مسلمان شدن ایرانیان به زور شمشیر مسلمانان

شبهه

در این اواخر از سوی ملی گرایان ایرانی شبهه‌ای مطرح شده که اسلام هر جایی رفته، با شمشیر و زور رفته و ایرانیان به زور شمشیر مسلمان شده و کتاب های کتابخانه های ایران توسط مسلمانان به آتش کشیده شده است.

پاسخ شبهه

سوال و شبه ه­ی فوق از جنبه های گوناگون دینی، فلسفی، انسان شناسی، تاریخی و… قابل بررسی و پاسخگوئی است اما چون در سوال فوق، جنبه تاریخی مساله مورد پرسش قرار گرفته است ما به همین بعد قضیه می پردازیم.

نخست باید عرض کنیم دین اسلام و امور وابسته به آن از دو سنخ حقایق تشکیل شده است. یکسری آموزه های بنیادین که به منزله اصول و زیر بنای فکری و عقیدتی دین به حساب می آید مانند اعتقاد به توحید، نبوت و دنیای پس از مرگ و… سنخ دوم آموزه های عملی و فروعات فقهی دین است که به منزله رو بنای سیستم دین محسوب می شود. گسترش و رسوخ هر دینی در ابعاد مختلف اجتماعی فرهنگی و جغرافیای، نخست با اصول فکری و اعتقادی و ایمانی آن انجام می پذیرد. یعنی هر دینی در روند گسترش و توسعه جغرافیای خود نخست با عناصر و آموزه های ایمانی و اعتقادی خود پا می گذارد و سپس آموزه های فرعی و عملی آن نمود می یابد. رسوخ و گسترش اصول فکری و اعتقادی دین که با جان و روان انسان ها سر وکار دارد از حیث واقعیت های انسان شناسی قابل اجبار و تحمیل نیست بلکه حتما باید آزادانه و داو طلبان انجام شود. همان حقیقتی که آیه شریفه (لا اکراه فی الدین…[1]) در صدد تببین آن است. زیرا به زور و اجبار هر گز نمی توان فردی یا جمعی را نسبت به یک امر ی مؤمن و معتقد ساخت.

اما جنبه تاریخی مساله:

اما از حیث تاریخی نیز جای تردید نیست كه توسعه و گسترش دین اسلام در ابعاد مختلف فرهنگی، اجتماعی و جغرافیای، مرهون آموزه های بلند، خرد پسند و انسانی آن است نه در اثر قهر و فشار. تاریخ فتوحات اسلامی كه از زمان شخص رسول اكرم با فتح مكه آغاز شد به خوبی این حقیقت را گواهی می دهد. پیشرفت پر سرعت آئین اسلام در ایران نیز معلول عوامل دینی، فرهنگی و اجتماعی بوده است كه بطور كلی می توان دو عامل را نام برد:

الف: عامل اول جذابیت آموزه های بلند، نورانی و خرد پسند اسلام است که موجب جذب و شیفتگی اقوام و ملل دیگر می شد. آموزه های دین اسلام چه در حوزه اعتقادات و چه در فروعات عملی و مسائل اجتماعی دارای جذبه و امتیازات فراوان است. این آموزه ها از حیث محتوا از مزیت های چون سازگارى با فطرت آدمى، سادگى و آسانى احكام و دستورات آن، توجه به واقعیت هاى وضرورتهاتی اجتماعی ، واز حیث روش تبلیغ، مبتنی بر روش دعوت با حكمت و جدال احسن و آغاز دعوت با طرح مسائل اعتقادى و پس از آن، طرح مسائل عملى، برخوردار بوده اند. كه این خود موجب رسوخ سریع در دل ها وتسخیر شتاب آور جان ها می شد.[2]

ب: عامل دوم نارضایتی مردم ایران از وضع موجود سیاسی و اجتماعی آن زمان ایران و شكافی بود كه در اثر ظلم و استبداد طبقه حاكم، بین حاكمیت و بدنه جامعه ایرانی ایجاد شده بود. استاد مطهری در این رابطه می گوید: حقیقت این است كه مهم ترین عامل شكست حكومت ساسانى را باید ناراضى بودن ایرانیان از وضع دولت و آیین و رسوم اجحاف آمیز آن زمان دانست. این نكته از نظر مورخین شرقى و غربى مسلّم است كه رژیم حكومت و اوضاع اجتماعى و دینى آن روز به قدرى فاسد و خراب بود كه تقریباً همه مردم از آن ناراضى بودند. جامعه آن روز ایران یك جامعه طبقاتى عجیبى بود با همه عوارض و آثارى كه در این گونه جوامع هست – تا آنجا كه حتى آتشكده ‏هاى طبقات مختلف با هم فرق داشت. فرض كنید كه میان ما مساجد اغنیا از مساجد فقرا جدا باشد؛ چه روحى در مردم بیدار مى‏ شود؟! – جامعه ایرانی دارای طبقات بسته بود، هیچ كس حق نداشت از طبقه ‏اى وارد طبقه دیگر بشود، كیش و قانون آن روز هرگز اجازه نمى‏ داد كه یك بچه كفشدوز و یا كارگر بتواند باسواد بشود؛ تعلیم و تعلم تنها در انحصار اعیان زادگان و موبدزادگان بود.[3]

یكی از نویسندگان معروف بر خلاف بعضی كه روح «ناسیونالیستی» شدید آنها را از اعتراف به حقیقت باز می دارد در مورد علت گرایش ایران آنروز به اسلام می گوید: توده های مردم نه تنها در خود در برابر جاذبه جهان بینی و ایدئولوژی ضد طبقاتی اسلام مقاومتی احساس نمی كردند بلكه درست در آرمان آن، همان چیزی را می یافتند كه قرن ها به بهای آه و اشك و خون، خریدار و جان نثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را قرنها در خود احساس می كردند.[4]

آری در كنار این دو عامل اسلام جهاد با شمشیر را هم دارد اما شمشیر اسلام در برابر حكومت ها و حاكمان جور و ستمگری بوده اند كه به عنوان مانع از گسترش اسلام و جلو گیری ازدست یابی توده مردم به آموزه های نورانی آن عمل می كرده اند. نه اقشار مستضعف و محروم مردم كه همواره به دنبال عدالت، مساوات، برابری و برادری موجود در اسلام هستند.

آنان كه می گوید گسترش اسلام در سرزمین ایران با قهر و اجبار ودر سایه شمشیر، بوده و از كتاب سوزی ها و ویران گری های عرب سخن می گوید علاوه بر عدم آگاهی نسبت به تاریخ اسلام و فتوحات آن، به ایرانیان و اسلام آوردن آنان در واقع توهین می كنند.

به قول استاد مطهری: از همه عجیب ‏تر این است كه عده‏اى به نام حمایت از ملیت ایرانى و نژاد ایرانى بزرگترین توهینها را به ملت ایران مى‏ كنند. گاهى مى‏ گویند: «ملت ایران با كمال جدیت مى‏خواست از حكومت و رژیم و آیین خودش دفاع كند ولى با آن همه شوكت و قدرت و جمعیت صد و چهل میلیونى و وسعت سرزمین، در مقابل یك عده پنجاه شصت هزار نفرى عرب شكست خورد». اگر راست است، پس چه ننگ بزرگى. گاهى مى‏ گویند: «ایرانیان از ترس، كیش و عقیده و ایمان خویش را عوض كردند». واقعاً اگر چنین باشد، ایرانیان از پست‏ترین ملل جهانند. ملتى كه نتواند عقیده قلبى خود را در مقابل یك قوم فاتح حفظ كند، شایسته نام انسانیت نیست.[5]

این سخنان توسط افرادی بیان می شود كه با حس ملی گرائی و ناسیونالیستی چشم خود را بر روی واقعیت ها بسته اند و روی یك سری تصورات ذهنی و پیش فرض های خود نسبت به مسائل تاریخی داوری می كنند.

اما قضیه کتاب سوزی مسلمانان در ایران.

یکی از افسانه های تاریخی که قرن ها پس از فتح ایران و مصر توسط افراد ملی گرا و ضد عرب ساخته شده و نمونه بارزی از دروغ پردازی و جعل تاریخ می باشد، کتاب سوزی توسط مسلمانان بوده است. بدین ترتیب که می گویند: سپاهیان اسلام بعد از فتح ایران و مصر به کتابخانه های معتبر این سرزمین ها یورش برده و میلیونها جلد کتاب را سوزانده اند. نا گفته نماند كه درباره سوزاندن کتابهای ایرانیان تا اواخر قرن هشتم و گذشتن هشتصد سال از فتح ایران، هیچ مسلمان و نامسلمانی نگفته و ننوشته که فاتحان عرب کتابهای ایرانیان را سوزانده اند. بلكه بعد از این دوره است كه مساله كتاب سوزی در ایران توسط افرادی چون سرجان ملكم، پور داوود و دكتر معین مطرح شده و برجسته می ­گردد.

ما مهم ترین دلایل و مستنداتی را كه مدعیان کتاب سوزی در ایران از جمله دكتر معین به آنها تمسك جسته اند؛ از كتاب خدمات متقابل اسلام و ایران استاد شهید مطری نقل نموده و گذرا مورد بررسی قرار می دهیم. و كسانی را كه در صدد تتبع بیشتر است به آن كتاب ارجاع می دهم.

الف: ابوریحان بیرونى در« الآثارالباقیة» درباره خوارزم مى‏ نویسد كه: چون قتیبة بن مسلم دوباره خوارزم را پس از مرتد شدن اهالى فتح كرد، اسك جموك را بر ایشان والى گردانید، و قتیبه هركس كه خط خوارزمى مى ‏دانست و از اخبار و اوضاع ایشان آگاه بود و از علوم ایشان مطلع، بكلى فانى و معدوم الاثر كرد …چون قتیبة بن مسلم نویسندگان ایشان (خوارزمیان) را هلاك كرد و هربدان ایشان را بكشت و كتب و نوشته‏ هاى آنان را بسوخت، اهل خوارزم امّى ماندند و در امورى كه محتاجٌ الیه ایشان بود فقط به محفوظات خود اتكا كردند…

استاد مطهری این دلیل را این گونه نقد می كند:

اولًا: آنچه ابوریحان نقل كرده، مربوط به خوارزم و زبان خوارزمى است نه به كتب ایرانى كه به ‏زبان پهلوى یا اوستا یى بوده است.

ثانیاً: خود ابوریحان در مقدمه كتاب صیدله كه هنوز چاپ نشده، درباره زبان خوارزمى مى ‏گوید: این زبان به هیچ وجه قادر براى بیان مفاهیم علمى نیست؛ اگر انسان بخواهد مطلبى علمى با این زبان بیان كند، مثل این است كه شترى بر ناودان آشكار شود. بنابراین اگر واقعاً یك سلسله كتب علمى قابل توجه به زبان خوارزمى وجود داشت، امكان نداشت كه ابوریحان تا این اندازه این زبان را غیروافى معرفى كند.

ثالثا: رفتار قتیبة بن مسلم با مردم خوارزم كه در دوره ولید بن عبد الملك صورت گرفته نه در دوره خلفاى راشدین اگر داستان اصل داشته باشد و خالى از مبالغه باشد رفتارى ضدانسانى و ضداسلامى بوده و با رفتار سایر فاتحان اسلامى كه ایران و روم را فتح كردند و غالباً صحابه رسول خدا و تحت تأثیر تعلیمات آن حضرت بودند تباین دارد. با وجود این كار او را كه در بدترین دوره‏ هاى خلافت اسلامى (دوره امویان) صورت گرفته نمى‏ توان مقیاس رفتار مسلمین در صدر اسلام كه ایران را فتح كردند قرار داد.

ب: دلیل دومی كه مدعیان كتاب سوزی عربها در ایران ذكر كرده اند سخن ابن خلدون در مقدمه اش است. ابن خلدون در فصل «العلوم العقلیة و اصنافها» می گوید: وقتى كشور ایران فتح شد كتب بسیارى در آن سرزمین به دست تازیان افتاد. سعد بن ابى وقاص به عمربن الخطاب در خصوص آن كتب نامه نوشت و در ترجمه كردن آنها براى مسلمانان رخصت خواست. عمر بدو نوشت كه آن كتابها را در آب افكند، چه اگر آنچه در آنهاست راهنمایى است خدا ما را به رهنماتر از آن هدایت كرده است، و اگر گمراهى است خدا ما را از شر آن محفوظ داشته. بنابراین آن كتابها را در آب یا در آتش افكندند و علوم ایرانیان كه در آن كتب مدون بود از میان رفت و به دست ما نرسید.

این كلام ابن خلدون از چند جهت قابل نقد است.

نخست اینكه: ابن خلدون این سخن را به صورت قاطع اظهار نظر نكرده بلكه به صورت فعل مجهول بیان كرده یعنی با تعبیر( لقد یقال ) آورده است، كه این تعبیر خود، حكایت از عدم اعتماد او به این سخن می كند و گرنه یك مورخ نباید قضیه مسلم تاریخ را این گونه بیان كند.

ثانیا: ابن خلدون در صدر سخنش جمله‏ اى دارد كه بیشتر موجب ضعف قضیه مى ‏شود. او بعد از آنكه بر اساس نظریات خود، نتیجه مى‏ گیرد كه در ایران عمران و آبادانی توسعه زیادی پیدا كرده بوده و در چنین حالتی، نمى ‏تواند علوم عقلى گسترش نایافته مانده باشد، مى‏ گوید: همانا گفته مى ‏شود كه این علوم از ایرانیان به یونانیان رسید آنگاه كه اسكندر دارا را كشت و بر ملك كیانى تسلط یافت و بر كتابها و علوم بى‏ حد و حصر آنها استیلا یافت و چون سرزمین ایران فتح شد و در آنجا كتب فراوان دیدند، سعد وقاص به عمر نامه نوشت …

حال اینكه اسكندر از ایران كتابهایى به یونان برده باشد و بعد از فتح ایران به دست اسكندر یونانیان به علوم تازه‏اى دست یافته باشند، مطلبى است كه هیچ تاریخى آن را ذكر نكرده و هیچ اساسى ندارد. كسانی كه به سخن ابن خلدون تمسك نموده قسمت اول را كه هم مشتمل بر فعل مجهولِ «ولقد یقال» است و هم مشتمل بر داستان مجعول حمل كتب و علوم ایران به یونان است حذف كرده و قسمت دوم را كه داستان كتابسوزی است چون به نفع افكار و پیش فرضای خود دیده اند نقل نموده و به نتیجه گیرى پرداخته اند.

ثالثا: به قول استاد مطهری: مأخذ شایعه ‏اى كه ابن خلدون اشاره كرده است على الظاهر «شعوبیه» اند. خود ابن خلدون نیز خالى از تمایل شعوبى و ضدعربى نیست.

شعوبیان ایرانى شعارشان این بود: هنر نزد ایرانیان است و بس. از ظاهر عبارت ابن خلدون شاید بشود استفاده كرد كه مى‏ خواسته ‏اند مدعى شوند همه علوم یونان از ایران است، در صورتى كه مى‏ دانیم اسكندر در زمان ارسطو به ایران حمله كرد و تمدن و فرهنگ یونان در آن وقت در اوج شكوفایى بود.

رابعا: آنچه تا كنون از ابن خلدون نقل شده از مقدمه اوست كه كتابى است فلسفى و اجتماعى. تا كنون ندیده ‏ایم كه این مطلب را كسى از خود تاریخ او كه به نام «العبر و دیوان المبتدأ والخبر» است نقل كرده باشد. ابن خلدون اگر براى این قصه ارزش تاریخى قائل بود، باید در آنجا نقل می كرد كه نقل نكرده. و این خود از بی اعتمادی او نسبت به این داستان حكایت می كند.

دلیل سومی كه بر كتابسوزی مسلمین در ایران ذكر نموده اند. داستان كتاب سوزی فاتحین عرب در اسكندریه می باشد. كه اگر ثابت شود كه اعراب فاتح، كتابخانه اسكندریه را سوزانده اند، قرینه است كه در هر جا كتابخانه‏ اى مى ‏یافته ‏اند مى‏ سوزانده ‏اند.

كه این داستان (سوزاندن كتب اسكندریه) را ابوالفرج در« مختصرالدول» و عبد اللطیف بغدادى در كتاب «الافادة والاعتبار» و قفطى در« تاریخ الحكماء» در شرح حال یحیى نحوى، و حاج خلیفه در «كشف الظنون» و دكتر صفا در «تاریخ علوم عقلى» نقل نموده اند.

در مورد پی بردن به حقیقت این داستان چند نكته قابل توجه است.

اولا: كتب تاریخ اسلام و فتوحات اسلامى كه از اواخر قرن دوم تدوین شده وفعلا موجود است در هیچ یك از این كتاب ها چه آنهای كه به دست مسلمانان نوشته شده و چه آنهای كه توسط مسیحی ها یا یهودی ها نوشته شده ذكری از داستان كتابسوزی اسكندریه یا ایران توسط فاتحین مسلمان به میان نیامده.

تنها در اواخر قرن ششم هجرى و اوایل قرن هفتم است كه اولین بار عبد اللطیف بغدادى كه مردى مسیحى است در كتابى به نام الافادة والاعتبار فى الامور المشاهدة والحوادث المعاینة بارض مصر؛ گفته است: و گفته مى ‏شود كه این عمود یكى از عمودهایى است كه بر روى آنها رواقى استوار بوده و ارسطو در این رواق تدریس مى كرده و دارالعلم بوده و در اینجا كتابخانه‏اى بوده كه عمروعاص به اشاره خلیفه آن را سوخته است.

ثانیا: عبد الطیف این قضیه را بدون ذكر سند و به صورت فعل مجهول نقل نموده كه گویای عدم اعتماد خود او به این نقل است.

ثالثا: این نقل ضعف مضمونى دارد؛ یعنى مشتمل بر مطلبى است كه از نظر تاریخى قطعاً دروغ است و آن تدریس ارسطو در رواق است. چون ارسطو پایش به مصر و اسكندریه نرسیده، تا چه رسد كه در آن رواق تدریس كرده باشد، بلكه اساساً اسكندریه بعد از ارسطو تاسیس شده، زیرا اسكندریه بعد از حمله اسكندر به مصر تأسیس شد. طرح این شهر در زمان اسكندر ریخته شد و شاید هم در زمان او آغاز به ساختمان شد و تدریجاً به صورت شهر درآمد. ارسطو معاصر اسكندر است.

رابعا : از همه اینها بالاتر اینكه تواریخ شهادت مى ‏دهند كه اساساً كتابخانه اسكندریه چندین بار قبل از آنكه اسكندریه به دست مسلمانان فتح شود مورد تاراج و یغما و حریق واقع شده و هنگامى كه مسلمین اسكندریه را فتح كردند اساساً كتابخانه‏اى به صورت سابق وجود نداشت و تنها كتابهایى در دست افرادى بوده كه مسلمین در قرنهاى دوم تا چهارم هجرى از آن كتابها استفاده كردند. ویل دورانت مى‏ گوید:

از جمله دلایل ضعف این روایت (روایت عبد اللطیف) این است كه: قسمت مهم كتابخانه اسكندریه را مسیحیان متعصب به دوران اسقف «توفینس» به سال 392 میلادى (در حدود 250 سال قبل از فتح اسكندریه به دست مسلمین) سوزانیده بودند.

ویل دورانت هم چنین می گوید: در مدت پنج قرن كه از وقوع تا ثبت حادثه مفروض در كتاب عبد اللطیف فاصله بود، هیچ یك از مورخان درباره آن سخن نیاورده‏اند در صورتى كه «اوتكیوس» مسیحى كه به سال 322 هجرى (933 میلادى) اسقف بزرگ اسكندریه بود، فتح این شهر را به دست عربان با تفصیل فراوان نقل كرده است. به همین جهت غالب مورخان این قضیه را نمى ‏پذیرند و آن را افسانه مى‏ پندارند. نابودى كتابخانه اسكندریه كه به تدریج انجام شد از حوادث غم ‏انگیز تاریخ جهان بود.

گوستاو لوبون در تمدن اسلام و عرب مى‏ گوید:

سوزانیدن كتابخانه اسكندریه كه آن را به فاتحین اسلام نسبت داده‏اند جاى بسى تعجب است كه یك چنین افسانه موهومى چگونه در این مدت متمادى به شهرت خود باقى مانده است و آن را تلقى به قبول نموده‏اند. ولى امروز بطلان این عقیده به ثبوت پیوسته و معلوم و محقق گردیده است كه خود نصارى پیش از اسلام هم چنانكه همه معابد و خدایان اسكندریه را با كمال اهتمام منهدم نموده‏ اند، كتابخانه مزبور را نیز سوزانیده بر باد دادند، چنانكه در زمان فتح اسلام از كتاب هاى مزبور چیزى باقى نمانده بود تا آن را طعمه حریق سازند.[6]

دلیل چهارمی كه مدعیان كتاب سوزی و دكتر معین، دست وپا نموده جریان كتاب سو ی عبدالله بن طاهر است. عبد اللَّه پسر طاهر ذوالیمینین سردار معروف ایرانى زمان مأمون است كه فرماندهىِ لشكر خراسان را در جنگ میان امین و مأمون، به حمایت مأمون بر عهده داشت. و سرسلسله طاهریان در خراسان است.

عبد اللَّه مانند پدرش طاهر روحیه ضدعرب داشت. اما در عین حال همین عبد اللَّه ایرانى ضدعرب كه از نظر قوت و قدرت به حدى رسیده كه در مقابل خلیفه بغداد اعلام استقلال مى‏ كند، كتاب هاى ایرانى قبل از اسلام را به عنوان اینكه با وجود قرآن همه این ها بیهوده است مى ‏سوزاند.

روزى شخصى به دربار عبد اللَّه بن طاهر در نیشابور آمد و كتابى فارسى از عهد كهن تقدیم داشت. چون پرسیدند چه كتابى است؟ پاسخ داد: داستان وامق و عذراست و آن قصه شیرین را حكما به رشته تحریر آورده و به انوشیروان اهدا نموده‏اند. امیر گفت: ما قرآن مى‏ خوانیم و نیازى به این كتب نداریم. كلام خدا و احادیث ما را كفایت مى‏ كند. بعلاوه این كتاب را مجوسان تألیف كرده ‏اند و در نظر ما مطرود و مردود است. سپس بفرمود تا كتاب را به آب انداختند و دستور داد هر جا در قلمرو او كتابى به زبان فارسى به خامه مجوس كشف شود نابود گردد.

حال كار عبدالله ایرانی را چگونه می شود به پای فاتحین عرب نوشت. او كه ایرانی بوده اما چرا چنین كاری كرد؟ شاید عكس العمل نفرتى است كه ایرانیان از مجوس داشتند.

اگر بتوان كار عبدالله را دلیل برعمومیت عمل او دانست باید عمل كتاب سوزی اورا به حساب همه ایرانیان گذاشت. كه این كاملا بر خلاف مدعیان كتاب سوزی است زیرا آنان كتاب سوزی را كار فاتحین عرب می داند وایرانیان را ملت متمدن می دانند.

علاوه بر آنچه گفته شد این نكته نیز قابل توجه است كه: مدعیان كتاب سوزی (كه این همه بر قبر خالی از مرده نوحه می سرایند) هرگز نمی گویند: كتابخانه ملى ایران كه توسط عرب ها سوزانده شده در كجا بوده؟ در همدان بوده؟ در اصفهان بوده؟ در شیراز بوده؟ در آذربایجان بوده؟ در نیشابور بوده؟ در تیسفون بوده؟ در آسمان بوده؟ در زیر زمین بوده؟ در كجا بوده است؟ چگونه ایشان از كتابخانه ‏اى ملى كه به آتش كشیده شد اطلاع دارند اما از محل آن اطلاع ندارند؟! و با وجود اینكه جزئیات حوادث فتوحات اسلامى در ایران و روم ضبط شده، نامى از كتابخانه‏ اى در ایران اعم از اینكه به آتش كشیده شده یا نشده باشد، در هیچ مدرك تاریخى وجود ندارد، بلكه مدارك خلاف آن را ثابت مى‏ كند؛ مدارك مى ‏گویند كه در حوزه زردشتى علاقه‏ اى به علم و كتابت نبوده است. جاحظ در كتاب المحاسن والاضداد مى‏ گوید: ایرانیان علاقه زیادى به نوشتن كتاب نداشتند، بیشتر به ساختمان علاقه‏ مند بودند. در كتاب تمدن ایرانى به قلم جمعى از خاور شناسان تصریح مى كند به عدم رواج نوشتن در مذهب زردشت در عهد ساسانى.

بنا بر این از همه آنچه گفته شد می توان به ساختگی بودن داستان كتاب سوزی توسط مسلمین فاتح، كاملا واقف شد. وبه ماهیت جریان سازی افراد ملی گرا علیه عرب و فاتحین مسلمان پی برد.

و در پایان باید عرض كنم، بر فرض بعیدِ قبول سخنان مدعیان كتاب سوزی در ایران و اسكندریه، موضع ما شیعیان روشن و آسان است. زیرا ما اصل خلافت خلفای اول، دوم و سوم را مشروع نمی دانیم تا عمل آنها را منتسب به دین و نماد آئین و مكتب بدانیم و بدنبالش مجبور باشیم تا از عمل آنان دفاع كنیم. پس اگر آنها چنین كاری هم كرده باشند ابدا نمی توان كاری آنان را به نام دین و مكتب قلمداد نمود بلكه به حساب انحرافات فكری و عملی شخصی آنان باید گذاشت زیرا آنان در اصل رهبری و خلافت شان از موضع دین نمایندگی نمی كرده اند چه رسد به سایر كارهای شان.

پی نوشت ها:

[1] . بقره، آیه 256.

[2] – بینش، عبد الحسین، مقایسه دو دوره جاهلیت و اسلام، ص120، بی تا، بی جا.

[3] – مجموع آثار استاد شهید مطهری، ج24، ص 395.

[4] – زین العابدین قربانی، علل پیشرفت اسلام و انحطاط مسلمین، ص 138، دفتر نشر فرهنگ، تهران، پنجم، 1374.

[5] – مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج14، ص 130.

[6] گوستا ولوبون، تمدن اسلام وعرب، ترجمه سید هاشم حسینی، ص258.كتابخانه اسلامیه، تهران، 1347.

نویسنده: محمد ظاهر نصیری