مناقب رسول الله(ص) در سرودهای حزین لاهیجی

حزين لاهيجى

محمّد على حزين لاهيجى (متوفاى 1180هـ  . ق) از شعراى پرآوازه سده يازدهم هجرى است. وى در سال 1103 هـ  . ق از محضر عارف بزرگوار شيخ خليل اللّه طالقانى استفاده مى كند و همو تخلص (حزين) را براى او انتخاب مى كند. سپس احياء علوم الدين تأليف امام محمّد غزالى و رسايل در معرفت اسطرلاب و شرح چغمينى را از شيخ بهاءالدين گيلانى مى آموزد و تهذيب احكام تأليف شيخ طوسى را از محضر شيخ هادى مازندرانى فرا مى گيرد، و شبها به فراگيرى و قرائت تفسير صافى نزد پدرش ادامه مى دهد1.

حزين كه در اين هنگام به خاطر افتادن از اسب، استخوان دستش شكسته و خانه نشين مى شود، به سرودن ساقى نامه يك هزار بيتى مى پردازد و در سفرى كه به همراه پدر به لاهيجان داشته، در طول راه شرح تجريد خواجه نصيرالدين طوسى و زبدة الاصول شيخ بهايى از پدر فرا مى گيرد، و در مدت اقامت يك ساله خود در لاهيجان رساله خلاصة الحساب تأليف شيخ بهايى را نزد عموى بزرگوار خود مى آموزد و سپس در راه بازگشت به اصفهان، به آموختن رساله تشريح افلاك و علم هيأت نزد پدر مى پردازد و پس از اقامت در اصفهان، در محضر درس ميرزاكمال الدين حسين فَسوى و حاج محمّدطاهر اصفهانى حاضر مى شود و تفسير بيضاوى، جامع الجوامعِ طبرسى، شرح تجريد، استبصار تأليف شيخ طوسى، شرح لعمه و ساير كتب فقهى و تفسيرى را مى آموزد. وى سپس در شيراز و شهرهاى ديگر با استفاده از محضر علماى بزرگوار هر سامان به تكميل معلومات عقلى و نقلى خود مى پردازد2.

در سال 1127 هـ  . ق كه حزين در آستانه 24 سالگى بوده، پدر خود را از دست مى دهد و پس از دو سال مادر او نيز بدرود حيات مى گويد و دوران سخت زندگانى او آغاز مى شود كه با شورش افاغنه به سركردگى محمود افغان به اصفهان قرين بوده است3.

حزين پس از بارها سفر، سرانجام در سال 1146 هـ  . ق يعنى چهل و سه سالگى به هند عزيمت مى كند و چون با نحوه حكومت نادرشاه افشار و كارگزاران حكومتى وى مخالف بوده و با سرداران سپاه وى در جاىْ جاىْ هند به معارضه برمى خيزد و سرانجام پس از كشته شدن نادر شاه افشار (سال 1160 هـ  . ق) و به هم ريختن اوضاع داخلى هند و متزلزل شدن اساس حكومت محمّد شاه، حزين كه بيشتر از پيش شاهد رنج مردم هند و آوارگى آن ها ست، در بنارس و در سن 77 سالگى بدرود حيات مى گويد و اين دو بيت وى را بر سنگ مزار او حك مى كنند:

زبانْ دان محبت بوده ام، ديگر نمى دانم *** همين دانم كه گوش از دوست پيغامى شنيد اينجا

(حزين)! از پاى ره پيما بسى سرگشتگى ديدم *** سرِ شوريده بر بالين آسايش رسيد اينجا4

تأليفات حزين را افزون از 50 كتاب و رساله نگاشته اند كه ديوان حزين و تذكرة المعاصرين وى از آن جمله است. در اين تذكره فارسى شرح احوال و آثار بيش از يكصد نفر از شعراى معاصر حزين به قلم وى آمده است5.

حزين از ارادتمندان به ساحت مقدس خاندان نبوى(صلى الله عليه وآله) بوده و در ديوان او اشعار آيينى فراوانى در مناقب حضرات معصومين(عليهم السلام) وجود دارد كه ما به نقل نمونه هايى از اشعار نبوى(صلى الله عليه وآله) او خواهيم پرداخت.

ديوان حزين لاهيجى بارها در ايران و هندوستان به چاپ رسيده، ولى ديوان اين غزلسراى توانا كه با تصحيح شادروان ذبيح اللّه صاحبكار (سهى) و همت دفتر نشر ميراث مكتوب در سال 1374 چاپ و منتشر شد از مزاياى بيشترى برخوردار مى باشد.

ازوست:

رياض السَّحر

پيوند بوَد با رگ جان، خار ستم را *** كو گريه؟ كه شاداب كند كشت ألَم را …

شادم كه قضا ساخته محراب جبينم *** درگاه خداوندِ عرب را و عجم را

سلطان رسل، احمد مرسل كه ز نعتش *** شأن دگر افزوده رقم را و، قلم را

آن درّ گرانمايه كه امواج ظهورش *** انداخته از چشم جهان، زاده يَم را

آن رايت اقبال، كه خورشيد جلالش *** بر خاك كشد موىْ كشان پرچم جم را

آن كعبه اميد كه تبْ لرزه بيمش *** از طاق دل بَرْهمن انداخت صنم را

آن شمع هدايت كه كند نور جبينش *** هم منصب پروانه، براهين حِكَم را

آن آيت رحمت كه تب و تاب سپندست *** در مجمر خشم و غضبش، تخم ستم را

آن پرده نشين دل و جان، كآتش عشقش *** در سينه، نفَس سوخته حسّان عجم را

بخروش (حزين)! كز نفَس سينه خراشت *** نشتر كده گرديد جگر، مرغ حرم را

اُمّى لَقبا! آمده اى تا به تكلّم *** تقويم كهن ساخته اى معجز دَم را

گر لعل شكر ريز گشايى به تسلّى *** با چاشنى شهد كشم تلخىِ سَم را

حيرت زده حوصله صبر و غروريم *** نشناخته بوديم من و ناز تو، هم را!

دل، خامْ طمع نيست اگر غرق اميدست *** يكسان چمن و شوره بود ابر كرم را

با جود تو، كِش6 هر دو جهان صورت «لايى»ست *** نشنيده كسى از دهن آز «نَعَم»7 را …

دانم كه ز آلايش دامان جهانى *** تنگى نكند حوصله، درياى كرم را

تا چند (حزين)! از سخنت شكوه تراود *** هُشدار و مدر پرده ناموس هِمم را …

پاسى ز شب اين نامه به انجام رسانديم *** خوانديم «رياض السَّحَر» اين تازه رقم را

هفتاد و سه گوهر ز سحاب قلمم ريخت *** خشكى نفشارد رگ اين ابر كرم را8

قصيده نبوى(صلى الله عليه وآله)

جان، تازه ز ترْدستى ابرست جهان را *** آبى ز رخ آمد، چه زمين را چه زمان را

افلاك شد از عكس گل و لاله، شفق رنگ *** مشاطه نوروز بياراست جهان را …

بلبل ز سرِ شاخ، زد اين نغمه به گوشم: *** عشق ست كه فارغ نگذارد دل و جان را

اين عشق چه چيزست بگوييد؟! كه نامش *** اى مجلسيان! شمع صفت سوخت زبان را …

يارانِ سبكْ روح، گرانبار خُمارند *** ساقى! غم دل بين و بده رطل گران را

با ابر عطايت چه نماند نَم فيضى؟ *** تن در ندهد بحر كفَت حدّ و كران را

خشك ست لبم، رفع خمار رمضان كن *** بگشاده مه عيد به خميازه دهان را!

مطرب! نىِ محزون نفَسى خوش نكشيده ست *** در راه تو دارد دل و چشم نگران را …

القصّه كه دارم دل آغشته به خونى *** رحمى! كه زكف باخته ام تاب و توان را …

ناى قلمم را، دم جانْ بخش دميدم *** تا عرضه دهم «سَرورِ قوسينْ مكان»9 را

سالار رسل، احمد مرسل، كه ز نامش *** اندوخته كونين، حيات دل و جان را

آن آيت رحمت، كه گُل خُلق كريمش *** از حلم، سبكْ سنگ كند كوه گران را

برق غضبش، جوشن افلاك دراند *** چون مه، كه ز هم بگسلد او تارِ كتان را …

اى شاه سوارى كه ز عزّت، سگ كويت *** نشمرده كمينْ چاكر خود قيصر و خان را

همچون گله ميش كه در حكم شبان ست *** سر بر خطِ فرمان تو، شيران ژيان را

تهديد تو، خون از مژه تير چكانده *** تأديب تو، ماليده بسى گوش كمان را …

گر ناخن فكر تو كند عقده گشايى *** بيرون برد از كام سِنان10، عقدِ لسان11 را

آوازه عدلت، ز كران تا به كران رفت *** گرگ آمد و گرديد سگ گله، شبان را …

در بندگيَت، صدق من از جبهه عيان ست *** اى پيش تو سيماى عيان، راز نهان را

از شهرت كلكم، سرِ گردون به سماع ست *** سيمرغ، پرآوازه كند قاف جهان را

از داغ غلامىّ تو، خورشيدْ مكانم *** نام ار تو علَم شد منِ بى نام و نشان را …

حاسد ز كلامم به شگفت آمد و، مى گفت *** كاين مايهْ گهر، كو كف بحرو، دلِ كان را؟!

نايد عجبش گر شود از فيض تو واقف *** نَعت تو، كند پر ز گهر دُرج دهان را

اى خاك درت قبله آمال دو عالم *** گردى برسان چشم (حزين) نگران را …

تا تيرگى از هجر كشد، ديده عاشق *** تا روشنى از مهر بود، چشم جهان را

روشن شود از پرتو ديدار تو، ديده *** راحت رسد از دولت وصل تو، روان را12

قصيده نبوى(صلى الله عليه وآله)

مرغ شب پيشتر از آن كه برآرد آواز *** دل شوريدهْ نوا، زمزمه اى كرد آغاز …

دادم از شور جنون، بال و پر شوق به هوش *** كردم از شوق درون، روزنه گوش فراز

تا چه رازست كه از پرده برون مى آيد؟ *** تا چه تارست كه انديشه كشيده ست به ساز …

دل، مرا گفت كه: مستانه نوايى سر كن *** تو هم آخر ز غم آن بت عشّاق نواز

پاسخش دادم ازين مصرع سنجيده خويش: *** آنچه انجام ندارد، چه نمايم آغاز؟!

باز دل گفت كه: مشتاق سخن هاى توام *** اى بلاغت ز كلام تو مُطرَّز13 به طراز

بكش اى بحر نوال14 از رگ نيسان15 قلم *** گهرى چند به گوشم، چه حقيقت چه مَجاز

اَللَّه اَللَّه16! كه نتابى رخ ازين مُلْتَمسم17 *** اى صرير قلمت را به نواسنجان، ساز

گفتم: ار18 عذر19 و تعلُّل         20 نپذيرى ز رهى *** تازهْ عهدى ست مرا با مَلِك بى انباز21

كه: نگويم به جز از نعت رسول عربى *** خواجه هر دو سرا، دادرس بنده نواز

باعث خلقت كُل، هادى ارباب سُبُل22 *** سَرورِ خيل رُسل، مَحرم خلوتگه راز

بخشش عام، چو احسان خداوند كريم *** برنگردد تهى از درگه او، دست نياز

با رداى كرمش قامت امّيد قصير23 *** خلعت رحمت او بر قد تقصير، دراز

صيت24 شرعش به مَلاهى25 چو زند بانگ غضب *** نغمه، خون گردد و با زخمه چكد از رگ ساز

دولت، از همت او لطمهْ خور26 دست لئيم! *** سيرْ چشم، از رشَحات كف فيّاضش آز!

در دم نَزْع27، به خاطر گذرد گر يادش *** سوى تن، جانِ به لب آمده مى گردد باز

آبرويى كه مرا در دو جهان هست، آنست *** كه: به اقبال جبين سايىِ اويم ممتاز …

نفسم، همسفر قافله بوى يَمن *** ناله من، حُدىِ28 دشتْ نَوردان حجاز

وقتِ آن ست كه در بزم محبت، من و دل *** برفروزيم به محراب دعا شمع نياز:

شام اَحباب تو روشن، ز دل نورانى! *** دشمن جاه تو را، سر بود اندر دمِ گاز!29

پانوشته ها :

ـ ديوان حزين لاهيجى، به تصحيح ذبيح اللّه صاحبكار، تهران، دفتر نشر ميراث مكتوب، چاپ اول، 1374، ص 16.

ـ همان، ص 16 و 17.

ـ همان، ص 18.

ـ همان، ص 21، 37، 38.

ـ همان، ص 43 ـ 44.

ـ كَش: كه آن را.

ـ نعم، آرى، بلى، پاسخ مثبت.

ـ ديوان حزين لاهيجى، ص 553 ـ 556.

ـ سَرور قَوسَين مكان: كنايه از وجود نازنين رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و اشاره به مقام قرب آن حضرت در پيشگاه ربوبى دارد.

10 ـ سِنان: سر نيزه آهنى.

11 ـ عِقد لسان: گره زبان، لكنت زبان.

12 ـ ديوان حزين لاهيجى، ص 556 ـ 559.

13 ـ مُطرِّز: آراسته شده، زينت يافته.

14 ـ نوال: كرم، بخشش.

15 ـ نيسان، ابر بهارى، ابر پرباران.

16 ـ اَللّه اللّه!: به خاطر خدا، براى خدا.

17 ـ مُلتَمَس: خواسته، آرزو.

18 ـ در متن به جاى «ار» كلمه «از» آمده كه قطعاً اشتباه تايپى است.

19 ـ عُذر: بهانه.

20 ـ تعلُّل: كوتاهى.

21 ـ مَلِك بى انباز: خداوند بى شريك.

22 ـ سُبُل: جمه سَبيل، راه ها، مَسلك ها.

23 ـ قصير: كوتاه.

24 ـ صيت: آوازه، شهرت.

25 ـ ملاهى: اعمال لهو و لَعِب كه شرعاً مذموم و حرام اند.

26 ـ لطمهْ خور: سيلى خور.

27 ـ نَزع: لحظه جان كندن.

28 ـ حُدى: به آوازى گفته مى شود كه شتر سواران براى به شوق آمدن شتران سر مى دهند تا آنان راه را به سرعت طى نمايند.

29 ـ ديوان حزين لاهيجى، ص 561 ـ 562.