فرهنگ و تمدن شیعه » شخصیتها » مستشرقین »

گفتمانى غربى پیرامون شرق شناسى-

اشاره:

از همان آغازى که غرب و اروپاى مسیحى کوشید هویتى مشخص براى خویش پردازش کند تعریف شرق به مثابه «دیگرى» ضرورت یافت و غرب تلاش کرد خود را در ساختار آن روزگار در تقابل با این «دیگرى» تعریف کند. به بیان دیگر، شرق آن «دیگرى» بود که غرب براى هویت یابى مى بایست از آن فاصله بگیرد و این فاصله گیرى مستلزم شناخت این «دیگرى» بود.غرب مدرن باید این دیگرى را تعریف مى کرد تا خودرا در برابر آن و در تفاوت با آن تعریف کند.در همین راستا شرق شناسى شکل گرفت تا آغازى به غیریت سازى شرق را شروع کند.این مطلب را مى خوانید.

شرق شناسى یکى از مهم ترین «منظومه هاى معرفتى» است که در دوران جدید شکل گرفت، و از همان آغاز هدفى جز شناخت و دانش محض را برآورده مى کرد. این هدف عبارت بود از «هویت سازى» براى اروپا در برابر «دیگرى»ها. شرق به  منزله تجربه اى متفاوت به تشخیص اروپا در هیئت هویتى مستقل کمک مى کرده و تکمیل کننده و مشخص کننده تمدن، فرهنگ و هویت اروپا بوده است و شرق شناسى نیز به بیان عقیدتى و فرهنگى و شناخت این موضوع مى پردازد و بدین ترتیب، گفتمانى غربى پیرامون شرق به شمار مى رود.

و به همین سبب دست اندرکاران این رشته پژوهشى، به وصف صفات اندک مقدار شرقیان پرداخته و آنها را همیشه موجوداتى کم هوش، کم استعداد و بدوى خوانده اند.

اگر شرق شناسى به مثابه یک گفتمان بررسى نشود هیچ گاه نخواهیم توانست آن شاخه هاى بسیار منظمى را درک کنیم که از طریق آنها غرب و فرهنگ غربى توانست در حوزه هاى سیاسى، جامعه شناختى، عقیدتى، علمى و… شرق را بازشناسى و حتى بازآفرینى و آن را از نو به عنوان یک موضوع بازاندیشى کند. شرق شناسى بدین ترتیب، شیوه و روش یا گفتمانى است غربى که بر پایه تمایزى هستى شناختى و معرفت شناختى میان شرق و غرب قرار دارد. بدین ترتیب اگرچه شرق شناسى مى تواند بدین گونه تعریف شود که: هرکس به تدریس، نوشتن و پژوهش درباره شرق بپردازد چه انسان شناس باشد، چه جامعه شناس، چه مورخ و چه زبان شناس، شرق شناس خواهد بود و کارى که انجام مى دهد شرق شناسى است. ولى با وجود این، این میراث دانشگاهى در پیوند با همان معناى عام تر از شرق شناسى قرار مى گیرد. که پیش از این به آن اشاره کردیم و بر پایه تمایز معرفت شناختى و هستى شناختى با غرب قرار گرفته است. با این توضیح شرق شناسى گفتمانى است غربى و غیریت ساز با هدف هویت بخشى به غرب از طریق تعریف آن در تقابل با شرق و براساس «تفاوت» ، «تمایز» و نیز «فاصله گرفتنى» از آن. البته اندیشمندان فعال غربى در این حوزه با انجام پژوهش هاى «عینیت گرا» درباره شرق، توانسته اند نکته ها و زوایاى پنهانى را به خود شرقى هابشناسانند. ولى پرسش اصلى که در اینجا مطرح است، پیرامون درستى این قضیه است. آیا گفتمان شرق شناسى آن گونه که بسیارى از شرق شناسان مدعى آن هستند، گفتمانى ، عینیت گراست یا آنچنان که منتقدان غربى و غیر غربى شرق شناسى مى گویند گفتمانى است که دست کم مبتنى بر قدرت و تحکیم قدرت و مشروعیت بخشى به مناسبات قدرت است و چه بسا، زمینه ساز براى استعمارگران غربى. به بیان دیگر آیا شرق شناسى گفتمان- علم- محور است یا- قدرت- محور؟ پاسخ به این پرسش رابطه مستقیمى با اعتبار علمى شرق شناسى دارد. شرق شناسى امروزه در جایگاهى قرار گرفته است که هیچ انسانى که از شرق درباره آن بنویسد و درباره آن بیندیشد، نمى تواند از مرزها و موانعى بگذرد که بر سر راه فهم و شناخت شرق قرار گرفته است. به بیان دیگر شرق به سبب وجود شرق شناسى، نمى تواند موضوعى آزاد، براى پژوهشى عینیت گرا باشد، این البته بدان معنا نیست که تنها شرق شناسان و شرق شناسى، به پژوهش درباره شرق و شناخت آن مشغولند، بلکه بدان معناست که شرق شناسى شبکه منافع عام و کلى را شکل مى دهد که در هر جایگاهى که این وجود خارق العاده یعنى شرق بررسى شود، حاضر و تأثیرگذار است. با توجه به چنین جایگاه و چنین تأثیرى، شرق شناسى باید بازخوانى شود تا چهره هاى زیرین آن آشکار و راه براى شناخت بهتر از شرق هموار شود.

پژوهشگران بسیارى به بررسى پدیده شرق شناسى رفته و پرداخته اند هر کدام شرق شناسى را از زاویه اى خاص بررسى کرده اند. از این رو، هیچ گونه اجماع نظرى بر تعیین نقطه آغازى براى مطالعات شرق شناسى، میان آنها نمى توان یافت. اگرچه برخى اندیشمندان تاریخچه مطالعات شرق شناسى را بسیار قدیمى دانسته و آغازگر آن را مطالعات هر دولت درباره ملت هاى شرق قلمداد کرده اند اما آغاز حقیقى آن را باید ایجاد کرسى هاى دانشگاهى در غرب دانست.

البته برخى اندیشمندان ظهور واژه «شرق شناسى» و مشتقات آن را در مجامع ملى،  آغاز این گونه پژوهش ها مى دانند.

واژه شرق شناسى در انگلیس در سال ۱۷۷۹ و در فرانسه در سال ۱۷۹۹ رواج یافت و مفهوم شرق شناسى در سال ۱۸۳۸ براى نخستین بار وارد فرهنگ دانشگاهى فرانسه شد.

اما شرق شناسى به عنوان یک جریان فکرى عام و فراگیر همزمان با جنگ هاى صلیبى شروع شد و شاید یکى از دلایل ایجاد ساختارى ستیزه جویانه در برخورد با اسلام در نزد شرق شناسان و دور افتادن آنها از عینیت گرایى و امانت دارى علمى همین باشد.

از طرفى همزمانى شرق شناسى با تغییرات و دگرگونیها و تحولات سیاسى، اجتماعى و اقتصادى غرب مطالعات شرق شناسى را مرتبط به شرایط سیاسى و اقتصادى نمود.

استعمارگران توانستند گروهى بزرگ از شرق شناسان را براى تحقق اهداف و تحکیم سیطره خویش بر شرق به خدمت بگیرند و بدین سان، میان شرق شناسى و استعمار پیوند محکم برقرار شد و برخى شرق شناسان به عنوان مشاور و کنسول کشورهاى متبوع خویش به خدمت وزارت امور خارجه درآمدند و سیاستمداران پیش از اتخاذ هر تصمیم مهمى در امور سیاسى مربوط به جهان عربی- اسلامى با آنان مشورت مى کردند

البته جنگ هاى صلیبى جهشى در پژوهش هاى اسلام شناختى بود. زیرا باعث ارتباط هرچه بیشتر غربیان با شرق و به ویژه شرق اسلامى شد و غربى ها براى اولین بار به طور گسترده اى با تمدن اسلامى ارتباط یافتند و به این نکته پى بردند که شکست اسلام با زور سلاح، کارى غیرممکن است و باید از طریق فرهنگ با آن وارد جنگ شوند. لذا اندیشه تبشیر و تبلیغ مسیحیت وارد شد. یکى از نقاط عطف مطالعات شرق شناسى حمله ناپلئون به مصر بود. پروژه هاى پژوهشى در زمینه شرق تا پیش از حمله ناپلئون فاقد یک چارچوب و برنامه دقیق بودند که موفقیت آنها را تضمین کند. اما استفاده ناپلئون در نقشه خود براى حمله به مصر از کتاب سفرى به مصر و سوریه نوشته کنت دو وولنى که در سال ۱۷۸۷ نوشته شده بود، تأثیر پذیرفت و از طرفى این حمله باعث جهت دهى جدیدی  به مطالعات شرق شناسى هم گشت و تا حدودى شرق شناختى را به سوى عینیت گرایى سوق داد. به دنبال افزایش پیوند شرق و اروپا در چارچوب استعمار نقش شرق شناسان در قرن نوزدهم و بیستم افزایش یافت.

در این دو قرن شرق شناسان جدى تر شده بودند زیرا مرزهاى جغرافیایى خیالى آنان کوچکتر شده بود و از سوى دیگر، روابط شرق- اروپا همزمان با توسعه طلبى اروپاییان جست وجوى بازارها و منابع طبیعى و مستعمرات مشخص شده بود و در پایان این که شرق شناسى از حالت یک گفتمان پژوهشى به نهادى از نهادهاى ضرورى استعمارگران بدل شده بود.

در طول این مدت شرق شناسى از ۴ مرحله شرق شناسى دانشگاهى و آکادمیک، شرق شناسى مسیحی- اروپایى (دین محور) شرق شناسى سکولار و بالاخره شرق شناسى سیاسى به ادبیات جهانگردان تغییر ماهیت داد و به نوعى شرق شناسى معطوف به سیاست تبدیل شد که در خدمت دولتها قرار داشت.

در یک جمع بندى کلى مى توان مطالعات شرق شناسى را در دو مرحله بررسى کرد که در هر کدام از آنها، شرق شناسى چهره اى خاص به خود مى گیرد.

مرحله اول خاستگاه و نقطه آغاز شرق شناسى در پیوند با کلیساى اروپایى است و هدف آن حفظ باورهاى مسیحى در برابر تهدیدهاى ناشى از اندیشه اسلامى و برترى آن بوده است. شرق شناسى در این دوره چهره اى تدافعى و معطوف به درون به خود گرفت که هدف از آن تحریف چهره اسلام و اندیشه هاى اسلامى و ارائه تصویرى نامناسب و غیرقابل پذیرش از آن بود تا انسان اروپایى را از باورهاى اسلامى دور کند و از باورها و آموزه هاى مسیحیت حاکم بر آن روزگار که کلیسا سرپرست آن بود دفاع کند.

مرحله بعد که مطالعات شرق شناسى چهره اى معطوف به درون داشت، دوره اى آغاز شد که مى توان آن را شرق شناسى پیوسته به استعمار نامید که طى آن همزمان با توسعه طلبى اروپاییان، شرق شناسى چهره اى معطوف به بیرون به خود گرفت و در کنار گرایش مسیحى گرانه خود، رنگ و رویى سلطه مدارانه نیز یافت. پیوند شرق شناسى و استعمار نیز تنها معطوف به هدف و ابزار دستیابى به آن نبود بلکه حتى خود شرق شناسان را نیز دربرمى گرفت.

به هر حال یکى از مهمترین هدفهاى شرق شناسى، دست کم پس از آغاز توسعه طلبى هاى استعمارگرانه اروپاییان، آسان سازى وظیفه سلطه و سیطره بر شرق و تضعیف مقاومت آن است که حتى دامنه هاى آن به جامعه شناسى غربى بویژه در حوزه مطالعات جوامع غیراروپایى نیز کشیده شده است.

شرق شناسى به عنوان یک پروژه یا یک رشته علمى از رشته هاى علوم اجتماعى، هدفهایى را برآورده مى کرد که اگرچه بسیارند ولى مهمترین آنها به شرح ذیل است:

۱- هدفهاى دینى _ مذهبى

شرق شناسى از همان آغاز سوداى توقف تأثیر اسلام بر جهان غرب را در سر داشت و سپس به راه خدمت به پروژه و تبلیغ مسیحیت در میان مسلمانان افتاد.

۲- هدفهاى سیاسی- استعمارى

استعمار از میراث شرق شناسى بهره هاى فراوان برده و در راه تقویت و تحکیم موفقیت آن نیز کوشیده و آنچنان که بسیارى از پژوهشگران یادآور مى شوند دوره پیشرفت یک باره نهادهاى شرق شناسى با اوج گیرى دوران توسعه طلبى اروپا همراه شد.

بدین ترتیب استعمارگران توانستند گروهى بزرگ از شرق شناسان را براى تحقق اهداف و تحکیم سیطره خویش بر شرق به خدمت بگیرند و بدین سان، میان شرق شناسى و استعمار پیوند محکم برقرار شد و برخى شرق شناسان به عنوان مشاور و کنسول کشورهاى متبوع خویش به خدمت وزارت امور خارجه در آمدند و سیاستمداران پیش از اتخاذ هر تصمیم مهمى در امور سیاسى مربوط به جهان عربی- اسلامى با آنان مشورت مى کردند.

۳- هدف هاى دیگر

شرق شناسى هدف هاى دیگرى نیز داشته و در پى برآوردن آنها بوده است. البته این هدفها در مقایسه با دو هدف قبلى که ذکر شد، کم اهمیت تر و حاشیه اى تر به شمار مى روند از جمله این هدفها مى توان هدفهاى اقتصادی- تجارى صرف را نام برد که هدف از آن شناخت نیازهاى اقتصادی- تجارتى شرق براى ایجاد بازارهایى در این کشورها بوده است. البته برخى از اندیشمندان و شرق شناسان هم با هدف علمى ناب به بررسى جهان اسلام و علوم و معارف و فرهنگ آن پرداخته اند. شرق شناسى را مى توان در چارچوب عام برخورد غرب و شرق بازکاوى کرد. در این برخورد پدیده شرق شناسى گفتمانى است که غربیها درباره شرقى ها از جمله مسلمانان مطرح کرده اند که در خیلى از موارد مورد انتقاد اندیشمندان شرقى قرار گرفته است.

البته انتقاد از شرق شناسى و اعتراف به کاستى ها و سوگیریهاى خاص آنان تنها خاص اندیشمندان شرقى نبوده و حتى برخى از اندیشمندان و شرق شناسان غربى مرهون ایوانز بریچاد، ماکسیم رودنسون انتقادهاى زیادى به گفتمان شرق شناسى داشته اند.

در درون جهان اسلام هم دو نقطه عطف اساسى در نقد شرق شناسى وجود دارد. یکى مربوط به مقاله مهم «شرق شناسى در بحران» نوشته انور عبدالملک نویسنده مصرى که در سال ۱۹۶۳ در مجله دیوژن فرانسه چاپ شد و دیگرى کتاب شرق شناسى ادوارد سعید است که در سال ۱۹۷۸ به چاپ رسید. در قرن بیستم هم شرق شناسى از طریق «دو ابزار و راهکار» در سلطه غرب بر جهان نقش داشت:

۱- استفاده از امکانات جدید معرفت، دانش و فناورى و ابزارهاى گسترش  آن مانند مدارس، دانشگاهها و مطبوعات براى بازسازى عقلانیت شرقى ها و درآمیختن آن با فرهنگ غرب به گونه اى که عقلانیت شرقى خود را همسان و شبیه عقلانیت غربى احساس کند و در را به روى ارزش ها و پایه هاى آن بگشاید.

۲- ورود برخى اندیشمندان و شرق شناسان به وظایف بیرون از وظایف اندیشگى و علمى محض که اهداف دولتهاى اروپایى را در سلطه و نفوذ در کشورهاى دیگر فراهم کند.بدین ترتیب شرق شناسى و میراث آن و شرق شناسان راهنماى استعمارگران در راههاى پرپیچ و خم شرق بودند تا سلطه خود را بر شرق گسترده کنند.

منابع:

۱- الاستشراق ادوارد سعید، ترجمه کمال ابوادیب
۲- فلسفه الاستشراق و اثرها فى الادب العربى المعاصر احمد سما یلو فتش
۳- التنمیه السیاسیه المعاصره نصر محمد عارف
۴- الفکر العربى خلیل احمد الخلیل
۵- الاستشراق رساله الاستعمار ابراهیم افیومى
۶- الاستشراق بین دعاته ومعارضیه محمد ارکون
۷- تاریخ حرکه الاستشراق یوهان فوک ترجمه عمر لطفى العالم
منبع: روزنامه همشهرى

على اکبر ولایتى