وفات حضرت ابوطالب(ع) 7 رمضان

 سال دهم بعثت

در تاريخ درگذشت حضرت ابوطالب بن عبدالمطلب، عموى بزرگوار پيامبر(صلی الله علیه و آله) اتفاق چندانى نيست. با اين كه مورخان و سيره نگاران همگى متفقند كه وى در سال دهم بعثت ]سه سال پيش از هجرت[ در مكه معظمه، بدرود حيات گفت، ولى در روز و ماه وفاتش اختلاف دارند. برخى بيست و ششم رجب و برخى ديگر هفتم ماه مبارك رمضان، يعنى سه روز پيش از وفات حضرت خديجه كبرى(س) همسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را روز درگذشت آن بزرگ مرد هاشمى مى دانند و ما وفات آن حضرت را در 26 رجب آورده

زندگينامه حضرت ابوطالب سلام الله عليه

امام صادق عليه السلام مي‏فرمايد: مثل ابي‏ طالب مثل اهل الکهف حين اسروا الايمان و اظهروا الشرک فآتاهم الله اجرهم مرتين، مثل حکايت ابوطالب، مثل اصحاب کهف است که ايمان خود را مخفى کردند و اظهار شرک نمودند، پس خداوند اجر و پاداش آنان را دو چندان داد. (بحار الانوار، ج 35 ص 72) يکى از شخصيتهاى نقش آفرين صدر اسلام، حضرت ابوطالب پدر على(ع) است. وى در هنگامى که پدر عاليقدر اسلام از همه سو هدف تيرهاى زهرآگين مشرکان مکه بود مردانه از آن حضرت حمايت کرد و بدين وسيله در گسترش اسلام و تقويت مسلمانان نقش مهمى ايفا نمود. متاسفانه اين رادمرد الهى با همه فداکاريهايش از اسلام که بر دوست و دشمن پوشيده نيست‏سخت مظلوم واقع شده و تمام تلاشهاى او درباره پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نه تنها در تاريخ به فراموشى سپرده شده بلکه حتى نسبت کفر و شرک به اين مسلمان با فضيلت داده‏اند. لذا در اين بخش بر آنيم با اين شخصيت‏بزرگ اسلام آشنا شويم تا از اين رهگذر علاوه بر آشنايى به فضايل و کمالات على(ع) از ديدگاه وراثت، پاسخ اتهاماتى که بويژه به ابوطالب پدر على(ع) نسبت داده شده و او را به شرک و کفر متهم نموده‏اند، داده شود. همچنين شبهاتى که به ايمان و اسلام اين مرد الهى و وارسته وارد کرده‏اند با دليل و برهان برطرف شود و با اين حديث‏شريف که در زيارت وارث آمده، آشنا شويم:  اشهد انک کنت نورا فى الاصلاب الشامخة و الارحام المطهرة لم تنجسک الجاهلية بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثيابها.  و بدانيم که ابوطالب و فاطمه بنت اسد، پدر و مادر على هر دو از ابتدا موحد و خدا پرست و بر آيين توحيدى ابراهيم حنيف بوده‏اند. و پس از ظهور اسلام به پيامبر(صلی الله علیه و آله) ايمان آوردند و با اعتقاد به دين و آيين محمد(صلی الله علیه و آله) از دينا رفتند.

نام و نسب ابوطالب

نام ابوطالب،  عمران‏  است و بعضى او را  عبدمناف‏  ناميده‏اند. چون فرزند بزرگش  طالب‏  بود، او را ابوطالب خواندند. وى 35 سال قبل از تولد پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در مکه معظمه در خانواده‏اى برجسته و خدا شناس ديده به جهان گشود. او با عبدالله پدر پيامبر(صلی الله علیه و آله) برادر بود. پدرش  عبدالمطلب‏  جد پيامبر اسلام است که همه قبايل عرب وى را به عظمت و بزرگوارى مي‏شناختند و از او به عنوان مردى با کفايت و مبلغ آيين توحيد ابراهيم ياد مي‏کردند. عبدالمطلب، چنان مورد توجه دنياى آن روز بود که او را با لقب  سيد البطحاء  آقاى سرزمين مکه و حومه آن و  ساقى الحجيج‏  آب دهنده حاجيان خانه خدا و  ابوالساده‏  پدر بزرگواريها و  حافر الزمزم‏  ايجاد کننده چاه زمزم مي‏خواندند. عبدالمطلب در حفظ و حراست وجود مبارک حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) بسيار کوشا بود. شيعه و اهل سنت‏بر اين حقيقت معترف‏اند. ابوطالب از چنين پدرى به دنيا آمد و در خانه چنين شخصيت‏بزرگ و الهى پرورش يافت. ابوطالب چهار پسر و دو دختر داشت. پسران او ده سال با يکديگر فاصله سنى داشتند. طالب پسر بزرگ اوست که از او نسلى باقى نمانده است. دومين فرزند او عقيل و سومين آنها جعفر معروف به جعفر طيار و چهارمين و آخرين فرزند پسرى وى حضرت على(ع) است. دو دخترش يکى فاخته نام داشت که او را  ام‏هاني‏  مي‏خواندند و دختر ديگرش  ريطه‏  يا  اسماء  است. فرزندان ابوطالب همه از فاطمه بنت اسداند.(1)

گوشه‏اى از زندگانى افتخارآميز ابوطالب

ابوطالب در خانواده‏اى خداپرست و موحد و در سايه پدرى همچون عبدالمطلب که از کمالات روحى و امتيازات معنوى برخوردار بود، پرورش يافت. و همانند پدرش در مسير آيين حنيف ابراهيمى قدم برمي‏داشت و منصب سقايت و آبرسانى به زايران خانه خدا و پاسدارى از جان حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) را به نيکويى بر عهده گرفت. ابوطالب نه تنها تحت تاثير شرک و بت‏پرستى مردم مکه قرار نگرفت، بلکه در مقابل شيوه‏هاى جاهليت ايستادگى کرد و نوشيدن مشروبات را بر خود حرام ساخت و خود را از هرگونه فساد و آلودگى، برحذر داشت.(2) او نخستين کسى است که  سوگند خوردن اولياى مقتول براى اثبات قتل‏  را در امر قضا، سنت قرار داد و بعدها اسلام نيز آن رابا نام  قسامه‏  تثبيت کرد.(3) مورخان نوشته‏اند:  ابوطالب سه سال قبل از هجرت، بعد از آن که پيامبر(صلی الله علیه و آله) و يارانش از  شعب‏  خارج شدند، در ماه شوال يا ذي‏القعده در سن 84 سالگى از دنيا رفت.  (4) و در حالى دنيا را وداع گفت که قلبش لبريز از ايمان به خدا و عشق به محمد(صلی الله علیه و آله) بود. بدنش را در مکه معظمه در مقبره حجون معروف به  قبرستان ابوطالب‏  دفن کردند. با مرگ او خيمه‏اى از حزن و اندوه بر پيامبر اسلام و مسلمانان آن روز که کمتر از پنجاه نفر بودند، سايه افکند زيرا آنان بهترين حامى، مدافع و فداکار در راه اسلام را از دست دادند. ابن کثير و ابن اثير نقل مي‏کنند:  کفار قريش پس از وفات ابوطالب بر سر مبارک پيامبر(صلی الله علیه و آله) خاک – و گاهى روده گوسفند – مي‏ريختند. (5) اندوه مسلمانان چند روز بعد با درگذشت‏حضرت خديجه، رکن ديگر اسلام و حامى پيامبر خدا، دو چندان شد.(6) درگذشت ابوطالب و خديجه کبرى مصيبت‏بزرگى براى رسولخدا بود. پيامبر(صلی الله علیه و آله) مي‏فرمايد:  ما نالت قريش منى شيئا اکرهه حتى مات ابوطالب‏ تا زمانى که ابوطالب زنده بود، قريش نمي‏توانست هيچ گونه ناخوشايندى براى من ايجاد کند. (7) ابوطالب پس از درگذشت عبدالمطلب، کفالت و سرپرستى محمد(صلی الله علیه و آله) را که هشت‏ساله بود به عهده گرفت و تا هنگام وفاتش، 42 سال تمام پروانه‏وار به گرد شمع وجود او گشت. و در تمام حالات، در سفر و حضر ازاو حراست و حفاظت کامل نمود و در راه هدف مقدس پيامبر اسلام که نشر آيين يکتاپرستى و ريشه‏کن کردن شرک و بت‏پرستى بود از هيچ کوششى دريغ ننمود، حتى به مدت سه سال در کنار پيامبر(صلی الله علیه و آله) و ساير بني‏هاشم در  شعب ابي‏طالب‏  – که دره‏اى خشک و سوزان بود – به سر برد. وى همواره ايمان خود را کتمان مي‏کرد تا بهتر از اسلام و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) دفاع نمايد. او در ضمن اشعارى اين حقيقت را بازگو مي‏کند. ليعلم خيار الناس ان محمدا نبى کموسى و المسيح بن مريم اتانا يهدى مثل ما اتيا به فکل بامر الله يهدى و يعصم و انکم تتلونه فى کتابکم بصدق حديث لا حديث المرجم شخصيت‏هاى فهميده بدانند که محمد، مانند موسى و عيسى پيامبر است. همانطور که آن دو پيامبر هدايت آسمانى داشتند او نيز دارد، و تمام پيامبران به فرمان خدا مردم را راهنمايى و از گناه باز مي‏دارند. و شماها اوصاف او را در کتابهاى آسمانى به درستى مي‏خوانيد، و اين گفتار صحيحى است و رجم به غيب نيست. (8)

ابوطالب و راهب مسيحى

ابوطالب علاقه شديدى به حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) داشت. در خانه خود او را بر فرزندان و ساير اهل خانه ترجيح مي‏داد. اتفاقى پيش آمد که بر علاقه‏اش نسبت‏به او افزود و سعى خود را در حفاظت و مراقبت از جان او دو چندان کرد. آن اتفاق، سفر تجارتى ابوطالب به شام بود. هنگام حرکت، محمد(صلی الله علیه و آله) که هنوز دوازده بهار از عمر او نگذشته بود زمام شتر عمو را گرفت و در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:  عمو جان، مرا به که مي‏سپاري؟   ابوطالب از اين جمله اندوهگين شد و تصميم گرفت‏برادرزاده‏اش را همراه خود ببرد. او را بر روى شترى که خود سوار بود جاى داد و با خود به شام برد، در طول مسير به محلى به نام  بصري‏  رسيدند. ديرى در آن جا بود و راهبى نصرانى در آن سکونت داشت. رهبانان ديگر براى ديدار ازراهب بزرگ به آنجا مي‏آمدند. هر سال قافله‏اى از قريش از آن محل مي‏گذشت و راهب به آنها اعتنايى نمي‏کرد. در آن سال بر خلاف گذشته، راهب از اهل قافله دعوت به عمل آورد و آنها را اطعام داد. راهب متوجه ابرى شد که بر فراز قافله قريش سايه افکنده است. دانست کسى در ميان اين جمع مورد عنايت‏خداى بزرگ است. اهل قافله پس از آن که به دعوت راهب وارد صومعه شدند، راهب ديد ابر از حرکت‏باز ايستاده است. سؤال کرد:  آيا کسى از قافله بيرون مانده است؟  گفتند:  کودکى نزد شتران و بارها مانده است.   راهب گفت:  بگوييد او هم داخل شود.  محمد(صلی الله علیه و آله) وارد شد. راهب قامت او را به دقت نظاره کرد. يکى از اهل کاروان خطاب به راهب گفت:  در گذشته از ما پذيرايى نمي‏کردى، آيا پى آمدى روى داده است که ما را به حضور پذيرفته‏اي؟ راهب در پاسخ گفت:  آرى چنين است. شما اينک ميهمان من هستيد  پس از آن که اهل کاروان غذا خوردند و متفرق شدند، راهب با ابوطالب و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در کنجى در خلوت به گفتگو نشستند. راهب خطاب به محمد(صلی الله علیه و آله) گفت:  اى پسر، تو را به لات و عزى – دو بت‏بزرگ در مکه – قسم مي‏دهم که هر چه را مي‏پرسم پاسخ گويى.   حضرت محمد فرمود:  لا تسالنى باللات و العزى فوالله ما ابغضت‏شيئا قط بغضهما، با سوگند به بت لات و عزى از من چيزى سؤال نکن. به خدا قسم به هيچ چيزى مانند آنها بغض و عداوت ندارم.  راهب گفت:  پس تو را به خدا قسم مي‏دهم سؤالات من را پاسخ گويى.  حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) گفت:  از هر چه مي‏خواهى سوال کن.   سپس راهب مطالبى درباره حالات حضرت، از خواب و بيدارى و ساير کارهايش پرسيد. حضرت همه را همانگونه که راهب فکر مي‏کرد و در انجيل و ساير کتابها درباره پيغمبر خاتم خوانده بود، پاسخ داد. سپس تقاضا کرد که بين دو شانه او را ببيند. راهب مهر نبوت را ميان دو شانه حضرت مشاهده کرد. بعد سؤالاتى از ابوطالب کرد. از او پرسيد:  اين پسر با تو چه نسبتى دارد؟ گفت:  فرزند من است‏  راهب گفت:  او فرزند تو نيست‏  ابوطالب گفت:  او فرزند برادر من است‏  راهب پرسيد: پدرش کجاست؟  ابوطالب گفت:  پدرش در هنگامى که مادرش او را آبستن بود از دنيا رفت.  راهب کلام ابوطالب را تصديق کرد و گفت:  او را به مکه بازگردان و در حفظ او از دست‏يهود کوشا باش.  فوالله لئن راوه و عرفوا منه ما عرفت ليبغنه شرا فانه کائن لابن اخيک هذا شان عظيم فاسرع به الى بلده ، به خدا سوگند، اگر يهود به او دست‏يابند و آنچه من درباره او دانستم بدانند، با وى دشمنى خواهند کرد و او را مي‏کشند. اين کودک آينده بسيار روشن و درخشانى دارد، سريع او را به شهرش برگردان. (9) ابوطالب اين داستان را به شعر درآورده است. دو بيت آن را مي‏آوريم. ان ابن امنة النبى محمدا عندى يفوق منازل الاولاد لما تعلق بالزمام رحمته و العيس قد قلصن بالازواد  محمد پسر آمنه که پيامبر است، مرتبه‏اش نزد من از فرزندانم بيشتراست. هنگام سفر عنان مرا گرفت، در آن حال که مانند گياهان پيچنده بر من پيچيده بود، بر او شفقت ورزيدم.(10)

اسلام ابوطالب و تهمتهاى ناروا

علماى اماميه و نيز علماى زيديه و برخى از علماى (11) اهل سنت‏به استناد روايات اسلامى و حکايات تاريخى که در صفحات بعد خواهد آمد، بر اين عقيده‏اند که ابوطالب پس از بعثت پيامبر(صلی الله علیه و آله) و اعلان علنى اسلام در سال سوم بعثت پس از نزول آيه  و انذر عشيرتک الاقربين‏  (12) به آيين حياتبخش اسلام ايمان آورد و تا روزى که زنده بود مسلمان بود و با دلى مالامال از ايمان و اخلاص به آيين توحيد از اين دنيا رفت اما براى آن که از آيين يکتاپرستى بهتر دفاع کند و مسؤوليت‏خود را در حفظ جان پيامبر(صلی الله علیه و آله) در پيشبرد اهدف اسلام بيشتر ادا نمايد، تقيه کرد و ايمان و اعتقاد خود را نسبت‏به اسلام و پيامبر(صلی الله علیه و آله) کتمان نمود. اما مع‏الاسف بعضى از علماى اهل سنت‏به دور از حق و انصاف در اسلام ابوطالب ترديد کرده و در مقام اظهار نظر توقف نموده و گفته‏اند که نسبت‏به اسلام ابوطالب امر به ما مشتبه است و در مسلمان بودن او ترديد داريم.(13) برخى ديگر از علماى اهل سنت که نسبت‏به اميرالمؤمنين على(ع) کينه قلبى داشته و براى جلوگيرى از نشر فضايل آن حضرت از هيچ کوششى دريغ نمي‏کرده‏اند، براى پايين آوردن مقام و منزلت آن حضرت، نه تنها اسلام پدرش را انکار نموده، بلکه با گستاخى تمام گفته‏اند:  بعضى آيات کفر و عذاب در قرآن کريم در شان ابوطالب نازل شده است. درباره کسى که ابن ابى الحديد مي‏گويد:  ان الاسلام لولا ابوطالب لم يکن شيئا مذکورا، اگر ابوطالب نمي‏بود از اسلام هم خبرى نبود. (14) گروهى از نويسندگان اهل سنت‏با نقل گفته‏هاى اين مغرضان در کتابهاى خود، بدون اينکه تحقيق و بررسى در اين باره کرده باشند. افکار مردم عوام را نسبت‏به اين بزرگ مرد الهى و فدايى اسلام و قرآن، مخدوش کرده‏اند و کار را به جايى رسانده‏اند که اگر شيعه‏اى در مکه معظمه کنار پل حجون بخواهد بر سر مزار ابوطالب فاتحه‏اى بخواند و طلب مغفرت نمايد، با تمسخر و عتاب مواجه خواهد شد. مغرضان و متعصبان چون نتوانسته‏اند حمايتهاى شجاعانه و فداکاريهاى مخلصانه آن مرد بزرگ را از اسلام و پيامبر(صلی الله علیه و آله) انکار نمايند از اين طريق خواسته‏اند آن از خود گذشتگي‏ها را توجيه نمايند و گفته‏اند که ابوطالب حمايتهايش از روى ايمان و اعتقاد به پيامبر(صلی الله علیه و آله) نبوده بلکه به دليل نسبت فاميلى و روى علاقه شديدى که به برادرزاده‏اش محمد داشته است، در برابر مخالفان و مشرکان مي‏ايستاد و از او دفاع مي‏کرد تا جان پسر برادرش سالم بماند. اما به آيين و مکتب محمد(صلی الله علیه و آله) کارى نداشت. با اندکى تامل و دقت در حمايتها و جانفشاني‏هاى مخلصانه ابوطالب به بي‏اساس بودن اين توجيهات و بي‏انصافى و غرض‏ورزى دشمنان اهل بيت پي‏مي‏بريم، زيرا مگر ممکن است‏شخصيتى مثل ابوطالب که از مقام و منزلت والايى در بين قريش و مردم مکه برخوردار بوده بر خلاف اعتقاد درونى خود و فقط بر اثر نسبت‏خانوادگى حاضر شود تمام هستى خود را فداى محمد(صلی الله علیه و آله) نمايد؟ آيا ممکن است‏براى شخصيتى مثل ابوطالب به دليل دوست داشتن برادرزاده‏اش فرزند خود على(ع) را در خدمت او گزارد و سفارش کند تا پاى جان از آيين او حمايت نمايد؟ و خود نيز حاضر شود مدت سه سال در شعب ابوطالب گرسنگى و تشنگى و فشارهاى روحى و جسمى را تحمل کند و در کنار محمد(صلی الله علیه و آله) و يارانش به دليل تعصب قومى و فاميلى بماند؟ بدون ترديد حمايتهاى همه جانبه ابوطالب از پيامبر اسلام انگيزه الهى و معنوى داشته است، نه انگيزه‏اى مادى و تعصب قومى. به طور قطع او تشخيص داده بوده که  پيامبر(صلی الله علیه و آله) مظهر کاملى از انسانيت و فضيلت است و آيين او بهترين برنامه سعادت بشريت است، و دفاع از چنين مکتبى، فضيلت و شرف است.  از اين رو او با عقيده به آيين و مکتب اسلام در مقام دفاع از برادرزاده‏اش برخاست و مدت ده سال باقيمانده عمرش که پس از بعثت آن حضرت در قيد حيات بود، لحظه‏اى از فداکارى و از خودگذشتگى ننشست و با قلبى مملو از ايمان و اعتقاد به خدا و قيامت و پيامبر(صلی الله علیه و آله) جهان را وداع گفت و در جوار رحمت‏حق و رضوان او قرار گرفت‏سلام و درود خدا و پيامبران و فرشتگان بهشت‏بر او باد. در فداکارى و ايمان ابوطالب همين بس که ابن ابي‏الحديد درباره‏اش چنين اشعارى به ثبت رسانده است: و لولا ابوطالب و ابنه لما مثل الدين شخصا فقاما فذاک بمکة آوى و حامى و هذا بيثرب جس الحماما تکفل عبد مناف بامر و اودى فکان على تماما(15) اگر ابوطالب و فرزندش على نبود، ستون دين برپا نمي‏شد. ابوطالب در مکه از دين خدا حمايت کرد و به آن پناه داد، و على در مدينه کبوتر دين را به پرواز درآورد. ابوطالب کارى را در دست گرفت و چون درگذشت على آن را به اتمام رسانيد.

پي‏نوشتها: (1)الفصول المهمة، ص 30. (2)سيره حلبى،ج 1، ص 184. (3)ابوطالب مؤمن قريش، ص 116. (4)کامل ابن اثير، ج 1، ص 507. (5)بدايه و نهايه ابن کثير، ج 3، ص 120، کامل ابن اثير، ج 2، ص 507(6) وفات خديجه سه روز يا 35 روز و يا 55 روز بعد از وفات ابوطالب واقع شده است.  (کامل ابن اثير ج 1، ص 507.) (7)همان مدرک. (8)تفسير مجمع البيان، ج 7، ص 34. (9)سيره ابن هشام، ج 1، ص 191، سيره حلبى، ج 1، ص 191، طبقات الکبرى لابن سعد، ج 1، ص 129، تاريخ طبرى، ج 2، ص 32، الغدير، ج 7، ص 342. (10)الغدير، ج 7، ص 343 به نقل از تاريخ ابن عساکر، ج 1، ص 269 و ديوان ابوطالب، ص 33. (11)زينى دحلان، مفتى مکه متوفاى 1304، از کسانى است که در ميان علماى اهل سنت‏به مسلمان بودن ابوطالب اعتراف نموده است. (12)شعراء (26) آيه 214. (13)ابن ابى الحديد معتزلى، از جمله کسانى است که در اسلام آوردن ابوطالب توقف کرده است. او پس از نقل روايات و حکايات و تحليل گفتار علما، ده‏ها صفحه از شرح خود بر نهج‏البلاغه (ج 14، ص 52 – 84) را در تاييد مسلمان بودن ابوطالب و جرح و تعديل آن مطلب نوشته است، ولى قبل از پايان بحث چنين مي‏نويسد:  فاما انا فان الحال ملتبسة عندى الاخبار متعارضة و الله العالم بحقيقة حاله کيف کانت، من نسبت‏به اسلام ابوطالب ترديد دارم و حال او به دليل اخبار متعارضه مشتبه است و خداوند بهتر از حال او خبر دارد که آيا مسلمان بوده است‏يا خير.  سپس در چند سطر بعد مي‏نويسد: خلاصه کلام آن که رواياتى که دلالت‏بر اسلام ابوطالب دارد بسيار زياد است و چون رواياتى هم داريم که او به آيين قوم خود از دنيا رفته است، به مقتضاى قانون اصولى جرح و تعديل بايد توقف کرد. و مي‏گويد:  فانا فى امره من المتوقفين، من نيز در مسلمان بودن ابوطالب از موقفين هستم.  (شرح نهج البلاغه ابن ابي‏الحديد، ج 14 ص 82.) هر انسان با انصافى اگر توجه به اوضاع صدر اسلام و زمان زندگانى ابوطالب داشته باشد و با توجه به اصل تقيه و کتمان ايمان ابوطالب براى حفظ و حراست ازجان پيامبر(صلی الله علیه و آله) نبايد در ايمان و اسلام ابوطالب ترديد به خود راه دهد و رواياتى که در مسلمان نبودن ابوطالب آمده اگر جعلى نباشد، از روى تقيه بوده است. به نظر مؤلف عقيده ابن ابى الحديد نسبت‏به ابوطالب اين بوده که او ابوطالب را مسلمان مي‏دانسته و معتقد بوده که وى با اسلام از دنيا رفته است لکن او نيز تقيه کرده و از تهمتهاى علماى متعصب زمان خود ترسيده و جرات نکرده با صراحت عقيده خود را درباره مسلمان بودن ابوطالب بيان دارد. و الله اعلم بحقيقة حاله. (14)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 142. (15)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 84. مظهر ولايت ص 45

دلائل ايمان ابوطالب

طرز تفکر و عقيده هر شخص را از سه راه ياد شده در زير مي‏توان به دست آورد: 1- بررسى آثار علمى و ادبى که از او به يادگار مانده است. 2- طرز رفتار و کردار او در ميان جامعه. 3- عقيده دوست و نزديکان بي‏غرض او در حق وى. ما مي‏توانيم عقيده و ايمان ابوطالب را از سه راه ياد شده اثبات کنيم. اشعار و سرودهاى وى، کاملا گواهى بر ايمان و اخلاص او مي‏دهد. همچنين، خدمات ارزشمند او در ده سال آخر عمر خود، گواهى محکمى بر ايمان فوق العاده او است. عقيده نزديکان بي‏غرض وى نيز اين است که او يک فرد مسلمان و با ايمان بوده است و هرگز کسى از دوستان و اقوام او در حق وى جز تصديق اخلاص و ايمان او چيزى نگفته است. اينک موضوع را از سه طريق ياد شده مورد بررسى قرار مي‏دهيم:

ذخائر علمى و ادبى ابوطالب

ما از ميان قصائد طولانى وى، قطعاتى چند انتخاب نموده و براى روشن شدن مطلب ترجمه آنها را نيز مي‏نگاريم: ليعلم خيار الناس ان محمدا نبى کموسى و المسيح بن مريم اتانا بهدى مثل ما اتيابه فکل بامره الله يهدى و يعصم(1) اشخاص شريف و فهميده بدانند که، محمد بسان موسى و مسيح پيامبر است، همان نور آسمانى را که آن دو نفر در اختيار داشتند او نيز دارد. و تمام پيامبران به فرمان خداوند مردم را راهنمائى و از گناه باز مي‏دارند.   تمنيتم ان تقتلوه و انما امانيکم هذى کاحلام نائم نبى اتاه الوحى من عند ربه و من قال لا بقرع بها سن نادم(2)  سران قريش! تصور کرده‏ايد که مي‏توانيد بر او دست‏بيابيد در صورتى که: آرزوئى را در سر مي‏پرورانيد، که کمتر از خوابهاى آشفته نيست! او پيامبر است، وحى از ناحيه خدا بر او نازل مي‏گردد و کسى که بگويد نه، انگشت پشيمانى به دندان خواهد گرفت. الم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا کموسى خط فى اول الکتب و ان عليه فى العباد محبة ولا حيف فيمن خصه الله بالحب(3)  قريش! آيا نمي‏دانيد که ما او (محمد) را مانند موسى پيامبر يافته‏ايم و نام و نشان او در کتابهاى آسمانى قيد گرديده است، و بندگان خدا محبت مخصوصى به وى دارند، و نبايد درباره کسى که خدا محبت او را در دلهايى به وديعت گذارده ستم کرد.   والله لن يصلوا اليک بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفينا فاصدع بامرک ما عليک غضاضة و ابشر بذلک و قرمنک عيونا و دعوتنى و علمت انک ناصحى و لقد دعوت و کنت ثم امينا و لقد علمت ان دين محمد(صلی الله علیه و آله) من خير اديان البرية دنيا(4)  برادرزاده‏ام! هرگز قريش به تو دست نخواهند يافت و تا آن روزى که لحد را بستر کنم، و در ميان خاک بخوابم، دست از يارى تو بر نخواهم داشت، به آنچه مامورى آشکار کن، از هيچ مترس و بشارت ده و چشمانى را روشن ساز. مرا به آئين خود خواندى و مي‏دانم تو پندده من هستى و در دعوت خود امين و درستکارى، حقا که کيش  محمد  از بهترين آئينهاست.   اوتؤمنوا بکتاب منزل عجب على نبى کموسى او کذى النون  يا اينکه ايمان به قرآن سراپا شگفتى بياوريد که بر پيامبر مانند موسى و يونس نازل گرديده است. (5) هر يک از اين قطعات، قسمت کوچکى از قصائد منفصل و سراپا نغز ابوطالب است، که ما به عنوان گواه، برجسته‏هاى آنها را، که صريحا ايمان او را به کيش برادرزاده‏اش مي‏رساند انتخاب نموديم. خلاصه سخن: هر يک از اين اشعار در اثبات ايمان و اخلاص گوينده آنها کافى است و اگر گوينده اين ابيات يک فرد خارج از محيط اغراض و تعصبات بود، همگى بالاتفاق به ايمان و اسلام سراينده آن حکم مي‏کرديم. ولى از آنجا که سازنده آنها  ابوطالب‏  است، و دستگاه تبليغاتى سازمانهاى سياسى اموى و عباسى پيوسته بر ضد آل ابوطالب کار مي‏کرد، از اين نظر گروهى نخواسته‏اند يک چنين فضيلت و مزيتى را براى ابوطالب اثبات کنند. از طرفى وى، پدر على است که دستگاههاى تبليغى خلفاء بر ضد او پيوسته تبليغ مي‏کردند، زيرا اسلام و ايمان پدر وى، فضيلت‏بارزى درباره او حساب مي‏شد. در حالى که کفر و شرک پدران خلفاء، موجب کسر شان آنها بود. به هر حال، عليرغم تمام اين سروده‏ها و گفتارها و کردارهاى صادقانه، گروهى به تکفير وى برخاسته، حتى به آن اکتفا نکرده و ادعا کرده‏اند که آياتى درباره ابوطالب که حاوى از کفر او است، نازل شده است.

راه دوم براى اثبات ايمان او

راه دوم، طرز رفتار او با پيامبر، و نحوه فداکارى و دفاع او از ساحت اقدس پيامبر است و هر کدام از آن خدمات مي‏تواند، آينه فکر و روشنگر روحيات او باشد، زيرا: ابوطالب شخصيتى است که، راضى نشد برادرزاده او دلشکسته شود، و عليرغم تمام موانع و نبود امکانات زحمت‏بردن او را به شام همراه خود، پذيرفت. پايه اعتقاد او به فرزند برادر، تا آن پايه است که او را همراه خود به مصلى برده و خدا را به مقام او قسم داد و باران رحمت طلبيد. وى در راه حفظ پيامبر از پاى ننشست و سه سال دربدرى و زندگى در شکاف کوه و اعماق دره را، بر رياست و سيادت مکه، ترجيح داد، تا آنجا که اين آوارگى سه ساله، او را فرسوده ساخت و مزاج خود را از دست داد و چند روز پس از نقض محاصره اقتصادى که به خانه و زندگى برگشت‏بدرود زندگى گفت. ايمان او به رسول خدا به قدرى قرص و محکم بود، که راضى بود تمام فرزندان گرامى وى کشته شوند ولى او زنده بماند. على را در رختخواب وى مي‏خوابانيد، تا اگر سوء قصدى در کار باشد به وى اصابت نکند. بالاتر از آن، روزى حاضر شد، تمام سران قريش به عنوان انتقام کشته شوند، و طبعا تمام قبيله بني‏هاشم نيز کشته مي‏شدند.

وصيت ابوطالب هنگام مرگ

وى هنگام مرگ به فرزندان خود چنين گفت: من  محمد  را به شما توصيه مي‏کنم. زيرا او امين قريش و راستگوى عرب، و حائز تمام کمالات است. آئينى آورده که دلها بدان ايمان آورده، اما زبانها از ترس شماتت‏به انکار آن برخاسته است. من اکنون مي‏بينم که افتادگان و ضعيفان عرب، به حمايت از او برخاسته، و به او ايمان آورده‏اند، و محمد به کمک آنها بر شکستن صفوف قريش قيام نموده است. سران قريش را خوار، خانه‏هاى آنان را ويران، و بي‏پناهان آنها را قوى و نيرومند و مصدر کار نموده است. سپس گفتار خود را با جمله‏هاى زير پايان داد: اى خويشاوندان من، از دوستان و حاميان حزب او (اسلام) گرديد. هر کسى پيروى او را نمايد، سعادتمند مي‏گردد هرگاه اجل مرا مهلت مي‏داد، من از او حوادث و مکاره روزگار را دفع مي‏نمودم.(6) ما شک نداريم که وى در اين آروز راستگو بوده، زيرا خدمات و جانفشانيهاى ده ساله او گواه صدق گفتار او است. چنانکه گواه صدق، وعده‏ايست که وى در آغاز بعثت‏به محمد ص‏  داد، زيرا روزى که پيامبر ص‏ ، تمام اعمام و خويشاوندان خود را دور خود جمع کرد و آيين اسلام را به آنها معروض داشت، ابوطالب به او گفت: برادرزاده‏ام قيام کن، تو والا مقامى، حزب تو از گراميترين حزبهاست، تو فرزند مرد بزرگى هستى، هرگاه زبانى تو را آزار دهد، زبانهاى تيزى به دفاع تو برخيزد و شمشيرهاى برنده‏اى آنها را مي‏ربايد. به خدا سوگند، اعراب، مانند خضوع کودک نسبت‏به مادرش، در پيشگاه تو خاضع خواهند شد.(7)

آخرين راه

خوبست ايمان و اخلاص ابوطالب را از نزديکان بى غرض او بپرسيم. زيرا اهل خانه به درون خانه و آنچه در آن مي‏گذرد داناترند.(8) 1- وقتى على خبر مرگ ابوطالب را به پيامبر داد، وى سخت گريست و به على دستور غسل و کفن و دفن را صادر نمود، و از خدا براى او طلب مغفرت نمود.(9) 2- در محضر امام چهارم سخن از ايمان ابوطالب به ميان آمد. وى فرمود: در شگفتم که چرا مردم در اخلاص او ترديد دارند، در صورتى که،هيچ زن مسلمانى نبايد بعد از گزينش اسلام در حباله شوهر کافر خود بماند، و فاطمه بنت اسد، از سابقات در اسلام است و از آن زنانى است که خيلى جلوتر به پيامبر ايمان آورد و همين زن مسلمان در نکاح ابوطالب بود تا روزى که وى رخ در نقاب خاک کشيد. 3- امام باقر مي‏فرمايد: ايمان ابوطالب بر ايمان بسيارى از مردم ترجيح دارد و اميرالمؤمنان دستور مي‏داد از طرف وى حج‏بجا آورند.(10)

پي‏نوشتها: (1) مجمع البيان‏  ج 7/37 و  الحجة‏  57 و  مستدرک حاکم‏  ج 2/623. (2) ديوان ابوطالب‏  32 و  سيره ابن هشام‏  ج 1/373. (3) ديوان ابوطالب‏  32 و  سيره ابن هشام‏  ج 1/373. (4) تاريخ ابن کثير  ج 2 / 42. (5) ابن ابى الحديد  ج 14 / 74،  ديوان ابوطالب‏  173. (6)کونوا له ولاة و لحزبه حماة، والله لا يسلک احد سبيله الا رشد و لا ياخذ رشد و لا ياخذ احد بهداه الا سعد، و لوکان لنفسى مدة و فى احلى تاخير لکففت عنه الهزاهز، و لدافعت عنه الدوافع:  سيره حلبي‏  ج 1 / 390  تاريخ الخميس‏  ج 1/ 339. (7)اخرج ابن اخى فانک الرفيع کعبا، و المنيع حزبا و الا على ابا، و الله لا يسلقک لسان الاسلقته السن حداد، و اجتذبه سيوف حداد، و الله لتذلن لک العرب ذل البهم لحاضنها –  الطرائف‏ ، تاليف سيد ابن طاووس / 85، نقال از کتاب  غايت السؤل فى مناقب آل رسول‏ ، نگارش ابراهيم بن على دينورى. (8)اهل البيت ادرى بما البيت. (9) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14 / 76. (10) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14 / 68. فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ص 162

شمه‏اى از فداکارى ابوطالب

سران قريش در خانه ابوطالب با حضور پيامبر انجمنى تشکيل دادند. سخنانى ميان آنان رد و بدل گرديد سران قريش بدون اينکه نتيجه‏اى از مصاحبه خود بگيرند از جاى خود بلند شدند، در حالى که عقبة بن ابى معيط، بلند بلند مي‏گفت: او را به حال خود باقى بگذاريد، پند و نصيحت‏سودى ندارد و بايد او را ترور کرد و به زندگى وى خاتمه داد.(1) ابوطالب از شنيدن اين جمله، سخت ناراحت گرديد ولى چه مي‏توانست‏بکند، آنان به عنوان مهمان وارد خانه او شده بودند. اتفاقا رسول گرامى همان روز از خانه بيرون رفت، و ديگر به خانه برنگشت. طرف مغرب، عموهاى آن حضرت به خانه وى سر زدند، اثرى از او نديدند. ناگهان ابوطالب، متوجه گفتار قبلى  عقبه‏  گرديد، و با خود گفت‏حتما برادر زاده‏ام را تررو کرده‏اند و به زندگى او خاتمه داده‏اند. با خود فکر کرد که کار از کار گذشته، بايد انتقام محمد را از فرعونهاى مکه بگيرم. تمام فرزندان هاشم و عبدالملک را به خانه خود دعوت کرد، و دستور داد که هر کدام سلاح برنده‏اى را زير لباسهاى خود پنهان کنند، و دستجمعى وارد مسجدالحرام گردند، هر يک از آنها در کنار يکى از سران قريش بنشينند و هر موقع صداى ابوطالب بلند شد و گفت: يا معشر قريش ابغى محمدا: اى سران قريش محمد را از شما مي‏خواهم، فورا از جاى خود برخيزيد و هر کس شخصى را که در کنارش نشسته است ترور کند، تا به اين وسليه جملگى به قتل برسند. ابوطالب عازم رفتن بود که ناگهان  زيد بن حارثه‏  وارد خانه شد و آمادگى آنها را ديد. دهانش از تعجب باز ماند و گفت هيچ گزندى به پيامبر نرسيده و حضرتش در خانه يکى از مسلمانان مشغول تبليغ است. اين را گفت و بي‏درنگ دنبال پيامبر دويد و حضرت را از تصميم خطرناک ابوطالب آگاه ساخت. پيامبر نيز برق‏آسا خود را به خانه رساند. چشم ابوطالب به قيافه جذاب و نمکين برادرزاده افتاد. در حالى که اشک شوق از گوشه چشمان او سرازير بود، رو به وى کرد، گفت: اين کنت‏يا ابن اخى اکنت فى خير؟ برادر زاده‏ام کجا بودي؟ در اين مدت شاد و خرم و دور از گزند بودي؟! پيامبر جواب عمو را داد و گفت: از کسى آزارى به او نرسيده است.  ابوطالب‏  تمام آن شب را به فکر فرو رفته بود، و با خود مي‏انديشيد، و مي‏گفت: امروز برادر زاده‏ام مورد هدف دشمن قرار نگرفت، ولى، قريش تا او را نکشد آرام نخواهد گرفت. صلاح در اين ديد که فردا پس از آفتاب موقع گرمى انجمنهاى قريش با جوانان هاشم و عبدالمطلب وارد مسجد گردد و آنها را از تصميم ديروز خود آگاه سازد، شايد رعبى در دل آنها بيفتد و بعدها نقشه کشتن محمد را نکشند. آفتاب مقدارى بالا آمد، وقت آن شد که قريش از خانه‏ها به سوى محافل خودروانه شوند، هنوز مشغول سخن نشده بودند که قيافه ابوطالب از دور پيدا شد، و ديدند جوانان دلاورى به دنبال او مي‏آيند همه دست و پاى خود را جمع کرده و منتظر بودند که ابوطالب چه مي‏خواهد بگويد، و براى چه منظورى با اين دسته، وارد مسجدالحرام شده است. ابوطالب در برابر محفل آنان ايستاد و گفت: ديروز محمد ساعاتى از ديده ما غائب گرديد. من تصور کردم که شما به دنبال گفتار  عقبه‏  رفته و او را به قتل رسانيده‏ايد. از اينرو تصميم گرفته بودم با همين جوانان وارد مسجد الحرام شوم و بهر يک از دستور داده بودم در کنار يکى از شما بنشيند، و هر موقع صداى من بلند شد همگى بيدرنگ از جاى برخيزند، و با حربه‏هاى پنهانى خود، خونهاى شما را بريزند. ولى خوشبختانه محمد را زنده يافتم و او را از گزند شما مصون ديدم. سپس به جوانان دلاور خود دستور داد، که سلاحهاى پنهانى خود را بيرون آوردند و گفتار خود را با اين جمله پايان داد: به خدا قسم اگر او را مي‏کشتيد، احدى از شما را زنده نمي‏گذاشتم و تا آخرين نيرو با شما مي‏جنگيدم و…(2) اگر صفحات تاريخ زندگى حضرت ابوطالب را از نظر بگذرانيد ملاحضه خواهيد کرد که وى چهل سال تمام پيامبر را يارى نمود و بالاخص در ده سال اخير زندگانى او، که مصادف با بعثت و دعوت آن حضرت بود جانبازى و فداکارى بيش از حد در راه پيامبر از خود نشان داد. يگانه عاملى که او را تا اين حد استوار و پاى برجاساخته بود همان نيروى ايمان و عقيده خالص او نسبت‏به ساحت مقدس پيامبر اسلام بوده است و اگر فداکاريهاى فرزند عزيز او على را، به خدمات پدر ضميمه کنيد، حقيقت اشعار ياد شده در زير، که ابن ابى الحديد در اين باره سروده است‏براى شما روشن مي‏شود. اينک ترجمه بخشى از آن اشعار:  هرگاه ابوطالب و فرزند او نبود، هرگز دين، قد راست نمي‏کرد. وى در مکه پناه داد و حمايت کرد، و فرزند او در  يثرب‏  در گردابهاى مرگ فرو رفت.

پى ‏نوشتها:
(1) لا تعود اليه ابدا و ما خير من ان نقتال محمدا.
(2) و الله لوقتلتموه ما ابقيت منکم احدا حتى نتفانى نحن و انتم –  طبقات کسري‏  ج 1/202- 203  طرائف ص 85 ،  الحجة‏  / 61.
فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ص 159
استاد جعفر سبحانى