فرهنگ و تمدن شیعه » میراث علمی فرهنگی شیعه » هنر و معماری »

هنر دینى

 

اشاره:

ما تلاشمان در هنرها باید این باشد که اولاً وقتى با زبان فطرت که بین المللى است سخن مى ‏گوییم آن معارف دین را از پرده بیرون بیاوریم و ترسیم بکنیم؛ یعنى معقول را محسوس بکنیم، نه متخیل را محسوس بکنیم. معقول و دلپذیر را محسوس بکنیم، نه موهوم را دلپذیر بکنیم.

 

 

 جریان حضرت یوسف علیه ‏السلام ، قصه ای است که قرآن طورى این قصه را هنرمندانه ارائه کرده است که جز درس عفاف چیزى از آن بر نمى‏آید. قرآن داستان «زیبایى» را طورى ترسیم مى‏ کند که نتیجه آن عفاف است. این مى‏ شود «هنر دینى» این، معقول را محسوس کردن است، نه متخیل را محسوس کردن، نه موهوم را محسوس کردن.

ممکن است هنرمندى تا سقف خیال و وهم پرواز بکند آنگاه هنرش دیگر دینى نخواهد بود، چون وقتى چیزى عقل ‏پذیر نبود دین‏ پذیر هم نیست. آنچه از منابع غنى و قوى دین به شمار مى‏ رود عقل است نه وهم. اگر هنرمند فقط به دنبال زیبایى باشد معیارى براى چنین هنرى نیست. او زیبایى را این طور تشخیص مى‏دهد و دیگرى آن طور، طاووس خود را زیبا مى‏داند، به همان مقدارى که هزارپا خود را زیبا مى‏داند. عندلیب آواز خود را زیبا مى‏داند همان طور که حمار و زاغ صوت خود را زیبا مى‏دانند. این معیارى ندارد. اما اگر فطرت باشد، معارف غیب را به صورت محسوس در مى‏آورد، که هم ادراکات حسى تأمین شود، و هم نیروهاى ادراکى و به دنبال آن نیروهاى تحریکى. و بعد وضو بگیرند و به امامت عقل نمازى عاقلانه بخوانند. آنگاه عقل به دنبال وحى، نماز عاشقانه مى‏خواند. بعد سراسر آن مى‏شود هنر و زیبایى.

انسان از کسى که چهره زیبا دارد یا آهنگ زیبا دارد اما ادب ندارد مى‏ رنجد، همان‏طور که از مزبله مى ‏رنجد، یعنى بینى‏اش را مى ‏گیرد و گاهى بزرگانى از کنار اشخاصى مى‏گذشتند ممکن بود بینى خود را بگیرند و بگویند چه بوى بدى دارد این شخص. وجود مبارک پیغمبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و‏آله ‏وسلم از جایى عبور مى‏ کردند، دیدند کسى حالش بهم خورده و افتاده است و عده ‏اى اطراف او جمع شده ‏اند. مرد صرع داشت؛ حضرت فرمود این کیست و چیست؟ عرض کردند دیوانه‏اى است که حالش بهم خورده است. فرمود او مجنون نیست. عرض کردند اگر او مجنون نیست پس مجنون کیست؟ فرمود او مریض است و او را باید درمان بکنند. مجنون کسى است که «تؤثر الحیوه الدنیا» دنیا را به آخرت ترجیح مى‏ دهد و آن کسى که عمر کوتاه را بر زندگى ابد ترجیح مى‏ دهد، چنین آدمى دیوانه است.

اگر کسى بتواند آن معارف را حسى بکند، این مى‏ شود هنر دینى. این معیار است. از وجود مبارک پیغمبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم ، نقل شده است:

«تعطروا بالاستغفار»، خود را با استغفار معطر کنید (لاتفضحنکم روائح الذنوب) تا بوى بد گناه رسوایتان نکند. ممکن است کسى در مجلس نامحرمى نامحرمانه کارى را انجام بدهد و همه براى او کف بزنند و این کار را زیبا بدانند، لکن پیغمبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مى‏فرماید این بوى بد دارد، یک وقتى بوى آن در مى‏آید. فرمود خود را با استغفار معطر کنید، تا بوى بد گناه شما را رسوا نکند. بعد هم فرمود: «طهّروا افواهکم فانّها طرق القرآن.» (پیامبر اکرم صلى ‏الله ‏علیه و‏آله‏ وسلم ) مى‏فرماید: دهن را پاک کنید، دهن غیر از دندان است. یک وقت کسى دندان را تمیز مى ‏کند، این یک گوشه از دستورات دینى است. گاهى هم دهان را پاک مى‏کند. غذایى که به این فضا، یعنى مجموعه دندانها، لثه‏ها، زبان و حلق وارد مى‏ شود اگر ناپاک باشد آن را آلوده مى‏ کند. حرفى که از این فضا بیرون مى ‏آید اگر آلوده باشد تباه مى‏شود. لذا فرمود دهن را پاک کنید، براى اینکه قرآن مى‏خواهد عبور کند. شما وقتى مى‏خواهید نماز بخوانید حمد مى‏خوانید؛ سوره‏اى از قرآن را مى‏خوانید؛ اینها همه قرآن الهى است.

بنابراین، محصول بحث این است که جمال، زیبایى است؛ و هنر زیبایى آفرین است؛ زیبایى دو قسم است: حسّى و عقلى؛ حسى به طبیعت برمى‏ گردد و عقلى به ماوراء طبیعت. حس معیار خاص ندارد. چون مردم اقلیم ‏هاى مختلف حواس مختلف و آداب و عادات و رسوم مختلف دارند، پس نمى‏ شود براى آن حدّى مشخص کرد، هر کس براى خود برنامه‏اى دارد، سینمایى دارد، تئاترى دارد و هنرى دارد، اما هنر بین المللى با زبان بین‏ المللى است؛ زبان بین المللى، زبان دل است. نه زبانِ زبان، نه زبان چشم، نه زبان گوش، نه زبان بویایى، نه زبان ذائقه. همان طور که همگان هنر را مى‏ پذیرند. همگان هنر معنوى را هم مى ‏پذیرند.

برخى از بزرگان اهل معرفت مى ‏گویند سرّ پیشرفت هنرهاى تمثیلى و ترسیمى در مسیحیت این است که اصولاً در بخشى از دستورات دینى آنها این هنر ظهور کرده است: در مادر شدن مریم علیها‏السلام جریان تمثیل و تمثّل جلوه کرده است، که فرشته غیب براى او متمثّل شد. این یک نمونه، و خود عیسى مسیح علیه‏السلام به عنوان معجزه از گِل، مجسمه‏اى به صورت حیوان مى‏ساخت، نه تنها مجسمه ‏اى که فقط بیرون بدن را نشان بدهد، بلکه حیوان‏گونه جسم مى‏ساخت. یعنى دستگاه گوارشى داشت و دستگاه بیرونى. بعد در آن مى‏دمید و آن زنده مى‏شد «واذ تخلق من الطّین کهیئه الطیر باذنى فتنفخ فیها فتکون طیرا باذنى».

این کارهایى که قرآن کریم از عیسى مسیح علیه‏ السلام نقل کرد نشان مى‏دهد که مثلاً زمینه شکوفایى هنر در مسیحیت چه بوده است. این را بعضى از بزرگان اهل معرفت در کتاب تفسیرشان ذکر کرده‏اند که مسلمانها این بخش را ندارند. اما این هم البته باید ترمیم و اصلاح بشود، چرا که مسلمانها جامعتر و کاملتر از این را دارند. اما درباره مجسمه‏ سازى که بحث فقهى مبسوطى دارد که ساختن آن نارواست، براى اینکه بوى شرک و امثال ذلک مى‏ دهد.

ما اگر بتوانیم از راه صحیح بشریت را به سمت هنر معقول ببریم، نیازهاى هنردوستانه آنها را تأمین مى‏کنیم و جامعه دیگر از ما توقع هنر کاذب ندارد؛ اگر ما هنر صادق را ارائه کردیم قطعا این طور مى‏شود. مثل اینکه همین الان علما و روحانیون، قشر کمى هم نیستند، هزاران نفرند که از خواندن غزلهاى پیام‏دار خیلى بیشتر لذت مى‏برند تا از خواندنیها بى‏ پیام. به این چیزها گوش هم نمى‏دهند. خود ما هم همینطور هستیم، اما وقتى مى‏بینیم غزلى از حافظ یا سعدى مى‏خواند که پیام دارد کاملاً گوش مى‏دهیم. ما هم از همین مردم هستیم و همین لذایذ را داریم، ولى وقتى که دین آدم را هدایت کرد به سمت دیگرى، این طور مى‏ شود.

یک درس خوانده، یک عالم از یک غزل دلپذیر پندآموز بیش از آن لذت مى‏برد که دیگرى از یک ترانه. این هست، مطمئن باشید یک متدین از خط خوبى که سوره‏اى از قرآن را ترسیم کرده است بیشتر لذت مى‏برد تا دیگرى از خط خوبى که تصنیف را نگاشته است. وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه‏ السلام به نویسنده‏اش دستور داد: «الق الدوات» لیقه بگذار؛ «بسم اللّه‏» را این چنین بنویس؛ بین حروف فاصله بگذار. این زیبایى خط در اسلام ترسیم شده است.

بنابراین، ما اگر بتوانیم جامعه را به سمت یک هنر معقول هدایت کنیم نیازهاى آنها را تأمین کرده ‏ایم. نمى ‏دانم شما در آن شبها و روزهاى عملیات در خط مقدم جبهه بوده ‏اید یا نه؟ در آنجا ترانه و آهنگها نبود، مرثیه سیدالشهدا علیه ‏السلام بود. این هنر است، هنرى که بتواند انسان را از زن و بچه و زندگى و همه و همه منصرف بکند و جان بر کف در اختیار خدا قرار دهد. چه هنرى بالاتر از این است؟ هنرى که باعث شود کسى یک لبخندى بزند یا کفى بزند، اینکه هنر نیست. هنر این است که انسان از کلّ هستى بگذرد. این با مرثیه تأمین مى ‏شود و کشور ما این را نشان داد. این کشور هشت سال با هنر مرثیه اداره شد. من خودم در متن یک عملیات دیدم که آنجا هر چه هست مرثیه است؛ سرودهاى دیگر در خطهاى دوم و سوم و چهارم است. خوب کدام هنر بالاتر از این است که انسان از همه چیزش بگذرد.

هنر این قدرت را دارد که موجب شود انسان سرِ خود را به دست گیرد و بگوید «چرا دست یازم، چرا پاى کوبم، مرا خواجه بى‏دست و پا مى‏ پذیرد» پس اگر ما بتوانیم جامعه را به سمت هنر دینى و معقول ببریم، آن خلأ پر مى‏ شود. البته در مرحله انتقال از هنر حسى به عقلى، از هنر غیردینى به هنر دینى، یک مقدارى فاصله هست. باید این تلفات را تحمل کرد، ولى بنابراین باشد که ما این هجرت و انتقال را داشته باشیم.(۱)

پی نوشت:

(۱) از کتاب «هنر و زیبایى از منظر دین» انتشارات بنیاد سینمایى فارابى ـ ۱۳۷۵٫
منبع :نشریه هنر دینى،شماره۱

عبد اللّه‏ جوادى آملى