مى شود خرابش مى کند مى رود. باز دفعه دیگر همان را درست مى کند. شما اگر درست در کار این بچه دقت کنید که چه هدفى در این کارش نهفته است، هیچ هدفى، هیچ حکمتى در کار خود آن بچه پیدا نمى کنید، یعنى اثرى واقعا بر آن مترتب باشد، هرگز اثرى بر آن مترتب نیست. فرض کنید مى روند فوتبال بازى مى کنند. چندین بار توپ از این طرف مى رود آن طرف و از آن طرف مى رود این طرف، به این دروازه وارد مى شود، به آن دروازه وارد مى شود. شما از نظر نفس کار در نظر بگیرید، به روح آن بچه کار نداشته باشید، به خود کار توجه کنید. حالا این توپ به این دروازه برود یا به آن دروازه، چه اثرى بر این کار مترتب است؟ هیچ. البته هر لعبى اگر دقت کنید لعب نسبى است یعنى از نظر آن کار بازیچه است، ولى این بچه چرا این کار را مى کند؟ او در عالم خیال خودش به هدفى مى رسد. فقط از نظر خیال این بچه (یا بزرگ) بازى نیست، یعنى از این راه قوه خیال او به هدف و مقصد خیالى خودش مى رسد.

مثال دیگرى عرض مى کنم. فلاسفه بحثى دارند در باب لعب و لهو و این جور چیزها. اغلب ما عادتهایى داریم که نوعى عبث و لعب است. یک کسى عادتش این است که انگشتانش را مى شکند، دیگرى عادتش این است که با تسبیح بازى کند، یکى با انگشترش بازى مى کند، یکى با محاسنش بازى مى کند. اگر از کسى که این بازى را مى کند بپرسید این کار را براى چه مى کنی؟ مى گوید هیچ چیز. راست است، خود این کار براى ”هیچ چیز” صورت مى گیرد یعنى در این کار ”هیچ چیز” است. اما نیرویى در این هست که مى خواهد خودش را به جایى برساند، یعنى قوه خیال و واهمه او با همین ”هیچ چیز” تفننى مى کند، ولى خود کار ”هیچ چیز” است. حالا مى آییم سراغ کار حکیمانه. کارهایى که ما انجام مى دهیم که اینها را ”حکیمانه” تلقى مى کنیم بعد مى بینید همین کارهاى حکیمانه ما از یک نظر حکیمانه است و از یک نظر همه کارهاى حکیمانه دنیا لعب است «انما الحیوه الدنیا لعب و لهو؛ زندگى دنیا جز بازیچه و بیهودگى نیست» (محمد/۳۶).

چطور؟ کار حکیمانه چگونه است؟ مثلا مى آییم در زمینى خانه اى مى سازیم داراى هال ، مهمانخانه، آشپزخانه، حمام و… هر که از ما بپرسد این کار را براى چه مى کنى، دیگر نمى گوییم ”هیچ چیز”، مى گوییم معلوم است، مى خواهم زندگى کنم، انسان که مى خواهد زندگى کند جا لازم دارد. چرا این طور مى سازی؟ آدم مهمان برایش مى آید، مهمانخانه مى خواهد، حمام مى خواهد،… اینجا این کار شکل حکیمانه به خودش مى گیرد، یعنى روى یک نقشه عقلانى و روى اثر و فایده اى که بر این کار براى آن شخص مترتب است صورت مى گیرد.

اینجا دیگر ”خیال” این کار را نکرده، ”عقل” این کار را کرده است و چون هدف درستى از این کار دارد، ما این کار را ”حکیمانه” مى گوییم. باز هم این کار حکیمانه نسبت به ”کننده” حکیمانه است ، از نظر کسى که این کار را مى کند و از نظر انتساب این کار به شخصى که این کار را انجام مى دهد حکیمانه است، ولى از نظر مجموع آجرها و سنگها و گچها و آهنهایى که در این خانه به کار رفته چطور؟ یعنى اگر ما خودمان را مجزا کنیم و توجهى به اینها بکنیم، براى اینها چه کار حکیمانه اى صورت گرفته؟ از نظر این آجرها که قبلا خاک بود و هنوز در کوره نرفته بود و به صورت آجر در نیامده بود و امروز به صورت آجر درآمده و جرم این دیوار را تشکیل مى دهد چگونه است؟ یعنى اگر او به جاى ما باشد و اگر او شاعر به ذات خودش باشد، براى او فرق نمى کند، باز براى او کارى است لعب، یعنى از نظر طبیعت و ذات آن اشیاء لعب است. از نظر کننده، این کار حکیمانه است نه از نظر خود آن کار. به تعبیر دیگر، ما با این کار خودمان این در و دیوار را به کمال خودشان سوق نداده ایم، اینها را در خدمت منفعت خودمان قرار داده ایم. اگر کار ما کار درستى باشد، یعنى اگر ما در نظام عالم حق داشته باشیم که چنین حقى هم داریم که این اشیاء را در خدمت خودمان قرار بدهیم از نظر خودمان به سوى کمالى حرکت کرده ایم و کار حکیمانه انجام داده ایم اما این اشیاء را به سوى کمال خودشان سوق نداده ایم.

مثال دیگرى ذکر مى کنیم درست در جهت عکس این (مثال): پدر و مادرى با یکدیگر زندگى مى کنند، عمل زناشویى انجام مى دهند و بچه اى پیدا مى شود. اینجا قضیه بر عکس است. از نظر اینها که یک لذت موقت و آنى نصیبشان شده چیز دیگرى است. ولی نتیجه اى به دست آمده که اینها در واقع آن را انجام نمى دهند بلکه مسخرند براى انجام دادن آن، یعنى این کار مقدمه پیدایش یک موجود است، زمینه پیدایش یک موجود را فراهم مى کند که وجودش از نقص شروع مى شود و به کمال منتهى مى گردد، یعنى از نظر آن بچه اى که به وجود مى آید، اینها زمینه را فراهم کردند که موجودى از نقص به کمال برسد. این خیلى فرق دارد با ساختمانى که شخصى مى سازد. یا یک نفر کشاورز که مى آید بذرى را در زمین مى پاشد مقصد او مقصد خاصى است ولى بالأخره کار او در مسیر خلقت قرار مى گیرد، یعنى او با کار خودش یک دانه گندم را تبدیل به یک بوته گندم مى کند، یک شاخه را تبدیل به یک درخت مى کند. ولى اینجا ۱ درصد آن به او مربوط است، ۹۹ درصد آن به او مربوط نیست، به دستگاه خلقت مربوط است:

«أفرأیتم ما تمنون *ءانتم تخلقونه أم نحن الخالقون؛ آیا آن نطفه که مى ریزید ملاحظه کرده اید؟ آیا شما آنرا خلق مى کنید یا ما آفریننده ایم؟» (واقعه/۵۸و۵۹)، «أفرأیتم ما تحرثون *ءانتم تزرعونه أم نحن الزارعون؛ آیا در آنچه مى کارید اندیشیده اید؟ آیا شما آنرا مى رویانید یا ما رویاننده ایم؟» (واقعه/۶۳و۶۴).

اگر اشیاء را از آن جهت که با خدا نسبت دارند به خدا نسبت بدهیم، هیچ فعلى از افعال خدا شبیه ساختن خانه براى انسان نیست. اگر کمى شبیه باشد که شبیه بودن هم تعبیر درستى نیست شبیه عمل کشاورز است، یعنى خداوند هر چه را که خلق مى کند خلق کردن او عبارت است از رساندن اشیاء به کمال لایق خودشان.

حال نهایت امر در خلقت چیست؟ آیا نهایت امر نیستى است؟ یعنى هستى براى نیستى است؟ پایان هستى نیستى مطلق است؟ یا پایان هستى، هستى است؟ پایان هستى رسیدن به حق مطلق و رفتن به سوى حق مطلق است؟ اگر کسى گمان کند که خدا این عالم را خلق کرده، بعد هم معدوم مى کند، درست همان کار بچه مى شود که اتاقک را درست مى کند و بعد خراب مى کند، دائما درست مى کند و دائما معدوم مى شود، چون در این شکل دیگر چیزى وجود ندارد، مگر اینکه فرض کنیم خدا العیاذ بالله مثل بچه ای است که مى خواهد تفنن کند، او را یک موجود متفنن (بدانیم) که براى تفنن خودش کار بیهوده اى را انجام مى دهد، موجود مى کند معدوم مى کند، موجود مى کند معدوم مى کند، یعنى اشیاء غایت ندارند، تمام و متمم ندارند، به سوى کمال خودشان نمى روند.

اما به دلیل اینکه خداوند متعال حکیم است و لاعب و بیهوده کار نیست باید بدانیم وجهه تمام این هستیها یک هستى دائم لایزال لایزول است، یعنى عالم بقا. اگر عالم بقایى نبود و عالم فقط عالم فنا بود هستى لعب بود، ولى این عالم فنا جدا از عالم بقا نیست، رویه اى از عالم بقاست. همه چیز یک وجهه ”بقایى” دارد حتى همین زمین و زمان ما. «یوم تبدل الارض غیر الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار؛ روزى که زمین به زمین دیگر و آُسمان ها (به آسمان هاى دیگر) مبدل شود، و (مردم) در برابر خداى یگانه ى قهار ظاهر شوند» (ابراهیم/۴۸). هر چیزى یک وجهه زمانى دارد و یک وجهه دهرى: «ما عندکم ینفد و ما عندالله باق؛ آنچه نزد شماست تمام شدنى است و آنچه نزد خداست ماندنى است» (نخل/۹۶). اشیاء نسبت به شما فانى هستند و نسبت به خداوند باقی. این است که مى گوید اگر بقایى نباشد و اگر ابدیتى نباشد و اگر معادى نباشد و اگر بازگشت به خدا نباشد (دیگر در بازگشت به خدا نیستى معنى ندارد، در بازگشت به هستى مطلق که نمى تواند نیستى وجود داشته باشد) و اگر هستى همین یک رویه نیستى را مى داشت یک چیز لغو بیهوده اى بود، اما اینچنین نیست. این است که استدلال مى کند بر قیامت به دلیل اینکه ما که زمین و آسمان را باطل نیافریده ایم (باطل یعنى بى غایت و بى هدف)، ما که بازیگر نبودیم که مثل بچه ها بخواهیم بازى کنیم یک چیزى را خلق کنیم، ما که بیهوده کار نیستیم.

گفتیم اینجا از راه توحید استدلال بر معاد است، یعنى اگر کسى خدا را بشناسد به عنوان یک موجود کامل الذات، به عنوان یک موجود منزه از لعب و عبث و فعل باطل (خودش حق است، فعلش هم حق است) و به عنوان یک موجود حکیم، آن وقت مى داند که قیامت و عالم بقا نمى تواند نباشد. این است که مى فرماید: «و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین».

منبع:استاد مطهرى ؛آشنایى با قرآن ۵، صفحه ۱۲۷-۱۲۲