نسیم تشیع در کوهسار خراسان

نسیم تشیع در کوهسار خراسان

مقدمه

تشیع به معنای صحیح و معروف آن – یعنی اعتقاد به انتخاب حضرت علی(ع) به عنوان رهبری امت اسلامی جهت تکمیل دینی که پیامبراسلام(ص) خود عهده دار آن بوده است – از همان مراحل نخستین، با اسلام همراه و همگام بوده و جزئی از رسالتی است که پیامبر گرامی(ص) بدان مامور گردیده است. این اعتقاد از متن اسلام و نیز نصوص رسول اکرم(ص) الهام گرفته است. مجاهدتهای مخلصانه ای که آن بزرگوار در استقرار اسلام و انتشار آن در همه پهنه گیتی به عمل آورد و فداکاری و از خودگذشتگی آن حضرت در برابر همه سختیها و مشکلاتی که در این راه وجود داشت به دلیل عظمت این پیام آسمانی بود. (۱)

یکی از نویسندگان معاصر می نویسد: «گزاف نیست اگر بگوییم دعوت به تشیع از همان روزی آغاز شد که رهایی بخش بزرگ انسانها، محمد(ص)، در همان روز، بانگ و آواز کلمه “لااله الاالله” در دره ها و کوههای مکه برآورد; زیرا وقتی آیه “و انذر عشیرتک الاقربین” نازل شد و نبی اکرم بنی هاشم را گردآورد و به آنها هشدار داد و دل آنان را از خدا بیمناک ساخت و فرمود: “ایکم یوازرنی لیکون اخی و وارثی و وزیری و وصیی و خلیفتی فیکم بعدی؟” چه کسی از شما مرا یاری می کند تا پس از من برادرم و وارثم و وزیرم و وصیم و خلیفه ام در میان شما باشد، هیچ یک از حاضران به درخواست آن حضرت، جز علی المرتضی ۷ پاسخ مثبت نداد. رسول خدا(ص) به آنها فرمود: “هذا اخی و وارثی و وزیری و وصیی و خلیفتی فیکم بعدی فاسمعوا له و اطیعوا” این (علی(ع)) برادر و وارث و وزیر و وصی و جانشین من در میان شما پس از من است، سخنان او را بشنوید و فرمان او را اطاعت کنید. بنابراین، دعوت به تشیع و پیروی از ابوالحسن، علی(ع)، از سوی صاحب رسالت همگام و همزمان با دعوت به شهادتین صورت پذیرفته است. به همین جهت، ابوذر غفاری شیعه علی بود و باید او را چهارمین یا ششمین فردی به شمار آورد که به اسلام سبقت جست.» (۲)

علامه شرف الدین می گوید: توجه شیعه امامیه همیشه در اصول دین و فروع آن به عترت طاهره: بوده است و رای آنان همیشه در فروع و اصول مطابق رای ائمه اطهار: بوده است. (۳)

مردم خراسان و تشیع

مردم خراسان هر چند نسبت به بسیاری از مسلمانان عرب و غیر عرب با تاخیر اسلام را پذیرفتند و پیام توحید را لبیک گفتند ولی در استقبال از مکتب تشیع و معارف اهل بیت(ع) در مقایسه با بسیاری از ملل دیگر جلودار و پیشقراول بوده اند. برخی مناطق مهم خراسان از همان آغاز، محتوای اسلام را در قالب تشیع و قرآن مجید را از دست عترت دریافت داشتند و در واقع، قرآن و عترت را دو عنصر مکمل یکدیگر برای تاسیس مکتب توحیدی و بینش الهی شناختند.

یکی از نویسندگان اهل سنت در این باره می نویسد: «مردم خراسان از آغاز طرفدار حکومت و خلافت اهل بیت پیغمبر(ص) بودند. آنان بنی هاشم را بر بنی امیه برای خلافت ترجیح می دادند. در میان بنی هاشم نیز علویان را مستحق آن می دانستند.» (۴)

آغاز نفوذ تشیع در خراسان

غور[سرزمین هزاره] تنها نقطه در فلات ایران و از معدود نقاط جهان اسلام است که اسلام و تشیع راهمزمان وبا هم پذیرفته است. پس از آنکه سپاه اسلام در زمان خلیفه دوم و سوم موفق به تسخیر غور و فتح آن دیار نشدند و این ناحیه به دلیل کوهستانی بودن و داشتن راههای صعب العبور و مردان شجاع و جنگجو در مقابل اعراب مسلمان مقاومت ورزیدند و تسلیم نشدند اما در زمان خلافت امیرالمؤمنین، علی(ع)، با رضا و رغبت اسلام آوردند و پرچم و منشور از دست آن حضرت، به سلاطین غور عطا شد. جوزجانی، مورخ دربار غوریان، گزارش می دهد:

«غالب ظن آن است که سلطان غور در عهد امیرالمؤمنین، علی (رضی الله عنه)، بر دست علی (کرم الله وجهه) ایمان آورد و از وی عهد و لوایی بستند و هرکه از آن خاندان به تخت نشستی آن عهد و لوای علی بدو دادندی و محبت ائمه اطهار و اهل بیت مصطفی(ص) در اعتقاد ایشان راسخ بود.» (۵)

مؤلف دیگری در این باره، با تفصیل بیشتری می نویسد: «مرکز شیعیان غور یا مسلمین غور اولین تمرکز شیعه در بلاد غور بوده است; زیرا بین سنوات ۳۵ تا ۴۰ هجری مسلمان شده اند و در زمان خلافت حضرت علی(ع) جعده بن هبیره المخزومی، که خواهرزاده آن حضرت بود، از طرف وی به حکومت خراسان منصوب شد. به خاطر رفتار شایسته جعده، مردم غور از جان و دل به علی محبت می ورزیدند. امرای غور، که وضع را کاملا انسانی می یابند، بدون جنگ سر بر خط فرمان علی گذارده به دین اسلام مشرف می شوند و به پیشنهاد جعده، فرمانروای کل خطه خراسان، حضرت علی فرمان حکومت سرزمین غور را به خاندان شنسب، که از امرای قبلی آن سامان بودند، صادر فرمودند. این فرمان نامه قرنها در آن خاندان محفوظ بود و مایه مباهات آن دودمان به شمار می آمد.» (۶)

اسلام آوردن سلطان و مرکز غور در زمان خلافت علی(ع) و اخذ منشور حکومتی و لوا از دست آن حضرت در منابع دیگر نیز آمده و امری قابل تردید نیست. اما در تاریخ، حدود قلمرو سلطان غور در آن زمان، مشخص نشده و با توجه به موانع ارتباط و دشواری راههای مواصلاتی، این احتمال وجود دارد که برخی نواحی آن، هر چند محدود، که در جوار ولایات شمالی و غربی خراسان واقع شده است، پیش از این و همزمان با مردم جوزجان و فاریاب و بلخ و هرات و اسغزاو ایمان آورده و اسلام اختیار کرده باشد.

به هرحال، شاهد فوق، اسلام و تشیع مردم و خاندان سلطنتی غور را بطور صریح بیان می دارد. بنابراین، «غور» اولین نقطه شیعی در فلات ایران است. این امر ناقض ادعای کسانی است که «قم » را اولین مرکز تشیع در ایران دانتسه اند با آنکه تصریح کرده اند که تشیع آن به ربع آخر قرن اول هجری بر می گردد. (۷)

غور و خلفای اموی

با شهادت امام علی(ع) در سال ۴۰ هجری و مسمومیت فرزند ارشد و جانشین وی، امام حسن مجتبی(ع)، معاویه حاکم بلامنازع و علی الاطلاق اسلام گردید. دوران حکومت او و خلافتش چندین ویژگی داشت که تعقیب شدید و شکنجه و کشتار وسیع شیعیان، بویژه بنی هاشم و ترویج سب و لعن امیرالمؤمنین(ع) یکی از آنها بود. ابن ابی الحدید درباره سختگیری معاویه و سایر امویان بر ضد علی(ع) و خاندان وی آورده است که آنان صریحا اعلام می کردند: «لا صلاه الا بلعن ابی تراب »; (۸) نمازی که خالی از لعن علی باشد نماز نیست. مورخ دیگر می نویسد: «الا یجیزوا لاحد من شیعه علی و اهل بیته شهاده »; (۹) معاویه به عمالش بخشنامه کرد که گواهی هیچ یک از خاندان و پیروان علی(ع) را روانشمرند.»

امام حسین(ع) به وی نوشت که تو «زیاد» را بر عراق حاکم کردی، در حالی که دست و پای مسلمانان را قطع می کرد، چشمانشان را کور می نمود و آنها را بر شاخه های نخل به دار می آویخت. تو به او نوشتی که هر کس بر دین علی است او رابکش و او نیزآنها رابه امر تو کشت و مثله کرد. (۱۰)

ویژگی دوم خلفای اموی تبعیض نژادی و برتر دانستن و ترجیح دادن نژاد عرب بر غیر آن بود. «در عصر امویان، که سیاست نژادی و تفوق تازیان به اوج خود رسیده بود، اعراب همواره موالی (ملل غیر عربی) را با خشم و نفرت دیده و آنها را تحقیر می نمودند و در اثر این رفتار درشت تازیان بود که موالی نسبت به امویان بدبین شده در مقابل عرب متحد گردیدند… .» (۱۱)

مساله تبعیض نژادی خلفای اموی و بالتبع اعراب پس از شهادت امام علی(ع)، امری استثنایی و زودگذر یا مربوط به عصر یکی از خلفای اموی نیست و از دید مورخان، اعم از درباری و آزاداندیش، به دور نمانده است، بلکه امری ریشه دار و فراگیر بوده و هیچ یک از مورخان درصدد انکار و یا کم رنگ جلوه دادن آن بر نیامده اند. این در حالی است که اسلام فضیلت را در سایه تقوا دانسته، همه مسلمانان را از هر تیره و نژادی که باشند برادر می خواند و پیامبر(ص) بر اساس همین جهان بینی الهی و ایمان توحیدی، سلمان فارسی را جزو اهل بیت(ع) و بلال سیاه حبشی را مؤذن خویش قرارداد. (۱۲)

چنان که اشاره شد، مردم و امرای غور در زمان خلافت حضرت علی(ع) اسلام اختیار کرده و شمه ای از اخلاق و سجایای سیاسی و عدالت اجتماعی وی را در زمان کوتاه حکومتش درک نموده بودند. این شناخت و تجربه، همان گونه که آنان را به اسلام خوشبین کرد، موجب شد تا با رضایت و آغوش باز آن را باور نمایند; ارادت و علاقه ماندگار آنان رانیز به خاندان پیامبر(ص) برانگیخت، به گونه ای که در زمان زمامداری معاویه، که لعن و سب علی(ع) در معابر و مساجد از اعمال رسمی و جزو عبادات تلقی می شد، غوریان تنها مردم مسلمان در جهان اسلام بودند که از این عمل سرباز زدند و درمقابل دستور دستگاه اموی تمرد نشان دادند. این، دلیل روشن ادامه تشیع در این سرزمین در شرایط دشوار خفقان حکومت امویان است.

فخرالدین مبارکشاه، شاعر دربار غوریان، این واقعه را به رشته نظم درآورده است که بخشی از آن در اینجا ذکر می شود:

به اسلام در هیچ منبر نماند که بر وی خطیبی همه خطبه خواند که بر آل یاسین به لفظ قبیح نکردند لعنت به وجه صریح دیار بلندش از آن بد مصون که از دست آن ناکسان بد برون از این جنس هرگز در آن کو نگفت نه در آشکار و نه اندر نهفت نرفت اندر آن لعنت خاندان از این بر همه عالمش فخر دان (۱۳)

مقدسی در احسن التقاسیم این ویژگی مردم غور را به مردم سیستان نسبت داده ولی این ادعا و گزارش وی در تضاد با مطالب فوق نیست; زیرا همان گونه که برخی اشاره کرده اند، (۱۴) مقدسی در کتاب جغرافیایی مورد اشاره، غور را جزو سیستان قلمداد نموده و ایالت مستقلی نشمرده است. (۱۵) از این نظر، وی ویژگی مردم غور را برای سیستانی ها آورده است. نویسنده دیگری، که همانند مقدسی در مورد جغرافیا و تقسیمات غور و سیستان، علاوه برآنچه مقدسی گزارش نموده، آورده است که زنانشان (سیستانی ها) در روز از خانه خارج نمی شوند (۱۶) و این یکی از نشانه های شیعیان در آن دوره بوده است، چنان که درباره زنان دیلم شیعه نیز این مطلب آمده است.

در باره زنان مداین، که از شهرهای شیعه نشین بوده است، می خوانیم: «اهلها فلاحون شیعه امامیه و من عادتهم ان نساءهم لایخرجون نهارا»; (۱۷) مردم مدائن زراعت پیشه و شیعه امامیه می باشند و عادت آنان این است که زنانشان در روز از خانه خارج نمی شوند.

پایداری مردم غور بر خط تشیع و ادامه مخالفت آنان با امویان و عمالشان موجب شد که دستگاه حکومت درصدد انتقام برآید. بدین منظور، احتیاج به فریب افکار عمومی و توجیه سپاهیان داشت. بنابراین، در سال ۴۷ه، ارتداد مردم غور را شایع کرد و با سپاهی عظیم، عزم تاراج و سرکوب آن را نمود. ابن ایثر در این باره گزارش می دهد: «و فی هذه السنه [۴۷] سار الحکم بن عمرو الی جبال الغور فغزا من بها و کانوا ارتدوا فاخذهم بالسیف عنوه و فتحها و اصاب منها مغانم کثیره و سبایا و لما رجع الحکم من هذه الغزوه مات بمرو»; (۱۸) در این سال، [۴۷ه] حکم بن عمرو به سوی کوهستان غور لشکر کشید، با اهالی آن ستیز نمود و چون آنان مرتد شده بودند وی با آنان از راه زور شمشیر پیش آمد و دروازه های آنجا را گشود و غنایم و اسیران فراوانی به چنگ آورد. وی پس از بازگشت در شهر مرو فوت کرد.

کسانی که مطالعاتی در تاریخ اسلام، بویژه حکومتهای اموی و عباسی، دارند به خوبی واقفند که حربه تکفیر و ارتداد و اتهام به زندقه و بی دینی چگونه همواره به عنوان وسیله کارساز و مؤثر سیاسی در دست حاکمان قرار داشته و با کمک آن برای نابودی و از میان برداشتن مخالفان و توجیه سیاست خشن و سرکوبگرانه و قساوت خود اقدام می کرده اند. در حالیکه اتهام و تبلیغات سوء آنان هیچ گونه واقعیتی نداشته و صرفا برای فریب و تزویر به کار می رفته است.

مخالفت مردم غور با خلفای اموی هرچند ناشی از تشیع آنان بود اما این مخالفت منحصر بدین نقطه کوهستانی خراسان نبود، بلکه سراسر این منطقه را فرا گرفته بود، چنان که یکی از پژوهشگران می نویسد: «خراسان در قرن اول و دوم هجری، بزرگترین کانون ضدیت با امویها بود. نه تنها شیعیان بطور نسبتا وسیع در نقاط مختلف آن گسترده بودند، بلکه گروههایی از قبیل خوارج، شعوبیه و هواداران بنی عباس در نقاط جهان پناهگاه امن برای هاشمیین محسوب می شد. از اینرو، بنی عباس دعاه و مبلغین خویش را در اطراف خراسان گسیل داشت تا نیروی عظیمی بر ضد امویان فراهم گردید. در مناطقی چون بلخ، بامیان، بدخشان، طالقان، فراه، غور (هزارجات)، مرورود، کابل و هرات هواداران خاندان رسالت (ع) جمعیت قابل توجهی را تشکیل می دادند. نطفه چند قیام و نهضت ضد اموی و بعدتر ضد عباسی در خراسان بزرگ منعقد گردید.» (۱۹)

مرو و تشیع

مرو که یکی از شهرهای خراسان بوده در تاریخ نام آشنا و جا افتاده ای است. این شهر همزمان با ورود اسلام مرکز حکمرانی ماهویه مرزبان بود. طبری در حوادث سال ۳۶ ه، آمدن وی را نزد حضرت علی(ع) آورده است. حضرت به دست وی مکتوبی داد که در آن خطاب به مردم مرو آمده است: «بسم الله الرحمن الرحیم سلام علی من اتبع الهدی اما بعد فان ماهویه ابراز مرزبان مرو جائنی و انی رضیت.» (۲۰)

برخی ماهویه مرزبان را با سلطان غوری از یک خاندان دانسته و احتمال داده اند که هر دو یکجا نزد حضرت علی(ع) رفته به آیین اسلام گرویده اند. (۲۱) لکن از منبع مذکور و سایر منابع استفاده نمی شود که امیر نامبرده در محضر آن حضرت ایمان آورده و یا پس از آن مسلمان شده باشد، بلکه بر تداوم صلحی که وی پیش از آن، با فرمانده اسلامی مستقر در آن ناحیه (ابن عامر) داشته است، اشاره دارد. این امر با آنکه زمینه تشیع را در آن خطه خراسان نشان می دهد ولی اسلام آوردن وی را نزد امام علی(ع) بدون پشتوانه تاریخی جلوه می دهد.

خراسان شمالی و تشیع

از یک سو، اعتقادی که علویان و شیعیان درباره خلافت و تداوم آن داشتند و از سوی دیگر، فساد، ظلم و بدعتهای امویان موجب شد که آنان هیچ گاه دستگاه حاکم را مشروع ندانسته و از آن راضی نباشند و در صورت امکان، تنفرشان را اظهار نمایند و قیام کنند; شهادت مظلومانه حسین و یارانش: در کربلا مهمترین و معروفترین آن بود. این قیام، که عمق مظلومیت اهل بیت پیامبر: را نشان داد، پرده از چهره مدعیان خلافت اسلامی برداشت و در ترویج و تعمیق تشیع اثری بسیار بزرگ و جاویدان بخشید. اما مظلومیت بنی هاشم، بویژه خاندان علی(ع) و شیعیان، با شهادت حسین بن علی(ع) و زوال روز عاشورا (۶۰ هجری) پایان نیافت، بلکه بر میزان مظلومیت و آزار آنان افزوده شد و مخالفت و اعتراض آنان نیز ادامه یافت. (۲۲)

یکی از قیامهای علویان، که پس از قیام امام حسین(ع) در تاریخ ثبت شده است و اثر قابل توجهی از خود بر جای گذاشته، قیام زید بن علی بن الحسین(ع) در سال ۱۲۱ یا ۱۲۲ ه است. در میان سپاه او، تعداد فراوانی خراسانی حضور داشتند. (۲۳) این به نوبه خود، میزان آمادگی و استعداد این خطه را برای پذیرش دعوت شیعی به نمایش می گذارد. پس از شکست قیام زید و شهادت وی بر کثرت و جرات شیعیان خراسان اضافه شد، چنان که یعقوبی می نویسد: «هنگامی که زید به شهادت رسید در میان شیعیان خراسان حرکتی پدید آمد. آنها مسائل خویش را آشکار کردند. لذا، کسان زیادی به نزد آنها آمدند و به آنها متمایل شدند، آنها نیز جرایم اموی ها را در حق آل رسول ۹ برای مردم بیان می کردند. در آن میان، شهری نبود، مگر آنکه این خبر فضای آن را آکنده بود.» (۲۴)

مؤلف تاریخ تشیع در ایران پس از نقل گزارش یعقوبی، می نویسد: «از این تعبیر روشن می شود که چرا یحیی بن زید به طرف خراسان رفت; او به امید استفاده از نیروهایی بود که گرایش شیعی داشتند.» (۲۵)

یحیی بن زید خراسان را مناسبترین نقطه برای قیام خویش دانست و پس از شهادت پدرش راهی آن سرزمین شد. وی در این سفر مسیر خاصی برای رسیدن به بلخ انتخاب نمود که خود حکایت از وجود شیعیان و علاقه مندان اهل بیت(ع) در مسیرش دارد. حضرت ابتدا به سمت مدائن رفت. سپس به ری وارد شد. پس از مدتی توقف از راه سرخس به بلخ فرود آمد. در این شهر، در خانه یکی از شیعیان به نام حریش بن عمر بن داود سکنی گزید.

حکومت اموی، که از زمینه مساعد قیام و تشیع در خراسان نگرانی داشت، از متواری شدن یحیی و رفتن وی به سوی خراسان وحشت زده شد و بدون تاخیر، دستور دستگیری حضرت و خنثی نمودن طرح جنبش او را صادر نمود. ماموران حکومت در بلخ از محل سکونت او اطلاع یافته از حریش، وی را سراغ گرفتند. نامبرده در مقابل تهدید و شکنجه عمال نصر بن سیار، حاکم خراسان، مقاومت ورزید و از دادن هرگونه اطلاعات خودداری نمود، بنابه گزارش ابن اثیر، پس از آنکه حریش به چنگ نصربن سیار افتاد نصر از وی یحیی را مطالبه نمود. حریش گفت: من از او اطلاعی ندارم. سپس نصر دستور داد تا او را ششصد تازیانه بزنند. حریش با این حال گفت: به خدا سوگند اگر در زیر پایم باشد به شما نشان نخواهم داد. (۲۶) سرانجام پسر حریش از مرگ پدر ترسید و موجب شناسایی حضرت یحیی شد. آن حضرت پس از دستگیری، زندانی شد. مدتی را در زندان سپری کرد و سرانجام از زندان فرار نمود. (۲۷)

به نظر می رسد که یحیی دراین حرکت، غافلگیر شده و فرصت کافی برای بسیج نیرو و جمع آوری و توجیه شیعیان خراسان، پیدا نکرده بود. لذا، پس از زندان ظاهرا از قصد قیام منصرف شد، همراه تعداد هفتاد نفر از پیروانش به سوی بیهق رهسپار گردید و در مسیرش با عمرو بن زراره، حاکم نیشابور، که با ده هزار نفر برای جنگ با او بسیج شده بودند، مواجه شد. یحیی در این جنگ با کشتن فرمانده سپاه نیشابور و وارد کردن تلفات زیاد، آنان را شکست داد و به سوی هرات بازگشت.

شکست لشکر عمرو و کشته شدن وی به خوبی نشانگر محبوبیت یحیی در میان مردم و عدم آمادگی آنها برای جنگ بر ضد یحیی می باشد. او مدتی در هرات به سر برد و پس از آن، به سوی جوزجان رهسپار شد. اهالی این شهر و اطراف آن و گروهی از مردم طالقان، فاریاب و بلخ به او ملحق شدند. ابوالفرج اصفهانی به جریان جالبی اشاره نموده که نشانگر نهایت اخلاص و تشیع مردم خراسان است: «هنگامی که یحیی آزاد شد و زنجیرش را باز کرد جمعی از متمولین شیعه نزد آهنگری که بند از پای حضرت گشوده بود، رفتند و درخواست کردند تا زنجیر وی را به آنان بفروشد و در قیمت آن به رقابت پرداختند; مرتب مبلغ بر قیمت آن می افزودند تا اینکه آن را به بیست هزار درهم رساندند. آهنگر ترسید که مبادا این خبر شایع شود و مقامات حکومتی آن را از وی بگیرند. لذا، به آنان گفت: قیمت را به طور جمعی و سهامی بپردازند. آنان راضی شدند و آن را پرداختند. آهنگر زنجیر را ریز ریز نمود و در میانشان تقسیم کرد. خریداران بدان تبرک جسته و از آن به عنوان نگین انگشتر استفاده نمودند.» (۲۸)

سرانجام مسلم بن احوز هلالی مامور سرکوب حضرت یحیی شد. در ناحیه جوزجان با حضرت درگیر شد. تعداد یاران یحیی با لشکر مسلم قابل مقایسه نبود. آنان تا آخرین نفر مقاومت کردند و سرانجام آن را حضرت شربت شهادت نوشید. (۲۹)

جسد مطهر آن حضرت مدتها بر شاخه درختی در یکی از چهار راههای جوزجان آویزان بود. شیعیان از ترس و وحشت عمال اموی، که به شدت مراقب اوضاع و دستگیری شیعیان بودند، نتوانستند آن را پایین بیاورند تا اینکه پس از قیام سراسری مردم خراسان و براندازی رژیم اموی موفق شدند آن را با عزت و احترام کفن و دفن کنند بر آن نماز گزارند. (۳۰)

شهادت یحیی در توجه مردم خراسان به اهل بیت(ع) و تشدید مخالفت آنان نسبت به رژیم نژادپرست و غاصب اموی تاثیر محسوسی گذاشت. آنان هنوز عزادار زیدبن علی ۸، پدر یحیی، بودند که در سوگ یحیی نشستند. عواطف آنان نسبت به علویان فزونی یافت و تنفرشان از نظام موجود مضاعف شد. در نتیجه، آنان را برای انتقام خون یحیی و اعاده حقوق بنی هاشم و اضمحلال امویان مهیا ساخت. عکس العمل مردم پس از شهادت آن بزرگوار شاهد این واقعیت است. مسعودی در این باره می نویسد:

« به محض اینکه از شدت اختناق و ارهاب حاکم اموی کاسته شده و مردم خراسان احساس امنیت نمودند، به مدت هفت روز در مناطق دور و نزدیک برای یحیی بن زید عزاداری کردند و در آن سال هر فرزندی که به دنیا آمد به علت اندوه و دردی که از این حادثه بر مردم خراسان وارد شده بود، اسمش را یحیی یا زید گذاشتند.» (۳۱)

اصفهانی می گوید: «مردم خراسان به سبب شهادت یحیی، جامه های سیاه پوشیدند وازآن پس شعارشان شد». ابن اعثم اضافه می کند: «تمام شهرهای خراسان سیاه پوش شد و در عزای زید بن علی و یحیی بن زید عزاداری و گریه می نمودند و شهادت آنها را یادآور می شدند.» (۳۲)

این گزارشها خراسان را آماده یک حرکت اعتراض آمیز عمومی و انقلاب سراسری نشان می دهد. ناگفته پیداست که خراسانیان تشیع را با یحیی و زید مترادف می شمردند و عبارت از متابعت آنان می دانستند. عشق خود را نیز به پیامبر و خاندان بزرگ وی: با سوز و گداز و سوگواری مصایب آن دودمان و تبعیت از حضرت یحیی نشان می دادند ولی تشیع مانند امروز مشخصات کلامی و فقهی جامع و مانع خود را مانند سایر مذاهب باز نیافته بود.

به دلیل تشیع مردم خراسان و آمادگی آنان برای براندازی حکومت امویان و انتقام خون یحیی بود که رهبر و مؤسس سلسله عباسیان داعیان خود را به سوی خراسان فرستاد و تاکید نمود که خراسان مناسبترین نقطه جهان اسلام برای انقلاب رهایی بخش و قیام موفق برای اسقاط دولت شام است. وقایع بعدی صحت این ادعا و دقت وی را به اثبات رساند.

همان گونه که اشاره شد، شیعیان پس از آب شدن یخهای استبداد و خفقان اموی، جسد مطهر حضرت یحیی را تدفین نمودند و برآن نماز گزاردند. روستای محل دفن وی، که در گذشته به نام «قراغو» (۳۳) یا «بغوی » (۳۴) معروف بود، پس از شهادت و دفن آن امام در آن محل، به نام امام خود معروف شد که در شرق شهر سرپل، در بین بلخ و میمنه واقع شده است.

بر روی سنگی، که در سالهای بعد بر مزار آن حضرت نصب شده و اکنون موجود و دارای افتادگی فراوانی است، چنین نوشته شده: «بسم الله الرحمن الرحیم هذا قبر السید یحیی بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب رضوان الله علیه قتل بادغوی فی یوم الجمعه فی شهر شعبان المعظم، سنه خمس و عشرین و مائه قتله مسلم بن احوز فی ولایه نصربن سیار فی ایام ولید بن یزید لعنهم الله مما جری علی ید ابی حمزه احمد بن محمد غفر الله و لوالدیه… مما امر ببناء هذه القبه الشیخ الجلیل ابوعبدالله محمد بن شادان الفارسی (القاوسی؟) حشره الله مع محمد و اهل بیته… مما عمل الترمذی غفرالله له و لوالدیه برحمتک یا ارحم الراحمین… الامیر ابی بکر و الامیر محمد بن احمد و احشرهم مع محمد المصطفی… محمد بن شادان الفارسی ابتغاء ثواب الله و تقربا الی رسول الله و… لاهل بیته الطیبین.» (۳۵)

پی نوشتها:

۱- هاشم معروف الحسینی، تصوف و تشیع، ترجمه سید محمد صادق عارف، مشهد، آستان قدس،۱۳۶۹، ص ۵۴ و ۵۵ / محمد حسین کاشف الغطاء، اصل الشیعه و اصولها، نجف، بی نا، ۱۳۵۵ ق، ص ۶۸

۲- محمد حسین مظفر، تاریخ شیعه، ترجمه سیدمحمد باقر حجتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص ۴۱ و ۴۲

۳- سید شرف الدین عاملی، مذهب و رهبر ما، ترجمه مصطفی زمانی، تهران، خزر، ص ۴۹۴ و ۴۹۵

۴- عبدالحی حبیبی، تاریخ مختصر افغانستان، ج ۱، کابل، انجمن ادب و تاریخ افغانستان، ص ۹۸

۵- منهاج السراج جوزجانی، طبقات ناصری، تصحیح عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، ص ۳۱۹ و ۳۲۰/ عبدالحی حبیبی، پیشین

۶- علی اکبر تشیید، هدیه اسماعیل یا قیام السادات، تهران، بنگاه مجله تاریخی اسلام، ۱۳۳۱، ص ۶

۷- رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۱، ص ۱۱۷

۸- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، داراحیاء التراث العربی،۱۳۸۷ ق، ج ۲، ص ۲۰۲

۹- محمد بن جریر الطبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۶، بیروت، دارالتراث،۱۳۸۷، ص ۱۴۶

۱۰- محمد بن سعد، طبقات الکبری، ج ۵، بیروت، دارالکتب العلمیه ، ص ۷۱

۱۱- عبدالحی حبیبی، تاریخ افغانستان بعد از اسلام، تهران، دنیای کتاب،۱۳۶۳، ص ۲۳۹ و ۲۴۰

۱۲- رسول جعفریان، پیشین، ص ۴۹ و ۵۰ و تاریخ سیاسی اسلام، ج ۲، ص ۳۸۴ به بعد / عبدالحی حبیبی، پیشین، ص ۲۳۸

۱۳- میرخواند هروی، روضه الصفا، ج ۴، تهران، کتابفروشی مرکزی، بی تا، ص ۹۹

۱۴- معین الدین اسفزاری، روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات، به سعی محمد کاظم امام، تهران، دانشگاه تهران، بی تا، ص ۳۵۵ -۳۵۶

۱۵- مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، لندن،۱۹۰۶، ص ۳۰۵

۱۶ و۱۷- ذکریا قزوینی، آثارالبلاد و اخبار العباد، بیروت، دار بیروت للطباعه و النشر، بی تا، ص ۲۰۲

۱۸- ابن اثیر، الکامل، ج ۲، بیروت، دارصادر، ص ۴۷۸

۱۹- حسین علی یزدانی، تاریخ هزارها، بی جا، بی نا، ۱۳۶۸، ص ۳۹

۲۰- طبری، پیشین، ج ۴، ص ۵۵۷

۲۱- عبدالحی حبیبی، پیشین، ص ۱۲۸

۲۲- کامل شیبی، الصله بین التشیع و التصوف، مصر، دارالمعارف، ص ۹۶

۲۳- مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، بیروت، دارلکتب العلمیه،۱۴۰۶ ق، ص ۲۵۰

۲۴- ابن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج ۲، بیروت، دارصادر، ص ۳۲۶

۲۵- رسول جعفریان، پیشین، ص ۱۳۸

۲۶- ابن اثیر، پیشین، ج ۵، ص ۲۷۱

۲۷- ابن واضح یعقوبی، پیشین، ص ۲۶۲

۲۸- ابوالفرج الاصبهانی، الاغانی،، ص ۱۰۵

۲۹ و ۳۰- ابن اعثم، الفتوح، ج ۴، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۰۶ ق، ص ۳۲۵ -۳۲۶، ص ۳۴۸

۳۱- مسعودی، پیشین، ج ۳، ص ۲۱۳

۳۲- ابوالفرج الاصبهانی، پیشین، ص ۱۰۸

۳۳- عبدالحی حبیبی، پیشین، ص ۱۸۶

۳۴- حسین علی یزدانی، پیشین، ص ۴۰

۳۵- عبدالحی حبیبی، پیشین، ص ۱۸۷

منبع : عبدالمجید ناصری؛فصلنامه معرفت؛شماره ۱۸.