پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » تاریخ و سیره » امام علی(ع) »

مواضع سعد بن ابی وقاص در برابر امیر مؤمنان(علیه السلام) (۲)

اشاره

در بخش نخست این پژوهش، با اشاره به سابقه سعد در پذیرش اسلام و نیز نقش نظامی او در دوران فتوحات در جبهه هایی مانند قادسیه و نهاوند و هم چنین عضویت او در شورای شش نفری، به موضع گیری های او در برابر امیرمؤمنان در عصر سه خلیفه، پرداختیم و با تکیه بر شیفتگی او نسبت به «ثروت» و «قدرت» انگیزه های او را تحلیل و بررسی کردیم. اینک در این بخش، موضع گیری های او را در برابر امیرمؤمنان(علیه السلام) در زمان خلافت آن حضرت، به ویژه در جنگ های سه گانه، بررسی و گزارش های مورخان را در این باب نقد می کنیم.

پس از قتل عثمان مردم مستقیماً به سراغ امام علی(علیه السلام) آمدند، ولی ایشان قبول نکرد تا این که با اصرار و پافشاری مردم، امام خلافت را پذیرفت و این یک پارچه بودن خروش مردم به سمت امام، فرصت و مجالی برای دیگر صحابه، از جمله سعد و طلحه و … باقی نگذاشت که خود را به عنوان نامزد خلافت معرفی کنند. با این حال، سیف بن عمر روایتی نقل می کند که طبق آن، مردم به سعد روی آورده و از وی درخواست قبول خلافت کردند: «پس از کشته شدن عثمان، پنج روز «غافقی بن حرب» امیر مدینه بود، در حالی که مردم در جستوجوی کسی بودند که خلافت را بپذیرد و نمی یافتند. مردم نزد علی رفتند ولی او از آن ها پنهان می شد و به بعضی باغ های مدینه می رفت … بعد از آن، کسی را نزد سعد فرستادند و گفتند تو از اهل شورا بودی، درباره تو هم سخن شده ایم، بیا تا با تو بیعت کنیم. سعد نیز در پاسخ گفت: من و ابن عمر از خلافت بدوریم و به هیچ وجه حاجت بدان نداریم».۱

این روایت از نظر دلالت و سند، مخدوش است.

نقد دلالت: ابن روایت از لحاظ متن و محتوا غیر قابل قبول است، زیرا طبق آن چه گفته شد، سعد اندیشه خلافت را در ذهن خود می پروراند و در اندک موقعیتی اندیشه خود را به مرحله اجرا می گذاشت، مانند بیعت بنی زهره (قبیله سعد) با وی بعد از وفات پیامبر،۲ هم چنین در اواخر عمر ابوبکر به همراه بعضی از صحابه قصد به دست گیری خلافت را داشت.۳ علاوه بر این دو گواه، خود سعد نیز به این مهم تصریح می کند. او می گوید: «گمان نمی کنم این (علی) بیشتر از من مستحق خلافت باشد چرا که من نیز جنگ جو می باشم».۴

طبق شواهد یاد شده، نمی توان پذیرفت که سعد گفته باشد که «به هیچ وجه به خلافت نیاز نداریم» چرا که این جمله با روح و تاریخ زندگی سعد تناقض دارد.

نقد سند: این روایت را فقط سف ین عمر نقل کرده که نزد علما ضعیف و به عنوان دروغ پرداز مطرح می باشد. یحیی بن معین وی را تضعیف می کند و درباره وی می گوید: «یک فلس بهتر از سیف است»۵ که کنایه از بی ارزش بودن احادیث سیف است. ذهبی می گوید: «سیف بن عمر از اشحاص مجهول، حدیث نقل می کند».۶ باز ذهبی و ابن حجر عسقلانی می گویند: «حدیث سیف، ضعیف است بالاخص در تاریخ».۷ هم چنین شخصیت های بزرگ از از اهل سنت، سیف و احادیث وی را ضعیف دانسته و بدان عمل نمی کنند، از جمله ابو داود،۸ ابو حاتم رازی،۹ ابن حبان،۱۰ ابن عدی،۱۱ عقیلی۱۲ و ابن حجر عسقلانی۱۳ و … .

همان گونه که بیان شد، سیف و احادیثی که نقل می کند، ضعیف است و عمل نکردن علما به احادیث وی گواه بر این مدعاست، چرا که سیف یکی از افسانه سرایان و دروغ پردازان در عرصه حدیث و تاریخ است،۱۴ لذا به احادیث وی عمل نمی شود.۱۵ پس روایت سیف به افسانه بیشتر شبیه است تا واقعیت!

اما این که چرا مردم به طرف سعد نیامدند، در جایی به این مطلب تصریح نشده است، ولی آن چه از تاریخ زندگی سعد به دست می آید این است که مردم در آن زمان از حکومت عثمان ناراضی بودند و شورش مصریان و کوفیان ناراحتی و نارضایتی مردم مدینه را نیز تحت الشعاع قرار داده و آن را بالفعل کرده و باعث شد همگی علیه عثمان شورش کنند. در این میان، دفاع از عثمان همچون سد متزلزلی در مقابل دریایی خروشان بود، به گونه ای که هر فردی از او دفاع می کرد به سرنوشت عثمان دچار می شد. سعد نیز از کسانی بود که از عثمان دفاع می کرد چنان که در تاریخ نام وی به عنوان یکی از متعصّبین عثمان ثبت شده است ۱۶ بنابراین، با این وضعیت، دیگر جایی برای روی آوردن مردم به وی نبود. علاوه براین، عدم لیاقت سعد برای ولایت کوفه و نارضایتی مردم از وی در اداره کردن آن جا و سوء مدیریتش نیز که منجر به برکناره جنجالی وی از کوفه شد،۱۷ می تواند دلیلی بر عدم روی آوردن مردم به سوی او باشد.

مواضع سعد نسبت به امام

۱. بیعت نکردن با امام

اکثر قریب به اتفاق مورخان و محدثان شیعه و سنی این مطلب را گزارش کرده اند که بعد از بیعت طلحه و زبیر با امام، سعد را آوردند و گفتند: «با علی بیعت کن»، او گفت: «بیعت نمی کنم تا این که همه مردم بیعت کنند.»۱۸ و این چنین از بیعت با امام سرپیچی کرد، چنان که مسعودی می نویسد: «سعد، اسامه بن زید، عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه، از جمله کسانی هستند که از بیعت با علی خودداری کرده و از «قُعّادِ عن البیعه» می باشند و علی بن ابی طالب از آنان اعراض کرده است».۱۹

اما این که آیا سعد بعداً با امام بیعت کرد یا این که تا آخر به تخلف خود ادامه داد، سؤالی است که پاسخ آن در بحث «تأخیر سعد در بیعت» بررسی خواهد شد.

الب.ته بعضی مؤلفان شرح حال و تراجم، منکر اصل قضیه هستند و می گویند که در همان لحظه، سعد را آوردند و بدون هیچ تأمل و درنگی با امام بیعت کرد. برخی دیگر نیز در گزارش خود درباره کسانی که از بیعت با امام خودداری کردند، نام سعد را حذف کرده و برخی هم اصل واقعه را نقل و قبول کرده، ولی آن را توجیه می کنند. اینک گزارش آن ها را نقل و بررسی می کنیم.

گزارش ابن عبدربّه

ابن عبدربّه روایتی نقل می کند که در آن چنین آمده است: «علی بعد از کشته شدن عثمان، سراغ طلحه و زبیر و سعد را گرفت، بعد از آن که آن ها آمدند نخستین شخصی که با وی بیعت کرد طلحه بود و بعد سعد با علی بیعت کرد».۲۰

ظاهر روایت این است که سعد بدون درنگ و تأمل، بعد از طلحه و زبیر با امام بیعت کرده است اما محتوای این روایت مقبول نیست و شاذ است و در مقابل گزارش و نقل مشهور نمی توان به آن استناد کرد.

از نظر سند نیز ضعیف است، زیرا سلسله سند روایت از این قرار است: «یعقوب بن عبد بن شهاب زهری» و محمد بن عیسی دمشقی و یعقوب بن عبدالرحمن هر دو ضعیف می باشند. ابو حاتم رازی درباره محمد بن عیسی می گوید: «حدیث وی نقل می شود، ولی بدان عمل نمی شود».۲۱ ابن حبّان در مورد علت ضعف او می گوید: «محمد بن عیسی دمشقی، مدلّس می باشد».۲۲

جالب این است که ابن حبّان برای نمونه تدلیس محمد بن عیسی، به همین روایت مورد بحث استناد کرده و می گوید که وی اصلا به طور مستقیم از ابن ابی ذئب روایت نقل نکرده است. در واقع محمد بن عیسی، این روایت را با واسطه اسماعیل بن یحیی بن عبیدالله نقل کرده و چون اسماعیل ضعیف می باشد او را از سند حدیث حذف کرده است».۲۳

علمای رجال اهل سنت، سخن ابن حبّان را تأیید کرده و این روایت را نیز تضعیف شمرده اند، از جمله ابن عدی،۲۴ عقیلی،۲۵ ابن حجر عسقلانی،۲۶ مِزّی،۲۷ ذهبی،۲۸ حاکم ابواحمد.۲۹هم چنین ابن حجر وی را خاطی در نقل حدیث و قَدَری مذهب معرفی می کند.۳۰

یعقوب بن عبدالرحمن نیز به خاطر نقل حدیث از محمد بن عیسی تضعیف شده است، چنان که خطیب بغدادی می گوید: «در حدیث وی، وَهْم زیادی وجود دارد».۳۱

توجیه ابن عبدالبر قرطبی، ابن حجر عسقلانی و ذهبی

این عده و همفکران ایشان که شرح حال و تراجم نگاشته اند، بدون هیچ اشاره ای به عدم بیعت سعد، برای توجیه آن، از دوران امام با تعبیر فتنه یاد کرده و بدین سان کناره گیری سعد را امری کاملا روا و صحیح جلوه داده اند۳۲ که نقد این مطلب خواهد آمد.

گزارش دِمْیَری

وی به دلیل مشهور بودن خودداری عده ای از بیعت، آن از انکار نکرده و اصل مطلب را ذکر می کند، که «عده ای از بیعت با علی سرباز زده و با او بیعت نکردند» ولی نام سعد را در میان این عده ذکر نمی کند. علاوه بر این، صدر و ذیل کلام را به گونه ای تنظیم می کند که به مخاطب چنین القا می شود که سعد از متخلفان نبوده است: «هنگام بیعت با علی همگی به مسجد آمدند، طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقاص و دیگر بزرگان نیز حضور یافتند. نخستین شخصی که با او بیعت کرد، طلحه و زبیر بود، سپس مردم و مهاجران و انصار به ترتیب با ایشان بیعت کردند و فقط «عده ای» از بیعت کردن با او خودداری کردند که علی نیز آن ها را اجبار بر بیعت نکرد…».۳۳

گزارش ابن خلدون

ابن خلدون می گوید: «وقتی عثمان کشته شد مردم در شهرها پراکنده بودند، لذا نتوانستند با علی بیعت کنند، اما آن هایی که با علی بودند بعضی از آن ها بیعت کردند، بعضی از آن ها نیز بیعت نکردند تا این که همه مردم جمع شوند و با علی بیعت کنند، مانند سعد».۳۴ چنان که ملاحظه می شود ابن خلدون نیز این رخداد را به گونه ای بیان می کند که گویا عمل سعد امری کاملا روا و به جا بوده است.

در نقد سخن ابن خلدون باید گفت توجیه وی با واقعیات سازگار نیست، چرا که اساساً مردم تا تعیین خلیفه پراکنده نشدند، مخصوصاً شورشیان که نقش آن ها تعیین کننده بود و هنوز در مدینه حضور داشتند. پس ادعای پراکندگی مردم بعد از قتل عثمان مقبول نیست. دیگر این که پراکنده بودن مردم دلیلی بر عدم بیعت سعد نمی باشد، چرا که اولا: در آن زمان معمول و رسم بوده که با بیعت حاضرین در مدینه خلافت مشروعیت می یافت، چنان که در مورد خلفای قبلی چنین بود، ثانیاً: برفرض صحت کلام ابن خلدون، سعد نباید در سقیفه با ابوبکر بیعت می کرد، زیرا هنوز مردم مناطق دیگر و بسیاری از حاضرین در مدینه بیعت نکرده بودند، در حالی که سعد چنین نکرد و بدون تأمل با ابوبکر بیعت کرد، پس توجیه ابن خلدون، نه تنها براساس مستندات تاریخ، سخن درستی نیست، بلکه با سیره عملی زندگی سعد نیز همخوانی ندارد.

۲. تأخیر سعد در بیعت با امام

همان گونه که قبلا بیان شد، سؤالی که مطرح است این است که آیا سعد پس از تردید و تأمل در بیعت کردن، با امام بیعت کرد یا نه و به تخلف خود ادامه داد؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که با توجه به نقل های یاد شده، مسلّم این است که سعد در اوایل خلافت حضرت علی، با ایشان بیعت نکرد، اما سؤال این است که این تخلف را تا آخر ادامه داد یا این که بعدها با امام بیعت نمود؟

از گزارش شیخ مفید و ابن ابی الحدید استفاده می شود که سعد و بعضی دیگر بعدها با امام بیعت کردند. شیخ مفید می نویسد: «وقتی که سعد و عده ای از یاری کردن امام در جنگ جمل خودداری کردند، امام به آنان چنین فرمود: «الستم علی بیعتی; آیا هنوز بر بیعتم استوار هستید؟» در پاسخ گفتند: بله، بعد امام فرمود: «چه چیزی باعث شده که مرا یاری نکنید…» بعد امام در نهایت به آنان چنین فرمود: «لیس کل مفتون مُعاتب، الستم علی بیعتی؟» در جواب گفتند: بله. امام به آنان گفت: «انصرفوا فسیغنی الله تعالی عنکم; بروید، خداوند مرا از شما بی نیاز خواهد کرد!».۳۵

ابن ابی الحدید نیز می نویسد: وقتی علی(علیه السلام) آن ها را به جنگ دعوت کرد، عذر آورده و شرکت نکردند. امام به آن ها گفت: آیا بیعت مرا انکار می کنید؟ در جواب گفتند: خیر، اما نمی جنگیم! امام در پاسخ به آنان گفت: اگر بیعت کرده بودید مرا همراهی می کردید.۳۶

در یک جمع بندی می توان چنین گفت: اولا: سعد بن ابی وقاص و بعضی دیگر از صحابه در بیعت با امام علی تأخیر کردند، ثانیاً: به آن بیعتی که با تأخیر صورت گرفت نیز پای بند نبودند، چرا که اگر بیعت آنان واقعی بود باید امام را در جنگ ها همراهی می کردند; همان گونه که سایر خلفا را از جمله در فتوحات و دفاع از خلیفه سوم و … یاری کردند.

در نامه ابوجعفر منصور، خلیفه عباسی، در جواب نامه محمد بن عبدالله (که از بنی الحسن بوده و قصد قیام علیه حکومت بنی عباس را داشت) نیز به عدم بیعت سعد اشاره شده است: «… سعد از بیعت با علی خودداری کرد و در خویش را به روی وی بست اما پس از وی با معاویه بیعت کرد.»۳۷ طبق این نامه، سعد از بیعت با علی(علیه السلام) تا آخر خودداری کرده است. البته در این باره دو احتمال وجود دارد:

۱ شاید بتوان گفت مراد از بیعت نکردن، بیعت واقعی است; یعنی سعد ظاهراً بیعت کرده، ولی عملا به بیعت خود پای بند نبوده است، ۲ اشاره دارد به بیعت نکردن در روزهایی که مردم با علی بیعت می کردند. به هر حال، آوازه تخلف سعد صحابی و پای بند نبودن وی به بیعت، منحصر به همان دوران نبوده، بلکه به ابوجعفر منصور عباسی نیز رسیده است!!

اما این که چرا سعد برای بیعت تأخیر کرده است شاید بتوان گفت که چون سعد از یک طرف خود را به عنوان یکی از کاندیداهای خلافت و شریک در آن می دانست و از طرفی هجوم مردم را به طرف علی(علیه السلام) که از اعضای شورای شش نفره بود مشاهده کرد، برای سعد بسیار گران آمد لذا با تأخیر و درنگ بیعت کرد. از طرف دیگر می توان گفت بیعت سریع طلحه و زبیر که از اعضای شورای شش نفره بودند سعد را در محذور قرار داد و برای حفظ مقام و موقعیت اجتماعی خود، پس از تأخیر و تردید، بیعت کرد.

۳ عدم همکاری سعد با امام در جنگ های سه گانه

پس از قتل عثمان، در برابر دو گرایش شیعی(پیروان علی(علیه السلام)) و عثمان (طرفداران عثمان)، گرایش سومی نیز وجود داشت که مربوط به «قاعدین» بود. برخی از نویسندگان این گروه را با دو اسم و دو گرایش مختلف می شناسند: یکی گروه «حُلَیْسیّه»; کسانی که می گفتند در زمان فتنه، پلاس خانه خود باشید، آن ها هر دو گروه را گمراه و جهنمی می دانستند و «قعود» از جنگ را «دین» و «دخول» در آن را فتنه می دیدند. عبدالله ابن عمر، محمد بن مسلمه و سعد بن ابی وقاص جز این گروه بودند. گروه دوم از اهل قعود، معتزله بودند که عقیده داشتند در واقع، یکی از این دو گروه، برحق، و دیگری بر باطل است، اما بر آنان روشن نیست که کدام یک بر حق اند. ابوموسی اشعری، ابوسعید خدری و ابومسعود انصاری در این دسته بودند.۳۸

در کتاب های تاریخی درباره سعد و جنگ جمل به صورت مجمل و گذرا بحث شده است، ولی شیخ مفید در این باره می فرماید: «امام علی(علیه السلام) خطاب به سعد، محمد بن مسلمه، اسامه بن زید و عبدالله بن عمر فرمود: درباره شما چیزهایی شنیدم که در مورد شما ناپسند می دانم، آیا بر بیعتم استوار هستند؟ همگی گفتند: آری. امام فرمود: پس به چه دلیل مرا در این نبرد همراهی نمی کنید؟ سعد در پاسخ چنین گفت: من به این دلیل در این نبرد شرکت نمی کنم که می ترسم شخصی را که می کشم مؤمن باشد، اگر به من شمشیری بدهی که مؤمن را از کافر بازشناسد همراه تو می جنگم!»

امام در پایان به آنان چنین فرمود: «لیس کُلُّ مَفْتون مُعاتَب الستم علی بیعتی؟» همگی جواب دادند: آری. امام فرمود: «انصر فوا فَسَیُغنی الله تعالی عنکم.»۳۹ واضح است که این سؤال و جواب امام برای آگاهی دادن و بیدار کردن آنان نبوده است، چرا که آنان از صحابه سابقین بوده و به فضایل امام علی(علیه السلام) واقف بودند، بلکه این سؤال و جواب برای این است که امام درون آنان را نسبت به خویش آشکار سازد و به همگان بفهماند که بیعت واقعی از طرف آان انجام نشده و اگر بیعتی نیز بوده (که با تأخیر انجام شد) بیعت صوری و نمادین بوده است.۴۰

دعوت سعد به همکاری توسط معاویه

معاویه پیش از جنگ صفین طی نامه ای، سعد را به همکاری دعوت کرد و به وی چنین نوشت: «شایسته ترین مردم برای کمک به عثمان شورای قریش بود، آنان او را برگزیدند و بر دیگران مقدم داشتند، طلحه و زبیر به کمک او شتافتند و آنان همکاران تو در شورا و همانند تو در اسلام بودند، ام المؤمنین(عایشه) نیز به کمک او شتافت، شایسته تو نیست که آن چه را آنان پسندیده اند مکروه و ناپسند بشماری و آن چه را آنان پذیرفته اند ردّ کنی، ما باید خلافت را به شورا باز گردانیم».

سعد در پاسخ نوشت: «عمر بن خطاب افرادی را وارد شورا کرد که خلافت برای آنان جایز بود، هیچ فردی از ما برخلافت شایسته نبود مگر این که ما بر خلافت او اتفاق کنیم، اگر ما فضیلتی را دارا بودیم علی نیز آن را دارا بود ضمن آن که علی دارای فضایل بسیاری است که در ما نیست، و اگر طلحه و زبیر در خانه خود می نشستند بهتر بود. خدا ام المؤمنین را برای کاری که انجام داد بیامرزد».۴۱

برخی محققان براین باورند که هدف معاویه از این نامه و سایر نامه ها به شخصیت های بی طرف، از جمله عبدالله بن عمر، محمد بن مسلمه و … جلب نظر آنان بود که نه در جبهه علی بودند و نه در جبهه معاویه. آنان در مدینه و مکه افراد متنفذ و مورد احترام بودند و جلب نظر آنان ملازم با ایجاد کانون مخالفت در دو شهر مکه و مدینه بود که مرکز شورا و ثقل گزینش خلیفه اسلامی به شمار می رفتند.۴۲

با این وصف، آشکار است که در این نامه، سعد خلافت را از آن خود می دانست چرا که مطرح شدن آن در شورا روزنه امیدی برای خلافت وی بود و این شورا سبب شده بود که حتی سعد گمان کند که برای خلافت اهلیت کامل دارد،۴۳ البته با توجه به این که سایر اعضای شورا غیر از امام علی(علیه السلام) از صحنه سیاست خارج شده بودند.

به هر حال، سعد خلافت را حق خود می دانست، زیرا در نظر وی حضرت علی مشکل داشت و دیگران و بقیه اهل شورا نیز از دنیا رفته بودند و تنها سعد باقی مانده بود، لذا این گونه با معاویه سخن گفت. پس عدم همکاری سعد با معاویه به دلیل وفاداری وی به امام نبوده، بلکه به خاطر رسیدن به قدرت و عدم صلاحیت معاویه برای خلافت بوده است.

در جنگ صفین نیز زمانی که امام، مردم را برای نبرد با معاویه آماده می ساخت، سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه بر امام وارد شدند. امام به آن ها فرمود: «راجع به شما چیزهایی شنیده ام، آن ها را برای شما نمی پسندم». سعد (همان جوابی را که نسبت به شرکت نکردن در جنگ جمل به امام داد در این جا تکرار کرد و) گفت: «آن چه به گوش تو رسیده درست است، شمشیری به من بده که جدا کننده بین مسلمان و کافر باشد، آن وقت من در کنار تو خواهم جنگید!»۴۴ و بدین ترتیب هنگامی که امام، آماده نبرد با معاویه شد، همگی وی را یاری کردند، به جز سعد و ابن عمر و محمدبن مسلمه.۴۵

جالب این است که هاشم بن عتبه معروف به هاشم مرقال که یک چشم خود را در فتوحات از دست داده بود و از فداکارترین یاران امام علی(علیه السلام) بود که در صفین به شهادت رسید، برادرزاده سعد بود و برخلاف مواضع سعد که در شمار قاعدین بود، با اعتقاد کامل در کنار امام ایستاد تا به شهادت رسید.۴۶

سعد در جنگ نهروان نیز با امام علی(علیه السلام) همکاری نکرد. با این که خود سعد از پیامبر شنیده بود که امام علی با خوارج نبرد می کند و شیطان ردهه، یعنی ذوالثدیه را می کشد.۴۷

اما در خصوص حکمیت، میان مورخان اختلاف است که آیا سعد هنگام حکمیت حضور داشته است یا خیر؟ برخی می گویند که وی در آن جا حضور نداشته، زیرا بعد از تخلف از جنگ صفین، به منطقه ای که به بنی سُلَیم تعلق داشت رفت و به بهانه کناره گیری، اخبار و حوادث را بهوسیله فرزندش عمر بن سعد، دنبال می کرد. وقتی ماجرای حکمیت ابوموسی و عمرو بن عاص پیش آمد، عمربن سعد نزد پدرش آمد و قضیه را بازگو کرد و به وی گفت: این بهترین فرصتی است که می توانی خلیفه شوی، ولی سعد که از اوضاع خبر داشت موقعیت را مناسب ندید و اندیشه خلافت خود را مطرح نکرد.۴۸

در نقل دیگر آمده است: وقتی عمربن سعد پدرش را از اوضاع حکمیت آگاه ساخت و سعد موقعیت را مناسب ندید، به پسرش گفت: از پیامبر شنیدم که فرمود: «ان الله یحب العبد التقی الغنی الخفی».۴۹

اما برخی دیگر از مورخان براین باورند که سعد در ماجرای حکمیت حضور داشته و گواه براین مدعا را، گفتوگوی سعد با ابوموسی می دانند، چرا که پس از حکمیت، سعد ابوموسی را سرزنش کرد.۵۰

با استفاده از این دو نقل می توان به نکته های زیر اشاره کرد:

۱ ظاهراً بین این دو نقل تاریخی منافاتی وجود ندارد، بدین صورت که نقل اول به حوادث قبل از حکمیت اشاره دارد و نقل دوم به حوادث بعد از حکمیت. گواه بر این مطلب این است که از سعد و دیگر صحابه برای حضور در حکمیت، از سوی معاویه دعوت به عمل آمد، ولی سعد در پاسخ چنین گفت: «من بیش از دیگران مستحق خلافت هستم، لذا در این امور که فتنه هستند شرکت نمی کنم».۵۱ و بدین سان خود را از جریان حکمیت کنار کشید.

با این بیان روشن می شود که سعد در جلسه حکمیت حضور پیدا نکرد، چنان که بلاذری می گوید: «آن چیزی که از لحاظ تاریخی ثابت است این است که سعد در جلسه حضور پیدا نکرد».۵۲ اما بعد از جلسه، نزد ابوموسی رفته و او را سرزنش می کند.

۲ چنان که گذشت، سعد اندیشه خلافت را در ذهن خویش می پرورانید و در کمین شکار فرصتی بود تا اندیشه خود را عملی سازد، و به همین منظور پسرش را مأمور ساخته بود تا اخبار حکمیت را برای او بیاورد. از ظاهر نقل تاریخی به دست می آید که عمر بن سعد نیز از اندیشه پدرش آگاه بوده لذا به پدرش می گوید: «هم اکنون فرصت مناسبی برای در دست گرفتن قدرت می باشد.» و سعد در پاسخ می گوید: «اکنون فرصت مناسبی نیست».

۳ با توجه به کشف انگیزه اصلی سعد از روانه ساختن عمربن سعد به دومه الجندل و کسب اخبار حکمیت، این نکته به دست می آید که استفاده سعد از حدیث پیامبر (ان الله یحب العبد التقی الغنی الخفی) استفاده ابزاری بوده و برای مخفی نگه داشتن انگیزه اصلی (به دست گیری خلافت) بوده است.

گفتنی است که شعار سعدبن ابیوقاص برای کناره گیری از امام علی(علیه السلام) در جنگ ها این بود: باید به من شمشیری داده شود تا مؤمن را از کافر جدا کنم، چرا که من نمی دانم مؤمن را می کشم یا کافر را. این جمله، نخستین بار توسط سعد در قضیه شورشیان بر ضد عثمان و گفتوگوی عمار و سعد گفته شد و سعد این جمله را دلیلی برای همکاری نکردن با شورشیان مطرح کرد. و ظاهراً سعد در مقاطع گوناگون از این جمله استفاده کرده به گونه ای که شعار سعد برای توجیه کناره گیری وی از همکاری با امام شد، چنان که در نقلی آمده است: پسرش عامر نزد سعد آمد و پدرش را به همکاری با امام دعوت کرد که در پاسخ به عامر گفت: «پسرم، آیا مرا دعوت به فتنه می کنی؟ آیا می خواهی سردسته این فتنه باشم؟ به خدا این کار را نمی کنم مگر این که شمشیری داشته باشم که هرگاه خواستم با آن مسلمی را بزنم مرا آگاه کند و اگر خواستم کافری را بکشم او را بکشم. از پیغمبر شنیدم که می گفت: خداوند بنده ای را که غنی و کناره گیر و متقی است دوست دارد.»۵۳ و در جای دیگر می گوید: من وارد این فتنه نمی شوم تا این که به من شمشیری بدهید که چشم و دهان داشته باشد و هنگام جنگیدن و کشتار به من بگوید این فرد کافر است تا او را بکشم یا این شخص مؤمن یا مسلم است و او را نکشم».۵۴این جمله ها در نقل های مختلف بر زبان سعد جاری شده است.

همان گونه که گفته شد توجیه سعد بر عدم همکاری با امام این بود که شمشیری به من بدهید که مؤمن را از کافر باز شناسد این جمله سعد که در مقاطع گوناگونی گفته بود، دستاویزی برای معاویه شده بود و بدین وسیله، سعد را مسخره می کرد. ابن فوطی شیبانی می نویسد: «بعد از ماجرای مصالحه، سعد نزد معاویه رفت. معاویه به او گفت: «سلام بر کسی که حق را نمی شناسد تا از آن پیروی کند و باطل را نیز نمی شناسد تا از آن دوری کند» سعد در پاسخ گفت: تو می خواستی من با تو علیه علی بجنگم، در حالی که از پیامبر شنیدم که به دخترشان فرمود: تو از جهت پدر و شوهر از بهترین مردم هستی».۵۵

با این حال، سعد بن ابی وقاص مساعدت هر یک از دو طرف (علی و معاویه) را مساعدتی بر فتنه می انگاشت و پایان آن را آتش می دانست، ولی در عین حال، موقعیت علی را بر معاویه کاملا ترجیح می داد و در اشعاری که سرود و فرزندش (عمر بن سعد) نیز آن را شنید علی را ستود و معاویه را نکوهش کرد و گفت:

و لو کُنْتُ یوماً لا مُحالَه وافِداً *** تَبِعُ علیاً و الهوی حیث یَجعل

«این بنا باشد که روزی به این امر اقدام کنم از علی پیروی می کنم، آن جا که او تمایل نشان دهد».

برخی از معاصران در نقد سخن سعد چنین گفته اند: در کور دلی او همین بس که پیروی از امامی را که امامت و پیشوایی او در غدیر خم بر همگان روشن شد و پس از قتل عثمان کلیه مهاجران و انصار با او بیعت کردند، دخول در فتنه می پندارد.۵۶

در این جا ذکر دو نکته، ضروری است:

نکته اول: این که درباره تأخیر بیعت سعد و از طرف دیگر پای بند نبودن به بیعت و شرکت نکردن در جنگ های سه گانه امام علی باید گفت که تفکری در میان سعد و اتباع او وجود داشت که بهانه ای برای همراهی نکردن امام در جنگ ها بود. تفکر التقاطی آنان این بود که «ما بیعت برخلافت علی کرده ایم نه بیعت بر همراهی در جنگ ها». به دیگر سخن در تفسیر معنای بیعت، تفصیل داده و تفکیک کرده بودند. این تفکر ناشی از تفسیر نادرست معنای «بیعت» بوده است. گواه بر این مطلب این است که وقتی امام علی آنان را به نبرد دعوت می کند آنان عذر می آورند و امام در جواب آن ها می گوید که اگر بیعت کرده بودید باید می جنگیدید.۵۷ از این گفتوگو و گفتوگوهای دیگر معلوم می شود این تفکر در میان آنان بوده و از امام با این جمله ها خط بطلان بر این تفکر می کشد.

نکته دوم: این که یکی از اهداف مهم اعتزال و کناره گیری سعد و عدم همراهی وی با امام (با توجه به این که وی نیز خواهان منصب خلافت بود و هم چنین یکی از سرداران فتوحات و … و آشنا با فنون جنگ و رزم آوری و شخصیتی کاملا جا افتاده و مقبول اجتماعی و از صحابه سابقین بود) این بوده است که از این اعتزال و کناره گیری به عنوان تاکتیک و ترفندی برای در آستانه سقوط قرار دادن حکومت نوپای امام علی استفاده کند، چرا که به صحنه نیامدن شخصیت هایی مانند سعد که چهره ای نظامی و جنگ آور۵۸ و کار آمد بود، می توانست حکومت امام علی را در آستانه سقوط قرار دهد.

از طرف دیگر، جنگ جمل و از آن مهم تر جنگ صفین که معاویه با حکومتی که پایه های آن در شام محکم و استوار شده بود و لشکری با آرایش کاملا نظامی و قدرت تمام قصد براندازی حکومت نوپای علوی را داشت، سعد را در این اندیشه فرو برد که علی در این نبردها از بین می رود و خویش را که تنها بازمانده شورای شش نفره خلیفه دوم می دید، به عنوان خلیفه مسلمانان اعلام کند و مردم با وی بیعت کنند البته خطری که سعد را تهدید می کرد این بود که اگر معاویه پیروز میدان می شد و علی را از بین می برد می توانست ادعای خلافت کند سعد به این جریان نیز توجه داشت، لذا قبل از جنگ صفین زمانی که معاویه به کسانی که علی را همراهی نکرده بودند (از جمله سعد) نامه نگاری می کند و آنان را به بهانه انتقام از خلیفه سوم به جنگ علیه علی دعوت می کند، سعد در پاسخ خود به معاویه به این نکته تصریح می کند که اگر بنا باشد شخصی خلیفه شود و صلاحیت خلافت داشته باشد، اعضای شورای شش نفره می باشند، و من و علی بازماندگان آن شورا هستیم، پس تو (معاویه) نیز نباید به فکر خلافت مسلمانان باشی. بنابراین، جنگ صفین نیز که با قضیه حکمیت همراه شد نقطه مجهولی را برای سعد بهوجود آورد که وی را به مخاطره انداخت و نگرانی های وی را بیشتر کرد، به گونه ای که در بیرون از شهر از دور، اخبار حکمیت را توسط پسرش(عمربن سعد) پی گیری می کرد و در ریز جزئیات آن قرار می گرفت تا آن که قضیه حکمیت و نیرنگ عمروبن عاص که معاویه را خلیفه اعلام کرد تمامی معادلات سعد را به هم ریخت. لذا وقتی بعد از این قضایا نزد معاویه رفت وی را «پادشا» خطاب کرد نه «امیرالمؤمنین».۵۹ پس شاید بتوان گفته قضیه اعتزال و کناره گیری سعد و پیروان وی، «جریانی خزنده» بود برای در آستانه سقوط قراردادن حکومت امام علی و به دست گرفتن منصب خلافت.

حب خلافت، علت کناره گیری سعد

با توجه به تأخیر سعد در بیعت با امام و بیعت شکنی و عدم همراهی امام در جنگ های سه گانه سؤال این است که چرا سعد چنین مواضعی را نسبت به امام علی اتخاذ کرد و در قبال سایر خلفا این گونه عمل نکرد؟ با توجه به توضیحات گذشته درباره لغت «ضِغنه» در خبطه شقشقیه، اگر کینه سعد را نپذیریم دست کم حسادت وی را پذیرفتیم و در این جا نیز همان حسادت را علت کناره گیری سعد می دانیم، چنان که امام به عمار فرمود: «اما سعد، فحسودٌ».۶۰

هم چنین شیخ مفید به نقل از بعضی علما علت تخلف و کناره گیری سعد از امام علی را حسادت سعد به امام و طمع ورزی به مقام خلافت عنوان کرده و این حسادت زمانی شدت یافت که سعد به آرزوی خود (خلافت) نرسید و در نتیجه، سعی در خوار کردن امام بهوسیله کناره گیری و همراهی نکردن امام نمود.۶۱

خود سعد نیز به این مطلب اذعان دارد در آن جا که بعد از نقل فضایل حضرت علی(علیه السلام)برای سُلیم به وی گفت: «من فقط در همکاری با علی شک کردم و اگر در فضیلتی بر من پیشی گرفته به او حسادت کردم و گمان نمی کنم فراموشکار باشم، بلکه علی بر حق است».۶۲

البته روشن است که در خطبه شقشقیه که علت انحراف سعد را کینه سعد معنا کردیم، با جمله امام که فرمودند سعد حسود است تنافی ندارد، زیرا با اندکی تأمل این نکته به دست می آید که این دو دلیل در عرض یکدیگر و جدا نیستند، بلکه کینه معلول و حسد علت است، لذا امام در یک مرحله، اشاره به کینه کرده است و در جایی دیگر به سبب کینه. علت تصریح به سبب کینه، این است که کینه می تواند معلول علت های مختلفی مانند جهل، تعصب و … باشد، ولی امام سبب کینه را از این ابهام بیرون آورده و حسد را عامل کینه سعد ذکر می کند، چون حسد به نوعی متضمن علم می باشد، از این رو امام عامل کینه را حسد ذکر می کند تا بفهماند کینه سعد از روی علم می باشد نه جهل یا تعصب.

قبل از این که علت حسد سعد را بیان کنیم، باید گفت که انسان دنیاپرست به دو عنصر ثروت و قدرت دلبستگی دارد و برای رسیدن به هر کدام از آن ها از هیچ اقدامی فروگذار نمی کند و هر فردی را که مانع رسیدن به این هدف ببیند کنار می زند. حتی اگر بهترین انسان ها مانع او باشد، اما اگر به هر دلیلی نتواند مانع را از سر راه بردارد روش مبارزه و از میان بردن آن را تغییر داده و با ترفندهای متفاوت، او را اذیت و آزار می دهد تا بدین وسیله او را از سر راه بردارد، ترفندهایی مانند توطئه، کارشکنی یا کمک نکردن در لحظه های حساس و نیاز … .

مواضع سعد نیز چنین روندی را تداعی می کند. شواهد ذیل که درباره برخی از آن ها پیشتر بحث شد و اکنون فهرست وار می آوریم، مؤید این معناست:

۱ سعد در قبیله اش(بنی زهره) خود را خلیفه معرفی کرد و از آنان برای خود بیعت گرفت. سخنان سعد و برخی از صحابه در او اخر عمر ابوبکر، به ابوبکر و پاسخ وی به سعد و صحابه;

۲ شرکت در شورای شش نفره که خلیفه دوم با این کار به تمامی اعضای شورا اهلیت خلافت بخشید;

۳ تکرار متعدد خواسته سعد در مورد رسیدن به خلافت در مقاطع گوناگون، از جمله جواب سعد به نامه معاویه، دیدار سعد و معاویه در کاخ معاویه که معاویه را مَلِک و پادشاه خطاب کرد. معاویه از این سخن، عصبانی شد و گفت: چرا امرا امیرالمؤمنین خطاب نکردی؟ سعد در پاسخ گفت: این لقب در صورتی است که ما تو را امیر کرده باشیم، در حالی که تو خود به این کار چنگ زدی.۶۳ سعد با این جواب می خواهد به معاویه بگوید که ما اعضای شورا مستحق خلافت هستیم نه تو که از اعضای آن نیستی؟;

۴ وقتی معاویه به حج رفته بود، همراه سعد مشغول طواف خانه خدا بود. بعد از اتمام طواف به دارالندوه رفتند و معاویه لب به دشنام علی گشود. سعد خشمگین شد و به او گفت: مرا نزد خود نشاندی که علی را دشنام دهی؟! به خدا سوگند داشتن یکی از ویژگی های علی در من بهتر از طلوع خورشید بر من است. به خدا سوگند اگر مانند علی داماد پیامبر بودم بهتر از طلوع خورشید بر من است. به خدا سوگند پیامبر که در روز خیبر درباره علی فرمود: «لا عطین الرایه غداً رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله لیس بفرّار یفتح الله علی یدیه» اگر چنین کلامی درباره من می فرمود، بهتر از طلوع خورشید بر من است. به خدا سوگند دیگر با تو هم نشین نمی شوم، و آن گاه با عصبانیت از نزد معاویه برخاست. در همین حین معاویه به او گفت: «قبر کن جوابت را بشنو، تا به حال نزد من به اندازه این لحظه ناراحت نشده بودی؟ (به من بگو) آیا علی را یاری کردی؟ چرا از بیعت با او سر باز زدی؟ اگر این جمله ها را از پیامبر شنیده بودم تا آخر عمر خدمت گزار او می شدم. سعد در پاسخ گفت: «به خدا سوگند که من به این خلافت سزاوارترم». معاویه به او گفت: «بنی عذره این ادعا را از تو قبول نمی کنند».۶۴طبق بعضی از نقل ها گویا این گفتوگو چندین بار رخ داده است.۶۵

در این نقل ها به وضوح می یابیم اندیشه خلافت و قدرت در سعد امری کاملا مهم و جدی بوده و بعد از رحلت پیامبر در این فکر بود، به گونه ای که به خاطر خلافت و حسادت، از امام کناره گیری کرد.

به طور کلی فردی که خلافت و قدرت را دوست دارد برای رسیدن به آن هر کاری انجام می دهد و سعد نیز طبق یک تحلیل، مانع اصلی رسیدن به خلافت را امام می دانست، چرا که پیامبر این اهلیت را به وی عطا کرد، از این رو از هر ترفندی برای این بین بردن آن استفاده کرد، با رأی دادن به ابوبکر، عمر، عثمان، و بدین وسیله امام را از حق خویش محروم ساخت.

با این وصف زمانی که مردم بعد از کشته شدن عثمان به امام روی آوردند و امام را خلیفه خود دانستند، این امر برای سعد و امثال سعد بسیار گران آمد، چرا که مردم به مانع اصلی آن ها رأی دادند، از این رو، وقتی نتوانست مانع را از میان بردارد، با ترفند کناره گیری و اعتزال به مبارزه با امام برخاست. آری «تعارض منافع» باعث حسادت سعد به امام شد، چنان که خود سعد می گوید: گمان نمی کنم که این (علی) بیشتر از من مستحق خلافت باشد، چرا که من نیز جنگ جو می باشم، البته نسبت به کسی که بهتر از من باشد، بخل نمیورزم!»۶۶

هم چنین در زمان حکومت امام علی در پاسخ به نامه معاویه تصریح می کند که خود مستحق خلافت می باشد.۶۷

با توجه به شواهد تاریخی یاد شده، سخن شیخ مفید به نقل از بعضی علما که علت حسادت سعد را چنین بیان می کنند: «آن چیزی که سعد را فاسد کرد و او را نسبت به خلافت و کناره گیری از حضرت علی جری کرد، کار عمربن خطاب می باشد که وی را در شورا داخل کرد و با این کار اهلیت خلافت را به تمامی اعضای شورا داد»،۶۸ تمام نیست، چرا که سعد قبل از وارد شدن در شورا شش نفره نیز اندیشه خلافت را در سر می پروراند. نهایت سخنی که می توان در این جا گفت این است که شورای شش نفره، انگیزه و اندیشه سعد را برای به دست گیری خلافت ایجاد نکرد، بلکه تشدید کرد.

بازتاب کناره گیری سعد

۱ در کلام پیامبر

سُلَیْم بن قیس هلالی می گوید: «روزی سعد را ملاقات کردم، به او گفتم از علی شنیدم که از پیامبر نقل می کند که «از فتنه بپرهیزید، از فتنه سعد بپرهیزید، سعد دعوت به خوار کردن حق و اهل آن می کند». سعد در پاسخ گفت: «به خدا پناه می برم که با علی دشمنی کنم و یا او با من دشمنی کند…».۶۹

۲ در کلام امام علی

امام علی نیز در همان دوران به مناسبت های مختلف از کناره گیری سعد و برخی دیگر از صحابه انتقاد می کرد و چنان که گذشت امام آنان را به خاطر همراهی نکردن در جنگ جمل و صفین مورد مذمت و عتاب قرار داد. در نقل شیخ طوسی آمده است: فردی که حقانیت علی در جنگ جمل برای وی مشبته شده بود و نتوانسته بود حق را از باطل بشناسد از امام درباره حقانیت طلحه و زبیر و عایشه سؤال کرد. امام در پاسخ گفت: «حق و باطل را بهوسیله مردم نمی شناسند، بلکه حق را به تبعیت کردن از کسی که از آن تبعیت می کند بشناس و باطل را نیز به اجتناب از کسی که از او اجتناب می کند بشناس». سائل دوباره پرسید: آیا همانند عبدالله بن عمر و سعد بن ابی وقاص باشم؟ امام در پاسخ گفت: «عبدالله بن عمر و سعد حق را ذلیل کردند و باطل را یاری نکردند، پس چگونه حق را تبعیت کردند تا این که از آنان پیروی شود.۷۰

هم چنین نقل شده که از حضرت درباره کسانی که از همکاری با ایشان سرباز زدند سؤال شد، امام در پاسخ فرمودند: «خذلوا الحق و لم ینصروا الباطل; آن ها کسانی هستند که حق را ذلیل کردند و باطل را یاری نکردند».۷۱ ابن ابی الحدید در تفسیر این جمله می گوید: معنای این سخن این است که آنان مرا خوار و ذلیل کردند و با من در برابر معاویه نجنگیدند. بعد در ادامه به اصل گفتوگو میان امام علی و آنان اشاره می کند: «علی ابن جملات را درباره آن عده از اصحاب از جمله سعد، فرمود که در جنگ ها امام را همراهی نکردند. بعد در ادامه نقل می کند: «زمانی که امام علی(علیه السلام) آن ها را به جنگ دعوت کرد عذر آوردند و امام به آن ها فرمود: آیا بیعت با مرا انکار می کنید؟ در جواب گفتند: خیر، اما نمی جنگیم. امام فرمود: «اگر بیعت کرده بودید باید می جنگیدید». ابن ابی الحدید به نقل از استاد خود ابوالحسین می نویسد: «از این گفتوگو معلوم می شود که علی از آن ها راضی شده است و گناه آنان را بخشیده است!».۷۲

سخن استاد ابن ابی الحدید بسیار عجیب و غریب می باشد، زیرا در این نقل و نقل های یاد شده، امام آن ها را سرزنش کرده، پس چگونه می توان از این گفتوگو برداشت کرد که امام از آن ها راضی شده است؟! هم چنین در نقل دیگر آمده است که وقتی در جنگ جمل آنان از همراهی با امام سرباز زدند امام به آن ها فرمود: «انصرفوا فسیغنی الله تعالی عنکم; بروید خداوند مرا از شما بی نیاز می کند».۷۳ در این دو نقل، لحن امام توبیخ آمیز است و نارضایتی امام را نشان می دهد، با این حال، چگونه می توان از آن، رضایت امام را استفاده کرد.

۳ در کلام امام حسن

امام حسن می فرماید: «شکایتم را فقط به خدا عرضه می دارم … وقتی خبر کشته شدن ذوالثدیه (رئیس خوارج) به سعد رسید اظهار ناراحتی و پشیمانی کرد … و گفت: «اگر می دانستم این همان ذوالثدیه است علی را در جنگ با وی یاری می کردم …» امام می افزاید: وقتی معاویه به سعد می رسد به او می گوید: «ای ابا اسحاق! چه چیزی مانع شد که مرا در خون خواهی امام مظلوم (عثمان) یاری ننمایی؟» سعد گفت: همراه تو علیه علی بجنگم؟، هرگز، زیرا از پیامبر شنیدم که فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی» معاویه به وی گفت: «تو این جمله را از پیامیر شنیدی؟» سعد گفت: «آری، اگر چنین نباشد هر دو گوشم کَر باد». سپس معاویه گفت: «تو الان هیچ عذری برای کنارگیری نداری، به خدا سوگند اگر من این جمله را از پیامبر شنیده بودم هرگز با علی نمی جنگیدم!!»

امام حسن می فرماید: «معاویه بیشتر از این حدیث را هم از پیامبر در مورد علی شنیده بود … ، ولی منظور معاویه از این جمله این است که به سعد بفهماند که تو هیچ توجیهی برای کناره گیر از علی نداری».۷۴

از این بیان و مقایسه امام به دست می آید که امام در مقام توبیخ سعد می باشد، چرا که سعد علم به حق بودن امام علی داشت، ولی با آن حضرت همکاری نکرد. پس هیچ حجت و عذری برای اعتزال و کناره گیری سعد وجود نداشت.

نقد دیدگاه و توجیه ناروای مورخان متعصب

چنان که قبلا اشاره شد کسانی چون ابن عبدالبر قرطبی،۷۵ ابن حجر عسقلانی،۷۶ذهبی،۷۷ و برخی دیگر۷۸ علاون بر این که بیعت نکردن سعد یا تأخیر در بیعت و همراهی نکردن با امام را در جنگ ها منعکس نکرده اند، بلکه در مقابل و در توجیه این کار، از دوران امام علی به فتنه تعبیر کرده و بدین سان کناره گیری سعد را امری کاملا روا و به جا جلوه داده اند. برای توجیه این اعتزال نیز به روایت ذیل تمسک کرده اند: «علی بعد از ماجرای حکمیت طی سخنرانی فرمود: برای خداوند جایگاه و منزلی می باشد که آن را بر سعدبن مالک [یعنی سعد بن ابی وقاص زیرا نام پدر سعد مالک بود] و عبدالله ابن عمر قرار داده است، به خدا سوگند اگر گناهی دارند (یعنی کناره گیری آن ها) بسیار کوچک و مورد بخشش است، و اگر کار نیکویی دارند، خداوند بزرگ و مشکور است».۷۹

در سند این روایت، محمد بن ضحاک و فرزندش یحیی قرار دارند که هیثمی در نقد این روایت گفته است آن ها را نمی شناسم.۸۰ سخن هیثمی کاملا صحیح است، زیرا هیچ نامی از این دو شخصیت در کتاب های رجالی نیست و اصطلاحاً مهمل می باشند، هم چنین احمد بن علی سلیمانی می گوید: زبیر بن بکار که در سند حدیث قرار دارد، حدیث جعل می کرده و حدیث وی پذیرفته نیست.۸۱ ابو حاتم رازی نیز می گوید که از زبیر بن بکار حدیثی نمی نگارم.۸۲ همین امر، جعلی بودن روایت را تقویت می کند.

البته خود سعد بن ابیوقاص نیز برای توجیه کناره گیری خود از امام، در همان دوران به احادیثی از پیغمبر تمسک می کرد. در مورد این احادیث و توجیهات دو احتمال وجود دارد:

۱ همه این روایات دروغ و جعلی است، ۲ یا این که صدور روایات از پیامبر ثابت بوده، ولی در تطبیق بر مصداق اشتباهی رخ داده است.

احتمال اول، دوره از ذهن نبوده و چنان که گذشت، بعضی از آن ها جعلی است.۸۳ احتمال دوم نیز اگر صحیح باشد در مورد سعد صادق نیست، زیرا وی به تمامی فضایل امام علی واقف بوده است، چنان که به سُلَیم گفت: «من فقط در همکاری با علی شک کردم و اگر در فضیلتی برمن پیشی گرفته به او حسادت کردم و گمان نمی کنم فراموش کار باشم، بلکه علی برحق است».۸۴

بنابراین، نمی توان گفت که وی در تطبیق بر مصداق دچار اشتباه شده است، لذا تنها سخنی که می توان گفت: (برفرض صحت روایات) این است که وی از احادیث پیامبر استفاده ابزاری می کرده و به دیگر سخن، مصداق «کلمه حق یراد بها الباطل» است.

اظهار ندامت سعد!!

زمانی که سعد به هدف اصلی خود (خلافت) نرسید به اشتباهات خود اعتراف کرد. سُلَیم بن قیس هلالی می گوید: «روزی نزد محمد بن مسلمه، سعدبن ابی وقاص و عبدالله بن عمر رفتم، شنیدم که می گفتند: ما از فرجام تخلف از علی و خودداری از همراهی وی از نبرد با یاغیان هراسانیم». سُلَیم می گوید: «به آن ها گفتم: از علی شنیدم که می گوید: پیامبر مرا به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین امر کرده است». سُلَیم می گوید: «بعد از این جمله، همگی گریستند و گفتند: «علی راست می گوید، چرا که هر چه از خدا و پیغمبر نقل می کند چیزی جز حق نیست، باشد که خداوند ما را از این تخلف و کناره گیری ببخشاید!»۸۵ ولی چه سود که در آن لحظات حساس امام را تنها گذاشته و سعی در تخریب و سقوط حکومت وی داشته اند، باری اگر نیز واقعاً قصد جبران خطاهای خویش را داشتند باید فرزند علی را (امام حسن) یاری می کردند، اما وی را نیز یار نکردند.

سخن پایانی

با توجه به مطالب یاد شده چنین ثابت شد که سعد یکی از دشمنان سرسخت امام بود و این دشمنی را در قالب ها و پوشش های مقبول اجتماعی پنهان می کرد و همین امر باعث شد که وی به عنوان یک دشمن مطرح نشود. هم چنین بیعت سعد با ابوبکر، عمر، عثمان و معاویه و عدم بیعت با امام علی، چیزی جز کینه و دشمنی سعد با امام نمی باشد. حق این است که نام سعد در شمار «ناکثین» ثبت شود، چرا که با توجه به تأخیر و تردید سعد صحابی در بیعت با امام (که سعد واقف به افضلیت ایشان بود) و این که در ادامه نیز بیعت خود را حفظ نکرد و با شرکت نکردن در جنگ ها و یاری نکردن امام، بیعت خود را شکست، هیچ فرقی نمی توان میان طلحه و زبیر و سعد قائل شد، بلکه هر دو با هدف به دست گیری خلافت و قدرت بیعت شکستند (طلحه و زبیر با شمشیر، و سعد با سکوت و اعتزال) و سعد این گونه ننگی را به خود خرید که تاریخ آن را فراموش نمی کند و هر چه زمان می گذرد این لکه ننگ پر رنگ تر می شود.

گفتنی است این سخن که «بین اصحاب پیامبر بر سر خلافت هیچ اختلاف و چالشی وجود نداشته و روابط دوستانه با هم داشتند» صحت ندارد، و موضع سعد نسبت به خلافت در زمان ابوبکر و دیگر خلفا، بهویژه نسبت به امام علی گواه بربطلان این سخن بوده و این که برخی، شیعه را به ترسیم روابط تیره صحابه متهم می کنند سخن بی پایه و اساسی است.

با توجه به این که سعد یکی از صحابه سابقین بوده و در عین حال، حب خلافت و یک سری صفات جاه طلبانه داشت جای شگفتی است که ذهبی از این نقاط تیره و تار چشم می پوشد و درباره وی می گوید: «لقد کان اهلا للامامه کبیر الشأن!!»۸۶

فهرست منابع:

۱. ابن ابی الحدید معتزلی(متوفای ۶۵۶ق)، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم: بیروت، داراحیاء الکتب العربیه، ۱۳۸۵ق.

۲٫ ابن اثیر، عزالدین، اسدالغابه فی معرفه الصحابه، تهران، مکتبه اسلامیه، [بی تا].

۳٫ ، الکامل فی التاریخ، چاپ اول: بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.

۴٫ ابن اثیرجوزی، مجدالدین، النهایه فی غریب الحدیث، چاپ چهارم: مؤسسه اسماعیلیان، ۱۳۶۴٫

۵٫ ابن تغزی اتابکی، جمال الدین، یوسف، النجوم الزاهره فی ملوکی مصر و القاهره، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۳ق.

۶٫ ابن جوزی، المنتظم، چاپ اول: دارالفکر، ۱۴۱۵ق.

۷٫ ابن حبان، کتاب الثقات، چاپ اول: بیروت، دارالکفر، ۱۳۹۳ق.

۸٫ ، کتاب المجروحین، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۲ق.

۹٫ ابن حجر عسقلانی، اتحاف المهره باطراف العشره، چاپ اول: عربستان، جامعه الاسلامیه فی المدینه، ۱۴۱۳ق.

۱۰٫ ، لسان المیزان، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۶ق.

۱۱٫ ، الاصابه فی تمییز الصحابه، چاپ اول: بیروت، دارصادر، ۱۳۲۸ق.

۱۲٫ ، المطالب العالیه، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۴ق.

۱۳٫ ، تقریب التهذیب، چاپ دوم: بیروت، دارالفکر، ۱۳۹۵ق.

۱۴٫ ، تهذیب التهذیب، چاپ اول: دارالفکر، ۱۴۰۴ق.

۱۵٫ ابن حنبل، احمد، مسند، چاپ اول: بیروت، دار صادر، [بی تا].

۱۶٫ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، چاپ دوم: تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۵٫

۱۷٫ ابن سعد، الطبقات الکبری، چاپ اول: بیروت، دارصادر، ۱۴۱۸ق.

۱۸٫ ابن شبَه، تاریخ المدینه المنوره، چاپ اول: مدینه المنوره، ۱۴۱۳ق.

۱۹٫ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، چاپ دوم: بیروت، دارالاضواء، ۱۴۱۲ق.

۲۰٫ ابن عبدالبر قرطبی، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۲۱٫ ابن عبدربّه اندلسی، العقد الفرید، چاپ سوم: بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۳۸۴ق.

۲۲٫ ابن عدی، عبدالله بن عدی جرجانی، الکامل فی ضعفاء الرجال، چاپ سوم: بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ق.

۲۳٫ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۹ق.

۲۴٫ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب، چاپ اول: دمشق، دار ابن کثیر، ۱۴۰۶ق.

۲۵٫ ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، وزارت ارشاد اسلامی.

۲۶٫ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، چاپ پنجم، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۹ق.

۲۷٫ ، جامع المسانید و السنن، تحقیق عبدالمعطی امین قلعجی، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.

۲۸٫ ابن منظور افریقی، لسان العرب، چاپ ششم: بیروت، دارصادر، ۱۴۱۷ق.

۲۹٫ ابو حاتم رازی،(متوفای ۳۲۷ق)، الجرح و التعدیل، چاپ اول: دارالفکر، [بی تا].

۳۰٫ احمد بن سهل، (متوفای ۳۲۲ق)، کتاب البداء و التاریخ، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق.

۳۱٫ اردبیلی، حدیقه الشیعه، تصحیح صادق حسن زاده، چاپ دوم: قم، انصاریان، ۱۳۷۸٫

۳۲٫ اسکافی، ابوجعفر، المعیار و الموازنه، ترجمه دکتر مهدوی دامغانی، تهران، نشر نی، ۱۳۷۴٫

۳۳٫ اصفهانی، ابوالفرج، الاغانی، چاپ دوم: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۱ق.

۳۴٫ اصفهانی، ابونعیم، حلیه الاولیاء، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۶ق.

۳۵٫ بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری، چاپ اول: بیروت، دارالمعرفه، [بی تا].

۳۶٫ بکری اندلسی، عبدالله بن عبدالعزیز، معجم مااستعجم، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۸ق.

۳۷٫ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ق.

۳۸٫ بیهقی، احمد بن حسین، دلائل النبوه و معرفه احوال صاحب الشریعه، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ق.

۳۹٫ ترمذی، جامع الصحیح، چاپ اول: بیروت، داراحیاء التراث العربی، [بی تا].

۴۰٫ تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، چاپ دوم: قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۰ق.

۴۱٫ جعفریان، رسول، تاریخ خلفاء، چاپ اول: تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۴٫

۴۲٫ ، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، چاپ پنجم: انتشارات انصاریان، قم، ۱۳۸۱٫

۴۳٫ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، همراه حاشیه ذهبی، چاپ دوم: بیروت، دارالمعرفه، [بی تا].

۴۴٫ حلبی، ابوالصلاح، تقریب المعارف، تحقیق فارس تبریزیان، چاپ اول: [بی ج]، ۱۳۷۵٫

۴۵٫ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۴۶٫ خوارزمی، مؤید الدین محمد، ترجمه احیاء علوم الدین غزالی، چاپ سوم: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۲٫

۴۷٫ دشتی، محمد، و کاظم محمدی، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، چاپ هفدهم: قم، جامعه مدرسین، ۱۳۷۸٫

۴۸٫ دمیری، حیاه الحیوان الکبری، چاپ اول: تهران، انتشارات ناصر خسرو، [بی تا].

۴۹٫ دینوری، ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۳۶۳٫

۵۰٫ دینوری، احمد بن داود، الإخبار الطوال، چاپ اول: قم، انتشارات شریف رضی، ۱۳۷۵٫

۵۱٫ ذهبی، شمس الدین، المغنی فی الضعفاء، چاپ اول: دمشق، دارالمعارف، ۱۳۹۱م.

۵۲٫ ، میزان الاعتدال، بیروت، دارالفکر.

۵۳٫ ، العِبَر فی خَبَر مَن غَبَر، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۵۴٫ ، تاریخ الاسلام، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ق.

۵۵٫ ، سیر اعلام النبلاء، چاپ یازدهم: بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۷ق.

۵۶٫ سبحانی، جعفر، فروغ ولایت، چاپ دوم: انتشارات صحیفه، ۱۳۷۱٫

۵۷٫ سلیم بن قیس هلالی، تحقیق محمد باقر انصاری، چاپ دوم: قم، نشر الهادی، ۱۴۱۶ق.

۵۸٫ سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفا، چاپ اول: بیروت، مؤسسه عزالدین، ۱۴۱۲ق.

۵۹٫ صدوق، علی بن حسین، علل الشرائع، چاپ اول: قم، مکتبه الداوری، ۱۳۸۵ق.

۶۰٫ طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، چاپ دوم: بیروت، داراحیا التراث العربی، [بی تا].

۶۱٫ طبرسی، ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب، تحقیق شیخ ابراهیم بهادری و محمد هادی، چاپ دوم: قم، دارالاسوه، ۱۴۱۶ق.

۶۲٫ طبری، (متوفای ۳۱۰ق)، تاریخ الامم و الملوک، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ق.

۶۳٫ طوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن، الأمالی، چاپ اول: مؤسسه انوار الهدی، ۱۴۱۴ق.

۶۴٫ عسکری، سیدمرتضی، یکصدوپنجاه صحابی ساختگی، چاپ سوم: انتشارات بدر، ۱۳۷۸٫

۶۵٫ عُقَیلی، محمد بن عَمرو، الضعفاء الکبیر، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۴ق.

۶۶٫ فیض کاشانی، معادن الحکمه فی مکاتیب الائمه، چاپ اول: یزد، انتشارات مکتبه وزیری، [بی تا].

۶۷٫ قشیری، ابوالحسین مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، چاپ اول: بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ۱۳۷۷ق.

۶۸٫ مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.

۶۹٫ ، جلاء العیون، چاپ دوم: قم، انتشارات سرور، ۱۳۷۴٫

۷۰٫ محمودی، محمدجواد، ترتیب الامالی، (ترتیب موضوعی امالی صدوق و مفید و طوسی)، چاپ اول: قم، مؤسسه معارف اسلامی، ۱۴۲۰ق.

۷۱٫ مزّی، تهذیب الکمال، چاپ اول: دارالفکر، ۱۴۱۴ق.

۷۲٫ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، [بی تا].

۷۳٫ مفید، الجمل و النصره لسید العتره، چاپ دوم: قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۶ق.

۷۴٫ منقری، نصر بن مزاحم، وقعه صفین، چاپ دوم: قم، کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی، ۱۳۸۲ق.

۷۵٫ نمازی شاهرودی، علی، مستدرکات علم الرجال، چاپ اول: [بی ج].

۷۶٫ هیثمی، ابن حجر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، چاپ دوم: دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ق.

۷۷٫ یعقوبی، احمد بن ابی واضح(متوفای ۲۸۴ق)، تاریخ یعقوبی، ترجمه ابراهیم آیتی، چاپ سوم: تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،[بی تا].

پی نوشت:

۱ . ابن جوزی، المنتظم، ج ۳، ص ۱۲۴۳; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۹۲; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۲۳۷; ابن خلدون، العِبَر، ج ۲، ص ۶۰۳ و ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۷۳٫

۲ . ابن قتیبه، همان، ج ۱، ص ۲۸ و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۳۳۶٫

۳ . شیخ مفید، الجمل، ص ۱۲۰٫

۴ . محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۰۱; ابونعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۹۴; طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص۳۲۲; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۷، ص ۲۹۹ و ذهبی، تاریخ الاسلام (حوادث ۴۱ تا ۶۰)، ص ۲۱۹٫

۵ . شمس الدین ذهبی، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۶ . همان.

۷ . شمس الدین ذهبی، المغنی فی الضعفاء، ج ۱، ص ۲۹۲ و ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۳۴٫

۸ . همو، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۹ . ابو حاتم رازی، الجرح و التعدیل، ج ۴، ص ۲۷۸، شماره ۱۱۹۸ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۱۰ . ابن حبان، سیف را جاعل حدیث می داند. کتاب المجروحین، ج ۱، ص ۳۴۵-۳۴۶ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۲، ص۲۵۵-۲۵۶٫

۱۱ . ابن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج ۳، ص ۴۳۶ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۵۵٫

۱۲ . الضعیفاء الکبیر، ج، ص ۱۷۵٫

۱۳ . تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۴۴٫

۱۴ . برای اطلاع بیشتر از «سیف بن عمر» و احادیث دروغ وی ر.ک: علامه عسکری، یک صدوپنجاه صحابی ساختگی و همو، عبدالله بن سبأ.

۱۵ . متأسفانه همو افسانه عبدالله بن سبأ را نقل می کند و عوام اهل سنت یا خواص العوام آنان، چشم بسته این جریان را پذیرفته و بدون دقت آن را نقل می کنند.

۱۶ . ابن سعد، الطبقا الکبر، ج ۵، ص ۱۶ و ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، ص ۲۸٫

۱۷ . طبق نقل های تاریخی سعد بن ابی وقاص بیش از سه مرتبه والی کوفه شده و هر بار به خاطر نارضایتی مردم عزل شد. در آخرین مرتبه به خاطر امین نبودن در حفظ بیت المال کوفه برکنار شد. تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۵۷; طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۵۹۵; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۲۳۱; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۱۵۷ و ابو الفرج اصفهانی، الأغانی، ج۵، ص ۱۳۴٫

۱۸ . طبری، همان، ج ۲، ص ۶۹۷; شیخ مفید، الجمل، ص ۱۳۱; ابن جوزی، المنتظم، ج ۳، ص ۱۲۴۲; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص ۲۳۷; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۹۱; مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸-۱۹; بلاذری، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۹; اسکافی، المعیار و الموازنه، ص ۹۷ و دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۵۳٫

۱۹ . مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۹٫

۲۰ . ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۲۸۷، ۲۹۱ و ۳۱۰٫

۲۱ . ابوحاتم رازی، الجرح و التعدیل، ج ۸، ص ۳۸; ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۶۷۸; مزی، تهذیب الکمال، ج ۱۷، ص ۱۳۶ و ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۳۴۷-۳۴۸٫

۲۲ . تدلیس، یعنی این که یکی از زوات، نام یکی از راویان را که از آنان شنیده، عوض یا حذف کند.

۲۳ . ابن حبّان، کتاب الثقات، ج ۹، ص ۴۳; مزی، تهذیب الکمال، ج ۱۷، ص ۱۳۷-۱۳۸; ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۹، ص ۳۴۷ و ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۶۷۷٫

۲۴ . الکامل فی ضعفاء الرجال، ج ۶، ص ۲۴۴٫

۲۵ . الضعفاء الکبیر، ج ۴، ص ۱۱۵ .

۲۶ . تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۱۹۸٫

۲۷ . تهذیب الکمال، ج ۱، ص ۱۳۸٫

۲۸ . میزان الاعتدال، ج ۳، ص ،۶۷۷ و المغنی فی الضعفاء، ج ۲، ص ۱۳۸٫

۲۹ . مزّی، تهذیب الکمال، ج ۱۷، ص ۱۳۸ و ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۳۴۷٫

۳۰ . تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۱۹۸ و تهذیب التهذیب، ج ۹، ص ۳۴۷٫

۳۱ . بغدادی، تاریخ بغداد، ج ۱۴، ص ۲۹۴ و ر.ک: ذهبی، میزان الاعتدال، ج ۴، ص ۴۵۳; همو، سیراعلام النبلاء، ج ۱۵، ص ۲۹۶; ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج ۶، ص ۳۹۹ و ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب، ج ۴، ص ۱۷۸٫

۳۲ . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۷۳; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۳۳; ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۲۲; همو، تاریخ الاسلام، حوادث ۴۱-۶۰هجری، ص ۲۱۹; ابن زید بلخی، کتاب البدء و التاریخ، ج ۲، ص ۲۲۰ و مزّی، تهذیب الکمال، ج ۷، ص ۱۱۵٫

۳۳ . دمیری، حیاه الحیوان الکبری، ج ۱، ص ۸۱٫

۳۴ . ابن خلدون، العِبَر، ج ۱، ص ۲۶۷٫

۳۵ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۵-۹۶ و ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۴۴۴; دینوری، الاخبار الطوال، ص ۱۴۲; اسکانی، المعیار و الموازنه، ص ۱۰۵ و مجلسی، بحارالأنوار، ج ۳۲، ص ۶۹٫

۳۶ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۵٫

۳۷ . تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۳۳; ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۵، ص ۸۳; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۱۰، ص ۸۸ و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۵، ص ۵۴۰٫

۳۸ . رسول جعفری، تاریخ خلفاء، ج ۲، ص ۲۲۶٫

۳۹ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۵-۹۶، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۹; مجلسی، بحارالأنوار، ج ۳۴، ص۲۸۶; نهج البلاغه کلمات قصار ۱۵، در نهج البلاغه «ما کل مفتون یُعاتب» ثبت شده اس.

۴۰ . ر.ک: شیخ مفید، الجمل، ص ۹۶٫

۴۱ . منقری، وقعه صفین، ص ۷۴-۷۵; تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۸۷-۸۸; ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۳۳۷-۳۳۸ و ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲٫

۴۲ . جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص ۴۹۶٫

۴۳ . رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص ۸۲٫

۴۴ . احمد بن داود دینوری، الاخبار الطوال، ص ۱۴۲-۱۴۳; شیخ طوسی، الامالی، ص ۷۱۶; مجلسی، ج ۴۳، ح ۲ و محمودی، ترتیب الامالی، ج ۳، ص ۴۹۷٫

۴۵ . دینوری، الاخبار الطوال، ص ۱۴۰-۱۴۱; منقری، وقعه صفین، ص ۶۵٫ محمد بن مسلمه کسی است که موقع قتل عثمان و دوران امام علی گوشه نشین شد و شمشیر خود را از چوب ساخت! (شمس الدین ذهبی، العِبَر فی خبر من غَبَر، ج ۱، ص ۳۷).

۴۶ . منقری، وقعه صفین، ص ۳۴۶ و ۳۵۶; رسول جعفریان، تاریخ خلفاء، ج ۲، ص ۳۰٫ عمروبن عاص حین جنگ صفین به پسرش گفت: علی کجاست؟ گفت: بر آن بلندی می بینم… سپس عمروبن عاص از ابن عمرو سعد تجلیل کرد و گفت: خوشا به حال سعد و ابن عمر که در جنگ حضور پیدا نکردند … (ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۲، ص ۴۶۱ و ابن اثیر جزری، النهایه فی غریب الحدیث، ج ۴، ص ۱۵).

۴۷ . ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۰۸; مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۹; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص ۵۲۱ و ابن حجر عسقلانی، اتحاف المهره بزوائد العشره، ج ۵، ص ۱۵۳٫

۴۸ . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۳۰; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۲۹۳; ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۱۹ و منقری، وقعه صفین، ص ۵۳۸٫

۴۹ . مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۶۸; ابن کثیر دمشقی، جامع المسانید و السنن، ج ۵، ص ۱۴۵ و ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص ۲۹۳٫

۵۰ . ابن خلدون، العِبَر، ج ۲، ص ۶۳۶; ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۳۳ و ج ۴، ص ۲۵۷ و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۳۲٫

۵۱ . بلاذری، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۱۸٫ نکته قابل ذکر این است که هدف از دعوت کردن بزرگان صحابه همچون سعد به جلسه حکمیت، مشروعیت بخشیدن به جلسه و بالتبع نتیجه آن بوده و از آن طرف، سعد که از این وضعیت ناراضی بود و خود را مستحق خلافت می دانست، بهترین راه برای اعتراض را شرکت نکردن در جلسه می دانست لذا در جلسه شرکت نکرد.

۵۲ . بلاذری، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۳۰٫

۵۳ . «أی بنی أفی الفتنه تامرنی ان اکون رأساً؟ لا والله حتی أُعطی سیفاً ان ضربت به مسلماً نبا عنه و ان ضربت به کافراً قتله، سمعت رسول الله یقول: ان الله یحب العبد الغنی الخفی التقی» (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۲۲، ص ۲۴۲).

۵۴ . «… لا، حتی تأتونی بسیف عینان و لسان و شفتان، فیقول: هذا کافرً فأقتله و هذا مؤمن او مسلم». (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۲۲، ص ۲۴۳).

۵۵ . ابن قوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۵، ص ۵۲۴; خوارزمی، ترجمه احیاء علوم الدین غزالی، ج ۲، ص ۵۰۲ و ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۸۶٫

۵۶ . جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص ۶۰۸٫

۵۷ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۵٫

۵۸ . ابن شبَه، تاریخ المدینه المنوره، ج ۳، ص ۸۸۱ و ۸۳۳ و طبرسی، الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۲۰٫

۵۹ . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۴; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۰۹ و ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۵، ص ۲۵۱ و ج۶، ص ۱۰۶٫

۶۰ . دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۷۳; شیخ طوسی، الامالی، ص ۷۱۶; مجلسی ج ۴۳، حدیث ۲و تستری، قاموس الرجال، ج ۵، ص ۲۱٫

۶۱ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۷٫

۶۲ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۸۷-۸۸۸; محمودی، ترتیب الامالی، ج ۲، ص ۳۰۸٫ البته این احادیث از طریق اهل سنت، توسط سعد نقل شده است: شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۶۰ و ۱۶۱; ابن کثیر دمشقی، جامع المسانید و السنن، ج ۵، ص۲۱۵ و ۲۳۷; مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۰; بیهقی، دلائل النبوه، ج ۵، ص ۲۲۰; کشف المشکل، ج ۱، ص ۲۳۶; رسول جعفریان، تاریخ الخلفاء، ص ۱۷۶; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۷; ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۴، ص ۳۳۸; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۷ تا ۱۱۰; ترمذی، جامع الصحیح، ج ۵، ص ۶۳۸; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۰۸; ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۴، ص ۲۸; ابن اثیر، جامع الاصول، ج ۸، ص ۶۰۵; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹ و ابن شعیب نسائی، خصائص امام علی، ص ۹۴٫

۶۳ . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۴; ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۰۹ و ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۵، ص ۲۵۱ و ج۶، ص ۱۰۶٫

۶۴ . مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۸ ۱۹; ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۵۳ و ج ۸، ص ۸۰; ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۴، ص ۳۳۸; تستری، قاموس الرجال، ج ۵، ص ۲۴; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۷ و ۱۱۰; ترمذی، جامع الصحیح، ج ۵، ص ۶۳۸; ابن اثیر، اسدالغابه، ج ۴، ص ۲۸; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹; خوارزمی، ترجمه احیاء العلوم، ج ۳، ص ۳۷۰; حدیقه الشیعه، ج ۱، ص ۴۹۸٫ جمله اخیر اشاره به این نکته است که آن روز، سعد را به بنی عذره نسبت می دادند و مشهور بود که سعد زنا زاده است، چرا که مردی از بنی عذره با مادر سعد زنا کرده است و او از ناحیه زنا تولد یافته است. (ر.ک: خوارزمی، ترجمه احیاء علوم الدین، ج ۳، ص ۳۷۰; مجلسی، جلاءالعیون، ص ۵۷۹ و مقدس اردبیلی، حدیقه الشیعه، ج ۱، ص ۴۹۸)، لذا معاویه با این جمله می خواست بگوید تو از قریش نیستی و بدین وسیله بتواند اندیشه خلافت را از ذهن سعد بیرون کند و از او سلب صلاحیت کند.

۶۵ . شیخ طوسی، الامالی، ص ۵۹۸; مجلس ص ۲۶، حدیث ۱۷; محمودی، ترتیب الامالی، ج ۲، ص ۳۸۱ و ج ۳، ص۲۲۴ و ۴۵۷; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۷۶ و ۷۷ و ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۸۰٫

۶۶ . ابن سعد، الطلقات الکبری، ج ۳، ص ۱۰۱; ابن نعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۹۴; طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص۳۲۲; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۷، ص ۲۹۹ و ذهبی، تاریخ الاسلام، ص ۲۱۹٫

۶۷ . ابن عبدربه، العقد الفرید، ج ۴، ص ۳۳۷-۳۳۸; دینوری، الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲۰ و منقری، وقعه صفین، ص ۷۴-۷۵٫

۶۸ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۷٫

۶۹ . ابن حجر عسقلانی، المطالب العالیه، ج ۴، ص ۶۳، ح ۳۹۶۶ و کتاب سلیم بن قیس هلال، ج ۲، ص ۸۸۷-۸۸۸٫

۷۰ . «ان الحق و الباطل لا یعرفان بالناس ولکن اعرف الحق باتباع من اتبعه، و الباطل باجتناب من اجتنبه … ان عبدالله بن عمر و سعد اخذلا الحق و لم ینصرا الباطل متی کان امامین فی الخیر فیتبعان» (شیخ طوسی، الامالی، ص ۱۳۴; مجلسی، ۵، حدیث ۲۹; محمودی، ترتیب الامالی، ج ۳، ص ۵۴۰ و علی نمازی، مستدرک علم الرجال، ج ۲، ص ۲۶۷٫ هم چنین به همین مضمون، تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۱۰).

۷۱ . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۷۳; مزّی، تهذیب الکمال، ج ۷، ص ۱۱۵; تاریخ یعقوبی(به اندکی اختلاف)، ج ۲، ص۲۱۰; شیخ طوسی، الامالی، ص ۱۳۴; مجلسی ۵، حدیث ۲۹ و محمودی، ترتیب الامالی، ج ۳، ص ۵۴٫

۷۲ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۱۱۵٫

۷۳ . شیخ مفید، الجمل، ص ۹۶٫

۷۴ . شیخ صدوق، علل الشرانع، ج ۱، ص ۲۲۳ و فیض کاشانی، معادن الحکمه فی مکاتیب الائمه، ج ۲، ص ۱۰٫

۷۵ . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۷۳٫

۷۶ . ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۳۳٫

۷۷ . ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۲۲، همو، تاریخ الاسلام (حوادث سال ۴۱-۶۰)، ص ۲۱۹٫

۷۸ . بلخی، کتاب البدء و التاریخ، ج ۲، ص ۲۲۰ و مزّی، تهذیب الکمال، ج ۷، ص ۱۱۵٫

۷۹ . طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص ۱۴۳ و ۱۴۴; هیثمی، مجمع الزواندی، ج ۷، ص ۲۴۶ و ذهبی، تاریخ الاسلام (حوادث سال ۴۱-۶۰) سند روایت: حسن بن علی الطوسی عن زبیر بن بکار، عن یحیی بن محمد بن ضحاک الخرامی عن ابیه قال …

۸۰ . هیثمی، مجمع الزواندی، ج ۷، ص ۲۴۷٫

۸۱ . ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۱۲، ص ۳۱۴ و همو، میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۶۶٫

۸۲ . رازی، الجرح و التعدیل، ج ۳، ص ۵۸۵٫

۸۳ . ابن حجر عسقلانی می گوید: «بعضی از این احادیث ضعیف هستند». (اتحاف المهره، ج ۵، ص ۱۵۰).

۸۴ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۸۷-۸۸۸ و محمودی، ترتیب الامالی، ج ۲، ص ۳۰۸٫ البته این احادیث از طریق اهل سنت، توسط سعد نقل شده است: شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۶۰ و ۱۶۱; ابن کثیر دمشقی، جامع المسانید و السنن، ج ۵، ص۲۱۵ و ۲۳۷; مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۰; بیهقی، دلائل النبوه، ج ۵، ص ۲۲۰; کشف المشکل، ج ۱، ص ۲۳۶; سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص ۱۷۶; هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۷; ابن فوطی شیبانی، مجمع الآداب فی معجم الالقاب، ج ۴، ص۳۳۸; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۷- ۱۱۰; ترمذی، جامع الصحیح، ج ۵، ص ۶۳۸; حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۰۸; ابن اثیر، اسدالغابه، ج ۴، ص ۲۸; ابن اثیر، جامع الاصول، ج ۸، ص ۶۰۵; ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹ و ابن شعیب نسائی، خصائص امام علی، ص ۹۴٫

۸۵ . کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج ۲، ص ۸۹۰٫

۸۶ . ذهبی، سیراعلام النبلاء، ج ۱، ص ۱۲۲٫

منبع : طبسی, محمدمحسن؛ مجله تاریخ در آینه پژوهش, شماره ۵ .