نظر محدثين در باب معاد و نقد آن

نظر ديگر نظر درباره معاد محدثين ماست. محدثين ما به قول خودشان به معاد جسمانى معتقدند. البته ما هم مى گوييم معاد جسمانى ولى آنها به شکل خاصى تعبير مى کنند. آنها معتقدند هيچ فرقى بين دنيا و آخرت نيست غير از دفعه دوم بودن، يعنى همين وضع زندگى اى که شما امروز داريد مى بينيد، همين خورشيد در وضعى که هست، ماه در وضعى که هست، زمين در وضعى که هست، همين عالم مجموعا در وضعى که هست، همينها بار ديگر با همين نظامات و با همين خصوصيات تکرار مى شود، فرقش با حالا اين است که آن دفعه دوم است و اين دفعه اول.

ما يک دفعه الان وجود داشتيم، دفعه ديگر هم بعد وجود پيدا مى کنيم. چون اکثر، قائل به روح هم بوده اند، گفته اند که چون روح انسان در وقت مردن از بدن جدا مى شود و از طرف ديگر ما داريم که مرده ها از قبرها زنده مى شوند، پس لابد معنايش اين است که روحها به اين بدنها عود مى کنند. معاد جسمانى از نظر آنها يعنى معاد صد در صد مادى با همه خصايص و خصوصيات.

بعد مى گوييم پس چرا در اين دنيا پيرى و مردن هست و در آنجا پيرى و مردن نيست؟ چرا در اينجا تکليف هست و در آنجا تکليف نيست؟ چرا آنجا جاودانى است؟ اگر اين عالم عين آن عالم است و آن عالم عين اين عالم، پس چرا اين چيزهايش فرق مى کند؟ چرا خدا در آنجا مردم را مکلف نمى کند که بار ديگر او را اطاعت کنند و در آنجا لياقت سعادت پيدا کنند؟ مى گويند خدا اين طور خواسته است، چون به مشيت گزافى (بى مبنا) قائل اند. خدا مشيتش اين طور قرار گرفته که اينجا دار تکليف و دار فنا و دار حرکت و تغيير و دار عمل باشد و آنجا دار جزا باشد و تکليف وجود نداشته باشد، تغيير و حرکت و پيرى وجود نداشته باشد، مرگ و نيستى هم وجود نداشته باشد، والا از نظر جنس اين عالم و جنس آن عالم هيچ تفاوتى نيست. خدا اين طور خواسته، در مقابل مشيت خدا هم حرفى نمى شود زد.

برخى در نقد نظر محدثين مى گويند که مشيت گزافى با توحيد سازگار نيست . اگر اين جهان جهان تکليف است، چون وضعش طورى است که انسان در اينجا مى تواند مکلف باشد و بايد مکلف باشد و بايد عمل کند و بايد با عمل، خودش را تکميل کند و اگر آن جهان جهان جزاى اعمال است، نمى شود در آنجا تکليف وجود داشته باشد، اگر مى شد در آنجا هم خداوند تکليف مى کرد. اگر در اينجا پيرى و فرسودگى و کهنگى هست و در آنجا نيست، چون نظام دو نظام است، سنخ دو سنخ است، نشئه دو نشئه است، نه اينکه همين طور به گزاف گفته اند اينجا اين طور باشد، آنجا آن طور باشد. سنخ وجود اين عالم يک سنخ وجود است و سنخ وجود آن عالم سنخ ديگرى او وجود است.

باز بنا به نص قرآن کريم همان طورى که در آن عالم تغيير نيست، پيرى نيست، فرسودگى نيست، مردن نيست، بى حسى نيست، اين حالتى هم که ما آن را حالت بى حياتى و حالت جمادى مى ناميم نيست، چون ما از قرآن اين طور استنباط مى کنيم که هر چه در آن عالم هست حى و ناطق و گوياست «و ان الدار الاخره لهى الحيوان؛ و حيات حقيقى همانا سراى آخرت است» (عنکبوت/64). سنگى هم که در آنجا وجود دارد ذى حيات است، حى است، آب آنجا هم حيات دارد، بدن آنجا هم زنده است . اينجا ما يک بدن مرده اى داريم و يک روح زنده اى و آنجا بدن ما هم زنده است و لهذا دست ما در آنجا شهادت مى دهد.

قرآن اين طور بيان مى کند: «اليوم نختم على افواههم و تکلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما کانوا يکسبون؛  بر دهانشان مهر مى زنيم که به دهانشان مى گوييم حرف نزنند، دستهايشان با ما حرف مى زند. خود همين پاها وجود دارد ولى حرف مى زند و شهادت مى دهد» (يس/65)، اين امر را به اينکه شهادت به زبان حال و تأويل است نمى شود حمل کرد.

قرآن صراحت دارد، چون مى گويد اينها (گناهکاران ) به اعضاء اعتراض مى کنند، اعضاء به آنها جواب مى دهند. ديگر زبان حال معنا ندارد. «و قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا؛ به پوستهاى خودشان مى گويند: شما چرا عليه ما شهادت داديد؟»، «قالوا انطقنا الله الذى انطق کل شى ء؛ گويند همان خدايى که همه چيز را به سخن آورده ما را به سخن آورده است» (فصلت/21).

حديث مى گو يد که اينجا پوست کنايه از عورت است. قرآن چون تأدب دارد که نام اسافل اعضاء را نمى برد، در اينجا تعبير به ” جلود ” کرده است. آنها مى گويند پس مسأله قيامت و دنيا صرف مکرر شدن اين نظام نيست. اگر اين نظام مکرر مى شد، محال بود خاصيت خودش را از دست بدهد. اگر آن نظام عين اين نظام مى بود پيرى و مردن و حتى تکليف و حتى همين جمادات و مردگى و تمام اينها وجود داشت.

قرآن مى گويد: «يوم تبدل الارض غير الارض؛ روزى که زمين به زمين ديگر مبدل شود» (ابراهيم/48). زمين هست و زمين نيست، زمين غير زمين مى شود، هم زمين است و هم غير زمين، مثل اينکه زمين هست ولى يک تغييراتى در اين زمين پيدا مى شود. آنوقت راجع به همين زمين مى گويد: «و اشرقت الارض بنور ربها؛  و زمين به نور پروردگارش نورانى است» (زمر/69).

مى گويد اين زمين (که الان در ذات خودش يک موجود ظلمانى است، که اگر نور خورشيد به آن نرسد تاريک است) به نور پروردگارش نورانى است. وقتى که مطلب به اينجا رسيده است که نظام آن عالم نظام ديگرى است، راجع به آخرت گفته اند: پس قطعا نظام آخرت، اين نظام دنيا نيست، پس آن يک عالم ديگرى است از سنخ عالم روح (ولى روح نه به معناى آن عقلى که بوعلى سينا مى گفته، روح با تمامى قوايى که دارد).

منبع :معاد شهيد مطهرى، صفحه 193-190