وَ ما انَا مِنَ الْمُتَكَلِّفينَ

سالى رفته بوديم نجف آباد اصفهان، ماه رمضان‏ بود، چون تعطيل بود و دوستان ما آنجا بودند به آنجا رفته بوديم. يادم هست كه آمدم از عرض خيابان رد بشوم، وسط خيابان كه رسيدم يك باباى دهاتى آمد جلوى مرا گرفت، گفت: آقا مسأله‏ اى دارم، مسأله مرا جواب بدهيد. گفتم: بگو. گفت: غسل جنابت به تن تعلق مى‏ گيرد يا به جون؟ گفتم: من معناى اين حرف را نمى‏ فهمم. غسل جنابت مثل هر غسلى از يك جهت به روح آدم مربوط است چون نيت مى‏ خواهد، و از جهت ديگر به تن آدم، چون انسان تنش را بايد بشويد. مقصودت اين است؟ گفت: نه، جواب درست بايد بدهى. غسل جنابت به تن تعلق مى‏ گيرد يا به جون؟ گفتم: من نمى‏ دانم. گفت: پس اين عمامه را چرا سرت هشته‏ اى‏ ؟. «وَ ما انَا مِنَ الْمُتَكَلِّفينَ‏» من متكلّف نيستم. پيغمبر چنين سخنى مى‏ گويد.

منبع :مجموعه ‏آثاراستادشهيدمطهرى : ج‏16: صفحه 152