فرهنگ و تمدن شیعه » میراث علمی فرهنگی شیعه » ادبیات »

آراى مهم و نوآورى هاى ابن حمزه در بلاغت

با توجه به محدودیت نوشتار به برخى از آراى مهم و نوآورى هاى ابن حمزه علوى اشاره مى کنیم.

  1. علم فصاحت و بلاغت

اول: از آراى مهم ابن حمزه در زمینه فصاحت لفظ، یکى این است که او علاوه بر حسن ذاتى لفظى لفظ و حسن ذاتى معنوى لفظ، حسن جایگاه لفظ را نیز در تحقق فصاحت شرط مى داند. توضیح مطلب این که یک لفظ عربى براى فصیح بودن، نیازمند این است که ابتدا از نظر لفظى، تلفظش سبک و خوشایند و بناى آن مطابق قواعد عربى و موافق استعمال عرب باشد؛ دوم از نظر معنوى، معنایش براى عموم اهل زبان روشن و آشکار باشد و به اصطلاح وحشى و نامأنوس نباشد. این دو شرط، تقریباً مورد اجماع بیشتر بلاغیون است؛[۱] اما جناب ابن حمزه علاوه بر این، حسن مقام استعمال لفظ را نیز شرط مى داند؛ به این بیان که براى تحقق فصاحت لازم است لفظ در مقام تهدید و وعید و نهى و مانند این ها، جزیل، استوار، محکم و قوى و در مقام احساسات و بشارت ها و ملایمات و مانند این ها، رقیق، ظریف و ملایم باشد. وى براى این شرط، سه مثال از قرآن کریم، سنت نبوى صلى الله علیه و آله و کلام علوى علیه السلام مى آورد.[۲]

در واقع وى «ائتلاف اللفظ مع المعنى» را که یکى از صنعت هاى علم بدیع است،[۳] دخیل در فصاحت لفظ مى داند. این نکته مهمى است که متأسفانه در کتب بلاغى رایج، از آن غفلت شده و در تحقق فصاحت لفظ، فقط به حسن ذاتى لفظ نظر گردیده، بدون این که جهت تناسب با مقام به بیانى که گذشت، منظور شده باشد؛ البته چه بسا برخى آن را شرط بلاغت بدانند نه فصاحت.

دوم: یکى از اختلافاتى که از دیرباز میان دانشمندان بلاغى مطرح بوده، بحث در این است که فصاحت از عوارض چیست؛ لفظ، معنا یا هر دو؟ ابن حمزه با نقل اقوال چهارگانه در این زمینه و رد سه قول مذکور، معتقد است فصاحت از عوارض و صفات لفظ است؛ ولى به اعتبار دلالتش بر معنا، نه از عوارض لفظ تنها، و نه از عوارض معناى تنها، و نه از عوارض هر دو با هم.[۴]

سوم: او پس از این که بلاغت را به رسیدن به معانى نو با الفاظ نیکو تعریف کرده، مى گوید: «مقصود از بلاغت این است که انسان با عبارت خود به کنه آنچه در دل اوست، برسد، بدون این که کوتاه گویى نارسا یا بلندگویى خسته کننده داشته باشد».[۵]

بلاغت دو طرف اعلى و اسفل دارد و مراتبى هم در وسط. در این که مراتب میانى و مرتبه اعلى از بلاغت است، شبهه اى نیست؛ ولى در مرتبه پایین و اسفل، برخى آن را از بلاغت به شمار نیاورده اند، درحالى که ابن حمزه معتقد است این نیز از مراتب بلاغت به شمار مى آید؛[۶] در نتیجه، کلام توده مردم در بیشتر موارد خالى از بلاغت نخواهد بود.

  1. علم معانى

اول: یکى از مباحث مهم علم معانى، بحث از تعریف و تنکیر مسند یا مسندإلیه است. در بحث تعریف باللام، معانى و اغراض گوناگونى گفته شده؛ ولى درباره اغراض، تعریف  مسند و خبر باللام، نکاتى کمتر. ابن حمزه در کتاب الطراز به چهار نکته و غرض مهم این تعریف اشاره و اغراض آن را چنین بیان مى کند:

  1. مبالغه از راه قصر (مانند زید هو الجواد)؛ ۲. بیان اختصاص و حصر مسندإلیه در مسند بدون مبالغه (مانند عمرو الشجاع حین یتأخر الأبطال)؛ ۳. بیان این که مسندإلیه اتصافش به حکم به حدى روشن و آشکار است که قابل انکار نیست و بر کسى پنهان نیست؛ مانند شعر خنسا:
إذا قبُح البکا على قتیلٍ رأیتُ بکاک الحَسَنَ الجمیلا
  1. قصد تعریف به حقیقتى که مخاطب آن را تعقل و تصور کرده است (مانند هو الحامى لکل حقیقه)؛[۷] جمع و تبیین این اغراض به ویژه دو غرض اخیر در کمتر کتابى به چشم مى خورد.

دوم: یکى از مباحث مهم علم معانى، مبحث تقدیم و تأخیر است. با این که علماى علم بیان نکات و اغراضى را براى تقدیم بیان کرده اند، یکى از ویژگى هاى مثبت کتاب «الطراز» این است که مؤلف پس از آن که پنج نوع تقدم را که عبارت اند از تقدم رتبى (علت بر معلول و مانند آن)، تقدم ذاتى غیر على، تقدم شرفى، تقدم مکانى و تقدم زمانى، بیان مى کند، به تفصیل این انواع را در چند صفحه در قالب مثال هاى مختلف قرآنى تطبیق مى دهد و اسرار و نکات زیبایى را بیان مى نماید.[۸]

سوم: یکى از آراى مهم ابن حمزه در بحث تقدیم و نکات آن این است که وى برخلاف بسیارى از اهل فن اجتماع، دو غرض لفظى و معنوى را بلامانع مى داند؛ براى نمونه، در علت تقدیم مفعول «إیاک» بر دو فعل «نعبد» و «نستعین» در سوره حمد، برخى بیان اختصاص و حصر و برخى به دلیل مشاکله و هم گونى با آخر دیگر آیات سوره مى دانند، درحالى که او اجتماع هر دو غرض را روا دانسته و منافاتى بین آن دو نمى بیند.[۹]

چهارم: از دیگر نکات قابل استفاده از بحث تقدیم کتاب «الطراز» این است که اگر براى ترتیب و تقدیم و تأخیر، نکته و سرى باشد، مانعى نیست که در عکس آن ترتیب، نکته اى دیگر باشد؛ بنابراین متکلم یکى از آن دو نکته را لحاظ مى کند و کلام را بر آن ترتیب مى چیند و اگر نکته دیگر را لحاظ مى کرد و کلامش را بر ترتیب دیگر مى چید، مشکلى نبود؛ مثلا در آیه شریف «وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَهً مَیْتاً وَ نُسْقِیَهُ مِمَّا خَلَقْنا أَنْعاماً وَ أَناسِیَّ کَثِیراً (الفرقان، ۴۸-۴۹) علت تقدیم چهارپایان بر آدمیان را این مى داند که زندگى چهارپایان موجب قوام احوال مخلوقات و نیکویى زندگى ایشان است و اگر آدمیان بر چهارپایان به دلیل شرافت انسان بر حیوان مقدم مى شد، نیز روا بود؛[۱۰] بنابراین منافاتى میان این نیست که متکلم گاه نکته یا نکاتى را لحاظ کند و کلام را مطابق اسلوب و ترتیبى بیاورد، درحالى که لحاظ نکات دیگر و ترتیب عکس نیز روا باشد؛ ازاین رو به نظر مى رسد ایراد برخى از مفسران به ذکر نکات تقدیم عبادت بر استعانت در سوره حمد، وارد نیست.[۱۱]

پنجم: بحث ابهام و تفسیر اگرچه در کتب بلاغى مطرح شده، گسسته و متفرق بوده و به مناسبت هر بابى در آن جا به ویژه در بحث اطناب، بیان شده؛ ولى این بحث در کتاب «الطراز» به طور ویژه و مستقل در فصلى جداگانه مطرح شده است. مؤلف پس از این که نکته بلاغى ابهام را بیان مى کند، آن را دو قسم کرده، براى هر قسم، مثال هایى مختلف از قرآن و حدیث و از ابواب گوناگون مى آورد.

قسم اول، کلامى است که در آن مطلبى مبهم آمده بدون این که تفسیر شود، مانند آیه شریف: «وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ».[۱۲]. قسم دوم، کلامى است که در آن مطلبى مبهم آمده و سپس تفسیر شده است، مانند آیه شریفه: «وَ قَضَیْنا إِلَیْهِ ذلِکَ الْأَمْرَ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ ».[۱۳] و[۱۴] در یک کلام، پیوسته بودن، جامعیت، تنوع شواهد و تبیین زیباى مؤلف از اغراض و نکات مثال ها در این بحث از ویژگى هاى بارز این کتاب است.

ششم: مبحث مهم دیگر از علم معانى، بحث از ایجاز است. ایجاز در کلام گاه به حذف است و گاه به قصر و کوتاهى؛ اگرچه از نظر بلاغى، ایجاز نوع دوم از اهمیت بیشترى برخوردار است و مؤلف نیز به تفصیل از این نوع سخن گفته،[۱۵] قسم اول نیز از اهمیت خاصى برخوردار بوده و تنوع و نکات بلاغى گوناگونى دارد که در کتب بلاغى کمتر بدان پرداخته شده؛ درحالى که ابن حمزه در کتاب «الطراز» به تفصیل از آن سخن رانده و تقسیمات گوناگونى را به همراه شواهد قرآنى و غیر قرآنى بسیار با نکات و اغراض آن مطرح ساخته که در نوع خود بى نظیر یا کم نظیر است؛[۱۶] مثلًا یکى از موارد آن ایجاز به حذف جواب است؛ مانند جواب لولا، لما، جواب أما، إذا، لو و جواب قسم؛ مثلًا در آیه شریفه  «فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ » [۱۷] جواب لما حذف شده و تقدیر آن را ابن حمزه چنین مى داند: «کان هناک ما کان مما تنطق به الحال ولا یحیط به الوصف من رفع البلا وکشف الکربه وإزاله المحنه العظیمه والغبطه والسرور بامتثال أمر الله تعالى والزلفه عنده والفوز برضوان الله».[۱۸]

هفتم: یکى از صناعات زیباى بلاغى، صنعت التفات است. مشهور بلاغیون، التفات را انتقال از اسلوبى به اسلوب دیگر مى دانند؛ به این شکل که از یکى از طریق غیبت، خطاب و تکلم به دیگرى عدول شود. یکى از ابتکارات ابن حمزه این است که این انتقال اسلوبى را مختص راه هاى سه گانه نمى داند، بلکه انتقال از اسلوب خبر به انشا یا برعکس آن و انتقال

از اسلوب ماضى به مضارع و برعکس آن را نیز جزو التفات مى داند، مانند آیات شریف:« قالَ إِنِّی أُشْهِدُ اللَّهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّی بَرِی ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ» [۱۹] « قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ» [۲۰] «وَ اللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى  بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها کَذلِکَ النُّشُورُ »[۲۱] «وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَهً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً[۲۲] و[۲۳]

هشتم: یکى دیگر از صناعات بلاغى، صنعت اعتراض است که غالباً به شکل جمله معترضه و گاه به شکل مرکب ناقص مى آید؛ مانند زیدٌ- على ما به من قله ذات یده- کریمٌ. ابن حمزه پس از تعریف اعتراض، آن را به دو قسم کلى مفید و غیرمفید و غیرمفید را نیز به قبیح و غیرقبیح قسمت کرده است. در بخش نخست (اعتراض مفید) آیات قرآنى و اشعار گوناگونى را با ذکر لطایف و نکات مطرح کرده که در خور توجه است.[۲۴]

نهم: بحث مهم دیگر از مباحث علم معانى که در جاى جاى آن خود را به روشنى نمایان ساخته، بحث تأکید است. ابن حمزه، فصل مستقلى را براى این صنعت گشوده و پس از بیان تعریف و فایده آن مى گوید: تأکید مرتبط با علوم بلاغت گاه در لفظ و معناست و گاه فقط در معنا؛ در قسم نخست، مواردى از آیات قرآنى را که چندین بار در سوره اى تکرار شده، آورده و نکته آن را بیان کرده؛ مطلبى که کمتر در کتب بلاغى رابع به چشم مى خورد؛ آیاتى مانند: «فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ»  که بیش از سى بار در سوره الرحمن تکرار شده و« فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ» که ده بار در سوره مرسلات آمده است. گاه هم یک مرکب یا جمله اى در آیه یا آیاتى تکرار شده است، مانند: «وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَیْنِ أَنَّها لَکُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَهِ تَکُونُ لَکُمْ وَ یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ یَقْطَعَ دابِرَ الْکافِرِینَ لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» ؛[۲۵] «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا کانُوا مَعَهُ عَلى  أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتَّى یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» [۲۶] در قسم دوم نیز (تأکید معنوى محض) پس از تقسیم این نوع تکرار به مفید و غیرمفید، در نوع مفید، مثال هایى را که غالبا از مصادیق عطف خاص بر عام است، آورده و به نکات آن پرداخته؛ در پایان این نوع بیان کرده که این قسم گاه براى اثبات مدعى و به عنوان برهان و شاهد و گاه به منظور اهتمام و بیان اهمیت و تأکید مطلب و گاه به خاطر نکته دیگرى مى آید.[۲۷]

به هر حال، آنچه معمولًا در کتب بلاغى به صورت پراکنده و گسسته مطرح است، در این جا تا حدودى جمع و پیوسته مطرح شده و این از امتیازات کتاب است.

دهم: یکى از ابواب مهم علم معانى باب فصل و وصل است. فصل در اصطلاح یعنى آوردن جمله اى پس از جمله اى دیگر، بدون واو عاطفه؛ وصل نیز یعنى عطف یکى از دو جمله یا دو مفرد[۲۸] بر دیگرى. در نظر ابن حمزه، وصل در جمله ها، بحث زیاد و نکات بسیارى ندارد؛ ازاین رو درباره آن کمتر بحث کرده است؛ اما فصل مواضع و علل مهمى دارد که وى در پنج موضع و علت، آن را حصر کرده که فهرست وار به آن اشاره مى شود:[۲۹]

الف) جمله اى که در جواب سؤال واقع شده است؛

ب) جمله اى که نسبت به جمله ما قبل در حکم بدل و مبین آن است؛

ج) جمله اى که نسبت به جمله سابق به منزله عطف بیان است و خفا و ابهام یا اشتباهى که در ما قبل است را برطرف مى کند؛

د) جمله اى که به منزله تأکید معنوى است و سبب رفع توهم تجوز یا سهو یا فراموشى در مضمون جمله سابق است؛

ه-) جمله اى که با فصلش توهم عطف بر سابق را برطرف مى کند؛ زیرا با توجه به معانى و اغراض جملات، عطف به ما قبل جایز نیست.[۳۰]

  1. علم بیان

عمده مباحث علم بیان، مبحث حقیقت، مجاز (مرسل و استعاره)، تشبیه و کنایه است.

اول: یکى از ویژگى هاى کتاب الطراز اهمیت دادن به تعریفات اصطلاحات بلاغى و نقد و بررسى آن است؛ مثلًا با این که ابن حمزه، به تصریح خود در مقدمه کتاب، بیش از چهار کتاب بلاغى در اختیار نداشته، با این حال وقتى به تعریف حقیقت و مجاز مى رسد، به تفصیل و متناسب با کتاب، آن دو را تعریف و قیود تعریف را بیان و تحلیل و سپس تعاریف چهارگانه اى را که به دستش رسیده نقد و بررسى مى کند.[۳۱]

دوم: یکى دیگر از تفصیلات او در کتاب الطراز، بحث مجازات و حقایق لغوى، عرفى و شرعى است که بسیار زیبا و دقیق همراه تقسیمات متنوع و مثال هاى مناسب و رایج مطرح شده است.[۳۲]

سوم: ابن حمزه در ابتداى بحث مجاز، پس از تعریف، به تقسیمات آن پرداخته و در تقسیم آن گفته: مجاز یا در مفردات است یا در مرکبات یا در هردو، سپس براى مجاز مفرد پانزده نوع با مثال بیان کرده که استعاره و مجاز به حذف و نقصان و مجاز به زیادت را جزو آن مى داند.[۳۳]

البته با این که وى پانزده نوع مجاز مفرد را مى شمارد، در جایى پس از آن مى گوید: «همه این انواع به سه نوع کلى و اصلى توسع، استعاره و تمثیل برمى گردد».[۳۴] این نظریه اى مهم و درخور توجه است که انواع متعدد را در قالب سه نوع اصلى مى ریزد.

چهارم: از ویژگى هاى بارز کتاب الطراز این است که مؤلف پس از تعریف و تقسیم مصطلح بلاغى به بیان احکام و آثار آن مى پردازد و این روند در جاى جاى کتاب به چشم مى خورد؛ مثلًا در بحث از حقیقت و مجاز پس از تعریف و تقسیم آن دو، به بیان احکام و آثار و فواید آن مى پردازد.[۳۵] یا در بحث از استعاره، هفت حکم براى آن بیان مى کند[۳۶] یا براى هریک از تشبیه و کنایه احکام گوناگونى را برمى شمارد.[۳۷]

پنجم: از محسنات و فواید کتاب الطراز بیان اسرار، نکات، فواید و اغراض مجاز و مانند آن است که در کتب بلاغى دیگر کمتر به چشم مى خورد؛ مثلًا وى براى عدول از حقیقت به مجاز سه فایده لفظى، معنوى و لفظى- معنوى را مطرح مى کند و براى هریک وجوهى را ذکر مى نماید؛ مثلًا سه فایده لفظى و چهار فایده معنوى را بیان مى کند که بسیار قابل استفاده است.[۳۸]

ششم: از آراى ابن حمزه، توقیفى بودن مجاز در مفردات و عدم توقیفى بودن آن در مرکبات است. او با آوردن مثال هایى و تبیین آن ها به تقریب این مطلب مى پردازد که بدون اذن از سوى لغت نمى توان مجازى در مفرد استعمال کرد که عرب استعمال نکرده؛ ولى در مرکب، چنین چیزى ممکن است؛[۳۹] بحثى که مورد اختلاف بوده و هر دو سو طرفداران خاص خود را دارد.

هفتم: از آراى خاص او در بحث مجاز مى توان به این اشاره کرد که وى مجاز را در افعال و حروف و اسماى اعلام نمى پذیرد؛[۴۰] البته در بحث از استعاره، استعاره تبعیه را در افعال و حروف قبول مى کند.[۴۱]

هشتم: از دیگر آراى خاص او در بحث مجاز این است که مجاز در مرکب (مجاز در اسناد) را مجاز لغوى مى داند، نه مجاز عقلى چنان که برخى قائل اند.[۴۲]

نهم: یکى از مباحث مهم و پرکاربرد علم بیان، بحث استعاره است. در باب استعاره، تعاریف مختلفى آورده شده که ابن حمزه پس از نقد چهار تعریفى که از گذشتگان او رسیده، تعریف پنجمى را اختیار کرده، مى گوید: استعاره یعنى چیزى را چیزى دیگر قرار دهى و براى چیزى، چیز دیگر، به شکلى که معناى تشبیه نه شکلًا و نه حکماً در آن ملاحظه نشده باشد.[۴۳] آن گاه به بیان قیود این تعریف پرداخته، در ادامه، مثال هایى مختلف از قرآن و حدیث و غیر آن بیان مى کند و بعد به تقسیمات متنوع آن مى پردازد.

از تقسیمات جالب آن، تقسیم استعاره به استعاره محسوس براى محسوس و معقول براى معقول و محسوس براى معقول و عکس آن است؛ مانند: «وَ تَرَکْنا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً»[۴۴] «قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ» [۴۵] «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ» [۴۶] «إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ حَمَلْناکُمْ فِی الْجارِیَهِ».[۴۷]

دهم: یکى از اختلافاتى که میان علماى علم بیان مطرح بوده، این است که آیا مثل «زید اسدٌ» یا «زید کالأسد» استعاره است یا تشبیه؟ او پس از این که هر دو مذهب را نقل کرده و ادله هر دو طرف را به تفصیل بیان مى کند، نظر خاص خود را چنین بیان مى کند که اگر با اظهار ادات تشبیه، لطافت و بلاغت کلام پایین بیاید و کم رنگ شود، آن کلام استعاره است؛ مانند:«وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ»،[۴۸] اما اگر چنین نباشد، تشبیه است مانند: زید الأسد؛ و به تفصیل از این نظریه خود که قابل توجه است، دفاع کرده و استدلال مى کند.[۴۹]

یازدهم: از آراى مهم ابن حمزه در بحث استعاره این است که از منظر وى، استعاره مجاز لغوى است؛ چنان که عبدالقاهر در اسرار البلاغه معتقد است، نه مجاز عقلى،[۵۰] چنان که وى در دلائل الاعجاز معتقد است و براى این نظریه، دو استدلال بیان مى کند.[۵۱]

دوازدهم: از آراى مهم ابن حمزه در باب تشبیه این است که او پس از این که دو مذهب در باب تشبیه را مبنى بر این که آیا تشبیه از نوع مجاز به شمار مى آید یا نه، قول به مجاز بودن را تقویت مى کند. اگر چه در پایان کلامش به این مایل است که اولًا این نزاع، فایده چندانى نداشته و ثانیاً چه بسا لفظى باشد؛ ولى در جایى از مجاز بودن آن دفاع کرده و دو وجه براى این مدعا بیان مى کند.[۵۲]

سیزدهم: از نظر ابن حمزه، اساس فایده تشبیه بر سه پایه استوار است: ۱. تأکید و مبالغه، ۲. ایجاز و اختصار در عبارت، ۳. بیان و ایضاح.

ابن حمزه براى هر یک از این فواید مقصدى گشوده و جداگانه و به تفصیل، بحث کرده است.[۵۳]

چهاردهم: از آراى مهم و عجیب ابن حمزه در بحث تعریض این است که وى تعریض را نه حقیقت، نه مجاز و نه کنایه مى داند؛ زیرا دلالت لفظ در همه آن ها به واسطه لفظ است؛ ولى تعریض در نظر او فقط از قرینه فهمیده مى شود. او پس از این که تعریف ابن اثیر را به «اللفظ الدال على الشى من طریق المفهوم لا بالوضع الحقیقى ولا المجازى»[۵۴] رد مى کند، خودش در تعریف تعریض چنین مى گوید: «هو المعنى الحاصل عند اللفظ لا به»، سپس به تفصیل به تحلیل این تعریف مى پردازد و پس از آن به تفصیل به مثال هاى آن پرداخته، تفاوت هاى سه گانه میان کنایه و تعریض را بیان مى کند.[۵۵]

  1. علم بدیع

یکى از امتیازات کتاب «الطراز» در علم بدیع این است که او به تفصیل از محسنات لفظى و معنوى سخن رانده است. او بیست محسن لفظى و ۳۵ محسن معنوى را به تفصیل با تحلیل و ذکر شواهد گوناگون مطرح کرده است.[۵۶]

  1. خاتمه

از ویژگى ها و امتیازات بارز و بسیار مفید این کتاب این است که او پس از ذکر مباحث علوم بلاغت، در پایان کتاب به تعبیر خود به مطالب تکمیلى پرداخته و در آن چهار فصل گنجانده است:[۵۷]

فصل اول: در فصل نخست به تفصیل از فصاحت و بلاغت قرآن در مفردات و مرکبات و جملات آن سخن مى گوید؛

فصل دوم: در این فصل از اعجاز قرآن و دلیل آن سخن مى راند؛

فصل سوم: در فصل سوم درباره وجوه اعجاز قرآن و این که اعجاز قرآن از چه جهت یا جهاتى است، بحث مى کند. او در این فصل به ده مذهب در این باره اشاره نموده، سپس نظر مختار خود را بیان مى کند؛

فصل چهارم: در فصل پایانى درباره اعتراضات و ایراداتى که از سوى مخالفان به قرآن شده، سخن مى گوید.

انصاف این است که اگرچه برخى از مباحث خاتمه این کتاب به مباحث کلامى شبیه تر و نزدیک تر است، بسیارى از این مباحث مرتبط با علوم ادبى، به ویژه علوم بلاغت است، بلکه به تعبیر خود مؤلف، تمام مباحث پیشین، مقدمه این مبحث است؛ ازاین رو، وى از نویسندگان علم بلاغت که به این بحث نپرداخته اند، به ویژه آنان که در این مباحث استادند، مانند ابن خطیب رازى، تعجب کرده و عذر آنان را موجه نمى داند.[۵۸]

نتیجه گیرى

یحیى بن حمزه علوى، از علماى شیعى و زیدى مذهب قرن هشتم، صاحب تألیفاتى گوناگون در علوم مختلف به ویژه در علوم بلاغت است. دو کتاب الطراز و الایجاز او درعلوم بلاغت به ویژه کتاب الطراز، گواه تخصص و احاطه او در این علم است. او با وجود دستیابى به کتب اندکى از کتاب هاى گذشتگان در این علم توانسته اثرى خلق کند که علوم بلاغت را تا حدى قابل توجه گسترش و ارتقا دهد؛ ازاین رو، آثارش به نوبه خودعالى و درخور توجه است. قلمى روان و فصیح، طرح و نقد اقوال گوناگون در بحث هاى مختلف، بهره گیرى بسیار از شواهد بلاغى، به ویژه در منابع دینى و معرفتى مانند قرآن کریم، سخنان پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و کلمات امیرمؤمنان على علیه السلام، پروراندن ذوق بلاغى و طرح مباحث مرتبط با اعجاز قرآن، از ویژگى هاى بارز این کتاب است. او در مباحث مختلف بلاغى، صاحب آرا و نظرات گوناگون مهمى است که به برخى از آن ها اشاره شد.

منابع

۱.قرآن، ترجمه: ناصر مکارم شیرازى، قم، انتشارات امام على بن ابیطالب علیه السلام، ۱۳۸۹ ش.
۲.ابن اثیر، ضیا الدین، المثل السائر فى ادب الکاتب والشاعر، التحقیق: احمد الحوفى، مصر: دار النهضه، ۲۰۰۸ م.
۳.ابن حمزه علوى، یحیى، الإیجاز لأسرار کتاب الطراز فى علوم حقائق الإعجاز من العلوم البیانیه والأسرار القرآنیه، بیروت: دار المدار الإسلامى، تحقیق: الدکتوربن عیسى باطاهر، چاپ اول، ۱۴۲۵ ق.
۴.ابن حمزه علوى، یحیى، الطراز المتضمن لأسرار البلاغه و علوم حقائق الإیجاز، بیروت: المکتبه العصریه، چاپ اول، ۱۴۲۳ ق.
۵.امین، سید محسن، أعیان الشیعه، بیروت: دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۰۳ ق.
۶.آقا بزرگ طهرانى، محمد محسن، الذریعه إلى تصانیف الشیعه، نجف الأشرف، مطبعه الغرى، ۱۳۵۵ ق.
۷.تفتازانى، مسعودبن عمر، المطول فى شرح تلخیص المفتاح، قم: منشورات مکتبه آیت الله العظمى المرعشى النجفى، چاپ اول، ۱۴۰۷ ق.
۸.حسینى زبیدى، محمد مرتضى، تاج العروس من جواهر القاموس، بیروت: دار الفکر، چاپ اول، ۱۴۱۴ ق.
۹.خطیب قزوینى، محمدبن عبدالرحمن، الإیضاح فى علوم البلاغه، بیروت: دار الکتب العلمیه، تحقیق ابراهیم شمس الدین، چاپ دوم، بى تا.
۱۰.خمینى، سید مصطفى، تفسیر القرآن الکریم، تهران: مؤسسه تنظیم ونشر آثار امام خمینى، چاپ اول، ۱۴۱۸ ق.
۱۱.زرکلى، خیرالدین بن محمود، الأعلام، دار العلم للملایین، چاپ پانزدهم، ۲۰۰۲ م.
۱۲.سکاکى، یوسف بن ابى بکر، مفتاح العلوم، بیروت: دار الکتب العلمیه، تحقیق عبدالحمید هنداوى، چاپ اول، بى تا.
۱۳.شوکانى، محمدبن على، البدر الطالع بمحاسن من بعد القرن السابع، بیروت، دار المعرفه، بى تا.
۱۴.عصام الدین اسفراینى، ابراهیم بن محمدبن عربشاه، الأطول فى شرح تلخیص المفتاح، بیروت: دار الکتب العلمیه، تحقیق عبدالحمید هنداوى، چاپ اول، بى تا.
۱۵.کماله، عمربن رضا، معجم المؤلفین، بیروت: دارالإحیا التراث العربى، مکتبه المثنى، بى تا.
۱۶.مدرس تبریزى، محمدعلى، ریحانه الادب فى تراجم المعروفین بالکنیه او اللقلب، تهران: نشر خیام، ۱۳۶۹ ق.

پی نوشتها

[۱] . السکاکى، مفتاح العلوم، ص ۵۲۶؛ الخطیب القزوینى، الإیضاح، ص ۱۳؛ التفتازانى، المطوّل، ص ۱۶.

[۲] . ابن‏حمزه، الطّراز، ج ۱، ص ۶۳- ۶۵.

[۳] . ر. ک: همو، ج ۳، ص ۸۰.

[۴] . همو، ص ۶۹ و ۷۱.

[۵] . همو، ص ۶۶.

[۶] . ابن‏حمزه، الإیجاز، ص ۶۹ و ص ۸۸.

[۷] . همو، الطراز، ج ۱، ص ۱۳ و ۱۴. براى توضیح این اغراض و نکات و امثله آن به آن‏جا مراجعه شود.

[۸] . ر. ک: ابن‏حمزه، الطراز، ج ۲، ص ۳۳ و ۳۷.

[۹] . ر. ک: همو، ص ۳۷ و ۳۸.

[۱۰] . ر. ک: همو، ص ۴۱- ۴۳.

[۱۱] . ر. ک: خمینى( سیدمصطفى)، تفسیر القرآن الکریم، ج ۲، ص ۲۵- ۲۷.

[۱۲] . شعراء، ۱۹.

[۱۳] . حجر، ۶۶.

[۱۴] . ر. ک: ابن حمزه، الطراز، ج ۲، ص ۴۴، ۴۸.

[۱۵] . همو، ص ۶۵، ۷۰.

[۱۶] . ر. ک: ابن حمزه، الطراز، ص ۴۹ و ۶۴.

[۱۷] . صافات، ۱۰۳- ۱۰۴.

[۱۸] . همو، ص ۶۱ و ۶۲.

[۱۹] . هود، ۵۴.

[۲۰] . اعراف، ۲۹.

[۲۱] . فاطر، ۹.

[۲۲] . کهف، ۴۷.

[۲۳] . ر. ک: همو، الطراز، ص ۷۳- ۷۵.

[۲۴] . ر. ک: همو، ص ۸۹ و ۹۳.

[۲۵] . انفال، ۷- ۸.

[۲۶] . نور، ۶۲.

[۲۷] . ر. ک: ابن‏حمزه، الطراز، ص ۹۴ و ۱۰۱.

[۲۸] . این‏که وصل عطف دو مفرد را نیز شامل است نظر ابن‏حمزه است وگرنه بلاغیّون متاخّر آن‏را مانند فصل مختصّ جمله مى‏دانند.

[۲۹] . البته بیان این مواضع گرچه از اختصاصات او نیست و در بسیارى از کتب بلاغى مطرح شده است، به عنوان یکى از آراى وى در این باب مهمّ مناسب بود بدان اشاره شود.

[۳۰] . ر. ک: همو، الطراز، ج ۳، ص ۱۶۹ و ۱۷۱. این ده مورد( تلک عشره کامله) گلچینى بود از آراى مهمّ ابن‏حمزه در کتاب بلاغى خود وگرنه وى در هر مبحث آرا خاصّ خود را داراست که چه بسا برخى جدید یا مهمّ نباشد.

[۳۱] . ر. ک: همو، ج ۱، ص ۲۸- ۳۸.

[۳۲] . ر. ک: ابن‏حمزه، الطراز، ص ۳۰، ۳۳.

[۳۳] . ر. ک: همو، ص ۳۹- ۴۱.

[۳۴] . همو، ص ۴۳.

[۳۵] . ر. ک: همو، ص ۳۳- ۵۶.

[۳۶] . ر. ک: همو، ص ۱۲۸، ۱۳۴.

[۳۷] . ر. ک: همو، ص ۱۸۴- ۲۱۹.

[۳۸] . ر. ک: همو، ص ۴۴- ۴۶.

[۳۹] . ر. ک: ابن حمزه، الطراز، ص ۴۷ و ۴۸.

[۴۰] . ر. ک: همو، ص ۴۸ و ۵۰.

[۴۱] . ر. ک: همو، ص ۱۳۴.

[۴۲] . ر. ک: همو، ص ۴۲ و ۴۳.

[۴۳] . همو، ص ۱۰۶.

[۴۴] . کهف، ۹۹.

[۴۵] . یس، ۵۲.

[۴۶] . حجر، ۹۴.

[۴۷] . حاقه، ۱۱.

[۴۸] . اسراء، ۲۴.

[۴۹] . ر. ک: ابن‏حمزه، الطراز، ص ۱۰۷- ۱۰۹.

[۵۰] . البته مقصود از مجاز عقلى در این‏جا تصرّف در امر عقلى و معنوى است نه مجاز در اسناد که بین متأخران رایج است.( ر. ک: تفتازانى، المطوّل، ص ۳۶۰ و ۳۶۱؛ اسفراینى، الأطول، ج ۲، ص ۲۵۰)

[۵۱] . ر. ک: ابن‏حمزه، الطراز، ص ۱۲۹- ۱۳۱.

[۵۲] . ر. ک: ابن‏حمزه، الطراز، ص ۱۳۵، ۱۳۷.

[۵۳] . ر. ک: همو، ص ۱۴۲، ۱۴۵.

[۵۴] . ابن‏اثیر، المثل السائر، ج ۲، ص ۱۸۶.

[۵۵] . ر. ک: ابن‏حمزه، الطراز، ص ۱۹۳، ۲۰۲.

[۵۶] . ر. ک: همو، ج ۲، ص ۱۸۴، ۲۱۴؛ ج ۳، ص ۳ و ۱۱۴.

[۵۷] . ر. ک: ابن‏حمزه، الطراز، ج ۳، ص ۲۰۵ و ۲۵۵.

[۵۸] . همو، ص ۲۰۶.

منبع: نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم ادبى.

نویسنده مقاله: محمدامین مؤمنى‏.