پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

میرزا صادق (روشن) اردستانى (متوفاى ۱۳۰۵ هـ  . ق) فرزند محمّدطاهر اردستانى از شعراى بنام عصر ناصرى است.

وى ایام جوانى را در اصفهان سپرى کرده، و در آستانه سال خوردگى رهسپار تهران مى گردد و مورد عنایت رضاقلى خان هدایت واقع مى شود و با عنوان کارمند تلگرافخانه سرگرم کار مى شود. وى در هنر صحافى و تجلید دستى به تمام داشته و در طبع آثار به هدایت کمک مى کرده است۱.

روشن داراى مشرب عرفانى بوده و ظاهراً از فقراى سلسله نعمت اللّهى به شمار مى رفته، و اماره اى که این احتمال را قریب صحت مى سازد چاپ مجمعه اشعار وى توسط اسداللّه بن محمّدصادق طبیب کاشانى ملقب به معین الحکماء صورت پذیرفته که از پیروان همین سلسله فقرى بوده است۲.

اگر از روشن اردستانى هیچ اثر منظومى به جز این غزل باقى نمانده بود، براى زنده ماندن نام و یاد او کفایت مى کرد:

غزل

به درِ کعبه سحرگه من و دل دست زدیم *** به امیدى که درین خانه کسى هست، زدیم

لاجرم دست ارادت به درِ پیر مغان *** خادم کعبه چو در بر رخ ما بست، زدیم

تا نگیرند پىِ خون کسى دامنِ مان *** خویش را بر صف پرهیز کنان، مست زدیم …

زیر و بالا همه چون جلوه گه طلعت اوست *** گه سرا پرده به بالا و، گهى پست زدیم

فال بى دولتى و، قرعه بدبختى خویش *** رشته الفت ما دوست چو بگسست، زدیم

آسمان کرد سیه روز و پریشان ما را *** که چرا در خم گیسوى بتان دست زدیم؟!

بنده سرو ـ چو از راه تو برخاست ـ شدیم *** گردن شمع ـ چو در پیش تو بنشست ـ زدیم

من و (روشن) اگر از خویش نرستیم، ولى *** دست در دامن آن کس که ز خود رست زدیم۳

نه تنها غزلیات روشن بى تردید در شمار بهترین غزلیات دوره قاجاریه به شمار مى رود، بلکه مراثى عاشورایى او نیز از چنان شاکله محکم ساختارى و محتوایى برخوردار است که بى شک از بهترین هاى مراثى عاشورایى این مقطع زمانى و ترکیب بند عاشورایى روشن از ممتازترین آن هاست.

ازوست:

در میلاد حضرت خاتم الأنبیاء(صلى الله علیه وآله)

من کیستم گرفته درین آستان قرار؟: *** مدّاح اهل بیتم و، ممدوح روزگار

بر تاج مهر، سوده کلاه مفاخرت *** بر فرق مه، گذاشته نعلین افتخار

مستم از آن شراب که تا صبح رستخیز *** هوشم همى فزاید، بى زحمت خمار

گوشم به نوشْ باد سروشان بود، بلى *** بى نوشْ باد، مى نخورد مرد میگسار

مستىّ من، ز جام تولاّى مصطفىست *** این باده برده است ز دست من، اختیار

من مست جام احمد و، میناى حیدرم *** جامم لبالب ست دمادم ازین عقار

دارد زمانه چشم به لوح ضمیر من *** بر وى چو مدح ختم رسل کرده ام نگار

تا یافتم که قربْ کدام ست و بُعد چیست؟ *** نى شاکرم ز جنّت و، نى شاکیم از نار

زین بحر بى کرانه، گهرهاى تابناک *** غوّاص آفرینش از آن ریخت بر کنار:

تا من چو مدح خواجه کونین سر کنم *** بر فرق من زشوق، یکایک کند نثار

شنْعَت۴ به قول من نزند، هر که هوشمند *** انگار هوشِ من کند، هر که هوشیار

او را حبیب خویش خدا خواند، لاجرم *** محبوب اوست، هر که مرا وراست و دوستدار

فصل خَریف۵ آمد و، عهد ربیع۶ رفت *** لیک این خزان بِهْ ست به حُرمت از آن بهار

آرى درین، بهارِ وجودِ محمّدست *** و آن یک، بهارِ سرو و گل و جوى و جویبار

بت ها ز طاق کعبه فرو ریخت، تا نهاد *** جمّازه۷ جمالش در خاک مکّه، بار

روزولادت شه «لولاک» احمدست *** کز مولدش حقیقت هستى شد آشکار

احمد، ظهور کرد و اَحد پرده دور کرد *** از روى دلْ فروزِ دلاراىِ دلْ شکار

گر بشنود شمیم نسیم ولاى او *** دیو رجیم۸، گردد مغفور۹ و رستگار!

چون گوهر ثنا برِ نابِخْردانِ گول۱۰ *** باید به پرده سفت به ایجاز و اختصار

کارم به آن رسیده که قالب تهى کنم *** زى۱۱ عالم دگر شوم از شوق، رهسپار

و آن گه در آن فضا به زبانى که در خورست *** رانم سمند۱۲ مدح و، نگویند: باز دار!

تا گوهر ثناى مرا از ره شرف *** روح القُدس۱۳ به گوش کشد همچو گوشوار

مدح پیمبرست چو بیرون ز حدّ من *** آن بِهْ که مدح پاکْ سلیلش کنم نگار …

اندر پىِ مقدمه تا هست خاتمه *** این ختم بر وجود، تو را دفتر فخّار۱۴

بادا کتاب فضل تو، آرایش جهان *** اى کاینات را به وجود تو افتخار۱۵

پی نوشت ها:

۱ ـ دیوان روشن اردستانى، به کوشش احمد کرمى، تهران، نشریّات «ما»، ۱۳۶۴، ص ۳٫

۲ ـ همان، ص ۴٫

۳ ـ همان، ص ۳۲۰، غزل شماره ۳۱۹٫

۴ ـ شنعت: ناسزا گفتن، پهلو زدن.

۵ ـ خَریف: فصل خزان.

۶ ـ ربیع: فصل بهار.

۷ ـ جمّازه: شتر تیزرو.

۸ ـ دیو رجیم: شیطان رانده شده از درگاه رُبوبى.

۹ ـ مغفور: آمرزیده.

۱۰ ـ گول: نادان، احمق.

۱۱ ـ زى: جانب، سمت، طرف.

۱۲ ـ سمند: اسب تیز پاى و تند رفتار.

۱۳ ـ روح القُدس: جبرییل امین فرشته وحى.

۱۴ ـ فخّار: اهل فخر، کسانى که مایه فخرند.

۱۵ ـ دیوان روشن اردستانى، ص ۵۱۱ ـ ۵۱۵٫