فرهنگ و تمدن شیعه » شیعه و علوم اسلامی » علوم حدیث »

گونه‌شناسی نامهای کنیه‌سان برای مطالعه‌ رجال حدیث

اشاره:(۱)

نامهای کنیه‌سان، یعنی آن دسته از نامهای خاص که از ترکیب «اب» با یک جزء پسین ساخته می‌شوند، بی تردید، کاوش در کارکرد فرهنگی کنیه در تاریخ جوامع عربی از یک سو و بررسی وجه نامگذاری و تحلیل معنایی نامها از سوی دیگر، گامی مهم در نامشناسی (۲) اسلامی است. در این مقاله، بر پایه اسناد و شواهد تاریخی نشان داده شده است که بسیاری از کنیه سانها الزاماً کنیه نیستند، اما گاه بخشی از کارکرد کنیه را بر عهده می گیرند و گاه به عنوان لقب ایفای نقش می کنند. این در حالی است که این کنیه سانها از ارزش معنایی بیش از کنیه اصلی برخوردارند.

نامهای کنیه سان، یا نامهای خاص (۳) دو بخشی که از ترکیب «اب» با یک بخش ثانوی ساخته می شوند، در مطالعات اسلامی- عربی از ارزش تاریخی ویژه ای برخوردارند. در تداول آنان که با این حوزه آشناسند، بدون آنکه تفصیلی درمیان باشد، این نامها به طور عام عنوان « کنیه » یافته اند. در نگاه نخست به نظر می آید که کنیه یکی از کهنترین و استوارترین رسوم عربی است و دانسته های سنتی ما درباره ی آن، عاری از ابهام و تردیدهاست. با این همه در این مقاله، سعی بر آنست تا نشان داده شود که آنچه ما بر اساس معرفی سنتی درباره ی کنیه می دانیم، بسیار اندک و بس ابهام آلود است.
اگر هر نام مرکب از اب و یک جزء پسین را کنیه بدانیم، کنیه همواره آن کاربردی را ندارد که در شناخت عمومی ما از آن انتظار می رود و اگر نقش کنیه به عنوان تعبیری احترام آمیزکه در خطابی کتابی، جایگزین نام می شود، مورد نظر باشد، بسیاری از نامهایی که اکنون کنیه شمرده می شوند، کنیه نخواهند بود.
بی تردید، مطالعه ی جایگاه فرهنگی کنیه در تاریخ جوامع عربی از یک سو و بررسی وجه نامگذاری و تحلیل معنایی نامها از دگر سو، گامی مهم در نامشناسی عربی است. در صورتی که کنیه با شکل پیش نمونه ی خود، ساخته شود که همان ترکیب اب با نام بزرگترین فرزند ذکور صاحب نام است، انتظاری که از آن می رود، متفاوت با مواردی است که کنیه با الگوهای دیگر ساخته شود و درک درست الگو در گرو دانستن آنست که اساساً این کنیه دارای چه کارکردی بوده است. در گامی فراتر باید گفت، درک معنای نهفته در نامهای کنیه سان و راه یافتن به تحلیل آنها، خود در گروه آنست که بیشتر گونه های آن شناخته و کارکرد هر یک بررسی گردد.

برآوردی از تعاریف سنتی

در طی سده های متمادی، به رغم آگاهی وسیع نویسندگان درباره ی گونه های مختلف کنیه، نظریه هایی در خصوص گونه شناسی کنیه شکل نگرفته و تعاریف به دست داده شده نیز در مراحل ابتدایی خود مانده است.
با در نوردیدن چندین سده، در اواخر سده ی ۶ ق، ابن اثیر که در المرصع، به تبیین معنایی کنیه های متنوع پرداخته، در مقدمه ی کتاب، بر خلاف انتظار، به مبانی نظری مهمی در این باره اشاره نکرده و حتی سخن او در باب منشأ کنیه، حاکی از افسانه ای عامیانه و به دور از داده های تاریخی است (ص ۶).
جرجانی، در اواخر قرن ۸ ق، در التعریفات، کنیه را چنین تعریف می کند: « کنیه آنست که اول آن اب یا ام یا ابنه باشد ( ص ۲۴۱ ). تعریفی نزدیک به آن نیز از شهید ثانی رسیده است ( ۳۹۷/۸ ). در واقع این تعریف تنها به صورتبندی ساخت نام، آن هم تنها در بخش اول و نه واژه پسین توجه کرده است. مدتها بعد، مناوی تعریف جرجانی را چنین تکمیل کرده است: « کنیه، عَلَمی است که اول آن اب یا ام یا ابن یا ابنه باشد و آن در اکثر موارد برای مسماهای خود با یک جزء پیشین ساخته می شود، نه آنکه ابتداءأ وضع شود » (ص ۶۱۱ ). اخذ « عَلَم » بودن در تعریف کنیه چندان بر ارزش واقعی تعریف نمی افزاید، اما توضیح افزوده در بخش اخیر تعریف، ناظر به مسأله ی وضع در خصوص کنیه است و تا حدی ارزش تعریف را ارتقا می دهد.
در واقع بسیاری از عالمان قرون متقدم و میانه که درباره ی شناسایی کنیه ی افراد سخن گفته اند، به مطالعه ی ویژگی های نحوی و احکام فقهی کنیه پرداخته اند، اما درباره ی چیستی و گونه های کنیه جز اشاراتی پراکنده نداشته اند.
از معدود کسانی که به گونه های کنیه عنایت داشته اند، نووی است که در آثار گوناگون فقهی، حدیثی و رجالیش به این موضوع توجه کرده است ( از جمله نووی، تهذیب …، ۴۱/۱، الاذکار، ۲۹۶-۲۹۷ ). او در بخشی از مباحث فقهی خود در باب کنیه، چنین می آورد: « کنیه گرفتن جایز است، خواه برای شخص فرزندی باشد یا نه، خواه کنیه ابوفلان باشد یا ابو فلانه، ام فلان باشد یا ام فلانه. کنیه به غیر نام انسان نیز جایز است، همانند ابوهریره، ابوالمکارم، ابوالفضائل و ابوالمحاسین » ( نووی، المجموع، ۴۳۸/۸ ).نووی در این یادکرد خود، سه نکته ی مهم را درباره ی گونه های کنیه یادآور شده است، مهمترین آنها اعتقاد وی به روا بودن این گونه های کنیه گذاری است، بدون آنکه از دیدگاه او تفاوت معنا داری میان گونه ها وجود داشته باشد.
رضی الدین استرآبادی نکته ای در خور توجه در بیان تفاوت میان کنیه و لقب، یادآور شده است: لقب به اعتبار معنای لفظی خود می تواند متضمن مدح یا ذم باشد، اما بر خلاف آن در کنیه صرف عدم تصریح به نام فرد، خود موجب بزرگداشت است ( رضی، ۲۶۵/۳ ). این توضیح نشان می دهد که استرآبادی ارزش لفظی کنیه را در دلالت بر مدح و ذم کاملاً خنثی می شمرد. ابن حجر عسقلانی که یادکردهای نووی را در مورد توجه قرار داده و به تکمیل آن پرداخته است، در اشارت پراکنده خود، از گونه ای کنیه سخن آورده که در عمل به عنوان لقب به کار می رفت. وی به ارزش قاموسی (۴) کنیه نیز وقوف داشته است ( فتخ الباری، ۵۳۶/۱ ).
چنین می نماید که در تحقیقات عصر اخیر نیز پیشرفت مهمی در باب شناخت کنیه صورت نگرفته است. باربیه دومینار در ۱۹۰۷ م، در فهرستی از نامها، بدون آنکه تصویری نظام یافته به دست دهد، بر اساس گزارشهای موجود در منابع عربی، به تحلیل معنایی شماری از کنیه ها پرداخته است ( باربیه دومینار، ۱۸۹ به بعد ). چندی بعد در مقاله ای که ونسینک در ویرایش نخست دائره المعارف اسلام نوشت و در ویرایش دوم سامانی نو یافته، اگرچه به گونه های کنیه مختصراً توجهی کرده، اما از حد مضامین نووی و ابن حجر چندان فراتر نرفته است. تنها نکات افزوده این است که برخی کنیه ها لقبی است بر اساس یک ویژگی یا خُلق شخصی، مانند ابواندوانیق و ابوهریره؛ و اینکه در مواردی بسیار اندک مانند ابوجهل کنیه دارای بار معنایی منفی و نکوهش آمیز است ( ونسینک، ویراست ۲، ۳۹۵ ).

پیشینه نامهای کنیه سان

پیشینه در اساطیر و تاریخ باستان، محققانی چون ونسینک با روی آوردن به جایگاه کنیه به عنوان تابو (۵) و با مرتبط ساختن کنیه و رسوم خاکسپاری ( ونسینک، ویراست ۱، ۱۱۱۹ )، چنین می نماید که سابقه ی کنیه را در گذشته های دور پیش از اسلام جستجو می کرده اند. باید گفت در سنت عربی که به انساب و اخبار پیشینیان اهمیت فراوانی می داده اند، کاربرد کنیه برای شخصیتهای مربوط به گذشته های دور هرگز مرسوم نبوده است. حتی بزرگانی چون عدنان و مضر که از نیاکان نامدار عرب بوده اند، یا خالد بن سنان که به عنوان پیامبری نه چندان دور از عصر پیامبر (ص) شناخته می شده است، به کنیه ای نامور نبوده اند.
نمونه های متعدد نامهایی که بخش اول آنها را اب تشکیل داده است، در اساطیر و گزارشهای تاریخی اقوام گوناگون سامی، نشان از آن دارد که این صورتبندی ساخت نام در میان اقوام سامی، از پیشینه و گستره ی در خور توجهی برخوردار بوده است.
در این باره پیش از همه باید از نامهای یادشده در متون عهد عتیق یاد کرد که از مشهورترین نمونه های آن است: ابشالوم، فرزند داوود (ع) از پادشاهان بنی اسرائیل ( دوم سموئیل، ۳:۳ و دیگر جایها )، ابیاثار، نخستین پسر اخی ملک چهارمین کاهن بزرگ یهود ( اول سموئیل، ۲۰:۲۲ و دیگر جایها )، ابیاساف پسر عموی حضرت موسی (ع) ( خروج، ۶:۲۴ و دیگر جایها )، ابیشور از رجال بنی اسرائیل ( اول تواریخ ایام، ۲۸:۲- ۲۹ )، ابیملک پادشاه جرار ( پیدایش، ۲:۲۰ و دیگر جایها )، ابیناداب از رجال بنی اسرائیل ( اول سموئیل، ۱:۷ و دیگر جایها )، ابینوعم از رجال بنی اسرائیل ( داوران، ۶:۴ و دیگر جایها )، ابیهود و ابیشوع نوادگاه بنیامین، ( اول تواریخ ایام، ۲:۸- ۳؛ برای جزء اسمی اب، نک: گزنیوس، ۳ ). درباره ی نام حضرت ابراهیم ((ع) ( شکل عبرانی، ابرام/ ابراهام ) نیز با وجود اختلاف اقوال در خصوص جزء پسین، اینکه جزء آغازین همان واژه مشترک سامی «اب» بوده باشد، از مقبولیت گسترده ای نزد محققان برخوردار است ( نک: گزینوس، ۴؛ نیز سارنا، ۱۱۲ ).
در کنار نامهای عهد عتیق، باید به نامهای حکام و پادشاهان عرب اشاره کرد که از طریق کتیبه ها و نسب نامه ها به دست آمده و در فهارس پادشاهان و امیران باستانی عرب نقش بسته است. این نمونه ها عبارتند از: ابکرب یثع، پادشاه معین؛ اب یدع یشع، پادشاه معین؛ اب یشع بن الیفع ریام، پادشاه معین، ابیشع پدر یرعش، فرمانروای حضر موت؛ یدع اب غیلان، فرمانروای حضر موت؛ اب یزع، فرمانروای حضرت موت؛ یدع اب ذبیان یهنعم، فرمانروای قطبان؛ ابن شبم، فرمانروای قطبان؛ اب عم ابن اب شم فرمانروای قطبان؛ اب کرب احرس، از فرمانروایان حمیر؛ ابوکرب بن معدی کرب، از پادشاهان همدان و اب کرب اسعد، از پادشاهان حمیر ( جواد علی، ۸۴/۲، ۸۶، ۸۸، ۱۳۲، ۱۶۶، ۱۶۷، ۲۳۲، ۲۳۳، ۲۳۸، ۳۰۹، ۳۷۹ مکرر، ۵۲۹، به ترتیب؛ برای فرد اخیر با ضبط ابوکرب اسعد، نیز نک: ابن قتیبه، ۶۰؛ مسعودی، ۸۲/۱ ).
در یادکردهایی که منابع اسلامی از برخی شخصیتهای اساطیری یا تاریخی عرب دارند، نیز می توان نمونه هایی از نامهای کنیه سان را باز جست. از آن دست می توان به ابو مالک عمروبن سبأ جد شاهان سبا ( مسعودی، ۴۸/۲؛ بدون کنیه ابومالک: طبری، التاریخ، ۱۳۰/۱؛ مقدسی، ۱۱۷/۴ ) و ابوشمر بن حارث از نوادگان عمرو مزیقیاء از ملوک ازد ( ابن حبیب، ۳۷۲؛ ابن حزم، ۳۷۲ ) اشاره کرد. از جمله شخصیتهای نامبردار در انساب عرب که می توان بر اساس توالی نسلها حدود زمانی آنان را تخمین زد، می توان به این کسان اشاره کرد.
ابو حباحب بن کلب بن وبره از اجداد قبیله ی قضاعه ( ابن حزم ، ۴۵۵ ) که بر پایه ی اطلاعات موجود درباره ی نسب نائله بنت فرافصه همسر عثمان، به تخمین معاصر الیاس بن مضر نیای شانزدهم پیامبر (ص) بوده است ( مصعب زبیری، ۱۰۵؛ ابن شبه، ۹۸۱/۳؛ ابن سعد، ۵۴/۳؛ ابن حزم، ۴۵۶ ).
ابوسوده بن نهد از اجداد قبیله ی قضاعه ( ابن حزم، ۴۴۶ ) که بر پایه ی اطلاعات موجود درباره ی نسب ابوعثمان نهدی و قسوره بنت معلل والی سجستان در عصر اموی، وی به تخمین معاصر، کعب بن لؤی نیای هفتم پیامبر (ص) بوده است ( برای ابوعثمان، نک: ابن سعد، ۹۷/۷؛ ابن حزم، ۴۴۷؛ خطیب، تاریخ، ۲۰۰/۱۰؛ برای قسوره، ابن حزم، همانجا ).
ابوسود بن مالک بن حنظله از اولاد زید مناه ( ابن قتیبه، ۷۷، برخی نسخ، ابن حزم، ۴۶۷ ) که از نظر توالی نسلها در نسل مره، نیای ششم پیامبر (ص) جای داشته است. نام این فرد در برخی دیگر از منابع به گونه ای ضبط شده که با کنیه سان سازگاری ندارد ( مثلاً ابن قتیبه، ۷۷، بیشتر نسخ ).
ابواخزم بن ربیعه بن جرول بن ثعل ( ابن حزم، ۴۰۲، ۴۷۶؛ ابن عساکر، ۳۵۷/۱۱؛ ابن ماکولا، تهذیب…، ۸۲ ) پسر عموی لبید بن سنبس بن معاویه بن ثعل از قبیله طی که بر پایه ی اطلاعات موجود درباره ی برخی شخصیتهای طایی عصر نبوی، می توان لبید و هم طبقه ی او ابواخزم را به تخمین معاصر کلاب نیای پنجم پیامبر اکرم (ص) دانست. درصدر این شخصیتها، رافع بن عمیره از صحابه قرار دارد که داده های نسب او با نسب نامه های برخی از اصحاب سنبسی همچون معن بن قیس، زید بن حصن و قصیل بن ظالم تأیید می شود ( برای نسب رافع، نک: ابن سعد، ۶۷/۶؛ ابن عساکر، ۱۱/۱۸؛ ابن اثیر، اسد، ۱۵۶/۲؛ برای نسب معن و زید نک: ابن حزم، ۴۰۲؛ برای نسب قصیل، نک: ابن اثیر، همان، ۲۰۵/۴؛ ابن حجر، الاصابه، ۴۴۲/۵ ).
ابوبکر بن کلاب بن ربیعه از اجداد قیس عیلان ( ابن حزم، ۴۶۹؛ نیز ابن درید، ۲۹۶؛ یاقوت، ۱۴۳/۴ ) که بر پایه ی اطلاعات موجود درباره ی تسلسل نسب وی، او به تخمین معاصر کلاب بن مره نیای پنجم پیامبر (ص) بوده است.
سرانجام باید به شخصیتهای اسطوره ای- تاریخی اشاره کرد که زمان زندگی آنها حتی در روایات عرب با تردیدی گستره روبه رو بوده است. از اینان فردی به نام ابوسعد به عنوان نماد طول عمر نزد عرب شناخته بوده که گفته می شود نامش مزید بن سعد یا لقیم بن لقمان بوده است ( ابن اثیر، المرصع، ۱۵۹ ). دیگر باید از ابورغال نام برد که بر اساس روایات، مردی دچار شده به بلایی آسمانی از قبیله ی ثقیف یا از بازماندگان ثمود بوده و در منابع اسلامی با موضوعات متنوع یاد او بر جای مانده است ( ابن هشام، ۱۶۶/۱؛ ازرقی، ۱۳۳/۲؛ طبری، التاریخ، ۱۴۱/۱، ۴۴۱ احمد،المسند، ۲۹۶/۲؛ ابوداوود، ۴۶۴/۳- ۴۶۵ ). نام او راگاه زید بن مخلف (یاقوت، ۵۳/۳ ) و گاهی قسی بن منبه ضبط کرده اند ( ابوالفرج، ۷۶/۴ )، در حالی که می دانیم قسی بن منبه ملقب به ثقیف، نیای قبیله ی ثقیف است ( ابن سعد، ۶۰/۱؛ ابن هشام، السیره، ۱۲۲/۱ ).
در جمع بندی این بخش باید گفت، صرف نظر از نمونه هایی چون ابومالک عمرو بن سبأ، ابو سعد و ابورغال که احوال آنان به شدت با اسطوره درآمیخته است، در موارد اشاره شده عموماً نام های کنیه سان، نام اصلی افراد نامبرده بوده است.

پیشینه در عصری نزدیک به ظهور اسلام

با مروری بر اساسی ترین کتب انساب، در نسلهای پس از عبد مناف نیای سوم پیامبر (ص) کنیه سانها ( به عنوان نام اصلی یا کنیه ) همچنان قابل پی جویی است. در منابع نسب شناختی، از فردی با نام ابوعمرو در شمار پنج فرزند عبد مناف سخن آمده که فرزندی از او برجای نمانده است ( مصعب زبیری، ۱۵؛ ابن قتیبه، ۷۱ ) این در حالی است که در دیگر منابع تنها به چهار فرزند عبد مناف اشاره شده و یادی از ابوعمرو در میان نیست ( ابن هشام، همان، ۲۳۳/۱- ۲۳۴؛ ابن حزم، ۱۴ ). در صورت تکیه بر صحت ضبط منابعی که از ابوعمرو یاد آورده اند، بر پایه ی آنچه از ظاهر منابع بر می آید، این نام، نام اصلی این شخصیت و نه کنیه او بوده است.
در نسل پسین باید ازنام ابوالحارث برای عبدالمطلب پدربزرگ پیامبر (ص) سخن آورد که در شماری از منابع اسلامی به عبدالمطلب نسبت داده شده است ( مثلاً ابن هشام، همان ۳۱۱/۱؛ کلبی، ۲۸؛ ابن حبان، الثقات، ۱۳۶/۲؛ شاذان بن جبرئیل، ۲۶). به هر حال، در صورت ثبوت کاربرد این نام در عصر عبدالمطلب، این از نخستین نمونه های کابرد نامی با ترکیب کنیه برای شخصی است که نام اصلی مشخصی نیز برای او ثبت شده است ( قس: طبری، تاریخ …، ۵۰۱/۱، که ابوالحارث را کنیه برای مطلب بن هاشم دانسته است ).
در نسل عبدالمطلب، برخی از منابع انساب فردی به نام ابوصیفی را بدون آنکه نام اصلی برای او ذکر شده باشد، برادر او شمرده اند ( ابن حزم، ۱۴ ). در همان نسل باید از پسر عمه عبدالمطلب، ابوهمهمه یاد کرد که عمرو یا حبیب بن عنوان نام اصلی او ضبط شده است ( مصعب زبیری، ۱۵؛ ابن حزم، ۱۷۶ ). در همان نسل، فهرست فرزندان مطلب بن عبد مناف دربردارنده ی شماری از کنیه سانها به عنوان کنیه و در برخی موارد احتمالاً نام اصلی است ( نک: ابن حزم، ۷۲ ). همچنین از جد امیه بن ابی الصلت ثقفی یاد آمده که نام ابوزمعه بر خود داشته است، بدون آنکه نام اصلی دیگری برای او به دست داده شده باشد ( مسعودی، ۵۹/۲ ) و از مردی خزاعی به نام ابوکبشه وهب بن عبدمناف بن زهره سخن رفته که بر قریش در باورهای مذهبی خرده گیری هایی داشته است ( زمخشری، الفائق، ۳۲/۳؛ نیز ابن سعد، ۵۹/۱؛ حاکم، المستدرک، ۶۵۶/۲، ۴۰۷/۳ ). از جمله زنان کنیه بر، در همین نسل نیز باید از ام البنین همسر مالک بن جعفر بن کلاب یادکرد که بر پایه ی اطلاعات موجود درباره ی نسب همسر وی، مالک، به تخمین معاصر عبدالمطلب نیای نخست پیامبر (ص) بوده است ( سیبویه، ۲۳۵/۲، قس: ابن حزم، ۲۸۵ ).
در نسل فرزندان عبدالمطلب، کنیه سانها با دو کاربرد دیده می شود: کاربرد نخست، ناظر به مواردی است که ترکیب اب یا جزء پسین، نام اشهر شخصی را ساخته است، در حالی که در منابع نسب شناسی برای آن شخص نام اصلی به خصوصی نیز منظور شده، هرچند آن نام اصلی هرگز نامی مشهور و شناخته برای عموم نبوده است.
نمونه هایی از این کاربرد درباره ی دو تن از فرزندان عبدالمطلب، یعنی ابوطالب و ابولهب دیده می شود که در منابع برای آنان عبدمناف و عبدالعزی به عنوان نام اصلی ذکر شده است ( برای ابوطالب نک: مصعب زبیری، ۱۷؛ کلبی، ۲۸؛ ابن بابویه، ۱۲۰؛ شریف رضی، ۶۸؛ مسعودی، ۱۰۹/۲؛ یاد کرد عمران به عنوان قول ضعیفی در نام ابوطالب، ابن عنبه، ۲۰؛ برای ابولهب، مصعب زبیری، ۱۸؛ طبری، تفسیر، ۳۳۷/۳۰؛ حاکم، معرفه …، ۱۷۱؛ ابن حزم، ۱۵ ). البته برخی از منابع نیز یادآور شده اند که نام آنان همان کنیه بوده است، به تعبیر دقیقتر نام اصلی آنان همان کنیه سان بوده است. افزون بر شماری از نسب شناسان اهل بیت ( نک: ابن عنبه، همان )، حاکم این نکته را به عنوان قول اکثر متقدمان و حتی خبر متواتر نقل کرده است ( نک: حاکم، المستدرک، ۱۱۶/۳؛ همو، معرفه …، ۱۸۴ ). دباره ی ابولهب نیز گاه گفته شده که این ترکیب نام اصلی بوده است ( نک: طبرسی، ۴۷۶/۱۰؛ قس: زمخشری، الکشاف، ۸۱۴/۴ ). عمیله بن اعزل عدوانی که در اواخر عصر جاهلی سالها سرپرستی حجاج را بر عهده داشته، به ابوسیاره شهرت داشته و به گفته کلبی، این نام را به مناسبت وظیفه اش یافته بوده است ( نک: کلبی، ۴۷۱؛ درباره ی وی نیز: مسلم الصحیح، ۸۹۲/۲، ابن هشام، ۲۵۲/۱- ۲۵۳؛ ابویعلی، ۴۳۶/۳، ازرقی، ۱۸۷/۱ ).
گونه ی دیگر از کاربرد کنیه سان، ناظر به مواردی است که این نام، نام اصلی شخص نامبردار است و نام دیگری برای او در کتب نسب شناختی به ثبت نرسیده است. نمونه های این کاربرد را در همین نسل، می توان در شاخه ی عبدشمسی از بنی عبد مناف باز یافت، آنجا که در شمار فرزندان امیه اکبر فرزند عبدشمس، از شش تن به نامهای حرب و ابو حرب، سفیان و ابوسفیان، عمرو و ابوعمرو یاد آمده است ( نک: ابن قتیبه، ۷۳؛ نیز برای فردی به نام ابوثابت مورد اشاره اعشی، سیبویه، ۵۱۰/۳ ). در منابع انساب و اخبار عرب، نشانی در دست نیست تا ما را متقاعد سازد که کاربرد کنیه دارای سابقه ای بیش از حد ضبط شده در منابع نسب شناختی قابل پی جویی باشد.
در مجموع به نظر می رسد نمونه های ارائه شده از کاربرد کنیه به عنوان نامی کنابی در کنار نام اصلی، از اواخر سده ۶ میلادی در انساب عرب وارد شده است و به گذشته ای دورتر از نسل عبدالمطلب ( د ۵۷۸ م ) پدربزرگ پیامبر (ص) باز نمی گردد. با تکیه بر این نکته، می توان این احتمال را طرح کرد که شاید رواج کنیه در میان عرب، مربوط به تحولات فرهنگی سریع و نسبتاً وسیعی باشد که در عصر عبدالمطلب در اواسط آن سده در منطقه ای با مرکزیت مکه رخ داد و فرهنگ عربی را وارد مرحله ای جدید از تاریخ خود ساخت. در صورت صحت این فرضیه، هسته مرکزی گسترش سنت کنیه در میان عرب، اشراف قریش بوده اند و این رسم نامگذاری با شتابی سریع در طی دو نسل از قرشی به غیر قرشی، از مکی به غیر مکی و از شریف به عموم مردم گسترش یافته است.
حدود یک سده پس از آن، عمر خلیفه دوم از کنیه هایی چون ابوسلمه، ابو حنظله، ابو عرفطه، ابومره و در روایتی ابو سلمه و ابو قتاده به عنون کنیه هایی مأنوس و متناسب با سنت عرب یادکرده است ( نک: ابن شبه، ۷۵۳/۲؛ ابن عساکر، ۵۹/۳۸؛ به نقل از زبیر بن بکار، ابن ابی حدید، ۳۴۳/۶ ).

جایگاه فرهنگی کنیه

مفهوم کنیه و فرهنگ کنیه

کنیه از نظر واژگانی، اسم مصدری برای کنایه است و کاربرد آن بدین معنا در سده ی نخست هجری و اوایل قرن دوم کاملاً معمول بوده است. از جمله نمونه های برجای مانده از این کاربرد، می توان به سخنی از عبدالله بن عمر اشاره کرد، بدین مضمون که عبارت « زَعَمَ » کنیه (کنایه ) برای «کذب » است ( طبری، جامع البیان، ۱۲۱/۲۸ ). شریح قاضی در همان دوره در اشاره ای به همین نکته، یادآور شده که برای هرچیزی « کنیه ای » ( تعبیر کنایی ) وجود دارد و کنیه ی کذب « زعموا » است ( ابن ابی شبیه، ۲۵۲/۵ ). سرانجام باید به سخن غالب قطان در اوایل قرن دوم اشاره کرد که تعبیر « حِدَّت » را کنیه ای تعبیر کنایی ) برای بدخلقی دانسته است ( بخاری، تاریخ، ۱۶۴/۳ ).
تعبیر کنایی از یک انسان، بدون آنکه به نام او اشاره شود، در جوامع گوناگون انسانی گاه به عنوان گونه ای از بزرگداشت شناخته شده و شواهد برجای مانده حاکی از آنست که تعبیر کنیه در سده ی نخست هجری در این کاربرد نیز رواج داشته است. نخست باید به حدیث نبوی اشاره کرد که در آن از گرفتن کنیه ی پیامبر (ص) نهی شده است ( بخاری، صحیح، ۵۲/۱ ،….؛ مسلم، صحیح، ۱۶۸۲/۳- ۱۶۸۴؛ ترمذی، ۱۳۶/۵ ). سپس باید به سخنی از خلیفه دوم اشاره کرد که خواهان « شیوع دادن کنیه ها » بوده است ( قرطبی، ۳۳۰/۱۶ ). با این حال به نظر می رسد در اواسط سده ی نخست هجری، هنوز کنیه معنایی عام داشته و شامل هرگونه تعیر غیر صریح از افراد، می شده است. از جمله باید به حکایتی اشاره کرد با این مضمون که در عصر خلافت معاویه تعبیر « امیرالمؤمنین » برای خلیفه یک کنیه محسوی می شده است ( نک: هیثمی، ۱۹۸/۵، به نقل از طبرانی ). (۶)
مجموعه ای از حکایات برجای مانده از سده ی نخست هجری، همچنین نشان از آن دارد که در طی آن سده، رسم یادکرد از افراد به نامهای غیر صریح به تدریج روی به افزایش نهاده، به طوری که در پایان آن سده، رسمی استوار بوده است ( برای نمونه ای در شعر فرزدق، نک: ابن جنی، ۵۲۸/۲ ).
این رسم تا سده ی سوم به اندازه ای تثبیت شده بود که مردم در بدو آشنایی نخست از کنیه مخاطب خود پرسش می کرده اند. ابوالعباس مبرد گزارش گویایی در این باره به دست داده است ( خطیب، تاریخ …، ۳۸۵٫ ۳ ). در شعری مربوط به سده های نخست نیز کنیه و لقب با یکدیگر مقایسه شده و بر خلاف لقب که بار نکوهشی دارد، کنیه را دربردارنده « اکرام » دانسته اند ( ابن اثیر، المرصع، ۳۶ ).

نامگذاری در کنیه

یکی از پرسشهایی که در پژوهشهای مربوط به کنیه کمتر بدان توجه شده و اهمیت بسیاری در شناخت کارکرد کنیه دارد، کیستی نامگذاری است. جالب توجه است که کیستی نامگذاری حتی در متون سنتی به طور مشخصی مودر توجه قرار نگرفته است، اما در گزارشهای کهن نمونه هایی برجای مانده که به طور ضمنی دربردارنده ی اطلاعاتی سودمند در این باره است.
پیش از همه باید به نمونه هایی اشاره کرد که افراد، به طور معمول، به هنگام تولد پسر نخست خود، همزمان با نامگذاری او برای خود کنیه برمی گزیدند. از جمله این نمونه ها، خبری منقول در منابع حدیثی اهل سنت است، حاکی از آنکه امام علی (ع) مایل بود نخستین زاده ی خود را حرب نام نهد تا کنیه ی ابوحرب را برای خود برگزیند، اما پیامبر (ص) نام حسن را برای او برگزید و امام علی (ع) به ابوالحسن کنیه گرفت ( طیالسی، ۱۹؛ بزار، ۳۱۵/۲- ۳۱۶؛ طبرانی، ۹۷/۳ ). اگرچه این خبر در منابع امامی تأیید نشده است، اما صحت صدور آن در مورد خاص امام علی (ع) مورد نظر در استناد نیست و آنچه در اینجا در خور تکیه است، رسم کنیه گذاری است که مبنای صدور یا ساخت این خبر بوده است. در تأیید رسم یاد شده، باید یادآور شد که انتخاب کنیه توسط افراد برای خویش، پیش از آنکه فرزندی برای آنان متولد شده باشد، در صدر اسلام امری دور از انتظار بوده است.
حکایتهای متعددی از عصر صحابه برجای مانده که همه بر مرسوم بودن انتخاب کنیه توسط خود فرد تأکید دارند که از آن جمله می توان به مواردی مربوط به مغیره بن شعبه( ابن ابی عاصم، ۲۰۲/۳؛ ضیاء مقدسی، ۱۷۹/۱ )، عبدالرحمن بن عمر (ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۴۵/۴؛ ابن حجر، الاصابه، ۳۳۹/۴ ) و عبدالله بن سائب مخزومی ( خطیب، تاریخ، ۴۶۱/۹؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۵۷۴/۲؛ ذهبی، ۳۹۰/۳ ) اشاره کرد.
روایتی مشهور حاکی از آنست که امام علی (ع) از رسول اکرم (ص) درخواست کرد تا اجازه دهد فرزندی بعدی خود را محمد نام نهد و کنیه ی ابوالقاسم را نیز برای او برگزیند ( مثلاً نک: بیهقی، السنن، ۳۰۹/۹ )، اما فارغ از این نمونه ی استثنایی، نمونه هایی در دست نیست که بتواند انتخاب کنیه توسط پدر برای فرزند را به عنوان یک رسم اثبات نماید. حتی شواهدی بر خلاف آن در دست است، چنانکه عبدالرحمن فرزند خلیفه دوم بدون مشورت با پدر و با وجود مخالفت او کنیه ی ابوعیسی را برای خود برگزیده بود ( ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۴۵/۴؛ ابن حجر، الاصابه، ۳۳۹/۴ ).
انتخاب کنیه توسط یک شخصیت برجسته ی اجتماعی نیز در میان عرب امری مرسوم بود و در آثار محدثان نیز به وجود چنین امری توجه شده است ( مثلاً نک: ابن عبدالبر، التمهید، ۲۰۳/۱۹؛ زرقانی، ۹۸/۲ ). اعطای کنیه هایی از سوی پیامبر (ص) به کسانی از صحابه، از برجسته ترین نمونه های آن است؛ البته در این میان موارد خاصی نیز دیده می شود که نباید به سادگی به کسانی جز پیامبر (ص) گسترش داده شود. از این موارد خاص، می توان به کنیه دهی صهیب بدون داشتن فرزند به ابو یحیی ( (احمد، المسند، ۳۳۳/۴، ۱۶/۶؛ ابن ماجه، ۱۲۳۱/۲؛ حاکم، المستدرک، ۳۱۰/۴؛ بیهقی، شعب، ۴۷۸/۶ )؛ برادر شیرخوار انس بن مالک به ابو عمیر ( بخاری، الصحیح، ۲۲۹۱/۵؛ ابن حبان، الصحیح، ۱۵۸/۱۶ و صفوان بن امیه پیش از آنکه اسلام آورد، به ابووهب اشاره کرد ( عبدالرزاق، ۱۲۲/۶ ).
با این وصف، اصل کنیه دهی توسط شخیتهای متنفذ در دوره های پسین نیز تداول داشته و نمونه هایی از آن شناخته شده است؛ مانند کنیه دهی فرافضه حنفی به ابو حسان توسط خلیفه دوم ( عبدالرزاق، ۱۲۲/۶ )، کنیه دهی انس بن سیرین به ابوحمزه توسط انس بن مالک ( ابن حبان، مشاهیر، ۹۱ ) و نسلهای بعد کنیه دهی ابوزرعه دمشقی توسط ابو حاتم رازی ( ذهبی، ۶۷/۱۳ ). جاحظ که درباره ی کنیه ی یکی از معاصرانش ابوخزیمه کنجکاو شده، نخست پرسش کرده است که آیا کسی این کنیه را بر او نهاده، یا خود آن را برگزیده است ( جاحظ، ۵۷۰/۱ )، گویی هر دو حالت برای او قابل انتظار بوده است.
زنان پس از تولد فرزند همچون مردان به بزرگترین پسر خود کنیه می گرفتند و از همین رو بود که بسیاری از زوجهای عصر صحابه، دارای کنیه ی مشترک بودند؛ مانند ابوسلمه و ام سلمه، ابودرداء و ام درداء و … و در برخی از منابع به این رسم به عنوان « عادت عرب » اشاره شده ( رافعی، ۳۶۳/۱ ) و برخی از محدثان فهرست این زوجهای هم کنیه را در تک نگاری هایی ثبت کرده بودند. از آن جمله باید به کتابی در چهار جزء با عنوان من وافقت کنیته کنیه زوجه از ابن عساکر اشاره کرد ( یادکرد: ذهبی، ۵۶۰/۲۰؛ اثری با همین عنوان از سیوطی، حاجی خلیفه، ۸۹۴/۱ ).
برای زنانی که فرزندی نزاده بودند، استفاده از کنیه امر معمولی نبوده، ولی گاه از سوی بزرگان به چنین زنانی نیز کنیه داده می شد؛ برجسته ترین نمونه آن کنیه دهی پیامبر (ص) به عایشه به درخواست خود او اندکی پس از ازدواج با پیامبر است ( نک: ابن ماجه، ۱۲۳۱/۲؛ ابن ابی شیبه، ۳۰۰/۵ ).

کارکرد اجتماعی کنیه

مطالعات سنتی درباره ی کنیه و جایگاه آن در فرهنگ عرب، عموماً وامدار مطالعات زبانشناختی و ادبی کلاسیک است. در منابع فقهی به خصوص در سده های میانه، جز مورد نهی از جمع میان نام و کنیه پیامبر (ص)، کنیه تنها از این نظر اهمیت یافته که خواندن بدان در بردارنده ی گونه ای حرمتگذاری است ( مثلاً نک: علامه حلی، ۴۲/۲؛ نووی، المجموع، ۴۳۸/۸ ). در حوزه ی مطالعات رجالی، با وجود آنکه شناخت کنیه ها نقش بسیار پراهمیتی ایفا می کرده و آثار متعددی در این باره توسط محدثان نوشته شده است، درباره ی نقش فرهنگی کنیه جز اشاراتی جسته و گریخته نیامده است. در زبانشناسی کلاسیک عربی، برای نحویان مسائلی چند در پیرامون اعراب کنیه مطرح بوده ( مثلاً سیبویه، ۲۹۷/۲؛ ابن جنی، ۵۲۶/۱- ۵۳۰؛ زمخشری، المفصل، ۲۷، ۱۵۹؛ همو، الکشاف، ۸۱۴/۴؛ ابوالبقاء، ۴۸۴/۱؛ ابن هشام، اوضح …، ۱۳۰/۱؛ ابن عقیل، ۱۲۱/۱- ۱۲۲ ) و برای لغویان این نکته اهمیت خاص داشته که واژه هایی با ساخت کنیه برای تعبیر از حیوانات، گیاهان، جمادات و اسماء معنی به کار می رفته است ( مثلاً نک: ازهری، تهذیب، ۶۰۳/۱۵- ۶۰۴؛ ابن اثیر، المرصع، سراسر کتاب، همو، النهایه، ۲۰/۱؛ نیز نک: لین، ۱۱/۱؛ آذرنوش، ۲۹۶ ). تنها نکته ای که به وضوح می توان به عنوان وجه مشترکی در میان آثار کهن اسلامی بازیافت، این است که کنیه عموماً بر گونه ای از حرمت گذاری دلالت دارد.
در مطالعات خاورشناسی، نخست باید به گلدتسهیر اشاره کرد که در مقاله ای، به نقش کنیه به عنوان « نشانه ی شرافت » توجه کرده است ( ص ۲۶۷ به بعد ). مقاله ی بلند نیمر الرحمن در باب کنیه های عربی، گامی فراتر در مطالعه ی کنیه بود، اما از یک نظریه ی نامشناختی درباره ی کنیه همچنان فاصله داشت ( ص ۷۵۱- ۸۸۳ ). بروکلمان ( ص ۱۶۵ ) و رکندورف ( ص۱۳۳ ) در مباحث دستوری خود، ترکیب اب یا ام با نامی پس از آن را صورتی برای برقراری رابطه ی اضافی و نسبی دانسته اند ( نک: اشپیتالر، ۳۳۶ به بعد ). ونسینک با عنایت به آیینهای شناخته از دیگر اقوام کهن، کاربرد کنیه در میان عرب را بیشتر، از آن رو دانسته که نام نزد آنان « تابو » بوده و کوشش می شده است تا افراد به نام خوانده نشوند ( ونسینک، ویراست ۲، ۳۹۵ ).
از نوشته های جدیدتر، می توان به مقاله مفتیچ درباره ی کاربردهای خاص کنیه ( ص ۱۳۳-۱۶۴ )، مقاله ی ملتی داگلاس درباره ی رابطه ی متقابل عناصر نامشناختی شامل اسمها، القاب با جزء پسین « الدین » و کنیه ها در قرن ۹م ( ص ۲۷-۵۵ ) و مقاله ی مارین درباره ی نامشناسی عربی در اندلس شامل اسمها و کنیه ها ( ص ۱۳۱- ۱۴۹ ) اشاره کرد که مطالعاتی موردی اند.

شایست و ناشایستهای کنیه

الف، کنیه برای افراد بدون فرزند

کاربرد عادی کنیه در مورد کسانی است که فرزندی برای آنان متولد شده است. از همین روست که کنیه بری، پیش از آنکه فرزندی برای کسی متولد شده باشد، امری غریب و دور از انتظار بوده و تنها با توجیهی خاص قابل پذیرش بوده است. از عصر صحابه، نمونه هایی در دست است که نشان از چنین غرابتی دارد. از جمله باید به انتقاد خلیفه دوم از صهیب یاد کرد که او را به سبب انتخاب کنیه بدون داشتن فرزند مورد اعتراض قرار داده است؛ اما صهیب در پاسخ یادآور شده که این کنیه را پیامبر (ص) شخصاً بدو داده است ( احمد، المسند، ۳۳۳/۴، ۱۶/۶؛ ابن ماجه، ۱۲۳۱/۱؛ حاکم، المستدرک، ۳۱۰/۴ ). در نیمه ی دوم سده ی نخست هجری نیز ابراهیم نخعی یادآور شده که استادش علقمه کنیه ی ابوشبل برای خود برگزیده بود، بدون آنکه فرزندی داشته باشد ( احمد، العلل، ۲۵۵/۲ ) و توجه ابراهیم به این نکته حاکی از غرابت آن است.
چنین می نماید که از سده ی دوم هجری، کنیه دادن به فرزندان توسط پدر از هنگام خردسالی رواجی نسبی یافت و دست کم در برخی خاندانها دیده می شد. در سخنی به نقل از امام باقر (ع) چنین آمده است که اهل بیت (ع) به سبب آنکه فرزندانشان در معرض « نبز » قرار نگیرند ( اشاره به آیه ی حجرات/۱۱ )، آنان را از کودکی کنیه می داده اند ( کلینی، ۲۰/۶؛ طوسی، ۴۳۹/۷ ).
عادی شمردن کنیه گذاری برای افراد بدون فرزند، مربوط به دوره هایی دورتر از صدر اسلام است که کارکرد اجتماعی کنیه دچار تحول شده بوده است. در قرن ۴ ق، ابو هلال عسکری در بیان تفاوت میان دو واژه ی « اب » و « والد » یادآور شده است که برای فردی بدون فرزند می توان تعبیر « ابو فلان » به کار برد، در حالی که تعبیر « والد فلان » درباره ی او خطاست ( ابو هلال عسکری، ۱۳ ). ابو هلال در این توضیح خود آشکارا فرهنگ پیرامونی کنیه را نادیده گرفته و کنیه را همانند « والد فلان » یک ترکیب اضافی و « اب » را به عنوان یک واژه همچون والد تلقی کرده است. به عنوان نمونه ای از سده های بعد، باید به توضیح نووی درباره ی کنیه اشاره کرد که می گوید کنیه گرفتن جایز است، بدون در نظر گرفتن اینکه فرد را فرزندی باشد یا بدون فرزند باشد ( نووی، المجموع، ۴۳۸/۸ ).
ثاعلبی در فصلی از کتاب ثمار القلوب خود به معرفی کنیه افرادی پرداخته که هیچگاه فرزندی بدان نام نداشته اند ( ۲۴۵ به بعد: الآباء و الامهات الذین لم یلدوا ).

ب، نبود کنیه برای بردگان

کنیه از ویژگی های مردمان آزاد بود و بردگان کنیه نمی گرفتند. جدایی میان برده و آزاده در شایستگی گرفتن کنیه به اندازه ای بود که وقتی فردی آزاد می شد، آزاد کننده به او می گفت که « تو آزادی، پس اکنون برای خود کنیه ای برگزین ». چنین امری درباره ی ابوالربداء/ ابوالرمداء بلوی از صحابه ( ابن اثیر، اسد…، ۱۹۴/۵ ) و میثم تمار یار امام علی (ع) رخ داده است ( مفید، ۳۲۳/۱ ) و هر دو حکایت نشان از آن دارد که مولای آزاد کننده نقش تعیین کننده ای در گزینش کنیه نداشته است.
گاه کنیه ای که بردگان پس از آزادی برای خود بر می گزیدند، به اندازه ای بر آنان غالب می آمد که نام اصلی را به فراموشی می سپرد. به عنوان نمونه ای از این دست می توان به ابوامیه بنده ی مکاتب عمر بن خطاب اشاره کرد که کنیه اش نام اصلی او را منسوخ ساخته است ( نک: مسلم، الکنی…، ۸۵ ).
با توجه به آنچه یاد شد از آنجا که بردگان کنیه بر، نبوده اند و از آنجا که این قابل انتظار نیست که امید رود فرزند فردی آزاد برده باشد، کنیه هایی از قبیل ابودرهم، ابودینار و ابویاقوت که جزء دوم آنها ناظر به نامهای بردگان است، شناخته نشده اند.

ج، کنیه گرفتن به نام دختر

غالب در میان عرب کنیه گرفتن به نام پسران است، اما نمونه ها از کنیه گرفتن به نام دختران نیز اندک نیست. وجود کنیه های دختری برای کسانی از صحابه چون ابو لیلی برای خلیفه ی سوم، ابو رقیه برای تمیم داری، ابوکریمه برای مقدام بن معدی کرب، و نیز ابو الرداء، ابو امامه، ابو ریحانه، ابو رمثه، ابو ریمه، ابو عمره، ابو فاطمه لیثی و ابو مریم ازدی و بسیاری دیگر در سده نخست هجری مانند ابو عایشه مسروق اجدع از تابعین ( نووی، الاذکار، ۲۹۶-۲۹۷ ) حکایت از آن دارد که این گونه کنیه از اهمیت فرهنگی ویژه ای برخوردار است.
برخی از نویسندگان قرون میانه اسلامی را تصور بر آن بود که کنیه بری به نام پسر یا دخترامری علی السویه است ( نووی، المجموع، ۴۳۸/۸ )، اما در عصری نزدیک به ظهور اسلام تفاوت فرهنگی آشکاری در میان بوده است. به نظر می رسد کنیه گرفتن به نام دختر از سوی برخی از اعراب مورد نکوهش قرار می گرفته است؛ چنانکه چنین مذمتی درباره ی حطیئه شاعر با کنیه ابو ملکیه نقل شده است ( ابن حجر، الاصابه، ۱۷۷/۲ ).
برخی چون ابن اثیر، به این نکته تصریح کرده اند که کنیه بری به دختر، به کسانی مربوط است که فرزند پسر نداشته اند ( المرصع، ۳۷ )، اما باید توجه داشت که همواره چنین نبوده و از نمونه های نقض آن ابو لیلی پدر عبدالرحمن است که با وجود داشتن فرزند پسر، همچنان کنیه دختری داشته است. بر اساس گزارشهای تاریخی می دانیم که عبدالرحمن در سال ۱۹ق یا پیشتر تولد یافته ( ابو نعیم، ۳۵۳/۴؛ خطیب، تاریخ، ۱۹۹/۱۰، ذهبی، ۲۶۳/۴؛ نووی، تهذیب، ۲۸۳/۱ ) و این در حالی است که پدرش ابو لیلی تا سال ۳۷ ق زنده بوده است ( ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۷۴۴/۴؛ نووی، همان؛ مزی، ۲۳۸/۳۴ ).
بدین ترتیب باید سببی را جستجو کرد که چرا کسانی از عرب با وجود برتری که برای فرزند پسر قائل بوده اند ( نحل/ ۵۸؛ نجم/۲۱ )، کنیه بری به نام دختر را برگزیده اند. ممکن است نزد برخی از قبائل اساساً کنیه بری به نام فرزند نخست بدون توجه به جنس سنت بوده باشد، اما چنین می نماید که باید دلیلی ژرفتر در میان باشد. اینکه عثمان خلیفه ی سوم پس از درگذشت دو پسرش عبدالله و عمرو، کنیه ی خود را از ابوعبدالله به ابو عمرو و بعد به ابو لیلی گردانیده است، اتفاقی است که در قبیله ی قریش و نه در قبایل بادیه افتاده است. از این رو باید احتمال داد که کنیه بری به نام دختر، زمینه ای از تفأل، شاید تفأل به بقای فرزند بوده باشد.

د، یگانگی و چند گانگی کنیه

چنانکه ابوالد قیش یکی از لغت شناسان قرن دوم هجری تصریح کرده، کنیه برای عرب، همچون اسم، علامتی بود که بدان شناخته شوند ( خلیل، ۳۴/۵ ) و از همین رو یگانگی آن موضوعیت داشت. در منابع رجالی نیز تا قرنها، اصل بر آن بود که هر شخص دارای یک کنیه است و ذکر کنیه های گوناگون برای یک فرد، اختلاف روایت تلقی می گشت و به راحتی بر تعدد کنیه ها حمل نمی شد ( به عنوان نمونه ای نسبتاً متأخر نک: ذهبی، ۳۵۰/۱ ).
زمانی که کسی در پیوند با فرزندی کنیه ای را بر می گزید، حتی در صورت وفات آن فرزند، کنیه او استوار بود. چنانکه برترین نمونه ی تاریخی آن درباره ی شخص رسول اکرم (ص) دیده می شود که با وجود درگذشت فرزند وی قاسم در چند روزگی در مکه ( ابن قتیبه، ۱۴۱ )، تا زمان وفات این کنیه بر آن حضرت باقی بود.
گاه برخی از کسان، شاید به سبب آزردگی های فردی، پس از درگذشت فرزند و تولد فرزندی دیگر، کنیه خود را تغییر می داده اند. شاخص این حال، خلیفه ی سوم است که ابتدا از رقیه دختر رسول اکرم (ص) صاحب فرزندی شد که او را عبدالله نام نهاد و ابوعبدالله کنیه گرفت. پس از وفات عبدالله و با تولد فرزند دیگرش عمرو، کنیه خود را به ابوعمرو تغییر داد و بار دیگر به همین سبب کنیه سومی برای خود اختیار کرد ( خلیفه بن خیاط، ۱۰؛ ابن کثیر، ۵۸۲/۴؛ مزی، ۴۴۸/۱۹ ). افزون بر درگذشت فرزند، تغییر کنیه به دلایل دیگری نیز صورت می گرفت: برخی از کنیه ی ابوالقاسم داشته اند، به احترام پیامبر (ص) از آن لقب دست کشیده اند ( نک: ابن سعد، ۱۰۷/۱؛ ابن سعد، متمم، ۳۶۷؛ خطیب، تاریخ، ۳۷۱/۱ )؛ ابن مقفع ادیب و دبیر نامدار ایرانی که قبل از اسلام آوردن کنیه ابو عمرو داشت، از آن هنگام کنیه ابو محمد را برگزید ( ابن ندیم، ۱۳۲ )؛ زید بن صوحان کنیه ابو عایشه داشت، اما به سبب شدت دوستی اش با سلمان و تغییر موضعی نسبت به عائشه همسر پیامبر (ص)، کنیه ابو سلمان اختیار کرد ( ابن حجر، تعجیل المنفعه، ۱۴۲، همو، الاصابه، ۶۴۸/۲ )؛ مأمون خلیفه عباسی کنیه اش ابوالعباس بود، اما پس از دست یافتن به خلافت، کنیه ابو جعفر را برای خود برگزید ( ابن عساکر، ۲۸۲/۳۳؛ ذهبی، ۲۷۴/۱۰ ) و ابو خدیجه سالم بن مکرم به توصیه ی امام صادق (ع) کنیه اش را به ابو سلمه تغییر داد ( کشی، ۳۵۲-۳۵۳ ). ظاهراً مواردی نادر نیز بود که فردی به سبب شرفی که فرزند غیر ارشدش از آن برخودار شده بود، کنیه ی خود را از فرزند ارشد به فرزند اشرف تغییر می داد ( برای نمونه، نک: ابن ابی حاتم، علل…، ۵۶/۲؛ خطیب، موضع…، ۴۰۹/۲ ).
عبدالله بن زبیر که رد زمان کودکی به مناسبت پدربزرگ مادریش ابوبکر، بدو کنیه ابوبکر داده شده بود، بعدها با تولد فرزندش خبیب، کنیه ی ابو خبیب را برای خود برگزید. اگرچه این مورد ممکن است نمونه ای دیگر از موارد تغییر کنیه باشد ( تأیید: ابن حجر، الاصابه، ۹۰/۴؛ نیز سروده ای در سیبویه، ۲۹۷/۲ )، اما به قولی ویژگی های کنیه پیشین مانع از منسوخ شدن کامل آن گشته و عملاً کنیه ی قدیم با وجود انتخاب کنیه ی جدید شناخته بوده است ( ابن اثیر، المرصع، ۳۷ ).
دیگر نکته ی درخور توجه، کنیه های مربوط به مناسبتهای خاص، به خصوص جنگ است. امام علی (ع) در جنگ احد کنیه ی ابوالقصم را برای خود برگزید ( ابن حجر، الاصابه، ۳۳۲/۷ ) و در عصر صحابه و تابعین کسانی چون عامر بن طفیل قطری بن فجائه و یزید بن مزید، در کنار کنیه های اصلی شان ابو علی، ابو محمد و ابو خالد، برای جنگ کنیه های خاص ابو عقیل، ابو نعامه و ابو الزبیر را برگزیده اند ( جاحظ، ۱۸۰/۱ ).
با صرف نظر از موارد تغییر کنیه و کنیه های مربوط به مناسبتهای خاص، باید بر این نکته اصرار ورزید که یگانگی کنیه در عصر پیامبر (ص) و تا مدتها پس از آن موضوعیت داشته است؛ اما از سده های میانی با تحولات رخ داده در کارکرد اجتماعی کنیه، چندگانگی کنیه هر چند محدود اما امری قابل انتظار بود. از جمله باید به شخصیتی چون منصور بن عبدالمنعم فراوی ( د ۶۰۸ ق ) اشاره کرد( شرح حال: ابن نقطه، ۴۵۴/۱؛ ذهبی، ۴۹۴/۲۱ ) که همزمان دارای سه کنیه ابوالفتح و ابو القاسم و ابوبکر بوده و از همین رو به « ذوالکنی » (دارای کنیه ها ) شناخته می شد ( رودانی، ۵۶ ). ابن حجر عسقلانی نیز با تمسک به حدیثی که باید تفسیری دیگر از آن ارائه داد، برداشت کرده که یک شخص جایز است به بیش از یک کنیه خوانده شود ( نک: فتح، ۵۸۸/۱۰ ).

خاستگاه نام

همچون دیگر گونه های نامگذاری، در کنیه سانها نیز مرجع پیشین قبل از نامگذاری و نیز وجه نامگذاری باید مورد توجه قرار گیرد و در این باره دو حالت قابل پی جویی است: حالت نخست آنست که کنیه سان در هنگام نامگذاری ساخته شده و مرجع پیشین بخش دوم، مقصود نامگذاری بوده باشد که این بخش دوم می تواند یک نام انسانی یا یک واژه قاموسی (۱) باشد.

در کنیه اصل بر آنست که جزء دوم نامی انسانی باشد و در بادی امر انتظار چنین است که آن نام، اشاره به فرزند واقعی یا دست کم مفروض صاحب کنیه باشد، اما گاه چنین رخ می داد که کنیه بر پایه نام پدر، عمو یا « مولا » ی شخص نیز ساخته شود ( نک: جاحظ، ۵۷۰/۲ ). به خصوص کنیه گرفتن به نام پدر آن اندازه اهمیت داشته که مورد توجه عالمان رجال قرار گرفته و از آن میان، خطیب بغدادی رساله ی مستقلی درباره ی نمونه های آن تألیف کرده است ( ذهبی، ۲۹/۱۸ ). در چنین مواردی باید توجه داشت که ملاک برای آنکه واژه ی پس از اب یک نام باشد، کاربرد آن به عنوان یک نام در زمان نامگذاری است. در مورد چنین کنیه هایی که نامی واقعی را به دنبال خود دارد، کنیه ی انتخابی زودرس برای نام فرزند است، یا همزمان با انتخاب نام فرزند اتخاذ می شود و تحلیل معنایی ضمنی کنیه تابع تحلیل معنای ضمنی نامی است که برای فرزند انتخاب شده است.

در حالت ترکیب نام به هنگام نامگذاری، اگر چه دور از انتظار است، اما گاه نیز نامگذاری، کنیه سان را با استفاده از جزء پسینی می سازد که نام انسانی نیست و واژه ای قاموسی است که مرجع پیشین آن در واژگان مقصودنامگذار بوده است. تفصیل این حالت در گنجایش مقاله حاضر نیست و نیازمند مجالی مستقل است. حالت دوم در نهادن کنیه سان، آنست که نام به همان صورت مرکب اخذ شده باشد. مهمترین تحقق این حالت در مواردی است که نام، عاریت گرفته شده از نام یکی از بزرگان خاندان یا شخصیتهای اجتماعی است و جزء پیسین بعد از اب در آن به طور مستقل لحاظ نشده است. به عنوان نمونه عبدالله بن سائب مخزومی کنیه پدربزرگش ابوالسائب را برای خود برگزیده بود ( خطیب، تاریخ، ۴۶۱/۹؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۵۷۴/۲؛ ذهبی، ۳۹۰/۳ )؛ انس بن مالک، زمانی که نوازد سیرین نزد او آورده شد، نام و کنیه ی خود انس و ابوحمزه را برای او برگزید ( بن حیان، مشاهیر، ۹۱ ) و ابو حاتم رازی آنگاه که دردمشق با عبدالرحمن بن عمرو، محدث جوان و با استعداد آن دیار روبه رو شد، او را به کنیه ی همتای رازیش ابوزرعه نامبردار ساخت ( ذهبی، ۶۷/۱۳ ). باید در نظر داشت که در این موارد، نام به هنگام نامگذاری با ترکیب اب و یک جزء پیسین ساخته نشده است. در چنین مواردی بیشتر نام مبدأ و مقصد هر دو از جنس کنیه اند، اما مواردی وجود دارد که نام مبدأ و مقصد جنسهای متفاوت دارند: انتقال از اسم به کنیه، مانند کنیه ابوبکر برای بسیاری از پسینیان به اقتباس نام اصلی ابوبکر خلیفه ی اول و انتقال از کنیه به اسم، مانند نام اصلی ابوالقاسم برای برخی از پسینیان چون ابوالقاسم بن ابی الزناد به اقتباس از کنیه ی پیامبر اکرم (ص) ( نک: ابن ابی حاتم، الجرح…، ۴۲۷/۹ ).

از آنجا که بعضی از ترکیبهای شبیه کنیه دارای معنایی غیر انسانیند و به حیوان، یا معنای غیر انسانی دیگری دلالت دارند، ممکن است تعامل میان این گونه ترکیبهای قاموسی با ترکیبهای اسمی نیز رخ نماید. به عنوان نمونه ترکیب قاموسی ابوالجهم به معنای خوک و گاو میش ( ابن اثیر، المرصع، ۹۶ ) می تواند الهام بخش لقبی برای نکوهش بوده باشد و دور نیست که عملاً بتوان رخداد چنین تعاملی را در برخی نمونه های کاربرد ابوالجهم پی جویی کرد. همچنین با توجه به کاربرد قاموسی ابوالجیش به معنای شاهین ( همان، ۹۷ )، شاید در مواردی از کاربرد ترکیب اسمی ابوالجیش، این ترکیب نه به معنای لشکر که به معنای شاهین ناظر باشد. اگرچه اساس چنین تعاملی در تحلیل کنیه سانها پراهمیت است، اما نباید وجود تعامل اسمی- واژگانی از این نوع را همیشگی دانست. به عنوان نمونه مواردی بسیاری از کاربرد کنیه هایی چون ابوحاتم وجود دارد که می توان مطمئن بود که معنای منفی موجود در ترکیب قاموسی آن ( ابو حاتم، به معنای سگ و کلاغ، همان، ۱۰۸ )، در ترکیب اسمی مطلقاً لحاظ نشده است.

کارکردهای ارجاعی نام

برخلاف پیش فرضی که بر اساس دریافت مشهور از کنیه سانها رخ نموده است، این نامها همواره کنیه نیستند و گاه به عنوان نام اصلی یا لقب نیز کاربرد داشته اند. کاربرد کنیه سان به عنوان نام اصلی، چنانکه اشاره شد در میان اقوام سامی و از جمله عرب از دیرباز کاربرد داشته و در عصری نزدیک به ظهور اسلام نیز رسمی برجای بوده است.

در مورد شخصیت نکوهیده ای چون ابولهب، که در قرآن کریم به نامی با ترکیب اب و یک جزء پسین از او یاد شده همواره این پرسش در پیش روی مفسران بوده است که یادکرد از یک مشرک با کنیه، گونه ای از تعظیم نسبت به او را در بر خواهد داشت. یکی از توجیه های ارائه شده توسط مفسران در این باره آنست که ابولهب برای عموی پیامبر (ص) یک نام اصلی بوده است و نه کنیه ( مثلاً نک: طبرسی، ۴۷۶/۱۰؛ قس: زمخشری، الکشاف، ۸۱۴/۴ ). در میان صحابه نیز برخی از شخصیتها دیده می شوند که ترکیب اب و یک جزء پسین نام اصلی آنان می نماید، اگر چه اصرار رجالیان بر اینکه ترکیب اب و یک جزء پسین الزاماً باید کنیه و نامی ثانوی باشد، آنان را بدان سو رهنموده که یک نام اصلی، هرچند ثابت نشده و تردید آمیز برای آنان نشان دهند. مشهورترین نمونه از این دست ابوبکر خلیفه اول است که در صدر اسلام با وجود نامیده شدن دیگر خلفا به نامهای عمر، عثمان و علی، جز به ابوبکر شهرت نداشته است. با وجود اینکه در منابع نام عتیق یا نامهایی آغاز شونده با عبد به عنوان نام اصلی او ذکر شده، تفحص در منابع متقدم این احتمال را قوی می سازد که ابوبکر نام اصلی بوده است ( یادکرد عبدالله و عتیق به عنوان دو احتمال در نام: ابن سعد، ۱۶۹/۳- ۱۷۰؛ بخاری، التاریخ، ۱/۵؛ طبری، التاریخ، ۳۵۱/۲؛ عبدالله نام و عتیق لقب، یحیی بن معین، ۲۵/۱؛ ابن هشام، السیره، ۸۸/۲- ۸۹؛ یادکرد عبدالرحمن، طبری، التاریخ، ۲۱۲/۲؛ یادکرد عبدالعزی، عیاشی، ۱۱۶/۲؛ ابن عساکر، ۲۷/۳۵ ).

دیگر شخصیت عصر صحابه، ابوسفیان بن حارث پسر عمو و صحابی پیامبر (ص) است که به گفته دارقطنی ابوسفیان نام اصلی او بوده و آنان که نام او را مغیره دانسته اند، او را با برادرش مغیره خلط کرده اند ( نک: ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۴۴/۴- ۱۴۴۵؛ ابن اثیر، اسد…، ۴۶۰/۴؛ محب الدین طبری، ۲۴۱؛ ابن هشام، السیره، ۱۱۱/۵ و ابن سعد، ۴۹/۴ و ابن حزم، ۷۰ که مغیره را نام او گفته اند ).

در دوره تابعین و اتباع آنان، همچنان اشخاص متعددی یافت می شدند که ابوبکر نام اصلی آنان بود و رامهرمزی و ابن حجر فهرستی از آنان به دست داده اند ( رامهرمزی، ۲۹۷-۲۹۸؛ ابن حجر، مقدمه ی فتح، ۲۳۸ ). از جمله مشهورترین آنان ابوبکر بن عیاش قاری و محدث مشهور است که غالب محققان رجال، ابوبکر را برای او نام اصلی شمرده اند ( نک: نسایی، ۲۷۹/۳؛ نووی، شرح…، ۷۹/۱؛ عراقی، ۱۵۷-۱۵۹ ). در موارد متعددی ترکیب کنیه سانها به گونه ای است که واژه ی پس از اب، نه یک نام انسانی که واژه ای از فرهنگ لغات بوده و مرجع پیشین آن یک حیوان، گیاه، شیء یا حتی اسم معناست. نووی در اشاره به این گونه از نام یادآور شده است که « کنیه گرفتن به غیر نامهای آدمیان نیز جایز است » و از آن دست کنیه هایی چون ابوهریره، ابو المکارم، ابو الفضائل و ابو المحاسن را برشمرده است ( نووی، المجموع، ۴۳۸/۸ ).

این نامها زمینه ای استعاری دارند و همچون سه نمونه اخیر دربردارنده تفأل به برخورداری از کیفیتی خاصند و گاه همانند ابوهریره ( بخش دوم: بچه گربه ) یا ابو الدوانیق ( بخش دوم: پولهای سیاه ) همچون یک لقب، به ارتباطی ویژه میان صاحب نام با امر خاصی اشاره دارند. توسعه ی این ارتباط ویژه در نامهایی چون ابو شامه ( بخش دوم: نشان مادرزاد ) دیده می شوند که در آنها، ویژگی جسمانی صاحب نام زمینه این نامگذاری شده است. ونسینک در مورد اخیر، اب را دارای معنایی معادل « ذو » انگالشته است ( ویراست ۲، ۳۹۶ ). شاید کنیه سانهایی که جزء اخیر آنها نام اصلی انسانی نیست، بیشتر یک لقب باشند تا کنیه به معنای دقیق آن و شاید این نامها دست کم، بخشی از کارکرد اجتماعی کنیه را که ناظر به پیوند پدر و فرزندی است، فاقد باشند، اما همچنان این امکان وجود دارد که بتوانند نقش کنیه را در ایجاد احترام ایفا کنند. به طور مشخص می توان دو گونه از این نامها را از یکدیگر متمایز کرد:

الف. نامهایی که جامعه اسم آنها را به عنوان کنیه پذیرفته است. این گونه نامهای کنیه سان در مقاله ی حاضر در مقابل « کنیه اصلی »، « کنیه واره » خوانده شده اند ( تعبیر کنیه اصلی تنها برای وضوح بیشتر به کار گرفته شده و تعبیر « کنیه » بدون قید نیز رساننده همان معناست ). با توجه به اصل وحدت کنیه، در این موارد انتظار نمی رود شخص مورد نظر دارای کنیه ای جز همین کنیه واره بوده باشد. از نمونه های این نوع نامگذاری می توان به رجالی در عصر صحابه چون ابوهریره صحابی مشهور و ابو خراشه خفاف بن ندبه و شماری از رجال عصر تابعین چون ابو العالیه ریاحی و ام الخیار همسر ابو النجم عجلی اشاره کرد ( برای ابو خراشه و ام الخیار، نک:سیبویه، ۸۵/۱، ۲۹۳ ). باید یادآور شد که کاربرد کنیه واره در عصر ظهور اسلام محدود است و به تدریج با دور شدن از عصر نخستین اسلام، گستره ی آن افزایشی چشمگیر یافته است.

ب. نامهایی که کارکرد کنیه را ندارند و به سان لقب به کار می روند. بارزترین ملاک تشخیص این گونه از نام، آن است که فرد کنیه ای شناخته شده دارد و لقبی با ساختار کنیه سان در عرض آن به کار رفته است؛ این گونه لقب در این مقاله کنیه نما خوانده شده است. با این حال مواردی نیز یافت می شوند که فرد کنیه واقعی نداشته، یا به ثبت نرسیده و تنها لقبی کنیه نما از او بر جای مانده است و تشخیص این موارد به شواهدی بیشتر نیازمند است.

آنچه به طور مشترک درباره ی هر دو گونه می توان یادآور شد، آنست که این نامها عموماً ناظر به گونه ای ستایش، نکوهش، تفأل و تطیر یا مشخصه ی ویژه ی مثبت، منفی یا خنثی اند که مضمون این اوصاف در واژه جای گرفته پس از اب نهفته است. نامهای گروه اول، یعنی کنیه های جایگزین از آن رو که کاربردشان مورد تأیید صاحب نام و جامعه ی همدل با اوست، تنها می توانند ناظر به ستایش، تفأل، یا مشخصه ویژه مثبت یا حداکثر خنثی بوده باشند؛ اما نامهای گروه دوم از آن رو که از مقوله ی لقبند و الزاماً مورد تأیید صاحب نام و جامعه همدل با او قرار نمی گیرند، طیفهای مثبت، خنثی و منفی را در بر می گیرند. در خاتمه به اجمال باید گفت، در کنیه سانهای با کارکرد لقبی، جزء پسین غالباً واژه ی قاموسی است و کاربرد نام انسانی در جزء پسین به ندرت دیده می شود. در مواردی که کارکرد آن نام اصلی است، از آنجا که این کارکرد به دوره ای متقدم در تاریخ کنیه باز می گردد و ساخت نامهایی با ترکیب اب و جزء پسین امری متأخرتر است، می توان گفت که در این کارکرد به طور معمول انتظار می رود که جزء پسین، نام انسانی باشد. سرانجام درباره ی کارکرد کنیه باید یادآور شد که هر دو قسم جزء پسین، اعم از نام انسانی و واژه ی قاموسی در کارکرد کنیه ای قابل انتظار است. البته ترکیب اب و نام انسانی یک کنیه اصیل و ترکیب اب و واژه قاموسی یک کنیه واره به حساب می آید که تنها برخی از ویژگی های فرهنگی کنیه را داراست.

نتیجه

در یک جمع بندی، باید گفت روال پیشنهادی برای تشخیص گونه های کنیه سان در مطالعه ی نام افراد از این قرار است:

۱- پس از جست و جو از نام یا نامهای با ترکیب کنیه سان برای فرد، آنها را بر این اساس که واژه پس از اب، نام اصلی یا یک واژه قاموسی است، باید به دو گروه تقسیم کرد. برای گروه نخست رجوع به ردیف ۲، برای گروه دوم رجوع به ردیف ۵٫

۲- در خصوص نامهای مرکب از اب و یک نام اصلی به عنوان جزء پسین، در صورتی که گزارش یا قرینه ی معتبری وجود دارد که حاکی از وجه نامگذاری و چگونگی کارکرد نام است، همان گزارش یا قرینه اساس تحلیل نام قرار خواهد گرفت. در غیر این صورت، رجوع به ردیف ۳٫

۳- در صورتی که گزارش یا قرینه یمعتبری وجود دارد که نشان می دهد نام قرار گرفته پس از اب، در زمان نامگذاری به عنوان نام کاربرد نداشته، در این ترکیب واژه پس از اب، واژه ی قاموسی تلقی شده و به دسته دوم ملحق خواهد گشت. در غیر این صورت، رجوع به ردیف۶٫

۴- در صورتی که جزء پسین به هنگام نامگذاری هم کاربرد واژگانی و هم کاربرد اسمی داشته باشد، اصل بر کاربرد اسمی است، مگر آنکه گزارش یا قرینه ای معتبر در میان باشد که نشان دهد در این مورد به خصوص آن واژه به عنوان نام انسانی به کار نرفته است.

۵- اگر کنیه سان در حد نام اصلی برای فرد شهرت یافته باشد و نام دیگری به عنوان نام اصلی برای او شناخته نشده باشد، یا گزارشهایی که برای او نام اصلی دیگری نشان داده اند، به اندازه ای متأخر یا مضطرب باشند که نشان دهد این امر تنها کوششی برای پر کردن خلأ نام اصلی است، کنیه سان، نام اصلی فرد تلقی خواهد شد.

۶- اگر کنیه سان گزارش شده برای فرد، یگانه باشد، همان به عنوان کنیه ی شخص شناخته می شود و در صورت تعدد نخست باید نکات مورد اشاره در بند « یگانگی و چند گانگی کنیه » مورد مطالعه قرار گیرد تا احتمالات مربوط به تغییر کنیه، بررسی گردد.

۷- در خصوص نامهای مرکب از اب و یک واژه قاموسی، اگر گزارش یا قرینه ای معتبر در میان باشد که نشان دهد این نام عملاً به جای کنیه کارکرد یافته است، نام کنیه واره است. در غیر این صورت، نک: ردیف ۸٫

۸- اگر این نامها، تنها کنیه سان برای فرد بوده باشد، در صورتی که نام از حیث مضمون لغوی در بردارنده ویژگی منفی یا خنثی باشد، کنیه نما است. در صورتی که تنها نام مرکب از اب نباشد، رجوع به ردیف ۹٫

۹- اگر نام مورد نظر تنها کنیه سان برای فرد نبوده باشد، اما پیشتر یک کنیه سان به صورت کنیه اصلی یا کنیه واره برای فرد ثابت شده باشد، دیگر کنیه سانها، کنیه نما محسوب خواهند شد، فارغ از آنکه دارای ارزش معنایی مثبت، منفی یا خنثی بوده باشند. در صورتی که پیشتر کنیه سانی به عنوان کنیه اصلی یا کنیه واره برای فرد ثابت نشده باشد، نامی که واژه آن دارای مضمون لغوی مثبت باشد، در صورتی که یگانه باشد، کنیه واره و دیگر نامها کنیه نما تلقی می گردد و در صورت یگانه نبودن نامهای با مضمون مثبت، کنیه واره میان یکی از آنها مردد خواهد بود.

۱۰- در صورتی که نام، ویژگی های کنیه نما را از خود بروز دهد، اگر آن ترکیب در کاربرد قاموسی و نه اسمی دارای معنایی ناظر به یک حیوان یا هر معنای غیر انسانی باشد، این احتمال قوی خواهد بود که لقب مزبور نه از ترکیب اب و جزء پسین، بلکه مستقیماً از ترکیب از پیش آماده قاموسی اقتباس شده باشد. اما در مواردی که ترکیب مورد بحث دارای کاربرد قاموسی نباشد، باید آن را مرکب از اب و جزء پسین قاموسی دانست.

کتابنامه :

  1. آذرنوش، آذرتاش، مدخل « اب »، دائره المعارف بزرگ اسلامی، تهران، ۱۳۶۸٫
  2. ابن ابی حاتم، عبدالرحمان بن محمد، الجرح و التعدیل، حیدرآباد دکن، ۱۳۷۱ ق/ ۱۹۵۲ م به بعد.
  3. همو، علل الحدیث، به کوشش محب الدین خطیب، بیروت، ۱۴۰۵ ق.
  4. ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۷۹ ق/ ۱۹۵۹ م.
  5. ابن ابی شیبه، عبدالله، المصنف، به کوشش کمال یوسف الحوت، ریاض، ۱۴۰۹ ق.
  6. ابن ابی عاصم، احمد، السنه، به کوشش محمد ناصر الدین الالبانی، بیروت، ۱۴۰۰ ق/ ۱۹۹۳ م.
  7. ابن اثیر، علی بن محمد، اسدالغایه، قاهره، ۱۲۸۰ ق.
  8. ابن اثیر، مبارک بن محمد، المرصع، به کوشش ابراهیم سامرایی، بیروت/ عمان، ۱۴۱۱ ق/ ۱۹۹۳ م.
  9. همو، النهایه، به کوشش طاهر احمد زاوی و محمود محمد طناحی، قاهره، ۱۳۸۳ ق/ ۱۹۶۳ م.
  10. ابن بابویه، محمد بن علی، معانی الاخبار، به کوشش علی اکبر غفاری، قم، ۱۳۶۱٫
  11. ابن جنی، عثمان، سر صناعه الاعراب، به کوشش حسن هنداوی، دمشق، ۱۹۸۵ م.
  12. ابن حبان، محمد، الثقاف، حیدرآباد دکن، ۱۴۰۳ ق/ ۱۹۸۳ م.
  13. همو، الصحیحی، به کوشش شعیب ارنؤوط، بیروت، ۱۴۱۴ق/ ۱۹۹۳ م.
  14. همو، مشاهیر علماء الامصار، به کوشش فلایشهامر، بیروت، دارالکتب العلمیه.
  15. ابن حبیب، محمد، المحبر، به کوشش لیختن اشتتر، حیدرآباد دکن، ۱۳۶۱ ق/ ۱۹۴۲ م.
  16. ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، الاصابه فی تمییز الصحابه، به کوشش علی محمد بجاوی، بیروت، ۱۴۱۲ق/ ۱۹۹۲ م.
  17. همو، تعجیل المنفعه، به کوشش اکرام الله امداد الحق، بیروت، دارالکتاب العربی.
  18. همو، فتح الباری، به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی و محب الدین خطیب، بیروت، ۱۳۷۹ ق.
  19. همو، مقدمه ی فتح الباری ( هدی الساری )، به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی و محب الدین خطیب، بیروت، ۱۳۷۹ ق.
  20. ابن حزم، علی بن احمد، جمهره النساب العرب، بیروت، ۱۴۰ ق/ ۱۹۸۳ م.
  21. ابن درید، محمد بن حسن، الاشتقاق، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، بغداد، ۱۳۹۹ق/ ۱۹۷۹ م.
  22. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت، دار صادر.
  23. همو، همان اثر، قسم متمم در تابعین مدینه، به کوشش زیاد محمد منصور، مدینه، ۱۴۰۳ق/ ۱۹۸۳ م.
  24. ابن شبه، عمو، تاریخ المدینه، به کوشش فهیم محمد شلتوت، مکه، ۱۳۹۹ق/ ۱۹۷۹ م.
  25. ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب، به کوشش علی محمد بجاوی، بیروت، ۱۴۱۲ ق.
  26. همو، التمهید، به کوشش مصطفی بن احمد علوی و محمد عبدالکبیر بکری، رباط، ۱۳۸۷ق.
  27. ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، به کوشش علی شیری، بیروت/ دمشق، ۱۴۱۵ق/ ۱۹۹۵ م.
  28. ابن عقیل، عبدالله بن عبدالرحمن، شرح الفیه ابن مالک، به کوشش محمد محیی الدین عبدالحمید، دمشق، ۱۹۸۵م.
  29. ابن عنبه، احمد بن علی، عمده الطالب، نجف، ۱۳۸۰ق/ ۱۹۶۱ م.
  30. ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قاهره، ۱۹۶۰م.
  31. ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، السیره النبویه، به کوشش مصطفی عبد الواحد، بیروت، ۱۳۹۶ ق
  32. ابن ماجه، محمد بن یزید، السنن، به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی، قاهره، ۱۹۵۲- ۱۹۵۳ م
  33. ابن ماکولا، علی بن هبه الله، الاکمال، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۲ق/ ۱۹۷۲ م.
  34. همو، تهذیب مستمر الاوهام، به کوشش سید حسن کسروی، بیروت، ۱۴۱۰ ق.
  35. ابن ندیم، محمد بن اسحاق، الفهرست، به کوشش رضا تجدد، تهران، ۱۳۵۰٫
  36. ابن نقطه، محمد بن عبدالغنی، التقیید، حیدرآباد دکن، ۱۴۰۳-۱۴۰۴ق/ ۱۹۸۳-۱۹۸۴ م.
  37. ابن هشام، عبدالملک، السیره النبویه، به کوشش طه عبدالرؤف سعد، بیروت، ۱۴۱۱ ق.
  38. ابن هشام، عبدالله بن یوسف، اوضح المسالک، بیروت، ۱۹۷۹ م.
  39. ابوالبقاء عکبری، عبدالله بن حسین، اللباب فی علل البناء و الاعراب، به کوشش غازی مختار طلیمات، دمشق، ۱۹۹۵ م.
  40. ابوداوود سجستانی، سلیمان، السنن، به کوشش محمد محیی الدین عبدالحمید، قاهره، ۱۳۶۹ ق.
  41. ابو الفرج اصفهانی، علی بن حسین، الاغانی، بولاق، ۱۲۸۵ق.
  42. ابو نعیم اصفهانی، احمد بن عبدالله، حلیه الاولیاء، قاهره، ۱۳۵۱ق/ ۱۹۳۲ م.
  43. ابو هلال عسکری، حسن بن عبدالله، الفروق اللغویه، قم، ۱۴۱۲ ق.
  44. ابویعلی موصلی، احمد، المسند، به کوشش حسین سلیم اسد، دمشق، ۱۴۰۴ق/ ۱۹۸۴م.
  45. احمد بن حنبل، العلل و معرفه الرجال، به کوشش وصی الله عباس، بیروت، ۱۴۰۸ق/ ۱۹۸۸ م.
  46. همو، المسند، قاهره، ۱۳۱۳ ق.
  47. ازرقی، محمد، اخبار مکه، به کوشش رشدی ملحس، بیروت، ۱۴۰۳ق/ ۱۹۸۳ م.
  48. ازهری، محمد، تهذیب اللغه، به کوشش عبدالسلام محمد هارون و دیگران، قاهره، ۱۳۸۴ق/ ۱۹۶۴ م.
  49. بخاری، محمد بن اسماعیل، التاریخ الکبیر، حیدآباد دکن، ۱۳۹۸ق/ ۱۹۷۸ م.
  50. همو، الصحیح، به کوشش مصطفی دیب البغا، بیروت، ۱۴۰۷ق/ ۱۹۸۷ م.
  51. بزار، ابوبکر احمد، المسند، به کوشش محفوظ الرحمن زین الله، بیروت/ مدینه، ۱۴۰۹ ق.
  52. بیهقی، احمد بن حسین، السنن الکبری، به کوشش محمد عبدالقادر عطا، مکه، ۱۴۱۴ ق/ ۱۹۹۴ م.
  53. همو، شعب الایمان، به کوشش محمد سعید بسیونی زغلول، بیروت، ۱۴۱۰ ق.
  54. ترمذی، محمد بن عیسی، السنن، به کوشش احمد محمد شاکر و دیگران، قاهره، ۱۳۵۷ق/ ۱۹۸۳ م به بعد.
  55. ثعالبی، عبدالملک بن محمد، ثمار القلوب فی المضاف المنسوب، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۹۶۵م.
  56. جاحظ، عمرو بن بحر، البیان و التبیین، به کوشش فوزی عطوی، بیروت، ۱۹۶۸ م.
  57. جرجانی، علی بن محمد، التعریفات، به کوشش ابراهیم ابیاری، بیروت، ۱۴۰۵ ق.
  58. حاجی خلیفه، کشف الظنون، استانبول، ۱۹۴۱-۱۹۴۳ م.
  59. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، به کوشش محمد عبدالقادر عطا، بیروت، ۱۴۱۱ ق/ ۱۹۹۰ م.
  60. همو، معرفه علوم حدیث، به کوشش معظم حسین، مدینه، ۱۳۹۷ق/ ۱۹۷۷ م.
  61. خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، قاهره، ۱۳۴۹ق.
  62. همو، موضع اوهام الجمع و التفریق، به کوشش عبدالمعطی امین قلعجی، بیروت، ۱۴۰۷ ق.
  63. خلیفه بن خیاط، الطبقات، به کوشش اکرم ضیاء عمری، ریاض، ۱۴۰۲ق/ ۱۹۸۲ م.
  64. خلیل بن احمد، العین، به کوشش مهدی مخزومی و ابراهیم سامرایی، قم، ۱۴۰۹ ق.
  65. ذهبی، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت، ۱۴۰۵ق/ ۱۹۸۵ م.
  66. رافعی، عبدالکریم بن محمد، التدوین فی اخبار قزوین، حیدرآباد دکن، ۱۹۸۵م.
  67. رامهرمزی، حسن بن عبدالرحمن، المحدث الفاصل، به کوشش محمد عجاج خطیب، بیروت، ۱۴۰۴ق.
  68. رضی الدین استرآبادی، محمد حسن، شرح الکافیه، به کوشش محمد نور الحسن و دیگران، بیروت، ۱۳۹۵ق.
  69. رودانی، محمد بن سلیمان، صله الخلف، به کوشش محمد حجی، بیروت، ۱۴۰۸ق/ ۱۹۸۸م.
  70. زرقانی، محمد بن عبدالباقی، شرح الزرقانی علی موطأ مالک، بیروت، ۱۴۱۱ ق.
  71. زمخشری، محمود بن عمر، الفائق، به کوشش علی محمد بجاوی و محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار المعرفه.
  72. همو، الکشاف، قاهره، ۱۳۶۶ق/ ۱۹۴۷م.
  73. همو، المفصل فی صنعه الاعراب، به کوشش علی ابو ملحم، بیروت، ۱۹۹۳م.
  74. سیبویه، الکتاب، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ۱۳۸۵ق/ ۱۹۶۶م.
  75. شاذان بن جبرئیل، الفضائل، نجف، ۱۳۸۱ق/ ۱۹۶۲م.
  76. شریف رضی، محمد بن حسین، خصائیص الائمه، به کوشش محمد هادی امینی، مشهد، ۱۴۰۶ق.
  77. شهید ثانی، زین الدین، مسالک الافهام، قم، ۱۴۱۶ق.
  78. ضیاء مقدسی، محمد بن عبدالواحد، الاحادیث المختاره، به کوشش عبدالملک عبدالله دهیش، مکه، ۱۴۱۰ق.
  79. طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، به کوشش حمدی بن عبدالحمید سلفی، موصل، ۱۴۰۴ق/ ۱۹۸۳م.
  80. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، بیروت، ۱۴۱۵ق.
  81. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، بیروت، ۱۴۰۷ ق.
  82. همو، جامع البیان ( تفسیر )، بیروت، ۱۴۰۵ق.
  83. طوسی، محمد بن حسن، تهذیب الاحکام، به کوشش حسن موسوی خرسان، نجف، ۱۳۷۹ق.
  84. طیالسی، سلیمان بن داوود، المسند، بیروت، دارالمعرفه.
  85. عبدالرزاق صنعانی، المصنف، به کوشش حبیب الرحمان اعظمی، بیروت، ۱۴۰۳ق/ ۱۹۸۳م.
  86. عراقی، عبدالرحیم، الاربعین العشاریه، به کوشش بدر عبدالله البدر، بیروت، ۱۴۱۳ق.
  87. علامه حلی، حسن بن یوسف، تحریر الاحکام، تهران، ۱۳۱۴ ق.
  88. عهد عتیق.
  89. علی، جواد، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت/ بغداد، ۱۹۶۸م.
  90. عیاشی، محمد، التفسیر، قم، ۱۳۸۰-۱۳۸۱ق.
  91. قرطبی، محمد بن احمد، الجامع الاحکام القرآن، به کوشش احمد عبدالعلیم بردونی، قاهره، ۱۹۷۲م.
  92. کشی، محمد بن عمر، معرفه الرجال، اختیار طوسی، به کوشش حسن مصطفوی، مشهد، ۱۳۴۸٫
  93. کلبی، هشام بن محمد، جمهره النسب، به کوشش ناجی حسن، بیروت، ۱۴۰۷ق/ ۱۹۸۶م.
  94. کلینی، محمد، الکافی، به کوشش علی اکبر غفاری، تهران، ۱۳۹۱ق.
  95. محب الدین طبری، احمد بن عبدالله، الریاض النضره، به کوشش عیسی حمیری، بیروت، ۱۹۹۶ م.
  96. مزی، یوسف بن عبدالرحمان، تهذیب الکمال، به کوشش بشار عواد معروف، بیروت، ۱۴۰۰ق/ ۱۹۸۰م.
  97. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، به کوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، ۱۳۸۵ق/ ۱۹۶۶م.
  98. مسلم بن حجاج، الصحیح، به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی، قاهره، ۱۹۵۵م.

۱۰۰٫همو، الکنی و الاسماء، به کوشش عبدالرحیم قشقری، مدینه، ۱۴۰۴ق.

۱۰۱٫مصعب زبیری، نسب قریش، به کوشش لوی پرووانسال، قاهره، ۱۹۸۲م.

۱۰۲٫مفید، محمد بن محمد، الارشاد، قم، ۱۴۱۳ق.

۱۰۳٫مقدسی، مطهر بن طاهر، البدء و التاریخ، به کوشش کلمان هوار، پاریس، ۱۹۱۶م.

۱۰۴٫مناوی، عبدالرئوف، التوقیف علی مهمات التعاریف، به کوشش محمد رضوان الدایه، بیروت/ دمشق، ۱۴۱۰٫

۱۰۵٫نسایی، احمد بن شعیب، السنن الکبری، به کوشش عبدالغفار سلیمان بنداری و سید حسن کسروی، بیروت، ۱۴۱۱ق/ ۱۹۹۱م.

۱۰۶٫نووی، یحیی بن شرف، الاذکار، بیروت، ۱۴۱۴ق/ ۱۹۹۴م.

۱۰۷٫همو، تهذیب الاسماء و اللغات، بیروت، ۱۹۹۶م.

۱۰۸٫همو، شرح صحیح مسلم، بیروت، ۱۳۹۲ق.

۱۰۹٫همو، المجموع، به کوشش محمود مطرحی، بیروت، ۱۴۱۷ق/ ۱۹۹۶م.

۱۱۰٫هیثمی، نورالدین،مجمع الزوائد، قاهره، ۱۳۵۶ق.

۱۱۱٫یاقوت حموی، معجم البلدان، بیروت، دار احیاء التراث العربی.

۱۱۲٫یحیی بن معین، التاریخ، روایت دوری، به کوشش عبدالله احمد حسن، بیروت، دارالقلم.

۱۱۳٫Barbier de Mcynard, A. C., (Surnoms et sonriquets dans la literature ararbe”), Jaurnal Asiatique, 2nd serie, vol. 9, 1907.

۱۱۴٫Biblia hebraica, ed. R. Kittel & P. Kahle, Stuttgart, Wurttembergische Bibelanstalt, 1937.

۱۱۵٫Brockelmann, C. Arabische Grammatik, Leipzig, Veb Verlag Enzyklopadie, 1962.

۱۱۶٫Gesenius, W. A. Hebrew and English Lexicon of the Old Testament, ed, F. Brown et al.. Oxford. 1955.

۱۱۷٫Goldziher, L., Der Gebrauch der Kunja als Ehrenbezeichnung”, in Muhammedanische Studien, Vol. 1, 1889.

۱۱۸٫Lanc, F. W., Arabic- English Lexicon, Edinburgh, Williams and Norgate, 1863.

۱۱۹٫Malti- Douglas, F., The Interrelationship of Onomastic Elements: Isms, din-names and kunyas in the Ninth- Century A. H., Cahiers d onomastique arabe, 1981-1982.

۱۲۰٫Marin, M., Onomastica arabe en al- Andalus: ism alam y Kunya: Al- Qanara, vol. 4, 1983.

۱۲۱٫Muftic, Tewfik, Osobenosti upotrehe Kunye. Prilozi: a orientalnu filologijn istoriju jstoriju jugoslanenskih naroda pod mrskom vladavinom, vol. 27, 1977.

۱۲۲٫Naimur- Rehman, M., The kunya names in Arabic. Allahabad University Studies, vol. 6, 1930.

۱۲۳٫Reckendort. H., Die syntaktischen Verhiiltnisse des Arabischen. L eiden. Brill. 1967.

۱۲۴٫Sarna, N. M., “Abraham”. in Encyclopedia jurlacia, vol. 2. New York. MacMilan, 1971.

۱۲۵٫Spitaler. A.. Beitrage zar Kenntnis der Kunya- Namengebung in: Lestschrilt Werner Caskel, ed. F. Grat, Lrden, 1968.

۱۲۶٫Wensinck. A. J., “Kunya”. in: Encyclopedia of Islam, l st edition, vol. 4, reprini: Leiden. Brill, 1987.

۱۲۷٫———–, Kunya, revised version in: Encyclopedia of Islam. 2 nd edition. vol. 5, Leiden. Brill. 1979.۴۰

پی‌نوشت‌:

۱- استادیار گروه آموزشی علوم قرآنی و حدیث دانشگاه امام صادق (ع).
۲- onomastices.
۳- proper names.
۴- Lexical value.
۵- taboo.
۶- در متن چاپی طبرانی، ۲۹/۹، به جای کنیه، تحیه ضبط شده است.

منبع :احمد پاکتچی ؛ مقالات و بررسیها، دفتر ۷۴، زمستان ۸۲، ص ۹-۴۰