,

نقش غايي امام در نظام آفرينش

سرانجام

اگر آنان نبودند، بهشت و دوزخ و عرش و كرسي و آسمان و زمين و فرشتگان و انس و جن را نمي آفريدم (صافي گلپايگاني، همان: ج?، ص??). اشكال: در روايات مربوط به غايت آفرينش، نوعي تعارض و ناسازگاري ديده مي شود؛ زيرا از يك سو، وجود پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم يگانه غايت آفرينش جهان به شمار آمده است و از سوي ديگر، وجود اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم كنار وجود پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم غايت آفرينش شناخته شده اند

چکيده

امام، انسان کاملي است که صفات کمال خداوند در عالي ترين درجة ممکن در او تجلي و تبلور يافته است. او خليفه و حجت خداوند در زمين و در ميان انسان ها است. غايت ـ در کارهاي اختياري ـ مرتبه اي از کمال و جودي است که فعل به انگيزه آن، از فاعل صادر مي شود و به آن، غرض و هدف نيز گفته مي شود.

از ديدگاه عقل، غايت و هدف جهان که فعل خداوند حکيم است، سر انجام به خدا منتهي مي گردد؛ اما در مرتبه اي پس از آن، موجودي است که نسبت به موجودات ديگر، از کمال وجودي بالاتري برخوردار است. اين موجود، انسان کامل است که در قوس صعود، از عقول مفارقه نيز فراتر مي رود.

از قرآن کريم نيز به دست مي آيد که هدف از خلقت عالم، انسان کامل بوده است. انسان کامل، امام و پيشواي بشريت در حرکت به سوي کمال مطلوب است. مقصود نهايي از آفرينش جهان، انساني است که هر زمان از عالي ترين مرتبة معنويت و کمال وجودي ممکن براي غير خداوند برخوردار است. چنين انساني خليفه خدا در زمين است.

در روايات اسلامي نيز بر اين مطلب تأکيد شده است که امام، حجت خداوند در زمين است و اگر لحظه اي در زمين وجود نداشته باشد، زمين، اهلش را فرو خواهد برد. اين بدان معنا است که وجود امام که مصداق عالي انسان کامل است، فلسفه و غايت خلقت زمين است و وجود معلول بدون علت غايي آن، محال است.

تعريف امام

از نظر لغت شناسان عرب «امام» کسي است که در کارها به او ا قتدا مي شود (ابن منظور، 2000: ج1، ص157؛ مصطفي، بي تا: ج1، ص27؛ معلوف، 1973: ص17). واژه «امام» در قرآن کاربردهاي گوناگوني دارد و به دو گونه بشري و غير بشري تقسيم مي شوند. لوح محفوظ (يس، 12)، راه آشکار (حجر، 79)، و کتاب آسماني (هود، 17)، از معاني اين واژه اند. پيشوايان کفر (توبه، 12) و کساني که به دوزخ دعوت مي کنند (قصص، 41)، مصاديق باطل امام، و پيامبران الهي (انبياء، 73) و انسان هاي شايسته (فرقان، 74)، مصاديق حق امام در قرآن هستند.

امام در اصطلاح متکلمان اسلامي، دو کاربرد عام و خاص دارد. در کاربرد خاص، امام بر کسي اطلاق مي شود که رهبري امت اسلامي را در جايگاه جانشين پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم بر عهده دارد:

«الإمام هو الذي له ا لرئاسة العامة في أمور الدين و الدينا نيابة عن النبي (مفيد، 1413: ص53)؛ امام کسي است که رهبري عمومي مردم در امور دين و دنيا را به نيابت از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در اختيار دارد».

و کاربرد هاي عام آن پيامبران الهي را نيز شامل مي شود: «الإمام الذي له الرئاسة وهي رئاسة عامة في امور الدين و الدنيا بالإصالة (بحراني، 1416: ص174)؛ امام انساني است که رهبري مي کند و اين رهبري به صورت بالاصالة و عمومي امور دين و دنيا را شامل مي شود».

در روايات شيعه هر دو کاربرد ديده مي شود؛ چنان که امام صادق عليه السلام از دو گروه از پيامبران ياد کرده است؛ گروهي که امام نبودند و گروهي که امام بودند. لوط عليه السلام را براي گروه نخست و ابراهيم عليه السلام را براي گروه دوم نمونه آورده است. اين جا امام، در معناي عام به کار رفته است؛ ولي در باب مربوط به فرق ميان رسول، نبي و امام؛ امام در معناي خاص به کار رفته است.

در اين نوشتار، معناي عام امام مقصود است که هم پيامبران را شامل مي شود و هم جانشينان آنان را؛ به ويژه جانشينان پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله و سلم يعني امامان دوازده گانه شيعه.

علت غايي

علت غايي، همان غايت است که در پيدايش يک پديده تأثيرگذار است. البته وجود غايت، پس از وجود پديده تحقق مي يابد؛ ولي وجود متأخر آن، در تحقق پديده مؤثر است؛ چون غايت کمالي وجودي است که پديده براي دست يابي به آن تحقق مي يابد. علت فاعلي نيز در پديد آوردن آن پديده، غايت را در نظر دارد، و از اين نظر، غايت فعل را غرض فاعل مي نامند.

غايت، آن است که وجود معلول به سبب آن، از علت فاعلي صادر مي شود… و غرض، غايت فعل فاعلي است که داراي اختيار است؛ بنابر اين، غرض، اخص از غايت است (طوسي، 1403: ج3، ص138 و 149).

بر اين اساس، هرپديده همان گونه که علت فاعلي دارد، علت غايي نيز دارد و در اين جهت، موجود مادي و مجرد يکسانند. غايت يا علت غايي دو کاربرد دارد؛ يکي آن که فاعل، آگاهانه و با اختيار آن را برمي گزيند که غرض ناميده مي شود، و ديگري آن که فعل، بدون آگاهي و اختيار به سوي آن روي مي آورد که غايت نام دارد. حتي کارهاي عبث و جزاف نيز بدون غايت و علت غايي نيستند؛ هرچند غايت آن ها عقلايي و حکمي نيست (صدرالمتألهين، بي تا: ج2، ص251 ـ 253)، يعني تفاوت بالغير است نه بالذات.

غايت يا علت غايي چند گونه است:

الف. وجود غايت، عين وجود فاعل است؛ مانند خداوند متعال؛ زيرا کمال برتر از وجود خداوند متصور نيست.

ب. وجود غايت، عين وجود فاعل نيست؛ ولي تحقق آن نيز خارج از دايره وجود فاعل نيست؛ مانند اين که انسان کاري را براي حصول شادماني انجام دهد.

ج. وجود غايت در ماده اي که فعل در آن رخ مي دهد، تحققق مي يابد؛ مثلا غايت ساختماني که انسان مي سازد، سکونت در آن است.

د. وجود غايت در موجود ديگري (غير از فاعل و قابل) واقع شود؛ مانند اين که کسي کاري را به اين انگيزه انجام دهد که ديگري را خوشحال و راضي کند (صدرالمتألهين، همان: ص250).

با نگاه دقيق تر، روشن مي شود که دو قسم اخير، به گونه دوم باز مي گردند و غايت در آن دو نيز در واقع در وجود خود فاعل است، نه بيرون از آن؛ زيرا غايت اصلي در اين کارها مصلحت و فايده اي است که به خود فاعل باز مي گردد (صدرالمتألهين، همان: ص271).

انسان کامل، علت غايي جهان است

خداوند متعال، از آن نظر که همه کمالات وجودي را بالذات دارا است، براي افعال او غايتي وراي وجودش نمي توان تصور کرد؛ زيرا غايت، نوعي کمال وجودي است که فاعل در انجام فعل خود به سوي آن توجه دارد (طباطبائي، بي تا: 75).

اما از آن جا که خداوند، حکيم است، افعالي که از او صادر مي شود، متناسب با ظرفيت و قابليت وجودي آن ها، داراي غاياتي مي باشد. البته اين غايات به خداوند باز نمي گردد؛ بلکه خود موجودات مسير تکامل را طي مي کنند و موجودات کامل تر، غايت موجودات نازل تر مي باشند. بر اين اساس، جماد در سير تکاملي خود مي تواند تا مرز عالم نبات حرکت کند و رسيدن به اين مرحله، حد نهايي کمال و غايت وجودي او است؛ چنان که رسيدن به مرز حيوان حد نهايي عالم نبات، و رسيدن به مرز عالم انسان، حد نهايي عالم حيواني است.

انسان موجودي است که کمالات موجودات مادون خود (حيوان، نبات، جماد) را دارد و علاوه بر آن از کمالات انساني نيز برخوردار است؛ بدين سبب انسان را به جسم نامي حساس متحرک بالاراده و ناطق، تعريف کرده اند.

جسمانيت کمال وجودي جماد، نمو کمال وجودي نبات است. ادراک حسي و حرکت ارادي غريزي، کمال وجودي حيوان و نفس ناطقه (ادراک حقايق کلي) نيز کمال وجودي ويژه انسان است.

افراد انسان، در برخورداري از نفس ناطقه که کمال وجودي انسان است مشترکند، ولي نفس ناطقه داراي دو گونه کمال است: کمال اولي و کمال ثانوي کمال اولي انسان در همه افراد يکسان است؛ اما کمالات ثانويه آن ها داراي مراتب و درجات بسياري است که بر اساس آن ها افراد از نظر کمالات و جودي متفاوت مي باشند. کمالات ثانويه انسان با دو معيار ايمان و عمل صالح مشخص مي شود.

ايمان و عمل صالح، صفات الهي را در انسان مي سازد؛ از اين رو تخلق به اخلاق خداوند، ملاک کمال و تعالي انسان به شمار مي رود. بنابر اين، انسان کامل، کسي است که صفات کمال الهي را در خود متجلي و متبلور سازد، و کامل ترين انسان، کسي است که در اين جهت بر ديگران برتري داشته باشد، او پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم است و پس از او خاندان معصوم وي، و پس از آنان پيامبران الهي و جانشينان آنان مي باشند.

قرآن و علت غايي جهان آفرينش

آيات قرآن، بيانگر اين است که خداوند، زمين و آسمان (عالم طبيعت) را براي انسان آفريده است:

«خداوند زمين را براي شما گسترد و آسمان را برافراشت و از آسمان، آب نازل کرد و به واسطة آن، ميوه ها را براي روزي شما از زمين بيرون آورد»[1] .

در آيه اي ديگر فرموده است:

«خداوند، کسي است که آنچه در زمين است را براي شما آفريد». [2]

آيات ديگري نيز بيانگر همين مضمون است. روشن است که حيات مادي و طبيعي انسان، غايت و غرض خلقت جهان طبيعت نبوده است؛ بلکه مقصود، حيات معنوي انسان است؛ چنان که در ادامه آيه 22 سوره بقره که آفرينش زمين و آسمان را براي انسان دانسته، فرموده است:

«پس براي خداوند، شريک هايي برنگزينيد؛ در حالي که از دانايي برخورداريد»؛ يعني بايد اعتقاد و رفتار، از روي آگاهي باشد؛ زيرا شرک و دوگانه پرستي، اعتقادي جاهلانه و غير علمي است و سزاوار انساني نيست که شأن و ويژگي اش، دانايي است.

در آيه اي ديگر فرموده است:

«ما پديده هاي زميني (درخت ها، درياها، کوه ها و …) را زينت بخش زمين قرار داديم، تا انسان ها را بيازماييم که کدام يک در عمل؛ نيکوتر است». [3]

در روايتي آمده است که يکي از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم درباره معناي آيه مزبور پرسيد. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

«ليبلوکم أيکم أحسن عقلاً و أورع عن محارم الله و أسرعکم في طاعة الله؛

(خداوند، شما را مي آزمايد)، تا روشن شود که کدام يک از شما عاقل تر و در پرهيز از محارم الهي، پرواپيشه تر و در اطاعت از خدا، پرشتاب تر هستيد» (سيوطي، بي تا: ج5، ص217).

در اين حديث، به نقش عقل در پيروزي انسان در آزمون الهي اشاره شده است و اين که پرهيزکاري و اطاعت از خدا در دستورات الهي، نشانه عقل ورزي انسان است.

قرآن کريم، غرض از آفرينش جن و انس را پرستش خداوند دانسته است: «جن و انس را نيافريدم، مگر اين که مرا عبادت کنند». [4]

عبادت مطلوب، عبادتي است که از معرفت و اخلاص کامل سرچشمه بگيرد.

در حديثي از امام حسين عليه السلام روايت شده است که فرمود:

«خداوند، بندگان خود را نيافريد، مگر براي اين که او را بشناسند. هنگامي که او را شناختند، او را عبادت کنند و هنگامي که او را عبادت کردند، به سبب عبادت خدا، از عبادت غير خدا بي نياز شوند».[5]

امام که در جهات وجودي و معنوي بر ديگران برتري دارد، در عبادت خداوند نيز برتر از آنان است؛ بدين جهت عبادت او غايت آفرينش جن و انس است. صدر المتألهين در اين باره گفته است:

وجود ائمه عليهم السلام غايت وجود جن و انس است؛ چنان که قرآن کريم فرموده است: (و ما خلقت الجن و الإنس إلا ليعبدون) و آنان عبادت کنندگان خدا و عارفان بالله مي باشند که معرفتشان بر پايه بصيرت و کشف، استوار است (مازندراني، 1421: ج2، ص476).

دليل قرآني ديگر، اين است که خداوند از مؤمنان، تقواي راستين را خواسته و فرموده است: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ) (آل عمران، 102).

تقوا، يعني خويشتن داري برابر معصيت خداوند. به عبارت ديگر، تقوا عبارت از اين است که انسان، تسليم دستورات خداوند باشد. اين حالت، داراي درجات و مراتبي است که مراتب کمال انسان، با آن ها سنجيده مي شود. در نتيجه کسي که با تقواترين افراد باشد، گرامي ترين آنان نزد خداوند خواهد بود: (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ) (حجرات، 13).

بنابراين، غرض و مقصود نهايي از آفرينش جهان، انساني است که هر زمان، از عالي ترين مرتبه تقوا و معنويت و کمال وجودي ممکن براي غير خداوند، برخوردار است. چنين انساني است که خليفة خدا[6] در زمين و مسجود فرشتگان مقرب الهي است (بقره، 34). آدم بدان سبب از مقام خلافت الهي برخوردار شد و شايستگي آن را يافت که مسجود فرشتگان واقع شود که خداوند، علم اسما را به او آموخت؛ علمي که فرشتگان از آن بي بهره بودند[7] و آدم عليه السلام به دستور خداوند، آنان را از آن آگاه ساخت.[8]

اين منطق، اقتضا مي کند هر زمان، روي زمين فردي از بشر وجود داشته باشد که به اسما الهي عالم بوده و مصداق کامل ترين انسان باشد؛ زيرا در غير اين صورت، پرسش فرشتگان دربارة آفرينش انسان، بي پاسخ خواهد ماند. چنين انساني خليفه راستين خداوند در زمين و اسوه و الگوي بشريت و پيشواي انسان ها است.

نمونه ديگري از انسان کامل و امام انسان ها که قرآن کريم ياد کرده، حضرت ابراهيم عليه السلام است. خداوند، ملکوت آسمان ها و زمين را به او نشان داد، تا از مقام والاي يقين برخوردار شود: (وَکَذَلِکَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ) (انعام، 75)؛ اين گونه ملکوت آسمان ها و زمين را به ابراهيم نشان مي دهيم تا از صاحبان يقين باشد.

سپس او را به آزمون هاي سختي آزمود. هنگامي که ابراهيم از آن آزمون ها سرافراز بيرون آمد، مقام والاي امامت به او عطا شد: (وَإِذِ ابْتَلَي إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا) (بقره، 124)؛ به يادآور هنگامي را که پروردگار ابراهيم او را به آزمون هايي آزمود و او آن آزمون ها را به صورت کامل انجام داد، خداوند به او فرمود تو را پيشواي مردم قرار دادم.

خلافت الهي و امامت بشريت، مقامي است که خداوند به برگزيدگان از بندگان خود، عطا کرده است. پيامبران الهي، دارندگان اين مقام منيع بوده اند. آنان براي رسيدن به اين مقام شامخ، از هدايت ويژة خداوند برخوردار شدند.

(وَاجْتَبَيْنَاهُمْ وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَي صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ذَلِکَ هُدَي اللّهِ يَهْدِي بِهِ مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ) (انعام، 88 ـ 87)؛

آنان را برگزيديم و به صراط مستقيم هدايت کرديم، اين هدايت خداوند است که هرکس از بندگانش را که بخواهد به آن هدايت مي کند.

بر اين اساس، آنان برترين انسان هاي عصر خود بودند: (وَکُلاًّ فضَّلْنَا عَلَي الْعَالَمِينَ) (انعام، 86)؛ آنان را بر انسان هاي عصرشان برتري داديم.

بنابراين، خط خلافت و امامت الهي از آدم عليه السلام و با او آغاز شد و در پيامبران و اوصياي آنان ادامه يافت و تا روزي که زندگي دنيايي جريان دارد، ادامه خواهد يافت. همواره انساني وجود خواهد داشت که کامل ترين نمونه انسانيت و شايسته ترين فرد براي احراز مقام خلافت و امامت الهي باشد. همو است که غايت آفرينش همه موجوداتي است که مرتبه وجودي نازل تري از او دارند. اين سنت الهي، همواره استوار و پابرجا خواهد بود! (وَجَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ) (زخرف، 28). خداوند، هدايت ويژه اي را که ابراهيم عليه السلام از آن برخوردار شد، در نسل او قرار داد. در روايات، «کلمة باقية» به امامت تفسير شده است که تا قيامت، در ذريه امام حسين عليه السلام از نسل ابراهيم خليل عليه السلام باقي خواهد بود.[9]

نقش غايي امام در نظام خلقت از منظر روايات

در روايات بسياري است که زمين، هيچ گاه از حجّت خداوند خالي نخواهد بود و اگر لحظه اي حجت خدا در زمين نباشد، اهلش را فرو خواهد برد و ساکنانش نابود خواهند شد. در اين روايات، گاهي کلمه «حجت» به کار رفته و گاهي کلمه «امام» که مقصود، يک چيز است؛ زيرا امام، همان حجت خداوند در زمين است که گاهي در جايگاه پيامبر الهي، بشر را رهبري مي کند و گاهي در جايگاه وصي و جانشين پيامبر الهي.

امير المؤمنين عليه السلام فرموده است:

«زمين، هيچ گاه از حجت الهي خالي نبوده و نخواهد بود، آن حجت خداوند يا ظاهر و مشهور است يا غايب و مستور» (مجلسي، بي تا: ج23، ص45-48).

امام باقر عليه السلام نيز فرموده است: «از زمان آدم تاکنون، هيچ گاه زمين از امامي که مردم را به سوي خدا هدايت کند، خالي نبوده است. پس از اين هم بدون حجت الهي بر بندگانش باقي نخواهد ماند» (مجلسي، همان: ص22).

روايات درباره ضرورت وجود امام و حجت الهي در زمين بسيار است.[10] در اين احاديث، بر اين نکته تأکيد شده است که اگر زمين، لحظه اي بدون حجت الهي و امام باشد، اهلش را فرو خواهد برد.

در شرح اين احاديث، چند وجه گفته شده است:

الف. مقصود، اين است که زندگي مردم، بدون وجود امام و حجت الهي، دچار هرج و مرج و فساد و تباهي خواهد شد؛ زيرا نبود امام عادل و منصوب از جانب خداوند، به اين است که يا اصلاً امام و رهبري وجود نداشته باشد که در اين صورت، گرفتاري جامعه به فساد و هرج و مرج روشن است، يا پيشواي ستمکار يا جاهل خواهد بود که در اين صورت نيز جامعه بشري، دچار فساد و تباهي خواهد شد.[11]

ب. اين که اگر امام و حجّت الهي در زمين نباشد، زمين اهلش را فرو خواهد برد، کنايه از اين است که انسان ها هلاک شده و از بين مي روند؛ يعني زمين، حقيقتاً ساکنان خود را فرو نمي برد؛ بلکه مردم، در اثر جنگ و نزاع و فساد و تباهي، نابود مي شوند.[12]

ج. زمين، حقيقتاً اهلش را فرو خواهد برد؛ زيرا غرض اصلي از آفرينش زمين، زندگي انسان ها است و زندگي انسان ها نيز بدون وجود امام و حجت الهي، فاقد ويژگي هاي ارزشي و اخلاقي خواهد بود؛ در نتيجه، وجود زمين بدون وجود امام و حجت الهي، فلسفه و غرض اصلي خود را از دست خواهد داد و به وضع اصلي خود باز خواهد گشت؛ يعني آب، سراسر آن را فرا خواهد گرفت و سکونت در آن، ممکن نخواهد بود.[13]

صدر المتألهين معتقد است اين احاديث، بر دو مطلب دلالت مي کنند؛ يکي اين که مردم، در مسايل و مصالح ديني و دنيايي خود، به امام و حجتي از جانب خداوند نياز دارند، و بدون وجود امام و حجت الهي، زندگي مادي و معنوي آنان، دچار اختلال و فساد و تباهي خواهد شد. ديگري اين که حيات و بقاي زمين، وابسته به وجود امام و حجت الهي است؛ زيرا وجود او، علت غايي وجود زمين است. در نتيجه چون وجود معلول، بدون وجود علت غايي محال است، وجود زمين نيز بدون وجود امام و حجت الهي محال خواهد بود؛ زيرا امام عليه السلام فرموده است «لو أن الإمام رفع من الأرض ساعة، ماجت بأهلها کما يموج البحر بأهله (کليني، 1388: ج1، ص502)؛ اگر امام، لحظه اي از زمين برداشته شود، زمين مانند دريايي که با امواجش اهلش را فرو مي برد، ساکنانش را فرو خواهد برد».

نبود امام ـ حتي براي يک لحظه ـ در صورتي باعث نابودي ساکنان زمين خواهد شد که وجود امام که انسان کامل است، علت غايي آن باشد؛ چون وجود معلول، بدون وجود علت غايي حتي در يک لحظه نيز محال است؛ اما اگر تنها فلسفة وجود امام، هدايت مردم در مسايل و مصالح دنيايي و ديني آنان باشد، نبود وجود امام در يک لحظه، چنان پيامدي نخواهد داشت.[14]

تبيين عليت غايي امام براي جهان ـ چنان که صدرالمتألهين شرح کرده است ـ اين است که موجودات از نظر کمال و نقص وجودي، داراي مراتب گوناگوني هستند. پايين ترين مرتبه وجود، مربوط به مواد عنصري و زميني است که در عين اين که از لطافت وجودي، بسيار فاصله دارد، قابليت تحول و تکامل وجودي براي رسيدن به لطافت و کمال وجودي را دارد. ارادة حکيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته است که اين مواد عنصري، مسير تکامل را طي کرده و به غايات خود، يعني مراتب کمال وجودي نايل شوند.

بر اين اساس، در مسير تکامل موجودات که بر اساس عليت غايي تحقق مي يابد، هر موجود که مقام وجودي بالاتري دارد، غايت وجود پايين تر از خود مي باشد. بدين ترتيب، زمين را براي گياه آفريد، و گياه را براي حيوان، و حيوان را براي انسان. از آن جا که ميان افراد انسان نيز مراتب کمال و نقص وجود دارد، کامل ترين انسان را غايت وجود ديگر افراد انسان قرار داد که در حقيقت، غايت ديگر موجودات پايين تر از انسان نيز مي باشد و او همان انسان کامل و صاحب مقام امامت است.

بنابراين، زمين و آنچه در آن است، به سبب امام آفريده شده است و هر چيز براي چيز ديگري آفريده شده باشد، هرگاه موجود ديگر (غايت) وجود نداشته باشد، شيء اول هم وجود نخواهد داشت؛ پس اگر امام که غايت آفرينش زمين و موجودات زميني است وجود نداشته باشد، زمين و موجودات زميني وجود نخواهد داشت (صدرالمتألهين، 1383: ج2، ص487 ـ 488).

پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و اهل بيت عليهم السلام علل غايي جهان

در احاديثي که از طريق شيعه و اهل سنت روايت شده است، وجود پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم غايت آفرينش به شمار آمده است؛ چنان که حديث قدسي «لولاک لما خلقت الافلاک؛ اگر تو نبودي آسمان ها را نمي آفريدم» (مجلسي، بي تا: ج15، ص28) بيانگر اين مطلب است.

در رواياتي آمده است که خداوند، خطاب به حضرت آدم عليه السلام فرمود: «محمد صلي الله عليه و آله و سلم محبوب ترين خلق نزد من است. اگر مرا به حق او بخواني، تو را مي آمرزم و اگر محمد صلي الله عليه و آله و سلم نبود، تو را نمي آفريدم» (صافي، 1380: ج2، ص30).

در حديث ديگري روايت شده است که خداوند، خطاب به حضرت عيسي عليه السلام فرمود:

به محمد صلي الله عليه و آله و سلم ايمان بياور و هر يک از امت خود که او را درک خواهد کرد، دستور بده به او ايمان آورد؛ زيرا اگر محمد صلي الله عليه و آله و سلم نبود، آدم را نمي آفريدم و اگر محمد صلي الله عليه و آله و سلم نبود، بهشت و دوزخ را نمي آفريدم (همان).

در روايات ديگري نيز آمده است که خداوند، جهان را به سبب پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و اهل بيت او عليهم السلام آفريده است. شيخ صدوق از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم روايت کرده است که به امير المؤمنين عليه السلام فرمود: « اي علي! اگر ما نبوديم، خدا آدم و حوا و بهشت و دوزخ و آسمان و زمين را نمي آفريد».[15]

اين مطلب، نه تنها در احاديث شيعي، بلکه در احاديث اهل سنت نيز آمده است؛ چنان که رافعي، از عالمان معروف، در حديثي طولاني روايت کرده است که خداوند متعال به آدم عليه السلام فرمود:

اينان (=محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام ) پنج تن از فرزندان تو هستند. اگر آنان نبودند، تو را نمي آفريدم. اگر آنان نبودند، بهشت و دوزخ و عرش و کرسي و آسمان و زمين و فرشتگان و انس و جن را نمي آفريدم (صافي گلپايگاني، همان: ج2، ص24).

اشکال: در روايات مربوط به غايت آفرينش، نوعي تعارض و ناسازگاري ديده مي شود؛ زيرا از يک سو، وجود پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم يگانه غايت آفرينش جهان به شمار آمده است و از سوي ديگر، وجود اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم کنار وجود پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم غايت آفرينش شناخته شده اند؛ با اين که در بحث پيشين و با استناد به روايات، وجود پيامبران و اوصياي آنان در طول تاريخ بشر، غايت و فلسفه آفرينش جهان قلمداد شده است.

پاسخ: ميان روايات پيشين، ناسازگاري وجود ندارد؛ زيرا غايات ياد شده در روايات، در عرض يک ديگر نيستند؛ بلکه در طول يک ديگرند؛ يعني در درجة اول، حجت هاي الهي ـ اعم از پيامبران و اوصياي آنان ـ غايت هاي آفرينش ـ به ويژه نسبت به طبيعت ـ مي باشند و در درجة بالاتر، وجود اهل بيت معصوم پيامبر عليهم السلام غايت و فلسفه وجود عالم و حتي پيامبران و اوصياي آنان به شمار مي روند و در عالي ترين مرتبه، وجود پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم غايت و فلسفه همه موجودات مي باشد.

توضيح اين مطلب، اين که غايت وجودي، با کمال وجودي ملازمه دارد؛ يعني آنچه از کمال وجودي بالاتر برخوردار است، غايت وجودي موجود پايين تر از خود مي باشد، تا برسد به موجودي که در سلسله آفريده ها، عالي ترين مرتبه وجودي را دارد. او غايت همه آفريده هاي پايين تر از خود خواهد بود و سرانجام همه غايت ها به خداوند منتهي مي شود که از برترين مرتبه وجودي برخوردار و غايت الغايات است.

نتيجه

هرگاه امام از چنين جايگاه و نقش تکويني در عالم برخوردار باشد، تدبير و هدايت جامعه بشري نيز زيبنده او خواهد بود؛ زيرا حکمت الهي هماهنگي نظام تشريع و تکوين را اقتضا مي کند. بدين سبب است که خداوند، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را در تدبير امور مؤمنان از خود آنان برتر و سزاوارتر مي داند: «النبي أولي بالمؤمنين من أنفسهم» اين شأن پس از وي به عترتش اختصاص دارد؛ آنان که چونان کشتي نوح در اين امّت مي باشند.

منابع
ابراهيم مصطفي و ديگران، المعجم الوسيط، المکتبة الاسلامية، استانبول، بي تا.
ابن منظور، محمدبن مکرم، لسان العرب، بيروت، دار صادر، 2000م.
بحراني، ابن ميثم، قواعد المرام، قم، کاسبه المرعشي، 1416ق.
بحراني، سيدهاشم، البرهان في تفسير القرآن، قم، دارالکتب العلمية، 1406ق.
بحراني، سيدهاشم، البرهان في تفسير القرآن، قم، دارالکتب العلميه، 1393ق.
رباني گلپايگاني، علي؛ امامت در بينش اسلامي، قم، مؤسسه بوستان کتاب، 1386ش.
سيوطي، جلال الدين، الدرالمنثور، بيروت، دار احياءالتراث العربي، بي تا.
شرتوني، سعيد خوري، اقرب الموارد، قم، مکتبة المرعشي، 1403ق.
صافي گلپايگاني، لطف الله؛ امامت و مهدويّت، قم، حضرت معصومه3، 1380ش.
صدوق، محمدبن علي بن الحسين، کمال الدين و تمام النعمة، قم، النشر الإسلامي، 1416ق.
ــــ، علل الشرايع، قم، مکتبة الداوري، 1385ق.
طوسي، نصيرالدين، شرح الارشادات، بي جا، دفتر نشر الکتاب، 1403ق.
کليني، محمدبن يعقوب، اصول کافي، تهران، المکتبة الاسلامية، 1388ق.
مازندراني، ملا صالح، شرح اصول الکافي، بيروت، دارحياء التراث العربي، 1421ق.
مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، تهران، المکتبة الإسلامية، بي تا.
محمدبن محمد عکبري (شيخ مفيد)، النکت الاعتقاديه، قم، مجمع العالمي لاهل البيت، 1413ق.
معلوف، المنجد في اللغة و الأعلام، بيروت، دار المشرق، 1973م.
ملاصدرا، محمد، اسفار الارسبة، تهران، انتشارات مصطفوي، بي تا.
ملاصدرا، محمدبن ابراهيم، شرح اصول الکافي، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1383ش.
پي نوشت:
[1]. (الَّذِي جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّکُمْ) (بقره، 22).
[2]. (هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَکُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً) (بقره، 29).
[3]. (إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا) (کهف، 7).
[4]. (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ) (ذاريات، 56).
[5]. ان الله عزوجل ما خلق العباد الا ليعرفوه فاذا عرفوه عبدوه، فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه (صدوق، 1385، ج1، ص9).
[6]. (وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً)) (بقره، 30).
[7]. (وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِينَ قَالُواْ سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا)) (بقره، 32.).
[8]. (قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ)) (بقره، 33).
[9]. «ان الله تعالي جعل الامامة في عقب الحسين عليهم السلام و ذلک قوله عزوجل» و «وجعلها کلمة باقيه في عقبه». صدرالمتألهين؛ (شرح اصول الکافي، ج2، ص480)؛ البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص138ـ 140.
[10]. ر.ک: اصول کافي، ج1، کتاب حجت، باب: «أن الارض لاتخلو من حجة». در اين باب، سيزده حديث روايت شده است و در کمال الدين و تمام النعمة، ج1، باب22؛ در اين باب حدود چهل حديث نقل شده است. نيز در بحار الانوار. ج23، باب الاضطرار الي الحجة، حدود يکصد حديث روايت شده است.
[11]. شرح الکافي، ملا صالح مازندراني، ج5، ص126، پاورقي از ميرزا ابوالحسن شعراني. وي اين نظريه را از سيد مرتضي در کتاب الشافي نقل کرده است.
[12]. همان، اين تفسير، اولين وجهي است که ملا صالح مازندراني احتمال داده است. علامه مجلسي نيز گفته است: «بعيد نيست که مقصود از فرو رفتن زمين برچيده شدن نظام و نابودي اهل آن باشد»؛ (مجلسي، همان: ج23، ص21).
[13]. همان، اين تفسير دومين وجهي است که ملا صالح مازندراني احتمال داده است.
[14]. «دل هذا الحديث علي ان وجود النبي صلي الله عليه و آله و سلم او الامامعليهم السلام ليس بمجرد ان الخلق محتاجون اليه في اصلاح دينهم و دنياهم و ان کان ذلک امرا مترتبا علي وجوده ضرورة بل انما قامت بوجوده الارض و من فيها لکون وجوده الکوني علة غائية لوجودها فلا تقوم الارض و من فيها لحظة الا بوجود الانسان الکامل و ذلک لقوله «ساعة» اي لحظة اذ علي ذلک التقدير لم يلزم من فرض عدمه ساعة بطلان الارض و اهلها»؛ (مازندراني، همان: ج2. ص502).
[15]. «يا علي! لو لا نحن ما خلق الله آدم و لا حواء و لا الجنة ولا النار و لا السماء و لا الارض» (صدوق، 1416: ج1، ص5).
منبع: ماهنامه انتظار موعود – شماره 31
علي رباني گلپايگاني