معیار مذهب حق

 حق در برابر باطل قرار دارد. این دو عنوان در حوزه های مختلف استفاده می شود.

علامه طباطبايي در اين باره مي‌فرمايد: حق كه در مقابل باطل قرار دارد به چيزي ثابت و واقع از آن جهت كه واقع است اطلاق مي‌شود و به حقّ مالي و ساير حقوق اجتماعي به خاطر ثبوت آنها در نظر اجتماع حق گفته مي ‌شود.[1]

شهيد مطهّري مي‌فرمايد: حق و حقيقت هر دو داراي يك ريشه مي ‌باشند و در امور تكويني به چيزي گفته مي‌شود كه وجود و واقعيّت داشته باشد و در مقابل آن باطل به چيزي اطلاق مي‌ شود كه داراي وجود و واقعيّت نباشد. بنابراين چون خداوند واجب الوجود است و وجود و واقعيّتش بالذات است، پس او حق بالذات مي ‌باشد و ساير موجودات و مخلوقات چون وجود دارند نيز حق‌اند لكن حق بالغيرند نه بالذات.[2]

علّامه براي اثبات اين مطلب به آيه‌اي از قرآن متمسّك شده و در ذيل آيه «ذلك بانّ الله هو الحق[3] مي‌فرمايد: كه وجود ضمير فصل و معرفه بودن خبر با «لام»‌ مفيد حصر مبتدا در خبر است. به اين معنا كه حق منحصر در خداست و فقط او ثابتي است كه هيچ بطلان در او راه ندارد، زيرا به هر تقديري موجود است و وجودش مطلق و غير مقيّد به قيدي و غير مشروط به شرطي است. بنابراين چون وجودش ضروري و عدمش ممتنع است، پس او حق بالذات است و حقيّت ساير موجودات از حقيّت او گرفته شده است.[4]

حق و باطل در اعتقادات.

اعتقاد به چیزی که آن چیز همان طور هست، این اعتقاد متصف به حق می­ شود و طرف مقابل آن، اعتقاد باطل خواهد بود. این معنای حق و باطل از ثمراتی است در ادیان و مذاهب کاربرد دارد؛ زیرا تمام اختلافات بین ادیان و مذاهب از همین جا نشأت می ­گیرد. بعضی از ادیان و مذاهب معتقد به چیزی است که مذهب و دینی دیگر معتقد به ضد آن است به همین دلیل مسائل اعتقادی معرکه و میدان ضدیت آراء و تخالف نظرها و حتی مایۀ خونریزی‌ها و نابودی تمدن‌ها شده و می‌شود، پس توجّه به مسائل اعتقادی و ایمانی از زاویۀ حق و باطل امری است لازم و واجب و بحث در پیرامون آن  ارزش حیاتی دارد.

از طرف دیگر مسئلۀ حق و باطل نقش اساسی در جوهر و پیکرۀ ادیان و مذاهب دارد و سعادت واقعی و رستگاری دنیوی واخروی بشر متوقف بر حقانیت دین و مذهب و سایر امور اعتقادی بوده و خسران و زیان ابدی بشر ناشی از بطلان امور اعتقادی است.

وقتی که دین و اعتقاد حق مشخص شد، نیازی به معرفی عقاید و ادیان باطل وجود ندارد؛ زیرا اولا هرچیزی که حق نبود باطل است و ثانیا از حیث نظری، شناخت حق قطعا مستلزم شناخت باطل است واما شناخت باطل مستلزم شناخت حق نمی ­تواند باشد. دلیل آن این است که حق یکی و باطل بی شمار است.  ثالثا از حیث عمل و اعتقاد اگر باطلی طرد شود معلوم نیست که گرایش و عمل به حق تحقق پیدا کرده باشد ولی اگر گرایش به حق و عمل به آن تحقق پیدا کند به طور قطع باطل از حوزۀ اعتقاد و عمل دور شده است.

پس حقیّت اعتقاد معیار خاص خودش را دارد و آن این است که اگر اعتقادی به چیزی پیدا شود به طوریکه این اعتقاد مطابق باشد با آنچه که آن چیز در نفس خودش هست این اعتقاد یک اعتقاد حق است و اگر چنین مطابقتی در بین نباشد این اعتقاد یک اعتقاد باطل خواهد بود پس دو چیز  رکن بحث را در این مسأله تشکیل میدهد:

اینکه اعتقاد و ایمان از امور ذات الاضافه است و دارای متعلق می‌باشد وبدون متعلق قوام پیدا نمی‌کند.

حقیّت و عدم حقیّت اعتقاد از متعلق و طرف اعتقاد نشأت می­ گیرد خود اعتقاد بما هو دارای هیچ یکی از این دو بار نیست؛ بنابراین، مسأله حقیّت عقیده باید از ناحیۀ متعلق اعتقاد و ایمان مورد بررسی قرار گیرد.

پیروان هر دین و مذهبی به یک سلسله عقایدی معتقداند که حقانیت و بطلان آنها مبتنی بر حقانیت آن چیزی است که به آن اعتقاد دارند. از این‌رو ممکن است برخی از عقاید دینی آنان حق و برخی باطل و یا تمام عقایدآنان حق یا برعکس باطل باشد.

 بنابراین در تشريعيات و اعتقاديات وجود و واقعيت، معيار حقيّت نمي‌باشد، چون اين امور از پديده‌هايي است كه با گرايش و ايمان قلبي در اعتقاديات و با عمل در احكام تحقق پيدا مي‌كنند، پس حق در عالم تشريع و ظرف اجتماع ديني، بنا به گفتة علامه به چيزي اطلاق مي‌شود كه خداوند آن را حق گردانده باشد.[5]

مسئلة امامت و جانشيني پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه مرز افتراق بين شيعه و سنّي شده است يكي از اموري است كه بايد حقّيت آن از سوي خداوند مورد جعل يا تأييد قرار گرفته باشد، به عبارت ديگر امامت در دين اسلام كه دين حقّ است در صورتي مي‌تواند از مؤلّفات دين حق باشد، تا مسلمانان عقلاً و شرعاً ملزم به گرايش و ايمان به آن گردند كه به نحوي به خداوند متّصل باشد و گرنه هيچ نوع الزام و تعهدي متوجّه هيچ كس نخواهد گرديد.

پس بر شيعه و سنّي كه هر دو مدعي حقيّت مذهب خودشان هستند لازم است كه به نحوي اتّصال مذهب خودشان را به خدا ثابت كنند تا حقّيت و حقانيت آن به اثبات رسيده و آثار اعتقادي و احكام فرعي بر آن در جهات مختلف مترتب گردد.

شيعه و پيروان علي ـ عليه السّلام ـ براي اثبات مدعايشان بعد از اين كه ثابت كرده‌اند كه خداوند افراد كامل، عالم و معصوم را براي عهده داري اين مقام خطير امامت خلق نموده، پس نصب آنان هم بايد با نصّ الهي انجام گرفته و براي مسلمانان معرفي گردد. شيعه ادله‌اي زيادي از قرآن و سنّت نبوي در مقام استدلال عرضه نموده‌اند كه در رأس اين دلايل آية شريفه اطاعت قرار دارد كه مي‌فرمايد: «اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم[6]» در اين آية شريفه اطاعت اولي الامر به عنوان امام و جانشين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر مسلمين مثل اطاعت خدا و رسول بدون قيد و شرط فرض و واجب گرديده است. همان طوري كه فخر رازي عالم و مفسّر بزرگ اهل سنّت در ذيل همين آيه در كتاب تفسير كبيرش گفته است، كه اين اطلاق اطاعت از اولي الامر مانند اطاعت از خدا و رسول، مقتضي عصمت در امام و اولي الامر مي‌باشد، علامه نيز مي‌فرمايد كه اين اطاعت نه در آيات قرآن و نه در روايات مقيد به قيدي نشده است، پس لازمة آن عصمت در جانب اولي الامر مي‌باشد.[7]

حال كه اولي الامر و جانشين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بايد معصوم بوده و از اعتبار الهي برخوردار باشد، ممكن نيست آنان در ميان امّت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ وجود نداشته و براي مردم قابل تشخيص و دسترسي نباشند. بنابراين در مذهب شيعه براي اين مسئله آيات و روايات متعددي به عنوان دليل شرعي و نقلي اقامه شده است. هر چند كه هر كدام از آنها كافي در اثبات مدعاي اين مذهب مي‌باشد، ولي در اينجا به ناچار به خاطر اختصار گويي به طور فهرست وار به ذكر عناوين اين آيات و روايات اكتفاء مي‌شود كه عبارتند از: آيه تطهير، آيه ولايت با شأن نزول آنها، آية مباهله، آية مودّت و حديث غدير، حديث منزلت، حديث ثقلين، حديث سفينه، حديث دار، حديث مدينه العلم، حديث دوازده خليفه يا دوازده امير، حديث نجوم، كه اكثر اين احاديث از طريق شيعه و سنّي در كتاب‌هاي مختلف روايي نقل گرديده‌اند و هيچ ابهامي را نسبت به تشخيص امامان منصوب از طرف خداوند باقي نمي‌گذارند.[8]

امّا اهل سنّت براي اثبات اين كه مذهب آنان در مسئلة امامت ناشي از دستورات خداوند و متصل  به وحي مي‌باشد نمي‌تواند دليلي اقامه كند، زيرا آنان بر اين اعتقادشان پافشاري دارند كه نصب امام و جانشين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به مردم واگذار شده و هيچ نصي از طرف خداوند و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر آن نداريم.[9] اين اعتقاد آنان هيچ نوع جايگاه ديني و وحياني ندارد و از هيچ نوع تقدّس غيبي و الهي برخوردار نیست تا براي امّت اسلام از نظر اعتقادي و يا لااقل از نظر وجوب پيروي الزام‌ آور باشد.

پی نوشت ها:

[1] . طباطبايي، محمّد حسين، الميزان، مؤسسة نشر اسلامي، بي‌تا، ج1، ص226.

[2] . مطهري، مرتضي، الهيات شفاء، ج2، ص292.

[3] . حج/6 و 62.

[4] . الميزان، ج16، ص232.

[5] . الميزان، ج1، ص226.

[6] . نساء/54.

[7] . الميزان، ج4، ص391.

[8] . ميلاني، سيد علي، تحت عنوان هر يكي از اين آيات و روايات جزواتي تأليف نموده است كه در صورت لزوم مراجعه شود.

[9] . ابو سعيد، عبدالرحمن، الغنية في اصول الدين، بيروت، مؤسسة الخدمات و الابحاث الثقافه، 1989 ق، ص 180 و 181، و الايجي، عضد الدين عبدالرحمن، المواقف 3، بيروت، دار الجيل، 1997 ق.

نویسنده: حمیدالله رفیعی