ویژه نامه » شهادت امام هادی علیه السلام »

گوشه ای از کرامات امام هادی (ع) ۲

اشاره:

علی بن محمد مشهور به امام هادی یا امام علی النقی (۲۱۲-۲۵۴ق) دهمین امام شیعیان و فرزند امام جواد(ع) است. او از ۲۲۰ تا ۲۵۴ق به مدت ۳۳ سال، امامت را به عهده داشت. امام هادی با چند تن از خلفای عباسی از جمله متوکل همزمان بود و بیشتر سال‌های امامت را در سامرا تحت نظارت حاکمان عباسی گذراند. از امام هادی(ع) احادیثی در امور اعتقادی، تفسیر، فقه و اخلاق روایت شده و بخشی از آنها درباره مباحث کلامی همچون تشبیه و تنزیه و جبر و اختیار است. زیارت جامعه کبیره و غدیریه از امام دهم شیعیان نقل شده است. امام هادی(ع) به واسطه جمعی از وکیلان که سازمان وکالت خوانده می‌شد، با شیعیان ارتباط داشت. عبدالعظیم حسنی، عثمان بن سعید، ایوب بن نوح، حسن بن راشد و حسن بن علی ناصر، از اصحاب او به شمار آمده‌اند.

۱-خبر از شیعه شدن پسر

گونه ای دیگر از کرامات امام هادی (علیه السلام) خبر از آینده افراد است، که به نمونه ای در این موضوع اشاره می شود.

«هبه الله بن ابی منصور» نقل می کند که مردی بود به نام «یوسف بن یعقوب» اهل فلسطین، روستای «کفرتوثا» که بین او و پدرم رفاقت و دوستی بود. روزی یوسف به دیدار پدرم به «موصل» آمد و چنین گفت: « متوکل مرا به «سامره» احضار نموده و من برای نجات از شرِّ او یکصد دینار طلا برای امام هادی (علیه السلام) نذر کرده ام. پدرم نیز کار و نذر او را تحسین کرد. آن گاه به سوی سامرا حرکت کرد.

یوسف که مردی نصرانی (مسیحی) بود، با خود گفت: « اوّل پول نذری را به علی بن محمد الهادی (علیه السلام) برسانم، آن گاه نزد متوکل روم. اما مشکلش این بود که آدرس منزل حضرت را نمی دانست و از سراغ گرفتن نشانی خانه آن حضرت نیز می ترسید؛ چون احساس می کرد اگر متوکل از این امر باخبر شود، او را بیشتر آزار می دهد. ناگهان بر دلش گذشت که مرکب خود را آزاد گذارد، شاید به خانه آن حضرت دست یابد.

مرکب او همین طور در کوچه های سامرا می رفت تا سرانجام در کنار خانه ای ایستاد. هر کاری کرد حیوان حرکت کند، از جایش تکان نخورد! در این میان، جوانی سیاه پوست از داخل خانه خارج شده، خطاب به او گفت: « تو یوسف بن یعقوب هستی؟» او با تعجب به غلام نگاه کرد و گفت:« بلی!» آن گاه غلام به درون خانه برگشت. یوسف می گوید: «من با خود گفتم که دو نشانه به دست آمد:« یکی اینکه مرکب، مرا به خانه این مرد خدا راهنمایی کرد و دیگر اینکه در این شهر غربت آن غلام با نام مرا صدا زد».

در همین فکر بودم که غلام دوباره در را باز کرد و گفت:« یکصد دینار را در کاغذی در آستینت قرار داده ای؟ » با تعجب گفتم: «بلی! » با خود گفتم: «این هم نشانه سوم.» پول را به آن جوان داده، با اجازه امام هادی (علیه السلام) وارد خانه شدم و راز آمدنم را به سامرا و خدمت آن حضرت بیان کردم و اضافه کردم که مولای من! تمام نشانه ها برای من ثابت گردیده و حجت بر من تمام شده و حقیقت آشکار گشته است.

حضرت هادی (علیه السلام) فرمود: «ای یوسف! [با این حال] تو مسلمان نمی شوی! ولی از تو پسری به دنیا می آید که او از شیعیان ما می باشد! و این را بدان که ولایت و دوستی ما به شما سودی می رساند… تو از متوکل نگران مباش، او دیگر نمی تواند به تو ضرری برساند… .»

یوسف نزد متوکل رفت و بدون کوچک ترین آسیبی از نزد متوکل برگشت، و طبق خبر حضرت هادی (علیه السلام) بدون ایمان از دنیا رفت، ولی خداوند پسری به او داد که از دوستان اهل بیت (علیهم السلام) بود، و همیشه افتخار می کرد که مولایم امام هادی (علیه السلام) از تولد و آمدن من خبر و بشارت داده است.(۱)

۲- خبر غیبی هدایتگر

کرامات امام هادی( علیه السلام) گاه بینی ستمگرانی چون متوکل را به خاک می مالید و گاه مظلومی را نجات می داد، و گاه زمینه هدایت فرد یا افرادی را فراهم می نمود، مانند آنچه در ذیل می خوانیم.

در روایت آمده که گروهی از مردم اصفهان در زمانی که در آن شهر از ولایت و امامت خبری نبود، نزد شخصی به نام «عبد الرحمن» که عاشق امامت و ولایت بود آمده، از او پرسیدند که چرا شما شیعه شدید؟ در جواب آنها گفت: « من در جمع گروهی از مردم این شهر به کنار خانه متوکل رفته بودیم. هدف ما تظلّم و درخواست کمک از خلیفه عباسی بود. جمع زیادی در آنجا ایستاده بودند، ناگاه فرمان متوکل صادر شد که «علی بن محمد» را دستگیر کنید.

من از رفقا و از بعض حاضرین پرسیدم که «علی بن محمّد» کیست؟ جواب دادند:« او امام شیعه هاست و به احتمال زیاد متوکل او را به قتل می رساند». من با خودم گفتم:« از اینجا نمی روم تا چهره او را ببینم و از نتیجه کار او آگاه شوم». ناگهان دیدم او را سوار بر اسب نموده، آوردند و مردم برای دیدن او صف کشیده بودند.

عبد الرحمان می گوید: من از دیدن آن حضرت دگرگونی در خود احساس کردم و قلبم پر از عشق و محبت گردید؛ لذا مرتب دعا می کردم که از ناحیه متوکل به او آسیبی نرسد. مأموران همچنان آن حضرت را در میان صفوف جمعیت می آوردند، ولی او با تمام متانت و وقار بر مرکبش قرار گرفته بود و به جایی نگاه نمی کرد و به کسی توجّه نمی نمود تا اینکه مقابل من رسید، صورت خود را به سوی من گردانید و فرمود: «خداوند دعایت را مستجاب کرده است و به تو عمر طولانی و مال زیاد و فرزندان متعدد مرحمت می فرماید.»

من از شنیدن این سخنان به خود لرزیدم و همراهان و حاضران از من سؤال می کردند:« شما کیستی؟ و چه کار داری؟ و او با تو چه گفت؟…»

جواب دادم: «خیر است. و راز گفته شده را به آنها نگفتم. تا زمانی که به اصفهان برگشتم و خداوند گشایشی در روزی من ایجاد کرد و علاوه بر مال زیاد، عمرم نیز از هفتاد گذشت و دارای دو فرزند شدم…؛ لذا به امامت او معتقد گشتم و از شیعیان او گردیدم.»(۲)

۳- خبر از مرگ متوکل

ابو القاسم بغدادی از زرّافه نقل می کند که متوکل عباسی دستور داد حضرت امام هادی (علیه السلام) در روز تشریفاتی «یوم السلام» همراه با مردم شرکت کند. وزیرش «فتح بن خاقان» مخالف این تصمیم بود، ولی متوکل ستمگر گفت: «این کار حتما باید انجام گیرد!»

سرانجام امام علی النقی (علیه السلام) مجبور شد با پای پیاده در راهپیمایی شرکت کند، در حالی که متوکل و وزیرش سوار اسب بودند. حضرت در گرمای سوزان عرق ریزان در حالی که انگشتش مجروح شده بود، حرکت می کرد. زرّافه می گوید: « با اینکه شیعه نبودم، بر حال او رقت کردم وگفتم: از پسر عمویت متوکل غمگین و ناراحت نباش! امام هادی (علیه السلام) به آیه ۶۵ سوره هود که می فرماید: «تَمَتَّعُوا فی دارِکُمْ ثَلاثَهَ اَیّامٍ ذلِکَ وَعَدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ»؛ حضرت صالح به آنها گفت: « مهلت شما تمام شد! سه روز در خانه تان بهره مند گردید. این وعده ای است که دروغ نخواهد بود.» اشاره کرده و آنگاه فرمود:

«من در پیشگاه الهی از ناقه حضرت صالح کم ارزش تر نیستم و شما تا سه روز در این دنیا بگذرانید، وعده خدا را حتمی خواهید یافت.»

زرافه می گوید: «در همسایگی من معلم شیعه ای بود که من گاهی با او شوخی می کردم. به او گفتم:«امام شما چنین می گفت و مثل اینکه ناراحت بود. آن معلم عارف با شنیدن سخنان من گفت: «اگر امام هادی (علیه السلام) چنین سخنانی فرموده باشد، متوکل تا سه روز دیگر می میرد و یا اینکه به قتل می رسد. تو اگر اموالی در خانه او داری، احتیاط کرده، آنها را بیرون ببر!»

زرافه (که حاجب متوکل بود) می گوید:«من از شنیدن سخنان او ناراحت شدم و حتی سخنان ناروا به او گفتم و بلافاصله از او جدا شدم؛ ولی بعد، مقداری فکر کردم، دیدم سخنان نابه جا نگفته است، مناسب است احتیاط کنم و اموال خود را از خانه متوکل بیرون ببرم. اگر سخنان معلم راست بود، ضرری نمی کنم و اگر هم حقیقت نداشت، زحمت چندانی متحمل نشده ام. اموالم را بیرون بردم.» روز سوم «منتصر» پسر متوکل به پدرش حمله کرد، او و کابینه او را به جهنم و اصل نمود.(۳) و من به برکت امام هادی ( علیه السلام) جان سالم به در بردم و اموالم نیز سالم ماند. آن گاه خدمت امام هادی ( علیه السلام) شرفیاب شدم و به ولایت و امامت او اعتقاد پیدا کردم.»(۴)

مجله:مبلغان-دی و بهمن ۱۳۸۳، شماره۶۲

نویسنده : حسین تربتی ، صفحه ۳۴

پی نوشت:

۱٫ اثبات الهداه، ج ۳، ص ۳۷۱، ح ۳۷؛ محجه البیضاء، ح ۴، ص ۳۱۳٫

۲٫ راز کشته شدن متوکل توسط پسرش «منتصر» این بود که متوکل به حضرت امیرمؤمنان علیه السلام و فاطمه زهرا علیهاالسلام اهانت کرد. منتصر که شیعه بود، نتوانست تحمل کند؛ لذا پدرش را به قتل رساند.

۳٫ سید عبدالله شُبّر، جلاء العیون، ج ۳، ص ۱۲۲؛ الخرائج و الجرائح، راوندی، ج ۱، ص ۴۰۲، شماره ۸٫

۴٫ امالی الطوسی، ص ۲۷۶، ح ۶۷؛ امالی الصدوق، ص ۲۷۶؛ بحار الانوار، ج ۵۹، ص ۲۴، ح ۷؛ بلد الامین، کفعمی، ص ۲۷؛ القطره، ج ۱، ص ۴۳۰٫