پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

ناصرخسرو قبادیانى

حکیم ناصر خسرو قبادیانى (متوفاى ۴۸۱هـ . ق) با کنیه ابومعین و لقب و تخلّص حجّت از پرآوازه ترین چکامه سرایان در قلمرو شعر فارسى است.

وى به سال ۳۹۴ هـ  . ق در قبادیان از نواحى بلخ به دنیا آمد و سرانجام در سال ۴۸۱هـ  . ق و در سنّ ۸۷ سالگى در قلعه یمگان ـ از ولایت بدخشان ـ جان سپرد.

ناصر خسرو در اوان جوانى به دربار غزنویان روى آورد و مورد عنایت سلطان محمود غزنوى (۳۸۷ـ۴۲۱هـ . ق) و فرزندش سلطان مسعود غزنوى (۴۲۱ـ۴۳۲هـ . ق) قرار گرفت و به کارهاى دیوانى پرداخت ولى از ۴۳ سالگى با ترک امور حکومتى به جستجوى حقیقت پرداخت و پس از سفر حج به مدت ۷ سال در کشورهاى مصر، شام، فلسطین، حجاز، سوریه، هند، سند، ایران، ترکستان، افغانستان و آسیاى صغیر به سیر و سیاحت پرداخت و پس از مصاحبت بسیار با ارباب عقل و نقل و عالمان ادیان مختلف و اهل ملل و نحل سرانجام به مذهب اسماعیلیه گروید و از طرف خلیفه فاطمى در مصر، مأموریت یافت تا به ترویج این مذهب در ایران بپردازد.

وى پس از سفر به ایران، شهر بلخ را به عنوان پایگاه تبلیغى خود انتخاب کرد ولى با مخالفت علماى اهل سنّت و جماعت روبه رو شد و به ناگزیر به جانب مازندران و نیشابور حرکت کرد و سرانجام به قلعه یمگان واقع در بدخشان پناه برد و تا آخر عمر به مدت ۲۵ سال در همان جا به تبلیغ مرام دینى خود سرگرم شد و در همان قلعه نیز جان سپرد.

ناصرخسرو هرگز طبع خداداده خود را با مدیحه سرایى سلاطین آلوده نکرد و با مناعت طبع و قناعت و عزّت نفس زیست و عمر خود را در راه مباحثه با مخالفان مکتب اهل بیت(علیهم السلام) و نشر معارف دینى سپرى کرد و براى اثبات خلافت بلافصل امیر مؤمنان على(علیه السلام) با استفاده از براهین عقلى و نقلى، منظومه هاى سخته و شیوایى را به رشته نظم کشید، و هرگز حاضر نشد در برابر پادشاهان و کارگزاران حکومتى آنان سر تعظیم فرود آورد و به ستایش از آنها بپردازد و به این امر هم افتخار مى کرد:

من آنم که در پاى خوکان نریزم *** مر این قیمتى دُرّ لفظ دَرى را

او با اینکه مذهب اسماعیلى داشت ولى هرگز به امامیه و شیعیان اثنى عشرى نتاخت، بلکه در ستایش تنى چند از حضرات معصومین(علیهم السلام) و دفاع از حریم آنان همت گماشت و در طعن و ذمّ مدعیان خلافت از هیچ کوششى فرونگذاشت تا جایى که توسط علماى غیر شیعى مورد تکفیر قرار گرفت.

در دیوان ناصرخسرو مى توان صدها بیت را در مناقب خاندان نبوى(صلى الله علیه وآله) یافت که از تمامى آنها رایحه دل انگیز محبّت و ارادت قلبى این شاعر نام آشنا به مشام مى رسد، و اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) او نیز به حدّى است که نقل تمامى آنها در حوصله تنگ این مقال نمى گنجد، به ناچار ابیاتى را از آن میان براى ثبت در این اثر برگزیده ایم:

بقا به علم و خدا و رسول و قرآن ست *** سراى علم و کلید و دَرست قرآن را

اگر به علم و بقا هیچ حاجت ست تو را *** به سوى در بشتاب و، بجوى دربان را۱

*    *    *

وز قیاس تو، رسول مصطفى مردم بود *** زانکه مردم بود همچون تو رسول مصطفى ….

چون به حُبّ آل زهرا روى شستى، روز حشر *** نشنَود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا ….

بر طریق راست رو، چون باد گردنده مباش *** گاه با باد شمال و، گاه با باد صبا۲

*    *    *

اَرْجُو که زود سخت به فوجى سپیدپوش *** کینه کشد خداى ز فوجى سیهْ سَلَب۳

وآن آفتاب آل پیمبر کند به تیغ *** خون پدر ز گرسنه عباسیان طلب ….

دعوى همى کند که نبى را خلیفتیم *** در خلق، این شگفت حدیثى ست بوالعجب

زیرا که دل سراى رسول ست و ملک اوست *** کس ملک کس نبرد در اسلام بى سبب۴

*     *     *

تا سخنم مدح خاندان رسول ست *** نابغه طبع مرا مُتابع۵ و یارست

خیل سخن را رهى۶ و بنده من کرد *** آنکه ز یزدان به علم و عدل مُشارست

مشترى اند نمازگاه مر او را *** پیشرو و جبرییل غاشیه دار ست۷

*     *     *

هم زین قیاس بر همه مردم سوى خدا *** مهر پیمبران به شرف مصطفى شده ست

وز مصطفى به امر و به تأیید ایزدى *** مختار از امّتش علىّ المرتضى شده ست۸

*     *     *

بر پى و بر راه دلیلت برو *** نیک دلیلا که تو را مصطفىست

بر ره دین رو که سوى عاقلان *** علت۹ نادانى را دین، شفاست۱۰

*     *     *

اى فتنه بر علوم فلاطونى *** این تاج علم هاى فلاطونست

آن فلسفه ست، وین سخن دینى *** این شکّرست و فلسفه هَپْیون۱۱ ست

از علم خاندان رسول ست این *** نه گفته عمر و فژیغون۱۲ ست

در خانه رسول چو ماه نو *** تأویل روز روز بر افزون ست ….

بحرست علم را به مَثل قرآن *** در بحر علم، امام چو جیحون ست۱۳

*     *     *

گزین کن جوانمردى و خوى نیک *** که این هر دوان، عادت مصطفى ست

سخاوت نشان گر ثنا بایدت *** که بار درخت سخاوت ثناست۱۴

*     *     *

همچنان کاندر گزارش کردنِ فرقان به خلق *** هیچ کس انباز و یار احمد مختار نیست

همچنان در قهر جبّاران به تیغ ذوالفقار *** هیچ کس انباز و یار حیدر کرّار نیست

همچنان کاندر سخن جز قول احمد نور نیست *** تیغ تیزى جز که تیغ میر حیدر، نار نیست

اصل اسلام این دو چیز آمد: قران۱۵ و ذوالفقار *** نه مسلمان و نه مشرک را درین پیکار نیست

عروه الوثقى، حقیقت مهر فرزندان اوست *** شیعت ست آنکو که اندر عهد او بستار۱۶ نیست

بر سر گنجى که یزدان در دل احمد نهاد *** جز علىّ گنجور نبود، جز علىّ بندار۱۷ نیست

وآن که یزدان بر زبان او گشاید قفل علم *** جز علىّ مرتضى اندر جهان دیّار نیست۱۸

*     *     *

ستوده سوى خردمند شو به دانش از آنک *** به حق ستوده رسولست، کش۱۹ خداى ستود

یقین بدان که ز پاکیزگى ست پیوسته *** به جان پاک رسول از خدا و خلق درود۲۰

*     *     *

برگزین از کارها پاکیزگى و خوى نیک *** کز همه دنیا، گزینِ خلق دنیا۲۱ این گزید

نیکخو گفته ست یزدان مر رسول خویش را *** خوى نیک ست اى برادر گنج نیکى را کلید

گر به خوى مصطفى پیوست خواهى جانْت را *** پس بباید دل ز ناپاکان و بى باکان برید۲۲

*     *     *

اینها که همه دشمن اولاد رسول اند *** از مادر اگر هرگز نایند، روایند…

اى امتِ برگشته ز اولاد پیمبر! *** اولاد پیمبر حَکم روز قضایند….

اسلام ردایى ز رسولست و امامان *** از عترت او حافظ این شهره رایند….

ما را که کند عیب چو گوییم که رهبر *** در دین حق از عترت ییغمبر مایند؟۲۳

*     *     *

هنر آن است که پیغمبر خیرالبشرست *** وین ستوران جفا پیشه به صورت بشرند ….

شجر حکمت، پیغمبر ما بود کز او *** هر یک از عترت او نیز درختى به برند

پسران علىّ امروز، مر او را به سزا *** پسرانند چو مر دختر او را پسرند

پسران علىّ، آنها که امامان حقند *** به جلالت به جهان در، چو پدر مُشتَهَرند۲۴

*     *     *

گزینم قُران۲۵ ست و دین محمّد *** همین بود ازیرا۲۶ گزین محمّد

یقینم که گر هر دوان را بورزم *** یقینم شود چون یقین محمّد

محمّد، رسول خداى ست زى ما *** همین بود نقش نگین محمّد….

به فضل خداى ست امیدم که باشم *** یکى امت کمترین محمّد….

به دریاى دین اندرون اى برادر *** قُران ست دُرّ ثمین محمّد….

برین گنج گوهر یکى نیک بنگر *** کرا بینى امروز امین محمّد؟

چو گنج و دفینت به فرزند ماندى *** به فرزند مانْد آن و این محمّد

نبینى که امّت، همى گوهر دین *** نیابد مگر کز بَنین۲۷ محمّد….

قرین محمّد که بود؟ آنکه جفتش *** نبودى مگر حور عین محمّد

ازین حور عین و قرین گشت پیدا *** حسین و حسن، سین و شین محمّد

حسین و حسن را شناسم حقیقت *** به دو جْهان گل و یاسمین محمّد

چنین یاسمین و گل اندر دو عالم *** کجا رُسْت جز در زمین محمّد؟

نیارم گزیدن همى مر کسى را *** برین هردوان نازنین محمّد

نیارم گزیدن کسى را بر ایشان *** که شرم آیدم از جبین محمّد

قُران بود و شمشیر پاکیزه حیدر *** دو بنیاد دین متین محمّد….

چو تیغ علىّ داد یارى قرآن *** على بود بى شک معین محمّد

چو هارون و موسى، علىّ بود در دین *** هم انباز و هم همنشین محمّد

به محشر ببوسند هارون و موسى *** رداى علىّ، و آستین محمّد….

جهان آفرین، آفرین کرد با من *** به حبّ علىّ و آفرین۲۸ محمّد

کنون بافرین۲۹ جهان آفرینم  *** من اندر حصار حصین محمّد۳۰….

*     *     *

گوشْت ار گَنده شود، او را نمک درمان بود *** چون نمک گَنده شود، او را به چه درمان کنند؟۳۱

با سبکساران از آل مصطفى چیزى مگوى *** زان که این جُهّال خود بى ابر، مى باران کنند

در مدینه ى علم ایزد، جُغدَکان را جاى نیست *** جُغدَکان از شارسان ها۳۲ قصد زى ویران کنند

شو سخن گستر ز حیدر گر نیندیشى۳۳ از آنک  *** همچو بر من کوه یمْگان بر تو بر، زندان کنند ….

مر تو را در حصن آل مصطفى باید شدن  *** تا ز علم جَدّ خود بر سرْت دُر افشان کنند۳۴….

*     *     *

دین سرایى ست برآورده پیغمبر *** تا همه خلق بدو در به قرار آید ….

علىّ و عترت اوى ست مر آن را در *** خنک آن را که درین ساخته دار آید۳۵

*     *     *

خطّ خداى، زود بیاموزى *** گر در شوى به خانه پیغمبر….

نَدْهد خداى عرش درین خانه *** راهت مگر به رهبرى حیدر

حیدر کزو رسید ز فخر او *** از قیروان به چین خبر خیبر….

ایزد عطاش داد محمّد را *** نامش على شناس و لقب کوثر….

اى (حجّتِ) زمین خراسان زِه *** مدح رسول و آل چنین گستر۳۶

*     *     *

بشد ز ملت پور خلیل، حمزه پدید *** که بُد به قوّت اسلام احمد و حیدر

به زخم تیر غزا، بیخ کافران برکند *** چو دید روى علىّ را و حال پیغمبر

خداى، مُهر نبوت نمود باز به خلق *** از آن رسول نکو مُخبِر نکو منظر

محمّد اسم ابوالقاسم، آن گزیده خلق *** به جاه و مرتبه از جمله انبیا برتر

چراغ دولت دین محمّدى افروخت *** به شرق و غرب، به آفاق، هم به بحر و به بر ….

بدین بزرگى قدر و به عزّ و جاه و شرف *** به سال شصت و سه شد او ازین دیار به در

اگر به حُرمت و قدر و به جاه در عالم *** کسى بماندى، ماندى رسول نورآور

وگر به جود و سخا و شجاعت و مردى *** کسى بماندى، ماندى ولىِّ حق حیدر

به نسبت و شرف ار در جهان کسى ماندى  *** به زیر خاک نگشتى نهان سرو افسر۳۷

*     *     *

گر دیانت نیست آنْچ۳۸ آموخت ییغمبر به خلق  *** آن چه خصمان۳۹ داشتندش جز دیانت چیست پس؟

چون بدین اندر محمّد را بباشى دوستار۴۰ *** رسم ها بوجهل وار اندر جهالت چیست پس؟

مرد را، در دین روا باشد که جوید دین به عقل  *** بازگوى آخر که بى دین را علامت چیست پس؟

هر که آموزد اصول دین تو گویى مُلحد۴۱ست  *** این سخن را باز بین تا در اجابت چیست پس؟

اصل دین آموخت پیغمبر، اگر منکر شوى  *** کافران را کشتن از بهر شهادت چیست پس؟

گویى از یزدان بترسم، گر نمى گویى دروغ  *** مُلحِدى را بر رسول حق رسالت چیست پس؟۴۲

*     *     *

شمس وجود احمد و، خودْ زهرا *** ماه ولایت ست ز اطوارش

دخت ظهور غیب احد، احمد *** ناموس حقّ و، صندُق۴۳ اسرارش

هم مطلع جمال خداوندى *** هم مشرق طلیعه انوارش

صد چون مسیح، زنده زانفاسش *** روح الامین۴۴، تجلّى پندارش

هم از دَمش مسیح شود پرّان *** هم مریم دسیسه ز گفتارش

هم ماه بارد از لب خندانش *** هم مهر ریزد از کف مهبارش

این گوهر از جناب رسول اللَّه *** پاک ست و، داورست خریدارش

کُفوِى نداشت حضرت صدّیقه *** گر مى نبود حیدر کرّارش

جنّات عدن، خاک درِ زهرا *** رضوان ز هشت خُلد بود عارش

رضوان به هشت خُلد نیارد سر *** صدیقه گر به حشر بود یارش

باکش ز هفت دوزخ سوزان نى *** زهرا چو هست یار و مددگارش۴۵

*     *     *

پشتم قوى به فضل خداى ست و طاعتش *** تا در رسم مگر به رسول و شفاعتش

پیش خداى نیست شفیعم مگر رسول *** دارم شفیع پیش رسول، آل عترتش ….

دین خداى، ملک رسول ست و خلق پاک *** امروز بندگان رسولاند و رَعْیتش۴۶

گر سوى آل مرد شود، مال او چرا *** زى آل او نشد ز پیمبر شریعتش

بر بنده تو، طاعت تو نیست هم از آنک *** پیغامبر تو راست ز طاعت بر امّتش ….

پیغمبرست پیشرو خلق یکسره *** کز قاف تا به قاف رسیده ست دعوتش

آل پیمبرست تو را پیشرو کنون *** از آل او متاب و، نگهدار حرمتش…

آگاه تو نیى که پیمبر کرا سپرد *** روز غدیر خمّ، به منبر ولایتش۴۷….

آن را که در رکوع، غنى کرد بى سؤال *** درویش را به پیش پیمبر سخاوتش

آن را که جود نام نهادش رسول حق *** امروز نیز اوست سوى خلق کُنیَتش

آن را که مصطفى چو همه عاجز آمدند *** در حرب روز بَدْر، بِدو داد رایتش ….

در حَربْگه، پیمبر ما معجزى نداشت *** از معجزات خویش قوى تر ز قوّتش ….

در بود مر مدینه علم رسول را *** زیرا جز او نبود سزاى امانتش

گر علم بایدت، به درِ شهر علم شو *** تا بر دلت بتابد نور سعادتش

او آیت پیمبر ما بود روز حرب *** از ذوالفقار بود وز صمصام، آتشش

گنج خداى بود و رسول وز خلق او *** گنج رسول خاطر او بود و فکرتش

هر کو عدوى گنج رسول ست، بى گمان  *** جز جهل و نحس نیست نشان و علامتش۴۸

دیوان این شاعر توانا حدود یازده هزار بیت دارد، و دو مثنوى پندى و اخلاقى وى با عناوین: روشنایى نامه و سعادت نامه ضمیمه دیوان فعلى اوست. ضمناً آثار گران سنگى هم به نثر دارد که سفرنامه و الإکسیر الأعظم در حکمت از مهم ترین آنهاست.

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ  دیوان اشعار حکیم ابو معین حمید الدین ناصر خسرو قبادیانى، با تصحیح: حاجى سید نصرالله تقوى، به کوشش مهدى سهیلى، تهران، ۱۳۳۹، ص ۱۰٫

۲ ـ  همان، ص ۲۵٫

۳ ـ  سیه سَلَب: کسى که لباس سیاه بر تن کند، کنایه از آل عباس اند که لباس سیاه شعار آنان بود.

۴ ـ  همان، ص ۴۳٫

۵ ـ  مُتابع: پیرو.

۶ ـ  رهى: بنده، چاکر.

۷ ـ  همان، ص ۵۱٫

۸ ـ  همان، ص ۵۳٫

۹ ـ  علّت: بیمارى.

۱۰ ـ  همان، ص ۵۸

۱۱ ـ  هَپْیون: افیون، تریاک.

۱۲ ـ  فَژیغون: نام حکیمى ایرانى الاصل.

۱۳ ـ  دیوان ناصر خسرو، ص ۶۵ و ۶۶٫

۱۴ ـ  همان، ص ۷۴٫

۱۵ ـ  قُران: مخفّف قرآن.

۱۶ ـ  بِستار: نااستوار، سست.

۱۷ ـ  بُندار: صاحب مکنت و جاه، صاحبخانه.

۱۸ ـ  دیوان ناصر خسرو، ص ۷۸٫

۱۹ ـ  کِش: که او را.

۲۰ ـ  دیوان ناصر خسرو، ص ۹۱ .

۲۱ ـ  گزینِ خلق دنیا: مراد وجود نازنین رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است که برگزیده خلق خدا مى باشد.

۲۲ ـ  دیوان ناصر خسرو، ص ۹۴٫

۲۳ ـ  همان، ص ۹۷٫

۲۴ ـ  همان، ص ۱۰۰ .

۲۵ ـ  قُران: قرآن .

۲۶ ـ  ازیرا : از این جهت.

۲۷ ـ  بَنین :  فرزندان.

۲۸ ـ  وافرین : و آفرین.

۲۹ ـ  بافرین: با آفرین.

۳۰ ـ  دیوان ناصر خسرو، ص ۱۰۲ و ۱۰۳ و ۱۰۴ .

۳۱ ـ  این مضمون مشابهتى دارد با این بیت که حکم مَثل سایره را پیدا کرده:

هرچه بگندد نمکش مى زنند  *** واى به روزى که بگندد نمک!

۳۲ ـ  شارسان ها: شهرها، آبادى ها.

۳۳ ـ  گر نیندیشى: اگر نمى ترسى.

۳۴ ـ  دیوان ناصر خسرو، ص ۱۰۶٫

۳۵ ـ  همان، ص ۱۱۰٫

۳۶ ـ  همان، ص ۱۴۸ و ۱۴۹٫

۳۷ ـ  همان، ص ۱۸۷ و ۱۸۸٫

۳۸ ـ  آنچ: مخفّف آنچه.

۳۹ ـ  خَصمان: دشمنان.

۴۰ ـ  دوستار: دوستدار، خاطرخواه.

۴۱ ـ  مُلحِد: کافر.

۴۲ ـ  دیوان ناصر خسرو، ص ۲۰۶ .

۴۳ ـ  صندُق: مخفّف صندوق.

۴۴ ـ  روح الامین: جبرییل.

۴۵ ـ  دیوان ناصر خسرو، ص ۲۰۹٫

۴۶ ـ  این کلمه را باید با سکون حرف (ع) و بدون تشدید حرف (ى) تلفظ کرد تا وزن شعر درهم نریزد.

۴۷ ـ  این مصراع به همین شکل آمد و نسخه بدلى هم ندارد. به نظر مى رسد که باید حرف (م) کلمه (خُم) را به تشدید خواند.

۴۸ ـ  دیوان ناصر خسرو، ص ۲۱۴ و ۲۱۵٫  براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او به این منابع مراجعه کنید: تاریخ ادبیات دکتر صفا، ج ۲، ص ۴۴۳; تاریخ ادبیات رضا زاده شفق، ص ۶۹; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۱۴۲; تاریخ ادبیات براون، ج۱، ص ۱۳۳ و ۳۸۸; سخن و سخنوران فروزانفر، ص ۱۵۴; قاموس الاعلام، ج ۶، ص ۴۵۴۸; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۱۴۶; مجمع الفصحاء، ج ۳، ص ۱۳۵۹; ریاض العارفین، ص ۳۹۱; تاریخ گزیده، ص ۸۲۶; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۶۹; هفت اقلیم رازى، ج ۲، ص ۳۴۸; آتشکده آذر، ص ۲۰۲; و تحلیل اشعار ناصر خسرو، مهدى محقق.