پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

بیدل دهلوى

مولانا ابوالمعالى عبدالقادر (بیدل) دهلوى (متوفاى ۱۱۳۳هـ  . ق) از عرفاى بلند پایه و شعراى گرانمایه و بلند آوازه نیمه اول سده دوازدهم هجرى است.

این شاعر چیره دست و نازک خیال در شکار مضامین وحشى و مفاهیم رنگین و دست نیافتنى دستى به تام داشته و علم سخنورى را بر تارک قلّه هاى مرتفعى در قلمرو معنى در اهتزاز در آورده که براى بسیارى از شاعران در حدّ یک آرزو مطرح بوده و هست.

بیدل با اِشراف کاملى که بر مقوله هاى مطرح در عرفان نظرى داشته و به خاطر سلوک بى وقفه در راه رسیدن به کمال انسانى و نایل آمدن به مراتب شامخى از روحانیت و معنویت، شاکله سخن او از انسجام لفظى و متانت معنوى برخوردار است ولى به خاطر غموضى که در تبیین مقوله هاى معرفتى دارد، ره یافتن به ژرفاى سخن او چندان آسان نیست.

میرزا عبدالقادر از طایفه مغولان ارلاس و فرزند میرزا عبدالخالق (متولد ۱۰۵۴هـ  . ق) در جوانى به دربار سلطان محمّد اعظم شاه راه یافت و از میانْ سالى به بعد به خدمت شیخ عبدالعزیز عزّت در آمد، و از محضر میرزا قلندر بهره هاى معنوى فراوان برد و توسط همو به حضور شیخ کمال رسید۱.

وى در عظیم آباد هند به دنیا آمد ولى به خاطر اقامت طولانى خود در دهلى به دهلوى مشهور شد. بیدل اواخر دوره حکومت عالمگیر پادشاه تا اوایل سلطنت محمّدشاه را دریافت و سرانجام به سال ۱۱۳۳ هـ  . ق در سن ۷۹ سالگى در شاه جهان آباد بدرود حیات گفت و در صحن خانه مسکونى خویش به خاک سپرده شد۲.

بیدل در نثر نیز احاطه وافر داشته و چهار عنصر او را مى توان بهترین اثر منثور وى دانست. این اثر در حقیقت، کلید فهم مقوله هاى معرفتى اوست.

علاقه وافر بیدل به آثار عطار، سنایى، مولوى، سعدى و حافظ سبب شده است که در دیوان اشعارش بارها از آنان به استادى و بزرگى یاد کند، و در سرودن قصیده از سبک شعرى انورى ابیوردى و حکیم خاقانى شروانى تأثیر پذیرى داشته باشد۳.

منظومه هاى: عرفان در ۱۱۰۰۰ بیت، طور معرفت در ۱۳۰۰ بیت، طلسم حیرت در ۳۷۰۰ بیت، محیط اعظم در ۱۲۷۰ بیت از آثار بدیع بیدلاند و کلیات اشعار وى بالغ بر ۹۰۰۰۰ بیت داشته است.

بیدل به سرودن رباعى نیز علاقه خاصى داشته و داراى حدود ۳۸۶۰ رباعى است. چهار عنصر، رقعات شامل سیصدنامه و نکات حکمت آمیز او شامل ۷۵ نکته حکمى، اخلاقى و عرفانى است۴. کلیات او به همراه دیگر آثار منظوم و منثور او بارها در هند و پاکستان و تاشکند چاپ و منتشر شده و کلیات دیوان وى به اهتمام حسین آهى، به سال ۱۳۶۶ هـ.ش توسط کتابفروشى فروغى چاپ و منتشر شده و در سال ۱۳۷۶ نیز به تصحیح اکبر بهداروند و پرویز عباسى داکانى در سه مجلد توسط نشر الهام انتشار یافته است.

تا کنون ده ها کتاب و مقاله درباره اندیشه هاى عرفانى بیدل و شیوه شعرى او نگاشته شده که به خاطر حوصله تنگ این مقال از پرداختن به آن ها پرهیز مى کنیم.

بیدل در مقوله هاى موضوعى مرتبط با شعر آیینى داراى آثار فاخر و گرانْ سنگى است و ما در اینجا به نقل نمونه هایى از اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) او بسنده مى کنیم.

چکامه نبوى(صلى الله علیه وآله)

دى که ز باد سحر، طّره شب خورد تاب *** شعشعه پرداز۵ داد، آینه آفتاب …

رغبت اسباب حسن، صنعت هوش است و بس *** بى خودیى ساز کن، سوى تنزُّه شتاب

چیست تنزّه؟: همان یاد جمال نبىّ *** کاین همه آثار رنگ دارد از آن جلوه تاب

برگ حدوث و قِدم، نقد وجود و عدم *** صورت بحر کرم، معنى گنج صواب

رابط علم و عیان، واسطه اِنس و جان *** خواجه کون و مکان، صاحب وحى و کتاب

حاکم حکم نُبى، هادى راه هُدى *** سَرور دین مصطفى، حامى روز حساب

آن که به إظهار او شاهد تحقیق ذات *** از تُتُق۶ بى نشان گشت مظاهر نقاب

و آن که در آیینه همّت «ما زاغِ» او *** علم و عیان مى زند نقش خیالى بر آب

شمع ولایت ازو مُقتبِس۷ نور قرب *** شخص نبوّت به او مفتخر انتساب

پیکر او در ظهور، فیض هزار انجمن *** سایه او در عدم، صبح هزار آفتاب

گر نشدى جلوه گر صورت ایجاد او *** ماندى تا روز حشر دیده حق بین به خواب

ور نزدى صبح او از دم هستى نفَس *** لَعمه مهر قِدم رفع نکردى حجاب

بحر ازل تا ابد گر زند اجزا به هم *** نیست جز آن ذات پاک گوهر فیض انتخاب …

گر ادب حکم او، مانع شوخى شود *** سبزه نجوشد ز خاک، موج نبالد ز آب …

خسروِ وحدتْ کلاه، شاه قِدم بارگاه *** بَدرِ تنزُّه ضیا، صدر تقدّس جناب

پرتو فیضش سحر، خاک بهارش چمن *** رشحه موجش محیط، ذره او آفتاب

خامُشى مَحرمان عرض تمنّا بس ست *** ناله، نفَس مى شود از ادب آن جناب

یا نَبِىّ الاَبطحى! من که و مدحت کجا؟! *** رشته نبندد به چرخ ساز طنین ذُباب۸

کیست نماید ادا حقّ ثناى تو را *** برد جهانى به دوش، خجلت این پیچ و تاب …

(بیدل)! ازین سازِ یأس سوى مناجات رو *** تا به حصول مراد، گل کندت فتح باب

اى صمد بى نیاز! اى احَد بى عدد! *** اى ز تو جان هاى پاک حاصل مشتى تراب

فضل تو، سرمایه کسب طریق هُدى *** لطف تو، آیینه حسن قبول صواب

در پى جهلم مران از درِ فیّاض شرع *** رد مکن این ذره را از نظر آفتاب۹

قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله)

اى بهار جلوه ات را شش جهت در بار، گل *** بى رخَت در دیده من مى خلد چون خار، گل

یک نگهْ نظاره ات، سر جوش صد میخانه مى *** یک تبسّمْ خنده ات، آغوش صد گل زار گل …

با چنین سامان یقینم شد که در صبح الست *** رنگ گردانده ست گِرد احمد مختار، گل

آن بهار گلشن رحمت، که بر هر گلبنى *** ذکر خُلقش مى کند چون بلبلان تکرار، گل

بس که این گلشن ز مشتاقان دیدارش پُرست *** چاک دل مى خواند از واکردن طومار، گل!

حسرت وصلش ز دل ها کم نسازد یاد مرگ *** نور شمع از سر بریدن مى کند بسیار گل

هر کجا رنگ بهار یاد او، گل مى کند *** مى زند صیقل خیال آیینه دیدار، گل

مژده طوف حریمش هر کجا آرد نسیم *** پرفشان جوشد چو طاووس از در و دیوار گل

در رهش خاشاک اگر افکند حاسد، باک نیست *** خار اگر زیر قدم بیند، ندارد عارْ گل …

تا ابد خواهد ز اعجاز مسیحا دم زدن *** بر زبانِ هر که نام او کند یک بار، گل

بى دلانش تا نَم اشکى به مژگان برده اند *** کرده است از شش جهت آیینه دیدار گل …

در بهار فضلش، از باغ امید عاصیان *** بوى رحمت مى کند نا کرده استغفار، گل …

اشک مى جوشد ز مژگانم به یاد جلوه اش *** در هواى آن چمن مى رویدم از خار، گل …

فیض این گلزار رحمت، سخت عام افتاده است *** هر قَدر سامان دامن مى کنى، بردار گل! …

با همه اجناس محرومى، به سوداى قبول *** از دل صد پاره مى آرم درین بازار گل

داغ دل عمرى ست طاووس بهار یاد اوست *** گلشنى دارم کزین گل مى کند بسیار گل!

هر چه جز ذکر کمال اوست، ننگ گفتوگوست *** غیر وصفش یا رب از باغم مکن اظهار، گل۱۰

چکامه نبوى(صلى الله علیه وآله)

به آن رسید طروات ز فیض ابر بهار *** که از شرر به دل سنگ بشکفد گل نار …

جنون به تنگى آغوش بر نمى آید *** نگاه مى چکد اى بیخبر! مژه مَفشار …

ز یک نگاه که گل کرده ام درین گلشن *** هزار رنگ قیامت کشیده ام به کنار …

به آب دیده بشو نقش نامه غفلت *** بسوز خرمن عصیان به برق استغفار

ز حاصل چمن رنگ و بو، فریب مخور *** ز دامن هوسش، دست آرزو بردار

امید، تاره فردوس عافیت سپرد *** قدم ز سر کن و جز در ره نبىّ مسپار

بهار جانِ چمنْ زار، احمد مرسل *** که رنگ و بوى گُلَش شش جهت گشوده کنار

بقا به بوى وصالش، گلى ابدْ پیوند *** فنا به ذکر خیالش، ز نام خود بیزار

ز شمع خلوت او، پرتوى برون تابید *** که آفتاب تنیده ست بر در و دیوار

به چار سوى جهان کرد صیرفى قِدم *** پى تصرّف او، نقدِ «کُنْت کنْز»۱۱ اظهار

ز نام نامى او، زیب محفل اَسما *** ز پرتو اثرش، نورِ عالم آثار

جهان به بحر کمالش چو قطره ناپیدا *** فلک به عالم قدرش، چو ذره بى مقدار

به رفعتى ست جنابش که وَهْم اِنس و مَلک *** به پیشگاه درِ عزّتش ندارد بار

در آن دیار که سیر جلال عزّت اوست *** به غیر ذات احد نیست هیچ کس دیّار

اگر نه آینه او، مجاز مى پرداخت *** نداشت حسن حقیقت تجلى یى در کار

عیان: مَجاز و، خرَد: امتیاز و، او تحقیق *** ظهور: آینه و، حق: شهود و، او دیدار

سپهر گوهرِ انجم، به خوان مینایى *** نشسته بر درِ حکمش در انتظار نثار

به بحر و کان، اثرى از سحاب بخشش اوست *** که سنگ، لعل فروش ست و قطره، گوهردار

همان ز خاک در اوست آب و رنگ اندوز *** گهر به طبع صدف، لعل در دل کهسار

گر از کمال عبودیّتش اثر گیرد *** دَماغ عرش کند سجده بر زمین هموار

کدام عرش و چه دل؟ هر کجا بنایى هست *** نداشته است به جز گرد مقدمش معمار …

در آن مقام که دردش دلیل غمخوارى ست *** بعید نیست مسیحایى از دَم بیمار! …

به صفحه اى که نویسند حرفى از ادبش *** ز نقطه پا نگذارد برون، خط پرگار

در آن جناب به دریوزه افتخار کنیم *** که خاک آن چمن از آفتاب دارد عار …

نشسته ایم به یاد تو یا رسول اللّه! *** به کنج نیستى، از عجز روى بر دیوار

کف امید، ز سرمایه نثار تهى *** جبینى از عرق شرم ناکسى، سرشار

به حسرت نگهى، عمرهاست مى تازیم *** چو موج اشک به دوش دلِ شکسته، سوار …

نَعوذُ بِاللَّه۱۲ اگر روى مهر برتابى *** چو آفتاب، ازین ذرّه هاى بى مقدار …

به جرأتى که ز سنگ اُحُد نمایان شد *** ندامت ابدى ناله بست در کهسار …

اگر تو دعوت ایمان کنى به مُلک جماد *** بت آید و، ز رگ سنگ بگسلد زُنّار۱۳!

ور ارمغان طلبد معجزت، علامت دین *** برآید آتش دیر از شرار سبحه شمار

تویى که باغ رُبوبیّت۱۴، از تو دارد رنگ *** تویى که سازِ اُلوهیّت۱۵، از تو بندد تار …

بهار رنگِ ازل جام ها به گردش داشت *** ثبوت نشأه ز گل کردنت گرفت قرار

فلک به دور تو، دور کمال کرد تمام *** به هم رسید کنون خطّ سعى این پرگار …

خلیل، بویى ازین باغ در طبیعت داشت *** که گشت آتش نمرود بر رُخش، گلزار …

جمال یوسف از آن جلوه مى گشود نقاب *** که گرم دید ز خود مصر حسن را بازار

ز پرتوت، دل هر ذرّه یوسفِستانست *** درین بساط، هزار آینه ست و یک دیدار!

خیال عدل تو، سرمایه سلیمان بود *** بر آب و آتش ازین راه گشت حکم گذار۱۶

کلیم، آینه بیعت تو داشت به دست *** که لَعمه یَدِ بَیضاش شد جهاتْ شکار …

مسیح را، مدد از لعل جان فزاى تو بود *** که مى گشود ز جیب نفَس، نقاب بهار! …

چه قدسیان و چه کرّوبیان ، چه وحدتیان *** به بارگاه کمال تو جمله عجز بیار

تویى که گر همه ذرات کون در وصفت *** زبان جهد گشایند تا به روز شمار

به عجز، معترف آیند عاقبت امّا *** ز مدحَت تو نگردد ادا، یکى ز هزار …

جبین خاک، همین سجده مى نگارد و بس *** به غیر عجز ندارم به مَدحت استظهار۱۷

کجا روم ز درت؟ اى درت پناه همه *** که شیشه بارم و، افتاده ام درین کهسار

ز لطف سایه دست کرم، مدار دریغ *** در آفتاب قیامت برهنه ام مگذار

به عرصه اى که یقین مى کند سپر دارى *** ز تیغ غفلت اوهام در پناهم دار …

همان اداى تَحیّات۱۸، هدیه ام کافى ست *** بر آل محترم و، بر صحابه أحرار۱۹

براى اطلاع بیشتر از شرح احوال و آثار این شاعر بلند آوازه علاوه بر آثار منظومه منثور او، مى توان از این منابع استفاده کرد:

تاریخ ادبیات ایران، دکتر رضازاده شفق، ص ۱۸۹; تذکره العارفین، ص ۵۷; تذکره نصرآبادى، ص ۴۵۱; فرهنگ سخنوران، ص ۹۷; مرآت الخیال، ص ۲۹۴; تذکره سرخوش، ص ۱۴; دویست سخنور، ص ۵۹ ـ ۶۰٫

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ کلیات ابوالمعالى میرزا عبدالقادر بیدل، چاپ هند، ۱۳۴۲، ج ۲، ص ۴٫

۲ ـ همان، ص ۶٫

۳ ـ همان، ص ۱۶ ـ ۱۶٫

۴ ـ همان، ص ۱۸ ـ ۲۲٫

۵ ـ پرداز: صیقل، روشنى.

۶ ـ تُتق: نهانخانه.

۷ ـ مُقتبس: روشن، منوّر.

۸ ـ ذُباب: مگس.

۹ ـ کلیات ابوالمعالى میرزا عبدالقادر بیدل، ج ۲، ص ۵۳ ـ ۵۹٫

۱۰ ـ همان، ص ۵۹ ـ ۶۲٫

۱۱ ـ کُنتُ کنز: اشاره دارد به حدیث قدسى: کُنْتُ کَنْزاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعرُف.

۱۲ ـ نَعوذُ بِاللّه: به خدا پناه مى بریم.

۱۳ ـ زُنّار: رشته اى که مسیحیان بر کمر بندند یا تارى که از گردن آویزند.

۱۴ ـ رُبوبیّت:  پروردگارى.

۱۵ ـ الوهیّت: خدایى.

۱۶ ـ حکمْ گذار: فرمانده، مسلّط.

۱۷ ـ استظهار: پشتْ گرمى.

۱۸ ـ تحیّات: درودها، جمع تحیَّت.

۱۹ ـ کلیات میرزا عبدالقادر بیدل، ص ۶۲ ـ ۷۳٫