نشانه هائى دال بر وجود خدا

نشانه هائى دال بر وجود خدا

 به طور كلّى مى توانيم هر موجودى را از اثرش بشناسيم، حتّى موجوداتى را كه با حواسّ پنجگانه درك مى كنيم، زيرا هيچ موجودى در منطقه فكر ما وارد نمى شود و محال است كه مغز، ظرف موجودات شود. به عنوان مثال اگر شما خواسته باشيد جسمى را با چشم تشخيص دهيد و وجود آن را درك كنيد، در ابتدا چشم را در سمتى قرار مى دهيد كه احتمال مى دهيد آن جسم در آنجا باشد، سپس نور بر آن مى تابد و پرتو آن از مردمك چشم بر نقطه خاصّى (شبكيّه) منعكس مى شود؛ آنگاه اعصاب بينايى آن را گرفته، به مغز مى رسانند و انسان آن را درك مى كند.

و اگر از راه لمس كردن باشد، اعصاب زير پوست، به وسيله تماسى كه با آن مى گيرند، اطّلاعاتى به مغز داده و انسان آن را درك مى نمايد.

بنابراين ادراك يك جسم از اثر آن (رنگ، صوت، تأثير در لامسه و…) مى باشد و هيچ گاه خود آن جسم در مغز جاى نمى گيرد و اگر رنگى نبود و يا اعصاب از درك آن عاجز بود، به هيچ وجه شناخته نمى شد.

در ضمن براى شناختن هر موجودى تنها يك اثر كافى است، به عنوان مثال كشف يك كوزه سفالى و يا يك سلاح زنگ زده، از زير طبقات زمين نشان مى دهد كه در ده هزار سال پيش در فلان نقطه زمين چه انسان ها و با چه اوضاع و احوالى بوده اند.

با در نظر گرفتن اينكه بايد هر موجودى را ـ اعمّ از مادّى و غير مادّى ـ از اثر آن شناخت و با توجّه به اينكه براى شناخت يك موجود، تنها يك اثر كافى است، آيا اين همه موجودات ـ كه سرشار از اسرار و ريزه كارى هاى شگفت آور هستند ـ براى شناخت خدا كافى نيست؟! شما براى شناختن يك موجود، به يك اثر اكتفا مى كنيد و حدّاقل از يك كوزه سفالى، قسمتى از حالات انسان هاى چند هزار سال پيش را به دست مى آوريد، در حالى كه ما بى نهايت اثر، بى نهايت موجود و بى نهايت نظم براى شناختن خدا داريم؛ آيا اين اندازه اثر كافى نيست؟!

به هر گوشه عالم كه نظر كنيد، نشانه اى از قدرت و علم اوست؛ باز هم مى گوييد: با چشم نديديم، با گوش نشنيديم، زير چاقوى تشريح يا پشت تلسكوپ، تماشا نكرديم؛ مگر براى وجود هر چيز، چشم لازم است؟!(1)

1- آفريدگار جهان، ص 204.