نجات حضرت حضرت يوسف(عليه السلام) از چاه 3 محرم

برادران حضرت يوسف(عليه السلام) از روى حسادت، وى را به چاه انداختند. جبرئيل امين او را گرفته، روى سنگى نشانيد، و به دلجوئى او پرداخت. در اين هنگام قافله اى از راه رسيد، و به سوى چاه آمدند تا خود و مرکبشان را سيراب کنند، و به سوى مصر حرکت کنند. مالک که رئيس قافله بود، به غلامش دستور داد: دلو را بردار و از چاه آب بکش. غلام دلو را به ريسمان بست، و به چاه انداخت. وقتى دلو به ته چاه رسيد، حضرت يوسف(عليه السلام) دلو را از طناب باز کرد. غلام طناب را کشيد، ولى دلو بالا نيامد. هراسان نزد مالک رفت و قضيه را نقل کرد. مالک بر سر چاه آمد، صدا زد: اى کسى که دلو را باز کردى، جنّى يا انسان؟ حضرت يوسف(عليه السلام)گفت: انسانم که دستخوش ظلم شده ام، مرا از چاه نجات دهيد.

مالک طناب محکمى به چاه انداخت و حضرت يوسف(عليه السلام) را از چاه بيرون آورد، و از حال او پرسيد. حضرت يوسف(عليه السلام) جريان را نقل نمود.

برادران که جوياى حال حضرت يوسف(عليه السلام) بودند وقتى او را نجات يافته ديدند، نزد مالک آمده، گفتند: او غلامى است که از ما گريخته است، او را به ما برگردانيد يا او را از ما بخريد. مالک گفت: او را پس نمى دهم ولى او را از شما خريدارى مى کنم.

مالک مبلغ ناچيزى به آنها داد و حضرت يوسف(عليه السلام) را به همراه خود برده، و به عزيز مصر فروخت.(1)

پي نوشت:
1-حوادث الأيام، ص  14.