نویسنده  زبردست

علم را از هر کس که بود، مى آموخت و هر روز بر اندوخته هاى علمى و سرمایه هاى فرهنگى اش مى افزود. گاهى مجبور مى شد، براى مدتى شهر و دیار خویش را نیز ترک کند و با شرایط بسیار سختى به کسب دانش ها و مهارت هاى روز بپردازد.

مدتى به صورت ناشناس ، همچون شاگردان دیگر در درس استادى سنى مذهب شرکت کرد. گاهى استادش کتاب قطورى را مى گشود و مطالبى را که در رد مذهب شیعه نگاشته بود، براى شاگردانش مى خواند. پس از اتمام کلاس ، غوغایى میان جویندگان دانش به پا مى شد و هر یک از آنها درباره سخنان استاد، دیدگاه هاى مختلفى را ارائه مى کردند، مرد با خود گفت این استاد با دروغ گویى ، به مذهب شیعه مى تازد و آن را، در حد کفر پایین مى آورد. باید کارى کنم ، اما… .

چند روز گذشت تا این که فکرى به خاطرش رسید. علامه حلى از فرداى آن روز، به استادش نزدیک تر شد و چنان وانمود کرد که گویى از مریدان واقعى اوست . روزها از پى هم مى گذشت و علامه حلى براى به دست آوردن کتاب استادش لحظه شمارى مى کرد. مى خواست نوشته هایش را با دلیل و برهان رو کند. به این ترتیب حقانیت شیعه را – که روز به روز بیشتر مورد تردید قرار مى گرفت – ثابت کند.

سرانجام روزى دل به دریا زد و با اصرار از استادش خواست تا کتابش ره براى چند روز به او بدهد. استاد زیرک تر از آن بود که چنین کارى کند. او به شاگردش ، علامه حلى گفت : من نذر کرده ام که کتاب را بیش از یک شب به کسى نسپارم . اگر قول مى دهى فردا صبح آن را صحیح و سالم تحویل دهى ، به تو امانت مى دهم .

علامه چاره اى نداشت و پذیرفت . در راه بازگشت به خانه ، با خود مى اندیشید: چگونه یک شبه کتاب را مطالعه کنم و از روى آن بنویسم ؟ نوشتن آن حداقل یک سال وقت مى برد. بنابر این تصمیم گرفت ، شب بیدار بماند و کتاب را بخواند و در فرصتى مناسب با نوشتن ردیه ،(۲۰) جلوى تبلیغات مسموم علیه شیعه را بگیرد تا عده اى از گمراهى نجات پیدا کنند.

شب شام سبکى خورد تا بتواند بیدار بماند و بلافاصله شروع به خواندن کتاب کرد؛ اما دید لازم است از بعضى جاها یادداشت بردارى کند. همین کار را نیز کرد. هنوز چند صفحه اى ننوشته بود که احساس کرد، پلک هایش سنگین شده . از این رو به حیاط رفت و آبى به سر و صورت خود زد تا خوابش نبرد و دوباره مشغول شود. هنوز از کنار حوض بر نخاسته بود که صداى در را شنید. گفت :

– این موقع شب کیست که در مى زند؟!

صدایى شنید:

– باز کن . مهمان نمى خواهى ؟

آه از نهاد علامه حلى برخاست . سمت در رفت و با خود گفت خدایا، درست است که مهمان حبیب توست ، ولى چرا امشب ؟ در را باز کرد و مرد عربى را دید. او را به اتاقش راهنمایى کرد. از او پرسید: شام خورده اى ؟ و بدون این که منتظر پاسخ بماند، برایش ‍ مقدارى نان و خرما آورد. مرد عرب پرسید: چه مى کنى ؟

– از کتابى یادداشب بر مى دارم . فردا صبح کتاب را باید به صاحبش برگردانم . و ماجرا را برایش گفت . مرد عرب به او گفت که حاضر است کمکش کند. قرار شد علامه حلى کاغذها را خط کشى کند و آن مرد بنویسد. علامه به سرعت خط کشى مى کرد و مرد تند مى نوشت .

یک ساعت گذشت ، ولى هنوز در ابتداى راه بودند. مرد عرب دید علامه خسته است و پى در پى خمیازه مى کشد و پلک هایش را مى مالد. رو به او کرد و گفت :

– تو برو بخواب . من تا هر جا که توانستم مى نویسم .

علامه تا سرش را روى متکا گذاشت ، خوابش برد.

نزدیک اذان صبح ، علامه از خواب برخاست . یاد مرد افتاد و قول و قرارى که با او گذاشته بود. خانه را جست و جو کرد و او را نیافت . با خود گفت پس کجاست ؟ تا چه قسمتى از کتاب را نوشته است ؟

سراسیمه سوى کتاب رفت . یک صفحه را برداشت و دید با خط زیبایى نوشته شده . کتاب را تا صفحه آخر ورق زد. دید تمام مطالب کتاب استادش را نوشته . چشمانش برق زد. به آخر کتاب که رسید. خشکش زد. بغضش ترکید واشکش کنار امضاى مرد عرب ریخت : کتبه الحجه … .

آن مرد، حضرت حجت (علیه السلام) بود.(۱)

۱- مجالس المومنین ، ج ۱، ص ۵۷۳.