کيفيت پيدايش و نشو و نماى شيعه

آغاز پیدایش شیعه و كیفیت آن

آغاز پیدایش«شیعه»را كه براى اولین بار به شیعه على علیه السلام (اولین پیشوا از پیشوایان اهل بیت علیهم السلام) معروف شدند،همان زمان حیات پیغمبر اكرم باید دانست و جریان ظهور و پیشرفت دعوت اسلامى در 23 سال زمان بعثت،موجبات زیادى در بر داشت كه طبعا پیدایش چنین جمعیتى را در میان یاران پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم ایجاب مى كرد (1) .

الف:پیغمبر اكرم در اولین روزهاى بعثت كه به نص قرآن مأموریت یافت كه خویشان نزدیكتر خود را به دین خود دعوت كند (2)
صریحا به ایشان فرمود كه هر یك از شما به اجابت دعوت من سبقت گیرد،و زیر و جانشین و وصى من است.على علیه السلام پیش از همه مبادرت نموده اسلام را پذیرفت و پیغمبر اكرم ایمان او را پذیرفت ووعده هاى خود را (3)
تقبل نمود و عادتا محال است كه رهبر نهضتى در اولین روز نهضت و قیام خود یكى از یاران نهضت را به سمت وزیرى و جانشینى به بیگانگان معرفى كند،ولى به یاران و دوستان سر تا پا فداكار خود نشناساند یا تنها او را با امتیاز وزیرى و جانشینى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود،او را از وظایف وزیرى معزول و احترام مقام جانشینى او را نادیده گرفته و هیچ گونه فرقى میان او و دیگران نگذارد.

ب:پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم به موجب چندین روایت مستفیض و متواتری كه سنى و شیعه روایت كرده اندـتصریح فرموده كه على (4) علیه السلام در قول و فعل خود از خطا و معصیت مصون است،هر سخنى كه گوید و هر كارى كه كند با دعوت دینى مطابقت كامل دارد وداناترین (5) مردم است به معارف و شرایع اسلام.

ج:على علیه السلام خدمات گران بهایى انجام داده و فداكاری هاى شگفت انگیزى كرده بود،مانند خوابیدن در بستر پیغمبر اكرم در شب هجرت (6) و فتوحاتى كه در جنگهاى بدر و احد و خندق و خیبر به دست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در یكى از این وقایع در میان نبود،اسلام و اسلامیان به دست دشمنان حق،ریشه كن شده بودند (7) .

د:جریان«غدیر خم»كه پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در آنجا على علیه السلام را به ولایت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود (8) .

بدیهى است این چنین امتیازات و فضائل اختصاصى دیگر كه مورد اتفاق همگان بود (9) و علاقه مفرطى كه پیغمبر اكرم به على علیه السلام داشت (10) ،طبعا عده اى از یاران پیغمبر اكرم را كه شیفتگان فضیلت و حقیقت بودند بر این وا می داشت كه على علیه السلام را دوست داشته به دورش گرد آیند و از وى پیروى كنند،چنانكه عده اى را بر حسد و كینه آن حضرت وا مى داشت.

گذشته از همه اینها نام«شیعه على»و«شیعه اهل بیت»در سخنان پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بسیار دیده مى شود (11) .

سبب جدا شدن اقلیت شیعه از اكثریت سنى و بروز اختلاف

هواخواهان و پیروان على علیه السلام نظر به مقام و منزلتى كه آن حضرت پیش پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم و صحابه و مسلمانان داشت مسلم مى داشتند كه خلافت و مرجعیت پس از رحلت پیغمبر اكرم از آن على علیه السلام مى باشد و ظواهر اوضاع و احوال نیز جزء حوادثى كه درروزهاى بیمارى پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم به ظهور پیوست (12) نظر آنان را تأیید مى كرد.

ولى بر خلاف انتظار آنان درست در حالى كه پیغمبر اكرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بیت و عده اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهیزاتى بودند كه خبر یافتند عده اى دیگرـكه بعدا اكثریت را بردندـبا كمال عجله و بى آنكه با اهل بیت و خویشاوندان پیغمبر اكرم و هوادارانشان مشورت كنند و حتى كمترین اطلاعى بدهند،از پیش خود در قیافه خیرخواهى،براى مسلمانان خلیفه معین نموده اند و على و یارانش را در برابر كارى انجام یافته قرار داده اند (13) .
على علیه السلام و هواداران اومانند عباس و زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم و اطلاع از جریان امر در مقام انتقاد بر آمده به خلافت انتخابى و كارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتى نیز كرده اند ولى پاسخ شنیدند كه صلاح مسلمانان در همین بود (14) .

این انتقاد و اعتراف بود كه اقلیتى را از اكثریت جدا كرد و پیروان على علیه السلام را به همین نام«شیعه على»به جامعه شناسانید و دستگاه خلافت نیز به مقتضاى سیاست وقت،مراقب بود كه اقلیت نامبرده به این نام معروف نشوند و جامعه به دو دسته اقلیت و اكثریت منقسم نگردد بلكه خلافت را اجماعى مى شمردند و معترض را متخلف از بیعت و متخلف از جماعت مسلمانان مى نامیدند و گاهى با تعبیرات زشت دیگر یاد مى كردند (15) .

البته شیعه همان روزهاى نخستین،محكوم سیاست وقت شده نتوانست با مجرد اعتراض،كارى از پیش ببرد و على علیه السلام نیز به منظور رعایت مصلحت اسلام و مسلمین و نداشتن نیروى كافى دست به یك قیام خونین نزد،ولى جمعیت معترضین از جهت عقیده تسلیم اكثریت نشدند و جانشینى پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم و مرجعیت علمى را حق طلق على علیه السلام مى دانستند (16) و مراجعه علمى و معنوى را تنها به آن حضرت روا مى دیدند و به سوى او دعوت مى كردند (17) .

دو مسئله جانشینى و مرجعیت علمى

«شیعه»طبق آنچه از تعالیم اسلامى به دست آورده بود معتقد بود كه آنچه براى جامعه در درجه اول اهمیت است،روشن شدن تعالیم اسلام و فرهنگ دینى است (18) و در درجه تالى آن،جریان كامل آنها در میان جامعه مى باشد.

و به عبارت دیگر اولا:افراد جامعه به جهان و انسان با چشم واقع بینى نگاه كرده،وظایف انسانى خود را (به طورى كه صلاح واقعى است) بدانند و بجا آورند اگر چه مخالف دلخواهشان باشد.

ثانیا:یك حكومت دینى نظم واقعى اسلامى را در جامعه حفظ و اجرا نماید و به طورى كه مردم كسى را جز خدا نپرستند و از آزادى كامل و عدالت فردى و اجتماعى بر خوردار شوند،و این دو مقصود به دست كسى باید انجام یابد كه عصمت و مصونیت خدایى داشته باشد و گرنه ممكن است كسانى مصدر حكم یا مرجع علم قرار گیرند كه در زمینه وظایف محوله خود،از انحراف فكر یا خیانت سالم نباشد و تدریجا ولایت عادله آزادی بخش اسلامى به سلطنت استبدادى و ملك كسرایى و قیصرى تبدیل شود و معارف پاك دینى مانند معارف ادیان دیگر دستخوش تحریف و تغییر دانشمندان بلهوس و خودخواه گردد و تنها كسى كه به تصدیق پیغمبر اكرم در اعمال و اقوال خود مصیب و روش او با كتاب خدا و سنت پیغمبر مطابقت كامل داشت همان على علیه السلام بود (19) .

و اگر چنانچه اكثریت مى گفتند قریش با خلافت حقه على مخالف بودند،لازم بود مخالفین را بحق وادارند و سركشان را به جاى خود بنشانند چنانكه با جماعتى كه در دادن زكات امتناع داشتند،جنگیدند و از گرفتن زكات صرف نظر نكردند نه اینكه از ترس مخالفت قریش،حق را بكشند .

آرى آنچه شیعه را از موافقت با خلافت انتخابى باز داشت،ترس از دنباله ناگوار آن یعنى فساد روش حكومت اسلامى و انهدام اساس تعلیمات عالیه دین بود،اتفاقا جریان بعدى حوادث نیز این عقیده (یا پیش بینى) را روز به روز روشن تر مى ساخت و در نتیجه شیعه نیز در عقیده خود استوارتر مى گشت و با اینكه در ظاهر با نفرات ابتدائى انگشت شمار خود به هضم اكثریت رفته بود و در باطن به اخذ تعالیم اسلامى از اهل بیت و دعوت به طریقه خود،اصرار مى ورزیدند در عین حال براى پیشرفت و حفظ قدرت اسلام،مخالفت علنى نمى كردند و حتى افراد شیعه،دوش به دوش اكثریت به جهاد مى رفتند و در امور عامه دخالت مى كردند و شخص على علیه السلام در موارد ضرورى،اكثریت را به نفع اسلام راهنمایى مى نمود (20) .

روش سیاسى خلافت انتخابى و مغایرت آن با نظر شیعه

«شیعه»معتقد بود كه شریعت آسمانى اسلام كه مواد آن در كتاب خدا و سنت پیغمبر اكرم روشن شده تا روز قیامت به اعتبار خود باقى و هرگز قابل تغییر نیست (21) و حكومت اسلامى با هیچ عذرى نمى تواند از اجراى كامل آن سرپیچى نماید،تنها وظیفه حكومت اسلامى این است كه با شورا در شعاع شریعت به سبب مصلحت وقت،تصمیماتى بگیرد ولى در این جریان،به علت بیعت سیاست آمیز شیعه و همچنین از جریان حدیث دوات و قرطاس كه در آخرین روزهاى بیمارى پیغمبر اكرم اتفاق افتاد،پیدا بود كه گردانندگان و طرفداران خلافت انتخابى معتقدند كه كتاب خدا مانند یك قانون اساسى محفوظ بماند ولى سنت و بیانات پیغمبر اكرم را در اعتبار خود ثابت نمى دانند بلكه معتقدند كه حكومت اسلامى مى تواند به سبب اقتضاى مصلحت،از اجراى آنها صرف نظر نماید.

و این نظر با روایتهاى بسیارى كه بعدا در حق صحابه نقل شد (صحابه مجتهدند و در اجتهاد و مصلحت بینى خود اگر اصابت كنند مأجور و اگر خطا كنند معذور مى باشند) تأیید گردید و نمونه بارز آن وقتى اتفاق افتاد كه خالد بن ولید یكى از سرداران خلیفه،شبانه در منزل یكى از معاریف مسلمانان«مالك بن نویره»مهمان شد و مالك را غافلگیر نموده،كشت و سرش را در اجاق گذاشت و سوزانید و همان شب با زن مالك همبستر شد!و به دنبال این جنایت هاى شرم آورد،خلیفه به عنوان اینكه حكومت وى به چنین سردارى نیازمند است،مقررات شریعت را در حق خالد اجرا نكرد (22) !!

و همچنین خمس را از اهل بیت و خویشان پیغمبر اكرم بریدند (23) و نوشتن احادیث پیغمبر اكرم به كلى قدغن شد و اگر در جاى حدیث مكتوب كشف یا از كسى گرفته مى شد آن را ضبط كرده مى سوزانیدند (24) و این قدغن در تمام زمان خلفاى راشدین تا زمان خلافت عمر بن عبد العزیز خلیفه اموى (99ـ102) استمرار داشت (25) و در زمان خلافت خلیفه دوم (13ـ25 ق) این سیاست روشنتر شد و در مقام خلافت،عده اى از مواد شریعت را مانند حج تمتع و نكاح متعه و گفتن«حى على خیر العمل»در اذان نماز ممنوع ساخت (26) و نفوذ سه اطلاق را دایر كرد و نظایر آنها (27) .

در خلافت وى بود كه بیت المال در میان مردم با تفاوت تقسیم شد (28) كه بعدا در میان مسلمانان اختلاف طبقاتى عجیب و صحنه هاى خونین دهشتناكى به وجود آورد و در زمان وى معاویه در شام با رسومات سلطنتى كسرى و قیصر حكومت مى كرد و خلیفه او را كسراى عرب مى نامید و متعرض حالش نمى شد.

خلیفه دوم به سال 23 هجرى قمرى به دست غلامى ایرانى كشته شد و طبق رأى اكثریت شوراى شش نفرى كه به دستور خلیفه منعقد شد،خلیفه سوم زمام امور را به دست گرفت.
وى در عهد خلافت خود خویشاوندان اموى خود را بر مردم مسلط ساخته در حجاز و عراق و مصر و سایر بلاد اسلامى زمام امور را به دست ایشان سپرد (29) ایشان بناى بى بند و بارى گذاشته آشكارا به ستم و بیداد و فسق و فجور و نقص قوانین جاریه اسلامى پرداختند،سیل شكایتها از هر سوى به دار الخلافه سرازیر شد،ولى خلیفه كه تحت تأثیر كنیزان اموى خود و خاصه مروان بن حكم (30) قرار داشت،به شكایت هاى مردم ترتیب اثر نمى داد بلكه گاهى هم دستور تشدید و تعقیب شاكیان را صادر مى كرد (31) و بالأخره به سال 35 هجرى،مردم بر وى شوریدند وپس از چند روز محاصره و زد و خورد،وى را كشتند.

خلیفه سوم در عهد خلافت خود حكومت شام را كه در رأس آن از خویشاوندهاى اموى او معاویه قرار داشت،بیش از پیش تقویت مى كرد و در حقیقت سنگینى خلافت،در شام متمركز بود و تشكیلات مدینه كه دار الخلافه بود جز صورتى در بر نداشت (32) خلافت خلیفه اول با انتخاب اكثریت صحابه و خلیفه دوم با وصیت خلیفه اول و خلیفه سوم با شوراى شش نفرى كه اعضا و آیین نامه آن را خلیفه دوم تعیین و تنظیم كرده بود،مستقر شد .
و روى هم رفته سیاست سه خلیفه كه 25 سال خلافت كردند در اداره امور این بود كه قوانین اسلامى بر طبق اجتهاد و مصلحت وقت كه مقام خلافت تشخیص دهد،در جامعه اجرا شود و در معارف اسلامى این بود كه تنها قرآن بى اینكه تفسیر شود یا مورد كنجكاوى قرار گیرد خوانده شود و بیانان پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم (حدیث) بى اینكه روى كاغذ بیاید روایت شود و از حدود زبان و گوش تجاوز نكند.

كتابت،به قرآن كریم انحصار داشت و در حدیث ممنوع بود (33) پس از جنگ یمامه كه در سال دوازده هجرى قمرى خاتمه یافت و گروهى از صحابه كه قارى قرآن بودند در آن جنگ كشته شدند،عمر بن الخطاب به خلیفه اول پیشنهاد مى كند كه آیات قرآن در یك مصحف جمع آورى شود،وى در پیشنهاد خود مى گوید اگر جنگى رخ دهد و بقیه حاملان قرآن كشته شوند،قرآن از میان ما خواهد رفت،بنابر این،لازمست آیات قرآنى را در یك مصحف جمع آورى كرده به قید كتابت در بیاوریم (34) ،

این تصمیم را درباره قرآن كریم گرفتند با اینكه حدیث پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم كه تالى قرآن بود نیز با همان خطر تهدید مى شد و از مفاسد نقل به معنا و زیاده و نقیصه و جعل و فراموشى در امان نبود ولى توجهى به نگهدارى حدیث نمى شد بلكه كتابت آن ممنوع و هر چه به دست مى افتاد سوزانیده مى شد تا در اندك زمانى كار به جایى كشید كه در ضروریات اسلام مانند نماز،

روایات متضاد به وجود آمد و در سایر رشته هاى علوم در این مدت قدمى بر داشته نشد و آن همه تقدیس و تمجید كه در قرآن و بیانات پیغمبر اكرم نسبت به علم و تأكید و ترغیب در توسعه علوم وارد شده بى اثر ماند و اكثریت مردم سرگرم فتوحات پى در پى اسلام و دلخوش به غنایم فزون از حد كه از هر سو به جزیرة العرب سرازیر مى شد،بودند و دیگر عنایتى به علوم خاندان رسالت كه سر سلسله شان على علیه السلام بود و پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم او را آشناترین مردم به معارف اسلام و مقاصد قرآن معرفى كرده بود نشد،حتى در قضیه جمع قرآن (با اینكه مى دانستند پس از رحلت پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم مدتى در كنج خانه نشستند و مصحف را جمع آورى نموده است) وى را مداخله ندادند حتى نام او را نیز به زبان نیاوردند (35) .

اینها و نظایر اینها امورى بود كه پیروان على علیه السلام را در عقیده خود راسختر و نسبت به جریان امور،هشیارتر مى ساخت و روز به روز بر فعالیت خود مى افزودند.على نیز كه دستش از تربیت عمومى مردم كوتاه بود به تربیت خصوصى افراد مى پرداخت.

در این 25 سال،سه تن از چهار نفر یاران على علیه السلام كه در همه احوال در پیروى او ثابت قدم بودند (سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد) در گذشتند ولى جمعى از صحابه و گروه انبوهى از تابعین در حجاز و یمن و عراق و غیر آنها در سلك پیروان على درآمدند و در نتیجه پس از كشته شدن خلیفه سوم،از هر سوى به آن حضرت روى نموده و به هر نحو بود با وى بیعت كردند و وى را براى خلافت برگزیدند.

انتهاى خلافت به امیر المؤمنین على (ع) و روش آن حضرت

خلافت على علیه السلام در اواخر سال 35 هجرى قمرى شروع شد و تقریبا چهار سال و پنج ماه ادامه یافت.على علیه السلام در خلافت،رویه پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم را معمول مى داشت (36) و غالب تغییراتى را كه در زمان خلافت پیشینیان پیدا شده بود به حالت اولى برگردانید و عمال نالایق را كه زمام امور را در دست داشتند از كار بر كنار كرد (37) .و در حقیقت یك نهضت انقلابى بود و گرفتاریهاى بسیارى در بر داشت.

على علیه السلام نخستین روز خلافت در سخنرانى كه براى مردم نمود چنین گفت:«آگاه باشید !گرفتارى كه شما مردم هنگام بعثت پیغمبر خدا داشتید امروز دوباره به سوى شما برگشته و دامنگیرتان شده است.باید درست زیر و روى شوید و صاحبان فضیلت كه عقب افتاده اند پیش افتند و آنان كه به ناروا پیشى مى گرفتند،عقب افتند (حق است و باطل و هر كدام اهلى دارد باید از حق پیروى كرد) اگر باطل بسیار است چیز تازه اى نیست و اگر حق كم است گاهى كم نیز پیش مى افتند و امید پیشرفت نیز هست.البته كم اتفاق مى افتد كه چیزى كه پشت به انسان كند دوباره برگشته و روى نماید» (38) .

على علیه السلام به حكومت انقلابى خود ادامه داد و چنانكه لازمه طبیعت هر نهضت انقلابى است،عناصر مخالف كه منافعشان به خطر مى افتد از هر گوشه و كنار سر به مخالفت بر افراشتند و به نام خونخواهى خلیفه سوم،جنگهاى داخلى خونینى بر پا كردندـكه تقریبا در تمام مدت خلافت على علیه السلام ادامه داشتـبه نظر شیعه،مسببین این جنگهاى داخلى جز منافع شخصى منظورى نداشتند و خونخواهى خلیفه سوم،دستاویز عوامفریبانه اى بیش نبود و حتى سوء تفاهم نیز در كار نبود (39) .

سبب جنگ اول كه«جنگ جمل»نامیده مى شود،غائله اختلاف طبقاتى بود كه از زمان خلیفه دوم در تقسیم مختلف بیت المال پیدا شده بود،على علیه السلام پس از آنكه به خلافت شناخته شد،مالى در میان مردم بالسویه قسمت فرمود (40) چنانكه سیرت پیغمبر اكرم نیز همانگونه بود و این روش زبیر و طلحه را سخت بر آشفت و بناى تمرد گذاشتند و به نام زیارت كعبه،از مدینه به مكه رفتند و ام المؤمنین عایشه را كه در مكه بود و با على علیه السلام میانه خوبى نداشت با خود همراه ساخته به نام خونخواهى خلیفه سوم!نهضت و جنگ خونین جمل را بر پا كردند (41) .

با اینكه همین طلحه و زبیر هنگام محاصره و قتل خلیفه سوم در مدینه بودند از وى دفاع نكردند (42) و پس از كشته شدن وى اولین كسى بودند كه از طرف خود و مهاجرین با على بیعت كردند (43) و همچنین ام المؤمنین عایشه خود از كسانى بود كه مردم را به قتل خلیفه سوم تحریص مى كرد (44) و براى اولى بار كه قتل خلیفه سوم را شنید به وى دشنام داد و اظهار مسرت نمود.اساسا مسببین اصلى قتل خلیفه،صحابه بودند كه از مدینه به اطراف نامه ها نوشته مردم را بر خلیفه مى شورانیدند .

سبب جنگ دوم كه جنگ صفین نامیده مى شود و یك سال و نیم طول كشید،طمعى بود كه معاویه در خلافت داشت و به عنوان خونخواهى خلیفه سوم این جنگ را بر پا كرد و بیشتر از صد هزار خون ناحق ریخت و البته معاویه در این جنگ حمله مى كرد نه دفاع،زیرا خونخواهى هرگز به شكل دفاع صورت نمى گیرد.

عنوان این جنگ«خون خواهى خلیفه سوم»بود با اینكه خود خلیفه سوم در آخرین روزهاى زندگى خود براى دفع آشوب از معاویه استمداد نمود وى با لشگرى از شام به سوى مدینه حركت نموده آنقدر عمدا در راه توقف كرد تا خلیفه را كشتند آنگاه به شام برگشته به خونخواهى خلیفه قیام كرد (45) .

و همچنین پس از آنكه على علیه السلام شهید شد و معاویه خلافت را قبضه كرد،دیگر خود خلیفه سوم را فراموش كرده،قتله خلیفه را تعقیب نكرد!!

پس از جنگ صفین،جنگ نهروان در گرفت،در این جنگ جمعى از مردم كه در میانشان صحابى نیز یافت مى شد،در اثر تحریكات معاویه در جنگ صفین به على علیه السلام شوریدند و در بلاد اسلامى به آشوبگرى پرداخته هر جا از طرفداران على علیه السلام مى یافتند مى كشتند،حتى شكم زنان آبستن را پاره كرده جنینها را بیرون آورده سر مى بریدند (46) .

على علیه السلام این غائله را نیز خوابانید ولى پس از چندى در مسجد كوفه در سر نماز به دست برخى از این خوارج شهید شد.

بهره اى كه شیعه از خلافت پنجساله على (ع) بر داشت

على علیه السلام در خلافت چهار سال و نه ماهه خود اگر چه نتوانست اوضاع درهم ریخته اسلامى را كاملا به حال اولى كه داشت برگرداند ولى از سه جهت عمده موفقیت حاصل كرد:

1ـبه واسطه سیرت عادله خود،قیافه جذاب سیرت پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم را به مردم،خاصه به نسل جدید نشان داد،وى در برابر شوكت كسرایى و قیصرى معاویه در زى فقرا و مانند یكى از بینواترین مردم زندگى مى كرد.وى هرگز دوستان و خویشاوندان و خاندان خود را بر دیگران مقدم نداشت و توانگرى را به گدایى و نیرومندى را به ناتوانى ترجیح نداد .

2ـبا آن همه گرفتاری هاى طاقت فرسا و سرگرم كننده،ذخایر گرانبهایى از معارف الهیه و علوم حقه اسلامى را میان مردم به یادگار گذاشت.

مخالفین على علیه السلام مى گویند:وى مرد شجاعت بود نه مرد سیاست،زیرا او مى توانست در آغاز خلافت خود،با عناصر مخالف،موقتا از در آشتى و صفا در آمده آنان را با مداهنه راضى و خشنود نگه دارد و بدین وسیله خلافت خود را تحكیم كند سپس به قلع و قمعشان بپردازد .

ولى اینان این نكته را نادیده گرفته اند كه خلافت على یك نهضت انقلابى بود و نهضتهاى انقلابى باید از مداهنه و صورت سازى دور باشد.مشابه این وضع در زمان بعثت پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم نیز پیش آمد و كفار و مشركین بارها به آن حضرت پیشنهاد سازش دادند و اینكه آن حضرت به خدایانشان متعرض نشود ایشان نیز كارى با دعوت وى نداشته باشند ولى پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم نپذیرفت با اینكه مى توانست در آنروزهاى سخت،مداهنه و سازش كرده موقعیت خود را تحكیم نماید،سپس به مخالفت دشمنان قد علم كند .

اساسادعوت اسلامى هرگز اجازه نمى دهد كه در راه زنده كردن حقى،حق دیگرى كشته شود یا باطلى را با باطل دیگرى رفع نمایند و آیات زیادى در قرآن كریم در این باره موجود است (47) .

گذشته از اینكه مخالفین على در باره پیروزى و رسیدن به هدف خود از هیچ جرم و جنایت و نقض قوانین صریح اسلام (بدون استثنا) فرو گذارى نمى كردند و هر لكه را به نام اینكه صحابى هستند و مجتهدند،مى شستند ولى على به قوانین اسلام پایبند بود.

از على علیه السلام در فنون متفرقه عقلى و دینى و اجتماعى نزدیك به یازده هزار كلمات قصار ضبط شده (48) و معارف اسلام را (49) در سخنرانی هاى خود با بلیغترین لهجه و روانترین بیان ایراد نموده (50) وى دستور زبان عربى را وضع كرد و اساس ادبیات عربى را بنیاد نهاد.وى اول كسى است در اسلام كه در فلسفه الهى غور كرده (51) به سبك استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفت و مسائلى را كه تا آن روز در میان فلاسفه جهان،مورد توجه قرار نگرفته بود طرح كرده و در این باب بحدى عنایت به خرج مى داد كه در بحبوحه (52) جنگها به بحث علمى مى پرداخت.

3ـگروه انبوهى از رجال دینى و دانشمندان اسلامى را تربیت كرد (53) كه در میان ایشان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند«اویس قرنى و كمیل بن زیاد و میثم تمار و رشید هجرى»وجود دارند كه در میان عرفاى اسلامى،مصادر عرفان شناخته شده اند و عده اى مصادر اولیه علم فقه و كلام و تفسیر و قرائت و غیر آنها مى باشند.

انتقال خلافت به معاویه و تبدیل آن به سلطنت موروثى

پس از شهادت امیر المؤمنین على علیه السلام به موجب وصیت آن حضرت و بیعت مردم،حضرت حسن بن على علیهما السلام كه پیش شیعه دوازده امامى،امام دوم مى باشد متصدى خلافت شد ولى معاویه آرام ننشسته به سوى عراقـكه مقر خلافت بودـلشكر كشیده با حسن بن على به جنگ پرداخت .

وى با دسیسه هاى مختلف و دادن پولهاى گزاف،تدریجا یاران و سرداران حسن بن على را فاسد كرده بالأخره حسن بن على را مجبور نمود كه به عنوان صلح،خلافت را به وى واگذار كند و حسن بن على نیز خلافت را به این شرط كه پس از در گذشت معاویه،به وى برگردد و به شیعیان تعرض نشود،به معاویه واگذار نمود (54) .

در سال چهل هجرى،معاویه بر خلافت اسلامى استیلا یافت و بلافاصله به عراق آمده در سخنرانى كه كرد به مردم اخطار نموده و گفت:«من با شما سر نماز و روزه نمى جنگیدم بلكه مى خواستم بر شما حكومت كنم و به مقصود خود رسیدم» (55) !!

و نیز گفت:«پیمانى كه با حسن بستم لغو و زیر پاى من است!!» (56) معاویه با این سخن اشاره مى كرد كه سیاست را از دیانت جدا خواهد كرد و نسبت به مقررات دینى،ضمانتى نخواهد داشت و همه نیروى خود را در زنده نگهداشتن حكومت خود به كار خواهد بست و البته روشن است كه چنین حكومتى سلطنت و پادشاهى است نه خلافت و جانشینى پیغمبر خدا.

و از اینجا بود كه بعضى از كسانى كه به حضور وى بار یافتند به عنوان پادشاهى سلامش دادند (57) و خودش نیز در برخى از مجالس خصوصى،از حكومت خود با ملك و پادشاهى تعبیر مى كرد (58) اگر چه در ملأ عام خود را خلیفه معرفى مى نمود.

و البته پادشاهى كه بر پایه زور استوار باشد وراثت را به دنبال خود دارد و بالأخره نیز به نیت خود جامه عمل پوشانید و پسر خود یزید را كه جوانى بى بند و بار بود و كمترین شخصیت دینى نداشت،ولایت عهدى داده به جانشینى خود برگزید (59) و آن همه حوادث ننگین را به بار آورد.

معاویه با بیان گذشته خود اشاره مى كرد كه نخواهد گذاشت حسن علیه السلام پس از وى به خلافت برسد،یعنى در خصوص خلافت بعد از خود،فكرى دیگر دارد و آن همان بود كه حسن علیه السلام را با سم شهید كرد (60) و راه را براى فرزند خود یزید هموار ساخت.معاویه با الغاى پیمان نامبرده مى فهمانید كه هرگز نخواهد گذاشت شیعیان اهل بیت در محیط امن و آسایش بسر برند و كما فى السابق به فعالیتهاى دینى خود ادامه دهند و همین معنا را نیز جامه عمل پوشانید (61) .

وى اعلام نمود كه هر كس در مناقب اهل بیت حدیثى نقل كند هیچگونه مصونیتى در جان و مال و عرض خود نخواهد (62) داشت و دستور داد هر كه در مدح و منقبت سایر صحابه و خلفا حدیثى بیاورد،جایزه كافى بگیرد و در نتیجه اخبار بسیارى در مناقب صحابه جعل شد (63)
و دستور داد در همه بلاد اسلامى در منابر به على علیه السلام ناسزا گفته شود (و این دستور تا زمان عمر بن عبد العزیز خلیفه اموى«99ـ011»اجرا مى شد) وى به دستیارى عمال و كارگردانان خود كه جمعى از ایشان صحابى بودند،خواص شیعه على علیه السلام را كشت و سر برخى از آنان را به نیزه زده در شهرها گردانیدند و عموم شیعیان را در هر جا بودند به ناسزا و بیزارى از على تكلیف مى كرد و هر كه خود دارى مى كرد به قتل مى رسید (64) .

سخت ترین روزگار براى شیعه

سخت ترین زمان براى شیعه در تاریخ تشیع،همان زمان حكومت بیست ساله معاویه بود كه شیعه هیچگونه مصونیتى نداشت و اغلب شیعیان اشخاص شناخته شده و مارك دار بودند و دو تن از پیشوایان شیعه (امام دوم و امام سوم) كه در زمان معاویه بودند،كمترین وسیله اى براى برگردانیدن اوضاع ناگوار در اختیار نداشتند حتى امام سوم شیعه كه در شش ماه اول سلطنت یزید،قیام كرد با همه یاران و فرزندان خود شهید شد،در مدت ده سالى كه در خلافت معاویه مى زیست تمكن این اقدام را نیز نداشت.

اكثریت تسنن،این همه كشتارهاى ناحق و بى بند و باریها را كه به دست صحابه و خاصه معاویه و كارگردانان وى انجام یافته است،توجیه مى كنند كه آنان صحابه بودند و به مقتضاى احادیثى كه از پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم رسیده،صحابه مجتهدند و معذور و خداوند از ایشان راضى است و هر جرم و جنایتى كه از ایشان سر بزند معفو است!!!ولى شیعه این عذر را نمى پذیرد،زیرا:

اولا:معقول نیست یك رهبر اجتماعى مانند پیغمبر اكرم صلى الله علیه و اله و سلم براى احیاى حق و عدالت و آزادى بر پا خاسته و جمعى را هم عقیده خود گرداند كه همه هستى خود را در راه این منظور مقدس گذاشته آن را لباس تحقق بخشند و وقتى كه به منظور خود نایل شد،یاران خود را نسبت به مردم و قوانین مقدسه خود آزادى مطلق بخشد و هر گونه حق كشى و تبهكارى و بى بند و بارى را از ایشان معفو داند،یعنى با دست و ابزارى كه بنایى را بر پا كرده با همان دست و ابزار آن را خراب كند.

و ثانیا:این روایات كه صحابه را تقدیس و اعمال ناروا و غیر مشروع آنان را تصحیح مى كند و ایشان را آمرزیده و مصون معرفى مى نماید از راه خود صحابه به ما رسیده و به روایت ایشان نسبت داده شده است و خود صحابه به شهادت تاریخ قطعى با همدیگر معامله مصونیت و معذوریت نمى كردند،صحابه بودند كه دست به كشتار و سب و لعن و رسوا كردن همدیگر گشودن و هرگز كمترین اغماض و مسامحه اى در حق همدیگر روا نمى داشتند.

بنابر آنچه گذشت،به شهادت عمل خود صحابه،این روایات صحیح نیستند و اگر صحیح باشند مقصود از آنها معناى دیگرى است غیر از مصونیت و تقدیس قانونى صحابه.

و اگر فرضا خداى متعال در كلام خود،روزى از صحابه در برابرخدمتى كه در اجراى فرمان او كرده اند اظهار (65) رضایت فرماید،معناى آن،تقدیر از فرمانبردارى گذشته آنان است نه اینكه در آینده مى توانند هر گونه نافرمانى كه دلشان مى خواهد بكنند.

استقرار سلطنت بنى امیه

سال شصت هجرى قمرى معاویه در گذشت و پسرش یزید طبق بیعتى كه پدرش از مردم براى وى گرفته بود زمان حكومت اسلامى را در دست گرفت.

یزید به شهادت تاریخ،هیچگونه شخصیت دینى نداشت،جوانى بود حتى در زمان حیات پدر،اعتنایى به اصول و قوانین اسلام نمى كرد و جز عیاشى و بى بند و بارى و شهوترانى سرش نمى شد و در سه سال حكومت خود،فجایعى راه انداخت كه در تاریخ ظهور اسلام با آن همه فتنه ها كه گذشته بود،سابقه نداشت.

سال اول،حضرت حسین بن على علیه السلام را كه سبط پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بود با فرزندان و خویشان و یارانش با فجیعترین وضعى كشت و زنان و كودكان و اهل بیت پیغمبر را به همراه سرهاى بریده شهدا در شهرها گردانید (66) و در سال دوم،«مدینه»را قتل عام كرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز به لشكریان خود مباح ساخت (67) و سال سوم،«كعبه مقدسه»را خراب كرده و آتش زد!! (68) و پس از یزید،آل مروان از بنى امیه زمام حكومت اسلامى راـبه تفصیلى كه در تواریخ ضبط شدهـدر دست گرفتند حكومت این دسته یازده نفرى كه نزدیك به هفتاد سال ادامه داشت،

روزگار تیره و شومى براى اسلام و مسلمین به وجود آورد كه در جامعه اسلامى جز یك امپراطورى عربى استبدادى كه نام خلافت اسلامى بر آن گذاشته شده بود،حكومت نمى كرد و در دوره حكومت اینان كار به جایى كشید كه خلیفه وقت (ولید بن یزید) كه جانشین پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم و یگانه حامى دین شمرده مى شد،بى محابا تصمیم گرفت بالاى خانه كعبه غرفه اى بسازد تا در موسم حج در آنجا مخصوصا به خوش گذرانى بپردازد (69) !!

خلیفه وقت [ولید بن یزید]قرآن كریم را آماج تیر قرار داد و در شعرى كه خطاب به قرآن انشاء كرد گفت:روز قیامت كه پیش خداى خود حضور مى یابى بگوى خلیفه مرا پاره كرد!! (70) البته شیعه كه اساسا اختلاف نظر اساسى شان با اكثریت تسنن در سر دو مسئله خلافت اسلامى و مرجعیت دینى بود،در این دوره تاریك،روزگارى تلخ و دشوارى مى گذرانیدند ولى شیوه بیدادگرى و بى بند و بارى حكومتهاى وقت و قیافه مظلومیت و تقوا و طهارت پیشوایات اهل بیت آنان را روز به روز در عقایدشان استوارتر مى ساخت و مخصوصا شهادت دلخراش حضرت حسین پیشواى سوم شیعه در توسعه یافتن تشیع و بویژه در مناطق دور از مركز خلافت،مانند عراق و یمن و ایران كمك بسزایى كرد.

گواه این سخن این است كه در زمان امامت پیشواى پنجم شیعه كه هنوز قرن اول هجرى تمام نشده و چهل سال از شهادت امام سوم گذشته بود،به مناسبت اختلال و ضعفى كه در حكومت اموى پیدا شده بود،شیعه از اطراف كشور اسلامى مانند سیل به دور پیشواى پنجم ریخته به اخذ حدیث و تعلم معارف دینى پرداختند (71) .هنوز قرن اول هجرى تمام نشده بود كه چند نفر از امراى دولت شهر قم را در ایران بنیاد نهاده و شیعه نشین كردند (72) ولى در عین حال شیعه به حسب دستور پیشوایان خود،در حال تقیه و بدون تظاهر به مذهب زندگى مى كردند.

بارها در اثر كثرت فشار و سادات علوى بر ضد بیدادگری هاى حكومت قیام كردند ولى شكست خوردند و بالأخره جان خود را در این راه گذاشتند و حكومت بى پرواى وقت در پایمال كردن شان فروگذارى نكرد.جسد زید را كه پیشواى شیعه زیدیه بود از قبر بیرون آورده به دار آویختند و سه سال بر سر دار بود،پس از آن پایین آورده و آتش زدند و خاكسترش را به باد دادند!! (73) به نحوى كه اكثر شیعه معتقدند امام چهارم و پنجم نیز به دست بنى امیه با سم در گذشتند (74)
و درگذشت امام دوم و سوم نیز به دست آنان بود.فجایع اعمال امویان به حدى فاحش و بى پرده بود كه اكثریت اهل تسنن با اینكه خلفا را عموما مفترض الطاعه مى دانستند ناگزیر شده خلفا را به دون دسته تقسیم كردند.خلفاى راشدین كه چهار خلیفه اول پس از رحلت پیغمبر اكرم مى باشند (ابو بكر و عمر و عثمان و على) و خلفاى غیر راشدین كه از معاویه شروع مى شود.

امویین در دوران حكومت خود در اثر بیدادگرى و بى بند و بارى به اندازه اى نفرت عمومى را جلب كرده بودند كه پس از شكست قطعى و كشته شدن آخرین خلیفه اموى،دو پسر وى با جمعى از خانواده خلافت از دار الخلافه گریختند و به هر جا روى آوردند پناهشان ندادند،بالأخره پس از سرگردانی هاى بسیار كه در بیابانهاى نوبه و حبشه و بجاوه كشیدند و بسیارى از ایشان از گرسنگى و تشنگى تلف شدند،به جنوب یمن در آمدند و به دریوزگى خرج راهى از مردم تحصیل كرده و درزى حمالان عازم مكه شدند و آنجا در میان مردم ناپدید گردیدند (75) .

شیعه در قرن دوم هجرى

در اواخر ثلث اول قرن دوم هجرى،به دنبال انقلابات و جنگ هاى خونینى كه در اثر بیدادگرى و بد رفتاری هاى بنى امیه در همه جاى كشورهاى اسلامى ادامه داشت،دعوتى نیز به نام اهل بیت پیغمبر اكرم در ناحیه خراسان ایران پیدا شده،متصدى دعوت«ابو مسلم مروزى»سردارى ایرانى بود كه به ضرر خلافت اموى قیام كردو شروع به پیشرفت نمود تا دولت اموى را بر انداخت (76) .

این نهضت و انقلاب اگر چه از تبلیغات عمیق شیعه سرچشمه مى گرفت و كم و بیش عنوان خون خواهى شهداى اهل بیت را داشت و حتى از مردم براى یك مرد پسندیده از اهل بیت (سربسته) بیعت مى گرفتند با اینهمه به دستور مستقیم یا اشاره پیشوایان شیعه نبود،به گواهى اینكه وقتى كه«ابو مسلم»بیعت خلافت را به امام ششم شیعه امامیه در مدینه عرضه داشت،وى جدا رد كرد و فرمود:«تو از مردان من نیستى و زمان نیز زمان من نیست» (77) .

بالأخره بنى عباس به نام اهل بیت خلافت را ربودند (78) و در آغاز كار روزى چند به مردم و علویین روى خوش نشان دادند حتى به نام انتقام شهداى علویین،بنى امیه را قتل عام كردند و قبور خلفاى بنى امیه را شكافته هر چه یافتند آتش زدند (79) ولى دیرى نگذشت كه شیوه ظالمانه بنى امیه را پیش گرفتند و در بیدادگرى و بى بند و بارى هیچگونه فروگذارى نكردند.

«ابو حنیفه»رئیس یكى از چهار مذهب اهل تسنن به زندان منصور رفت (80)

و شكنجه ها دید و«ابن حنبل»رئیس یكى از چهار مذهب،تازیانه خورد (81)

و امام ششم شیعه امامیه پس از آزار و شكنجه بسیار،با سم درگذشت (82) و علویین را دسته دسته گردن مى زدند یا زنده زنده دفن مى كردند یا لاى دیوار یا زیر ابنیه دولتى مى گذاشتند.

«هارون»خلیفه عباسى كه در زمان وى امپراطورى اسلامى به اوج قدرت و وسعت خود رسیده بود و گاهى خلیفه به خورشید نگاه مى كرد و آن را مخاطب ساخته مى گفت به هر كجا مى خواهى بتاب كه به جایى كه از ملك من بیرون است نخواهى تابید!از طرفى لشكریان وى در خاور و باختر جهان پیش مى رفتند ولى از طرفى در جسر بغداد كه در چند قدمى قصر خلیفه بود،

بى اطلاع و بى اجازه خلیفه،مأمور گذاشته از عابرین حق عبور مى گرفتند،حتى روزى خود خلیفه كه مى خواست از جسر عبور كند،جلویش را گرفته حق العبور مطالبه كردند! (83) یك مغنى با خواندن دو بیت شهوت انگیز،«امین»خلیفه عباسى را سر شهوت آورد،امین سه میلیون درهم نقره به وى بخشید،مغنى از شادى خود را به قدم خلیفه انداخته گفت:یا امیر المؤمنین !این همه پول را به من مى بخشى؟خلیفه در پاسخ گفت اهمیتى ندارد ما این پول را از یك ناحیه ناشناخته كشور مى گیریم!! (84)

ثروت سرسام آورى كه همه ساله از اقطار كشورهاى اسلامى به عنوان بیت المال مسلمین به دار الخلافه سرازیر مى شد،به مصرف هوس رانى و حق كشى خلیفه وقت مى رسید،شماره كنیزان پریوش ودختران و پسران زیبا در دربار خلفاى عباسى به هزاران مى رسید!!

وضع شیعه از انقراض دولت اموى و روى كار آمدن بنى عباس،كوچكترین تغییرى پیدا نكرد جز اینكه دشمنان بیدادگرى وى تغییر اسم دادند.

شیعه در قرن سوم هجرى

با شروع قرن سوم،شیعه نفس تازه اى كشید و سبب آن اولا:این بود كه كتب فلسفى و علمى بسیارى از زبان یونانى و سریانى و غیر آنها به زبان عربى ترجمه شد و مردم به تعلیم علوم عقلى و استدلالى هجوم آوردند.

علاوه بر آن«مأمون»خلیفه عباسى (195ـ218) معتزلى مذهب به استدلال عقلى در مذهب علاقه مند بود و در نتیجه به تكلم استدلالى در ادیان و مذاهب رواج تام و آزادى كامل داده بود و علما و متكلمین شیعه از این آزادى استفاده كرده در فعالیت علمى و در تبلیغ مذهب اهل بیت فروگذارى نمى كردند (85) .

و ثانیا:مأمون عباسى به اقتضاى سیاست خود به امام هشتم شیعه امامیه ولایت عهد داده بود و در اثر آن علویین و دوستان اهل بیت تا اندازه اى از تعرض اولیاى دولت مصون بوده و كم و بیش از آزادى بهره مند بودند ولى باز دیرى نگذشت كه دم برنده شمشیر به سوى شیعه برگشت و شیوه فراموش شده گذشتگان به سراغشان آمد،خاصه در زمان متوكل عباسى (232ـ247 هجرى) كه مخصوصا با على و شیعیان وى دشمنى خاصى داشت و هم به امروى بود كه مزار امام سوم شیعه امامیه را در كربلا با خاك یكسان كردند (86) .

شیعه در قرن چهارم هجرى

در قرن چهارم هجرى عواملى به وجود آمد كه براى وسعت یافتن تشیع و نیرومند شدن شیعه كمك به سزایى مى كرد كه از آن جمله سستى اركان خلافت بنى عباسى و ظهور پادشاهان«آل بویه»بود .

پادشاهان«آل بویه»كه شیعه بودند،كمال نفوذ را در مركز خلافت كه بغداد بود و همچنین در خود خلیفه داشتند (87) و این قدرت قابل توجه به شیعه اجازه مى داد كه در برابر مدعیان مذهبى خود كه پیوسته به اتكاى قدرت،خلافت آنان را خرد مى كردند،قد علم كرده آزادانه به تبلیغ مذهب بپردازند .

چنانكه مورخین گفته اند در این قرن،همه جزیرة العرب یا قسمت معظم آن به استثناى شهرهاى بزرگ،شیعه بودند و با این وصف برخى از شهرها نیز مانند هجر و عمان و صعده در عین حال شیعه بودند.در شهر بصره كه پیوسته مركز تسنن بود و با شهر كوفه كه مركز تشیع شمرده مى شد رقابت مذهبى داشت،عده اى قابل توجه شیعه بودند و همچنین در طرابلس و نابلس و طبریه و حلب و هرات،شیعه بسیار بود و اهواز و سواحل خلیج فارس از ایران نیز مذهب شیعه رواج داشت (88) .

در آغاز این قرن بود كه«ناصر اطروش»پس از سالها تبلیغ كه در شمال ایران به عمل آورد به ناحیه طبرستان استیلا یافت و سلطنت تأسیس كرد كه تا چند پشت ادامه داشت و پیش از«اطروش»نیز حسن بن زید علوى سالها در طبرستان سلطنت كرده بود (89) .

در این قرن،فاطمیین كه اسماعیلى بودند به مصر دست یافتند و سلطنت دامنه دارى (296ـ527) تشكیل دادند (90) .

بسیار اتفاق مى افتاد كه در شهرهاى بزرگ مانند بغداد و بصره و نیشابور كشمكش و زد و خورد و مهاجمه هایى میان شیعه و سنى در مى گرفت و در برخى از آنها شیعه غلبه مى كرد و از پیش مى برد.

شیعه در قرن نهم هجرى

از قرن پنجم تا اواخر قرن نهم،شیعه به همان افزایش كه در قرن چهارم داشت ادامه مى داد و پادشاهانى نیز كه مذهب شیعه داشتند به وجود آمده از تشیع ترویج مى نمودند.

در اواخر قرن پنجم هجرى،دعوت اسماعیلیه در قلاع الموت ریشه انداخت و اسماعیلیه نزدیك به یك قرن و نیم در وسط ایران در حال استقلال كامل مى زیستند (91) و سادات مرعشى در مازندران،سالهاى متمادى سلطنت كردند (92) .

«شاه خدابنده»از پادشاهان مغول،مذهب شیعه را اختیار كرد و اعقاب او از پادشاهان مغول،سالیان دراز در ایران سلطنت كردند و از تشیع ترویج مى كردند و همچنین سلاطین«آق قویونلو و قره قویونلو»كه در تبریز حكومت مى كردند (93) و دامنه حكمرانى شان تا فارس و كرمان كشیده مى شد و همچنین حكومت فاطمیین نیز سالیان دراز در مصر بر پا بود.

البته قدرت مذهبى جماعت با پادشاهان وقت تفاوت مى كرد چنانكه پس از بر چیده شدن بساط فاطمیین و روى كار آمدن سلاطین«آل ایوب»،صفحه برگشت و شیعه مصر و شامات،آزادى مذهبى را بكلى از دست دادند و جمع كثیرى از تشیع از دم شمشیر گذشتند (94) .

و از آن جمله«شهید اول محمد بن محمد مكى»،یكى از نوابغ فقه شیعه،سال 786 هجرى در دمشق به جرم تشیع كشته شد (95) !!

و همچنین شیخ اشراق«شهاب الدین سهروردى»در حلب به جرم فلسفه به قتل رسید (96) !!

روى هم رفته در این پنج قرن،شیعه از جهت جمعیت در افزایش و از جهت قدرت و آزادى مذهبى،تابع موافقت و مخالفت سلاطین وقت بوده اند و هرگز در این مدت،مذهب تشیع در یكى از كشورهاى اسلامى،مذهب رسمى اعلام نشده بود.

شیعه در قرن دهم تا یازدهم هجرى

سال 906 هجرى،جوان سیزده ساله اى از خانواده شیخ صفى اردبیلى (متوفاى 735 هجرى) كه از مشایخ طریقت در شیعه بود با سیصد نفر درویش از مریدان پدرانش به منظور ایجاد یك كشور مستقل و مقتدر شیعه از اردبیل قیام كرده شروع به كشور گشایى و بر انداختن آیین ملوك الطوایفى ایران نمود و س از جنگهاى خونین كه با پادشاهان محلى و مخصوصا با پادشاهان آل عثمان كه زمان امپراطورى عثمانى را در دست داشتند،موفق شد كه ایران قطعه قطعه را به شكل یك كشور درآورده و مذهب شیعه را در قلمرو حكومت خود رسمیت دهد (97) .

پس از درگذشت شاه اسماعیل صفوى،پادشاهان دیگرى از سلسله صفوى تا اواسط قرن دوازدهم هجرى سلطنت كردند و یكى پس از دیگرى رسمیت مذهب شیعه امامیه را تأیید و تثبیت نمودند،حتى در زمانى كه در اوج قدرت بودند (زمان شاه عباس كبیر) توانستند وسعت ارضى كشور و آمار جمعیت را به بیش از دو برابر ایران كنونى (سال 1384 هجرى قمرى) برسانند (98) گروه شیعه در این دو قرن و نیم تقریبا در سایر نقاط كشورهاى اسلامى به همان حال سابق با افزایش طبیعى خود باقى بوده است.

شیعه در قرن دوازده تا چهاردهم هجرى

در سه قرن اخیر،پیشرفت مذهبى شیعه به همان شكل طبیعى سابقش بوده است و فعلا كه اواخر قرن چهاردهم هجرى است تشیع در ایران مذهب رسمى عمومى شناخته مى شود و همچنین در یمن و در عراق اكثریت جمعیت را شیعه تشكیل مى دهد و در همه ممالك مسلمان نشین جهان،كم و بیش شیعه وجود دارد و روى هم رفته در كشورهاى مختلف جهان،نزدیك به صد میلیون شیعه زندگى مى كند.

پى نوشتها:
1ـاولین اسمى كه در زمان رسول خدا پیدا شد،«شیعه»بود كه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار با این اسم مشهور شدند (حاضر العالم الاسلامى،ج 1،ص 188)
2ـ و انذر عشیرتك الاقربین (سوره شعرا،آیه 214)
3ـدر ذیل این حدیث،على (ع) مى فرماید:«من كه از همه كوچكتر بودم عرض كردم:من وزیر تو مى شوم،پیغمبر دستش را به گردن من گذاشته فرمود:این شخص برادر و وصى و جانشین من مى باشد باید از او اطاعت نمایید،مردم مى خندیدند و به ابى طالب مى گفتند:تو را امر كرد كه از پسرت اطاعت كنى»، (تاریخ طبرى،ج 2 ص 321.تاریخ ابى الفداء،ج 1،ص 116.البدایة و النهایة،ج 3،ص 39.غایة المرام،ص 320)
4ـام سلمه مى گوید پیغمبر فرمود:«على همیشه با حق و قرآن است و حق و قرآن نیز همیشه با اوست و تا قیامت از هم جدا نخواهند شد.»، (این حدیث با پانزده طریق از عامه و یازده طریق از خاصه نقل شده و ام سلمه و ابن عباس و ابو بكر و عایشه و على (ع) و ابو سعید خدرى و ابو لیلى و ابو ایوب انصارى از راویان آن هستند.غایة المرام بحرانى،ص 539 و 540)
پیغمبر فرمود:«خدا على را رحمت كند كه همیشه حق با اوست»، (البدایة و النهایه،،ج 7،ص 36)
5ـپیغمبر فرمود:«حكمت ده قسمت شده،نه جزء آن بهره على و یك جزء آن در میان تمام مردم قسمت شده است» (البدایة و النهایة،ج 7،ص 359)
6ـهنگامى كه كفار مكه تصمیم گرفتند محمد (ص) را به قتل رسانند و اطراف خانه اش را محاصره كردند،پیغمبر (ص) تصمیم گرفت به مدینه هجرت كند،به على فرمود:«آیا تو حاضرى شب در بستر من بخوابى تا گمان برند من خوابیده ام و از تعقیب آنان در امام باشم»،على در آن وضع خطرناك،این پیشنهاد را با آغوش باز پذیرفت.
7ـتواریخ و جوامع حدیث.
8ـ«حدیث غدیر»از احادیث مسلمه میان سنى و شیعه مى باشد و متجاوز از صد نفر صحابى با سندها و عبارتهاى مختلف آن را نقل نموده اند و در كتب عامه و خاصه ضبط شده،براى تفصیل به كتاب غایة المرام،ص 79 و عبقات،جلد غدیر و الغدیر مراجعه شود.
9ـتاریخ یعقوبى (ط نجف) ج 2،ص 137 و 140.تاریخ ابى الفداء ج 1،ص .156
صحیح بخارى،ج 4،ص 107.مروج الذهب،ج 2،ص 437.ابن ابى الحدید،ج 1،ص 127 و .161
10ـصحیح مسلم،ج 15،ص 176.صحیح بخارى،ج 4،ص 207.مروج الذهب،ج 2،ص 23 و ج 2،ص 437.تاریخ ابى الفداء،ج 1،ص 127 و .181
11ـجابر مى گوید:نزد پیغمبر بودیم كه على از دور نمایان شد،پیغمبر فرمود:«سوگند به كسى كه جانم به دست اوست!این شخص و شیعیانش در قیامت رستگار خواهند بود»،ابن عباس مى گوید وقتى آیه: ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خیر البریة نازل شد،پیغمبر به على فرمود:«مصداق این آیه تو و شیعیانت مى باشید كه در قیامت خشنود خواهید بود و خدا هم از شما راضى است»،این دو حدیث و چندین حدیث دیگر،در تفسیر الدر المنثور،ج 6،ص 379 و غایة المرام،ص 326 نقل شده است.
12ـمحمد (ص) در مرض وفاتش لشكرى را به سردارى اسامة بن زید مجهز كرده اصرار داشت كه همه در این جنگ شركت كنند و از مدینه بیرون روند،عده اى از دستور پیغمبر اكرم (ص) تخلف كردند كه از آن جمله«ابو بكر و عمر»بودند و این قضیه پیغمبر را بشدت ناراحت كرد (شرح ابن ابى الحدید،ط مصر،ج 1،ص 53)
پیغمبر اكرم (ص) هنگام وفاتش فرمود:«دوات و قلم حاضر كنید تا نامه اى براى شما بنویسم كه سبب هدایت شما شده گمراه نشوید»،عمر از این كار مانع شده گفت:مرضش طغیان كرده هذیان مى گوید!!! (تاریخ طبرى،ج 2،ص 436.صحیح بخارى،ج 3.صحیح مسلم،ج 5.البدایة و النهایه،ج 5،ص 227.ابن ابى الحدید،ج 1،ص 133)
همین قضیه در مرض موت خلیفه اول تكرار یافت و خلیفه اول به خلافت عمر وصیت كرد و حتى در اثناى وصیت بیهوش شد،ولى عمر چیزى نگفت و خلیفه اول را به هذیان نسبت نداد در حالى كه هنگام نوشتن وصیت،بیهوش شده بود،ولى پیغمبر اكرم (ص) معصوم و مشاعرش بجا بود (روضة الصفا،ج 2 ص 260)
13ـشرح ابن ابى الحدید،ج 1،ص 58 و ص 123ـ135.یعقوبى،ج 2،ص 102.تاریخ طبرى،ج 2،ص 445ـ .460
14ـتاریخ یعقوبى،ج 2،ص 103ـ106.تاریخ ابى الفداء ج 1،ص 156 و 166.مروج الذهب،ج 2،ص 307 و 352.شرح ابن ابى الحدید،ج 1،ص 17 و .134
15ـعمرو بن حریث به سعید بن زید گفت:آیا كسى با بیعت ابى بكر مخالفت كرد؟پاسخ داد:هیچ كس مخالف نبود جز كسانى كه مرتد شده بودند یا نزدیك بود مرتد شوند! (تاریخ طبرى،ج 2،ص 447)
16ـدر حدیث معروف ثقلین مى فرماید:«من در میان شما دو چیز با ارزش را به امانت مى گذارم كه اگر به آنها متمسك شوید هرگز گمراه نخواهید شد.قرآن و اهل بیتم تا روز قیامت از هم جدا نخواهند شد»،این حدیث با بیشتر از صد طریق از 35 نفر از صحابه پیغمبر اكرم (ص) نقل شده است،رجوع شود به طبقات حدیث ثقلین.غایة المرام.ص .211
پیغمبر فرمود:«من شهر علم و على درب آن مى باشد پس هر كه طالب علم است از درش وارد شود»، (البدایة و النهایه،ج 7،ص 359)
17ـتاریخ یعقوبى،ج 2،ص 105ـ150 مكررا ذكر شده است.
18ـكتاب خدا و بیانات پیغمبر اكرم (ص) و ائمه اهل بیت با ترغیب و تحریص به تحصیل علم تا جایى كه پیغمبر اكرم مى فرماید:«طلب العلم فریضة على كل مسلم»طلب دانش به هر مسلمانى واجب است (بحار،ج 1،ص 172)
19ـالبدایة و النهایه،ج 7،ص .360
20ـتاریخ یعقوبى،ص 111،126 و .129
21ـخداى تعالى در كلام خود مى فرمای%D