نگاهى ‏به ‏معانى‏ نفس ‏از دیدگاه ‏اهل ‏لغت ‏و اخبار و احادیث

«نفس » از دیدگاه هاى مختلف معانى مختلفى داشته و نظرات گوناگونى در آن دیده مى شود از جمله از دیدگاه اهل لغت «نفس » همان روحى است که هستى و حیات جسد به آن وابسته است چنانکه در کتاب «التحقیق فى کلمات القرآن الکریم » ج ۱۲ تالیف حسن مصطفوى چاپ اول سال ۱۳۷۱ به نقل از کتاب لغت «العین فى اللغه » (۱) مى نویسد:

«النفس: الروح الذى به حیاه الجسد و کل انسان نفس حتى آدم(ع) الذکر و الانثى سواء و کل شى ء بعینه نفس و رجل له نفس اى خلق و حلاوه و سخا…».

«مراد از نفس همان روح است که حیات و هستى جسد و بدن وابسته به آن مى باشد و هر انسانى به آن، نفس اطلاق مى گردد و حتى حضرت آدم(ع)، زن باشد یا مرد در این مورد مساوى است و هر شیئى به ملاحظه ذاتش نفس شى ء گفته مى شود و نیز گفته مى شود کسى که داراى نفس است یعنى صفات پسندیده داشته، داراى ذکاوت و سخاوت است ».

تحقیق در مساله نفس از دیدگاه اهل لغت این است که در ماده نفس که بکار گرفته مى شود، شیئى و ویژگى وجود دارد و آن همان تشخص است از جهت ذات شى ء و آن تشخص همان حالت رفعت و والامقامى است که در آن موجود است و از مصادیق آن شخص انسان است از جهت معنویت و روحى که دارد یا از جهت بدنش و ظاهرش یا از جهت آنچه قوام انسان و شخص او به آن وابسته است مثل خون جارى در بدنش که به آن حیات و نفس انسان ادامه پیدا مى کند و ماده «تنفس » هم از همان ریشه مى آید که نفس کشیدن مى باشد که ادامه حیات انسان در حیوان، وابستگى به آن دارد.

پس نفس اعتبارهاى گوناگونى دارد مثلا به ملاحظه بدن و روح، مرکب محسوب مى گردد چنان که در قرآن نیز این معنا آمده است:

(…لا تکلف الله نفسا الا وسعها…) (۲) «هیچ کس موظف به بیش از مقدار توانائى خود نیست ».

(و ما تدرى نفس باى ارض تموت…) (۳) «هیچ کس نمى داند در چه سرزمینى مى میرد؟».

(…فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم…). (۴)

«بگو به آنها بیائید فرزندان خود را دعوت کنیم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نمائیم شما هم زنان خود را».

(…رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان یقتلون). (۵)

«موسى عرض کرد که پروردگارا! من یک تن از آنان را کشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند».

(و لا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق). (۶)

«و کسى را که خداوند خون او را حرام شمرده، نکشید جز به حق ».

و در برخى از موارد کلمه نفس جهت روحانیت آن ملاحظه مى شود چنانکه در قرآن کریم چنین وارد است:

(و لا اقسم بالنفس اللوامه). (۷)

«و سوگند به (نفس لوامه) و وجدان بیدار و ملامت گر که رستاخیز حق است ».

(یا ایتها النفس المطمئنه× ارجعى الى ربک…). (۸)

«تو اى روح آرام گرفته به سوى پروردگارت بازگرد…».

سؤال

حال این سؤال مطرح است مگر روح، جسم است؟ و داراى خواص ماده و جسمیت که چنین تعبیرى در قرآن به این معنا آمده است؟

پاسخ

پاسخ این است که نه این که حقیقت روح مادى است، چنانکه بعدها به تفصیل از آن سخن خواهیم راند، بلکه تشخص و حالت رفعت در ذات، به اختلاف عوالم و ذوات مختلف است در عالم حیوانیت تشخص و رفعت به تجلى صفات و خصوصیات حیوانیت است از قبیل تمایلات و شهوات مادى و در عالم انسان به ظهور صفات ممتاز روحى انسانى و در عوالم برزخ و بعث و قیامت تشخص به چیزى است که مناسب ذوات انسانها است از قبیل نورانیت و تمایلات روحانى و مجرد بودن از ماده و غیر آن.

پس براى بدن و جسم در تشخص ذاتى انسانها دخالتى ندارد مگر در عالم جسمانیت همان طور که چنین ادعا مى شود که نفس براى بدن، برزخى مثل لباس انسان است در عالم برزخ.

ملاحظه قرآن و تفحص و بررسى آیات آن نشانگر این حقیقت است که کلمه نفس و انفس در قرآن کریم تنها به ملاحظه داشتن معناى متشخص و متعین است و در معناى روح به کار نرفته است چنانکه مطالعه ۲۹۵ مورد از ماده نفس در قرآن چنان که در معجم الفاظ قرآن مشهود و واضح است، نشانگر چنین معنائى مى باشد مثل این آیات:

(و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله…). (۹)

«هیچ کس جز به فرمان خدا نمى میرد».

(کل نفس ذائقه الموت…». (۱۰) «هرکسى مرگ را مى چشد».

(…اقتلت نفسا زکیه بغیر نفس…). (۱۱) «موسى گفت: آیا انسان پاکى را بى آنکه قتلى کرده باشد، کشتى؟».

(والذین یرمون ازواجهم و لم یکن لهم شهداء الا انفسهم…). (۱۲) «کسانى که همسران خود را (به عمل منافى عفت) متهم مى کنند و گواهانى جز خودشان ندارند…».

در این آیات و نظائر آنها بدیهى و واضح است که نمى توان ادعا کرد که نفس به معناى روح مى باشد، زیرا روح داراى موت یا کشتن یا شهادت و غیر اینها از صفات نیست چنانکه آیات دیگرى از قبیل آیات زیر نفوس به معناى افراد انسان اراده مى شود:

(و اذا النفوس زوجت) (۱۳) .«در آن هنگام که هرکس با همسان خود قرین گردد».

(ربکم اعلم بما فى نفوسکم) (۱۴) .«پروردگار شما از درون دلهایتان آگاه تر است…».

چنانکه خوانندگان ملاحظه مى کنند، که کلمه نفوس جمع نفس به معناى کثرت بکار برده شده و از آن افراد انسان کثیر اراده مى شود همان طور که کلمه «انفس » به اعتبار ادب عربى جمع قلت محسوب مى گردد و در موارد مطلق اراده افراد بکار برده مى شود. (۱۵)

معانى گوناگون نفس

مراجعه به کتب معتبر اهل لغت و روایات و احادیث معتبر وارد از معصومین(ع) و تحقیق در معانى نفس بیان گر این حقیقت است که نفس مى تواند معانى گوناگونى داشته باشد:

۱ – نفس به معناى شخص.

۲ – نفس به معناى روح.

چنانکه در دائره المعارف منسوب به مرحوم آیه الله شیخ محمد حسین اعلمى حائرى از اعلام قرن چهارده متوفاى ۱۳۹۳ه ق. در ج ۲۹، ص ۱۳۹ در ذیل ماده «النفس » چنین مى نویسد:

«النفس بالفتح ثم السکون مذکر ان ارید به الشخص و مؤنث ان ارید به الروح و هى ذات الشى ء و حقیقته و عینه ». (۱۶)

«نفس به فتح حرف اول و سکون حرف دوم از دیدگاه اهل لغت یک کلمه مذکر محسوب مى شود و اگر نفس به معناى شخص باشد و کلمه مذکور، مؤنث محسوب مى گردد اگر مراد از آن روح باشد یعنى ذات شى ء و حقیقت و عین آن و نفس به معناى دوم در مورد خداوند نیز اطلاق مى گردد».

پس در مورد انسانى که مالک بر نفس خویش باشد، کلمه نفس بر او اطلاق مى گردد چنانکه در روایتى از امام صادق(ع) چنین وارد است:

«من ملک نفسه اذا رغب و اذا رهب و اذا اشتهى و اذا غضب و اذا رضى، حرم الله جسده على النار».

«کسى که مالک و اختیاردار نفس خویش باشد، هنگامى که به چیزى رغبت و میل دارد، و هنگامى که از چیزى مى ترسد، و یا به چیزى علاقه نشان مى دهد و یا حالت غضب پیدا مى کند و یا از چیزى راضى و خشنود مى گردد خداوند جسد و بدن او را از گزند آتش حفظ مى کند». (۱۷)

و باز در حدیثى دیگر از امام صادق(ع) وارد است که:

«افضل الجهاد من جاهد نفسه التى بین جنبیه ». (۱۸)

«بالاترین جهاد در راه خدا همان مبارزه با نفس خود انسان است که در باطن انسان قرار داشته، سراسر وجود او را اشغال نموده است ».

از این رو از برخى از عارفین چنین نقل شده است که ادله قطعى وجود دارد که مراد از نفوس همان ارواحى باشد که حیات و هستى انسان ها به آن ها قائم است و این ارواح اولین مخلوق خدا است چنانکه از پیامبر گرامى اسلام چنین نقل شده است که:

«اول من ابدع الله تعالى هى النفوس القدسیه المطهره فانطقها بتوحیده و خلق بعد ذلک سائر خلقه و انها خلقت للبقاء و لم تخلق للفناء لقوله ۹ ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء و انما تنقلون من دار الى دار و انها فى الارض غریبه و فى الابدان مسجونه ». (۱۹)

«اولین موجودى را که خداوند ایجاد کرده است، همان نفوس قدسى پاک ارواح مى باشد پس خداوند بعد از خلقت و افرینش آنان آنها را به نطق درآورد و آنان اقرار به توحید خداوند کرده، سپس سایر مخلوقات را بیافرید و قطعا این ارواح براى بقا آفریده شده اند نه براى فنا و نیستى بعد از هستى آفریده نشده اند، چنانکه پیامبر گرامى اسلام(ص) خطاب به انسانها مى فرماید:

شما اى انسانها براى فناء آفریده نشده اید، بلکه براى بقا به وجود آمده اید و تنها کارى که انجام مى دهید، این است که از منزل دنیائى به منزل ابدى آخرت حرکت مى کنید و این که ارواح شما در روى زمین غریب بوده و در قالب بدنها زندانى محسوب مى شوند».

و در حدیث دیگر چنین وارد شده است:

«نفس انسان به منزله دشمنى است در داخل کالبد انسان «کالعدو بین جنبیک ».

شاعر عرب زبانى اشعار طولانى دارد که اولین بیت آن این است که خطاب به نفس چنین مى سراید:

یا نفس ماهى الا صبر ایام کان مدتها اضغاث احلام

«اى نفس این زندگى جز صبر و شکیبائى در چند روزى بیش نیست مثل این که مدت آن به منزله خواب هائى است که انسان ها مى بینند».

و باز در دیوان منسوب به امام على(ع) اشعار مفصلى وجود دارد که اولین بیت آن چنین است:

النفس تبکى على الدنیا و قد علمت ان السلامه فیها ترک ما فیها. (۲۰)

«نفس برگذران دنیا گریه مى کند درحالى که مى داند سلامت نفس و سعادت آن در این است که آنچه در این دنیا دارد(و چه بسا به آنها علاقه زیادى نیز دارد) بگذارد و از این دنیا برود».

۳ – جسم صنوبرى

۴ – نفس حیوانى که عبارت از حقیقت روح بوده که جز خداوند از مخلوقات بر حقیقت او آگاهى ندارد.

۵ – جسم لطیف که در ظرف بدن داخل بوده مثل داخل بودن آب در درخت مثل عود سرسبز عبارت مرحوم شیخ محمد حسین اعلمى حائرى در دائره المعارف ج ۲۹، ص ۱۴۰ در مورد این سه معنا بدینگونه است:

«…تطلق على الجسم الصنوبرى لانه محل الروح عندالمتکلمین و النفس الحیوانیه التى هى حقیقه الروح شى ء استاثر الله بعلمه و لم یطلع علیها احدا من خلقه و قیل انها جسم لطیف مشتبک بالبدن کاشتباک الماء بالعود الاخضر».

«نفس چه بسا بر جسم صنوبرى نیز اطلاق مى گردد، زیرا جسم صنوبرى محل روح است نزد متکلمین و باز اطلاق مى گردد بر نفس حیوانى که همان حقیقت روح یک شى ء است که خداوند آن را به علم خودش ایجاد کرده، و هیچ مخلوقى از مخلوقاتش را بر حقیقت این روح آگاه نساخته است و نیز کلمه نفس اطلاق گردیده بر جسم لطیفى که با بدن آمیخته گردیده مثل آمیختن آب پا برک درخت عود سرسبز».

راستى چه اندازه جالب است روایتى که کیفیت رابطه روح با جسم و بدن انسان را در قالب لفظ و معنا خوب تجسم نموده است و این روایت از على(ع) نقل شده است که فرمود:

«عن على(ع) قال: الروح فى الجسد کالمعنى فى اللفظ ». «از على(ع) چنین نقل شده است که فرمود: روح در جسد مثل بودن معنى در لفظ است ». یعنى انسان سامع و شنونده از کلام گوینده معناى کلام را مى فهمد و لکن این معنا از کجاى لفظ درمى آید؟ و چگونه به آن دلالت دارد؟ چیزى که مى فهمیم و آن را ادراک مى کنیم و لکن به درستى از توضیح آن عاجزیم ولى در عین حال مى دانیم که کلام گوینده داراى معناى خاصى بوده، هدف بخصوصى تو را دنبال مى کند.

۶ – مراد از نفس چه بسا عبارت است از جوهر بخارى لطیف که منشا پیدایش حیات و هستى و گرما و حرکت ارادى در یک موجودى و آن جوهرى است که در بدن اشراق دارد و به هنگام موت از بدن خارج مى گردد.

مرحوم شیخ محمد حسین اعلمى حائرى در دائره المعارف خود، ج ۲۹، ص ۱۴۰ در این باره چنین مى نویسد:

«و قیل هى الجوهرالبخارى اللطیف الذى هو منشا الحیاه والحر و الحرکه الارادیه و هو جوهر مشرق للبدن، و عندالموت ینقطع ضوئه عن ظاهرالبدن و باطنه بخلاف النوم فان ضوئه ینقطع عن ظاهرالبدن دون باطنه فالموت و النوم متفقان فى الجنس و هو الانقطاع و مختلفان بان الموت هو الانقطاع الکلى والنوم هوالانقطاع الناقص ».

«یک معناى دیگر نفس این است که آن جوهر بخارى است لطیف که سبب پیدایش حیات و هستى موجودات است و باعث پیدایش گرما و حرکت ارادى است و آن جوهرى است که به بدن اشراق دارد و به هنگام موت روشنایى آن از ظاهر بدن و باطن آن قطع مى گردد بخلاف حالت خواب براى انسان که روشنائى آن به حسب ظاهر بدن قطع مى گردد نه در باطن پس مرگ و خواب در اصل انقطاع از انسان مشترک و متفقند و لکن با یکدیگر اختلاف دارند در این که موت انقطاع کلى از بدن ولى خواب انقطاع ناقص…».

از اینرو علما و دانشمندان تصریح کرده اند که رابطه و وابستگى نفس یعنى روح در انسان بر سه نوع است:

اول این که روشنائى و رابطه آن در جمیع حالات بدن انسان در ظاهر و باطن برقرار است و آن حالت بیدارى است.

دوم این که رابطه و روشنایى آن از ظاهر بدن قطع مى شود نه باطن آن و آن حالت خواب است.

سوم این که به طور کلى رابطه و روشنائى آن از بدن انسان قطع مى گردد و آن حالت مرگ است!

۷ – نفس، جوهر روحانى است که نه جسم است و نه حالت و خاصیت جسمانیت را دارد، نه داخل در بدن است و نه خارج از آن، تنها یک نوع رابطه اى با اجساد دارند مثل رابطه عاشق با معشوق و این قول، نظر «غزالى » را تشکیل مى دهد و یک جریان تاریخى فکاهى خندان وارى را نیز در این مورد نقل شده است که شخصى از غزالى در مجلسى سؤال از روح و نفس از وى سؤال نمود و در پاسخ او گفت: «الروح هوالریح والنفس هى النفس »(بالتحریک). (۲۱) «روح همان باد است که از انسان خارج مى گردد!! و نفس هم همان نفس (به فتح حرف فاء» در همین هنگام شخصى از افراد اهل مجلس از وى سؤال کرد پس هنگامى که انسان نفس مى کشد، نفس از بدن انسان خارج مى گردد و هنگامى که باد صدادار از خود خارج کرد…!! در این هنگام بود که مجلس منقلب شده همه به خنده افتادند!!

۸ – و لغت نامه «فرهنگ سیاح »، ج ۳، ص ۴۴۱ در معانى نفس چنین مى نویسد:

«و قیل النفس جائت لمعان: الدم کما یقال سالت نفسه اى دمه و الروح کما یقال خرجت نفسه اى روحه ». (۲۲) و نفس به معناى «العین یقال: فلان نفس اى عین…» «و نفس به چند معنا آمده است از جمله به معناى خون، چنانکه گفته مى شود: نفس او یعنى خون جریان پیدا کرد و به معناى روح نیز آمده (۲۳) چنانکه به معناى شخص و غیر آن نیز آمده است ».

در لغت نامه اقرب الموارد به معناى روان یعنى قوه اى است که بدان جسم زنده است.

لغت نامه دهخدا به نقل از مفاتیح چنین مى نویسد: «خواهى پادشاه و خواهى جز پادشاه هرکسى را نفسى است و آن را روح گویند».

در تاریخ «بیهقى » ص ۱۰۰: در این تن سه قوه است…. و هر یک از این قوه ها را محل نفسى گویند».

گفتم مقام عاقله نفس است بى گمان گفتا مقام نفس حیات است بى مگر. (۲۴)

مؤلف کتاب «نفائس الفنون » به نقل از لغت نامه دهخدا درماده نفس، ص ۶۶۲ چنین مى نویسد: «نفس جوهرى است مجرد متعلق به تعلق تدبیر و تصرف و او جسم و جسمانى نیست و این، مذهب بیشتر محققان از حکما و متکلمان است یا آن که مجرد نیست یعنى نفوس اجسامى اند لطیف و به ذوات خود زنده و سارى در اعماق بدن که انحلال و تبدیل بدو راه نیابد و بقاى او در بدن عبارت است از حیات و انفصال او عبارت است از موت و بعضى گویند: نفس جزوى لا یتجزى در دل و بعضى بر آنند که او قوتى است در دماغ که مبدا حس و حرکت است و بعضى گویند قوت نیست، بلکه روحى است متکون در دماغ که صلاحیت قبول حس و حرکت دارد».

از «ناظم الاطباء» در معناى نفس چنین نقل شده است:

«خود هر کسى، خود هر چیزى و به معناى خویشتن ».

چنانکه در تاریخ بیهقى، ص ۱۳۷ چنین وارد است: «گواه مى گیرم خداوند تعالى را بر نفس خود به آنچه نبشتم و گفتم ». و در جاى دیگر مى نویسد: «پس هرکه بیعت را مى شکند بر نفس خود شکست آورده است ».

لغت نامه: غیاث اللغه و منتهى الارب; اقرب الموارد;ناظم الاطباء نفس را به معناى حقیقت شئ و هستى و عین هر چیز و نیز به معناى ذات، ضمیر، طینت بکار رفته است چنانکه ناصر خسرو در این مورد چنین سروده است:

در نفس من این علم عطائى است الهى معروف چو روز است نه مجهول و نه منکر این نور در اولاد نبى باقى گشتست نفس پیمبر به وصى بود وصالش با بدان کم نشین که درمانى خو پذیر است نفس انسانى(سنائى) در آفرینش نفسى اگر بود ناقص ریاضتش به کمالى که واجب است رساند (۲۵)

نفس به معناى تن و جسد نیز آمده است (غیاث اللغه – منتهى الارب – ناظم الاطباء – آنندراج)

هرچه بر نفس خویش نپسندى نیز بر نفس دیگرى مپسند

(سعدى)

و به معناى شخص نیز آمده است(اقرب الموارد).

به حق کرسى و حق آیه الکرسى که نخسبیده شبى در بر من نفسى

(منوچهرى)

و به معناى نفس اماره:

تا کى در چشم عقل خار مغیلان زدن تا کى در راه نفس باغ ارم ساختن(خاقانى) مادر بت ها بت نفس شما است زانکه آن بت با روان است اژدهاست

نفس در آیات قرآنى نیز به معناى نفس اماره آمده است چنانکه مرحوم طریحى در مجمع البحرین، ج ۴، ماده نفس چنین مى نویسد:

(و نهى النفس عن الهوى)(۷۹ / ۴۰) اى النفس الاماره بالسوء عن الهوى المروى و هو اتباع الشهوات و ضبطها بالصبر»«مراد از نفس، نفس امر کننده بر زشتى ها و خواهشهاى نفسانى و آن پیروى از امیال و شهوات و ضبط شهوات نیز به صبر انجام مى گیرد پس نفس عبارت است از مجموع اجزاى یک شى ء و حقیقت آن…».

غیر از این معانى که براى نفس ذکر گردیده معانى دیگرى از قبیل: آلت تناسلى، نزدیک، قوت، خون، آب، چشم زخم، چیرگى و غیر آن نیز آمده است که خوانندگان مى توانند به لغت نامه دهخدا، ماده نفس، ص ۶۶۲ -۶۶۳ مراجعه نمایند.

در حدیثى چنین از پیامبر نقل شده است:

«لا یفسد الماء الا ماکان له نفس اى دم سائل و ما کان له نفس کالذباب و نحوه فلا باس فیه ».

«آب را فاسد نمى کند مگر افتادن حیوانى که داراى خون جهنده باشد یعنى حیوانى که داراى خون جهنده نباشد افتادن آن باعث فساد آب نمى شود». (۲۶)
پى نوشتها:

۱ ) ج ۷ ، ص ۲۷۰ تالیف «الخلیل » چاپ بغداد، سال ۱۳۶۸ه.

۲ ) بقره:۲۳۳٫

۳ ) لقمان: ۳۴٫

۴ ) آل عمران: ۶۱٫

۵ ) قصص:۳۳٫

۶ ) اسراء:۳۳٫

۷ ) قیامت: ۲٫

۸ ) فجر:۲۷ و ۲۸٫

۹ ) آل عمران: ۱۴۵٫

۱۰ ) آل عمران: ۱۸۵٫

۱۱ ) کهف: ۷۴٫

۱۲ ) نور:۶٫

۱۳ ) تکویر:۷٫

۱۴ ) اسراء: ۲۵٫

۱۵ ) التحقیق فى کلمات القرآن، ج ۱۲، ص ۱۹۶،۱۹۷، ۱۹۸ و۱۹۹٫

۱۶ ) در لغت نامه مجمع البحرین تالیف مرحوم شیخ فخرالدین طریحى متوفاى سال ۱۰۸۵ه در ج ۴، در ماده نفس، ص ۱۱۴ چنین آمده است: «النفس انثى ان ارید بها الروح قال تعالى: (خلقکم من نفس واحده) (سوره ۴، آیه ۱) و ان ارید به الشخص فمذکر و جمعها انفس و نفوس مثل فلس و افلس و فلوس و هى مشتقه من التنفس لحصولها بطریق النفخ فى البدن »; یعنى نفس مؤنث محسوب مى شود اگر از آن روح اراده شود چنانکه در آیه مبارکه خداوند همانا از یک روح آفرید و اگر از نفس شخص اراده شود نفس مذکر محسوب مى شود و جمع آن انفس و نفوس مى باشد».

۱۷ ) مجالس الصدوق، ص ۱۹۸٫

۱۸ ) دائره المعارف مرحوم شیخ محمد حسین اعلمى حائرى ج ۲۹، ص ۱۳۹ به نقل از کتاب مجالس الصدوق، ص ۱۹۸٫

۱۹ ) مدرک قبل.

۲۰ ) دائره المعارف، مرحوم محمد حسین اعلمى حائرى، ج ۲، ص ۱۳۹ و ۱۴۰٫

۲۱ ) دائره المعارف، محمد حسین اعلمى حائرى، ج ۲۹، ص ۱۴۱٫

۲۲ ) مجمع البحرین، ج ۴، ص ۱۱۴، ماده نفس – دائره المعارف محمد حسین اعلمى حائرى، ج ۲۹، ص ۱۴۲٫

۲۳ ) اقرب الموارد- غیاث اللغه.

۲۴ ) لغت نامه دهخدا، ماده نفس، ص ۶۶۲٫

۲۵ )به نقل از لغت نامه دهخدا ماده نفس، ص ۶۶۲٫

۲۶ ) مجمع البحرین، ج ۴، ماده نفس، ص ۱۱۴٫

منبع :حسین حقانى زنجانى؛مکتب اسلام-سال ۱۳۷۸-شماره ۹