نقد و بررسی ادیان و فرق » دیگر مذاهب »

مولانا جلال الدین بلخی و تصوف

اشاره:

 تصوف شخصیتهای معروفی را تحویل جامعه اسلامی داده است. از ابتدای ایجاد فرقه تصوف افرادی بوده اند که امروز هم در میان صوفیه و حتی غیر صوفیه از احترام خاصی برخورداراند. آنان آثار ادبی و عرفانی مهمی را نیز بر جای گذاشته اند. جلال‌الدین محمد بلخب یک از این شخصیتها است که شهرت جهانی دارد. این مقاله از شخصیت ایشان سخن گفته و به صورت مختصر مبانی عرفانی او را مورد نقد و بررسی قرار داده است.

 

جلال الدین محمد بلخی رومی معروف به مولوی، صاحب کتاب مثنوی از صوفیان بزرگ اسلام است و در ردیف اول شعرای ایران زمین می باشد. او در سال ۶۰۴ هـ . ق به روزگار سلطنت سلطان محمد خوارزمشاه دیده به جهان گشود. خاندان او از چند نسل پیش، در بلخ سکونت گزیده بودند. البته از طرفی هم چون از جوانی با خانواده اش در آناطولی اقامت داشت و آناطولی پیشترها بخشی از امپراطوری روم (بیزانس شرقی یا ترکیه فعلی) بوده، به همین مناسبت وی به «رومی» شهرت یافته است گر چه اصالتاً اهل بلخ است و او را «بلخی» نیز می نامند.[۱]

مولوی در ابتدا به تدریس اشتغال داشت تا آن که با شمس تبریزی عارف معروف بر خورد، سخت مجذوب او گردید و ترک همه چیز کرد. دیوان غزلش هم به نام شمس است و در مثنوی مکرر با سوز و گداز از او یاد کرده است. مولوی در سال ۶۷۲ هـ ق در گذشته است.[۲]

شخصیت مولوی و افکار و اندیشه های وی، ابعاد گوناگون و متنوعی دارد. در اینجا بحث را پیرامون دو محور مطرح می کنیم. در محور اول به امتیازاتی که در مورد وی از سوی طرفداران و علاقمندان بیان شده می پردازیم و در محور دوم به نقدهایی که از سوی مخالفان شده اشاره می کنیم:

۱٫ بدون تردید جلال الدین رومی از امتیازهای فراوانی برخوردار است. امتیازهایی که او را به صورت یک شخصیت تاریخی درآورده است. نکته ها و سخنان لطیف و آموزنده، گستردگی و تنوع مطالب، برداشت ها و پردازش های عرفانی در مثنوی، همچنین شور و حال و عشقی که از غزلیات وی (در دیوان شمس تبریزی) می جوشد، نادر و کم نظیر است.[۳] همچنین اوج هیجان و انقلاب روحی وی و کوشش در جهت هماهنگ سازی میان اندیشه و دل را از ویژگی های مولوی می دانند.[۴] طرفداران مولوی بر خلاف مخالفین وی او را صوفی نمی دانند و اصطلاحات صوفیانه ای را که او در اشعار خویش استفاده کرده در واقع قیاسات تمثیلی و تشبیهات شاعرانه ای می دانند که این شاعر توانمند در تایید و اثبات عقاید دینی و مبانی قرآن و… استفاده کرده است.[۵]

علامه محمد تقی جعفری در این باره تصریح کرده اند که «کتاب مثنوی مولوی بزرگترین خدمات را برای متفکرین انجام داده است و دیدگاه اندیشمندان را توسعه بخشیده و آنها را به اعماق مطالب می برد. مطالعه دقیق و همه جانبه، مثنوی در ایجاد حالت روحانی و هیجان عشق به مفاهیم الهی برای متفکرین سهم بسزایی داشته و از آن جهت که سر تا سر استشهاد و تفسیر آیات قرآنی و روایات اخلاقی مربوط به سایر معارف است توانسته است استقلال اندیشه و هیجان روحی جلال الدین را از سایر مکاتب حفظ نماید.[۶]

همچنین از امتیازات دیگر مولانا این است که در صف عرفای اسلامی قرار دارد و در اشعار مختلفی از وی خصوصا در مثنوی می توان به جهان بینی عرفانی او پی برد. وحدت وجود، سریان و جریان عشق و محبت در تمام ذرات عالم وجود، عالم اکبر بودن انسان، قطع و جدایی انسان از تعلقات دنیوی از اصول و ارکان جهان بینی عرفانی است که در اشعار او به چشم می خورد. همچنین مولوی کوشیده است تا مبانی صعب عرفانی را با بیانی جذاب در قالب شعر و ادبیات فارسی، تنزل دهد.[۷]

۲٫ متقابلا، مولوی اشتباهها و ضعف هایی ـ چه در عرصه الفاظ و قالب و چه در عرصه محتوا و مضمون ـ دارد که بررسی آن مجال وسیعی می طلبد و به صورت تفصیلی از سوی مخالفان او بیان شده است. از جمله ستایش از معاویه و بنی عباس، کافر قلمداد کردن ابوطالب پدر بزرگوار امیرالمومنین (علیه‌السلام)، تسامح در موضوع مهدویت و این که فرقی نیست که مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از نسل علی باشد یا از نسل عمر، نقل احادیث جعلی و ضعیف و استناد به آنها، مطرح کردن برخی افکار و آداب تصوف، برخی الفاظ و تعبیر های زشت و نامتناسب و… نمونه هایی از لغزش های مولوی است که از سوی مخالفان مطرح شده است.[۸]

از جمله نقدهایی که مخالفان و معترضان به مولوی به صورت مبسوط در مورد آن صحبت کرده اند و آنرا عیبی بزرگ برای او می دانند آن است که مولوی، صوفی است و از اشعار او می توان دریافت که کتاب و سنت را نیز به منظور ترویج آراء تصوف استخدام کرده است.[۹]

همچنین سقوط تکالیف از صوفی واصل که از ارکان عقاید تصوف می باشد و اشاره به آن توسط مولوی در مثنوی از شواهد و دلایل مخالفین مولوی به صوفی بودن اوست.[۱۰]مولوی در جای جای مثنوی به عقاید و آداب مذاهب تصوف اشاره کرده است.[۱۱]

اصولا می توان گفت مخالفین مولوی دو دسته اند: دسته اول کسانی هستند که اصولا مخالف مرام و مسلک تصوف اند و مثنوی را هم از آن جهت که متضمن مطالب صوفیانه و مروج آن است مورد انتقاد قرار می دهند. این دسته معتقدند جوهر تصوف انحراف از دین و شریعت و مبانی آن مخالف قرآن و احادیث است.

دسته دوم هم گروهی هستند که بر تصوف خاص مولوی و طریقه و افکار وی اعتراض دارند. در میان دسته دوم علاوه بر متشرعین و فقها و… برخی از صوفیان و مشایخ آنها نیز دیده می شوند.[۱۲] از جمله علمای مخالف مثنوی (و طبعا مولوی) علامه محمد باقر مجلسی ـ رحمه الله علیه ـ است که در اواخر کتاب عین الحیاه می فرماید: در هیچ صفحه ای از صفحات مثنوی نیست که اشاره به جبر یا وحدت وجود یا سقوط عبادات یا غیر این ها از اعتقادات فاسده نکرده باشد.[۱۳]

این سخن که کتاب مثنوی اصل اصل اصول دین است معنایش شبیه چیزی است که صوفیان در مورد شریعت ، طریقت و حقیقت گفته اند. جلال الدین بلخی این معنا را این‌گونه بیان کرده است: شریعت همچو شمع است، ره می‌نماید و بی‌آنکه شمع به دست آوری، راه، رفته نشود، و چون در ره‌آمدی، آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود، آن حقیقت است.[۱۴] صوفیان در این باره چنین توضیحی دارند:  لفظ شریعت در حقیقت بر حقیقتی اطلاق می‌شود که او را چند مرتبه است و به اعتبار، هر مرتبه، لفظی بر او اطلاق می‌کنند؛ چون طریقت و حقیقت و تصوف و مانند آن، مثل لفظ بادام که اطلاق می‌شود بر مجموع پوست و مغز و مغز مغز اطلاق می‌شود و در حقیقت، هیچ یکی از بادام خالی نیستند. مرتبه‌ی شریعت که به منزله‌ی پوست بادام است، مجازا بر او شریعت اطلاق می‌شود از قبیل اطلاق لفظ عام بر خاص و مرتبه‌ای که به منزله‌ی مغز بادام است، طریقت می‌خوانند و مرتبه‌ای که به مثابه‌ی مغز مغز بادام است حقیقت و تصوفش می‌گویند و قول حضرت رسول در کتاب عوالی اللئالی که فرمود: «الشریعه اقوالی و الطریقه افعالی و الحقیقه احوالی» اشاره به این مراتب است.[۱۵]

از آنچه که بیان شد مراد مولانا هم این می شود که تصوف و عرفان (آموزه هایی که در مثنوی منعکس شده) اصل اصل دین است یعنی مغز مغز شریعت است و شریعت و دین حالت پوست را نسبت به طریقت و حقیقت دارد.

البته این سخن نادرست بوده و قابل قبول نیست زیرا؛ طریقت در کنار شریعت به آن کیفیتی که صوفیه معتقدند هیچ اصل و ریشه‌ای در دین اسلام ندارد؛ بلکه از امور ساختگی صوفیان است که آن را برای دلگرمی و سرگرمی خودشان اختراع کرده و در عین حال، مرتکب یک نوع تحقیر نسبت به شریعت شده و آن را سبک و بی‌ارزش شمرده‌اند. به همین علت است که علامه‌ی طباطبائی می‌فرماید: اگر طریقت مورد ادعای صوفیه واقعیت می‌داشت، سزاوار بود که شارع، آن را بیان کرده و خودش سزاوارتر به رعایت آن بود و اگر چنین چیزی حق نیست، پس آن سوی حق جز ضلالت و گمراهی چه چیزی می‌تواند باشد؟[۱۶]

در جای دیگر می‌فرماید: این حق است که در تحت ظواهر شریعت، حقایقی است که باطن ظواهر می‌باشند و اینکه برای انسان به این بواطن راه دسترسی وجود دارد باز حق است؛ ولی طریق رسیدن به آنها استعمال شایسته‌ی ظواهر دینی است، نه غیر آن و حاشا از اینکه باطنی باشد و ظاهری به سوی آن هدایت نکند و باز حاشا از اینکه چیزی نزدیک‌تر از آنچه شارع دین به آن دلالت و هدایت نموده وجود داشته باشد و شارع از آن غافل شده یا تساهل کرده باشد؛ در حالی که می‌فرماید: «وَ نَزَّلْنا عَلَیک الْکتابَ تِبْیاناً لِکلِّ شَیءٍ»؛[۱۷] «و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز، و مایه‌ی هدایت، رحمت و بشارت براى مسلمانان است.[۱۸]

بنابراین این سخن مولانا از سخنان صوفیانه اوست که مورد قبول نیست.

پی نوشت:

[۱] . حلبی، علی اصغر، مبانی عرفان و احوال عارفان، ص۵۷۳ و۵۷۴.

[۲] . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲۳، ص۶۱.

[۳] . مدرسی (طباطبایی)، سید محمد علی، سماع عرفان و مولوی، ص۱۳.

[۴] . جعفری، محمد تقی، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج۱، ص۶ـ۱۰، .

[۵] . همان، ص۱۱.

[۶] . همان، ص۱۳ و۱۴.

[۷] . حلبی، علی اصغر، مبانی عرفان و احوال عارفان، ص۵۸۹ تا ۶۰۴.

[۸] . مدرسی (طباطبایی)، سید محمد علی، سماع عرفان و مولوی، ص۱۳.

[۹] . مصلایی یزدی و مدرسی یزدی، میرزا علی اکبر و سید جواد، نقدی بر مثنوی، ص۲۵۴.

[۱۰] . همان، ص۲۸۸.

[۱۱] . همان، ص۳۰۹ به بعد.

[۱۲] . همان، ص۴۷۶ و ۴۷۷.

[۱۳] . همان، ص۴۸۳ و ۴۸۶.

[۱۴]. جلال‌الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، مقدمه دفتر پنجم، ص۶۴۳.

[۱۵]. تحفه عباسی، ص۲۸.

[۱۶]. المیزان، ج۵، ص۲۸۱.

[۱۷]. نحل / ۸۹.

[۱۸]. المیزان، ج۵، ص۲۸۲.