معنا و مراتب امامت

هادی کیست

يشوا يعنى كسى كه پيشرواست، عده ‏اى تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راه يافته و درست رو باشد يا باطل و گمراه باشد.قرآن‏هم كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است

معنى امام

كلمه «امام‏» يعنى پيشوا، كلمه «پيشوا» در فارسى، درست ترجمه تحت‏ اللفظى كلمه «امام‏» است در عربى.خود كلمه «امام‏» يا «پيشوا» مفهوم مقدسى ندارد. پيشوا يعنى كسى كه پيشرواست، عده ‏اى تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راه يافته و درست رو باشد يا باطل و گمراه باشد.قرآن‏هم كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است.در يك جا مى‏ فرمايد: «و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا» (1) ما آنها را پيشوايان هادى ‏به امر خودمان قرار داديم.در جاى ديگر مى‏گويد: «ائمة يدعون الى النار» (2) پيشوايانى كه مردم را به سوى آتش مى‏خوانند.يامثلا درباره فرعون كلمه‏اى نظير كلمه امام را اطلاق كرده است: «يقدم‏ قومه يوم القيامة‏» (3) كه روز قيامت هم پيشاپيش ‏قومش حركت مى‏كند.پس كلمه امام يعنى پيشوا.ما به پيشواى باطل فعلا كارى نداريم، مفهوم پيشوا را عرض مى‏كنيم.
پيشوايى در چند مورد است كه در بعضى از موارد، اهل تسنن‏ هم قائل به پيشوايى و امامت هستند ولى در كيفيت و شخصش با ما اختلاف دارند.اما در بعضى از مفاهيم امامت،اصلا آنها منكر چنين امامتى هستند نه اينكه قائل به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند.امامتى كه موردقبول آنها هم هست ولى در كيفيت و شكل و فردش با ما اختلاف دارند، امامت به معنى زعامت اجتماع است كه به همين‏تعبير و نظير همين تعبير از قديم در كتب متكلمين آمده است.خواجه نصير الدين طوسى در تجريد امامت را اين طور تعريف‏ مى‏كند: «رياسة عامة‏» يعنى رياست عمومى.[در اينجا ذكر يك مطلب لازم به نظر مى‏رسد:

شؤون رسول اكرم (صلی الله علیه واله)

پيغمبر اكرم به واسطه ‏آن خصوصيتى كه در دين اسلام بود، در زمان خودشان به حكم قرآن و به حكم سيره خودشان داراى‏ شؤون متعددى بودند، يعنى در آن واحد چند كار داشتند و چند پست را اداره مى‏كردند، اولين پستى كه پيغمبر اكرم از طرف‏ خدا داشت و عملا هم متصدى آن پست بود، همين بود كه پيغامبر بود يعنى احكام‏ و دستورات الهى را بيان مى‏كرد.آيه قرآن مى‏گويد: « ما اتيكم الرسول ‏فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» (4) آنچه پيغمبر برايتان آورده بگيريد و آنچه نهى كرده[رها كنيد]،يعنى آنچه پيغمبر از احكام و دستورها مى‏گويد، از جانب خدا مى‏گويد.

پيغمبر از اين نظر فقط بيان كننده آن چيزى است‏ كه به او وحى شده.منصب ديگرى كه پيغمبر اكرم متصدى آن بود، منصب قضاست، او قاضى ميان مسلمين بود، چون قضا هم‏از نظر اسلام يك امر گتره‏اى نيست كه هر دو نفرى اختلاف پيدا كردند، يك نفر مى‏تواند قاضى باشد.قضاوت از نظراسلام يك شان الهى است، زيرا حكم به عدل است و قاضى آن كسى است كه در مخاصمات و اختلافات مى‏خواهد به عدل حكم كند.اين‏منصب هم به نص قرآن كه مى‏گويد: «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت‏و يسلموا تسليما» (5) به پيغمبر تفويض شده و رسول اكرم از جانب خدا حق داشت كه در اختلافات ميان مردم‏قضاوت كند.اين نيز يك منصب الهى است نه يك منصب عادى.عملا هم پيغمبر قاضى بود.منصب سومى كه پيغمبر اكرم رسماداشت و هم به او تفويض شده بود به نص قرآن و هم عملا عهده‏دار آن بود، همين رياست عامه است.

او رئيس و رهبراجتماع مسلمين بود و به تعبير ديگر سائس مسلمين بود، مدير اجتماع مسلمين‏بود.گفته‏اند آيه: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى‏الامر منكم‏» (6) ناظر به اين جهت است كه او رئيس و رهبر اجتماع شماست، هر فرمانى كه به شما مى‏دهد بپذيريد.
قهرا اينكه مى‏گوييم سه شأن، به اصطلاح تشريفات نيست بلكه‏ اساسا آنچه از پيغمبر رسيده سه گونه است.يك سخن پيغمبر فقط وحى الهى است.در اينجا پيغمبر هيچ‏اختيارى از خود ندارد، دستورى از جانب خدا رسيده، پيغمبر فقط واسطه ابلاغ است، مثل آنجا كه دستورات دينى را مى‏گويد: نماز چنين بخوانيد، روزه‏ چنان بگيريد و…آنجا كه ميان مردم قضاوت مى‏كند، ديگر قضاوتش نمى‏تواند وحى باشد.
دو نفر اختلاف مى‏كنند، پيغمبر طبق موازين اسلام ى‏بين آنها حكومت مى‏كند و مى‏گويد حق با اين است‏ يا با آن.اينجا ديگر اينطور نيست كه جبرئيل به پيغمبر وحى مى‏كندكه در اينجا بگو حق با اين هست‏يا نيست.حالا اگر يك مورد استثنائى باشد مطلب ديگرى است ولى به طور كلى قضاوتهاى‏پيغمبر بر اساس ظاهر است همان طورى كه ديگران قضاوت مى‏كنند، منتها در سطح خيلى بهتر و بالاتر.خودش هم فرمود من مامورم‏كه به ظاهر حكم كنم، يعنى مدعى و منكرى پيدا مى‏شوند و مثلا مدعى دو تا شاهد عادل دارد، پيغمبر بر اساس همين‏ مدرك حكم مى‏كند.

اين حكمى است كه پيغمبر كرده[نه اينكه به او وحى شده باشد]. در شان سوم هم پيغمبر به موجب اينكه سائس‏و رهبر اجتماع است، اگر فرمانى بدهد غير از فرمانى است كه طى آن وحى خدا را ابلاغ مى‏كند.خدا به او اختيار چنين رهبرى راداده و اين حق را به او واگذار كرده است.او هم به حكم اينكه رهبر است كار مى‏كند و لهذا احيانا مشورت مى‏نمايد. ما مى‏بينيم در جنگهاى احد، بدر و در خيلى جاهاى ديگر پيغمبر اكرم با اصحابش مشورت كرد.در حكم خدا نمى‏شودمشورت كرد.

آيا هيچ گاه پيغمبر با اصحابش مشورت كرد كه نماز مغرب را اينطور بخوانيم يا آنطور؟بلكه مسائلى پيش مى‏آمدكه وقتى درباره آنها با او سخن مى‏گفتند، مى‏فرمود اين مسائل به من مربوط نيست، «من جانب الله‏» چنين است و غير از اين‏هم نمى‏تواند باشد.ولى در اين گونه مسائل[يعنى در غير حكم خدا] احيانا پيغمبر مشورت مى‏كند و از ديگران نظرمى‏خواهد.پس اگر در موردى پيغمبر اكرم فرمان داد چنين بكنيد، اين به حكم اختيارى است كه خدا به او داده است.اگرهم در يك مورد بالخصوص وحيى شده باشد، يك امر استثنائى است و جنبه استثنائى دارد نه اينكه در تمام كارها و جزئياتى كه‏پيغمبر به عنوان رئيس اجتماع در اداره اجتماع انجام مى‏داد، به او وحى مى‏شد كه در اينجا چنين كن و در آنجا چنان، و در اين‏گونه مسائل هم پيغمبر فقط پيام‏رسان باشد.پس پيغمبر اكرم مسلما داراى اين شؤون متعدد بوده است در آن واحد.

امامت به معنى رهبرى اجتماع

مساله‏امامت به معنى اولى كه عرض كردم، همين رياست عامه است، يعنى ‏پيغمبر كه از دنيا مى‏رود، يكى از شؤون او كه بلا تكليف مى‏ماند رهبرى اجتماع است.
اجتماع زعيم مى‏خواهد و هيچ كس در اين‏جهت ترديد ندارد.زعيم اجتماع بعد از پيغمبر كيست؟اين است مساله‏اى كه اصل آن را، هم شيعه قبول دارد و هم سنى، هم شيعه قبول‏دارد كه اجتماع نيازمند به يك زعيم و رهبر عالى و فرمانده است و هم سنى، و در همين جاست كه مساله‏خلافت به آن شكل مطرح است.شيعه مى‏گويد پيغمبر(صلی الله علیه واله)رهبر و زعيم بعد از خودش را تعيين كرد و گفت بعد از من زمام‏امور مسلمين بايد به دست على(علیه السلام)باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقى كه دارند، اين مطلب را لااقل به شكلى كه شيعه قبول داردقبول ندارند و مى‏گويند در اين جهت پيغمبر شخص معينى را تعيين نكرد و وظيفه خود مسلمين بوده است كه رهبر رابعد از پيغمبر انتخاب كنند.

پس آنها هم اصل امامت و پيشوايى را – كه مسلمين بايد پيشوا داشته باشند – قبول دارند منتها آنهامى‏گويند پيشوا به آن شكل تعيين مى‏شود و شيعه مى‏گويد خير، به آن‏شكل تعيين شد، پيشوا را خود پيغمبر اكرم به وحى الهى تعيين كرد. اگر مساله امامت در همين حد مى‏بود(يعنى سخن‏فقط در رهبر سياسى مسلمين بعد از پيغمبر بود)انصافا ما هم كه شيعه هستيم، امامت را جزء فروع دين قرار مى‏داديم نه اصول دين،مى‏گفتيم اين يك مساله فرعى است مثل نماز.اما شيعه كه قائل به امامت است، تنها به اين حد اكتفا نمى‏كند كه على(علیه السلام)يكى‏از اصحاب پيغمبر، ابو بكر و عمر و عثمان و صدها نفر ديگر حتى سلمان و ابى ذر هم يكى از اصحاب پيغمبر بودند و على(علیه السلام)ازآنها برتر بوده، افضل و اعلم و اتقى و اليق از آنها بوده و پيغمبر هم او را معين كرده بود.نه، شيعه در اين حد واقف ‏نيست، دو مساله ديگر مى‏گويد كه اصلا اهل تسنن به اين دو مساله در مورد احدى قائل نيستند، نه اينكه قائل هستند و ازعلى(علیه السلام)نفى مى‏كنند.يكى مساله امامت به معنى مرجعيت دينى است.

امامت به معنى مرجعيت دينى

گفتيم كه پيغمبر مبلغ وحى بود.مردم وقتى‏مى‏خواستند از متن اسلام بپرسند، از پيغمبر مى‏پرسيدند.آنچه را كه در قرآن نبود از پيغمبر سؤال مى‏كردند.مساله اين است كه‏ آيا هر چه اسلام مى‏خواسته از احكام و دستورات و معارف بيان كند، همان است كه در قرآن آمده و خود پيغمبر هم به عموم مردم‏گفته است، يا نه، آنچه پيغمبر براى عموم مردم گفت قهرا زمان اجازه نمى‏داد كه تمام دستورات اسلام باشد، على(علیه السلام) وصى پيغمبربود و پيامبر تمام كما كيف اسلام و لا اقل كليات اسلام را(آنچه را كه هست و بايد گفته بشود)به على(علیه السلام)گفت و او را به عنوان‏يك عالم فوق العاده تعليم يافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خويش و كسى كه حتى مثل خودش در گفته‏اش خطاو اشتباه نمى‏كند و ناگفته‏اى از جانب خدا نيست الا اينكه او مى‏داند، معرفى كرد و گفت ايها الناس!بعد از من در مسائل‏دينى هر چه مى‏خواهيد سؤال كنيد، از وصى من و اوصياى من بپرسيد؟

در واقع در اينجا امامت، نوعى كارشناسى‏اسلام مى‏شود اما يك كارشناسى خيلى بالاتر از حد يك مجتهد، كارشناسى من جانب الله، [و ائمه]يعنى افرادى كه اسلام شناس‏ هستند، البته نه اسلام شناسانى كه از روى عقل و فكر خودشان اسلام را شناخته باشند – كه قهرا جايز الخطا باشند – بلكه‏افرادى كه از يك طريق رمزى و غيبى – كه بر ما مجهول است – علوم اسلام را از پيغمبر گرفته‏اند، از پيغمبر(صلی الله علیه واله)رسيده به‏ على(علیه السلام)و از على(علیه السلام)رسيده به امامان بعد و در تمام ادوار ائمه، علم اسلام يك علم معصوم‏غير مخطئ كه هيچ خطا نمى‏كند، از هر امامى به امامان بعد رسيده است.اهل تسنن براى هيچ كس چنين مقامى قائل نيستند.

پس آنها در اين‏گونه امامت، اصلا قائل به وجود امام نيستند، قائل به امامت نيستند نه اينكه قائل به امامت هستند ومى‏گويند على(علیه السلام)امام نيست و ابوبكر چنين است.براى ابوبكر و عمر و عثمان و به طور كلى براى هيچيك از صحابه چنين‏شان و مقامى قائل نيستند و لهذا در كتابهاى خودشان هزاران اشتباه را از ابوبكر و عمر در مسائل دينى نقل مى‏كنند.ولى‏شيعه امامان خودش را معصوم از خطا مى‏داند و محال است كه به خطايى براى امام اقراركند.[در كتابهاى اهل تسنن مثلا آمده است]ابوبكر در فلان جا چنين گفت، اشتباه كرد، بعد خودش گفت: «ان لى شيطانا يعترينى‏»يك شيطانى است كه گاهى بر من مسلط مى‏شود و من اشتباهاتى مى‏كنم، و يا عمر در فلان جااشتباه و خطا كرد و بعد گفت اين زنها هم از عمر فاضلتر و عالمترند.
مى‏گويند: وقتى كه ابوبكر مرد، خاندان او و از جمله ‏عايشه – كه دختر ابوبكر و همسر پيغمبر بود – گريه و شيون مى‏كردند. صداى شيون كه از خانه ابوبكر بلند شد، عمر پيغام‏داد كه به اين زنها بگوييد ساكت‏شوند.ساكت نشدند.دو مرتبه پيغام داد بگوييد ساكت‏شوند، اگر نه با تازيانه ادبشان مى‏كنم.هى‏پيغام پشت‏سر پيغام.به عايشه گفتند عمر دارد تهديد مى‏كند و مى‏گويد گريه نكنيد.گفت: پسر خطاب را بگوييدبيايد تا ببينم چه مى‏گويد.عمر به احترام عايشه آمد.عايشه گفت: چه مى‏گويى كه پشت‏سر هم پيغام مى‏دهى؟گفت:من از پيغمبر شنيدم كه اگر كسى بميرد و كسانش برايش بگريند، هر چه اينها بگريند او معذب مى‏شود، گريه‏هاى اينها عذاب‏است براى او.عايشه گفت: تو نفهميده‏اى، اشتباه كرده‏اى، قضيه چيز ديگرى است، من مى‏دانم قضيه چيست: يك وقت‏مرد يهودى خبيثى مرده بود و كسانش داشتند براى او گريه مى‏كردند، پيغمبر فرمود در حالى كه اينها مى‏گريند اودارد عذاب مى‏شود.

نگفت گريه اينها سبب عذاب اوست بلكه گفت اينها دارند برايش مى‏گريند ولى نمى‏دانند كه او داردعذاب مى‏شود.اين چه ربطى دارد به اين مساله؟!بعلاوه، اگر گريه كردن بر يت‏حرام باشد، ما گناه مى‏كنيم، چرا خدا يك بيگناه راعذاب كند؟!او چه گناهى دارد كه ما گريه كنيم و خدا او را عذاب كند؟ !عمر گفت: عجب!اينطور بوده مطلب؟! عايشه‏گفت: بله اينطور بوده.عمر گفت: اگر زنها نبودند عمر هلاك شده بود.
خوداهل تسنن مى‏گويند عمر در هفتاد مورد(يعنى در موارد زياد، وواقعا هم موارد خيلى زياد است)گفت: « لو لا على لهلك عمر» .اميرالمؤمنين اشتباهاتش را تصحيح مى‏كرد، او هم به خطايش اقرار مى‏نمود.
پس آنها قائل به چنين امامتى نيستند.ماهيت بحث برمى‏گردد به‏اين معنا كه مسلما وحى فقط به پيغمبر اكرم مى‏شد.ما نمى‏گوييم كه به ائمه(علیهم السلام)وحى مى‏شود.
اسلام را فقط پيغمبر(صلی الله علیه واله)به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام‏را كه بايد گفته بشود، به پيغمبر گفت.اينطور نيست كه قسمتى از دستورات اسلام نگفته به پيغمبر مانده باشد.ولى‏آيا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقى ماند يا نه؟اهل تسنن حرفشان‏اين است كه دستورات اسلام هر چه بود همان بود كه پيغمبر به صحابه‏اش گفت.

بعد در مسائلى كه در مورد آنها از صحابه هم‏چيزى روايت نشده گير مى‏كنند كه چه كنيم؟اينجاست كه مساله قياس واردمى‏شود و مى‏گويند ما اينها را با قانون قياس و مقايسه‏گرفتن تكميل مى‏كنيم، كه امير المؤمنين در نهج البلاغه مى‏فرمايد يعنى خدا دين ناقص فرستاد كه شما بياييدتكميلش كنيد؟!ولى شيعه مى‏گويد نه خدا دستورات اسلام را ناقص به پيغمبر وحى كرد و نه پيغمبر آنها را ناقص براى مردم بيان كرد.
پيغمبر كاملش را بيان كرد اما آنچه پيغمبر كامل بيان كرد، همه،آنهايى نبود كه به عموم مردم گفت(بسيارى از دستورات بود كه اصلا موضوع آنها در زمان پيغمبر پيدا نشد، بعدهاسؤالش را مى‏كردند)، بلكه همه دستوراتى را كه من جانب الله بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو براى مردم بيان كن.
اينجاست كه مساله عصمت هم به ميان مى‏آيد.شيعه‏مى‏گويد همان طور كه امكان نداشت‏خود پيغمبر در گفته خودش عمدا يا سهوا دچار اشتباه شود، آن شاگرد خاص پيغمبر هم‏امكان نداشت كه دچار خطا يا اشتباه شود، زيرا همان گونه كه پيغمبر به نوعى از انواع‏مؤيد به تاييد الهى بود، اين شاگرد خاص هم مؤيد به تاييد الهى بود.
پس اين، مرتبه ديگرى است براى امامت.

امامت به معنى ولايت

امامت، درجه و مرتبه سومى دارد كه اوج مفهوم‏ امامت است و كتابهاى شيعه پر است از اين مطلب، و وجه مشترك ميان تشيع و تصوف است.البته از اينكه مى‏گويم وجه‏مشترك، سوء تعبير نكنيد، چون ممكن است‏شما با حرفهاى مستشرقين در اين زمينه روبرو شويد كه مساله را به همين ‏شكل مطرح مى‏كنند.مساله‏ اى است كه در ميان عرفا شديدا مطرح است و در تشيع نيز از صدر اسلام مطرح بوده و من‏يادم هست كه كربن حدود ده سال پيش در مصاحبه‏اى كه با علامه طباطبايى داشت، از جمله سؤالاتى كه كرد اين بود كه اين مساله‏ را آيا شيعه از متصوفه گرفته‏اند يا متصوفه از شيعه؟مى‏خواست بگويد از ايندو يكى از ديگرى گرفته است.علامه طباطبايى گفتندمتصوفه از شيعه گرفته‏اند، براى اينكه اين مساله از زمانى در ميان شيعه مطرح است كه هنوز تصوف صورتى به خودنگرفته بود و هنوز اين مسائل در ميان متصوفه مطرح نبود، بعدها اين مساله در ميان متصوفه مطرح شده است.پس اگر بنا بشود كه از ايندو يكى ازديگرى گرفته باشد، بايد گفت متصوفه از شيعه گرفته‏اند.
اين مساله، مساله «انسان كامل‏» و به تعبير ديگرحجت زمان است.عرفا و متصوفه روى اين مطلب خيلى تكيه دارند.مولوى مى‏گويد: «پس به هر دورى وليى قائم است‏» در هردوره‏اى يك انسان كامل كه حامل معنويت كلى انسانيت است وجود دارد. هيچ عصر و زمانى از يك ولى كامل – كه آنها گاهى‏از او تعبير به «قطب‏» مى‏كنند – خالى نيست، و براى آن ولى كامل كه انسانيت را به طور كامل دارد مقاماتى قائل‏هستند كه از اذهان ما خيلى دور است.از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر يعنى دلهاست، بدين معنى كه او يك روح كلى‏است محيط بر همه روحها.باز مولوى در داستان ابراهيم ادهم – كه البته افسانه است – در اين مورد اشاره‏اى دارد.او افسانه‏ هارا ذكر مى‏كند به اعتبار اينكه مى‏خواهد مطلب خودش را بگويد.هدف او نقل تاريخ نيست، افسانه‏اى را نقل مى‏كند تا مطلبش رابفهماند.[مى‏گويد]ابراهيم ادهم به كنار دريا رفت و سوزنى را به دريا انداخت و بعد سوزن را خواست.

ماهيها سر از دريا در آوردنددر حالى كه به دهان هر كدامشان سوزنى بود، تا آنجا كه مى‏گويد: دل نگه داريد اى بى حاصلان در حضور حضرت صاحبدلان وتا آنجا كه مى‏گويد آن شيخ(يعنى آن پير)از انديشه آن طرف واقف شد: شيخ واقف گشت از انديشه‏اش شيخ چون شير است و دلها بيشه‏ اش مساله ولايت در شيعه معمولا به آن معناى‏خيلى به اصطلاح غليظش مطرح است، به معنى حجت زمان كه هيچ زمانى خالى از حجت نيست: «و لو لا الحجة لساخت الارض باهلها»يعنى هيچ وقت نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك انسان كامل خالى باشد، و براى آن انسان كامل مقامات و درجات‏زيادى قائل‏اند و ما در اغلب زيارتها كه مى‏خوانيم، به چنين ولايت و امامتى اقرار و اعتراف مى‏كنيم، يعنى معتقديم كه ‏امام داراى چنين روح كلى است.

ما در زيارت مى‏گوييم(اين را همه ما هميشه مى‏خوانيم و جزء اصول تشيع است):«اشهد انك تشهد مقامى و تسمع كلامى و ترد سلامى‏» (تازه ما براى مرده‏اش مى‏گوييم.البته از نظر ما مرده و زنده او فرقى ندارند،چنين نيست كه زنده‏اش اينطور نبوده و فقط مرده‏اش اينطور است). من گواهى مى‏دهم كه تو الآن وجود مرا در اينجا حس و ادراك مى‏كنى، من اعتراف مى‏كنم‏كه تو سخنى را كه من الآن مى‏گويم: «السلام عليك يا على بن موسى الرضا» مى‏شنوى، من اعتراف مى‏كنم و شهادت‏مى‏دهم كه سلامى را كه من به تو مى‏كنم: «السلام عليك‏» تو به من جواب مى‏دهى.اينها را هيچ كس براى هيچ مقامى‏قائل نيست.اهل تسنن(غير از وهابيها) فقط براى پيغمبر اكرم قائل هستند و براى غير پيغمبر براى احدى در دنيا چنين‏علو روحى و احاطه روحى قائل نيستند.ولى اين مطلب جزء اصول مذهب ما شيعيان است و هميشه هم آن را مى‏گوييم.
بنابراين، مساله امامت‏سه درجه پيدا مى‏كند و اگر اينهارا از يكديگر تفكيك نكنيم، در استدلالهايى كه در اين مورد هست دچار اشكال مى‏شويم.لهذا تشيع هم مراتبى دارد.بعضى‏ از شيعيان فقط قائل به امامت به همان معنى رهبرى اجتماعى‏اند، مى‏گويند پيغمبر(ص)على(علیه السلام)را تعيين كرده بودبراى رهبرى بعد از خود و ابوبكر و عمر و عثمان بيجا آمدند.همين مقدار شيعه هستند و در آن دو مساله ديگر يا اعتقاد ندارند ويا سكوت مى‏كنند.بعضى ديگر، مرحله دوم را هم قائل هستند ولى به مرحله سوم نمى‏رسند.مى‏گويند مرحوم آقاسيد محمد باقر درچه‏ اى، استاد آقاى بروجردى در اصفهان منكر اين مرحله سوم بوده، تا مرحله دوم پيش مى ‏آمده ولى از آن‏ بيشتر اعتقاد نداشته است.اما اكثريت‏ شيعه و علماى شيعه مرحله سوم را هم اعتقاد دارند.
ما اگر بخواهيم وارد بحث امامت بشويم‏ بايد در سه مرحله بحث كنيم: امامت در قرآن، امامت در سنت و امامت به حسب حكم عقل.در مرحله اول بايد ببينيم آيا آيات قرآن‏در باب امامت دلالت بر امامتى كه شيعه مى‏گويد دارد يا نه؟و اگر دلالت دارد، آيا فقط امامت به معنى رهبرى سياسى و اجتماعى‏را مى‏گويد يا امامت به معنى مرجعيت دينى و حتى امامت به معنى ولايت معنوى را هم مى‏گويد؟از اين كه فارغ ‏شديم بايد وارد بحث امامت در سنت بشويم، ببينيم كه در سنت پيغمبر(صلی الله علیه واله) راجع به امامت چه آمده؟بعد مساله را از نظر عقلى ‏تجزيه و تحليل كنيم كه عقل در هر يك از سه مرحله امامت چه چيز را قبول مى‏كند؟آيا مى‏گويد از نظر رهبرى اجتماعى‏ حق با اهل تسنن است و جانشين پيغمبر(ص)بايد به وسيله شوراى مردم انتخاب شود يا اينكه پيغمبر جانشين‏خود را تعيين كرده است؟همين طور در آن دو تاى ديگر عقل چه مى‏گويد؟

حديثى در باب امامت

قبل از ذكر آيات قرآن در باب امامت، حديث معروفى‏ را برايتان عرض مى‏كنم كه آن را هم شيعه روايت كرده است و هم سنى. معمولا حديثى را كه مورد اتفاق شيعه وسنى باشد، نمى‏شود كوچك شمرد زيرا وقتى هر دو فريق از دو طريق روايت مى‏كنند، تقريبا نشان دهنده ‏اين است كه پيغمبر اكرم يا امام قطعا اين مطلب را فرموده است.
البته عبارتها كمى با هم فرق مى‏كنند ولى مضمون آنها تقريبايكى است.اين حديث را ما شيعيان اغلب به اين عبارت نقل مى‏كنيم: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة‏جاهلية‏» (7) هر كس بميرد و پيشواى زمان خود را نشناسد، مرده است از نوع مردن زمان جاهليت.اين، تعبير خيلى‏ شديدى است چون در زمان جاهليت مردم اصلا مشرك بودند و حتى توحيد و نبوت هم نداشتند.اين حديث در كتب شيعه ‏زياد آمده و با اصول شيعه هم صد در صد قابل انطباق است.در كافى كه معتبرترين كتاب حديث‏شيعه مى‏باشد، اين‏حديث هست.

عمده اين است كه اين حديث در كتابهاى اهل تسنن هم هست.آنها در روايتى به اين عبارت نقل كرده‏اند: «من مات بغير امام مات‏ميتة جاهلية‏» (8) هر كس بدون امام بميرد، مانند اين است كه در جاهليت مرده است.عبارت ديگرى كه نقل كرده ‏انداين است: «من مات و ليس فى عنقه بيعة مات ميتة جاهلية‏» آن كه بميرد و در گردن او بيعت‏يك امام نباشد، مردنش از نوع‏مردن جاهليت است.به عبارتى هم كه شيعه نقل مى‏كند، سنيها زياد نقل كرده‏اند.عبارت ديگر: « من مات و لا امام له مات‏ ميتة جاهلية‏» .اين عبارتها خيلى زياد است و نشان دهنده اهتمام زياد پيغمبر اكرم به مساله امامت است.

كسانى‏كه امامت را تنها به معنى رهبرى اجتماعى مى‏دانند، مى‏گويندببينيد پيغمبر اكرم به مساله رهبرى تا كجا اهميت داده كه معتقد شده است اگر امت رهبر وپيشوا نداشته باشد، اصلا مردنش مردن جاهلى است، براى اينكه صحيح تفسير كردن‏و صحيح اجرا كردن دستورات اسلامى بستگى دارد به اينكه رهبرى، رهبرى درستى باشد.

پی نوشت ها:
1.انبياء/73.
2.قصص/41.
3.هود/98.
4.حشر/7.
5.نساء/65: [نه چنين است، قسم به خداى‏تو كه اينان به حقيقت اهل ايمان نمى‏شوند مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آنگاه به‏هر حكمى كه كنى هيچ‏گونه اعتراضى در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.]
6.نساء/59.
7.دلائل الصدق، ص 6 و 13.
8. مسند احمد.
منبع:مجموعه آثار، جلد 4، صفحه 842
نويسنده:استاد شهيد مرتضى مطهرى