اختیار انسان از نگاه احادیث

اثبات اختیار براى انسان در احادیث
مساله جبر و اختیار از قدیمى ترین مسائلى است که در میان دانشمندان مطرح بوده گروهى طرفدار آزادى اراده انسان، و گروهى طرفدار جبر بوده اند و هر کدام دلائلى براى اثبات مقصد خود ذکر کرده اند. ولى جالب این است که هم جبریین و هم طرفداران اختیار در عمل اصل اختیار و آزادى اراده را به رسمیت شناخته و پذیرفته اند، یا به تعبیر دیگر تمام این جر و بحثها در دائره مباحث علمى بوده نه در مقام عمل، و این به خوبى نشان مى دهد که اصل آزادى اراده و اختیار فطرى همه انسانها است، و اگر پاى وسوسه هاى مختلف پیش نیاید همه طرفدار اصل آزادى اراده اند. این وجدان عمومى و فطرت همگانى که یکى از روشنترین دلائل اختیار است به صورتهاى گوناگونى در زندگى انسان تجلى مى کند. اصل آزادى اراده، فطرى همه انسانها و موافق وجدان عمومى بشر است، نه تنها عوام که همه خواص و همه فلاسفه در عمل چنینند و حتى جبریها در عمل اختیارى هستند (الجبریون اختیاریون من حیث لا یعلمون!).
در اصول کافى حدیثى از امام رضا علیه السلام نقل شده که این مطلب را روشنتر مى سازد که به یکى از یارانش که از مساله جبر و اختیار سؤال کرد چنین فرمود: بنویس: «بسم الله الرحمن الرحیم قال على بن الحسین قال الله عز و جل یا بن آدم بمشیتى کنت انت الذى تشاء، و بقوتى ادیت الى فرائضى، و بنعمتى قویت على معصیتى، جعلتک سمیعا بصیرا، ما اصابک من حسنه فمن الله و ما اصابک من سیئه فمن نفسک و ذلک انى اولى بحسناتک منک، و انت اولى بسیئاتک منى»: ”بنام خداوند بخشنده مهربان امام زین العابدین علیه السلام فرمود: خداوند ( در حدیث قدسى ) چنین مى فرماید: اى فرزند آدم به اراده من است که تو مى توانى اراده کنى ( من آزادى اراده به تو داده ام ) و به نیروى من است که مى توانى واجبات را انجام دهى، و با سوء استفاده از نعمت من است که قدرت بر معصیتم را پیدا کرده اى!، من ترا شنوا و دانا آفریدم ( و راه و چاه را به تو نشان دادم ) آنچه از نیکى به تو مى رسد از ناحیه خدا است، و آنچه بدى به تو مى رسد از ناحیه خود تو است، و این بخاطر آنست که من نسبت به کارهاى نیکى که انجام مى دهى از تو اولى هستم، و تو نسبت به کارهاى بدى که مرتکب مى شوى از من اولى هستى .”
خداوند در جاى دیگر مى فرماید: ”در روى زمین سیر کنید و آثار گذشتگان را که بر صفحه زمین و در دل خاک نهفته است بررسى نمائید و ببینید سرانجام کار کسانى که آیات خدا را تکذیب کردند به کجا کشید « فسیروا فى الارض ثم انظروا کیف کان عاقبه المکذبین» (انعام/۱۱). این تعبیر خود دلیل زنده اى بر آزادى اراده انسان است، چرا که اگر هدایت و ضلالت اجبارى بود، سیر در ارض و مطالعه حالات پیشینیان بیهوده بود، و این دستور خود تاکیدى است بر اینکه سرنوشت هیچکس به طور اجبارى قبلا تعیین نشده است بلکه بدست خود او است. سپس رضایت و خشنودى کامل و همه جانبه اهل بهشت را با این جمله منعکس مى کند که آنها مى گویند: حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که ما را به این همه نعمت رهنمون شد و اگر او ما را راهنمائى نمى کرد، هرگز، هدایت نمى یافتیم این توفیق او بود که دست ما را گرفت و از گذرگاههاى زندگى عبور داد و به سر منزل سعادت رسانید ( و قالوا الحمد لله الذى هدانا لهذا و ما کنا لنهتدى لو لا ان هدانا الله ). ”مسلما فرستادگان پروردگار ما، راست مى گفتند و ما با چشم خود درستى گفتار آنها را هم اکنون مى بینیم ”( لقد جاءت رسل ربنا بالحق ). در این هنگام ندائى بر مى خیزد، ”و این جمله را در گوش جان آنها سر – مى دهد که این بهشت را به خاطر اعمال پاکتان به ارث بردید ”( و نودوا ان تلکم الجنه اورثتموها بما کنتم تعملون ). بار دیگر به این حقیقت مى رسیم که نجات در سایه عمل صالح است، نه پندارها و خیالات بى اساس.
یک سؤال چگونه به اهل بهشت گفته مى شود، این نعمتها را به ارث در برابر اعمالتان بردید؟ پاسخ این سؤال را حدیثى که از طرق تشیع و اهل تسنن از پیامبر اکرم صلى الله الیه و آله وسلم نقل شده است مى دهد، آنجا که مى فرماید: «ما من احد الا و له منزل فى الجنه و منزل فى النار فاما الکافر فیرث المؤمن منزله من النار و المؤمن یرث الکافر منزله من الجنه فذلک قوله اورثتموها بما کنتم تعملون»: ”هر کس – بدون استثناء – جایگاهى در بهشت و جایگاهى در دوزخ دارد، کافران جایگاه دوزخى مؤمنان را به ارث مى برند و مؤمنان جایگاه بهشتى کافران را ”، و این است معنى گفتار خداوند ناورثتموها بما کنتم تعملون». این حدیث در واقع اشاره به آن است که درهاى سعادت و شقاوت به روى همگان باز است هیچکس از آغاز بهشتى آفریده نشده و نه هیچکس دوزخى، بلکه همه کس استعداد رسیدن به هر دو را دارند، و این اراده خود آنها است که سرنوشتشان را تعیین مى کند، بدیهى است هنگامى که مؤمنان با اعمال خود، به بهشت راه یافتند و افراد ناپاک و بى ایمان به دوزخ، جاى خالى هر کدام به طور طبیعى در اختیار دیگرى قرار خواهد گرفت. و به هر حال این آیه و این حدیث یکى از دلائل روشن نفى جبر و طرفدارى از اصل آزادى اراده است.
در کتاب توحید از امام موسى کاضم علیه السلام و امام صادق علیه السلام روایت آمده که فرمودند: ”خداى عز و جل نسبت بخلق خود مهربان تر از آنست که بر گناه مجبورشان کند، و آن گاه به جرم همان گناه جبرى، عذابشان کند، و خدا قدرتمندتر از آنست که اراده چیزى بکند، و آن چیز موجود نشود، ”راوى مى گوید: از آن دو بزرگوار پرسیدند: آیا بین جبر و قدر شق سومى هست؟ فرمودند: بله، شق سومى که وسیع تر از میانه آسمان و زمین است ( توحید صدوق ص ۳۶۰ ح ۳). باز در کتاب توحید از محمد بن عجلان روایت شده که گفت: به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم: آیا خداوند امور بندگان را به خودشان واگذار کرده؟ فرمود: خدا گرامى تر از آنست که امور را بایشان واگذار نماید، پرسیدم: پس مى فرمایى بندگان را بر آنچه میکنند مجبور کرده؟ فرمود: ”خدا عادل تر از آنست که بنده اى را بر عملى مجبور کند، و آن گاه بخاطر همان عمل عذاب کند” ( توحید صدوق ص ۳۶۱ ح ۶). و نیز در کتاب نام برده از مهزم روایت آورده که گفت: امام صادق علیه السلام به من فرمود: به من بگو ببینم دوستان ما که تو آنان را در وطن گذاشتى و آمدى، در چه مسائلى اختلاف داشتند: عرضه داشتم: در مسئله جبر و تفویض، فرمود: پس همین مسئله را از من بپرس، من عرضه داشتم: آیا خداى تعالى بندگان را مجبور بر گناهان کرده؟ فرمود: خدا بر بندگان خود قاهرتر از این است، عرضه داشتم: پس امور را به انها تفویض کرده؟ فرمود: خدا بر بندگان خود قادرتر از این است پرسیدم: خوب، وقتى نه مجبورشان کرده؟ و نه واگذار به ایشان نموده، پس چه کرده؟ خدا تو را اصلاح کند؟ (در اینجا راوى میگوید:) امام دو بار یا سه بار دست خود را پشت و رو کرد، و سپس فرمود: اگر جوابت را بدهم کافر میشوى ( توحید صدوق ص ۳۶۳ ح ۱۱).
معناى اینکه فرمود: (خدا بر بندگان قاهرتر از این است) این است که اگر قاهرى بخواهد کسى را بکارى مجبور کند، باید اینقدر قهر و غلبه داشته باشد که بکلى مقاومت نیروى فاعل را خنثى و بى اثر کند، تا در نتیجه شخص مجبور عملى را که او میخواهد بدون اراده خودش انجام دهد، و قاهرتر از این قاهر، کسى است که مقهور خود را وادار کند به اینکه عملى را که وى از او خواسته با اراده و اختیار خودش انجام دهد، و خلاصه آن عمل را بیاورد، بدون اینکه اراده و اختیارش از کار افتاده باشد، و یا اراده اش بر خلاف اراده قاهر و آمر بکار رود. و باز در کتاب توحید از امام صادق علیه السلام روایت آورده، که فرمود: رسول خدا ص فرمود: کسى که خیال کند خدا مردم را به سوء و فحشاء امر کرده، بر خدا دروغ بسته است و کسى که به پندارد که خیر و شر بدون مشیت خدا صورت مى گیرد خدا را از سلطنت خود بیرون کرده است ( توحید صدوق ص ۳۵۹ ح ۲).
و در کتاب طرائف است که روایت شده: حجاج بن یوسف نامه اى به حسن بصرى، و به عمرو بن عبید، و به واصل بن عطاء، و به عامر شعبى نوشت و از ایشان خواست تا آنچه در باره قضاء و قدر بایشان رسیده بنویسند.حسن بصرى نوشت: بهترین کلامى که در این مسئله بمن رسیده، کلامى است که از امیر المؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام شنیده ام که فرمود: آیا گمان کرده اى همان کسى که تو را نهى کرد، وادار کرده؟ نه، آنکه تو را بگناه وادار کرده، بالا و پائین خود تو است، و خدا از آن بیزار است. و عمرو بن عبید نوشت: بهترین سخنى که در قضاء و قدر بمن رسیده، کلامى است که از امیر المؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام شنیده ام و آن این است که فرمود: اگر دروغ و خیانت در اصل حتمى باشد، باید قصاص خیانتکار، ظلم و خیانتکار در قصاص مظلوم باشد. و واصل بن عطاء نوشت: بهترین سخنى که در مسئله قضاء و قدر بمن رسیده، کلام امیر المؤمنین على بن ابى طالب است، که فرموده: آیا خدا تو را براه راست دلالت مى کند، آن وقت سر راه را بر تو مى گیرد، که نتوانى قدمى بردارى؟ و شعبى هم نوشت بهترین کلامى که در مسئله قضاء و قدر شنیده ام، کلام امیر المؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام است که فرمود: هر عملى که دنبالش از خدا بخاطر آن عمل طلب مغفرت مى کنى، او از خود تو است، و هر عملى که خدا را در برابر آن سپاس مى گویى، آن عمل از خدا است. چون این چهار نامه به حجاج بن یوسف رسید، و از مضمون آنها با خبر شد، گفت: همه این چهار نفر این کلمات را از سرچشمه اى زلال گرفته اند (طرائف الحکم ص ۳۲۹).
و در کتاب طرائف نیز روایت شده که مردى از جعفر بن محمد امام صادق علیه السلام از قضاء و قدر پرسید، فرمود: هر عملى که از کسى سر بزند، و تو بتوانى او را بخاطر آن عمل ملامت کنى، آن عمل از خود آن کس است، و آنچه نتوانى سرزنش کنى، آن از خداى تعالى است، خداى تعالى به بنده اش ملامت مى کند، که چرا نافرمانى کردى؟ و مرتکب فسق شدى؟ چرا شراب خوردى؟ و چرا زنا کردى؟ اینگونه افعال مستند بخود بنده است، و آن کارهایى که از بنده باز خواست نمیکند مثلا نمیگوید: چرا مریض شدى؟ و چرا کوتاه قد شده اى؟ و چرا سفید پوستى؟ و یا چرا سیاه پوستى؟ از خداست براى اینکه مریضى و کوتاهى و سفیدى و سیاهى کار خداست (طرائف الحکم ص ۳۴۰). و در نهج البلاغه آمده: که شخصى از آن جناب از توحید و عدل پرسید، فرمود: توحید این است که در باره او توهم نکنى، و عدل اینست که او را متهم نسازى. ( نهج البلاغه صبحى صالح ص ۵۵۸ ح ۴۷۰).
منابع:
تفسیر نمونه ج: ۲۶ ص: ۶۶ و ص: ۲۲۷ و ص: ۳۹ و ج: ۱۱ ص: ۲۲۵-۲۲۳ و ج: ۶ ص : ۱۷۸-۱۷۷، ترجمه تفسیر المیزان، ج‏۱، ص: ۱۶۱-۱۶۰