مستندات تاريخى زمينه‏ سازى ولايت و خلافت امام علي درزمان پيامبر اكرم

شيعه اماميه مدعى است پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) در زمان حيات خود تمهيدات بسيارى در زمينه سازى ولايت و خلافت امام علي( علیه سلام)براى زمان پس از خود به كار بسته است؟ مستندات تاريخى اين ادعا را بيان نمائيد؟

پاسخ

مي توان تدابير پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) در تبيين و تثبيت خلافت و جانشينى امام علي( علیه سلام)را در سه نوع خلاصه كرد: 1ـ آمادگى تربيتى امام علي( علیه سلام)از كودكى و امتياز او در كمالات و فضايل و علوم؛ 2ـ بيان نصوص ولايت و امامت؛ 3ـ اجراى عملى با تدابير مخصوص در اواخر عمر پيامبر. اينك هر يك از اين سه مورد را توضيح مي دهيم:
الف ـ آمادگى تربيتي از آن جا كه قرار بود خليفه و جانشين رسول خدا( صلی الله علیه واله) امام على بن ابى طالب( علیه سلام)باشد، لذا اراده و مشيّت الهى بر آن تعلّق گرفت كه از همان ابتداى طفوليت در دامان رسول خدا( صلی الله علیه واله) و در مركز وحى تربيت شود. 1ـ حاكم نيشابورى مي گويد: «از نعمت هاى خدا بر على بن ابى طالب (علیه سلام)اين بود كه بر قريش قحطى شديدى وارد شده، ابوطالب( علیه سلام)عيال وار بود.

رسول خدا(صلی الله علیه واله) به عموى خود عباس، كه از ثروتمندان بني هاشم بود، فرمود: اى ابافضل! برادرت عيال وار است و قحطى بر مردم هجوم آورده، بيا به نزد او رويم و از عيالات او كم كنيم. من يكى از فرزندانش را انتخاب مي كنم، تو نيز يك نفر را انتخاب كن، تا با كفالت آن دو از خرجش بكاهيم. عباس اين پيشنهاد را پذيرفت و با پيامبر( صلی الله علیه واله) به نزد ابوطالب( علیه سلام)رفتند و پيشنهاد خود را بازگو كردند. ابوطالب( علیه سلام)عرض كرد: شما عقيل را نزد من بگذاريد و هر كدام از فرزندانم را كه مي خواهيد به منزل خود ببريد. رسول خدا( صلی الله علیه واله) علي( علیه سلام)را انتخاب كرد و عباس، جعفر را برگرفت. علي( علیه سلام)تا زمان بعثت پيامبر( صلی الله علیه واله)، با آن حضرت بود و از او پيروى كرده و او را تصديق مي نمود.»[1]

2ـ در آن ايّام پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) به مسجد الحرام مي رفت تا نماز بخواند، علي( علیه سلام)و خديجه نيز به دنبالش مي رفتند و با او در مقابل ديدگان مردم نماز مي خواندند، و اين در زمانى بود كه كسى غير از اين سه، روى زمين نماز نمي گزارد.[2] عباد بن عبدالله مي گويد: از علي( علیه سلام)شنيدم كه مي فرمود: «من بنده خدا و برادر رسول خدا و صدّيق اكبرم؛ اين ادعا را كسى بعد از من، غير از دروغگو و افترا زننده، نمي كند، هفت سال، قبل از مردم با رسول خدا( صلی الله علیه واله) نماز گزاردم.»[3] ابن صباغ مالكى و ابن طلحه شافعى و ديگران نقل مي كنند: «رسول خدا( صلی الله علیه واله) قبل از دعوت به رسالت خود هرگاه مي خواست نماز بگزارد، به بيرون مكّه، در ميان درّه ها، مي رفت، تا مخفيانه نماز بخواند و علي( علیه سلام)را نيز با خود مي برد، و هر دو با هم هر مقدار مي خواستند نماز مي گزاردند و باز مي گشتند.»[4]

3ـ امام علي( علیه سلام)آن ايّام را، در نهج البلاغه چنين توصيف مي كند: «شما مي دانيد كه من نزد رسول خدا چه جايگاهى دارم، و خويشاونديم با او در چه درجه است. آن گاه كه كودك بودم مرا در كنارش مي نهاد و در سينه خود جا مي داد و در بستر خود مي خوابانيد، چنانكه تنم را به تن خويش مي سود، و بوى خوشِ خود را به من مي افشاند! و گاه بود كه چيزى را مي جَويد و به من مي خورانيد. از من دروغى نشنيد و خطايى نديد. هنگامى كه از شير گرفته شد خدا بزرگ ترين فرشته خود را شب و روز هم نشين او فرمود، تا راه هاى بزرگوارى را پيمود و خوي هاى نيكوى جهان را فراهم نمود.

من در پى او بودم ـ در سفر و حضر ـ چنان كه بچه شترى در پى مادر. هر روز براى من از اخلاقِ خود نشانه اى بر پا مي داشت و مرا به پيروى از آن مي گماشت. هر سال در «حراء» خلوت مي گزيد، من او را مي ديدم و جز من كسى وى را نمي ديد. آن هنگام، اسلام در هيچ خانه اى جز در خانه اى كه رسول خدا( صلی الله علیه واله) و خديجه در آن بود، راه نيافته بود، من سوّمين آنان بودم. روشنايى وحى و پيامبرى را مي ديدم و بوى نبوت را مي شنيدم. من هنگامى كه وحى بر او( صلی الله علیه واله) فرود آمد، آواى شيطان را شنيدم، گفتم: اي فرستاده خدا اين آوا چيست؟ فرمود: اين شيطان است و از اين كه او را نپرستند نوميد و نگران است. همانا تو مي شنوى آنچه را من مي شنوم و مي بينى آنچه را من مي بينم، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و به راه خير مي روي.»[5]

4ـ پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) هنگام هجرت به سوى مدينه، علي( علیه سلام)را انتخاب كرد تا در جاى او بخوابد، آن گاه امانت ها را به صاحبانش برگرداند و سپس با بقيه زنان بني هاشم به سوى مدينه هجرت كند.[6]
5ـ در سنين جوانى او را به دامادى خود برگزيد، و بهترين زنان عالم يعني فاطمه زهرا( علیه سلام)را به ازدواج او درآورد. و اين هنگامى بود كه خواستگارى ابوبكر و عمر را رد نموده بود.[7] پيامبر( صلی الله علیه واله) بعد از ازدواج فرمود: «من تو را به ازدواج كسى درآوردم كه در اسلام از همه پيش تر و در علم از همه بيشتر و در حلم از همه عظيم تر است.»[8]
6ـ در غالب جنگ ها پرچم مسلمانان يا تنها مهاجرين به دست على بن ابي طالب( علیه سلام)بود.[9]
7ـ در حجّة الوداع در هدى و قربانيِ پيامبر( صلی الله علیه واله) شريك شد.[10]
8ـ پيامبر( صلی الله علیه واله) در طول مدّت حياتش او را امتياز خاصّى داده بود، كه احدى در آن شريك نگشت يعنى اجازه داده بود كه علي( علیه سلام)ساعتى از سحر نزد او بيايد و با او مذاكره كند.[11] امام علي( علیه سلام)مي فرمود: من با پيامبر( صلی الله علیه واله) شبانه روز دو بار ملاقات مي كردم: يكى در شب و ديگرى در روز.[12]
9ـ هنگام نزول آيه شريفه (وَ أمُرْ أهْلَكَ بِالصَّلاةِ) پيامبر( صلی الله علیه واله) هر روز صبح كنار خانه علي( علیه سلام)مي آمد و مي فرمود: «الصلاة رحمكم الله (إنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.[13]

10ـ در جنگ خيبر بعد از آن كه ابوبكر و عمر كارى از پيش نبردند، پيامبر( صلی الله علیه واله) فرمود: پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند، خداوند او را هرگز خوار نخواهد كرد، باز نمي گردد تا آن كه خداوند به دست او فتح و پيروزى برساند. آن گاه علي( علیه سلام)را خواست، و پرچم را به دست او داد و برايش دعا كرد. و پيروزى به دست علي( علیه سلام)حاصل شد.[14]

11ـ پيامبر( صلی الله علیه واله) ابوبكر را با سوره برائت، امير بر حجّاج نمود، آن گاه به امر خداوند علي( علیه سلام)را به دنبال او فرستاد تا سوره را از دست او گرفته و خود، آن را بر مردم ابلاغ كند. پيامبر( صلی الله علیه واله) در پاسخ اعتراض ابوبكر فرمود: من امر شدم كه خودم اين سوره را ابلاغ كنم يا به كسى كه از من است بدهم تا او ابلاغ نمايد.»[15] 12ـ برخى از اصحاب درى را به سوى مسجد باز كرده بودند كه پيامبر( صلی الله علیه واله) دستور داد تا همه درها بسته شود به جز در خانه علي(ع).[16] 13ـ عايشه مي گويد: رسول خدا( صلی الله علیه واله) هنگام وفات خود فرمود: حبيبم را صدا بزنيد كه بيايد. ابوبكر را صدا زدند. تا نگاه رسول خدا( صلی الله علیه واله) به او افتاد سر خود را به زير افكند. باز صدا زد: حبيبم را بگوييد تا بيايد. عمر را خواستند. هنگامى كه پيامبر( صلی الله علیه واله) نگاهش به او افتاد سر را به زير افكند.

سوّمين بار فرمود: حبيبم را بگوييد تا بيايد. علي( علیه سلام)را صدا زدند. هنگامى كه آمد، كنار خود نشانيد و او را در پارچه اى كه بر رويش بود، گرفت در اين حال بود تا آن كه رسول خدا( صلی الله علیه واله) دست در دستان علي( علیه سلام)از دنيا رحلت نمود.[17] امّ سلمه نيز مي گويد: رسول خدا( صلی الله علیه واله) هنگام وفاتش با علي( علیه سلام)نجوا مي نمود و اسرارى را به او بازگو مي كرد و در اين حال بود كه از دنيا رفت. لذا علي( علیه سلام)نزديك ترين مردم به رسول خدا( صلی الله علیه واله) از حيث عهد و پيمان است.[18]

14ـ ترمذى از عبدالله بن عمر نقل مي كند كه پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) بين اصحاب خود عقد اخوت بست. علي( علیه سلام)در حالى كه گريان بود خدمت رسول خدا( صلی الله علیه واله) آمد و عرض كرد: اي رسول خدا، بين اصحاب خود عقد اخوّت بستيد ولى ميان من و كسى عقد اخوت نبستيد؟ رسول خدا( صلی الله علیه واله) فرمود: «تو برادر من در دنيا و آخرتي!» توجه خاص پيامبر( صلی الله علیه واله) به علي( علیه سلام)جهتى جز آماده كردن علي( علیه سلام)براى خلافت نداشت، و اينكه نشان دهد تنها كسى كه براى اين پست و مقام قابليّت دارد امام علي( علیه سلام)است.

ب ـ تصريح بر ولايت و امامت تدبير ديگر پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) اين بود كه در طول 23 سال بعثت هر جا كه موقعيت را مناسب مي ديد يادى از ولايت امام علي( علیه سلام)و جانشين خود كرده، و مردم را به اين مسئله مهمّ تذكّر مي داد. به برخى از آن ها فهرست وار اشاره مي كنيم، زيرا در بحث «عوامل ظهور شيعه» به صورت مفصل اشاره نموده ايم:
آيات 1ـ آيه ولايت: (انّما وليّكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و هم راكعون).[19]
آيه إنذار: (انّما انت منذر و لكل قوم هاد).[20]
3
ـ آيه تبليغ: (يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمك من الناس).[21]
4ـ آيه اكمال: (اليوم الكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا).[22]
5ـ
آيه تطهير: (إنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
).[23]
6ـ آيه اولى الامر: (أطِيعُوا اللهَ وَ أطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أولِي الأمْرِ مِنْكُمْ).[24]
روايات
1ـ حديث غدير: «من كنت مولاه فعليّ مولاه».[25]
2ـ حديث دوازده خليفه: «يكون بعدى إثنا عشر أميراً كلّهم من قريش».[26]
3ـ حديث ولايت: «و هو وليّ كلّ مؤمن بعدي».[27]
4ـ حديث وصايت: « انّ لكلّ نبيّ وصيّاً و وارثاً و إنّ عليّاً وصيّى و وارثي».[28]
5ـ حديث منزلت؛ پيامبر( صلی الله علیه واله) به علي( علیه سلام)فرمود: « أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي».[29]
6ـ حديث خلافت؛ پيامبر( صلی الله علیه واله) خطاب به علي( علیه سلام)فرمود: « أنت أخى و وصيّى و خليفتى فيكم فاسمعوا له واطيعوا».[30]
7ـ حديث ثقلين: « انّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي، ما إن تمسكتم بهماه لن تضلّوا بعدى أبداً».[31]
8ـ حديث مدينه علم: « انا مدينة العلم و عليّ بابها فمن اراد العلم فليأتها من بابها».[32]
9ـ حديث سفينه: « مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها زخّ فى النار».[33]
10ـ حديث امان: « النجوم أمان لأهل السماء و أهل بيتى أمان لأمّتى من الاختلاف فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس».[34]
11ـ حديث حق: « عليّ مع الحقّ و الحقّ مع عليّ يدور حيثما دار».[35]
12ـ حديث قرآن: « عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ».[36] ج ـ تدابير عملي پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) در آخر عمر خود نيز براى تثبيت خلافت امام علي( علیه سلام)راه هايي را عملى كردند تا شايد جلوى مكر و حيله ديگران را در غصب خلافت بگيرند، ولي متأسفانه اين تدابير اثرى نداشت، زيرا گروه مخالف، چنان قوى بود كه نگذاشت اين تدبيرهاى پيامبر( صلی الله علیه واله) عملى شود.

در اين جا به چند نمونه از تدابير عملى اشاره خواهيم كرد: 1ـ بلند كردن دست امام علي( علیه سلام)در روز غدير خم پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) براى به جا آوردن آخرين حج كه به حجة الوداع معروف شد با جماعت زيادى از اصحاب به سوى مكه حركت كرد. در سرزمين عرفات براى مردم خطبه اي ايراد فرمود. در آن خطبه خواست امامان بعد از خود را معرفى كند تا امّت بعد از خود به گمراهى و فتنه و آشوب نيفتد.

ولى گروه مخالف بني هاشم كه با خلافت اهل بيت( علیه سلام)دشمنى مي ورزيدند در كمين بودند تا مبادا در آن جمع عظيم، پيامبر( صلی الله علیه واله) مطلبى بگويد و توطئه هاى آنان نقش بر آب شود. جابر بن سمره سوائى مي گويد: من نزديك پيامبر( صلی الله علیه واله) بودم تا سخنان او را بشنوم.
حضرت در خطبه اش اشاره به خلفا و اميرانى بعد از خود نمود و فرمود: «امامان و خلفا و جانشينان بعد از من دوازده نفرند». جابر مي گويد: پيامبر( صلی الله علیه واله) به اين جا كه رسيد عده اى شلوغ كردند به حدّى كه من نفهميدم پيامبر( صلی الله علیه واله) چه گفت. از پدرم كه نزديك تر بود پرسيدم، گفت: پيامبر( صلی الله علیه واله) در ادامه فرمودند: «تمام آنان از قريشند». شگفتا هنگامى كه به مُسند جابر بن سمره در «مسند احمد» مراجعه مي كنيم، مي بينيم تعبيراتى از جابر آمده كه سابقه نداشته است.

در برخى از روايات جابر بن سمره آمده: هنگامى كه سخن پيامبر( صلی الله علیه واله) به اين نقطه رسيد فرمود: جانشينان بعد از من دوازده نفرند: مردم فرياد زدند. در بعضى ديگر آمده «تكبير گفتند» و در برخى ديگر: «شلوغ كردند» و در برخى ديگر: «بلند شده و نشستند». جمع اين روايات كه همگى از يك راوى است به اين است كه در آن مجلس طيف مخالف دسته هايى را براى بر هم زدن مجلس قرار داده بود تا نگذارند كه پيامبر( صلی الله علیه واله) به مقصود خود در امر خلافت و جانشينى برسد. و اين دسته ها درصدد برآمدند تا هر كدام به نحوي جلسه را برهم زنند كه در اين امر نيز موّفق شدند.

پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) براى آنكه بتواند با گفتار خود امر خلافت را در اين مركز بزرگ و تبيين و تثبيت كند مأيوس شد. و به فكر مكانى ديگر برآمد، تا با اجراى عملي، امر خلافت را براى امام علي( علیه سلام)تثبيت نمايد. از آن رو بعد از پايان اعمال حجّ و قبل از آن كه حاجيان متفرّق شوند، مردم را در سرزمين غدير خم جمع كرد و قبل از بيان ولايت امام، امورى را به عنوان مقدمه بيان داشته و از مردم نيز اقرار گرفت. پيامبر( صلی الله علیه واله) مي دانست كه اين بار نيز منافقين در كمين اند تا نگذارند امر خلافت حضرت علي( علیه سلام)تثبيت شود، ولى آن حضرت( صلی الله علیه واله) تدبيرى عملى انديشيد كه همه نقشه ها را بر باد داد، و آن اين كه دستور داد تا سايه بان هاى هودج شتران را روى هم بگذارند، آن گاه خود و علي( علیه سلام)بر بالاى آن قرار گرفتند؛ به طورى كه همگى آن دو را مي ديدند.
پس از قرائت خطبه و تذكر به نكاتى چند و اقرارهاى اكيد از مردم، آن گاه دست علي( علیه سلام)را بلند كرد و از جانب خداوند، ولايت و امامت او را به مردم ابلاغ نمود.

منافقان با اين تدبير پيامبر( صلی الله علیه واله) كه قبلاً فكر آن را نكرده بودند، در مقابل يك عمل انجام شده قرار گرفتند، و لذا نتوانتستند از خود عكس العملى انجام دهند.
2ـ فرستادن لشكر اسامه پيامبر( صلی الله علیه واله) در بستر بيمارى است، در حالى كه بر امت خود سخت نگران مي باشد؛ نگران اختلاف و گمراهي؛ نگران اين كه تمام تدابير او بر هم ريزد؛ نگران اين كه مسير نبوت و رسالت و شريعت به انحراف كشيده شود. پيامبر( صلی الله علیه واله) مضطرب است، دشمنى بزرگ چون روم در پشت مرزهاى اسلامى كمين نموده تا صحنه را خالى ببيند و با ضربه اي سهمگين مسلمين را از پاى درآورد.
پيامبر( صلی الله علیه واله) وظايف مختلفى دارد؛ از سويى بايد با دشمن بيرونى مقابله كند، لذا تأكيد فراوان داشت تا لشكرى را براى مقابله با آنان گسيل دارد، از طرفى ديگر خليفه و جانشين به حقّ بايد مشخص شده و موقعيّت او تثبيت گردد، ولى چه كند؟ نه تنها با دشمن بيرونى دست به گريبان است بلكه با طيفى از دشمنان داخلى نيز كه درصددند تا نگذارند نقشه ها و تدابير پيامبر( صلی الله علیه واله) در مسئله خلافت و جانشينى عملى شود، نيز روبه روست.
پيامبر( صلی الله علیه واله) براى عملى كردن تدبير خود دستور مي دهد همه كسانى كه آمادگي جهاد و شركت در لشكر اسامه را دارند از مدينه خارج شده و به لشكر او بپيوندند. ولي مشاهده مي كند كه عده اى با بهانه هاى واهى عذر آورده و از لشكر اسامه خارج مي شوند و به او نمي پيوندند. گاهى بر پيامبر( صلی الله علیه واله) اعتراض مي كنند كه چرا اسامه را، كه فردى جوان و تازه كار است، به اميرى لشكر برگزيده است، در حالى كه در ميان لشكر افرادى كارآزموده وجود دارد؟ پيامبر( صلی الله علیه واله) با اعتراض بر آن ها و اين كه اگر بر فرماندهى اسامه خرده مي گيريد، قبلاً بر امارت پدرش ايراد مي كرديد، سعى بر آن داشت كه جمعيّت را از مدينه خارج كرده و به لشكر اسامه ملحق نمايد.
حتّى كار به جايى رسيد كه وقتي پيامبر( صلی الله علیه واله) نافرمانى عده اى از جمله عمر و ابوبكر و ابو عبيده و سعد بن ابى وقاص و برخى ديگر را ديد كه امر او را در ملحق شدن به لشكر اسامه امتثال نمي كنند، آنان را لعنت كرد و فرمود: «خدا لعنت كند هر كه را كه از لشكر اسامه تخلّف نمايد.»[37] ولى در عين حال به دستورهاى اكيد پيامبر( صلی الله علیه واله) توجهى نمي كردند. و گاهى به بهانه اينكه ما نمي توانيم دورى پيامبر( صلی الله علیه واله) را هنگام مرگ تحمل كنيم، از عمل به دستور پيامبر( صلی الله علیه واله) سرپيچى مي كردند. ولى حقيقت امر چيز ديگرى بود؛ آنان مي دانستند كه پيامبر( صلی الله علیه واله) و برخى از اصحاب خود را كه موافق با بني هاشم و امامت و خلافت امام علي( علیه سلام)هستند، نزد خود نگاه داشته تا هنگام وفات به او وصيت كرده و بعد از وفات نيز آن گروه از صحابه با علي( علیه سلام)بيعت نمايند و خلافت از دست آنان خارج شود، ولى عزم آنان بر اين بود كه هر طور و به هر نحوى كه شده از انجام اين عمل جلوگيرى كنند، و نگذارند كه عملى شود.
اين نكته نيز قابل توجه است كه چرا پيامبر( صلی الله علیه واله) اسامه را كه جوان تازه كار و كم سنّ و سال است، به فرماندهى لشكر برگزيد و به پيشنهاد كنار گذاشتن او از فرماندهى لشكر به حرف هيچ كس توجهى نكرده بلكه بر اميرى او تأكيد نمود؟ نكته اش چيست؟ پيامبر( صلی الله علیه واله) مي دانست كه بعد از رحلتش به مسئله خلافت و امامت على بن ابي طالب( علیه سلام)به بهانه هاى مختلف از جمله جوانى على بن ابى طالب( علیه سلام)خرده مي گيرند؛ خواست با اين عمل به مردم بفهماند كه امارت و خلافت به لياقت است، نه به سنّ، بعد از من نبايد در امامت علي( علیه سلام)به عذر اينكه علي( علیه سلام)كم سن و سال است، اعتراض كرده و حقّ او را غصب نمايند.
اگر كسى لايق امارت و خلافت است، بايد همه ـ پير و جوان، زن و مرد ـ مطيع او باشند، ولى ـ متأسفانه ـ اين تدبير پيامبر( صلی الله علیه واله) عملى نشد و با بر هم زدن لشكر و خارج شدن از آن به بهانه هاى مختلف نقشه هاى پيامبر( صلی الله علیه واله) را بر هم زدند.[38]
مگر خداوند متعال در قرآن امر اكيد به اطاعت از دستورهاى پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) نكرده است آن جا كه مي فرمايد: (وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)؛[39]
«آنچه را كه رسول دستور دهد بگيريد و آنچه را كه از آن نهى كند واگذاريد.» و نيز مي فرمايد: (فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِى أنْفُسِهِمْْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً)؛[40]
«نه چنين است قسم به خداي تو كه اينان به حقيقت اهل ايمان نمي شوند مگر آن كه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آن گاه هر حكمى كه كنى هيچ گونه اعتراض در دل نداشته، كاملاً از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.»
3ـ دعوت به نوشتن وصيت بعد از آنكه پيامبر( صلی الله علیه واله) مشاهده نمود كه تدبير فرستادن مردم با لشكر به بيرون مدينه عملى نشد، درصدد برآمد كه تمام سفارش هاى لفظى را در باب امامت علي( علیه سلام)كه در طول 23 سال به مردم گوشزد كرده است، در وصيت نامه اى مكتوب كند. از همين رو در روز پنج شنبه چند روز قبل از وفاتش در حالى كه در بستر آرميده بود و از طرفى نيز حجره پيامبر( صلی الله علیه واله) مملوّ از جمعيّت و گروه هاى مختلف بود، خطاب به جمعيت كرده و فرمود: «كتابى بياوريد تا در آن چيزى بنويسم كه با عمل به آن بعد از من گمراه نشويد.» بني هاشم و همسران پيامبر( صلی الله علیه واله) در پشت پرده اصرار اكيد بر آوردن صحيفه و قلم براي نوشتن وصيت نامه رسول خدا( صلی الله علیه واله) داشتند.
ولى همان طيفى كه در سرزمين عرفات مانع شدند تا پيامبر( صلی الله علیه واله) كلام خود را در امر امامت خلفاى بعدش بفرمايد، در حجره پيامبر( صلی الله علیه واله) نيز جمع بودند و از عملى شدن دستور پيامبر( صلی الله علیه واله) جلوگيرى كردند. عمر يك لحظه متوجه شد كه اگر اين وصت مكتوب شود تمام نقشه ها و تدبيرهايش در غصب خلافت بر باد خواهد رفت و از طرفى مخالفت دستور پيامبر( صلی الله علیه واله) را صلاح نمي ديد.
لذا درصدد چاره اى برآمد و به اين نتيجه رسيد كه به پيامبر( صلی الله علیه واله) نسبتى دهد كه عملاً و خودبه خود نوشتن نامه و وصيت بي اثر گردد. از اين رو به مردم خطاب كرده و گفت: «نمي خواهد صحيفه بياوريد، زيرا پيامبر( صلی الله علیه واله) هذيان مي گويد، كتاب خدا ما را بس است!» اين جمله را كه طرفداران عمر و بني اميه و قريش از او شنيدند، نيز تكرار كردند. ولى بني هاشم سخت ناراحت شده با آنان به مخالفت برخاستند.
پيامبر( صلی الله علیه واله) با اين نسبت ناروا، كه همه شخصيت پيامبر( صلی الله علیه واله) را زير سؤال مي برد، چه كند؟ چاره اى نديد جز اينكه آنان را از خانه خارج كرد و فرمود: «از نزد من خارج شويد، سزاوار نيست كه نزد پيامبر( صلی الله علیه واله) نزاع شود!»[41] تعجب اينجاست كه طرفداران عمر بن خطاب و به طور كلّى مدرسه خلفا براى سرپوش گذاشتن بر اين نسبت ناروا از طرف عمر به پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله)، هنگامى كه اصل كلمه را كه همان «هجر ـ هذيان» باشد مي خواهند نقل كنند، آن را به جمعيت نسبت داده مي گويند: «قالوا: هجر رسول الله».
و هنگامى كه به عمر بن خطاب نسبت مي دهند مي گويند: «قال عمر: انّ النبيّ قد غلب عليه الوجع». ولى كلام ابوبكر جوهرى در كتاب «السقيفه» مطلب را روشن مي سازد كه: شروع نسبت هذيان از جانب عمر بوده و طرفداران او به متابعت از او اين جمله را به پيامبر( صلی الله علیه واله) نسبت دادند. جوهرى اين گونه نسبت را از ناحيه عمر نقل مي كند: «قال عمر كلمة معناها انّ النبيّ قد غلب عليه الوجع»؛ عمر جمله اى گفت كه مضمون و معناى آن اين است كه پيامبر( صلی الله علیه واله) درد مرض بر او غلبه كرده است.
پس معلوم مي شود كه تعبير عمر چيز ديگرى بوده كه به جهت قباحت آن نقل به معنا كرده اند. متأسفانه بخارى و مسلم و ديگران اصل كلمه را نقل نكرده اند و نقل به معنا و مضمون را آورده اند. گرچه از كلام ابن اثير در «النهاية» و ابن ابى الحديد استفاده مي شود كه نسبت هذيان را مستقيماً خود عمر داده است. لكن به هر تقدير پيامبر اكرم( صلی الله علیه واله) بعد از بيرون كردن گروه مخالف و خالص شدن اصحاب وصيت خود را آن طور كه بايد بيان نمود، و طبق نصّ سليم بن قيس با وجود برخى از اصحاب بر يكايك اهل بيت( علیه سلام)وصيت كرده و آنان را به عنوان خلفاى بعد از خود معرفى كرد.[42] اهل سنت نيز در كتاب هاى حديثى خود به اين وصيت اشاره كرده اند، ولى اصل موضوع را مبهم گذارده اند. ابن عباس در پايان آن حديث مي گويد: «پيامبر در آخر امر، به سه مورد وصيت نمود:
يكى آن كه مشركين را از جزيرة العرب بيرون برانيد. ديگر آن كه به كاروان ها همان گونه كه من اجازه ورود داد، اجازه دهيد. ولى در خصوصِ وصيت سوّم سكوت كرد. و در برخى از احاديث ديگر آمده است: آن را فراموش كردم.[43] سابقه نداشته است كه در حديثى ابن عباس بگويد: اين قسمت از آن را فراموش كرده ام يا آن را نقل نكند. اين نيست مگر خوف و ترس ابن عباس از عمر بن خطاب، زيرا به طور حتم وصيت سوّم به ولايت و خلافت و امامت علي( علیه سلام)و اهل بيت پيامبر( صلی الله علیه واله) بوده است، ولى از آن جا كه ابن عباس از عمر مي ترسيد، از نشر آن جلوگيرى كرد.
همان گونه كه در زمان حيات عمر بن خطاب نتوانست با نظر عمر بن خطاب در مسئله عول و تعصيب مخالفت كند، تا اين كه بعد از فوت او حقّ را بيان كرد و هنگامى كه از او در تأخير بيان حكم سؤال كردند، گفت: از مخالفت با نظر عمر بيمناك بودم. چرا عمر از نوشتن نامه جلوگيرى كرد؟ اين سؤال در ذهن هركس خطور مي كند كه چرا عمر بن خطاب و طرفدارانش نگذاشتند قصد و تدبير پيامبر( صلی الله علیه واله) عملى شود؟ مگر پيامبر( صلی الله علیه واله) نويد نگهدارى امّت از ضلالت را تا روز قيامت نداده بود؟ چه بشارتى بالاتر از اين؟ پس چرا با اين كار مخالفت نمودند؟ چرا امّت را از اين سعادت محروم كردند؟ چه بگوييم كه حبّ جاه و مقام و كينه و حسد گاهى بر عقل چيره مي شود و نتيجه گيرى را از عقل سلب مي كند.
مي دانيم كه عمر چه نيّاتى در سر مي پروراند. او مي دانست كه پيامبر( صلی الله علیه واله) براى چه از مردم كاغذ و دوات مي خواهد، او به طور حتم مي دانست كه پيامبر( صلی الله علیه واله) قصد مكتوب كردن سفارش هاى لفظى خود در امر خلافت على بن ابى طالب( علیه سلام)و بقيه اهل بيت( علیه سلام)را دارد، از همين رو مانع نوشتن اين وصيّت شد. اين صرف ادعا نيست بلكه مي توان براى آن شواهدى قطعى ادعا نمود كه به دو نمونه از آن اشاره مي كنيم:
1ـ عمر بن خطاب در اواخر زندگانى پيامبر( صلی الله علیه واله) مكرر حديث ثقلين به گوشش رسيده بود؛ در آن حديث، پيامبر( صلی الله علیه واله) مي فرمايد: من دو چيز گران بها در ميان شما به ارمغان مي گذارم كه با تمسك به آن دو هرگز گمراه نخواهيد شد.
اين تعبيرِ «گمراه نشدن» را چندين بار عمر درباره كتاب و عترت شنيده بود. در حجره هنگام درخواست كاغذ و دوات نيز همين تعبير را از زبان پيامبر( صلی الله علیه واله) شنيد كه مي فرمايد: «نامه اى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد.» فوراً عمر به اين نكته توجه پيدا كرد كه: پيامبر( صلی الله علیه واله) قصد دارد تا وصيت به كتاب و عترت را مكتوب دارد، لذا شديداً با آن به مخالفت برخاست.
2ـ ابن عباس مي گويد: «در اول خلافت عمر بر او وارد شدم… رو به من كرده گفت: بر تو باد خون هاى شتران اگر آن چه از تو سؤال مي كنم كتمان نمايي! آيا هنوز على در امر خلافت، خود را بر حق مي داند؟ آيا گمان مي كند كه رسول خدا( صلی الله علیه واله) بر او نصّ نموده است؟ گفتم: آري. اين را از پدرم سؤال كردم؛ او نيز تصديق كرد… عمر گفت: به تو بگويم: پيامبر( صلی الله علیه واله) در بيماريش خواست تصريح به اسم عليّ به عنوان امام و خليفه كند، من مانع شدم… .»[44]
منبع:شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضواني، ج 2، صص: 616ـ 630

پي‌نوشت‌ها:
1
. مستدرك حاكم، ج 3، ص 182.
2 . مسند احمد، ج 1، ص 209؛ تاريخ طبري، ج 2، ص
311.
3 .
تاريخ طبري، ج 2، ص 56.
4 . الفصول المهمة، ص 14؛ مطالب السؤول، ص
11؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 58.
5 . نهج البلاغه، خطبه 192.
6 . مسند احمد، ج
1، ص 348، تاريخ طبري، ج 2، ص 99، مستدرك حاكم، ج 3، ص 4، شرح ابن ابى الحديد، ج 13، ص 262.
7 . الخصائص، ح 102.
8 . مسند احمد، ج 5، ص 26.
9
. الإصابة، ج 2، ص 30.
10 . كامل ابن اثير، ج 2، ص 302.
11 . الخصائص، ح 112
.
12 .
السنن الكبري، ج 5، ص 1414، حديث 8520.
13 . تفسير قرطبي، ج 11، ص
174، تفسير فخر رازي، ج 22، ص 137، روح المعاني، ج 16، ص 284.
14 . سيره ابن هشام، ج 3، ص 216؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 12؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 219
.
15 .
مسند احمد، ج 1، ص 3؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 3719؛ سنن ترمذي، ج 5، ح 8461.
16 .
مسند احمد، ج 1، ص 331؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 3732؛ البداية و النهاية، ج 7، ح 374.
17 . الرياض النضرة، ص 26؛ ذخائر العقبي، ص 72.
18
. مستدرك حاكم، ج 3، ص 138؛ مسند احمد، ج 6، ص 300.
19 . مائده (5)، آيه 55
.
20 .
رعد (13)، آيه 7.
21 . مائده (5)، آيه 67.
22 . مائده (5)، آيه 3.
23
. احزاب (33)، آيه 33.
24 . نساء (4)، آيه 59.
25 . مسند احمد، ج 4، ص 401، ح
18506.
26 .
صحيح بخاري، باب الاستخلاف.
27 . المعجم الكبير، ج 12، ص 78
.
28 .
تاريخ دمشق، ج 42، ص 392.
29 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 641، ح 3730.
30
. كامل ابن اثير، حوادث سال سوم بعثت.
31 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 621.
32
. مستدرك حاكم، ج 3، ص 136.
33 . نهايه، ابن اثير، ماده زخّ.
34 . مستدرك حاكم، ج 3، ص 149.
35 . همان، ج 3، ص 135؛ صحيح ترمذي، ج 5، ص 592.
36
. همان، ج 3، ص 34.
37 . ملل و نحل، شهرستاني، ج 1، ص 23.
38 . ر.ك. طبقات ابن سعد، ج 4، ص 66؛ تاريخ ابن عساكر، ج 2، ص 391؛ كنز العمال، ج 5، ص 313؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 93؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 21؛ مغازى واقدي، ج
3، ص 111؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 484؛ سيره حلبيه، ج 3، ص 207.
39 . حشر
(59)، آيه 7.
40 . نساء (4)، آيه 65.
41 . ر.ك. صحيح بخارى كتاب المرضي، ج
7، ص 9؛ صحيح مسلم، كتاب الوصية، ج 5، ص 75؛ مسند احمد، ج 4، ص 356، ح 2992.
42 .
كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص 658.
43 . صحيح بخاري، كتاب مغازي، باب 78؛ صحيح مسلم، كتاب وصيّت، باب 5.
44 . شرح ابن ابى الحديد، ج 12، ص
21.