چرا مذهب جعفرى ؟!

چرا ما شيعيان راپيروان مذهب جعفرى مى خوانند؟ در ميان امامان دوازدگانه شيعه چرا مذهب ما به ايشان انتساب يافته است؟ با توجه به اين كه امام جعفر صادق(عليه السلام) ششمين امام شيعه هستند مگر پيش از ايشان وضعيت شيعه چگونه بوده و به عبارت ديگر چرا مذهب شيعه علوى ياحسنى يا حسينى يا سجادى و يا باقرى ناميده نشده است؟ آنچه درپى مى آيد توضيحى است بر راز اين نام گذارى.

عرصه تئورى ها و ديدگاههاى علمى و فرهنگى در ميان دانشمندان وفرهيختگان همواره عرصه ابقاى بهترين انديشه ها بوده است. هرنظريه اى آن هنگام توانسته جايگزين نظريه پيشين شود كه محتوايى بهتر از آن را به بشريت هديه كرده باشد و الا مورد استقبال قرارنخواهد گرفت. مكتب هاى فكرى بزرگ نيز همواره بايد داراى چنين ويژگى باشند تا بتوانند در دل بشر جايى باز كنند. نگاهى به دستاورد مكتب اسلام در مقايسه با آنچه جامعه جاهلى عرب بدان دلبسته بود و مبناى رفتار فردى و اجتماعى خود قرار داده بودمى تواند راز موفقيت اسلام را در برابر انديشه هاى جاهلانه نشان دهد. پيامبر(صلي الله عليه واله) در دعوت خود ضمن پذيرش سنت هاى پسنديده انسانى در ميان اعراب آنگاه كه به نفى ضد ارزشها مى پرداخت طرح هاى جايگزين نيز ارائه مى كرد تا مخاطبان او احساس خلاء نكنند.

شايد راز بسيارى از شكست هاى فردى و اجتماعى مصلحان در طول تاريخ همين بوده كه طرح جايگزين نداشته اند به همين نمونه تاريخ معاصر ايران توجه كنيد. حضور روحانيت در مشروطيت و انقلاب اسلامى و اين كه چرا روحانيت در مشروطيت نتوانست تا پايان حضور داشته باشد اما انقلاب اسلامى به رهبرى امام موفق به براندازى يك نظام شد؟

شايد مهمترين نكته در همين طرح جايگزين بوده است. امام خمينى(ره) طرح جايگزين سلطنت را داشت اما روحانيت در مشروطيت به ابعاد اين موضوع آن چنان كه بايسته است نيانديشيده بود واين سرانجام هرحركت سياسى و فكرى است كه فقط طرح براندازى داشته باشد و نه طرح جايگزين!

امام جعفرصادق(عليه السلام) در مسيرتكاملى حركت شيعه گام دوم را برداشته بودند. يعنى پس از آنكه مردم بر اثر مجاهدت هاى امامان پيشين به ناصحيح بودن مذهب رسمى و ديگر انديشه هاى منبعث از آن و نيزحركت هاى سياسى مبتنى برآن در سالهاى گذشته پى بردند آماده بودند تا طرح جايگزين مكتب اهل بيت را دريافت كنند و امام صادق(عليه السلام) همان بزرگوارى است كه با توجه به يك موقعيت استثنايى تاريخى طرح جايگزين شيعه را به هنگام ارائه كرد و امامان ديگربه شرح و بسط بعضى از ابعاد آن پرداختند.

دوره امامت حضرت كه از سال 114 هجرى آغاز شده تا سال 148 هجرى ادامه يافت. (1) يكى از شرايط بحرانى تاريخى در اسلام بود زيراكه بنيان حكومتى يكصدساله فرو ريخته بود و بنيان حكومت پانصدساله اى پى ريزى مى شد و همت اصلى سران حكومت تازه، كوبيدن مخالفان بود. مثلا توجه كنيد كه از سال 132 كه رسما حكومت عباسيان آغاز شد تا سال 137 هجرى سردمداران آن از هيبت و عظمت يكى از بزرگترين سرداران خود يعنى ابومسلم خراسانى هراس داشتندو تا او را با حيله و فريب نكشتند (2) احساس آرامش نكردند وامام صادق(عليه السلام) با توجه به اين فضا، پايه هاى فكرى نظام تشيع ياطرح جايگزين را بنانهاد.

سالها پيش از امامت حضرت صادق(عليه السلام) تقريبا يكصدو سيزده سال پيش،جدايشان پيامبر اكرم(صلي الله عليه واله) در روزى گرم و سوزان و به هنگام بازگشت از آخرين حج خود در غدير خم جانشينى خويش را به فرمان خداى به امام على(عليه السلام) واگذار كرد و بر اساس منابع شيعى و بعضى از منابع اهل سنت از مردم دراين باره بيعت گرفت. (3) اما صلاحديد پيامبر اكرم(صلي الله عليه واله) به دلايلى مورد پذيرش بعضى از صحابه قرار نگرفت و با رحلت حضرت، خلافت در سقيفه بنى ساعده مسيرى تازه يافت. چندتن از صحابيان مهاجر در برابر انصار كه خود دچار دو دستگى شده بودند با استناد به حق خويشاوندى باپيامبر(صلي الله عليه واله) خلافت را حق خود دانستند (4) نه حق انصار. و با آن كه امام على(عليه السلام) خويشاوندى روشنترى با پيامبر(صلي الله عليه واله) داشت به اين بهانه كه عرب نمى تواند امتيازات بيش از اندازه اى را براى بنى هاشم بپذيرد و قبلا نبوت به بنى هاشم رسيده بود و اينك خلافت بايد به ديگر تيره هاى قريش برسد خود را شايسته خلافت ديدند. (5)

از پس اين تدبير، مسير قدرت سياسى درامت اسلامى دگرگون شد و به تدريج هرچه بر سالها افزوده مى شد اين دگر گونى نيز بيشتر خودرانشان مى داد به گونه اى كه در سال 35 قمرى كه اندكى ازانحرافات خود را نشان داده بود و امت اسلامى به چشم خويش بعضى از آن را مى ديد شورشى رخ داد كه خليفه سوم در طى آن كشته شد. (6)

به گواهى جنگهاى سه گانه اى كه امام على(عليه السلام) با ناكثين، قاسطين ومارقين انجام داد (7) ، مى توان پذيرفت كه جامعه اسلامى دچاربحرانى عميق شده بود; بحرانى كه در تبديل خلافت به ملوكيت خودرانشان داد و خاندان بنى اميه كه بيش از اين در ميان مسلمانان جايگاهى نداشتند و طلقاى(آزادشدگان) پيامبر(صلي الله عليه واله) در فتح مكه بودند، (8) با موقعيت سنجى سياسى به اقتدار رسيدند و حكومتى 90ساله را بنيان نهادند. سياست عرب گرايى امويان موجب شد تامخالفت هايى با آنان در جهان اسلام رخ دهد و تحليل گران يكى ازعلل سقوط اين سلسله را همين سياست مى دانند. (9)

امويان با توجه به سابقه ناشايست خود در ميان امت اسلامى جدى ترين رقيب خويش را بنى هاشم و علويان مى دانستند و براى بى مقدار نشان دادن رقيب به هر حربه اى متوسل مى شدند. از جمله به ساختن احاديث و رواياتى دست يازيدند تا حسن سابقه بنى هاشم وعلويان را كه بويژه در سايه فداكارى هاى حضرت على(عليه السلام) به اعتبارى فوق تصور دست يافته بودند بيالايند.

جاعلان حديث نخست به جعل رواياتى در مذمت حضرت على(عليه السلام)پرداختند. (10) و در مرحله دوم از اختلاف ميان خلفا و امام على(عليه السلام) هر آنچه نيكى و سجاياى اخلاقى بود به رقيبان آن حضرت نسبت دادند و در برابر هر فضيلتى كه براى امام وجود داشت احاديثى را درباره فضيلتى مشابه براى رقيبان نيز جعل كردند (11) تا آنچه امام على(عليه السلام) بدان ها ممتاز بود عادى جلوه كند و درنهايت همانند يكى از اصحاب پيامبر(صلي الله عليه واله) تلقى شود نه بالاتر و درمقام خلافت هم خليفه اى چونان ديگران معرفى شود كه حتى به سياست هاى زيركانه روزگار نيز كه عبارت از حيله و مكر و فريب باشد آگاه نيست. (12)

امويان به اين نيز اكتفا نكردند و فرمان سب امام على(عليه السلام) را برمنابر و در خطبه ها و پس از هر نماز اعلام كردند (13) كه تا پايان حكومت آنها به جز مقطع كوتاه خلافت عمربن عبدالعزيز (14) (99 تا101 هجرى) باقى بود.

شايان توجه است كه پرداختن به موضوعاتى چون ايمان ابوطالب، پدرحضرت على(عليه السلام) در هنگام مرگ كه همواره يكى از نقاط اختلاف ميان شيعه و سنى بوده است و طرفين در اين باره كتابهايى نوشته اند. (15) باتوجه به كفر ابوسفيان كه تا حمله مسلمانان به مكه و ايمان اجبارى او، حمله به ابوطالب و طرح ايمان او باهمين انگيزه بود و به گفته يكى از محققان، اگر ابوطالب، پدرحضرت على(عليه السلام) نبود هرگز مورد تهاجم قرار نمى گرفت. (16) علاوه براين در عرصه اجتماعى بسيارى از صلح اجبارى امام حسن(عليه السلام) (18) علويان را ظاهرا از صحنه سياسى جامعه حذف كرد. هرچند امام بازيركى موادى را در صلحنامه گنجانده بودكه فقط از آن طريق مى شد ماهيت بسيار متظاهر معاويه را به جامعه نشان دهد. موادى چون عدم اذيت و آزار شيعيان على و عدم تعيين جانشين از سوى معاويه دوماده مهم اين قطعنامه بودند كه با زيرپاگذاشته شدن از سوى معاويه چهره واقعى او را نشان دادند.

هنگامى كه حجربن عدى يكى از شيعيان امام على(عليه السلام) توسط ماموران معاويه به شهادت رسيد موجى از مخالفت با سياست هاى معاويه به وجود آمد كه از آن ميان مى توان پاسخ تند امام حسين(عليه السلام) به نامه معاويه اشاره كرد. (19)

همچنين انتصاب يزيد به جانشينى نيز پيامدهاى جدى به همراه داشت و معاويه فقط با زور و شمشير و تهديد وانست بيعت براى يزيدبگيرد. (20) باوجود شخصيت هاى مطرحى چون امام حسين(عليه السلام) در ميان امت اسلامى معاويه پسرش يزيد را به مدارا با ايشان ترغيب كرد. (21)

تا اين زمان كه سال 60 هجرى بود به نظر مى رسيد انديشه امامت شيعى در محاق قرار گرفته بود اينك امام حسين(عليه السلام) در شرايطى متفاوت قرار داشت كه از يك سو همراه پيروزى هاى مسلمانان درخارج از شبه جزيره عربستان و آوازه داخلى آن بود (22) و از سوى ديگر يزيد بن معاويه خليفه تازه، شخصيت اجتماعى مورد قبولى نداشت و بسيارى از مسلمانان و صحابه و تابعين او را به ديانت نمى پذيرفتند. كسى چون ابوايوب انصارى كه خود را موظف به شركت درهمه نبردهاى مسلمانان با كفار مى دانست يكبار با شنيدن امارت و فرماندهى يزيد از شركت در نبرد سرباز زده بود. (23)

امام حسين(عليه السلام) با درك صحيح اين موقعيت در شرايطى كه به نظرمى رسيد خلافت در دست امويان به سلطنت تبديل شده و آنان از هروسيله اى از جمله دين براى نشان دادن مشروعيت خود سودى بردندامام با مشروعيت ذاتى خود به عنوان نواده بنيان گذار دين اسلام مى توانست روياروى مشروعيت خود ساخته امويان بايستد و با سخن ونهضت خود به اصلاح امت بپرازد. همان كه هدف امام(عليه السلام) بود. (24)

ايشان مى توانست نسب خويش به پيامبر(صلي الله عليه واله) را به مردم يادآور سازدو بدان استناد جويد چنان كه در هنگام رخواست بيعت يزيد فرمود:

«مثلى لايبايع مثله » همچو منى (با اين شرافت نسبى) با چون اويى بيعت نخواهد كرد. (25)

مهمترين بازتاب قيام و شهادت امام حسين(عليه السلام) ازبين بردن باقى مانده آبروى اجتماعى و جايگاه دينى امويان درميان مردم بود.

امام نشان داد كه امويان چگونه پسر دختر پيامبر(صلي الله عليه واله) را كه آن همه حديث از رسول خدا(صلي الله عليه واله) در فضيلت او رسيده بود به قتل رسانند. (26)

امام نه ى بزرگ را گفت و ماهيت نفاق بنياد امويان را برملا كردكه چگونه به تنها چيزى كه نمى انديشند دين الهى است. و حاضرنداحكام مسلم اسلامى را به خاطر حفظ قدرت زير پا بگذارند. شرح رفتارى كه سپاهيان اموى با خاندان امام حسين(عليه السلام) كردند اين مهم را به نمايش گذاشت. (27) و اين چهره پنهان شده در سركوب خونين وهتك حرمت از مردم فضاحت با تخريب خانه خدا تكميل گرديد. (29) تاثير قيام امام حسين(عليه السلام) بدون ترديد آن قدر سريع بود كه با مرگ زودهنگام يزيددر سال 64 هجرى پسرش معاويه دوم تنها چهل روز حكومت كرد ودرخطبه اى اعلام نمود كه پدر و جد او غاصب خلافت بودند و خوداستعفا كرد. (30) اما اين تازه آغاز كار بود. جامعه اسلامى به تدريج متوجه ظلم وستم بنى اميه مى شد و شورش ها دوباره به راه افتادند. شورش هاى توابين در سال 6665 هجرى به خونخواهى امام حسين(عليه السلام) (31) ،مختار ثقفى در67 هجرى و پيروزى او و قصاص قاتلان امام حسين(ع)و يارانش (32) و نيز شورش هاى دوباند خوارج در نقاط گوناگون جهان اسلام معادله (33) را به نفع بنى هاشم تغيير داد.

درواپسين سال نخستين سده اسلامى خليفه نجيب اموى عمربن عبدالعزيز براى نخستين بار دستور داد تا سب امام على(ع)برمنابر و در خطبه ها حذف شود و فدك دوباره به بنى هاشم و علويان بازگردانده شود. (34)

اما به نظر مى رسيد نهالى كه امام حسين(عليه السلام) با خون خود آبيارى كرده بود اينك به ثمر نشسته و زمان بهره بردارى از آن فرامى رسيد.

اينك به اختصار وضعيت بنى هاشم را پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) پى مى گيريم:

نخستين جرقه هاى اختلاف در ميان بنى هاشم احتمالا پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) رخ داد. آن هنگام كه گروهى مشهور به كيسانيه معتقد به امامت محمدحنفيه شدند كه از نظر سنى از امام سجاد(عليه السلام) بزرگتربود و به عنوان عالمى علوى مورد احترام مردم (35) مختار در شورش خود معتقد بود كه به اجازه او قيام كرده است. محمد (36) حنفيه در سال 81 هجرى درگذشت. (37) و گروهى به سراغ پسرش ابوهاشم رفتندو امامت او را معتقد شدند كه تا سال 99 هجرى زنده بود و در اين سال به هنگام مرگ بنابر روايت جعلى بعدى توسط بنى عباس ابوهاشم كه فرزندى نداشت امامت را به محمدبن على بن عبدالله بن عباس واگذار كرد. (38) و امامت اين گونه از علويان به عباسيان منتقل شد.

همزمان با گسترش دعوت عباسيان كه شعار خود را «الرضا من آل محمد» قرار داده و به دستور ابراهيم امام از افشاى نام واقعى امام و رهبر پرهيز مى كردند. (39) واژه آل محمد كه عنوان ويژه تيره علوى بود به كار عباسيان آمد. تقسيم بندى ابراهيم امام ازوضعيت شهرها نشان از آمادگى ايرانيان براى قيام دارد و نيزعلاقه آنان به اهل بيت عليهم السلام (40) يك حركت موازى از سوى بنى عباس مردم را فريفته بود چنان كه بعضى از بزرگان همراه اين نهضت مانند ابوسلمه خلال كه به اين فريب پى برده بود به جرم هوادارى از خلافت علويان اعلام شد. (41)

شايد يكى از علل واقعى مخالفت امام صادق(عليه السلام) با قيام زيد بن على بن الحسين(عليه السلام) براساس رواياتى كه مخالفت حضرت را نشان مى دهد، (42) پيش از هرچيزى فضاى نامناسب آن بود كه اتفاقا بسيارمورد سوء استفاده عباسيان قرار گرفت، به گونه اى كه مزار پسرش يحيى در خراسان كه قبلا از سوى ابراهيم امام به عنوان منطقه نفوذ تبليغاتى مطرح شده بود و احتمالا تشويق او به قيام وخونخواهى پدر از سوى داعيان عباسى احتمالى است كه نمى توان به سادگى از آن گذشت. زيرا شهادت يحيى در خراسان به سال 126 هجرى درشورش عباسيان و سقوط امويان در خراسان مهم ارزيابى شده است. (43)

روى كار آمدن عباسيان امت اسلامى را در تحولى تازه قرار داد وبنيان حكومتى 90 ساله را فرو ريخت و حكومتى پانصد ساله را به قدرت رساند. اما آنچه مهم است نقش موازى عباسيان بود كه درشرايط ويژه تاريخى بايك سوء استفاده بزرگ به قدرت رسيدند.

بسيار طبيعى بود كه منتظر يك حركت نسنجيده در عرصه سياسى ازسوى نماينده مهم و بزرگ علويان باشند. چنان كه در ماجراى قيام محمد نفس زكيه در سال 145 رخ داد و منصور بهره بردارى بزرگ ازآن به نفع عباسيان انجام داد. (44)

امام صادق(عليه السلام) كه به دقت همه اين تحولات اجتماعى را زير نظر داشت فضاى سياست را هرگز آماده يك قيام علنى سياسى نديد. آنچه كه جامعه اسلامى از آن رنج مى برد زير ساخت فكرى بود و الا ايشان به هيچ وجه كمتر از شخصيتى چون ابومسلم نبود اين را از نامه تاريخى ابومسلم به امام كه ايشان بدون خواندن آن را به آتش سپرده بودند. مى توان فهميد. پرسش بزرگ مطرح اين بود: چه بايدكرد؟

جد او امام حسين(عليه السلام) با قيام خونين خود دلهاى بسيارى ازمسلمانان را درگوشه و كنار جهان اسلام متوجه اهل بيت پيامبر(صلي الله عليه واله)كرده بود و در زمان امام صادق(عليه السلام) حكومتى روى كار آمده بود كه از شعار «الرضا من آل محمد(صلي الله عليه واله ») استفاده و سپس آل محمد واقعى را كنار زده بود و مردم نيز پذيرفته بودند. اين همه دگرگونى وتلون در جامعه اسلامى معلول چه عواملى مى توانست باشد؟

دراين فضاى تيره كه مذاهب اهل سنت در حال شكل گيرى بودند چه چيزى مى توانست شيعه را پايدار سازد؟ آنچه كه به درون فرهنگ مردم راه يابد و تفسير آنها را از رابطه خود با خدا و جامعه اسلامى دگرگون سازد.

پس در حقيقت گام دوم در بنيانگذارى يك مكتب را حضرت صادق(عليه السلام)برداشت. گويا مردمى كه از پس قيام امام حسين(عليه السلام) دلداده اين خاندان شده بودند به سراغ آنها آمده و مى پرسيدند كه اگر نه امويان و نه عباسيان شما چه مى گوييد؟ و چه تفسيرى از اسلام داريد؟ و به عبارت روشن تر طرح جايگزين شما چيست؟

نشان دادن يك تفسير جامع ازخدا، رابطه مردم با او و انسان موردنظر اسلام در آن زمان مهمترين دغدغه هاى حضرت امام جفعر صادق(عليه السلام)بوده است اعتقادات عقلانى، اخلاق بايسته و دستورالعمل هاى فردى واجتماعى (فقه) مهمترين حوزه هايى بود كه امام صادق(عليه السلام) در آن هابه طرح و انديشه دينى پرداختند و چون چنين شد، تشيع داراى شناسنامه رسمى گرديد و مذهب ما به نام ايشان مزين شد. در ادامه نمونه اى از ديدگاه هاى امام صادق(عليه السلام) كه نشان دهنده اسلام ناب محمدى(صلي الله عليه واله)،است ارائه مى گردد.

محمد باغستانى

پي‌نوشت‌ها:
1- بحارالانوار، ج 47، ص 6.
2- تاريخ طبرى، ج 6، ص 123; منشورات مكتبه اورميه.
3- الغدير،امينى، ج 1، ص 152 تا 158، چاپ دارالكتب العربى لبنان.
4- تاريخ طبرى، ج 2، ص 455.
5- تاريخ خلفا، رسول جعفريان، ص 30.
6- تاريخ طبرى، ج 3، ص 399.
7- همان، ج 3، ص.
8- همان، ج 2، ص 520; ج 3، ص 1 تا 10.
9- تاريخ تحليلى اسلام، شهيدى، چاپ نشر دانشگاهى سال 1374، ص 200.
10- تاريخ سياسى اسلام، رسول جعفريان، ص 90 و89.
11- همان، ص 92 و 91.
12- نهج البلاغه، خطبه 118.
13- بحارالانوار، ج 44، ص 125.
14- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 56.
15- مانند كتاب ايمان ابوطالب شيخ مفيد كه علامه امينى درمقدمه الغدير، ج 1، ص 23 و 24 در اين باره سخنانى دارد.
16- همان، ج 1 تا 10 در صفحه 48 فهرست موضوعى الغدير، آدرس مفصل همه موارد آمده است.
17- الاغانى، اصفهانى، ج 16، ص 2667.
18 تاريخ طبرى، ج 4، ص 30، حوادث سال 40 هجرى; ارشاد شيخ مفيد، ص 170.
19- انساب الاشراف، بلاذرى، ج 2، ص 744، حديث 303.
20 الامامه و السياسه، ابن قتيبه، ج 1، ص 175; ابن اعثم،الفتوح، ج 4، ص 226225.
21- تاريخ سياسى اسلام، ص 127.
22- تاريخ طبرى، ج 4، حوادث سالهاى 50 تا 60 هجرى.
23- طبقات، ابن سعد، ج 3، ص 485، چاپ دارصادر بيروت.
24- حماسه حسينى، شهيد مطهرى، ج 3، ص 380، انتشارات صدرا.
25- تاريخ سياسى اسلام، ج 2، ص 26- تاريخ طبرى، ج 4، ص 257301.
27- همان، ص 36870.
28- همان، ص 383.
29- همان، ص 426.
30- همان، ص 487.
31- همان، ص 579.
32- كامل ابن اثير، ج 2، ص 225; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 305.
33- تاريخ سياسى اسلام، ص 260.
34- الفتوح، ج 6، ص 95; انساب الاشراف، ج 5، ص 221.
35- تاريخ سياسى اسلام، ص 266265.
36- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 250 248; انساب الاشراف، ج 4، ص 18.
37- تاريخ سياسى و اجتماعى خراسان در زمان حكومت عباسيان،التون، ل، دنيل، ترجمه مسعود رجب نيا، ص 28.
38- همان، ص 46.
39- همان، ص 115 و 114.
40- شخصيت و قيام زيد بن على، رضوى اردكانى، ص 489504،انتشارات علمى فرهنگى.
41- تاريخ سياسى و اجتماعى خراسان در زمان حكومت عباسيان، ص 38.
42- تاريخ طبرى، ج 4، حوادث سال 145.
43- بحارالانوار، ج 47، ص 200.
44- تحف العقول، ابن شعبه حرانى،ص 25660.