پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » خطبه ها و نامه ها »

وظایف و حقوق پیشوا و مردم.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى أمَرائه على الجَیش:

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِی أَلَّا یُغَیِّرَهُ عَلَى رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ، وَ أَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ. أَلَا وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَکُمْ سِرّاً إِلَّا فِی حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِیَ دُونَکُمْ أَمْراً إِلَّا فِی حُکْمٍ وَ لَا أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ النِّعْمَهُ. وَ لِی عَلَیْکُمُ الطَّاعَهُ وَ أَلَّا تَنْکُصُوا عَنْ دَعْوَهٍ وَ لَا تُفَرِّطُوا فِی صَلَاحٍ وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ إِلَى الْحَقِّ؛ فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِیمُوا لِی عَلَى ذَلِکَ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ مِنْکُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَهَ وَ لَا یَجِدُ عِنْدِی فِیهَا رُخْصَهً. فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا یُصْلِحُ اللَّهُ بِهِ أَمْرَکُمْ، وَ السَّلَامُ.

فرهنگ لغت

الْمَسَالِح: جمع «مسلحه»، نیروهاى مسلح، مرز بانان.

الطَول: برترى، فزونى، قدرت، بخشش.

لَا أحتَجِزُ: پنهان نمى کنم.

لَا أطوِى دُونَکُمْ: این طور نیست که براى شما سهمى قرار ندهم، یعنى شما را سهیم کرده و طرف مشورت قرار خواهم داد.

دُونَ مَقْطَعِهِ: هنگام قطعى و حتمى شدن آن.

لَا تَنْکُصُوا: (هنگامیکه شما را فرا خواندم) سرپیچى نکنید.

الْغَمَرَات: شدائد، فشارها.

لا أحتَجِزُ: پنهان نکنم

لا أطوِى: نپیچم، محروم نکنم

مَقطَع: محل قطع، جائى که حکم را به آنجا معین کرده اند

نامه اى از آن حضرت (علیه السلام) به فرماندهان لشکرها:

از بنده خدا على، امیر المؤمنین به نگهبانان مرزها. اما بعد. شایسته است که والى اگر مالى به دستش افتاد یا به نعمتى مخصوص گردید، نسبت به افراد رعیتش دگرگون نشود. بلکه نعمتى که خدا به او ارزانى مى دارد، سبب فزونى نزدیکى او به بندگان و توجه و مهربانیش به برادرانش گردد.

بدانید، حقى که شما بر عهده من دارید، این است که چیزى را از شما مخفى ندارم، جز اسرار جنگ را و کارى را بى مشورت شما نکنم، جز اجراى حکم خدا را. و حقى را که از آن شماست از موعد خود به تأخیر نیفکنم و تا به انجامش نرسانم از پاى ننشینم و حق شما را به تساوى دهم. چون چنین کردم، بر خداست که نعمت خود بر شما عنایت کند.

و بر شماست که از من فرمان ببرید و اگر شما را فرا خواندم درنگ روا ندارید و در انجام دادن کارى، که صلاح شما را در آن مى دانم، قصور مورزید و در راه حق خود را به سختیها افکنید.

اگر در آنچه مى گویم خلاف روا دارید، هیچکس در نزد من، خوارتر و بى ارج تر از آنکه سر بر تافته و به راه کج رفته است، نخواهد بود. من او را سخت عقوبت خواهم کرد و او را از عقوبت من رهایى نیست. پس این فرمان را از هر که بر شما امیر است بپذیرید و در آنچه خداوند کارهایتان را بدان به صلاح مى آورد، از ایشان فرمان برید. والسلام.

از نامه هاى آن حضرت است به امیران سپاهش:

نامه در یک نگاه:

این نامه عمدتاً از سه بخش تشکیل شده است. بخش اوّل از حقّ خداوند بر زمامداران سخن مى گوید که نباید قدرت، آنها را از توده هاى مردم غافل و دور سازد، بلکه هرچه توانایى بیشترى پیدا مى کنند به مردم نزدیک تر مى شوند.

در بخش دوم خطاب به فرماندهان لشکر کرده و مى گوید: من باید شما را محرم اسرار خود بدانم و همه چیز را ـ جز اسرار محرمانه جنگى ـ براى شما بازگو کنم و در امورى که حکم مسلم الهى در آن نیست با شما مشورت نمایم و حقتان را به طور کامل بپردازم و در برابر، شما هم باید در برابر فرمان من که به نفع جامعه اسلامى است کاملا مطیع و خاضع باشید و از هر گونه فداکارى دریغ ندارید.

در بخش سوم سخن از کسانى مى گوید که راه مخالف در پیش گیرند و از اطاعت فرمان پیشوایشان سرپیچى کنند. حضرت آنها را به مجازات (سخت) تهدید مى کند.

مقام شما را از مردم دور نکند!

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه از سران لشکر به عنوان «أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ; محافظان مرزها» یاد کرده مى فرماید: «(این نامه) از سوى بنده خدا على بن ابى طالب امیرمؤمنان به پاسداران مرزها (ى کشور اسلام) نگاشته شده است»; (مِنْ عَبْدِ اللهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِب أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ).

مسالح جمع مسلحه به معناى مرز است و مرزها معمولاً مناطقى هستند که در اطراف کشور قرار دارند و ممکن است دشمن از آنجا نفوذ یا حمله کند و به همین دلیل همیشه حکومت ها بخش مهمى از نیروهاى مسلحشان را در این مناطق مى گمارند تا از حملات غافلگیرانه دشمنان آسوده خاطر باشند. این تعبیر نشان مى دهد که توجّه به مرزها از مهم ترین وظایف نیروهاى مسلح و ارتش اسلام است.

آن گاه امام(علیه السلام) از خودش شروع مى کند و حقوق مردم را بر والى به طور کلى بیان مى دارد و در بخش آینده انگشت روى موارد خاص گذارده به عنوان شرح این مجمل آنها را یکى پس از دیگرى ذکر مى کند.

به هر حال امام(علیه السلام) در این بخش از نامه اش به دو نکته مهم اشاره مى فرماید: نخست مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) حقى که بر والى و زمامدار ثابت است این است که فضل و برترى هایى که به او رسیده و قدرتى که به او داده شده سبب تغییر حال او درباره رعیّت نگردد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِی أَلاَّ یُغَیِّرَهُ عَلَى رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ، وَلاَ طَوْلٌ(۲) خُصَّ بِهِ).

اشاره به اینکه والى و زمامدار باید چنان باشد که رسیدن به قدرت، او را دگرگون نسازد، دست و پاى خود را گم نکند و گرفتار عُجب، خودبینى و خودپسندى و در نتیجه استبداد نشود همان چیزى که غالباً در زمامداران مادّى دیده مى شود که پیش از رسیدن به قدرت سخنان زیبایى در مورد مردمى بودن و مردمى زیستن دارند; اما هنگامى که بر اوضاع مسلط شدند همه را فراموش کرده و استبداد را پیشه خود مى سازند و تنها اولیاى الهى و کسانى که در خط پیروى آنها هستند از این خطر در امان مى مانند.

در دومین نکته مى افزاید: «بلکه باید نعمت هایى را که خدا به او ارزانى داشته سبب نزدیکى بیشتر به بندگان خدا و مهربانى به برادرانش گردد»; (وَأَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اللهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ، وَعَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ).

اشاره به اینکه نه تنها قدرت نباید او را از مردم دور کند و به استبداد بکشاند، بلکه به عکس باید هرچه نعمت خدا به او بیشتر مى شود به مردم نزدیک تر گردد و درباره کسانى که امام از آنها به برادر تعبیر کرده محبّت بیشتر داشته باشد، زیرا شکر این نعمت جز از این طریق نخواهد بود.

به این ترتیب، امام(علیه السلام) نخست به مخاطبانش اجازه مى دهد که اداى حق خود را از امام مطالبه کنند. سپس در بخش آینده این نامه به بیان حق خودش بر آنها مى پردازد.

در غررالحکم از حضرت نقل شده است که مى فرماید: «إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیْکُمْ نِعْمَهً مِنَ اللهِ عَلَیْکُمْ فَاغْتَنِمُوها وَلا تَمَلُّوها فَتَتَحَوَّلَ نَقِماً; نیاز مردم به شما نعمتى است از سوى خدا براى شما. این نعمت را غنیمت بشمارید و هرگز از آن ملول نشوید که به نقمت و عذاب تبدیل خواهد شد».(۳)

*****

حقوق امام و حقوق فرماندهان:

امام(علیه السلام) در این بخش از نامه خود آنچه را به صورت کلى و سربسته در بخش قبل بدان اشاره فرموده به طور مشروح بیان مى کند.

نخست به حقوقى که مردم بر او دارند اشاره کرده و روى پنج حق انگشت مى گذارد. در اوّلین حق مى فرماید: «آگاه باشید حق شما بر من این است که جز اسرار جنگى چیزى را از شما پنهان ندارم»; (أَلاَ وَإِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَلاَّ أَحْتَجِزَ(۴) دُونَکُمْ سِرّاً إِلاَّ فِی حَرْب).

به یقین پنهان داشتن اسرار از یاران و دوستان، نوعى ابراز بى اعتمادى به آنهاست و در بسیارى از موارد سبب بدبینى یا تفسیرهاى گوناگون براى یک واقعه مى شود; اما هنگامى که رئیس جمعیّت به طور کامل خبررسانى کند، پیوندهاى عاطفى محکم تر و سوء ظن و بدبینى کمتر خواهد شد، هر چند مواردى هست که چاره اى جز کتمان اسرار آن نیست; مانند مسائل جنگى، زیرا اگر دشمن از برنامه ریزى جنگ باخبر شود خود را در مقابل آن مقاوم مى سازد و پیش از موعد آن را خنثى مى کند به همین دلیل در طول تاریخ همواره فرماندهان بزرگ برنامه هاى جنگى خود را تا آخرین لحظه پنهان مى داشتند تا بتوانند ضربات قاطع بر دشمن وارد کنند.

در تاریخ جنگ هاى پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نیز این اصل به خوبى مشاهده مى شود و به گفته مورخ معروف طبرى کمتر موردى بود که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) از مدینه براى جنگى حرکت کند و مقصد نهایى را براى یارانش بیان فرماید.(۵)

حتى گاه که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) خودش به سوى میدان حرکت نمى کرد و گروهى را مأمور برنامه خاصى مى نمود نامه سربسته اى به فرمانده آنها مى داد و مى گفت: به سوى فلان محل حرکت کنید و به فلان جا که رسیدید نامه را بگشایید و هر چه در آن بود عمل کنید.(۶) به یقین اگر از آغاز مقصد خود را بیان مى کرد در تمام مدینه پخش مى شد و جاسوسان آن را به سرعت به دشمن منتقل مى کردند و آنها نیز کاملا آماده مى شدند و چه بسا سرنوشت جنگ تغییر پیدا مى کرد.

سپس به دومین حق آنها اشاره کرده مى فرماید: «و هیچ کارى را بدون مشورت با شما ـ جز در مقام قضاوت و بیان حکم الهى ـ انجام ندهم»; (وَلاَ أَطْوِیَ(۷) دُونَکُمْ أَمْراً إِلاَّ فِی حُکْم).

این همان اصل مشورت است که در قرآن مجید و روایات اسلامى به صورت گسترده آمده است و در دنیاى امروز به ظاهر بسیار بر آن تأکید مى شود، هرچند در عمل طور دیگرى است. مشورت با اصحاب و یاران و پیروان به آنها شخصیت مى دهد و احساس مسئولیت مى کنند و پیوندهاى عاطفى و محبّت را محکم مى سازد. افزون بر این در غیر معصومان سبب مى شود خطاها به حدّاقل برسد.

اما در قضاوت به هنگام صدور حکم، قاضى باید قاطعانه برخورد کند و در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «إِذَا کَانَ الْحَاکِمُ یَقُولُ لِمَنْ عَنْ یَمِینِهِ وَلِمَنْ عَنْ یَسَارِهِ مَا تَرَى مَا تَقُولُ فَعَلَى ذَلِکَ لَعْنَهُ اللهِ وَالْمَلاَئِکَهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ أَلاَّ یَقُومُ مِنْ مَجْلِسِهِ وَتُجْلِسُهُمْ مَکَانَهُ; هنگامى که قاضى در مقام صدور حکم (نه در بررسى مقدمات) به نفر سمت راست یا سمت چپ خود بگوید: به عقیده شما من باید چه حکمى صادر کنم، لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد! چنین کسى (که توان صدور حکم نهایى را ندارد) باید از جاى خود برخیزد و آنها را بر جاى خود بنشاند».(۸)

اضافه بر این اگر قاضى آنچه را در نظر دارد که به آن حکم کند قبلا فاش نماید ممکن است عوامل مختلف براى تغییر یا تضعیف رأى او تلاش کنند و او در فشار و محذور براى تغییر حکم قرار گیرد.

سپس به سومین و چهارمین حق اشاره مى کند و مى فرماید: «من موظّفم هیچ حقى را از شما به تأخیر نیندازم و پیش از رسیدن به مقطع نهایى آن را قطع نکنم»; (وَلاَ أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ، وَلاَ أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ).

تفاوت این دو حق را مى توان در ضمن مثالى بیان کرد و آن اینکه اگر بناست کسى یک ماه معین در جایى اسکان داده شود، آن ماه را تأخیر نیندازد و دیگر اینکه پیش از اینکه ماه به سر برسد آن را قطع نکند و نتیجه هر دو این مى شود که حقوق را بى کم و کاست و بدون افزایش بى دلیل بپردازد.

در پنجمین و آخرین حق مى فرماید: «(و نیز از حقوق شما بر من این است که) همه شما درحق، نزد من یکسان باشید (وتفاوتى میان شریف و وضیع قائل نشوم)»; (وَأَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی الْحَقِّ سَوَاءً).

البته منظور این است که افراد در شرایط مساوى باید بدون در نظر گرفتن موقعیّت اجتماعیشان یکسان باشند بنابراین مفهوم این سخن این نیست که اگر شرایط یکسان نیست باز هم حقوق یکسانى براى آنان در نظر گرفته شود مانند اینکه مثلاً یکى فرمانده لشکر است و دیگرى فردى عادى، یکى فرماندار یک منطقه است و دیگرى نگهبان عمارت فرماندارى و دیگرى به عنوان مثال نگهبان یک عمارت دولتى و یا اینکه یکى طبیب است و دیگرى پرستار، یکى کارهاى بسیار سنگین را در روزهاى متوالى به عهده گرفته و دیگرى کارى سبک در مدتى کوتاه. به یقین آنها یکسان نیستند ولى اگر دو نفر کارى یکسان داشتند حق آنها یکسان پرداخته خواهد شد، هرچند یکى از فامیل هاى سرشناس باشد و دیگرى فردى عادى و گمنام.

آن گاه امام بعد از ذکر این حقوق پنج گانه که مردم بر پیشوایشان دارند به بیان حقوق خود بر امت مى پردازد و به چهار حق اشاره مى کند:

نخست مى فرماید: «هنگامى که من این وظایف را انجام دادم، نعمت خدا (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ)(۹) بر شما مسلم (و کامل) خواهد شد و من بر شما (نخستین) حقى که دارم اطاعت است»; (فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ النِّعْمَهُ، وَلِی عَلَیْکُمُ الطَّاعَهُ).

باید گوش به فرمان من باشید، فرمانى که ضامن سعادت شما در دنیا و آخرت و حافظ مصالح فرد و جامعه شماست.

آن گاه در دستور دوم مى فرماید: «و اینکه از دعوت من (براى جهاد و غیر آن) سرپیچى نکنید»; (وَأَلاَّ تَنْکُصُوا(۱۰) عَنْ دَعْوَه).

بنابراین دستور دوم نسبت به دستور اوّل از قبیل ذکر خاص بعد از عام است، زیرا مخاطب در نامه فرماندهان لشکرند که باید در همه چیز مطیع فرمان امام باشند مخصوصاً در دعوت به جهاد.

آن گاه به سومین حق اشاره کرده مى فرماید: «و در آنچه من دستور مى دهم و به صلاح و مصلحت همگى است سستى و تفریط روا مدارید»; (وَلاَ تُفَرِّطُوا فِی صَلاَح).

بسیارند کسانى که به ظاهر در مسیر اطاعتند و دعوت پیشوایشان را لبیک مى گویند; ولى بر اثر سستى و کاهلى نتیجه مطلوبى عایدشان نمى شود. امام(علیه السلام) آن را به عنوان حقّى مستقل شمرده تا همگان بدانند اطاعت دعوت چیزى است و جدى بودن چیز دیگر.

بعضى از شارحان نهج البلاغه، این جمله را اشاره به مسأله جهاد مى دانند که امام(علیه السلام) فرماندهان لشکر را موظّف مى کند هر زمان فرصتى براى دفع دشمن فراهم گردد آن را غنیمت بشمرند و سستى و کوتاهى نکنند.

سرانجام در بیان چهارمین و آخرین حق مردم بر پیشوایانشان مى فرماید: «و باید در میان امواج مشکل ها و شداید براى حق و به سوى حق فرو روید»; (وَأَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ(۱۱) إِلَى الْحَقِّ).

اشاره به اینکه در مقام دفاع از کشور اسلام فداکارى لازم است، فداکارى تا سرحد جان و این یکى از حقوق زمامدار بر فرماندهان لشکر و فرد فرد آنهاست.

تاریخ اسلام پر است از جلوه هاى ایثار و فداکارى و خوض غمرات براى رسیدن به حق. براى نمونه: تاریخ طبرى در حوادث سنه ۳۷ آورده است: در میدان جنگ صفین عمّار بیرون آمد و در برابر مردم قرار گرفت و عرضه داشت: خداوندا تو مى دانى اگر من بدانم که رضاى تو در این است که خودم را در دریا پرتاب کنم چنین مى کنم و من به خوبى مى دانم که امروز هیچ عملى تو را از پیکار با این فاسقان خشنودتر نمى سازد و اگر مى دانستم عملى تو را خشنودتر از این مى سازد انجام مى دادم.(۱۲)

در سیره ابن هشام آمده است هنگامى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) باخبر شد لشکر قریش به سوى بدر حرکت کرده پیامبر با مردم مشورت کرد و جریان قریش را به آنها گفت (نظر حضرت این بود که میزان آمادگى یاران خود را بیازماید) مقداد برخاست و گفت: اى رسول خدا! به همان راهى که خداوند به تو نشان داده برو ما با تو هستیم به خدا سوگند ما مثل بنى اسرائیل نیستیم که به موسى گفتند: تو به اتفاق پروردگارت برو و با دشمنان مبارزه کن ما در اینجا نشسته ایم. من مى گویم: تو با پروردگارت با آنها پیکار کنید و ما هم با شما هستیم. به خدایى که تو را به حق مبعوث ساخته اگر ما را به دورترین نقطه جزیره ببرى با تو خواهیم بود تا به مقصد برسى. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) براى او دعا کرد سپس فرمود: اى مردم باز هم به من مشورت دهید. نظر آن حضرت طایفه انصار بود و آنها جمعیت قابل ملاحظه اى بودند. سعد بن معاذ برخاست و عرض کرد: اى رسول خدا! مثل اینکه نظرت به سوى ما طایفه انصار است؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: آرى. عرض کرد: ما به تو ایمان آورده ایم و گواهى داده ایم آنچه را آوردى حق است و با تو عهد و پیمان بسته ایم. به هر سویى مى خواهى برو ما با تو هستیم. به خدایى که تو را به حق مبعوث کرده اگر ما را به کنار این دریا ببرى (اشاره به دریاى سرخ است که در حاشیه غربى جزیره عربستان قرار دارد) و تو وارد این دریا شوى ما هم با تو وارد خواهیم شد و یک نفر تخلّف نخواهد کرد.(۱۳)

امام(علیه السلام) در سومین بخش از کلام خود متخلّفان را تهدید مى کند تا بشارت و انذار را به هم بیامیزد و مى فرماید: «اگر این وظایف را نسبت به من انجام ندهید آن کس که راه کج مى رود از همه نزد من خوارتر است. سپس او را به سختى کیفر مى دهم و راه فرارى نزد من نخواهد داشت»; (فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِیمُوا لِی عَلَى ذَلِکَ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ(۱۴) مِنْکُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَهَ، وَلاَ یَجِدُ عِنْدِی فِیهَا رُخْصَهً).

در واقع امام(علیه السلام) در اینجا براى متخلفان دو کیفر قائل شده است: کیفر معنوى و کیفر ظاهرى. کیفر معنوى آن است که قدر و مقام آنها نزد امام(علیه السلام) بسیار پایین خواهد آمد; پائین تر از هرکس و کیفر ظاهرى مجازات هاى جسمانى است که امام(علیه السلام) براى آنها در نظر گرفته است. به یقین اگر بشارت و انذار در مدیریت ها مخصوصاً مدیریت جنگ و دفاع آمیخته نشود کارآیى خود را از دست خواهد داد.

آن گاه امام(علیه السلام) در پایان اشاره کوتاه و پرمعنایى به آنچه در بالا بیان فرمود کرده مى افزاید: «بنابراین باید حقوق خود را از امراى خود بگیرید و حقوق آنها را که با آن خداوند کار شما را اصلاح مى کند به آنها بپردازید. والسّلام»; (فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ، وَأَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا یُصْلِحُ اللهُ بِهِ أَمْرَکُمْ. وَالسَّلاَمُ).

جمله «فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ» اشاره به حقوق پنجگانه اى است که در آغاز امام(علیه السلام) بیان فرمود و به آنها حق مى دهد که این حقوق را از پیشوایشان مطالبه کنند و جمله «أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ…» اشاره به حقوق چهارگانه اى است که امام(علیه السلام) از آنها مطالبه مى کند; حقوقى که آن هم به نفع آنها و براى اصلاح امور آنهاست.

امام(علیه السلام) در اینجا واژه «امُرَاء» را به صورت جمع آورده که اشاره به خودش و زمامدارانى است که بعد از او به حق بر مردم حکومت مى کنند، نه اینکه منظور فرماندهان لشکر باشد، زیرا آنها خودشان مخاطب این کلام اند.

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: این نامه را پیش از مرحوم سید رضى نصر بن مزاحم در کتاب صفین (با کمى تفاوت) آورده است و بعد از سیّد رضى مرحوم شیخ طوسى در امالى نیز با کمى اختلاف ذکر کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۸۷) و نیز از کسانى که قبل از سید رضى این نامه را ذکر کرده اند ابوجعفر اسکافى (متوفاى ۲۲۰) است که در کتاب المعیار والموازنه، ص ۱۰۳ آن را ذکر کرده است.

۲ . «طَوْل» بر وزن «قول» به معناى نعمت است و از ریشه «طُول» بر وزن «نور» گرفته شده که امتداد چیزى را بیان مى کند و از آنجا که نعمت ها، امتدادِ وجودىِ بخشنده نعمت است، این واژه بر آن اطلاق شده است. این واژه گاه به خصوص توانایى هاى مالى یا به هر گونه قدرت نیز اطلاق مى شود و «اولو الطول» به معناى قدرتمندان است.

۳ . غررالحکم، ص ۴۴۸، ح ۱۰۳۰۱٫

۴ . «أحْتَجِزَ» از ریشه «حَجْز» بر وزن «عجز» و معناى اصلى آن منع کردن و فاصله افکندن است. سپس به پنهان داشتن و مستور نمودن که مانع از مشاهده یا اطّلاع بر چیزى است اطلاق شده است.

۵ . تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۳۶۶ در وقایع سال نهم هجرت.

۶ . شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج ۵، ص ۱۲۹٫

۷ . «أطْوى» از ریشه «طَىّ» در اصل به معناى پنهان داشتن و مخفى داشتن است و معناى دیگر «طَىّ» پیچیدن و درنوردیدن است. به همین جهت پیمودن راه را طى طریق مى گویند و بعید نیست که هر دو معنا به یک ریشه باز گردد.

۸ . کافى، ج ۷، ص ۴۱۴، ح ۶٫

۹ . مائده، آیه ۳٫

۱۰ . «تَنْکُصوا» از ریشه «نَکْص» بر وزن «مکث» به معناى بازگشت از چیز یا جایى است و از آنجا که سرپیچى کردن نوعى بازگشت از اطاعت است به این معنا نیز به کار رفته است.

۱۱ . «غَمَرات» جمع «غَمْره» بر وزن «ضربه» در اصل از غمر به معناى از بین بردن اثر چیزى گرفته شده سپس به آب زیادى که تمام چهره چیزى را مى پوشاند و پیش مى رود، غمره و غامر گفته شده و در عبارت بالا به معناى امواج شداید و مشکلات است.

۱۲ . تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۶٫

۱۳ . سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۲۶۶ و ۲۶۷ و کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۱۲۰٫

۱۴ . «اعْوَجَّ» از ریشه «عَوَج» بر وزن «حرج» به معناى کج شدن گرفته شده و «عِوج» بر وزن «سپر» معناى اسم مصدرى دارد و هرگونه کجى را شامل مى شود و گاه به معناى انحرافات معنوى و عملى به کار مى رود. در عبارت بالا همین معنا مراد است.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/